این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://www.tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2021/04/neveshteh-8.webp8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2025-11-06 07:26:172025-11-07 19:05:43تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۹
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
سپاسگزار خدواندی هستم ک منو با این مسیر نور آشنا کرد .
سلاام به روزای قشنگ و پر برکت زندگی .
کمکم دارم حس نزدیک شدن به خونهی توحیدیمون رو با تمام وجود لمس میکنم
دو ماه بیشتر نمونده تا تحویلش و منم دلم میخواست از الان یه دستی به سروگوش وسایل خونه بکشم. تا برای اسباب کشی همه چی تروتمیز باشه . کابینت ادویهها رو کامل خالی کردم، شیشههاشونو با آب گرم و تاید شستم، گذاشتم خشک بشن تا فردا دوباره تمیز و مرتب بچینمشون سر جاشون
کمد اتاق خودمونم یه پاکسازی اساسی شد؛ کلی لباس که دیگه استفاده نمیکردیم جدا کردم برای بخشش، اتاق بچهها هم همینطور. حتی وسایل اضافه مثل اسباببازیهای شکسته، دفتر و کتابای قدیمی رو جمع کردم تا خونه سبکتر بشه و انرژی تازه بگیره
چهار متر پارچه ملحفهای هم گرفتم که برای بالشتهامون بدوزم تا همه چی حس تازگی و تمیزی بده
با اینکه این روزا اطرافم حسابی بههمریختهست، ولی حسم خوبه… چون میدونم موقته، در مسیر نظم و زیباییایم
ناهار واسه خودمو دخترا آش پختم ولی چون عزیز دلم با آش خیلی اوکی نیست براش از چلو گوشت دیروز گرم کردم .بعد از ناهار و یه چرت کوچولو، مهندس حسینی زنگ زد گفت بیاین سر ساختمان، یه مسأله پیش اومده.
عزیز دلم تو مسیر گفت: یه جعبه شیرینی هم برای کارگرا بگیریم .. شیرینی گرفتیم رسیدیم سر ساختمان. یه چالشی با در حمام مستر پیش اومده بود که دولنگه و کشویی بود، نتونسته بودن درش بیارن. آخر سر تصمیم گرفتن یه قسمت از تیغه دیوارو بردارن تا درست بشه. خدایا شکرت که همه چی با خیر و خوبی پیش رفت
برگشتنی رفتیم فروشگاه اتکا، کلی خرید کردیم از کافیمیکس و تخممرغ گرفته تا روغن و شامپو
خدایااا شکرت برای این همه نعمت، این همه فراوانی، این حس خوب و آرامش
شکرت خدایا، شکرت، شکرت… هذا من فضل ربی
خدایاااا شکرت برای این مسیر قشنگ، برای خونهای که داره با عشق و برکت ساخته میشه، برای دلهای آرام و نیتهای پاکمون
میدونم هر روزمون پر برکتتر از قبل میشه، چون توووو باهامی خداجووون
سلااااام خدمت استاد عزیزم مریم جان قشنگم و همه دوستان گرامی
استاااد چقدر شما همیشه روی موج درست سوار هستید
چقدر حس خوبی به ما دست میده از اینکه اینقدر اتفاقات برای شما روان و ساده اتفاق می افته
یک روز صبح زود پسر3ساله ام رو سپردم ب پدرش که خونه بود و گفتم مراقب آروین باش من برم جایی
ساعت 6.5 صبح بود و از خونه زدم بیرون وقتی رفتم بیرون حدود نیم ساعت بعدش مدام یک چیزی توی قلبم میگفت الان برگرد خونه هی با خودم میگفتم من ب همسرم گفتم مراقب پسرمون باشه پس حتما حواسش هست اما اون حس خیلی قوی بود خلاصه من گفتم بذار برگردم خونه حتما خیری هست بعدا کارها رو انجام میدم
همینکه برگشتم و رسیدم به اول کوچه دیدم به به آقا آروین تک و تنها از خواب بلند شده و از خونه زده بیرون و داره همینجوری برای خودش تنهایی میره
اون لحظه خیلییییییی خداروشکر کردم
درسته همیشه تلاش میکنم مثبت فکر کنم اما با خودم میگفتم اگر ب حسم اعتماد نمیکردم معلوم نبود پسرم کجا میرفت و چه اتفاقی می افتاد
خدارو هزاران مرتبه شکر که اون حس با من بود و بهش اعتماد کردم
از این قبیل اتفاقات زیاد دارم و جالبه هروقت بهش گوش کردم و عمل کرده واقعا اتفاقات به نفع من رخ داده
چقدر خوبه که در مسیر درست باشیم و به راحتی بتونیم ب صدای درونی قلبمون گوش کنیم و لذت ببریم از اعتمادی که کردیم و جواب بهتری که گرفتیم
دنبال نشونه هایی میگردم که بتونم به دلار درآمد کسب کنم. نمیدونم کسب درآمد به دلار کاریه که باید الان انجام بدم یا نه. برای همین میخوام نشونه ببینم.
رها رو گذاشتم توی کالسکه و رفتم توی خیابون قدم زدم. چیزهایی که احساس کردم نشونه هستن برای تایید کاری که میخوام انجام بدم رو یادداشت کردم:
1. در جلسه ی چهارم عزت نفس استاد ازمون میخوان که کارهای بزرگی انجام بدیم و از منطقه ی امنمون خارج بشیم چون جهان به جسارت و شجاعت پاداش های بزرگی میده.
2. در یک سایت یه مطلب در مورد درآمد دلاری از آموزش زبان خوندم. اون سایت، همون سایتیه که من چند سال پیش توش یه حساب باز کردم که پی پالم رو فعال کنم اما چون ویزا میخواست، فقط تونستم قسمتی از ثبت نام رو انجام بدم و پروفایلم رو کامل نکردم چون در حال حاضر ویزا ندارم.
3. سه تا توریست دیدم که داشتن با هم صحبت میکردن و راه میرفتن. (من خیلی وقت بود توریست ندیده بودم.)
4. دوتا توریست دیگه هم دیدم. چه عجیب!
5. پشت ویترین یه مغازه یه تیشرت بود و روش نوشته بود:
Why not
Of course
Completely
Totally
برگشتم خونه و کمی در مورد درآمد دلاری با چت جی پی تی صحبت کردم و فهمیدم خیلی از سایت ها اجازه نمیدن از ایران در سایتشون فعالیت کنی.
این شد که بیخیال شدم و دوباره شروع کردم به ساختن پکیجم و خواستم همون راهی که قبلا میرفتم رو برم.
عصر که شد رفتم قسمت نهم پروژه ی تغییر را درآغوش بگیر رو دانلود کردم و توی قسمت توضیحات، با این جملات مواجه شدم:
6. اگر میخواهی توانایی شنیدن و فهمیدن هدایت الهی را در زندگی ات تقویت کنی، تمرین زیر را انجام بده:
به آخرین باری فکر کن که یک الهام یا ندای درونی داشتی.
آیا به آن عمل کردی؟ اگر نه، چرا؟ اگر بله، چه نتیجه ای گرفتی؟
در قسمت نظرات بنویس چه تجربه ای از گوش کردن یا گوش نکردن به هدایت درون داری، وقتی به آن عمل کردی چه نتیجه ای گرفتی، الان چه الهامی در ذهن یا قلبت هست که شاید وقتش رسیده به آن گوش بدهی؟
به نظرم هدایت از این واضح تر نمیشد!
خدا داره بهم میگه حرکت کنم و به دلار درآمد کسب کنم.
من در حال حاضر تمام شرایط تدریس آنلاین رو دارم. من همین الان هم دارم به صورت آنلاین کلاس برگزار میکنم و زبان آموزم ایرانیه. اما اگر بخوام به دلار کسب درآمد کنم، به احتمال بسیار زیاد زبان آموزانم ایرانی نخواهند بود.
من از برداشتن این قدم میترسم چون من رو از منطقه ی امنم دور میکنه. اما اگر خداوند بهم گفته این قدم رو بردار، من تسلیمم.
خدایا خودت بهم توانایی برداشتن این قدم رو بده و ترس هام رو در دل ایمانی که بهم میدی غرق کن و به من جرات و جسارت عمل کردن بده.
خدایا من مسیر رو نمیبینم و هیچ چیزی از هیچ جایی نمیدونم.
فقط توی تاریکی کامل، دست تو رو گرفتم و دارم پیش میرم.
هدایتم کن که من به هر خیری که از تو به من برسه فقیرم.
خدایا بهت امید دارم و فقط به تو توکل کردم، برای همین هم دارم حرکت میکنم چون پشتم به تو گرمه.
دستم رو محکم بگیر و اجازه بده روی شونه هات بشینم و از مسیر لذت ببرم.
سپاسگزارم.
18 ابان 1404
امروز نوت برداری جلسه ی چهارم عزت نفس تموم شد. نشونه ی دیگه ای که گرفتم تمرینات این جلسه بود:
7. الگو برداری از افراد موفقی که با همین شرایط و امکانات و توانایی های تو، به موفقیت های مد نظر تو رسیدن.
8. خواسته هایی رو بنویس که تا حالا براشون قدمی برنداشتی. بعد ترس هایی رو شناسایی کن که مانع برداشتن اون قدم ها شده و برای ورود به دل اون ترس ها یه برنامه ی جدی بریز.
خدا جونم تو در کمتر از 24 ساعت برای برداشتن این قدم به من هشت تا نشونه دادی.
این هم یک نشانه ی دیگه که وقتی خواستم کامنت بذارم دیدمش:
9. یکی از مهمترین محورهای این گفتگو، قدرت هدایتهای درونی یا همان زبان قلب است. استاد عباسمنش تأکید میکند که وقتی انسان به ندای درونش گوش میدهد، در واقع به صدای خداوند پاسخ میدهد. این ندای درونی گاهی بیدلیل و بدون منطق ظاهری، انسان را به انجام کاری سوق میدهد. اما وقتی فرد تسلیم آن احساس میشود و عمل میکند، بعدها متوجه میشود که همه چیز با دقت و نظم طراحی شده بود تا او را به خواستهاش برساند.
اون زمانی که فکر کردم دارم اشتباه میکنم و قرار نیست این قدم رو بردارم و بی خیالش شده بودم، تو باز هم بهم نشونه دادی و گفتی باید این قدم رو بردارم.
خدا جونم من یه نشونه ی دیگه هم دیدم.
10. دارم سفر به دور آمریکا رو دانلود میکنم و تصویر قسمت 143 یه تابلوئه که روش نوشته:
Climbworks
من اینطور برداشت کردم که بالا رفتن جواب میده! اگر تو به ندای قلبت گوش کنی و در این مسیری که پر از نشانه بود حرکت کنی و بالا بری، قطعا جواب میگیری و به اهدافت میرسی. چون بالا رفتن تو رو به موفقیت میرسونه.
خدایا من عاجز و ناتوانم در برابر حد توانمندی های تو.
خدایا من هیچی از تدریس آنلاین به زبان آموزان غیر ایرانی نمیدونم.
اصلا نمیدونم در چه وبسایت هایی میتونم تدریس کنم که برای ایران محدودیتی نداشته باشن.
خدایا مغز و دانش و اطلاعات من در این زمینه بسیار محدوده و من واقعا هیچ چیزی نمیدونم.
تنها چیزی که میدونم اینه که با شرایط الانم قابل اجراست و فقط باید کمی بند کفش هام رو محکم تر کنم.
خدایا اگر دستم رو نگیری من غرق میشم.
میخوام دعوتت رو بپذیرم اما میترسم. تو ایمانم رو بیشتر کن و بهم جرات و جسارت غلبه بر این ترس رو بده.
خدایا من از همین حالا شروع به افزایش اطلاعاتم در این زمینه میکنم چون این وعده ی تو بوده.
من روی تو حساب میکنم نه روی چت جی پی تی و نه روی هیچ عامل دیگه ای.
چون اگر قرار بود همون مسیر قبلی رو برم، اون زمانی که بیخیال شده بودم دوباره بهم نشونه نمیدادی.
تو از همون ابتدای مسیر افزایش درآمد بهم گفتی:
“سفری که آغاز میکنی با آگاه سازی ماست…” و من روی تو و حقانیت وعده هات حساب کردم.
چه کسی از تو به وعده هاش وفادارتره؟ هیچکس! هیچکس در کیهان نیست که به وعده ای که میده به خوبی و بی نقصی تو عمل کنه.
پس خدایا دستم رو بگیر و من رو ببر که این مسیر برای من بسیار ناشناخته و ترس آوره.
هدایتم کن و من رو به جایگاهی که بهم لیاقت کسب کردنش رو دادی برسون.
با این همه نشانه ای که بهم دادی، دیگه دست از طلب ندارم تا کام من برآید.
میترسم اما انجامش میدم.
هیچی نمیدونم ولی واردش میشم. چون میدونم تو اونجایی.
اگر بهش برسم ایمانم قوی تر و قدم های بعدیم استوارتر میشه.
علاوه بر این که درآمدم هم افزایش پیدا میکنه.
خدایا من میدونم خودت بودی که تمام این نشانه ها رو به من دادی. پس خودت هم از درست ترین و بهترین و ساده ترین مسیرها هدایتم کن.
من رو روی شونه هات بنشون و خودت من رو ببر که از این راه هیچی نمیدونم.
