تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۵ - صفحه 22 (به ترتیب امتیاز)


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

552 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    زهرا گفته:
    مدت عضویت: 1895 روز

    سلام استاد عزیزم مثل هفت قسمت گذشته دوباره چیزهای بیشتری یاد گرفتم باور های قوی تری در من رشد کرد و دارم هرلحظه به اون چیزی که میخوام نزدیک تر میشم اما استاد چیزی که هست شما فرمودین فردی که یبار به نتیجه رسیده تقریبا الگوی مسیر تو دستشه و بهتر میتونه دوباره تو ی حوزه دیگه موفق بشه نمیدونم بشه اسمشو گذاشت موفقیت ولی برای من خیلی مهم بود مسئله روابطم با خانوادم وعزت نفسم من از قعر و ته تو چهل روز تبدیل شدم به یه فرد سالم و پویا وفعال،هرروز سحر خیزم و با امید بیدار میشم از هر لحظه لذت میبرم خیلی از دوره ها شرکت کرده بودم تا بتونم تو لحظه حال باشم ولی خود بخود با فایل هاتون بخودم اومدم دیدم از افسردگی از ناامیدی از افکار مسموم از جنگ خودم با تک تک ادمای اطرافم از دروغگویی و و و … تبدیل شدم به کسی که داره با سرعت نور به خواسته هایی که از نظر بقیه غیر ممکنه نزدیک و نزدیک تر میشم واین برام خیلی موفقیت بزرگه این تغییر شخصیته این حال خوبم و این روابط و اهدافی که الان دارم منی که از این مسائل تو همین مدت کوتاه چهل روزه از وقتی که خواستم و هدایتم کرد و تونستم مصمم تر از همیشه پس از ماه ها بیام و رو خودم کار کنم به این حالتی که هرگز تبودم برسم میتونم این رو هم به خودم بگم که اگه تو این چیزا تونستم تو چهل روز تونستم اینقدر قوی بشم پس میتونم تو 70روز هم به پزشکی دانشگاه تهران برسم؟!چیزی که از نظر خوده سازمان سنجشم محاله اما من اینو عمیقا باور دارم سوالی که دارم اینه که میتونم همین دستاورد های چهل روزه ای که از روشی که با فایل ها بدست اوردم این رو یه موفقیت یا الگو تلقی کنم و با همون شور و شوق و تمرکز که روی شخصیتم کار کردم همزمان رو درسم کار کنم و به علاقه م برسم؟یا باید یه موفقیت بزرگ باشه؟هرچند که این ها دیگه برام بزرگ نیست و ذهنم قبول کرده که توانایی من بیشتره من 99درصد جلوی افکار و نجواهای ذهنی و حرف های اطرافیانم رو گرفتم و کاملا مراقب ورودی هام هستم و جالبه هرروز و هرروز نشانه های بیشتر رو دریافت میکنم چون با رسیدن به رشته مورد علاقه م کنارش مهاجرت به تهران هم که ذوقشو دارم اتفاق میفته تمام نشانه هارو دریافت میکنم

    خدارو شکر

    امروز شما فرمودین یه موفقیتی کسب کرده باشه بهتر میدونه چجوری باید تو حوزه دیگه هم نتایج فوق العاده بدست بیاره ینی من میتونم این رو موفقیت تلقی کنم و تو حوزه درسی هم همین قدر با سرعت پیشرفت کنم و موفق شم؟البته اینکه من میرسم شکی نیس این رو با سست باوری نمیپرسم منظورم اینه که دیگه برای این هدف پیش روم دنبال راه های عجیب غریب نگردم و همین روندو پیش رو بگیرم و همین قدر راحت و با سرعت پیش برم!!درسته این حرفم!!!؟

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  2. -
    سعید صادق زاده گفته:
    مدت عضویت: 1488 روز

    سلام به استاد عزیز

    سلام به دوستان خوب خودم

    این صحبت های استاد در این فایل دقیقا شرح حال من است

    زمانی که باید تغییر می کردم

    باید از کار قبلی خودم بیرون می آمدم

    باید پیشرفت می کردم

    اما ترس ها و مشکلاتی که در این راه داشتم

    تمام ترمزهای ذهنی من همه و همه برای من سبب می شد که نتوانم قدم بردارم و به جلو بروم

    یک بیت شعر از استاد عزیز برای من انگیزه شد

    تو خود پای در راه بنه و هیچ مپرس

    خود راه بگویدت که چون باید کرد

    این شعر در من غوغایی کرد

    سبب شد که قدم بردارم و به جلو بروم

    هنوز ترس هایی داشتم

    هنوز نگرانی هایی داشتم

    اما این امید در ذهن خودم داشتم که من قدم بردارم او به من کمک خواهد کرد

    همین امید و همین اطمینان سبب شد که من قدم اول را بردارم

    کم کم باقی قدم ها یکی به یکی برای من پیدا شد و من را به جایی رساند که اکنون خودم برای خودم کار می کنم و این بزرگترین انگیزه برای من شد تا بتوانم در قدم های بعدی زندگی خودم موفق بشوم

