این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://www.tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2021/04/5.jpg8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2025-10-26 08:21:072025-10-31 00:14:46تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۵
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
از روزی که این فایل به عنوان قسمت پنجم پروژه تغییر را در آغوش بگیر اومده روی سایت پنج بار گوش دادم و تا بار پنجم هنوزم یه چیز جدید درک کردم چقدر تک تک جملاتتون پر از درسه استاد، نمیدونم چجوری حسم رو بیان کنم.
آخرین درکی که من از این فایل داشتم این جمله از شما بود “ من هرگز برای اینکه یه چیزی رو بخرم چیزی رو نمیفروشم من باید خلق کنم” چقدر این حرفتون تکونم داد و من بعد از پنج بار گوش دادن این فایل تازه شنیدمش! من هر بار به یه چالش مالی برمیخورم ته ذهنم اینه خب اگر اوضاع خیلی داغون شد حداقل طلا دارم بفروشم! هیچوقت ته ذهنم نگفتم من باید خلق کنم، اصلا این جمله بدجوری به دلم نشسته! هزاران بار تکرارش میکنم تا بشه بخشی از ذهنم تا وقتی که مسئله مالی داشتم اولین چیز همین بیاد تو ذهنم، من باید خلق کنم! نمیدونم چجوری ازتون تشکر کنم استاد…
منم مثل منصوره جان وقتی مهاجرت کردم اعتماد به نفسمو از دست دادم، منی که تو ایران کسی بودم برای خودم، کار خودم رو داشتم، درامد عالی داشتم، زبان انگلیسی رو فول بودم، وارد آلمان شدم که اصلا زبانشو بلد نبودم نمیتونستم با آدما ارتباط بگیرم احساس ناتوانی میکردم، هیچ درآمدی نداشتم و وابسته به همسرم بود، مدرک تحصیلیم مورد تایید نبود و پروسه طولانی معادلسازی داشت و اینجوری بگم که بهاره همه فن حریف و موفق ایران شده بود بهارهای که توی آلمان هیچکاری از دستش برنمیاد چوت مهم ترین چیز یعنی زبان رو بلد نیست. باوری که اینجا بهم کمک کرد خودمو جمع کنم باور به قانون تکامل بود، همش با خودم میگفتم صبر کن تکاملت رو طی کنی مگه یه شبه انگلیسی رو فول شدی که میخوای یه شبه آلمانی یاد بگیری. برای درآمد داشتن اولین ایدهای که به ذهنم رسید زدن آنلاین شاپ بود، از ایران سفارش میگرفتم و میفرستادم براشون، خب درآمدش خیلی خیلی کم بود ولی برای من شروع مستقل شدن و وابسته نبودن به همسرم بود، روزی که به همسرم گفتم میخوام اینکارو کنم گفت اصلا روی کمک من حساب باز نکن! گفت اصلا چطوری میخوای جنس بفرستی ایران؟ گفتم نمیدونم راهش پیدا میشه، از صفر شروع کردم میرفتم تو فروشگاهها ساعتها عکس میگرفتم میذاشتم تا اینکه اولین سفارشاتمو گرفتم، شنیده بودم بقیه آنلاین شاپها از طریق مسافرهایی که میان ایران بار میفرستن ولی من نمیدونستم از کجا پیدا میشن! دو بار اول با پست فرستادم مشکل خاصی نبود جز اینکه دیر میرسید، یه روز یه نفر تو تلگرام برام یه لینک فرستاده بود نوشته بود سلام این لینک گروه باربری به ایران، باورتون میشه من اصلا نمیدونستم اون کیه؟ براش نوشتم سلام ممنونم شما؟ جواب نداد! خدای من الان دارم تعریف میکنم تپش قلب گرفتم… خداوند راهشو نشونمداد به همین راحتی! من فقط خواستم انجام بدم حتی وقتی همسرم گفت نمیشه سخته من کمکت نمیکنم! توی اون گروه مسافرهایی که جا داشتن و میتونستن وسیله بقیه رو ببرن پیام میذاشتن و من به همین راحتی پیداش کردم. خدا به همین راحتی هدایتم کرد….
همزمان با کار روی آنلاین شاپم زبانمم میخوندم، تا جایی که دیدم میرم بیرون میفهمم مردم چی میگن! راحت تر حرف میزنم استرسم کمتره و … ذره ذره تکاملم طی شد، بعدش به یه تضاد بزرگ خوردم که داستانشو تو کامنتای قبلیم گفتم این تضاد باعث شد مجبور بشم برم سرکار غیرمرتبط و اینم برام سود بود و سود! ارتباط با آلمانی ها زبانمو از این رو به اون رو کرد. کارهای معادلسازی مدرکمو انجام دادم، مدرک زبانمو گرفتم و از دو ماه دیگه کارم توی حیطه تخصصیم شروع میشه! همون انلاین شاپ رو دارم هنوز و درآمدش هر روز بیشتر میشه و به کمک مالی بزرگه برام.
هنوزم گاهی این افکار میاد سراغم که بهاره تو داشتی تو ایران به همه چی میرسیدی رها کردی اومدی آلمان ولی بلافاصله بعدش همین حرف استاد رو میزنم به خودم که منی که تونستم اون درآمد و اعتبار رو تو ایران بسازم هزار برابرشو اینجا میسازم.
استاد بعضی وقتا که فایل ها رو گوش میدم چه فایل های هدیه چه دوره ها یه لحظه حواسم پرت میشه عذاب وجدان میگیرم سریع میزنم عقب :))) میگم تک تک کلمههای استاد توش درسه من باید تک تکش رو با دقت بشنوم بعد بار چندم گوش میدم میگم عههه چرا من این تیکه رو قبلا نشنیده بودم! دوره های شما جادویی استاد، شما خود معجزه این تو زندگی من، هزار بار شکر بخاطر وجودتون.
سلام از تجربه خودم مثال میزنم که مربوط میشه به 3 سال پیش جایی که من میخواستم به رشته تربیت بدنی برم برای دبیرستان و تازه به ورزش علاقه مند شده بودم و اصلا آمادگی جسمانی نداشتمو معدلمم نمیتونست کاری بکنه و اینم بگم که برای اینکه شما به رشته تربیت بدنی برین باید آزمون عملی آمادگی جسمانی بدین و من خیلی میترسیدمو حتی خود مدرسه هم به من گفتند که برم ی جایه دیگه ثبت نام کنم ولی من میخواستم قدرت ایمان به خداوندو بیشتر باور کنمو به خدا گفتم که من به تو اطمینان دارمو خودت برام درستش کن و من نمیدونستم چجوری اما به خودش سپردمو وظیفه منم ایمان بهش بود، نتیجه چی شد ؟ دقیقا همون سالی که من خواستم برم به اون رشته آزمون عملی ورودی لغو شدو سال بعد من برگشت و من به راحتی به رشته مورد علاقه م رفتم و خیلی از خداوند سپاسگزارم ، وتا تقریباً یک هفته قبل من ایستاده بودم و شروع به تغییر نمیکردم چونکه قبلا مسیر اشتباهیو رفته بودمو خیلی انگیزمو از دست دادم ولی بازم به لطف خداوند هدایت شدم به دوره فوقالعاده تغییر را در آغوش بگیر که کاملا آماده دریافت این موضوعات به لطف خداوند هستمو درکشون میکنم و به توکل خدا ادامه میدمو آرام آرام به تمام اهدافم میرسم و اینبار عقب نمیکشم.
در حالی که برای خدا حق گرا باشید به او شرک نورزید، و هر کس به خدا شرک ورزد، گویا چنان است که از آسمان سقوط کرده و پرندگان او را می ربایند، یا باد او را به جایی دور دست می اندازد ( حج 31 )
به نام پروردگاری که رحمتش بی اندازه است و مهربانی اش همیشگی
سلام به استاد جان و مریم جان و دوستای بهشتی قشنگم در این پروژه ی توحیدی جذاب
پروژه ی تغییر را در آغوش بگیر، جلسه پنجم :
1.بزرگترین یا عجیب ترین موفقیتی که در گذشته ( حتی دوران جوانی) با «ایمان خالص» و «شور و شوق» و بدون توجه به منطقِ ‘چطور؟’ به دست آوردید، چه بود؟ ( لحظه ای که با دست خالی یا امکانات کم، کاری کردید که از نظر دیگران نشدنی بود.)
تو زمینه ی رابطه اگه بخوام بگم میتونم این مثال رو بزنم که من و همسرم به مدت 6 سال با هم دیگه دوست بودیم و خب اون موقع این تایم از دوستی اونم تو شهری که ما زندگی میکردیم (البته همسرم دومین سال آشناییمون دانشگاه تهران قبول شد و اومد تهران) خیلی عجیب و غریب و حرکت شجاعانه ای بود ولی خب ما با وجود چالش هایی که به واسطه ی اشتباهات خودمون واسمون ایجاد شد ادامه دادیم چون « شور و شوق و عشق داشتیم به رابطمون » با اینکه از هم دور بودیم، ولی با صبری که کردیم تونستیم به راحتی در بهترین زمان ازدواج کنیم و چون جهان دید که ما چقدر شوق داریم همه ی کارها رو واسمون آسون کرد و به راحتی ازدواجمون انجام شد و مثال بعدی که دنبالهی همین ماجرا هست اینه که من داشتم ارشد دانشگاه شیراز میخوندم و هنوز دو ترم از دانشگاهم مونده بود که تمام شه و بخاطر اینکه همسرم تهران بود و ما میخواستیم تهران زندگی کنیم جهان شور و شوق مون رو دید و دانشگاه به راحتی با انتقالی من به دانشگاه تهران موافقت کرد و من تونستم فضای دانشگاه تهران و استاد های اونجا رو هم تجربه کنم به لطف فضل بی نهایت خودش و اینقدررر نرم همه چیز واسمون پیش میرفت که حد نداره
مثال بعدی در مورد گرفتن خونه برای شروع زندگیمون بود که تو دل برف، وسط زمستون سال 96 ما داشتیم دنبال خونه میگشتیم و یه خونه رفتیم دیدیم و اصلااا مناسب نبود ولی من چون خسته شده بودم گفتم خوبه همین دیگه و خیلی هم خسته بودیم و آخر روز بود و هوا تاریک شده بود و پاهامون توی برف فرو میرفت و در این حین ما یه خونه ی دیگه از طریق اپلیکیشن دیدیم که شرایطش به ما نزدیکتر بود و گفتیم حالا بریم اینم ببینیم اگه خوب نبود همون قبلیه رو اجاره میکنیم و ما تماس گرفتیم با املاک و گفت مغازه بسته بخاطر برف سنگین و شما برین خونه رو ببینین اگه پسندیدین میام مغازه رو باز میکنم، ما هم گفتیم باشه و رفتیم دیدیم و خیلیییی خوب بود و من خوشحال بودم که تسلیم نشدیم و بخاطر خستگیمون اون خونه ی قبلی رو اجاره نکردیم و ما به مدت دو سال و نیم تو این خونه زندگی کردیم و خیلی خونه ی زیبایی بود و بعدش خدا جون برامون معجزه کرد بازم و بهمون کمک کرد که یه خونه ی بهتری رو بخریم و داستان خرید این خونه هم دقیقا معجزه آسا هست که ما فقط نصف پولش رو داشتیم ولی حرکت کردیم و گشتیم و گشتیم تا هدایت شدیم به خونه ای که مشخصاتش دقیقا مثل همون چیزی بود که میخواستیم و خودش پولش رو جور کرد تا قطره ی آخر و حتی فراتر از اون، و خودش دستاش رو فرستاد به کمکمون و کلی مثال دیگه هست که تو گام های بعدی مینویسم به امید الله یکتا
2. امروز در کجای زندگیتان (کاری، مالی، روابط) ایستادهاید که احساس میکنید آن «شور و شوق» و «ایمانِ» گذشته را کم دارید و نیاز دارید آن را دوباره به یاد بیاورید؟
استاد جان راستش من الان به لطف آگاهی های ارزشمند دوره ی هم جهت با جریان خداوند، خیلی رها تر و انعطاف پذیر تر از قبلم، یعنی چی؟ یعنی اینکه الان خواسته هایی که تو قلبم شکل میگیره رو بهش نه نمیگم و بهش نمیگم بابا بیخیال مگه میشه؟ و اگه لازم باشه که قدمی براش بردارم انجام میدم (طبق ندایی که میشنوم) و نشانه ها رو دنبال میکنم و میگم نشانه اش اومده پس خودش هم تو راهه و من فقط باید مومنتوم مثبت رو ادامه بدم تا هم جهت بشم با جریانش و همش منتظر هدایت ها و نشانه ها هستم و تاییدشون میکنم و قدم برمیدارم در راستای هدفم و میدونم که پیشرفت انتهایی نداره ولی من اگه با جریانش یکی باشم بهشت رو هم در این دنیا تجربه میکنم ( که الان به لطف فضل بی پایانش دارم تجربش میکنم مدتهاست ) و هم در جهان بعدی که اونجا تازه جاودانه هم هست و خیلی خوش میگذره و باحاله و من هی اینو تو ذهنم بیشتر تکرارش میکنم که به قول شما تو جلسه ی آخر دوره ی هم جهت با جریان خداوند که گفتین : بچه ها پاداش موندن تو این مسیر رو واسه خودتون خیلییی بزرگ کنین و من و همسرم هی اینو تکرار میکنیم هر روز برای هر تصمیم و کارهایی که باید انجام بدیم و حتی کارهایی که نباید انجام بدیم
خدا جونم شکرت بخاطر یه صلاهِ ارزشمند دیگه، بخاطر اینکه بهم اجازه دادی صحبت کنم و به یاد بیارم نعمت ها و فضل بی پایانت رو
استاد جان ممنونم از شما و مریم جان که اینقدر کارتون درسته، عاشقتونم و چند روزه دارم تصور میکنم دیدنتون رو از نزدیک و هیچ ایده ای براش ندارم ولی نشانه هاش اومدن پس خودشم تو راهه، فقط من باید خودمو برسونم به اون مدار
به نام خدای هدایتگر و عاشق، خدای مهربانی که همیشه درستترین لحظه را برای رساندن نشانههایش انتخاب میکند.