واضح ترین الهامی ک دریافت کرده بودم در مورد روابط بود. ک قرار داشتیم باهم و من رفتم و اونا نیومدن .اونجا ی صدای واضحی اومد توی سرم ک ولش کن خوش بگذرون و لذت ببر و ی چیز خوشمزه بخور. منم همین کار رو کردم و اون صدا با ارامشی همراه بود ک هیچ جوره ادمو نگرانی و ناراحتی نمیگرفت و با احساس خوب اومدم خونه. فرداش طرف زنگ زد و گفت بیا امروز ببینیم و رفتم و دیدمشون و هیچ ناراحتی ازشون نداشتم.
یادمه ی بار قبل اینکه با قانون اشنا بشم با خواهرم و زن داداشم اماده شده بودیم ک بریم بیرون. زن داداشم بهم نگاه کرد و گفت تو دلم افتاده ک نریم و بیخیالش بشیم .. ولی ما رفتیم و بیرون برای ما دوتا پسر مزاحمت ایجاد کردند و داداشم دید و ما رو برگردوند خونه و ی دعوای خیلی بزرگی شد! ک اگه ب اون حرف و ندای درونی زن داداشم گوش میدادیم هیچوقت اون مسائل پیش نمیومد.
الان تنها چیزی ک توی سرم و توی قلبمه اینکه روی فایل ها خوب کار کنم و کنترل ذهن داشته باشم.
و من میخام ک تمام تلاشم رو بکنم تا ب سمتی باشم ک کل وجودم سمتش کشش داره و مسیر سعادتمندی هستش.
الان اتفاقی افتاده برام که بعد از کلی اشک و سر به سجده گذاشتن اومدم که کامنت بنویسم…
تقریبا 20روزه قانون سلامتی رو شروع کردم…کلی نشونه دریافت کردم از اینکه وقتشه قانون سلامتی رو استارت بزنم…با اینکه الان درامدم مطلقا صفره…و مدتیه که ورودی مالیم قطع شده اما انگار نگرانی کمتری نسبت به گذشته داشتم برای تهیه ی گوشت و مرغ…حتی دوسال پیش که من درامدم 70،80تومن بود و قانون سلامتی رو استارت زدم به قدری باورهام فقیرانه بود که دلم در نمیومد پول بدم بابت گوشت…بابت خیلی خیلی چیزها ،چیزهای خیلی حتی ارزونم کلی دودوتا چارتا میکردم چه برسه به گوشت که اصلا جزو اخرین اولویتهامم نبود…
اینبار که شروع کردم نمیدونم چرا خیلی از نگرانیهارو نداشتم مثل دوسال پیش…انگار که خیلی رشد کردم انگار که تکاملم رو بهتر طی کردم…انگار که شخصیت من بزرگتر شده، انگار که توکل و ایمانم بیشتر شده…
اولین ایده ای که به ذهنم رسید این بود یه دونه النگومو بفروشم و باهاش قانون سلامتی رو شروع کنم…من کل پس اندازی که داشتم و مونده بود برام یه دونه النگو و یه دونه پلاک بود….که وقتی تو محیط کار قبلیم کارمیکردم یه مقداری طلا خریده بودم ،که برای استارت کسب و کارم همشو فروختم و یه سالن زیبایی کوچیک برا خودم زدم..فقط مونده بود یه دونه النگو ویه پلاک…
این ایده بهم الهام شد که النگو رو بفروشم و باهاش قانون سلامتی رو شروع کنم…شاید از دید منطقی خیلی احمقانه به نظر برسه که کسی بخواد طلا بفروشه خرج شکمش بکنه ،اما من این بهای هدفم دیدم…و گفتم هربهایی هم لازم باشه حاضرم بپردازم…با وجودی که میدونستم این دوتا طلایی که مونده کل سرمایه ایه که من دارم…اما گفتم حتی اگر فقط هزار تومن پول تو زندگیم داشته باشم اونو با عشق برای رسیدن به هدفم خرج میکنم و نمیزارم ترس از دست دادن پول منو از هدفم بازداره…
خلاصه روزای اول که دوره رو استارت زدم و هنوز تکامله طی نشده بود و من داشتم کم کم اون مواردی رو که میتونستم عمل میکردم خود به خود از جاهایی پول به دستم رسید که اصلا داشتم شاخ در می آوردم…و روزای اول گاماس گاماس اونچیزایی که در توانم بود و ضروری رو تهیه میکردم…تا اینکه گفتم دیگه وقتشه متعهدانه تر دوره رو ادامه بدم و رفتم برای فروش طلا…
النگورو فروختم 18و 200 و هرآنچه که لازم بود برای دوره ی سلامتی رو خریدم…منی که میگم وقتی درامدم 70،80 تومن بود ،شاید سالی یکی دوبار گوشت میگرفتم اونم با چه ترس و لرزی…اما اینبار کاملا متفاوت بود…نه اینکه زور بزنما اصلا انگار همه چی خودش داشت منو میبرد…هرچی که فکرشو کنید خریدم…کلی گوشت مرغ و ماهی روغن حیوانی و…اصلا یخچال دیگه داشت منفجر میشد…جالب اینجاست که چقدررر من راحت خرج میکردم…حتی یکبار نشد دست و دلم بلرزه و بگم بزار کمتر بخرم الان پولم تموم میشه…نه اصلا …منی که تو عمرم هرگز چنین چیزی رو تجربه نکردم تو شروع دوره ی سلامتی اینجوری داشتم خرج میکردم…با خدا عهد بسته بودم …گفتم خدایا من اونچه که دارم رو در راه رسیدن به هدفم میدم و بهاش رو میپردازم بقیه اش با تو …گفتم اینقدر بهم ثروت بده که هرگز دغدغه ی پول گوشت نداشته باشم…به خودش توکل کردمو دوره رو شروع کردم…تو خود دوره به چالشهای زیادی برخوردم که اگر قبلا میبود فقط یک دونه از این چالشها به راحتی منو از ادامه ی مسیر منصرف میکرد اما به لطف الله خودش کمکم کرده و چپ و راست هدایتهاشو داره برام میفرسته….
چند وقتی بود این فکر افتاده بود تو سرم که یه دونه گریل بخرم،برای اینکه بتونم گوشت رو خوب بپزم و طعمش خوب باشه که اذیت نشم موقع خوردنش…اولش زیاد برام جدی نبود ،طبق باورهای فقیرانه ی قبلیم میگفتم ولش بابا ،اینهمه پول میخوای بدی بابت گریل…بابا یه جوری تو قابلمه درستش کن بره دیگه…ولی دیدم شدنی نیست ..هرطور درست میکردم نمیشد بخوری…یعنی میخوردم ولی طعمش خیلی بد بود،جوری که به زور سالاد میدادمش پایین اونم خوب نمیجوییدم و همین باعث میشد که معده ام اذیت شه تو خواب احساس سنگینی میکردم…خلاصه که این فکر اومد تو سرم که اون یه دونه پلاکی که دارمو بفروشم و باهاش گریل بخرم…بازم فحش و سرزنش کردنای ذهنم شروع شد…تو دیوانه شدی…اخه احمق کیود دیدی طلا بفروشه گریل بخره…اگه الان پولشو نداری گریل بخری خب دوره رو ولش کن بزار در زمان مناسب که وضعت خوب شد دوره رو استارت بزن که دیگه دغدغه ی پول نداشته باشی…اما گفتم من روزی که این دوره شروع کردم به خدا گفتم خدایا این دوره برای من حکم مرگ و زندگی رو داره…اگر نتونم بهش عمل کنم دیگه زندگی هیچ معنی ای برام نداره…من سنگامو با خدا واکنده بودم…خدا خودش میدونست که به چه دلیل منو به این دوره هدایت کرده منم خیلی خوب میدونستم که چرا الان به این دوره هدایت شدم…اینا همش بهانه های ذهن منه که منو از ادامه ی دوره منصرف کنه…وگرنه تازمانی که من با چالشهای این مسیر روبه رو نشم و حلشون نکنم به هدفم نمیرسم…اگر قرار بود با گذشت زمان همه چی گل و بلبل بشه برای عمل به دوره ی قانون سلامتی که من دوسال پیش هم با همین تفکر دوره رو نصفه کاره رها کردم…چون گفتم الان آماده اش نیستم بزار زمان مناسبش برسه اونوقت به راحتی بهش عمل میکنم…آقا جان راحتی ای در کار نیست…راحتی تو دل سختیاس…هر مسیری اولش سختیهای خودشو داره…تو چه الان چه ده سال دیگه هم بخوای این مسیر رو از اول بری با چالشهایی روبه رو میشی…پس این بهانه رو بزار کنار و فقط به هدفت فکر کن و اینکه چطور میتونی مسائل رو حل کنی و پیش بری….
امروز نزدیک ظهر بود نشسته بودم تو خونه ،یهو یه حسی بهم گفت همین الان پاشو برو گریل رو بخر …و یه فروشگاهی اومد تو ذهنم مامانم اینا همیشه از اونجا قسطی خرید میکنن…من گریل اصلا قیمت نکرده بودم اما تو ذهنم نهایت 10تومن در نظر گرفته بودم…رفتم اون گریلو بخرم آقاهه قیمت گفت 16و 700…و گفت چون اکثرا سرخ کن میخرن و گریل زیاد فروش نداره من این گریلو با قیمت خرید برات حساب میکنم…
نصفش رو دادم و نصفش موند و آقاهه چون میشناخت منو و مادرم اینا مشتریش بودن گفت هروقت بقیشو خواستی بده مشکلی نداره…با خودم گفتم خب اینکه داره قسطی میده پس دیگه پلاکو نیاز نیست بفروشم…حالا تیکه تیکه یجور پولشو میدم…اما ذهنم آروم نمیگرفت…دلم راضی نمیشد…
گفتم ببین تو الان چندساله رو تعهدی که به خودت دادی موندی نه یک ریال قرض گرفتی نه قسطی خرید کردی نه وام نه هیچی…تو بدترین شرایط هم بودی که فقط کافی بود اراده کنی تا بی انتظار بازگشت بهت پول بدن ،اما این کارو نکردی با اینکه به شدت تحت فشار بودی…حالا میخوای برای عمل به یک تعهد جدید ،تعهد قبلیت رو زیر پا بزاری.؟ایا میخوای از راه اشتباه به هدفت برسی؟ این حرفارو به خودم زدم و دیدم نه…من حاضر نیستم حتی یک شب با داشتن قسط سرمو رو بالش بزارم…و شالو کلا کردم رفتم اون پلاک رو فروختم و درجا پولو واریز کردم…اومدم خونه شاد و خوشحال گریلو زدم به برق تا تستش کنم…یه تیکه مرغ اول گریل کردم عالی شد طعمش…بعد گوشت رو داخلش گذاشتم و مشغول سالاد درست کردن شدم،که یهو دستگاه خاموش شد کلا…از پریز کشیدم دوباره زدم تو برق دیدم کلا دیگه روشن نمیشه…دست و پامو گم کرده بودم ،نجواها هجوم آورده بود بهم که ای احمق این چه کاری بود کردی…چرا خودت تنها بلند شدی رفتی خرید کردی…اینهمه پول بابتش دادی ،طلاتو به خاطرش فروختی…اگر فروشنده قبول نکنه چی..اگه بگه خودت اشتباهی دستگاهو سوزوندی چی…اصلا دیگه نگم چه حالی بودم فقط…
