تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۵ - صفحه 19 (به ترتیب امتیاز)


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

552 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    علی شهناز گفته:
    مدت عضویت: 1472 روز

    بنام خدا

    اگه بخوام الگوی موفقیتم را کپی کنم با مرور گذشتم به این موارد میرسم

    باور داشتم میشود یعنی یا میمیرم یا میشود

    باور داشتم ارزشش را دارد هر کاری انجام بدهم

    شوق داشتم میگفتم فقط بدونم چه کاری باید انجام بدم حتی شده کوه رو جابجا میکنم

    تمرکز خیلی زیادی داشتم تو حاشیه نبودم یعنی هر کی چیز مخالفی هم میگفت به خدا نمیشنیدم

    امیدم خیلی زیاد بود شک نداشتم

    الگوهارا زیاد میدیم حتی یادمه بعضی وقتا از دیدن الگوها از خوشحالی گریه میکردم

    این موفقیتهام

    قبول شدن در کنکور با رتبه زیر 900 کمتر از دو ماه درس خوندن

    دومی خرید خونه

    سومی مهاجرت تو‌چند مرحله

    شور و شوقی که داشتم اون موقع ها اگه بخوام ایجاد کنم باید هدف بزارم و اگه بتونم امید به امکان پذیر بودنشو بپذیرم وادامه بدم اروم اروم این نیرو کارشو‌میکنه

    من دیشب عجیب هدایت شدم به فایل تغییر باورها به سبک استادعباس منش

    دوستان این فایلو حتما ببینید عجیبه

    اگه ادامه بدم اینجوری هدایت میشم دقیقا مثل اون فایل

    الان در مورد اهداف جدیدم شوقم داره بیدار میشه امیدم داره بالا میره میدونم تغیرات زیادی در راهه

    استاد سپاسگزارم ازتون شما شمعی هستید که نور میپراکنید

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  2. -
    کامران گفته:
    مدت عضویت: 1616 روز

    به نام خدا

    با سلام خدمت استاد عزیز و همه دوستان

    من یادمه روزی رو که خواستم شروع کنم به ایجاد شغل خودم با افتخار فست فودی ن از یک مغازه از یک دکه کوچیک کنار خیابان. من از لحاظ جمسمی و کاری شرایط خوبی داشتم توی شرکت قبلی که کار میکردم ولی تصمیم گرفتم حرکت کنم. خیلی رو دوره دوازده قدم کار کردم و قدم اول و دوم. و وقتی که این حس و این احساسم انقدر بالا رفت و حسم رو عالی نگه داشتم و من تجسم میکردم که داخل دکه خودم نشستم و این اتفاق رخ داد و زمانی که شروع کردم چون انقدر اشتیاق و شور داشتم که من روزی 30 تا 50 هزار فروش داشتم که توی همون شرایط من ن خونه مشخصی داشتم و ن یک شرایط مناسبی هیچی خانومم باردار ولی ادامه دادم. واقعا نمیدونم از کجا پول میومد از کجا خرج زندگی و دکتر میومد ولی در واقع میومد خیلی خوشحال بودم و من ی هدفی رو داشتم و به اون رسیدم و دیگه قدم های بعدی رو ادامه ندادم و الان کاملا نشانه ها داره میاد که باید تغییر کنم باید حرکت کنم و به این پنیر نچسبم و خیلی درگیر این بودم خوب الان چطوری شروع کنم از کجا شروع کنم و این فایل امد که گذشته رو به یاد بیار و از همون ها الگو بگیر که تو مسیر قبلی چطور حرکت کردم

    الان که چند بار این فایل رو گوش دادم. من فهمیدم. عمل به اموزش های قدم اول و ی خورده قدم دوم منو به این خواسته رسونده پس من باید برم از همون مسیر تکاملی حرکت کنم و لذت ببرم و احساسم رو عالی کنم و برم ظرفمو بزرگتر کنم.

    من الان دیگه دوست ندارم توی این شغل بمونم و میخوام برم سراغ علاقه بعدیم تعویض روغنی که بی نهایت بهش علاقه مندم ولی الان دارم فکر میکنم میگم خدایا من چطور شروع کنم. کارمو ول کنم برم برای یادگیری چطور خرج خونه همه اینها امده. ولی میگم خدا بزرگه عیبی نداره. دفعه قبلی چطوری رسوند الانم میرسونه

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  3. -
    لیلی چشمی گفته:
    مدت عضویت: 1300 روز

    سلام به روی ماهتون استاد عزیزم

    مریم جانم وتک تک شما دوستان بهشتیم‌

    استاد میخوام بگم اگه من بشینم شبانه روز شکرکنم بخاطر این سایت وشما که که الگوی منی بازم کمه واز خدا میخوام هدایتم کنه تاشخصیت شکرگزارتری داشته باشم

    بخاطر این موهبت هایی که دارم ویکیش شما واین سایت بهشتیه

    افتخار میکنم بشما بااینکه هیچ الگویی نداشتین ولی شوروشوق فراوان داشتین وادامه دادین

    یادمه وقتی فایلای شماروگوش میدادم

    همیشه میگفتین تحت هیچ شرایطی خودتون رو بیکارنکنین وهرر

    جور شده ورودی مالی داشته باشین

    ومن نسبت به این موضوع گارد داشتم

    تااینکه تصمیم گرفتم تو این مسیر استمرار داشته باشم

    وادامه دادنم باعث شد جذب کنم دوره های شما رو واین برام خوش شانسی بزرگی بود

    بعداینکه لیاقت رو خریداری کردم

    از ته قلبم میخواشتم طبق شرایطم درامدزایی کنم

    وخدا چنان دلها رو برام نرم کرد

    وهمه چی رو هماهنگ‌کرد وهدایتم کرد به کار لبنیات ودرامدم از ماهی 200 تومن به مثبت 10 میلیون رسیدوالبته گاهامثبت 15 و20 میلیون رو هم زدم‌که گذری بوده

    خداروشکر میکنم که خدا برام صدشو گذاشت وهرروز تواین مسیر مشتاقتر و ذوق زده ترم کرده

    الهی هزاران بارشکرت

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  4. -
    صبا کیانی گفته:
    مدت عضویت: 1340 روز

    و منزه است پروردگار تو پروردگار عزت و قدرت از آنچه آنان توصیف می‌کنند

    و سلام بر رسولان

    و حمد و ستایش مخصوص خداوندی است که پروردگار جهانیان است.

    درود بر شما یار دیرینه ی من رفیق روزها ی تنهایی من ای که صدایت همدم هر روز من است و ندایت بیم دهنده و انذار کننده

    چند روز پیش به عنوان نشانه ی روزم‌ قرآن را باز کردم . صفحه ی آخر صافات آمد خواندم و در آیاتش تدبر کردم‌ و‌گریستم .

    پیام رسالت شما را بار دیگر دریافت کردم و کلام تان بر گوش و جانم نشست. و آیات محکم مهر تاییدی زد بر سخنان ارزشمند شما که الحق که چقدر با صداقت و‌صریح پیام الهی را بر دل هایمان جاری کردی. و قدم هایمان را در مسیر درست ثابت قدم نمودی.

    و نور توحید را بر قلب هایمان پراکندی.

    درود بر شما رسول الهی

    در این چهار سال روزی نبوده که صدای شما را نشنوم و کلام شما را نخوانم ولی به اندازه ای که درک کردم عمل کردم و نتیجه گرفتم. و تازه فهمیدم مسیر درست چیست تازه فهمیدم توحید چیست و تازه فهمیدم «لا خوف علیهم و لا هم یحزنون» چیست

    تازه به درک عمل صالح رسیدم تازه به درک احساس خوب رسیدم در حالی که قبلاً فکر میکردم فهمیدم و عمل کردم ولی الان فهمیدم که اون زمان چیزی نفهمیده بودم و چند سال بعد باز خواهم گفت که این زمان من چیزی نفهمیده بودم و خدارا شکر راضی ام. راضی ام از مسیری که رفتم و از جایی که هستم.

    همین چهار سال پیش بود که داشتم روی عزت نفس و فایل های رایگان کار میکردم و ستاره قطبی انجام میدادم و تمرکزم روی کارم بود تمرین می‌کردم هر روز برای کسب مهارت و سر کار نمی‌رفتم هنوز.

    بعد سه ماه الهامی شد واضح و شفاف که قرار است «رسالتی سنگین به عهده ی تو بگزارم پس خودت را با خواندن قرآن و فایل های توحیدی آماده کن». انجام دادم. نشانه ها آمد برای مهاجرت به تهران. آنقدر ایمانم به لطف خودش قوی شده بود که وقتی گفت اما اگر نیاوردم و گفتم چشم . برای منی که تا قبل آن مدت اگر این حرف را به من میزدند ، میگفتم محال ممکن است و خودم را با باورهایم محدود میکردم و اجازه حرکت نمیدادم. ایمانی در من متبلور شد که می‌توانست کوه ها را جابه‌جا کند. و این اولین تصمیم بزرگ و الهی من بود و به خاطر همین نجواهای شیطان بسیار زیاد بود. خودم را بستم به فایل های توحیدی شبانه روز با خودم باورها را تکرار میکردم قلبم آرام بود دلم شاد بود و می‌دانستم که خداوند ایمان و امید کسی را که بهش تکیه کرده باشد ناامید نمیکند

    قدم های بعدی گفته شد، زمان و چگونگی حرکت گفته شد. نه پولی بود نه مکانی در تهران و نه شغلی و درآمدی ، البته مخالفت خانواده هم بسیار زیاد بود که با جایگزینی باورهای درست که خداوند دل ها را نرم می‌کند و هیچ‌کس هیچ قدرتی ندارد تو زندگی من، باورهای منفی که ترس در من ایجاد میکرد را خنثی می‌کردم.‌

    روز موعود رسید من حرکت کردم و خداوند مرا در زمان مناسب در مکان مناسب قرار داد و در ابتدا از طریق یکی از دستانش برایم سفر به شمال شد بدون پرداخت هیچ هزینه ای .و بعد شغل مورد علاقه و جای خواب شد.‌ و‌من از همان هفته اول هم درآمد داشتم هم کار هم خونه و هم دوستانی که تنها نباشم.

    چند ماه گذشت تضادهایی پیدا شد گفتم الان موقع ورود نعمت های جدید و رشد است. خواسته ها در من شکل گرفت ولی موانع زیاد بود. باز خداوند از طریق دستانش نعمت ها را وارد کرد موانع را برداشت . برای من غذای رایگان شد خانه رایگان شد دوستان خوب شد و لوازم کار شد و منو به راحتی به خواسته هایی که چند سال بود آرزوشونا داشتم رساند .

    سالها گذشت و شرایط خوب بود و منِ کافر خدا را فراموش کردم و به دستهابش مشرک شدم و خواسته هامو از آنها میخواستم و نمیشد . درگیر ترس و شرک بودم و نمی‌توانستم به دل خواسته هام بروم

    چهار سال گذشت تهران را شناخته بودم به درآمد و پس انداز کمی رسیده بودم تکاملم طی کرده بودم از شرایط بی خونه بودن رسیده بودم به پانسیون بعد خونه شراکتی و حالا دلم میخواست برای خودم خانه داشته باشم. و من مشرک روی دستهایش حساب باز میکردم و کلی تلاش میکردم و نمیشد.‌تضاد ها زیاد شده بود احساس میکردم نیاز به تغییر دارم شروع کردم دوباره دوره لیاقت را گوش دادن که یک هفته بعد دوره پروژه تغییر شروع شد . روی ایمانم کار کردم روی عزت نفسم کار کردم. و اجازه دادم دوباره صدای خدا را بشنوم اجازه دادم خدا دوباره هدایتم کند تسلیم شدم و گفتم من نمی‌دانم تو میدانی منو تو هدایت کن. گفتم من یه خونه می‌خوام برای خودم باشه که بتونم زمان بیشتری روی دوره ها کارکنم . با خودم گفتم استاد گفته قدم اول را که برداری هدایت ها میاد گفتم پس اول من باید برم سمت خدا. باشه قدم اول را برمیدارم. رفتم املاکی و از خدا خواستم خیلی راحت منو مستقیم ببره به همون خونه ای که مدنظرمه. و این اتفاق افتاد به یه جای خوب هدایت شدم و البته نمی‌دونستم دقیقا چقدر پول دارم. تو ذهنم این بود طلاهامو می‌فروشم و گفتم این جزیی از بهای رسیدن به هدفه. اطرافیان سرزنشم میکردن با خودم گفتم نه من باید انجامش بدم بین تصمیم و اقدام نباید فاصله بیفته.

    از خدا پرسیدم طلاهامو بفروشم یا نه گفت تو اول اسماعیلتو ببر قربانگاه تا خدا برات گوسفند شو‌بفرسته. قانون را یاد گرفته بود میدونستم جواب میده .‌طلاهارا بردم طلافروشی دقیقا همون مبلغ رهن خونه درمی اومد الله اکبر از این خدا که اینقدر قشنگ مهره ها را میچینه.

    فرداش قدم بعدی را گفت که حالا برو به فلانی این مورد را مطرح کن ولی حواست باشه دوباره مشرک نشی فقط روی من حساب کنی. گفتم چشم من میگم بهش اگر قبول کرد که خوشحال میشم و می‌دونم تو بودی که از طریق این آدم این خواسته را برآورده کردی و اگر نشد بازم خوشحالم و می‌دونم تو برای من راه بهتری داری.

    و باید بگم که خداوند پاسخ میدهد و تو همون صحبت اولیه با دوستم و‌تماسی که گرفته شد خونه دیده شد و قولنامه نوشته شد بدون پرداخت هیچ هزینه ای و بدون اینکه من طلاهامو بفروشم‌و. همین الان زنگ زدن که برم کلید خونه را تحویل بگیرم. خدایا شکرت

    مورد بعدی که تو همین زمان اتفاق افتاد بحث کارم بود که تو شرکتی کارمند بودم و کارم نسبت به موارد قبلی خوب بود ولی مورد علاقه من نبود و این باعث میشد احساسم در طول روز خوب نباشه . تازه به درک عمیق تری از قانون احساس خوب رسیده بودم و می‌فهمیدم که چرا استاد اینقدر تاکید دارن کار مورد علاقه تون انجام بدین. نوشتم تو ستاره قطبی که خدایا منو هدایت کن به کاریکه دوستش دارم و ازش لذت میبرم من می‌خوام آزادی زمانی و مالی داشته باشم و از زندگیم لذت ببرم. همون لحظه خدا جواب داد . تصویری از اتفاقی را آورد توی ذهنم که فهمیدم فردا اتفاق می‌افته و فردا مدیر منو صدا کرد اتاقش و گفت من از کارت راضی نیستم تا یه هفته دیگه که آخر ماه باشه اگر بهتر نشی باهات قطع همکاری میکنم. حالا من خوشحال از اینکه خدا جواب میده به درخواست های من و قراره من به کار خودم هدایت بشم و ناراحت از تحقیری که شدم. سعی کردم احساسم کنترل کنم و بهش فکر نکنم و از خدا خواستم اگر قراره برم از اینجا می‌خوام با عزت برم و خودم در خواست استعفا بدم. و بعد یک هفته مدیر شرح وظایف ماه جدید را بهم داد. نجواهای ذهنم شروع شد که حالا که مدیر با موندنت اوکی شده تو هم بمون و چیزی نگو . گفتم خدایا بهم شجاعتی بده که بتونم تو این موقعیتِ وسوسه انگیز درخواست استعفا مو بدم و من به لطف خدا این کارا کردم. و راحت شدم . الان نمی‌دونم پلن بعدی خدا چیه ولی می‌دونم رفتم خونه جدید قدم های بعدی گفته میشه و میام براتون از هدایت های بعدی میگم که چطور قدم ها را یکی یکی گفت و کارها را برام انجام داد چون من قانون موفقیت را فهمیدم فقط ایمان و عمل صالح هستش فقط باور درست و صبر و استقامت هستش.

    مورد بعدی که همزمان اتفاق افتاد رابطه ی عاطفیم بود. دوره لیاقت که لانچ شد خداوند فردی را وارد زندگی من کرد بسیار عالی و تا کنون رابطه ی زیبایی باهم داشتیم. ولی از مدت ها قبل نشانه ها آمد که ما پایان مشترکی نداریم و باید جدا بشیم ولی از آنجاییکه ترس و شرک داشتم‌ و قدرت را به عوامل بیرونی داده بودم میگفتم نه الان زمانش نیس و نمیشه و درگیر احساس دلسوزی و گناه و عذاب وجدان میشدم چون رابطه خوب بود و من دلیلی قانع کننده ای نداشتم برای ذهنم تا آرومش کنم. تا تضادها بیشتر شد و همزمان با کار کردن روی دوره لیاقت و افزایش ایمان و توکلم و کار کردن روی باور هام ،احساس گناه را از خودم دور کردم و به این نتیجه رسیدم که جدایی ما بهترین تصمیمه. و برای خودم دلیل منطقی آوردم . از خدا خواستم منو یاری کنه و اولین قدم را نشانم بده . گفتم من از دل این رابطه به تضادهایی برخوردم و خواسته های برای من شکل گرفت که احساس کردم با این آدم نمیتونم به خواسته هام برسم و من لیاقتش را دارم که یه زندگی عالی داشته باشم و می‌دونم که جهان تو پر از فراوانیه. اولین قدم این بود که باید خیلی مستقیم و شفاف تصمیمم را بهش اعلام میکردم . در واقع خیلی سخت بود برام چون رابطه خوب بود عشق بود مهربانی بود احترام بود همه چیز اوکی بود. و از خدا خواستم بهم شجاعتی بده بتونم بگم و انجامش دادم و در برابر خواهش های او استقامت کردم خدارا شکر. اینجا هم وسوسه های شیطان بود که حالا صبر کن درست میشه حالا زمانش نیس بزار تو شرایط بهتر انجامش بده. داری اشتباه می‌کنی پشیمون میشی برمی‌گردی یا مثل این آدم دیگه نیست. یا ممکنه از سر تنهایی و دلتنگی دوباره برگردی. گفتم نباید بین عمل و تصمیم فاصله بیفته من انجامش میدم . از خداوند خواستم منو هدایت کنه چطور در برابر این باور که ممکنه دلم براش تنگ بشه مقاومت کنم چی کار کنم چه باوری بسازم من می‌خوام احساسم خوب باشه شاد باشم نمی‌خوام برای کاری که میخام انجام بدم غصه بخورم و غم داشته باشم و همون لحظه تصویر مریم شایسته را به خاطرم آورد که وقتی داشت آبشار نیاگارا را نگاه میکرد گفت دیگه باید بریم وقت خداحافظی باید از این زیبایی دل بکنیم نباید وابسته باشیم چون قراره زیبایی های بیشتری هدایت بشیم .آبشاری که آنقدر عظمت و بزرگی درش نهفته بود که فقط میخواستی همانجا برای خدا سجده کنی و توان رها کردن اون همه زیبایی و شکوه و عظمت را نداشتی ولی مریم بانوی قوی ما آنقدر ایمان و شجاعت و آرامش و رهایی داشت که راحت گفت باید بریم به زیبایی های بیشتر و ازش تشکر کرد و رفت.

    این باور مثل آبی روی آتیش بود برام آنقدر احساس منو خوب کرد و منو از احساس غم و افسردگی بیرون آورد که من الان دارم با شادی این کارا انجام میدم. ممنونم ازت خانم شایسته به عزیز

    خداوند همه چیز میشود همه کس را. همه‌چیز خودشه.مثل معلم مهربانی می مونه که ازت امتحان میگیره و تو‌ سر جلسه امتحان بهش میگی من جواب این سوال را بلد نیستم بهم تقلب میرسونی و اون با عشق جواب درست را بهت میگه و ازت میخواد بنویسی ولی تو دچار ترس و تردید شدی . می‌ترسی این جواب درست نباشه و معلم اشتباه گفته باشه بهت. بین ذهنت و جواب معلم تردید داری. ولی وقتی یه بار بهش اعتماد کنی و نتیجه شو ببینی دیگه دفعه بعد راحت تر بهش اعتماد می‌کنی دیگه ذهنت نمیترسونه چون کلی دلیل و منطق داری که ذهنت را خاموش کنی‌ و نزاری حرف بزنه.

    اگر میخوای به خواسته هات برسی باید روی هیچ کس حتی روی خودت هم حساب نکنی. باید فقط روی خودش حساب کنی .

    توی یه آیه ای خواندم وقتی موسی می‌ترسه که بره با فرعون صحبت کنه خداوند بهش میگه من به بندگانم تسلط کامل دارم

    همین باور که خداوند به بندگانش تسلط داره چقدر می‌تونه کمک کنه که قدرت را به غیر خودش ندیم.

    اونه که تمام قدرت ها را داره ، باید بهش اعتماد کنی باید بهش ایمان داشته باشی. باید صبر داشته باشی و مطمین باشی که هدایتت می‌کنه راه را بهت نشون میده بهت میگه چی کار کنی اون به همه چیز تسلط داره اونه که دل ها را نرم می‌کنه و کارها را برات انجام میده.

    امتحانی که ازت میگیره خودشه جواب امتحان هم خودشه . نتیجه خودشه‌، نمره بیستی که بهت میده هم خودشه. جدای هم نیستن اینا ، همه چیز خودشه .

    در پناه خدا شاد و سلامت باشید

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  5. -
    حدیثه گفته:
    مدت عضویت: 1473 روز

    سلام ب استادعزیزم ومریم جان وهمفرکانسی های عزیزم

    وای خدای من

    قربونت برم

    وهاب من

    راهنمای من

    خدایاشکرت اینقدرقشنگ هدایت میکنی پاسخ ب سوال های من میدی.

    خدایاعاشقتم.

    ب خداوندی خداامروز خیلی ذهنم درگیر بود دقیقا منم ب تضاد برخوردکردم.

    وامروز همش میگفتم خدایاتوبهم بگو من نمیدونم من ناتوانم من تسلیم بهم بگو چیکار کنم دقیقا تاعصر باخودم درگیر بودم. وتکرار میکردم چرا من راکت شدم چی شده کمکم کن. دیگه عصربا دختر کوچولوم رفتم حمام زیردوش بودم. ودخترم باخودش بازی میکرد. یکدفعه گفتم خدایاجوابمو بده دیگه من خسته شدم. هرچی بگی بدون چون چرا انجام میدم. بهم گفت بشین

    گفتم جان

    گفت بشین

    باخودم گفتم مگه نگفتی بدون چون چرا قبول میکنی هرچی بگه انجام بده.

    نشستم روی دوزانو دخترم روبروم بود. گفت نگاه کن اشاره ب دخترم نگاه کردم. دخترم الان یک سال نیم هستش.

    گفت ب یادبیار چطور خلقش کردی.

    تمام گذشته مثل فیلم اومدجلوچشمم که من و همسرقصدکردیم که بچه داربشیم وبچه امون دخترباشه. ویه مدتی باردار نمیشدم.که داخل عقل کل سرچ کردم که دوستان ازتجسم گفته بودن. اومدم از قانون تجسم استفاده کردم. که باردارم برگه آزمایش دستمه خوشحال ب همسرم زنگ زدم که من باردارم. وای خداجونم خدای وهابم عاشقتم ومن سریک ماه باردارشدم.

    ونمیدونید همون طور که تجسم کردم وقتی برگه آمازیش گرفتم فقط میخندیدم خوشحال بودم. وچقدر لحظه ای زیبای بود.

    بعدش اومدم. برای دختربودن بچه وظاهرزیباش تجسم کردم. وهرشب کارمن این بود تجسم می کردم خدابهم یه دخترزیبا سفید چشمای زیتونی عسلی چشم وابروی پر ومژه مشکی ابرو ومو بور بینی عملی لب خوش فرم. جام چهره زیبا وهروز دنبال عکس دختر بچه های سفیدبور چشم رنگی بودم داخل گالریم پرشده بود ازعکس دختربچه وجالب اینجاس هنوز هیچی مشخص نبود ب همه میگفتم من بچه ام دختره میگفتن رفتی سونو میگفتم نه بعدمیگفتن پس چطور میگی دختره میگفتم چون من دختر میخوام وخدا بهم دختر میده اینقدرایمان داشتم که باقدرت ب همه میگفتم بچه ام دختره بماندکه کلی دعوام میکردن میگفتن کفرنگو شاید ب صلاحت نباشه بایدبگی خدایا راضیم ب رضای توهرچه صلاحه بهم بده.

    من سکوت میکردم. ودردلم میگفتم خداگفته توبخواه من بهت میدم من از خودش خواستم بهم میده.

    وای خدای من وقتی سونو رفتم گفت دختره فقط اشک ریختم اشک خوشحالی وشکرگزاری میکردم.

    و وقتی بدنیااومد دقیقایک ب یک که تجسم کردم ودرخواست دادم خدابهم داد.

    همین طوربه چشمای عسلی زیتونی دخترم خیره بودم. تمام اینایادآوری شدبرام.

    تمام موهام ب تنم سیخ شد. اینقدرراحت پاسخ منوداد.

    وای من دقیقاالان هیچ کاری نمیکنم ن تجسم ن چیزی فقط میگم بده بقول استاد وقتی درخواست ندادی دنبال چه جوابی هستی.

    والان این گام راگوش کردم دوباره یادآوری کرد. یادت نره عصرچی بهت گفتم.

    وای خداجونم شکرت عاشقتم.

    خدایا من تسلیم توهستم حتی یه ثانیه منوب حال خودم نذار من هرچه دارم ازتودارم الهی شکرت.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  6. -
    محسن گفته:
    مدت عضویت: 2334 روز

    به نام قدرت مطلق الله

    سلام خدمت استاد عباسمنش،و خانم شایسته و همه عزیزان.

    من محسن هستم یک مسافر در این سفر،در این سفر تغییر باورها.

    در این سفری که از نادانی به دانایی میرسیم،از قهر به مهر میرسیم و هزاران اتفاق برامون افتاده که برامون از این قبیل مسائل دیگه بدیهی شده.

    من لحظات اولی که این فایل آپلود شد رو سایت شنیدمش و خیلی با خودم صحبت کردم که چی در موردش کامنت بگذارم تا در این لحظه یعنی ساعت 12 دقیقه بامداد روز چهارشنبه 7 آبان ماه 404 بهم الهام شد و یادم اومد در رابطه با صحبت های این همکلاسی عزیز من هم تجربه دارم.

    من تقریبا 4-5 سالی هست که فایل های استاد رو گوش میدم و حدود یک ساله که جامه ی عمل پوشاندم به صحبت های استاد.

    من در یک شرکت کارمند بودم و از فروردین سال 401 تصمیم گرفتم برای خودم مستقل کار کنم.

    یکی از اقوام نزدیک من در بازار عمده فروشان مواد غذایی مشهد چندین ساله که کاسبی میکنه و من باهاش صحبت کردم،قرار شد یه محصول خوراکی از دبی بخریم و ایشون تو‌مغازش بفروشه ‌من در سطح شهر به فروشگاه های زنجیره ای بفروشم این محصول رو.

    خلاصه شروع کردیم و بار از دبی رسید.

    ایشون شروع کرد و من هم شروع کردم.

    بدون اینکه سیستم فروش خاصی داشته باشم و فقط خواسته ی من مستقل شدن بود.

    خلاصه نمیدونم چیشد بعد از زمان کوتاهی دیدم به مغازه این قوم عزیز هدایت شدم و دارم اونجا کار میکنم و این محصول رو با هم داریم میفروشیم و بعد از مدتی هدایت شدیم به خوراکی که من عاشقشم یعنی فروش قهوه و الان هم در حال ساختن سیستم فروش و جذب نیروی فروش هستیم تا انشاالله بشیم پخش قهوه در مشهد و استان خراسان.

    می خوام بگم من از خدا خواستم هدایتم کنه به عشق و علاقم و خداوند هم با کمی زمان من رو هدایت کرد به چیزی که بهش علاقه دارم.

    یه فایلی دارن استاد بنام اصل و اساسی که صاحب یک کسب ‌وکار باید بداند،در این فایل استاد میگن برو دنبال چیزی که دوسش داری و از اون چیز بی نهایت میتونی ثروت بسازی.

    من خانم منصوره رو تحسین میکنم که قبل از آشنایی باید این مفاهیم پای در راه نهادن و در سن 22 سالگی همچین کارهایی انجام دا‌دن.احسنت.

    استاد ازتون بی نهایت سپاسگذارم و منتظر فایل ششم این پروژه عالی هستیم.

    خدا نگهدار

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  7. -
    احمد خدادادیان سردابی گفته:
    مدت عضویت: 962 روز

    به نام الله که بخشاینده و با رحمت وبی نهایت وهاب است

    سلام به استاد عزیز ولقمان حکیم سایت ویار غار شما استاد شایسته امیدوارم حال دلتون کوک کوک باشه مثل خودم

    سلام به خانواده صمیمی وتوحیدی در این مسیر زیبا وتوحیدی امیدوارم حال دلتون شما هم کوک کوک باشه مثل همیشه

    خداوند رو سپاسگزارم که یک بار دیگر به من اجازه داد تا مطالبی را به دستور او شر کنم

    من خیلی هیجان دارم چون دارم پا به مسیری می‌گذارم که هیچ سر رشته ای از این مسیر ندارم

    اما خداوند رو در کنارم در وجودم احساس میکنم که در هر لحظه منو رو به جلو هل میده اولین باری که از خداوند یه کاری میخواستم که هم مسافرت کنم و زیبایهای دنیارو ببینم و هم ثروت خلق کنم بارها وبارها منو به کار تجارت هدایت کرد حتی یکی از دوستانم از اروپا به من تماس گرفت و پیشنهاد کار تجارت را داد در صورتی که شغل فعلی من هیچ ربطی به این مسیر ندارد ولی از خداوند نشانه خواستم و با تماس دوستم من عزم خودمو جذب کردم و استارت این کارو زدم واولین کشوری که خداوند منو هدایت کرد استاد کشور چین بود وجالبتر که از همون کشور منو به کشور امارات هدایت کرد از بی نهایت دستانش به راحتی واقعا من ایده داشتم برم ترکیه ولی نمیدونم چیشد که خدا منو به کشور زیبای چین بامردمان مهربان و با ادب وثروتمند و بعد هم به کشور زیبا و ثروتمند امارات هدایت کرده ولی من میدونم که خداوند برام بهترین پلنهارو چیده و حتما از این سفر هیجان انگیز با شما خانواده عزیز شر میکنم انشالله در آغوش گرم پروردگار باشید .

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  8. -
    جواد صنمی گفته:
    مدت عضویت: 2261 روز

    به نام خدا

    تمرین گام 5 ام

    1.بزرگترین یا عجیب‌ترین موفقیتی که در گذشته (حتی دوران جوانی) با «ایمان خالص» و «شور و شوق» و بدون توجه به منطقِ ‘چطور؟’ به دست آوردید، چه بود؟ (لحظه‌ای که با دست خالی یا امکانات کم، کاری کردید که از نظر دیگران نشدنی بود.)

    عجب سوال خوب و عالی ای هست و من هم چقدر میتونم با این سوال ذهن منطقیم رو ساکت کنم و مثالهای فراوانی دارم امیدوارم که بتونم همه رو بنویسم و بیادم بیارم .و خدا کمکم کنه .

    الهی به امید تو

    اولین موردی که یادم میام و بارها برای خودم مثال می‌زنم وقتی بود که میخواستم مجلس بگیرم بعد از فوت پدرم که کمتر از یکسال گذشته بود (تقریباً 6 ماه ) تصمیم گرفتم که هر طوری شده بعد از سال پدرم مجلس بگیرم با اینکه هیچ پول نداشتم و هیچی هم پس انداز نداشتم چون همه برای فوت پدرم رفته بود و دستم خیلی خالی و تنک شده بود اما ی حس خیلی خوب و قوی توی قلبم بود که می‌گفت برو جلو من هستم . همه می‌گفتند صبر کن تا پول دستت بیاد و یکم کار کن و یک سال دیگه توی عقد باش ( با سال فوت پدرم نزدیک به 3 سال بود که توی عقد بودیم ) اما من می‌گفتم که نه هر طوری که شده می‌خوام مجلس بگیرم و خدا بزرگه . اون موقع زیاد اهل این مباحث موفقیتی هم نبود و اسناد رو زیاد نمی‌شناختم اما خیلی امید خدا در دلم پر رنگ بود شروع کردم به حرکت کردن با دست خالی بخدا هزار تومان هم نداشتم رفتم دنبال تالار لباس عروس آرایشگاه عروس میوه و شیرینی و موارد دیگه ای که همه آگاه هستید بخدا یکی یکی درها باز شدند از جاهایی برام می‌رسید که اصلا فکرش رو هم نمی‌تونستم بکنم و دستان خدا اومدند برای کمک به من . پسر عمه ام که لوازم قسطی ازش خریده بودم گفت نمی‌خواد دیگه قسط بدی برو هر وقت که داشتی بده حتی پول اوایل اومد دستم گفت برو بعد مجلس پدرت و خودت بیار و از من پول نگرفت . عمه ام خونه اش رو دوسال رایگان بهم داد تا بشینم این در صورتی بود که عمه ام برای نوه های خودش هم چنین کاری نکرده بود مادر زنم از باغشون بهترین میوه ها رو داد . یک دوست قدیمی اون موقع بهم 5 میلیون تومان پول داد و گفت هروقت که داشتی بیا بده . دوستم برام گروه ارکستر پیدا کرد با بهترین کیفیت و کمترین هزینه برای من . یک فیلم بردار خوب با 5 تا دوربین اومد برای مجلسم و چقدر عالی بود این گروه تالاری خوب و بزرگ برام تهیه شد با کمترین قیمت ممکن . دوستم که ماشینش رو به برادرش هم تنیده و خیلی حساس هست روی ماشین هایی که داره ، ماشینش رو برای مجلسم داد به من بدون اینکه خودش ماشین داشته باشه ، کلی مهمون دعوت کرده بودم که اکثراً اومدند و چقدر مجلسم عالی پیش رفت این در صورتی بود که هوا خیلی سرد بود و همه می‌گفتند که نمیان، زمانی بود که همه می‌گفتند که هرچقدر که برای مجلست خرج کنی اگر نصف مبلغ رو در بیاری باید خدات رو هم شکر کنی اما پول مجلس من خیلی بیشتر از خرج کردم بود و حتی پس انداز هم شد برام فردای اون روز با همه ی افرادی که قرارداد بسته بودن برای مجلسم تسویه حساب کردم و خیلی هم همه چیز عالی گذشت این از داستان اول .

    داستان دوم

    این مال وقتی هست که میخواستم مهاجرت کنم به یک شهر دیگه اما نمی‌دونستم به کجا خودم فکرم سمت تهران بود و میخواستم همین کار رو بکنم اما شرایط به گونه ای رقم خورد که من رفتم به اصفهان با دست خالی و بدون هیچ چیزی که الان من برم یک شهر دیگه خوراکم چی میشه کجا باید بخوابم پیش می باید برم اصلا می‌خوام چه کاری انجام بدم و از هیچ خبری نداشتم اما حرکت کردم و خدا باز هم دستم رو گرفت و درها رو برام باز کرد .

    اپل هدایت شدم به مسافرخونه ای در مرکز شهر اصفهان بعد از اینکه 3 شب اونجا بودم هدایت شدم به بهترین خوابگاه تمیز و مرتب در بهترین مجله اصفهان در مرکز شهر جایی که کلی دوستان خوب پیدا کردم و هنوز هم این رفاقت ادامه داره ، بعد از اینکه مکان استراحتم اوکی شد خوب باید برم بعدی رو برمیداشتم که کار بود حالا کجا برم برای کار اینجا هیچکس ، هیچکسی من رو نمی‌شناسه اصلا هیچ شناختی از اصفهان نداشتم و بار اولی بود که رفته بودم اونجا ، فقط یک حسی باز هم بهم گفت حرکت کن دنبال کار بگرد توی حیطه کاری خودت ، رفتم و شروع کردم به کشتن خیلی جالبه روز جمعه بود و همه جا تعطیل بود یک مغازه باز بود که فروش مبلمان و تختخواب بود رفتم ازش سوال کردم و یک آقای محترم و مهربون من رو معرفی کرد به کارخانه ای که تولیدی مبلمان بود

    اونجا رفتم و صحبت کردم با مسئول همون قسمت و گفت از صاحب کارخونه اجازه بده شما میتونی از فردا بیای برای کار (جالبه که اصلا صاحب کارخونه من رو ندیده بود و من هم ندیده بودمش) ، خلاصه اون بنده خدا هم فرداش که بهش زنگ زدم گفت بیا و شروع به کار کن و هیچ مدرکی هم نمی‌خواد بدی چون ازم مدرک می‌خواستند مثل صفته و من هم قبول نکرده بودم ولی گفت و بیا و اشکالی ندارد و شروع به کار کردن کردم و چقدر اونجا هم چیزهای جدیدی یاد گرفتم .

    داستان بعدی خونه گرفتنم توی اصفهان

    نزدیک به 8 ماهی میشد که توی خوابگاه بودم و خیلی دلم میخواست که یک خونه برای خودم داشته باشم و راحت باشم توش اما نه پول کافی داشتم و نه کسی که خوب باشه و بتونم باهاش هم خونه بشم چون یک معیارهایی داشتم دلم میخواست طرف هم واقعا داشته باشه و رعایت کنه .

    از کار خدا بگم براتون خیلی اتفاقی وند روزی بود که یک پسری توی خوابگاه دیده بودم که اتفاقا مشهدی هم بود و من زیاد باهاش برخوردی نداشتم و جالبه که بگم نمی‌دونم چرا ولی ازش خوشم نمیومد خخخخ الان همین رفیقم شده بهترین دوستم ، خلاصه با این پسر آشنا شدم و فهمیدم که همشهری من هست و اینجا کار می‌کنه و همسرش اصفهانی هست و اومده برای زندگی اما فعلا توی عقد هست و خونه ای نداره از قضا دنبال خونه و همخونه هم میگرده و جالبه که پول هم داره خخخخ دیدم خیلی اخلاقیاتمون بهم نزدیک هست و گفتم این همون کسی هست که میشه باهاش همخونه شد ، گفت خودت برو دنبال خونه هروی تو بگی من قبول میکنم خلاصه رفتم دنبال خونه گشتن و هر املاکی ای که میرفتم می‌گفتند که خونه به مجرد نمیدیم مخصوصا اگر شهرستانی باشه اون هم شهرستان دور. همش با خودم میگفتم این ها کی هستند دیگه خدا برام جور می‌کنه کشی که مناسبه من باشه شاید بالای صد تا با بیشتر املاکی رو رفتم و اکثرا هم همین حرف رو می‌زدند و من هم توی دلم میگفتم شما ها کاره ای نیستید ، یک خونه توی دیوار دیدم و بلافاصله بهش زنگ زدم و صحبت کردم و گفتند بیاید ببینین خونه رو وقتی که رفتم دیدم ، دیدم به به خونه وسط شهر توی منطقه ای که دوست داشتم در بهترین مکان یا همسایه های عالی اتفاقاً بومی همون محله (چون خونه به مجرد به شهرستان ها نمی‌دادند این باور اونها بود ) اما برای من یک صاحب خونه ی نازنین و عالی از همه نظر برام فراهم شد که واقعاً نمی‌دونم بابت این آدم کچطور از خدا تشکر کنم که اینقدر عالی و خوب بود و مثل مادر بود برام (صاحب خونه خانم بودند ) اتفاقاً چون مشهدی بودم خونه رو راحتتر بهم دادند و چقدر اون خونه برای دوستم و خودم خوش یمن و خوب بود و کلی خاطره های خوب داشتیم باهم دیگه بعد از این خونه دوستم مجلس گرفت خونه گرفت ماشین خرید و کلی هم لوازم برای خونه اش خرید همه توی همه 6 ماه اول این خونه بود

    حالا برم سراغ داستان بعدی

    این داستان برمیگرده به اول سال که دیگه شرایط طوری پیش رفت که من باید برمیگشتم به مشهد این درحالی بود که نمی‌خواستم برگردم و اصلا رفتم که بمونم و بعدش هم انشاالله مهاجرت نهایی

    به هر حال شرایط طوری شد (نشانه ها نه بگم بهتر هست )

    که باید برمیگشتم به مشهد شهر خودم ، اومدم اینجا و دوباره باید همه چیز رو از نو شروع میکردم ، حالا کجا برم و پیش کی کار کنم و با کی باید صحبت کنم تصمیم گرفته بودم که کار خودم رو داشته باشم و بدون هیچ پشتوانه ای جز خدا حرکت کردم خیلی ترس ها اومدند خیلی نگرانی ها آمدند اما فقط زبان جلو و گفتم خدا حواسش بهم هست و کمکم می‌کنه همینطور که توی اصفهان و کمکم کرد و خیلی جاهای دیگه این در صورتی بود که من اصلا هیچ ابزاری برای کارم نداشتم مقداری پول داشتم که نمی‌دونستم چی باید بخرم و چیکار باید بکنم اما نمی‌دونستم باید از کجا شروع کنم، اما قدم اول رو برداشتم و رفتم و خودم رو معرفی کردم و از کارم صحبت کردم این درحالی بود که توی مشهد هیچکس من رو نمی‌شناختند در حوزه کاری خودم اما چی بگم از خدا که قلب ها رو نرم کرد برای من و بهم عزت داد و شروع کردم به کار کردن . یادمه حتی وسیله اولیه رو هم نداشتم دوستم برام یک پمپ باد و یک پیستوله ی خیلی خوب هم از کارگاه خودش آورد و اولین کارم رو شروع کردم ، من حتی متریال برای کارم هم نداشتم و خود بنده ی خدا برام گرفت به اعتبار خودش ، بعد از اولین کارم پمپ باد دوستم رو دادم و نمیدونستم برای پمپ باد چیکار کنم چون پولم اونقدری نبود که بخوام بخرم ، باز دوباره خود همین بنده خدا پمپ باد خودش رو داد و گفت کار کن ، از کنار دو الی سه تا کاری که انجام دادم براش یک پمپ باد خیلی خوب و نو و با کیفیت خریدم بخدا همه این کارها رو خدا برام انجام داد و الان که بهش فکر میکنم میبینم که من فقط حرکت کردم اون هم خیلی ناقص اما خدا برام درست کرد همه چیز رو الهی شکر

    الان به لطف خدا مهربان اینقدر از کارم رازی هستند که همش کار من رو مقایسه می‌کنند با بقیه افراد دیگه ، البته که نباید مغرور بشم و هربار خداروشکر سعی میکنم کارم رو بهتر از قبل کنم و آموزش های لازم رو هم ببینم برای کیفیت بهتر کارم

    این مواردی بود که خیلی برام بولد تر بود و یادم بود و بیشتر بیاد میارم و اهرم حرکتم هست و خیلی های دیگه هست که یادم اومده و وقت نوشتن نیست اینجا اما همون ها رو هم به خودم یادآوری میکنم به قول استاد فکرت میارم برای ذهنم تا ساکتش کنم و قر نزنه بهم

    2.امروز در کجای زندگی‌تان (کاری، مالی، روابط) ایستاده‌اید که احساس می‌کنید آن «شور و شوق» و «ایمانِ» گذشته را کم دارید و نیاز دارید آن را دوباره به یاد بیاورید؟

    امروز در روابط باید یک ایمان دیگه انجام بدم و تقویت کنم این ایمان رو و حرکت کنم و بسپارم تا خدا برام انجام بده چون خیلی نتیجه گرفتم ازش البته باز هم ترس ها هستند اما خدای من بزرگتره و این رو هم به خودم میگم که باید حالم خوب باشه و تکاملم رو طی کنم و روی خودم کار کنم تا نتیجه حاصل بشه

    در قسمت مالی خیلی باید روی خودم کار کنم چون باورها و ترمزهایی دارم که نمی‌ذاره به اون نتیجه دلخواهم برسم و همین ها سد راهم شده اند

    در قسمت کاری خیلی بهتر شدم و هربار سعی میکنم ورژن بهتری از خودم به نمایش بذارم انکار در این قسمت راحتتر از خدا درخواست میکنم و راحتتر نتیجه میگیرم مثل این هست که ترمز کمتری دارم ولی بهتر از اون دو مورد قبلی هستم خداروشکر

    خداروشکر میکنم که در این دوره هستم و پاسخ میدم به این سوال های خودشناسی و چقدر این سوال به دلم نشست و کمک کرد برای ایمان بیشتر و بیاد آوردن کارهایی که انجام داده بودم

    الهی شکر

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  9. -
    علی شهناز گفته:
    مدت عضویت: 1472 روز

    بنام خدا

    کلید: چی میشه که حرکت کنی

    واقعا چی میشه بدون توجه به بیرون از خودمون حرکت میکنیم چقدر این کلید منو به دوره هم جهت برد و بحث مومنتوم و دوره احساس لیاقت

    حرکت نتیجه ذوق و شوق و ایمانه ایمانی که شجاعت و عمل میاره و مومنتوم و ادامه داندنه هست که همین حرکتهای ناشی از ایمانو به نتیجه میرسونه

    در مورد خودم ازدواج با همسرم

    من از یه روستایی در غربی ترین قسمت کشور و همسرم در شرقی ترین شهر کشور با دو تا فرهنگ کاملا متفاوت و بدون هیچ پولی

    واقعا تنها چیزی که باعث شد نتیجه بگیرم باور بود من ایمان داشتم که اتفاق میفته من شک نداشتم من حرکت میکردم قدم ورمیداشتم نمیترسیدم شجاع بودم به چگونگی فکر نمیکردم از حرکتهام این بود برای اولین بار تو عمرم تنهایی با ماشین شخصی نزدیک 24 ساعت رانندگی کردم تو سربازی به هفته مرخصی گرفتن با حقوق سربازی رفتم همسرمو که دوست بودیم دیدم بعد سربازی تنهایی پاشدم رفتم با پدر خانمم خودم صحبت کردم الله اکبر الان با خودم میگم پسر اون موقع هیچی جلودار من نبود هر کاری لازم بود انجام میدادم و اخرش شد به قول استاد جهان کرنش کرد

    موقعیتی که الان توشم و فکر میکنم با همون فرمون بازم موفق میشم یکی درامدم هست و دیگری مهاجرت به یه جای سرسبز

    الان دقیقا همون احساسات را باید یادم بیارم همون ایمان شجاعت عمل کردن نترس بودن فکر نکردن به چطوری من به ایمان ان روزها نیاز دارم اون موقع شده بازم میشه

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  10. -
    سمانه فتح خانی گفته:
    مدت عضویت: 195 روز

    سلام استاد عزیز بزرگوار

    سوال اول اینکه عجیب ترین موفقیت یا بزرگ‌ترین موفقیت گذشته من چه بودکه با شور شوق انجام میدادم؟ استاد من وقتی ازدواج کردم علاقمند شدم به کار ارایشگری عروس و وقتی پسرم 5سالش بود

    رفتم یه دوره دیدم اومدم پیش خواهر شوهرم مشغول شدم بااینکه من دوره تخصصی ندیده بودم ولی طولی نکشید کلی مشتری جذب کردم روزی نبود که من عروس نداشته باشم همیشه هم باشور اشتیاق به سالن میرفتمو خستگی برام معنی نداشت به جایی رسید که وقتای من تا دوماه بعد پر بود ولی بلد نبودم سرمایه جمع کنمو این وسطم شوهرم اعتیاد داشت باعث مشکلاتی شد که من جدا شدم و بااون همه درآمد مشتری همه رو یه شبه جمع کردم مهاجرت کردم قزوین یه سالی اونجا بودمو ی سال کار نکردم تو یه رابطه ای بودم سمی

    به شدت حال روحی داغون پسرمم کنارم بود بعد یه سال هدایت شدم مهاجرت کنم کرج پیش خانوادم

    وقتی رفتم پیش اونا کلا ده ملیون پول داشتم ی مقدار خونه اجاره کردم ی مقدار هم دادم یه مغازه دوازده متری اجاره کردم بابت کارم ولی همچنان روحیه من داغون بود اون رابطه هم بود اذیت میشدم تااینکه یه روز تصمیم گرفتم اون رابطه رو تموم کنم ‌تموم کردم باهمین روحیه داغون با ی دوست قدیمی حرف زدم اون منو هدایت کرد به شکرگزاری هرروز برام میفرستاد من شکرگزاری میکردم بعد دوسال تونستم ازاون مغازه 12متری به یه سالن 90متری برم و دوسالی هم اونجا بودم بعد اون دیدم درامدم درجا میزنه تصمیم گرفتم برم جای بهتره کرج تااینکه رفتم تو بهترین جای شهر یه واحد 120متری اجاره کردم با صفر تومن درآمد فقط به امید پرسنل درصد و چند ماه پیشم شکر خدا دوباره تمدیش کردم استاد من اینو نگفتم سه ساله باشما آشنا هستم ولی فقط چند ماهه به سایت هدایت شدم حرفام اتفاق‌ها خیلی زیاده فقط سوال دوم رو جواب بدم که الان کجای زندگیمم ؟

    از لحاظ مالی میتونم اجاره بدم قسدامو بدم و بدهی‌ای دادم اخر ماه هیچی برام نمیمونه من میخوام به درآمد مثبت 100برسم تا نگرانی مالی نداشته باشم

    ولی ازاینجایی که هستم راضیم هرروز بیشتر بخدا نزدیک میشم همیشه بهترینهارو جذب میکنم

    و هرروز با درک بیشتر فایلهارو گوش میدم

    ممنون که وقت میزارین و کامنت منو میخونین نظر میدین

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای: