این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://www.tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2021/04/neveshteh-8.webp8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2025-11-06 07:26:172025-11-07 19:05:43تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۹
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
1.چه تجربهای از گوش دادن یا گوش نکردن به هدایت درون داری؟
2.وقتی به آن عمل کردی، چه نتیجهای گرفتی؟
3.الان چه الهامی در ذهن یا قلبت هست که شاید وقتش رسیده به آن گوش بدهی؟
پاسخ من:
1. یادمه ی روزی کارت بانکی مامانم گم شده بودو مامانم خودش به شهر دیگه بود و بعد دنبالش کلی گشتیم و نیاز داشتیم بهش ولی پیدا نکردیم بعد یک هفته گذشت و قرار شد یروز بریم ک از بانک یکی دیگه بگیریم ولی اونروز ی کاری دیگ پیش اومد برای بابام اینا و دیگ ماشین دم دستمون نبودو نرفتیم . اونروز بعد اظهرش من پروژه تغییر را در آغوش بگیر رو قسمت هاشو نگاه میکردم قسمت دومش بود و کلی کامنت میخوندم و حالم خیلی خوب بود و به الهامات خدا خیلی ایمان آورده بودم بعد من از خوشحالی داخل خونمون ورزش میکردم و بعد ی حسی بهم گفت کنار این فرش بشین و سجده شکر کن از خدا ک به این مسیر هدایتت کرده بعد من این کارو کردم و ی حسی بهم گفت زیر این فرش رو نگاه کن شاید ی چیزی یا ی پولی باشه و حس خوبی بود و همین کارو کردم و دیدیم ک کارت مامانم دقیقا همون جاست و پیدا کردم اصلا تعجب کرده بودم از خوشحالی ک چی شد ک من اصلا زیر فرش رو نگاه کردم اونم دقیقا فرشی ک زیر اون بود کارت و خیلی خدارو شکر کردم و از هدایت خداوند مهربونم شوکه شده بودم
2.و یک سری هم داداشم بهم گفت برو از حیاط روی شیلنگ بخاری یدونه بَسک هست که باز کن و اونو بیار من داشتم میرفتم که یهو چشمم خورد به یک پیچ باز کنی که همون روی پله مون بود و حسم بهم گفت اونو بردار و شاید به دردت بخوره و به حسم عمل کردم و خواستم اونو بازش کنم دیدم خیلی سفته و اصلا با دست نمیشه بازش کرد و بعد نگاهی به پیچ بازکنی که برداشته بودم انداختم گفتم ببین خدا هدایت کرد و الان با همین بازش میکنم و کارمم راحت تر میشه و ازین به بعد یاد من گرفتم که به الهامات قلبیم گوش بدم حتی اگر اصلا منطقی نباشه ولی قدم بردارم چون حتما یک حکمتی خواهدداشت الهی صد هزار مرتبه شکرت ک هدایتم کردی به این مسیر و پروژه تغییر ک از وقتی ک شروع کردم انقد حالم خوبه و اعتماد بنفسم و امیدم به زندگی رفته بالا و حالم عالیه الهی شکرت .
3. و الان الهامی ک توی قلبم هست اینه ک من رشته زبان انگلیسی در دانشگاه میخونم و سطحم خیلی مبتدیه و تلاشم بر اینه ک به الهامات قلبیم ک خداوند هر چی هدایتم کرد رو انجام بدم و زبانم رو تقویت کنم و رشد کنم در این زمینه و الان به صورت خود آموز و دوره ای که بازم هدایت خدا بود با قیمت عالی توی اینستا پیدا کردم و خریدمو شروع به خوندن کردم تازه و قدم اول رو برداشتم و بقیش رو هم خداوند به تک تک خواسته هام هدایتم میکنه و من در برابر خداوند تسلیمم چون خدا بینهایت دانا و آگاهه از جهان و داره ادارش میکنه و آگاهی من اندازه ی یک قطره در برابر اقیانوس هم نیست و از خدا میخام ک هدایتم کنه الهی شکررررررررت… و شکر حضور استاد عزیزم عباسمنش سپاسگزارم ازتون استاد…
سلام و هزاران درود به استاد عزیزم، مریم نازنین و همه دوستان مسیر بهشتی
روز زیباتون به خیر و شادی
خداوندم رو شاکرم که امروز هم لیاقت این رو دارم که گام بردارم در مسیر آگاهی، در مسیر ساختن باورهای مثبت
خداوندم رو هزاران بار شکر میکنم که این آگاهی های بی نظر رو هر دفعه و هر روز آگاهانه وارد ذهنم میکنم و یه غذای مناسب میدم به ذهنم تا هر چه بیشتر کمک بشه به اینکه فاصله بین آگاهی های ذهن و روحم کمتر و کمتر بشه و درسته که این فاصله همواره وجود داره و نمیتونه به صفر برسه اما تا باید تلاش کرد تا این فاصله رو کم و کمتر کرد
خدای وهاب، روزی دهنده رهنما رو شاکرم که هدایتم میکنه توی هر لحظه که آگاهانه و با حال خوب، قوانین بی همتا و بدون تغییر جهان هستی رو مرور کنم و با جسارت و شجاعت تمام میتونم بگم که تقریبا در هر لحظه دارم سعی میکنم که همه کارهام مطابق قوانین پیش بره چون اصل همینه و اگر من میخوام زندگی دلخواهم رو در تمام جنبه ها بسازم باید این تلاش بشه روند عادی زندگی من، نه نیازی به زور زدن هست و نه نیازی به سختی کشیدن آخه تمرکز بر زیبایی ها، توجه به خوبیها و خواسته ها، تلاش برای هر لحظه شاد بودن و در آرامش زندگی کردن چیزی نیست که من بخوام زجر و سختی بکشم و این همش به این خاطر هست که دارم درک میکنم و هضم میکنم که احساس خوب = اتفاقات خوب
وقتی من دارم آگاهانه به زندگی ، مثبت تر و با نگاه زیباتر نگاه میکنم ، برای جهان و قوانینش چاره ای جز این نیست که پاسخ من رو بصورت زیبایی های بیشتر، شادی و لذت بیشتر بده همونطور که در قرآن هم خداوند فرموده : آیا خوش قول تر از ما به عده وجود داره؟؟؟ و قطعا همینطوره
خداوندا هزاران بار شکرت که آگاهی ها و درس های فایل های ۱۱ و ۱۲ رو با قلبم و وجودم و حال عالیم نوش جان کردم
وقتی که دوست عزیزمون گفت: به خودم گفتم من مشکرک هستم اگه نمیرم به سمت شغل مورد علاقم
چقدر فوق العاده هست چنین نگرشی
این روزا دارم از چپ و راست فایل های توحیدی میشنوم و این گفته دوستم هم که دیگه حالمو جا آورد
اگه من حرکت نمیکنم بست شغلی که حتی فکرش هم حالمو خوب میکنه ، این یعنی من مشرکم، چرا؟؟؟ چون فکر میکنم خداوند کمک نمیکنه، چون فکر میکنم خداوند به برخی توانایی داده و به من نداده ، یعنی من عزت نفس ندارم و خودم رو لایق موفق شدن توی خواستم نمیدونم، یعنی من خداوندم رو عادل نمیبینم که همونطور که به بقیه در راستای خواسته هاشون کمک کرده، پس به من هم میکنه
چقدر داره درک های بالاتری میاد: توحید و اعتماد به خدا، یمان به مسیر مورد علاقه و عشقم، عزت نفس، قوانین بدون تغییر خداوند…
چقدر همه اینا جای فکر دارن اگه با قلبی باز تفکر کنم رشون و کنار بذارم همه اون فکرا و نجواهای منفی که هر لحظه می خوان منو از مسیرم دور کنن و هی میگن نه نمیشه، درسته برای فلانی شده اما برای تو نمیشه
ولی چقدر عالی، چقدر فوق العاده دوست عزیزم در کمال عزت نفس، در اوج ارزشمندی، دراوج عشق و انگیزه و ایمان به خداوند و هدایت های دائمیش، حرکت کرد و حالا داره توی جزیره زیبای کیش توی شغلی که عشقشه کار میکنه، کارش همون عشقشه و عشقش همون کارشه
چقدر این ترکیب زیباست و چقدر میتونم حال زیبای دوستم رو درک کنم چون من هم عاشق کارمم و روزی در زمان دبستان،آرزوی بچه گانه ای داشتم که بشم معلم ریاضی، عشقم معلم بودن و درس دادن بود آخه خیلیل کیف میکردم که مباحث رو توضیح بدم و استعداد خیلی خوبی توی این زمینه داشتم وخداوند اون آرزوی کودکی رو در وجود من نگه داشت و من حالا به اون آرزوی زیبا جامه عمل پوشوندم و حتی خیلی بهتر و در سطح بالاتری دارم انجامش میدم و توی این تقریبا ۲ سالی که خیلی از شغلا براشون دوران رکود بوده و نتونستن کار کنن، من با یه تغییر که در زمینه نحوه آموزش دادن برامون پیش اومد، خیلی راحت توی خونم نشستم ، کارهامو انجام میده، فایلها رو گوش میدم و روی خودم هم کار میکنم و همزمان کارم رو هم انجام میدم و این باعث میشه که من هر لحظه بابت این عشق، بابت این خلق ثروت ، بابت این وجود ارزشمند و لایق ، بابت این خداوندی که هدایت میکنه هر لحظه دردانه های نابش رو ( به قول دوست نازنینم پرنسس الا) و آگاهی هایی که چراغ راهم شده در این مسیر بی انتها و لذت بخش، خداوندم رو بارها و بارها شکر کنم و ممنون و سپاسگذارش باشم که اونقدر من رو لایق دونست که من رو در مسیر شما و این سایت ارزشمند قرار داد… از اینکه باعث میشید همه ما هر لحظه فکر کنیم چه مسیری رو شروع کردیم و چطور داریم پیش میریم و مداوم بهبود میدید درک و باورهای ما رو ، هزاران بار سپاسگذارم استاد ارزشمندم.. درود خداوند بر وجود لایقتون که لایق بهترین نعمت ها و برکت و ها و خوشبختی ها هستید
چقدر مهاجرت عاطفه نازنین و درآمد ۱۰۰ برابریش تحسین من رو بر انگیخت
من که با وجود پاشنه آشی حسادت، دارم مدام و مدام تحسین میکنم و نائید میکنم همه موفقیت ها رو ، این دوست ارزشمندمرو هم بی نهایت تحسین میکنم که از یه کاری که سختی داشت مخصوصا برای یه خانم که مدام بره سر ساختمون و فروش انجام بده، توی سرما و گرما و با حقوقی که به قول خودشون آب باریکه بوده ، حالا جوری دستان خداوند به کمکش اومدن که چشم باز کرده و دیده که جهان براش تغییر کرده چون خودش تغییر کرده، خدایا هزاران بار شکرت بابت این نمونه ها و الگوهای واقعی که با دیدنشون، شنیدن صداشون و دریافت فرکانس های مثبتشون ایمان ماها هزاان برابر میشه و میفهمیم که این مسیر و قوانینش برای همه جواب میده اگه بخوایم، باور بسازیم، حرکت کنیم و ادامه بدیم و لذت ببریم از کل مسیرمون… و قطعا عاطفه نازنین اگه از همون کار توی ایران لذت نمیبرد، هیچ گاه به اون فراوانی و رفاه و عشقی که الان درونش هست، هدایت نمیشد
این جا و مکان نیست که برای من حال خوب میاره، بلکه این ذهن من و باورهای منه که برام لذت و حال خوب میاره وگرنه با یه ذهن منفی و باورهای منفی، هر جای دنیا که باشی، لذتی نمیبری چه ایران باشه چه یه جایی مثل آمریکا و این خودش دوباره یه قانون مهمه و اصله که حال من در هر لحظه، من رو هدایت میکنه به جاها و شرایط و ایده ها و افراد بهتر و وقتی درونم در آرامش باشه، دنیای بیرون هم برای من به آرامش میرسه فارغ از اینکه برای بقیه این دنیا چجوریه..
صحبت های دو تا داداش گلم، محمد و سبحان، چقدر برام لذت داشت
دو تا انسانی که از سن پایین زیر۲۰ سالگی چراغ هدایت توی قلبشون روشن شد و گرفتن اصل قضیه رو و حالا چطور دارن ارزش خلق میکنن
چقدر لذت بردم وقتی محمد گفت که وقتی دوستم بهم گفت من فایل های عباسمنش رو گوش میدم، این اسم رو انار میشناختمش، این اسم بام آشنا بود
اصلا استاد وقتی میگید فرکانس هست که داره کار میکنه نه هیچ چیز دیگه، واقعا وقتی قلبت رها باشه و وقتی یه نفر آماده باشه که دریافت کنه آگاهی هایی که اصل وجودیش هست، اینجوری حتی یه اسم، توی قلبش غوغا میکنه و حالش حتی با نام یه نفر هم خوب میشه
چقدر برای این دو تا داداش عزیزم این دو تا انسان لایق و ارزشمند که وارد حیطه مورد علاقشون شدن و اینجوری با عشق کار میکنن و میخوان و میدونن که میتونن خیلی بهتر و بیشتر رشد کنن، دنیا دنیا سلامتی ثروت عشق و خوشبختی واقعی رو آرزو دارم و میدونم که خداوند برنامه ریزی هایی برای هر کدوم از ما کرده و فقط با حرکت ما و اقدامات ما، اون برنامه هایی که بالقوه هستن، بالفعل میشن و اون موقع این جهان هست که کرنش میکنه در برابر این انسان، که به هر چیزی که آرزو کنه میتونه برسه
داستان سربازی شما و اون ندای قلبی که مدام شما رو وادار میکرد که باید این کاررو انجام بدید و دیگه نذذارید به بعد از عید چقدر زیبا و از یه منظردیگه برنامه ریزی خداوند رو به من نشون داد؛ چیزی که شما حتی ی قدم بعدش رو هم نمیدیدید اما خداوند تا سالها بعش رو دیده بود … هم اینکه دیگه سربازی رو نمیشه خرید و هم قضیه مهاجرت شما رو …. و وقتی که شما همیشه میگید که بچه ها، شما فقط وظیفه خودتون رو بدونید و انجامش بدید و بقیش رو بذارید دست خداوند، نتیجه همه این تجربیات شما هست که این ایمان و یقین رو در وجود شما ایجاد کرده که خداوند ۹۹% کارها رو کرده و فقط لازمه من ۱% نهایی رو انجام بدم و وایسم کنار، و بعد درها هست که گشوده میشه و این جریانی هست که انتها نداره
و در جریان هدایتی شناور میشیم که گاهی حتی منطقی به نظر نمیرسه
خدایا چقدر لذت بردم از این فایلا
با اینکه هیچ قصد خاصی برای نوشتن نداشتم اما اومدم و اون حس درونیم رو خالی کردم روی کیبورد و جریان هدایت اومد و هی زیباتر و کامل ترش کرد و این جریان هم انتهایی نداره
همونطور که در قرآن هم خداوند فرموده : آیا خوش قول تر از ما به عده وجود داره؟؟؟ و قطعا همینطوره
چقدر این قسمت از کامنتت برام آگاهی داشت ممنونم ازت که اینقدر در مسیر رشد و آگاهی های بیشتری هدایت شدم عزیزم
اینکه آرزوی بچگی جالبی داشتی و نوشتی
وخداوند اون آرزوی کودکی رو در وجود من نگه داشت و من حالا به اون آرزوی زیبا جامه عمل پوشوندم و حتی خیلی بهتر و در سطح بالاتری دارم انجامش میدم
واقعا زهرا جان بهت از صمیم قلبم تحسینت میکنم که به خواسته ات با کمکهای الهی رسیدی
عزیزم واقعا برام چقدر لذتبخش بود این کامنت زیبا و بینظیرت که از درک آگاهی های زیادی برخوردار بود و برای تمام موفقیعت ها و آگاهی های که داری تحسینت میکنم و از اینکه با خوندن کامنت فوق العاده زیبات به درک آگاهی بیشتری هدایت شدم مممنون و سپاسگذارم عزیزم و برات بهترینع بهترین ها رو آرزومندم
ممنونم و هزاران بار سپاسگذارم که هر بار از اون عشق وجودیت، از اون صلح درونت نصیبم میکنی و من غرق میشم در این همه حال خوب
خدا رو شاکرم هزاران بار که داره هدایتمون میکنه و آروم آروم رشدمون میده
هد دفعه زمین میخوریم و بار بعد، قوی تر و باانگیزه تر و با ایمان بیشتر بلند میشیم و خاک و غبار رو از تنمون پاک میکنیم و میگیم خدایا به امید تو نه به امید خلق روزگار
میدونید، این کلا ورد زبون منه که خدایا به امید تو نه به امید خلق روزگار و عجیب باهاش حس و حال خدایی و توحیدی میگیرم
بازم از وجود نازنینت سپاسگذارم که برام نوشتی
سما هم عالی هستید و مرور هر بار کامنتهای شما، حس تحسین من رو برانگیخته میکنه و توی قلبم بارها تحسینتون میکنم و بارها و بارها سلامتی بیشتر، شادی و عشق و ثروت بی انتها رو براتون آرزو میکنم✌✌🥳🥳💞💞💞💯💯💯🌈🌈🌈😘😘
چه تجربهای از گوش دادن یا گوش نکردن به هدایت درون داری؟ وقتی به آن عمل کردی، چه نتیجهای گرفتی؟ تقریباً یک ماه پیش بود که برای یک موضوعی نیاز به رضایت یک نفر بود که ایشون به شدت مخالف اون موضوع بودن و حتی حاضر نبودن راجب این موضوع صحبت کنن. یه روز عصر بود که داشتم راجب این موضوع با شخصی صحبت میکردم یکدفعه بهم الهام شد خودم برم با ایشون صحبت کنم. با اینکه خیلی میترسیدم و استرس داشتم با خودم گفتم این یه الهام از طرف خداوند هست حتما باید بهش عمل کنم حالا هر چقدرم سخت باشه. یادمه حتی زمانی که در خونه ایشون رسیدم دستام میلرزید اما با همه ترسم رفتم پیش ایشون و باهاشون صحبت کردم. دوستان باورتون میشه انگار که معجزه شد وقتی با ایشون صحبت کردم راضی شدن اصلا باورم نمیشد. یادمه شبش از خوشحالی خواب نمیرفتم با خودم میگفتم ببین الهام خداوند همیشه جواب میده خدا رو شکر که به الهامی که بهم شد عمل کردم و این نتیجه فوق العاده رو گرفتم. خدایا صد هزار مرتبه شکرت
سلام دوست عزیز ممنون از راهنماییت واقعا حق با شماست من بخاطر شرک ترس داشتم چون قدرت رو بدست غیر خدا داده بودم. حتما روشی که گفتی رو انجام میدم انشالله که منم همیشه ازش نتیجه بگیرم. در پناه خدای فراوانی ها شاد و پیروز باشید.
