این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://www.tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2021/04/neveshteh-8.webp8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2025-11-06 07:26:172025-11-07 19:05:43تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۹
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
روز شمار تحول زندگی من روز صد و پنجاه و ششم از فصل ششم
سلام خدمت استاد عباسمنش جان و استاد شایسته ی عزیزم و دوستان همیشه همراه و هم فرکانسم
بریم سراغ نشانه های الهی امروزم
خدایا شکرت بابت اینکه امروز یه فرصت و عمر دوباره بهم دادی
خدایا شکرت بابت حال خوب امروزم
خدایا شکرت بابت سلامتیم
خدایا شکرت بابت حضورم در این سایت زیبا
خدایا شکرت بابت حضورم در این لحظه
خدایا شکرت بابت سقف بالای سرم
خدایا شکرت بابت هر نفسی که میکشم
خدایا شکرت بابت هر قدمی که بر روی زمین میگذارم
خدایا شکرت بابت تک تک ضربان قلبم
خدایا شکرت بابت ناهار و شام خوشمزه و رایگانی که خوردم و لذت بردم
خدایا شکرت که طبق درخواست ستاره قطبیم فروش پودر زعفران داشتم اونم 5 بسته یه مشتری زنگ زد 100 تومن دریافت کردم یک بسته به همسایمون مادرم فروخت 20 تومن دریافت کردم که 20 تومن به مادرم بخشیدم
خدایا شکرت که طبق درخواست ستاره قطبیم که میخواستم منو به زیباترین جا هدایتم کنه خدای من که همین اتفاق هم افتاد هدایت شدم با دوستم به جاده ارجستان و شهر اردیموسی و سرعین که تو راه بابت غروب بسیار زیبا و خورشید قشنگ و هوای فوق العاده و کوه های بسیار زیبا و گاو ها و گوسفندهای بسیار فراوان و قشنگ و بی نهایت زمین های کشاورزی و محصولات کشاورزی سپاسگزاری کردم
خدایا شکرت بابت اینکه دوستم برام بستنی سوهان خوشمزه خرید و خوردم و لذت بردم(طبق درخواست ستاره قطبیم که میخواستم نعمت غیرمنتظره دریافت کنم )
خدایا شکرت بابت اینکه رفتیم خونه عمم مراسم با خواهر و مادرم و بسیار خوش گذشت و چای خوشمزه و شیرینی خوشمزه خوردم و لذت بردم
خدایا شکرت بابت اینکه سحر دوستم زنگ زد و گفت پودر زعفران که 10 بسته پیشم بود رو مادرم فروخته و 150 تومن پیش منه هر وقت خواستی بیار ببر
خدایا شکرت که هدایت شدم به پول درآوردن خیلی آسون و ساده و سریع
خدایا شکرت بابت اینکه رفتیم فروشگاه جوراب و سه تا جوراب بسیار خوشگل خریدم
خدایا شکرت بابت اینکه رفتیم فروشگاه لباس و یه کراپ صورتی بسیار زیبا و جذاب فقط به قسمت 78 تومن خریدم خیلی خوشگله و خیلی هم بهم میاد
خدایا شکرت بابت فطیر بسیار خوشمزه ای که دومادمون از ویلا دره برامون خریده بود و خوردم و لذت بردم (نعمت غیرمنتظره درخواست ستاره قطبیم )
خدایا شکرت بابت تمام اتفاقات خوب امروزم
و اما بریم سراغ آگاهی های این فایل قشنگ
گفتگو با دوستان 12 | پیروی از الهامات قلبی
دوست عزیزم میگه
من تو خونواده متوسط رو به پایین بزرگ شدم
یه سری از چیزارو میخواستیم همیشه ولی نبود
بابامون بهمون میگفت که حالا بقیه که ندارن چی؟
اونایی که ندارن رو ببین ما خیلی بهتر از اوناییم
من همیشه میگفتم بابا چرا اونایی که ندارن رو باید ببینیم
اونایی که دارن چی اونا چی میشن
همیشه این سوال تو ذهنم بود که اونایی که دارن یه کارایی میکنن
الان 20 سالمه از 13 سالگی میرفتم سرکار
تو کارای مختلف کار کردم
علاقم به چوب بود
خداوند هدایتم کرد با شما آشنا شدم
الان تو حوزه صنایع دستی فعالیت دارم
خراطی میکنم
نتایجم خوب بوده ولی خیلی جا داره بهتر بشه درآمدم صفر بود تقریبا هرروز داره بهتر میشه
یه ترمز دارم اونم رفتن به سربازیه ک امیدوارم درست بشه
به آزادی دارم میرسم حرص خیلی چیزارو نمیخورم مشکلاتم داره حل میشه و…
استاد میگه:
منم مثل علی همیشه میگفتم سربازی نمیرم
میگفتم آخه سربازی برم میخوام چیکار
فقط میخوام بگم باور های ما به حقیقت میپیونده همش میگفتم من سربازی نمیرم
بابام همیشه میگفت آره فکر کردی چی همچین میبرنت که فلان و …
من نمیگم سربازی نریم خوبه ها خیلیا سربازی رفتن چقدر براشون خوب شده
من میگم هر خواستهای داری ببین جهان چطوری بهت پاسخ میده
مثلا تو یه خواستهای داری میگی قانون کشور نمیذاره من به این خواستم برسم
قانون میتونه عوض بشه یا شما میتونی کشورتو عوض کنی اگه باورات درست باشن
این نیست که شما فکر کنی جهان ثابته و شما نمیتونی تغییر بدی جهان رو
جهان با شما تغییر میکنه
در مورد سربازی یه قانونی اومد که میتونستی سربازیتو بخری
یه حسی به من گفت که برو اینکارو انجام بده
این قانونه هرسال بود
وقتی که تصمیم گرفتم اینکارو انجام بدم روز 28 اسفند بود
من کلا خیلی جدی نمیگرفتم این کارارو و میگفتم حالا هر وقت ، وقت شد میرم
اون روز یه حسی بهم میگفت الان برو انجام بده
من رفتم نظام وظیفه قم مدارک رو دادم افسر نگاه کرد گفت تو که متولد تهرانی گفت تو باید بری استعلام بگیری از تهران چون متولد تهرانی
گفتم یه کاری بکن گفت اصلا راه نداره
افسر گفت الان که نمیتونی بری تهران فردا هم که 29 اسفنده تعطیله بعدشم که عیده بمون سال بعد
ولی اون الهامه اون حسه بهم گفت نه تو باید الآن انجامش بدی
منی که هیچوقت این ویژگی رو نداشتم که بچسبم یه کاری رو انجام بدم همیشه پشت گوش مینداختم و خیلی تنبلی میکردم ولی اون روز برای اولین بار در زندگیم تصمیم گرفتم این کار انجام بشه
خلاصه من دوییدم اومدم بیرون یه پژو گرفتم دربست تهران
اون ماشین شوتی بود 200 الی210 میرفتن
رفتم تهران اونجا خلوت بود و استعلام رو گرفتم سوار پژو شدم و برگشتم قم
گفتم من مدارک رو آوردم گفتش که چی آوردی گفتم استعلام آوردم گفت تو یه ساعت پیش اینجا بودی حتما پرواز کردی
گفت سرباز بندازش بازداشتگاه
من گفتم بخدا رفتم تهران
گفت فکر کردی من خرم
گفتند تو رو میبریم بازداشتگاه رفتی جعل اسناد کردی چند سال میمونی زندان
گفتم آغا شما یه زنگ بزنید بپرسید که من رفتم گرفتم یا نه
زنگ زد و پرسید و اونا هم گفتند آره درسته
و خلاصه اون داستان خرید خدمتی انجام شد
و اتفاقی که سال بعد افتاد این بود که قانون خرید خدمتی رو برداشتند و تا الانشم خدمت رو نمیفروشند
میبینی هدایت رو که انگار یه کسی باهات صحبت میکنه
منی که هیچوقت تو زندگیم پیگیر یه کاری نشدم
همیشه همه کارامو پشت گوش مینداختم اون روز رفتم انجام دادم و خریدم خدمتم رو
منی که خبر نداشتم از سال بعد که میخوان قانون خرید خدمت رو بردارن
ولی به حرف قلبم گوش کردم و به خواستم رسیدم
اگر میخوایی به خواسته هات برسی مسیرش عمل کردن به الهاماته
من وقتی میخواستم بیام آمریکا یه خانومی که فارسی میتونست صحبت کنه توی اون روز خاص اونجا بود
وقتی مدارک رو دید به ما گفت من دوس دارم شمارو بفرستم آمریکا
فقط ی سوال دارم خدمت کجا رفتی
من گفتم خرید خدمتیم
گفت نگرانی من فقط همین بود پس حله میتونید برید آمریکا
خدایا تنها تو را میپرستم و تنها از تو یاری میجویم
در پناه الله یکتا شاد وسالم وثروتمند و سعادتمند در دنیا و آخرت باشید
من این فایل رو چندروز قبل گوش داده بودم و امروز که میخواستم براش دیدگاه بنویسم یادم نمیومد دقیقا صحبتهای کدوم دوستمون بود.
وقتی دیدگاه تو رو دیدم یادم اومد که اهان این فایل همونی بود که استاد داشتند درمورد تجربه خودشون از سربازی و خدمت صحبت میکردند.
حتی یادم اومد که من این فایل رو درحالی گوش دادم که مشغول شستن بالکن خونه م بودم. و اون حس لذت موقع شستن و ابپاشی و شنیدن این اگاهی ها هم حتی برام تداعی شد.
ممنونم ازت دختر زیبا و ارزشمند که باعث این ذوق تو وجود من شدی.
دلم می خواد ازت تشکر کنم ، بابت ایننن همه کامنت فوقالعاده ای که تو سایت نوشتی. حدود 5,6 ماه قبل ، زمانی که من عضو سایت نبودم ، هدایت شدم به روزشمار تحول زندگی من و اونجا کامنت های شما رو می خوندم و دنبال می کردم برای یکی دو ماه، هر روززز.(بعد به خاطر مشغله دیگه نتونستم کامنت هاتو دنبال کنم و بیام تو سایت) همیشه دلم می خواست عضو سایت شم و ازت تشکر کنم و بگم که چقدر کامنت هات تأثیر گذاره و خدا از طریق شما چقدر به من پیام رسوند و منو هدایت کرد ، از شکرگزاری هات یاد گرفتم و ازت الهام گرفتم… الان بعد از کلی وقت ، دوباره یه کامنت ازت دیدم و گفتم الان وقتشه که به کامنتت پاسخ بدم:)))
خیلی جاها می گفتم اگه برای ساناز شده ، برای منم میشه ، اگه ساناز تونسته ، منم می تونم… و بعد می دیدم که با استمرار در کامنت نوشتن روزانه و گوش دادن به فایل ها ، چقدر تغییر کردی و ایمانم بیشتر می شد که اگر منم رو خودم کار کنم ، همینقدررر تغییر می کنم. اینکه از هدایت های خدا می نوشتی هم خیلی شگفت انگیز بود برام. مثلاً یه کوچه ی زییا می دیدی و تحسین می کردی ، بهش توجه می کردی و سپاسگزار بودی بابتش ، بعد فرداش هدایت می شدی به یه کوچه ی زیبای دیگه!…. مکان های فوقالعاده ای که بهشون هدایت شدی، طبیعت های زیبا، اینکه انقدر تو کارت موفقی و به یه درآمد ثابت رسیدی ، مستقلی ، تمرین ستاره قطبی رو انجام میدی و خدا خیلی قشنگگگ جوابتو میدههه، از اتفاقاتی که روزانه برات میفته ، درس می گیری: مثل اون روزی که پدر و دوستت گفتن ماشینت رو درست نمی کنیم و خود شما رفتی و درستش کردی و گفتی باید خودم کار هامو انجام بدم ، حسمو بد نکنم و از دیگران انقدر توقع نداشته باشم و کلللی چیزای فوق العاده ی دیگه ای که ازت یاد گرفتم و از تجربیاتت استفاده کردم:)
ازت سپاسگزارم ، امیدوارم مسیر رو ادامه بدی و همیشه شاد و سلامت و ثروتمند باشی:)
تبریک میگم به علی عزیز که از سن کم تو این مسیر هست و داره روی خودش کار میکنه اینکه ایـــــــنقدر خوب داره روی خودش کار میکنه و هر روز داره از درون بزرگ تر میشه؛ علی تو فوق العاده ای پسر، احساست به وضوح بهت میگه علی تو نمیری سربازی خـــــــــــلاص. دمت خـــــــــیلی گرم که عالی داری روی خودت کار میکنی چقدر عــــــــالی گفتی من دیگه
◀حرص خیلی چیزها رو نمی خورم
◀مشکلاتم زودتر حل میشه
آره باورهای ما به حقیقت می پیونده قانون یکیه برای همه ما، همه مون به یک اندازه دسترسی داریم به نعمتها و ثروتها و خداوندی که نگفته من فقط برای فلان گروه نزدیکم؛همه به یک اندازه قابیلت رشد و بزرگتر شدن داریم، مثل زمانی که استاد وقتی تازه مفهوم توحید رو فهمید و درک کرد از خدا خواست که ابراهیم وار بشه و اشاعه کننده یکتاپرستی که فقط تا همین لحظه چــــــــقدر آدم از آموزش های استاد به خدا رسیدن، کسانی که (از جمله خودم) اولش اومده بودیم فقط با نگاه مالی ولی وقتی شروع کردیم و وارد این مسیر شدیم اصل و اول و آخر تمام ثروتها و نعمت ها رو شناختیم، همون خدایی که باعث شد استاد که بقول خودش عــــــمرا دنبال کاری رو میگرفت و همه اش امروز و فردا میکرد و استاد پشت گوش انداختن، بلند بشه بیست و هشتم اسفند بره نظام وظیفه قم، خـــــــــدای من، افسره بهش بگه نه تو متولد تهرانی باید بری از اونجا استعلام بگیری، پـــــــــس دیگه برو که رفتی برای سال بعد ولی استاد و اون حسی که خیلی شفاف و واضح بهش گفت تو کاری به این افسره و اینکه چی میگه نداشته باش، همین الان برو یه ماشین دربــــــــست بگیر تهران استعلامت رو بگیر و برگرد، اونم به کی؟ بقول استاد اون که اصلا هیـــــــچ وقت اینطوری راحت هزینه نمی کرد ولی خـــــــیلی راحت دربست بگیره اونم شــــــــــوتی بره تا تهران و شوتی برگرده😍ایــــــــــنقدر که افسره باور نمی کرد که یکی به این سرعت انجام بده تا اینکه قانع شد زنگ بزنه تهران تا باور کنه آره میشه، میشه اگر کسی باشه که باور کنه خدایی رو که بـــــــــشدت کافییه و گوش بده به الهاماتش و عمل کنه که البته که بقول استاد همه این ها تکامل میخواد، بیست و هشتم اصلا استاد نمی دونست که چرا آخه الان باید بلند بشه بره نظام وظیفه اونی که همیشه چشت گوش مینداخت ولی گوش کرد به الهامی که بهش شد و رفت و همینطور مثل پازل درست شد تــــــــــا رسید به اون لحظه ای که خدا اون خانمه رو تو سفارت گذاشته بود فقط برای اینکه کار استاد رو انجام بده و بهش بگه من دوست دارم شما رو بفرستم آمریکا 😍فقط این سوال رو جواب بده که کجا خدمت کردی؟ و هـــــمه اینا از همون روز بیست و هشتم و قدمی که استاد برداشت و گــــــوش کرد به الهامی که بهش شد و حرکت کرد، وقتی افسره بهش گفت دیگه برو واسه سال جدید برگرد اون گوش نکرد و شـــــــــوتی رفت تهران و شــــــــــوتی برگشت قم و الان که بهترین ایالت آمریکا، خـــــــــــدای من چی بگم آخه بجز شـــــــــــــکرت،
مثل گیاهی که اون زیر داره کلی اتفاق رخ میده و قوی تر میشه تا برسه به اون نتایج ولی یه دفعه وسط راه مثلا خسته اش بشه بگه آقا من دیگه نمی خوام کی این میوه ها میاد پس😒😂
هر لحظه که تسلیمم در کارگه تقدیر/ آرام تر از آهو بی باک تر از شیرم