گریه دیگه امونمو بریده بود…از اونجایی که توی روابطه ی عاطفیمم چند وقته شروع کردم به باج ندادن،یه مقدار رابطم با همسرم سرد شده،و همه ی کارامو خودم میکنم، یه جوری این خراب شدن دستگاهه منو ترسونده بود که نجواها داشت خفم میکرد ،به شدت احساس تنهایی میکردم و میگفتم کاش اون رفتارهارو با همسرم نمیکردم…کاش مثل همیشه طبق میلش رفتار میکردم…کاش اون اینجا بود،اگر بود دلمو قرص میکرد و یه راه حلی براش پیدا میکرد…خلاصه با تموم نا امیدیم به خودم گفتم به خدا توکل کن ،این هم قسمتی از چالشهای مسیره…اما ذهنم چنان خودشو به در و دیوار میکوبید که انگار آخر دنیاس…و میگفت ول کن این دوره رو …هنوز شروع نکرده اینهمه بها داری میدی براش…همش داری ضرر میزنی…ول کن این دوره رو …اما یک لحظه به خودم گفتم بیا و مثل استاد عباسمنش عمل کن…یادم اومد استاد یه بار پله ی آروی خراب شده بود و بعد از کلی تقلا و تلاش درست نشد…کاری که استاد کرد این بود که کلا بیخیال داستان شد و رفت دنبال تفریح و خوش گذرونی و بعد اون مسئله به راحتترین شکل ممکن حل شد…با خودم گفتم کلی ظرف نشسته هست که باید بشورم…آشپزخونه به هم ریخته اس باید مرتب کنم…پاشدم یه آهنگ شاد گذاشتم و شروع کردم به ظرف شستن…همینجوری داشتم با خدا حرف میزدم و اشکم میومد که اگر همسرم الان خونه بود چقدر خوب بود چقدر دلم گرم میشد ،یهو خدا گفت تو الان نیازی به هیچ کسی نداری فقط به من نیاز داری…الله اکبر الله اکبر…یعنی اگر بگم خدا خودش جلوم ظاهر شد و رو دررو و خیلی محکم این حرفو بهم زد باورتون نمیشه…اینقدر که واضح و شفاف بود…همینجوری دیگه اشکم بند نمیومد ،گفتم راست میگی خداجونم ،من الان مدتیه که تصمیم گرفتم شخصیتم رو بهبود بدم و برای این کار تصمیم گرفتم که دیگه به هیچ عنوان به هیچ کس از جمله همسرم باج ندم…اما این موضوع به قدری به من فشار اورد که من کلا فراموش کردم به چه دلیل اون رفتارها رو با همسرم کردم…نجواها اینقدر زیاد بود که فکر کردم اگر همسرم میبود چقدر باعث دلگرمیم بود،هرچند درواقعیت هرگز اینطور نبوده و همیشه من تو زندگیم مستقل عمل کردم و همسرم هرگز موجب دلگرمیم نبوده اما تو این لحظات سخت ذهنم این طور وانمود میکرد که اگر الان همسرم خونه بود همه چی حل بود (همسرم سرکار هستن)
خلاصه که یهو به خودم اومدم گفتم خدایا راست میگی…این قضیه چه ربطی داره به رفتارهای من با همسرم…من اون رفتارهارو کاملا طبق قانون انجام دادم و کاملا هدایتی پیش رفتم کاملا رضایت داشتم از این بابت…حالا چی شده که فکر میکنم اشتباه کردم….جز اینکه مغزم با هر بهانه ای میخواد منو به عادتهای قبلیم برگردونه؟چرا،؟چون طبق صحبتهای استاد در فایل نحوه ی عملکرد مغز من پاداش اشتباهی به یک سری عمل های نادرست دادم…و ذهنم به خاطر اون پاداشها ی اشتباه میخواد منو برگردونه به رفتارها و عادتهای قبلیم…با خودم گفتم خدا میدونه تو این سالها من چقدررررر به این شکل ضربه خوردم و پای تعهدم به تغییر نموندم…هرجا که ذهن کمی فشار آورد بهم سریع برگشتم به رفتارهای اشتباه قبلیم…چون نمیدونستم که مغز میتونه تغییر کنه و تحت فرمان من دربیاد …فکر میکردم این منم که بند و برده ی ذهنمم هرکاری اون میگه باید انجام بدم…و بعد از این گفتوگوها با خودم و خدای خودم گفتم خداجونم راست میگی من به جز تو به هیچ کسی نیاز ندارم و تو برای من کافی هستی…و یقین دارم منو نه تنها به هدفم تو قانون سلامتی بلکه همه ی خواسته هام میرسونی چون من به تو ایمان دارم…منکه جز تو پناهی ندارم…من فقط با امید و توکل به تو پا توی این راه گذاشتم و یقین دارم که کمکم میکنی…و همچنان آشپزخونه رو تمیز کردمو دستمال کشی کردم…یه لحظه چشمم خورد به گریل…گفتم بزار بزنم به برق خدارو چه دیدی شاید روشن شد…زدم به برق روشن نشد…یه لحظه چشمم به تبدیل سیم برق خورد که مال شارژر خونمون بود و من چون این دستگاه تبدیل نداشت از اون استفاده کردم…یه لحظه گفتم نکنه مشکل از این تبدیله…گفتم اگر مشکل از این باشه ریش تراش رو هم نباید روشن کنه..سریع رفتم وصلش کردم به ریش تراش و زدم به برق دیدم روشن نمیشه…قوت قلب گرفتم گفتم خدایا یعنی میشه مشکل از این تبدیله باشه…سریع حاضر شدم رفتم پایین الکتریکی گفتم یه تبدیل میخوام ،گفت بهترین جنسش 150هزاره..گفتم همونو بده…خیلی سریع برگشتم تبدیلو زدم به سیم گریل زدم به برق روشن شد….خدااااااای مننننننن…فقط دیگه افتادم به سجده و اشک شوق …نمیدونستم چطور باید خدارو شکر کنم….اومدم گوشیمو برداشتم به رسم سپاسگذاری از خداوند بیام تو نت گوشیم درموردش بنویسم و شکر گذاری کنم،نمیدونم چرا ناخودآگاه دستم رفت رو این صفحه،و دیدم در مورد عمل به الهامات قلبیه ،گفتم پس چه بهتر همینجا هم ردپایی از خودم میزارم از این روز شگفت انگیز….وهم سپاسگذاریم از خداوند رو به جا میارم…
سلام خدمت استاد بزرگوارم و همه عزیزان که نظر بنده رو مطالعه میکنن
یه خاطره جالب دارم از چن روز پیش راجب عمل به الهام قلبیم
ما تو اسباب کشی بودیم که خواهرم برای کمک به ما کابینت های آشپزخونه رو جمع کرده بود تو کارتن و تمیزکاری کرده بود
آخرای همون شب در حالی که خواهرم شیفت بود و ما فردا صب به کارتی که گم شده بود حین اون تمیز کاری احتیاج داشتیم
کارتی بود که به این راحتی ها به صورت مجدد قابل دریافت از بانک نبود و برای موردی باید همون صبح زود استفاده میشد (یه موقعیت کاملا حساس و لازمه بگم که این کارت امانت بود دست ما) همه اینا باعث شده بود زن داداشم نگران باشه و تلاش کنه تا گوشه و کنار کارت رو پیدا کنه جوری که اگه پیداش نمیکرد شب خوابش نمیبرد.
این وسط ما یه برادرزاده داریم آنیسا جان که هر از گاهی وسایلی که براش جذابه برمیداره و بین وسایلاش قایم میکنه
من همون روزا داشم فایلای استاد رو گوش میدادم و خیلی دوس داشتم برخلاف بقیه که نگرانن بدون نگرانی دنبال کارت بگردم یه حسی بهم میگفت کارت پیدا میشه ولی نباید نگران باشم و باید با آرامش دنبالش بگردم که یباره داداشم به این نکته اشاره کرد شاید تو وسایل آنیسا باشه من رفتم و کمدش رو چک کردم چون آنیسا از زمان شروع مدارس زود میخوابه شبا و اون موقه ام خودش خواب بود …. خلاصه بعد از گشتن و پیدا نکردن یه حسی بهم گفت اینکه آنیسا امروز کوله پشتیش رو به من نشون داد و گفت وسایل مورد نیازش واسه مسافرت رو تو این کوله میچینه بی دلیل نبوده بزار اونجارم چک کنم، بعد از اینکه رفتم سراغ کوله پشتیش دیدم آره کارت مورد نظر اونجاست
اون شب خیلی خوشحال شدم از اینکه به آموزش های استاد گوش کردم خیلی خوشحال تر که معنای الهام قلبی رو عمیق تر فهمیدم و باز هم خوشحال تر واسه اینکه نگرانی رو از خانواده ام دور کردم. به اندازه رسیدنم به آرزوهام خوشحالم کرد این اتفاق، انقده که برام خاص بود و بصورت تمرین عملی به دانسته هام
امیدوارم براتون مفید بوده باشه فقط کسی حسمو درک میکنه که تجربه مشابه داشته باشه
خداروشکر میکنم برای امروز برای روز خوب برای اینکه امروز تونستم کرایه خونه ام رو پرداخت کنم ، خدایا شکرت که من خانه ای خوب و شیک اجاره کردم و میتونم کرایه ی آن را پرداخت کنم . خدایا شکرت برای اینکه امروز به سلامتی ام بیشتر اهمیت دادم ، خدایا شکرت برای این هوای عالی برای این روز خوب برای این همکار های خوبم برای مشتری امروزم برای کار خوبی که دارم خدایا شکرت ،
استاد عزیزم ، علت اینکه در سفارت از شما در مورد سربازی سوال کردن این هست که اگر شما سرباز سپاه میبودید احتمالا براتون مشکل رخ میداد چراکه یکی از اقوام ما که قصد مهاجرت به آمریکا داشت خودش و خانوادش لاتاری برنده شدن ، خانوادش میتونن برن ولی خودش چون سرباز سپاه بوده الان چندین ماهه که داره میره و میاد ولی هنوز نتونسته بره .
البته این موانع رو هم خداوند برطرف میکنه اگر که ما ایمان داشته باشیم به خدا و هدایت ها رو بریم جلو ، برای خیلی ها شیوه ی مهاجرت شما جوری عجیبه ک مثل معجزه است خدایی که اینگونه شمارو هدایت کرد قطعا بقیه رو هم هدایت میکنه اگر که در مدارش باشند و ازش بخواهند و تسلیم هدایت خداوند باشند .
خدایا شکرت برای این فایل ،
استاد چند وقتی است که .گاهی بخاطر شرایط کشور من نجوایی میشوم . این فایل در یک جمله ی شما خیلی بهم کمک کرد که گفتید شرایط حکومت میتونه تغییر کنه ، شما میتونید کشورتون رو عوض کنید ، جهان سالید نیست ، شما میتونید قانون رو تغییر بدید ، قانون میتونه عوض بشه …
درک این عبارت خیلی ایمان میخواد و من سعی میکنم که این رو بیشتر بهش فکر کنم و باورش کنم ، چون یکی از ترمز هام با این عبارت شما درونم شناسایی شد ، وقتی گفتید اینو دیدم که چقدر باهاش مقاومت دارم و چقدر بر خلاف نجواهای این روزهای من هستش ..
اى کسانى که ایمان آورده اید پاى از پى گامهاى شیطان منهید و هر کس پاى بر جاى گامهاى شیطان نهد [بداند که] او به زشتکارى و ناپسند وامى دارد و اگر فضل خدا و رحمتش بر شما نبود هرگز هیچ کس از شما پاک نمى شد ولى [این] خداست که هر کس را بخواهد پاک مى گرداند و خدا[ست که] شنواى داناست
خدایا شکرت برای این لحظه و هر لحظه زندگی ام
هر آن چه دارم از آن توست از فضل بینهایت توست
خدایا شکرت تنها تورا میپرستم و تنها از تو یاری میجویم مرا به راه راست به راه کسانی که به آنها نعمت داده ای هدایت کن نه کسانی که بر آنها غضب کرده ای و ن گمراهان
خدایا شکرت هر خیری از جانب تو برسد فقیر ترینم
من تسلیمم هیچی نمیدووووونم خودت کمکم کن تکاملم را بدرستی طی کنم.
خدایا شکرت برای دریافت الهامات قلبی که همواره من هدایت شده هستم در مسیر توحید ثابت قدم هستم
خدایا شکرت
که من همواره با خواسته هایم همجهت هستم
با تغییر افکارم و باورها و فرکانس هایم
با احساس خوب فاصله بین خواسته ها را کمتر میکنم
خدایا شکرت برای این فایل بینظییییر که سرشار از آگاهی و شناخت بیشتر خودم است
بیشتر آگاه تر میشوم به الهامات قلبی ام
خدایا شکرت
که وقتی احساس خوبی دارم یعنی مسیرم درسته و به آنچه که بهم گفته میشود بیشتر عمل کنم و قدم بردارم و با ایمان و توکل و شجاعت و اعتماد به خدا حرکت کنم و پاداش های الهی بینهایت است.
خدایا شکرت
استاد من این روزها به ایده ی الهامی که بهم گفته شده بود عمل کردم
فروش یه محصول بهم پیشنهاد شد
و من با مخاطبین گوشی ام پیامک زدم و چندتاشون ازتون محصول میخواستند
و حالا که مشتری بود
محصول چون گرون شده بود به نسبت قبلی که بهشون گفته بودم
به دستم نمیرسید
با هر کجا هم که از اون محصول داشت تماس میگرفتم موفق به خرید نمیشدم
تا اینکه چند روز پیش دیگه رها کردم و گفتم خدایا من تسلیمم من نمیدووووونم از کجا و چطور
اگه قرار این محصول از طریق من به دست مشتری ها برسه و آدم خوش قولی باشم
خودت برام جورش کن
اگه هم قرار نیست که خودت باز یه راهی برام پیدا کن تا من بتونم مشتری ها رو کنسل کنم .
