این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://www.tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2021/04/5.jpg8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2025-10-26 08:21:072025-10-31 00:14:46تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۵
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
پروردگارا تنها تو را می پرسیتم و فقط از تو یاری می جویم پروردگارا مرا به راه راست به راه آنان که به آنها نعمت دادی هدایت فرما
سلام به استاد عزیزم و همه هم گامان عزیزم در این گام به گام که هر روزی بی نظیر تر میشه
اولین باری که صحبت های منصوره عزیز رو داشتم گوش می کردم هنوز خونه بابام زندگی می کردم و فرداییش خانمم رو دیدم و رفتم بهش گفتم ببین یه قسمت گفتگو با دوستان جدید اومده و طرف هم نقاش بود هم گالری زد هم مهاجرت کرد ایتالیا و استاد اینقدر روندش رو باحال توضیح داده که نگو
بعد موندیم با هم گوش کردیم و واقعا کلی الگو گرفتیم
الان که دارم این کامنت رو میذارم آموزشگاه نقاشی خودمون رو داریم و بهترین سایت آموزش نقاشی ایران رو هم داریم و در حال انجام کارهای مهاجرتمون به خارج از کشور هستیم و همه این ها لطف خداست و سپاسگزارم از الگوهایی که سر راهمون گذاشت تا با شنیدن داستان هاشون ذهنمون الگو بگیره و به اون شرایط برسیم.
یعنی زمانی که این فایل ها اومده بود و گوششون کرده بودم فکرشم نمی کردم یه روزی وضعیت کاریم این باشه. یعنی واقعا من که یه ویزیتور توی یه شرکت بودم اصلا فکر نمی کردم که کارم در زمینه سایت آموزش نقاشی باشه ولی خدا برام رقم زد.
این آرزو رو داشتم که من و همسرم همیشه کنار هم باشیم و کنار هم کار کنیم و کار زندگیمون با هم باشه. مثل استاد ولی واقعا هیچ وقت فکر نمی کردم از چه راهی، چون اصلا راهی به نظرم نمی رسید. اما همین طور مثل تمام این سال ها فایل ها رو گوش کردم و گوش کردم و هدایت شدم. مسیر چیده شد و من حرکت کردم و نتایج اتفاق افتاد و واقعا سپاسگزار خداوندم.
تمرین این قسمت:
1. بزرگترین یا عجیبترین موفقیتی که در گذشته (حتی دوران جوانی) با «ایمان خالص» و «شور و شوق» و بدون توجه به منطقِ ‘چطور؟’ به دست آوردید، چه بود؟ (لحظهای که با دست خالی یا امکانات کم، کاری کردید که از نظر دیگران نشدنی بود.)
خیلی چیز ها بوده که نسبت به منطق اون زمانم و بدون توجه به چطور به دست آوردم
اولیش ماشینم بود. من زمانی که ماشین خریدم درآمد خاصی نداشتم. فقط با عشق تجسم می کردم. حتی برای اینکه ماشین داشته باشم تجسم نمی کردم چون اصلا فکر نمی کردم که ماشین بخرم چون درآمدی نداشتم. فقط تجسم می کردم که توی اون لحظات حال بکنم. دوستای پسر خالم که ماشین داشتن (یادمه رنو 5 سفید داشت) می نشستم تو ماشینش واس خودم ادای رانندگی در میاوردم. 17 سال داشتم اون زمان. ولی با عشق تجسم می کردم. و واقعا یادمه اصلا بحث برام ماشین داشتن نبود. توی اون لحظه می خواستم از اون امکانی که داشتم لذت ببرم و لذت بردم. بعد سنم شد 18 سال و فرداییش رفتم آموزشگاه رانندگی ثبت نام کردم و از اونجا می موندم رانندگی کردنام رو تجسم می کردم و یهو یه سری اتفاقات عجیب غریب افتاد و من فردایی که امتحان کتبی آیینامه رو قبول شدم ماشین خریدیم. باورم نمی شد ولی شد. و بیشترین چیزی که یادم میاد تجسم هاییه که می نشستم روی مبل توی سالن رانندگی می کردم. با عشق و فقط برای لذت
یکی از چیز های دیگه هم خونه بود که دقیقا مدت ها صبح به صبح بیدار می شدم و تجسمم رو توی لپ تاپم ضبط می کردم و یادمه بیشتر از صد تا از این فایل ضبط کرده بودم. بعد از اینکه اومدیم سر خونه خودمون و خونه رو بازسازی کردیم اتفاقی اون فایل ها رو توی کامپیوترم دیدم و وقتی پلی کردم دیدم 90 درصد چیز هایی که توی تجسماتم گفته بودم الان توی خونمه و خونم اون شکلیه. اون 10 درصدی هم که شبیه نبود بهتر بود.
من ازین چیزا خیلی دارم. رابطه ام با همسرم همینطور بوده، آزادی کاری که الان دارم همینطور بوده، ازدواج و جشن عروسی و گوشی و مسافرت و خیلی چیزا اینجوری بوده. تقریبا اکثرشون با دست خالی بوده و همون امکاناتی که بود رو دیدم و حرکت کردم و شد… با همون چیزی که بود شد.
ازدواج من که می تونم بگم شبیه داستان موسی که پر از معجزه ست واقعا پر از معجزه بود. با همون چیزی که داشتم و هرکی می دید می گفت دیوانه شدی. چون نمی دیدن چیزی به ظاهر داشته باشم. اما من شوق داشتم من خدارو داشتم. و توی اولین کامنتم توی 12 قدم داستان رو خیلی دقیق تعریف کردم اما فقط در این حد بگم که بیماری کرونا اومد و شد بزرگ ترین نعمت زندگی من و من شدم مدیر فروش شرکت و در عرض 3 هفته به راحتی ازدواج کردم و یک ماهه هم خونه خریدم و بقیه داستان.
2. امروز در کجای زندگیتان (کاری، مالی، روابط) ایستادهاید که احساس میکنید آن «شور و شوق» و «ایمانِ» گذشته را کم دارید و نیاز دارید آن را دوباره به یاد بیاورید؟
الان توی برهه ای از تغییر هستم که دارم با شور و شوق پیش می رم ولی هر بار به شور و شوقی که برای ازدواج با همسرم و خرید ماشین و اولین گوشی آیفونم داشتم فکر می کنم، می بینم اگر اون شور و شوق شکست نا پذیر رو الان برای تمرکز روی کسب و کار شخصیم بذارم بازم معجزات رو می بینم. واقعا اون شور و شوق شکست ناپذیر کننده ای که یادمه کاری می کرد که 24 ساعته تمرکزم رو خواسته هام باشه و همه چیز خودش رقم می خورد.
واقعا خدارو شکر که اون شور و شوق رو دوباره به یاد آوردم. اصلا انرژیم تموم نمیشد و فقط می خواستم و می شد. معجزه می شد تا بشه و به الان رسید.
و می خوام یه بار دیگه با اون شور و شوق پیش برم. با اون انرژی می خوام پیش برم و روی خودم و کسب و کار شخصی خودم یعنی سایت لیلیکی تمرکز کنم و به جایگاهی که دلم می خواد برسم
ممنونم از شما استاد عزیزم برای این تمرینات بی نظیر در هر جلسه که واقعا باعث میشه چیزهایی از پس حافظه و ذهنم بیرون کشیده شه که دائما پیشرفتم بیشتر شه
سلام به استاد عزیزم و خانم شایسته عزیز و دوستان هم فرکانسی عزیزم
یادم میاد که چند سال پیش که هیچ کار و درآمدی نداشتم، همش با خودم تصور میکردم که من یه کار خوب با محیط کاری عالی و همکارای فوق العاده دارم و مبلغ هایی که به ذهنم منطقی میومد رو مینوشتم که مثلا خداروشکر من به فلان درآمد رسیدم
هیچ کاری گیرم نمیومد با وجود تلاش های فراوونم! اما ایمان داشتم که یه روز میشه و یه روز اون درآمده شروع میشه
اولین بار شروع کردم با شور و اشتیاق فراوون برای دوختن گل سینه
فروش نداشتم اما با علاقه زیاد میدوختم و از کارهام لذت میبردم، عکاسیشون رو انجام میدادم و هر بار لذت میبردم
فکر کنم یکی دوتا سفارش گرفته بودم و روش کار میکردم، میدوختم و اواسط کارم بود که یه کار گیرم اومد
هیچ ربطی به این گل سینه هایی که خلق میکردم نداشت اما من بالاخره میخواستم کار کنم!
اوایل کار وحشت کرده بودم چون هیچ کاری بلد نبودم و با خودم میگفتم مگه میشه همه اینارو یاد گرفت و انقدر بی نقص همه رو انجام داد؟!
صاحب کارم میگفت نگران نباش پله پله یاد میگیری تو هم استاد این کار میشی اما من اینجوری بودم که مگه میشه!
سعی میکردم تو ذهنم تکرار کنم که تو باهوشی، اولشه طبیعیه که زمان ببره یاد بگیری طبیعیه که همه رو یجا نمیتونی تو ذهنت ثبت کنی، نگران نباش و ادامه بده بالاخره روون میشی
میومدم تو دفترم مینوشتم و از خدا میخواستم راه رو بهم نشون بده که چیکار کنم کارا برام راحت تر بشه
از درآمد ناچیزی که داشتم و خدا رو بابتش شاکر بودم مینوشتم و هر بار کم کم مبلغ رو توی ذهنم بالا میبردم که به فلان مبلغ میرسم
من 4 سال اونجایی که بودم کار کردم و میتونم بگم استاد کاری بودم که میکردم! شاید تو دل ماجرا آدم متوجه این موضوع نشه اما الان که برمیگردم و به عقب نگاه میکنم من پله پله با طی کردن تکاملم واقعا تو کارم حرفه ای شده بودم
تنهایی از پس همه اش برمیومدم فقط زمان و ایمان بالا نیاز بود که خداروشکر تقویتش کرده بودم و داشتمش
درآمدم؟ آخرین باری که دفتر چند سال پیشم رو باز کردم دیدم من از اونموقعی که اولین درآمدم رو داشتم و شکرگزاری میکردم و هر بار مقدارش رو بالاتر میبردم و مینوشتم چقدر تغییر ایجاد شده!
درآمدم سه برابر که هیچ 6 برابر شده بود!
شاید همون اول اگه بهم میگفتن تو قراره این مبلغ رو به دست بیاری باورم نمیشد اما با گوش دادن مکرر با فایل ها و کار کردن روی باورهام تونسته بودم اون مبلغ رو بالاتر ببرم
یادمه فایل های درآمد خود را سه برابر کن و چندین و چند بار گوش داده بودم و تمریناتش رو هم دقیق انجام میدادم
چقدر خوب که الان اینا دوباره برام یادآوری شد چون من الان شغلم رو تغیر دادم و توی این کار جدید هم باز خیلی وارد نیستم
یادمه روز اول که همین یه ماه پیش بود رفتم سرکار اولش اینجوری بودم که بابا اینا خیلی حرفه ای هستن من کجا اینا کجا!
