این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://www.tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2021/04/6.jpg8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2025-10-29 08:02:222025-10-30 07:14:00تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۶
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
من مدتی روی محصول احساس لیاقت خیلی خوب کار کردم. اولش دور و برم خیلی خالی شد تقریبا همه دوستام کنار رفتن.
راستش چون از شما یادگرفته بودم که این تنها شدن نشونه این که من رو خودم دارم خوب کار می کنم با تلاش بیشتر تمرینات انجام دادم.
و آدم های خیلی خوبی وارد زندگیم شدن و اینجا بود که من متوجه شدم تغییراتم بنیادی بوده .
چون سطح آدم هایی که وارد زندگیم شدن تغییر کرده بود ، آدم های موفق تر و سالم تر و روابط مون سالم تر (منظورم به دور از وابستگی و…) و احساس کردم توی روابط ام چه خصوصی چه اجتماعی ، فرکانس خودم تغییر کرده.
به طور مثال قبلا اگه با یه آدمی آشنا می شدم که به لحاظ مالی و جایگاه اجتماعی شرایط شون خیلی از من بهتر بود، خیلی ذوق می کردم و سعی می کردم به همه اطرافیان و خانواده ام بگم. یه پزی بیام .
اما جالب اینکه الان اصلا این طوری نیستم و اصلا به وجد نمی یام .
مثلاا چند وقت پیش با دختر خواهرم بیرون بودم که یکی از دوستام دیدم. که به لحاظ وضعیت مال اجتماعی با من متفاوت و دختر خواهرم کلی ذوق کرد که دید اون فرد باهام دوست.
و بهم گفت رها هر کسی جای تو بود کلی پز این دوست شو میداد .جالب که تو برخورد با دوست انگار تو جایگاه اجتماعی بالاتری داری چون دوست خیلی بهت احترام می زاشت.
و تو این موارد که من به خودم می گم خدایا شکرت با استاد عباسمنش، منو آشنا کردی و به خودم می گم آفرین دختر ، راهت درسته ادامه بده.
و با تمرکز و قدرت بیشتری ادامه می دم.
تو روابط خیلی تحت تاثیر حرفای دیگران بودم و به شدت تایید طلب بودم اما الان اصلا این طور نیستم.
خیلی زندگی ام و روابطم خوب شده .
قبلا وقتی کسی ازم ایرار می گرفتم ، سعی می کردم از خودم دفاع کنم و توضیح بدم که این طور نیست.
اما الان واقعا از درون آرامش دارم و با سکوت و لبخند رد می شم . نه اینکه ادا در بیارم و از درون رنج ببرم.
واقعا از درون برام مهم نیست .
چون با دوره احساس لیاقت واقعا شخصیتم تغییر کرده . خیلی خودم دوست دارم و آرامش عمیقی دارم.
این نکته خیلی مهم تو موقعیت های مشابه قبلی اگه واکنش هامون درست شده یعتی واکنش قبلی نداریم، پس ما رشد کردیم .
همین تو قانون سلامتی هم من تجربه کردم .
تو شروع دوره همه سعی می کردن بهم بگن مث قبل غذا بخورم اما من چون از درون آرامش دارم و به شیوه قانون سلامتی غذا می خورم .
و جالب آدم های اطرافم همون هایی که قبلن با من مخالفت داشتن. الان خیلی به شیوه من احترام می زارن .
مثلا یکی از بستگان نزدیک مون به رحمت خدا رفته بود.
برام جالب بود که قبل ناهار آشپز از من پرسید برات چی درست کنم ، اخه می دونم سبک غذا خوردن خودت داری ، اینجا من با اینکه از غم از دست دادن عزیزم ناراحت بودم اما تو دلم گفتم من چقدر تغییر کردم که حتی توی این موقعیت می تونم قانون سلامتی اجرا کنم .
واقعا استاد شما درست میگین .این ما هستیم که با تعهد مون به تمرینات باعث میشیم ، جهان و جهانیان به خدمت ما در بیان.
سلام به استاد جان عزیزم و عزیزدل هممون مریم بانوی مهربان
سلام به دوستان عزیزم در این پروژه الهی
بینهایت خداوند را سپاسگزارم که تونستم تا گام 6 هر روز تمرینات هر گام رو انحام بدم مرور کنم و کامنت بزارم و امیدوارم همینجوری با همین فرمون برم جلو و اون تیک اتمام پروژه رو همراه با اتمام دوره بزنم
چون یکی از اهدافم برای تغییر همین مسئله کامنت گذاشتنه
چرا چون من واقعا توی کامنت گذاشتن تنبل بودم ولی اینبار با خودم عهد بستم که هر طور شده حتی در حد چند خط بنویسم چون هم رد پا ازم میمونه
وهم این عادت بد رو کنار میزارم
چون خود همین کامنت گذاشتن یه تمرین بسیار قوی برای بمباران کردن ذهن با باور های مثبت و تمرین خودشناسیه
سوال تمرین:
کدام رفتار یا واکنش در من هنوز شبیه گذشته است که باعث میشود همان افراد یا شرایط را دوباره جذب کنم؟
جواب:
عصبانیت و زودرنج بودن و واکنش گرا بودنم
میتونم بگم اصلی ترین عاملی که توی زندگی من باعث ازبین رقتن روابط و یا تخریب روابط شده تا به امروز این عادت بد زود از کوره در رفتنمه
که میتونم بگم پاشنه آشیل من توی روابطه
مخصوصا رابطه عاطفی و خانوادگی
با کوچکترین انتقاد ویا ناهماهنگی بهم میریزن و واکنش شدید عصبی نشون میدم
و انقدری این حصلت بد باعث شده تو رابطه ضربه بخورم که اصلا یجورایی اعتماد بنفسمو تا حدودی در مورد حس زنانگیم از دست داده بودم و تا اینکه از چند ماه پیش سعی کردم آرومتر باشم و برای هرچیطی سریع واکنش ندم
هنوزم یه جاهایی از دستم در میره و بازم به همون روش گذشته عمل میکنم ولی خداروشکر زود به خودم میام و درستش میکنم و اینم میزارم رو حساب اینکه همه ما انسانیم و خداوند خودش میگه درکتابش که انسان خطا کار و فراموشکاره
این ویژگی نامناسب درمن همواره باعث میشد از یه جنس دعوا ها یه جنس جنجال و سوتفاهم ها بوجود بیاد و همچنین از یه جنس دلخوری ها که باعث میشدن در آخر اونقدری پشیمون بشم که در آخر فقط خودمو سرزنش میکنم
و از طرفی یه خصوصیت منفی دیگه که باعث بدتر شدن اوضاع میشه بحث غرور بیجاییه که باعث میشه هرگز نخوام و نتونم از کسی معذرت خواهی بکنم بخاطر رفتار تند و پرخاشگرانم
ولی خب الحمدلله دارم شدیدا به این نقطه ضعف رفتاریم با باورهای مناسب و مدیتیشن های صبحگاهی حمله میکنم و تاحدودی نتیجه مثبت بوده و این خودش خیلی خیلی نتیجه بزرگیه برای منی که همیشه دنبال بهونه برای دلخوری و پرخاش بودم
امیدوارم بتونم در آخر دوره ریشه این علف هرز رو در وجودم تا جایی بخشکونم که بتونم با هر بار انحراف و جوانه زدن دوباره این علف هرز سریعا تشخیص بدمش و بچینمش و نزارم رشد کنه
دوستون دارم استاد بینهایت حتی فکرشم نمیکنید که چقدر برای دیدنتون مشتاقم و لحظه شماری میکنم
امیدوارم خداوند من رو هدایت کنه به سمت و سویی که در اون مسیر دیدار شما نصیبم بشه
■ اگر در روابط یا شرایط زندگی ات احساسی از تکرار رنج یا بی عدالتی داری ، کمی درونت را مرور کن :
کدام رفتار یا واکنش در من هنوز شبیه گذشته است که باعث می شود همان افراد یا شرایط را دوباره جذب کنم ؟
■ چه زمانی متوجه شدی که واقعا تغییر کردی ؟
چند مورد یادم اومد که می نویسم .
اولین مورد : مادرم :
من و ایشون اصلااا در یک مدار نیستیم و همیییشه خدا با هم سر ناسازگاری داشتیم .
البته که من به عنوان یک فرزند تا جایی که برام امکان داشته حرمت ایشون رو حفظ می کردم ولی یه وقتایی واقعا منفجر میشدم و از این که مامانم مدام پا رو دمم میزاشت صدامو به شدت بلند می کردم .
همیشه از این که ایشون همیشه از برادرهام دفاع میکرد و ته داستان منو مقصر جلوه می داد من آتیش میگرفتم ، نه فقط در این مورد بلکه در هزاران مورد دیگه . حتی الان که من و برادرام به مردان و زنان بالغ و بزرگی تبدیل شدیم هم همین جوریه .
این مسئله باعث می شد کینه عجیبی از مادرم در تمام سالهای عمرم داشته باشم و فاصله عمیقی بین ما بود .
تا وقتی که با استاد عزیز و فایلهاشون آشنا شدم .
یکی از تغییراتی که برای من خیلی سخت بود این بود که سعی کنم مادرم رو درک کنم و
مدام با خودم تکرار کنم ایشون فکر میکنه این رفتار درست ترین کاریه که میتونه در حق من انجام بده .
احتمالا در ذهن ایشون اینطوره که اگه با من این مدلی باشه من بیشتر فکر می کنم و زودتر بالغ میشم و بیشتر حواسمو جمع می کنم .
شاید این رفتاریه که از اطرافیانش یاد گرفته بوده و خودشم اصلا واقف به اعمالش نیست .
و همش از خدا یاری و هدایت میخواستم تا بتونم خودمو کنترل کنم و توجهمو از روی رفتارهای نامناسب ایشون بردارم و سعی کنم همش نکات مثبت ایشون رو تو ذهنم مرور کنم
تا از این مدار یواش یواش بیام بیرون .
البته که خدارو شکر تمرکز من بر نکات مثبت ایشون تا حدود زیادی رفتار مادرم رو نسبت به من تغییر داد .
و خیلی جالب دیگه خیییلی کم پیش میومد که من مجبور باشم خونه مامانم برم .
تا این که چند روز پیش که من به دلایلی منزل ایشون بودم .