الهی صد هزار مرتبه شکرررررررررت
استاد خواهرم از یه شهر دیگه زنگ زد و گفت من یه نفر پیدا کردم که تو شعر شماست و این محصول رو با این قیمت گذاشته برا فروش
یعنی همون لحظه گفتم خدایا شکرت هر چی باشه میرم میگیرم که ذهنم از روش برداشتن بشه
چون من دارم تغییر میکنم پس باید موانع ذهنی ام را بردارم و یک قدم برای آرامش فکری ام بردارم
از بخت خوب دیروز هم جمعه بود و همسر عزیزم وقتشون آزاد بود با اینکه خودمون ماشین نداریم
ازشون خواستم که ماشین پدرش را بگیرد و مرا به اون مکان ببره که اون محصول رو تهیه کنم
و اینقدر آرامش داشتم و فقط چیدمان خدا را بینظییییر کنار هم میدیدم که چیده شده برام
ذوق میکردم و از شادی لبریز شده بودم
ما رفتیم و کلی از طبیعت رویایی پاییزی مسیر
و هارمونی رنگها و نقاشی های خداوند لذت بردیم و رسیدیم و با یک انسان خوط اخلاق برخورد کردیم و من اندازه نیاز و حتی برای خونه هم ازش خرید کردم و همسرم با گوشی پول رو پرداخت کرد براشون همونجا
و الله و اکبر
بخدا فقط خدا بود که میتونست اینقدر دقیق و زیبا همه چی رو به نفع من انجام بده تا من فقط لذت ببرم
و تا آخر شب من پاداش الهی دریافت کردم
مسیر طولانی را با همسر عزیزم با موتور قشنگمون در در جاده های پر پیچ و خم کوهستانی رویایی شهرمون رو رفتیم و فقط تا چشم کار میکرد زیبایی بود و زیبایی خداوند و عشق و لذت و شادی و آرامش و دعا و مراقبه و تکرار قوانین بدون تغییر خداوند
و شز هم که دیگه اصلا بینظییییر تر ش کرد برام جان جانانم و مهمان vip خداوند بودیم و خواهر همسرم ما را مهمان کرد و کلی از اونجا لذت بردیم و کلی خنده و شادی و رقص و لذت با عزیزانم داشتیم و بخدا که الان من هیچ ربطی به گذشته من نداره
خدایا شکرت و باز هم امروز که یک روز جدید بود صبح تو تمرین ستاره قطبی کلی از جان جانانم سورپرایز های قشنگ خواستم و بینظییییر بوده
از جایی که فکر نمیکردم برام مشتری و فروش شده
پولهایی که به حسابم واریز کرده
پرداخت های عالی که داشتم و برکت الهی در جریان بوده بلطف خداوند در زندگی ام
و زیباتر از همه آرامش خودم و عزیزانم و همسرم که با خبر خوش اومد خونه
همیشه روزهای شنبه به خاطر ساخت باور محدود در ذهن و غول شدن شنبه ها براش
ولی اینبار فقط و فقط لطف خداوند است که امروز گفت بر خلاف همیشه که شنبه برام غول هفته بوده
ولی امروز روز بسیار عالی داشتم و با اینکه چالشها بوده ولی من بلطف خداوند آرامش دارم و ایمان دارم که شنبه ها برام یکی از بهترین روزهای زندگی ام هر هفته میشود .
الهی صد هزار مرتبه شکرررررررررت
و استاد دارم سعی میکنم فاصله بین خواسته تا عملم را صفر کنم
وقتی ایده ای بهم گفته میشود همون لحظه اقدام کنم
همین امروز که مشتری ازم یه مدل دیگه محصول رو میخواست
با همون امکاناتی که دارم دیدم میتونم انجامش بدم
و بلطف خداوند هماهنگی ها انجام شد و تا محصول بدستم برسه حتما انجامش خواهم داد تا پاداش الهی دریافت کنم چون من لایق دریافت الهامات و نعمتهای الهی هستم
من ارزشمندم بی قید و شرط
ایمانی که عمل نیاورد حرف مفت است
استاد عزیزم بینهایت سپاسگزارم
چند وقت پیش ازم درخواست شده که تو یه جمعی صحبت کنم
و من فقط همون لحظه خدا رو دیدم که منو برگزیده برای این کار تا رشد کنم
و با عشق قبول کردم با اینکه اولین بارم هست میخوام تو جمع چندین نفری صحبت کنم و از تجربیات و معجزات الهی در زندگی ام صحبت کنم
و بلطف خداوند این دعوت تا همین الان که هنوز انجام نشده کلی برام رشد داشته
اول اینکه چندین بار تو ذهنم تصویر سازی کردم اون لحظه ام رو
چون پاشنه آشیل من تجسم کردن هست
وقتی این کار رو انجام دادم بخدا اینقدر لذت بخش هست برام و قلبم آرام هست که ذوق دارم برای اون لحظه
و رفتن در دل ترسهام و شجاعت پیدا کردن
و رشد و پیشرفت و خدمت به جهان خداوند و بنده ی تسلیم و متواضع و فروتن خداوند بودن
و فقط از خدا میخواهم که خودش منو برگزیده برای این کار خودش هم اونچه که لازمه گفتن بشه و بر دلها بنشیند رو خودش جاری و ساری کند بر زبانم که من بدون خداوند هیچی نیستم و سپردم به خودش که آرامش و صلح درونی و جاری شدن کلام و آرامش تن صدا و راحت حرف زدن و راستی و درستی و صداقت و حال و احساس خوبم رو خودش مدیریت کند .
خدایا شکرت من تسلیمم هیچی نمیدووووونم خودت کمکم کن تا همواره در مدار بندگی کردن تو باشم.
خدایا شکرت که همه کاره ام تویی و همه جوره هوامو داری بوووووس خداجونم قربونت برم
خدایا شکرت برای الهامات قلبی ام و عملی که
پشت اون الهام بهم کمک میکنی
و اعتبار همه کارهام فقط برای توست من هیچی نمیدووووونم و هیچی نیستم.
خدایا شکرت که برای اقدام و عملم در بهترین زمان و بهترین مکان و بهترین شرایط
خدایا شکرت که رحمتت همواره جاری است
و من را به رحمت خاص خودت هدایت کردی
خدایا شکرت هر آنچه دارم از فضل توست
اگر میخواهم به خواسته هام برسم مسیرش عمل کردن به الهامات است
خدایا شکرت تو بگو ومن را به عمل کردن هم هدایت کن
تو انرژی حرکتم باش من که حالیم نیست بابا تو بگو
من چکارم
من چه میدونم
تو بگو
بینهایت سپاسگزارم بابت هر لحظه معجزات الهی در زندگی ام
خدایا شکرت
من ایمان دارم که هر چقدر بیشتر عمل کنم به الهامات قلبی و پایداری بر قوانین ثابت جهان
بخدا که برای خداوند برآورده کردن خواسته های بزرگ من به همون اندازه خواسته های کوچک من است .
فقط من باید ظرفم را بزرگتر کنم تکاملم را بدرستی طی کنم و همواره در مسیر درست الهی ثابت قدم باشم.
خدایا شکرت.
در پناه الله یکتا شاد سلامت ثروتمند خوشبخت و سعادتمند باشید در دنیا و آخرت دوستون دارم الهام جون عزیز دردانه خداوند عالم.
خب یکی از دغدغه های خیلی از آقایون خدمت سربازی هست و برای خیلی ها مثل یک سد بزرگه و یجورایی عجیب و غریب می بیننش که البته حدود سنی من اینطوری بوده لااقل اما من اصلا بهش توجه ای نمیکردم و برنامه خاصی براش نداشتم و به رفتنش هم فکر نمیکردم.
تا اینکه دانشجو شدم.کاردانی تموم شد و بعدش کارشناسی و بعدش هم ارشد.
در طول دوران ارشد هم هرکسی از من در موردش سوال می پرسید میگفتم برنامه ای براش ندارم ببینیم چی میشه.اما از وقتی که وارد سایت شدم و یه کوچولو با قوانین آشنا شدم خیلی مشتاق شدم که خواستم این باشه که خدمت سربازی نرم.و برای اینکه معاف بشم و یا اینکه از زمانش کم کنم اقداماتی هم انجام دادم.مثلا سعی کردم از جبهه پدرم استفاده کنم و مراحل زیادی رو هم طی کردم اما نتیجه نداد و دقیقه 90 کنسل شد.یعنی طبق قانون تنها چند ماهی از زمان خدمتم کسر میشد.خب از اونجایی که هنوز دانشجوی ارشد بودم گفتم باز هم خوبه خدا رو شکر و بهش نچسبیدم که بخوام بخاطرش غصه بخورم که چرا نشد یجورایی بیخیالش بودم.
تا اینکه یه ایده ی دیگه هم به ذهنم رسید و اون هم اقدام از طریقه بنیاد جانبازان بود و اجرای کمیسیون که اون هم نتیجه ای نداشت ومن باز هم نچسبیدم و یجورایی رها.گفتم نهایتش میرم شاخ غول که نیست(:
چند ماهی گذشت تا اینکه یکی از دوستانم که خیلی هم کم همو میشناختیم و کلا دوبار همدیگرو دیده بودیم گفت:
” تو بهت میاد که معاف میشی” و واکنش من!!!!!
همونجا تو دل خودم گفتم این یک نشونست و بدون اینکه قبلش حرف خاصی زده بشه دوستم اینو گفت(:
باز من رها بودم
بلاخره روزی رسید که پدرم به طور کاملا باور نکردنی به رحمت خدا رفت (در این متن راجبش صحبتی نمی کنم)
همون لحظه ای که پدرم از دنیا رفت ناگهان متوجه اجابت شدن خواستم شدم.شاید برای دوستان این صحبت من عجیب باشه و مورد پسندشون نباشه اما واقعیت رو میگم چیزی که احساس کردم رو میگم. واقعیت این هست که اون لحظه با اینکه نزدیکترین فرد به زندگیم از دنیا رفت و من خیلییی دوسش داشتم، اما من سپاسگذار خداوند بودم و آرامش عجیبی داشتم.نه بخاطر معاف شدنم بلکه به این خاطر که به خودم مدام میگفتم که خداوند از جایی که فکرش رو نمیکنی و به عقلت نمیرسه میتونه خواسته تو رو اجابت کنه و بزرگترین درسش برام همین بود.
در واقع من به یک تضاد بسیار بزرگی برخوردم اما به لطف الله من تونستم خودم رو نگه دارم و روزها سپاسگذار خداوند باشم و اعتبار آرامشم در اون لحظات سخت رو فقط به خداوند میدم خدایاا شکرت که هوامو داشتی و منو نگه داشتی.
با این تضاد نه تنها خواسته من اجابت شد بلکه درهایی از نعمت هم به زندگیم باز شد و چه نعمت هایی و چه دست هایی وارد زندگیم شدن که من فقط تماشا میکردم که خداوند کارها رو پیش میبرد.
من هم پارسال مامانم رو از دست دادم، خییلی سخت بود خیییلی من به شدت به مامانم وابسته بودم، خیلی یهویی از پیشمون رفت، من به خیلی چیزا رسیدم ولی همش ناراحت بودم که از این طریق خواسته هامو بدست اوردم ولی بعد به خودم گفتم من که تعیین نکردم از چه طریقی، منکه راهشو نگفتم، این خواست خدا بوده، و به ارامش بیشتری رسیدم، برام جالب بود که شما هم مثل من از این طریق ناخوشایند به خواسته تون رسیدید، امیدوارم همیشه شاد و پرارامش باشید.
سلام و نور به قلبهاتون
سپاسگزار خدواندی هستم ک منو با این مسیر نور آشنا کرد .
سلاام به روزای قشنگ و پر برکت زندگی .
کمکم دارم حس نزدیک شدن به خونهی توحیدیمون رو با تمام وجود لمس میکنم
دو ماه بیشتر نمونده تا تحویلش و منم دلم میخواست از الان یه دستی به سروگوش وسایل خونه بکشم. تا برای اسباب کشی همه چی تروتمیز باشه . کابینت ادویهها رو کامل خالی کردم، شیشههاشونو با آب گرم و تاید شستم، گذاشتم خشک بشن تا فردا دوباره تمیز و مرتب بچینمشون سر جاشون
کمد اتاق خودمونم یه پاکسازی اساسی شد؛ کلی لباس که دیگه استفاده نمیکردیم جدا کردم برای بخشش، اتاق بچهها هم همینطور. حتی وسایل اضافه مثل اسباببازیهای شکسته، دفتر و کتابای قدیمی رو جمع کردم تا خونه سبکتر بشه و انرژی تازه بگیره
چهار متر پارچه ملحفهای هم گرفتم که برای بالشتهامون بدوزم تا همه چی حس تازگی و تمیزی بده
با اینکه این روزا اطرافم حسابی بههمریختهست، ولی حسم خوبه… چون میدونم موقته، در مسیر نظم و زیباییایم
ناهار واسه خودمو دخترا آش پختم ولی چون عزیز دلم با آش خیلی اوکی نیست براش از چلو گوشت دیروز گرم کردم .بعد از ناهار و یه چرت کوچولو، مهندس حسینی زنگ زد گفت بیاین سر ساختمان، یه مسأله پیش اومده.