آخرین باری که من به الهامات و ندای قلبم گوش کردم…..
خدایا این قلم رو تو هدایت کن به تک تک این حروف ها، تا جملاتی شوند برای هدایت من و دیگران.
یادمه تابستون همین چند وقت پیش بود که اوضاع در ظاهر همه چی خوب بود ، غذای خوب خونه ی خوب، شغل ، روابط و آرامش…و.و.و.و
یک ندایی تو وجودم بهم گفت می خوای بری سفر.
گفتم تابسونه
هوا گرمه
ماشینی که امکانات داشته باشه ندارم.
بچهها سر کارند.
چطوری ، مگه میشه.
خوردم به یک تضاد…
جنگ و درگیری و همش اخبار و و و و….
یک لحظه تو یک چند روز آخر من تصمیم گرفتم.
به همسرم گفتم یه دستی به ماشین بکش که بشه باهاش بریم سفر.
فقط دو یا سه روز طول کشید
رفتن سفر همون شد و اومدن به این روستا و ساکن شدنم همین..
اینققققققققدر من دارم زندگی می کنم
اینققققققققدر پول، ثروت ، روابط ، آرامش ، تجربه ی فرزندان ، خودم ،همسرم، پیشرفت هایی که تو زندگیم ایجاد شده، اتفاقات خوبی که افتاده و هنوز هر روز هم پر رنگتر میشه..
خدای من از کدوم بگم
ما یک خانواده ی پنج نفری هستیم.
قسم می خورم هر کدوم از ما داریم تو مسیر استقلال مالی پیشرفت می کنیم و فقط این نیست هر کدوم از ما از هر نظر که بگم داریم سالها یا حتی قرن ها زندگی می کنیم.
چقققققدر آدم ها
چقققققدر پیشرفت ها
چقققققدر سکوت ، تنهایی ، تجربه ، درآمد ها ، تنوع شغلی ، آشنایی با انواع آدم ، محیط ها…
خدای من فقط و فقط زندگی می کنیم نمی دونم از کدوم بگم چون تصویر من اینه از این زندگی م که الان تو یک باغی هستم که هر آنچه که بخوام ، هر آنچه که بخوام هست فقط نمی دونم از کدوم بگم و چطوری بگم که مفهوم اصلی خوب زندگی کردن رو اینجا واسه خودم و دیگران جا بندازم.
فقط می تونم بگم خدایا من سپاسگزارم
هر آنچه که دارم از آن توست.
الان از این مفهوم هدایت و الهام خیلی درس ها بهتر می فهمم.
یه چند وقتی هست که دوباره ندای درونم چیزی میگه و خیلی تأکید می کنه که باااااااید اجراش کنم.
ایمان دارم که نجواها وقتی میگن چطور و مگه امکان داره ،،،،،،
من با ایمان فقط میگم همون طوری که اون شد اینم میشه.
خدایی که هر لحظه خیر و شرم رو به دلم الهام میکنه.
مدتیه هر متنی که مینویسم با نامش شروع میکنم، با یاد خدای مهربونی که از هزاران مسیر داره باهام حرف میزنه. انگار یه خط مستقیم بین من و اون باز شده… هر لحظه یه نشونه، یه حس، یه جمله از زبون یه نفر، یه اتفاق ساده که فقط من میفهمم منظورش با منه.
یادمه اولین بار از زبابه نام خدای هدایتگرم
خدایی که هر لحظه خیر و شر رو بهم الهام میکنه.
یه مدتیه که توی شروع هر نوشتهام از خدای هدایتگرم یاد میکنم؛ همون خدایی که از هزار تا مسیر با من حرف میزنه و لحظهبهلحظه راه رو نشونم میده.
یادمه اولین باری که از الهام الهی شنیدم، استاد جانم گفتن: «آقا ابراهیم، مدیر فنی سایت، اسم الهاماتش رو گذاشته الهام خانم!»
اون موقع برام خندهدار و حتی غیرقابل باور بود که خدا هم میتونه با من حرف بزنه و بگه چی درسته و چی نه.
توی دورهی عزتنفس هنوز اونقدرها تو دریافت الهام قوی نبودم، ولی خدا دید این فاطمه خانم جدیه، داره مسیرش رو ادامه میده، گفت: «بیا هدایتش کنیم به دورهی دوازده قدم…»
و همون شد دروازهی ورود نعمات به زندگی من.
چشمهام باز شد به روی همهچیز.
میگم چشمهام، چون تا قبل از اون با قرآن قهر بودم. اما از همون جلسهی اولِ اون دوره که قرآنی بود، یه در از نور به روم باز شد.
من آشتی کردم با قرآن…
من آشتی کردم با خدا.
البته این آشتی یههو اتفاق نیفتاد. قدمبهقدم جلو رفتم.
این آشتی فقط برای زنده موندن نبود، برای بهتر زندگی کردن بود… برای بندگی کردن.
و هر بار، یه در جدید به روم باز میشد.
اون دوره رو با خواهر نازنینم شروع کردم. اون روزا تو یه شهر خشک و بیآبوعلف زندگی میکردم، ولی چند ماه بعد، با گذر از چند قدم، خدا منو برد به یه شهر سرسبزتر… جایی که الان توش زندگی میکنم.
خدا از طریق استاد به من یاد داد چی بخورم و چطور زندگی کنم.
اون موقع پیش داداشم کار میکردم.
خدا بهم الهام کرد که وقتشه رها کنم و کار خودم رو شروع کنم. گوش دادم، ولی هنوز تو مسیر تکامل دریافت الهامهام کامل نشده بودم. واسه همین توی اون کار موفق نشدم.
خدا چند بار بهم گفت:
«فاطمه، باید آروم آروم بری جلو، عجله نکن…»
ولی من عجله کردم و نتیجهاش شد ضربه خوردن.
تا اینکه با هدایت خدا وارد دورهی روابط و بعدش روانشناسی ثروت 3 شدم؛ هدیهای الهی از طرف داداشم.
از همونجا قدمهای تازهای توی زندگیم برداشته شد.
سالها بود با همسرم مشکل داشتم، ولی جراتِ تصمیم نداشتم.
اون سالها با سیگارش منو آزار میداد و منم با تمرکز روی اون، زندگیمو تلخ کرده بودم.
تا اینکه رسیدم به اولین جلسه از دورهی روابط — همون جلسهای که استاد جانم میگفتن:
«اگه فقط همین یه جلسه رو بفهمی، کافیه!»
همونجا فهمیدم باید ذهنم رو با روحم هماهنگ کنم.
این جمله رو قبلاً تو کتاب رویاهایی که رویا نیستند خونده بودم،
ولی تازه اونجا معنیش رو فهمیدم.
خدا گفت:
«فاطمه خانم، فقط با خودت هماهنگ باش، بس!»
از همونجا همهچی شروع کرد به درست شدن.
رفتم به همسرم گفتم که میخوام این زندگی رو تموم کنم.
باورش نمیشد…
منِ همیشه ساکت و سازگار، حالا مصمم بودم.
وقتی دید جدیام، شروع کرد به تغییر کردن.
من به الهام خدا گوش داده بودم و دیگه نمیخواستم خودم رو با اون هماهنگ کنم — این بار اون بود که خودش رو با من هماهنگ کرد.
از اون موقع به بعد، کمکم تو مسیر تکامل الهاماتم رشد کردم.
حتی ستارهی قطبیم رو هم از خدا خواستم تا راه رو بهم نشون بده؛ اینکه هر روز باید چی بخوام، چطور حرکت کنم.
گوشهام شنوا شده بودن.
صدای خدا رو واضح شنیدم، مخصوصاً اون روزی که تصادف کردم…
یادم افتاد استاد جانم تعریف کرده بودن که یه روز بهشون الهام شده بود دیگه سر کار نرن،
و همون موقع آتشسوزی شد و مسیر زندگیشون از همونجا عوض شد.
برای منم اون تصادف، نقطهی آغاز بود.
من پایهها رو چیده بودم، و حالا این ساختمون تا ثریا دیگه کج نمیرفت…
چون فهمیده بودم حتی توی دریافت الهام هم باید تکامل رو طی کرد.ن استاد جانم شنیدم که گفتن آقا ابراهیم، مدیر فنی سایت، اسم الهاماتش رو گذاشته «الهام خانم».
اون موقع خندم گرفت. با خودم گفتم مگه میشه خدا به آدم بگه «برو این کارو بکن، اون کارو نکن»؟
اما حالا میدونم نهتنها میشه، بلکه داره مدام این کارو میکنه… فقط باید گوشهامون باز بشن.
توی دورهی عزتنفس هنوز بلد نبودم صداش رو از بین صداهای ذهنم تشخیص بدم.
اما خدا دید که من دارم جدی دنبال میکنم، دارم تلاش میکنم، و از ته دلم میخوام بفهممش.
برای همین گفت:
«بیا، هدایتت کنم یه قدم جلوتر…»
و منو فرستاد سراغ دورهی دوازده قدم.
اونجا بود که تازه یاد گرفتم الهام یعنی چی.
الهام یعنی یه حس درونی، یه آرامش بیدلیل، یه جمله که وقتی میشنویش، انگار از یه جایی فراتر از ذهنت اومده.
الهام یعنی نترسی از انجام کاری که عقلِ منطقت شاید باهاش مخالفه، ولی دلت آرومه.
اون دوره برام دروازهی ورود به یه دنیای تازه بود.
چشمهام رو باز کرد، نه فقط به بیرون، بلکه به درونم.
من با قرآن قهر بودم، اما تو جلسه قرآنی یه اتفاق درونی افتاد…
انگار خدا گفت:
«فاطمه، وقتشه آشتی کنیم.»
منم اشک ریختم و گفتم:
«قبوله خدای من… برگردیم به هم.»
از اون روز گوشهام کمکم شنواتر شدن.
میفهمیدم وقتی یه جمله از استاد، یه پیام از دوستی، یا یه نشونه از دل طبیعت میرسه، پشتش کسی داره با من حرف میزنه.
اون کسی جز خدا نیست.
یه بار یادمه توی مسیر پیادهروی بودم، یه کلاغ سیاه اومد نشست روبهروم و یه دونه نون تو منقارش بود.
ناخودآگاه تو دلم گفتم: «یعنی چی؟»
و یه حس درونی بهم گفت:
«من همون خدام که حتی به پرندهها روزی میرسونم، پس نگران نباش.»
اون لحظه فهمیدم الهام یعنی همین؛ یعنی صدایی که از جنس آرامشه.
خدا از همونجا منو هدایت کرد به دورهی قانون سلامتی.
از زبون استاد بهم گفت چی بخورم، چی نخورم، چطور با بدنم مهربونتر باشم.
و من هر روز بیشتر یاد میگرفتم که صدای واقعی خدا هیچوقت با ترس و اضطراب نمیاد؛
با آرامش میاد، با ایمان، با حسِ درست بودنِ یه تصمیم.
یه مدت بعد پیش داداشم کار میکردم.
یه روز بیدلیل حس کردم باید برم. نه از روی خستگی یا ناراحتی، فقط یه ندای آروم گفت:
«وقتشه کار خودتو شروع کنی.»
اولش ترسیدم، ولی دلم گفت برو.
رفتم.
اما چون هنوز در مسیر تکامل دریافت الهامهام بودم، کارم نگرفت.
اون موقع غصه خوردم، ولی حالا میدونم اونم یه بخش از رشد من بود.
خدا میخواست یادم بده که الهام فقط شنیدن صدا نیست، عمل کردن بهش هم خودش تمرین داره.
باید کمکم یاد بگیری بهش اعتماد کنی.
بارها در دلم شنیدم:
«فاطمه، عجله نکن.
قدمها رو آهسته بردار، چون تکامل یکشبه اتفاق نمیافته.»
ولی من گوش ندادم، و چند بار زمین خوردم تا بالاخره یاد گرفتم.
بعدش با هدایت خدا وارد دورهی روابط شدم.
اونجا استاد گفت:
«اگر فقط جلسهی اول رو بفهمی، دیگه همهچیز رو فهمیدی.»
اون جلسه دربارهی هماهنگی ذهن و روح بود.
و من تازه اونجا فهمیدم چرا الهامات گاهی قاطی میشن…
چون ذهنم با روحم یکی نبود.
وقتی ذهنت آروم نیست، صداهای زیادی میشنوی — اما هیچکدوم صدای خدا نیستن.
الهام فقط از دلی میاد که در صلحه، با خودش، با دیگران، با خدا.
از اون روز یاد گرفتم هر وقت حالم بده، تصمیم نگیرم.
یاد گرفتم الهام از دلِ حال خوب میاد، از دلِ آرامش.
و از اونجا بود که رابطهم با همسرم هم رنگ عوض کرد.
وقتی از ته دل تصمیم گرفتم تمومش کنم، یه صدای درون گفت:
«حالا که خودت رو جدی گرفتی، اونم خودش رو تغییر میده.»
و دقیقاً همین شد.
از اون به بعد، هر تصمیمی رو با صدای دلم گرفتم.
حالا دیگه قبل از هر کاری با خدای درونم مشورت میکنم.
بهش میگم:
«خدایا، من نمیدونم چی درسته، تو بگو.»
و یه نشونه، یه حس، یه جمله از جایی میاد که مطمئنم کار خودشه.
وقتی تصادف کردم، لحظهی بعدش یه حس عجیبی داشتم.
بهجای ترس، یه آرامش عمیق اومده بود سراغم.
انگار خدا گفت:
«دیدی چطور مراقبت بودم؟ این فقط یه یادآوری بود که حواست جمع باشه، من باهاتم.»
اون تصادف نقطهی عطف زندگی من بود.
وقتی اون اتفاق برام افتاد یاد استاد افتادم، وقتی گفتن بهشون الهام شده بود سر کار نرن، و همون روز آتشسوزی شد.
اون حادثه مسیر استاد رو عوض کرد.
برای منم اون تصادف همون نقش رو داشت.
حالا دیگه میدونم الهام یعنی چی.
یعنی خدا از دلِ سکوت، از دلِ لبخند یه رهگذر، از صدای بارون، از کلام استاد، از نوشتهی یه دوست، از هر راهی که فکرشو نمیکنی، داره راه رو نشونت میده.
فقط باید گوشهامونو باز کنیم و بهش اعتماد کنیم.
الهامات الهی همیشه جاریان، مثل رودخانهای که هرگز نمیایسته. فقط کافیه دلت رو ساکت کنی تا صدای جریانش رو بشنوی.
اگه بخوام از جدیدترین هدایتم بگم مربوط میشه به چند شب پیش . روز پنجشنبه بود و از صبح من و پسرم رفته بودیم برای گردش و وتفریح . خیلی هم پیاده روی کردیم . عصری برگشتیم خوونه و من کمی به کارهای خوونه رسیدم و نزدیک ساعت 8 شب بود که یه حسی به من گفت برو بیرون . به عارف گفتم من دلم باز پیاده روی میخواد . بیا بریم کمی راه بریم . عارف هم قبول کرد و ما رفتین خیابون سپه که به تازگی سنگ فرش کردن و شبها مثل خیابونهای استانبول شلوغ و زیباست .
رفتیم اونجا و شروع کردیم به قدم زدن که تو مسیر یه دوست قدیمی دیدم و بعد از سلام و احوال پرسی گفت ،
یه دستگاه کیبورد خوب دارم برای فروش میخوای.
من همیشه عاشق پیانو و کیبورد بودم و دوست داشتم بگیرم و سازش رو یادبگیرم . سال گذشته هم زمان که داشتم چندتا از دندونهام ایمپلنت میکردم این بنده خدا یه کیبورد خوب برای فروش داشت و به من پیشنهاد داد تا بگیرم ولی هزینه های دندانپزشکی در اولویت بود و من ترجیح دادم اولویت دندانهام باشه .
گذشت تا اینکه همون شب که تو خیابون سپه دیدم این موضوع مطرح کرد که بیا این یکی دیگه بگیر.
من اصلا یادم نبود چنین خواسته ای داشتم .
با پیشنهادی که کرد احساس کردم الان وقتشه
و رفتم دستگاه دیدم تمیز و عالی و تازه از دستگاه قبلی هم قویتر و مدرن تر هست .
همون لحظه با خودم گفتم اومدن من به پیاده روی و این پیشنهاد فقط میتونه هدایت خدا باشه که در زمان مناسب خودش داره رخ میده
الان که دارم این کامنت مینویسم چند ساعتی میشه که کیبورد خریدم و آوردم خوونه .
خدایا شکرت .
ولی یه چیزی که فهمیدم اینکه من از صبح همون روز فقط در حال لذت بردن بودم و اصلاً به مغزم خطور نمیکرد که قراره شب من یه دستگاه کیبورد بگیرم .
خیلی خوشحالم که به ندای درونم گوش دادم و
در جهت علاقم قدم برداشتم .
قدم بعدی شروع یادگیری منه که باید تکاملی و
پیوسته برداشته بشه .
خیلی حالم خوبه .
خیلی خوشحالم که یکی از خواسته های من تیک خورد به راحتی .
من هم برات آرزوی روزهای عالی و سلامتی و ثروت دارم .
سپاسگزارت هستم بابت پاسخی که برام نوشتی .
زهرا جان فقط جهت یادآوری به خودم و خودت میگم ،
عزیزم تا میتونی لذت ببر از داشته ها و نعمتهای زندگیت .
به زمانبندی خداوند ایمان داشته باش . خواستهای ما در زمان مناسب خودش وارد زندگی ما میشه .
در مورد اینکه بعضی افرادنزدیک ، متفاوت فکر میکنن ، باید بگویم که همسر من هم علاقه ای به موسیقی نداره و همیشه وقتی پیشنهاد خرید یه گیتار یا سنتور یا حتی پیانو میدادم با من مخالفت میکرد. اتفاقی که افتاد این بود که من خودم را با خواسته ام هم جهت و هم فرکانس کردم و وقتی کیبورد
خریدم و به همسرم نشون دادم هیچ واکنشی نشون نداد و فقط تبریک گفت همین .
همون موقع رفتم تو اتاق با خودم گفتم الهام دیدی تو تونستی این برخورد خلق کنی ، پس ادامه بده .
چون من دارم خلق میکنم .
چقدر دوره احساس لیاقت در این زمینه به من کمک کرد.
چقدر با این دوره رفتار جهان با من تغییر کرد.
چقدر من دارم هر بار احترام بیشتری از جهان دریافت میکنم .
یه مثال بزنم :
هر روز ظهر من میرم دنبال پسرم تا از مدرسه بیارمش .
هر روز پسرم وقتی تعطیل میشه و میاد سمت من ،
اولین چیزی که میگه اینکه
سلام مامان خوبی؟
حالت خوبه ؟ چه خبر؟
یعنی قبل از اینکه من چیزی بپرسم یا حتی بگم خداقوت پسرم . اول عارف شروع میکنه به حال و احوال کردن .
پسر 13 ساله من هر روز داره
با عشق و احترام با من رفتار میکنه .
دوره احساس لیاقت فوق العاده س .
عاشقتم رفیق .
مرسی که برام نوشتی .
انشاله یه روزی میای و از خرید پیانو برای ما مینویسی .
به نام خدای مهربان سلام خدمت استاد عزیزم و دوستان خوبم و خانم شایسته نازنین
خداروشکر بابت این پروژه پر برکت فقط خدا میدونه چه نتایج درخشانی در انتظار تک تک بچه های این پروژه هست چون خودم هم دارم از نتایج این پروژه عظیم بهره میبرم و هدایت های زیبایی شدم که انشالله بعد از گرفتن نتیجه میام و نتایج رو با خانواده صمیمی ام به اشتراک میزارم…
اما برای تمرین این قسمت من میخوام از هردو جنبه تجربه خودم رو بنویسم
اول زمانی که هدایت اومد و من گوش ندادم و چه نتیجه ای برام رخ داد؟
چند ماه پیش ساعت 9 شب یه مورد اورژانسی برای یکی از مریض هام پیش اومد و من رفتم و کار اون بنده خدا رو انجام دادم و وقتی توی مسیر برگشت به خونه بودم ساعت 11 شب بود و من گفتم دلم میخواد تا قبل ساعت 12 خونه باشم چون فردا یه کار مهم داشتم و حتما هم باید زود میخوابیدم هم زود بیدار میشدم که به اون کار مهم برسم…
خواستم از برنامه مسیریاب استفاده کنم که راه سریع تر رو بهم نشون بده یهو با خودم گفتم بیا هدایت رو تمرین کنیم و مثل استاد منم از خدا بپرسم که از کدوم مسیر برم زودتر به خونه میرسم و از اپ مسیریاب استفاده نکنیم …
توی ذهن خودم این بود که از اتوبان زین الدین به باقری برم چون منطق میگفت که همیشه اونجا خلوته و معمولا اتوبان امام علی شلوغه…
از خدا پرسیدم که خدایا از اتوبان امام علی برم زودتر میرسم یا اتوبان باقری؟
و یه حسی خیلی واضح از درون بهم گفت امشب از اتوبان امام علی برو…
اینجا منطقم اومد وسط که نه اتوبان باقری بهتره ونکنه برم اتوبان امام علی و ترافیک باشه …
خلاصه اینکه من اون ندای واضح رو نادیده گرفتم و اتوبان باقری رو رفتم و یک کیلومتر جلوتر دیدم اتوبان کاملا قفل شد من تا حالا ندیده بودم اتوبان تهران اونطوری قفل شده باشه و اونشب شهرداری داشت اتوبانرو آسفالت میکرد و ترافیک عجیب و غریبی ایجاد شده بود همون لحظه نقشه رو باز کردم و دیدم اتوبان امام علی حتی یکمتر هم ترافیک نداره و مسیر کاملا سبز بود…
من اون شب نه تنها ساعت 12 نرسیدم خونه بلکه تا ساعت 2 نصفه شب توی ترافیک گیر کردم و هی میگفتم چرا من هدایت به اون واضحی رو نادیده گرفتم !!!!
اما تجربه ام از وقتی که هدایت رو دریافت و بهش عمل کردم:
دو سال پیش بود که میخواستم بیزنس خودم در حوزه درمان در منزل رو راهاندازی کنم و کلی نقشه کشیده بودم که چطور شروع کنم از کجا شروع کنم کارت ویزیت چاپ کنم وکلی برنامه داشتم…
اون موقع کارمند بودم و توی بیمارستان کار میکردم و یه روزی یه خانم مسنی نیاز به پرستار داشت که بیاد خونه و کار همسرش رو انجام بده همون لحظه یه ندایی از درونم گفت شماره ات رو بنویس روی کاغذ و به اون خانم بده و بگو که تو تیم مراقبت در منزل داری و آماده همکاری هستی…
با خودم گفتم برو بابا چی میگی اولا که خیلی زشته من شماره روی کاغذ بنویسم حتما باید کارت ویزیت داشته باشم اینطور نمیشه
دوما من هنوز نیرو ندارم چطور کار این خانم رو انجام بدم ؟
اما اون فقط گفت همینی که گفتم رو انجام بده…
من هم اون لحظه به طرز عجیبی تسلیم شدم و شماره ام رو نوشتم روی کاغذ و به اون خانم گفتم من شرکت پرستاری دارم تیم دارم و هرکاری داشته باشین در خدمتتون هستم…
ایشون هم خیلی استقبال کردن و گفتن حتما با شما تماس میگیرم…
من گفتم این خانم هیچوقت تماس نمیگیره و بره بیرون شماره رو میندازه سطل آشغال و تازه کلی هم بهم میخنده
اما حسم خوب بود و گفتم فارغ از اینکه زنگ بزنه یا نزنه من خوشحالم چون به الهامم عمل کردم…
فردای اون روز در کمال ناباوری اون خانم زنگ زد و گفت میخوام برای کارهای همسرم از شما کمک بگیرم …
منم زنگ زدم به یکی از دوستام که خیلی هم اهل همکاری کردن برای درمان در منزل نبود و گفتم من یه مریض دارم و با من همکاری میکنی ؟
گفت آره چرا که نه …بعد ایشون یکی دیگه از دوستان خودش رو آورد اون یکی دونفر دیگه آورد و ظرف دو روز من شدم صاحب کسب و کار خودم و کمتر از یک ماه بعد من 20 تا پرسنل داشتم و چندتا مریض توی خونه که کارهاشون رو مدیریت میکردم و اون موقع من ماهانه درآمد 50 میلیون رو زدم یعنی 10 برابر حقوق کارمندی ام اونم بدون اینکه کار سخت انجام بدم یا حتی کار انجام بدم من فقط کارم مدیریت بود از راهدور با تلفن همین …
همه ی این نتایج از جایی شروع شد که من دوتا کار انجام دادم
اول به الهامم گوش کردم
دوم کاری که گفته بود قدم اولی که گفته شده بود رو برداشتم همین
بقیه اش رو دیگه خود خدا انجام داد
برام پرسنل آورد
مشتری آورد
تبلیغ کرد
و کلی رشد و پیشرفت و مسافرت های عالی که روزی رویام بود وارد زندگیم شد فقط با جدی گرفتن یک الهام .
خدایا شکرت.
الان چه الهامی در ذهن یا قلبت هست که شاید وقتش رسیده به آن گوش بدهی؟
چند وقتی میشه شاید دوهفته که خواب های عجیب و مرتبط به هم میبینم نشونه های مختلف و مرتبط به هم میبینم که حسابی ذهنم رو مشغول کرده بود و هرروز از خدا درخواست هدایت میکردم تا اینکه دیروز به جواب همه ی این داستان ها رسیدم و خدا بهم گفت که باید به طور اساسی و از بیخ و بن باور های توحیدی ات رو درست کنی این الهام اونقدر توی خواب و بیداری بهم گفته شده که دیگه امروز دستام رو آوردم بالا و گفتم خدایا من تسلیمم و حتما انجامش میدم…
از هر طرفی نگاه میکنم و بررسی میکنم میبینم مو لا درز این الهام نمیره و احساسم خیلی خوبه…
واقعاً دیگه وقتشه به این الهام عمل کنم.
امیدوارم همه ی دوستان و هم خانواده ای های عزیزم در مسیر دریافت و عمل به الهامات قلبی مون بیش از پیش فعال باشیم.
به نام خداوند مهربانم به نام خدایی که منو دوست داره و داره بهترینها رو برام میچینه الهی شکرت سپاسگزارتم
سلام به استاد عزیزم و مریم جانم دوستتون دارم
وقتی از درون آروم هستیم الهامات و ندای قلب رو زود متوجه میشیم
دیروز داشتیم بیرون شهر میرفتیم با همسرم
تا از خونه اومدیم بیرون نمیدونم چی یادمون رفته بود که باید برمیگشتیم اما اگه من اون فرد قبلی بودم کلی غر میزدم اما با آرامش گفتم حتما خیره
چون تغییر کردم و متوجه تغییر شدم و خدا رو شکر کردم
ما اگه در طول روز نجوای ذهن رو کنترل کنیم و کم کنیم و طوری پایین بیاریم که ندای الله رو بشنویم خیلی خیلی به نفع ما میشود
چون خداوند برای ما خیر میخواهد و ما رو دوست داره
دیروز تا همسرم گفت بریم بیرون شهر من اصلا مقاومت نکردم و سریع حاضر شدم و دونفری رفتیم بجنورد و واقعا هدایت بود خوده همسرم به من رو کرد گفت یه حسی درونم میگه بریم و باید دیروز رو بیرون میرفتیم و حرکت کردیم نتیجه اش خوب بود باعث شد اولا با خودمون خلوت کردیم و کلی صحبت درباره خواسته ها و شکرگزاری و درباره قانون داشتیم و فهمیدیم بعضی از نقاط ضعف و نقاط قوتمون رو و از خداوند هدایت خواستیم کمک کند برای بهبودشون
خدایا کمکم کن که هر روز بهتر و راحت تر از مسیرهای زیبا به درآمد زیاد برسم
با درود و سلام خدمت دو استادان عزیزم جناب عباسمنش عزیز و خانم شایستهع جانانم
و سلام به دوستان عزیزی که در این سایت حضور دارند
وقتی دوازده قسمت از این قسمت ها رو مرور کردم و دوباره بازبینی کردم مثل اون بچه هایی که کتابشونو دوره میکنند برای امتحاناتشون پیش خودم گفتم چه خوبع دوباره این کتاب نفیس دوازده قسمتی رو امروز دوره کنم وببینم با خودم چند چندم ؟؟؟ و چه نتایجی بدست آوردم
قسمت دوازده ۱۲
تاپیک امروز 👈🏻کجاها تغییر نکردی و چک و لقد خوردی
و کجاها بدون چک و لقد تغییرات صورت گرفته و نتایج خوبی گرفتی ؟؟
نگاه پدر این دوست عزیزمون علی عزیز نسبت به فقر و ثروت..
پدر ایشون الگوها و دیدگاهشون به شرایط افراد پایین ودارای ذهن فقیری بودند.. در صورتی این دوست عزیزمون برعکس تصوری که داشتن و میگفتن چرا به اونهایی نگاه میکنی که ندارند و فقیر هستن و به اونهایی که دارا و ثروتمند هستن نگاه نمیکنی ؟؟؟
نتیجه.. 👈🏻 باورهای ما ربطی به خانواده و شرایط زندگی اطرافیانمون نداره.. بلکه این ذهن خوده ماست که باورها رو میسازه و همچنین ربطی به سن و سال نداره ( با توجه به اینکه سن ایشون بیست سال هست )🙄 واقعا جای تحسین داره که در چنین سنی به سایت استاد عباسمنش هدایت شدند
با توجه به اینکه ایشون از سن سیزده سالگی در کارهایی چون خشکشویی و کارهای متفاوت فعالیت داشتند در این مدت زمانها به علاقه ی واقعی و درونی خودشون که خرازی و کارهای چوبی بود پی بردند
نتیجه.. 👈🏻 ایشون مراحل تکاملی خودشونو رو با تجربه های مختلفی طی کردند و در نتیجه به مسیر درست هدایت شدند و با اون تجربیات بالقوه به عشق و خواسته درونیشون پی بردند و بالفعل در اومدند هدف و خواسته کاری و شغلیشون چشم اندازی که به عشق و پتانسیل واقعی فعالیتشون انجامید
مدرک تحصیلی هنرستان حرفه چوب
کابینت سازی . صنایع دستی خراطی ..نجاری.. بمدت دوسال با استاد عباسمنش آشنا شده و روی محصول دوازده قدم فعالیت میکنند.. از درآمد زیر صفر به بالای تر و رو به بهبود بهتری هدایت شده.. خداروشکر
فقط یک ترمزی در مورد سربازی رفتن دارند که با توضیحات استاد از معجزه های دوران معافیت سربازی شون مهر تایید بر اجابت شدن درخواست ها و اهدافشون زدند
نکته ی بسیار جالب این قسمت برام خیلی هیجان انگیز بود .. که با اینکه پدرشون در مورد دارایی و پول و ثروت تصور دیگه ای داشتن ولی با پسرشون همراه شدن و هدایت شدند به مسیر عباسمنشی و از اینکه با هم در یک مدار و فرکانس هدایت شدند واقعا جای تبریک و تحسین داره و اینقدر ذوق کردم که اشک شوق ریختم .. چون وقتی افراد خانواده با هم در این مدار و مسیر و حتی پیرو یک خط مش مشخص یک استاد حرکت کنند تضادها کمتر شده و باعث ارتعاش بالاتری در محیط اطرافشون بوجود میاد و در ننتیجه رشد و درک آگاهی بیشتری رو در همه موارد کسب میکنند
جواب استاد در مورد تجربه و هدایت به مسیر خواسته اشون در مورد سربازی..
استاد تک پسر بودند و خواسته اشون هم بر خلاف پدرشون بود که دوست نداشتن به سربازی بروند.. و بر خلاف تصور جامعه برای رفتن به سربازی بود و
میگفتن من به سربازی نمیروم
✔️✔️🤺حال ممکنه برای بعضی ها رفتن به سربازی درست و منطقی باشع و در مسیر هدایت هایی برای رسیدن رشد و تجربه هایی برای رسیدن به خواسته اشون باشه و ممکن هم هست که با نرفتن این اتفاق بیفته..