یادم رفته بود خودم یه بار این مسیر رو طی کردم و بازم میتونم همونو تکرار کنم! اما منصوره عزیز و صحبت های استاد عزیزم توی این فایل کمکم کرد تا به یاد بیارم که نباید بترسم، نباید اعتماد به نفسم رو از دست بدم چون همون مسیره اما توی یه فضای متفاوت
باز هم طبیعیه که من هنوز خیلی حرفه ای نباشم چون اول کارمه، یاد میگیرم و منم قراره مثل اونا حتی بهتر از همکارام حرفه ای بشم و سرعت عملم بالا باشه و درآمد داشته باشم و درآمدم بالا باشه
همونطور که توی این یه ماه تونستم خیلی کارم رو بهبود ببخشم و نسبت به روز اولم خیلی بهترم پس بازم میتونم بهتر و بهتر کنم کارم رو
من چند وقتی هست که روی موضوع باور های ثروت کار نکردم و شاید هم بخاطر همینه که ورودی مالی من صفر شده و حتی اینجایی هم که کار میکنم بهم گفتن تا دو ماه قرار نیست هیچ درآمدی داشته باشی و باید به کار واقف بشی بعد!
من میتونستم زودتر هم از کاری که میکنم پول دریافت کنم! اما کار نکردن روی باور های ثروت ساز باعث شده من متوقف بشم توی این موضوع
اما خداروشکر راه رو بلدم فقط کافیه به یاد بیارم و روش کار کنم
خدایا شکرت که مسیر رو برام روشن میکنی و راه رو نشونم میدی و بهم میگی چیکار کنم تا همه چی بهتر بشه
اگر بخواهی الگوی موفقیت قبلیات را همین امروز در چالش فعلیات کپی کنی، دقیقاً چه میکنی؟ با جزئیات داستان «از صفر تا موفقیتی» که قبلاً ساختهای را بنویس.
بنویس کدام باورِ آن روزها، تو را به حرکت واداشت؟
جالبه برطبق تمرین قانون آفرینش من چند شب پیش بعد مدتها این موفقیت های دهه بیست سالگیم رو بخاطر آوردم و یادآوریش کردم. راستش کلا فراموش کرده بودم من چقد تونستم اون موقع توی مسیر باشم و پیش برم واقعا
خب بعد اینکه توی 21 سالگی از دانشگاه کاردانی علمی کاربردی نرم افزار کامپیوتر رو گرفتم. بشدت به خودم و تواناییم در برنامه نویسی و کدنویسی ایمان و باور داشتم. همونوقتا یه آشنای خواهرم بود که میتونست منم مث بعضیای دیگه به جاهای دولتی یا ادای معرفی کنه ولی من به عقل اونموقعم گفتم من میخام برای خودم کار کنم و مستقل باشم و بقولی آقای خودم توی کار باشم. این بود که شروع کردم به اینکه پروژه پایانی هم ورودی های دانشگاهی خودمو بنویسم( چون من رتبه 9 دانشگاهمون بودم و دروس پیشنیاز رو نخوردم و با یه ترم تابستونی و واحدهای پشت هم برداشتم و یه ترم زودتر از هم دوره های هام فارغ التحصیل شدم) و تونستم هم کلی به دانش و تجربه خودم اضافه کنم و هم اولین پول های کاری از مسیر مورد علاقه خودم رو بدست بیارم. بواسطه یکی از دوستامم هدایت شدیم به یه هفته نامه تو شهرمون که اونجا بهمون یه اتاق میداد بدون کرایه ولی در ازاش یه سری کارهای ویراستاری و صفحه بندی هفته نامه رو براش انجام بدیم.
خیلی مفصله بخام بگم که چقد خداروشکر کارمون گرفت و دیگه اون شخص یجورایی گفتش رقت و آمداتون زیاده و در اصل بدون کرایه و .. و کلا جوابمون کرد. چقد این قسمتش تلخ بود که ما دو تا دختر بودیم و اسباب و وسایل مختصرمون رو چیده بودیم لب خیابون و دنبال وانت بودیم که ببریم خونه
جالبه اون شور و شوق و امید و باور رو ولی داشتیم و واقعا یادم نمیاد دوباره چطور هدایت شدیم به یه موسسه آموزشگاهی زبان که بازم یه فضا دادن که کتابهای آموزشیشون رو غرفه بزاریم و باز میتونستیم در کنارش دانشجوها رو هم بگیم که پروژه هاشونو انجام میدیم. دیگه اونجا خیلی تجربه و نمونه پروژه داشتیم و اینجا بود که نمیدونم چطور بگمش که من شاید دچار غروز شدم یا … و فک کردم دوستم در حد همکاریم نیست و بعد ازونجاییکه شرک داشتم با یه نفر دیگه وارد شراکت شدم و دیگه رفنیم توی یه ساختمون ادارای و ویژه خدمات کامپیوتری دفتر اجاره کردیم. با دو تا اتاق و فضای منشی و … بعد منشی گرفتیم و .. و خب البته خداروشکر دیگه پروژه از یه شرکت بهمون پیشنهاد شد. و خییییییلی لذت بخش بود و بکوب نشستم پاش ولی خب اون دوست دوم با یجور آشنایی معرفی شد به یه پست اداری خوب توی شهر و استخدام شد و ول کرد و رفت. ( بار قبل من دوست اولمو ول کردم ) من موندم و کرایه یه دفتر بزرگ و منشی و .. ( اینو از عدم تکامل خوذدم) و خب جمع کردم دفترو و نشستم توی زیرزمین خونمون و فقط و فقط چسبیدم به پروژه شرکت ساختمونی و به یاری خدا و بتنهاااااایی انجامش دادم ولی خب اون پروژه های دانشجویی و درآمدش رو بخاطر نداشتن مکانی برایارتباط با بچه ها از دست دادم( باید به بچه ها پروژه رو توضیح میدادم که چطور به استاد در روز تحویل پروژه انتقال بدن)
یه مساله دیگه هم که از باور عدم لیاقت و عزت نفس بود این بود که من به تواناییهام و کارم باور داشتما ولی وقتی برای صحبت و قرارداد با شرکت صحبت میکردیم و میگفتن مدرکتون چیه پیش خودمون میگفتیم خب کاردانی عیبه و این بود که اونهمه نتایج واضح و کسب درآمد و نمونه کار رو وللل کردم و ککور و قبولی توی مهندسی نرم افزار و دوسال رفتم یه شهر دیگه و فاصله افتاد و بعدشم برگشتم یه کار ساده توی محلمون افتتاح شده بود که رفتم اونجا و البته که باز پروژه گرفتم ولی با کارمندی طور و تایم کاری و … واقعا تایم و تمرکز نزاشتم برای پروژه
به اضافه اینکه باز چون پروژه برای یه محیط کاری مردونه بود. باورای غلط سخت بودن ارتباط و تبادل و .. باعث شد کلا اون پروژه رو اشتباهی انجام بدم و کلا به نتیجه و پول برسه و من موندم و همون آب باریکه کارمندی تا دیگه بعدشم خداروشکر ازدواج موفقی کردم که ای کاااااش فعالیتهامو ادامه میدادم ولی خب وللل دادم به زندگی و اون شور و شوق و باورامو قراموش کردم
بعد بدنیا اومدن بچه اولم واقعا به خودم اومدم که خب من مهندسم واقعا شدم یه خانم خونه دار و فقط روزمرگی داره
دیگه باز یه اشتباه که اونوقت به پیشهاد همسرم گفتش ورد پرس کار کن و من گفتم مننننننن ورد پررررررررس بابا من با ویژوال استدیو و ایجکس و اسکیوال سرور کار کردم.
دیگه بعد دختر دومم رو خدا بهمون داد و خب تمرکز و وقت گذاشتن پای لپتاب قفل بود
دیگه نشستم و دارم زبان انگلیسی رو پیشی میبرم .
امروز همان باور را چگونه در خودت فعال میکنی؟
الان در دهه چهل سالگیم با یادآوری صرفا بخش موفقیت آمیز تجربه هام و اینمسیر تغییر را در آغوش بگیر و دوره دوازده قدم و عزت نفس و راهنمایی دستیابی به رویاها باوره که آره میشه میتونم باز میتونم به حرکت و کسب درآمد برسم
اولین اقدام الهامگرفتهای که ظرف 24 ساعت آینده انجام میدهی چیست؟
از وقتی فایل رو شنیدم خب انجامش دادم، که به یکی از اشناهامون پیشنهاد دادم که پارتنر آموزشیش بشم البته که پولی نمیگیرم و اتفاقا برای هردومون خوبه چون ایشون دوره اموزشی رو میخاد شروع کنه که داشتن یه پارتنر خیلی براش مفیده و خب منم میفتم توی مسیر هم به دانش و تجربه خودم اضافه میشه هم احتمالا بعدها بتونم بعنوان پارتنر تمرینی زبان و یا حتی پشتیبان آموزشی با کاری که حالا و الانم بهش علاقه دارم کسب درآمد هم کنم ( تپش قلب ) البته که چقد دلم میخواد بعد این مراحل بتونم یه پلتفرم بزم و به خیلیها در مسیر یادگیری زبان کمک کنم به هدفشون برسن.
خدا جونم شکرت
ممنون استاد و خانم شایسته و آقاابراهیم و خانم فرهادی جون
با تمام وجودم این روز ها دارم حس میکنم که شروع این پروژه و ترکیب آن با احساس لیاقت دقیقا حمایت و هدایتی هست و دستی هست روی شونه های من برای اینکه حرکت کنم و قدم بردارم
استاد من هفته پیش با چنان شور و شوقی مطالب مربوط به مهارتم رو خوندم و چنان با ذوق و شوق روی خودم کار کردم و رفتم جلو که خودم کیف کرده بودم
و خیلی قشنگ مسیر برام هم آسون و رون شده بود هن عالی داشتم یادمیگرفتم و چقدر محبت های زیادی رو هم هفته پیش از بینهایت طریق دریافت کردم و چه برکت های که وارد زندگیم شد و دارن هر روز به خودم میگم زهرا همونطور که هفته پیش به خدا توکل کردی و سمت خودت رو خوب انجام دادی دیدی که چطور درها باز شد و معجزات داد باز هم میتونی همونطور با شور و شوق و احساس خوب و گفتگو های مثبت ذهنی ادامه بده
خدایا شکرت سپاسگزارم از شما استاد عزیزم بخاطر این پروژه بینظیر
خداوند بخشنده ام را سپاسگزارم که مرا بد شما در این مسیر رشد و بهبود و تغییر همراه و همگام کرده خدایا شکرت دوستتون دارم.
باسلام وهزاران درودوعرض ارادت حضوراستادعباسمنش عزیز مریم بانوی مهربان وتک تک دوستان بهشتی ام درسایت عباسمنش
تمرین این قسمت:
اگر بخواهی الگوی موفقیت قبلیات را همین امروز در چالش فعلیات کپی کنی، دقیقاً چه میکنی؟ با جزئیات داستان «از صفر تا موفقیتی» که قبلاً ساختهای را بنویس.
خداونددوستم داشت ودرسال 98 منوبااستادعباسمنش اشناکرد ونتیجه آشنایی من بااستادوقدم گذاشتن درمسیرتغیررابه اختصارشرح میدهم
مسیر نور؛ داستان تولد دوبارهام با هدایت خداوند و آموزههای استاد عباسمنش:
گاهی در زندگی لحظهای فرا میرسد که انسان احساس میکند در میان تاریکی بیپایان گم شده است نه راه بازگشت را میداند و نه مقصد را میبیند من هم روزگاری چنین بودم با اینکه ظاهراً زندگیام جریان داشت اما در درونم خلأی عمیق حس میکردم درگیر نگرانی، ترس، تردید و احساس بیقدرتی بودم با وجود تلاشها و آرزوهای بسیارگویی نیرویی نامرئی مرا از درون میکشید و مانع شکوفاییام میشدتا اینکه در نقطهای از مسیرخداوند مرا به سوی نور هدایت کرد به سوی آگاهی، ایمان و شناخت قوانین الهیای که سالها نادیده گرفته بودم وازانهابی خبربودم
و این هدایت با آشنایی من با آموزههای استاد عباسمنش آغاز شد
آغازتغییر؛ جرقهای از ایمان:
اولین باری که سخنان استاد رادرقالب فایلهای توحیدعملی شنیدم در وجودم چیزی لرزید واژههایش ساده بوداو از خداوندی سخن میگفت که نه در آسمانهای دوربلکه در درون من است از قدرتی درونی که با ایمان و باور بیدار میشودتا آن زمان همیشه به دنبال کمک در بیرون از خودم بودم اما برای نخستینبار فهمیدم که کلید تمام درها در دستان خود من است.
با شنیدن آن سخنان در قلبم نوری روشن شدبا خود گفتم: «شاید واقعاً بتوانم زندگیام را تغییر دهم شاید خداوند از من نگذشته باشد شاید هنوز فرصت هست»
گامهای نخست؛ از شک تا یقین:
راه تغییر آسان نبودذهنم پر از باورهای محدودکننده بود صدایی درونم میگفت «تو نمیتوانی، دیر شده، شرایطت خاص است.» اما هر بار که صدای ناامیدی بلند میشدآموزههای استاد همچون نوری راهنمایم میشدندتمرینها را با دقت انجام میدادم از شکرگزاری روزانه گرفته تا تمرکز بر خواستهها وتوجه به زیبایی ها به جای ترسها ونگرانی ها
به مرور دیدم که نشانهها یکییکی ظاهر میشوندآدمهایی وارد زندگیام میشوند که کمکم میکنند، موقعیتهایی پیش میآید که روزی فقط آرزو بود و از همه مهمتر درونم آرام شدفهمیدم تغییر واقعی از درون آغاز میشودو وقتی درونم روشن شد بیرونم نیز تغییر کرد.
ایمانی نو؛ زندگی با حضور خداوند:
بزرگترین دستاورد من در این مسیر درک حضور همیشگی خداوند بوددیگر خدا را موجودی دور و دستنیافتنی نمیدیدم بلکه او را در ذرات زندگی، در لحظههای کوچک، در لبخند یک رهگذر، در آرامش یک دعا و در موفقیتهای کوچک و بزرگ خودم حس میکردم.
هر بار که با مشکلی روبهرو میشدم به جای ترس، با ایمان برخورد میکردم میدانستم اگر درونم را با عشق شکرگزاری و باوربه خداوند پر کنمدجهان بیرون نیز پاسخ خواهد دادو به سرعت هم همینطور شد
زندگیام کمکم رنگ بوی دیگری گرفت روابط، سلامتی، وضعیت مالی بهتر، آرامش ذهنی و حتی چهرهام بشاشدترشد شادترشدم دیگر آن انسان مضطرب و بیانگیزه افسرده ومبتلا به سردردمیگرن نبودم حالا با شور ایمان و اشتیاق رشد زندگی میکنم
سپاس از خداوند و استاد عباسمنش:
از صمیم قلب، خداوند را شاکرم که مرا در مسیر آگاهی قرار داد و استاد عباسمنش را وسیلهی این هدایت قرار داد سخنانش فقط آموزش نبود نوری بود که تاریکیهای ذهنم را روشن کرد هر کلمهاش مرا به یاد قدرتی میانداخت که در درونم خفته بود او مرا با قانون باور قانون فرکانس و ارتعاش و قدرت شکرگزاری آشنا کردو با هر تمرین با هر فایل صوتی وتصویری با هر نکتهی ساده، گامی دیگر به سوی خود حقیقیام برداشتم.
ادامهی مسیر؛ اشتیاقی بیپایان برای رشد:
اکنون میدانم این پایان راه نیست بلکه آغازمسیری زیبا و الهی است من با ایمان، عشق و اشتیاق در این مسیر گام برمیدارم و هر روز بیشتر میآموزم، بیشتر رشد میکنم و بیشتر عشق میورزم
میدانم که خداوند همیشه همراه من است و هر خواستهای که از روی عشق و ایمان باشددر بهترین زمان و به زیباترین شکل ممکن به من میرسدمن دیگر ان آدم سابق نیستم اکنون انسانی هستم که به قوانین الهی ایمان دارد مسئولیت زندگیاش را پذیرفته و با آگاهی زندگی میکند.
دوست عزیزم اگر این کلمات را میخوانی و در دلت احساس میکنی که چیزی در تو در حال بیدار شدن است بدان که این همان ندای خداوند است مسیر تغیر شاید در آغاز دشوار به نظر برسد اما کافیاست قدمی کوچک برداریم ایمان بیاوریم تمرین کنیم شکرگزار باشیم و مطمئن باشیم که جهان در حال هماهنگی با مااست
من به خوبی این تغیررادرخودم احساس میکنم ونتایجم شاهدوگواه است
سلام خدمت استاد عزیزم که هر روز داره با فایل هایی که میذاره ما رو شگفت زده میکنه.
امروز صبح توی محیط کار بودم یه حسی بهم گفت برو گوشیت رو بردار و اینترنتش رو روشن کن اصلا هم نمیدونم چرا اینکار رو کردم چون اصلا نمیخواستم چیزی رو تو اینترنت چک کنم و یا کاری انجام بدم به محض اینکه نتم روشن کردم دیدم استاد فایل جدید گذاشته .جدیدا اینجوری شدم تا میبینم استاد فایل جدید گذاشته خیلی با هیجان میرم سریع بهش گوش میدم.
وای خدای من فایل پلی شد از همون دقیقه های اول و صبحتهای منصوره جان چقدر من رو تحت تاثیر قرار داد انگار داشت با من صحبت میکرد و راه رو به من نشون میداد این فایل واسه من یه نشونه بود. این روزها در مورد کار و تایم کاریم خیلی به تضاد برخوردم یعنی زمان استراحتم کم شده وقت نمیکنم حتی همون ورزشی که قبلا انجام میدادم رو انجام بدم. تا اینکه دیشب با خودم فکر کردم دیدم این یه تضاده یعنی خدا داره بهم میگه این راه درست نیست تو باید از زندگیت از بودن کنار همسرت لذت ببری. دیروز تو یکی از فایلهای گفتگو با دوستان استاد گفت که تا ضربه های جهان محکمتر نشده باید تغییر کنیم من از دیروز صبح داشتم بهش فکر میکردم تا دیشب دیدم این شرایط الان من یه ضربه از جهانه تا شرایط بدتر نشده باید تغییر کنم تا این تضاد خیلی زندگیم رو تحت تاثیر قرار نداده باید تغییر کنم. اینم بگم که زندگی ما رو هر کی میبینه خیلی ایده آل به نظر میرسه به قول اون دوست همفرکانسی عزیز(آقایی که از تبریز به تهران مهاجرت کردن) زندگی ما خیلی خانواده پسنده.
اون جمله استاد که گفتن اگه زنده هستی میتونی شرایط رو عوض کنی واقعا منو تحت تاثیر قرار داد.
استاد جونم وقتی که امروز گفتین باید به خودتون یادآوری کنین که از صفر رسیدین به این نقطه و همون مسیر و همون باور میتونه به شما کمک کنه به موفقیت های دیگه هم برسین واقعا اون شور و شوق و هیجان رو در دل من زنده کرد.
من میخوام این روزها فقط کارم این باشه که بشینم به موفقیتهایی که تا حالا بدست اوردم فکر کنم و این ذهن منطقی ام رو قانع کنم و براش الگو بیارم که همونجوری که دفعات قبل هدایت شدم به مسیر ها یا ادم هایی که اصلا نمیدونستم وجود داره الان هم میشخ وهی نگه چطوری میخوای یه کار جدید شروع کنی؟ تو که ایده نداری؟ ولی من میدونم که خدا من رو هدایت میکنه به شغل مورد علاقم چون امروز نشستم راجع به اینکه دوست دارم شغل مورد علاقم چه ویژگی هایی داشته باشه نوشتم و مطمئنم که بهش میرسم چون هر وقت با این شور و اشتیاق رفتم توی نوت گوشیم یادداشت نوشتم بعد از چند وقت رفتم نگا کردم متحیر شدم چون به همشون رسیدم( اینم الان واسه ذهن منطقیم نوشتم چون داشت میگفت چطوری بهش میرسی؟؟ این مثال قبلی رو واسش اوردم که بهم کاری نداشته باشه☺☺☺☺) یعنی این ذهن هر لحظه داره کار خودش رو میکنه به قول استاد که میگن ذهن مدام داره کار خودش رو میکنه و افکار منفی تولید میکنه و ما باید باورهای درست براش جایگزین کنیم.
استاد جونم خیلی خیلی ممنون واقعا این روزا کاملا دارم احساس میکنم که دارم تغییر میکنم.
یه حس خیلی قوی گفت که بیام کامت بنویسم چون من تو این زمینه خیلی تنبلم😔😔😔
سلام به همه دوستای عزیزم و استاد جونم و مریم گلم 😍😍😍😍
من الان فایل گفت و گوی استاد با دوستان رو شنیدم استاد با منصوره عزیز صحبت کردن و چقدر گفت و گوی عالی بود
صحبت هاش برام نشونه بود چون من به محض بیدار شدنم از خدا خواستم بهم نشونه بده و وقتی به تلگرام سر زدم دیدم بله اخ جون فایل جدید اومده🤩🤩🤩🤩
و سریع اومدم که گوش بدم
چقدر صحبت های عالی و بی نظیری بود
خیلی تو فکر منو برد منو یاد موفقیت های که در گذشته داشتم انداخت بهم یاداوری کرد اره تو همون زهرای که توی کارشناسی ارشد یه رشته ای رو امتحان دادی که رشته خودت نبود و کلا یه دنیای متفاوت بود از اونچه که تا اون موقع خونده بودی
جالبه هرکی میشندی فقط می گفت محاله اصلا تو قبول بشی ولی امروز وقتی فکر کردم که چرا من تو اون رشته رتبه تک رقمی اوردم به حرفای امروز استاد که به منصوره عزیز گفت رسیدم
من یه سال تمرکزی اون رشته رو خوندم بدون اینکه حرف هیچ کس رو بشنوم بدون اینکه به محیط اطرافم توجهی داشته باشم و مهمتر از همه با شور و شوق که در وجودم بیداد میکرد شب و روز نمی شناختم برای یک سال دیگه که قرار بود کنکور بدم
👌👌
عالی پیش می رفتم شبها تا دیر وقت بیدار میموندم و با نور یه چراغ کوچیک درس می خوندم
ولی مهم نبود شرایط
و جالب اینه که تو اون یک سال اصلا قبول شدن و نشدن برام مهم نبود چون اصلا به اونجای قضیه فکر نمی کردم
و به همین خاطر ارامش خوبی داشتم
و فقط پیش می رفتم و روز امتحان فرارسید و من بعد از حلسه کنکور کاملا احساس می کردم که قبولم و اینکه چقدر زاحت بود امتحانش
و وقتی نتایج اومدم من رتبه 9 شده بودم و فقط دانشگاه هنر اصفهان رشته منو در حد 13 نفر می خواست و در عین ناباوری همه من قبول شدم تو اون رشته 🌷🌷🌷
دلایل موفقیت خودمو اینا می دونم :
– من با اینکه هیچ پیش زمینه ای تو اون رشته نداشتم رفتم دنبال منابع اون رشته رفتم دانشگاه تهران و با اساتید اون رشته صحبت کردم البته اونا جوری برخورد کردن که تو که می خوای از یه رشته دیگه بیای تو این رشته قبول نمی شی بهتر نخونی
– به خاطر خواستن شدید من شرایط جوری که من هدایت شدم به ادم هایی که همه جوره منو کمک و راهنمایی کردن (یه هدفی رو با تمام وجودت بخواه تو پای در راه بنه و هیچ مپرس )
– تو یک سالی که خوندم تنها ورودی که به مغزم دادم درسهای بود که می خوندم و حرف هیچ کس رو نمی شنیدم
– مهمترین عامل که خیلی کلیدی بود شور و شوق من بود که بیداد میکرد و ولعی که داشتم برای خوندن اون کتابها
– تصویری که تو ذهنم ساخته بودم و خودمو تو دانشگاه هنر میدیدم
تمام این عوامل در کنار هم منو موفق کرد اون روزا اینارو نمی دونستم ولی الان وقتی حرفای استاد رو که به منصوره جان زد شنیدم و تحلیل کردم دیدم اره مسیر موفقیت یکسانه فقط ادم هاش با هم فرق دارن
من همون ادمی هستم که موفقیت به این بزرگی رو بدست اورد پس دوباره اون مسیر رو میرم و به دست میارم خواسته هامو
فقط نباید این موفقیتها رو فراموش کنم و باید مرتب به خودم یاداوری کنم
خدایا شکرت به خاطر اگاهی و هدایتی که امروز شامل حالم شد خدایاشکرت به خاطر وجود استاد و دوستای خوبی که در مورد خودشون میان حرف میزنن
استاد واقعیتش رو بخواید، من تا حالا به قسمت اول معادله دقت نکرده بودم و چند وقته که فهمیدم مسیرو اشتباه میرفتم
استاد همونطور که خودتون هم بارها فرمودید ما باید روی خودمون کار کنیم تا قدم اول گفته بشه و بعد حرکت کنیم تا قدم های بعدی آشکار بشه و به همین ترتیب
مسئله من در تمام این سالها این بوده که نگاه روشنی در مورد کسب و کار نداشتم و فقط شروع میکردم به یسری آموزش بدون این که اصلا اون آگاهی و اون اشتیاق اولیه ایجاد بشه یا اون قدم اول گفته بشه…
مثلا شروع کردم یادگیری تعمیر لپ تاپ بدون این که کششی از درونم منو به این کار ترغیب کرده باشه و مشخصه که تهش چیزی نیست
بعد شروع کردم آموزش طراحی سایت بدون این که باز اون اشتیاقه باشه و براش هیچ دورنمایی نداشتم و به جایی نرسید
بعد شروع کردم پایتون و هوش مصنوعی ..از خودم پرسیدم هدفت چیه دقیقا؟ آیا یه هدایت تو رو به این کار ترغیب کرده یا خودت جلو تر از خدا راه افتادی برای خودت مسیر مشخص کردی؟ و متوجه شدم بازهم دارم ذهنی عمل میکنم و گذاشتم کنار
میدونی استاد..اون قدم اول تو این سالها هنوز بهم الهام نشده..چون خیلی ذهنم در حوزه مالی مقاومت داره..و واقعا خستم کرده..احساس لیاقتو خوردم استاد..واقعا احساس لیاقتو تا جایی کار کردم که درک من ازخودم به کنار، درک من از خدا هم داره دگرگون میشه و احساس شعف بی قید و شرط رو به فضل الهی در اکثر مواقع دارم و حالم خوبه
اما نمیدونم این مقاومت ذهنی چیه که نمیزاره الهامات رو دریافت کنم..بارها گفتم..تو انسان شناسی و خداشناسی و خیلی از موضوعات الهاماتی دریافت کردم و کامنت کردم که خودم انگشت به دهان موندم..بعد میگم خدایا تو که تو این همه زمینه منو هدایت کردی.. این تن بمیره تو حوزه مالی هم هدایتم کن.. و هنوز تنها پیامی که دریافت میکنم اینه که ادامه بده و روی خودت کار کن..در زمان مقتضی به تو گفته خواهد شد..
خدایا بهم صبر و رضایت بده که ادامه بدم و تسلیم نشم و روی خودم کار کنم..خدایا در قرآن بهم پاسخ دادی که خداوند به وعده اش عمل میکند..اما اکثرا ایمان ندارن..من تلاش میکنم از مومنین باشم به توفیق تو.. خدایا منو راضی کن به رضای خودت.. خدایا تو شاهدی که کسب و کار رو برای دراوردن چشم بقیه، برای رقابت و … نمیخوام.. بلکه میخوام کارمند نمونم..میخوام دنیا رو و خودم رو تجربه کنم.. احساس جوجه ای رو دارم که لانه براش خیلی کوچک شده و باید بپره
خدایا دیگه تا الهام تو نیاد، تا قدم اول گفته نشه، من دیگه اقدامی نمیکنم..خدایا خیلی منتظرم نزار.. آمین
این پروژه ها مجدد باعث میشه مسیر قبل رو مرور کنم ، مسیر قبل چی بود ؟ فایل گوش کردن و نوشتن اونها و عمل کردن به چیزهایی که از فایلها درک میکردم . تک تک این فایلها برای من الگو بودن تمام فایلها یک باور رو تو ذهن من قوی تر میکرد که میشود وقتی برای این همه ادم اتفاقات و نتایج متفاوت رخ داده پس برای من هم میشود. ایمانم قویتر میشد ، امیدم بیشتر میشد ، انگار مدام یک نفر به من میگفت ببین میشود برای این ادم شد برای تو هم میشود ، حالم خوب میشد انگیزه ام بیشتر میشد نشانه های کوچک حالم رو خوب میکرد و میگفتم داره میشه من نزدیکم و تکرار میکردم جمله استاد رو و میگفتم من بوی پول رو میفهمم به من نزدیکه . شاید باور نکنید با نوشتن حال اون روزا الانم حالم عالی شد و کلی شور و شوق ایجاد شد در وجودم . نکته بسیار مهم که راه هر بهونه ای رو تو ذهن من بسته اینه : من با عمل به قانون به اینجا رسیدم با عمل به قانون به نتایج بزرگتر هم میرسم و اگر نمیرسم ایراد از منه . روزهای زندگی من انقدر خاص شده که یک سری اتفاقاتی مثل حسرت بود برام الان روتین زندگی من شده.
استاد عزیز بینهایت سپاسگزارم که راهی ساده و قانونی ثابت رو به من یاد دادین تا تک تک دقایق زندگیم رو با لذت بگذرونم و برای هر لحظه سپاسگزار خدا باشم خدایی که دوست منه و همیشه همراه منه. استاد سپاسگزارم که در لحظاتی از روز از شوق و نزدیکی به خدا اشک میریزم و دعاتون میکنم که این جهان زیبا رو نشونم دادین.
دوستان فرمول ثابت هستش فقط باید اون فرمول وابت رو با اشتیاق و باور تکرار کنیم مثل خیلی از کارای روزانه که حتی اگر چشممون بسته باشه هم بسیار عالی انجامش میدیم .
در این صبح پاییزی هوای ملایم و نسیم خنک که کنارش فایل استاد هم گوش کنی و به قولی یه جون به جون آدم اضافه میشه
با شنیدن فایل یه مروری به گذشته کردم و یادم اومد من خیلی از اینکه رانندگی کنم و پشت فرمون بشینم ناامید شده بودم همسرم و پدرم جونشون به ماشین شون بند بود و یهو به دلم افتاد برای من که رانندگی دوست دارم کاری کن و ماشین کرایه کن ولی خب سالها از آموزش گواهینامه م گذشته بود و رانندگی یادم رفته بود
از جایی برمیگشتم و پیاده به سمت خونه راه میرفتم یهو یه ماشین آموزش رانندگی دیدم و اشاره کردم وایسین و به مربی که بانو بود گفتم من سالها قبل گواهینامه رو گرفتم و گذاشتم لب کوزه و الان رانندگی یادم رفته میشه بهم وقت بدید
فردا صبح نشستم پشت فرمون و آموزش های اولیه رو بهم یادآور کرد و منم بهش گفتم خیلی رانندگی دوست دارم ولی همسرم بهم ماشین نمیده ،پارک دوبل و اینا رو کاری بهش ندارم تنها میخوام مستقیم برم
اونم خندید و میدونم تهش دلش گفت دیوونه و بعد به مسیری هدایت کرد و گفت این تو و این ماشین و گوشیش برداشت و شروع کرد به تماسهای کاری و منم عشق تو جاده
قدم اول برداشتم و پانزده روز بعد یهو همسرم گفت اگه طلایی چیزی داری برو ماشین بخر
تنها یک کلمه اجازه داد و دیگه از دست دیگر خدا که برام دنبال ماشین مناسب رفت و اینا و بیست رو بعد دوباره با خانمه تماس گرفتم وقت گرفتم.وقتی سوار ماشین شدم گفتم پارک کردن هم بهم یاد بده که ماشین خریدم. و حسابی خوشحال شد و این شد که برای هدف یا خواسته فقط اولین قدمی که دل میگه رو برداشتم و الان در بهترین حال و احساسم
خیلی درخواست ها کوچیک هر روز در لحظه اجابت میشه و خودم میگم وایییی انگار خدا فقط در من هست و اجابتگر قدرتمند و جانان حامی من
به نام خداوند بخشنده مهربان
پروردگارا تنها تو را می پرسیتم و فقط از تو یاری می جویم پروردگارا مرا به راه راست به راه آنان که به آنها نعمت دادی هدایت فرما
سلام به استاد عزیزم و همه هم گامان عزیزم در این گام به گام که هر روزی بی نظیر تر میشه
اولین باری که صحبت های منصوره عزیز رو داشتم گوش می کردم هنوز خونه بابام زندگی می کردم و فرداییش خانمم رو دیدم و رفتم بهش گفتم ببین یه قسمت گفتگو با دوستان جدید اومده و طرف هم نقاش بود هم گالری زد هم مهاجرت کرد ایتالیا و استاد اینقدر روندش رو باحال توضیح داده که نگو
بعد موندیم با هم گوش کردیم و واقعا کلی الگو گرفتیم
الان که دارم این کامنت رو میذارم آموزشگاه نقاشی خودمون رو داریم و بهترین سایت آموزش نقاشی ایران رو هم داریم و در حال انجام کارهای مهاجرتمون به خارج از کشور هستیم و همه این ها لطف خداست و سپاسگزارم از الگوهایی که سر راهمون گذاشت تا با شنیدن داستان هاشون ذهنمون الگو بگیره و به اون شرایط برسیم.