استاد جانم، من این روزها غرقِ عشق و شگفتیام از همزمانیهایی که خدای مهربونم با ظرافت بینظیری در مسیرم میچینه. حس میکنم هر نشانه، هر کلمه، هر فایل، درست در لحظهای به من میرسه که دلم در جستوجویش بوده. چند روز بود در خلوت خودم از خدا میخواستم منو راهنمایی کنه…
ازش میپرسیدم: «خدایا، وقتش رسیده؟ وقتشه که مسیر استقلالم رو شروع کنم؟ یا باید صبر کنم تا زمانش برسه؟»
درونم پر از تردید بود. ذهنم هزار سؤال میپرسید، اما قلبم فقط یه جمله میگفت: «اعتماد کن.»
و درست در همین کشمکشها، خدا منو رسوند به فایلی که با شنیدنش انگار تمام اون تردیدها فرو ریخت. کلمهبهکلمهاش نوری بود بر تاریکی ذهنم. هر جملهاش مثل دستی بود که آروم روی شونههام نشست و گفت:
«نترس. شروع کن. مثل همون روزی که برای دیگران با عشق شروع کردی، حالا وقتشه برای خودت. هرچی بخوای، میتونه بشه، فقط باید قدم اول رو تو برداری. من هم کنارتم، من راه رو برات باز میکنم. فقط حرکت کن.»
اون لحظه، اشک از چشمهام سرازیر شد. نه از ترس، بلکه از تسلیم شدن در آغوش اطمینان. حس کردم خدا از زبون شما داره باهام حرف میزنه، استاد جانم. حس کردم این پیام فقط برای من ضبط شده بود… انگار خدای من داشت میگفت: «دیگه وقتشه دخترم. من بهت ایمان دارم، تو هم به خودت ایمان بیار.»
یاد روزهایی افتادم که برای اولینبار کار خودمو شروع کرده بودم. اون موقع پر از ذوق بودم، اما هنوز نرسیده بودم به بلوغ فکری و روحیای که لازمهی رشد واقعیه. اون زمان دنبال نتیجه بودم، نه تجربه.
میخواستم موفق بشم، اما نمیخواستم تکامل پیدا کنم.
میخواستم دیده بشم، اما هنوز خودم رو نمیدیدم.
برای همین مسیرم نیمهکاره موند، چون درونم هنوز آمادهی پذیرشِ مسیرِ رشد نبود.
اما حالا…
حالا همه چیز فرق کرده.
من در این مدت تغییر کردم، باورهام تغییر کرده، نگاهم به زندگی عوض شده. یاد گرفتم که هر شکستی، فقط تمرینی برای استقامت بوده. هر توقفی، بخشی از مسیر رشد من بوده. حالا دیگه نمیترسم از دوباره شروع کردن، چون میدونم شروعهای تازه با ایمان، همیشه پُربرکتترین فصلهای زندگیان.
این بار دیگه نمیخوام فقط کار کنم؛ میخوام از درون رشد کنم.
میخوام مسیر استقلالم، فقط بیرونی نباشه، بلکه انعکاسی از بلوغ درونی من باشه.
میخوام هر قدمم پر از آگاهی باشه، نه عجله. پر از عشق باشه، نه ترس.
میدونم هنوز ترسهایی ته دلمه هست… ترس از قضاوت، ترس از شکست، ترس از ناشناختهها. اما حالا یاد گرفتم این ترسها دشمن من نیستن، بلکه نشونهی حضورِ رشد در مسیرمن.
میدونم خدا نمیخواد من بینقص باشم؛ میخواد من حاضر باشم.
میخواد با تمام ترسهام، با تمام ندانستنهام، فقط «حرکت کنم».
استاد جانم، حالا ایمان دارم که وقتی خدا پیامی رو چند بار در مسیرت تکرار میکنه، یعنی زمانش رسیده.
و من امروز دقیقاً اون لحظه رو حس میکنم.
حس میکنم وقتشه قدم اولم رو بردارم.
شاید هنوز ندونم قراره به کجا برسم، اما میدونم با هر قدمی که برمیدارم، خدا کنارمه، راه رو روشن میکنه، همزمانیها رو میفرسته، آدمها و موقعیتهای درست رو وارد مسیرم میکنه، و مطمئنم که هیچ قدمی بیثمر نمیمونه.
من حالا ایمان دارم که خدا از طریق قلبم باهام حرف میزنه. همون الهامی که چند روز پیش در دلم افتاد، همون اشتیاقی که خاموش نمیشد، خودش صدای خدا بود. و حالا من میخوام به اون صدا لبیک بگم.
میخوام حرکت کنم، نه از روی اجبار، بلکه از روی عشق.
چون خدای من خدای عشق و هدایتِ بیپایانه، نه خدای ترس و تردید.
استاد جانم، حالا که به عقب نگاه میکنم، میبینم تمام مسیرهایی که فکر میکردم بینتیجه موندن، در واقع داشتن منو آماده میکردن برای همین لحظه. برای لحظهای که بتونم با ایمان و آگاهیِ کامل بگم:
«من آمادهام.»
آمادهام برای شروع دوباره، برای تجربهی استقلال، برای تجلی باورهای تازهام.
من میدونم خدای من از من میخواد فقط قدم اول رو بردارم، و خودش تمام قدمهای بعدی رو با عشق میچیند.
بنام خداوند بخشنده ومهربان، بنام اوکه هرچه دارم از اوست
خدایا، سپاس برای فرصت دوبارهای که برای زندگی به من بخشیدی،
برای نفسهایی که با مهربانی تو ادامه دارد،
برای تنی سالم، دلی امیدوار و نگاهی که هنوز زیباییهای جهان تو را میبیند.
شکر میکنم برای روزهایی که مرا آموختی صبر کنم،
برای لبخندهایی که در میان طوفان به من بخشیدی،
و برای تمام نعمتهایی که گاه در سکوت از من مراقبت کردند.
ای خالق مهربان،
هر لحظه از این زندگی، هدیهای است از عشق تو.
یاد میگیرم شکرگزار باشم، حتی برای ناملایمات،
چرا که آنها نیز راهیاند برای درک بیشترِ وجودِ تو در زندگیام.
سپاس برای همه چیز…
برای بودن، برای داشتن، برای دوباره شروع کردن.
خدایا ،سپاسگزارم که امروز هم در این مکان الهی واین مسیر توحیدی قرار دارم
سلام به استاد عزیزم
سلام استاد شایسته مهربانم
سلام به دوستان بهشتی ام
وقتی به موفقیتهای قبلی ام فکر میکنم ،میبینم باور به اینکه خداوند برای من کافی است واوست که همواره مرا هدایت میکند مرا وادار به حرکت کرد ،آن موقع به این درک از آگاهیها نرسیده بودم ،ولی همین که اعتماد کردم وتسلیم شدم ،به من شجاعت وجسارتی داد تا پای روی ترسام بزارم وحرکت کنم ،سبب شد ترسی از قضاوت دیگران نداشته باشم، باور به اینکه برگی بدون اذن او از درخت نمی افتد ،سبب شد از تهدید دیگران نترسم وزنجیرهای وابستگی را پاره کنم
باور به اینکه خداوند رزاق هست ایمانی به من بخشیدکه باوجود اون همه قرض وبدهی که همه بنام من بود حرکت کنم
من فقط اعتماد کردم ،به چگونگی وچطور واز کجا کار نداشتم و در هر قدمی که برداشتم خداوند درهایی رو به روم گشود ،دستانی رو به زندگی ام آورد،که بیشتر درک کردم قدرت فقط از آن خداوند است و او به تنهایی برای من کافی است
امروز همان باور را چگونه در خودت فعال میکنی؟
باور میکنم همون خدایی که آن موقعه ،با اینکه مثل امروز نمیشناختمش درها رو برام باز کرد ومن رو به خواسته ام رسوند امروز هم هست فقط کافی است ،من ایمان داشته باشم وبه خودش توکل کنم
به چگونگی وچطور واز کجاش کار نداشته باشم فقط به او توکل کنم وسپاسگزار تمام نعمتهایی باشم که از فضلش به من بخشیده
گاهی وقتها یادمون میره از کجا به اینجا رسیدیم واصلا چطور به اینجا رسیدیم ،اگر هربار این مسیر پیموده شده رو با خودم مرور کنم ،دیگه ترس ونگرانی ندارم وفقط با تعهد وقدرت بیشتری همین مسیر رو ادامه میدم وچگونگی اش رو به همون خدا میسپارم
خدایا شکرت….شکرت….شکرت
عاشقتونم ……
در پناه الله یکتا همواره شاد وثروتمند وسعادتمند وسلامت باشید
قبل از اینکه با سایت استاد اشنا بشم هیچ هدف وانگیزه ای نداشتم ،بعد از آشنایی با استاد که از طریق دوست نازنینم بود به دنبال هدفی ثابت گشتم
تا اینکه تصمیم گرفتم مربی مهد کودک بشم در صورتی که هیچ م مدرک دانشگاهی نداشتم و فقط دیپلم بودم .
هر جا که رفتم برای شروع به کار در مهد کودک ازم مدرک میخواستند ،تصمیم گرفتم از خدمات شروع کنم در مهد کودک و یک مدت کوتاه خدمات مهد رو انجام میدادم
مدیر اونجا بهم گفت که میتونی با چهار تا 5 کودک شروع کنی به کار ولی من بهت سه ماه حقوق نمیدم، برای هدفم وایسادم و شروع کردم بعد از چند ماه از اینکه رایگان کار میکردم ،تصمیم گرفتم برم دنبال مدرک و با وجود سه فرزند هم سر کار میرفتم هم دانشگاه برای اینکه مدرکی داشته باشم ،
دو سال با حقوق خیلی کم در اون مهد کودک کار کردم و تصمیم گرفتم برای پیشرفت خودم به مهد کودکهای دیگه سر بزنم تا شاید کار بهتر مکان بهتر و حقوق بهتری داشته باشم
چندین جا رفتم چون دانشگاه میرفتم مشکلی نداشتن با مدرکم ،
یه روز به طوراتفاقی هدایت شدم به سمت یک مهد کودک 5 ستاره که بهترین مهد در شهرمون بود با ترس فراوان از اینکه اینجا خیلی بزرگه و من اونقدر کار بلد نیستم رفتم و در زدم و معاون اونجا باهام صحبت کرد و گفت که اتفاقاً ما یک ساعت دیگه مصاحبه کاری داریم (،این همزمانی برام نشونه خوبی بود وبه خودم گفتم اگه تونستم با هیچی کارم رو شروع کنم حتما اینجا هم میشه )
شما هم میتونین یک ساعت دیگه برای مصاحبه تشریف بیارین
با ترس فراوان و دلهره رفتم و صحبت کردم و گفتم که از کجا شروع کردم رابطم با بچهها چه جوریه و دو سال سابقه کار دارم ،وقتی حرف میزدم صدام وبدن از استرس میلرزید
اونجا بهم گفتن یک ماه رایگان باید برامون کار کنی و من قبول کردم کارم را شروع کردم ولی حقوق اون ماهی که گفته بودن رایگان با اضافه کار بهم دادن وگفتن چون از کارت خیلی راضی هستیم
دو سال در اون مهد کار کردم و بر ترسهای زیادی مقابله کردم ولی خسته نشدم جا نزدم با وجود اینکه وقت زیادی برای بچههام نمیتونستم بذارم ساعت کاری اون مهد خیلی زیاد بود و باید مستقیم از مهد کودک تا شب به دانشگاه میرفتم و وقتی که شب بود به خانه برمیگشتم و خسته باید ناهار فردای بچهها را آماده میکردم اما هرگز خسته نشدم و ادامه دادم دو سال که اونجا کار کردم دیدم که اونجا هر طور که مدیر میگنه ،معاون میگه باید من با بچهها رفتار میکردم و من اینو نمیخواستم ،میدونستم که بچهها رو باید راحت بزاری آزاد باشند بتونن بازی کنن
اما محدودیتهایی در کارم بود که نمیتونستم اون کارو انجام بدم تصمیم گرفتم مربیگری مهدو کنار بزارم
باز مشوقم دوستم شد وگفت که تو که چندین ساله داری یوگا کار میکنی پس بیا برو دنبال مربیگری یوگای کودک و من بهش گوش کردم و رفتم مسیر جدیدی رو شروع کردم و رفتم دنبال مربیگری یوگای کودک ،کتابها خوندم جزوهها خوندم کلاسها شرکت کردم و بالاخره مدرکم رو گرفتم
و از توی خونه با چند تااز بچه های همسایه سه ماه رایگان کلاسم رو شروع کردم با ترس زیاد و بعد از اون کلاسم رو در یه مکان پارک شروع کردم با دو تا شاگرد و ناامید نشدمو ادامه دادم و بعد از دو ماه 12 شاگرد داشتم که درآمدم حدوداً به اندازه حقوق یک ماه مهد کودک بود در صورتی که وقت آزادتری داشتم و میتونستم وقت برای خونه و بچههام بزارم
همچنان دارم این مسیرو ادامه میدم و سعی میکنم که هر روز در مسیر این هدفم، آگاهی بیشتری داشته باشم و با اینکه با شروع مدارس تعداد شاگردانم کم شد اما ناامید نشدم و نیستم و دارم ادامه میدم و امیدوار هستم
،هر مهد وباشگاهی که میرم نیاز به مربی یوگا ندارن ،و به خودم میگم اگه تونستم به اون خواسته هام برسم پس میتونم به این خواستم هم برسم واگه همون باور رو در خودم قوی کنم حتما به بهترین باشگاهها برای کار هدایت میشم وسعی میکنم که با باورهای قدرتمند به خواستم برسم
ان شاالله یه روز میام وبراتون مینویسم که چقد در این زمینه پیشرفت کردم
خدارابی نهایت سپاسگزارم که بهم اجازه داد”امروزهم که یک روز”زیبای دیگه برام هست رو باشم تابتونم بایک نسخه ای دیگه ازداستانهای بی نظیرتغییرباورهای من درزندگانیم “که منوبه راه درست هدایت کردرواینجابرای شماعزیزان دلم بازگوکنم …الهی به امیدتو”خدایاخودت هدایتم کن///
داستان الگوی زندگی من ازصفرتاموفقیت:
من درسن 13سالگی 2تا ازقدرت انرژی خارق العاده خودم رو”که خداوندبه صورت طبیعی برای همه هم این انرژی هاروگذاشته پیداکردم 1-خوانندگی و2-ورزش//بودکه درخوانندگی به اوج رسیدم درحدی که فقط هرروزاحساس میکردم که توآسمانها هستم وشادوشاد(عباس بی غم)بودم ودر”ورزش هم یادم هست 120+کیلوگرم قهرمان کیک بوکسینگ باشگاهمون روفقط بایک مشت ناکوت کردم/خخخ/البته بگم چون خیلی میترسیدم که بینیم ضربه نخوره ودرخوانندگیم تاثیرنگذاره هرکسی جلوی من بودفقط ثانیه ای ازالهام”خانم درونم /خخخ/کمک میگرفتم وبه راحت ترین شکل طرف روناکوت میکردم واصلا برام فرقی نمیکرداون طرف توچه رتبه ای هست/واگراین 2تاداستان موفقیت زندگی گذشتم روبخوام بگم چجوری الگوی خودم “درسال1399بعدازجدایی ازهمسرسابقم اجراییش کردم اینطوربودکه:
بنده درسال1399بعداز14-15سال زندگی مشترک با2فرزنددرشهرک پردیسان (قم)به شکل تضادی که شایدهرگزدرموردش صحبت نکنم ازهمسرسابقم جداشدیم وایشان تمام زندگیه مشترک روبردندحتی لباسهای شخصی ومدارک وهرچیزی که برای شخص بنده بود “حقیقتااون روزها خیلی ازدست ایشان ناراحت بودم امازیادطولی نکشیدبخاطرحال وهوای قلب مهربان خودم ایشان رابخشیدم وامابنده بدون هیچ کارواعتباروپول وو…هیچی اومدم شهرستان سیاهکل درگیلان که 6ماه درخانه مستاجری پدرومادربودم وبعدازیک ماه بااین همه تضاددوفرزندان مشترکمان روهم همسرم بهم دادودیگه اونجا تضادهای نداری وبیکاری ووو…یک طرف “جنگ جهانی پدرومادر”ماکه این پسراومده بادوفرزندش وو…یکطرف/خخخ/خلاصه خیلی باخودم فکرکردم وخداروشاکرم که استادعزیزم”رودرسال1395خدام بهم معرفی کرده بود/وقتی رفتم فایلهای رایگانشون رودوباره اینقدرشب وروز”گوش میکردم که یادم هست منوبردتوی زمانی که من توورزش وخوانندگی به عالیترینای زمان خودم رسیده بودم واین درسهاروبه صورت الهامی بهم رسیدواجراییش کردم تابه امروز:
2-تلویزیون یاشبکه های اطلاعات یامردم وو…هرچیزی که ازبیرون اطلاعات منفی میدادروقطع کردم به کل
3-هرروزمطالعه میکردم بعضی روزها20ساعت شبانه “روز
4-تمام سعیمومیکردم درموردگذشته ی بدی که داشتم فکرنکنم اما فکرهامیامددیگه ومن تافکربدی ازگذشته میامدبا حال وهوای همان لحظه حضورخودم “که زنده ام رو”روافکارم تاثیرمثبت میذاشتم وحالم روکم کم خوب میکردم
5-سعی کردم تمام تمرکزم رو “روی اهداف خودم بگذارم
6-باکسی ارتباط نگرفتم حتی دوستان وآشنایان گذشته وحالا هم “همینجوری هستم بیشترباخدای خودم وجوجه هام وباغ واین قبیل چیزها “خودم رو ارضافکری میکنم وحال دلم روعالی میکنم “چون میدونم وبارهاخواندم که خدادرقرآن (سوره نساء آیه 97)وقتی منوقبض روح کنه ازمن میپرسن که توبرروی زمین چگونه زیستی وفقط ازخودم درمورد زیست خودم سوال میکنندوبخاطرهمین دوربینهام روی خودم هست تاهرلحظه بهترازخودم باشم برای خودم
7-بیشتراوقات روزم روبامطالعه کتابهای خوب مثل:قرآن که اونم صوتی وتصویروفایلهای استادعباس منش عزیزم وچندتاکتابهای بی نظیری که دارم والان یکماهی هست که خداروشکرکتاب:قانون سلامتستان رودارم به صورت صوتی میگم ومینویسم برای همه عزیزان دلم دردنیا
8-ازلحظه به لحظه زندگیم لذت میبرم ازداشته هام”ازون زمانی که بایک دست لباس اومدم شمال تاالانی که خداروشکرهمه چی دارم (عشق وروابط/شغل تفریح بار(پرورش جوجه های زینتی)/محل زندگی رویای بچگیم وقانون جهان روفهمیدن/سلامتی فوقالعاده ام /وثروت مالی که این روزها دارم بیشتروبیشتربه صورت تمرکزی روش کارمیکنم” خداروشکرهمه چی عالیه
واینها الگوهای زندگانی من بوده وصبح تاشب فقط روی خودم تمرکزمیکنم وحالم روبهتروبهترش میکنم وفقط وفقط باخدام مشورت میکنم وبه خدام اعتماددارم/// اینم بگم بنده خیلی کارهای دیگه ای هم هست که نمیتونم فقط دراین یک فایل بنویسم چون من آدمی هستم که باورم اینه که خداخودش افرادوشرایط وموقعیتش رواوکی میکنه برام وبه سمتم میکشه “وچون آدم تنبلی هستم درنوشتن/خخخ/ وفقط باسخنرانی چه به صورت تصویری وچه صوتی داستانهام رومیگم/خخخ/
سلام به استاد عزیزم،خانوم شایسته و همه دوستان و همراهان که همیشه در همه لحظات خوندن کامنت ها و ردپای شما بهم انگیزه ادامه دادن میده
در این روزها من دقیقا دارم یک تغییر بزرگ رو در زندگیم رغم میزنم و تک به تک با فایل های این مجموعه دارم پیش میرم. من بدون هیچ ترسی چند روز پیش با دست خالی مهاجرت کردم به تهران چون نشونههاشو دیدم توی زندگیم به قول استاد برای موفقیت باید الگوهای درستی رو ببینی تا بفهمی میشود من اومدم تهران تا الگوهای بیشتری رو ببینم و بدون هیچ ترسی و بدون هیچ سرمایهای اومدم تهران تا به صورت عملی ایمانم رو نشون بدم. تا به خودم ثابت کنم که بابا تو اصلا نیازی نیست بترسییی تو فقط به حرف خدا گوش کن فقط عمل کن. وقتی اومدم تهران جایی نداشتم برای زندگی پولی هم نداشتم برای خونه اجاره کردن اما فقط یک چیز داشتم که میدونستم در تاریک ترین لحظات چراغ منه
اونم امیدم به خدای مهربانه
میدونستم اگه بهش بگم از خاک برام سقف میسازه تا زندگی کنم.
بچه ها این حرفا برای گذشته نیست
برای همین چند هفته ی اخیره
من تک تک فایلای این پروژه رو دارم گوش میکنم و فقط یک کار ساده میکنم اونم عمل کردن و پای در راه گذاشتن
هیچی نمیپرسم فقط گوش میکنم که خدا چی میگه
مرور میکنم هر لحظهای که توی زندگیم خدا نجاتم داده
منو هر لحظه هدایت میکنه به شرایط بهتر و بهتر
به کار ساده تر و زیبا تر و قشنگ تر
نمیدونم چطور فقط اتفاق میفته
از تویی که داری این متنو میخونی یک درخواست دارم عمل کن به چیزی که بهت الهام میشه
پشت دیوار عمل کردن خیلی مناظر قشنگی هست
خیلی اتفاقات قشنگی هست که هیچکس تا وقتی قدم برنداره نمیبینتشون
تو یک نعمت بزرگ داری اونم اینه که زندهای و نفس میکشی
همین کافیه بقیشو خدا درست میکنه برات
من مطمئنم اخر این پروژه اتفاقات قشنگتری برام میفته که خودمم نمیتونم تصورشو بکنم چون همین چیزی که الان هستم رو نمیتونستم تصور کنم سه هفته پیش
بخدا سه هفته پیش یک جای دیگه ای بودم هیچ ربطی به الانم نداشت فقط توی سه هفته که واقعی تصمیم به تغییر گرفتم همه چیز عوض شد. ببین سه هفته دیگه کجام
از الان خوشحالم براش :)
خدایا شکرت
استاد عزیزم ممنونم ازت برای این همه آگاهی خالص و نابی که داری بهمون منتقل میکنی.
به نام خداوند یگانهی بسیار بخشایندهی بسیار مهربان وهّآب
درود بر استاد عباسمنش و بانو مریم عزیز و دستاندرکاران سایت و همراهان گرامی
در سه جا بود که من کارهایی را کردم که از دید خودم و دیگران کاری بسیار دشوار بود ولی ایمانم به انجام شدنش و نیز شور و اشتیاق سوزانی که برای آن داشتم مرا به یاری الله ربالعالمین به نتیجه رساند:
1. در دورهی کارشناسی بود که در سال آخر همزمان با درس خواندنم دلم میخواست که مستقل شوم و دیگر از پدر و مادر پول نگیرم. رو کردم به خدا و بهش گفتم: خدایا پروردگارا تو چطور دلت میاد که من هنوز هم جلوی پدر و مادرم دست دراز کنم؟ و به خدا که یک هفته نشد که استادی که پروژهی خودم را نزد ایشان میگذراندم، مرا برای دریافت مواد شیمیایی لازم به دانشکدهی داروسازی فرستاد. در آنجا مسئول آزمایشگاهی که قرار بود برای مواد شیمیایی با توصیهی استادم به ایشان مراجعه کنم گفتند که مواد لازم را ندارند ولی، به یک کمککار در آزمایشگاه شیمیدارویی نیازمند هستند و من که دهنم باز مانده بود، بیدرنگ پذیرفتم و از همان فردای آنروز مشغول به کار شدم. کارش را برام تازگی داشت و برای همین هم برام جذاب بود و حسابی به کار چسبیده بودم. البته لابهلای کارهام، به پروژهی تحصیلیم نیز میرسیدم. خلاصه، پس از دو یا سه ماه، همان مسئول آزمایشگاه به دلیل یک بیماری گوارشی مزمن بستری شد و به مدت سه ماه نیامد و بار دوتا آزمایشگاه افتاد روی دوش من بهطوری که دیگه نمیتونستم برای اجرا و پیگیری پروژهام کاری انجام بدم.
یادم میاد یه روز استادم به آزمایشگاه شیمی دارویی دانشکده داروسازی زنگ زد و من گوشی را برداشتم و با شنیدن صدای استادم خشکم زد. ایشان میگفت که از گذشته گفتهاند که کوه به کوه نمیرسه ولی آدم به آدم میرسه! سرانجام من داستان را برای ایشان تعریف کردم ولی نپذیرفتند و تاکید کردند که هرجور که شده باید تا دو ماه دیگر کار پروژهام را به پایان برسانم والا رد میشم!
منم به ناچار پذیرفتم و هر جور بود کار را به خوبی به پایان رساندم. یادم میاد روزی که قرار بود برای ارائهی مطالب جلوی استاد و دانشجویان سخنرانی کنم، چنان خوش درخشیدم که استادم جلوی همهی دانشجویان از جایشان بلند شدند و مرا تشویق کردند و گفتند که مانند یک دانشجوی کارشناسی ارشد که دارد از پایاننامهی خود دفاع میکند ماهرانه و مستدل سخن گفتهام و تمامی اسلایدهای من را مورد تایید قرار دادند و نمرهی بیست بهم دادند.
یا یادم میاد که در دورهی دکتری تخصصی و در مرحلهی پایاننامه بود که کارم به بنبست خورده بود. جوری که استاد من هم نمیتوانست در حل آن به من کمک کند. با ناامیدی به خانه آمدم و تصمیم گرفتم که کار را که محاسباتی بود را در خانه و با کامپیوتر خودم ادامه بدم. سه ماه بود که به در بسته میخوردم ولی شبانهروزتلاش میکردم. تا اینکه توسط یکی از همکلاسیهایم با میزگردی بینالمللی برای آن کار آشنا شدم. در میزگرد موضوع را مطرح کردم و در حین ناباوری، استادی از دانشگاه هاروارد به نام لازاریدیس که یکی از بزرگان آن کار بود پیدا شد و پذیرفت که به من کمک کند. وای خدا! نمیدونید اون روز چقدر ذوقزده بودم. ایشان به من میگفت که چرا چنین کار سنگینی را برای پایاننامه گرفتم و من در پاسخ میگفتم که استادم مرا ناچار کرده که این موضوع باشه و چون رئیس دانشکده هستند، دیگه، زورشان میچربد! سرانجام پس از هفت ماه که هر روز با کمک همان استاد دانشگاه هاروارد کار کردم، توانستم پایاننامه را بهخوبی به پایان برسانم.
یا برای بار سوم، وقتی کسب و کارم را چهار سال پیش آغاز کردم( من از کودکی به پول درآوردن بسیار علاقهمند بودم و اگر فشار خانواده نبود، شاید درس نمیخواندم)، پولی نداشتم و برای آغاز کار آنرا از همسرم و همار ایشان قرض گرفتم. ولی، چون شور و شوق وصف ناپذیری داشتم، در کمتر از ده روز توانستم قرض خودم را بپردازم. همه چیز در دوسال اول خوب پیش میرفت ولی پس از مدتی که فکر کردم به قله رسیدهام و البته آموزشپذیر نبودم، شور و هیجانم را از دست دادم و مسیر رکود و پسرفت را پیمودم.
الان که خوب فکر میکنم میبینم که استاد درست میگویند و من میبایست هر روز و در هر روز بارها و بارها آنموفقیتها را به یاد آورم تا آتش خواستن و اشتیاق سوزانم دوباره شعلهور شود و این کار را تا پایان عمر ادامه دهم که در حین پیمودن مسیر موفقیت از این دنیا بروم.
استاد از شما و مریم بانوی بزرگوار و بر و بچههای سایت و حاضرین در این مسیر سپاسگزارم و خدا را برای اینکه مرا در این مسیر زیبای آگاهی و رشد و شکوفایی و هدایت قرار داده است سپاس بیکران دارم.
به نام خداوند بخشنده و بخشایشگر که تنها قدرت حاکم بر جهان هستی است.
درود بر استاد عباسمنش بزرگوار و عزیز.
درود بر خانوم شایسته عزیز و همه دوستان همفرکانسی و محترم .
یادم میاد چند سال پیش که تازه از استان فارس اومده بودم تالش و تقریبا با دست خالی پول زیادی نداشتم زندگیمو تازه تغییر داده بودم تازه ازدواج مجدد کرده بودم و تقریباً بخاطر تغییر شغل و تغییر زندگی و تغییر لوکیشن ، همه اطرافیانم با من کات بودن فقط پدر و مادرم بودن اونم واسه متلک گفتن بیشتر نقش داشتن توی زندگیم .
همسرم یه خونه داشت توی قزوین و یه ارثیه 380 تومنی بهش رسیده بود و بهش پیشنهاد دادم خونه شو بفروشه تا با کل پول بتونیم دو هزار متر زمین بخریم اونم گوش کرد و همین کارو انجام دادیم پولی دیگه نداشتیم و من خودم دست تنها شروع کردم به کار کردن دو تا ظرف آب بیست لیتری داشتم که آب از رودخونه که 5 متر پایین بود می آوردم و هر روز با حمایت همسرم که تو میتونی باریکلا ماشالا کار میکردم بعد یادمه شبها که از مغازه میومدیم ساعت 3 و 4 شب تازه مینشستیم یه دفتر و خودکار و مداد رنگی داشتیم برا خودمون طراحی یه باغ ویلا میکردیم خیلی اونم مبتدی مثل بچه های کلاس دوم سوم ابتدایی .
اونم جوری بود که زمین یکم قِناس بود و وقتی ردیفهای درختها رو میکشیدیم چند تا ردیف ناقص میوفتاد اینقد هر شب این کار میکردیم با شوق و ذوق که اصلا زیر چشمامون پف داشت .
یه ویلا هم کشیده بودیم که انتهای باغ بود چون تهش میخورد به یه رودخونه دائمی پر آب و از اونجا دریا هم مشرف بود .
خیلی جالب بود اصلا از قانون جذب و تصویر سازی چیزی نمیدونستیم تا بعد ها با استاد آشنا شدیم که قبلا توی کامنتها در موردش گفتم ، بعد فهمیدیم نادانسته طبق یه قانونی عمل کردیم و الان 5 سال گذشته و من یه باغ 5 ساله پر از درختان میوه دارم به لطف خداوند و حمایت همسرم که بازم به لطف خدا از اول تا الان همه رو خودم انجام دادم. یه سوئیت داریم که بخاطر هدایت خداوند و همین قوانین ساختیم و از اجاره نشینی دراومدیم .
الان در حال ساخت یه ویلای لاکچری هستم لب رودخانه و در حال سرامیک کردن آشپزخانه هستم اونم جایی که 5 سال پیش با ذوق وشوق توی دفتر بارها و بارها کشیده بودیم .
دیشب که این فایل رو با همسرم شنیدیم دوباره اینو به یاد آوردیم و دفترمونو آوردیم و دوباره شروع کردم به نوشتن با ذوق اونم این بار واسه هدف مهاجرت به سوئد کشوری که دلمون واسش پر میکشه و لوازمی که واسه سفر میخوایم رو لیست کردیم با وجودی که خبری نیست و هنوز شرایط مناسبش رو نداریم اما خدا رو که داریم خداوند کمک میکنه شرایط تغییر میکنه مثل کل گذشته من که تغییر کرده روزهایی بوده که هیچ خبری نبوده اما تغییر کرده و بهتر شده یه بهبود دائمی و زیبا .
سلام به استاد عزیزم، مریم جان و دوستان خوبم
از روزی که این فایل به عنوان قسمت پنجم پروژه تغییر را در آغوش بگیر اومده روی سایت پنج بار گوش دادم و تا بار پنجم هنوزم یه چیز جدید درک کردم چقدر تک تک جملاتتون پر از درسه استاد، نمیدونم چجوری حسم رو بیان کنم.
آخرین درکی که من از این فایل داشتم این جمله از شما بود “ من هرگز برای اینکه یه چیزی رو بخرم چیزی رو نمیفروشم من باید خلق کنم” چقدر این حرفتون تکونم داد و من بعد از پنج بار گوش دادن این فایل تازه شنیدمش! من هر بار به یه چالش مالی برمیخورم ته ذهنم اینه خب اگر اوضاع خیلی داغون شد حداقل طلا دارم بفروشم! هیچوقت ته ذهنم نگفتم من باید خلق کنم، اصلا این جمله بدجوری به دلم نشسته! هزاران بار تکرارش میکنم تا بشه بخشی از ذهنم تا وقتی که مسئله مالی داشتم اولین چیز همین بیاد تو ذهنم، من باید خلق کنم! نمیدونم چجوری ازتون تشکر کنم استاد…
منم مثل منصوره جان وقتی مهاجرت کردم اعتماد به نفسمو از دست دادم، منی که تو ایران کسی بودم برای خودم، کار خودم رو داشتم، درامد عالی داشتم، زبان انگلیسی رو فول بودم، وارد آلمان شدم که اصلا زبانشو بلد نبودم نمیتونستم با آدما ارتباط بگیرم احساس ناتوانی میکردم، هیچ درآمدی نداشتم و وابسته به همسرم بود، مدرک تحصیلیم مورد تایید نبود و پروسه طولانی معادلسازی داشت و اینجوری بگم که بهاره همه فن حریف و موفق ایران شده بود بهارهای که توی آلمان هیچکاری از دستش برنمیاد چوت مهم ترین چیز یعنی زبان رو بلد نیست. باوری که اینجا بهم کمک کرد خودمو جمع کنم باور به قانون تکامل بود، همش با خودم میگفتم صبر کن تکاملت رو طی کنی مگه یه شبه انگلیسی رو فول شدی که میخوای یه شبه آلمانی یاد بگیری. برای درآمد داشتن اولین ایدهای که به ذهنم رسید زدن آنلاین شاپ بود، از ایران سفارش میگرفتم و میفرستادم براشون، خب درآمدش خیلی خیلی کم بود ولی برای من شروع مستقل شدن و وابسته نبودن به همسرم بود، روزی که به همسرم گفتم میخوام اینکارو کنم گفت اصلا روی کمک من حساب باز نکن! گفت اصلا چطوری میخوای جنس بفرستی ایران؟ گفتم نمیدونم راهش پیدا میشه، از صفر شروع کردم میرفتم تو فروشگاهها ساعتها عکس میگرفتم میذاشتم تا اینکه اولین سفارشاتمو گرفتم، شنیده بودم بقیه آنلاین شاپها از طریق مسافرهایی که میان ایران بار میفرستن ولی من نمیدونستم از کجا پیدا میشن! دو بار اول با پست فرستادم مشکل خاصی نبود جز اینکه دیر میرسید، یه روز یه نفر تو تلگرام برام یه لینک فرستاده بود نوشته بود سلام این لینک گروه باربری به ایران، باورتون میشه من اصلا نمیدونستم اون کیه؟ براش نوشتم سلام ممنونم شما؟ جواب نداد! خدای من الان دارم تعریف میکنم تپش قلب گرفتم… خداوند راهشو نشونمداد به همین راحتی! من فقط خواستم انجام بدم حتی وقتی همسرم گفت نمیشه سخته من کمکت نمیکنم! توی اون گروه مسافرهایی که جا داشتن و میتونستن وسیله بقیه رو ببرن پیام میذاشتن و من به همین راحتی پیداش کردم. خدا به همین راحتی هدایتم کرد….
همزمان با کار روی آنلاین شاپم زبانمم میخوندم، تا جایی که دیدم میرم بیرون میفهمم مردم چی میگن! راحت تر حرف میزنم استرسم کمتره و … ذره ذره تکاملم طی شد، بعدش به یه تضاد بزرگ خوردم که داستانشو تو کامنتای قبلیم گفتم این تضاد باعث شد مجبور بشم برم سرکار غیرمرتبط و اینم برام سود بود و سود! ارتباط با آلمانی ها زبانمو از این رو به اون رو کرد. کارهای معادلسازی مدرکمو انجام دادم، مدرک زبانمو گرفتم و از دو ماه دیگه کارم توی حیطه تخصصیم شروع میشه! همون انلاین شاپ رو دارم هنوز و درآمدش هر روز بیشتر میشه و به کمک مالی بزرگه برام.
هنوزم گاهی این افکار میاد سراغم که بهاره تو داشتی تو ایران به همه چی میرسیدی رها کردی اومدی آلمان ولی بلافاصله بعدش همین حرف استاد رو میزنم به خودم که منی که تونستم اون درآمد و اعتبار رو تو ایران بسازم هزار برابرشو اینجا میسازم.
استاد بعضی وقتا که فایل ها رو گوش میدم چه فایل های هدیه چه دوره ها یه لحظه حواسم پرت میشه عذاب وجدان میگیرم سریع میزنم عقب :))) میگم تک تک کلمههای استاد توش درسه من باید تک تکش رو با دقت بشنوم بعد بار چندم گوش میدم میگم عههه چرا من این تیکه رو قبلا نشنیده بودم! دوره های شما جادویی استاد، شما خود معجزه این تو زندگی من، هزار بار شکر بخاطر وجودتون.
بنام خداوند مهربان.
سلام از تجربه خودم مثال میزنم که مربوط میشه به 3 سال پیش جایی که من میخواستم به رشته تربیت بدنی برم برای دبیرستان و تازه به ورزش علاقه مند شده بودم و اصلا آمادگی جسمانی نداشتمو معدلمم نمیتونست کاری بکنه و اینم بگم که برای اینکه شما به رشته تربیت بدنی برین باید آزمون عملی آمادگی جسمانی بدین و من خیلی میترسیدمو حتی خود مدرسه هم به من گفتند که برم ی جایه دیگه ثبت نام کنم ولی من میخواستم قدرت ایمان به خداوندو بیشتر باور کنمو به خدا گفتم که من به تو اطمینان دارمو خودت برام درستش کن و من نمیدونستم چجوری اما به خودش سپردمو وظیفه منم ایمان بهش بود، نتیجه چی شد ؟ دقیقا همون سالی که من خواستم برم به اون رشته آزمون عملی ورودی لغو شدو سال بعد من برگشت و من به راحتی به رشته مورد علاقه م رفتم و خیلی از خداوند سپاسگزارم ، وتا تقریباً یک هفته قبل من ایستاده بودم و شروع به تغییر نمیکردم چونکه قبلا مسیر اشتباهیو رفته بودمو خیلی انگیزمو از دست دادم ولی بازم به لطف خداوند هدایت شدم به دوره فوقالعاده تغییر را در آغوش بگیر که کاملا آماده دریافت این موضوعات به لطف خداوند هستمو درکشون میکنم و به توکل خدا ادامه میدمو آرام آرام به تمام اهدافم میرسم و اینبار عقب نمیکشم.
در پناه خداوند موفق و سربلند باشید.
در حالی که برای خدا حق گرا باشید به او شرک نورزید، و هر کس به خدا شرک ورزد، گویا چنان است که از آسمان سقوط کرده و پرندگان او را می ربایند، یا باد او را به جایی دور دست می اندازد ( حج 31 )
به نام پروردگاری که رحمتش بی اندازه است و مهربانی اش همیشگی
سلام به استاد جان و مریم جان و دوستای بهشتی قشنگم در این پروژه ی توحیدی جذاب
پروژه ی تغییر را در آغوش بگیر، جلسه پنجم :
1.بزرگترین یا عجیب ترین موفقیتی که در گذشته ( حتی دوران جوانی) با «ایمان خالص» و «شور و شوق» و بدون توجه به منطقِ ‘چطور؟’ به دست آوردید، چه بود؟ ( لحظه ای که با دست خالی یا امکانات کم، کاری کردید که از نظر دیگران نشدنی بود.)
تو زمینه ی رابطه اگه بخوام بگم میتونم این مثال رو بزنم که من و همسرم به مدت 6 سال با هم دیگه دوست بودیم و خب اون موقع این تایم از دوستی اونم تو شهری که ما زندگی میکردیم (البته همسرم دومین سال آشناییمون دانشگاه تهران قبول شد و اومد تهران) خیلی عجیب و غریب و حرکت شجاعانه ای بود ولی خب ما با وجود چالش هایی که به واسطه ی اشتباهات خودمون واسمون ایجاد شد ادامه دادیم چون « شور و شوق و عشق داشتیم به رابطمون » با اینکه از هم دور بودیم، ولی با صبری که کردیم تونستیم به راحتی در بهترین زمان ازدواج کنیم و چون جهان دید که ما چقدر شوق داریم همه ی کارها رو واسمون آسون کرد و به راحتی ازدواجمون انجام شد و مثال بعدی که دنبالهی همین ماجرا هست اینه که من داشتم ارشد دانشگاه شیراز میخوندم و هنوز دو ترم از دانشگاهم مونده بود که تمام شه و بخاطر اینکه همسرم تهران بود و ما میخواستیم تهران زندگی کنیم جهان شور و شوق مون رو دید و دانشگاه به راحتی با انتقالی من به دانشگاه تهران موافقت کرد و من تونستم فضای دانشگاه تهران و استاد های اونجا رو هم تجربه کنم به لطف فضل بی نهایت خودش و اینقدررر نرم همه چیز واسمون پیش میرفت که حد نداره
مثال بعدی در مورد گرفتن خونه برای شروع زندگیمون بود که تو دل برف، وسط زمستون سال 96 ما داشتیم دنبال خونه میگشتیم و یه خونه رفتیم دیدیم و اصلااا مناسب نبود ولی من چون خسته شده بودم گفتم خوبه همین دیگه و خیلی هم خسته بودیم و آخر روز بود و هوا تاریک شده بود و پاهامون توی برف فرو میرفت و در این حین ما یه خونه ی دیگه از طریق اپلیکیشن دیدیم که شرایطش به ما نزدیکتر بود و گفتیم حالا بریم اینم ببینیم اگه خوب نبود همون قبلیه رو اجاره میکنیم و ما تماس گرفتیم با املاک و گفت مغازه بسته بخاطر برف سنگین و شما برین خونه رو ببینین اگه پسندیدین میام مغازه رو باز میکنم، ما هم گفتیم باشه و رفتیم دیدیم و خیلیییی خوب بود و من خوشحال بودم که تسلیم نشدیم و بخاطر خستگیمون اون خونه ی قبلی رو اجاره نکردیم و ما به مدت دو سال و نیم تو این خونه زندگی کردیم و خیلی خونه ی زیبایی بود و بعدش خدا جون برامون معجزه کرد بازم و بهمون کمک کرد که یه خونه ی بهتری رو بخریم و داستان خرید این خونه هم دقیقا معجزه آسا هست که ما فقط نصف پولش رو داشتیم ولی حرکت کردیم و گشتیم و گشتیم تا هدایت شدیم به خونه ای که مشخصاتش دقیقا مثل همون چیزی بود که میخواستیم و خودش پولش رو جور کرد تا قطره ی آخر و حتی فراتر از اون، و خودش دستاش رو فرستاد به کمکمون و کلی مثال دیگه هست که تو گام های بعدی مینویسم به امید الله یکتا
2. امروز در کجای زندگیتان (کاری، مالی، روابط) ایستادهاید که احساس میکنید آن «شور و شوق» و «ایمانِ» گذشته را کم دارید و نیاز دارید آن را دوباره به یاد بیاورید؟
استاد جان راستش من الان به لطف آگاهی های ارزشمند دوره ی هم جهت با جریان خداوند، خیلی رها تر و انعطاف پذیر تر از قبلم، یعنی چی؟ یعنی اینکه الان خواسته هایی که تو قلبم شکل میگیره رو بهش نه نمیگم و بهش نمیگم بابا بیخیال مگه میشه؟ و اگه لازم باشه که قدمی براش بردارم انجام میدم (طبق ندایی که میشنوم) و نشانه ها رو دنبال میکنم و میگم نشانه اش اومده پس خودش هم تو راهه و من فقط باید مومنتوم مثبت رو ادامه بدم تا هم جهت بشم با جریانش و همش منتظر هدایت ها و نشانه ها هستم و تاییدشون میکنم و قدم برمیدارم در راستای هدفم و میدونم که پیشرفت انتهایی نداره ولی من اگه با جریانش یکی باشم بهشت رو هم در این دنیا تجربه میکنم ( که الان به لطف فضل بی پایانش دارم تجربش میکنم مدتهاست ) و هم در جهان بعدی که اونجا تازه جاودانه هم هست و خیلی خوش میگذره و باحاله و من هی اینو تو ذهنم بیشتر تکرارش میکنم که به قول شما تو جلسه ی آخر دوره ی هم جهت با جریان خداوند که گفتین : بچه ها پاداش موندن تو این مسیر رو واسه خودتون خیلییی بزرگ کنین و من و همسرم هی اینو تکرار میکنیم هر روز برای هر تصمیم و کارهایی که باید انجام بدیم و حتی کارهایی که نباید انجام بدیم
خدا جونم شکرت بخاطر یه صلاهِ ارزشمند دیگه، بخاطر اینکه بهم اجازه دادی صحبت کنم و به یاد بیارم نعمت ها و فضل بی پایانت رو
استاد جان ممنونم از شما و مریم جان که اینقدر کارتون درسته، عاشقتونم و چند روزه دارم تصور میکنم دیدنتون رو از نزدیک و هیچ ایده ای براش ندارم ولی نشانه هاش اومدن پس خودشم تو راهه، فقط من باید خودمو برسونم به اون مدار
ممنونم که با عشق کامنتم رو خوندین
به پروردگار آسمون ها و زمین میسپارمتون
به نام خدای هدایتگر و عاشق، خدای مهربانی که همیشه درستترین لحظه را برای رساندن نشانههایش انتخاب میکند.
استاد جانم، من این روزها غرقِ عشق و شگفتیام از همزمانیهایی که خدای مهربونم با ظرافت بینظیری در مسیرم میچینه. حس میکنم هر نشانه، هر کلمه، هر فایل، درست در لحظهای به من میرسه که دلم در جستوجویش بوده. چند روز بود در خلوت خودم از خدا میخواستم منو راهنمایی کنه…
ازش میپرسیدم: «خدایا، وقتش رسیده؟ وقتشه که مسیر استقلالم رو شروع کنم؟ یا باید صبر کنم تا زمانش برسه؟»
درونم پر از تردید بود. ذهنم هزار سؤال میپرسید، اما قلبم فقط یه جمله میگفت: «اعتماد کن.»
و درست در همین کشمکشها، خدا منو رسوند به فایلی که با شنیدنش انگار تمام اون تردیدها فرو ریخت. کلمهبهکلمهاش نوری بود بر تاریکی ذهنم. هر جملهاش مثل دستی بود که آروم روی شونههام نشست و گفت:
«نترس. شروع کن. مثل همون روزی که برای دیگران با عشق شروع کردی، حالا وقتشه برای خودت. هرچی بخوای، میتونه بشه، فقط باید قدم اول رو تو برداری. من هم کنارتم، من راه رو برات باز میکنم. فقط حرکت کن.»
اون لحظه، اشک از چشمهام سرازیر شد. نه از ترس، بلکه از تسلیم شدن در آغوش اطمینان. حس کردم خدا از زبون شما داره باهام حرف میزنه، استاد جانم. حس کردم این پیام فقط برای من ضبط شده بود… انگار خدای من داشت میگفت: «دیگه وقتشه دخترم. من بهت ایمان دارم، تو هم به خودت ایمان بیار.»
یاد روزهایی افتادم که برای اولینبار کار خودمو شروع کرده بودم. اون موقع پر از ذوق بودم، اما هنوز نرسیده بودم به بلوغ فکری و روحیای که لازمهی رشد واقعیه. اون زمان دنبال نتیجه بودم، نه تجربه.
میخواستم موفق بشم، اما نمیخواستم تکامل پیدا کنم.
میخواستم دیده بشم، اما هنوز خودم رو نمیدیدم.
برای همین مسیرم نیمهکاره موند، چون درونم هنوز آمادهی پذیرشِ مسیرِ رشد نبود.
اما حالا…
حالا همه چیز فرق کرده.
من در این مدت تغییر کردم، باورهام تغییر کرده، نگاهم به زندگی عوض شده. یاد گرفتم که هر شکستی، فقط تمرینی برای استقامت بوده. هر توقفی، بخشی از مسیر رشد من بوده. حالا دیگه نمیترسم از دوباره شروع کردن، چون میدونم شروعهای تازه با ایمان، همیشه پُربرکتترین فصلهای زندگیان.
این بار دیگه نمیخوام فقط کار کنم؛ میخوام از درون رشد کنم.
میخوام مسیر استقلالم، فقط بیرونی نباشه، بلکه انعکاسی از بلوغ درونی من باشه.
میخوام هر قدمم پر از آگاهی باشه، نه عجله. پر از عشق باشه، نه ترس.
میدونم هنوز ترسهایی ته دلمه هست… ترس از قضاوت، ترس از شکست، ترس از ناشناختهها. اما حالا یاد گرفتم این ترسها دشمن من نیستن، بلکه نشونهی حضورِ رشد در مسیرمن.
میدونم خدا نمیخواد من بینقص باشم؛ میخواد من حاضر باشم.
میخواد با تمام ترسهام، با تمام ندانستنهام، فقط «حرکت کنم».
استاد جانم، حالا ایمان دارم که وقتی خدا پیامی رو چند بار در مسیرت تکرار میکنه، یعنی زمانش رسیده.
و من امروز دقیقاً اون لحظه رو حس میکنم.
حس میکنم وقتشه قدم اولم رو بردارم.
شاید هنوز ندونم قراره به کجا برسم، اما میدونم با هر قدمی که برمیدارم، خدا کنارمه، راه رو روشن میکنه، همزمانیها رو میفرسته، آدمها و موقعیتهای درست رو وارد مسیرم میکنه، و مطمئنم که هیچ قدمی بیثمر نمیمونه.
من حالا ایمان دارم که خدا از طریق قلبم باهام حرف میزنه. همون الهامی که چند روز پیش در دلم افتاد، همون اشتیاقی که خاموش نمیشد، خودش صدای خدا بود. و حالا من میخوام به اون صدا لبیک بگم.
میخوام حرکت کنم، نه از روی اجبار، بلکه از روی عشق.
چون خدای من خدای عشق و هدایتِ بیپایانه، نه خدای ترس و تردید.
استاد جانم، حالا که به عقب نگاه میکنم، میبینم تمام مسیرهایی که فکر میکردم بینتیجه موندن، در واقع داشتن منو آماده میکردن برای همین لحظه. برای لحظهای که بتونم با ایمان و آگاهیِ کامل بگم:
«من آمادهام.»
آمادهام برای شروع دوباره، برای تجربهی استقلال، برای تجلی باورهای تازهام.
من میدونم خدای من از من میخواد فقط قدم اول رو بردارم، و خودش تمام قدمهای بعدی رو با عشق میچیند.
سلام فاطمه
سلام هم اسمی عزیزم و همفرکانسی گلم
هدایت شدم ب کامنتت
نوشتی
الان فهمیدم ک تمام تلاشهایی ک فکر میکردم بی نتیجه مانده
آمده بود تا منو آماده کنه
برای این روز
ک بگم
من آماده ام ..
دقیقا برای منم همین شده
همه چیز دست ب دست هم میده
و من امروز گفتم خدایا آماده ام
بگو و من انجامش میدم ..
فقط منتظر هستم ک بهم بگی چیکار کنم
تا حالا جرات رسیدن ب این هدفم را نداشتم اما تمام درونم شعله ور شده از اشتیاق از انگیزه ی بالا
باورهام هم داره اصلاح میشه
و بوی اون اتفاق قشنگا میات ک اشک منو دربیاره از خوشحالی
برات آرزوی موفقیت وشادی روز افزون دارم
بنام خداوند بخشنده ومهربان، بنام اوکه هرچه دارم از اوست
خدایا، سپاس برای فرصت دوبارهای که برای زندگی به من بخشیدی،
برای نفسهایی که با مهربانی تو ادامه دارد،
برای تنی سالم، دلی امیدوار و نگاهی که هنوز زیباییهای جهان تو را میبیند.
شکر میکنم برای روزهایی که مرا آموختی صبر کنم،
برای لبخندهایی که در میان طوفان به من بخشیدی،
و برای تمام نعمتهایی که گاه در سکوت از من مراقبت کردند.
ای خالق مهربان،
هر لحظه از این زندگی، هدیهای است از عشق تو.
یاد میگیرم شکرگزار باشم، حتی برای ناملایمات،
چرا که آنها نیز راهیاند برای درک بیشترِ وجودِ تو در زندگیام.
سپاس برای همه چیز…
برای بودن، برای داشتن، برای دوباره شروع کردن.
خدایا ،سپاسگزارم که امروز هم در این مکان الهی واین مسیر توحیدی قرار دارم
سلام به استاد عزیزم
سلام استاد شایسته مهربانم
سلام به دوستان بهشتی ام
وقتی به موفقیتهای قبلی ام فکر میکنم ،میبینم باور به اینکه خداوند برای من کافی است واوست که همواره مرا هدایت میکند مرا وادار به حرکت کرد ،آن موقع به این درک از آگاهیها نرسیده بودم ،ولی همین که اعتماد کردم وتسلیم شدم ،به من شجاعت وجسارتی داد تا پای روی ترسام بزارم وحرکت کنم ،سبب شد ترسی از قضاوت دیگران نداشته باشم، باور به اینکه برگی بدون اذن او از درخت نمی افتد ،سبب شد از تهدید دیگران نترسم وزنجیرهای وابستگی را پاره کنم
باور به اینکه خداوند رزاق هست ایمانی به من بخشیدکه باوجود اون همه قرض وبدهی که همه بنام من بود حرکت کنم
من فقط اعتماد کردم ،به چگونگی وچطور واز کجا کار نداشتم و در هر قدمی که برداشتم خداوند درهایی رو به روم گشود ،دستانی رو به زندگی ام آورد،که بیشتر درک کردم قدرت فقط از آن خداوند است و او به تنهایی برای من کافی است
امروز همان باور را چگونه در خودت فعال میکنی؟
باور میکنم همون خدایی که آن موقعه ،با اینکه مثل امروز نمیشناختمش درها رو برام باز کرد ومن رو به خواسته ام رسوند امروز هم هست فقط کافی است ،من ایمان داشته باشم وبه خودش توکل کنم
به چگونگی وچطور واز کجاش کار نداشته باشم فقط به او توکل کنم وسپاسگزار تمام نعمتهایی باشم که از فضلش به من بخشیده
گاهی وقتها یادمون میره از کجا به اینجا رسیدیم واصلا چطور به اینجا رسیدیم ،اگر هربار این مسیر پیموده شده رو با خودم مرور کنم ،دیگه ترس ونگرانی ندارم وفقط با تعهد وقدرت بیشتری همین مسیر رو ادامه میدم وچگونگی اش رو به همون خدا میسپارم
خدایا شکرت….شکرت….شکرت
عاشقتونم ……
در پناه الله یکتا همواره شاد وثروتمند وسعادتمند وسلامت باشید
به نام خداوند رزاق
سلام به استاد عزیزم ومریم بانوی نازنین
قبل از اینکه با سایت استاد اشنا بشم هیچ هدف وانگیزه ای نداشتم ،بعد از آشنایی با استاد که از طریق دوست نازنینم بود به دنبال هدفی ثابت گشتم
تا اینکه تصمیم گرفتم مربی مهد کودک بشم در صورتی که هیچ م مدرک دانشگاهی نداشتم و فقط دیپلم بودم .
هر جا که رفتم برای شروع به کار در مهد کودک ازم مدرک میخواستند ،تصمیم گرفتم از خدمات شروع کنم در مهد کودک و یک مدت کوتاه خدمات مهد رو انجام میدادم
مدیر اونجا بهم گفت که میتونی با چهار تا 5 کودک شروع کنی به کار ولی من بهت سه ماه حقوق نمیدم، برای هدفم وایسادم و شروع کردم بعد از چند ماه از اینکه رایگان کار میکردم ،تصمیم گرفتم برم دنبال مدرک و با وجود سه فرزند هم سر کار میرفتم هم دانشگاه برای اینکه مدرکی داشته باشم ،
دو سال با حقوق خیلی کم در اون مهد کودک کار کردم و تصمیم گرفتم برای پیشرفت خودم به مهد کودکهای دیگه سر بزنم تا شاید کار بهتر مکان بهتر و حقوق بهتری داشته باشم
چندین جا رفتم چون دانشگاه میرفتم مشکلی نداشتن با مدرکم ،
یه روز به طوراتفاقی هدایت شدم به سمت یک مهد کودک 5 ستاره که بهترین مهد در شهرمون بود با ترس فراوان از اینکه اینجا خیلی بزرگه و من اونقدر کار بلد نیستم رفتم و در زدم و معاون اونجا باهام صحبت کرد و گفت که اتفاقاً ما یک ساعت دیگه مصاحبه کاری داریم (،این همزمانی برام نشونه خوبی بود وبه خودم گفتم اگه تونستم با هیچی کارم رو شروع کنم حتما اینجا هم میشه )
شما هم میتونین یک ساعت دیگه برای مصاحبه تشریف بیارین
با ترس فراوان و دلهره رفتم و صحبت کردم و گفتم که از کجا شروع کردم رابطم با بچهها چه جوریه و دو سال سابقه کار دارم ،وقتی حرف میزدم صدام وبدن از استرس میلرزید
اونجا بهم گفتن یک ماه رایگان باید برامون کار کنی و من قبول کردم کارم را شروع کردم ولی حقوق اون ماهی که گفته بودن رایگان با اضافه کار بهم دادن وگفتن چون از کارت خیلی راضی هستیم
دو سال در اون مهد کار کردم و بر ترسهای زیادی مقابله کردم ولی خسته نشدم جا نزدم با وجود اینکه وقت زیادی برای بچههام نمیتونستم بذارم ساعت کاری اون مهد خیلی زیاد بود و باید مستقیم از مهد کودک تا شب به دانشگاه میرفتم و وقتی که شب بود به خانه برمیگشتم و خسته باید ناهار فردای بچهها را آماده میکردم اما هرگز خسته نشدم و ادامه دادم دو سال که اونجا کار کردم دیدم که اونجا هر طور که مدیر میگنه ،معاون میگه باید من با بچهها رفتار میکردم و من اینو نمیخواستم ،میدونستم که بچهها رو باید راحت بزاری آزاد باشند بتونن بازی کنن
اما محدودیتهایی در کارم بود که نمیتونستم اون کارو انجام بدم تصمیم گرفتم مربیگری مهدو کنار بزارم
باز مشوقم دوستم شد وگفت که تو که چندین ساله داری یوگا کار میکنی پس بیا برو دنبال مربیگری یوگای کودک و من بهش گوش کردم و رفتم مسیر جدیدی رو شروع کردم و رفتم دنبال مربیگری یوگای کودک ،کتابها خوندم جزوهها خوندم کلاسها شرکت کردم و بالاخره مدرکم رو گرفتم
و از توی خونه با چند تااز بچه های همسایه سه ماه رایگان کلاسم رو شروع کردم با ترس زیاد و بعد از اون کلاسم رو در یه مکان پارک شروع کردم با دو تا شاگرد و ناامید نشدمو ادامه دادم و بعد از دو ماه 12 شاگرد داشتم که درآمدم حدوداً به اندازه حقوق یک ماه مهد کودک بود در صورتی که وقت آزادتری داشتم و میتونستم وقت برای خونه و بچههام بزارم
همچنان دارم این مسیرو ادامه میدم و سعی میکنم که هر روز در مسیر این هدفم، آگاهی بیشتری داشته باشم و با اینکه با شروع مدارس تعداد شاگردانم کم شد اما ناامید نشدم و نیستم و دارم ادامه میدم و امیدوار هستم
،هر مهد وباشگاهی که میرم نیاز به مربی یوگا ندارن ،و به خودم میگم اگه تونستم به اون خواسته هام برسم پس میتونم به این خواستم هم برسم واگه همون باور رو در خودم قوی کنم حتما به بهترین باشگاهها برای کار هدایت میشم وسعی میکنم که با باورهای قدرتمند به خواستم برسم
ان شاالله یه روز میام وبراتون مینویسم که چقد در این زمینه پیشرفت کردم
در پناه الله یکتا شاد وسلامت و ثروتمند باشید
بنام انرژی بی پایان جهان هستی بخش
سلام وادب واحترام خدمت تمام دوستان عزیزدلم///
خدارابی نهایت سپاسگزارم که بهم اجازه داد”امروزهم که یک روز”زیبای دیگه برام هست رو باشم تابتونم بایک نسخه ای دیگه ازداستانهای بی نظیرتغییرباورهای من درزندگانیم “که منوبه راه درست هدایت کردرواینجابرای شماعزیزان دلم بازگوکنم …الهی به امیدتو”خدایاخودت هدایتم کن///
داستان الگوی زندگی من ازصفرتاموفقیت:
من درسن 13سالگی 2تا ازقدرت انرژی خارق العاده خودم رو”که خداوندبه صورت طبیعی برای همه هم این انرژی هاروگذاشته پیداکردم 1-خوانندگی و2-ورزش//بودکه درخوانندگی به اوج رسیدم درحدی که فقط هرروزاحساس میکردم که توآسمانها هستم وشادوشاد(عباس بی غم)بودم ودر”ورزش هم یادم هست 120+کیلوگرم قهرمان کیک بوکسینگ باشگاهمون روفقط بایک مشت ناکوت کردم/خخخ/البته بگم چون خیلی میترسیدم که بینیم ضربه نخوره ودرخوانندگیم تاثیرنگذاره هرکسی جلوی من بودفقط ثانیه ای ازالهام”خانم درونم /خخخ/کمک میگرفتم وبه راحت ترین شکل طرف روناکوت میکردم واصلا برام فرقی نمیکرداون طرف توچه رتبه ای هست/واگراین 2تاداستان موفقیت زندگی گذشتم روبخوام بگم چجوری الگوی خودم “درسال1399بعدازجدایی ازهمسرسابقم اجراییش کردم اینطوربودکه:
بنده درسال1399بعداز14-15سال زندگی مشترک با2فرزنددرشهرک پردیسان (قم)به شکل تضادی که شایدهرگزدرموردش صحبت نکنم ازهمسرسابقم جداشدیم وایشان تمام زندگیه مشترک روبردندحتی لباسهای شخصی ومدارک وهرچیزی که برای شخص بنده بود “حقیقتااون روزها خیلی ازدست ایشان ناراحت بودم امازیادطولی نکشیدبخاطرحال وهوای قلب مهربان خودم ایشان رابخشیدم وامابنده بدون هیچ کارواعتباروپول وو…هیچی اومدم شهرستان سیاهکل درگیلان که 6ماه درخانه مستاجری پدرومادربودم وبعدازیک ماه بااین همه تضاددوفرزندان مشترکمان روهم همسرم بهم دادودیگه اونجا تضادهای نداری وبیکاری ووو…یک طرف “جنگ جهانی پدرومادر”ماکه این پسراومده بادوفرزندش وو…یکطرف/خخخ/خلاصه خیلی باخودم فکرکردم وخداروشاکرم که استادعزیزم”رودرسال1395خدام بهم معرفی کرده بود/وقتی رفتم فایلهای رایگانشون رودوباره اینقدرشب وروز”گوش میکردم که یادم هست منوبردتوی زمانی که من توورزش وخوانندگی به عالیترینای زمان خودم رسیده بودم واین درسهاروبه صورت الهامی بهم رسیدواجراییش کردم تابه امروز:
1-هرروزصبح باحال خوب روزم روشروع میکردم واگرحالم خوب نمیشد “اگردنیاهم زیرورومیشدازجام بلندنمیشدم
2-تلویزیون یاشبکه های اطلاعات یامردم وو…هرچیزی که ازبیرون اطلاعات منفی میدادروقطع کردم به کل
3-هرروزمطالعه میکردم بعضی روزها20ساعت شبانه “روز
4-تمام سعیمومیکردم درموردگذشته ی بدی که داشتم فکرنکنم اما فکرهامیامددیگه ومن تافکربدی ازگذشته میامدبا حال وهوای همان لحظه حضورخودم “که زنده ام رو”روافکارم تاثیرمثبت میذاشتم وحالم روکم کم خوب میکردم
5-سعی کردم تمام تمرکزم رو “روی اهداف خودم بگذارم
6-باکسی ارتباط نگرفتم حتی دوستان وآشنایان گذشته وحالا هم “همینجوری هستم بیشترباخدای خودم وجوجه هام وباغ واین قبیل چیزها “خودم رو ارضافکری میکنم وحال دلم روعالی میکنم “چون میدونم وبارهاخواندم که خدادرقرآن (سوره نساء آیه 97)وقتی منوقبض روح کنه ازمن میپرسن که توبرروی زمین چگونه زیستی وفقط ازخودم درمورد زیست خودم سوال میکنندوبخاطرهمین دوربینهام روی خودم هست تاهرلحظه بهترازخودم باشم برای خودم
7-بیشتراوقات روزم روبامطالعه کتابهای خوب مثل:قرآن که اونم صوتی وتصویروفایلهای استادعباس منش عزیزم وچندتاکتابهای بی نظیری که دارم والان یکماهی هست که خداروشکرکتاب:قانون سلامتستان رودارم به صورت صوتی میگم ومینویسم برای همه عزیزان دلم دردنیا
8-ازلحظه به لحظه زندگیم لذت میبرم ازداشته هام”ازون زمانی که بایک دست لباس اومدم شمال تاالانی که خداروشکرهمه چی دارم (عشق وروابط/شغل تفریح بار(پرورش جوجه های زینتی)/محل زندگی رویای بچگیم وقانون جهان روفهمیدن/سلامتی فوقالعاده ام /وثروت مالی که این روزها دارم بیشتروبیشتربه صورت تمرکزی روش کارمیکنم” خداروشکرهمه چی عالیه
واینها الگوهای زندگانی من بوده وصبح تاشب فقط روی خودم تمرکزمیکنم وحالم روبهتروبهترش میکنم وفقط وفقط باخدام مشورت میکنم وبه خدام اعتماددارم/// اینم بگم بنده خیلی کارهای دیگه ای هم هست که نمیتونم فقط دراین یک فایل بنویسم چون من آدمی هستم که باورم اینه که خداخودش افرادوشرایط وموقعیتش رواوکی میکنه برام وبه سمتم میکشه “وچون آدم تنبلی هستم درنوشتن/خخخ/ وفقط باسخنرانی چه به صورت تصویری وچه صوتی داستانهام رومیگم/خخخ/
{بهترینهاروبراتون ازخدام خواستارم امیدوارم هرکجاهستید:شادوسالم وخوشبخت وثروتمندوسعادتمندوعاقبت بخیردردنیاوآخرت باشید/یاحق/}
بنام خدای مهربان
سلام به استاد عزیزم،خانوم شایسته و همه دوستان و همراهان که همیشه در همه لحظات خوندن کامنت ها و ردپای شما بهم انگیزه ادامه دادن میده
در این روزها من دقیقا دارم یک تغییر بزرگ رو در زندگیم رغم میزنم و تک به تک با فایل های این مجموعه دارم پیش میرم. من بدون هیچ ترسی چند روز پیش با دست خالی مهاجرت کردم به تهران چون نشونههاشو دیدم توی زندگیم به قول استاد برای موفقیت باید الگوهای درستی رو ببینی تا بفهمی میشود من اومدم تهران تا الگوهای بیشتری رو ببینم و بدون هیچ ترسی و بدون هیچ سرمایهای اومدم تهران تا به صورت عملی ایمانم رو نشون بدم. تا به خودم ثابت کنم که بابا تو اصلا نیازی نیست بترسییی تو فقط به حرف خدا گوش کن فقط عمل کن. وقتی اومدم تهران جایی نداشتم برای زندگی پولی هم نداشتم برای خونه اجاره کردن اما فقط یک چیز داشتم که میدونستم در تاریک ترین لحظات چراغ منه
اونم امیدم به خدای مهربانه
میدونستم اگه بهش بگم از خاک برام سقف میسازه تا زندگی کنم.
بچه ها این حرفا برای گذشته نیست
برای همین چند هفته ی اخیره
من تک تک فایلای این پروژه رو دارم گوش میکنم و فقط یک کار ساده میکنم اونم عمل کردن و پای در راه گذاشتن
هیچی نمیپرسم فقط گوش میکنم که خدا چی میگه
مرور میکنم هر لحظهای که توی زندگیم خدا نجاتم داده
منو هر لحظه هدایت میکنه به شرایط بهتر و بهتر
به کار ساده تر و زیبا تر و قشنگ تر
نمیدونم چطور فقط اتفاق میفته
از تویی که داری این متنو میخونی یک درخواست دارم عمل کن به چیزی که بهت الهام میشه
پشت دیوار عمل کردن خیلی مناظر قشنگی هست
خیلی اتفاقات قشنگی هست که هیچکس تا وقتی قدم برنداره نمیبینتشون
تو یک نعمت بزرگ داری اونم اینه که زندهای و نفس میکشی
همین کافیه بقیشو خدا درست میکنه برات
من مطمئنم اخر این پروژه اتفاقات قشنگتری برام میفته که خودمم نمیتونم تصورشو بکنم چون همین چیزی که الان هستم رو نمیتونستم تصور کنم سه هفته پیش
بخدا سه هفته پیش یک جای دیگه ای بودم هیچ ربطی به الانم نداشت فقط توی سه هفته که واقعی تصمیم به تغییر گرفتم همه چیز عوض شد. ببین سه هفته دیگه کجام
از الان خوشحالم براش :)
خدایا شکرت
استاد عزیزم ممنونم ازت برای این همه آگاهی خالص و نابی که داری بهمون منتقل میکنی.
به نام خداوند یگانهی بسیار بخشایندهی بسیار مهربان وهّآب
درود بر استاد عباسمنش و بانو مریم عزیز و دستاندرکاران سایت و همراهان گرامی
در سه جا بود که من کارهایی را کردم که از دید خودم و دیگران کاری بسیار دشوار بود ولی ایمانم به انجام شدنش و نیز شور و اشتیاق سوزانی که برای آن داشتم مرا به یاری الله ربالعالمین به نتیجه رساند:
1. در دورهی کارشناسی بود که در سال آخر همزمان با درس خواندنم دلم میخواست که مستقل شوم و دیگر از پدر و مادر پول نگیرم. رو کردم به خدا و بهش گفتم: خدایا پروردگارا تو چطور دلت میاد که من هنوز هم جلوی پدر و مادرم دست دراز کنم؟ و به خدا که یک هفته نشد که استادی که پروژهی خودم را نزد ایشان میگذراندم، مرا برای دریافت مواد شیمیایی لازم به دانشکدهی داروسازی فرستاد. در آنجا مسئول آزمایشگاهی که قرار بود برای مواد شیمیایی با توصیهی استادم به ایشان مراجعه کنم گفتند که مواد لازم را ندارند ولی، به یک کمککار در آزمایشگاه شیمیدارویی نیازمند هستند و من که دهنم باز مانده بود، بیدرنگ پذیرفتم و از همان فردای آنروز مشغول به کار شدم. کارش را برام تازگی داشت و برای همین هم برام جذاب بود و حسابی به کار چسبیده بودم. البته لابهلای کارهام، به پروژهی تحصیلیم نیز میرسیدم. خلاصه، پس از دو یا سه ماه، همان مسئول آزمایشگاه به دلیل یک بیماری گوارشی مزمن بستری شد و به مدت سه ماه نیامد و بار دوتا آزمایشگاه افتاد روی دوش من بهطوری که دیگه نمیتونستم برای اجرا و پیگیری پروژهام کاری انجام بدم.
یادم میاد یه روز استادم به آزمایشگاه شیمی دارویی دانشکده داروسازی زنگ زد و من گوشی را برداشتم و با شنیدن صدای استادم خشکم زد. ایشان میگفت که از گذشته گفتهاند که کوه به کوه نمیرسه ولی آدم به آدم میرسه! سرانجام من داستان را برای ایشان تعریف کردم ولی نپذیرفتند و تاکید کردند که هرجور که شده باید تا دو ماه دیگر کار پروژهام را به پایان برسانم والا رد میشم!
منم به ناچار پذیرفتم و هر جور بود کار را به خوبی به پایان رساندم. یادم میاد روزی که قرار بود برای ارائهی مطالب جلوی استاد و دانشجویان سخنرانی کنم، چنان خوش درخشیدم که استادم جلوی همهی دانشجویان از جایشان بلند شدند و مرا تشویق کردند و گفتند که مانند یک دانشجوی کارشناسی ارشد که دارد از پایاننامهی خود دفاع میکند ماهرانه و مستدل سخن گفتهام و تمامی اسلایدهای من را مورد تایید قرار دادند و نمرهی بیست بهم دادند.
یا یادم میاد که در دورهی دکتری تخصصی و در مرحلهی پایاننامه بود که کارم به بنبست خورده بود. جوری که استاد من هم نمیتوانست در حل آن به من کمک کند. با ناامیدی به خانه آمدم و تصمیم گرفتم که کار را که محاسباتی بود را در خانه و با کامپیوتر خودم ادامه بدم. سه ماه بود که به در بسته میخوردم ولی شبانهروزتلاش میکردم. تا اینکه توسط یکی از همکلاسیهایم با میزگردی بینالمللی برای آن کار آشنا شدم. در میزگرد موضوع را مطرح کردم و در حین ناباوری، استادی از دانشگاه هاروارد به نام لازاریدیس که یکی از بزرگان آن کار بود پیدا شد و پذیرفت که به من کمک کند. وای خدا! نمیدونید اون روز چقدر ذوقزده بودم. ایشان به من میگفت که چرا چنین کار سنگینی را برای پایاننامه گرفتم و من در پاسخ میگفتم که استادم مرا ناچار کرده که این موضوع باشه و چون رئیس دانشکده هستند، دیگه، زورشان میچربد! سرانجام پس از هفت ماه که هر روز با کمک همان استاد دانشگاه هاروارد کار کردم، توانستم پایاننامه را بهخوبی به پایان برسانم.
یا برای بار سوم، وقتی کسب و کارم را چهار سال پیش آغاز کردم( من از کودکی به پول درآوردن بسیار علاقهمند بودم و اگر فشار خانواده نبود، شاید درس نمیخواندم)، پولی نداشتم و برای آغاز کار آنرا از همسرم و همار ایشان قرض گرفتم. ولی، چون شور و شوق وصف ناپذیری داشتم، در کمتر از ده روز توانستم قرض خودم را بپردازم. همه چیز در دوسال اول خوب پیش میرفت ولی پس از مدتی که فکر کردم به قله رسیدهام و البته آموزشپذیر نبودم، شور و هیجانم را از دست دادم و مسیر رکود و پسرفت را پیمودم.
الان که خوب فکر میکنم میبینم که استاد درست میگویند و من میبایست هر روز و در هر روز بارها و بارها آنموفقیتها را به یاد آورم تا آتش خواستن و اشتیاق سوزانم دوباره شعلهور شود و این کار را تا پایان عمر ادامه دهم که در حین پیمودن مسیر موفقیت از این دنیا بروم.
استاد از شما و مریم بانوی بزرگوار و بر و بچههای سایت و حاضرین در این مسیر سپاسگزارم و خدا را برای اینکه مرا در این مسیر زیبای آگاهی و رشد و شکوفایی و هدایت قرار داده است سپاس بیکران دارم.
ارادتمند شما
به نام خداوند بخشنده و بخشایشگر که تنها قدرت حاکم بر جهان هستی است.
درود بر استاد عباسمنش بزرگوار و عزیز.
درود بر خانوم شایسته عزیز و همه دوستان همفرکانسی و محترم .
یادم میاد چند سال پیش که تازه از استان فارس اومده بودم تالش و تقریبا با دست خالی پول زیادی نداشتم زندگیمو تازه تغییر داده بودم تازه ازدواج مجدد کرده بودم و تقریباً بخاطر تغییر شغل و تغییر زندگی و تغییر لوکیشن ، همه اطرافیانم با من کات بودن فقط پدر و مادرم بودن اونم واسه متلک گفتن بیشتر نقش داشتن توی زندگیم .
همسرم یه خونه داشت توی قزوین و یه ارثیه 380 تومنی بهش رسیده بود و بهش پیشنهاد دادم خونه شو بفروشه تا با کل پول بتونیم دو هزار متر زمین بخریم اونم گوش کرد و همین کارو انجام دادیم پولی دیگه نداشتیم و من خودم دست تنها شروع کردم به کار کردن دو تا ظرف آب بیست لیتری داشتم که آب از رودخونه که 5 متر پایین بود می آوردم و هر روز با حمایت همسرم که تو میتونی باریکلا ماشالا کار میکردم بعد یادمه شبها که از مغازه میومدیم ساعت 3 و 4 شب تازه مینشستیم یه دفتر و خودکار و مداد رنگی داشتیم برا خودمون طراحی یه باغ ویلا میکردیم خیلی اونم مبتدی مثل بچه های کلاس دوم سوم ابتدایی .
اونم جوری بود که زمین یکم قِناس بود و وقتی ردیفهای درختها رو میکشیدیم چند تا ردیف ناقص میوفتاد اینقد هر شب این کار میکردیم با شوق و ذوق که اصلا زیر چشمامون پف داشت .
یه ویلا هم کشیده بودیم که انتهای باغ بود چون تهش میخورد به یه رودخونه دائمی پر آب و از اونجا دریا هم مشرف بود .
خیلی جالب بود اصلا از قانون جذب و تصویر سازی چیزی نمیدونستیم تا بعد ها با استاد آشنا شدیم که قبلا توی کامنتها در موردش گفتم ، بعد فهمیدیم نادانسته طبق یه قانونی عمل کردیم و الان 5 سال گذشته و من یه باغ 5 ساله پر از درختان میوه دارم به لطف خداوند و حمایت همسرم که بازم به لطف خدا از اول تا الان همه رو خودم انجام دادم. یه سوئیت داریم که بخاطر هدایت خداوند و همین قوانین ساختیم و از اجاره نشینی دراومدیم .
الان در حال ساخت یه ویلای لاکچری هستم لب رودخانه و در حال سرامیک کردن آشپزخانه هستم اونم جایی که 5 سال پیش با ذوق وشوق توی دفتر بارها و بارها کشیده بودیم .
دیشب که این فایل رو با همسرم شنیدیم دوباره اینو به یاد آوردیم و دفترمونو آوردیم و دوباره شروع کردم به نوشتن با ذوق اونم این بار واسه هدف مهاجرت به سوئد کشوری که دلمون واسش پر میکشه و لوازمی که واسه سفر میخوایم رو لیست کردیم با وجودی که خبری نیست و هنوز شرایط مناسبش رو نداریم اما خدا رو که داریم خداوند کمک میکنه شرایط تغییر میکنه مثل کل گذشته من که تغییر کرده روزهایی بوده که هیچ خبری نبوده اما تغییر کرده و بهتر شده یه بهبود دائمی و زیبا .