👈🏻👀 نگاه و دیدگاه استاد برای باورهایی که به حقیقت میپیونده
نکته کلیدی هست
ممکنه که قانون جامعه بر خلاف خواسته مون باشع .. وووووولی ممکنه همون قانون جامعه تغییر کنه برای اینکه اون باورها و خواسته ها تحقق پیدا کنه👏👏👏👏
واقعا استاد جان گل گفتی.. من قبلانا این حرف رو از شما شنیده بودم که جهان سالیت نیست و هر آن ممکنه برای رسیدن به خواسته هامون تغییر وتحولی ایجاد بشع ولی سطحی درک کرده بودم ولی الان یک درک عمیق دیگری پیدا کردم و شاید الان به مدار بالاتری هدایت شدم که این موضوع برای رسیدن به خواسته ها برام یک باور شده..
بخصوص وقتی داستان های تکاملی معجزه ای شما رو در هر مرحله ای از زندگیتونو شنیدم و بعذا در فایل هاتون دیدم برای من یک الگوی واضح و روشنی شده و این فراوانی این معجزات نشان از این دارد که بله … بله که میشود.. اگر ایمان داشته باشیم .. اگر باور داشته باشیم ..
قانون خرید سربازی در اون زمان
با کار کردن در کسب و کارشون یک مقدار پولی پس انداز کرده بودند که این سربازی رو خریداری کنند ولی بخاطر اینکه این قانون وضع شده بود استاد عجله ای برای این کار نداشتند .. ولی از اونجایی که شهود الهام و نشانه ها ی الهی هدایتگر ایشون بود در آخرین لحظات پایانی سال بیست و هشت اسفند ماه به این احساس و تصمیم هدایت شدند که برای خریدن سربازی اقدام کنند..
مدارک به نظام وظیفه قم در جاده قدیم قم تهران مراجعه میکنن ولی افسر نظام وظیفه ایرادی برای استعلام محل تولد ایشون که در تهران بود میگیرند و استاد باز با همون احساس شهودی که بهشون الهام شده بود یک پژو دربست کرایه میکنند و با سرعت و آژیرکشان به تهران اومده و مدارک استعلام خودشونو دریافت میکنند و همانطوری با سرعت برق و باد به قم بر میگردند.. واقعا استاد جان شما اگر🏄♂️🚴♀️✈️🚀 سوار قالیچه حضرت سلیمان هم میشدید و از خط ویژه پلیس هم استفاده میکردید به این سرعت نمیتونستید رفت و برگشت و کارهای اداری رو انجام بدید 🤔🤔🙄🙄🤗 خب اون افسر نظام وظیفه حق داشت به کار شما شک کنع😂😂🤩
ولی از اونجایی که جهان آدمو بخواسته اش برسونه از هر تدبیر منطقی و غیر منطقی استفاده میکنه برای هدایت شدن به هدف..
و اون الهام و شهود قلبی که از یک جنس و قدرت فوق العاده بالایی است که اگر توانایی تشخیصش رو داشته باشیم.. اگر
این پیام و پیغام و ندای قلبی مونو بشنویم و دریافت کنیم ..
و از همه مهمتر عمل کنیم .. وای استاد جان این عمل کردن چقدررررررررر مهم هستش..
یعنی اینقدر این پیام قوی بوده که به نجواهای ذهنی توجه نکینم و اون هدایت قلبی قالب بشه به تمام اون تضادها و نجواها.. واقعا نمیدنم چطوری بیان کنم این هدایت و الهام های درونی که اینقدر محکم
و غنی هستن و🤔🙄
در مورد رفتن به آمریکا با ویزای توریستی استاد..
اونروز خاص.. یعنی زمان درست و مناسب
یک خانمی در سفارت آمریکا در فرانسه .. که هم اولین روزی بود که به اون سفارت اومده بود و هم جالبترش که به زبان فارسی هم تسلط داشت. ✔️✔️👏 یعنی در مکان درست و مناسب و در شرایط روابط افراد درست و مناسب 👏🤔
خدایا ااااااا
وقتی این معجزه ها رو میبینم باورهام هر روز قوی تر و قویتر و قشنگتر میشع..
✔️✔️بقول آقای ابراهیم مدیر فنی سایت عزیزمون… من به معجزه های خداوند عادت دارم.. 😪😪
و در اون سفارت بعد از دریافت مدارک و پاسپورت از استاد سوال میکنع و میگه… من خیلی دوست دارم شما رو بفرستم آمریکا ولی فقط یک سوال دارم 🤔 خدمت سربازی کجا رفتی ؟؟؟؟
و استاد گفتن .. من خدمتو خریدم
و قرار بود که یک هفته دیگه جواب رو ایمیل کنند ولی باز هم معجزه اتفاق افتاد و همون شب جواب رو ایمیل کردند..
نتیجه شگفت انگیز..
در اون شرایطی که معلوم هم نیست که چرا برای افسر سفارت آمریکا در فرانسه اینقدر خدمت سربازی مهم بوده که ایشون کجا خدمت کردند.. یعنی نرفتن سربازی استاد با دادن دیزا ی آمریکا یک تطببیق شگفت انگیزی بوده که باید به این شیوه انجام میشد تا در چنین روزی مهر تایید سفارت آمریکا برای ویزای توریستی استاد با هدایت های بینظیر الهی در پاسپورت استاد جای خوش بنشینه
خدایا ااااا هر چقدر شکرگذاری کنم نمی تونم جای شکر رو بجا بیارم
خدایا اااا هر چقدر این معجزه ها رو میبینم ایمانم قوی تر به کار این جهان هستی میشود
خداااااایااااااا شکرت که قوانین جامعه ممکنع هر آن تغییر کنه ولی قوانین جهان هستی بدون تغییر هست و تمام قوانین جهان دست بدست هم میدن تا هر یک از ما انسان ها و تمام جهان در مدار و فرکانس خودشون هدایت شوند
خدایا شکرت برای تمام این آگاهی هایی که از سایت عزیزمون و استاد عزیز ترین ها دریافت کردم و خدارو شکر که در این سایت حضور دارم و برای تمام اون تضادهای گذشته ام مممنون و سپاسگذارم که خواستند هدایتم کنند به مسیر عباسمنشی و خدارو بینهایت شاکرم که به مدار درست و مناسب هدایت شدم
و خدارو شاکرم که با دوستانی در این سایت هستم که همه از هدایت شدگانیم .
خدارو شکر ممنون و سپاسگذارم
خدایا شکرت
در انتها از خانم شایسته عزیزم هم تشکر و قدردانی میکنم که تمام این فایل ها رو با بهترین شیوه تدوین میکنند که ما بروبچه های سایت از بهترین امکانات به درک آگاهی بیشتری هدایت شویم
بهتریتع بهترینها رو برای پایداری این سایت عزیزمون و استاد گرانقدر و همه دوستان آرزومندم ..
سلام به استاد عزیزم و مریم جان نازنین و دوستان هم مسیر
خدایا شکرت برای یه فایل دیگه، یه رزق با برکت،
آکاهیِ روز 32 از دوره ی چهل روزه ی من
تمرین این فایل:
»»»»»» آخرین باری که الهام یا ندای درونی گرفتم، یکی همین چله گرفتن بود، یکی نوشتن زیبایی ها و نکات مثبت رابطه
»»»»»» بله به جفتش عمل کردم
هیچکدوم هنوز تموم نشده، به سرانجام نرسیده که بگم چی شد، ولی هردوتا، فعلا داره نتایج خیلی ملموس و قشنگی میده
حال و احساس خوب، همزمانی ها، نتایج کوچیک قشنگ…
مثل کمپینگ دو روزه ای که رفتیم، که با نگاه کردن سریال زندگی در بهشت (بخشی از چله ای که گرفتم) این سفر عالی و زیبا و بی نظیر رو جذب کردم
که نه تنها کلی خوش گذشت و کلی زیبایی دیدیم
یکی از آرزوهای من برآورده شد، دیدن شفق قطبی:)
اونم کاملا با هدایت خدا و بودن در زمان مناسب در مکان مناسب
ما قرار بود جمعه حدودا 12 و نیم ظهر راه بیفتیم، ولی کارامون طول کشید، ینی هی یه چیزایی پیش اومد و کارامون رو عقب انداخت و 2 بعد از ظهر راه افتادیم
4 ساعت راه داشتیم تا اون نشنال پارکی که قرار بود بریم، و من خیلی تمایل داشتم که زودتر بریم که قبل از تاریکی هوا برسیم اونجا و زیبایی هاش رو ببینیم
ولی خب خدا پلن دیگه ای چیده بود، دیرتر راه افتادیم و بعد از غروب آفتاب رسیدیم تازه به اون شهر، بعدم قرار شد بریم والمارت یه کم خرید کنیم و خلاصه ما حدود ساعت 7 و نیم رسیدیم به ورودی پارک، وقتی پیاده شدم نرده ی ورودی رو باز کنم، دیدم اون سمتِ آسمون یه رنگ عجیبی بین قرمز و صورتیه، یه چیزِ به غایت زیبا و عجیب
اصن به مخیله م خطور نمیکرد که به این واضحی و زیبایی شفق قطبی ببینم، خیلی مطمئن هم نبودم خودش باشه، ولی خب یک ساعت و ربع از غروب آفتاب گذشته بود و هوا کاملا تاریک بود … و اون قرمزی اصلا چیزی شبیه قرمزی غروب نبود
خلاصه از احتمال اینکه شفق قطبی باشه کلی ذوق کردم و دوتا عکس خیلی قشنگ گرفتم
بعدا هم سرچ کردم و مطمئن شدم شفق قطبی بوده:)
و بعد وقتی یادم افتاد چجوری همه چیز طوری پیش رفت که ما دیرتر راه بیفتیم تا اونموقع اون زمان در اون مکان و موقعیت باشیم… خدای من چقدر ذوق میکنم
و چقدر ازت سپاسگزارم
و چقدر ایمانم بیشتر شد که هرچی پیش میاد، حتی به ظاهر ناخواسته،
الخیر فی ما وقع هست
حتی به ظاهر، چیزی که داره باعث میشه مثلا من دیرم بشه (چیزی که دست خودم نیست، نه تنبلی کردن با بی اهمیت بودن و اینا)
و دومی، «نوشتن زیبایی های رابطه» هم تا حالا چندین بار چنان همزمانی ها و اتفاقات کوچیک ولی خیلی قشنگی برام رقم زده که از این «کار کردنِ قانون» کلی دوق کردم و خدا رو شکر میکنم
انشالا به امید خدا نتایج بزرگ و اصلی هم به زودی میان
خدایا هزار بار شکرت برای بزرگتر شدن ظرفم
هزار بار شکرت برای روزهای زیبایی که دارم میگذرونم، زیبایی هایی که میبینم، همرمانی هایی که تجربه میکنم، ورودی های مالی که دریافت میکنم
به نام خداوند زیبایی ها و فراوانی ها
درود به استاد گلم و دوستان عزیزم
1.چه تجربهای از گوش دادن یا گوش نکردن به هدایت درون داری؟
2.وقتی به آن عمل کردی، چه نتیجهای گرفتی؟
3.الان چه الهامی در ذهن یا قلبت هست که شاید وقتش رسیده به آن گوش بدهی؟
پاسخ من:
1. یادمه ی روزی کارت بانکی مامانم گم شده بودو مامانم خودش به شهر دیگه بود و بعد دنبالش کلی گشتیم و نیاز داشتیم بهش ولی پیدا نکردیم بعد یک هفته گذشت و قرار شد یروز بریم ک از بانک یکی دیگه بگیریم ولی اونروز ی کاری دیگ پیش اومد برای بابام اینا و دیگ ماشین دم دستمون نبودو نرفتیم . اونروز بعد اظهرش من پروژه تغییر را در آغوش بگیر رو قسمت هاشو نگاه میکردم قسمت دومش بود و کلی کامنت میخوندم و حالم خیلی خوب بود و به الهامات خدا خیلی ایمان آورده بودم بعد من از خوشحالی داخل خونمون ورزش میکردم و بعد ی حسی بهم گفت کنار این فرش بشین و سجده شکر کن از خدا ک به این مسیر هدایتت کرده بعد من این کارو کردم و ی حسی بهم گفت زیر این فرش رو نگاه کن شاید ی چیزی یا ی پولی باشه و حس خوبی بود و همین کارو کردم و دیدیم ک کارت مامانم دقیقا همون جاست و پیدا کردم اصلا تعجب کرده بودم از خوشحالی ک چی شد ک من اصلا زیر فرش رو نگاه کردم اونم دقیقا فرشی ک زیر اون بود کارت و خیلی خدارو شکر کردم و از هدایت خداوند مهربونم شوکه شده بودم
2.و یک سری هم داداشم بهم گفت برو از حیاط روی شیلنگ بخاری یدونه بَسک هست که باز کن و اونو بیار من داشتم میرفتم که یهو چشمم خورد به یک پیچ باز کنی که همون روی پله مون بود و حسم بهم گفت اونو بردار و شاید به دردت بخوره و به حسم عمل کردم و خواستم اونو بازش کنم دیدم خیلی سفته و اصلا با دست نمیشه بازش کرد و بعد نگاهی به پیچ بازکنی که برداشته بودم انداختم گفتم ببین خدا هدایت کرد و الان با همین بازش میکنم و کارمم راحت تر میشه و ازین به بعد یاد من گرفتم که به الهامات قلبیم گوش بدم حتی اگر اصلا منطقی نباشه ولی قدم بردارم چون حتما یک حکمتی خواهدداشت الهی صد هزار مرتبه شکرت ک هدایتم کردی به این مسیر و پروژه تغییر ک از وقتی ک شروع کردم انقد حالم خوبه و اعتماد بنفسم و امیدم به زندگی رفته بالا و حالم عالیه الهی شکرت .