عزیز دلم تو مسیر گفت: یه جعبه شیرینی هم برای کارگرا بگیریم .. شیرینی گرفتیم رسیدیم سر ساختمان. یه چالشی با در حمام مستر پیش اومده بود که دولنگه و کشویی بود، نتونسته بودن درش بیارن. آخر سر تصمیم گرفتن یه قسمت از تیغه دیوارو بردارن تا درست بشه. خدایا شکرت که همه چی با خیر و خوبی پیش رفت
برگشتنی رفتیم فروشگاه اتکا، کلی خرید کردیم از کافیمیکس و تخممرغ گرفته تا روغن و شامپو
خدایااا شکرت برای این همه نعمت، این همه فراوانی، این حس خوب و آرامش
شکرت خدایا، شکرت، شکرت… هذا من فضل ربی
خدایاااا شکرت برای این مسیر قشنگ، برای خونهای که داره با عشق و برکت ساخته میشه، برای دلهای آرام و نیتهای پاکمون
میدونم هر روزمون پر برکتتر از قبل میشه، چون توووو باهامی خداجووون
الحمدلله ربالعالمین
سلااااام خدمت استاد عزیزم مریم جان قشنگم و همه دوستان گرامی
استاااد چقدر شما همیشه روی موج درست سوار هستید
چقدر حس خوبی به ما دست میده از اینکه اینقدر اتفاقات برای شما روان و ساده اتفاق می افته
یک روز صبح زود پسر3ساله ام رو سپردم ب پدرش که خونه بود و گفتم مراقب آروین باش من برم جایی
ساعت 6.5 صبح بود و از خونه زدم بیرون وقتی رفتم بیرون حدود نیم ساعت بعدش مدام یک چیزی توی قلبم میگفت الان برگرد خونه هی با خودم میگفتم من ب همسرم گفتم مراقب پسرمون باشه پس حتما حواسش هست اما اون حس خیلی قوی بود خلاصه من گفتم بذار برگردم خونه حتما خیری هست بعدا کارها رو انجام میدم
همینکه برگشتم و رسیدم به اول کوچه دیدم به به آقا آروین تک و تنها از خواب بلند شده و از خونه زده بیرون و داره همینجوری برای خودش تنهایی میره
اون لحظه خیلییییییی خداروشکر کردم
درسته همیشه تلاش میکنم مثبت فکر کنم اما با خودم میگفتم اگر ب حسم اعتماد نمیکردم معلوم نبود پسرم کجا میرفت و چه اتفاقی می افتاد
خدارو هزاران مرتبه شکر که اون حس با من بود و بهش اعتماد کردم
از این قبیل اتفاقات زیاد دارم و جالبه هروقت بهش گوش کردم و عمل کرده واقعا اتفاقات به نفع من رخ داده
چقدر خوبه که در مسیر درست باشیم و به راحتی بتونیم ب صدای درونی قلبمون گوش کنیم و لذت ببریم از اعتمادی که کردیم و جواب بهتری که گرفتیم
خداروشکر میکنم ممنونم بابت این فایل ارزشمند
17 آبان 1404
دنبال نشونه هایی میگردم که بتونم به دلار درآمد کسب کنم. نمیدونم کسب درآمد به دلار کاریه که باید الان انجام بدم یا نه. برای همین میخوام نشونه ببینم.
رها رو گذاشتم توی کالسکه و رفتم توی خیابون قدم زدم. چیزهایی که احساس کردم نشونه هستن برای تایید کاری که میخوام انجام بدم رو یادداشت کردم:
1. در جلسه ی چهارم عزت نفس استاد ازمون میخوان که کارهای بزرگی انجام بدیم و از منطقه ی امنمون خارج بشیم چون جهان به جسارت و شجاعت پاداش های بزرگی میده.
2. در یک سایت یه مطلب در مورد درآمد دلاری از آموزش زبان خوندم. اون سایت، همون سایتیه که من چند سال پیش توش یه حساب باز کردم که پی پالم رو فعال کنم اما چون ویزا میخواست، فقط تونستم قسمتی از ثبت نام رو انجام بدم و پروفایلم رو کامل نکردم چون در حال حاضر ویزا ندارم.
3. سه تا توریست دیدم که داشتن با هم صحبت میکردن و راه میرفتن. (من خیلی وقت بود توریست ندیده بودم.)
4. دوتا توریست دیگه هم دیدم. چه عجیب!
5. پشت ویترین یه مغازه یه تیشرت بود و روش نوشته بود:
Why not
Of course
Completely
Totally
برگشتم خونه و کمی در مورد درآمد دلاری با چت جی پی تی صحبت کردم و فهمیدم خیلی از سایت ها اجازه نمیدن از ایران در سایتشون فعالیت کنی.
این شد که بیخیال شدم و دوباره شروع کردم به ساختن پکیجم و خواستم همون راهی که قبلا میرفتم رو برم.
عصر که شد رفتم قسمت نهم پروژه ی تغییر را درآغوش بگیر رو دانلود کردم و توی قسمت توضیحات، با این جملات مواجه شدم:
6. اگر میخواهی توانایی شنیدن و فهمیدن هدایت الهی را در زندگی ات تقویت کنی، تمرین زیر را انجام بده:
به آخرین باری فکر کن که یک الهام یا ندای درونی داشتی.
آیا به آن عمل کردی؟ اگر نه، چرا؟ اگر بله، چه نتیجه ای گرفتی؟
در قسمت نظرات بنویس چه تجربه ای از گوش کردن یا گوش نکردن به هدایت درون داری، وقتی به آن عمل کردی چه نتیجه ای گرفتی، الان چه الهامی در ذهن یا قلبت هست که شاید وقتش رسیده به آن گوش بدهی؟
به نظرم هدایت از این واضح تر نمیشد!
خدا داره بهم میگه حرکت کنم و به دلار درآمد کسب کنم.
من در حال حاضر تمام شرایط تدریس آنلاین رو دارم. من همین الان هم دارم به صورت آنلاین کلاس برگزار میکنم و زبان آموزم ایرانیه. اما اگر بخوام به دلار کسب درآمد کنم، به احتمال بسیار زیاد زبان آموزانم ایرانی نخواهند بود.
من از برداشتن این قدم میترسم چون من رو از منطقه ی امنم دور میکنه. اما اگر خداوند بهم گفته این قدم رو بردار، من تسلیمم.
خدایا خودت بهم توانایی برداشتن این قدم رو بده و ترس هام رو در دل ایمانی که بهم میدی غرق کن و به من جرات و جسارت عمل کردن بده.
خدایا من مسیر رو نمیبینم و هیچ چیزی از هیچ جایی نمیدونم.
فقط توی تاریکی کامل، دست تو رو گرفتم و دارم پیش میرم.
هدایتم کن که من به هر خیری که از تو به من برسه فقیرم.
خدایا بهت امید دارم و فقط به تو توکل کردم، برای همین هم دارم حرکت میکنم چون پشتم به تو گرمه.
دستم رو محکم بگیر و اجازه بده روی شونه هات بشینم و از مسیر لذت ببرم.
سپاسگزارم.
18 ابان 1404
امروز نوت برداری جلسه ی چهارم عزت نفس تموم شد. نشونه ی دیگه ای که گرفتم تمرینات این جلسه بود:
7. الگو برداری از افراد موفقی که با همین شرایط و امکانات و توانایی های تو، به موفقیت های مد نظر تو رسیدن.
8. خواسته هایی رو بنویس که تا حالا براشون قدمی برنداشتی. بعد ترس هایی رو شناسایی کن که مانع برداشتن اون قدم ها شده و برای ورود به دل اون ترس ها یه برنامه ی جدی بریز.
خدا جونم تو در کمتر از 24 ساعت برای برداشتن این قدم به من هشت تا نشونه دادی.
این هم یک نشانه ی دیگه که وقتی خواستم کامنت بذارم دیدمش:
9. یکی از مهمترین محورهای این گفتگو، قدرت هدایتهای درونی یا همان زبان قلب است. استاد عباسمنش تأکید میکند که وقتی انسان به ندای درونش گوش میدهد، در واقع به صدای خداوند پاسخ میدهد. این ندای درونی گاهی بیدلیل و بدون منطق ظاهری، انسان را به انجام کاری سوق میدهد. اما وقتی فرد تسلیم آن احساس میشود و عمل میکند، بعدها متوجه میشود که همه چیز با دقت و نظم طراحی شده بود تا او را به خواستهاش برساند.
اون زمانی که فکر کردم دارم اشتباه میکنم و قرار نیست این قدم رو بردارم و بی خیالش شده بودم، تو باز هم بهم نشونه دادی و گفتی باید این قدم رو بردارم.
خدا جونم من یه نشونه ی دیگه هم دیدم.
10. دارم سفر به دور آمریکا رو دانلود میکنم و تصویر قسمت 143 یه تابلوئه که روش نوشته:
Climbworks
من اینطور برداشت کردم که بالا رفتن جواب میده! اگر تو به ندای قلبت گوش کنی و در این مسیری که پر از نشانه بود حرکت کنی و بالا بری، قطعا جواب میگیری و به اهدافت میرسی. چون بالا رفتن تو رو به موفقیت میرسونه.
خدایا من عاجز و ناتوانم در برابر حد توانمندی های تو.
خدایا من هیچی از تدریس آنلاین به زبان آموزان غیر ایرانی نمیدونم.
اصلا نمیدونم در چه وبسایت هایی میتونم تدریس کنم که برای ایران محدودیتی نداشته باشن.
خدایا مغز و دانش و اطلاعات من در این زمینه بسیار محدوده و من واقعا هیچ چیزی نمیدونم.
تنها چیزی که میدونم اینه که با شرایط الانم قابل اجراست و فقط باید کمی بند کفش هام رو محکم تر کنم.
خدایا اگر دستم رو نگیری من غرق میشم.
میخوام دعوتت رو بپذیرم اما میترسم. تو ایمانم رو بیشتر کن و بهم جرات و جسارت غلبه بر این ترس رو بده.
خدایا من از همین حالا شروع به افزایش اطلاعاتم در این زمینه میکنم چون این وعده ی تو بوده.
من روی تو حساب میکنم نه روی چت جی پی تی و نه روی هیچ عامل دیگه ای.
چون اگر قرار بود همون مسیر قبلی رو برم، اون زمانی که بیخیال شده بودم دوباره بهم نشونه نمیدادی.
تو از همون ابتدای مسیر افزایش درآمد بهم گفتی:
“سفری که آغاز میکنی با آگاه سازی ماست…” و من روی تو و حقانیت وعده هات حساب کردم.
چه کسی از تو به وعده هاش وفادارتره؟ هیچکس! هیچکس در کیهان نیست که به وعده ای که میده به خوبی و بی نقصی تو عمل کنه.
پس خدایا دستم رو بگیر و من رو ببر که این مسیر برای من بسیار ناشناخته و ترس آوره.
هدایتم کن و من رو به جایگاهی که بهم لیاقت کسب کردنش رو دادی برسون.
با این همه نشانه ای که بهم دادی، دیگه دست از طلب ندارم تا کام من برآید.
میترسم اما انجامش میدم.
هیچی نمیدونم ولی واردش میشم. چون میدونم تو اونجایی.
اگر بهش برسم ایمانم قوی تر و قدم های بعدیم استوارتر میشه.
علاوه بر این که درآمدم هم افزایش پیدا میکنه.
خدایا من میدونم خودت بودی که تمام این نشانه ها رو به من دادی. پس خودت هم از درست ترین و بهترین و ساده ترین مسیرها هدایتم کن.
من رو روی شونه هات بنشون و خودت من رو ببر که از این راه هیچی نمیدونم.
خدایا من رو آسان کن برای آسانی ها.
سپاسگزارم.
به نام خداوند بخشنده و بسیار مهربان
واضح ترین الهامی ک دریافت کرده بودم در مورد روابط بود. ک قرار داشتیم باهم و من رفتم و اونا نیومدن .اونجا ی صدای واضحی اومد توی سرم ک ولش کن خوش بگذرون و لذت ببر و ی چیز خوشمزه بخور. منم همین کار رو کردم و اون صدا با ارامشی همراه بود ک هیچ جوره ادمو نگرانی و ناراحتی نمیگرفت و با احساس خوب اومدم خونه. فرداش طرف زنگ زد و گفت بیا امروز ببینیم و رفتم و دیدمشون و هیچ ناراحتی ازشون نداشتم.
یادمه ی بار قبل اینکه با قانون اشنا بشم با خواهرم و زن داداشم اماده شده بودیم ک بریم بیرون. زن داداشم بهم نگاه کرد و گفت تو دلم افتاده ک نریم و بیخیالش بشیم .. ولی ما رفتیم و بیرون برای ما دوتا پسر مزاحمت ایجاد کردند و داداشم دید و ما رو برگردوند خونه و ی دعوای خیلی بزرگی شد! ک اگه ب اون حرف و ندای درونی زن داداشم گوش میدادیم هیچوقت اون مسائل پیش نمیومد.
الان تنها چیزی ک توی سرم و توی قلبمه اینکه روی فایل ها خوب کار کنم و کنترل ذهن داشته باشم.
و من میخام ک تمام تلاشم رو بکنم تا ب سمتی باشم ک کل وجودم سمتش کشش داره و مسیر سعادتمندی هستش.
از همهی شما خوبان سپاسگزارم
بنام یکتای هستی بخش…
سلام…
الان اتفاقی افتاده برام که بعد از کلی اشک و سر به سجده گذاشتن اومدم که کامنت بنویسم…
تقریبا 20روزه قانون سلامتی رو شروع کردم…کلی نشونه دریافت کردم از اینکه وقتشه قانون سلامتی رو استارت بزنم…با اینکه الان درامدم مطلقا صفره…و مدتیه که ورودی مالیم قطع شده اما انگار نگرانی کمتری نسبت به گذشته داشتم برای تهیه ی گوشت و مرغ…حتی دوسال پیش که من درامدم 70،80تومن بود و قانون سلامتی رو استارت زدم به قدری باورهام فقیرانه بود که دلم در نمیومد پول بدم بابت گوشت…بابت خیلی خیلی چیزها ،چیزهای خیلی حتی ارزونم کلی دودوتا چارتا میکردم چه برسه به گوشت که اصلا جزو اخرین اولویتهامم نبود…
اینبار که شروع کردم نمیدونم چرا خیلی از نگرانیهارو نداشتم مثل دوسال پیش…انگار که خیلی رشد کردم انگار که تکاملم رو بهتر طی کردم…انگار که شخصیت من بزرگتر شده، انگار که توکل و ایمانم بیشتر شده…
اولین ایده ای که به ذهنم رسید این بود یه دونه النگومو بفروشم و باهاش قانون سلامتی رو شروع کنم…من کل پس اندازی که داشتم و مونده بود برام یه دونه النگو و یه دونه پلاک بود….که وقتی تو محیط کار قبلیم کارمیکردم یه مقداری طلا خریده بودم ،که برای استارت کسب و کارم همشو فروختم و یه سالن زیبایی کوچیک برا خودم زدم..فقط مونده بود یه دونه النگو ویه پلاک…
این ایده بهم الهام شد که النگو رو بفروشم و باهاش قانون سلامتی رو شروع کنم…شاید از دید منطقی خیلی احمقانه به نظر برسه که کسی بخواد طلا بفروشه خرج شکمش بکنه ،اما من این بهای هدفم دیدم…و گفتم هربهایی هم لازم باشه حاضرم بپردازم…با وجودی که میدونستم این دوتا طلایی که مونده کل سرمایه ایه که من دارم…اما گفتم حتی اگر فقط هزار تومن پول تو زندگیم داشته باشم اونو با عشق برای رسیدن به هدفم خرج میکنم و نمیزارم ترس از دست دادن پول منو از هدفم بازداره…
خلاصه روزای اول که دوره رو استارت زدم و هنوز تکامله طی نشده بود و من داشتم کم کم اون مواردی رو که میتونستم عمل میکردم خود به خود از جاهایی پول به دستم رسید که اصلا داشتم شاخ در می آوردم…و روزای اول گاماس گاماس اونچیزایی که در توانم بود و ضروری رو تهیه میکردم…تا اینکه گفتم دیگه وقتشه متعهدانه تر دوره رو ادامه بدم و رفتم برای فروش طلا…
النگورو فروختم 18و 200 و هرآنچه که لازم بود برای دوره ی سلامتی رو خریدم…منی که میگم وقتی درامدم 70،80 تومن بود ،شاید سالی یکی دوبار گوشت میگرفتم اونم با چه ترس و لرزی…اما اینبار کاملا متفاوت بود…نه اینکه زور بزنما اصلا انگار همه چی خودش داشت منو میبرد…هرچی که فکرشو کنید خریدم…کلی گوشت مرغ و ماهی روغن حیوانی و…اصلا یخچال دیگه داشت منفجر میشد…جالب اینجاست که چقدررر من راحت خرج میکردم…حتی یکبار نشد دست و دلم بلرزه و بگم بزار کمتر بخرم الان پولم تموم میشه…نه اصلا …منی که تو عمرم هرگز چنین چیزی رو تجربه نکردم تو شروع دوره ی سلامتی اینجوری داشتم خرج میکردم…با خدا عهد بسته بودم …گفتم خدایا من اونچه که دارم رو در راه رسیدن به هدفم میدم و بهاش رو میپردازم بقیه اش با تو …گفتم اینقدر بهم ثروت بده که هرگز دغدغه ی پول گوشت نداشته باشم…به خودش توکل کردمو دوره رو شروع کردم…تو خود دوره به چالشهای زیادی برخوردم که اگر قبلا میبود فقط یک دونه از این چالشها به راحتی منو از ادامه ی مسیر منصرف میکرد اما به لطف الله خودش کمکم کرده و چپ و راست هدایتهاشو داره برام میفرسته….
چند وقتی بود این فکر افتاده بود تو سرم که یه دونه گریل بخرم،برای اینکه بتونم گوشت رو خوب بپزم و طعمش خوب باشه که اذیت نشم موقع خوردنش…اولش زیاد برام جدی نبود ،طبق باورهای فقیرانه ی قبلیم میگفتم ولش بابا ،اینهمه پول میخوای بدی بابت گریل…بابا یه جوری تو قابلمه درستش کن بره دیگه…ولی دیدم شدنی نیست ..هرطور درست میکردم نمیشد بخوری…یعنی میخوردم ولی طعمش خیلی بد بود،جوری که به زور سالاد میدادمش پایین اونم خوب نمیجوییدم و همین باعث میشد که معده ام اذیت شه تو خواب احساس سنگینی میکردم…خلاصه که این فکر اومد تو سرم که اون یه دونه پلاکی که دارمو بفروشم و باهاش گریل بخرم…بازم فحش و سرزنش کردنای ذهنم شروع شد…تو دیوانه شدی…اخه احمق کیود دیدی طلا بفروشه گریل بخره…اگه الان پولشو نداری گریل بخری خب دوره رو ولش کن بزار در زمان مناسب که وضعت خوب شد دوره رو استارت بزن که دیگه دغدغه ی پول نداشته باشی…اما گفتم من روزی که این دوره شروع کردم به خدا گفتم خدایا این دوره برای من حکم مرگ و زندگی رو داره…اگر نتونم بهش عمل کنم دیگه زندگی هیچ معنی ای برام نداره…من سنگامو با خدا واکنده بودم…خدا خودش میدونست که به چه دلیل منو به این دوره هدایت کرده منم خیلی خوب میدونستم که چرا الان به این دوره هدایت شدم…اینا همش بهانه های ذهن منه که منو از ادامه ی دوره منصرف کنه…وگرنه تازمانی که من با چالشهای این مسیر روبه رو نشم و حلشون نکنم به هدفم نمیرسم…اگر قرار بود با گذشت زمان همه چی گل و بلبل بشه برای عمل به دوره ی قانون سلامتی که من دوسال پیش هم با همین تفکر دوره رو نصفه کاره رها کردم…چون گفتم الان آماده اش نیستم بزار زمان مناسبش برسه اونوقت به راحتی بهش عمل میکنم…آقا جان راحتی ای در کار نیست…راحتی تو دل سختیاس…هر مسیری اولش سختیهای خودشو داره…تو چه الان چه ده سال دیگه هم بخوای این مسیر رو از اول بری با چالشهایی روبه رو میشی…پس این بهانه رو بزار کنار و فقط به هدفت فکر کن و اینکه چطور میتونی مسائل رو حل کنی و پیش بری….
امروز نزدیک ظهر بود نشسته بودم تو خونه ،یهو یه حسی بهم گفت همین الان پاشو برو گریل رو بخر …و یه فروشگاهی اومد تو ذهنم مامانم اینا همیشه از اونجا قسطی خرید میکنن…من گریل اصلا قیمت نکرده بودم اما تو ذهنم نهایت 10تومن در نظر گرفته بودم…رفتم اون گریلو بخرم آقاهه قیمت گفت 16و 700…و گفت چون اکثرا سرخ کن میخرن و گریل زیاد فروش نداره من این گریلو با قیمت خرید برات حساب میکنم…
نصفش رو دادم و نصفش موند و آقاهه چون میشناخت منو و مادرم اینا مشتریش بودن گفت هروقت بقیشو خواستی بده مشکلی نداره…با خودم گفتم خب اینکه داره قسطی میده پس دیگه پلاکو نیاز نیست بفروشم…حالا تیکه تیکه یجور پولشو میدم…اما ذهنم آروم نمیگرفت…دلم راضی نمیشد…
گفتم ببین تو الان چندساله رو تعهدی که به خودت دادی موندی نه یک ریال قرض گرفتی نه قسطی خرید کردی نه وام نه هیچی…تو بدترین شرایط هم بودی که فقط کافی بود اراده کنی تا بی انتظار بازگشت بهت پول بدن ،اما این کارو نکردی با اینکه به شدت تحت فشار بودی…حالا میخوای برای عمل به یک تعهد جدید ،تعهد قبلیت رو زیر پا بزاری.؟ایا میخوای از راه اشتباه به هدفت برسی؟ این حرفارو به خودم زدم و دیدم نه…من حاضر نیستم حتی یک شب با داشتن قسط سرمو رو بالش بزارم…و شالو کلا کردم رفتم اون پلاک رو فروختم و درجا پولو واریز کردم…اومدم خونه شاد و خوشحال گریلو زدم به برق تا تستش کنم…یه تیکه مرغ اول گریل کردم عالی شد طعمش…بعد گوشت رو داخلش گذاشتم و مشغول سالاد درست کردن شدم،که یهو دستگاه خاموش شد کلا…از پریز کشیدم دوباره زدم تو برق دیدم کلا دیگه روشن نمیشه…دست و پامو گم کرده بودم ،نجواها هجوم آورده بود بهم که ای احمق این چه کاری بود کردی…چرا خودت تنها بلند شدی رفتی خرید کردی…اینهمه پول بابتش دادی ،طلاتو به خاطرش فروختی…اگر فروشنده قبول نکنه چی..اگه بگه خودت اشتباهی دستگاهو سوزوندی چی…اصلا دیگه نگم چه حالی بودم فقط…
گریه دیگه امونمو بریده بود…از اونجایی که توی روابطه ی عاطفیمم چند وقته شروع کردم به باج ندادن،یه مقدار رابطم با همسرم سرد شده،و همه ی کارامو خودم میکنم، یه جوری این خراب شدن دستگاهه منو ترسونده بود که نجواها داشت خفم میکرد ،به شدت احساس تنهایی میکردم و میگفتم کاش اون رفتارهارو با همسرم نمیکردم…کاش مثل همیشه طبق میلش رفتار میکردم…کاش اون اینجا بود،اگر بود دلمو قرص میکرد و یه راه حلی براش پیدا میکرد…خلاصه با تموم نا امیدیم به خودم گفتم به خدا توکل کن ،این هم قسمتی از چالشهای مسیره…اما ذهنم چنان خودشو به در و دیوار میکوبید که انگار آخر دنیاس…و میگفت ول کن این دوره رو …هنوز شروع نکرده اینهمه بها داری میدی براش…همش داری ضرر میزنی…ول کن این دوره رو …اما یک لحظه به خودم گفتم بیا و مثل استاد عباسمنش عمل کن…یادم اومد استاد یه بار پله ی آروی خراب شده بود و بعد از کلی تقلا و تلاش درست نشد…کاری که استاد کرد این بود که کلا بیخیال داستان شد و رفت دنبال تفریح و خوش گذرونی و بعد اون مسئله به راحتترین شکل ممکن حل شد…با خودم گفتم کلی ظرف نشسته هست که باید بشورم…آشپزخونه به هم ریخته اس باید مرتب کنم…پاشدم یه آهنگ شاد گذاشتم و شروع کردم به ظرف شستن…همینجوری داشتم با خدا حرف میزدم و اشکم میومد که اگر همسرم الان خونه بود چقدر خوب بود چقدر دلم گرم میشد ،یهو خدا گفت تو الان نیازی به هیچ کسی نداری فقط به من نیاز داری…الله اکبر الله اکبر…یعنی اگر بگم خدا خودش جلوم ظاهر شد و رو دررو و خیلی محکم این حرفو بهم زد باورتون نمیشه…اینقدر که واضح و شفاف بود…همینجوری دیگه اشکم بند نمیومد ،گفتم راست میگی خداجونم ،من الان مدتیه که تصمیم گرفتم شخصیتم رو بهبود بدم و برای این کار تصمیم گرفتم که دیگه به هیچ عنوان به هیچ کس از جمله همسرم باج ندم…اما این موضوع به قدری به من فشار اورد که من کلا فراموش کردم به چه دلیل اون رفتارها رو با همسرم کردم…نجواها اینقدر زیاد بود که فکر کردم اگر همسرم میبود چقدر باعث دلگرمیم بود،هرچند درواقعیت هرگز اینطور نبوده و همیشه من تو زندگیم مستقل عمل کردم و همسرم هرگز موجب دلگرمیم نبوده اما تو این لحظات سخت ذهنم این طور وانمود میکرد که اگر الان همسرم خونه بود همه چی حل بود (همسرم سرکار هستن)
خلاصه که یهو به خودم اومدم گفتم خدایا راست میگی…این قضیه چه ربطی داره به رفتارهای من با همسرم…من اون رفتارهارو کاملا طبق قانون انجام دادم و کاملا هدایتی پیش رفتم کاملا رضایت داشتم از این بابت…حالا چی شده که فکر میکنم اشتباه کردم….جز اینکه مغزم با هر بهانه ای میخواد منو به عادتهای قبلیم برگردونه؟چرا،؟چون طبق صحبتهای استاد در فایل نحوه ی عملکرد مغز من پاداش اشتباهی به یک سری عمل های نادرست دادم…و ذهنم به خاطر اون پاداشها ی اشتباه میخواد منو برگردونه به رفتارها و عادتهای قبلیم…با خودم گفتم خدا میدونه تو این سالها من چقدررررر به این شکل ضربه خوردم و پای تعهدم به تغییر نموندم…هرجا که ذهن کمی فشار آورد بهم سریع برگشتم به رفتارهای اشتباه قبلیم…چون نمیدونستم که مغز میتونه تغییر کنه و تحت فرمان من دربیاد …فکر میکردم این منم که بند و برده ی ذهنمم هرکاری اون میگه باید انجام بدم…و بعد از این گفتوگوها با خودم و خدای خودم گفتم خداجونم راست میگی من به جز تو به هیچ کسی نیاز ندارم و تو برای من کافی هستی…و یقین دارم منو نه تنها به هدفم تو قانون سلامتی بلکه همه ی خواسته هام میرسونی چون من به تو ایمان دارم…منکه جز تو پناهی ندارم…من فقط با امید و توکل به تو پا توی این راه گذاشتم و یقین دارم که کمکم میکنی…و همچنان آشپزخونه رو تمیز کردمو دستمال کشی کردم…یه لحظه چشمم خورد به گریل…گفتم بزار بزنم به برق خدارو چه دیدی شاید روشن شد…زدم به برق روشن نشد…یه لحظه چشمم به تبدیل سیم برق خورد که مال شارژر خونمون بود و من چون این دستگاه تبدیل نداشت از اون استفاده کردم…یه لحظه گفتم نکنه مشکل از این تبدیله…گفتم اگر مشکل از این باشه ریش تراش رو هم نباید روشن کنه..سریع رفتم وصلش کردم به ریش تراش و زدم به برق دیدم روشن نمیشه…قوت قلب گرفتم گفتم خدایا یعنی میشه مشکل از این تبدیله باشه…سریع حاضر شدم رفتم پایین الکتریکی گفتم یه تبدیل میخوام ،گفت بهترین جنسش 150هزاره..گفتم همونو بده…خیلی سریع برگشتم تبدیلو زدم به سیم گریل زدم به برق روشن شد….خدااااااای مننننننن…فقط دیگه افتادم به سجده و اشک شوق …نمیدونستم چطور باید خدارو شکر کنم….اومدم گوشیمو برداشتم به رسم سپاسگذاری از خداوند بیام تو نت گوشیم درموردش بنویسم و شکر گذاری کنم،نمیدونم چرا ناخودآگاه دستم رفت رو این صفحه،و دیدم در مورد عمل به الهامات قلبیه ،گفتم پس چه بهتر همینجا هم ردپایی از خودم میزارم از این روز شگفت انگیز….وهم سپاسگذاریم از خداوند رو به جا میارم…
سلام خدمت استاد بزرگوارم و همه عزیزان که نظر بنده رو مطالعه میکنن
یه خاطره جالب دارم از چن روز پیش راجب عمل به الهام قلبیم
ما تو اسباب کشی بودیم که خواهرم برای کمک به ما کابینت های آشپزخونه رو جمع کرده بود تو کارتن و تمیزکاری کرده بود
آخرای همون شب در حالی که خواهرم شیفت بود و ما فردا صب به کارتی که گم شده بود حین اون تمیز کاری احتیاج داشتیم
کارتی بود که به این راحتی ها به صورت مجدد قابل دریافت از بانک نبود و برای موردی باید همون صبح زود استفاده میشد (یه موقعیت کاملا حساس و لازمه بگم که این کارت امانت بود دست ما) همه اینا باعث شده بود زن داداشم نگران باشه و تلاش کنه تا گوشه و کنار کارت رو پیدا کنه جوری که اگه پیداش نمیکرد شب خوابش نمیبرد.