    حتی در مورد قانون سلامتی هم همین ترمزها و مشکلات داشتم

    چجور غذا بخورم

    چطور جلو بروم

    چکار کنم

    اما باز قدم اول را برداشتم و قدم به قدم فایل های استاد را جلو رفتم و در نهایت دیدم که چقدر این دوره آسان است و هیچ مشکلی که آنهمه در مورد آن فکر می کرد اصلا وجود نداشت و این سبب شد که باقی راه را به آسانی و راحتی جلو بروم و اکنون بهترین اندام و بهترین سبک زندگی و بهترین الگو برای ادامه موفقیت های خوب خودم پیدا کرده ام و به آن دست پیدا کردم

    این موفقیت ها برای من الگویی شد تا بتوانم در دیگر موارد زندگی خودم از آنها کمک بگیرم

    همانطور که قبلا موفق شده ام پس باز هم می توانم موفق بشوم

    واقعا ممنون استاد عزیز هستم که اینگونه به راحتی و آسانی دستهای هدایتگر خدای مهربان برای ما در این جهان زیبا شده است

    سپاس از خدای هدایتگر خودم

    سپاس از خدای زیبایی ها

    سپاس از خدای فراوانی ها

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  3. -
    زهرا محمودآبادی گفته:
    مدت عضویت: 1275 روز

    سلام به استاد عزیزم و همراهان سایت عباس منش

    منم تجربه مشابه با منصوره عزیز رو داشتم وقتی محل کار قبلیم بودم چند ماهی بود احساس میکردن اینجادیگه برام کوچیکه دیگه چیز جدیدی بهم اضافه نمیکنه دیگه رشدی درش نیست ولی در عین حال هم نمیدونستم باید چیکار کنم

    و یهو گفتم من میخوام دوربین بخرم و جهان دست به دست داد از دوربین خریدن رسیدم به جایی که یه آتلیه زدم من فقط میخواستم دوربین بخرم و اول به صورت آزاد کار کنم یهو افتادم توی مسیری که آتلیه بزنم

    اطرافیان برام مغازه پیدا میکردن یکی وسیله میاورد یکی کمک میکرد برقش وصل بشه یکی تابلو آورد

    یعنی جهان انگار برام سر تسلیم فرود آورده بوده و همه ی کار توی یه هفته خدا شاهده توی یه هفته جمع شد و کارمو راه انداختم

    الان بیشتر از یکساله که کار کردم و خیلی چیزها خریدم محصولاتمو ارتقا دادم

    و امسال دوباره دیدم دارم درجا میزنم سیستمم رو عوض کردم و میخوام با آموزش دیدن سطح و لول کارم رو ارتقا بدم و حتماً انجامش میدم

    می‌خوام بگم بقول استاد وقتی یک بار شده بازم میشه وقتی یک بار توی یه زمینه ب موفقیت رسیدیم بازم میتونیم توی زمینه های دیگه راحت تر به موفقیت برسیم

    و خداروشکر میکنم از این بابت و ازش می‌خوام مارو در مسیر خیر و برکت هدایت کنه و حامی و پشتیبان ما باشه دوستتون دارم خدانگهدار

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  4. -
    آرزو جمشیدی گفته:
    مدت عضویت: 854 روز

    سلام استاد عزیزم ممنونم از فایل قشنگت

    خدایا شکرت بابت حال و احساس خوبم

    چقدر جالب همچین اتفاقی برای من هم افتاد

    و چقدر قشنگ استاد گفت ب یاد بیاره اون موقع را تو توانستی پس الآنم میتوانی خدایا شکرت من فقط هر روز باید ادامه بدنم

    ممنونم خدایا جونم مسیر درست را نشانم دادی

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  5. -
    کاویان تیموری گفته:
    مدت عضویت: 210 روز

    سلام

    من درسال 98 شمسی البته بدهکار شدم

    دقیقا با شرایط امروز خودم

    هیچی نداشتم ی واحد که اندازه یک پنجم بدهی من بود و فروختم شروع کردم دوباره کار کردم بعد تقریبا دوسال صفر شدم و شروع کردم به کار دوباره

    و یا لحظه ای که داشتم کاسبی شروع میکردم و از کارمندی و ویزیتوری در اومده بودم

    از یک انبار شروع کردم که انبار ی نفر دیگه بود و من به اندازه دو تا پالت ازش اجاره کردم

    و لب تابم حتی دفتر نداشتم بزارم روی کارتن ها میزاشتم و فاکتور میزدم

    الان تو ی کشور دیگه اومدم همه اش میگم اینجا شروع کنم یا برگردم

    ترس هام نمیزاره برگردم

    و اصلا تصمیم برگشتن هنوز تو ذهن خودم تصمیم منطقی نیست .

    از کجا اینجا شروع کنم

    اول الان دارم زبان یاد میگیرم و باید کاری کنم زبان نخواد فعلا

    ولی وقتی دارم به این فکر میکنم که باید از اول دوباره شروع کنم هیچ انگیزه و شور و شوقی ندارم

    کاملا بی هدف و انگیزه شدم در مورد کار البته

    هر روز هم دعا میکنم خداوند راهی برام باز کنه یا شور و اشتیاق و فرصت دوباره به من

    یا اگر قرار نیست اینجا باشم نمیدونم واقعا

    تصمیم گیری و شروع دوباره

    اشتیاق و انگیزه و امید تو خودم دوباره پیدا کنم

    یادم میاد اون موقعه ها این قدر شور و شوق داشتم صبح ها 5 صبح بیدار میشدم

    دوست داشتم اولین نفر بازار باشم

    زود تر از همه باز،کنم

    برم دنبال مشتری

    همیشه میگفتم من بهترین مشتری ها میام سمتم

    من سود میکنم

    من دنبال بار میرفتم

    دنبال قیمت ها بودم

    امروز چند

    چطور بفروشم

    چی و به کی بدم

    الان احساس میکنم خیلی پیر شدم

    یا شاید دیگه فزصتی نیست

    احساس بی مصرف بودن دارم

    خیلی حرف دارم

    از خدا میخوام کمکم کنه

    که کار هیچ بنده ای نیست الان کمک کردن به من

    ممنون

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  6. -
    سید محمدامین حسینی گفته:
    مدت عضویت: 3069 روز

    به نام الله یکتا

    سلام

    داشتم میگفتم به خودم که خب چه کامنتی بنویسم؟ دو تا فایل قبلیم کامنتی نذاشتم ولی همون موقع به خودم گفتم مثل خیلی از فایلها که من اصلا تجربه ای درش نداشتم ولی شروع کردم به نوشتن، خداوند بر زبانم جاری شده و حرف هایی رو زده که نیاز بوده گفته بشه و دیگه تنبلی بسه، دو تا فایلو ننوشتی بسه دیگه.

    الان مثال بچه ای اومد تو ذهنم که مدام مجبوره مدرسه اشو عوض کنه، مثل مایکی جان، هرطوری که در مدرسه اول رفتار کرده، دوست پیدا کرده، محبوب شده، شناخته شده، رفتار بچه ها رو فهمیده، در بقیه مدرسه ها هم باید به خودش بگه که مسیری که من تو اولین مدرسه رفتم تا دوست پیدا کنم، تا علایق بچه ها رو بشناسم، تا فضا دستم بیاد با معلم ها آشنا بشم، همون مسیرو اینجا هم باید اجرا کنم، مسیر که همونه، روند که همونه فقط مکانش عوض شده، من تجربه اش رو دارم پس تو هر مدرسه ای که برم میتونم همون مسیرو اجرا کنم و دوست پیدا کنم، صمیمی بشم، گرم بگیرم، آشنا بشم، محبوب بشم، ولی اولش خیلی تضاد داره!!

    اول اینکه جای مدرسه ات مدام عوض میشه، فکر کن مدرسه ات هر روز بره حتی یه خیابون اونطرف تر😂 یه ذره طول میکشه تا به جاش عادت کنی، مسیر رسیدن به مدرسه عوض میشه، چیزهای تازه ای میبینی، قوانین مدرسه ات عوض میشه، شکل مدرسه ات عوض میشه، بچه ها عوض میشن، معلما عوض میشن، درسا عوض میشن، البته کسی که مدت زیادی اینجا مدرسه رفته باشه نه تنها هرجا خارج از کشور بره عقب نیست بلکه یه چند تا کلاس بالاتر هم محسوب میشه😂

    دومین مدرسه رو با هر چی تضاده بهش عادت میکنی، اون مسیر تجربی رو که تو ذهنت بوده میری، دوست پیدا میکنی، محبوب میشی، تفریح میکنی با بچه ها، پروژه انجام میدی، بعد یه دفعه دو باره مجبور میشی مدرسه رو عوض کنی، حالا اینبار فرقش چیه؟ تو یه بار مهاجرت کردی، میدونی چه حسی داره، میدونی چه چیزهایی عوض میشه، میدونی چه چیزهایی جدید میشه و به خاطر اینکه علاه بر تجربه اولیه ات مسیر دوم رو هم تو کارنامه ات داری، بار سوم خیلی خیلی بهتر و سریعتر و راحت میتونی جا بیفتی، قوانینو زودتر یاد میگیری، راه ها رو سریعتر پیدا میکنی، بهتر با آدما آشنا میشی، درسارو بهتر میشناسی و هربار این مسیر تغییر رو که طی کنی، اول اینکه مدام برات راحت تر میشه، دوم اینکه یک عالمه دوست جدید داری، یه عالمه تجربه داری، یه عالمه شناخت داری، یه عالمه راه جدید بلدی، یه عالمه علم جدید بلدی، از همه مهمتر ایمان و شجاعتی داری که نه تنها از تغییر نمیترسی بلکه با کله میری سمتش، دیگه قوانینو میدونی، هرجا بری میدونی که یه سری قوانین جزئی رو اگر باشه باید به اونا اضافه کنی و خلاصه سرعت پیشرفت خیلی خیلی میره بالاتر،

    الان میدونید داره چه اتفاقی میفته؟ داریم درسهایی رو یادمیگیریم، که وقتی در ادامه در کارمون بهترین ایران شدیم و خواستیم مهاجرت کنیم، بدونیم که راه موفق شدن اونجا چیه، خدا داره ما رو از قبلش محیا میکنه، داره از قبل راه رو بهمون میگه که اونجا هم که رفتی این مسیرو بایدبری و علاوه بر این داره بهمون میگه که چطور یادمون بیاد که این مسیرو بریم.

    خدا داره الان بهمون میگه که حتی اگر اینجا میلیارد ها میلیارد ملک داشتی، هیچ کدومشونو نباید به خاطر اینکه سرمایه کنی ببری اونطرف، داره بهمون میگه که هیچ وقت چیزی رو برای حل کردن مسایلت جای دیگه نفروش، چون ما باید خلق کنیم، چون قدرت خلق کنندگی به ما داده که خلق کنیم، مگه فقط قدرت داده که تو کشور خودت خلق کنی؟ مگه تا از مرز رفتی اونطرف این قدرتو ازت میگیرن؟ حتی استاد هم به قدری پول برده بود که کمتر از یک ماه تموم شد، اما جالبش اینجاست که استاد چنان خلق کرد بعدش، چنان سیلی از ثروت و نعمت به زندگیش حتی در آمریکا دعوت کرد، که تو همون چند ماه اولیه زندگی در آمریکا، چیزهایی رو داشت که خود آمریکایی هایی که یک عمر اونجا بودن حتی خوابشم نمیدیدند، استادی که هیچی با خودش نبرده بود و آمریکایی هایی که زندگیشون اونجا بود، اینه ایمان، این باوره، این یعنی شور و شوق اولیه، همون عشقی که تو ایران اون همه نتیجه آورد، اونقدر قوی بود که اونجا هم موجب حرکت شد، ثروت خلق کرد، نعمت خلق کرد حتی بینهایت بیشتر و عظیمتر از وقتی که استاد ایران بود، چرا؟ چون استاد جان میدونست که باید اون مسیری که اون موفقیت ها رو براش بوجود آورد رو مدام به خودش یادآوری کنه که چطور از زیر صفر رسید به امپراتوری در ایران و میلیونها بار به خودش گفت که اگر اونجا تونستم اینجا هم میتونم، مسیر همونه فقط کشورش عوض شده تازه الان که دیگه اون اول نیست که، خیلی بزرگتر شدم، خیلی تجربه ام بالاتر رفته، خیلی مسیر درستو بیشتر میدونم کدومه، خیلی موفق ترم نسبت به اون اول که هیچی نمیدونستم پس الان خیلی راحت تر میتونم صعود کنم، خیلی راحت تر و سریعتر میرسم به قانون تصاعد و دوباره تکامل و تصاعد بعدی و همینطور بالاتر و بیشتر و بهتر،

    خدایاشکرت

    سپاسگزارم استاد جون که این همه ساعت میشینید و اینهمه آگاهی های بینظیر و خالص رو رقم میزنید با حوصله و عشق و بدون منت در اختیار ما قرار میدید. سپاسگزاری ما هرچقدر هم زیاد باشه نمیتونه حق کار شما رو ادا کنه.

    عاشقتونم

    دستتون در دست الله یکتا

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
  7. -
    سعید صفری گفته:
    مدت عضویت: 2449 روز

    به نام خدای مهربان 🌹♥️

    سلام استاد عزیز و خانواده بینظیر ♥️♥️

    خدایا شکرت بابت همه ی نعمت‌ها و هدایتات،هدایتم کردی و توفیق دیدن این فایل بینظیررو دادی،، خدای بزرگ من، بازم یدونه دیگه از شاکاراتو برام رو کردی و نشونم دادی بدجور حواست بهم هست و چقققدددددرررررررر دوسم داری،