3. و الان الهامی ک توی قلبم هست اینه ک من رشته زبان انگلیسی در دانشگاه میخونم و سطحم خیلی مبتدیه و تلاشم بر اینه ک به الهامات قلبیم ک خداوند هر چی هدایتم کرد رو انجام بدم و زبانم رو تقویت کنم و رشد کنم در این زمینه و الان به صورت خود آموز و دوره ای که بازم هدایت خدا بود با قیمت عالی توی اینستا پیدا کردم و خریدمو شروع به خوندن کردم تازه و قدم اول رو برداشتم و بقیش رو هم خداوند به تک تک خواسته هام هدایتم میکنه و من در برابر خداوند تسلیمم چون خدا بینهایت دانا و آگاهه از جهان و داره ادارش میکنه و آگاهی من اندازه ی یک قطره در برابر اقیانوس هم نیست و از خدا میخام ک هدایتم کنه الهی شکررررررررت… و شکر حضور استاد عزیزم عباسمنش سپاسگزارم ازتون استاد…
به نام یکتاخالقهستی
سلام و هزاران درود به استاد عزیزم، مریم نازنین و همه دوستان مسیر بهشتی
روز زیباتون به خیر و شادی
خداوندم رو شاکرم که امروز هم لیاقت این رو دارم که گام بردارم در مسیر آگاهی، در مسیر ساختن باورهای مثبت
خداوندم رو هزاران بار شکر میکنم که این آگاهی های بی نظر رو هر دفعه و هر روز آگاهانه وارد ذهنم میکنم و یه غذای مناسب میدم به ذهنم تا هر چه بیشتر کمک بشه به اینکه فاصله بین آگاهی های ذهن و روحم کمتر و کمتر بشه و درسته که این فاصله همواره وجود داره و نمیتونه به صفر برسه اما تا باید تلاش کرد تا این فاصله رو کم و کمتر کرد
خدای وهاب، روزی دهنده رهنما رو شاکرم که هدایتم میکنه توی هر لحظه که آگاهانه و با حال خوب، قوانین بی همتا و بدون تغییر جهان هستی رو مرور کنم و با جسارت و شجاعت تمام میتونم بگم که تقریبا در هر لحظه دارم سعی میکنم که همه کارهام مطابق قوانین پیش بره چون اصل همینه و اگر من میخوام زندگی دلخواهم رو در تمام جنبه ها بسازم باید این تلاش بشه روند عادی زندگی من، نه نیازی به زور زدن هست و نه نیازی به سختی کشیدن آخه تمرکز بر زیبایی ها، توجه به خوبیها و خواسته ها، تلاش برای هر لحظه شاد بودن و در آرامش زندگی کردن چیزی نیست که من بخوام زجر و سختی بکشم و این همش به این خاطر هست که دارم درک میکنم و هضم میکنم که احساس خوب = اتفاقات خوب
وقتی من دارم آگاهانه به زندگی ، مثبت تر و با نگاه زیباتر نگاه میکنم ، برای جهان و قوانینش چاره ای جز این نیست که پاسخ من رو بصورت زیبایی های بیشتر، شادی و لذت بیشتر بده همونطور که در قرآن هم خداوند فرموده : آیا خوش قول تر از ما به عده وجود داره؟؟؟ و قطعا همینطوره
خداوندا هزاران بار شکرت که آگاهی ها و درس های فایل های ۱۱ و ۱۲ رو با قلبم و وجودم و حال عالیم نوش جان کردم
وقتی که دوست عزیزمون گفت: به خودم گفتم من مشکرک هستم اگه نمیرم به سمت شغل مورد علاقم
چقدر فوق العاده هست چنین نگرشی
این روزا دارم از چپ و راست فایل های توحیدی میشنوم و این گفته دوستم هم که دیگه حالمو جا آورد
اگه من حرکت نمیکنم بست شغلی که حتی فکرش هم حالمو خوب میکنه ، این یعنی من مشرکم، چرا؟؟؟ چون فکر میکنم خداوند کمک نمیکنه، چون فکر میکنم خداوند به برخی توانایی داده و به من نداده ، یعنی من عزت نفس ندارم و خودم رو لایق موفق شدن توی خواستم نمیدونم، یعنی من خداوندم رو عادل نمیبینم که همونطور که به بقیه در راستای خواسته هاشون کمک کرده، پس به من هم میکنه
چقدر داره درک های بالاتری میاد: توحید و اعتماد به خدا، یمان به مسیر مورد علاقه و عشقم، عزت نفس، قوانین بدون تغییر خداوند…
چقدر همه اینا جای فکر دارن اگه با قلبی باز تفکر کنم رشون و کنار بذارم همه اون فکرا و نجواهای منفی که هر لحظه می خوان منو از مسیرم دور کنن و هی میگن نه نمیشه، درسته برای فلانی شده اما برای تو نمیشه
ولی چقدر عالی، چقدر فوق العاده دوست عزیزم در کمال عزت نفس، در اوج ارزشمندی، دراوج عشق و انگیزه و ایمان به خداوند و هدایت های دائمیش، حرکت کرد و حالا داره توی جزیره زیبای کیش توی شغلی که عشقشه کار میکنه، کارش همون عشقشه و عشقش همون کارشه
چقدر این ترکیب زیباست و چقدر میتونم حال زیبای دوستم رو درک کنم چون من هم عاشق کارمم و روزی در زمان دبستان،آرزوی بچه گانه ای داشتم که بشم معلم ریاضی، عشقم معلم بودن و درس دادن بود آخه خیلیل کیف میکردم که مباحث رو توضیح بدم و استعداد خیلی خوبی توی این زمینه داشتم وخداوند اون آرزوی کودکی رو در وجود من نگه داشت و من حالا به اون آرزوی زیبا جامه عمل پوشوندم و حتی خیلی بهتر و در سطح بالاتری دارم انجامش میدم و توی این تقریبا ۲ سالی که خیلی از شغلا براشون دوران رکود بوده و نتونستن کار کنن، من با یه تغییر که در زمینه نحوه آموزش دادن برامون پیش اومد، خیلی راحت توی خونم نشستم ، کارهامو انجام میده، فایلها رو گوش میدم و روی خودم هم کار میکنم و همزمان کارم رو هم انجام میدم و این باعث میشه که من هر لحظه بابت این عشق، بابت این خلق ثروت ، بابت این وجود ارزشمند و لایق ، بابت این خداوندی که هدایت میکنه هر لحظه دردانه های نابش رو ( به قول دوست نازنینم پرنسس الا) و آگاهی هایی که چراغ راهم شده در این مسیر بی انتها و لذت بخش، خداوندم رو بارها و بارها شکر کنم و ممنون و سپاسگذارش باشم که اونقدر من رو لایق دونست که من رو در مسیر شما و این سایت ارزشمند قرار داد… از اینکه باعث میشید همه ما هر لحظه فکر کنیم چه مسیری رو شروع کردیم و چطور داریم پیش میریم و مداوم بهبود میدید درک و باورهای ما رو ، هزاران بار سپاسگذارم استاد ارزشمندم.. درود خداوند بر وجود لایقتون که لایق بهترین نعمت ها و برکت و ها و خوشبختی ها هستید
چقدر مهاجرت عاطفه نازنین و درآمد ۱۰۰ برابریش تحسین من رو بر انگیخت
من که با وجود پاشنه آشی حسادت، دارم مدام و مدام تحسین میکنم و نائید میکنم همه موفقیت ها رو ، این دوست ارزشمندمرو هم بی نهایت تحسین میکنم که از یه کاری که سختی داشت مخصوصا برای یه خانم که مدام بره سر ساختمون و فروش انجام بده، توی سرما و گرما و با حقوقی که به قول خودشون آب باریکه بوده ، حالا جوری دستان خداوند به کمکش اومدن که چشم باز کرده و دیده که جهان براش تغییر کرده چون خودش تغییر کرده، خدایا هزاران بار شکرت بابت این نمونه ها و الگوهای واقعی که با دیدنشون، شنیدن صداشون و دریافت فرکانس های مثبتشون ایمان ماها هزاان برابر میشه و میفهمیم که این مسیر و قوانینش برای همه جواب میده اگه بخوایم، باور بسازیم، حرکت کنیم و ادامه بدیم و لذت ببریم از کل مسیرمون… و قطعا عاطفه نازنین اگه از همون کار توی ایران لذت نمیبرد، هیچ گاه به اون فراوانی و رفاه و عشقی که الان درونش هست، هدایت نمیشد
این جا و مکان نیست که برای من حال خوب میاره، بلکه این ذهن من و باورهای منه که برام لذت و حال خوب میاره وگرنه با یه ذهن منفی و باورهای منفی، هر جای دنیا که باشی، لذتی نمیبری چه ایران باشه چه یه جایی مثل آمریکا و این خودش دوباره یه قانون مهمه و اصله که حال من در هر لحظه، من رو هدایت میکنه به جاها و شرایط و ایده ها و افراد بهتر و وقتی درونم در آرامش باشه، دنیای بیرون هم برای من به آرامش میرسه فارغ از اینکه برای بقیه این دنیا چجوریه..
صحبت های دو تا داداش گلم، محمد و سبحان، چقدر برام لذت داشت
دو تا انسانی که از سن پایین زیر۲۰ سالگی چراغ هدایت توی قلبشون روشن شد و گرفتن اصل قضیه رو و حالا چطور دارن ارزش خلق میکنن
چقدر لذت بردم وقتی محمد گفت که وقتی دوستم بهم گفت من فایل های عباسمنش رو گوش میدم، این اسم رو انار میشناختمش، این اسم بام آشنا بود
اصلا استاد وقتی میگید فرکانس هست که داره کار میکنه نه هیچ چیز دیگه، واقعا وقتی قلبت رها باشه و وقتی یه نفر آماده باشه که دریافت کنه آگاهی هایی که اصل وجودیش هست، اینجوری حتی یه اسم، توی قلبش غوغا میکنه و حالش حتی با نام یه نفر هم خوب میشه
چقدر برای این دو تا داداش عزیزم این دو تا انسان لایق و ارزشمند که وارد حیطه مورد علاقشون شدن و اینجوری با عشق کار میکنن و میخوان و میدونن که میتونن خیلی بهتر و بیشتر رشد کنن، دنیا دنیا سلامتی ثروت عشق و خوشبختی واقعی رو آرزو دارم و میدونم که خداوند برنامه ریزی هایی برای هر کدوم از ما کرده و فقط با حرکت ما و اقدامات ما، اون برنامه هایی که بالقوه هستن، بالفعل میشن و اون موقع این جهان هست که کرنش میکنه در برابر این انسان، که به هر چیزی که آرزو کنه میتونه برسه
داستان سربازی شما و اون ندای قلبی که مدام شما رو وادار میکرد که باید این کاررو انجام بدید و دیگه نذذارید به بعد از عید چقدر زیبا و از یه منظردیگه برنامه ریزی خداوند رو به من نشون داد؛ چیزی که شما حتی ی قدم بعدش رو هم نمیدیدید اما خداوند تا سالها بعش رو دیده بود … هم اینکه دیگه سربازی رو نمیشه خرید و هم قضیه مهاجرت شما رو …. و وقتی که شما همیشه میگید که بچه ها، شما فقط وظیفه خودتون رو بدونید و انجامش بدید و بقیش رو بذارید دست خداوند، نتیجه همه این تجربیات شما هست که این ایمان و یقین رو در وجود شما ایجاد کرده که خداوند ۹۹% کارها رو کرده و فقط لازمه من ۱% نهایی رو انجام بدم و وایسم کنار، و بعد درها هست که گشوده میشه و این جریانی هست که انتها نداره
و در جریان هدایتی شناور میشیم که گاهی حتی منطقی به نظر نمیرسه
خدایا چقدر لذت بردم از این فایلا
با اینکه هیچ قصد خاصی برای نوشتن نداشتم اما اومدم و اون حس درونیم رو خالی کردم روی کیبورد و جریان هدایت اومد و هی زیباتر و کامل ترش کرد و این جریان هم انتهایی نداره
دلای همتون غرق عشق خدا باشه
همیشه توی ثروت های بی انتهای خداوند عوطه بخورید
و آرام و با حال خوب فقط لحظه ها رو زندگی کنیم
تا بعد…
با درود و سلام خدمت دوست عزیزم زهرا حسینی نازنین
❤❤💚
همونطور که در قرآن هم خداوند فرموده : آیا خوش قول تر از ما به عده وجود داره؟؟؟ و قطعا همینطوره
چقدر این قسمت از کامنتت برام آگاهی داشت ممنونم ازت که اینقدر در مسیر رشد و آگاهی های بیشتری هدایت شدم عزیزم
اینکه آرزوی بچگی جالبی داشتی و نوشتی
وخداوند اون آرزوی کودکی رو در وجود من نگه داشت و من حالا به اون آرزوی زیبا جامه عمل پوشوندم و حتی خیلی بهتر و در سطح بالاتری دارم انجامش میدم
واقعا زهرا جان بهت از صمیم قلبم تحسینت میکنم که به خواسته ات با کمکهای الهی رسیدی
عزیزم واقعا برام چقدر لذتبخش بود این کامنت زیبا و بینظیرت که از درک آگاهی های زیادی برخوردار بود و برای تمام موفقیعت ها و آگاهی های که داری تحسینت میکنم و از اینکه با خوندن کامنت فوق العاده زیبات به درک آگاهی بیشتری هدایت شدم مممنون و سپاسگذارم عزیزم و برات بهترینع بهترین ها رو آرزومندم
💙❤💚🙏🙏🙏🙏
به نام او که هر لحظه با عشق وجودیش هدایتمون میکنه
سلام رویا جانم
ممنونم و هزاران بار سپاسگذارم که هر بار از اون عشق وجودیت، از اون صلح درونت نصیبم میکنی و من غرق میشم در این همه حال خوب
خدا رو شاکرم هزاران بار که داره هدایتمون میکنه و آروم آروم رشدمون میده
هد دفعه زمین میخوریم و بار بعد، قوی تر و باانگیزه تر و با ایمان بیشتر بلند میشیم و خاک و غبار رو از تنمون پاک میکنیم و میگیم خدایا به امید تو نه به امید خلق روزگار
میدونید، این کلا ورد زبون منه که خدایا به امید تو نه به امید خلق روزگار و عجیب باهاش حس و حال خدایی و توحیدی میگیرم
بازم از وجود نازنینت سپاسگذارم که برام نوشتی
سما هم عالی هستید و مرور هر بار کامنتهای شما، حس تحسین من رو برانگیخته میکنه و توی قلبم بارها تحسینتون میکنم و بارها و بارها سلامتی بیشتر، شادی و عشق و ثروت بی انتها رو براتون آرزو میکنم✌✌🥳🥳💞💞💞💯💯💯🌈🌈🌈😘😘
سلام عشق من زهرا جان عزیزم عاشقتم من دختر اینقدر که زیبا و بینظیر نوشتی نفس من عالی بود عالی
عاشقتم من که به خواستت رسیدی ودر مسیر عشقت کار مورد علاقت هستی عزیز دل من
بینهایت لذت بردم از کامنتت عشق من
بدرخشی بدرخشی نفس من
الهی که به اوج بهترین بهترین ها برسی عزیز دل من عاشقتم😍
به نام یکتا خالق زیباییها
سلام افسانه زیبا، دوست ارزشمندم
بسیار سپاسگذارم که اینقدر با عشق درونت برام نوشتی
ممنونم نازنینم که منو غرق زیباییها و حس و حال عالی کردی
خدا رو ساکرم که هدایتش اینقدر نابه که وقتی متصل باشی، همش عشق میبینی و حال خوب
الان جایی نشستم کنار آتیش و پرنده ها دارن دور و برم نغمه خوانی میکنن و من هم دارم با عشق برای شما نازنینم می نویسم
بازم ازت ممنونم گلم و برای هممون در تین جاده سر سبز، عشق سلامتی ثروت شادی و حال خوب بی انتها آرزو دارم🙏🙏💝💝💝💯💯💯👋👋👋🌺🌺🌺😘😘😘😘
سلام به استاد عباسمنش عزیز و همه دوستانم
چه تجربهای از گوش دادن یا گوش نکردن به هدایت درون داری؟ وقتی به آن عمل کردی، چه نتیجهای گرفتی؟ تقریباً یک ماه پیش بود که برای یک موضوعی نیاز به رضایت یک نفر بود که ایشون به شدت مخالف اون موضوع بودن و حتی حاضر نبودن راجب این موضوع صحبت کنن. یه روز عصر بود که داشتم راجب این موضوع با شخصی صحبت میکردم یکدفعه بهم الهام شد خودم برم با ایشون صحبت کنم. با اینکه خیلی میترسیدم و استرس داشتم با خودم گفتم این یه الهام از طرف خداوند هست حتما باید بهش عمل کنم حالا هر چقدرم سخت باشه. یادمه حتی زمانی که در خونه ایشون رسیدم دستام میلرزید اما با همه ترسم رفتم پیش ایشون و باهاشون صحبت کردم. دوستان باورتون میشه انگار که معجزه شد وقتی با ایشون صحبت کردم راضی شدن اصلا باورم نمیشد. یادمه شبش از خوشحالی خواب نمیرفتم با خودم میگفتم ببین الهام خداوند همیشه جواب میده خدا رو شکر که به الهامی که بهم شد عمل کردم و این نتیجه فوق العاده رو گرفتم. خدایا صد هزار مرتبه شکرت
سلام یه ساره عزیز
امیدوارم عالی باشی مرسی بابت نوشتن این تجربت
من که دیگه خودمایییییینقدر تجربه تو این مورد دارم
که شاید باورتون نشه
من دیگه بدون فکر کردن با این باور که میشود یا اگر نشود حتما قراره بهترش بشود ، میرم و درخواستمو انجام میدم
یعنی فقط کافیه یه مقدار قلبم بگه مثلا برو و این کارو انجام بده
البته خب چون خیلی این کارو کردم دیگه ترسی ندارم
و وقتی با شجاعت و ایمان و اعتماد به نفس حرکت میکنی و حالا تو بحث درخواست درخواست میکنی
خداوند دلهارو نرم میکنه و جوری اون آدمها به تسخیرت در میان که تو فقط میخوای بیای و سجد ی شکر به جا بیاری
من اینقدر این کارو کردم که دیگه فرقی نمیکنه حسم میگه برو کجا و با کی یا چه آدم به ظاهر گنده ای صحبت کن
میرم و صحبت میکنم و دیگه این موضوع برام عادی شده که همه تاثیر میگیرن ازم به راحتی
یعنی خداوند دلهارو ترم میکنه و به تسخیر من در میاره
آخه میدونی چیه
دنیا دنیای توعه
هر جور باور کنی همون جور میشه برات و به اندازه ای که باورش کنی برات میشود
از این به بعد هر جا خواستی بری درخواستی بدی که ذهنت یا دیگران گفتن نه باباااا قبول نمیکنه و نمیشه و از این حرفا
بدون از بی ایمانیه بدون از شرکه
و تو با ایمان برو و درخواست کن
نتیجه رو به خدا واگذار کن
اون برات شاهکار میکنه
ولی حرکت از تو
برکت از اون
شادو پیروز باشی
سلام دوست عزیز ممنون از راهنماییت واقعا حق با شماست من بخاطر شرک ترس داشتم چون قدرت رو بدست غیر خدا داده بودم. حتما روشی که گفتی رو انجام میدم انشالله که منم همیشه ازش نتیجه بگیرم. در پناه خدای فراوانی ها شاد و پیروز باشید.
به نام هدایت گر همه جهان هستی
خدایا من سپاسگزارم که اینجا م
سلام به استاد م و به همه ی شاگردان الهی.
آخرین باری که من به الهامات و ندای قلبم گوش کردم…..
خدایا این قلم رو تو هدایت کن به تک تک این حروف ها، تا جملاتی شوند برای هدایت من و دیگران.
یادمه تابستون همین چند وقت پیش بود که اوضاع در ظاهر همه چی خوب بود ، غذای خوب خونه ی خوب، شغل ، روابط و آرامش…و.و.و.و
یک ندایی تو وجودم بهم گفت می خوای بری سفر.
گفتم تابسونه
هوا گرمه
ماشینی که امکانات داشته باشه ندارم.
بچهها سر کارند.
چطوری ، مگه میشه.
خوردم به یک تضاد…
جنگ و درگیری و همش اخبار و و و و….
یک لحظه تو یک چند روز آخر من تصمیم گرفتم.
به همسرم گفتم یه دستی به ماشین بکش که بشه باهاش بریم سفر.
فقط دو یا سه روز طول کشید
رفتن سفر همون شد و اومدن به این روستا و ساکن شدنم همین..
اینققققققققدر من دارم زندگی می کنم
اینققققققققدر پول، ثروت ، روابط ، آرامش ، تجربه ی فرزندان ، خودم ،همسرم، پیشرفت هایی که تو زندگیم ایجاد شده، اتفاقات خوبی که افتاده و هنوز هر روز هم پر رنگتر میشه..
خدای من از کدوم بگم
ما یک خانواده ی پنج نفری هستیم.
قسم می خورم هر کدوم از ما داریم تو مسیر استقلال مالی پیشرفت می کنیم و فقط این نیست هر کدوم از ما از هر نظر که بگم داریم سالها یا حتی قرن ها زندگی می کنیم.
چقققققدر آدم ها
چقققققدر پیشرفت ها
چقققققدر سکوت ، تنهایی ، تجربه ، درآمد ها ، تنوع شغلی ، آشنایی با انواع آدم ، محیط ها…
خدای من فقط و فقط زندگی می کنیم نمی دونم از کدوم بگم چون تصویر من اینه از این زندگی م که الان تو یک باغی هستم که هر آنچه که بخوام ، هر آنچه که بخوام هست فقط نمی دونم از کدوم بگم و چطوری بگم که مفهوم اصلی خوب زندگی کردن رو اینجا واسه خودم و دیگران جا بندازم.
فقط می تونم بگم خدایا من سپاسگزارم
هر آنچه که دارم از آن توست.
الان از این مفهوم هدایت و الهام خیلی درس ها بهتر می فهمم.
یه چند وقتی هست که دوباره ندای درونم چیزی میگه و خیلی تأکید می کنه که باااااااید اجراش کنم.
ایمان دارم که نجواها وقتی میگن چطور و مگه امکان داره ،،،،،،
من با ایمان فقط میگم همون طوری که اون شد اینم میشه.
خیلی راحت راحت میشه
مثل آب خوردن.
تو خواهشاً ساکت بمون و ببین.
خدایا من سپاسگزارم
خدایا من سپاسگزارم
به نام خدای آسانی ها
سلام ب دوست توحیدی و عزیزم فاطمه جان
انقدرررر با ذوق نوشتی ک نمیدونم چطوررر انقدر قلبم خوشحال شد برای نعمت هات و فراوانی ها
واقعا چقدر خوشحالی مسریه ها
دمت گرررم برای زندگی قشنگی ک ساختی
انقدر دل سپرده با جریان الهی خداوند حرکت کردی
واقعا آفرین بهت ک انقدرررر درحالی ک همه چیز خوب بود رفتی جلو و زودتر نشونه هارو دریافت کرده بودی
آفرین ک این نعمت هارو توی وجودت جا دادی
آفرین ب شخصیت قشنگی ک ساختی
تحسینت میکنم برای تک تک حرکت هایی ک کردی
خداروشکرررر برای برکت و فراوانی توی زندگیت دوست خوبم
خداروشکرررر در مسیر کسانی قرار گرفتی ک خداوند ب آنها نعمت داده نه غضب شدگان و نه گمراهان
خداروشکرررر برای خانواده ی 5 نفره و بینظیری ک داری
خداروشکر ک همتون تو مسیر بهشت و بهبود هستید
خداروشکرررر برای خوندن کامنت قشنگت ک اینهم هدایت خداوند بود
در پناه خدای مهربون همیشه آسان باشی برای آسانی ها فاطمه ی قشنگم
عاشقتونم
به نام خدای هدایتگرم
خدایی که هر لحظه خیر و شرم رو به دلم الهام میکنه.
مدتیه هر متنی که مینویسم با نامش شروع میکنم، با یاد خدای مهربونی که از هزاران مسیر داره باهام حرف میزنه. انگار یه خط مستقیم بین من و اون باز شده… هر لحظه یه نشونه، یه حس، یه جمله از زبون یه نفر، یه اتفاق ساده که فقط من میفهمم منظورش با منه.
یادمه اولین بار از زبابه نام خدای هدایتگرم
خدایی که هر لحظه خیر و شر رو بهم الهام میکنه.
یه مدتیه که توی شروع هر نوشتهام از خدای هدایتگرم یاد میکنم؛ همون خدایی که از هزار تا مسیر با من حرف میزنه و لحظهبهلحظه راه رو نشونم میده.
یادمه اولین باری که از الهام الهی شنیدم، استاد جانم گفتن: «آقا ابراهیم، مدیر فنی سایت، اسم الهاماتش رو گذاشته الهام خانم!»
اون موقع برام خندهدار و حتی غیرقابل باور بود که خدا هم میتونه با من حرف بزنه و بگه چی درسته و چی نه.
توی دورهی عزتنفس هنوز اونقدرها تو دریافت الهام قوی نبودم، ولی خدا دید این فاطمه خانم جدیه، داره مسیرش رو ادامه میده، گفت: «بیا هدایتش کنیم به دورهی دوازده قدم…»
و همون شد دروازهی ورود نعمات به زندگی من.
چشمهام باز شد به روی همهچیز.
میگم چشمهام، چون تا قبل از اون با قرآن قهر بودم. اما از همون جلسهی اولِ اون دوره که قرآنی بود، یه در از نور به روم باز شد.
من آشتی کردم با قرآن…
من آشتی کردم با خدا.
البته این آشتی یههو اتفاق نیفتاد. قدمبهقدم جلو رفتم.
این آشتی فقط برای زنده موندن نبود، برای بهتر زندگی کردن بود… برای بندگی کردن.
و هر بار، یه در جدید به روم باز میشد.
اون دوره رو با خواهر نازنینم شروع کردم. اون روزا تو یه شهر خشک و بیآبوعلف زندگی میکردم، ولی چند ماه بعد، با گذر از چند قدم، خدا منو برد به یه شهر سرسبزتر… جایی که الان توش زندگی میکنم.
اون روزها تازه یاد گرفته بودم صدای خدا رو بشنوم.
استاد جانم میگفتن: «خدا حتی بهت الهام میکنه امروز چی بخوری.»
از همونجا بود که رفتم سراغ دورهی قانون سلامتی.
خدا از طریق استاد به من یاد داد چی بخورم و چطور زندگی کنم.
اون موقع پیش داداشم کار میکردم.
خدا بهم الهام کرد که وقتشه رها کنم و کار خودم رو شروع کنم. گوش دادم، ولی هنوز تو مسیر تکامل دریافت الهامهام کامل نشده بودم. واسه همین توی اون کار موفق نشدم.
خدا چند بار بهم گفت:
«فاطمه، باید آروم آروم بری جلو، عجله نکن…»
ولی من عجله کردم و نتیجهاش شد ضربه خوردن.
تا اینکه با هدایت خدا وارد دورهی روابط و بعدش روانشناسی ثروت 3 شدم؛ هدیهای الهی از طرف داداشم.
از همونجا قدمهای تازهای توی زندگیم برداشته شد.
سالها بود با همسرم مشکل داشتم، ولی جراتِ تصمیم نداشتم.
اون سالها با سیگارش منو آزار میداد و منم با تمرکز روی اون، زندگیمو تلخ کرده بودم.
تا اینکه رسیدم به اولین جلسه از دورهی روابط — همون جلسهای که استاد جانم میگفتن:
«اگه فقط همین یه جلسه رو بفهمی، کافیه!»
همونجا فهمیدم باید ذهنم رو با روحم هماهنگ کنم.
این جمله رو قبلاً تو کتاب رویاهایی که رویا نیستند خونده بودم،
ولی تازه اونجا معنیش رو فهمیدم.
خدا گفت:
«فاطمه خانم، فقط با خودت هماهنگ باش، بس!»
از همونجا همهچی شروع کرد به درست شدن.
رفتم به همسرم گفتم که میخوام این زندگی رو تموم کنم.
باورش نمیشد…
منِ همیشه ساکت و سازگار، حالا مصمم بودم.
وقتی دید جدیام، شروع کرد به تغییر کردن.
من به الهام خدا گوش داده بودم و دیگه نمیخواستم خودم رو با اون هماهنگ کنم — این بار اون بود که خودش رو با من هماهنگ کرد.
از اون موقع به بعد، کمکم تو مسیر تکامل الهاماتم رشد کردم.
حتی ستارهی قطبیم رو هم از خدا خواستم تا راه رو بهم نشون بده؛ اینکه هر روز باید چی بخوام، چطور حرکت کنم.
گوشهام شنوا شده بودن.
صدای خدا رو واضح شنیدم، مخصوصاً اون روزی که تصادف کردم…
یادم افتاد استاد جانم تعریف کرده بودن که یه روز بهشون الهام شده بود دیگه سر کار نرن،
و همون موقع آتشسوزی شد و مسیر زندگیشون از همونجا عوض شد.
برای منم اون تصادف، نقطهی آغاز بود.
من پایهها رو چیده بودم، و حالا این ساختمون تا ثریا دیگه کج نمیرفت…
چون فهمیده بودم حتی توی دریافت الهام هم باید تکامل رو طی کرد.ن استاد جانم شنیدم که گفتن آقا ابراهیم، مدیر فنی سایت، اسم الهاماتش رو گذاشته «الهام خانم».
اون موقع خندم گرفت. با خودم گفتم مگه میشه خدا به آدم بگه «برو این کارو بکن، اون کارو نکن»؟
اما حالا میدونم نهتنها میشه، بلکه داره مدام این کارو میکنه… فقط باید گوشهامون باز بشن.
توی دورهی عزتنفس هنوز بلد نبودم صداش رو از بین صداهای ذهنم تشخیص بدم.
اما خدا دید که من دارم جدی دنبال میکنم، دارم تلاش میکنم، و از ته دلم میخوام بفهممش.
برای همین گفت:
«بیا، هدایتت کنم یه قدم جلوتر…»
و منو فرستاد سراغ دورهی دوازده قدم.
اونجا بود که تازه یاد گرفتم الهام یعنی چی.
الهام یعنی یه حس درونی، یه آرامش بیدلیل، یه جمله که وقتی میشنویش، انگار از یه جایی فراتر از ذهنت اومده.
الهام یعنی نترسی از انجام کاری که عقلِ منطقت شاید باهاش مخالفه، ولی دلت آرومه.
اون دوره برام دروازهی ورود به یه دنیای تازه بود.
چشمهام رو باز کرد، نه فقط به بیرون، بلکه به درونم.
من با قرآن قهر بودم، اما تو جلسه قرآنی یه اتفاق درونی افتاد…
انگار خدا گفت:
«فاطمه، وقتشه آشتی کنیم.»
منم اشک ریختم و گفتم:
«قبوله خدای من… برگردیم به هم.»
از اون روز گوشهام کمکم شنواتر شدن.
میفهمیدم وقتی یه جمله از استاد، یه پیام از دوستی، یا یه نشونه از دل طبیعت میرسه، پشتش کسی داره با من حرف میزنه.
اون کسی جز خدا نیست.
یه بار یادمه توی مسیر پیادهروی بودم، یه کلاغ سیاه اومد نشست روبهروم و یه دونه نون تو منقارش بود.
ناخودآگاه تو دلم گفتم: «یعنی چی؟»
و یه حس درونی بهم گفت:
«من همون خدام که حتی به پرندهها روزی میرسونم، پس نگران نباش.»
اون لحظه فهمیدم الهام یعنی همین؛ یعنی صدایی که از جنس آرامشه.
خدا از همونجا منو هدایت کرد به دورهی قانون سلامتی.
از زبون استاد بهم گفت چی بخورم، چی نخورم، چطور با بدنم مهربونتر باشم.
و من هر روز بیشتر یاد میگرفتم که صدای واقعی خدا هیچوقت با ترس و اضطراب نمیاد؛
با آرامش میاد، با ایمان، با حسِ درست بودنِ یه تصمیم.
یه مدت بعد پیش داداشم کار میکردم.
یه روز بیدلیل حس کردم باید برم. نه از روی خستگی یا ناراحتی، فقط یه ندای آروم گفت:
«وقتشه کار خودتو شروع کنی.»
اولش ترسیدم، ولی دلم گفت برو.
رفتم.
اما چون هنوز در مسیر تکامل دریافت الهامهام بودم، کارم نگرفت.
اون موقع غصه خوردم، ولی حالا میدونم اونم یه بخش از رشد من بود.
خدا میخواست یادم بده که الهام فقط شنیدن صدا نیست، عمل کردن بهش هم خودش تمرین داره.
باید کمکم یاد بگیری بهش اعتماد کنی.
بارها در دلم شنیدم:
«فاطمه، عجله نکن.
قدمها رو آهسته بردار، چون تکامل یکشبه اتفاق نمیافته.»
ولی من گوش ندادم، و چند بار زمین خوردم تا بالاخره یاد گرفتم.
بعدش با هدایت خدا وارد دورهی روابط شدم.
اونجا استاد گفت:
«اگر فقط جلسهی اول رو بفهمی، دیگه همهچیز رو فهمیدی.»
اون جلسه دربارهی هماهنگی ذهن و روح بود.
و من تازه اونجا فهمیدم چرا الهامات گاهی قاطی میشن…
چون ذهنم با روحم یکی نبود.
وقتی ذهنت آروم نیست، صداهای زیادی میشنوی — اما هیچکدوم صدای خدا نیستن.
الهام فقط از دلی میاد که در صلحه، با خودش، با دیگران، با خدا.
از اون روز یاد گرفتم هر وقت حالم بده، تصمیم نگیرم.
یاد گرفتم الهام از دلِ حال خوب میاد، از دلِ آرامش.
و از اونجا بود که رابطهم با همسرم هم رنگ عوض کرد.
وقتی از ته دل تصمیم گرفتم تمومش کنم، یه صدای درون گفت:
«حالا که خودت رو جدی گرفتی، اونم خودش رو تغییر میده.»
و دقیقاً همین شد.
از اون به بعد، هر تصمیمی رو با صدای دلم گرفتم.
حالا دیگه قبل از هر کاری با خدای درونم مشورت میکنم.
بهش میگم:
«خدایا، من نمیدونم چی درسته، تو بگو.»
و یه نشونه، یه حس، یه جمله از جایی میاد که مطمئنم کار خودشه.
وقتی تصادف کردم، لحظهی بعدش یه حس عجیبی داشتم.
بهجای ترس، یه آرامش عمیق اومده بود سراغم.
انگار خدا گفت:
«دیدی چطور مراقبت بودم؟ این فقط یه یادآوری بود که حواست جمع باشه، من باهاتم.»
اون تصادف نقطهی عطف زندگی من بود.
وقتی اون اتفاق برام افتاد یاد استاد افتادم، وقتی گفتن بهشون الهام شده بود سر کار نرن، و همون روز آتشسوزی شد.
اون حادثه مسیر استاد رو عوض کرد.
برای منم اون تصادف همون نقش رو داشت.
حالا دیگه میدونم الهام یعنی چی.
یعنی خدا از دلِ سکوت، از دلِ لبخند یه رهگذر، از صدای بارون، از کلام استاد، از نوشتهی یه دوست، از هر راهی که فکرشو نمیکنی، داره راه رو نشونت میده.
فقط باید گوشهامونو باز کنیم و بهش اعتماد کنیم.
الهامات الهی همیشه جاریان، مثل رودخانهای که هرگز نمیایسته. فقط کافیه دلت رو ساکت کنی تا صدای جریانش رو بشنوی.
سلام فاطمه خانوم عزیز
امیدوارم حالت عالی باشه
چه قلمی داری
مرسی که اینقدر قشنگ کوتاه مختصر و مفید نوشتی
چقدر الهامو بخوبی درک کردی
وقتی که بین ذهن و روح هماهنگی ایجاد بشه
الهامات دریافت میشه
وقتی که میتونی ذهن رو آروم کنی و بیماریش تو لحظه ی حال
وارد قلبت میشی
محل دریافت الهامات و شهود
جایی که میتونی واضح و شفاف باهاش صحبت کنی و صداشو بشنوی و جواب تمام مسائلتو بگیری
اما وقتی شنیدیش شجاعت میخواد ایمان میخواد که بهش عمل کنی
به قول شما عمل به الهامات هم تکامل میخواد
دختر خیلی نوشتت عمیقه
پر از نکته و حقیقته
در از درکت از قلب و الهاماته
وقتی با روحت با قلبت هماهنگ نیستی تصمیم نگیر
وقتی هماهنگ هستی هرچی گفت بگو چشم و انجامش بده
حتی اگر گفت از همسرت جدا شو
این یعنی ایمان
مثل خودم
حتی اگه گفت همین الان جمع کن از ایران برو
کجا
چطور
به شکل
از چه طریق
من چمیدونم
فقط برو
بقیشو بهت میگیم
مرسی که حتی به دونه یک تو منقار یک کلاغ هم توجه میکنی و را این حد میتونی نشانه ها و هدایت خداوند رو دریافت کنی
مرسی که اینقدر خودتو لایق میدونی
ازت یاد گرفتم
نوشتت معلوم بود با قلب نوشته شده نه با ذهن
مرسی که نوشتی
بهترین دعایی که میتونم برات بکنم انشاالله همیشه وصل باشی بهش
همیشه
که به شدت برامون کافیه
خدارو شکر به خاطر این آگاهی ها
شکر که یه روزی سید حسین عباس منش نامی در جهت آگاهی و توحید حرکت کرد تا خداوند به زیبایی و آسانی پیغامشو به ما برسونه
خدارو شکر
باز هم ممنونم ازت فاطمه جان
به نام خدای هدایتگرم
خدایی ک همواره با منه
درون منه
من رو میبینه
من رو میشنوه
همواره دوستم داره
همواره عاشق منه
به من کمک میکنه
من رو هدایت میکنه
سلاام ب دوست بهشتی خودم فاطمه ی خوش خنده و دوست داشتنی
دختر چقدر خوب نوشتی
چقدر نوشته هات عجیب از جنس خدا بود!!
بارها اشک ذوق تو چشمام جمع شد ”
از این حد بندگی”
از این حد سرسپردگی
از این ایمانی ک تو وجود فاطمه ساخته شده
تحسینت میکنمممم دختر قشنگ
تحسین میکنم شجاعتت رو برای برخورد با مسئله ی روابطت
تحسین میکنم جسارتت رو برای عمل ب الهامات
بهت تبریک میگم برای دوره ی سلامتی ک به وجود قشنگت هدیه دادی
دخترررر دمت گرم
چقدر خوبه ک اینقدر شفاف و روون مینویسی
چقدرررر دلنشین مینویسی
ازت سپاسگزارم دوست خوبم برای تک تک جمله های نابی ک نوشتی و قلبمو لرزوندی از خوشحالی و عشق
ازت ممنونم دوست خوووبم
همیشه و همیشه رو ریل خوشبختی باشی تو بغل خود خود خداااا”
میبوسمت
بنام خداوند بخشنده و مهربان
خدایا شکرت برای حضور در گام 9
سلام
اگه بخوام از جدیدترین هدایتم بگم مربوط میشه به چند شب پیش . روز پنجشنبه بود و از صبح من و پسرم رفته بودیم برای گردش و وتفریح . خیلی هم پیاده روی کردیم . عصری برگشتیم خوونه و من کمی به کارهای خوونه رسیدم و نزدیک ساعت 8 شب بود که یه حسی به من گفت برو بیرون . به عارف گفتم من دلم باز پیاده روی میخواد . بیا بریم کمی راه بریم . عارف هم قبول کرد و ما رفتین خیابون سپه که به تازگی سنگ فرش کردن و شبها مثل خیابونهای استانبول شلوغ و زیباست .
رفتیم اونجا و شروع کردیم به قدم زدن که تو مسیر یه دوست قدیمی دیدم و بعد از سلام و احوال پرسی گفت ،
یه دستگاه کیبورد خوب دارم برای فروش میخوای.
من همیشه عاشق پیانو و کیبورد بودم و دوست داشتم بگیرم و سازش رو یادبگیرم . سال گذشته هم زمان که داشتم چندتا از دندونهام ایمپلنت میکردم این بنده خدا یه کیبورد خوب برای فروش داشت و به من پیشنهاد داد تا بگیرم ولی هزینه های دندانپزشکی در اولویت بود و من ترجیح دادم اولویت دندانهام باشه .
گذشت تا اینکه همون شب که تو خیابون سپه دیدم این موضوع مطرح کرد که بیا این یکی دیگه بگیر.
من اصلا یادم نبود چنین خواسته ای داشتم .
با پیشنهادی که کرد احساس کردم الان وقتشه
و رفتم دستگاه دیدم تمیز و عالی و تازه از دستگاه قبلی هم قویتر و مدرن تر هست .
همون لحظه با خودم گفتم اومدن من به پیاده روی و این پیشنهاد فقط میتونه هدایت خدا باشه که در زمان مناسب خودش داره رخ میده
الان که دارم این کامنت مینویسم چند ساعتی میشه که کیبورد خریدم و آوردم خوونه .
خدایا شکرت .
ولی یه چیزی که فهمیدم اینکه من از صبح همون روز فقط در حال لذت بردن بودم و اصلاً به مغزم خطور نمیکرد که قراره شب من یه دستگاه کیبورد بگیرم .
خیلی خوشحالم که به ندای درونم گوش دادم و
در جهت علاقم قدم برداشتم .
قدم بعدی شروع یادگیری منه که باید تکاملی و
پیوسته برداشته بشه .
خیلی حالم خوبه .
خیلی خوشحالم که یکی از خواسته های من تیک خورد به راحتی .
خدایا شکرت که اعتماد کردم به تو و
تو برای من خیلی راحت انجام دادی .
خدایا هدایتم کن از مسیرهای هموار و راحت
بتونم شروع کنم ویاد بگیرم و لذت ببرم .
خدایا شکرت برای نعمت کیبورد در زندگیم .
در پناه الله یکتا
به نام خدایی که هرچه دارم از آن اوست
سلام و عشق به دوست عزیزم
الهام عزیز
امیدوارم که در مومنتوم مثبت الهی باشید
چقدر خوشحال شدم و ذوق کردم از خوندن کامنت شما
چون خواسته ی شما آرزوی همیشگی من بوده
یعنی از بچگی من عاشق پیانو بودم و دوست داشتم بشینم پشت این ساز، و بزنم
اصلا هم نمیدونم
این علاقه چیه و
از کجا اومده
انگار با من متولد شده
وقتی استاد در قسمت قبلی از تست لحظه ی مرگ گفت
من با خودم گفتم اگر که پیانو رو یاد نگرفته باشم قطعا حسرت بزرگی میخورم
و دوست دارم حداقل برای یک بار هم که شده امتحان کنم و یاد بگیرم
با اینکه اصلا هیچ اطلاعاتی هم در موردش ندارم
اما این آرزو در من همیشه بوده
تا سالها که اصلا جرأت بیانش رو حتی به خودم هم نداشتم چه برسه به دیگران
و همین طور به خاطر اینکه پدرم کلا مخالف ساز و موسیقی بود و هست
اما چیزی که برام نشونه س اینه
من امروز نشستم و باخودم خیلی فکر کردم
که من الان برای این علاقه م چکار میتونم بکنم
چون که پول خریدش رو هم فعلا ندارم
حسی بهم گفت از chat gpt بپرس
و ازش پرسیدم
خیلی چیزها رو برام توضیح داد
بهم پیشنهاد داد نت خوانی رو شروع کنم
و حس خوبی گرفتم
و الان به کامنت شما هدایت شدم
و چقددددر احساس شادی کردم براتون
از اینکه به خواسته تون رسیدین
و این رو یک نشانه ی واضح از طرف خداوند میبینم
چرا که این خواسته قدمت بسیار طولانی داره
اما تفاوتی که هست اینه که قبلا وقتی بهش فکر هم که میکردم نا امیدی میومد سراغم و اون رو غیر قابل دسترس میدونستم
اما الان با هر بار فکر کردن بهش حالم خوب میشه
و امیدوار میشم و میتونم تجسمش کنم
سپاس گزارم ازشما برای کامنت الهی تون که برای من نشونه و الهامی از خداونده
الهی که همه ی خواسته هاتون به همین قشنگی تیک بخوره
در پناه عشقش باشید
بنام خداوند بخشنده و مهربان
سلام زهرا جان
سلام دوست هم فرکانسی
تشکر فراوان بابت دعای خیر و خوبی که برام کردی
من هم برات آرزوی روزهای عالی و سلامتی و ثروت دارم .
سپاسگزارت هستم بابت پاسخی که برام نوشتی .
زهرا جان فقط جهت یادآوری به خودم و خودت میگم ،
عزیزم تا میتونی لذت ببر از داشته ها و نعمتهای زندگیت .
به زمانبندی خداوند ایمان داشته باش . خواستهای ما در زمان مناسب خودش وارد زندگی ما میشه .
در مورد اینکه بعضی افرادنزدیک ، متفاوت فکر میکنن ، باید بگویم که همسر من هم علاقه ای به موسیقی نداره و همیشه وقتی پیشنهاد خرید یه گیتار یا سنتور یا حتی پیانو میدادم با من مخالفت میکرد. اتفاقی که افتاد این بود که من خودم را با خواسته ام هم جهت و هم فرکانس کردم و وقتی کیبورد
خریدم و به همسرم نشون دادم هیچ واکنشی نشون نداد و فقط تبریک گفت همین .
همون موقع رفتم تو اتاق با خودم گفتم الهام دیدی تو تونستی این برخورد خلق کنی ، پس ادامه بده .
چون من دارم خلق میکنم .
چقدر دوره احساس لیاقت در این زمینه به من کمک کرد.
چقدر با این دوره رفتار جهان با من تغییر کرد.
چقدر من دارم هر بار احترام بیشتری از جهان دریافت میکنم .
یه مثال بزنم :
هر روز ظهر من میرم دنبال پسرم تا از مدرسه بیارمش .
هر روز پسرم وقتی تعطیل میشه و میاد سمت من ،
اولین چیزی که میگه اینکه
سلام مامان خوبی؟
حالت خوبه ؟ چه خبر؟
یعنی قبل از اینکه من چیزی بپرسم یا حتی بگم خداقوت پسرم . اول عارف شروع میکنه به حال و احوال کردن .
پسر 13 ساله من هر روز داره
با عشق و احترام با من رفتار میکنه .
دوره احساس لیاقت فوق العاده س .
عاشقتم رفیق .
مرسی که برام نوشتی .
انشاله یه روزی میای و از خرید پیانو برای ما مینویسی .
در پناه الله یکتا
به نام خدای مهربان سلام خدمت استاد عزیزم و دوستان خوبم و خانم شایسته نازنین
خداروشکر بابت این پروژه پر برکت فقط خدا میدونه چه نتایج درخشانی در انتظار تک تک بچه های این پروژه هست چون خودم هم دارم از نتایج این پروژه عظیم بهره میبرم و هدایت های زیبایی شدم که انشالله بعد از گرفتن نتیجه میام و نتایج رو با خانواده صمیمی ام به اشتراک میزارم…
اما برای تمرین این قسمت من میخوام از هردو جنبه تجربه خودم رو بنویسم
اول زمانی که هدایت اومد و من گوش ندادم و چه نتیجه ای برام رخ داد؟
چند ماه پیش ساعت 9 شب یه مورد اورژانسی برای یکی از مریض هام پیش اومد و من رفتم و کار اون بنده خدا رو انجام دادم و وقتی توی مسیر برگشت به خونه بودم ساعت 11 شب بود و من گفتم دلم میخواد تا قبل ساعت 12 خونه باشم چون فردا یه کار مهم داشتم و حتما هم باید زود میخوابیدم هم زود بیدار میشدم که به اون کار مهم برسم…
خواستم از برنامه مسیریاب استفاده کنم که راه سریع تر رو بهم نشون بده یهو با خودم گفتم بیا هدایت رو تمرین کنیم و مثل استاد منم از خدا بپرسم که از کدوم مسیر برم زودتر به خونه میرسم و از اپ مسیریاب استفاده نکنیم …
توی ذهن خودم این بود که از اتوبان زین الدین به باقری برم چون منطق میگفت که همیشه اونجا خلوته و معمولا اتوبان امام علی شلوغه…
از خدا پرسیدم که خدایا از اتوبان امام علی برم زودتر میرسم یا اتوبان باقری؟
و یه حسی خیلی واضح از درون بهم گفت امشب از اتوبان امام علی برو…
اینجا منطقم اومد وسط که نه اتوبان باقری بهتره ونکنه برم اتوبان امام علی و ترافیک باشه …
خلاصه اینکه من اون ندای واضح رو نادیده گرفتم و اتوبان باقری رو رفتم و یک کیلومتر جلوتر دیدم اتوبان کاملا قفل شد من تا حالا ندیده بودم اتوبان تهران اونطوری قفل شده باشه و اونشب شهرداری داشت اتوبانرو آسفالت میکرد و ترافیک عجیب و غریبی ایجاد شده بود همون لحظه نقشه رو باز کردم و دیدم اتوبان امام علی حتی یکمتر هم ترافیک نداره و مسیر کاملا سبز بود…
من اون شب نه تنها ساعت 12 نرسیدم خونه بلکه تا ساعت 2 نصفه شب توی ترافیک گیر کردم و هی میگفتم چرا من هدایت به اون واضحی رو نادیده گرفتم !!!!
اما تجربه ام از وقتی که هدایت رو دریافت و بهش عمل کردم:
دو سال پیش بود که میخواستم بیزنس خودم در حوزه درمان در منزل رو راهاندازی کنم و کلی نقشه کشیده بودم که چطور شروع کنم از کجا شروع کنم کارت ویزیت چاپ کنم وکلی برنامه داشتم…
اون موقع کارمند بودم و توی بیمارستان کار میکردم و یه روزی یه خانم مسنی نیاز به پرستار داشت که بیاد خونه و کار همسرش رو انجام بده همون لحظه یه ندایی از درونم گفت شماره ات رو بنویس روی کاغذ و به اون خانم بده و بگو که تو تیم مراقبت در منزل داری و آماده همکاری هستی…
با خودم گفتم برو بابا چی میگی اولا که خیلی زشته من شماره روی کاغذ بنویسم حتما باید کارت ویزیت داشته باشم اینطور نمیشه
دوما من هنوز نیرو ندارم چطور کار این خانم رو انجام بدم ؟
اما اون فقط گفت همینی که گفتم رو انجام بده…
من هم اون لحظه به طرز عجیبی تسلیم شدم و شماره ام رو نوشتم روی کاغذ و به اون خانم گفتم من شرکت پرستاری دارم تیم دارم و هرکاری داشته باشین در خدمتتون هستم…
ایشون هم خیلی استقبال کردن و گفتن حتما با شما تماس میگیرم…
من گفتم این خانم هیچوقت تماس نمیگیره و بره بیرون شماره رو میندازه سطل آشغال و تازه کلی هم بهم میخنده
اما حسم خوب بود و گفتم فارغ از اینکه زنگ بزنه یا نزنه من خوشحالم چون به الهامم عمل کردم…
فردای اون روز در کمال ناباوری اون خانم زنگ زد و گفت میخوام برای کارهای همسرم از شما کمک بگیرم …
منم زنگ زدم به یکی از دوستام که خیلی هم اهل همکاری کردن برای درمان در منزل نبود و گفتم من یه مریض دارم و با من همکاری میکنی ؟
گفت آره چرا که نه …بعد ایشون یکی دیگه از دوستان خودش رو آورد اون یکی دونفر دیگه آورد و ظرف دو روز من شدم صاحب کسب و کار خودم و کمتر از یک ماه بعد من 20 تا پرسنل داشتم و چندتا مریض توی خونه که کارهاشون رو مدیریت میکردم و اون موقع من ماهانه درآمد 50 میلیون رو زدم یعنی 10 برابر حقوق کارمندی ام اونم بدون اینکه کار سخت انجام بدم یا حتی کار انجام بدم من فقط کارم مدیریت بود از راهدور با تلفن همین …
همه ی این نتایج از جایی شروع شد که من دوتا کار انجام دادم
اول به الهامم گوش کردم
دوم کاری که گفته بود قدم اولی که گفته شده بود رو برداشتم همین
بقیه اش رو دیگه خود خدا انجام داد
برام پرسنل آورد
مشتری آورد
تبلیغ کرد
و کلی رشد و پیشرفت و مسافرت های عالی که روزی رویام بود وارد زندگیم شد فقط با جدی گرفتن یک الهام .
خدایا شکرت.
الان چه الهامی در ذهن یا قلبت هست که شاید وقتش رسیده به آن گوش بدهی؟
چند وقتی میشه شاید دوهفته که خواب های عجیب و مرتبط به هم میبینم نشونه های مختلف و مرتبط به هم میبینم که حسابی ذهنم رو مشغول کرده بود و هرروز از خدا درخواست هدایت میکردم تا اینکه دیروز به جواب همه ی این داستان ها رسیدم و خدا بهم گفت که باید به طور اساسی و از بیخ و بن باور های توحیدی ات رو درست کنی این الهام اونقدر توی خواب و بیداری بهم گفته شده که دیگه امروز دستام رو آوردم بالا و گفتم خدایا من تسلیمم و حتما انجامش میدم…
از هر طرفی نگاه میکنم و بررسی میکنم میبینم مو لا درز این الهام نمیره و احساسم خیلی خوبه…
واقعاً دیگه وقتشه به این الهام عمل کنم.
امیدوارم همه ی دوستان و هم خانواده ای های عزیزم در مسیر دریافت و عمل به الهامات قلبی مون بیش از پیش فعال باشیم.
ممنونم از استاد عزیزم بابت این فایل زیبا
ممنون از بچه های سایت بابت کامنت های عالی.