هر لحظه که می کوشم در کارکنم تدبیر/رنج از پی رنج آید زنجیر پی زنجیر
استاد منم سال ۹۲ آخرین ترم کارشناسی ام تو رشته جامعه شناسی بود، خیلی به ورزش علاقه داشتم ایــــــنقدر که عشق دخترا که مهمونی رفتن و بازار بود ولی من فوتبال دیدن عشقم بود شرایط خانواده مون طوری نبود که کلاسی ثبتنامم کنند اونم ورزشی اونــــــم فوتبال که ته مسخره بازی بود واسشون ، ولی من با همون تماشای مسابقات فوتبال با بازی کردن با دستگاه برادرم اصلا با تمام وجودم بازی می کردم ولی وقتی موقع دانشگاه شد با اینکه عشق فوتبال بودم ولی اصلا فکر نمی کردم رشته ای به اسم ورزش باشه تو دانشگاههای خوب باشه اگرم باشه منم همون نگاه پایین رو به این رشته دواشتم واسه همین اصلا موقع انتخاب رشته اصلا چیزی که دوستش دشاتم به ذهنمم خطور نمی کرد واسه همین رفتم یه رشته دیگه و وارد دانشگاه شدم و منی که اصلا تا قبل دانشگاه فوتبال رو فقط تو تی وی دیدم یا با دستکاه بازی کرده بودم و فوقش تو خیابون با پسرای همسایه خیلی کم البته وارد دانشگاه که شدم رفتم سراغ کلاسهای فوق برنامه و شرکت در کلاسهای فوتسال و بعد شاید دو سال عضو تیم دانشگاه شدن و شرکت در مسابقات کشوری و ترم آخر کارناسی ام شد و دقیق یادمه تو حموم بودم یه حسی بهم گفت زینب کنکور این سال جدید رو شرکت میکنی تا بری تربیت بدنی، حالا من نه اصلا می دونستم میشه اصلا چنین چیزی؟ اصلا کتاب های دبیرستان رو دیگه نداشتم که بخونم، چه میدونم فاصله گرفتم از فضای کنکور کارشناسی، ولی استاد اون حسه خــــــــیلی قوی بود خیلی صداش واضح بود و من که الان فکر میکنم واقعا قبلش اصلا چنین تصمیم که بخوام یه چیز رو برگردم و از اول شروع کنم اصلا چنین شخصیتی نبودم ولی انجام دادم استاد انجام دادم، رتبه ام تو کنکور دقیقا نصف سری اول که کنکور داده بودم شد، بازهم دانشگاه دولتی چمران قبول شدم، اون موقع درسته دوست داشتم ورزش رو ولی واقعا نمی دونستم چرا من باید گوش بدم به این حسم و برم دوباره کنکور بدم؟ چون معمولا ۹۹% کسانی که مثلا بخوان رشته دیگه ای که دوست دارند رو بخونن میان این رشته رو تو مقطع فوق لیسانس میخونن نه اینکه برگردن کامل از لیسانس اون رشته ای که دوست دارند رو بخونن ولی من انجام دادم و الان اتفاقات خیلی خوبی که نتیجه همون روزی که زیر دوش بودم و اون حسی که ایــــــنقدر قوی و واضح بود که استاد احساس میکردم قلبم بزرگتر شده اصلا احساس عجیبی بود خیــــــــلی قوی بود، الان بعد اون حرکت، من تجربه های فوق العاده ای کسب کردم و خدا میدونه باز هم چه اتفاقات فوق العاده زیبایی منتظرم هست، استاد تازه این ها زمانی که من نمی دونستم که جهان قانونی داره و خدایی که اولین ویژگی که خودش رو معرفی میکنه نزدیکی اون به من هست تا اجابت کنه چیزهایی که میخوام نیازی نیست من جار بزنم این رو میخوام لازم نیست من خودم رو بدبخت نشون بدم تا خدا رحمش بیاد و بهم بده اون نزدیکه خــــــــــیلی هم نزدیکه، خدای من شکرت، استاد چند روزی بود یه خورده بازم ذهن جونی میخواست کِرم بریزه 😐که پس کجا اون نتایج بزرگ پس چی شد زینب جون؟ بهش گفتم چی میگی تو آخه؟ من فقط تو همین یک سال که گذشت (سال ۹۹) حال خوبم پایدارتر شد، من تو همین یک سال چـــــــقدر قدرت خریدم بیشتر شد، چــــقدر ابراز عشقی که تونستم به دیگران بدم و عشقی که دریافت کردم زیادتر شد، الان یکی از تیکه کلام های من شده عــــــاشقتم درحالیکه قبلا اصلا نمی تونستم ابراز علاقه کنم الانم نمیگم پرفکت شدم ولی خـــــــــِلی بهتر شدم، اینقدر که یکی از دوستام که خیلی راحت تر ابراز عشق میکرد الان در مقابل من کم میاره 😍و مهم تر از اون عشقی که به خودم میدم، من قبلا سعی میکردم چشمم تو چشم خودم تو آینه نیفته ولی الان آگاهانه میرم جلوی آینه قربون صدقه خودم میرم، قبلا بینی ام رو مخم بود و شده بود کابوس من که باید عمل کنم تا زیباتر بشم ولی الان نگاه میکنم تو آینه احساس میکنم بینی ام کوچیک تر شده ، قشنگ ذهن جونی عزیزم گفت باشه حالا بابا یه چیزی گفتیم دیگه 😟، بهش نگفتم نه صبر کن صبر کن بازم بگم😎 ، من تا اوایل ۹۸ بخاطر باورهای غلط خودم هر چقدر خودم توانمندی داشتم اصلا انگار کور بودم نمی دیدم، تو ارتباط با جنس مخالف و برای ازدواج که هیچی اصلا یه چیز محالی می دیدم یه پسر خوب و موفق و مستقل بیاد سمتم و همینم بود چون باور خودم بود ولی سال فقط سال ۹۹ چهار تا پسر فوق العاده به سمتم هدایت شدند که هر کدوم کلی بهتر از قبلی اش بود و میدونم بزودی خداوند یکی از بهترین هایی که کنار هم هم باعث رشد هم بشیم و هم جهان و عشقمون هر روز زیباتر بشه به سمتم هدایت میکنه اونم خــــــیلی راحت و روان این ارتباطه شکل میگیره، دیگه ذهن جونی ام گفت عزیزم غلط کردم 😩😂😂
استاد، چقدر هر روز بهتر دارم می شنوم صدای خداوند رو😍، بهتر می فهمم و بیشتر و راحت تر میتونم ازش بخوام، چند روز پیش تو مسیر محل کارم بودم دوست داشتم قهوه بخورم ولی یه مدتی بود نخورده بودم همون لحطه یه حسی بهم گفت زینب از خدا بخواه بهت بگه الان بخوری یا نه؟ منم همون لحظه گفتم خدایا چند قدم بیشتر نمونده برسم به جایی که میخواستم برم ازش قهوه ام رو بخرم که سر خیابون هست، برم بخورم یا الان خوب نیست واسم و بهتره نخورم؟ خــــــدای من شــــــــــکرت، دقیقا همین که اینو گفتم چند ثانیه بعدش دیدم پسر عموم با ماشینش ایستاد کنارم گفت برسونمت درحالیکه شاید چند ماه بود که این ساعت اصلا ندیده بودمش ولی دقیقا هیمن بار که از خدا خواستم همون احظه خدا اون رو فرستاد و من با اون سوار شدم، خدایا شکــــــــرت، یا مثلا چند وقتی بود که دوست داشتم یه مقاله کار کنم و ارسال کنم جایی، همین دو روز پیش یکی از پسرایی که من اسفند ۹۸ همه اش روی هم رفته چند ساعت تو دانشگاه تهران برای همایش کشوری که رفته بودم برای ارائه اولین مقاله ام که اونم بطرز عجیبی که اصلا نمی دونستم مقاله ام من پوستر هست و آخرین لحظه متوجه شدم و رفتم در قالب پوستر اوردمش و رفتم بردم برای چاپ و تحویلش دادم در بین کلی مقاله دیگه با اینکه اولین مقاله ام بود برتر شد، من این پسر رو اونجا دیدم و الان دو روز پیش بهم پیام داد که یه مقاله دارم دوست دارم با هم ارسالش کنیم فقط یه جمع بندی داره با هم انجام بدیم بفرستیم؟ خدایا شـــــــــــــــــــکرت
خدایا شــــــــکرت برای این جهانی که هر روز داره زیباتر میشه و هر روز بیشتر و بیشترها رشد میکنه چون سازو کار اون همینه؛ رشد و بهبودی که دائـــــــمی هست، خداوند به هر طریقی که خـــــــــودش میدونه من رو به خواسته هام میرسونه و بی نهایت ها از نعمت ها و ثروتها رو بهم میده، خدایا سکان دست خودته، من چیزی نمی دونم، میخوام خودت هدایتم کنی به مسیر بی نهایت ها و آسان شدن برای آسانی هایی که بــــــــی نهایته
هر لحظه مون توحیدی تر و ثروتمندتر در پناه رب الــــــــــــعالمین
سلام و درود به استاد عزیزم جناب عباسمنش عزیز،خانم شایسته نازنین و همهی همراهان دوست داشتنی در مسیر زیبای رشد و آگاهی
کامنت اول گام نهم
تشکرمیکنم ازعلی عزیز که باطرح این سوال که
“چگونه از الهامات خداوند وقلبمون پیروی کنیم؟”
وباسپاس ازاستادعزیزمون که باتوضیحات ارزشمندشون باعث خلق این فایل زیبا شدند
وقتی ندای درون، راه را نشان میدهد:
از6سال پیش که بااموزه های استادعباسمنش همراه شدم ارام ارام دراین مسیرالهی به سوی رشدبیشتر گام برداشتم ودراین یکی دوسال اخیر فهمیدهام که همهی پاسخها در بیرون نیستند گاهی چیزی درونم آرام میگوید «این کار را بکن» یا «به آن سمت برو»ندایی که شاید از نظرذهن منطقی ام هیچ دلیل روشنی نداشته باشد
اما هر بار که به آن گوش دادم اتفاقهایی در زندگیام افتاد که فراتر از تصورم بوده
قبلاً وقتی آن صدای درون وصدای قلبم را میشنیدم شک میکردم ذهن منطقی ام هزار دلیل میآورد که الان زمانش نیست شرایط مناسب نیست یا دیگران چه فکری میکنند… اما واقعیت این است که هدایت واقعی از درونم میآید نه از بیرون
وقتی در آرامش هستم وقتی احساسم خوبه وقتی درمومنتوم مثبت هستم وقتی فرکانسم با خواستهام هماهنگ ویکی میشود آن ندا را واضحتر میشنوم
گاهی فقط یک حس است گاهی الهامی در سکوت و گاهی اشتیاقی قوی برای انجام کاری که هنوز «منطقی» به نظر نمیرسد
اما جادوی زندگی دقیقاً همینجاست
در اعتماد کردن به آن حس و برداشتن قدمی که شاید عقل توجیهش نکند ولی دل میداند راه درست همین است
الان میدانم که آن نداصدای خود برتر من است بخشی از من که در هماهنگی کامل با منبع آفرینش است و دقیقاً میداند چه چیزی برای رشد و شادیام بهتر است
و هر بار که به آن اعتماد کردهام جهان به شکلی شگفتانگیز من را تأیید کرده است
درهای جدید باز شدهاند آدمهای درست سر راهم قرار گرفتهاند و مسیرها به نرمی هموار شدهاند
گاهی فقط باید سکوت کردحس کرد و اعتماد کرد
چون وقتی با ندای درونم همراه میشوم در واقع با کل هستی در هماهنگی قرار میگیرم و از آن لحظه به بعداست که زندگی خودش من را هدایت میکند
تمرین
الف :
1. به آخرین باری فکر کن که یک الهام یا ندای درونی داشتی.
2. آیا به آن عمل کردی؟ اگر نه، چرا؟ اگر بله، چه نتیجهای گرفتید؟
پاسخ :
الهامات الهی و تسلیم در برابر هدایت درونی :
چند ماه پیش در مسیر رشد و شناخت بیشتر خویشتن در حالی که ذهن منطقیام پر از ترس و تردید بودصدایی درونم مرا به تصمیمی الهام کرد که ازنظرخودم وازنظرذهن منطقی آن را تأیید نمیکرد الهامی قلبی داشتم که باید آپارتمانم در کرمان را با زمینی در همان شهر معاوضه کنم
ذهنم میگفت: «این کار ریسک دارد نکن!» اما قلبم آرام و مطمئن بود… میدانستم که این صدا،صدای خدای درون من است همان راهنمای درونی که استاد عباسمنش همیشه از آن سخن میگوید
با توکل به خدا و با ایمان به اینکه هرچه از الهام درونی میآید خیر مطلق است تصمیم گرفتم عمل کنم حتی وقتی که همان روزی که قراربودبرم کرمان برای قولنامه کردن وتمام کردن معامله اتفاق عجیبی افتادانروزاماده شدم سند اپارتمان رابرداشتم وباهمسرعزیزم ازخونه زدیم بیرون راه افتادیم تاابتداهمسرم رابرسونم موسسه وبعدبرم کرمان زمانی که رسیدم همسرم رارسوندم وشیشه های ماشین راشستم وتمیزکردم امدم حرکت کنم متوجه شدم سنداپارتمان توماشین نیست لحظه لحظه بیرون آمدن ازخانه درذهنم رامروروچک کردم متوجه شدم زمانی که میخواستم سوارماشین بشم سندراروی درب صندوق عقب ماشین گذاشتم سریع امدم واردمجتمع شدم وازدرب خونه مسیرراکنترل کردم اما سندنبودمجددارفتم موسسه به همسرم گفتم سنداپارتمان نیست تومتوجه نشدی من انوکجاگذاشتم؟ همسرم گفت نه
یک ندایی یک الهامی به من گفت دوباره بروازاول مسیرروچک کن ازدرب اصلی مجتمع شروع کردم تقریبا دویست متر رفتم جلو وبریدگی رودورزدم تقریبا 50متر به مسیرم ادامه دادم یک مرتبه ازاینه عقب ماشین متوجه یک تکه کاغذ سفیدرنگ مثل پاکت شدم بلافاصله ترمزکردم وپیاده شدم رفتم جلو شوکه شدم پاکت حاوی سندبود باورم نمیشد پاکت رابرداشتم دیدم بله خودشه سندتوپاکت بود دقیقا نزدیکای لاستیک جلو یک پژو که انجاپارک کرده بودبلافاصله ذهن منطقی گفت بفرما این هم نشانه واضح که نباید معامله کنی اماان صدای درونی خیلی قوی تربود گفت ببین اگرسندپیدانشده بود حق باذهن منطقی بود حالا که پیداشده پس شک نکن وبرومعامله راانجام بده این معامله به نفع توخواهدبود رفتم وکرمان قولنامه کردیم اماگفتم شنبه میام بریم کارهای اداری سندوقولنانه راانجام بدیم ما روزچهارشنبه قولنامه کردیم روزجمعه جنگ 12روزه اغازشد شنبه رفتیم برای گرفتن قولنامه وکارهای اداری و وکالتی اسناد ذهن منطقی دوباره جون گرفت این هم یه نشونه واضح دیگه آخه کدوم آدم عاقل درزمان جنگ خانه اش رابازمین معامله میکنه ؟
خلاصه من دوهفته درگیراین موضوع بودم که فسخ کنم یانکنم سرانجام حس درونی والهام خداوند برنجوای شیطان غلبه کرد ومعامله قطعی شد وبلافاصله خداوندیکی ازبهترین دستانش راسرراهم قرارداد برای طراحی نقشه وپیگیری اموردرشهرداری نقشه مورددلخواه طراحی شد وشکرخداهفته گذشته هم نقشه پیشنهادی موردموافقت وتاییدشهرداری قرارگرفت ایمان دارم خداوند همانطورکه زمین مورددلخواهم رابه آسانی وباقیمت مناسب برام خرید ونقشه مورددلخواهمان راشهرداری تاییدکردکه یکی ازنگرانی ها همین موضوع تاییدنقشه بود قطعا بزودی همان خدا بافروش دیگرزمین باارزشم یاازراهی که من نمیدانم سرمایه اولیه برای شروع پروژه را که ساخت ساختمان طبقاتی درکرمان میباشدتامین خواهدکرد
امروزپس از گذشت پنج ماه با تمام وجود درک میکنم که آن تصمیم بهترین کاری بود که میتوانستم انجام دهم
اتفاقات بعد از آن چنان زیبا و هماهنگ رقم خوردند که فقط میتوانم بگویم: «سبحانالله!»
