این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://www.tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2021/04/5.jpg8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2025-10-26 08:21:072025-10-31 00:14:46تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۵
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
سلام به استاد عزیزم مریم بانوی توانا و همه عزیزان همراه.
توی قدم قبلی موضوعی رو نوشتم که به واسطه اون به قعر مشکلات و فقر افتاده بودم و از اون نقطه خودم رو دوباره بالا کشیدم و این موضوع حدودا 10 سال منو درگیر خودش کرده بود اما نتیجه و نهایتا به استفاده من تموم شد.
حالا تمرین این گام رو با کمک از اون میخوام انجام بدم .
اگر بخواهی الگوی موفقیت قبلیات را همین امروز در چالش فعلیات کپی کنی، دقیقاً چه میکنی؟ با جزئیات داستان «از صفر تا موفقیتی» که قبلاً ساختهای را بنویس.
موضوع به صفر رسبدنم معامله اشتباهی بود که سالها پیش انجام داده بودم و روزهایی که مستعصل شده بودم با استاد و گروه بزرگ عباس منش آشنا شدم .
معامله من تعویض مغازه ای بود که داشتم و توش کار میکردم که بعد طلاقم با سوییتی معاوضه کرده بودم که هم خونه م باشه هم محل کارم اما متاسفانه بدون اینکه من بدونم اونجا حکم قلعش صادر شده بود و بعد چند ماه اجرا شد و من به صفر رسیدم حتی زیر صفر چون نه خونه ای برای نشستن داشتم نه مغازه ای برای کار کردن .
اما اون روزها که هیچ راه چاره ای نداشتم دست به آسمون بلند کردم و خدا رو کمک طلبیدم و اون همون شب دستم رو گذاشت توی دست استاد و خانواده بزرگ عباس منش الهی شکرت .
بعد اون وقتی خونه قلع شد من با خاطر جمعی و لبخند میگفتم عیب نداره قطعا حکمتی در کاره مثل دزدیده شدن ماشین استاد و واقعا همینطور بود .
طی سالها دوندگی و بالا و پایین رفتن پله های دادگاه مغازه به خودم برگشت با مبلغ دوبرابر بالاتر از سوییتی که تخریب شد و در طی مسیر این سالها بابت همون انفاق کلی تجربه و درس نصیبم شد که الان کاملا راضیم از طی این مسیر پر از نعمت. و لذت خدارو شکر .
بنویس کدام باورِ آن روزها، تو را به حرکت واداشت؟
باور به اینکه قطعا توی این اتفاق خیری در راهه و خداوند میخواد منو به ثروت برسونه و اینکه خدا همه جوره هوای منو داره و ازم محافظت میکنه
در کل مسیر فقط میگفتم خدایا من تسلیمم تو به من بگو چکار کنم .
امروز همان باور را چگونه در خودت فعال میکنی؟
دقیقا از همون سال و همون روز به وجود خدا کنارم ایمان داشتم و دارم و وقتی به پشت سرم نگاه میکنم میبینم بیشتر اوقات دستم توی دستلن قوی پروردگارم بوده حتی گاهی در آغوش امنش بودم که منو از مسیرهای پر خطر سالم رد کرده .پس هر لحظه ایمان و باورم به وجودش قویتر شده و هر لحظه که سرم گرم بازیچه های دنیوی شده با تلنگری به مسیر برگشتم و نزاشته ازش جدا بشم الهی شکرت.
اولین اقدام الهامگرفتهای که ظرف 24 ساعت آینده انجام میدهی چیست؟
اولین کاری که میکنم سجده شکر بابت وجودش و هدایت های جدیدش در راه تغییر من هست .
بعد این الهام گرفتم مجدد فایلهای توحید عملی رو گوش کنم که اتفاقا دیروز یکیشو هدایتی گوش کردم و امروز این فایل تکرار نشانه بود که بازهم فایلهای توحید عملی رو گوش کنم و نشانه هارو جدی بگیرم .
واقعا این قانون چقدر بی عیب و نقص کار میکنه خدایا شکرت .
من قبل از اینکه فایل رو گوش بدم داشتم متن رو میخوندم و رسیدم به اون جملهای که گفت به چه چیزی علاقه داری چون همهی مشاغل به یک اندازه ثروت آفرینن
داشتم فکر میکردم که به چه شغلی علاقه دارم که فایل رو پلی کردم و شنیدم که منصوره جان حقوق خوندن ولی به نقاشی علاقه دارند
دقیقا مشابه من هستند با این تفاوت که من نقاشی رو کنار گذاشتم چون فکر میکردم از اون درامدی ندارم و وکالت رو انتخاب کردم و تو این شغل خیلی به تضاد و چالش برخورد کردم
و گاهی با خودم فکر میکنم من هم باید همین انتخاب رو میکردم
گاهی ما بین منطق و ندای قلبمون سردرگم میشیم و به سمت منطق میریم و این همونجاییکه برای خودمون چالش به وجود میاریم
الان همهی اینها گذشته و من تصمیم گرفتم انقد توسایت فایلهای مختلف رو گوش بدم و عجین بشم که راهمو پیدا کنم
اما در مورد سوالات
من همیشه درگیر احساس گناه هستم و ذهنم بر این باوره که تا وقتی در گناه باشی در هیچ کاری موفق نمیشی
اما به یاد میارم وقتایی که خدارو از ته قلبم صدا میزدم و موفق میشدم و من فقط کار خودمو انجام میدادم دفاعیهمو مینوشتم در مورد پروندم تحقیق میگردم و نتیجه رو از خدا میخواستم
در واقع من سمت خودمو انجام میدادم
حالا میخوام به ذهنم بگم
اولا خدا بخشنده و هر گناهی رو میبخشه
دوما حتی اگه در گناه باشی ازش بخوای تورو از گناه دربیاره اینکار رو برات میکنه و تو رو پاک میکنه
سوما وقتی بارها شد این بار هم میشه
چهارما حال خوب حال خوب حال خوب خیلی مهمه
حتی اگه در بدترین شرایط هستی بدون همه چی درست میشه و فقط از خدا بخواه
عشقم ،با تو مسیرها لذت بخشه برام ،چقدر خلوت خودم و خودت ،برام زمان را استپ می کنه .
ای خدای نور اسمانهاوزمین ،هرلحطه چه زیبا و لطیف بامن سخن می گویی که فقط دوست دارم بشنوم .
هر آنچه باید نوشته بشود ،بگو وخودت هم بنویس.
پروژه تغییر را در آغوش بگیر ،گام پنجم
اگر بخواهی الگوی موفقیت قبلیات را همین امروز در چالش فعلیات کپی کنی، دقیقاً چه میکنی؟ با جزئیات داستان «از صفر تا موفقیتی» که قبلاً ساختهای را بنویس.
خب ،به فضل خدا خیلی موفقیتها کسب کردم،که نگاه که میکنم یکنم به الگوی همشون به الگوی همشون،شور و اشتیاق را میبینم.
ایمان وتوکل و انگیزه
یادمه میخواستم دو سال پیش، مجوز تولیدیام رو بگیرم،خودم بودم و خدای خودم بدون اینکه کسی همراهم باشه.
یه ایمانی داشتم و هیچی جلو دارم نبود،یادمه با همسرم رفته بودیم برای مجوز اون نتونست بیاد و به من گفت برو وانجامش بده.
حتی نمیتونستم در مورد تولیدی کارم توضیح بدم که من چه کار میخوام انجام بدم.
به خدا همون فردی که من رفتم برای مجوز خودش رفت برای مقام بالاتر توضیح داد و یکی یکی درها باز شد.
الان هم به فضل خدا و با این پروژه تغییرات در آغوش بگیر داره کان کارم جور میشه.
اگر الان بخوام همون الگو رو که برای مجوز موفق شدم پیاده کنم باید حرکت کنم و قدم اول رو بردارم
قدم اول اون سکه ای که گذاشتم کنار الان میتونم بفروشم و برم مغازه اجاره کنم و از نو شروع کنم با انگیزه و توکل به خدا
مثل مجوزم که خدا برام راه انداخت ین رو هم درست میکنه برام
شور و شوقی که دارم رو ادامه بدم و و ناامید نشم و بدونم خدا کنارمه مثل همون مجوز که دستهاش رو فرستاد و کارم انجام شد ان هم دستهاش رو میفرسته و کارم انجام میشه.
بنویس کدام باورِ آن روزها، تو را به حرکت واداشت؟
باور اینکه من هر کاری رو بخوام میتونم انجام بدم و با خدا میرم انجامش میدم.
حتی یه قسمتی از کار مجوزم که باید مدارک رو میبردم و نبرده بودم،به راحتی انجام شد.
پس برای خدا هیچ فرقی نمیکنه تو فقط حرکت کن یه قدم رو بردار.