این وسط ما یه برادرزاده داریم آنیسا جان که هر از گاهی وسایلی که براش جذابه برمیداره و بین وسایلاش قایم میکنه
من همون روزا داشم فایلای استاد رو گوش میدادم و خیلی دوس داشتم برخلاف بقیه که نگرانن بدون نگرانی دنبال کارت بگردم یه حسی بهم میگفت کارت پیدا میشه ولی نباید نگران باشم و باید با آرامش دنبالش بگردم که یباره داداشم به این نکته اشاره کرد شاید تو وسایل آنیسا باشه من رفتم و کمدش رو چک کردم چون آنیسا از زمان شروع مدارس زود میخوابه شبا و اون موقه ام خودش خواب بود …. خلاصه بعد از گشتن و پیدا نکردن یه حسی بهم گفت اینکه آنیسا امروز کوله پشتیش رو به من نشون داد و گفت وسایل مورد نیازش واسه مسافرت رو تو این کوله میچینه بی دلیل نبوده بزار اونجارم چک کنم، بعد از اینکه رفتم سراغ کوله پشتیش دیدم آره کارت مورد نظر اونجاست
اون شب خیلی خوشحال شدم از اینکه به آموزش های استاد گوش کردم خیلی خوشحال تر که معنای الهام قلبی رو عمیق تر فهمیدم و باز هم خوشحال تر واسه اینکه نگرانی رو از خانواده ام دور کردم. به اندازه رسیدنم به آرزوهام خوشحالم کرد این اتفاق، انقده که برام خاص بود و بصورت تمرین عملی به دانسته هام
امیدوارم براتون مفید بوده باشه فقط کسی حسمو درک میکنه که تجربه مشابه داشته باشه
برای هممون از خدا سلامتی و دل خوش و موفقیت میخوام
در پناه حق شاد باشید
به نام خدای هدایتگرم
سلام ب استاد عزیز و مریم جان عزیزدل
اول یه تشکر کنم بابت متن این قسمت که واقعا شاهکار و بینظیره
از لحظه ی اولی ک هرقدم از فایل تغییر روی سایت میاد یجوری هدایت میشم ب گوش دادنش و انجام تمرین هاش ک انگار خدا داره هولم میده ب سمت بهتر شدن …
اما چند روزیه سختم بود تمرین این قسمت رو انجام بدم با اینکه مدتهاست طعم شیرین هدایت رو چشیدم
دقیقا از قدم اول 12 قدم جلسه ی پنجم من تازه یه کوچولو درک کردم معنی هدایت رو ..
سعی کردم صدای ذهنمو بشنوم سعی کردم تمرین کنم
اولین چیزی ک خودم از هدایت درک کردم اینه ک هدایت منطقی نیست
هدایت دورنما رو بهت نمیگه
برات پلن نمیچینه
بلکه قدم اول رو فقط بهت میگه
اگه قدم اول رو برداشتی قدم بعدی بهت گفته میشه
وقتی تو مسیر هدایت میری دلها عجیب برات نرم میشه
راه ها عجیب برات باز میشه
انگار خداوند کل جهان رو نگه داشته تا کار تو انجام بشه
وقتی تو مسیر هدایت میری آدمای فوقالعاده ای سرراهت قرار میگیرن تا بهت کمک کنن
من برای درک هدایت از ساده ترین چیزها شروع کردم : یه روز برای انجام کاری اداری باید به یه اداره میرفتم
یه حسی بهم گفت فلان مدرکتو با خودت ببر درصورتی ک مطمئن بودم اون مدرکمو قبلا بردم کپی اش رو تحویل دادم و دیگه لازم نمیشه
و کلا منطقی نبود مدام میگفتم ببرم ک چی !!
اون روز اون مدرک رو با خودم نبردم
ب محض اینکه وارد اداره شدم مسئول اونجا اولیت چیزی ک ازم خواست همون مدرک بود!!
درسته ب هدایت عمل نکرده بودم اما خوشحال بودم از اینکه اون روز یه چیز جدید یاد گرفتم،یاد گرفتم هدایت منطقی نیست
بیشتر این جمله رو درک کردم ک خدا میداند و من نمیدانم!
دفعه ی بعد آگاهانه ب اون صدا توجه کردم
برق محله مون قطع بود یه حسی گفت پسرت رو ببر آرایشگاه ک نزدیک خونه اس
ذهنم میگفت: برق قطعه ها !! اینبار گفتم میدونم
ولی هدایت همیشه درسته و منطقی نیست.خدا میداند و من نمیدانم
نتیجه اش شد تا باز شدن آرایشگاه و اومدن برق ما اونجا یه دوری زدیم با پسرم یه خانه بازی پیدا کردیم ک تاحالا نمیدونستیم اینجا خانه بازی داره
پسرم کلی بازی کرد من با مسئول اونجا کلی گپ زدیم و لذت بردیم و تازه خداوند بهمون تخفیف هم داد
هم اونجا هم آرایشگاه
تازه شب خداوند برامون پلن یه سفر یه روزه هم چید خیلی یهویی و غیر منتظره و چقدر خوشحال بودم ک به پلن خداوند اعتماد کردم و پاداشش رو دریافت کردم
هرجا عمل کردم پله ب پله لذت بردم و احساس خوبم بیشتر شده و پاداش ها هم از راه رسیده
هرجا عمل نکردم سرخورده و نگران و ناراحت شدم
حتی از اون ب بعد یاد گرفتم برای گوش دادن ب فایل ها هم از هدایت خدا استفاده کنم
حتی یجا استاد میگفت من برای اینکه از چپ برم یا راست از خدا هدایت میخام
منم دقیقا همینطور تو اکثر وقتایی ک رانندگی میکنم عمل میکنم آگاهانه و چقدر لذتبخشِ
هدایت شیرین ترین تجربه ی من از زندگیه
واقعا مزه اش بینظیره
استاد سپاسگزارم واقعااااا ک شما منو با خدای خودم آشتی دادی
از خدای مهربون براتون خیر دنیا و آخرت و شادی روز افزون میخااام
عاشقتونم
بنام خدا
سلام
روز 156 سفر
خداروشکر میکنم برای امروز برای روز خوب برای اینکه امروز تونستم کرایه خونه ام رو پرداخت کنم ، خدایا شکرت که من خانه ای خوب و شیک اجاره کردم و میتونم کرایه ی آن را پرداخت کنم . خدایا شکرت برای اینکه امروز به سلامتی ام بیشتر اهمیت دادم ، خدایا شکرت برای این هوای عالی برای این روز خوب برای این همکار های خوبم برای مشتری امروزم برای کار خوبی که دارم خدایا شکرت ،
استاد عزیزم ، علت اینکه در سفارت از شما در مورد سربازی سوال کردن این هست که اگر شما سرباز سپاه میبودید احتمالا براتون مشکل رخ میداد چراکه یکی از اقوام ما که قصد مهاجرت به آمریکا داشت خودش و خانوادش لاتاری برنده شدن ، خانوادش میتونن برن ولی خودش چون سرباز سپاه بوده الان چندین ماهه که داره میره و میاد ولی هنوز نتونسته بره .
البته این موانع رو هم خداوند برطرف میکنه اگر که ما ایمان داشته باشیم به خدا و هدایت ها رو بریم جلو ، برای خیلی ها شیوه ی مهاجرت شما جوری عجیبه ک مثل معجزه است خدایی که اینگونه شمارو هدایت کرد قطعا بقیه رو هم هدایت میکنه اگر که در مدارش باشند و ازش بخواهند و تسلیم هدایت خداوند باشند .
خدایا شکرت برای این فایل ،
استاد چند وقتی است که .گاهی بخاطر شرایط کشور من نجوایی میشوم . این فایل در یک جمله ی شما خیلی بهم کمک کرد که گفتید شرایط حکومت میتونه تغییر کنه ، شما میتونید کشورتون رو عوض کنید ، جهان سالید نیست ، شما میتونید قانون رو تغییر بدید ، قانون میتونه عوض بشه …
درک این عبارت خیلی ایمان میخواد و من سعی میکنم که این رو بیشتر بهش فکر کنم و باورش کنم ، چون یکی از ترمز هام با این عبارت شما درونم شناسایی شد ، وقتی گفتید اینو دیدم که چقدر باهاش مقاومت دارم و چقدر بر خلاف نجواهای این روزهای من هستش ..
از شما متشکرم .
خدایا شکرت برای این فایل عالی
به نام تنها فرمانروای کل کیهان خدای مهربانم خدای وهابم خدای رزاقم سپاسگزارم
سلام عزیزان جان
قسمت 9پروژه تغییر را در آغوش بگیر
پیروی از الهامات قلبی
سوره نور
یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لَا تَتَّبِعُوا خُطُوَاتِ الشَّیْطَانِ وَمَنْ یَتَّبِعْ خُطُوَاتِ الشَّیْطَانِ فَإِنَّهُ یَأْمُرُ بِالْفَحْشَاءِ وَالْمُنْکَرِ وَلَوْلَا فَضْلُ اللَّهِ عَلَیْکُمْ وَرَحْمَتُهُ مَا زَکَى مِنْکُمْ مِنْ أَحَدٍ أَبَدًا وَلَکِنَّ اللَّهَ یُزَکِّی مَنْ یَشَاءُ وَاللَّهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ ﴿21﴾
اى کسانى که ایمان آورده اید پاى از پى گامهاى شیطان منهید و هر کس پاى بر جاى گامهاى شیطان نهد [بداند که] او به زشتکارى و ناپسند وامى دارد و اگر فضل خدا و رحمتش بر شما نبود هرگز هیچ کس از شما پاک نمى شد ولى [این] خداست که هر کس را بخواهد پاک مى گرداند و خدا[ست که] شنواى داناست
خدایا شکرت برای این لحظه و هر لحظه زندگی ام
هر آن چه دارم از آن توست از فضل بینهایت توست
خدایا شکرت تنها تورا میپرستم و تنها از تو یاری میجویم مرا به راه راست به راه کسانی که به آنها نعمت داده ای هدایت کن نه کسانی که بر آنها غضب کرده ای و ن گمراهان
خدایا شکرت هر خیری از جانب تو برسد فقیر ترینم
من تسلیمم هیچی نمیدووووونم خودت کمکم کن تکاملم را بدرستی طی کنم.
خدایا شکرت برای دریافت الهامات قلبی که همواره من هدایت شده هستم در مسیر توحید ثابت قدم هستم
خدایا شکرت
که من همواره با خواسته هایم همجهت هستم
با تغییر افکارم و باورها و فرکانس هایم
با احساس خوب فاصله بین خواسته ها را کمتر میکنم
خدایا شکرت برای این فایل بینظییییر که سرشار از آگاهی و شناخت بیشتر خودم است
بیشتر آگاه تر میشوم به الهامات قلبی ام
خدایا شکرت
که وقتی احساس خوبی دارم یعنی مسیرم درسته و به آنچه که بهم گفته میشود بیشتر عمل کنم و قدم بردارم و با ایمان و توکل و شجاعت و اعتماد به خدا حرکت کنم و پاداش های الهی بینهایت است.
خدایا شکرت
استاد من این روزها به ایده ی الهامی که بهم گفته شده بود عمل کردم
فروش یه محصول بهم پیشنهاد شد
و من با مخاطبین گوشی ام پیامک زدم و چندتاشون ازتون محصول میخواستند
و حالا که مشتری بود
محصول چون گرون شده بود به نسبت قبلی که بهشون گفته بودم
به دستم نمیرسید
با هر کجا هم که از اون محصول داشت تماس میگرفتم موفق به خرید نمیشدم
تا اینکه چند روز پیش دیگه رها کردم و گفتم خدایا من تسلیمم من نمیدووووونم از کجا و چطور
اگه قرار این محصول از طریق من به دست مشتری ها برسه و آدم خوش قولی باشم
خودت برام جورش کن
اگه هم قرار نیست که خودت باز یه راهی برام پیدا کن تا من بتونم مشتری ها رو کنسل کنم .
الهی صد هزار مرتبه شکرررررررررت
استاد خواهرم از یه شهر دیگه زنگ زد و گفت من یه نفر پیدا کردم که تو شعر شماست و این محصول رو با این قیمت گذاشته برا فروش
یعنی همون لحظه گفتم خدایا شکرت هر چی باشه میرم میگیرم که ذهنم از روش برداشتن بشه
چون من دارم تغییر میکنم پس باید موانع ذهنی ام را بردارم و یک قدم برای آرامش فکری ام بردارم
از بخت خوب دیروز هم جمعه بود و همسر عزیزم وقتشون آزاد بود با اینکه خودمون ماشین نداریم
ازشون خواستم که ماشین پدرش را بگیرد و مرا به اون مکان ببره که اون محصول رو تهیه کنم
و اینقدر آرامش داشتم و فقط چیدمان خدا را بینظییییر کنار هم میدیدم که چیده شده برام
ذوق میکردم و از شادی لبریز شده بودم
ما رفتیم و کلی از طبیعت رویایی پاییزی مسیر
و هارمونی رنگها و نقاشی های خداوند لذت بردیم و رسیدیم و با یک انسان خوط اخلاق برخورد کردیم و من اندازه نیاز و حتی برای خونه هم ازش خرید کردم و همسرم با گوشی پول رو پرداخت کرد براشون همونجا
و الله و اکبر
بخدا فقط خدا بود که میتونست اینقدر دقیق و زیبا همه چی رو به نفع من انجام بده تا من فقط لذت ببرم
و تا آخر شب من پاداش الهی دریافت کردم
مسیر طولانی را با همسر عزیزم با موتور قشنگمون در در جاده های پر پیچ و خم کوهستانی رویایی شهرمون رو رفتیم و فقط تا چشم کار میکرد زیبایی بود و زیبایی خداوند و عشق و لذت و شادی و آرامش و دعا و مراقبه و تکرار قوانین بدون تغییر خداوند
و شز هم که دیگه اصلا بینظییییر تر ش کرد برام جان جانانم و مهمان vip خداوند بودیم و خواهر همسرم ما را مهمان کرد و کلی از اونجا لذت بردیم و کلی خنده و شادی و رقص و لذت با عزیزانم داشتیم و بخدا که الان من هیچ ربطی به گذشته من نداره
خدایا شکرت و باز هم امروز که یک روز جدید بود صبح تو تمرین ستاره قطبی کلی از جان جانانم سورپرایز های قشنگ خواستم و بینظییییر بوده
از جایی که فکر نمیکردم برام مشتری و فروش شده
پولهایی که به حسابم واریز کرده
پرداخت های عالی که داشتم و برکت الهی در جریان بوده بلطف خداوند در زندگی ام
و زیباتر از همه آرامش خودم و عزیزانم و همسرم که با خبر خوش اومد خونه
همیشه روزهای شنبه به خاطر ساخت باور محدود در ذهن و غول شدن شنبه ها براش
ولی اینبار فقط و فقط لطف خداوند است که امروز گفت بر خلاف همیشه که شنبه برام غول هفته بوده
ولی امروز روز بسیار عالی داشتم و با اینکه چالشها بوده ولی من بلطف خداوند آرامش دارم و ایمان دارم که شنبه ها برام یکی از بهترین روزهای زندگی ام هر هفته میشود .
الهی صد هزار مرتبه شکرررررررررت
و استاد دارم سعی میکنم فاصله بین خواسته تا عملم را صفر کنم
وقتی ایده ای بهم گفته میشود همون لحظه اقدام کنم
همین امروز که مشتری ازم یه مدل دیگه محصول رو میخواست
با همون امکاناتی که دارم دیدم میتونم انجامش بدم
و بلطف خداوند هماهنگی ها انجام شد و تا محصول بدستم برسه حتما انجامش خواهم داد تا پاداش الهی دریافت کنم چون من لایق دریافت الهامات و نعمتهای الهی هستم
من ارزشمندم بی قید و شرط
ایمانی که عمل نیاورد حرف مفت است
استاد عزیزم بینهایت سپاسگزارم
چند وقت پیش ازم درخواست شده که تو یه جمعی صحبت کنم
و من فقط همون لحظه خدا رو دیدم که منو برگزیده برای این کار تا رشد کنم
و با عشق قبول کردم با اینکه اولین بارم هست میخوام تو جمع چندین نفری صحبت کنم و از تجربیات و معجزات الهی در زندگی ام صحبت کنم
و بلطف خداوند این دعوت تا همین الان که هنوز انجام نشده کلی برام رشد داشته
اول اینکه چندین بار تو ذهنم تصویر سازی کردم اون لحظه ام رو
چون پاشنه آشیل من تجسم کردن هست
وقتی این کار رو انجام دادم بخدا اینقدر لذت بخش هست برام و قلبم آرام هست که ذوق دارم برای اون لحظه
و رفتن در دل ترسهام و شجاعت پیدا کردن
و رشد و پیشرفت و خدمت به جهان خداوند و بنده ی تسلیم و متواضع و فروتن خداوند بودن
و فقط از خدا میخواهم که خودش منو برگزیده برای این کار خودش هم اونچه که لازمه گفتن بشه و بر دلها بنشیند رو خودش جاری و ساری کند بر زبانم که من بدون خداوند هیچی نیستم و سپردم به خودش که آرامش و صلح درونی و جاری شدن کلام و آرامش تن صدا و راحت حرف زدن و راستی و درستی و صداقت و حال و احساس خوبم رو خودش مدیریت کند .
خدایا شکرت من تسلیمم هیچی نمیدووووونم خودت کمکم کن تا همواره در مدار بندگی کردن تو باشم.
خدایا شکرت که همه کاره ام تویی و همه جوره هوامو داری بوووووس خداجونم قربونت برم
خدایا شکرت برای الهامات قلبی ام و عملی که
پشت اون الهام بهم کمک میکنی
و اعتبار همه کارهام فقط برای توست من هیچی نمیدووووونم و هیچی نیستم.
خدایا شکرت که برای اقدام و عملم در بهترین زمان و بهترین مکان و بهترین شرایط
خدایا شکرت که رحمتت همواره جاری است
و من را به رحمت خاص خودت هدایت کردی
خدایا شکرت هر آنچه دارم از فضل توست
اگر میخواهم به خواسته هام برسم مسیرش عمل کردن به الهامات است
خدایا شکرت تو بگو ومن را به عمل کردن هم هدایت کن
تو انرژی حرکتم باش من که حالیم نیست بابا تو بگو
من چکارم
من چه میدونم
تو بگو
بینهایت سپاسگزارم بابت هر لحظه معجزات الهی در زندگی ام
خدایا شکرت
من ایمان دارم که هر چقدر بیشتر عمل کنم به الهامات قلبی و پایداری بر قوانین ثابت جهان
بخدا که برای خداوند برآورده کردن خواسته های بزرگ من به همون اندازه خواسته های کوچک من است .
فقط من باید ظرفم را بزرگتر کنم تکاملم را بدرستی طی کنم و همواره در مسیر درست الهی ثابت قدم باشم.
خدایا شکرت.
در پناه الله یکتا شاد سلامت ثروتمند خوشبخت و سعادتمند باشید در دنیا و آخرت دوستون دارم الهام جون عزیز دردانه خداوند عالم.
بنام الله یکتا
سلام بر استاد عزیزم و دوستان عزیزم
خواستم یک تجربه در رابطه با خدمت سربازی بیان کنم
خب یکی از دغدغه های خیلی از آقایون خدمت سربازی هست و برای خیلی ها مثل یک سد بزرگه و یجورایی عجیب و غریب می بیننش که البته حدود سنی من اینطوری بوده لااقل اما من اصلا بهش توجه ای نمیکردم و برنامه خاصی براش نداشتم و به رفتنش هم فکر نمیکردم.
تا اینکه دانشجو شدم.کاردانی تموم شد و بعدش کارشناسی و بعدش هم ارشد.
در طول دوران ارشد هم هرکسی از من در موردش سوال می پرسید میگفتم برنامه ای براش ندارم ببینیم چی میشه.اما از وقتی که وارد سایت شدم و یه کوچولو با قوانین آشنا شدم خیلی مشتاق شدم که خواستم این باشه که خدمت سربازی نرم.و برای اینکه معاف بشم و یا اینکه از زمانش کم کنم اقداماتی هم انجام دادم.مثلا سعی کردم از جبهه پدرم استفاده کنم و مراحل زیادی رو هم طی کردم اما نتیجه نداد و دقیقه 90 کنسل شد.یعنی طبق قانون تنها چند ماهی از زمان خدمتم کسر میشد.خب از اونجایی که هنوز دانشجوی ارشد بودم گفتم باز هم خوبه خدا رو شکر و بهش نچسبیدم که بخوام بخاطرش غصه بخورم که چرا نشد یجورایی بیخیالش بودم.
تا اینکه یه ایده ی دیگه هم به ذهنم رسید و اون هم اقدام از طریقه بنیاد جانبازان بود و اجرای کمیسیون که اون هم نتیجه ای نداشت ومن باز هم نچسبیدم و یجورایی رها.گفتم نهایتش میرم شاخ غول که نیست(:
چند ماهی گذشت تا اینکه یکی از دوستانم که خیلی هم کم همو میشناختیم و کلا دوبار همدیگرو دیده بودیم گفت:
” تو بهت میاد که معاف میشی” و واکنش من!!!!!
همونجا تو دل خودم گفتم این یک نشونست و بدون اینکه قبلش حرف خاصی زده بشه دوستم اینو گفت(:
باز من رها بودم
بلاخره روزی رسید که پدرم به طور کاملا باور نکردنی به رحمت خدا رفت (در این متن راجبش صحبتی نمی کنم)
همون لحظه ای که پدرم از دنیا رفت ناگهان متوجه اجابت شدن خواستم شدم.شاید برای دوستان این صحبت من عجیب باشه و مورد پسندشون نباشه اما واقعیت رو میگم چیزی که احساس کردم رو میگم. واقعیت این هست که اون لحظه با اینکه نزدیکترین فرد به زندگیم از دنیا رفت و من خیلییی دوسش داشتم، اما من سپاسگذار خداوند بودم و آرامش عجیبی داشتم.نه بخاطر معاف شدنم بلکه به این خاطر که به خودم مدام میگفتم که خداوند از جایی که فکرش رو نمیکنی و به عقلت نمیرسه میتونه خواسته تو رو اجابت کنه و بزرگترین درسش برام همین بود.
در واقع من به یک تضاد بسیار بزرگی برخوردم اما به لطف الله من تونستم خودم رو نگه دارم و روزها سپاسگذار خداوند باشم و اعتبار آرامشم در اون لحظات سخت رو فقط به خداوند میدم خدایاا شکرت که هوامو داشتی و منو نگه داشتی.
با این تضاد نه تنها خواسته من اجابت شد بلکه درهایی از نعمت هم به زندگیم باز شد و چه نعمت هایی و چه دست هایی وارد زندگیم شدن که من فقط تماشا میکردم که خداوند کارها رو پیش میبرد.
دوست داشتم این تجربه رو به اشتراک بزارم.
سلام
من هم پارسال مامانم رو از دست دادم، خییلی سخت بود خیییلی من به شدت به مامانم وابسته بودم، خیلی یهویی از پیشمون رفت، من به خیلی چیزا رسیدم ولی همش ناراحت بودم که از این طریق خواسته هامو بدست اوردم ولی بعد به خودم گفتم من که تعیین نکردم از چه طریقی، منکه راهشو نگفتم، این خواست خدا بوده، و به ارامش بیشتری رسیدم، برام جالب بود که شما هم مثل من از این طریق ناخوشایند به خواسته تون رسیدید، امیدوارم همیشه شاد و پرارامش باشید.