یعنی زمانی که این فایل ها اومده بود و گوششون کرده بودم فکرشم نمی کردم یه روزی وضعیت کاریم این باشه. یعنی واقعا من که یه ویزیتور توی یه شرکت بودم اصلا فکر نمی کردم که کارم در زمینه سایت آموزش نقاشی باشه ولی خدا برام رقم زد.
این آرزو رو داشتم که من و همسرم همیشه کنار هم باشیم و کنار هم کار کنیم و کار زندگیمون با هم باشه. مثل استاد ولی واقعا هیچ وقت فکر نمی کردم از چه راهی، چون اصلا راهی به نظرم نمی رسید. اما همین طور مثل تمام این سال ها فایل ها رو گوش کردم و گوش کردم و هدایت شدم. مسیر چیده شد و من حرکت کردم و نتایج اتفاق افتاد و واقعا سپاسگزار خداوندم.
تمرین این قسمت:
1. بزرگترین یا عجیبترین موفقیتی که در گذشته (حتی دوران جوانی) با «ایمان خالص» و «شور و شوق» و بدون توجه به منطقِ ‘چطور؟’ به دست آوردید، چه بود؟ (لحظهای که با دست خالی یا امکانات کم، کاری کردید که از نظر دیگران نشدنی بود.)
خیلی چیز ها بوده که نسبت به منطق اون زمانم و بدون توجه به چطور به دست آوردم
اولیش ماشینم بود. من زمانی که ماشین خریدم درآمد خاصی نداشتم. فقط با عشق تجسم می کردم. حتی برای اینکه ماشین داشته باشم تجسم نمی کردم چون اصلا فکر نمی کردم که ماشین بخرم چون درآمدی نداشتم. فقط تجسم می کردم که توی اون لحظات حال بکنم. دوستای پسر خالم که ماشین داشتن (یادمه رنو 5 سفید داشت) می نشستم تو ماشینش واس خودم ادای رانندگی در میاوردم. 17 سال داشتم اون زمان. ولی با عشق تجسم می کردم. و واقعا یادمه اصلا بحث برام ماشین داشتن نبود. توی اون لحظه می خواستم از اون امکانی که داشتم لذت ببرم و لذت بردم. بعد سنم شد 18 سال و فرداییش رفتم آموزشگاه رانندگی ثبت نام کردم و از اونجا می موندم رانندگی کردنام رو تجسم می کردم و یهو یه سری اتفاقات عجیب غریب افتاد و من فردایی که امتحان کتبی آیینامه رو قبول شدم ماشین خریدیم. باورم نمی شد ولی شد. و بیشترین چیزی که یادم میاد تجسم هاییه که می نشستم روی مبل توی سالن رانندگی می کردم. با عشق و فقط برای لذت
یکی از چیز های دیگه هم خونه بود که دقیقا مدت ها صبح به صبح بیدار می شدم و تجسمم رو توی لپ تاپم ضبط می کردم و یادمه بیشتر از صد تا از این فایل ضبط کرده بودم. بعد از اینکه اومدیم سر خونه خودمون و خونه رو بازسازی کردیم اتفاقی اون فایل ها رو توی کامپیوترم دیدم و وقتی پلی کردم دیدم 90 درصد چیز هایی که توی تجسماتم گفته بودم الان توی خونمه و خونم اون شکلیه. اون 10 درصدی هم که شبیه نبود بهتر بود.
من ازین چیزا خیلی دارم. رابطه ام با همسرم همینطور بوده، آزادی کاری که الان دارم همینطور بوده، ازدواج و جشن عروسی و گوشی و مسافرت و خیلی چیزا اینجوری بوده. تقریبا اکثرشون با دست خالی بوده و همون امکاناتی که بود رو دیدم و حرکت کردم و شد… با همون چیزی که بود شد.
ازدواج من که می تونم بگم شبیه داستان موسی که پر از معجزه ست واقعا پر از معجزه بود. با همون چیزی که داشتم و هرکی می دید می گفت دیوانه شدی. چون نمی دیدن چیزی به ظاهر داشته باشم. اما من شوق داشتم من خدارو داشتم. و توی اولین کامنتم توی 12 قدم داستان رو خیلی دقیق تعریف کردم اما فقط در این حد بگم که بیماری کرونا اومد و شد بزرگ ترین نعمت زندگی من و من شدم مدیر فروش شرکت و در عرض 3 هفته به راحتی ازدواج کردم و یک ماهه هم خونه خریدم و بقیه داستان.
2. امروز در کجای زندگیتان (کاری، مالی، روابط) ایستادهاید که احساس میکنید آن «شور و شوق» و «ایمانِ» گذشته را کم دارید و نیاز دارید آن را دوباره به یاد بیاورید؟
الان توی برهه ای از تغییر هستم که دارم با شور و شوق پیش می رم ولی هر بار به شور و شوقی که برای ازدواج با همسرم و خرید ماشین و اولین گوشی آیفونم داشتم فکر می کنم، می بینم اگر اون شور و شوق شکست نا پذیر رو الان برای تمرکز روی کسب و کار شخصیم بذارم بازم معجزات رو می بینم. واقعا اون شور و شوق شکست ناپذیر کننده ای که یادمه کاری می کرد که 24 ساعته تمرکزم رو خواسته هام باشه و همه چیز خودش رقم می خورد.
واقعا خدارو شکر که اون شور و شوق رو دوباره به یاد آوردم. اصلا انرژیم تموم نمیشد و فقط می خواستم و می شد. معجزه می شد تا بشه و به الان رسید.
و می خوام یه بار دیگه با اون شور و شوق پیش برم. با اون انرژی می خوام پیش برم و روی خودم و کسب و کار شخصی خودم یعنی سایت لیلیکی تمرکز کنم و به جایگاهی که دلم می خواد برسم
ممنونم از شما استاد عزیزم برای این تمرینات بی نظیر در هر جلسه که واقعا باعث میشه چیزهایی از پس حافظه و ذهنم بیرون کشیده شه که دائما پیشرفتم بیشتر شه
سپاسگزارم
بنام الله یکتا
سلام به استاد عزیزم و خانم شایسته عزیز و دوستان هم فرکانسی عزیزم
یادم میاد که چند سال پیش که هیچ کار و درآمدی نداشتم، همش با خودم تصور میکردم که من یه کار خوب با محیط کاری عالی و همکارای فوق العاده دارم و مبلغ هایی که به ذهنم منطقی میومد رو مینوشتم که مثلا خداروشکر من به فلان درآمد رسیدم
هیچ کاری گیرم نمیومد با وجود تلاش های فراوونم! اما ایمان داشتم که یه روز میشه و یه روز اون درآمده شروع میشه
اولین بار شروع کردم با شور و اشتیاق فراوون برای دوختن گل سینه
فروش نداشتم اما با علاقه زیاد میدوختم و از کارهام لذت میبردم، عکاسیشون رو انجام میدادم و هر بار لذت میبردم
فکر کنم یکی دوتا سفارش گرفته بودم و روش کار میکردم، میدوختم و اواسط کارم بود که یه کار گیرم اومد
هیچ ربطی به این گل سینه هایی که خلق میکردم نداشت اما من بالاخره میخواستم کار کنم!
اوایل کار وحشت کرده بودم چون هیچ کاری بلد نبودم و با خودم میگفتم مگه میشه همه اینارو یاد گرفت و انقدر بی نقص همه رو انجام داد؟!
صاحب کارم میگفت نگران نباش پله پله یاد میگیری تو هم استاد این کار میشی اما من اینجوری بودم که مگه میشه!
سعی میکردم تو ذهنم تکرار کنم که تو باهوشی، اولشه طبیعیه که زمان ببره یاد بگیری طبیعیه که همه رو یجا نمیتونی تو ذهنت ثبت کنی، نگران نباش و ادامه بده بالاخره روون میشی
میومدم تو دفترم مینوشتم و از خدا میخواستم راه رو بهم نشون بده که چیکار کنم کارا برام راحت تر بشه
از درآمد ناچیزی که داشتم و خدا رو بابتش شاکر بودم مینوشتم و هر بار کم کم مبلغ رو توی ذهنم بالا میبردم که به فلان مبلغ میرسم
من 4 سال اونجایی که بودم کار کردم و میتونم بگم استاد کاری بودم که میکردم! شاید تو دل ماجرا آدم متوجه این موضوع نشه اما الان که برمیگردم و به عقب نگاه میکنم من پله پله با طی کردن تکاملم واقعا تو کارم حرفه ای شده بودم
تنهایی از پس همه اش برمیومدم فقط زمان و ایمان بالا نیاز بود که خداروشکر تقویتش کرده بودم و داشتمش
درآمدم؟ آخرین باری که دفتر چند سال پیشم رو باز کردم دیدم من از اونموقعی که اولین درآمدم رو داشتم و شکرگزاری میکردم و هر بار مقدارش رو بالاتر میبردم و مینوشتم چقدر تغییر ایجاد شده!
درآمدم سه برابر که هیچ 6 برابر شده بود!
شاید همون اول اگه بهم میگفتن تو قراره این مبلغ رو به دست بیاری باورم نمیشد اما با گوش دادن مکرر با فایل ها و کار کردن روی باورهام تونسته بودم اون مبلغ رو بالاتر ببرم
یادمه فایل های درآمد خود را سه برابر کن و چندین و چند بار گوش داده بودم و تمریناتش رو هم دقیق انجام میدادم
چقدر خوب که الان اینا دوباره برام یادآوری شد چون من الان شغلم رو تغیر دادم و توی این کار جدید هم باز خیلی وارد نیستم
یادمه روز اول که همین یه ماه پیش بود رفتم سرکار اولش اینجوری بودم که بابا اینا خیلی حرفه ای هستن من کجا اینا کجا!