هرجایی که حرکت کردم بقیه کارها انجام شد به راحتی
به نظرم باور قوی نسبت به خدا از همه باورها بیشتر به من کمک کرده و باورش بر روی آدمها حساب نکردن و قدرت ندادن به آدمها توی ذهنت
انگار اصلاً ترسی تو وجودم نبود و به بعدش فکر نمیکردم فقط میگفتم میرم انجامش میدم.
امروز همان باور را چگونه در خودت فعال میکنی؟
امروز اولین قدم رو برداشتم و درخواست کردم از خدا برای هدایتم به مسیر درست که مغازه رو بردارم یا نه
وسایل مغازه قلبش نرم شده و داره کارها به فضل خدا پیش میره
این از فضل خداست که یه قدم برمیداری یه قدمها رو خدا جور میکنه.
اولین اقدام الهامگرفتهای که ظرف 24 ساعت آینده انجام میدهی چیست؟
درخواست کردن جا برای کار تولیدی و آماده کردن پول به فضل خدا که خودش جورش کنه.
استاد دو سه سال بود که این کار تولیدی به تعویق افتاده بود با این پروژه اره معجزهها برام میاد پشت سرهم.
انگار دیگه تسلیم خدا شدم و دیگه از هیچی نمیترسم فقط میخوام حرکت کنم.
چقدر این فایل برای من به موقع بود یق همون چیزی که لازم داشتم و خدا همزمانیها رو خودش درست میکنه.
به نام خدای مهربانم خدایی که به یک اندازه به همه نزدیک است این نوع دیدگاه و ذهن و باور ماست که برای بعضی ها خیلی دور و دست نیافتنی ست و برای بعضی ها نزدیک میشود
الهی چنان کن که بتوانم هر روز بهتر از دیروز در آغوشت باشم
سلام به استاد عزیزو دوست داشتنیم و مریم جانم
ممنونم مریم عزیزم که باز دوباره قلم به دست شدی عزیزم و با عشق درونی به خدایت برامون نوشتی تا ما هم بیدار بشیم و حرکت کنیم با ایمان قلبی به خدای مهربانم برای تغییرات قشنگ درونی و توحیدی سپاسگزارتم
خب به به عجب فایلی و عجب آگاهیهای نابی عجب گنجهای الهی که با ما به اشتراک گذاشتین
بریم ببینیم این فایل منو به چه مسیر زیبایی هدایت میکند
ایمان داشتن در مسیر حرکت امید و انگیزه به انسان میدهد برای برداشتن قدمهای بعدی و رو به رشد و پیشرفت
امروز داشتم تو مغازه ام جلسه 4 عزت نفس رو گوش میدادم و مینوشتم که حرفه قشنگی از استاد شنیدم برای تکامل داشتن و تغییر کردن و دیدن نتایج
میگفتن وقتی ما باورها و افکار و مدارها و شخصیتمون رو تغییر میدیم در ذهن مینشینند
بعد میبینیم نتایج رخ نمیدهد زود ناامید و دلسرد نشیم و ادامه بدیم باید اون تغییرات در ذهنمون بهم متصل بشوند تا متصل نشن نتایج رخ نمیدهد و این اتصال با ادامه دادن و کار کردن مدام روی خودمون ایجاد میشه پس با ایمان حرکت کنیم سمته خودمون رو انجام بدیم و به چگونگی کاری نگیریم خداوند هواسش به ما هست
وقتی تکرار و تکرار و تکرار باشه وقتی جزئی از روند زندگی بشه وقتی تکامل طی میشه دیگه نتایج بوم بوم بوم میاد به زندگی
استاد دوستت دارم که از ظهر که این حرف رو شنیدم چقدر به من انگیزه داد در ادامه دادن مسیر درست تغییر
تو خود پای در راه بنه و هیچ مپرس
خود راه بگو یدت که چون باید کرد
باور توحیدی این روزها در من باعث شده که حرکت کنم و هر روز دنبال ایده باشم برای بهتر شدن امروزم نسبت به دیروزم و این یعنی تکامل طی کردن
دارم هر روز باور توحیدی رو در خودم در وجودم در ذهنم
ایجاد میکنم وقتی او را بشناسم او برام به تنهایی کافیست
این فایل منو مجاب کرد یه کامنتی برای باورسازی خودم بنویسم تا خلق خواسته ام آسون بشه
خدای من ارباب من ،من در برابر تو هیچی نیستم
ازین ببعد متن رو نمیخوام ذهن من بنویسه..
خودت کلمات کامنت من باش خودت باور باش برام خودت ایمان باش و در قلبم تجلی کن…
بقول استاد در جلسه 17 دوره هم جهت…
اذکروا نعمتالله علیکم..
من خدمتم تموم شده بود…
پدرم با کلام و نگاه و.. اش داشت میگفت برو سرکار
منم همیشه پیگیر بودم که موقعیت شغلی پیدا کنم
طراح گرافیکم و سوراخ سنبه ای تو نرمافزار فتوشاپ نیس که بلدش نباشم!
3 ماه کنترل ذهن برام شده بود به دست داشتن ذغال داغ!
خدا بیکاریو نصیب گرگ بیابون نکنه (ایموجی خنده)
بعد از سه ماه استرس..
پدرم از پایین صدام کرد…
گفت برو یه جایی کارگری کن حداقل واست بیمه رد بشه
بهم نریختم…گفتم ببیننن من حالم خوب بود امروز
پس این هدایت خداونده،این یه خیری پشتشه
بعدش اومدم تو اتاقم…
دیدم استاد فایل گذاشته روی سایت..
«کلید اجابت دعاها»
خدایا حالم داره عوض میشه جان من کمک کن حال اون لحظه هارو با کلمات به این بچه ها برسونم..
اومدم پشت کامپیوتر بازش کردم
الله اکبر .. الله اکبر
ذکر رحمت ربک عبده زکریا
اذ نادی ربه ندا خفیا..
استاد سوره مریم رو خوند و خوند اومد به اونجاکه میگه
و قد خلقتک و لم تک شیئا…
یه صدایی درونم جولان داد..انگار دیگه منی وجود نداشت
انگار ذهنم خاموش بود و شنونده
گفت خداییش من از هیچ تورو خلق کردم
یه شغل نمیتونم برات جور کنم؟
احساس ایمان و خجالت و کلی چیز باهم ترکیب شد و من فک کنم یه ساعتی فقط گریه کردم…
بچه های سایت اگه یه ذره دست به خلقشون قوی باشه میدونن قراره چه اتفاقی رخ بده…
پاشدم رفتم یه منطقه ای تو تبریز که چندتا کاریابی نشون میداد گوگل مپ
رفتم اولی هیچی نداشت واس من
تو راه دومی زنگ زدم به سومی!
گفت ما حضوری جمع کردیم تلفنی کار میکنیم!
گفتم طراح گرافیک ام چیزی دارین گفت اره
چشام وا موند یه لحظه
بعد معرفی کرد و رفتم دیدم چقدرر راحته دسترسیم به محل کار
یه کارفرمای انصافا با شخصیت..
یه همکار گل…واقعا لنگه شو ندیده بودم
و امیررضا طعم پول رو چشید و خلأ های مهمی رو تو زندگیش پر کرد تو اون برهه از زمان
البته بعد چندماه به تضاد برخوردم و ازادی زمانی محدود و سخت تر شدن کار و الهامات الهی گفت بیا بیرون..
من اومدم بیرون… ولی اعتراف میکنم نتونستم ذهنم رو کنترل کنم…اعتراف میکنم هر وقت یه ذره حالم خوب شده خداوند یه پولی مشتری آزادی چیزی فرستاده تا بگه اگه عمل کنی من هستم!
این کامنت برای اینه که بفهمم این خدا به من چیا داده..
سلام خدمت استاد جان جانان و مریم بانوی مهربان و همه دوستان عزیزم
پدر من قاضی بود الان وکیله، به آدم بسیار سخت گیر و مقرراتی و بدبین به آدما. هر مسئله ای رو بگید جناییش میکنه، هرگز نذاشت ما دنبال علائقمون بریم، چه من چه برادرام، من فوتبال دوست داشتم گفت دنبال توپ دوییدن نون نمیشه، داداش وسطیم عاشق هنر بود میگفت چهارتا خط میکشی فکر میکنی به کجا میرسی، داداش کوچیکم عاشق موسیقی بود میگفت این قرطی بازیا چیه…
خلاصه اعتماد به نفس در ما خشکید، اولین بار یادمه دیپلم میخوندم با یکی از دوستام قرار گذاشتیم مغازه ایزوگام بزنیم اون بره نصب من واسم مغازه، پول نیاز داشتم بهش گفتم محشر بپا کرد که بدهکار میشی میوفتی زندان بیخیال شدم.
کار اداری میخواستیم بریم با وجود اینکه میتونست سفارش بده ولی نکرد( مدیر قضایی استان بود) میگفت بخونید قاضی بشید شغلی که اصلا بهش علاقه نداشتم و ندارم.
و ماها تبدیل شدیم به یه آدم وابسته که بدون پدرش همیشه ترس و دلهره داره، من بخاطر اینکه بهش ثابت کنم میتونم خیلی اشتباه مرتکب شدم با یه آدم نااهل شراکت کردم و ضرر کردم, باز دست از پا درازتر برگشتم پیش پدرم و سرکوفت شنیدم که دیدی سرت خورد به سنگ امیدوارم آدم شده باشی.
سال 95 رفتم توی یه قنادی مدیر فروشگاه شدم همه چیز خوب بود تا اختلاف پیش اومد بین شرکت و مجبور شدم بیام بیرون.باز رفتم دفتر وکالت پدرم منشی شدم.
سال 98 مرکز مشاوران قبول شدم و در آغاز کارآموزی با یه گزارش عذرمو خواستن، نشستم باز خوندم و کانون وکلا قبول شدم.
حالا بحث کجاست؟ این جاست که از نظر پدر من ما هیچی نمیدونیم، واقعا علنا جلوی ما میگفت پسرام وکیل شدن ولی باز زیرنظر منن چون هیچی نمیدونن من براشون لوایح رو مینویسم!!!!
و این واقعا بهم برمیخورد، میگفتم تا کی باید این شرایط رو تحمل کنم، به قول استاد بعضی از ما اونقدر باید پسی بخوریم تا بیدار بشیم، له بشیم تا بفهمیم، و من له شدم، وقتی تحت سلطه بودن منو به یه آدم وابسته و بدون اعتماد به نفس تبدیل کرده بود. وقتی فایل های استاد رو دیدیم و کتابهای الکترونیک رو بارها خوندم دیدم باید به خودم باور داشته باشم، همه ما آدما از سیستم عصبی مشترک بهره میبریم تفاوت فقط در به کارگیری استعدادهاست، باور به ارزشمند بودن، دنبال علاقه رفتن، ایمان واقعی داشتن بخدا و اقدام کردن…
اولین شجاعت رو جایی به خرج دادم که رفتم پیش یه غریبه برای کارآموزی نه اینکه برم پیش پدرم و چقدر برام مفید بود، اعتماد به نفسم حسابی رفت بالا، جلسات هفتگی خوب، سوال و جواب، تمرین لایحه و دادخواست نویسی برام خیلی مفید بود.
دومین شجاعت رو جایی به خرج دادم که تقریبا با دست خالی فقط با 100 میلیون تومن پول رفتم برای تاسیس دفتر خودم، یه دوست خوب و هم فرکانس توی کانون باهام آشنا شد و پیشنهاد داد بریم دفتر خودمون رو بزنیم اولش ترسیدم گفتم دفتر پدرم هست هزینه ای روی دوشم نیست، با دست خالی برم دفتر کرایه کنم، وسیله باید بگیرم، کرایه ماهانه هست، هزینه های دیگه هست…..
ولی یاد استاد افتادم زمانیکه با ایمان کامل با دستای خالی اومد تهران، به خودم گفتم نترس خدا کمک میکنه برو، و من و دوستم رفتیم دفتر اجاره کردیم، باورتون نمیشه با یه شرایط عالی، یه صاحب ملک بی نظیر که حتی وسایل دفتر رو بهمون داد و ما وسیله ای نخریدم جز یه سری ملزومات اداری.
حتی بهمون گفت کرایه عقب افتاد نگران نباشید و من فقط شکرگزار خدایی بودم که جوری برات میسازه که خودت نمیفهمی.
وقتی به پدرم گفتم دفتر گرفتم خوشش نیومد، یه شب رفتم دم خونه و کلید دفتر رو بهش پس دادم با اخم ازم گرفت و درب خونه رو بست.
الآنم تضادها و چالش ها هستن، ذهن سرکش منو میبره سمت نگرانی برای آینده، برای شرایط موجود، برای بدهی ها ولی همیشه مسیری که طی کردم رو یادآوری میکنم، موفقیت هامو مرور میکنم، بابت نعمتهای زندگیم شکرگزاری میکنم و دهنمو یکم کنترل میکنم.
برای اولین اقدام توی 24 ساعت بعد میخوام با چندتا شرکت صحبت کنم برای مشاوره حقوقی این شرکتها، فارغ از نتیجه کار من متعهدم که سمت خودمو انجام بدم، با ایمان قدم بردارم و چگونگی کارها به من هیچ ربطی نداره، نتایج به من ربطی نداره، من باید دستای خدا رو باز بذارم، ذهن ناقص من نمیتونه بهترین نتایج رو برام رقم بزنه، عقل و منطق جواب نمیده میخوام دیوونه باشم، دیوانه ای که تمام کارهاشو خدا انجام میده، رب العالمین، ارباب کائنات.
من سال 96از همسر سابقم جداشم و تصمیم گرفتم یه زندگی جدید رو بسازم واقعا هم آشتیاق زیادی داشتم که از این افسردهی بعد از طلاق رها بشم و پیشرفت کنم من یه آدمی هستم که خیلی تو حال بد و افسردگی نمیدونمم تلاش میکنم بهتربشم
یادمه حلقه ازدواجمون فروختم و رفتم گواهینماممو گرفتم خیلی علاقه به رانندگی داشتم و ماشین بابامو دزدکی برمیداشتم و میرفتم تو خیابون های شلوغ و کم کم یادگرفتم
خانوادهم مخالف بودن
بعد رفتم دستیار ارایشگری شدم اینم خانواده مخالف بودن و با حقوق کم
بعد دوست داشتم که برای خودم کارکنم اینگار فکر میکردم حقوق گرفتن از دیگران سخته و نمیدن
و شروع کردم به آموزش دیدن و مدل زدن جوری که تو اون اموزشگاه همه میگفتن کار زهراازهمه بهتره هم الانم هنرجو های اون موقع مشتری های الان منن و میگن زهرا تو دوملاس کارات اول بود بعد یه صندلی و آیینه خریدم و تو یه اتاق خونمون مشتری گرفتم با مبالغ کم
و دوباره این به ذهنم رسید خیلی دوست داشتم که سالن بزنم و مشتری های قبول میکردم که خدایی کارشون سخت و پرچالش بود
الانی که 5سال از اون ماجرا میگذره مشتری های 5سال پیشم میان میگن موهای من این چالش رو داشته و تو انجام دادی و خیلی راضی بودم باورم نمیشه اونم اون زمان که یه سری از مربی های خودم قبول نمیکردن این جور مشتری هارو
خود باوری و اشتیاق به پیشرفتم باعث شد
و بعد به یه تضاد سخت تو روابط عاطفیم خوردم که دیگ تو فکر پیشرفت و درآمد نبودم خود باوری و اعتماد به نفسم از دست دادم که با استاد اشنا شدم فایل های رایگان رو مینوشتم بعد 12قدم و عزت نفس باورم نسبت خدا عوض شده که گله نمیکنم کنارقرمیزنم آروم ترشدم و……خلاصه میگم
االان دارم رو خودم کارمیکنم وبا نتایجم بیااممم
خود باوری اشتیاق و باور به خدا ست مارا به خواسته هامون برسونه
یکی از بهترین اتفاقاتی که اخیرن در زندگیم رخ داد و نشان از گوش دادن به الهامات و نشان دادن جثارت در زندگیم بود ، موضوع مهاجرتم به مشهد 3سال پیش بود تقریبا.
من با یک ایمان و اراده و باور که خداوند هدایتم میکنه و اتفاقات خوب برام رقم میخوره ،
از صفر و با دست خالی با کلی شور و شوق و ایمان از شهر خودم به مشهد مهاجرت کردم و نکتش برام اینجا بود که همان دو سه روز ابتدایی که دنبال کار میگشتم ، خیلی زیبا هدایت شدم به سمت یک کارفرمای خوش اخلاق و عالی که اتفاقا جای اسکان هم داشت و باعث شد برگردم شهرستان و وسایلم رو بیارم مشهد و کلا ساکن بشم.
که یادمه اون موقع یا حتی الانش هم این موضوع رو برای هرکس تعریف میکردم ، کلی تعجب میکرد و باورپذیرنبود براش این اتفاق .
و خودم هم بسیار بسیار انگیزه گرفتم برای ادامه مسیر.
و امروز هم که دارم این کامنت رو مینویسم ، دارم کمکم این شور و شوق و باور و ایمان رو دوباره در خودم زنده میکنم تا برای رسیدن به اهداف و علایق و مهاجرت جدیدم ، ازش استفاده کنم تا نتایج بزرگتری برام رقم بخوره.