زمین جدیدم برایم برکتی شده که نه فقط از نظر مادی بلکه از نظر رشد درونی و آرامش قلبی مرا چندین پله بالاتر برده است.
اکنون بیش از هر زمان دیگری باور دارم که وقتی با الهامات الهی درونمان هماهنگ میشویم و صدای خدا را از میان همهمهی ذهن میشنویم زندگیمان وارد جریان معجزهها میشود.
ذهن میترسداما روح میداند وارام است وقتی به دانایی روح اعتماد کنیم جهان نیز درهایش را به رویمان باز میکند
از صمیم قلب سپاسگزارم از خداوند و از استاد عزیزم که با آموزشهای الهامبخششان مرا با نیروی ایمان، الهام و تسلیم آشنا کردند.
ب:
الان چه الهامی در ذهن یا قلبت هست که شاید وقتش رسیده به آن گوش بدهی
پاسخ:
این روزها الهامی عمیق در قلبم دارم؛ الهامی که از درونم نجوا میکند راه من مسیر ساختوسازمسکن و خلق ارزش وخلق ثروت در دنیاوبازار مسکن است احساسی درونی که هرچه بیشتر به آن گوش میدهم شعلهای از اشتیاق، ایمان و قدرت را در من بیدار میکند.
ذهن منطقیام میخواهد هزار دلیل بیاورد که چرا حالا ساخت وسازمسکن ؟نه نباید، اما قلبم آرام و محکم میگوید: برو این را ه توست
ازاموزه های استادعباسمنش یاد گرفتهام که ندای الهام،همان صدای خدا درونم است صدایی که من را به مسیر شکوفایی، خدمت ، خلق ارزش و ثروت واقعی میبرد.
امروز تصمیم گرفتهام بهجای ترس به الهامات خداوند اعتماد کنم
به جای محاسبههای ذهن به احساس درون تکیه کنم
زیرا میدانم وقتی با الهام درونیام همسو میشوم جهان هم با من همسو میشود
با عشق و سپاس از آموزههای زیبای استاد عباسمنش که به من یاد دادند:
«تنها راه رسیدن به خواستهها، پیروی از ندای الهام درونی است وسپردن خودبه جریان خداوند»
باید دل رو به دریا داد
کسی آمد که حرف عشقو با ما زد !
دل ترسوی ما هم دل به دریا زد !
به یک دریای طوفانی دل ما رفته مهمانی …
چه دوره ساحلش از دور پیدا نیست …
یه عمری راهه و در قدرت ما نیست …
باید پارو نزد وا داد ! باید دل رو به دریا داد !
خودش می بردت هر جا دلش خواست …
به هر جا برد بدون ساحل همونجاست …
به امیدی که ساحل داره این دریا !
به امیدی که آروم میشه تا فردا !
به امیدی که این دریا فقط شاه ماهی داره !
به عشقی که نمی بینی شباشو بی ستاره !
دل ما رفته مهمانی به یک دریای طوفانی …
باید پارو نزد وا داد ! باید دل رو به دریا داد !
خودش می بردت هر جا دلش خواست …
به هر جا برد بدون ساحل همونجاست ..
ضمناهمین امشب ساعت 8 قرارملاقات داریم بایک خریدار نازنین برای خرید زمین باارزشم الهی به امیدتو
چندسال پیش در زمان مهاجرتم خیلی با خودم در صلح بودم و هر چیزی که اون میگفت رو میپذیرفتم
وقتی بهم الهام شد که برای کارت پاشو برو تهران بدون اینکه استرسی بگیرم بدون اینکه با کسی مشورت کنم در عرض یک هفته بلیط گرفتم وسایلمو جمع کردم و به خانواده اعلام کردم من میخوام برم تهران کار کنم! اولین باری بود که فاصله تصمیم تا عملم اینقدر کوتاه بود.
هیچ کسی رو توی تهران نداشتیم هیچ جایی برای موندن نداشتم خواهرم گفت تو میخوای بری کار کنی شب کجا میمونی ؟ نگران بود
جوابی برای سوالش نداشتم اما اصلاً نگران نشدم نمیدونم اون موقع چقدر سیم اتصالم قوی بوده که هیچ نگرانی به دلم راه ندادم خوشحال بودم
من بلیطمو گرفتم و راهی تهران شدم
روز بعد ساعت 8 صبح وقتی به تهران رسیدم هیچ ایدهای نداشتم و نمیدونستم الان باید کجا برم و چیکار کنم ولی عجیب آروم بودم.
اون نزدیکیها پارکی بود که به ذهنم رسید حالا که نمیدونم چیکار کنم و خدا هم هنوز هیچ هدایتی رو برام نفرستاده ،میرم داخل این پارک و ورزشای قانون سلامتی رو انجام میدم
دوسه ساعتی توی همون پارک بودم ورزش کردم کمی کامنت خوندم تا اینکه بهم گفته شد از توی سایت دیوار به آگهیها درمورد شغلت زنگ بزن و بگو برای مصاحبه آماده ای.
جایی زنگ زدم و بهم گفتن که حتماً بایدمصاحبه بگیرن از همون جا به آدرسی که گفته بودن با اسنپ حرکت کردم مصاحبه عالی پیش رفت اونها منو پذیرفتن اما شغلشون احساس کردم که از توانایی ام خارجه و سخته، بدون اینکه نگران کار و نگران جای خواب باشم و لحظه ای تردید به دلم راه بدم گفتم خیر .
عصر شده بود تصمیم گرفتم برم به حرم شاه عبدالعظیم
واقعا هیچ ایده ای نداشتم گفتم خدایا تو خودت هدایتم کردی تهران بیام من به حرفت گوش کردم اولین مصاحبه مدنظرم نبود کار بهتری برام هماهنگ کن خدایا اگه هدایتم نکنی مجبور میشم همین الان بلیط برگشت تهیه کنم.
تو همین حال بودم که یادم اومد قبلا برای یه کاری به شخصی زنگ زده بودم و قرار بوده خبر بده ولی هنوز زنگ نزده،گفتم بهتره خودم خبر بگیرم
زنگ زدم گفتن نیم ساعت دیگه اطلاع میدن ، با خودمگفتم تا اونموقع دیر میشه ، میرم ترمینال که اگه جوابشون منفی بود سریع بلیط برگشت بگیرم تا تموم نشده !
سوار مترو شدم تا از مترو اومدم بیرون به سمت ترمینال که زنگ زدن ،قبول کردن برای مصاحبه برم
وقتی رفتم تمام شرایطمم گفتم قبول کردن چند روزی آزمایشی بمونم و جایی برای اسکان در اختیارم گذاشتن ! اینش خیلی معزه وار بود که دلشون نرم شد
واقعا دیگه خوشحال بودم
بعد از چند روز دیدم نمیتونم ادامه بدم چون کار تقریبا سختی بود به مدیرم اعلام کردم قصد ادامه همکاری ندارم ولی اگر امکانش هست محل اسکان رو استفاده کنم تا بتونم کار دیگه ای پیدا کنم
و ایشون موافقت کرد! کسی که نه منو میشناخت نه میدونست چیکاره ام کجایی ام بهم اطمینان کرد! تمام مدارکی هم که بابت کار داده بودم بهم پس داد تا بتونم با اونها دنبال کار باشم
خداوند اینچنین دلها رو نرم میکنه .
من روزها میرفتم بیرون دنبال کار میگشتم و بعدازظهرها تفریح میکردم برج میلاد میرفتم ،صبحای زود تو فرهنگسراها پیاده روی وورزش میرفتم ، تو پاساژهای شهرک غرب گشت وگذار میکردم واقعا خوش میگذروندم و شب با خیال راحت به محل اقامتم برمیگشتم.
با خیال راحت و بدون نگرانی جاهای مختلفی مصاحبه رفتم و اگه حسم ذره ای بد میشد میکفت نه.تا اینکه بالاخره یه شرکتی که حسم گفت این همون جاییه که قراره باشی مشغول بکار شدم
وقتی مصاحبه رفتم به طرز معجزه واری شرایط خوب پیش رفت احساس رضایت قلبی داشتم
تمام شرایطم رو گفتم ، هم حقوق بیشتری داشت هم شرایط بهتری
وقتی اونجا کار میکردم هرروز حس عمیق سپاسگزاری داشتم با آدم های سطح بالایی آشنا شده بودم تمام افراد حداقل ده سال تو کشورهای آمریکا و انگلیس تجربه کار و زندگی داشتند چقدر سطح فکرهاشون نزدیک به من بود چقدر محیط مثبتی بود
هرچند کارم اونجا زیاد طول نکشید ولی که خیلی عالی بود .
این نتیجه گوش کردن به ندای قلبم بود
من با یک کوله پشتی رفتم تهران، هیچ کسی رو نمیشناختم، جایی برای موندن نبود ، اما خدارو هر لحظه کنارم داشتند
دیدم که خداوند چطور دلها رو برام نرم میکرد و چطور باعث شد من به خاسته ام برسم و زندگی و کار کردن در کلان شهری مثل تهران رو تجربه کردم و کلی هم تفریح کنم ازین سر شهر تا اونسر، از امام زاده داوود تا شاه عبدالعظیم ، از شرق تا غرب .
شرکت های قبلی که شرایطش جور نمیشد سمت شرق و جنوب بودند ولی شرکتی که از اول میدونستم اینکارو خواهم گرفت تو منطقه یک و تو محله ولنجک بود
محل زندگیم نزدیک شرکت جایی بود که هرروز صبح منظره کوه رو میدیدم ، هوای به شدت تمیز و خوبی داشت مدیری که با هر کارم که جز وظایفم بود علاوه بر حقوق ،پاداش میلیونی میداد، کاری که بعد از یکماه حقوقش دوبرابر شد انسانهایی که تو چهرشون فقط خدا رو میدیدم و چقدر راهنمایی های خوبی میکردن و بارها اعتراف کردن ما دنبال همچین نیرویی مثل شما بودیم ولی پیدا نمیکردیم!
خدایاشکرت چقدر یادآوری قشنگی بود
مگه میشه خداوند هدایتت کنه و بعد بزنه زیر قول وقرارش
خداوند هیچوقت ولت نمیکنه
من با خدا معامله کرده بودم و اونم به عالیترین شکل شرایطو برام جور کرد.
.
برای حال حاضر الهامی بهم شده که کارم رو معرفی کنم داخل اینستاگرام و شبکه های مجازی اما نسبت بهش مقاومت دارم و پشت گوش انداختمش ، اما با شنیدن این فایل و مرور هدایت قبلی ام تصمیم دارم به صدای قلبم گوش کنم
حقیقتا تو این قسمت صحبت از خدمت سربازی شد ، گفتم بیام از داستان خدمت سربازیم بگم ، نکات ارزنده و کاربردی داره :
داستان از این قراره که بنده سال ۹۵ یه پولی رو از پدرم به عنوان قرض
(اون موقع هنوز با قوانین کیهانی اشنا نبودم و درکشون نکرده بودم) ، به عنوان قرض گرفتم و بهش تعهد کتبی دادم ، این بگم که خیلی تاکید داشت که برم خدمت ، تعهد کتبی دادم که اگر نتونستم پول رو پرداخت کنم برم خدمت ، اقا ما نوشتیم و امضا زدیم و از قضا داستان جوری پیش رفت که نتونستم پول رو پرداخت کنم ، و وقتی صحبت شد بنده خدا پدرم به اون شدت و حدتی اصرار نداشت که بیا برو از این حرفا چون بعدش صحبت شد گفتم نمیخوام برم ، خلاصه اقا چند ماهی گذشت و قبلش بگمکه من با یکی از دوستانم به قول معروف بین مون شکراب بود ، اقا تو همون چند ماه ما دوباره باهم ارتباط برقرار کردم و ناگفته نماند که بنده در سال ۹۴ با استاد اشنا شدم و این داستان خدمتم مال سال ۹۵ ، اینا رو گفتم که بگم جست و گریخته فایلهای رایگان اون موقع رو هم گوش میدادم
(میگم گوش میدادم چون دادن ورودی های قدرتمند قسمت مهمی از کار کردن روی خود هست و وقتی ادم روی خودش کار میکنه به جریان هدایت الله وصل میشه)
خلاصه اقا ما با اون دوستمون دوباره ارتباط برقرار کردم و از قضا در زمانی ارتباطمون شکل گرفت که اون بنده خدا داشت کارایه خدمتشو انجام میداد ، حالا کامل یادم نیست ولی همچین حسی رو داشتم که انگار این یه نشونه هست که بیا برو خدمت ، خلاصه یه جرقه هایی خورد ، اینم بگمکه ما ۴ تا دوست صمیمی بودیم که تقریبا هم سن بودیم و یکی ازنقاط اشتراکمون این بود که هیچکدوم خدمت نرفته بودیم (قانون کبوتر با کبوتر،باز با باز) اقا صحبت شد که اره بیان همگی باهم بریم و این حرفا که بعد اونجا تقریبا قبول کردند و تمام این موضوعات جوری داشت پیش میرفت که در من انگیزه ای ایجاد کنه که من برم خدمت
(که از اون ۴ نفر یک دوستمون که همون روزا معاف شد ، منم که رفتم ، اون دوست دیگه مونم سال بعدش رفت و اون دوست دیگه هم که کلا نرفت) یعنی کل اون حربا و ایناها جوری پیش رفت که رغبت لازمه دروحودم شکل بگیره که حرکت کنم چون باتوجه به فضاهایی که در اون زمان بودم این موارد یه جورایی برای من انگیزاننده بود ،
خلاصه ما تصمیم گرفتیم و اقدامات لازمه رو برداشتم که دفترچه ام رو پست کنم ، یادمه که اون ماهی دفترچه ام تکمیل شد و اماده پست شد اوخر شهریور بود و من رفتم نمیدونم چی شد که پست نکردم (انگار یه جورایی مثلا از تصمیمم منصرف شدم) و گذشت و چند روز بعدش دوباره تصمیمگرفتم که برم دفترچه ام رو پست کنم ، و پست کردم و جالبه که فاصله پست تا تاریخ اعزام بنده سه ماه زمان برد ، من برج ۸ اون سال پست کردم و برج ۱۱ تاریخ اعزامم بود ، خلاصه از تاریخ اعزامم اقا تا حد توانم تا جایی که جا داشت لذت بردم از زندگیم با توجه به دیدگاها و باورهای اون موقع ام لذت بردم مسافرت رفتم ، دورهمی های دوستانه زیاد میرفتم و… (حال خوب = اتفاقات خوب ، انصافا درحد توانم لذت بردم از اون روزهایم)