یادم رفته بود خودم یه بار این مسیر رو طی کردم و بازم میتونم همونو تکرار کنم! اما منصوره عزیز و صحبت های استاد عزیزم توی این فایل کمکم کرد تا به یاد بیارم که نباید بترسم، نباید اعتماد به نفسم رو از دست بدم چون همون مسیره اما توی یه فضای متفاوت
باز هم طبیعیه که من هنوز خیلی حرفه ای نباشم چون اول کارمه، یاد میگیرم و منم قراره مثل اونا حتی بهتر از همکارام حرفه ای بشم و سرعت عملم بالا باشه و درآمد داشته باشم و درآمدم بالا باشه
همونطور که توی این یه ماه تونستم خیلی کارم رو بهبود ببخشم و نسبت به روز اولم خیلی بهترم پس بازم میتونم بهتر و بهتر کنم کارم رو
من چند وقتی هست که روی موضوع باور های ثروت کار نکردم و شاید هم بخاطر همینه که ورودی مالی من صفر شده و حتی اینجایی هم که کار میکنم بهم گفتن تا دو ماه قرار نیست هیچ درآمدی داشته باشی و باید به کار واقف بشی بعد!
من میتونستم زودتر هم از کاری که میکنم پول دریافت کنم! اما کار نکردن روی باور های ثروت ساز باعث شده من متوقف بشم توی این موضوع
اما خداروشکر راه رو بلدم فقط کافیه به یاد بیارم و روش کار کنم
خدایا شکرت که مسیر رو برام روشن میکنی و راه رو نشونم میدی و بهم میگی چیکار کنم تا همه چی بهتر بشه
خدایا شکرت که امروز همه ی اینارو برام یادآور شدی
خدایا شکرت بابت تموم این آگاهی ها
استاد جونم عاشقتونم شکر که هستین
اگر بخواهی الگوی موفقیت قبلیات را همین امروز در چالش فعلیات کپی کنی، دقیقاً چه میکنی؟ با جزئیات داستان «از صفر تا موفقیتی» که قبلاً ساختهای را بنویس.
بنویس کدام باورِ آن روزها، تو را به حرکت واداشت؟
جالبه برطبق تمرین قانون آفرینش من چند شب پیش بعد مدتها این موفقیت های دهه بیست سالگیم رو بخاطر آوردم و یادآوریش کردم. راستش کلا فراموش کرده بودم من چقد تونستم اون موقع توی مسیر باشم و پیش برم واقعا
خب بعد اینکه توی 21 سالگی از دانشگاه کاردانی علمی کاربردی نرم افزار کامپیوتر رو گرفتم. بشدت به خودم و تواناییم در برنامه نویسی و کدنویسی ایمان و باور داشتم. همونوقتا یه آشنای خواهرم بود که میتونست منم مث بعضیای دیگه به جاهای دولتی یا ادای معرفی کنه ولی من به عقل اونموقعم گفتم من میخام برای خودم کار کنم و مستقل باشم و بقولی آقای خودم توی کار باشم. این بود که شروع کردم به اینکه پروژه پایانی هم ورودی های دانشگاهی خودمو بنویسم( چون من رتبه 9 دانشگاهمون بودم و دروس پیشنیاز رو نخوردم و با یه ترم تابستونی و واحدهای پشت هم برداشتم و یه ترم زودتر از هم دوره های هام فارغ التحصیل شدم) و تونستم هم کلی به دانش و تجربه خودم اضافه کنم و هم اولین پول های کاری از مسیر مورد علاقه خودم رو بدست بیارم. بواسطه یکی از دوستامم هدایت شدیم به یه هفته نامه تو شهرمون که اونجا بهمون یه اتاق میداد بدون کرایه ولی در ازاش یه سری کارهای ویراستاری و صفحه بندی هفته نامه رو براش انجام بدیم.
خیلی مفصله بخام بگم که چقد خداروشکر کارمون گرفت و دیگه اون شخص یجورایی گفتش رقت و آمداتون زیاده و در اصل بدون کرایه و .. و کلا جوابمون کرد. چقد این قسمتش تلخ بود که ما دو تا دختر بودیم و اسباب و وسایل مختصرمون رو چیده بودیم لب خیابون و دنبال وانت بودیم که ببریم خونه
جالبه اون شور و شوق و امید و باور رو ولی داشتیم و واقعا یادم نمیاد دوباره چطور هدایت شدیم به یه موسسه آموزشگاهی زبان که بازم یه فضا دادن که کتابهای آموزشیشون رو غرفه بزاریم و باز میتونستیم در کنارش دانشجوها رو هم بگیم که پروژه هاشونو انجام میدیم. دیگه اونجا خیلی تجربه و نمونه پروژه داشتیم و اینجا بود که نمیدونم چطور بگمش که من شاید دچار غروز شدم یا … و فک کردم دوستم در حد همکاریم نیست و بعد ازونجاییکه شرک داشتم با یه نفر دیگه وارد شراکت شدم و دیگه رفنیم توی یه ساختمون ادارای و ویژه خدمات کامپیوتری دفتر اجاره کردیم. با دو تا اتاق و فضای منشی و … بعد منشی گرفتیم و .. و خب البته خداروشکر دیگه پروژه از یه شرکت بهمون پیشنهاد شد. و خییییییلی لذت بخش بود و بکوب نشستم پاش ولی خب اون دوست دوم با یجور آشنایی معرفی شد به یه پست اداری خوب توی شهر و استخدام شد و ول کرد و رفت. ( بار قبل من دوست اولمو ول کردم ) من موندم و کرایه یه دفتر بزرگ و منشی و .. ( اینو از عدم تکامل خوذدم) و خب جمع کردم دفترو و نشستم توی زیرزمین خونمون و فقط و فقط چسبیدم به پروژه شرکت ساختمونی و به یاری خدا و بتنهاااااایی انجامش دادم ولی خب اون پروژه های دانشجویی و درآمدش رو بخاطر نداشتن مکانی برایارتباط با بچه ها از دست دادم( باید به بچه ها پروژه رو توضیح میدادم که چطور به استاد در روز تحویل پروژه انتقال بدن)
یه مساله دیگه هم که از باور عدم لیاقت و عزت نفس بود این بود که من به تواناییهام و کارم باور داشتما ولی وقتی برای صحبت و قرارداد با شرکت صحبت میکردیم و میگفتن مدرکتون چیه پیش خودمون میگفتیم خب کاردانی عیبه و این بود که اونهمه نتایج واضح و کسب درآمد و نمونه کار رو وللل کردم و ککور و قبولی توی مهندسی نرم افزار و دوسال رفتم یه شهر دیگه و فاصله افتاد و بعدشم برگشتم یه کار ساده توی محلمون افتتاح شده بود که رفتم اونجا و البته که باز پروژه گرفتم ولی با کارمندی طور و تایم کاری و … واقعا تایم و تمرکز نزاشتم برای پروژه
به اضافه اینکه باز چون پروژه برای یه محیط کاری مردونه بود. باورای غلط سخت بودن ارتباط و تبادل و .. باعث شد کلا اون پروژه رو اشتباهی انجام بدم و کلا به نتیجه و پول برسه و من موندم و همون آب باریکه کارمندی تا دیگه بعدشم خداروشکر ازدواج موفقی کردم که ای کاااااش فعالیتهامو ادامه میدادم ولی خب وللل دادم به زندگی و اون شور و شوق و باورامو قراموش کردم
بعد بدنیا اومدن بچه اولم واقعا به خودم اومدم که خب من مهندسم واقعا شدم یه خانم خونه دار و فقط روزمرگی داره
دیگه باز یه اشتباه که اونوقت به پیشهاد همسرم گفتش ورد پرس کار کن و من گفتم مننننننن ورد پررررررررس بابا من با ویژوال استدیو و ایجکس و اسکیوال سرور کار کردم.
دیگه بعد دختر دومم رو خدا بهمون داد و خب تمرکز و وقت گذاشتن پای لپتاب قفل بود
دیگه نشستم و دارم زبان انگلیسی رو پیشی میبرم .
امروز همان باور را چگونه در خودت فعال میکنی؟
الان در دهه چهل سالگیم با یادآوری صرفا بخش موفقیت آمیز تجربه هام و اینمسیر تغییر را در آغوش بگیر و دوره دوازده قدم و عزت نفس و راهنمایی دستیابی به رویاها باوره که آره میشه میتونم باز میتونم به حرکت و کسب درآمد برسم
اولین اقدام الهامگرفتهای که ظرف 24 ساعت آینده انجام میدهی چیست؟
از وقتی فایل رو شنیدم خب انجامش دادم، که به یکی از اشناهامون پیشنهاد دادم که پارتنر آموزشیش بشم البته که پولی نمیگیرم و اتفاقا برای هردومون خوبه چون ایشون دوره اموزشی رو میخاد شروع کنه که داشتن یه پارتنر خیلی براش مفیده و خب منم میفتم توی مسیر هم به دانش و تجربه خودم اضافه میشه هم احتمالا بعدها بتونم بعنوان پارتنر تمرینی زبان و یا حتی پشتیبان آموزشی با کاری که حالا و الانم بهش علاقه دارم کسب درآمد هم کنم ( تپش قلب ) البته که چقد دلم میخواد بعد این مراحل بتونم یه پلتفرم بزم و به خیلیها در مسیر یادگیری زبان کمک کنم به هدفشون برسن.
خدا جونم شکرت
ممنون استاد و خانم شایسته و آقاابراهیم و خانم فرهادی جون
به نام خداوند بزرگم که هرآنچه دارم از آن اوست
سلام به استاد نازنینم
سلام به خانم شایسته مهربانم
با تمام وجودم این روز ها دارم حس میکنم که شروع این پروژه و ترکیب آن با احساس لیاقت دقیقا حمایت و هدایتی هست و دستی هست روی شونه های من برای اینکه حرکت کنم و قدم بردارم
استاد من هفته پیش با چنان شور و شوقی مطالب مربوط به مهارتم رو خوندم و چنان با ذوق و شوق روی خودم کار کردم و رفتم جلو که خودم کیف کرده بودم
و خیلی قشنگ مسیر برام هم آسون و رون شده بود هن عالی داشتم یادمیگرفتم و چقدر محبت های زیادی رو هم هفته پیش از بینهایت طریق دریافت کردم و چه برکت های که وارد زندگیم شد و دارن هر روز به خودم میگم زهرا همونطور که هفته پیش به خدا توکل کردی و سمت خودت رو خوب انجام دادی دیدی که چطور درها باز شد و معجزات داد باز هم میتونی همونطور با شور و شوق و احساس خوب و گفتگو های مثبت ذهنی ادامه بده
خدایا شکرت سپاسگزارم از شما استاد عزیزم بخاطر این پروژه بینظیر
خداوند بخشنده ام را سپاسگزارم که مرا بد شما در این مسیر رشد و بهبود و تغییر همراه و همگام کرده خدایا شکرت دوستتون دارم.
بانام خداوند هدایتگر
باسلام وهزاران درودوعرض ارادت حضوراستادعباسمنش عزیز مریم بانوی مهربان وتک تک دوستان بهشتی ام درسایت عباسمنش
تمرین این قسمت:
اگر بخواهی الگوی موفقیت قبلیات را همین امروز در چالش فعلیات کپی کنی، دقیقاً چه میکنی؟ با جزئیات داستان «از صفر تا موفقیتی» که قبلاً ساختهای را بنویس.
چقدرلذت بردم ازصحبتهای منصوره نازنین وتوضیحات تکمیلی استاد عزیز
خداونددوستم داشت ودرسال 98 منوبااستادعباسمنش اشناکرد ونتیجه آشنایی من بااستادوقدم گذاشتن درمسیرتغیررابه اختصارشرح میدهم
مسیر نور؛ داستان تولد دوبارهام با هدایت خداوند و آموزههای استاد عباسمنش:
گاهی در زندگی لحظهای فرا میرسد که انسان احساس میکند در میان تاریکی بیپایان گم شده است نه راه بازگشت را میداند و نه مقصد را میبیند من هم روزگاری چنین بودم با اینکه ظاهراً زندگیام جریان داشت اما در درونم خلأی عمیق حس میکردم درگیر نگرانی، ترس، تردید و احساس بیقدرتی بودم با وجود تلاشها و آرزوهای بسیارگویی نیرویی نامرئی مرا از درون میکشید و مانع شکوفاییام میشدتا اینکه در نقطهای از مسیرخداوند مرا به سوی نور هدایت کرد به سوی آگاهی، ایمان و شناخت قوانین الهیای که سالها نادیده گرفته بودم وازانهابی خبربودم
و این هدایت با آشنایی من با آموزههای استاد عباسمنش آغاز شد
آغازتغییر؛ جرقهای از ایمان:
اولین باری که سخنان استاد رادرقالب فایلهای توحیدعملی شنیدم در وجودم چیزی لرزید واژههایش ساده بوداو از خداوندی سخن میگفت که نه در آسمانهای دوربلکه در درون من است از قدرتی درونی که با ایمان و باور بیدار میشودتا آن زمان همیشه به دنبال کمک در بیرون از خودم بودم اما برای نخستینبار فهمیدم که کلید تمام درها در دستان خود من است.
با شنیدن آن سخنان در قلبم نوری روشن شدبا خود گفتم: «شاید واقعاً بتوانم زندگیام را تغییر دهم شاید خداوند از من نگذشته باشد شاید هنوز فرصت هست»
گامهای نخست؛ از شک تا یقین:
راه تغییر آسان نبودذهنم پر از باورهای محدودکننده بود صدایی درونم میگفت «تو نمیتوانی، دیر شده، شرایطت خاص است.» اما هر بار که صدای ناامیدی بلند میشدآموزههای استاد همچون نوری راهنمایم میشدندتمرینها را با دقت انجام میدادم از شکرگزاری روزانه گرفته تا تمرکز بر خواستهها وتوجه به زیبایی ها به جای ترسها ونگرانی ها
به مرور دیدم که نشانهها یکییکی ظاهر میشوندآدمهایی وارد زندگیام میشوند که کمکم میکنند، موقعیتهایی پیش میآید که روزی فقط آرزو بود و از همه مهمتر درونم آرام شدفهمیدم تغییر واقعی از درون آغاز میشودو وقتی درونم روشن شد بیرونم نیز تغییر کرد.
ایمانی نو؛ زندگی با حضور خداوند:
بزرگترین دستاورد من در این مسیر درک حضور همیشگی خداوند بوددیگر خدا را موجودی دور و دستنیافتنی نمیدیدم بلکه او را در ذرات زندگی، در لحظههای کوچک، در لبخند یک رهگذر، در آرامش یک دعا و در موفقیتهای کوچک و بزرگ خودم حس میکردم.
هر بار که با مشکلی روبهرو میشدم به جای ترس، با ایمان برخورد میکردم میدانستم اگر درونم را با عشق شکرگزاری و باوربه خداوند پر کنمدجهان بیرون نیز پاسخ خواهد دادو به سرعت هم همینطور شد
زندگیام کمکم رنگ بوی دیگری گرفت روابط، سلامتی، وضعیت مالی بهتر، آرامش ذهنی و حتی چهرهام بشاشدترشد شادترشدم دیگر آن انسان مضطرب و بیانگیزه افسرده ومبتلا به سردردمیگرن نبودم حالا با شور ایمان و اشتیاق رشد زندگی میکنم
سپاس از خداوند و استاد عباسمنش:
از صمیم قلب، خداوند را شاکرم که مرا در مسیر آگاهی قرار داد و استاد عباسمنش را وسیلهی این هدایت قرار داد سخنانش فقط آموزش نبود نوری بود که تاریکیهای ذهنم را روشن کرد هر کلمهاش مرا به یاد قدرتی میانداخت که در درونم خفته بود او مرا با قانون باور قانون فرکانس و ارتعاش و قدرت شکرگزاری آشنا کردو با هر تمرین با هر فایل صوتی وتصویری با هر نکتهی ساده، گامی دیگر به سوی خود حقیقیام برداشتم.
ادامهی مسیر؛ اشتیاقی بیپایان برای رشد:
اکنون میدانم این پایان راه نیست بلکه آغازمسیری زیبا و الهی است من با ایمان، عشق و اشتیاق در این مسیر گام برمیدارم و هر روز بیشتر میآموزم، بیشتر رشد میکنم و بیشتر عشق میورزم
میدانم که خداوند همیشه همراه من است و هر خواستهای که از روی عشق و ایمان باشددر بهترین زمان و به زیباترین شکل ممکن به من میرسدمن دیگر ان آدم سابق نیستم اکنون انسانی هستم که به قوانین الهی ایمان دارد مسئولیت زندگیاش را پذیرفته و با آگاهی زندگی میکند.
دوست عزیزم اگر این کلمات را میخوانی و در دلت احساس میکنی که چیزی در تو در حال بیدار شدن است بدان که این همان ندای خداوند است مسیر تغیر شاید در آغاز دشوار به نظر برسد اما کافیاست قدمی کوچک برداریم ایمان بیاوریم تمرین کنیم شکرگزار باشیم و مطمئن باشیم که جهان در حال هماهنگی با مااست
من به خوبی این تغیررادرخودم احساس میکنم ونتایجم شاهدوگواه است
تادرودی دیگربدرود
اصغرابراهیمی هفتم آبان 1404
به نام خدای هدایتگر
سلام خدمت استاد عزیزم که هر روز داره با فایل هایی که میذاره ما رو شگفت زده میکنه.
امروز صبح توی محیط کار بودم یه حسی بهم گفت برو گوشیت رو بردار و اینترنتش رو روشن کن اصلا هم نمیدونم چرا اینکار رو کردم چون اصلا نمیخواستم چیزی رو تو اینترنت چک کنم و یا کاری انجام بدم به محض اینکه نتم روشن کردم دیدم استاد فایل جدید گذاشته .جدیدا اینجوری شدم تا میبینم استاد فایل جدید گذاشته خیلی با هیجان میرم سریع بهش گوش میدم.
وای خدای من فایل پلی شد از همون دقیقه های اول و صبحتهای منصوره جان چقدر من رو تحت تاثیر قرار داد انگار داشت با من صحبت میکرد و راه رو به من نشون میداد این فایل واسه من یه نشونه بود. این روزها در مورد کار و تایم کاریم خیلی به تضاد برخوردم یعنی زمان استراحتم کم شده وقت نمیکنم حتی همون ورزشی که قبلا انجام میدادم رو انجام بدم. تا اینکه دیشب با خودم فکر کردم دیدم این یه تضاده یعنی خدا داره بهم میگه این راه درست نیست تو باید از زندگیت از بودن کنار همسرت لذت ببری. دیروز تو یکی از فایلهای گفتگو با دوستان استاد گفت که تا ضربه های جهان محکمتر نشده باید تغییر کنیم من از دیروز صبح داشتم بهش فکر میکردم تا دیشب دیدم این شرایط الان من یه ضربه از جهانه تا شرایط بدتر نشده باید تغییر کنم تا این تضاد خیلی زندگیم رو تحت تاثیر قرار نداده باید تغییر کنم. اینم بگم که زندگی ما رو هر کی میبینه خیلی ایده آل به نظر میرسه به قول اون دوست همفرکانسی عزیز(آقایی که از تبریز به تهران مهاجرت کردن) زندگی ما خیلی خانواده پسنده.
اون جمله استاد که گفتن اگه زنده هستی میتونی شرایط رو عوض کنی واقعا منو تحت تاثیر قرار داد.
استاد جونم وقتی که امروز گفتین باید به خودتون یادآوری کنین که از صفر رسیدین به این نقطه و همون مسیر و همون باور میتونه به شما کمک کنه به موفقیت های دیگه هم برسین واقعا اون شور و شوق و هیجان رو در دل من زنده کرد.
من میخوام این روزها فقط کارم این باشه که بشینم به موفقیتهایی که تا حالا بدست اوردم فکر کنم و این ذهن منطقی ام رو قانع کنم و براش الگو بیارم که همونجوری که دفعات قبل هدایت شدم به مسیر ها یا ادم هایی که اصلا نمیدونستم وجود داره الان هم میشخ وهی نگه چطوری میخوای یه کار جدید شروع کنی؟ تو که ایده نداری؟ ولی من میدونم که خدا من رو هدایت میکنه به شغل مورد علاقم چون امروز نشستم راجع به اینکه دوست دارم شغل مورد علاقم چه ویژگی هایی داشته باشه نوشتم و مطمئنم که بهش میرسم چون هر وقت با این شور و اشتیاق رفتم توی نوت گوشیم یادداشت نوشتم بعد از چند وقت رفتم نگا کردم متحیر شدم چون به همشون رسیدم( اینم الان واسه ذهن منطقیم نوشتم چون داشت میگفت چطوری بهش میرسی؟؟ این مثال قبلی رو واسش اوردم که بهم کاری نداشته باشه☺☺☺☺) یعنی این ذهن هر لحظه داره کار خودش رو میکنه به قول استاد که میگن ذهن مدام داره کار خودش رو میکنه و افکار منفی تولید میکنه و ما باید باورهای درست براش جایگزین کنیم.
استاد جونم خیلی خیلی ممنون واقعا این روزا کاملا دارم احساس میکنم که دارم تغییر میکنم.
یه حس خیلی قوی گفت که بیام کامت بنویسم چون من تو این زمینه خیلی تنبلم😔😔😔
سلام به همه دوستای عزیزم و استاد جونم و مریم گلم 😍😍😍😍
من الان فایل گفت و گوی استاد با دوستان رو شنیدم استاد با منصوره عزیز صحبت کردن و چقدر گفت و گوی عالی بود
صحبت هاش برام نشونه بود چون من به محض بیدار شدنم از خدا خواستم بهم نشونه بده و وقتی به تلگرام سر زدم دیدم بله اخ جون فایل جدید اومده🤩🤩🤩🤩
و سریع اومدم که گوش بدم
چقدر صحبت های عالی و بی نظیری بود
خیلی تو فکر منو برد منو یاد موفقیت های که در گذشته داشتم انداخت بهم یاداوری کرد اره تو همون زهرای که توی کارشناسی ارشد یه رشته ای رو امتحان دادی که رشته خودت نبود و کلا یه دنیای متفاوت بود از اونچه که تا اون موقع خونده بودی
جالبه هرکی میشندی فقط می گفت محاله اصلا تو قبول بشی ولی امروز وقتی فکر کردم که چرا من تو اون رشته رتبه تک رقمی اوردم به حرفای امروز استاد که به منصوره عزیز گفت رسیدم
من یه سال تمرکزی اون رشته رو خوندم بدون اینکه حرف هیچ کس رو بشنوم بدون اینکه به محیط اطرافم توجهی داشته باشم و مهمتر از همه با شور و شوق که در وجودم بیداد میکرد شب و روز نمی شناختم برای یک سال دیگه که قرار بود کنکور بدم
👌👌
عالی پیش می رفتم شبها تا دیر وقت بیدار میموندم و با نور یه چراغ کوچیک درس می خوندم
ولی مهم نبود شرایط
و جالب اینه که تو اون یک سال اصلا قبول شدن و نشدن برام مهم نبود چون اصلا به اونجای قضیه فکر نمی کردم
و به همین خاطر ارامش خوبی داشتم
و فقط پیش می رفتم و روز امتحان فرارسید و من بعد از حلسه کنکور کاملا احساس می کردم که قبولم و اینکه چقدر زاحت بود امتحانش
و وقتی نتایج اومدم من رتبه 9 شده بودم و فقط دانشگاه هنر اصفهان رشته منو در حد 13 نفر می خواست و در عین ناباوری همه من قبول شدم تو اون رشته 🌷🌷🌷
دلایل موفقیت خودمو اینا می دونم :
– من با اینکه هیچ پیش زمینه ای تو اون رشته نداشتم رفتم دنبال منابع اون رشته رفتم دانشگاه تهران و با اساتید اون رشته صحبت کردم البته اونا جوری برخورد کردن که تو که می خوای از یه رشته دیگه بیای تو این رشته قبول نمی شی بهتر نخونی
– به خاطر خواستن شدید من شرایط جوری که من هدایت شدم به ادم هایی که همه جوره منو کمک و راهنمایی کردن (یه هدفی رو با تمام وجودت بخواه تو پای در راه بنه و هیچ مپرس )
– تو یک سالی که خوندم تنها ورودی که به مغزم دادم درسهای بود که می خوندم و حرف هیچ کس رو نمی شنیدم
– مهمترین عامل که خیلی کلیدی بود شور و شوق من بود که بیداد میکرد و ولعی که داشتم برای خوندن اون کتابها
– تصویری که تو ذهنم ساخته بودم و خودمو تو دانشگاه هنر میدیدم
تمام این عوامل در کنار هم منو موفق کرد اون روزا اینارو نمی دونستم ولی الان وقتی حرفای استاد رو که به منصوره جان زد شنیدم و تحلیل کردم دیدم اره مسیر موفقیت یکسانه فقط ادم هاش با هم فرق دارن
من همون ادمی هستم که موفقیت به این بزرگی رو بدست اورد پس دوباره اون مسیر رو میرم و به دست میارم خواسته هامو
فقط نباید این موفقیتها رو فراموش کنم و باید مرتب به خودم یاداوری کنم
خدایا شکرت به خاطر اگاهی و هدایتی که امروز شامل حالم شد خدایاشکرت به خاطر وجود استاد و دوستای خوبی که در مورد خودشون میان حرف میزنن
عاشقتونم با تمام وجودم ❤️❤️❤️
سلام استاد عزیزم
سلام بچه ها
استاد واقعیتش رو بخواید، من تا حالا به قسمت اول معادله دقت نکرده بودم و چند وقته که فهمیدم مسیرو اشتباه میرفتم
استاد همونطور که خودتون هم بارها فرمودید ما باید روی خودمون کار کنیم تا قدم اول گفته بشه و بعد حرکت کنیم تا قدم های بعدی آشکار بشه و به همین ترتیب
مسئله من در تمام این سالها این بوده که نگاه روشنی در مورد کسب و کار نداشتم و فقط شروع میکردم به یسری آموزش بدون این که اصلا اون آگاهی و اون اشتیاق اولیه ایجاد بشه یا اون قدم اول گفته بشه…
مثلا شروع کردم یادگیری تعمیر لپ تاپ بدون این که کششی از درونم منو به این کار ترغیب کرده باشه و مشخصه که تهش چیزی نیست
بعد شروع کردم آموزش طراحی سایت بدون این که باز اون اشتیاقه باشه و براش هیچ دورنمایی نداشتم و به جایی نرسید
بعد شروع کردم پایتون و هوش مصنوعی ..از خودم پرسیدم هدفت چیه دقیقا؟ آیا یه هدایت تو رو به این کار ترغیب کرده یا خودت جلو تر از خدا راه افتادی برای خودت مسیر مشخص کردی؟ و متوجه شدم بازهم دارم ذهنی عمل میکنم و گذاشتم کنار
میدونی استاد..اون قدم اول تو این سالها هنوز بهم الهام نشده..چون خیلی ذهنم در حوزه مالی مقاومت داره..و واقعا خستم کرده..احساس لیاقتو خوردم استاد..واقعا احساس لیاقتو تا جایی کار کردم که درک من ازخودم به کنار، درک من از خدا هم داره دگرگون میشه و احساس شعف بی قید و شرط رو به فضل الهی در اکثر مواقع دارم و حالم خوبه
اما نمیدونم این مقاومت ذهنی چیه که نمیزاره الهامات رو دریافت کنم..بارها گفتم..تو انسان شناسی و خداشناسی و خیلی از موضوعات الهاماتی دریافت کردم و کامنت کردم که خودم انگشت به دهان موندم..بعد میگم خدایا تو که تو این همه زمینه منو هدایت کردی.. این تن بمیره تو حوزه مالی هم هدایتم کن.. و هنوز تنها پیامی که دریافت میکنم اینه که ادامه بده و روی خودت کار کن..در زمان مقتضی به تو گفته خواهد شد..
خدایا بهم صبر و رضایت بده که ادامه بدم و تسلیم نشم و روی خودم کار کنم..خدایا در قرآن بهم پاسخ دادی که خداوند به وعده اش عمل میکند..اما اکثرا ایمان ندارن..من تلاش میکنم از مومنین باشم به توفیق تو.. خدایا منو راضی کن به رضای خودت.. خدایا تو شاهدی که کسب و کار رو برای دراوردن چشم بقیه، برای رقابت و … نمیخوام.. بلکه میخوام کارمند نمونم..میخوام دنیا رو و خودم رو تجربه کنم.. احساس جوجه ای رو دارم که لانه براش خیلی کوچک شده و باید بپره
خدایا دیگه تا الهام تو نیاد، تا قدم اول گفته نشه، من دیگه اقدامی نمیکنم..خدایا خیلی منتظرم نزار.. آمین
درود بر استاد عزیز و خانم شایسته
گام پنجم
این پروژه ها مجدد باعث میشه مسیر قبل رو مرور کنم ، مسیر قبل چی بود ؟ فایل گوش کردن و نوشتن اونها و عمل کردن به چیزهایی که از فایلها درک میکردم . تک تک این فایلها برای من الگو بودن تمام فایلها یک باور رو تو ذهن من قوی تر میکرد که میشود وقتی برای این همه ادم اتفاقات و نتایج متفاوت رخ داده پس برای من هم میشود. ایمانم قویتر میشد ، امیدم بیشتر میشد ، انگار مدام یک نفر به من میگفت ببین میشود برای این ادم شد برای تو هم میشود ، حالم خوب میشد انگیزه ام بیشتر میشد نشانه های کوچک حالم رو خوب میکرد و میگفتم داره میشه من نزدیکم و تکرار میکردم جمله استاد رو و میگفتم من بوی پول رو میفهمم به من نزدیکه . شاید باور نکنید با نوشتن حال اون روزا الانم حالم عالی شد و کلی شور و شوق ایجاد شد در وجودم . نکته بسیار مهم که راه هر بهونه ای رو تو ذهن من بسته اینه : من با عمل به قانون به اینجا رسیدم با عمل به قانون به نتایج بزرگتر هم میرسم و اگر نمیرسم ایراد از منه . روزهای زندگی من انقدر خاص شده که یک سری اتفاقاتی مثل حسرت بود برام الان روتین زندگی من شده.
استاد عزیز بینهایت سپاسگزارم که راهی ساده و قانونی ثابت رو به من یاد دادین تا تک تک دقایق زندگیم رو با لذت بگذرونم و برای هر لحظه سپاسگزار خدا باشم خدایی که دوست منه و همیشه همراه منه. استاد سپاسگزارم که در لحظاتی از روز از شوق و نزدیکی به خدا اشک میریزم و دعاتون میکنم که این جهان زیبا رو نشونم دادین.
دوستان فرمول ثابت هستش فقط باید اون فرمول وابت رو با اشتیاق و باور تکرار کنیم مثل خیلی از کارای روزانه که حتی اگر چشممون بسته باشه هم بسیار عالی انجامش میدیم .
شاد و سلامت باشد
سلام و درود
در این صبح پاییزی هوای ملایم و نسیم خنک که کنارش فایل استاد هم گوش کنی و به قولی یه جون به جون آدم اضافه میشه
با شنیدن فایل یه مروری به گذشته کردم و یادم اومد من خیلی از اینکه رانندگی کنم و پشت فرمون بشینم ناامید شده بودم همسرم و پدرم جونشون به ماشین شون بند بود و یهو به دلم افتاد برای من که رانندگی دوست دارم کاری کن و ماشین کرایه کن ولی خب سالها از آموزش گواهینامه م گذشته بود و رانندگی یادم رفته بود
از جایی برمیگشتم و پیاده به سمت خونه راه میرفتم یهو یه ماشین آموزش رانندگی دیدم و اشاره کردم وایسین و به مربی که بانو بود گفتم من سالها قبل گواهینامه رو گرفتم و گذاشتم لب کوزه و الان رانندگی یادم رفته میشه بهم وقت بدید
فردا صبح نشستم پشت فرمون و آموزش های اولیه رو بهم یادآور کرد و منم بهش گفتم خیلی رانندگی دوست دارم ولی همسرم بهم ماشین نمیده ،پارک دوبل و اینا رو کاری بهش ندارم تنها میخوام مستقیم برم
اونم خندید و میدونم تهش دلش گفت دیوونه و بعد به مسیری هدایت کرد و گفت این تو و این ماشین و گوشیش برداشت و شروع کرد به تماسهای کاری و منم عشق تو جاده
قدم اول برداشتم و پانزده روز بعد یهو همسرم گفت اگه طلایی چیزی داری برو ماشین بخر
تنها یک کلمه اجازه داد و دیگه از دست دیگر خدا که برام دنبال ماشین مناسب رفت و اینا و بیست رو بعد دوباره با خانمه تماس گرفتم وقت گرفتم.وقتی سوار ماشین شدم گفتم پارک کردن هم بهم یاد بده که ماشین خریدم. و حسابی خوشحال شد و این شد که برای هدف یا خواسته فقط اولین قدمی که دل میگه رو برداشتم و الان در بهترین حال و احساسم
خیلی درخواست ها کوچیک هر روز در لحظه اجابت میشه و خودم میگم وایییی انگار خدا فقط در من هست و اجابتگر قدرتمند و جانان حامی من
خداجونی عاشقتم