اتفاقی افتاده بود و مادرم رو خیییلی ناراحت کرده بود و داشت تعریفش می کرد . که یکدفعه وسط حرفش گفت : من فکر می کنم تو فلان کارو کردی ….
یک آن من گُر گرفتم دیدم نفسم به شماره افتاد اما ….
خدارو شکر دهنم بسته موند و دیدم هیییی…. دارم با خودم تکرار میکنم :
شیرین … شیرین …
احساس بد = اتفاقات بد
احساس بد = اتفاقات بد
یه نفس کشیدم در جواب مامانم آروم گفتم :
آخه مامان تو از کجاااا میدونی که این تهمت ناروارو به من میزنی ؟؟؟
چند بار دیدی من فلان کارو بکنم ؟؟
خدا بهتر میدونه . همون درستش می کنه .
اعتراف می کنم که ناراحت شدم .
ولی همش تو دلم می گفتم خدایا خودت آرومم کن خودت هدایتم کن من بااااید یاد بگیرم خشممو این جور وقتا کنترل کنم . من نباید تو احساس بد بمونم .
همون موقع انگار چیزی گفت : برو بیرون . رفتم تو حیاط نشستم رو نیمکت و به درخت یاسی که لا به لای درخت انگور باغچه پیچیده بود نگاه کردمو هی میگفتم خدایا شکرت چقدر این صحنه قشنگه . به آسمون نگاه کردم که آبی بی نظیری بود و تکه های ابر سفید که پراکنده شده بودنو انگار اون وسط بازی می کردن .
هی گفتم خدایا شکرت .
خدایا شکرت .
چند دقیقه گذشت من بیشتر به خودم اومدم و یه دفعه لبخند زدم دستامو مشت کردم و تکون میدادمو میگفتم آررره …. آررره ….
من تغییر کردم ….
من عوض شدم ….
چون : نه دادو بیداد راه انداختم
نه بعدش گریه کردم
نه خودمو مظلوم دیدم
بلکه خیلی ام احساس قدرت کردم .
چقدددر این تضاد منو خوشحال کرد .
من فهمیدم که یه مدار بالاتر رفتم و این باعث شد با لبخندو شادی صد بار با خودم بگم :
خدایاااا شکرت خدایاااا شکرت
بعدم برای این که حالم بهتر بشه . شیر آب و باز کردم و شروع کردم به آب دادن درختا و باغچه ( یکی از کارهایی که عاشقشم تازه وقتی بالای درختارو آب میدادم خودمم میرفتم زیرش تا قطرات آب مثل بارون بریزه رو سرم . در واقع هر کاری که باعث بشه تمرکز من جای دیگه ایی بره )
و حالم بهتر و بهتر شد .
چقدر خودمو تحسین کردم .
چقدر به خودم افتخار کردم .
چقدر خدارو شکر کردم .
وقتی رفتم تو خونه مامانم تا منو دید گفت : شام برنج و کباب تابه ای درس کنم ؟
شما ها کباب تابه ای دوس دارید ؟
مامان من آدمی نیست که از من بپرسه چی میخوری ؟ خودش میره یه چی درست میکنه .
آره … این نتیجه کنترل ذهنه .
انگار اصلا نه خانی اومده بود و نه خانی رفته بود .
چون اگه مثل نسخه قبلی ام رفتار کرده بودم یه دعوای درست و حسابی تو خونه راه افتاده بود و ماجراهای بعدش ……..
ولی … فرکانسها کار خودشونو کردن و ورق برگشت .
خدایاااا هزار بار شکرت .
مورد دوم رانندگی :
قبل از آشنای با استاد جان و شناخت قوانین ثابت کیهانی
یکی از حرص درآر ترین کارها برام رانندگی بود . حالا یعنی چی : اشتباه نکنیداااا… من دست فرمونم به لطف الله بی نظیییره و یکی از استعدادهای ناب خداوندیه در وجودم . ( خدایا سپاسگزارم ازت )
قبلا به دلیل مدار پایینم موقع رانندگی در اکثر موارد با رانندگانی مواجه میشدم که بی دلیل روم میکشیدن ، بی دلیل بوق میزدن یا اگه شیشه ماشینم پایین بودو من از راننده مردی سبقت میگرفتم اونم واقعا اصولی و نه ترسناک . ایشون هر جور شده میومد جلو میزدو با تمسخر فریاد میزد که :
برو پشت ماشین لباسشویی بشیییین …
زن و چه به سبققققت ….
و من خیییلی ناراحت میشدم
خون خونمو میخورد
تا چند روز اون حرف تو ذهنم میچرخید
اون روز کلا حااالم دیگه بد بود
و خلاصه در مدار نامناسب مدتها می موندم و اتفات نامناسب پشت اتفاقات نامناسب ….
اما به لطف الله و آموزه های استاد و
کار کردن هر روزه روی خودم و کمک و یاری خداوند رو طلبیدن که بتونم تا زنده ام نسخه بهتری از خودم بسازم .
خیلی وقته که دیگه بسیییار کمتر با این برخوردها موقع رانندگی مواجه میشم و
اگرم خیلی کم این اتفاق بیوفته .
نه دیگه مثل قبل حرص میخورم
نه دیگه تو دلم به اون آدم فحش میدم
نه دلم میخواد اون آدم زیر تریلی بره
نه دیگه اجازه میدم اگه یک لحظه حالم بد شد ادامه پیدا کنه .
هی با خودم میگم :
خدایا خودت هدایتم کن
هی میگم : این بنده خدا هم تا همین اندازه بلده واکنش نشون
منم یه روز بلد نبودم چجور واکنش نشون بدم
خلاصه هر جور شده تمرکزمو سریع میزارم رو یه چیز دیگه .
تحسین ماشینهای خارجی و مدل بالا ….
درختان و گلهای رنگی رنگی خیابون یا اتوبان …
سپاسگزاری از وجود دوربین که باعث نظم و قانون رانندگی میشه …
حتی خط کشی های جاده یا توبان که باعث میشه بهتر تو لاین مورد نظرم رانندگی کنم .
خلاصه یه چیزی پیدا میکنم برای تمرکز بر نکات مثبت و زیبایی ها که بتونم کنترل ذهن کنم .
و خدارو شکر شرایطم در زمان رانندگی خیییلی بهتر و راحتتر شده
و این یعنی من دارم تغییر میکنم و همچنان دارم خودمو بهبود میدم .
و به قول مریم جان شایسته این بهبودها باید هر روزه و دائمی باشه .
اینکه باید تغییرات جزء شخصیتم باشن ، تغییر باورهام باید باعث تغییر رفتارهام بشن ، اینکه اگر عمل نمیکنم اصلا باوری شکل نگرفته وگرنه نتیجه باور اقدام عملی هست
چقدر نکته ارزشمندی هست که اگر ما تو رابطه مظلوم نباشیم و سواری ندیم کسی نمیتونه از ما سوء استفاده کنه!
باید قوی ادامه بدیم و مسیر رو پیش ببریم ، من هم اغلب فکر میکردم که تغییر کردم ولی نه ، باید درونی و درونی بشه!
استاد تو دوره احساس لیاقت عالی توضیح دادن که باورها وقتی عوض میشن که ناخوداگاه توموقعیت های چالش برانگیز درست رفتار کنیم مثالی از خودم میزنم
من چند وقتیه تصمیم گرفتم تو جاده وقتی یکی بد رانندگی میکنه عصبی نشم چون همیشه وقتی یکی بد رانندگی میکنه یا یهو میگیره جلوم عصبی میشم وممکنه عصابانیتموداخل ماشین نشون بدم همیشه میگفتم من دارم رو خودم کار میکنم نباید اجازه بدم یه چیزی بره تو مخ من و تکرار میکردم این باورها رو که قوی بودن یعنی اینکه کسی تو مخ من نره، یا من جای اون نیستم حتما ناشیه یا حتما عجله داره ، برا همه پیش میاد و غیره
چند روز پیش باز یکی گرفت جلوم من دیدم ناخوداگاه عصبی شدم یعنی حواسم نبود بعد گفتم ببین عوض شدن باور اینجا نشون میده تو اون موقعیت دیدم اون داخل چیه به قول استاد ظاهر عوض شده هر چند به خودم احساس گناه ندادم گفتم طبیعیه کم کم باور ها عوض میشن اگاهانه باید ادامه بدم اینم از احساس لیاقت یاد گرفتم منترل نجواهای درونی
مثال زیاد هست ولی استاد کاملا درست میگن این معیار عالیه برا این که بدونیم چقدر باپرهامون عوض شدن یعنی تو موقعیت های چالش برانگیز به خودمون نگاه کنیم
خیلی جالبه که همین یک ساعت قبل یه اتفاقی افتاد برای من و من عصبانی شدم و نتونستم کنترل خشم کنم و همون رفتار قبلی رو تکرار کردم و بعدش اومدم این فایل رو گوش کردم و استاد گفتن اگر هنوز چیزی در بیرون تغییر نکرده به این معنیه که خودت هنوز از درون تغییر نکردی یا فکر می کنی که تغییر کردی و اگر توی شرایط چالشی قرار بگیری همون رفتارهای قبلی رو مرتکب میشی و اگر تو رو فشار بدن بازم همون الگوها بیرون میزنه.
حدود یک ساعت پیش داشتم کامنتی برای فایل قبلی همین پروژه می نوشتم و تقریبا کلی نوشته بودم و به جای خوبی رسیده بودم تا اینکه مادرم من رو صدا کرد که برم آشپزخونه کمکش کنم، اومدم بلند شم دستم خورد به لپ تاپ و سیمش کشیده شد و لپ تاپ خاموش شد و همه چی پرید چون سیوش نکرده بودم. بقدری عصبانی شدم سر این قضیه که رفتم توی آشپزخونه و کلی غر زدم که چرا من رو صدا می کنی و …. واقعا بهم ریختم و با اینکه مدت زیادی بود که می تونستم توی همچین شرایطی کنترل خشم کنم، این بار ولی منفجر شدم و دوبار ناراحت شدم، یکبار ازینکه کامنتم پاک شده بود و یکساعت تایمی که گذاشته بودم هدر رفت و بار دوم ازینکه انقدر عصبانی شدم و نتونستم توی این موقعیت خودم رو کنترل کنم.
و به این فایل و این گفته استاد هدایت شدم که رفتارهات باید نشون بده تو چقدر تغییر کردی نه حرفات….