به نام خداوند مهربانم به نام خدایی که منو دوست داره و داره بهترینها رو برام میچینه الهی شکرت سپاسگزارتم
سلام به استاد عزیزم و مریم جانم دوستتون دارم
وقتی از درون آروم هستیم الهامات و ندای قلب رو زود متوجه میشیم
دیروز داشتیم بیرون شهر میرفتیم با همسرم
تا از خونه اومدیم بیرون نمیدونم چی یادمون رفته بود که باید برمیگشتیم اما اگه من اون فرد قبلی بودم کلی غر میزدم اما با آرامش گفتم حتما خیره
چون تغییر کردم و متوجه تغییر شدم و خدا رو شکر کردم
ما اگه در طول روز نجوای ذهن رو کنترل کنیم و کم کنیم و طوری پایین بیاریم که ندای الله رو بشنویم خیلی خیلی به نفع ما میشود
چون خداوند برای ما خیر میخواهد و ما رو دوست داره
دیروز تا همسرم گفت بریم بیرون شهر من اصلا مقاومت نکردم و سریع حاضر شدم و دونفری رفتیم بجنورد و واقعا هدایت بود خوده همسرم به من رو کرد گفت یه حسی درونم میگه بریم و باید دیروز رو بیرون میرفتیم و حرکت کردیم نتیجه اش خوب بود باعث شد اولا با خودمون خلوت کردیم و کلی صحبت درباره خواسته ها و شکرگزاری و درباره قانون داشتیم و فهمیدیم بعضی از نقاط ضعف و نقاط قوتمون رو و از خداوند هدایت خواستیم کمک کند برای بهبودشون
خدایا کمکم کن که هر روز بهتر و راحت تر از مسیرهای زیبا به درآمد زیاد برسم
خدایا تو با ابزارهای بی نهایت رزق و روزی منو بده
در پناه خداوند مهربان باشین
قسمت دوازهم
گفتگوی استاد عباسمنش با دوستان
با درود و سلام خدمت دو استادان عزیزم جناب عباسمنش عزیز و خانم شایستهع جانانم
و سلام به دوستان عزیزی که در این سایت حضور دارند
وقتی دوازده قسمت از این قسمت ها رو مرور کردم و دوباره بازبینی کردم مثل اون بچه هایی که کتابشونو دوره میکنند برای امتحاناتشون پیش خودم گفتم چه خوبع دوباره این کتاب نفیس دوازده قسمتی رو امروز دوره کنم وببینم با خودم چند چندم ؟؟؟ و چه نتایجی بدست آوردم
قسمت دوازده ۱۲
تاپیک امروز 👈🏻کجاها تغییر نکردی و چک و لقد خوردی
و کجاها بدون چک و لقد تغییرات صورت گرفته و نتایج خوبی گرفتی ؟؟
نگاه پدر این دوست عزیزمون علی عزیز نسبت به فقر و ثروت..
پدر ایشون الگوها و دیدگاهشون به شرایط افراد پایین ودارای ذهن فقیری بودند.. در صورتی این دوست عزیزمون برعکس تصوری که داشتن و میگفتن چرا به اونهایی نگاه میکنی که ندارند و فقیر هستن و به اونهایی که دارا و ثروتمند هستن نگاه نمیکنی ؟؟؟
نتیجه.. 👈🏻 باورهای ما ربطی به خانواده و شرایط زندگی اطرافیانمون نداره.. بلکه این ذهن خوده ماست که باورها رو میسازه و همچنین ربطی به سن و سال نداره ( با توجه به اینکه سن ایشون بیست سال هست )🙄 واقعا جای تحسین داره که در چنین سنی به سایت استاد عباسمنش هدایت شدند
با توجه به اینکه ایشون از سن سیزده سالگی در کارهایی چون خشکشویی و کارهای متفاوت فعالیت داشتند در این مدت زمانها به علاقه ی واقعی و درونی خودشون که خرازی و کارهای چوبی بود پی بردند
نتیجه.. 👈🏻 ایشون مراحل تکاملی خودشونو رو با تجربه های مختلفی طی کردند و در نتیجه به مسیر درست هدایت شدند و با اون تجربیات بالقوه به عشق و خواسته درونیشون پی بردند و بالفعل در اومدند هدف و خواسته کاری و شغلیشون چشم اندازی که به عشق و پتانسیل واقعی فعالیتشون انجامید
مدرک تحصیلی هنرستان حرفه چوب
کابینت سازی . صنایع دستی خراطی ..نجاری.. بمدت دوسال با استاد عباسمنش آشنا شده و روی محصول دوازده قدم فعالیت میکنند.. از درآمد زیر صفر به بالای تر و رو به بهبود بهتری هدایت شده.. خداروشکر
فقط یک ترمزی در مورد سربازی رفتن دارند که با توضیحات استاد از معجزه های دوران معافیت سربازی شون مهر تایید بر اجابت شدن درخواست ها و اهدافشون زدند
نکته ی بسیار جالب این قسمت برام خیلی هیجان انگیز بود .. که با اینکه پدرشون در مورد دارایی و پول و ثروت تصور دیگه ای داشتن ولی با پسرشون همراه شدن و هدایت شدند به مسیر عباسمنشی و از اینکه با هم در یک مدار و فرکانس هدایت شدند واقعا جای تبریک و تحسین داره و اینقدر ذوق کردم که اشک شوق ریختم .. چون وقتی افراد خانواده با هم در این مدار و مسیر و حتی پیرو یک خط مش مشخص یک استاد حرکت کنند تضادها کمتر شده و باعث ارتعاش بالاتری در محیط اطرافشون بوجود میاد و در ننتیجه رشد و درک آگاهی بیشتری رو در همه موارد کسب میکنند
جواب استاد در مورد تجربه و هدایت به مسیر خواسته اشون در مورد سربازی..
استاد تک پسر بودند و خواسته اشون هم بر خلاف پدرشون بود که دوست نداشتن به سربازی بروند.. و بر خلاف تصور جامعه برای رفتن به سربازی بود و
میگفتن من به سربازی نمیروم
✔️✔️🤺حال ممکنه برای بعضی ها رفتن به سربازی درست و منطقی باشع و در مسیر هدایت هایی برای رسیدن رشد و تجربه هایی برای رسیدن به خواسته اشون باشه و ممکن هم هست که با نرفتن این اتفاق بیفته..
👈🏻👀 نگاه و دیدگاه استاد برای باورهایی که به حقیقت میپیونده
نکته کلیدی هست
ممکنه که قانون جامعه بر خلاف خواسته مون باشع .. وووووولی ممکنه همون قانون جامعه تغییر کنه برای اینکه اون باورها و خواسته ها تحقق پیدا کنه👏👏👏👏
واقعا استاد جان گل گفتی.. من قبلانا این حرف رو از شما شنیده بودم که جهان سالیت نیست و هر آن ممکنه برای رسیدن به خواسته هامون تغییر وتحولی ایجاد بشع ولی سطحی درک کرده بودم ولی الان یک درک عمیق دیگری پیدا کردم و شاید الان به مدار بالاتری هدایت شدم که این موضوع برای رسیدن به خواسته ها برام یک باور شده..
بخصوص وقتی داستان های تکاملی معجزه ای شما رو در هر مرحله ای از زندگیتونو شنیدم و بعذا در فایل هاتون دیدم برای من یک الگوی واضح و روشنی شده و این فراوانی این معجزات نشان از این دارد که بله … بله که میشود.. اگر ایمان داشته باشیم .. اگر باور داشته باشیم ..
قانون خرید سربازی در اون زمان
با کار کردن در کسب و کارشون یک مقدار پولی پس انداز کرده بودند که این سربازی رو خریداری کنند ولی بخاطر اینکه این قانون وضع شده بود استاد عجله ای برای این کار نداشتند .. ولی از اونجایی که شهود الهام و نشانه ها ی الهی هدایتگر ایشون بود در آخرین لحظات پایانی سال بیست و هشت اسفند ماه به این احساس و تصمیم هدایت شدند که برای خریدن سربازی اقدام کنند..
مدارک به نظام وظیفه قم در جاده قدیم قم تهران مراجعه میکنن ولی افسر نظام وظیفه ایرادی برای استعلام محل تولد ایشون که در تهران بود میگیرند و استاد باز با همون احساس شهودی که بهشون الهام شده بود یک پژو دربست کرایه میکنند و با سرعت و آژیرکشان به تهران اومده و مدارک استعلام خودشونو دریافت میکنند و همانطوری با سرعت برق و باد به قم بر میگردند.. واقعا استاد جان شما اگر🏄♂️🚴♀️✈️🚀 سوار قالیچه حضرت سلیمان هم میشدید و از خط ویژه پلیس هم استفاده میکردید به این سرعت نمیتونستید رفت و برگشت و کارهای اداری رو انجام بدید 🤔🤔🙄🙄🤗 خب اون افسر نظام وظیفه حق داشت به کار شما شک کنع😂😂🤩
ولی از اونجایی که جهان آدمو بخواسته اش برسونه از هر تدبیر منطقی و غیر منطقی استفاده میکنه برای هدایت شدن به هدف..
و اون الهام و شهود قلبی که از یک جنس و قدرت فوق العاده بالایی است که اگر توانایی تشخیصش رو داشته باشیم.. اگر
این پیام و پیغام و ندای قلبی مونو بشنویم و دریافت کنیم ..
و از همه مهمتر عمل کنیم .. وای استاد جان این عمل کردن چقدررررررررر مهم هستش..
یعنی اینقدر این پیام قوی بوده که به نجواهای ذهنی توجه نکینم و اون هدایت قلبی قالب بشه به تمام اون تضادها و نجواها.. واقعا نمیدنم چطوری بیان کنم این هدایت و الهام های درونی که اینقدر محکم
و غنی هستن و🤔🙄
در مورد رفتن به آمریکا با ویزای توریستی استاد..
اونروز خاص.. یعنی زمان درست و مناسب
یک خانمی در سفارت آمریکا در فرانسه .. که هم اولین روزی بود که به اون سفارت اومده بود و هم جالبترش که به زبان فارسی هم تسلط داشت. ✔️✔️👏 یعنی در مکان درست و مناسب و در شرایط روابط افراد درست و مناسب 👏🤔
خدایا ااااااا
وقتی این معجزه ها رو میبینم باورهام هر روز قوی تر و قویتر و قشنگتر میشع..
✔️✔️بقول آقای ابراهیم مدیر فنی سایت عزیزمون… من به معجزه های خداوند عادت دارم.. 😪😪
و در اون سفارت بعد از دریافت مدارک و پاسپورت از استاد سوال میکنع و میگه… من خیلی دوست دارم شما رو بفرستم آمریکا ولی فقط یک سوال دارم 🤔 خدمت سربازی کجا رفتی ؟؟؟؟
و استاد گفتن .. من خدمتو خریدم
و قرار بود که یک هفته دیگه جواب رو ایمیل کنند ولی باز هم معجزه اتفاق افتاد و همون شب جواب رو ایمیل کردند..
نتیجه شگفت انگیز..
در اون شرایطی که معلوم هم نیست که چرا برای افسر سفارت آمریکا در فرانسه اینقدر خدمت سربازی مهم بوده که ایشون کجا خدمت کردند.. یعنی نرفتن سربازی استاد با دادن دیزا ی آمریکا یک تطببیق شگفت انگیزی بوده که باید به این شیوه انجام میشد تا در چنین روزی مهر تایید سفارت آمریکا برای ویزای توریستی استاد با هدایت های بینظیر الهی در پاسپورت استاد جای خوش بنشینه
خدایا ااااا هر چقدر شکرگذاری کنم نمی تونم جای شکر رو بجا بیارم
خدایا اااا هر چقدر این معجزه ها رو میبینم ایمانم قوی تر به کار این جهان هستی میشود
خداااااایااااااا شکرت که قوانین جامعه ممکنع هر آن تغییر کنه ولی قوانین جهان هستی بدون تغییر هست و تمام قوانین جهان دست بدست هم میدن تا هر یک از ما انسان ها و تمام جهان در مدار و فرکانس خودشون هدایت شوند
خدایا شکرت برای تمام این آگاهی هایی که از سایت عزیزمون و استاد عزیز ترین ها دریافت کردم و خدارو شکر که در این سایت حضور دارم و برای تمام اون تضادهای گذشته ام مممنون و سپاسگذارم که خواستند هدایتم کنند به مسیر عباسمنشی و خدارو بینهایت شاکرم که به مدار درست و مناسب هدایت شدم
و خدارو شاکرم که با دوستانی در این سایت هستم که همه از هدایت شدگانیم .
خدارو شکر ممنون و سپاسگذارم
خدایا شکرت
در انتها از خانم شایسته عزیزم هم تشکر و قدردانی میکنم که تمام این فایل ها رو با بهترین شیوه تدوین میکنند که ما بروبچه های سایت از بهترین امکانات به درک آگاهی بیشتری هدایت شویم
بهتریتع بهترینها رو برای پایداری این سایت عزیزمون و استاد گرانقدر و همه دوستان آرزومندم ..
من به معجزه های خداوند عادت دارم
خدایا شکرت
👏👏👏😪😪🌷🌱🌱🌲🌴🌺🥀🥀🌹🍀💐💐💐💐❤❤❤💚❤💚❤🙏🙏🙏🙏🙏
سلام به خدای دلبر هدایتگر، خدای زیبایی ها
سلام به استاد عزیزم و مریم جان نازنین و دوستان هم مسیر
خدایا شکرت برای یه فایل دیگه، یه رزق با برکت،
آکاهیِ روز 32 از دوره ی چهل روزه ی من
تمرین این فایل:
»»»»»» آخرین باری که الهام یا ندای درونی گرفتم، یکی همین چله گرفتن بود، یکی نوشتن زیبایی ها و نکات مثبت رابطه
»»»»»» بله به جفتش عمل کردم
هیچکدوم هنوز تموم نشده، به سرانجام نرسیده که بگم چی شد، ولی هردوتا، فعلا داره نتایج خیلی ملموس و قشنگی میده
حال و احساس خوب، همزمانی ها، نتایج کوچیک قشنگ…
مثل کمپینگ دو روزه ای که رفتیم، که با نگاه کردن سریال زندگی در بهشت (بخشی از چله ای که گرفتم) این سفر عالی و زیبا و بی نظیر رو جذب کردم
که نه تنها کلی خوش گذشت و کلی زیبایی دیدیم
یکی از آرزوهای من برآورده شد، دیدن شفق قطبی:)
اونم کاملا با هدایت خدا و بودن در زمان مناسب در مکان مناسب
ما قرار بود جمعه حدودا 12 و نیم ظهر راه بیفتیم، ولی کارامون طول کشید، ینی هی یه چیزایی پیش اومد و کارامون رو عقب انداخت و 2 بعد از ظهر راه افتادیم
4 ساعت راه داشتیم تا اون نشنال پارکی که قرار بود بریم، و من خیلی تمایل داشتم که زودتر بریم که قبل از تاریکی هوا برسیم اونجا و زیبایی هاش رو ببینیم
ولی خب خدا پلن دیگه ای چیده بود، دیرتر راه افتادیم و بعد از غروب آفتاب رسیدیم تازه به اون شهر، بعدم قرار شد بریم والمارت یه کم خرید کنیم و خلاصه ما حدود ساعت 7 و نیم رسیدیم به ورودی پارک، وقتی پیاده شدم نرده ی ورودی رو باز کنم، دیدم اون سمتِ آسمون یه رنگ عجیبی بین قرمز و صورتیه، یه چیزِ به غایت زیبا و عجیب
اصن به مخیله م خطور نمیکرد که به این واضحی و زیبایی شفق قطبی ببینم، خیلی مطمئن هم نبودم خودش باشه، ولی خب یک ساعت و ربع از غروب آفتاب گذشته بود و هوا کاملا تاریک بود … و اون قرمزی اصلا چیزی شبیه قرمزی غروب نبود
خلاصه از احتمال اینکه شفق قطبی باشه کلی ذوق کردم و دوتا عکس خیلی قشنگ گرفتم
بعدا هم سرچ کردم و مطمئن شدم شفق قطبی بوده:)
و بعد وقتی یادم افتاد چجوری همه چیز طوری پیش رفت که ما دیرتر راه بیفتیم تا اونموقع اون زمان در اون مکان و موقعیت باشیم… خدای من چقدر ذوق میکنم
و چقدر ازت سپاسگزارم
و چقدر ایمانم بیشتر شد که هرچی پیش میاد، حتی به ظاهر ناخواسته،
الخیر فی ما وقع هست
حتی به ظاهر، چیزی که داره باعث میشه مثلا من دیرم بشه (چیزی که دست خودم نیست، نه تنبلی کردن با بی اهمیت بودن و اینا)
و دومی، «نوشتن زیبایی های رابطه» هم تا حالا چندین بار چنان همزمانی ها و اتفاقات کوچیک ولی خیلی قشنگی برام رقم زده که از این «کار کردنِ قانون» کلی دوق کردم و خدا رو شکر میکنم
انشالا به امید خدا نتایج بزرگ و اصلی هم به زودی میان
خدایا هزار بار شکرت برای بزرگتر شدن ظرفم
هزار بار شکرت برای روزهای زیبایی که دارم میگذرونم، زیبایی هایی که میبینم، همرمانی هایی که تجربه میکنم، ورودی های مالی که دریافت میکنم
شکرت برای توفیق نوشتن کامنت روز 32 از چله