گرچه خیلی خیلی دوست دارم بیشترین تغییر و اتفاق در حوزه ی عشق و علاقم برام رقم بخوره .
امیدوارم سال آینده بیام و از اتفاقات عالی که در زندگیم رقم خورده بنویسم.
سلام به استاد عزیز، خانم شایسته محترم، دوستان محترم، بابت آگاهی های بخش پنجم پروژه خانه تکانی ذهن بسیار سپاسگذارم. بزرگترین یا عجیبترین موفقیتی که در گذشته (حتی دوران جوانی) با «ایمان خالص» و «شور و شوق» و بدون توجه به منطقِ ‘چطور؟’ به دست آوردید، چه بود؟ (لحظهای که با دست خالی یا امکانات کم، کاری کردید که از نظر دیگران نشدنی بود.) کلاس نهم متوسطه، معلم علوم ما برای کل بچه های کلاس یک کنفرانس تعیین کرده بود که برای هرکس یک موضوع مشخصی از کتاب رو انتخاب میکرد که باید مطالبش حفظ میکردیم و راجب اون موضوع حداقل دو عکس پرینت میگرفتیم و میاوردیم پای تخته میچسبوندیم و بعد شفاهی راجب موضوع کنفرانس میدادیم، من یادمه بچه ها که کنفرانس میدادن عکسارو پای تخته میچسبوندن و کنفرانسشون انجام میدادن، وقتی نوبت من شد من دوتا عکس مرتبط از گوگل دانلود کردم و بردم کافی نت پرینت گرفت و رفتم خونه بعد یادمه از عکسا خوشم نیومد و نبردم مدرسه، از طرفی خیلی میترسیدم که آقای معلم علوم منو دعوا کنه چون کاری که گفته بود درست انجام ندادم، یادمه بچه هایی که اذیت میکردن کتک میزد و همه از عصبانی شدنش میترسیدیم، یادمه به خدا گفتم خدایا کمکم کن، روز کنفرانس من زنگ آخر کلاس بود من تا دقیقه های قبل کنفرانس داشتم کتاب میخوندم که جملات حفظ کنم، اونروز آقای فراقی رفتارش عوض شده بود و از بچه های کلاس عکس نمیخواست، منم رفتم پای تخته و کنفرانس خودم شروع کردم یادمه کامل هم توضیح ندادم اما آقای فراقی گفت کافیه و نمره 18داد! خدایا شکرت این بخش از تمرین استاد منو یاد قدرت خداوند انداخت که اگه بهش ایمان داشته باشیم چه دل هایی رو برامون نرم میکنه و چقدر کارهارو برامون آسون میکنه.. امروز در کجای زندگیتان (کاری، مالی، روابط) ایستادهاید که احساس میکنید آن «شور و شوق» و «ایمانِ» گذشته را کم دارید و نیاز دارید آن را دوباره به یاد بیاورید. من توسط خداوند در زمینه کاری به ادمین فروش تبلیغات در اینستاگرام هدایت شدم، فایل های آموزشی رو گوش کردم، کلی نکات نوشتم اما درونم باورهای محدود کننده دارم که من نمیتونم و بلد نیستم برای خودم پیج بزنم، من چجوری میخوام اصولی که تو آموزش ها فهمیدم رو همرو اجرا کنم؟ من اصلا میتونم؟ من الان متوجه شدم اون زمان اون کنفرانس چقد برام سخت و نشدنی بنظر میومد اما با کمک خدا چقدر راحت شد و تونستم انجامش بدم، من باید اون کنفرانس همیشه برای خودم یادآوری کنم که هرزمان هرکاری برایم سخت و نشدنی بنظر میاد، وقتی ناامید میشم به یاد بیارم خدایی هست که وقتی به اون توکل کنم و ایمان داشته باشم چه دل هایی برام نرم میکنه و چه کارهایی رو برام آسون میکنه، خدایا بی نهایت شکرت که تونستم این تمرین انجام بدم و فرمول موفقیت منو به یادم انداختی تا همیشه از آن استفاده کنم.
حدودا 10 ساله بودم و عادت داشتم متون دینی و شعر می خوندم و اصلا هم بگم طور خاصی میخوندم که کسی جذب بشه نبود یه روز برادرم از در اتاقم رد شد داشتم آیت الکرسی می خوندم معنی فارسی برادرم گفت دوباره بخون و برام ضبط کن منم تا حالا این کار رو نکرده بودم و ضبط شد و برادرم صدا رو گرفت و برد بعد اون شب از سرکار اومد گفت خواهر من صداتو به یه صدابردار نشون دادم گفته خوبه اما تمرین میخواد منم خوشحال شدم و حسم گفت بیشتر و بیشتر بخون و ضبط کن و انجام دادم و تا رسیدم به دانشگاه اون زمان جویای کار هنری بودم تو سایت و… که یک روز از کرمانشاه تماس گرفتن با من و سفارش کتاب که گویا بشه دادن و منم اولین کارم بود و خب تا یه جاهای پیش رفتم اما به نتیجه نرسیده و تمام شد بعد دوماه با یه گروه هنری آشنا شدم زیاد مشهور نبودن اما با یک سری افراد آشنا شدم و موجب شد برم کلاس گویندگی و فن بیان و زمان کرونا بود و آنلاین آموزش دیدم طی همین مدت و دیگه اواخر کرونا استادم گفتن یه مجموعه ای انیمیشن پینوکیو رو دوبله کردن و دوبله دوبلورها هم یه بخشی به صورت زنده هم اجرا میکنن و با استادم رفتم و خیلی دوس داشتم و متوجه شدم اخر انیمیشن اون مجموعه تست دوبله میگیرند ولی من گفتم دیگه دیروقته برم خونه و در حال ماشین گرفتن بودم و دیدم یه نفر مونده که تست بده و بعدش هم تعطیل کنن منم دیدم ماشین پیدا نمیشه گفتم برم یه تست بدم و قبول شدم دوره رو بگذرونم و اون شب خیلی خوشحال بودم و سه ترم رو تمام کردم و طی اون مدت به عنوان هنرجو دوبله های رو نقش کوتاه داشتم و راضی بودم و برای اولین بار تو دنیای هنر برای اون مجموعه تو یه سینمای بزرگ مشهد اسم منم جز اون لیست بود و مامانم برام دسته گل آورد و خیلی خیلی خوشحال بودم و دیگه تو شب شعرها و مجموعه ها دعوت می شدم تا این که یه جا یه مشکلی پیش اومد و من باید می رفتم و همه در بی خبری رفتم نزدیک یکسال هیچ یک از دوستان هنری از من خبر نداشتو متعجب شدن و اون مشکل کامل حل نشده بود اما به جای خوبی رسیده بود و برگشتم اون زمان قبل این اتفاق مجموعه ای من رو می خواست که اداره استدیو شو به دست بگیرم و کارهاش انجام بدم و اون اتفاق موجب شد برم و بعد که برگشتم اون مجموعه هنوز منو می خواست و حتی اون مجموعه ای که دوبله رو آموختم اما اونجا نرفتم و گفتم برم جای که استدیو در اختیار خودمه و روزی که داشتم میرفتم به کوچه نرسیده بودم شروع کردم به گریه کردن و نمیشه نمی تونم و مامانم بلندم کردم که برم و گفت پشتمه و خب رفتم و نتیجه داد و یه کتاب گویا کردم و اما درحین یک سری اتفاقات عجیب غریب افتاد برای زندگی شخصیم و اومدم از اونجا بیرون درحالی که حتی الانم خیلی دوس دارم مشهورترین دوبلور بشم در سطح جهانی اما فک می کنم با خودم از کجا و خب آیا به اون شهرت اولیه که داشتم کاملش میکردم اما مجبور شدم برم میرسم یا نه و حتی از اون برتر و از این قبیل سوال ها و الان فقط روی باورهام دارم کارم می کنم و ایمانم به خودم و خدا رو تقویت میکنم که اگر بود چنین اتفاقاتی رخ نمیداد اما همین هاهم موجب خیلی چیزهای مثبت شد قرار گرفتن در راه خوداگاهی ،آشنایی با همسرم و …. و من سپاسگزار هستم
سلام به استاد عزیزم مریم بانوی توانا و همه عزیزان همراه.
توی قدم قبلی موضوعی رو نوشتم که به واسطه اون به قعر مشکلات و فقر افتاده بودم و از اون نقطه خودم رو دوباره بالا کشیدم و این موضوع حدودا 10 سال منو درگیر خودش کرده بود اما نتیجه و نهایتا به استفاده من تموم شد.
حالا تمرین این گام رو با کمک از اون میخوام انجام بدم .
اگر بخواهی الگوی موفقیت قبلیات را همین امروز در چالش فعلیات کپی کنی، دقیقاً چه میکنی؟ با جزئیات داستان «از صفر تا موفقیتی» که قبلاً ساختهای را بنویس.
موضوع به صفر رسبدنم معامله اشتباهی بود که سالها پیش انجام داده بودم و روزهایی که مستعصل شده بودم با استاد و گروه بزرگ عباس منش آشنا شدم .
معامله من تعویض مغازه ای بود که داشتم و توش کار میکردم که بعد طلاقم با سوییتی معاوضه کرده بودم که هم خونه م باشه هم محل کارم اما متاسفانه بدون اینکه من بدونم اونجا حکم قلعش صادر شده بود و بعد چند ماه اجرا شد و من به صفر رسیدم حتی زیر صفر چون نه خونه ای برای نشستن داشتم نه مغازه ای برای کار کردن .
اما اون روزها که هیچ راه چاره ای نداشتم دست به آسمون بلند کردم و خدا رو کمک طلبیدم و اون همون شب دستم رو گذاشت توی دست استاد و خانواده بزرگ عباس منش الهی شکرت .
بعد اون وقتی خونه قلع شد من با خاطر جمعی و لبخند میگفتم عیب نداره قطعا حکمتی در کاره مثل دزدیده شدن ماشین استاد و واقعا همینطور بود .
طی سالها دوندگی و بالا و پایین رفتن پله های دادگاه مغازه به خودم برگشت با مبلغ دوبرابر بالاتر از سوییتی که تخریب شد و در طی مسیر این سالها بابت همون انفاق کلی تجربه و درس نصیبم شد که الان کاملا راضیم از طی این مسیر پر از نعمت. و لذت خدارو شکر .
بنویس کدام باورِ آن روزها، تو را به حرکت واداشت؟
باور به اینکه قطعا توی این اتفاق خیری در راهه و خداوند میخواد منو به ثروت برسونه و اینکه خدا همه جوره هوای منو داره و ازم محافظت میکنه
در کل مسیر فقط میگفتم خدایا من تسلیمم تو به من بگو چکار کنم .
امروز همان باور را چگونه در خودت فعال میکنی؟
دقیقا از همون سال و همون روز به وجود خدا کنارم ایمان داشتم و دارم و وقتی به پشت سرم نگاه میکنم میبینم بیشتر اوقات دستم توی دستلن قوی پروردگارم بوده حتی گاهی در آغوش امنش بودم که منو از مسیرهای پر خطر سالم رد کرده .پس هر لحظه ایمان و باورم به وجودش قویتر شده و هر لحظه که سرم گرم بازیچه های دنیوی شده با تلنگری به مسیر برگشتم و نزاشته ازش جدا بشم الهی شکرت.
اولین اقدام الهامگرفتهای که ظرف 24 ساعت آینده انجام میدهی چیست؟
اولین کاری که میکنم سجده شکر بابت وجودش و هدایت های جدیدش در راه تغییر من هست .
بعد این الهام گرفتم مجدد فایلهای توحید عملی رو گوش کنم که اتفاقا دیروز یکیشو هدایتی گوش کردم و امروز این فایل تکرار نشانه بود که بازهم فایلهای توحید عملی رو گوش کنم و نشانه هارو جدی بگیرم .
واقعا این قانون چقدر بی عیب و نقص کار میکنه خدایا شکرت .
سلام خدمت همهی دوستان
من قبل از اینکه فایل رو گوش بدم داشتم متن رو میخوندم و رسیدم به اون جملهای که گفت به چه چیزی علاقه داری چون همهی مشاغل به یک اندازه ثروت آفرینن
داشتم فکر میکردم که به چه شغلی علاقه دارم که فایل رو پلی کردم و شنیدم که منصوره جان حقوق خوندن ولی به نقاشی علاقه دارند
دقیقا مشابه من هستند با این تفاوت که من نقاشی رو کنار گذاشتم چون فکر میکردم از اون درامدی ندارم و وکالت رو انتخاب کردم و تو این شغل خیلی به تضاد و چالش برخورد کردم
و گاهی با خودم فکر میکنم من هم باید همین انتخاب رو میکردم
گاهی ما بین منطق و ندای قلبمون سردرگم میشیم و به سمت منطق میریم و این همونجاییکه برای خودمون چالش به وجود میاریم
الان همهی اینها گذشته و من تصمیم گرفتم انقد توسایت فایلهای مختلف رو گوش بدم و عجین بشم که راهمو پیدا کنم
اما در مورد سوالات
من همیشه درگیر احساس گناه هستم و ذهنم بر این باوره که تا وقتی در گناه باشی در هیچ کاری موفق نمیشی
اما به یاد میارم وقتایی که خدارو از ته قلبم صدا میزدم و موفق میشدم و من فقط کار خودمو انجام میدادم دفاعیهمو مینوشتم در مورد پروندم تحقیق میگردم و نتیجه رو از خدا میخواستم
در واقع من سمت خودمو انجام میدادم
حالا میخوام به ذهنم بگم
اولا خدا بخشنده و هر گناهی رو میبخشه
دوما حتی اگه در گناه باشی ازش بخوای تورو از گناه دربیاره اینکار رو برات میکنه و تو رو پاک میکنه
سوما وقتی بارها شد این بار هم میشه
چهارما حال خوب حال خوب حال خوب خیلی مهمه
حتی اگه در بدترین شرایط هستی بدون همه چی درست میشه و فقط از خدا بخواه
پنجم هرکاری که از دستت برمیاد برای هدفت انجام بده
برای هممون خیر و شادی از خداوند میخوام
به نام خداوند بخشنده مهربان
عشقم ،با تو مسیرها لذت بخشه برام ،چقدر خلوت خودم و خودت ،برام زمان را استپ می کنه .
ای خدای نور اسمانهاوزمین ،هرلحطه چه زیبا و لطیف بامن سخن می گویی که فقط دوست دارم بشنوم .
هر آنچه باید نوشته بشود ،بگو وخودت هم بنویس.
پروژه تغییر را در آغوش بگیر ،گام پنجم
اگر بخواهی الگوی موفقیت قبلیات را همین امروز در چالش فعلیات کپی کنی، دقیقاً چه میکنی؟ با جزئیات داستان «از صفر تا موفقیتی» که قبلاً ساختهای را بنویس.
خب ،به فضل خدا خیلی موفقیتها کسب کردم،که نگاه که میکنم یکنم به الگوی همشون به الگوی همشون،شور و اشتیاق را میبینم.
ایمان وتوکل و انگیزه
یادمه میخواستم دو سال پیش، مجوز تولیدیام رو بگیرم،خودم بودم و خدای خودم بدون اینکه کسی همراهم باشه.
یه ایمانی داشتم و هیچی جلو دارم نبود،یادمه با همسرم رفته بودیم برای مجوز اون نتونست بیاد و به من گفت برو وانجامش بده.
حتی نمیتونستم در مورد تولیدی کارم توضیح بدم که من چه کار میخوام انجام بدم.
به خدا همون فردی که من رفتم برای مجوز خودش رفت برای مقام بالاتر توضیح داد و یکی یکی درها باز شد.
الان هم به فضل خدا و با این پروژه تغییرات در آغوش بگیر داره کان کارم جور میشه.
اگر الان بخوام همون الگو رو که برای مجوز موفق شدم پیاده کنم باید حرکت کنم و قدم اول رو بردارم
قدم اول اون سکه ای که گذاشتم کنار الان میتونم بفروشم و برم مغازه اجاره کنم و از نو شروع کنم با انگیزه و توکل به خدا
مثل مجوزم که خدا برام راه انداخت ین رو هم درست میکنه برام
شور و شوقی که دارم رو ادامه بدم و و ناامید نشم و بدونم خدا کنارمه مثل همون مجوز که دستهاش رو فرستاد و کارم انجام شد ان هم دستهاش رو میفرسته و کارم انجام میشه.
بنویس کدام باورِ آن روزها، تو را به حرکت واداشت؟
باور اینکه من هر کاری رو بخوام میتونم انجام بدم و با خدا میرم انجامش میدم.
حتی یه قسمتی از کار مجوزم که باید مدارک رو میبردم و نبرده بودم،به راحتی انجام شد.
پس برای خدا هیچ فرقی نمیکنه تو فقط حرکت کن یه قدم رو بردار.
هرجایی که حرکت کردم بقیه کارها انجام شد به راحتی
به نظرم باور قوی نسبت به خدا از همه باورها بیشتر به من کمک کرده و باورش بر روی آدمها حساب نکردن و قدرت ندادن به آدمها توی ذهنت
انگار اصلاً ترسی تو وجودم نبود و به بعدش فکر نمیکردم فقط میگفتم میرم انجامش میدم.
امروز همان باور را چگونه در خودت فعال میکنی؟
امروز اولین قدم رو برداشتم و درخواست کردم از خدا برای هدایتم به مسیر درست که مغازه رو بردارم یا نه
وسایل مغازه قلبش نرم شده و داره کارها به فضل خدا پیش میره
این از فضل خداست که یه قدم برمیداری یه قدمها رو خدا جور میکنه.
اولین اقدام الهامگرفتهای که ظرف 24 ساعت آینده انجام میدهی چیست؟
درخواست کردن جا برای کار تولیدی و آماده کردن پول به فضل خدا که خودش جورش کنه.
استاد دو سه سال بود که این کار تولیدی به تعویق افتاده بود با این پروژه اره معجزهها برام میاد پشت سرهم.
انگار دیگه تسلیم خدا شدم و دیگه از هیچی نمیترسم فقط میخوام حرکت کنم.
چقدر این فایل برای من به موقع بود یق همون چیزی که لازم داشتم و خدا همزمانیها رو خودش درست میکنه.
به نام خدای مهربانم خدایی که به یک اندازه به همه نزدیک است این نوع دیدگاه و ذهن و باور ماست که برای بعضی ها خیلی دور و دست نیافتنی ست و برای بعضی ها نزدیک میشود
الهی چنان کن که بتوانم هر روز بهتر از دیروز در آغوشت باشم
سلام به استاد عزیزو دوست داشتنیم و مریم جانم
ممنونم مریم عزیزم که باز دوباره قلم به دست شدی عزیزم و با عشق درونی به خدایت برامون نوشتی تا ما هم بیدار بشیم و حرکت کنیم با ایمان قلبی به خدای مهربانم برای تغییرات قشنگ درونی و توحیدی سپاسگزارتم
خب به به عجب فایلی و عجب آگاهیهای نابی عجب گنجهای الهی که با ما به اشتراک گذاشتین
بریم ببینیم این فایل منو به چه مسیر زیبایی هدایت میکند
ایمان داشتن در مسیر حرکت امید و انگیزه به انسان میدهد برای برداشتن قدمهای بعدی و رو به رشد و پیشرفت
امروز داشتم تو مغازه ام جلسه 4 عزت نفس رو گوش میدادم و مینوشتم که حرفه قشنگی از استاد شنیدم برای تکامل داشتن و تغییر کردن و دیدن نتایج
میگفتن وقتی ما باورها و افکار و مدارها و شخصیتمون رو تغییر میدیم در ذهن مینشینند
بعد میبینیم نتایج رخ نمیدهد زود ناامید و دلسرد نشیم و ادامه بدیم باید اون تغییرات در ذهنمون بهم متصل بشوند تا متصل نشن نتایج رخ نمیدهد و این اتصال با ادامه دادن و کار کردن مدام روی خودمون ایجاد میشه پس با ایمان حرکت کنیم سمته خودمون رو انجام بدیم و به چگونگی کاری نگیریم خداوند هواسش به ما هست
وقتی تکرار و تکرار و تکرار باشه وقتی جزئی از روند زندگی بشه وقتی تکامل طی میشه دیگه نتایج بوم بوم بوم میاد به زندگی
استاد دوستت دارم که از ظهر که این حرف رو شنیدم چقدر به من انگیزه داد در ادامه دادن مسیر درست تغییر
تو خود پای در راه بنه و هیچ مپرس
خود راه بگو یدت که چون باید کرد
باور توحیدی این روزها در من باعث شده که حرکت کنم و هر روز دنبال ایده باشم برای بهتر شدن امروزم نسبت به دیروزم و این یعنی تکامل طی کردن
دارم هر روز باور توحیدی رو در خودم در وجودم در ذهنم
ایجاد میکنم وقتی او را بشناسم او برام به تنهایی کافیست
خدایا شکرت برای هدابتهای امروزم
خدایا شکرت که رو به رشد و پیشرفت هستم
الهی شکرت که من لایق هستم
من ارزشمندم
من ثروتمندم
من توانمندم
در پناه خداوند مهربان باشین سالم و ثروتمند باشین
بسم ربی العظیم و بحمده..
سلام استاد بزرگوارم
سلام و تحیت به وجود مقدس تک تک تون بچه ها
این فایل منو مجاب کرد یه کامنتی برای باورسازی خودم بنویسم تا خلق خواسته ام آسون بشه
خدای من ارباب من ،من در برابر تو هیچی نیستم
ازین ببعد متن رو نمیخوام ذهن من بنویسه..
خودت کلمات کامنت من باش خودت باور باش برام خودت ایمان باش و در قلبم تجلی کن…
بقول استاد در جلسه 17 دوره هم جهت…
اذکروا نعمتالله علیکم..
من خدمتم تموم شده بود…
پدرم با کلام و نگاه و.. اش داشت میگفت برو سرکار
منم همیشه پیگیر بودم که موقعیت شغلی پیدا کنم
طراح گرافیکم و سوراخ سنبه ای تو نرمافزار فتوشاپ نیس که بلدش نباشم!
3 ماه کنترل ذهن برام شده بود به دست داشتن ذغال داغ!
خدا بیکاریو نصیب گرگ بیابون نکنه (ایموجی خنده)
بعد از سه ماه استرس..
پدرم از پایین صدام کرد…
گفت برو یه جایی کارگری کن حداقل واست بیمه رد بشه
بهم نریختم…گفتم ببیننن من حالم خوب بود امروز
پس این هدایت خداونده،این یه خیری پشتشه
بعدش اومدم تو اتاقم…
دیدم استاد فایل گذاشته روی سایت..
«کلید اجابت دعاها»
خدایا حالم داره عوض میشه جان من کمک کن حال اون لحظه هارو با کلمات به این بچه ها برسونم..
اومدم پشت کامپیوتر بازش کردم
الله اکبر .. الله اکبر
ذکر رحمت ربک عبده زکریا
اذ نادی ربه ندا خفیا..
استاد سوره مریم رو خوند و خوند اومد به اونجاکه میگه
و قد خلقتک و لم تک شیئا…
یه صدایی درونم جولان داد..انگار دیگه منی وجود نداشت
انگار ذهنم خاموش بود و شنونده
گفت خداییش من از هیچ تورو خلق کردم
یه شغل نمیتونم برات جور کنم؟
احساس ایمان و خجالت و کلی چیز باهم ترکیب شد و من فک کنم یه ساعتی فقط گریه کردم…
بچه های سایت اگه یه ذره دست به خلقشون قوی باشه میدونن قراره چه اتفاقی رخ بده…
پاشدم رفتم یه منطقه ای تو تبریز که چندتا کاریابی نشون میداد گوگل مپ
رفتم اولی هیچی نداشت واس من
تو راه دومی زنگ زدم به سومی!
گفت ما حضوری جمع کردیم تلفنی کار میکنیم!
گفتم طراح گرافیک ام چیزی دارین گفت اره
چشام وا موند یه لحظه
بعد معرفی کرد و رفتم دیدم چقدرر راحته دسترسیم به محل کار
یه کارفرمای انصافا با شخصیت..
یه همکار گل…واقعا لنگه شو ندیده بودم
و امیررضا طعم پول رو چشید و خلأ های مهمی رو تو زندگیش پر کرد تو اون برهه از زمان
البته بعد چندماه به تضاد برخوردم و ازادی زمانی محدود و سخت تر شدن کار و الهامات الهی گفت بیا بیرون..
من اومدم بیرون… ولی اعتراف میکنم نتونستم ذهنم رو کنترل کنم…اعتراف میکنم هر وقت یه ذره حالم خوب شده خداوند یه پولی مشتری آزادی چیزی فرستاده تا بگه اگه عمل کنی من هستم!
این کامنت برای اینه که بفهمم این خدا به من چیا داده..
دوره هم جهت رو هم از پول همون کار خریدم
سازم رو ..
و..
من فکت جلو ذهنم گذاشتم…دیگه باید ببنده!
اگر یکبار خداوند برای من شغل خلق کرده
بازهم میتواند با کیفیت بهتر برایم شغل خلق کند
والسلام
بنام خدا
سلام خدمت استاد جان جانان و مریم بانوی مهربان و همه دوستان عزیزم
پدر من قاضی بود الان وکیله، به آدم بسیار سخت گیر و مقرراتی و بدبین به آدما. هر مسئله ای رو بگید جناییش میکنه، هرگز نذاشت ما دنبال علائقمون بریم، چه من چه برادرام، من فوتبال دوست داشتم گفت دنبال توپ دوییدن نون نمیشه، داداش وسطیم عاشق هنر بود میگفت چهارتا خط میکشی فکر میکنی به کجا میرسی، داداش کوچیکم عاشق موسیقی بود میگفت این قرطی بازیا چیه…
خلاصه اعتماد به نفس در ما خشکید، اولین بار یادمه دیپلم میخوندم با یکی از دوستام قرار گذاشتیم مغازه ایزوگام بزنیم اون بره نصب من واسم مغازه، پول نیاز داشتم بهش گفتم محشر بپا کرد که بدهکار میشی میوفتی زندان بیخیال شدم.
کار اداری میخواستیم بریم با وجود اینکه میتونست سفارش بده ولی نکرد( مدیر قضایی استان بود) میگفت بخونید قاضی بشید شغلی که اصلا بهش علاقه نداشتم و ندارم.
و ماها تبدیل شدیم به یه آدم وابسته که بدون پدرش همیشه ترس و دلهره داره، من بخاطر اینکه بهش ثابت کنم میتونم خیلی اشتباه مرتکب شدم با یه آدم نااهل شراکت کردم و ضرر کردم, باز دست از پا درازتر برگشتم پیش پدرم و سرکوفت شنیدم که دیدی سرت خورد به سنگ امیدوارم آدم شده باشی.
سال 95 رفتم توی یه قنادی مدیر فروشگاه شدم همه چیز خوب بود تا اختلاف پیش اومد بین شرکت و مجبور شدم بیام بیرون.باز رفتم دفتر وکالت پدرم منشی شدم.
سال 98 مرکز مشاوران قبول شدم و در آغاز کارآموزی با یه گزارش عذرمو خواستن، نشستم باز خوندم و کانون وکلا قبول شدم.
حالا بحث کجاست؟ این جاست که از نظر پدر من ما هیچی نمیدونیم، واقعا علنا جلوی ما میگفت پسرام وکیل شدن ولی باز زیرنظر منن چون هیچی نمیدونن من براشون لوایح رو مینویسم!!!!
و این واقعا بهم برمیخورد، میگفتم تا کی باید این شرایط رو تحمل کنم، به قول استاد بعضی از ما اونقدر باید پسی بخوریم تا بیدار بشیم، له بشیم تا بفهمیم، و من له شدم، وقتی تحت سلطه بودن منو به یه آدم وابسته و بدون اعتماد به نفس تبدیل کرده بود. وقتی فایل های استاد رو دیدیم و کتابهای الکترونیک رو بارها خوندم دیدم باید به خودم باور داشته باشم، همه ما آدما از سیستم عصبی مشترک بهره میبریم تفاوت فقط در به کارگیری استعدادهاست، باور به ارزشمند بودن، دنبال علاقه رفتن، ایمان واقعی داشتن بخدا و اقدام کردن…
اولین شجاعت رو جایی به خرج دادم که رفتم پیش یه غریبه برای کارآموزی نه اینکه برم پیش پدرم و چقدر برام مفید بود، اعتماد به نفسم حسابی رفت بالا، جلسات هفتگی خوب، سوال و جواب، تمرین لایحه و دادخواست نویسی برام خیلی مفید بود.
دومین شجاعت رو جایی به خرج دادم که تقریبا با دست خالی فقط با 100 میلیون تومن پول رفتم برای تاسیس دفتر خودم، یه دوست خوب و هم فرکانس توی کانون باهام آشنا شد و پیشنهاد داد بریم دفتر خودمون رو بزنیم اولش ترسیدم گفتم دفتر پدرم هست هزینه ای روی دوشم نیست، با دست خالی برم دفتر کرایه کنم، وسیله باید بگیرم، کرایه ماهانه هست، هزینه های دیگه هست…..
ولی یاد استاد افتادم زمانیکه با ایمان کامل با دستای خالی اومد تهران، به خودم گفتم نترس خدا کمک میکنه برو، و من و دوستم رفتیم دفتر اجاره کردیم، باورتون نمیشه با یه شرایط عالی، یه صاحب ملک بی نظیر که حتی وسایل دفتر رو بهمون داد و ما وسیله ای نخریدم جز یه سری ملزومات اداری.
حتی بهمون گفت کرایه عقب افتاد نگران نباشید و من فقط شکرگزار خدایی بودم که جوری برات میسازه که خودت نمیفهمی.
وقتی به پدرم گفتم دفتر گرفتم خوشش نیومد، یه شب رفتم دم خونه و کلید دفتر رو بهش پس دادم با اخم ازم گرفت و درب خونه رو بست.
الآنم تضادها و چالش ها هستن، ذهن سرکش منو میبره سمت نگرانی برای آینده، برای شرایط موجود، برای بدهی ها ولی همیشه مسیری که طی کردم رو یادآوری میکنم، موفقیت هامو مرور میکنم، بابت نعمتهای زندگیم شکرگزاری میکنم و دهنمو یکم کنترل میکنم.
برای اولین اقدام توی 24 ساعت بعد میخوام با چندتا شرکت صحبت کنم برای مشاوره حقوقی این شرکتها، فارغ از نتیجه کار من متعهدم که سمت خودمو انجام بدم، با ایمان قدم بردارم و چگونگی کارها به من هیچ ربطی نداره، نتایج به من ربطی نداره، من باید دستای خدا رو باز بذارم، ذهن ناقص من نمیتونه بهترین نتایج رو برام رقم بزنه، عقل و منطق جواب نمیده میخوام دیوونه باشم، دیوانه ای که تمام کارهاشو خدا انجام میده، رب العالمین، ارباب کائنات.
استاد خیلی مخلصیم
سلام به استاد عزیزم و دوستانم
الان نمیدونم چی میخوام بگم و از کجا شروع کنم
ولی شروع میکنم به نوشتن خودش میاد
من سال 96از همسر سابقم جداشم و تصمیم گرفتم یه زندگی جدید رو بسازم واقعا هم آشتیاق زیادی داشتم که از این افسردهی بعد از طلاق رها بشم و پیشرفت کنم من یه آدمی هستم که خیلی تو حال بد و افسردگی نمیدونمم تلاش میکنم بهتربشم
یادمه حلقه ازدواجمون فروختم و رفتم گواهینماممو گرفتم خیلی علاقه به رانندگی داشتم و ماشین بابامو دزدکی برمیداشتم و میرفتم تو خیابون های شلوغ و کم کم یادگرفتم
خانوادهم مخالف بودن
بعد رفتم دستیار ارایشگری شدم اینم خانواده مخالف بودن و با حقوق کم
بعد دوست داشتم که برای خودم کارکنم اینگار فکر میکردم حقوق گرفتن از دیگران سخته و نمیدن
و شروع کردم به آموزش دیدن و مدل زدن جوری که تو اون اموزشگاه همه میگفتن کار زهراازهمه بهتره هم الانم هنرجو های اون موقع مشتری های الان منن و میگن زهرا تو دوملاس کارات اول بود بعد یه صندلی و آیینه خریدم و تو یه اتاق خونمون مشتری گرفتم با مبالغ کم
و دوباره این به ذهنم رسید خیلی دوست داشتم که سالن بزنم و مشتری های قبول میکردم که خدایی کارشون سخت و پرچالش بود
الانی که 5سال از اون ماجرا میگذره مشتری های 5سال پیشم میان میگن موهای من این چالش رو داشته و تو انجام دادی و خیلی راضی بودم باورم نمیشه اونم اون زمان که یه سری از مربی های خودم قبول نمیکردن این جور مشتری هارو
خود باوری و اشتیاق به پیشرفتم باعث شد
و بعد به یه تضاد سخت تو روابط عاطفیم خوردم که دیگ تو فکر پیشرفت و درآمد نبودم خود باوری و اعتماد به نفسم از دست دادم که با استاد اشنا شدم فایل های رایگان رو مینوشتم بعد 12قدم و عزت نفس باورم نسبت خدا عوض شده که گله نمیکنم کنارقرمیزنم آروم ترشدم و……خلاصه میگم
االان دارم رو خودم کارمیکنم وبا نتایجم بیااممم
خود باوری اشتیاق و باور به خدا ست مارا به خواسته هامون برسونه
سلام به استاد قشنگم و هم دوره ای های نازنین .
یکی از بهترین اتفاقاتی که اخیرن در زندگیم رخ داد و نشان از گوش دادن به الهامات و نشان دادن جثارت در زندگیم بود ، موضوع مهاجرتم به مشهد 3سال پیش بود تقریبا.
من با یک ایمان و اراده و باور که خداوند هدایتم میکنه و اتفاقات خوب برام رقم میخوره ،
از صفر و با دست خالی با کلی شور و شوق و ایمان از شهر خودم به مشهد مهاجرت کردم و نکتش برام اینجا بود که همان دو سه روز ابتدایی که دنبال کار میگشتم ، خیلی زیبا هدایت شدم به سمت یک کارفرمای خوش اخلاق و عالی که اتفاقا جای اسکان هم داشت و باعث شد برگردم شهرستان و وسایلم رو بیارم مشهد و کلا ساکن بشم.
که یادمه اون موقع یا حتی الانش هم این موضوع رو برای هرکس تعریف میکردم ، کلی تعجب میکرد و باورپذیرنبود براش این اتفاق .
و خودم هم بسیار بسیار انگیزه گرفتم برای ادامه مسیر.
و امروز هم که دارم این کامنت رو مینویسم ، دارم کمکم این شور و شوق و باور و ایمان رو دوباره در خودم زنده میکنم تا برای رسیدن به اهداف و علایق و مهاجرت جدیدم ، ازش استفاده کنم تا نتایج بزرگتری برام رقم بخوره.
گرچه خیلی خیلی دوست دارم بیشترین تغییر و اتفاق در حوزه ی عشق و علاقم برام رقم بخوره .
امیدوارم سال آینده بیام و از اتفاقات عالی که در زندگیم رقم خورده بنویسم.
شاد و سالم و ثروتمند باشید
سلام به استاد عزیز، خانم شایسته محترم، دوستان محترم، بابت آگاهی های بخش پنجم پروژه خانه تکانی ذهن بسیار سپاسگذارم. بزرگترین یا عجیبترین موفقیتی که در گذشته (حتی دوران جوانی) با «ایمان خالص» و «شور و شوق» و بدون توجه به منطقِ ‘چطور؟’ به دست آوردید، چه بود؟ (لحظهای که با دست خالی یا امکانات کم، کاری کردید که از نظر دیگران نشدنی بود.) کلاس نهم متوسطه، معلم علوم ما برای کل بچه های کلاس یک کنفرانس تعیین کرده بود که برای هرکس یک موضوع مشخصی از کتاب رو انتخاب میکرد که باید مطالبش حفظ میکردیم و راجب اون موضوع حداقل دو عکس پرینت میگرفتیم و میاوردیم پای تخته میچسبوندیم و بعد شفاهی راجب موضوع کنفرانس میدادیم، من یادمه بچه ها که کنفرانس میدادن عکسارو پای تخته میچسبوندن و کنفرانسشون انجام میدادن، وقتی نوبت من شد من دوتا عکس مرتبط از گوگل دانلود کردم و بردم کافی نت پرینت گرفت و رفتم خونه بعد یادمه از عکسا خوشم نیومد و نبردم مدرسه، از طرفی خیلی میترسیدم که آقای معلم علوم منو دعوا کنه چون کاری که گفته بود درست انجام ندادم، یادمه بچه هایی که اذیت میکردن کتک میزد و همه از عصبانی شدنش میترسیدیم، یادمه به خدا گفتم خدایا کمکم کن، روز کنفرانس من زنگ آخر کلاس بود من تا دقیقه های قبل کنفرانس داشتم کتاب میخوندم که جملات حفظ کنم، اونروز آقای فراقی رفتارش عوض شده بود و از بچه های کلاس عکس نمیخواست، منم رفتم پای تخته و کنفرانس خودم شروع کردم یادمه کامل هم توضیح ندادم اما آقای فراقی گفت کافیه و نمره 18داد! خدایا شکرت این بخش از تمرین استاد منو یاد قدرت خداوند انداخت که اگه بهش ایمان داشته باشیم چه دل هایی رو برامون نرم میکنه و چقدر کارهارو برامون آسون میکنه.. امروز در کجای زندگیتان (کاری، مالی، روابط) ایستادهاید که احساس میکنید آن «شور و شوق» و «ایمانِ» گذشته را کم دارید و نیاز دارید آن را دوباره به یاد بیاورید. من توسط خداوند در زمینه کاری به ادمین فروش تبلیغات در اینستاگرام هدایت شدم، فایل های آموزشی رو گوش کردم، کلی نکات نوشتم اما درونم باورهای محدود کننده دارم که من نمیتونم و بلد نیستم برای خودم پیج بزنم، من چجوری میخوام اصولی که تو آموزش ها فهمیدم رو همرو اجرا کنم؟ من اصلا میتونم؟ من الان متوجه شدم اون زمان اون کنفرانس چقد برام سخت و نشدنی بنظر میومد اما با کمک خدا چقدر راحت شد و تونستم انجامش بدم، من باید اون کنفرانس همیشه برای خودم یادآوری کنم که هرزمان هرکاری برایم سخت و نشدنی بنظر میاد، وقتی ناامید میشم به یاد بیارم خدایی هست که وقتی به اون توکل کنم و ایمان داشته باشم چه دل هایی برام نرم میکنه و چه کارهایی رو برام آسون میکنه، خدایا بی نهایت شکرت که تونستم این تمرین انجام بدم و فرمول موفقیت منو به یادم انداختی تا همیشه از آن استفاده کنم.
درود و عشق و نور
حدودا 10 ساله بودم و عادت داشتم متون دینی و شعر می خوندم و اصلا هم بگم طور خاصی میخوندم که کسی جذب بشه نبود یه روز برادرم از در اتاقم رد شد داشتم آیت الکرسی می خوندم معنی فارسی برادرم گفت دوباره بخون و برام ضبط کن منم تا حالا این کار رو نکرده بودم و ضبط شد و برادرم صدا رو گرفت و برد بعد اون شب از سرکار اومد گفت خواهر من صداتو به یه صدابردار نشون دادم گفته خوبه اما تمرین میخواد منم خوشحال شدم و حسم گفت بیشتر و بیشتر بخون و ضبط کن و انجام دادم و تا رسیدم به دانشگاه اون زمان جویای کار هنری بودم تو سایت و… که یک روز از کرمانشاه تماس گرفتن با من و سفارش کتاب که گویا بشه دادن و منم اولین کارم بود و خب تا یه جاهای پیش رفتم اما به نتیجه نرسیده و تمام شد بعد دوماه با یه گروه هنری آشنا شدم زیاد مشهور نبودن اما با یک سری افراد آشنا شدم و موجب شد برم کلاس گویندگی و فن بیان و زمان کرونا بود و آنلاین آموزش دیدم طی همین مدت و دیگه اواخر کرونا استادم گفتن یه مجموعه ای انیمیشن پینوکیو رو دوبله کردن و دوبله دوبلورها هم یه بخشی به صورت زنده هم اجرا میکنن و با استادم رفتم و خیلی دوس داشتم و متوجه شدم اخر انیمیشن اون مجموعه تست دوبله میگیرند ولی من گفتم دیگه دیروقته برم خونه و در حال ماشین گرفتن بودم و دیدم یه نفر مونده که تست بده و بعدش هم تعطیل کنن منم دیدم ماشین پیدا نمیشه گفتم برم یه تست بدم و قبول شدم دوره رو بگذرونم و اون شب خیلی خوشحال بودم و سه ترم رو تمام کردم و طی اون مدت به عنوان هنرجو دوبله های رو نقش کوتاه داشتم و راضی بودم و برای اولین بار تو دنیای هنر برای اون مجموعه تو یه سینمای بزرگ مشهد اسم منم جز اون لیست بود و مامانم برام دسته گل آورد و خیلی خیلی خوشحال بودم و دیگه تو شب شعرها و مجموعه ها دعوت می شدم تا این که یه جا یه مشکلی پیش اومد و من باید می رفتم و همه در بی خبری رفتم نزدیک یکسال هیچ یک از دوستان هنری از من خبر نداشتو متعجب شدن و اون مشکل کامل حل نشده بود اما به جای خوبی رسیده بود و برگشتم اون زمان قبل این اتفاق مجموعه ای من رو می خواست که اداره استدیو شو به دست بگیرم و کارهاش انجام بدم و اون اتفاق موجب شد برم و بعد که برگشتم اون مجموعه هنوز منو می خواست و حتی اون مجموعه ای که دوبله رو آموختم اما اونجا نرفتم و گفتم برم جای که استدیو در اختیار خودمه و روزی که داشتم میرفتم به کوچه نرسیده بودم شروع کردم به گریه کردن و نمیشه نمی تونم و مامانم بلندم کردم که برم و گفت پشتمه و خب رفتم و نتیجه داد و یه کتاب گویا کردم و اما درحین یک سری اتفاقات عجیب غریب افتاد برای زندگی شخصیم و اومدم از اونجا بیرون درحالی که حتی الانم خیلی دوس دارم مشهورترین دوبلور بشم در سطح جهانی اما فک می کنم با خودم از کجا و خب آیا به اون شهرت اولیه که داشتم کاملش میکردم اما مجبور شدم برم میرسم یا نه و حتی از اون برتر و از این قبیل سوال ها و الان فقط روی باورهام دارم کارم می کنم و ایمانم به خودم و خدا رو تقویت میکنم که اگر بود چنین اتفاقاتی رخ نمیداد اما همین هاهم موجب خیلی چیزهای مثبت شد قرار گرفتن در راه خوداگاهی ،آشنایی با همسرم و …. و من سپاسگزار هستم