یعنی جوری بود که خودمو اماده کرده بودم برای ۰۸ خاش (ارتش) ، اگر درست گفته باشم میگفتن اموزشی اونجا دیگه سخت ترین جا هست ، یا پادگان محمدرسول الله بیرجند (نیرو انتظامی) این دوتا دیگه لول بالا در سخت ترینا داشت،
خلاصه یه جورایی برای سخت ترین شرایط خدمت خودمو اماده کردم ، خلاصه تاریخ مدنظر سر رسید ما رفتیم اون اَمریمونو بگیریم ، دیدم زده یکی از پادگانایه شهرمون رو زده که فاصله اش با خونمون تقریبا ۲۰ دقیقه فاصله داشت ، بعد وارد دوره اموزشی شدم ، که ارتباطم با خالقم بیشتر شد در اون مدت اموزشی و همچنین با تنهایی خودم بیشتر در صلح قرارگرفتم ، و اون دوران من با توجه به درکی که از قانون جذب داشتم با خودم و خدای خودم صحبت میکردم که من ، تو یکی از کلانتری های مشهد خدمت میکنم ، (چون رَسته ام نیروانتظامی بود) ، شنیده بودم خدمتش راحت تره ، ازادی بیشتری داره ،
(از اون دست افرادی هستم که به شدت ازادی برای من اهمیت داره در تمام جنبه های زندگی)
اینم قبلش بگم که بعد از یک ماه تقریبا تو اموزشی فضایی شکل گرفت که بصورت هفته ای به ما مرخصی ۲۴ ساعته میدادند ،
و دفعه اول کسانی رو فرستادن که مثلا پارتی داشتند ، بعد وقتی دیدم یه جورایی بهم برخورد یه احساسی در من شکل گرفت نمیدونم چه کلمه ای رو بکار ببرم ولی گفتم یعنی چی اونا برن و من نرم ، درخواستهای اتوماتیک وار به منبع ارسال میشد ،
اقا از هفته ی بعدش یه کتابی داده بودند و گفتند که از اون کتابه امتحان میگرند و هرکسی که نمره قبولی بگیره میتونه مرخصی بره و منم دیگه به قول معروف هیولا وار میخوندم
خلاصه از همون هفته بنده تا اخر دوره اموزشی ۴ بار مرخصی رفتم بدون هیچ پارتی از این داستانایه شرک الود ، فقط الله کارها رو برای من ردیف میکرد و منو هدایت میکرد و جالب اینجاست که همونایی که مثلا پارتی داشتند تو تقسیم افتاد شهرستان و من تو تقسیم باز هم به لطف الله داخل شهر خودم افتادم
حالا شما ببینید که منی که خودمو برای سخت ترین شرایط اماده کرده بودم به شکل بهشت گونه ای شرایط برای من فراهم شده بود
خلاصه همینطور که گفتم تو دوران اموزشی ارتباطم با خالقم بیشتر شد و تا دوران اموزشی تموم شد و ما رو چند روزی برای تقسیم فرستادند پادگان مرکزی که اتفاقا اونجا هم شرایط جوری پیش رفت که ۱۰ روز اونجا بودیم که عین ۱۰ من تایم اداری بود خدمتم یعنی صب تا ظهر ، (فقط یه شب اونجا به قول معروف پُست دادم و کلا شاید در کل خدمتم ۴ ۵ شب بیشتر پُست ندادم)
(کلا کارها برایم همیشه ساده و لذت بخش و راحت انجام میشه)
تا روز تقسیم سر رسید و از یه جمعیت ۳۰۰ نفری هفت نفر رو فرستادند قسمت راهنمایی رانندگی که بنده هم جزو اون هفت نفر بودم
(خدمت راهنمایی رانندگی جزو راحت ترین خدمتا هست)
که باز همونجا هم من به قسمتی هدایت شدم که تو کل ۲۱ ماه خدمتم کلا لباس شخصی جوری که لباسایی که بهم دادن همون روز اول برای یکبار هم نپوشیدم فقط یادمه یکی دوبار در حد ۲۰ دقیقه نیم ساعتی برای مراسمی لباسایه دوران اموزشیم رو پوشیدم
(اصطلاحا بهش میگن لباس خیارشوری) ، یک ماشین شخصی در اختیارم بود که حتی کارهای شخصیمم با اون ماشین انجام میدادم ، موها و ریش های در حدغیرمتعارف بلند جوری که اصلا کسی فک نمیکرد که من سربازم ،
تیپ میزدم در حد بُندسلیگا که اصلا کسی فکرشم نمیکرد که سربازم ، تقریبا میشه گفت که ازادی ۸۰ الی ۹۰ درصدی داشتم ، برای رفت و امدم نیاز به هیچ برگه ای و با این هماهنگ کن و با اون هماهنگ کن نداشتم ، یه اتاق شخصی داشتم ، فضای غذای خوری شخصی داشتم ، عزت و احترام خاصی درکل پادگان در بین سربازها و نیروهای رسمی پادگان داشتم (منظورم همون سرهنگ ها ستوانها و…)، کلا یه فضای بسیار پرفشنالی رو به لطف الله ام تجربه کردم ، و کل دوران خدمتم از اموزشی تا خدمت اصلیم تمامش تو شهر خودم بودم
یعنی جزو معدود نفراتی هستم که خدمت خیلی شیک و به قول معروف شاهانه داشتم ،و فقط با هدایت الله بدون هیچ پارتی و این داستانا ، جوری که هرکسی میدید میگفت پارتی داشتی ایناها میگفتم نه خدا برام جفت و جور کرده ، که دیگه بعد از چند وقت دیدم کسی باور نمیکنه میگفتم اره پارتی داشتم و بعد تو ذهن خودم میگفتم پارتیه من اونه خودش کارهای برام راستُ ریس میکنه
حالا چی شد که ما در اون قسمت خاص(حفاظت اطلاعات) افتادم ، اقا همون روزی که ما رو تقسیم کردند و هدایت شدیم به پادگان راهنمایی رانندگی ، اون قسمت خاص سرباز قبلیش خدمتش تموم شده بود و دنبال یه سرباز که گواهینامه داشته باشه که یکسال از مدت صدورش گذشته باشه میگشتند ، و در بین اون هفت نفر تنها من گواهینامه داشتم که که یکسال هم از صدور گواهینامم گذشته بود و خیلی شیک و مجلسی در نهایت عزت و احترام در زمان درست و در مکان درست هدایت شدم به یک خدمت عااالی
قبل از اینکه برم خدمت به مُخیلمم نمرسید که همچین خدمتی داشته باشم و این چنین کارها برایم به بهترین شکل ممکن برام ردیف بشه
اینا رو گفتم چون از اون دسته افرادیم که داستان خدمت برای من قسمتی از مسیر تکاملیم بود ، چون رشد شخصیتی داشتم ، عزت نفسم رشد پیدا کرد ، احساس لیاقتم رشد پیدا کرد ، ایمان و توکلم رشد پیدا کرد ،کلی تجربه های جدید داشتم ، به کلی از خواسته هام رسیدم
یک نمونه شو مثال بزنم ، یکی از علایق بنده رانندگی هست و خیلیم به حرکات نمایشی با ماشین علاقه دارم ، و قبل خدمت فضایی نبود که بتونم برم دنبال این علاقم چون ماشین نداشتم و شما ببین کارها جوری پیش رفت که یک ماشین شخصی دست من باشه به مدت ۱۹ ماه و من تو اون ۱۹ ماه کلی مهارت رانندگیم یه جورایی رشد تصاعدی داشت ، کلی مهارت رانندگیم قوی تر شد ،کلی غلبه بر ترسهایم داشتم تو زمینه رانندگی ، کلی تمرین های مختلف انجام میدادم و تمام تمرینهایمم بهم گفته میشد
یا یک نمونه دیگه اش این بود که من قبل خدمت گوشی همراهم ازاین ساده ها بود ، در طول خدمت دوتا گوشی هوشمند دلخواهم رو تجربه کردم یعنی برام جور شد ، یعنی رشد داشتم
میخام بگم که هر شخصی هر فردی هدایت خاص خودشو داره به یک دلیل محکم و منطقی اثر انگشت تمام انسان ها باهم متفاوته ، خود این موضوع برام بیان گر این هست که هر کسی هدایت خاص خودشو داره و ادم نباید خودشو زندگی اش رو مسیرش رو با افراد دیگه مقایسه کنه
و وقتی با ایمان و توکل و رها قدم برمیداری و تسلیم جریام هدایت هستی اون تو رو چنان راضی میکنه که حتی ادم نمیتونه فکرشو هم بکنه ، یه کارهایی برات انجام میده که فقط قطرات زلال چشمانت جاری میشه
تو این قسمت داستان برای خدمت استاد به این شکل هدایت شده بود
برای من به شکل دیگه ای
و برای هرکسی به شکل گوناگون دیگه ، اگر میبینی شاید اکثریت یه مدل دارند نتیجه میگیرند چون مثه هم فکر میکنند ، مثه هم نتیجه میگرند
اگر میخای نتیجه متفاومتی داشته باشی باید متفاوت فکر کنی متفاوت عمل کنی و متفاوت هم نتیجه میگیری
امیدوارم لذت برده باشید یه جورایی حسم گفت بنویسم خودم خیلی حال کردم
وقتی میخاستم برا این جلسه دیدگاه بنویسم با خودم گفتم ینی منم تونستم صدای خدا رو بشنوم؟
تونستم به الهامی که بهم شده عمل کنم؟
چیزی به ذهنم نرسید
تا اینکه همین نیم ساعت پیش میخاستم لباسهای همسرمو بشورم،یه حسی بهم گفت تو جیبا رو نگا بندازم و بعدش دیدم پول تو جیب شلوار بود
یه جرقه خورد تو ذهنم
من همیشه فک میکردم الهام یه چیزِ بینگ بنگه
مثلا وقتی دیدگاه دوستان رو میخوندم که با انجام یه الهامی که بهشون شده تونستن پیشرفت های چشمگیری داشته باشن
منم فک میکردم باید حتمااون الهام یه چیز بزرگ یا خفن باشه
در صورتی که وقتی مرور کردم اتفاقات زندگیم رو
دیدم منم کم و بیش تونستم صدای الهامات رو بشنوم و گاهی هم بهشون عمل کردم
یه موردش این بود که تونستم با ایده ای که خدا بهم گفت عکسای خواهر زادمو ادیت بزنم و بزارم تو کانال تلگرامم بعد مشتری برام اومد و من تونستم درآمد داشته باشم
(نمیدونم چرا با کلمه ی ایده راحت ترم تا الهام،حس میکنم به این دلیله که همش شنیدم که الهام فقط مخصوص بزرگان بوده)
بارها شده موقع ادیت به مشکل خوردم و در لحظه بهم گفته شده چیکار کنم
یا شده از یه راه جدید رفتم که بهتر از راه قبلی بوده
یا یه غذا رو به شکلِ جدید که بهم گفته شده درست کنم که خوشمزه تر شده و…..
اینم اضافه کنم این صدا بسیار ضعیفه و باید گوشام رو تیز کنم،بارها شده شک کردم که این ایده خداونده یا توهمات ذهنم
چند مورد تو توضیحات این جلسه بهم چشمک میزنن
که میخام اینجا اضافه کنم
هرگاه ندایی درونی احساس میکنید که شما را به سمت کاری میکشاند، به آن اعتماد کنید، حتی اگر در حال حاضر منطقی نباشد.
نشان دادن ایمان یعنی عمل کردن به الهام حتی وقتی شرایط منطقی نیست.
ایمان، یعنی تسلیم بودن در برابر ندای الهام و عمل بدون وابستگی به نتیجه یا تحلیلهای ذهنی
استاد شایسته خیلی سپاسگزارم که زمان میزارین و این مطالب واقعا با ارزش رو برامون مینویسن
بارها شده باخوندن همین مطالب در مورد موضوع که در فایل صحبت شده، اون مطلب برام جا افتاده و بهتر درک کردم
واقعا این نوشته ها شاه کلید هستن
در پناه الله مهربان باشید
پی نوشت:الان چشمم افتاد به مدت عضویتم
عددش تاریخ تولدمه 1377
همیشه دوست داشتم وقتی به این عدد رسید یه دیدگاه تو سایت بنویسم
با اینکه به کل یادم رفته بود این موضوع رو
و هیچ ایده ای هم برا نوشتن نداشتم
اما خدا حواسش بود، خدا یادش نرفته بود
خدا جون ممنونم که حواست به کوچیکترین خواسته های من هس
درمورد هدایت خداوند باید مهمترین نکته که همواره بهش توجه داشته باشم این هست که: خدا همیشه و در همه حال و در همه لحظات داره من رو به طرق مختلف به سمت چیزی که میخوام و بهش توجه دارم هدایت میکنه. باید یادم باشه که این هدایت دائمی هست و هیچ زمانی قطع نمیشه.
هدایت خدا از طریق نشانه اتفاق میفته. و توسط قلب و ندای درون تایید میشه.
یعنی وقتی من تصمیم به انجام کاری میگیرم یا درخواستی رو مطرح میکنم توسط نشانه هایی که در جهان میبینم به نتیجه گیری خاصی میرسم که اون نتیجه فقط برای من نتیجه به حساب میاد. یعنی اگه بیام به شخص دیگری بگم که من قصد انجام فلان کار رو دارم چون فلان نشونه رو دریافت کردم بسیار مضحک و غیر منطقی بنظر میرسه به زعم ایشون.
اینجا نشونه که من گرفتم توسط درونم و حس خوبی که به همراه داره تایید میشه. یعنی روحم اون رو میپسنده و نگرانش نیست و حتی یک ایمان قوی هم همراهش هست.
چه خوبه که این اگاهی ها رو دارم. امیدوارم وقتی در عمل هم توی این موقعیت و شرایط قرار میگیرم بتونم از پس تشخیص درست نشانه ها و نتیجه گیری ها بربیام.
خدایا شکرت که در هر لحظه من رو به سمت خیر و خوبی هدایت میکنی و خودت منو گردن میگیری.
به نام خدای مهربانم خدایی که قدرتش را میپرستم سلام به استاد عزیزم و مریم بانو مهربانم
ممنونم استاد جان بابت ابن فایل جدید متشکرم
وقتی تسلیم خداوند میشویم یعنی دستان خداوند رو باز میذاریم خداوند از بی نهایت طریق به ما کمک میکند و هدایتمون میکند به قول استاد عزیزخداوند ابزارهای بی نهایت داره
اگر ما توانایی کنترل ذهنمون رو داشته باشیم میتوانیم نجوای ذهن رو متوقف کنیم و ندای الله رو بالا ببریم و بعد میتوانیم الهامات و هدایت ها رو بفهمیم
سمته من این است که روی خودم و ورودیهای ذهنم کار کنم و احساسمو خوب نگه دارم و لبنان و صبر داشته باشم و بقیه رو به خداوند بسپاریم
وقتی به صدای قلبمون گوش بدیم بدون شک و تردید الهامات رو دریافت میکنیم و عمل میکنیم
به نام خدای وهاب و رزاق و هدایت کننده ام
روز شمار تحول زندگی من روز صد و پنجاه و ششم از فصل ششم
سلام خدمت استاد عباسمنش جان و استاد شایسته ی عزیزم و دوستان همیشه همراه و هم فرکانسم
بریم سراغ نشانه های الهی امروزم
خدایا شکرت بابت اینکه امروز یه فرصت و عمر دوباره بهم دادی
خدایا شکرت بابت حال خوب امروزم
خدایا شکرت بابت سلامتیم
خدایا شکرت بابت حضورم در این سایت زیبا
خدایا شکرت بابت حضورم در این لحظه
خدایا شکرت بابت سقف بالای سرم
خدایا شکرت بابت هر نفسی که میکشم
خدایا شکرت بابت هر قدمی که بر روی زمین میگذارم
خدایا شکرت بابت تک تک ضربان قلبم
خدایا شکرت بابت ناهار و شام خوشمزه و رایگانی که خوردم و لذت بردم
خدایا شکرت که طبق درخواست ستاره قطبیم فروش پودر زعفران داشتم اونم 5 بسته یه مشتری زنگ زد 100 تومن دریافت کردم یک بسته به همسایمون مادرم فروخت 20 تومن دریافت کردم که 20 تومن به مادرم بخشیدم
خدایا شکرت که طبق درخواست ستاره قطبیم که میخواستم منو به زیباترین جا هدایتم کنه خدای من که همین اتفاق هم افتاد هدایت شدم با دوستم به جاده ارجستان و شهر اردیموسی و سرعین که تو راه بابت غروب بسیار زیبا و خورشید قشنگ و هوای فوق العاده و کوه های بسیار زیبا و گاو ها و گوسفندهای بسیار فراوان و قشنگ و بی نهایت زمین های کشاورزی و محصولات کشاورزی سپاسگزاری کردم
خدایا شکرت بابت اینکه دوستم برام بستنی سوهان خوشمزه خرید و خوردم و لذت بردم(طبق درخواست ستاره قطبیم که میخواستم نعمت غیرمنتظره دریافت کنم )
خدایا شکرت بابت اینکه رفتیم خونه عمم مراسم با خواهر و مادرم و بسیار خوش گذشت و چای خوشمزه و شیرینی خوشمزه خوردم و لذت بردم
خدایا شکرت بابت اینکه سحر دوستم زنگ زد و گفت پودر زعفران که 10 بسته پیشم بود رو مادرم فروخته و 150 تومن پیش منه هر وقت خواستی بیار ببر
خدایا شکرت که هدایت شدم به پول درآوردن خیلی آسون و ساده و سریع
خدایا شکرت بابت اینکه رفتیم فروشگاه جوراب و سه تا جوراب بسیار خوشگل خریدم
خدایا شکرت بابت اینکه رفتیم فروشگاه لباس و یه کراپ صورتی بسیار زیبا و جذاب فقط به قسمت 78 تومن خریدم خیلی خوشگله و خیلی هم بهم میاد
خدایا شکرت بابت فطیر بسیار خوشمزه ای که دومادمون از ویلا دره برامون خریده بود و خوردم و لذت بردم (نعمت غیرمنتظره درخواست ستاره قطبیم )
خدایا شکرت بابت تمام اتفاقات خوب امروزم
و اما بریم سراغ آگاهی های این فایل قشنگ
گفتگو با دوستان 12 | پیروی از الهامات قلبی
دوست عزیزم میگه
من تو خونواده متوسط رو به پایین بزرگ شدم
یه سری از چیزارو میخواستیم همیشه ولی نبود
بابامون بهمون میگفت که حالا بقیه که ندارن چی؟
اونایی که ندارن رو ببین ما خیلی بهتر از اوناییم
من همیشه میگفتم بابا چرا اونایی که ندارن رو باید ببینیم
اونایی که دارن چی اونا چی میشن
همیشه این سوال تو ذهنم بود که اونایی که دارن یه کارایی میکنن
الان 20 سالمه از 13 سالگی میرفتم سرکار
تو کارای مختلف کار کردم
علاقم به چوب بود
خداوند هدایتم کرد با شما آشنا شدم
الان تو حوزه صنایع دستی فعالیت دارم
خراطی میکنم
نتایجم خوب بوده ولی خیلی جا داره بهتر بشه درآمدم صفر بود تقریبا هرروز داره بهتر میشه
یه ترمز دارم اونم رفتن به سربازیه ک امیدوارم درست بشه
به آزادی دارم میرسم حرص خیلی چیزارو نمیخورم مشکلاتم داره حل میشه و…
استاد میگه:
منم مثل علی همیشه میگفتم سربازی نمیرم
میگفتم آخه سربازی برم میخوام چیکار
فقط میخوام بگم باور های ما به حقیقت میپیونده همش میگفتم من سربازی نمیرم
بابام همیشه میگفت آره فکر کردی چی همچین میبرنت که فلان و …
من نمیگم سربازی نریم خوبه ها خیلیا سربازی رفتن چقدر براشون خوب شده
من میگم هر خواستهای داری ببین جهان چطوری بهت پاسخ میده
مثلا تو یه خواستهای داری میگی قانون کشور نمیذاره من به این خواستم برسم
قانون میتونه عوض بشه یا شما میتونی کشورتو عوض کنی اگه باورات درست باشن
این نیست که شما فکر کنی جهان ثابته و شما نمیتونی تغییر بدی جهان رو
جهان با شما تغییر میکنه
در مورد سربازی یه قانونی اومد که میتونستی سربازیتو بخری
یه حسی به من گفت که برو اینکارو انجام بده
این قانونه هرسال بود
وقتی که تصمیم گرفتم اینکارو انجام بدم روز 28 اسفند بود
من کلا خیلی جدی نمیگرفتم این کارارو و میگفتم حالا هر وقت ، وقت شد میرم
اون روز یه حسی بهم میگفت الان برو انجام بده
من رفتم نظام وظیفه قم مدارک رو دادم افسر نگاه کرد گفت تو که متولد تهرانی گفت تو باید بری استعلام بگیری از تهران چون متولد تهرانی
گفتم یه کاری بکن گفت اصلا راه نداره
افسر گفت الان که نمیتونی بری تهران فردا هم که 29 اسفنده تعطیله بعدشم که عیده بمون سال بعد
ولی اون الهامه اون حسه بهم گفت نه تو باید الآن انجامش بدی
منی که هیچوقت این ویژگی رو نداشتم که بچسبم یه کاری رو انجام بدم همیشه پشت گوش مینداختم و خیلی تنبلی میکردم ولی اون روز برای اولین بار در زندگیم تصمیم گرفتم این کار انجام بشه
خلاصه من دوییدم اومدم بیرون یه پژو گرفتم دربست تهران
اون ماشین شوتی بود 200 الی210 میرفتن
رفتم تهران اونجا خلوت بود و استعلام رو گرفتم سوار پژو شدم و برگشتم قم
گفتم من مدارک رو آوردم گفتش که چی آوردی گفتم استعلام آوردم گفت تو یه ساعت پیش اینجا بودی حتما پرواز کردی
گفت سرباز بندازش بازداشتگاه
من گفتم بخدا رفتم تهران
گفت فکر کردی من خرم
گفتند تو رو میبریم بازداشتگاه رفتی جعل اسناد کردی چند سال میمونی زندان
گفتم آغا شما یه زنگ بزنید بپرسید که من رفتم گرفتم یا نه
زنگ زد و پرسید و اونا هم گفتند آره درسته
و خلاصه اون داستان خرید خدمتی انجام شد
و اتفاقی که سال بعد افتاد این بود که قانون خرید خدمتی رو برداشتند و تا الانشم خدمت رو نمیفروشند
میبینی هدایت رو که انگار یه کسی باهات صحبت میکنه
منی که هیچوقت تو زندگیم پیگیر یه کاری نشدم
همیشه همه کارامو پشت گوش مینداختم اون روز رفتم انجام دادم و خریدم خدمتم رو
منی که خبر نداشتم از سال بعد که میخوان قانون خرید خدمت رو بردارن
ولی به حرف قلبم گوش کردم و به خواستم رسیدم
اگر میخوایی به خواسته هات برسی مسیرش عمل کردن به الهاماته
من وقتی میخواستم بیام آمریکا یه خانومی که فارسی میتونست صحبت کنه توی اون روز خاص اونجا بود
وقتی مدارک رو دید به ما گفت من دوس دارم شمارو بفرستم آمریکا
فقط ی سوال دارم خدمت کجا رفتی
من گفتم خرید خدمتیم
گفت نگرانی من فقط همین بود پس حله میتونید برید آمریکا
خدایا تنها تو را میپرستم و تنها از تو یاری میجویم
در پناه الله یکتا شاد وسالم وثروتمند و سعادتمند در دنیا و آخرت باشید
سلام ساناز عزیز امیدوارم حالت خوب باشه.
من این فایل رو چندروز قبل گوش داده بودم و امروز که میخواستم براش دیدگاه بنویسم یادم نمیومد دقیقا صحبتهای کدوم دوستمون بود.
وقتی دیدگاه تو رو دیدم یادم اومد که اهان این فایل همونی بود که استاد داشتند درمورد تجربه خودشون از سربازی و خدمت صحبت میکردند.
حتی یادم اومد که من این فایل رو درحالی گوش دادم که مشغول شستن بالکن خونه م بودم. و اون حس لذت موقع شستن و ابپاشی و شنیدن این اگاهی ها هم حتی برام تداعی شد.
ممنونم ازت دختر زیبا و ارزشمند که باعث این ذوق تو وجود من شدی.
دوستت دارم.
سلام ساناز جان
دلم می خواد ازت تشکر کنم ، بابت ایننن همه کامنت فوقالعاده ای که تو سایت نوشتی. حدود 5,6 ماه قبل ، زمانی که من عضو سایت نبودم ، هدایت شدم به روزشمار تحول زندگی من و اونجا کامنت های شما رو می خوندم و دنبال می کردم برای یکی دو ماه، هر روززز.(بعد به خاطر مشغله دیگه نتونستم کامنت هاتو دنبال کنم و بیام تو سایت) همیشه دلم می خواست عضو سایت شم و ازت تشکر کنم و بگم که چقدر کامنت هات تأثیر گذاره و خدا از طریق شما چقدر به من پیام رسوند و منو هدایت کرد ، از شکرگزاری هات یاد گرفتم و ازت الهام گرفتم… الان بعد از کلی وقت ، دوباره یه کامنت ازت دیدم و گفتم الان وقتشه که به کامنتت پاسخ بدم:)))
خیلی جاها می گفتم اگه برای ساناز شده ، برای منم میشه ، اگه ساناز تونسته ، منم می تونم… و بعد می دیدم که با استمرار در کامنت نوشتن روزانه و گوش دادن به فایل ها ، چقدر تغییر کردی و ایمانم بیشتر می شد که اگر منم رو خودم کار کنم ، همینقدررر تغییر می کنم. اینکه از هدایت های خدا می نوشتی هم خیلی شگفت انگیز بود برام. مثلاً یه کوچه ی زییا می دیدی و تحسین می کردی ، بهش توجه می کردی و سپاسگزار بودی بابتش ، بعد فرداش هدایت می شدی به یه کوچه ی زیبای دیگه!…. مکان های فوقالعاده ای که بهشون هدایت شدی، طبیعت های زیبا، اینکه انقدر تو کارت موفقی و به یه درآمد ثابت رسیدی ، مستقلی ، تمرین ستاره قطبی رو انجام میدی و خدا خیلی قشنگگگ جوابتو میدههه، از اتفاقاتی که روزانه برات میفته ، درس می گیری: مثل اون روزی که پدر و دوستت گفتن ماشینت رو درست نمی کنیم و خود شما رفتی و درستش کردی و گفتی باید خودم کار هامو انجام بدم ، حسمو بد نکنم و از دیگران انقدر توقع نداشته باشم و کلللی چیزای فوق العاده ی دیگه ای که ازت یاد گرفتم و از تجربیاتت استفاده کردم:)
ازت سپاسگزارم ، امیدوارم مسیر رو ادامه بدی و همیشه شاد و سلامت و ثروتمند باشی:)
بنام خدایی که بــــــــــشدت کافیست
ســـــــلام😍
تبریک میگم به علی عزیز که از سن کم تو این مسیر هست و داره روی خودش کار میکنه اینکه ایـــــــنقدر خوب داره روی خودش کار میکنه و هر روز داره از درون بزرگ تر میشه؛ علی تو فوق العاده ای پسر، احساست به وضوح بهت میگه علی تو نمیری سربازی خـــــــــــلاص. دمت خـــــــــیلی گرم که عالی داری روی خودت کار میکنی چقدر عــــــــالی گفتی من دیگه
◀حرص خیلی چیزها رو نمی خورم
◀مشکلاتم زودتر حل میشه
آره باورهای ما به حقیقت می پیونده قانون یکیه برای همه ما، همه مون به یک اندازه دسترسی داریم به نعمتها و ثروتها و خداوندی که نگفته من فقط برای فلان گروه نزدیکم؛همه به یک اندازه قابیلت رشد و بزرگتر شدن داریم، مثل زمانی که استاد وقتی تازه مفهوم توحید رو فهمید و درک کرد از خدا خواست که ابراهیم وار بشه و اشاعه کننده یکتاپرستی که فقط تا همین لحظه چــــــــقدر آدم از آموزش های استاد به خدا رسیدن، کسانی که (از جمله خودم) اولش اومده بودیم فقط با نگاه مالی ولی وقتی شروع کردیم و وارد این مسیر شدیم اصل و اول و آخر تمام ثروتها و نعمت ها رو شناختیم، همون خدایی که باعث شد استاد که بقول خودش عــــــمرا دنبال کاری رو میگرفت و همه اش امروز و فردا میکرد و استاد پشت گوش انداختن، بلند بشه بیست و هشتم اسفند بره نظام وظیفه قم، خـــــــــدای من، افسره بهش بگه نه تو متولد تهرانی باید بری از اونجا استعلام بگیری، پـــــــــس دیگه برو که رفتی برای سال بعد ولی استاد و اون حسی که خیلی شفاف و واضح بهش گفت تو کاری به این افسره و اینکه چی میگه نداشته باش، همین الان برو یه ماشین دربــــــــست بگیر تهران استعلامت رو بگیر و برگرد، اونم به کی؟ بقول استاد اون که اصلا هیـــــــچ وقت اینطوری راحت هزینه نمی کرد ولی خـــــــیلی راحت دربست بگیره اونم شــــــــــوتی بره تا تهران و شوتی برگرده😍ایــــــــــنقدر که افسره باور نمی کرد که یکی به این سرعت انجام بده تا اینکه قانع شد زنگ بزنه تهران تا باور کنه آره میشه، میشه اگر کسی باشه که باور کنه خدایی رو که بـــــــــشدت کافییه و گوش بده به الهاماتش و عمل کنه که البته که بقول استاد همه این ها تکامل میخواد، بیست و هشتم اصلا استاد نمی دونست که چرا آخه الان باید بلند بشه بره نظام وظیفه اونی که همیشه چشت گوش مینداخت ولی گوش کرد به الهامی که بهش شد و رفت و همینطور مثل پازل درست شد تــــــــــا رسید به اون لحظه ای که خدا اون خانمه رو تو سفارت گذاشته بود فقط برای اینکه کار استاد رو انجام بده و بهش بگه من دوست دارم شما رو بفرستم آمریکا 😍فقط این سوال رو جواب بده که کجا خدمت کردی؟ و هـــــمه اینا از همون روز بیست و هشتم و قدمی که استاد برداشت و گــــــوش کرد به الهامی که بهش شد و حرکت کرد، وقتی افسره بهش گفت دیگه برو واسه سال جدید برگرد اون گوش نکرد و شـــــــــوتی رفت تهران و شــــــــــوتی برگشت قم و الان که بهترین ایالت آمریکا، خـــــــــــدای من چی بگم آخه بجز شـــــــــــــکرت،
مثل گیاهی که اون زیر داره کلی اتفاق رخ میده و قوی تر میشه تا برسه به اون نتایج ولی یه دفعه وسط راه مثلا خسته اش بشه بگه آقا من دیگه نمی خوام کی این میوه ها میاد پس😒😂
هر لحظه که تسلیمم در کارگه تقدیر/ آرام تر از آهو بی باک تر از شیرم
هر لحظه که می کوشم در کارکنم تدبیر/رنج از پی رنج آید زنجیر پی زنجیر
استاد منم سال ۹۲ آخرین ترم کارشناسی ام تو رشته جامعه شناسی بود، خیلی به ورزش علاقه داشتم ایــــــنقدر که عشق دخترا که مهمونی رفتن و بازار بود ولی من فوتبال دیدن عشقم بود شرایط خانواده مون طوری نبود که کلاسی ثبتنامم کنند اونم ورزشی اونــــــم فوتبال که ته مسخره بازی بود واسشون ، ولی من با همون تماشای مسابقات فوتبال با بازی کردن با دستگاه برادرم اصلا با تمام وجودم بازی می کردم ولی وقتی موقع دانشگاه شد با اینکه عشق فوتبال بودم ولی اصلا فکر نمی کردم رشته ای به اسم ورزش باشه تو دانشگاههای خوب باشه اگرم باشه منم همون نگاه پایین رو به این رشته دواشتم واسه همین اصلا موقع انتخاب رشته اصلا چیزی که دوستش دشاتم به ذهنمم خطور نمی کرد واسه همین رفتم یه رشته دیگه و وارد دانشگاه شدم و منی که اصلا تا قبل دانشگاه فوتبال رو فقط تو تی وی دیدم یا با دستکاه بازی کرده بودم و فوقش تو خیابون با پسرای همسایه خیلی کم البته وارد دانشگاه که شدم رفتم سراغ کلاسهای فوق برنامه و شرکت در کلاسهای فوتسال و بعد شاید دو سال عضو تیم دانشگاه شدن و شرکت در مسابقات کشوری و ترم آخر کارناسی ام شد و دقیق یادمه تو حموم بودم یه حسی بهم گفت زینب کنکور این سال جدید رو شرکت میکنی تا بری تربیت بدنی، حالا من نه اصلا می دونستم میشه اصلا چنین چیزی؟ اصلا کتاب های دبیرستان رو دیگه نداشتم که بخونم، چه میدونم فاصله گرفتم از فضای کنکور کارشناسی، ولی استاد اون حسه خــــــــیلی قوی بود خیلی صداش واضح بود و من که الان فکر میکنم واقعا قبلش اصلا چنین تصمیم که بخوام یه چیز رو برگردم و از اول شروع کنم اصلا چنین شخصیتی نبودم ولی انجام دادم استاد انجام دادم، رتبه ام تو کنکور دقیقا نصف سری اول که کنکور داده بودم شد، بازهم دانشگاه دولتی چمران قبول شدم، اون موقع درسته دوست داشتم ورزش رو ولی واقعا نمی دونستم چرا من باید گوش بدم به این حسم و برم دوباره کنکور بدم؟ چون معمولا ۹۹% کسانی که مثلا بخوان رشته دیگه ای که دوست دارند رو بخونن میان این رشته رو تو مقطع فوق لیسانس میخونن نه اینکه برگردن کامل از لیسانس اون رشته ای که دوست دارند رو بخونن ولی من انجام دادم و الان اتفاقات خیلی خوبی که نتیجه همون روزی که زیر دوش بودم و اون حسی که ایــــــنقدر قوی و واضح بود که استاد احساس میکردم قلبم بزرگتر شده اصلا احساس عجیبی بود خیــــــــلی قوی بود، الان بعد اون حرکت، من تجربه های فوق العاده ای کسب کردم و خدا میدونه باز هم چه اتفاقات فوق العاده زیبایی منتظرم هست، استاد تازه این ها زمانی که من نمی دونستم که جهان قانونی داره و خدایی که اولین ویژگی که خودش رو معرفی میکنه نزدیکی اون به من هست تا اجابت کنه چیزهایی که میخوام نیازی نیست من جار بزنم این رو میخوام لازم نیست من خودم رو بدبخت نشون بدم تا خدا رحمش بیاد و بهم بده اون نزدیکه خــــــــــیلی هم نزدیکه، خدای من شکرت، استاد چند روزی بود یه خورده بازم ذهن جونی میخواست کِرم بریزه 😐که پس کجا اون نتایج بزرگ پس چی شد زینب جون؟ بهش گفتم چی میگی تو آخه؟ من فقط تو همین یک سال که گذشت (سال ۹۹) حال خوبم پایدارتر شد، من تو همین یک سال چـــــــقدر قدرت خریدم بیشتر شد، چــــقدر ابراز عشقی که تونستم به دیگران بدم و عشقی که دریافت کردم زیادتر شد، الان یکی از تیکه کلام های من شده عــــــاشقتم درحالیکه قبلا اصلا نمی تونستم ابراز علاقه کنم الانم نمیگم پرفکت شدم ولی خـــــــــِلی بهتر شدم، اینقدر که یکی از دوستام که خیلی راحت تر ابراز عشق میکرد الان در مقابل من کم میاره 😍و مهم تر از اون عشقی که به خودم میدم، من قبلا سعی میکردم چشمم تو چشم خودم تو آینه نیفته ولی الان آگاهانه میرم جلوی آینه قربون صدقه خودم میرم، قبلا بینی ام رو مخم بود و شده بود کابوس من که باید عمل کنم تا زیباتر بشم ولی الان نگاه میکنم تو آینه احساس میکنم بینی ام کوچیک تر شده ، قشنگ ذهن جونی عزیزم گفت باشه حالا بابا یه چیزی گفتیم دیگه 😟، بهش نگفتم نه صبر کن صبر کن بازم بگم😎 ، من تا اوایل ۹۸ بخاطر باورهای غلط خودم هر چقدر خودم توانمندی داشتم اصلا انگار کور بودم نمی دیدم، تو ارتباط با جنس مخالف و برای ازدواج که هیچی اصلا یه چیز محالی می دیدم یه پسر خوب و موفق و مستقل بیاد سمتم و همینم بود چون باور خودم بود ولی سال فقط سال ۹۹ چهار تا پسر فوق العاده به سمتم هدایت شدند که هر کدوم کلی بهتر از قبلی اش بود و میدونم بزودی خداوند یکی از بهترین هایی که کنار هم هم باعث رشد هم بشیم و هم جهان و عشقمون هر روز زیباتر بشه به سمتم هدایت میکنه اونم خــــــیلی راحت و روان این ارتباطه شکل میگیره، دیگه ذهن جونی ام گفت عزیزم غلط کردم 😩😂😂
استاد، چقدر هر روز بهتر دارم می شنوم صدای خداوند رو😍، بهتر می فهمم و بیشتر و راحت تر میتونم ازش بخوام، چند روز پیش تو مسیر محل کارم بودم دوست داشتم قهوه بخورم ولی یه مدتی بود نخورده بودم همون لحطه یه حسی بهم گفت زینب از خدا بخواه بهت بگه الان بخوری یا نه؟ منم همون لحظه گفتم خدایا چند قدم بیشتر نمونده برسم به جایی که میخواستم برم ازش قهوه ام رو بخرم که سر خیابون هست، برم بخورم یا الان خوب نیست واسم و بهتره نخورم؟ خــــــدای من شــــــــــکرت، دقیقا همین که اینو گفتم چند ثانیه بعدش دیدم پسر عموم با ماشینش ایستاد کنارم گفت برسونمت درحالیکه شاید چند ماه بود که این ساعت اصلا ندیده بودمش ولی دقیقا هیمن بار که از خدا خواستم همون احظه خدا اون رو فرستاد و من با اون سوار شدم، خدایا شکــــــــرت، یا مثلا چند وقتی بود که دوست داشتم یه مقاله کار کنم و ارسال کنم جایی، همین دو روز پیش یکی از پسرایی که من اسفند ۹۸ همه اش روی هم رفته چند ساعت تو دانشگاه تهران برای همایش کشوری که رفته بودم برای ارائه اولین مقاله ام که اونم بطرز عجیبی که اصلا نمی دونستم مقاله ام من پوستر هست و آخرین لحظه متوجه شدم و رفتم در قالب پوستر اوردمش و رفتم بردم برای چاپ و تحویلش دادم در بین کلی مقاله دیگه با اینکه اولین مقاله ام بود برتر شد، من این پسر رو اونجا دیدم و الان دو روز پیش بهم پیام داد که یه مقاله دارم دوست دارم با هم ارسالش کنیم فقط یه جمع بندی داره با هم انجام بدیم بفرستیم؟ خدایا شـــــــــــــــــــکرت
خدایا شــــــــکرت برای این جهانی که هر روز داره زیباتر میشه و هر روز بیشتر و بیشترها رشد میکنه چون سازو کار اون همینه؛ رشد و بهبودی که دائـــــــمی هست، خداوند به هر طریقی که خـــــــــودش میدونه من رو به خواسته هام میرسونه و بی نهایت ها از نعمت ها و ثروتها رو بهم میده، خدایا سکان دست خودته، من چیزی نمی دونم، میخوام خودت هدایتم کنی به مسیر بی نهایت ها و آسان شدن برای آسانی هایی که بــــــــی نهایته
هر لحظه مون توحیدی تر و ثروتمندتر در پناه رب الــــــــــــعالمین
بانام خداوند هدایتگر
سلام و درود به استاد عزیزم جناب عباسمنش عزیز،خانم شایسته نازنین و همهی همراهان دوست داشتنی در مسیر زیبای رشد و آگاهی
کامنت اول گام نهم
تشکرمیکنم ازعلی عزیز که باطرح این سوال که
“چگونه از الهامات خداوند وقلبمون پیروی کنیم؟”
وباسپاس ازاستادعزیزمون که باتوضیحات ارزشمندشون باعث خلق این فایل زیبا شدند
وقتی ندای درون، راه را نشان میدهد:
از6سال پیش که بااموزه های استادعباسمنش همراه شدم ارام ارام دراین مسیرالهی به سوی رشدبیشتر گام برداشتم ودراین یکی دوسال اخیر فهمیدهام که همهی پاسخها در بیرون نیستند گاهی چیزی درونم آرام میگوید «این کار را بکن» یا «به آن سمت برو»ندایی که شاید از نظرذهن منطقی ام هیچ دلیل روشنی نداشته باشد
اما هر بار که به آن گوش دادم اتفاقهایی در زندگیام افتاد که فراتر از تصورم بوده
قبلاً وقتی آن صدای درون وصدای قلبم را میشنیدم شک میکردم ذهن منطقی ام هزار دلیل میآورد که الان زمانش نیست شرایط مناسب نیست یا دیگران چه فکری میکنند… اما واقعیت این است که هدایت واقعی از درونم میآید نه از بیرون
وقتی در آرامش هستم وقتی احساسم خوبه وقتی درمومنتوم مثبت هستم وقتی فرکانسم با خواستهام هماهنگ ویکی میشود آن ندا را واضحتر میشنوم
گاهی فقط یک حس است گاهی الهامی در سکوت و گاهی اشتیاقی قوی برای انجام کاری که هنوز «منطقی» به نظر نمیرسد
اما جادوی زندگی دقیقاً همینجاست
در اعتماد کردن به آن حس و برداشتن قدمی که شاید عقل توجیهش نکند ولی دل میداند راه درست همین است
الان میدانم که آن نداصدای خود برتر من است بخشی از من که در هماهنگی کامل با منبع آفرینش است و دقیقاً میداند چه چیزی برای رشد و شادیام بهتر است
و هر بار که به آن اعتماد کردهام جهان به شکلی شگفتانگیز من را تأیید کرده است
درهای جدید باز شدهاند آدمهای درست سر راهم قرار گرفتهاند و مسیرها به نرمی هموار شدهاند
گاهی فقط باید سکوت کردحس کرد و اعتماد کرد
چون وقتی با ندای درونم همراه میشوم در واقع با کل هستی در هماهنگی قرار میگیرم و از آن لحظه به بعداست که زندگی خودش من را هدایت میکند
تمرین
الف :
1. به آخرین باری فکر کن که یک الهام یا ندای درونی داشتی.
2. آیا به آن عمل کردی؟ اگر نه، چرا؟ اگر بله، چه نتیجهای گرفتید؟
پاسخ :
الهامات الهی و تسلیم در برابر هدایت درونی :
چند ماه پیش در مسیر رشد و شناخت بیشتر خویشتن در حالی که ذهن منطقیام پر از ترس و تردید بودصدایی درونم مرا به تصمیمی الهام کرد که ازنظرخودم وازنظرذهن منطقی آن را تأیید نمیکرد الهامی قلبی داشتم که باید آپارتمانم در کرمان را با زمینی در همان شهر معاوضه کنم
ذهنم میگفت: «این کار ریسک دارد نکن!» اما قلبم آرام و مطمئن بود… میدانستم که این صدا،صدای خدای درون من است همان راهنمای درونی که استاد عباسمنش همیشه از آن سخن میگوید
با توکل به خدا و با ایمان به اینکه هرچه از الهام درونی میآید خیر مطلق است تصمیم گرفتم عمل کنم حتی وقتی که همان روزی که قراربودبرم کرمان برای قولنامه کردن وتمام کردن معامله اتفاق عجیبی افتادانروزاماده شدم سند اپارتمان رابرداشتم وباهمسرعزیزم ازخونه زدیم بیرون راه افتادیم تاابتداهمسرم رابرسونم موسسه وبعدبرم کرمان زمانی که رسیدم همسرم رارسوندم وشیشه های ماشین راشستم وتمیزکردم امدم حرکت کنم متوجه شدم سنداپارتمان توماشین نیست لحظه لحظه بیرون آمدن ازخانه درذهنم رامروروچک کردم متوجه شدم زمانی که میخواستم سوارماشین بشم سندراروی درب صندوق عقب ماشین گذاشتم سریع امدم واردمجتمع شدم وازدرب خونه مسیرراکنترل کردم اما سندنبودمجددارفتم موسسه به همسرم گفتم سنداپارتمان نیست تومتوجه نشدی من انوکجاگذاشتم؟ همسرم گفت نه
یک ندایی یک الهامی به من گفت دوباره بروازاول مسیرروچک کن ازدرب اصلی مجتمع شروع کردم تقریبا دویست متر رفتم جلو وبریدگی رودورزدم تقریبا 50متر به مسیرم ادامه دادم یک مرتبه ازاینه عقب ماشین متوجه یک تکه کاغذ سفیدرنگ مثل پاکت شدم بلافاصله ترمزکردم وپیاده شدم رفتم جلو شوکه شدم پاکت حاوی سندبود باورم نمیشد پاکت رابرداشتم دیدم بله خودشه سندتوپاکت بود دقیقا نزدیکای لاستیک جلو یک پژو که انجاپارک کرده بودبلافاصله ذهن منطقی گفت بفرما این هم نشانه واضح که نباید معامله کنی اماان صدای درونی خیلی قوی تربود گفت ببین اگرسندپیدانشده بود حق باذهن منطقی بود حالا که پیداشده پس شک نکن وبرومعامله راانجام بده این معامله به نفع توخواهدبود رفتم وکرمان قولنامه کردیم اماگفتم شنبه میام بریم کارهای اداری سندوقولنانه راانجام بدیم ما روزچهارشنبه قولنامه کردیم روزجمعه جنگ 12روزه اغازشد شنبه رفتیم برای گرفتن قولنامه وکارهای اداری و وکالتی اسناد ذهن منطقی دوباره جون گرفت این هم یه نشونه واضح دیگه آخه کدوم آدم عاقل درزمان جنگ خانه اش رابازمین معامله میکنه ؟
خلاصه من دوهفته درگیراین موضوع بودم که فسخ کنم یانکنم سرانجام حس درونی والهام خداوند برنجوای شیطان غلبه کرد ومعامله قطعی شد وبلافاصله خداوندیکی ازبهترین دستانش راسرراهم قرارداد برای طراحی نقشه وپیگیری اموردرشهرداری نقشه مورددلخواه طراحی شد وشکرخداهفته گذشته هم نقشه پیشنهادی موردموافقت وتاییدشهرداری قرارگرفت ایمان دارم خداوند همانطورکه زمین مورددلخواهم رابه آسانی وباقیمت مناسب برام خرید ونقشه مورددلخواهمان راشهرداری تاییدکردکه یکی ازنگرانی ها همین موضوع تاییدنقشه بود قطعا بزودی همان خدا بافروش دیگرزمین باارزشم یاازراهی که من نمیدانم سرمایه اولیه برای شروع پروژه را که ساخت ساختمان طبقاتی درکرمان میباشدتامین خواهدکرد
امروزپس از گذشت پنج ماه با تمام وجود درک میکنم که آن تصمیم بهترین کاری بود که میتوانستم انجام دهم
اتفاقات بعد از آن چنان زیبا و هماهنگ رقم خوردند که فقط میتوانم بگویم: «سبحانالله!»
زمین جدیدم برایم برکتی شده که نه فقط از نظر مادی بلکه از نظر رشد درونی و آرامش قلبی مرا چندین پله بالاتر برده است.
اکنون بیش از هر زمان دیگری باور دارم که وقتی با الهامات الهی درونمان هماهنگ میشویم و صدای خدا را از میان همهمهی ذهن میشنویم زندگیمان وارد جریان معجزهها میشود.
ذهن میترسداما روح میداند وارام است وقتی به دانایی روح اعتماد کنیم جهان نیز درهایش را به رویمان باز میکند
از صمیم قلب سپاسگزارم از خداوند و از استاد عزیزم که با آموزشهای الهامبخششان مرا با نیروی ایمان، الهام و تسلیم آشنا کردند.
ب:
الان چه الهامی در ذهن یا قلبت هست که شاید وقتش رسیده به آن گوش بدهی
پاسخ:
این روزها الهامی عمیق در قلبم دارم؛ الهامی که از درونم نجوا میکند راه من مسیر ساختوسازمسکن و خلق ارزش وخلق ثروت در دنیاوبازار مسکن است احساسی درونی که هرچه بیشتر به آن گوش میدهم شعلهای از اشتیاق، ایمان و قدرت را در من بیدار میکند.
ذهن منطقیام میخواهد هزار دلیل بیاورد که چرا حالا ساخت وسازمسکن ؟نه نباید، اما قلبم آرام و محکم میگوید: برو این را ه توست
ازاموزه های استادعباسمنش یاد گرفتهام که ندای الهام،همان صدای خدا درونم است صدایی که من را به مسیر شکوفایی، خدمت ، خلق ارزش و ثروت واقعی میبرد.
امروز تصمیم گرفتهام بهجای ترس به الهامات خداوند اعتماد کنم
به جای محاسبههای ذهن به احساس درون تکیه کنم
زیرا میدانم وقتی با الهام درونیام همسو میشوم جهان هم با من همسو میشود
با عشق و سپاس از آموزههای زیبای استاد عباسمنش که به من یاد دادند:
«تنها راه رسیدن به خواستهها، پیروی از ندای الهام درونی است وسپردن خودبه جریان خداوند»
باید دل رو به دریا داد
کسی آمد که حرف عشقو با ما زد !
دل ترسوی ما هم دل به دریا زد !
به یک دریای طوفانی دل ما رفته مهمانی …
چه دوره ساحلش از دور پیدا نیست …
یه عمری راهه و در قدرت ما نیست …
باید پارو نزد وا داد ! باید دل رو به دریا داد !
خودش می بردت هر جا دلش خواست …
به هر جا برد بدون ساحل همونجاست …
به امیدی که ساحل داره این دریا !
به امیدی که آروم میشه تا فردا !
به امیدی که این دریا فقط شاه ماهی داره !
به عشقی که نمی بینی شباشو بی ستاره !
دل ما رفته مهمانی به یک دریای طوفانی …
باید پارو نزد وا داد ! باید دل رو به دریا داد !
خودش می بردت هر جا دلش خواست …
به هر جا برد بدون ساحل همونجاست ..
ضمناهمین امشب ساعت 8 قرارملاقات داریم بایک خریدار نازنین برای خرید زمین باارزشم الهی به امیدتو
تادرودی دیگربدرود
اصغرابراهیمی 17 آبان 1404
به نام تنها فرمانروای جهان خداوند یکتا
سلام استاد عزیزم
سپاسگزارم برای وجود شما و فایلهای هدایتگرتون.