مخصوصا اگر توی نقطه اوج عصبانیت همون رفتارهای گذشته رو داری، توی مواقعی که احساساتت غلیان می کنه
اگر فشارش بدی از توش همونی در میاد که قبلا در می اومده
موقعی که فشار داره بهمون میاد از رفتارهایی که داریم می کنیم از زیر فشار معلوم میکنه که همون آدم قبلی هستیم یا بهتر شدیم.
بایدآاگاه باشی نسبت به خودت و رفتارت
الان خدا رو شاکرم و خیلی خوشحالم که تفاوتی که نسبت به قبل در من ایجاد شده اینه که بعد از هر رفتاری که اینجوری خارج از کنترلمه، می شینم تحلیل می کنم و بهش فکر می کنم و دنبال دلیلش می گردم و به خودم میگم چجوری می تونم دفعه بعد بهتر کنترلش کنم.
اون لحظه اول، دلیل عصبانیت و ناراحتیم رو مادرم می دونستم و دلیل پرخاشگریم بود ولی بعدش که عصبانیت فروکش کرد مسئولیتش رو پذیرفتم و متوجه شدم که کسی مسئول اون اتفاق نبود غیر خودم.
مجموع چند حس مختلف بود:
حس از دست دادن و ناکامی
نیاز عمیق به دیده شدن و استقلال، حس کردم که مرزم شکست شده وقتی مادرم من رو صدا زد و من رو قطع کرد.
انتظار بهبود از خودم، وقتی اونطوری عصبانی شدم خودم رو قضاوت کردم که این رفتار نشون میده من هنوز تغییر نکردم.
در حالیکه رشد یعنی خطا و خطا منجر به آگاهی میشه و آگاهی هم به اصلاح ختم میشه.
من باید با خودم مهربون تر باشم نه اینکه خودم رو سرزنش کنم.
من در مسیر رشد هستم.
تغییر واقعی یک خط صاف نیست، موجیه. یه روز آرومی، یه روز می لغزی، یه روز دوباره بلند میشی. اون لحظه از کوره در رفتن، نشونه شکسن نیست، فرصت مشاهده خودته.
ممنونم از خدای مهربون
ممنونم از استاد عزیز و آگاهی بخش و خانم شایسته فهمیم و مهربان
من توی دوره سلامتی یه سری چیزا رو میخوردم که باهام سازگار نبود و همش به همسرم خرده میگرفتم که چرا تو میخری و از این حرفا و اصلا هم سعی نمیکردم خودم رو تغییر بدم تا اینکه تصمیم گرفتم فقط روی اصل باشم و تمام حواشی رو حذف کنم و اصلاااا هم در موردش به همسرم نگفتم و جالب اینجاست که دیشب اون آقایی که بهمون شیر گوسفند میداد تماس گرفت همسرم بهش گفت فعلا لازم نداریم با اینکه قبلا هر بار زنگ میزد همسرم بلافاصله میرفت میگرفت ولی چون من رفتارم رو تغییر دادم جهان همراه شد باهام
گفتار ما اصلاااا مهم نیست رفتار ما نشاندهنده تغییره
مهمه که اصلا سعی به تغییر شرایط نداشته باشیم فقط رفتار خودمون رو تغییر بدیم بدون اینکه جار بزنیم
من فکرمیکنم فکرکردن به افراد ناخواسته و گاهی صحبت درموردشون باعث میشه من همچنان همان افرادمشابه وهمان رفتارهای مشابه روجذب کنم .البته اون افرادی که بشدت و خیلی غیرقابل تحمل بودن خداروصدهزارمرتبه شکر کلا حذف شدن و اصلا بمن دسترسی ندارن منواونا مثل جن وبسم الله میمونیم . و من تابحال احساس لیاقتم وعزت نفسم رونتونستم از سطح متوسط بالا به سطح عالی برسونم اگربرسونم باتمرین آینه وقربون صدقه رفتن خودم و ورزش ورژیم مداوم ایشالله افراد خیلی سطح عالی به زندگیم جذب میکنم وبایدبتونم عادت کنم به افراد ناخواسته فکرنکنم وحرفشونو نزنم . که براحتی حذف بشن
3تا تمرین برای خروج این افرادانجام ندادم تا حالا
تمرین آینه
تمرین رسیدن احساس لیاقتم از سطح متوسط بالا به سطح عالی
وتمرین فکرنکردن وحرف نزدن درباره ادمای ناخواسته درسطح عالی
البته تلاش میکنم فکرنکنم وحرفشونو نزنم وموفق عمل کردم ولی به سطح عالی نرسیدم که ریشه کن بشن ومشابهشون هم سر راه منو ویانا نیان .
بقیه شخصیتم عالی عمل کردم مطمئنم، آرومم صداقت دارم، خیلی کم عصبانی میشم جیغ میزنم ،روراست هستم، دل پاکی دارم ،رمانتیکم، تلاش میکنم برای پیشرفت، ورزشکارم، اعتمادبه نفس وعزت نفس واحساس لیاقتم سطح متوسط بالاهست ،مهربانم ، وفادارم ، خدارو والهاماتش نقشه راه من هست ،هروز رفتار عالی آدمهای حسابی روباخودم به وضوح میبینم ، رفتارشوهرمم عجیب خوب شده ،دیشب گوشیشو ویانا انداخته بود زیرتخت به بهانه پیداکردن گوشی نصفه شبی کل خونه رو 3ساعته خونه تکونی کرد وجارو کشید وبه من و ویانا گفت شما برید بخوابید من خونه تکونی کنم تاگوشی پیدابشه.خدابمن گفت گوشیش افتاده زیرتخت ، گفتم گوشیت زیرتخت هست گفت دیدم نبود .گفتم برو دوباره ببین گفت باشه .اول کل خونه روساعت 3نصفه شب خونه تکونی کرده بعد رفته دوباره زیرتخت نگاه میکنه وگوشیشو پیداکرده زیرتخت :))
فعلا تومداراین هستم که همه میان خونه روتمیزمیکنن بدون اینکه بگم .
قبلا یک همسایه طبقه پایین داشتم گفتم خدایا من به اینا دیگه فکرنمیکنم وحرفشونو نمیزنم توروخدا برن ازاینجا رفتن 7سال یک خانواده اومدن بدترازاونا بعدش گفتم خدایا توروخدا اینابرن یک زن وشوهربیان یک هفته ای اونا رفتن ویک زن وشوهر اومدن که کلا خونه نیستن وواحدخالیه خداروشکر .
ثروت و ورودادمهای حسابی به زندگیم و شوهرخوب شده بزرگترین چالش زندگیم .
ایناروبتونم تا عید حلش کنم یک گوسفند برای عاشورا قربانی میکنم بخدا
اینقدر حرص میخورم ازادمهای دورم که خدافقط میدونه .
بخداهرجورباشه تمام شخصبتم رو از سطح متوسط بالا به سطح عالی میرسونم که فقط این چالشهام حل بشه یک نفس راحت بکشم خدا بندگان خوبشوبزاره سر راهم .
کدام رفتار یا واکنش در من هنوز شبیه گذشته است که باعث میشود همان افراد یا شرایط را دوباره جذب کنم؟
در پاسخ به این سوال من فکر می کنم علت اینکه هنوز مسائل گذشته کم و بیش وجود دارند ،اینه که من هنوز واکنش گرا هستم به حرفها و اعمال اطرافیانم و
هنوز نتونستم ذهنم رو به اندازه ای کنترل کنم که دیگه مسائل سابق و حرفها و تضاد ها برام مهم نباشه ،البته اینم بگم که خیلی بهتر شدم اگر قبلا خیلی بهم می ریختم و چند روز ذهنم همش درگیرش بود الان فقط کمی ناراحت میشم و سعی می کنم خودم رو آروم کنم و میتونم تا حد زیادی با یاد خدا و عبارت تاکیدی های بی نظیر دوره دوازده قدم و توجه کردن به نکات مثبت قضیه و سپاسگزاری و تمرین ستاره قطبی زهرشو بگیرم ولی بازم حدودا ی روزی کمی تو خودم هستم و شاد نیستم
و هنوز نتونستم در تضادهای زندگیم اون طور که باید توحید رو اجرا کنم و رها باشم و خودم رو به جریان هدایت الله بسپارم
استاد ی سوالی چند وقته که ذهنم رو درگیر کرده ،اونم این سواله که من طبق آموزشهایی که از شما دیدم این رو فهمیدم که تا من تغییر نکنم جهان بیرون و آدمهای اطرافم عوض نمیشن و وقتی که ی چند روزی از تمریناتم فاصله می گیرم ،به وضوح رفتار اطرافیانم تغییر می کنه و کلا شرایطم عوض میشه چه روابط چه مالی و حتی سلامتی، من هر چی بیشتر روی خوبی های زندگیم متمرکز میشم و روی خودمکار می کنم به طور معجزه آسایی رفتار اطرافیانم با من تغییر می کنه و
کلا شرایط به اندازه ای که من روی خودم کار کردم بهتر و بهتر میشه
و اینکه کی موقعیه که من باید رها کنم ،خودم رو به جریان هدایت الله بسپارم و ایمانم رو نشون بدم یا بگم هنوز به اندازه کافی روی خودم کار نکردم و مشکل از منه و باید بیشتر روی خودم کار کنم رو نمیدونم
و طبق نوشته های خودتون در این فایل میخوام عمل کنم ولی در فایل دیگه ای گفتین ی خانمی که داشت در رابطه اذیت میشد و آخرشم این خانم از رابطه بیرون نیومد و اون آقا ترکش کرد و این قسمتی که کی باید رها کنی رو من مشکل دارم
*وقتی فرد از درون تغییر میکند، دیگر نیازی به اجبار، توضیح یا قطع رابطه با دیگری ندارد. جهان خودش هماهنگیها را انجام میدهد:
یا آن فرد دیگر نیز تغییر کرده و هماهنگ میشود، یا اگر هماهنگ نباشد، بهصورت طبیعی از زندگیات کنار
می رود*
استاد عزیزم ممنون میشم راجع به این مرز که من
هنوز به اندازه کافی روی خودم کار نکردم و باید بیشتر
روی خودم کار کنم تا جهان خودش هماهنگی ها رو
انجام بده و اینکه من کی باید ایمانم رو نشون بدم و
اون رابطه یا مثلا اون شغل یا هر چیز دیگه ای رو
ترک کنم ،توضیح بدین
و زمانی که مخصوصا در مورد روابط ، مطمئن هستیم که اون فردی که باهاش در رابطه هستیم به هیچ عنوان حاضر به ترک رابطه نیست و اگر اون رابطه باید تموم بشه ،اون کسی که باید تمومش کنه قطعا خود من هستم و منتظر موندن برای اینکه اون فرد از رابطه بره بیرون تقریبا غیر ممکنه ،چطور باید به این نتیجه برسیم که کی زمان حرکت و رها کردنه
خدا رو شکر می کنم بابت آشناییم با پیامبر زمانم و این سایت توحیدی و در نهایت شناخت خدا و توحید
استاد عزیزم نمیدونم از کجا باید شروع کنم به گفتن…من 4،5ماه پیش بود که با خوردن به یک تضاد تو رابطه ی عاطفیم هدایت شدم که روی دوره ی عشق و مودت کار کنم…و تمام تمرکزم رو گذاشتم روی این دوره و تمام دوره هارو از گوشیم پاک کردم…میتونم بگم برای اولین بار در عمرم معنی تغییر رو درست درک میکردم…چون من سالهای سال بود که داشتم رو خودم کار میکردم ولی کوچکترین تغییری توی رابطه ام نمیدیدم و اگر بود که خیلی سطحی و مقطعی بود که مقایسه با اون تلاشی که من به زعم خودم میکردم هیچ بود…هرجلسه از عشق.و مودت رو که کار میکردم باگهای زیادی رو تو ذهنم پیدا میکردم و سعی میکردم با منطق و گفتو گوهای ذهنی مثبت اونارو تغییرشون بدم…تقریبا 4ماه گذشت از کار کردن من روی دوره و من تازه به جلسه 8 رسیده بودم و تمام جلسات رو خیلی عمقی کار میکردم…خیلی از مسائل و مشکلاتم توی این دوره حل شد اما مشکلات رابطه ی عاطفیم نه…البته تغییرات خیلی نرم و اروم داشت اتفاق می افتاد ولی من متوجهش نمیشدم…و من کاملا پرونده ی عاطفیم رو تو ذهنم بسته بودم و میگفتم این رابطه درست بشو نیست و فقط طلاق …و تصورم این بود که خب من خیلی تغییر کردم ولی این شخص هیچ تغییر نکرده…و تنها سوالی که ذهنمو درگیر کرده بود همین مسئله دوستمون بود که من نمیدونستم آیا باید خودم اقدام کنم برای طلاق یا منتظر باشم ایشون پیشنهاد بده…و اصلا نمیتونستم درک کنم اینو که استاد میگه وقتی شما رو خودتون کار کنید یا اون شخص تغییر میکنه یا خودش میزاره میره…چون من میدیدم که این شخص اصلا تغییر نکرده و یه جورایی غیر ممکن به نظر میرسید که اون شخص خودش بزاره بره یا درخواست طلاق بده چون از نظر ایشون همه چی اوکی بود…تا اینکه گذشت و گذشت و من متوجه یه سری گفتوگوهای ذهنی منفی ،یه سری نگرانی ها یه سریرفتارهای اشتباه و یه سری الگوهای کاملا تکراری تو وجود خودم شدم…که با وجودی که اینهمه روی دوره ی عشق و مودت کار میکردم این موضوعات که سالهای ساله یه ریتم تکراری تو ذهن من داشت تغییر نکرده بود…تو دوره ی عشق و مودت مفصل در مورد تمام مسائلی که داشتم گفتم اینجا فقط به چند نمونه اشاره میکنم تا به نتیجه برسم…من سالهای سال بود که از بی مسئولیتی همسرم و سرکار نرفتنش رنج میبردم وبه زعم خودم خیلی تلاش کردم که چیزی رو درونم تغییر بدم اما همسرم هیچ تغییری نکرد…من شبانه روزی ذهنم درگیر همسرم بود که نکنه الان که تازه رفته سرکار دوباره به یه بهانه ای بیاد بیرون و دیگه نره…تا همسرم میگفت سرکار با فلانی بحثم شد نگرانی کل وجودمو میگرفت که نکنه الان بیاد بیرون…من سالهای سال به همسرم باج میدادم که فقط سر کار بمونه و بیرون نیاد…اصلا اون درامدش برام مهم نبود فقط میخواستم که پابند کار باشه و از این بابت چقدر بهش باج میدادم چقدر هرچی میگفت که باب میلم نبود انجام میدادم تا یه وقت نگه من دیگه سر کار نمیرم…از وقتی اینو درک کردم به منعای واقعی شروع کردم به تغییر دیگه باج نمیدادم…دیگه وقتی صحبت از مشکلات کاریش میکرد نگران نمیشدم شروع نمیکردم به راه حل دادن که این کارو کن فلان کارو کن…دیگه برای سر کار موندنش خودمو به آب و آتیش نمیزدم مثل گذشته،کاملا رهای رها…خیلی اتفاقت افتاد فقط خلاصه بگم آدمی که شبانه روزی از کارش مینالید و هرروز با گفتن این جمله که این کار فایده نداره تن و بدن منو میلرزوند ،آدمی که من هرروز صبح زود باید بیدار میشدم صبحونشو حاضر میکردم کلی صداش میکردم و استرس میکشیدم که مبادا کارش دیر شه و اون عین خیالش نبود الان تو فکر اینه که در کنار کارش یه کار پاره وقت دیگه پیدا کنه که درامدش بره بالا…کسی که هیچ برنامه ای برای زندگی نداشت چه برسه مسافرت الان دغدغه اش اینه که بیشتر کار کنه تا قبل از عید یه مسافرت خیلی خوب بریم …همش تو فکر اینه بیشتر کار کنه تا بتونیم خریدای مفصل انجام بدیم…دیگه کوچکترین حرفی از خستگی که نمیزنه هیچ…ادمی که 9ساله تو زندگی مشترکمون روزی نبوده که نگه خستم ،روزی نبوده که نگه از پادرد شب خوابم نبرده ازبس سرکار وایستادم…روزی نبوده که نناله از کارش…امروز صبح بهم گفت من دیشب کلا نخوابیدم…من پیش خودم گفتم حتما دوباره پادرد داشته که نخوابیده…ازش پرسیدم که پات درد میکرد که نخوابیدی؟گفت نه اینقدر انرژیم زیاد شده که نتونستم بخوابم ،گفت 5صبح بیدار شده رفته دوچرخه سواری…و بعدش به نونوای محلمون کمک کرده بود…و من اصلا متوجه رفتنش نشده بودم…ادمی که 11صبح به زور از خواب بیدار میشد و همیشه خسته و بیحال بود و از همون کلام اول شروع میکرد به غر زدن که خستم و حال ندارم حالا اینقدر انرژی داره که از انرژی زیاد شب خوابش نمیبره…و میگه بعد از سالها اولین باره که سرکار اصلا احساس خستگی نمیکنم…و اینم بگم من سالها دوست داشتم که همسرم اندام توپر و ورزشکاری ای داشته باشه اما هرگز این اتفاق نیفتاد و الان من دوهفته اس که قانون سلامتی رو شروع کردم و همسرم یه تغییراتی رو تو تغذیه اش انجام داده و اندامش و ظاهرش شده همونی که من میخوام…تازه دارم میفهمم وقتی میگن برای رسیدن به یک چیز اول خودت باید تبدیل به اون چیز بشی یعنی چی…من سالهای ساله که دوست داشتم ظاهر همسرم تغییر کنه اما کوچکتری تغییر تو ظاهر خودم و جسمم ندادم…وحالا که قانون سلامتی رو شروع کردم این اتفاق داره میفته…
و خلاصه اینکه که این روزها خیلی بیشتر به ویژگی های مثبت همسرم توجه میکنم و دوستش دارم…و دارم مدام به خودم یاد آوری میکنم که مواظب باشم وابسته نشم…یادآوری میکنم اونیکه بیشتر از هرکسی باید دوستش داشته باشم خودمم و فکر نکنم حالا که همسرم خیلی نزدیک شده به شخص ایده ال من پس بیام بچسبم بهش…هرلحظه به خودم میگم تنها شخصی که تا ابد تو زندگی من موندنش حتمی و قطعیه منم و خدای من…این آدم ممکنه بمونه ممکنه هم بره…پس شخص مهم تو زنندگی خودم فقط منم …و در عین حال که حواسم هست توجهم فقط روی زیبایی ها و ویژگی های مثبت شخص مقابلم هست حواسمم باشه که بهش وابسته نشم…
خداوند رو بینهایت سپاسگذارم که به وعده اش وفا میکنه و و زندگی هیچ قومی و گروهی رو تغییر نمیده مگر اینکه اونها خودشون رو تغییر بدن…
سلام استاد وقت تون سبز
من مدتی روی محصول احساس لیاقت خیلی خوب کار کردم. اولش دور و برم خیلی خالی شد تقریبا همه دوستام کنار رفتن.
راستش چون از شما یادگرفته بودم که این تنها شدن نشونه این که من رو خودم دارم خوب کار می کنم با تلاش بیشتر تمرینات انجام دادم.
و آدم های خیلی خوبی وارد زندگیم شدن و اینجا بود که من متوجه شدم تغییراتم بنیادی بوده .
چون سطح آدم هایی که وارد زندگیم شدن تغییر کرده بود ، آدم های موفق تر و سالم تر و روابط مون سالم تر (منظورم به دور از وابستگی و…) و احساس کردم توی روابط ام چه خصوصی چه اجتماعی ، فرکانس خودم تغییر کرده.
به طور مثال قبلا اگه با یه آدمی آشنا می شدم که به لحاظ مالی و جایگاه اجتماعی شرایط شون خیلی از من بهتر بود، خیلی ذوق می کردم و سعی می کردم به همه اطرافیان و خانواده ام بگم. یه پزی بیام .
اما جالب اینکه الان اصلا این طوری نیستم و اصلا به وجد نمی یام .
مثلاا چند وقت پیش با دختر خواهرم بیرون بودم که یکی از دوستام دیدم. که به لحاظ وضعیت مال اجتماعی با من متفاوت و دختر خواهرم کلی ذوق کرد که دید اون فرد باهام دوست.
و بهم گفت رها هر کسی جای تو بود کلی پز این دوست شو میداد .جالب که تو برخورد با دوست انگار تو جایگاه اجتماعی بالاتری داری چون دوست خیلی بهت احترام می زاشت.
و تو این موارد که من به خودم می گم خدایا شکرت با استاد عباسمنش، منو آشنا کردی و به خودم می گم آفرین دختر ، راهت درسته ادامه بده.
و با تمرکز و قدرت بیشتری ادامه می دم.
تو روابط خیلی تحت تاثیر حرفای دیگران بودم و به شدت تایید طلب بودم اما الان اصلا این طور نیستم.
خیلی زندگی ام و روابطم خوب شده .
قبلا وقتی کسی ازم ایرار می گرفتم ، سعی می کردم از خودم دفاع کنم و توضیح بدم که این طور نیست.
اما الان واقعا از درون آرامش دارم و با سکوت و لبخند رد می شم . نه اینکه ادا در بیارم و از درون رنج ببرم.
واقعا از درون برام مهم نیست .
چون با دوره احساس لیاقت واقعا شخصیتم تغییر کرده . خیلی خودم دوست دارم و آرامش عمیقی دارم.
این نکته خیلی مهم تو موقعیت های مشابه قبلی اگه واکنش هامون درست شده یعتی واکنش قبلی نداریم، پس ما رشد کردیم .
همین تو قانون سلامتی هم من تجربه کردم .
تو شروع دوره همه سعی می کردن بهم بگن مث قبل غذا بخورم اما من چون از درون آرامش دارم و به شیوه قانون سلامتی غذا می خورم .
و جالب آدم های اطرافم همون هایی که قبلن با من مخالفت داشتن. الان خیلی به شیوه من احترام می زارن .
مثلا یکی از بستگان نزدیک مون به رحمت خدا رفته بود.
برام جالب بود که قبل ناهار آشپز از من پرسید برات چی درست کنم ، اخه می دونم سبک غذا خوردن خودت داری ، اینجا من با اینکه از غم از دست دادن عزیزم ناراحت بودم اما تو دلم گفتم من چقدر تغییر کردم که حتی توی این موقعیت می تونم قانون سلامتی اجرا کنم .
واقعا استاد شما درست میگین .این ما هستیم که با تعهد مون به تمرینات باعث میشیم ، جهان و جهانیان به خدمت ما در بیان.
خیلی دوست تون دارم و سپاسگزار تون هستم.
به نام الله یکتا
پروردگارا هرآنچه که دارم از آن توست
سلام به استاد جان عزیزم و عزیزدل هممون مریم بانوی مهربان
سلام به دوستان عزیزم در این پروژه الهی
بینهایت خداوند را سپاسگزارم که تونستم تا گام 6 هر روز تمرینات هر گام رو انحام بدم مرور کنم و کامنت بزارم و امیدوارم همینجوری با همین فرمون برم جلو و اون تیک اتمام پروژه رو همراه با اتمام دوره بزنم
چون یکی از اهدافم برای تغییر همین مسئله کامنت گذاشتنه
چرا چون من واقعا توی کامنت گذاشتن تنبل بودم ولی اینبار با خودم عهد بستم که هر طور شده حتی در حد چند خط بنویسم چون هم رد پا ازم میمونه
وهم این عادت بد رو کنار میزارم
چون خود همین کامنت گذاشتن یه تمرین بسیار قوی برای بمباران کردن ذهن با باور های مثبت و تمرین خودشناسیه
سوال تمرین:
کدام رفتار یا واکنش در من هنوز شبیه گذشته است که باعث میشود همان افراد یا شرایط را دوباره جذب کنم؟
جواب:
عصبانیت و زودرنج بودن و واکنش گرا بودنم
میتونم بگم اصلی ترین عاملی که توی زندگی من باعث ازبین رقتن روابط و یا تخریب روابط شده تا به امروز این عادت بد زود از کوره در رفتنمه
که میتونم بگم پاشنه آشیل من توی روابطه
مخصوصا رابطه عاطفی و خانوادگی
با کوچکترین انتقاد ویا ناهماهنگی بهم میریزن و واکنش شدید عصبی نشون میدم
و انقدری این حصلت بد باعث شده تو رابطه ضربه بخورم که اصلا یجورایی اعتماد بنفسمو تا حدودی در مورد حس زنانگیم از دست داده بودم و تا اینکه از چند ماه پیش سعی کردم آرومتر باشم و برای هرچیطی سریع واکنش ندم
هنوزم یه جاهایی از دستم در میره و بازم به همون روش گذشته عمل میکنم ولی خداروشکر زود به خودم میام و درستش میکنم و اینم میزارم رو حساب اینکه همه ما انسانیم و خداوند خودش میگه درکتابش که انسان خطا کار و فراموشکاره
این ویژگی نامناسب درمن همواره باعث میشد از یه جنس دعوا ها یه جنس جنجال و سوتفاهم ها بوجود بیاد و همچنین از یه جنس دلخوری ها که باعث میشدن در آخر اونقدری پشیمون بشم که در آخر فقط خودمو سرزنش میکنم
و از طرفی یه خصوصیت منفی دیگه که باعث بدتر شدن اوضاع میشه بحث غرور بیجاییه که باعث میشه هرگز نخوام و نتونم از کسی معذرت خواهی بکنم بخاطر رفتار تند و پرخاشگرانم
ولی خب الحمدلله دارم شدیدا به این نقطه ضعف رفتاریم با باورهای مناسب و مدیتیشن های صبحگاهی حمله میکنم و تاحدودی نتیجه مثبت بوده و این خودش خیلی خیلی نتیجه بزرگیه برای منی که همیشه دنبال بهونه برای دلخوری و پرخاش بودم
امیدوارم بتونم در آخر دوره ریشه این علف هرز رو در وجودم تا جایی بخشکونم که بتونم با هر بار انحراف و جوانه زدن دوباره این علف هرز سریعا تشخیص بدمش و بچینمش و نزارم رشد کنه
دوستون دارم استاد بینهایت حتی فکرشم نمیکنید که چقدر برای دیدنتون مشتاقم و لحظه شماری میکنم
امیدوارم خداوند من رو هدایت کنه به سمت و سویی که در اون مسیر دیدار شما نصیبم بشه
مریم جونم گونه های پر مهرتو میبوسم مهربان بانو
دوستان ارزشمندم در پناه حق باشید️🫶
به نام خداوند بخشنده مهربان
سلام بر استاد عزیزم
سلام بر خانواده عزیزم
پروژه تغییر : قسمت 6
■ اگر در روابط یا شرایط زندگی ات احساسی از تکرار رنج یا بی عدالتی داری ، کمی درونت را مرور کن :
کدام رفتار یا واکنش در من هنوز شبیه گذشته است که باعث می شود همان افراد یا شرایط را دوباره جذب کنم ؟
■ چه زمانی متوجه شدی که واقعا تغییر کردی ؟
چند مورد یادم اومد که می نویسم .
اولین مورد : مادرم :
من و ایشون اصلااا در یک مدار نیستیم و همیییشه خدا با هم سر ناسازگاری داشتیم .
البته که من به عنوان یک فرزند تا جایی که برام امکان داشته حرمت ایشون رو حفظ می کردم ولی یه وقتایی واقعا منفجر میشدم و از این که مامانم مدام پا رو دمم میزاشت صدامو به شدت بلند می کردم .
همیشه از این که ایشون همیشه از برادرهام دفاع میکرد و ته داستان منو مقصر جلوه می داد من آتیش میگرفتم ، نه فقط در این مورد بلکه در هزاران مورد دیگه . حتی الان که من و برادرام به مردان و زنان بالغ و بزرگی تبدیل شدیم هم همین جوریه .
این مسئله باعث می شد کینه عجیبی از مادرم در تمام سالهای عمرم داشته باشم و فاصله عمیقی بین ما بود .
تا وقتی که با استاد عزیز و فایلهاشون آشنا شدم .
یکی از تغییراتی که برای من خیلی سخت بود این بود که سعی کنم مادرم رو درک کنم و
مدام با خودم تکرار کنم ایشون فکر میکنه این رفتار درست ترین کاریه که میتونه در حق من انجام بده .
احتمالا در ذهن ایشون اینطوره که اگه با من این مدلی باشه من بیشتر فکر می کنم و زودتر بالغ میشم و بیشتر حواسمو جمع می کنم .
شاید این رفتاریه که از اطرافیانش یاد گرفته بوده و خودشم اصلا واقف به اعمالش نیست .
و همش از خدا یاری و هدایت میخواستم تا بتونم خودمو کنترل کنم و توجهمو از روی رفتارهای نامناسب ایشون بردارم و سعی کنم همش نکات مثبت ایشون رو تو ذهنم مرور کنم
تا از این مدار یواش یواش بیام بیرون .
البته که خدارو شکر تمرکز من بر نکات مثبت ایشون تا حدود زیادی رفتار مادرم رو نسبت به من تغییر داد .
و خیلی جالب دیگه خیییلی کم پیش میومد که من مجبور باشم خونه مامانم برم .
تا این که چند روز پیش که من به دلایلی منزل ایشون بودم .
اتفاقی افتاده بود و مادرم رو خیییلی ناراحت کرده بود و داشت تعریفش می کرد . که یکدفعه وسط حرفش گفت : من فکر می کنم تو فلان کارو کردی ….
یک آن من گُر گرفتم دیدم نفسم به شماره افتاد اما ….
خدارو شکر دهنم بسته موند و دیدم هیییی…. دارم با خودم تکرار میکنم :
شیرین … شیرین …
احساس بد = اتفاقات بد
احساس بد = اتفاقات بد
یه نفس کشیدم در جواب مامانم آروم گفتم :
آخه مامان تو از کجاااا میدونی که این تهمت ناروارو به من میزنی ؟؟؟
چند بار دیدی من فلان کارو بکنم ؟؟
خدا بهتر میدونه . همون درستش می کنه .
اعتراف می کنم که ناراحت شدم .
ولی همش تو دلم می گفتم خدایا خودت آرومم کن خودت هدایتم کن من بااااید یاد بگیرم خشممو این جور وقتا کنترل کنم . من نباید تو احساس بد بمونم .
همون موقع انگار چیزی گفت : برو بیرون . رفتم تو حیاط نشستم رو نیمکت و به درخت یاسی که لا به لای درخت انگور باغچه پیچیده بود نگاه کردمو هی میگفتم خدایا شکرت چقدر این صحنه قشنگه . به آسمون نگاه کردم که آبی بی نظیری بود و تکه های ابر سفید که پراکنده شده بودنو انگار اون وسط بازی می کردن .
هی گفتم خدایا شکرت .
خدایا شکرت .
چند دقیقه گذشت من بیشتر به خودم اومدم و یه دفعه لبخند زدم دستامو مشت کردم و تکون میدادمو میگفتم آررره …. آررره ….
من تغییر کردم ….
من عوض شدم ….
چون : نه دادو بیداد راه انداختم
نه بعدش گریه کردم
نه خودمو مظلوم دیدم
بلکه خیلی ام احساس قدرت کردم .
چقدددر این تضاد منو خوشحال کرد .
من فهمیدم که یه مدار بالاتر رفتم و این باعث شد با لبخندو شادی صد بار با خودم بگم :
خدایاااا شکرت خدایاااا شکرت
بعدم برای این که حالم بهتر بشه . شیر آب و باز کردم و شروع کردم به آب دادن درختا و باغچه ( یکی از کارهایی که عاشقشم تازه وقتی بالای درختارو آب میدادم خودمم میرفتم زیرش تا قطرات آب مثل بارون بریزه رو سرم . در واقع هر کاری که باعث بشه تمرکز من جای دیگه ایی بره )
و حالم بهتر و بهتر شد .
چقدر خودمو تحسین کردم .
چقدر به خودم افتخار کردم .
چقدر خدارو شکر کردم .
وقتی رفتم تو خونه مامانم تا منو دید گفت : شام برنج و کباب تابه ای درس کنم ؟
شما ها کباب تابه ای دوس دارید ؟
مامان من آدمی نیست که از من بپرسه چی میخوری ؟ خودش میره یه چی درست میکنه .
آره … این نتیجه کنترل ذهنه .
انگار اصلا نه خانی اومده بود و نه خانی رفته بود .
چون اگه مثل نسخه قبلی ام رفتار کرده بودم یه دعوای درست و حسابی تو خونه راه افتاده بود و ماجراهای بعدش ……..
ولی … فرکانسها کار خودشونو کردن و ورق برگشت .
خدایاااا هزار بار شکرت .
مورد دوم رانندگی :
قبل از آشنای با استاد جان و شناخت قوانین ثابت کیهانی
یکی از حرص درآر ترین کارها برام رانندگی بود . حالا یعنی چی : اشتباه نکنیداااا… من دست فرمونم به لطف الله بی نظیییره و یکی از استعدادهای ناب خداوندیه در وجودم . ( خدایا سپاسگزارم ازت )
قبلا به دلیل مدار پایینم موقع رانندگی در اکثر موارد با رانندگانی مواجه میشدم که بی دلیل روم میکشیدن ، بی دلیل بوق میزدن یا اگه شیشه ماشینم پایین بودو من از راننده مردی سبقت میگرفتم اونم واقعا اصولی و نه ترسناک . ایشون هر جور شده میومد جلو میزدو با تمسخر فریاد میزد که :
برو پشت ماشین لباسشویی بشیییین …
زن و چه به سبققققت ….
و من خیییلی ناراحت میشدم
خون خونمو میخورد
تا چند روز اون حرف تو ذهنم میچرخید
اون روز کلا حااالم دیگه بد بود
و خلاصه در مدار نامناسب مدتها می موندم و اتفات نامناسب پشت اتفاقات نامناسب ….
اما به لطف الله و آموزه های استاد و
کار کردن هر روزه روی خودم و کمک و یاری خداوند رو طلبیدن که بتونم تا زنده ام نسخه بهتری از خودم بسازم .
خیلی وقته که دیگه بسیییار کمتر با این برخوردها موقع رانندگی مواجه میشم و
اگرم خیلی کم این اتفاق بیوفته .
نه دیگه مثل قبل حرص میخورم
نه دیگه تو دلم به اون آدم فحش میدم
نه دلم میخواد اون آدم زیر تریلی بره
نه دیگه اجازه میدم اگه یک لحظه حالم بد شد ادامه پیدا کنه .
هی با خودم میگم :
خدایا خودت هدایتم کن
هی میگم : این بنده خدا هم تا همین اندازه بلده واکنش نشون
منم یه روز بلد نبودم چجور واکنش نشون بدم
خلاصه هر جور شده تمرکزمو سریع میزارم رو یه چیز دیگه .
تحسین ماشینهای خارجی و مدل بالا ….
درختان و گلهای رنگی رنگی خیابون یا اتوبان …
سپاسگزاری از وجود دوربین که باعث نظم و قانون رانندگی میشه …
حتی خط کشی های جاده یا توبان که باعث میشه بهتر تو لاین مورد نظرم رانندگی کنم .
خلاصه یه چیزی پیدا میکنم برای تمرکز بر نکات مثبت و زیبایی ها که بتونم کنترل ذهن کنم .
و خدارو شکر شرایطم در زمان رانندگی خیییلی بهتر و راحتتر شده
و این یعنی من دارم تغییر میکنم و همچنان دارم خودمو بهبود میدم .
و به قول مریم جان شایسته این بهبودها باید هر روزه و دائمی باشه .
یا ربّ سپاسگزارم ….
استادم سپاسگزارم …
سلام شیرین جون دوست عزیز و هم فرکانسی
ممنونم بابت کامنت زیبا و پر از درست خیلی لذت بردم
وآرزوی موفقیت و کنترل ذهن بیشتر و قوی تر دارم برات
و امیدوارم روزی برسه بیای و از رابطه عاشقانت با مادرت برامون بنویسی
درپناه حق دوست عزیز
سلام پریسا جانم
الهی شکر که کامنتم فرکانس مثبت برات داشته عزیزم .
سپاسگزارم
واقعا این کنترل ذهن چه هااا میکنه تو زندگی .
چیزایی می بینی که تا اون موقع از عمرت ندیدی به خدا .
و به قول استاد عزیزمون زندگی یه بازیه که اگه قانونشو بلد باشیم راحت بازیش میکنیم و
دیگه زندگی میشه لذت و لذت …
امیدوارم به قول شما اونقدر بتونم با توکل به الله به این ذهن چموش و نجواهای شیطان غلبه کنم که رابطه ام نه تنها با مادرم که با کل جهان عاشقانه بشه .
آمین …
منم برای شما خواهر عزیزم قدرت بیشتر و دریافت و عمل به آگاهی های بیشتر این جهان شگفت انگیز رو آرزو میکنم .
در پناه الله ….
به نام خدا
شکر الله بابت این فایل بی نظیر
چقدر لذت بردم از این قسمت فایل
اینکه باید تغییرات جزء شخصیتم باشن ، تغییر باورهام باید باعث تغییر رفتارهام بشن ، اینکه اگر عمل نمیکنم اصلا باوری شکل نگرفته وگرنه نتیجه باور اقدام عملی هست
چقدر نکته ارزشمندی هست که اگر ما تو رابطه مظلوم نباشیم و سواری ندیم کسی نمیتونه از ما سوء استفاده کنه!
باید قوی ادامه بدیم و مسیر رو پیش ببریم ، من هم اغلب فکر میکردم که تغییر کردم ولی نه ، باید درونی و درونی بشه!
شکر الله بابت این فایل و آگاهی هاش!
انشالله که بتونیم همواره قدرتمند ادامه بدیم
بنام خدا
استاد تو دوره احساس لیاقت عالی توضیح دادن که باورها وقتی عوض میشن که ناخوداگاه توموقعیت های چالش برانگیز درست رفتار کنیم مثالی از خودم میزنم
من چند وقتیه تصمیم گرفتم تو جاده وقتی یکی بد رانندگی میکنه عصبی نشم چون همیشه وقتی یکی بد رانندگی میکنه یا یهو میگیره جلوم عصبی میشم وممکنه عصابانیتموداخل ماشین نشون بدم همیشه میگفتم من دارم رو خودم کار میکنم نباید اجازه بدم یه چیزی بره تو مخ من و تکرار میکردم این باورها رو که قوی بودن یعنی اینکه کسی تو مخ من نره، یا من جای اون نیستم حتما ناشیه یا حتما عجله داره ، برا همه پیش میاد و غیره
چند روز پیش باز یکی گرفت جلوم من دیدم ناخوداگاه عصبی شدم یعنی حواسم نبود بعد گفتم ببین عوض شدن باور اینجا نشون میده تو اون موقعیت دیدم اون داخل چیه به قول استاد ظاهر عوض شده هر چند به خودم احساس گناه ندادم گفتم طبیعیه کم کم باور ها عوض میشن اگاهانه باید ادامه بدم اینم از احساس لیاقت یاد گرفتم منترل نجواهای درونی
مثال زیاد هست ولی استاد کاملا درست میگن این معیار عالیه برا این که بدونیم چقدر باپرهامون عوض شدن یعنی تو موقعیت های چالش برانگیز به خودمون نگاه کنیم
سپاسگزارم استاد
بنام خدا
سلام به استاد عزیز و همه دوستان
خیلی جالبه که همین یک ساعت قبل یه اتفاقی افتاد برای من و من عصبانی شدم و نتونستم کنترل خشم کنم و همون رفتار قبلی رو تکرار کردم و بعدش اومدم این فایل رو گوش کردم و استاد گفتن اگر هنوز چیزی در بیرون تغییر نکرده به این معنیه که خودت هنوز از درون تغییر نکردی یا فکر می کنی که تغییر کردی و اگر توی شرایط چالشی قرار بگیری همون رفتارهای قبلی رو مرتکب میشی و اگر تو رو فشار بدن بازم همون الگوها بیرون میزنه.
حدود یک ساعت پیش داشتم کامنتی برای فایل قبلی همین پروژه می نوشتم و تقریبا کلی نوشته بودم و به جای خوبی رسیده بودم تا اینکه مادرم من رو صدا کرد که برم آشپزخونه کمکش کنم، اومدم بلند شم دستم خورد به لپ تاپ و سیمش کشیده شد و لپ تاپ خاموش شد و همه چی پرید چون سیوش نکرده بودم. بقدری عصبانی شدم سر این قضیه که رفتم توی آشپزخونه و کلی غر زدم که چرا من رو صدا می کنی و …. واقعا بهم ریختم و با اینکه مدت زیادی بود که می تونستم توی همچین شرایطی کنترل خشم کنم، این بار ولی منفجر شدم و دوبار ناراحت شدم، یکبار ازینکه کامنتم پاک شده بود و یکساعت تایمی که گذاشته بودم هدر رفت و بار دوم ازینکه انقدر عصبانی شدم و نتونستم توی این موقعیت خودم رو کنترل کنم.
و به این فایل و این گفته استاد هدایت شدم که رفتارهات باید نشون بده تو چقدر تغییر کردی نه حرفات….
مخصوصا اگر توی نقطه اوج عصبانیت همون رفتارهای گذشته رو داری، توی مواقعی که احساساتت غلیان می کنه
اگر فشارش بدی از توش همونی در میاد که قبلا در می اومده
موقعی که فشار داره بهمون میاد از رفتارهایی که داریم می کنیم از زیر فشار معلوم میکنه که همون آدم قبلی هستیم یا بهتر شدیم.
بایدآاگاه باشی نسبت به خودت و رفتارت
الان خدا رو شاکرم و خیلی خوشحالم که تفاوتی که نسبت به قبل در من ایجاد شده اینه که بعد از هر رفتاری که اینجوری خارج از کنترلمه، می شینم تحلیل می کنم و بهش فکر می کنم و دنبال دلیلش می گردم و به خودم میگم چجوری می تونم دفعه بعد بهتر کنترلش کنم.
اون لحظه اول، دلیل عصبانیت و ناراحتیم رو مادرم می دونستم و دلیل پرخاشگریم بود ولی بعدش که عصبانیت فروکش کرد مسئولیتش رو پذیرفتم و متوجه شدم که کسی مسئول اون اتفاق نبود غیر خودم.
مجموع چند حس مختلف بود:
حس از دست دادن و ناکامی
نیاز عمیق به دیده شدن و استقلال، حس کردم که مرزم شکست شده وقتی مادرم من رو صدا زد و من رو قطع کرد.
انتظار بهبود از خودم، وقتی اونطوری عصبانی شدم خودم رو قضاوت کردم که این رفتار نشون میده من هنوز تغییر نکردم.
در حالیکه رشد یعنی خطا و خطا منجر به آگاهی میشه و آگاهی هم به اصلاح ختم میشه.
من باید با خودم مهربون تر باشم نه اینکه خودم رو سرزنش کنم.
من در مسیر رشد هستم.
تغییر واقعی یک خط صاف نیست، موجیه. یه روز آرومی، یه روز می لغزی، یه روز دوباره بلند میشی. اون لحظه از کوره در رفتن، نشونه شکسن نیست، فرصت مشاهده خودته.
ممنونم از خدای مهربون
ممنونم از استاد عزیز و آگاهی بخش و خانم شایسته فهمیم و مهربان
و بچه های خوش فرکانس این سایت
سلام بهاره عزیزم
چقدر زیبا نوشتی و چقدر زیبا توصیف کردی مسیر تغییر رو
آفرین بهت و چقدر نیاز داشتم به این درک مطلب عمیق
خیلی لذت بردم از کامنتت از داستان خودشناسی عمیقت پس از یک تضاد رفتاری
واقعا تحسینت میکنم
آفرین بهت بهاره قدرتمند
درپناه حق
سلام به استاد عزیزم و مریم جان و همه دوستانم
چه همزمانی ای شد با تصمیم این روزای من
من توی دوره سلامتی یه سری چیزا رو میخوردم که باهام سازگار نبود و همش به همسرم خرده میگرفتم که چرا تو میخری و از این حرفا و اصلا هم سعی نمیکردم خودم رو تغییر بدم تا اینکه تصمیم گرفتم فقط روی اصل باشم و تمام حواشی رو حذف کنم و اصلاااا هم در موردش به همسرم نگفتم و جالب اینجاست که دیشب اون آقایی که بهمون شیر گوسفند میداد تماس گرفت همسرم بهش گفت فعلا لازم نداریم با اینکه قبلا هر بار زنگ میزد همسرم بلافاصله میرفت میگرفت ولی چون من رفتارم رو تغییر دادم جهان همراه شد باهام
گفتار ما اصلاااا مهم نیست رفتار ما نشاندهنده تغییره
مهمه که اصلا سعی به تغییر شرایط نداشته باشیم فقط رفتار خودمون رو تغییر بدیم بدون اینکه جار بزنیم
سلام سمانه عزیزم
چقدر خوشحال شدم از خوندن کامنتت که گفتی تصمیم به تغییر گرفتی و نخواستی که چیزی بگی و خواستی فقط عمل کنی
و بلافاصله جهان بهت پاداششو داده
واقعا جهان به محض اینکه مارو مصمم میبینه برای تغییر به صورت اعجاب انگیزی کمک هاشو شروع میکنه
ادامه بده دختر قوی
آفرین بهت سمانه عزیزم
درپناه حق
سلام ودرودبه استادعزیزم ودوستان گلم
درموردسوال بالا
من فکرمیکنم فکرکردن به افراد ناخواسته و گاهی صحبت درموردشون باعث میشه من همچنان همان افرادمشابه وهمان رفتارهای مشابه روجذب کنم .البته اون افرادی که بشدت و خیلی غیرقابل تحمل بودن خداروصدهزارمرتبه شکر کلا حذف شدن و اصلا بمن دسترسی ندارن منواونا مثل جن وبسم الله میمونیم . و من تابحال احساس لیاقتم وعزت نفسم رونتونستم از سطح متوسط بالا به سطح عالی برسونم اگربرسونم باتمرین آینه وقربون صدقه رفتن خودم و ورزش ورژیم مداوم ایشالله افراد خیلی سطح عالی به زندگیم جذب میکنم وبایدبتونم عادت کنم به افراد ناخواسته فکرنکنم وحرفشونو نزنم . که براحتی حذف بشن
3تا تمرین برای خروج این افرادانجام ندادم تا حالا
تمرین آینه
تمرین رسیدن احساس لیاقتم از سطح متوسط بالا به سطح عالی
وتمرین فکرنکردن وحرف نزدن درباره ادمای ناخواسته درسطح عالی
البته تلاش میکنم فکرنکنم وحرفشونو نزنم وموفق عمل کردم ولی به سطح عالی نرسیدم که ریشه کن بشن ومشابهشون هم سر راه منو ویانا نیان .
بقیه شخصیتم عالی عمل کردم مطمئنم، آرومم صداقت دارم، خیلی کم عصبانی میشم جیغ میزنم ،روراست هستم، دل پاکی دارم ،رمانتیکم، تلاش میکنم برای پیشرفت، ورزشکارم، اعتمادبه نفس وعزت نفس واحساس لیاقتم سطح متوسط بالاهست ،مهربانم ، وفادارم ، خدارو والهاماتش نقشه راه من هست ،هروز رفتار عالی آدمهای حسابی روباخودم به وضوح میبینم ، رفتارشوهرمم عجیب خوب شده ،دیشب گوشیشو ویانا انداخته بود زیرتخت به بهانه پیداکردن گوشی نصفه شبی کل خونه رو 3ساعته خونه تکونی کرد وجارو کشید وبه من و ویانا گفت شما برید بخوابید من خونه تکونی کنم تاگوشی پیدابشه.خدابمن گفت گوشیش افتاده زیرتخت ، گفتم گوشیت زیرتخت هست گفت دیدم نبود .گفتم برو دوباره ببین گفت باشه .اول کل خونه روساعت 3نصفه شب خونه تکونی کرده بعد رفته دوباره زیرتخت نگاه میکنه وگوشیشو پیداکرده زیرتخت :))
فعلا تومداراین هستم که همه میان خونه روتمیزمیکنن بدون اینکه بگم .
قبلا یک همسایه طبقه پایین داشتم گفتم خدایا من به اینا دیگه فکرنمیکنم وحرفشونو نمیزنم توروخدا برن ازاینجا رفتن 7سال یک خانواده اومدن بدترازاونا بعدش گفتم خدایا توروخدا اینابرن یک زن وشوهربیان یک هفته ای اونا رفتن ویک زن وشوهر اومدن که کلا خونه نیستن وواحدخالیه خداروشکر .
ثروت و ورودادمهای حسابی به زندگیم و شوهرخوب شده بزرگترین چالش زندگیم .
ایناروبتونم تا عید حلش کنم یک گوسفند برای عاشورا قربانی میکنم بخدا
اینقدر حرص میخورم ازادمهای دورم که خدافقط میدونه .
بخداهرجورباشه تمام شخصبتم رو از سطح متوسط بالا به سطح عالی میرسونم که فقط این چالشهام حل بشه یک نفس راحت بکشم خدا بندگان خوبشوبزاره سر راهم .
سلام خدمت استاد عزیزم و خانم شایسته نازنینم
و دوستان توحیدیم در توحیدی ترین سایت دنیا
کدام رفتار یا واکنش در من هنوز شبیه گذشته است که باعث میشود همان افراد یا شرایط را دوباره جذب کنم؟
در پاسخ به این سوال من فکر می کنم علت اینکه هنوز مسائل گذشته کم و بیش وجود دارند ،اینه که من هنوز واکنش گرا هستم به حرفها و اعمال اطرافیانم و
هنوز نتونستم ذهنم رو به اندازه ای کنترل کنم که دیگه مسائل سابق و حرفها و تضاد ها برام مهم نباشه ،البته اینم بگم که خیلی بهتر شدم اگر قبلا خیلی بهم می ریختم و چند روز ذهنم همش درگیرش بود الان فقط کمی ناراحت میشم و سعی می کنم خودم رو آروم کنم و میتونم تا حد زیادی با یاد خدا و عبارت تاکیدی های بی نظیر دوره دوازده قدم و توجه کردن به نکات مثبت قضیه و سپاسگزاری و تمرین ستاره قطبی زهرشو بگیرم ولی بازم حدودا ی روزی کمی تو خودم هستم و شاد نیستم
و هنوز نتونستم در تضادهای زندگیم اون طور که باید توحید رو اجرا کنم و رها باشم و خودم رو به جریان هدایت الله بسپارم
استاد ی سوالی چند وقته که ذهنم رو درگیر کرده ،اونم این سواله که من طبق آموزشهایی که از شما دیدم این رو فهمیدم که تا من تغییر نکنم جهان بیرون و آدمهای اطرافم عوض نمیشن و وقتی که ی چند روزی از تمریناتم فاصله می گیرم ،به وضوح رفتار اطرافیانم تغییر می کنه و کلا شرایطم عوض میشه چه روابط چه مالی و حتی سلامتی، من هر چی بیشتر روی خوبی های زندگیم متمرکز میشم و روی خودمکار می کنم به طور معجزه آسایی رفتار اطرافیانم با من تغییر می کنه و
کلا شرایط به اندازه ای که من روی خودم کار کردم بهتر و بهتر میشه
و اینکه کی موقعیه که من باید رها کنم ،خودم رو به جریان هدایت الله بسپارم و ایمانم رو نشون بدم یا بگم هنوز به اندازه کافی روی خودم کار نکردم و مشکل از منه و باید بیشتر روی خودم کار کنم رو نمیدونم
و طبق نوشته های خودتون در این فایل میخوام عمل کنم ولی در فایل دیگه ای گفتین ی خانمی که داشت در رابطه اذیت میشد و آخرشم این خانم از رابطه بیرون نیومد و اون آقا ترکش کرد و این قسمتی که کی باید رها کنی رو من مشکل دارم
*وقتی فرد از درون تغییر میکند، دیگر نیازی به اجبار، توضیح یا قطع رابطه با دیگری ندارد. جهان خودش هماهنگیها را انجام میدهد:
یا آن فرد دیگر نیز تغییر کرده و هماهنگ میشود، یا اگر هماهنگ نباشد، بهصورت طبیعی از زندگیات کنار
می رود*
استاد عزیزم ممنون میشم راجع به این مرز که من
هنوز به اندازه کافی روی خودم کار نکردم و باید بیشتر
روی خودم کار کنم تا جهان خودش هماهنگی ها رو
انجام بده و اینکه من کی باید ایمانم رو نشون بدم و
اون رابطه یا مثلا اون شغل یا هر چیز دیگه ای رو
ترک کنم ،توضیح بدین
و زمانی که مخصوصا در مورد روابط ، مطمئن هستیم که اون فردی که باهاش در رابطه هستیم به هیچ عنوان حاضر به ترک رابطه نیست و اگر اون رابطه باید تموم بشه ،اون کسی که باید تمومش کنه قطعا خود من هستم و منتظر موندن برای اینکه اون فرد از رابطه بره بیرون تقریبا غیر ممکنه ،چطور باید به این نتیجه برسیم که کی زمان حرکت و رها کردنه
خدا رو شکر می کنم بابت آشناییم با پیامبر زمانم و این سایت توحیدی و در نهایت شناخت خدا و توحید
همیشه در پناه الله مهربان سلامت و پیروز باشید
بنام یکتای هستی بخش
سلام…
استاد عزیزم نمیدونم از کجا باید شروع کنم به گفتن…من 4،5ماه پیش بود که با خوردن به یک تضاد تو رابطه ی عاطفیم هدایت شدم که روی دوره ی عشق و مودت کار کنم…و تمام تمرکزم رو گذاشتم روی این دوره و تمام دوره هارو از گوشیم پاک کردم…میتونم بگم برای اولین بار در عمرم معنی تغییر رو درست درک میکردم…چون من سالهای سال بود که داشتم رو خودم کار میکردم ولی کوچکترین تغییری توی رابطه ام نمیدیدم و اگر بود که خیلی سطحی و مقطعی بود که مقایسه با اون تلاشی که من به زعم خودم میکردم هیچ بود…هرجلسه از عشق.و مودت رو که کار میکردم باگهای زیادی رو تو ذهنم پیدا میکردم و سعی میکردم با منطق و گفتو گوهای ذهنی مثبت اونارو تغییرشون بدم…تقریبا 4ماه گذشت از کار کردن من روی دوره و من تازه به جلسه 8 رسیده بودم و تمام جلسات رو خیلی عمقی کار میکردم…خیلی از مسائل و مشکلاتم توی این دوره حل شد اما مشکلات رابطه ی عاطفیم نه…البته تغییرات خیلی نرم و اروم داشت اتفاق می افتاد ولی من متوجهش نمیشدم…و من کاملا پرونده ی عاطفیم رو تو ذهنم بسته بودم و میگفتم این رابطه درست بشو نیست و فقط طلاق …و تصورم این بود که خب من خیلی تغییر کردم ولی این شخص هیچ تغییر نکرده…و تنها سوالی که ذهنمو درگیر کرده بود همین مسئله دوستمون بود که من نمیدونستم آیا باید خودم اقدام کنم برای طلاق یا منتظر باشم ایشون پیشنهاد بده…و اصلا نمیتونستم درک کنم اینو که استاد میگه وقتی شما رو خودتون کار کنید یا اون شخص تغییر میکنه یا خودش میزاره میره…چون من میدیدم که این شخص اصلا تغییر نکرده و یه جورایی غیر ممکن به نظر میرسید که اون شخص خودش بزاره بره یا درخواست طلاق بده چون از نظر ایشون همه چی اوکی بود…تا اینکه گذشت و گذشت و من متوجه یه سری گفتوگوهای ذهنی منفی ،یه سری نگرانی ها یه سریرفتارهای اشتباه و یه سری الگوهای کاملا تکراری تو وجود خودم شدم…که با وجودی که اینهمه روی دوره ی عشق و مودت کار میکردم این موضوعات که سالهای ساله یه ریتم تکراری تو ذهن من داشت تغییر نکرده بود…تو دوره ی عشق و مودت مفصل در مورد تمام مسائلی که داشتم گفتم اینجا فقط به چند نمونه اشاره میکنم تا به نتیجه برسم…من سالهای سال بود که از بی مسئولیتی همسرم و سرکار نرفتنش رنج میبردم وبه زعم خودم خیلی تلاش کردم که چیزی رو درونم تغییر بدم اما همسرم هیچ تغییری نکرد…من شبانه روزی ذهنم درگیر همسرم بود که نکنه الان که تازه رفته سرکار دوباره به یه بهانه ای بیاد بیرون و دیگه نره…تا همسرم میگفت سرکار با فلانی بحثم شد نگرانی کل وجودمو میگرفت که نکنه الان بیاد بیرون…من سالهای سال به همسرم باج میدادم که فقط سر کار بمونه و بیرون نیاد…اصلا اون درامدش برام مهم نبود فقط میخواستم که پابند کار باشه و از این بابت چقدر بهش باج میدادم چقدر هرچی میگفت که باب میلم نبود انجام میدادم تا یه وقت نگه من دیگه سر کار نمیرم…از وقتی اینو درک کردم به منعای واقعی شروع کردم به تغییر دیگه باج نمیدادم…دیگه وقتی صحبت از مشکلات کاریش میکرد نگران نمیشدم شروع نمیکردم به راه حل دادن که این کارو کن فلان کارو کن…دیگه برای سر کار موندنش خودمو به آب و آتیش نمیزدم مثل گذشته،کاملا رهای رها…خیلی اتفاقت افتاد فقط خلاصه بگم آدمی که شبانه روزی از کارش مینالید و هرروز با گفتن این جمله که این کار فایده نداره تن و بدن منو میلرزوند ،آدمی که من هرروز صبح زود باید بیدار میشدم صبحونشو حاضر میکردم کلی صداش میکردم و استرس میکشیدم که مبادا کارش دیر شه و اون عین خیالش نبود الان تو فکر اینه که در کنار کارش یه کار پاره وقت دیگه پیدا کنه که درامدش بره بالا…کسی که هیچ برنامه ای برای زندگی نداشت چه برسه مسافرت الان دغدغه اش اینه که بیشتر کار کنه تا قبل از عید یه مسافرت خیلی خوب بریم …همش تو فکر اینه بیشتر کار کنه تا بتونیم خریدای مفصل انجام بدیم…دیگه کوچکترین حرفی از خستگی که نمیزنه هیچ…ادمی که 9ساله تو زندگی مشترکمون روزی نبوده که نگه خستم ،روزی نبوده که نگه از پادرد شب خوابم نبرده ازبس سرکار وایستادم…روزی نبوده که نناله از کارش…امروز صبح بهم گفت من دیشب کلا نخوابیدم…من پیش خودم گفتم حتما دوباره پادرد داشته که نخوابیده…ازش پرسیدم که پات درد میکرد که نخوابیدی؟گفت نه اینقدر انرژیم زیاد شده که نتونستم بخوابم ،گفت 5صبح بیدار شده رفته دوچرخه سواری…و بعدش به نونوای محلمون کمک کرده بود…و من اصلا متوجه رفتنش نشده بودم…ادمی که 11صبح به زور از خواب بیدار میشد و همیشه خسته و بیحال بود و از همون کلام اول شروع میکرد به غر زدن که خستم و حال ندارم حالا اینقدر انرژی داره که از انرژی زیاد شب خوابش نمیبره…و میگه بعد از سالها اولین باره که سرکار اصلا احساس خستگی نمیکنم…و اینم بگم من سالها دوست داشتم که همسرم اندام توپر و ورزشکاری ای داشته باشه اما هرگز این اتفاق نیفتاد و الان من دوهفته اس که قانون سلامتی رو شروع کردم و همسرم یه تغییراتی رو تو تغذیه اش انجام داده و اندامش و ظاهرش شده همونی که من میخوام…تازه دارم میفهمم وقتی میگن برای رسیدن به یک چیز اول خودت باید تبدیل به اون چیز بشی یعنی چی…من سالهای ساله که دوست داشتم ظاهر همسرم تغییر کنه اما کوچکتری تغییر تو ظاهر خودم و جسمم ندادم…وحالا که قانون سلامتی رو شروع کردم این اتفاق داره میفته…
و خلاصه اینکه که این روزها خیلی بیشتر به ویژگی های مثبت همسرم توجه میکنم و دوستش دارم…و دارم مدام به خودم یاد آوری میکنم که مواظب باشم وابسته نشم…یادآوری میکنم اونیکه بیشتر از هرکسی باید دوستش داشته باشم خودمم و فکر نکنم حالا که همسرم خیلی نزدیک شده به شخص ایده ال من پس بیام بچسبم بهش…هرلحظه به خودم میگم تنها شخصی که تا ابد تو زندگی من موندنش حتمی و قطعیه منم و خدای من…این آدم ممکنه بمونه ممکنه هم بره…پس شخص مهم تو زنندگی خودم فقط منم …و در عین حال که حواسم هست توجهم فقط روی زیبایی ها و ویژگی های مثبت شخص مقابلم هست حواسمم باشه که بهش وابسته نشم…
خداوند رو بینهایت سپاسگذارم که به وعده اش وفا میکنه و و زندگی هیچ قومی و گروهی رو تغییر نمیده مگر اینکه اونها خودشون رو تغییر بدن…