    خدای بی نهایت بزرگگگگگگگ منننن،،من چطوری چه جمله ای رو داااااددد بزنم تا حس سپاسگزاریم از وجودم خالی شه یکم سبک شم یکم بتونم خودمو قانع کنم ذره ایی تونستم شکرگزار دریایی از محبتاتو بودم من چرا جمله ایی پیدا نمیکنم 😢😢😢 خدایاااااااااااااااااااا ممنونم ازت که اینقدر دوسم داری و همیشه حواست بهم هست،استاد عزیز ممنونم که دستی از دستان خدا شدین،قبطه میخورم به جایگاه تون استاد،واسطه و دستان خدا شدن برای بندگانی که خداوند نظر ویژه بهشون کرده و گذاشتشون تو جایگاه vlp واقعا خداوند این خانواده رو خیلی خیلی دوست داره،چه ایمان و اعتمادی داشتین و دارین به خدای بزرگ و چقدر عمل کردین به ایمانتون و ثابت قدم موندین و خودتون ثابت کردین به قوانین جهان هستی که لایق بهترینها هستین👏👏👏در بهترین لحظه یک فایل بینظیر دیگه استاد عزیز امروز ذهنم خیلی درگیر بود راستش داشت سر یک موضوعی منو سرکوب میکرد و هی میگفت،همین بود تغییر تغییر میکردی تو که هیچ تغییر نکردی،باز زمان از دست دادی،،باز در برخورد با چندتا مسله کوچیک سعید قبلی بودی که،کو دستاوردت،دیدی کمبود هست و تو چیزی تو چندت نیست،اون چندتا موفقیت هاتم شانسی بود،،تو سعید قبلی هستی و هیچ تغییری نکردی فقط ادا درآوردی و حرفهای قشنگ قشنگ زدی،با اینکه خیلی نسبت به قبل کنترل دهنمو دارم و اینو خودم مطمنم ولی امروز سر یک موضوع داشت باهام جنگ میکرد که شکستم بده و تمام دستاوردامو کمرنگ کنه،،استاد به لطف خدا هدایت شدم به سایت ‌دیدم قسمت جدیدی از گفتگو با بچه هارو گذاشتین،و داستان منصوره خانم عزیز،،که بغض و اشکی که با لحظه به لحظه این فایل باهام بود،بغض و اشکی که هنگام نوشتن این حرفامم باهام هست استاد،،چقدر تحسین برانگیز بود این ذوق و شوق ،چقدر تحسین کردم عزت نفس این دختررو👏👏👏،نجواهای ذهنم خاااامموووششش،

    آره من با همچین خدایی طرف هستم ذهن چموش من با این خدایی که به وقتش چنان همه چی رو قشنگ کنار هم قرار میده و منو به اهدافم میرسونه که مات مبهوت بمونن همه،تو لحظه آیی که ناامیدی سراسر منصوره رو فرا گرفته بود خدا چطور این دختر رو تو مسیر خودش حفظش کرد و دری براش باز کرد الله اکبر الله اکبر،چقدر عالی به اهدافش رسوندش،جوریکه درآمدش از پدر بیشتر شد،،استاد عزیز من تک تک قسمت های گفتگو شما با دوستان دیدم،چه درس هایی که برام داشتن چه قوت قلب هایی که در برابر نجواها برای من بودن در این مسیر،با داستانهاشون و نتایجشون ذوق کردم،تحسینشون کردم و بغض و اشکهایی که با شما ریختم،،احساساتم قابل وصف نیست استاد،خیلی خوشحالم که تو این مسیرم،من شاید تو این مسیر پاهام بلغزه یجاهایی از مسیر خارج بشم ولی خوشحالم و مطمنم سریع خدا دستمو میگیره میاره تو مسیر من با تمام وجودم از خدا خواستم منو حفظم کنه در این مسیر و خدا با تمام لطفش تا الان اجابتم کرده و مطمنم ازین به بعدم اجابتم میکنه،خوشحالم نشانه ها و هدایت های خداوند رو بهتر از قبل میبینم و درک میکنم،من اینجا ارامشی دارم که حاضر نیستم با چیزی عوضش کنم،این مسیر پر از عشقه،منم تا الان کلی دستاورد داشتم که بینظیر بودن،حالا این ذهن چموش تا ی روزنه گیرش میاد میخاد از همون جا بهم ضربه بزنه،،خداروشکر هر وقت خواست چموش بشه خداجون با دستانی چون استاد عباسمنش تو نطفه خفه ش کرد😊استاد عزیز یک وایت برد برا خونه گرفتم و بسیار بزرگ دونه به دونه از اهداف سال 1400 خودمو نوشتم،و چنان برا رسیدنشون ذوق و شوق دارم که نگو، در ضمن ذوق و شوق و عزت نفس منصوره عزیز هم الگوی خوبی شد برام 😊💪اسم سال 1400 سال افرینش و سپاسگزاری واقعی گذاشتم برا خودم،به لطف خدا بزرگ و آموزه های استاد میرم برای آفرینش ی زندگی در حد استاندارد های دلخواه خودم،در مسیر شکرگزاری و سپاسگزاری واقعی از یگانه الله بزرگ،،

    استاد عزیز ممنونم که دستی از دستان خدا شدین،

    خدایااااااااا شکرتتتتتتتتتتتت 😊🙏♥️

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  8. -
    آرزو گفته:
    مدت عضویت: 1048 روز

    بسم الله الرحمن الرحیم

    به نام خداوند بخشنده و مهربانم

    رب بی همتای من که فضل

    ورحمتش بی اندازه ومهربانیش همیشگیست.

    سلام به استادان عزیزم

    سلام به دوستانم در پروژه تغییر را در آغوش بگیر

    جلسه 5

    اگربخواهی الگوی موفقیت قبلی‌ات را همین امروز در چالش فعلی‌ات کپی کنی، دقیقاً چه می‌کنی؟ با جزئیات داستان «از صفر تا موفقیتی» که قبلاً ساخته‌ای را بنویس.

    بنویس کدام باورِ آن روزها، تو را به حرکت واداشت؟

    امروز همان باور را چگونه در خودت فعال می‌کنی؟

    اولین اقدام الهام‌گرفته‌ای که ظرف 24 ساعت آینده انجام می‌دهی چیست؟

    خب من بدون اینکه هیچ آموزشی دیده باشم و کلاس رفته باشم،دوست داشتم کیک درست کنم اوایل برای خودمون اینکار رو میکردم مثلا برای تولد، شب یلدا و…، بعد از چند وقت تصمیم گرفتم سفارش بگیرم اما من هیچ ابزاری نداشتم ،نه پایه گردون درست حسابی نه کاردکی چیزی اما با این حال یه حسی درونم میخواست که خودش پول بسازه، این حس همیشه توی وجود من بود به خاطر تضادهایی که بهش برخورده بودم ،شروع به کار کردم با ایمان و توکل به خدا، واینکه همه قنادهای ماهر از یه جایی شروع کردن بالاخره،منم شروع کردم و بعد از یکی دوهفته معجزه وار وسایل مورد نیازم جور شد ،هم پایه گردون حرفه ای، هم تمام ابزاری که نیاز داشتم ،من کلی سفارش میگرفتم و واقعا داشتم به خواسته ام می‌رسیدم، خواسته من ساختن پول بود، برام مهم نبود چه کاری انجام میدم،فقط چون از بچگی انقدر تو گوشم خونده بودن که زن نباید کار کنه باید بشینه تو خونه مرد کار کنه،یا اگه زن کار کنه غرور برش میداره و از این چیزا، من میخواستم ثابت کنم به بقیه ک همچین چیزی نیست(که خوب اشتباه بود کارم)

    با این حال من تو کارم روز به روز پیشرفت میکردم و موفق تر میشدم و پول بیشتری می‌ساختم، چون به خداوند ایمان داشتم که بعد از دوسال حس کردم این کار مورد علاقه من نیست و رهاش کردم.

    الان من دوباره همون حس رو دارم حس اینو دارم که من باید خودم پول بسازم اما این بار قطعا و حتما برای ثابت کردن به دیگران نیست، به این نتیجه رسیدم که ثروت یعنی آزادی،یعنی رسیدن به خواسته هام،یعنی مسافرت های زیاد، یعنی رسیدن به خدا،یعنی هدیه دادن به عزیزان،یعنی تجربه علایقم و ….

    نشانه ها اومد که از اتاق خونه خودم شروع کنم و همه چیزش جفت وجور شد، توی سه هفته ای که شروع کردم یه مقدار پول ساختم ،زیاد نیست ولی خب این امید وانگیزه رو در قلبم روشن کرده،

    که خداوند درها رو باز میکنه،راه ها رو نشون میده، من قدم هایی که میدونم باید بردارم رو برمیدارم و بقیه اش رو سپردم به خدا.

    اولین اقدام الهام‌گرفته‌ای که ظرف 24 ساعت آینده انجام می‌دهی چیست؟

    من تقریبا هرروز دارم اطلاعاتم رو در مورد کارم بالا میبرم،دارم باورهای محدود کننده ام رو شناسایی میکنم، و اینکار رو باید ادامه بدم، استمرار داشته باشم، و مطمئنم خدا درها رو باز میکنه برام.

    تو پای به ره در نِه و از هیچ مپرس

    خود راه بگویدت که چون باید رفت

    ……………………………………………….

    کامنتم رو با آیه 128 سوره اعراف تموم میکنم،

    قَالَ مُوسَىٰ لِقَوْمِهِ اسْتَعِینُوا بِاللَّهِ وَاصْبِرُوا ۖ إِنَّ الْأَرْضَ لِلَّهِ یُورِثُهَا مَنْ یَشَاءُ مِنْ عِبَادِهِ ۖ وَالْعَاقِبَهُ لِلْمُتَّقِینَ

    موسی به قومش گفت: از خدا یاری بخواهید، و شکیبایی ورزید، یقیناً زمین در سیطره مالکیّت و فرمانروایی خداست، آن را به هر کس از بندگانش که بخواهد می بخشد، و سرانجام نیک، برای پرهیزکاران است.

    خدای من شکرت که در این پروژه الهی هستم.

    شکرت برای استاد ارزشمندم.

    خدایا بهم کمک کن استمرار داشته باشم،هدایتم کن که این مسیر رو با ایمان و توکل بیشتری ادامه بدم .

    دوستتون دارم.