در مورد تمرین این قسمت
چندسال پیش در زمان مهاجرتم خیلی با خودم در صلح بودم و هر چیزی که اون میگفت رو میپذیرفتم
وقتی بهم الهام شد که برای کارت پاشو برو تهران بدون اینکه استرسی بگیرم بدون اینکه با کسی مشورت کنم در عرض یک هفته بلیط گرفتم وسایلمو جمع کردم و به خانواده اعلام کردم من میخوام برم تهران کار کنم! اولین باری بود که فاصله تصمیم تا عملم اینقدر کوتاه بود.
هیچ کسی رو توی تهران نداشتیم هیچ جایی برای موندن نداشتم خواهرم گفت تو میخوای بری کار کنی شب کجا میمونی ؟ نگران بود
جوابی برای سوالش نداشتم اما اصلاً نگران نشدم نمیدونم اون موقع چقدر سیم اتصالم قوی بوده که هیچ نگرانی به دلم راه ندادم خوشحال بودم
من بلیطمو گرفتم و راهی تهران شدم
روز بعد ساعت 8 صبح وقتی به تهران رسیدم هیچ ایدهای نداشتم و نمیدونستم الان باید کجا برم و چیکار کنم ولی عجیب آروم بودم.
اون نزدیکیها پارکی بود که به ذهنم رسید حالا که نمیدونم چیکار کنم و خدا هم هنوز هیچ هدایتی رو برام نفرستاده ،میرم داخل این پارک و ورزشای قانون سلامتی رو انجام میدم
دوسه ساعتی توی همون پارک بودم ورزش کردم کمی کامنت خوندم تا اینکه بهم گفته شد از توی سایت دیوار به آگهیها درمورد شغلت زنگ بزن و بگو برای مصاحبه آماده ای.
جایی زنگ زدم و بهم گفتن که حتماً بایدمصاحبه بگیرن از همون جا به آدرسی که گفته بودن با اسنپ حرکت کردم مصاحبه عالی پیش رفت اونها منو پذیرفتن اما شغلشون احساس کردم که از توانایی ام خارجه و سخته، بدون اینکه نگران کار و نگران جای خواب باشم و لحظه ای تردید به دلم راه بدم گفتم خیر .
عصر شده بود تصمیم گرفتم برم به حرم شاه عبدالعظیم
واقعا هیچ ایده ای نداشتم گفتم خدایا تو خودت هدایتم کردی تهران بیام من به حرفت گوش کردم اولین مصاحبه مدنظرم نبود کار بهتری برام هماهنگ کن خدایا اگه هدایتم نکنی مجبور میشم همین الان بلیط برگشت تهیه کنم.
تو همین حال بودم که یادم اومد قبلا برای یه کاری به شخصی زنگ زده بودم و قرار بوده خبر بده ولی هنوز زنگ نزده،گفتم بهتره خودم خبر بگیرم
زنگ زدم گفتن نیم ساعت دیگه اطلاع میدن ، با خودمگفتم تا اونموقع دیر میشه ، میرم ترمینال که اگه جوابشون منفی بود سریع بلیط برگشت بگیرم تا تموم نشده !
سوار مترو شدم تا از مترو اومدم بیرون به سمت ترمینال که زنگ زدن ،قبول کردن برای مصاحبه برم
وقتی رفتم تمام شرایطمم گفتم قبول کردن چند روزی آزمایشی بمونم و جایی برای اسکان در اختیارم گذاشتن ! اینش خیلی معزه وار بود که دلشون نرم شد
واقعا دیگه خوشحال بودم
بعد از چند روز دیدم نمیتونم ادامه بدم چون کار تقریبا سختی بود به مدیرم اعلام کردم قصد ادامه همکاری ندارم ولی اگر امکانش هست محل اسکان رو استفاده کنم تا بتونم کار دیگه ای پیدا کنم
و ایشون موافقت کرد! کسی که نه منو میشناخت نه میدونست چیکاره ام کجایی ام بهم اطمینان کرد! تمام مدارکی هم که بابت کار داده بودم بهم پس داد تا بتونم با اونها دنبال کار باشم
خداوند اینچنین دلها رو نرم میکنه .
من روزها میرفتم بیرون دنبال کار میگشتم و بعدازظهرها تفریح میکردم برج میلاد میرفتم ،صبحای زود تو فرهنگسراها پیاده روی وورزش میرفتم ، تو پاساژهای شهرک غرب گشت وگذار میکردم واقعا خوش میگذروندم و شب با خیال راحت به محل اقامتم برمیگشتم.
با خیال راحت و بدون نگرانی جاهای مختلفی مصاحبه رفتم و اگه حسم ذره ای بد میشد میکفت نه.تا اینکه بالاخره یه شرکتی که حسم گفت این همون جاییه که قراره باشی مشغول بکار شدم
وقتی مصاحبه رفتم به طرز معجزه واری شرایط خوب پیش رفت احساس رضایت قلبی داشتم
تمام شرایطم رو گفتم ، هم حقوق بیشتری داشت هم شرایط بهتری
وقتی اونجا کار میکردم هرروز حس عمیق سپاسگزاری داشتم با آدم های سطح بالایی آشنا شده بودم تمام افراد حداقل ده سال تو کشورهای آمریکا و انگلیس تجربه کار و زندگی داشتند چقدر سطح فکرهاشون نزدیک به من بود چقدر محیط مثبتی بود
هرچند کارم اونجا زیاد طول نکشید ولی که خیلی عالی بود .
این نتیجه گوش کردن به ندای قلبم بود
من با یک کوله پشتی رفتم تهران، هیچ کسی رو نمیشناختم، جایی برای موندن نبود ، اما خدارو هر لحظه کنارم داشتند
دیدم که خداوند چطور دلها رو برام نرم میکرد و چطور باعث شد من به خاسته ام برسم و زندگی و کار کردن در کلان شهری مثل تهران رو تجربه کردم و کلی هم تفریح کنم ازین سر شهر تا اونسر، از امام زاده داوود تا شاه عبدالعظیم ، از شرق تا غرب .
شرکت های قبلی که شرایطش جور نمیشد سمت شرق و جنوب بودند ولی شرکتی که از اول میدونستم اینکارو خواهم گرفت تو منطقه یک و تو محله ولنجک بود
محل زندگیم نزدیک شرکت جایی بود که هرروز صبح منظره کوه رو میدیدم ، هوای به شدت تمیز و خوبی داشت مدیری که با هر کارم که جز وظایفم بود علاوه بر حقوق ،پاداش میلیونی میداد، کاری که بعد از یکماه حقوقش دوبرابر شد انسانهایی که تو چهرشون فقط خدا رو میدیدم و چقدر راهنمایی های خوبی میکردن و بارها اعتراف کردن ما دنبال همچین نیرویی مثل شما بودیم ولی پیدا نمیکردیم!
خدایاشکرت چقدر یادآوری قشنگی بود
مگه میشه خداوند هدایتت کنه و بعد بزنه زیر قول وقرارش
خداوند هیچوقت ولت نمیکنه
من با خدا معامله کرده بودم و اونم به عالیترین شکل شرایطو برام جور کرد.
.
برای حال حاضر الهامی بهم شده که کارم رو معرفی کنم داخل اینستاگرام و شبکه های مجازی اما نسبت بهش مقاومت دارم و پشت گوش انداختمش ، اما با شنیدن این فایل و مرور هدایت قبلی ام تصمیم دارم به صدای قلبم گوش کنم
خدایا بهم شجاعت تغییر بده
الهی آمین.
سلام به دوستان عزیزم
حقیقتا تو این قسمت صحبت از خدمت سربازی شد ، گفتم بیام از داستان خدمت سربازیم بگم ، نکات ارزنده و کاربردی داره :
داستان از این قراره که بنده سال ۹۵ یه پولی رو از پدرم به عنوان قرض
(اون موقع هنوز با قوانین کیهانی اشنا نبودم و درکشون نکرده بودم) ، به عنوان قرض گرفتم و بهش تعهد کتبی دادم ، این بگم که خیلی تاکید داشت که برم خدمت ، تعهد کتبی دادم که اگر نتونستم پول رو پرداخت کنم برم خدمت ، اقا ما نوشتیم و امضا زدیم و از قضا داستان جوری پیش رفت که نتونستم پول رو پرداخت کنم ، و وقتی صحبت شد بنده خدا پدرم به اون شدت و حدتی اصرار نداشت که بیا برو از این حرفا چون بعدش صحبت شد گفتم نمیخوام برم ، خلاصه اقا چند ماهی گذشت و قبلش بگمکه من با یکی از دوستانم به قول معروف بین مون شکراب بود ، اقا تو همون چند ماه ما دوباره باهم ارتباط برقرار کردم و ناگفته نماند که بنده در سال ۹۴ با استاد اشنا شدم و این داستان خدمتم مال سال ۹۵ ، اینا رو گفتم که بگم جست و گریخته فایلهای رایگان اون موقع رو هم گوش میدادم
(میگم گوش میدادم چون دادن ورودی های قدرتمند قسمت مهمی از کار کردن روی خود هست و وقتی ادم روی خودش کار میکنه به جریان هدایت الله وصل میشه)
خلاصه اقا ما با اون دوستمون دوباره ارتباط برقرار کردم و از قضا در زمانی ارتباطمون شکل گرفت که اون بنده خدا داشت کارایه خدمتشو انجام میداد ، حالا کامل یادم نیست ولی همچین حسی رو داشتم که انگار این یه نشونه هست که بیا برو خدمت ، خلاصه یه جرقه هایی خورد ، اینم بگمکه ما ۴ تا دوست صمیمی بودیم که تقریبا هم سن بودیم و یکی ازنقاط اشتراکمون این بود که هیچکدوم خدمت نرفته بودیم (قانون کبوتر با کبوتر،باز با باز) اقا صحبت شد که اره بیان همگی باهم بریم و این حرفا که بعد اونجا تقریبا قبول کردند و تمام این موضوعات جوری داشت پیش میرفت که در من انگیزه ای ایجاد کنه که من برم خدمت
(که از اون ۴ نفر یک دوستمون که همون روزا معاف شد ، منم که رفتم ، اون دوست دیگه مونم سال بعدش رفت و اون دوست دیگه هم که کلا نرفت) یعنی کل اون حربا و ایناها جوری پیش رفت که رغبت لازمه دروحودم شکل بگیره که حرکت کنم چون باتوجه به فضاهایی که در اون زمان بودم این موارد یه جورایی برای من انگیزاننده بود ،
خلاصه ما تصمیم گرفتیم و اقدامات لازمه رو برداشتم که دفترچه ام رو پست کنم ، یادمه که اون ماهی دفترچه ام تکمیل شد و اماده پست شد اوخر شهریور بود و من رفتم نمیدونم چی شد که پست نکردم (انگار یه جورایی مثلا از تصمیمم منصرف شدم) و گذشت و چند روز بعدش دوباره تصمیمگرفتم که برم دفترچه ام رو پست کنم ، و پست کردم و جالبه که فاصله پست تا تاریخ اعزام بنده سه ماه زمان برد ، من برج ۸ اون سال پست کردم و برج ۱۱ تاریخ اعزامم بود ، خلاصه از تاریخ اعزامم اقا تا حد توانم تا جایی که جا داشت لذت بردم از زندگیم با توجه به دیدگاها و باورهای اون موقع ام لذت بردم مسافرت رفتم ، دورهمی های دوستانه زیاد میرفتم و… (حال خوب = اتفاقات خوب ، انصافا درحد توانم لذت بردم از اون روزهایم)
یعنی جوری بود که خودمو اماده کرده بودم برای ۰۸ خاش (ارتش) ، اگر درست گفته باشم میگفتن اموزشی اونجا دیگه سخت ترین جا هست ، یا پادگان محمدرسول الله بیرجند (نیرو انتظامی) این دوتا دیگه لول بالا در سخت ترینا داشت،
خلاصه یه جورایی برای سخت ترین شرایط خدمت خودمو اماده کردم ، خلاصه تاریخ مدنظر سر رسید ما رفتیم اون اَمریمونو بگیریم ، دیدم زده یکی از پادگانایه شهرمون رو زده که فاصله اش با خونمون تقریبا ۲۰ دقیقه فاصله داشت ، بعد وارد دوره اموزشی شدم ، که ارتباطم با خالقم بیشتر شد در اون مدت اموزشی و همچنین با تنهایی خودم بیشتر در صلح قرارگرفتم ، و اون دوران من با توجه به درکی که از قانون جذب داشتم با خودم و خدای خودم صحبت میکردم که من ، تو یکی از کلانتری های مشهد خدمت میکنم ، (چون رَسته ام نیروانتظامی بود) ، شنیده بودم خدمتش راحت تره ، ازادی بیشتری داره ،
(از اون دست افرادی هستم که به شدت ازادی برای من اهمیت داره در تمام جنبه های زندگی)
اینم قبلش بگم که بعد از یک ماه تقریبا تو اموزشی فضایی شکل گرفت که بصورت هفته ای به ما مرخصی ۲۴ ساعته میدادند ،
و دفعه اول کسانی رو فرستادن که مثلا پارتی داشتند ، بعد وقتی دیدم یه جورایی بهم برخورد یه احساسی در من شکل گرفت نمیدونم چه کلمه ای رو بکار ببرم ولی گفتم یعنی چی اونا برن و من نرم ، درخواستهای اتوماتیک وار به منبع ارسال میشد ،
اقا از هفته ی بعدش یه کتابی داده بودند و گفتند که از اون کتابه امتحان میگرند و هرکسی که نمره قبولی بگیره میتونه مرخصی بره و منم دیگه به قول معروف هیولا وار میخوندم
خلاصه از همون هفته بنده تا اخر دوره اموزشی ۴ بار مرخصی رفتم بدون هیچ پارتی از این داستانایه شرک الود ، فقط الله کارها رو برای من ردیف میکرد و منو هدایت میکرد و جالب اینجاست که همونایی که مثلا پارتی داشتند تو تقسیم افتاد شهرستان و من تو تقسیم باز هم به لطف الله داخل شهر خودم افتادم
حالا شما ببینید که منی که خودمو برای سخت ترین شرایط اماده کرده بودم به شکل بهشت گونه ای شرایط برای من فراهم شده بود
خلاصه همینطور که گفتم تو دوران اموزشی ارتباطم با خالقم بیشتر شد و تا دوران اموزشی تموم شد و ما رو چند روزی برای تقسیم فرستادند پادگان مرکزی که اتفاقا اونجا هم شرایط جوری پیش رفت که ۱۰ روز اونجا بودیم که عین ۱۰ من تایم اداری بود خدمتم یعنی صب تا ظهر ، (فقط یه شب اونجا به قول معروف پُست دادم و کلا شاید در کل خدمتم ۴ ۵ شب بیشتر پُست ندادم)
(کلا کارها برایم همیشه ساده و لذت بخش و راحت انجام میشه)
تا روز تقسیم سر رسید و از یه جمعیت ۳۰۰ نفری هفت نفر رو فرستادند قسمت راهنمایی رانندگی که بنده هم جزو اون هفت نفر بودم
(خدمت راهنمایی رانندگی جزو راحت ترین خدمتا هست)
که باز همونجا هم من به قسمتی هدایت شدم که تو کل ۲۱ ماه خدمتم کلا لباس شخصی جوری که لباسایی که بهم دادن همون روز اول برای یکبار هم نپوشیدم فقط یادمه یکی دوبار در حد ۲۰ دقیقه نیم ساعتی برای مراسمی لباسایه دوران اموزشیم رو پوشیدم
(اصطلاحا بهش میگن لباس خیارشوری) ، یک ماشین شخصی در اختیارم بود که حتی کارهای شخصیمم با اون ماشین انجام میدادم ، موها و ریش های در حدغیرمتعارف بلند جوری که اصلا کسی فک نمیکرد که من سربازم ،
تیپ میزدم در حد بُندسلیگا که اصلا کسی فکرشم نمیکرد که سربازم ، تقریبا میشه گفت که ازادی ۸۰ الی ۹۰ درصدی داشتم ، برای رفت و امدم نیاز به هیچ برگه ای و با این هماهنگ کن و با اون هماهنگ کن نداشتم ، یه اتاق شخصی داشتم ، فضای غذای خوری شخصی داشتم ، عزت و احترام خاصی درکل پادگان در بین سربازها و نیروهای رسمی پادگان داشتم (منظورم همون سرهنگ ها ستوانها و…)، کلا یه فضای بسیار پرفشنالی رو به لطف الله ام تجربه کردم ، و کل دوران خدمتم از اموزشی تا خدمت اصلیم تمامش تو شهر خودم بودم
یعنی جزو معدود نفراتی هستم که خدمت خیلی شیک و به قول معروف شاهانه داشتم ،و فقط با هدایت الله بدون هیچ پارتی و این داستانا ، جوری که هرکسی میدید میگفت پارتی داشتی ایناها میگفتم نه خدا برام جفت و جور کرده ، که دیگه بعد از چند وقت دیدم کسی باور نمیکنه میگفتم اره پارتی داشتم و بعد تو ذهن خودم میگفتم پارتیه من اونه خودش کارهای برام راستُ ریس میکنه
حالا چی شد که ما در اون قسمت خاص(حفاظت اطلاعات) افتادم ، اقا همون روزی که ما رو تقسیم کردند و هدایت شدیم به پادگان راهنمایی رانندگی ، اون قسمت خاص سرباز قبلیش خدمتش تموم شده بود و دنبال یه سرباز که گواهینامه داشته باشه که یکسال از مدت صدورش گذشته باشه میگشتند ، و در بین اون هفت نفر تنها من گواهینامه داشتم که که یکسال هم از صدور گواهینامم گذشته بود و خیلی شیک و مجلسی در نهایت عزت و احترام در زمان درست و در مکان درست هدایت شدم به یک خدمت عااالی
قبل از اینکه برم خدمت به مُخیلمم نمرسید که همچین خدمتی داشته باشم و این چنین کارها برایم به بهترین شکل ممکن برام ردیف بشه
اینا رو گفتم چون از اون دسته افرادیم که داستان خدمت برای من قسمتی از مسیر تکاملیم بود ، چون رشد شخصیتی داشتم ، عزت نفسم رشد پیدا کرد ، احساس لیاقتم رشد پیدا کرد ، ایمان و توکلم رشد پیدا کرد ،کلی تجربه های جدید داشتم ، به کلی از خواسته هام رسیدم
یک نمونه شو مثال بزنم ، یکی از علایق بنده رانندگی هست و خیلیم به حرکات نمایشی با ماشین علاقه دارم ، و قبل خدمت فضایی نبود که بتونم برم دنبال این علاقم چون ماشین نداشتم و شما ببین کارها جوری پیش رفت که یک ماشین شخصی دست من باشه به مدت ۱۹ ماه و من تو اون ۱۹ ماه کلی مهارت رانندگیم یه جورایی رشد تصاعدی داشت ، کلی مهارت رانندگیم قوی تر شد ،کلی غلبه بر ترسهایم داشتم تو زمینه رانندگی ، کلی تمرین های مختلف انجام میدادم و تمام تمرینهایمم بهم گفته میشد
یا یک نمونه دیگه اش این بود که من قبل خدمت گوشی همراهم ازاین ساده ها بود ، در طول خدمت دوتا گوشی هوشمند دلخواهم رو تجربه کردم یعنی برام جور شد ، یعنی رشد داشتم
میخام بگم که هر شخصی هر فردی هدایت خاص خودشو داره به یک دلیل محکم و منطقی اثر انگشت تمام انسان ها باهم متفاوته ، خود این موضوع برام بیان گر این هست که هر کسی هدایت خاص خودشو داره و ادم نباید خودشو زندگی اش رو مسیرش رو با افراد دیگه مقایسه کنه
و وقتی با ایمان و توکل و رها قدم برمیداری و تسلیم جریام هدایت هستی اون تو رو چنان راضی میکنه که حتی ادم نمیتونه فکرشو هم بکنه ، یه کارهایی برات انجام میده که فقط قطرات زلال چشمانت جاری میشه
تو این قسمت داستان برای خدمت استاد به این شکل هدایت شده بود
برای من به شکل دیگه ای
و برای هرکسی به شکل گوناگون دیگه ، اگر میبینی شاید اکثریت یه مدل دارند نتیجه میگیرند چون مثه هم فکر میکنند ، مثه هم نتیجه میگرند
اگر میخای نتیجه متفاومتی داشته باشی باید متفاوت فکر کنی متفاوت عمل کنی و متفاوت هم نتیجه میگیری
امیدوارم لذت برده باشید یه جورایی حسم گفت بنویسم خودم خیلی حال کردم
هر کجا هستید شاد و خوشحال و پیروز باشید
🌺🌺❤❤👋
سلام و سلامتی و نور و عشق
خداوند همواره و به هزاران طریق، ما را به “چگونگی تحقق خواسته هایمان”هدایت می کند؛
سمت من در تحقق خواسته ام، عمل به الهامات و جدّی گرفتن هدایت هاست
خدایا شکرت برای دو تا هدایتی که اخیرا کردی
خدایا شکرت که به الهاماتم گوش دادم و به هدایتها عمل کردم
خدایا شکرت برای تعهد 40 روزه و تعهد تمرکز بر زیبایی های رابطه
خدایا خودت میدونی چقدر عاشقتم
چقدر ایمانم و توکلم داره روز به روز بیشتر میشه
چجوری هدایت میکنی
چقدر خوشحالم که به تو سپردم
خدایا میخوام همه چیو به تو بسپرم
تو برام کافی هستی، کافیِ کافی
تو رو دارم دیگه چی میخوام
تو رو دارم همه چی دارم
تو برام همه چیز میشی
خداوند همه چیز میشود همه کس را
تو خودت همه چیز هستی
تو خودت به شکل خواسته هام میای تو زندگیم
خدایا شکرت برای اون اتفاقی که یک ماه و نیم پیش افتاد که به نظر ناخواسته میومد
شکرت برای پلن هات و هدایت هات
شکرت برای ایمانی که به من دادی که بهت توکل کنم، بسپرم به تو و ایمانم رو حفظ کنم
شکرت برای پازلی که انقدر قشنگ داره چیده میشه
تو داری میچینی برام
خدایا من تسلیم هدایت ها و پلن های تو ام
الخیر فی ما وقع
ان معی ربی سیهدین
فانک باعیننا
الیس الله بکاف عبده
خدایا شکرت
ایاک نعبد و ایاک نستعین
روز 33
به نام خداوند بخشنده و مهربان
سلام به اساتید عزیزم و همه دوستان
این جلسه در مورد هدایت های الهی بود
وقتی میخاستم برا این جلسه دیدگاه بنویسم با خودم گفتم ینی منم تونستم صدای خدا رو بشنوم؟
تونستم به الهامی که بهم شده عمل کنم؟
چیزی به ذهنم نرسید
تا اینکه همین نیم ساعت پیش میخاستم لباسهای همسرمو بشورم،یه حسی بهم گفت تو جیبا رو نگا بندازم و بعدش دیدم پول تو جیب شلوار بود
یه جرقه خورد تو ذهنم
من همیشه فک میکردم الهام یه چیزِ بینگ بنگه
مثلا وقتی دیدگاه دوستان رو میخوندم که با انجام یه الهامی که بهشون شده تونستن پیشرفت های چشمگیری داشته باشن
منم فک میکردم باید حتمااون الهام یه چیز بزرگ یا خفن باشه
در صورتی که وقتی مرور کردم اتفاقات زندگیم رو
دیدم منم کم و بیش تونستم صدای الهامات رو بشنوم و گاهی هم بهشون عمل کردم
یه موردش این بود که تونستم با ایده ای که خدا بهم گفت عکسای خواهر زادمو ادیت بزنم و بزارم تو کانال تلگرامم بعد مشتری برام اومد و من تونستم درآمد داشته باشم
(نمیدونم چرا با کلمه ی ایده راحت ترم تا الهام،حس میکنم به این دلیله که همش شنیدم که الهام فقط مخصوص بزرگان بوده)
بارها شده موقع ادیت به مشکل خوردم و در لحظه بهم گفته شده چیکار کنم
یا شده از یه راه جدید رفتم که بهتر از راه قبلی بوده
یا یه غذا رو به شکلِ جدید که بهم گفته شده درست کنم که خوشمزه تر شده و…..
اینم اضافه کنم این صدا بسیار ضعیفه و باید گوشام رو تیز کنم،بارها شده شک کردم که این ایده خداونده یا توهمات ذهنم
چند مورد تو توضیحات این جلسه بهم چشمک میزنن
که میخام اینجا اضافه کنم
هرگاه ندایی درونی احساس میکنید که شما را به سمت کاری میکشاند، به آن اعتماد کنید، حتی اگر در حال حاضر منطقی نباشد.
نشان دادن ایمان یعنی عمل کردن به الهام حتی وقتی شرایط منطقی نیست.
ایمان، یعنی تسلیم بودن در برابر ندای الهام و عمل بدون وابستگی به نتیجه یا تحلیلهای ذهنی
استاد شایسته خیلی سپاسگزارم که زمان میزارین و این مطالب واقعا با ارزش رو برامون مینویسن
بارها شده باخوندن همین مطالب در مورد موضوع که در فایل صحبت شده، اون مطلب برام جا افتاده و بهتر درک کردم
واقعا این نوشته ها شاه کلید هستن
در پناه الله مهربان باشید
پی نوشت:الان چشمم افتاد به مدت عضویتم
عددش تاریخ تولدمه 1377
همیشه دوست داشتم وقتی به این عدد رسید یه دیدگاه تو سایت بنویسم
با اینکه به کل یادم رفته بود این موضوع رو
و هیچ ایده ای هم برا نوشتن نداشتم
اما خدا حواسش بود، خدا یادش نرفته بود
خدا جون ممنونم که حواست به کوچیکترین خواسته های من هس
عاشقتم
همین(^_^)
خواستم اینجا ثبتش کنم
«به نام خدایی که مهربانتر از او در جهان نیست»
درمورد هدایت خداوند باید مهمترین نکته که همواره بهش توجه داشته باشم این هست که: خدا همیشه و در همه حال و در همه لحظات داره من رو به طرق مختلف به سمت چیزی که میخوام و بهش توجه دارم هدایت میکنه. باید یادم باشه که این هدایت دائمی هست و هیچ زمانی قطع نمیشه.
هدایت خدا از طریق نشانه اتفاق میفته. و توسط قلب و ندای درون تایید میشه.
یعنی وقتی من تصمیم به انجام کاری میگیرم یا درخواستی رو مطرح میکنم توسط نشانه هایی که در جهان میبینم به نتیجه گیری خاصی میرسم که اون نتیجه فقط برای من نتیجه به حساب میاد. یعنی اگه بیام به شخص دیگری بگم که من قصد انجام فلان کار رو دارم چون فلان نشونه رو دریافت کردم بسیار مضحک و غیر منطقی بنظر میرسه به زعم ایشون.
اینجا نشونه که من گرفتم توسط درونم و حس خوبی که به همراه داره تایید میشه. یعنی روحم اون رو میپسنده و نگرانش نیست و حتی یک ایمان قوی هم همراهش هست.
چه خوبه که این اگاهی ها رو دارم. امیدوارم وقتی در عمل هم توی این موقعیت و شرایط قرار میگیرم بتونم از پس تشخیص درست نشانه ها و نتیجه گیری ها بربیام.
خدایا شکرت که در هر لحظه من رو به سمت خیر و خوبی هدایت میکنی و خودت منو گردن میگیری.
خدایا عاشقتم.
به نام خدای مهربانم خدایی که قدرتش را میپرستم سلام به استاد عزیزم و مریم بانو مهربانم
ممنونم استاد جان بابت ابن فایل جدید متشکرم
وقتی تسلیم خداوند میشویم یعنی دستان خداوند رو باز میذاریم خداوند از بی نهایت طریق به ما کمک میکند و هدایتمون میکند به قول استاد عزیزخداوند ابزارهای بی نهایت داره
اگر ما توانایی کنترل ذهنمون رو داشته باشیم میتوانیم نجوای ذهن رو متوقف کنیم و ندای الله رو بالا ببریم و بعد میتوانیم الهامات و هدایت ها رو بفهمیم
سمته من این است که روی خودم و ورودیهای ذهنم کار کنم و احساسمو خوب نگه دارم و لبنان و صبر داشته باشم و بقیه رو به خداوند بسپاریم
وقتی به صدای قلبمون گوش بدیم بدون شک و تردید الهامات رو دریافت میکنیم و عمل میکنیم
و همین عمل کردن یعنی ایمان داشتن و باور داشتن
خدایا کمکم کن تا بتونم به ندای قلبم بیشتر گوش بدم
در پناه خداوند مهربان باشین
سلام به استاد عزیز
سلام به دوستان خوب خودم
هر زمان که خواستم حرکت کنم اولین ترس از ادامه فردا بود
فردا چه اتفاقی برای من قرار است که رخ بدهد؟
اما اکنون می دانم که فردا همین امروز است و اگر من امروز را بخوبی سپری کنم
امروز را بهترین حال داشته باشم
امروز ترس و نگرانی نداشته باشم
فردا هم مثل امروز خواهد بود
فردا هم به بهترین شکل ممکن رقم خواهد خورد
اگر امروز خودم را با نام و او شروع کنم و از او کمک بگیرم و از او بخواهم راه و مسیر را به من نشان بدهد
همان او باز فردا هم برای من راه را برای من هموار می کند
من را به جلو می برد
برای من باز چراغ راه می شود
همان خدای امروز باز فردا هم برای من خدایی خواهد کرد
این مهمترین درسی بود که من این روزها در زندگی خودم آنها را دریافت کرده ام
به این درک رسیده ام هر زمان حال خودم را خوب نگهدارم خدایی من برای من جوری خدایی می کند که هیچ در فکر و باور من نخواهد گنجید
اما باید قدم بردارم
باید حرکت کنم
قدم برداشتم و حرکت کردم و در نهایت راه را به من نشان داد
من را هدایت کرد تا تغییر کنم
به من مسیر را نشان داد
دستهای هدایتگر خودش را در کار گرفت و من را به جلو برد
در نهایت همان شد که می خواستم
می دانم که هر چه بخواهم همان خواهد شد و باید و باید حرکت کنم
این مهمترین درس زندگی من بود
سپاس از خدای هدایتگر خوب خودم
سپاس از خدای فراوانی ها
درود آقا سعید عزیز
میدانم که هرچه بخواهم همان خواهد شد و باید و باید حرکت کنم
خدارو شکر که شما هم به این رسیدی
که دیگه نشدی وجود ندارد
یا میشود یا بهترس میشود
چیزی از این دو حالت وجود نداره
تنها دلیل حرکت نکردن ترس هست
بی ایمانی هست
چی میخوای ؟
ثروت میخوای؟
بیا این ایده این الهام این هدایت
پاشو انجامش بده
پاشو ارزش ایجاد کن
پاشو قدم بردار من بهت کمک میکنم
از جایی که فکرش رو هم نمیکنی
میدونی اینقدر داره این دریافت الهامات و حرکت کردن و نتیجه گرفتن تو زندگیم زیاد میشه
که دیگه به فکر کردن نمیرسه
به محض اینکه الهامه هدایته دریافت بشه میگم چشم و میرم که انجامش بدم
و نتیجه رو میسپارم به خدا
فقط ادامه میدم .
دریافت میکنم عمل میکنم و ادامه میدم
و زندگی چیزی نیست جز حرکت کردن
برخورد به تضاد
شکل گیری خواسته
عمل به الهامات در جهت رسیدن به خواسته
حرکت کردن
تجربه ی خواسته
برخورد به تضاد
ایجاد خواسته
توجه به خواسته
دریافت الهامات و هدایت
و حرکت
مرسی بابت یاد آوری برای زندگی در لحظه ی حال
در امروز
فقط امروز رو جوری زندگی کن که انکار فردایی وجود نداره
چطور عمل میکردی؟
چطور قدم بر میداشتی؟
نظر دیگران یا تایید دیگران چقدر در تصمیماتت تأثیر داشت ؟
این لحظه
این روز
فقط هدیه ایست برای تو
ببین آیا میخوای برای خودت زندگی کنی یا دیگران
ببین آیا میخواهی در مسیر خواسته ات باشی
یا تحت کنترل ترسهایت کنج خانه؟
زندگی چیزی نیست جز ایمان توکل
چیزی نیست جز احساس خوب
مابقی دست خالق و روزی دهنده ی هستیست
پس میدانم که هرچه بخواهم همان خواهد شد و باید و باید حرکت کنم
ممنونم آقا سعید عزیز بابت دلنوشته در پناه خداوند شادو پیروز باشی