    در پناه خداوند یکتا شاد و خوشبخت،ثروتمند وسعادتمند در دنیا وآخرت باشین.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
  9. -
    ندا دولت ابادی گفته:
    مدت عضویت: 1940 روز

    و یه چیز عالی جهت یادآوری به خودم، بلطف خدا همراهم دارم و اون هم،یه دونه ساعت مچی گرانبهاست که همیشه دستمه و همیشه یادآور اینه که نداااا ،اگه تونستی با استفاده از قدرت ذهنت،ساعتی که می خواستی رو در عرض ۲ هفته خلق کنی و بوجود بیاری به یاری خدا، پس بقیه چیزها رو هم می تونی ، شک نکن

    و تو این مدت با تمام وجودم متوجه شدم که هرچی بخوام رو می تونم خلق کنم و اون چه که برام شکل فیزیکی نمی گیره و به قول معروف برآورده نمیشه،بخاطر ترس ها و ترمزهاییه که خودم در ذهنم دارم…

    و متوجه شدم که این ذهنه منه که یه چیز رو کوچیک و بزرگ میکنه و برای خدا و کائنات بزرگ و کوچیک معنایی نداره و همه چی شدنیه👌

    و یه باور عمیق رو هم در خودم نهادینه کردم و هر روز دارم روش کار می کنم اینکه :

    ” خدا برطبق باورهای ما، و میزان ایمان ما برای ما کار انجام میده ” پس چرا من بلطف و یاری خدا چنان درجه ای از ایمان و باور و درخودم نسازم که قوی،عالی و ۱۰۰ درصدی باشه انشالله که بتونم کن فیکون بکنم والبته که دارم روند تدریجی بودن و تکاملی بودنش رو در خودم میبینم و هر روز داره درجه ایمان و توکلم با اتفاقات و معجزاتی که خدا در زندگیم رقم میزنه،شکرخدا هی میره بالا و بالاتر…

    و شکرخدا بابت این زندگی زیبا ،این دنیای زیبا ،این دیدگاههای زیبا… و بابت همه چی….🙏

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  10. -
    محمد تاجیک گفته:
    مدت عضویت: 1213 روز

    به نام خداوند مهربان و هدایتگر

    سلام به استاد عزیز و خانم شایسته بزرگوار

    میخواستم راجع به یه تجربه ای صحبت کنم که مربوط به حرکت کردن میشه که حدودا یکماه پیش برای من و همسرم اتفاق افتاد.

    قضیه اینطور بود که ما تصمیم گرفتیم از خونمون رو عوض کنیم یعنی مدت اجارمون تموم شده بود و یا باید تمدید می کردیم یا جای دیگه ای رو پیدا میکردیم و ما از قبل تصمیم داشتیم که بیشتر از یکسال یکجا نمونیم چون میدونستیم مهاجرت حتی اگه به اندازه یه کوچه هم باشه بازهم باعث رشد و پیشرفته.

    اما از اوون جایی که من و همسرم علاقه زیادی به طبیعت داریم دوست داشتیم بریم و از فضای شهری خارج بشیم و بریم یه ویلا اجاره کنیم توو یه روستا توو شمال کشور ساکن بشیم. کی؟ اونم مایی که تازه یکساله زندگیمون رو شروع کردیم و خونمون کلا 100 متره میخواستیم بریم یه ویلا نوسازی که دوبلکس هم هست. دیگه خودتون ببینید که از کجا میخواستیم به کجا بریم.

    اما خب یه سری اگاهی ها هم داشتیم که مثلا باید حرکت کرد و همه چیز مهیا میشه و باید توکل کرد به خدا بدون هرگونه شرکی( چون قبل از اجاره کردن خونه قبلیمون زمانی که مورد خوبی جور نمیشد به شدت شرک داشتم) و دیگه اینبار بدون هر شرکی رفتیم به دنبال پیدا کردن ویلا برای محل زندگی.

    اینم بماند که توو رفتن به شمال دقیقا همون تایمی که ما قصد کردیم بریم، جاده چالوس با یه سیل عجیبی، بسته شد و تووی راه که داشتیم می رفتیم هم ماشینمون پنچر شد( اما اینجا یه چیزیش برام جالب بود که چون ما حسمون خیلی خوب بود اتفاقات به صورت خیلی خوبی برامون افتاد مثلا توو ترافیک که همه ماشینا وایساده بودن ماشین ما پنچر شد و تا ترافیک باز بشه لاستیکش رو عوض کردیم، یا مثلا یک ساعت توو ترافیک بودیم اونم سر ظهر اما ما توو ورودی یه تونل و تووی سایه بودیم) و الان که دارم فکر می کنم انگار که اینها الهامات و هدایت های خدابه ما بود برای اینکه شمال نرید اما خب (بسیار سفر باید تا پخته شود خامی)بسیار نه اما خب بالاخره پخته میشه

    این اتفاق برای دوماه قبل از اتمام مورد اجارمون بود. ما برگشتیم و گفتیم دفعه بعد و زمان رفتن رو به خدا میسپریم. هر موقع قسمت بشه خدا خودش میگه.

    اقا ما هی صبر کردیم هر چند روز یکبار قران باز میکردیم، ایاتی که میومد ایات عذاب بود اصا یه وضعی(البته بگم که توو همون ایات بارها صفات قادر بودن و رحمان بودن و قوی بودن خداوند نسبت به خلائق تکرار میشد) این صبر ما طول کشید (که یه جورایی باید بگم تحمل نه صبر) تا یک هفته مونده به اتمام موعد اجاره و بالاخره ایات خیر و برکت اومد( که ای نوح به همراه یارانت سوار بر کشتی شو که تو در پناه و تحت حمایت مایی ) و ما حرکت کردیم و با چه شور و شوقی به سمت منطقه ای که زیر نظر داشتیم حرکت کردیم با نوای ای ویلا ما داریم میآییم.

    اما ما رفتیم و هیچ نشد و دست از پا درازتر و یه حال داغون برگشتیم، که ای خدا چرا؟ تو که نمیخواستی بدی چرا گفتی بیاید؟ و از اینجور حرفا.

    حالا هی سعی کن ذهنت رو کنترل کنی ، حالت رو خوب کنی ، مگه میشد.

    ما برگشتیم و برگشت ما کی بود دقیقا 2 روز مونده بود به پایان تایم اجاره و تخلیه و ما هنوز خونه ای پیدا نکردیم. دیگه به خودمون اومدیم و احساس میکردم یه جای کار میلنگه چون ما به شدت وارد فضای تحمل شده بودیم، چون اصلا صبر معنایی نداشت ما عملا در حال تحمل بودیم.

    ینی خدا هی چکش هاش رو میزد من نمیفهمیدم. دیگه شرایط داشت سخت تر میشد. دیگه تصمیم گرفتیم همین قم دنبال خونه بگردیم و گفتیم احتمالا قسمتمون نیست بریم شمال و باهاش کنار اومدیم و گفتیم خدای هر چی تو بگی ما نمیدونیم و فقط تو میتونی کمکون کنی(البته از اول ماجرا تمام تلاشمون این بود که ذره ای شرک نداشته باشیم چون قبلا چکش های این یکی رو خورده بودیم و فهمیده بودیم) و حالا فقط یه روز مونده بود به تخلیه و ما اصلا جایی رو پیدا نکرده بودیم( و اینم بگم به طرز عجیبی هر مستاجری که برای این خونه میومد نمیپسندید و میرفت با اینکه صاحب خونه فقط مونده بود خونرو به املاکی های شهرای اطراف بسپره ، اما با این حال هیچکسی نمیپسندید و انگار خدا داشت یه جوری شرایط رو مدیریت میکرد که مثلا یه وقتی فشار اینکه الان میخواد مستاجر بیاد باید پاشیم رومون نباشه و چقدرباید خداروشکر کنم)

    و دقیقا توو همون یه روزی که از مهلت اجارمون مونده بود فکر کنم سومین املاکی که رفتیم به ما همین خونمون که الان تووش هستیم رو پیشنهاد داد(اینجا اینم بگم من قبل از اینکه برم املاک گفتم خدایا خودت اوون موردی که میدونی برای من خوبه رو بهم نشون بده و با خودم گفتم اگر قرار باشه مورد من بهم نشون داده بشه هم املاکی بازه و هم جای پارکش برام مهیاست و با همین باور حرکت کردم و به طرز عجیبی یا املاکی ها بسته بودن یا جای پارکی وجود نداشت جلوشون و من همین طور گذر کردم ، اولی نه اما دوم یا سومین املاک همون خونه ای شد که الان تووش هستیم و چقددددر بابتش سپاسگذار خدا هستیم.

    و بعد از جابجایی و اومدن تووی این خونه ما تازه فهمیدیم که مشکل کار کجا بوده. اینکه ما میخواستیم بدون طی کردن تکاملمون به کجا برسیم و اینهمه سختی و استرس فقط برای این بود که بابا اصلا تو تکاملت رو طی نکردی و داری خودت رو به سختی میندازی.(خونه قبلی ما 100 متر بود این خونمون 120 متره، محلمون چقدر بهتر شده، خونه قبلیمون 9 سال ساخت بود خونه جدیدمون یه جورایی کلید نخورده و تکاملمون این بودو ما پیشرفت کردیم) و جالبیش اینکه این خونه ای که ما تووش هستیم حدودا 6 ماهی خالی بوده و ما یکی از خواسته هامون این بود که قبل از تموم شدن تایم اجاره جابجا بشیم و اگر قانون تکامل ر ومیدونستیم و حرکتمون رو میکردیم و به یه پله بالاتر از سطح اونموقع خودمون با توکل به خدا حرکت میکردیم همین خونرو میتونستیم حتی یکماه زودتر بیایم و ساکن بشیم اما خب…… خودمون سختش کردیم اما خدا هیچوقت رهامون نکرد و با اینحال که من اینقدر هدایت های خدا رو نادیده گرفتم اما باز خدا رهامون نکرد و این خونرو 6 ماه خالی نگه داشته بود تا ما ساکنش بشیم. خونه ای که هر روز حتی به خاطر سرامیک های کفش خداروشکر باید بکنیم.

    ممنون از شما استاد عزیز

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای: