این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://www.tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2021/04/5.jpg8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2025-10-26 08:21:072025-10-31 00:14:46تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۵
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
استاد جان سلام امیدوارم که حال دلتون عالی و عالی باشه
خانم شایسته عزیز بانوی مهربان و دوست داشتنی من سلام گرم من رو با عشق بپذیرید.
متشکرم از شما اساتید محترم که چقققققدر با این حرکت هاتون من دارم پیشرفت می کنم ، من دارم لذت می برم ، من دارم زندگی می کنم.
اگه بخوام تمرین امروز و انجام بدم باید بگم ، اون الگوی قبلی م در چالش این روزهام اگه بخوام تکرار کنم ، با ایمان میگم فقط رو خدا حساب می کنم، حرکت می کنم، مثل اون روزا با شادی، با حال خوب،
باوری که اون روزا منو به حرکت وا داشت ،،،،،
باور فقط دستت رو بده به دست خدا و تسلیم ،
اجازه بده او قدم به قدم راه رو نشون ت میده،
من وقتی با این باور که تو خود پای در راه بنه و هیچ مپرس
خود راه بگویند چون باید کرد….
حرکت کردم ایمان داشتم خدا هست و کافی ست قدم اول رو بردارم او هدایت می کند ،
خدا می دونه که من چقققققدر تکاملی ، و با شادی ، عشق ، و حال خوب تو این مسیر حرکت کردم دقیقاً سال گذشته همین روزها بود که فقط هر روز پیشرفت ، رشد به سمت بالا ، هر روزم با دیروزم تفاوت داشت، اینققققققققدر لذت بردم از تک تک لحظات م و شادی می کردم که فقط و فقط اتفاقات خوب بود، هر روز ایده ، هر روز آدمهای جدید و زندگی کردم.
باورهایی که امروز در خودم فعال می کنم،،،،،
اینه فاطمه جان بسپار به خدا که او تو بهترین زمان و بهترین مکان بهت میده.
فقط شاد باش
فقط لذت ببر
حواست به حال خوبت، باشه
و منتظر باش.
من اگه بخوام اولین اقدام در ظرف 24 ساعت آینده واسه خودم انجام بدم،،،،،
چند روزیست که هدایت شدم به یک ایده ، که وقتی بهش فکر می کنم حالم خیییییلی خوب میشه.
ابن روزها دارم تو کانال یوتیوب آموزش ها رو نگاه می کنم با اینکه هیچ تجربه ای ندارم اما چون ایده، ایده ی، ابهامی ست ، و خدایی ست، من در اولین فرصت قدم اول رو شروع می کنم، ایمان دارم که خدا هست و اوست که هدایت می کنه.
من همیشه خیلی دوست داشتم آزادی و استقلال داشته باشم استقلال مالی وکاری داشته باشم،مثلا رانندگی کردنورخیلی دوست دارم.وعطش زیادی داشتم براش من قبلا جرآتش پولش گواهینامه هرچی که لازم بود برای رانندگی داشتم.فقط جرآت بیرون اومدن ازرابطه سَمی رونداشتم وتوی اون رابطه سمی وداغون من نمیتونستم پشت ماشینی که خودم خریدم بشینم. جرات وشجاعتی که نداشتم بیام بیرون رابطه سمی،به لطف خداوتضادهابهم داده شدوآمدم بیرون ودقیقاشوروشوق زیادی داشتم برای هرآنچه که برای من بودوازم گرفته شده بود.دقیقا مثل عقابی که ازاول توی قفس بزرگ شده بود یادش رفته بودپروازو وموقعیکه آزادش کردن کلی طول کشید تاپرواز کنه وترسش بریزه.اماسرانجام شوق پرواز باعث شدپروازکنه.
من تایمی که ماشینم دستم رسیددقیقا10سال تاریخ گواهینامم گذشته بودو دست فرمون خوبی نداشتم واقعابلدنبودم مسیرهارو وکلی استرسو…امّااا شوق وذوق ی که داشتم اصلا اجازه نمیدادکه فکرکنم به اینکه الان گواهینامه تدارم دست فرمون ندارم .اصلا.
مستقیم راهمو رفتم حتی یه جامسیروگُم کردم گوشیم خاموش شده بودنمیتونستم ازنشان یاگوگل مپ استفاده کنم پلیس راهنمایی رانندگی کنارم بودگفتم ازکجا برم فلان جا؟گف پشت سرم بیا ومن بعد10سال رانندگی نکردن بدون گواهینامه باشوروشوق که بم اعتمادبنفس داده بود بدون ترس پشت پلیس اومدم که راهنماییم کنه برم.
ویادمه درهمون موقعییت هنوز خونه نداشتم دنبالش بودم ومیخواستم کارموشروع کنم قرابودتوی خونه م کلاسهاموبرگزارکنم.بااینکه خونه هنوزگیرنیاورده بودم ،شورواشتیاق وشوقوذوق شروع کردن وبرگزارکردنِ کلاس باعث شد آگهی دادم که شاگردخصوصی بگیرم.اولش رفتم خونه شاگردبرگزارکردم کلاسوبعدکه خونه گرفتم شاگردهاکم کم اومدن خونم وکلی کلاس برگزارکردم.
اینققدرشوقودوق برگزاری کلاس داشتم رفتم دانشگاه توی کوچمون کارمومعرفی کنم که دانشجوهابتونن بیان کلاسهام آموزش ببینن بتونن منبع درآمدداشته باشن، رفتم قسمت ساختنون اداری وآموزش دانشگاه شدم وبعد استادهااونجاکارمودیدن خوششون اومد واومدن کلاسهام شرکت کردن وشاگردم شدن وخیلی راضی بودن اونهادکتراداشتن تدریس میکردن من کاردانی داشتم و بهم پیشنهادتدریس توی دانشگاه هم دادن.
بله شوقواشتیاق اعتمادبنفس واترژی بالایی بوجودمیاره که من زبادتجربه کردمش واینجافقط 2تاشو نوشتم وگذاشتم.
صحبت های دوستانی که با آموزش های استاد عزیز موفق شده اند و نتایج عالی گرفته بودند برای ذهن منطقی من یک الگوی عالی است که من هم می توانم مثل دیگران موفق بشوم
من هم می توانم به خواسته های خودم برسم
همه اینها می تواند الگوهای خوبی باشد تا به خواسته ها و آرزوهای خوب خودم دست پیدا کنم
وقتی که می دانم این من خودم هستم که با افکار و باورهای خودم زندگی خودم را می سازم
باورهای خودم را به کمک استاد عزیز و آموزش های او می توانم از نو بسازم و به راحتی و آسانی به آنچه که می خواهم دست پیدا کنم
اما نکته اینجا است که باید ایمان داشته باشم
باید اعتماد به خدای خودم داشته باشم
باید نسبت به راهی که در آن مسیر قدم بر می دارم هیچ گونه شک و تردیدی نداشته باشم
ترس و تردید و شک و دودلی را باید از خودم دور کنم
حرکت کنم
من موفق ترین خواهم بود
این درس هم برای من عالی و فوق العاده بود
موفقیت های قبلی خودم را در زندگی خودم الگو و سرمشق قرار بدهم برای هدف های بعدی دیگر خودم
خدا رو بی نهایت سپاسگزارم برای وجود ارزشمند استاد عزیز و خانوم شایسته مهربان .واقعا زبان نمیتونه اون حد از عشقی که من به شما استادان دارارم رو بیان کنه بی نهایت سپاسگزارم از شما
این پروژه بی نظیر و چه روزهایی رو بیاد من میاره .روزهای که اوایل آشنایی من با استاد بود و با اینکه میدونستم تک تک این حرفهای که از استاد گفته میشه درسته ولی چون مثل تمام آدمهای که اطراف من بودن و باورهای مخربی داشتن زندگی میکردم نمیتونستم به درستی این حرفها رو درک کنم و بهشون عمل کنم .اما قلب من تایید میکرد این حرفها رو .خدا میدونه چقدر با هر فایل مثل امشب اشک ریختم و قلب و روحم صیقل پیدا کرد با شنیدن این حرفها از زبان دوستانی که قبل از ما با استاد آشنا شدن و نتایجی گرفتن
وقتی که استاد راجب بیاد آوردن موففقیتهای گذشتمون صحبت کرد زندگی کاری گذشته خودم رو بیاد آوردم که چطور از صفر مطلق یک کسب کار استارت زدم و خیلی زود موفق شدم
من یک آرایشگرم ….که از سن 24 سالگی بدلیل شرایط بد اقتصادی که خانوادم داشت مصمم شده بودم بیزینس خودمو استارت بزنم در حالی تمام اعضای خانوادم با من مخالف بودن و هیچگونه کمکی به من نکردن .ولی چون بشدت مشتاق بودم و ایمان داشتم که خداوند در این مسیر کمکم میکنه مثل منصوره عزیز با دست خالی دنبال جای برای اجاره گشتم و اصلا نمیدونستم که باید پول پیش داشته باشم یا حتی نحوه اجاره کردن به شکلیه
به همین خاطر بعد از چند روز گشتن با یک صاحب مغازه نازنین آشنا شدم که نه تنها اصلا پول پیش نخواست بلکه دو ماه ازم کرایه نگرفت تا کسب کارم رونق بگیره .وقتی مغازه جور شد حتی پول نداشتم که تجهیزاتمو بخره ولی خداوند آدمهای رو دور من جمع کرد که همه اون وسایل برام فراهم کردن و یه عده ای بهم پول قرض دادن تا استارت کار من زده شد .چند ماه اول اوضاع مشتری بشکلی پیش رفت که تمام بدهی های خودمو دادم ولی بعد از چند ماه بازارم خوابید چون من مهارت کافی نداشتم و خودم میدونستم اشکال کار من از نداشتن مهارته .یادمه شروع کردم از خداوند درخواست کردن برای مشتریهای زیاد به حدی که من حتی غروب خورشید رو موقع کار متوجه نشم و شروع کردم به تجسم کردن خودم با مشتریان زیاد
طولی نکشید ایدهای بسیار ساده ای بهم الهام شد که انجام بدم که باعث رونق کسب کارم شد و کمتر از یکسال من تبدیل شدم به کسی که در حوزه خودش یکی از معروفترین افراد اون شهر شدم .وقیت به دلایل اون نتیجه فکر میکنم چیزی جز توکل بی قید شرط به خداوند و حرکت کردن با ایمان که حتما برای من میشود و تجسم در موقعیت پایانی خواسته یعنی خودمو دیدن در اون شرایطی که آرزو داشتم و البته و البته و البته شور و شوقی که برای اجابت خواستم داشتم مهمترین دلایلی هست که منو به اون موفقیت رسوند
همچنین سمینارهای که آرزشو داشتم در حوزه کاریم برگزار کنم با همین فرمول انجام دادم .یادمه یکی از دوستان من موفق شده بود دوره برگزار کنه و من با دیدن اون تصمیم گرفتم که من هم سیمنار برگزار کنم در حالی که اصلا ایده ای براش نداشتم و یک کار غیره ممکن بنظر میرسید ولی من با تجسم کردن نقطه پایانی شب قبل از خواب و صبحها به محض بیداری چنان شوق و انگیزه میگرفتم که هر ایده ای در طول روز به ذهنم خطور میکرد رو استارت میزدم و کمتر از یک ماه اتفاقاتی برای من افتاد و آدمهای وارد زندگی من شدن که اون خواسته من به راحتی به وقوع پیوست و اون چیزی جز معجزه نبود و همین الان هم هر وقت ازش یاد میکنم غرق در شوق و ذوق میشم
تصمیم گرفتم که باز هم با همین بیاد آوردن موفقیتهام و تکرار اونها با خودم استارت یک سمینار دیگه رو که چند روز پیش بهم الهام شده بود رو بزنم و ایمان دارم همونطور که قبلا برام اتفاق افتاد باز هم میافته چون فرمول موفقیت یکیه و من باز هم میتونم ازش استفاده کنم بشرطی که با همون شوق و اشتیاق به سمتت تحققش حرکت کنم
بی نهایت سپاسگزارم استاد عزیز برای تک تک این فایلها که سوخت ما شدن برای ادامه مسیر
خدایا من هرآنچه که دارم از آن توست و از تو به من رسیده است
سلام به استاد عباسمنش عزیز و سرکار خانم شایسته گرامی و تمام خانواده صمیمی عباسمنش
یادم هست که بعد از اتمام دوران سربازی برای اینکه بیکار نباشم به مغازه میوهفروشی شوهر خواهرم میرفتم و مشغول بکار شدم
کار بسیار سختی بود و از صبح زود تا آخر شب مجبور بودم روی پا ایستاده و کار کنم
از این کار خوشم نمیآمد ولی بخاطر اینکه بیکار نباشم و درآمدی داشتهباشم مجبور به ادامه دادن بودم
از طرفی قصد ازدواج هم داشتم و شغل میوهفروشی بنظرم شغلی نبود که بتوانم با آن برای خواستگاری پا پیش گذاشته و از شخصی خواستگاری کنم
بهرحال منبع درآمدی بود برای من و به پول آن نیز نیاز داشتم
ولی باور داشتم که من این شغل را ادامه نمیدهم و یک شغل آبرومند و خوبی برایم پیدا خواهد شد
مغازه میوهفروشی ما در یکی از بهترین خیابانهای شهر قرار داشت و مشتریان متمول و پولداری به آن مراجعه میکردند
چند تن از مشتریان، کارکنان بانک بودند و رابطه من نیز با آنها بسیار خوب بود
و شرایط من را میدانستند که خدمت سربازی من تمام شده و من بدنبال کار بهتر و مناسبتری میگردم
وقتی من این مشتریان که کارمند بانک بودند را میدیدم که چه انسانهای شریف و صادقی هستند و چقدر در لباس پوشیدن و وضعیت
ظاهری فوقالعاده هستند و همیشه تروتمیز و بقولی اتوکشیده هستند؛
این خواسته در من ایجاد شد که من هم میخواهم کارمند بانک بشوم و ارام آرام این شور و اشتیاق در وجود من پدیدار شد و هرروز
شعلهورتر میگردید
و من با توجه به این شور و اشتیاق بخاطر کارمند بانک شدن و باور اینکه من لیاقت استخدام در بانک را دارم، جرات اینکه به این
مشتریان اعلام کنم که من دوست دارم در بانک استخدام شوم را پیدا کردم و به آنها گفتم و از آنها خواهش کردم که در صورتیکه
بانک استخدام داشت به من اطلاع بدهند
الان که فکر میکنم این اولین قدم الهامی بود که خداوند من را هدایت کرد و من آنرا با ایمان و اطمینان و آرامش قلبی برداشتم و
خداوند نیز درها را برای من باز کرد
و یکروز همان مشتریان مغازه به من اعلام کردند که بانک استخدام داشته و با مدرک تحصیلی من نیز مطابقت داشت و من بلافاصله ثبت نام کرده و در آزمون مربوطه شرکت کردم و به فضل خداوند قبول شدم و مشغول بکار گردیدم
من 30 سال تمام با شور و اشتیاق در بانک کار کردم و اکنون بازنشسته شدهام و همانگونه که در گامهای قبلی اشاره داشتم به یک
بیهدفی و بیانگیزگی برای ادامه دادن دچار شدهام
و نشانهها هم از همه طرف به من گوشزد میکنند که وقت تغییر است وگرنه من زیر چرخهای جهان له خواهم شد
با شنیدن این جلسه و صحبتهای استاد و یادآوری این موضوع و چگونگی استخدام شدن من در بانک که همه فضل و کرم خداوند بود و او بود که درها را برای من باز کرد به
من امید و انگیزهای داد که همون خدایی که من را از یک شاگرد مغازه میوهفروشی به بالاترین درجات در بانک رساند، حالا هم در صورتیکه من قدم اول را بردارم میتواند درها را برای من باز کرده و من را به اهداف برسانم
تنها چیزی که مهم است این است که من قدم اول را بردارم
اولین قدمی که بنظرم میرسد این است که تصمیم به تغییر گرفته و مصمم و جدی پای این تصمیم بایستم و از خداوند نیز هدایت بخواهم که من را کمک و یاری نماید
سلامت خدمت استاد عباس منش بزرگوارم و خانم شایسته گرانقدر و دوستان هم مدار عزیزم در این سایت توحیدی
من توی قسمت های مختلف زندگی ام این ایمان و باوری که منصوره جان بهش اشاره کردن رو تجربه کرده ام
توی قبولی ام در مقطع فوق لیسانس دانشگاه دولتی، توی اولین مهاجرت ام به شهر زیبای تبریز، توی مهاجرت دومم به تهران و توی استعفا از کارمندی دولت و راه اندازی کسب و کار خودم.
میخوام در مورد استعفا از کارمندی و شروع کار تخصصی خودم بگم. من با اینکه حدود یک سال و نیم بود که به تهران مهاجرت کرده بودم و هنوز به طور کامل با محیط جدید آشنا نشده بودم ولی اون عشق و شوق سوزان ام برای در اومدن از اداره و آغاز کار خودم باعث شد که من این ایمان رو پیدا کنم و استعفا بدم. من حدود 4 ، 5 سال بود که این خواسته رو داشتم تا بتونم تایم و زمان ام دست خودم باشه و این با کارمند بودن متضاد بود ولی خدا پله پله قدم به قدم و آرام آرام منو هدایت کرد تا به خواسته ام برسم. مهاجرت به تهران هم بخشی از پلن و برنامه ریزی خداوند بود و من الان بیشتر از 2 ساله که کار خودم رو دارم و به لطف پروردگارم چند برابر درآمد دوران کارمندی رو در مدت زمان شاید یک چهارم تایم اداره دارم و این آزادی زمانی منو هدایت کرد به کار کردن روی خودم و روی ابعاد دیگه ای از زندگی ام به لطف و با هدایت پروردگارم دارم آرام آرام و با درک قانون تکامل کار می کنم.
واقعا وقتی خواسته ای در ما شکل میگیره و به هدایت ها توجه می کنیم و الهامات هر چند کوچک رو عملی میکنیم و با رعایت قانون تکامل مطمئنا و بدون شک بهش می رسیم فقط مهمه که توی مسیر کم نیاریم و ادامه بدیم و خواسته مون رو فراموش نکنیم. منم توی دو بعد عاطفی و کاری دو تا خواسته مهم دارم که میدونم به لطف رب ام بهشون میرسم چرا که قانون خداوند بدون تغییر هست و من فقط باید قوانین رو به درستی عمل کنم.
از خداوند برای خودم و دوستان عزیزم در این مکتب توحیدی ثابت قدم و عملگرا بودن میخوام .
من تا قبل از اینکه این فایل رو ببینم فکر میکردم نه من تو هیچ موقعیتی تغیر نکردم…ولی تا وقتی این فایل رو گوش دادم تازه یادم اومد که من چه ایمان هایی رو نشون دادم
من فقط اشک ریختم با این فایل، انقدرر که حالمو خوب کرد
من رشته انسانی میخونم، به خاطر حرف مردم اومدم تو این رشته، اون موقع ها قانون رو نمیدونستم…
من از سال ۹۷.۹۸ با استاد آشنا شدم دقیقا زمانی که سر کلاس انسانی نشسته بودم
اون موقع ها هم میگفتم من میخوام برم دنبال علاقه م ولی هی نظرم عوض میشد که نه بابا فوقش دبیر میشی کنارش علاقه ت رو دنبال میکنی
ولی تابستون ۹۹ (اون موقع سطحِ درک و فهمم از قانون بیشتر شده بود)به خودم اومدم و گفتم: همه شرایط اوکیه معدلم عالیه درسام خوبن همه میگن بخون و کنکور انسانی بده یه معلم شو، وکیل شو….ولی من اینو نمیخواستم!
من با قانون آشنا شده بودم! همه چیزو میدونستم! میدونستم که دیگه نباید وقت رو تلف کنم و باید برم دنبال علاقه م
آزادی مالی برام اولویت اول رو داشت
مستقل بودن برام اولویت اول رو داشت
علاقه م رو دنبال کردن برام اولویت داشت!
همه شرایط خوب بود ولی من تصمیم گرفتم که قید انسانی رو بزنم، جوری گزاشتمش کنار که دیگه نتونم بهش فکر کنم تا جایی که همه ی کتاب های دهم و یازدهم رو فروختم..
من موندم و اینکه بگردم دنبال علاقه م
رفتم سمت هنر؛ تو اون هم جست و جو کردم ببینم من به چی بیشتر علاقه دارم.
رشته بازیگری و نقاشی رو انتخاب کردم…بازم گفتم نه باید تمرکزت روی یکی شون باشه..سخته ولی انتخاب کن!
نشستم کلی نوشتم که کدومشون بهتره کدومشون رو دوست دارم… آخرش نقاشی رو انتخاب کردم با اینکه بازیگری رو هم دوست داشتم ولی مهم ترین چیزی که باعث شد من اونو انتخاب نکنم این بود که من دوست ندارم تو ایران بازیگر شم..چون دوست نداشتم برم تو عموم مردم..مردمی که توجه هشون فقط روی ناخواسته هاشونه و صبح تا شب غر میزنن..و درکل دوست ندارم برای عموم مردم نقش اجرا کنم…نمیدونم تا چقدر حرفامو درک میکنید 😅ولی میدونم اینم یه تضادی هست که خواسته ش به جهان ارسال میشه و در آینده شرایطی فراهم میشه که منم این حرفه رو تجربه میکنم
من انتخاب خودم رو کرده بودم میخواستم کنکور هنر بدم و رشته نقاشی قبول شم
هنر هم کلیی کتاااب داره که باید بخری ولی من قبلش نمیدونستم که چطور ایناا فراهم میشه…فقط به خدا اعتماد کردم و گفتم من جرعتم رو نشون میدم تو بقیه شو حل کن برام
باورتون نمیشه پول همه کتاب هام جور شد همه چیز هایی که باید می خریدم پولش جور شد…نمیدونم چطور ولی جور شد..
نشستم به خوندن…تاااا رسیدم به یه جایی که بازم به خاطر اینکه سطحِ درک و فهمم از قانون بالاتر رفته بود استپ کردم
گفتم من برای چی دارم میخونم؟
من چرا میخوام دانشگاه قبول بشم؟
من چرا میخوام برم از شهر خودمون؟
نصف دلیل هام بی منطق بود..میخواستم برم مدرک بگیرم که مردم نگن این دیپلم داره..میخواستم از خونمون برم تا از رفتار های بابام و ضعف های شخصیتیم فرار کنم به امید اینکه تهران همه چی درست میشه
امید واهی بود😅
میدونستم تا خودمو درست نکنم هر کجا که برم همینه
(بیشترش رو تو دوره عزت نفس گفتم)
اینم یه تغیری بود که من دوباره انجام دادم با اینکه کلی کلاس گرفته بودم کلی کتاب خونده بودم و کلی تررس از حرف مردم تو وجودم بود…ولی من راه خودمو انتخاب کردم
موندم قم تا درستشون کنم بعد هدایت بشم به جای درست
🌻🌻🌻🌻🌻🌻🌻🌻🌻
یه موضوع دیگه اینکه من به شدت دنبال این هستم که به استقلال مالی برسم برای همین ایده هایی که برای ثروت میاد رو انجام میدم و خداروشکر درامد هم داشتم
استاد من بارها از شما شنیدم که میگین: اون پول های که از یه جای دیگه میاد و شما دل بستید به اون، باعث میشه میلیارد ها میلیارد ثروت رو از خودتون دور کنید
استاد پدر من ماهیانه ۱۵۰ هزار تومن یا ۲۰۰ هزار تومن بهم میده همین!
و من به همینم وابسته شده بودم…کم بود خیلی کم ولی بازم بهش نیاز داشتم…تصمیم گرفتم که همین پول رو هم قطع کنم و نزارم که امیدم به اون چندهزار تومن باشه..اصلا چون وابسته اون چند تومن بودم پول های زیادی تو زندگیم نمیومد..
یادمه شما با دوستان که تو کلاب هاوس حرف می زدید گفتید اشکالی نداره که از سرمایه پدرتون استفاده کنید و بال پرواز درست کنید ازش، و رشد کنید
و این رو در ذهنم نگه داشتم
و یه نشونه گزاشتم برای خودم گفتم اگه بابا همون ۲۰۰ تومن رو اومد بهم دستی داد من قبول نمیکنم و قطع میکنم(معمولا نقد میده بهم)
ولی اگه واریز کرد به حسابم این یعنی از طرف خداست و سرمایه ش میکنم.
باورتون نمیشه امروز اون پول واریز شد به حسابم!😁
بزارید حالا که اینو گفتم یه چیز دیگه هم بگم🤩😁
استاد به من الهام شد که با اضافه های کاغذ دیواری خونمون پاکت پول درست کنم وبفروشم این ایده هم موقع ای اومد که من قصد داشتم به آزادی مالی برسم و ماهیانه ام رو کاملاً از خانوادهام قطع کنم
من نشستم به درست کردن
با تمام ترسها ای که بود می رفتم توی مغازه ها و می فروختم( اونجا هم خیلی اتفاقات افتاد که من خدا رو حس می کردم که قدم به قدم با من میاد)
وقتی کاغذ ها تموم شد زنگ زدم به برادرم که به دوستش که کاغذ دیواری میفروشه بگه اگه کسی اضافه کاغذ هاشو نمیخواست بگه که من لازم دارم…
بعد دوستش گفت کاش زود تر می گفتید حدود ۸۰ رول داشتم ولی رایگان دادم به کسی
وقتی اینو گفت اصلا ناراحت نشدم که چرا زودتر زنگ نزدم یا چرا خدا برام نگه نداشته
اونجا هم سعی کردم جور دیگه ایی نگاه کنم
گفتم: خدا برای من بهترینو میخواد و من ناامید نمی شم همه چیز سرجای درست خودشه حتی اون کاغذا!!
اتفاقی که افتاد این بود که بعد چند روز برادرم به من زنگ زد و گفت دوستش یک فردی رو پیدا کرده که هر رول کاغذ دیواری رو میده ۲۵ هزار تومن ولی باید حدود ۴۰ رول به بالا بخری ازش (هر رول ۱۰ متره…ما خودمون رولی ۲۵۰ هزار تومن خریده بودیم!!!!!)
حساب کردم دیدم ۴۰ رول میشه یک میلیون تومن ولی خیلی فرصت خوبی بود چون خیلییی ارزون میداااد
خب من پولشو نداشتم و به برادرم گفتم: پولش رو میسازم و بعد میخرم و من مطمعن هستم که ایده های دیگه هم به سمتم میاد که با شرایط الانم اوکی باشه
و دیگه اون قضیه رو ول کردم و غصه هم نخوردم که وای یه فرصت از دست رفت! گفتم نه خدا برام جور میکنه من خدارو خوب میشناسم😊
روز بعدش پدرم منو صدا زد و کارم داشت باهم صحبت کردیم بعد که کارش تموم شد و من میخواستم بیام اتاقم برگشت گفت: راستی اون ۵۰۰ تومنه پیش منه هر وقت کار واجب داشتی بگو بهت بدم..
قیافه من 😳
بهش گفتم کدوم ۵۰۰ تومن؟
بعد گفت اره اینو به خاطر فلان چیز برات نگه داشته بودم
بماند که چه اتفاق هایی افتاد و بقیه پول کاغذ دیواری جور نشد و من باز ایمانم رو نشون دادم و صبر کردم تااا اینکه همین دیروز خاله م اومد خونمون…بهم الهام شد که برم پاکت پول هایی که مونده رو نشونش بدم ببینم میخره؟؟
بعد اصلا قضیه به یه شکل دیگه پیش رفت!
بهم پیشنهاد داد که بیا باهم کار کنیم بهم گفت من ۵۰۰ تومن دارم توهم ۵۰۰ بزار بریم کاغذ دیواری بخریم..(دقیقا میشد اون ۱ میلیون که نیاز بود برای خرید کاغذ)
اصلا من رو هوا بودم..نمیدونستم بخندم یا گریه کنم
چقدررر خدا دقیق کارهارو انجام میده
فقط باااید بهش اعتماد کنیم
بچه هاااا بخداا من همیشه اینو میگم من هرچقدر بهش اعتماد کردم و ایمان اوردم کار هامو انجام داد
از وقتی تصمیم میگیری بهش اعتماد کنی اصلا کار ها به یه شکل دیگه پیش میره
🌻🌻🌻🌻🌻
استاد یه قضیه دیگه هم هست خیلی درس داره دلم نیومد نگم
منو پسرخاله م قصد داشتیم باهم ازدواج کنیم و خب همدیگه رو هم دوست داشتیم ولی از یه زمانی به بعد من با شما آشنا شدم و به ایشون گفتم من قصد دارم خودم رو تغیر بدم فعلا هم قصد ازدواج ندارم(من اون موقع ۱۵.۱۶ سالم بود بچه هم بودم😐)
خلاصه دیگه از هم خبر نداشتیم و تا اینکه توی سال شاید یک بار یا دوبار ایشون پیام میدادن و اصرار داشتن که من نظرم رو عوض کنم منم خیلی اصرار داشتم که اون بیاد تو این ماجرا قانون و اینا 😅
خلاصه بعد چند وقت بهم گفت که اره من دوره عزت نفس استاد رو خریدم و دارم کار می کنم ،،، خب ته دلم خیلی خوشحال شدم که اومده تو مسیر…
دوباره گذشت و ارتباطی نداشتیم و راستش من تو ارتباط با اون ادم دو دل بودم خیلی هم دو دل بودم…
یکسری چیز ها بود که من دوست نداشتم به خاطر اون مسائل باهاش باشم ولی از این ور ذهنم می گفت همه ی اونارو بیخیال عوضش داره رو خودش کار میکنه..و این باعث میشد من تو دو راهی انتخاب بمونم….
بماند که این وسط حالا یکسری اتفاقات میوفتاد ایشون همش اصرار میکردن که من باهاشون باشم ولی من دوست داشتم فعلا رو خودم کار کنم…
خلاصه گذشت و گذشت تا پارسال دوباره به من پیام داد و گفت که میخوام باهات تلفنی صحبت کنم منم خب با همون پیش زمینه که داشتم (که اره قانون رو میدونه با دوره های استاد داره پیش میره) بدم نمیومد باهاش صحبت کنم
وقتی که تماس گرفت و داشت حرفاشو میگفت من همینجوری دهنم وا مونده بود
چی به من گفت؟
•اره من نمیخوام زنم حرفای عباسمنش رو گوش بده
• عباسمنش دروغگوعه پولای مردم رو بالا میکشه
• انقدر دنبال حاشیه نباش (منظورش عزت نفسو روابط و…اینا بود) فوقش اگه بینمون یه مشکلی پیش اومد میریم پیش بهترین روانشناس…
•اره من نمیزارم زنم بیرون تو محیط مردونه کار کنه
🤤
و و و و و و
کلی چرتو پرته دیگه
ولی من خودم داشتم برعکسشو کار میکردم که نه من باید مستقل بشم..کار خودمو داشته باشم..از همه لحاظ ازاد باشم خانم خودم باشم و و و
راستش خیلی زیاد جا خوردم و بهش گفتم :فکر میکنم راجب حرفات ،، و گوشی رو قطع کردم
حالم خیلی بد شد
خیلی زیاد…از اینکه من شخصیت خودمو وا گزاشته بودم که هرچی میخواست گفت
فقط داشتم گریه میکردم اون کسی که دوستش داشتی داره میگه حرفای عباس منشو،، تموم اون باورها وووو بزار کنار
استااااد من نمیتونستم،، من نمیتونستم،
تمام وجودم رو با شما سپری کرده بودم با حرفاتون .. درس هایی که به ما یاد داده بودید…
استاد هررچقدر فکر کردم دیدم من این آگاهی هایی که چندسال از حرفای شما بدست آوردم نمیتونه دروغ باشه
اصلا من این همه نتیجه گرفتم!!!
اصلا اوکی من عباس منش رو میزارم کناار ولی اون حرفاا اون باور های جدیدی که از خدا ووو تو قلبم ساخته شده بود رو نمیتونستم باااا هیچیی بیرونش کنم بخدااا نمیتونستم
من دنبال این بودم که همیشه زندگیم عین بهشت باشه…روابطم، عزت نفسم و…اینااا حاشیه نبود برای من،، اینااا اصل زندگی من بود!
من خیلی موقع ها از اینکه نتونستم احساساتم رو کنترل کنم ضربه خوردم و خیلی موقع ها که باید رابطه رو تموم میکردم نکردم
استاااد خدا مثل همیشه آرومم کرد…گفت راضیه این آدم بدرد تو نمیخوره! چقدرر برات نشونه بیارم؟ بابا من بهتریناشو برات نگه داشتم ول کن اینو،،، راضیه تو فقط چسبیده بودی به اینکه آره این قانون رو میدونه و همین که تو مسیره خوبه…
ولی بیا من مسیر رو برات وا کردم الان دلبسته چیش میخوای بشی؟
(استاد با اینکه همه میگفتن نه این یه موقعیت خووبه باباش پولداره یه عالمه خونه داره خودش کار داره این فرصت رو از دست نده…ولی من داشتم می دیدم که وقتی با اونم تاازه چقدرر فرصت ها از دستم میره!
من ایمان داشتم و دارم به اینکه خودم میتونم میلیارد ها میلیارد پول بسازم و این باعث شد که تن ندم به این ماجرا )
بهش پیام دادم دقیقا یادم نیست چی گفتم ولی تموم کردم…بازم احساساتم میخواست کارو خراب کنه ولی الان رابطه م قطعه قطعه…دیگه نمیزارم برگردم به اون رابطه… و این یه تغیری بود که من کردم..
خداروشکر میکنم که با شما هستم..و تا آخر عمرم با شما می مونم فکر نمیکنم حرفاتون غلط باشه چون تو عمق وجودم نفوذ کرده چون من الان خدارو تو تک تک لحظاتم حس میکنم که میگه مسیرت درسته
خدایا شکرت چقدر هم زمانی های زیبایی را هر روز تجربه میکنیم هممون... من جلسه اول قدم اول از دوره 12 قدم را شروع کردم اونجا از حرفهای استاد اینا برداشت کردم که انسان فراموش کاره حتی موقعیت های قبلی خودش و موفقیت هاش حتی مسیری که رفته را هم فراموش میکنه برای همین باید یادداشت کنیم جایگاهی که توش هستیم را و بعد موفقیت ها را و هربار که ذهن خواست نجوا بکنه یا بهت ثابت بکنه که تو نمیتونی واقعیت ها را نشونش بدیم و با منطق بهش ثابت کنیم که میتونیم دقیقا بعد این جلسه اومدم و دیدم که گام پنج پروژه تغییر هم داره همون آگاهی ها را تکرار میکنه که با همون مسیر و الگوهایی که یکبار موفق شدی باز هم میتونی موفق بشی و همون لحظه چالشی برام پیش اومد که یک الگوی تکراری مخرب بود گفتم بزار اینبار طبق حرفهای استاد عمل کنم بشینم کشفش کنم ببینم من چه افکار و باورهایی دارم که باعث این واکنش و رفتار من میشه و رسیدم به یک باور مخرب ناتوانی، نتوستن و اونجا نشستم برای ذهنم نوشتم که من چه جاهایی تونستم و موفق شدم پس من ناتوان نیستم و همون لحظه یادم اومد یک زمانی یک ویدیو از یک استادی دیده بودم که علاوه بر این تابلو آرزوها که خیلی معروفه و هممون میدونیمش ،میگفت تابلو موفقیت ها دارم حتی عکس موفقیت هام کف زمین هست تا لحظه ای که کفشام را هم درمیارم چشمم به موفقیت هایی که کسب کردم بیوفته. من اون موقع فقط این حرف را شنیده بودم و بقول استاد لذت برده بودم ازش که عجب حرف قشنگ و جالبیه اما امروز درک کردم که تابلو موفقیت یعنی چی و چرا باید داشته باشم، برای اینکه موفقیت هام را بکنم تو چشم این ذهنم و بگم دیگه بسه دروغ گفتن، بسه کوبوندن و تخریب کردن من، بسه ترسوندن من، بسه کوچیک کردن من… یبار تونستم باز هم میتونم یکبار شده باز هم میشه … این هم سند و مدرکهاش… پس یاد بگیریم موفقیت های کوچک و بزرگمون را بنویسیم به خودمون یادآوری کنیم
به نام خدای مهربان
استاد جان سلام امیدوارم که حال دلتون عالی و عالی باشه
خانم شایسته عزیز بانوی مهربان و دوست داشتنی من سلام گرم من رو با عشق بپذیرید.
متشکرم از شما اساتید محترم که چقققققدر با این حرکت هاتون من دارم پیشرفت می کنم ، من دارم لذت می برم ، من دارم زندگی می کنم.
اگه بخوام تمرین امروز و انجام بدم باید بگم ، اون الگوی قبلی م در چالش این روزهام اگه بخوام تکرار کنم ، با ایمان میگم فقط رو خدا حساب می کنم، حرکت می کنم، مثل اون روزا با شادی، با حال خوب،
باوری که اون روزا منو به حرکت وا داشت ،،،،،
باور فقط دستت رو بده به دست خدا و تسلیم ،
اجازه بده او قدم به قدم راه رو نشون ت میده،
من وقتی با این باور که تو خود پای در راه بنه و هیچ مپرس
خود راه بگویند چون باید کرد….
حرکت کردم ایمان داشتم خدا هست و کافی ست قدم اول رو بردارم او هدایت می کند ،
خدا می دونه که من چقققققدر تکاملی ، و با شادی ، عشق ، و حال خوب تو این مسیر حرکت کردم دقیقاً سال گذشته همین روزها بود که فقط هر روز پیشرفت ، رشد به سمت بالا ، هر روزم با دیروزم تفاوت داشت، اینققققققققدر لذت بردم از تک تک لحظات م و شادی می کردم که فقط و فقط اتفاقات خوب بود، هر روز ایده ، هر روز آدمهای جدید و زندگی کردم.
باورهایی که امروز در خودم فعال می کنم،،،،،
اینه فاطمه جان بسپار به خدا که او تو بهترین زمان و بهترین مکان بهت میده.
فقط شاد باش
فقط لذت ببر
حواست به حال خوبت، باشه
و منتظر باش.
من اگه بخوام اولین اقدام در ظرف 24 ساعت آینده واسه خودم انجام بدم،،،،،
چند روزیست که هدایت شدم به یک ایده ، که وقتی بهش فکر می کنم حالم خیییییلی خوب میشه.
ابن روزها دارم تو کانال یوتیوب آموزش ها رو نگاه می کنم با اینکه هیچ تجربه ای ندارم اما چون ایده، ایده ی، ابهامی ست ، و خدایی ست، من در اولین فرصت قدم اول رو شروع می کنم، ایمان دارم که خدا هست و اوست که هدایت می کنه.
خدایا من سپاسگزارم
خدایا من سپاسگزارم
من همیشه خیلی دوست داشتم آزادی و استقلال داشته باشم استقلال مالی وکاری داشته باشم،مثلا رانندگی کردنورخیلی دوست دارم.وعطش زیادی داشتم براش من قبلا جرآتش پولش گواهینامه هرچی که لازم بود برای رانندگی داشتم.فقط جرآت بیرون اومدن ازرابطه سَمی رونداشتم وتوی اون رابطه سمی وداغون من نمیتونستم پشت ماشینی که خودم خریدم بشینم. جرات وشجاعتی که نداشتم بیام بیرون رابطه سمی،به لطف خداوتضادهابهم داده شدوآمدم بیرون ودقیقاشوروشوق زیادی داشتم برای هرآنچه که برای من بودوازم گرفته شده بود.دقیقا مثل عقابی که ازاول توی قفس بزرگ شده بود یادش رفته بودپروازو وموقعیکه آزادش کردن کلی طول کشید تاپرواز کنه وترسش بریزه.اماسرانجام شوق پرواز باعث شدپروازکنه.
من تایمی که ماشینم دستم رسیددقیقا10سال تاریخ گواهینامم گذشته بودو دست فرمون خوبی نداشتم واقعابلدنبودم مسیرهارو وکلی استرسو…امّااا شوق وذوق ی که داشتم اصلا اجازه نمیدادکه فکرکنم به اینکه الان گواهینامه تدارم دست فرمون ندارم .اصلا.
مستقیم راهمو رفتم حتی یه جامسیروگُم کردم گوشیم خاموش شده بودنمیتونستم ازنشان یاگوگل مپ استفاده کنم پلیس راهنمایی رانندگی کنارم بودگفتم ازکجا برم فلان جا؟گف پشت سرم بیا ومن بعد10سال رانندگی نکردن بدون گواهینامه باشوروشوق که بم اعتمادبنفس داده بود بدون ترس پشت پلیس اومدم که راهنماییم کنه برم.
ویادمه درهمون موقعییت هنوز خونه نداشتم دنبالش بودم ومیخواستم کارموشروع کنم قرابودتوی خونه م کلاسهاموبرگزارکنم.بااینکه خونه هنوزگیرنیاورده بودم ،شورواشتیاق وشوقوذوق شروع کردن وبرگزارکردنِ کلاس باعث شد آگهی دادم که شاگردخصوصی بگیرم.اولش رفتم خونه شاگردبرگزارکردم کلاسوبعدکه خونه گرفتم شاگردهاکم کم اومدن خونم وکلی کلاس برگزارکردم.
اینققدرشوقودوق برگزاری کلاس داشتم رفتم دانشگاه توی کوچمون کارمومعرفی کنم که دانشجوهابتونن بیان کلاسهام آموزش ببینن بتونن منبع درآمدداشته باشن، رفتم قسمت ساختنون اداری وآموزش دانشگاه شدم وبعد استادهااونجاکارمودیدن خوششون اومد واومدن کلاسهام شرکت کردن وشاگردم شدن وخیلی راضی بودن اونهادکتراداشتن تدریس میکردن من کاردانی داشتم و بهم پیشنهادتدریس توی دانشگاه هم دادن.
بله شوقواشتیاق اعتمادبنفس واترژی بالایی بوجودمیاره که من زبادتجربه کردمش واینجافقط 2تاشو نوشتم وگذاشتم.
سلام به استاد مهربان
سلام به دوستان خوب خودم
صحبت های دوستانی که با آموزش های استاد عزیز موفق شده اند و نتایج عالی گرفته بودند برای ذهن منطقی من یک الگوی عالی است که من هم می توانم مثل دیگران موفق بشوم
من هم می توانم به خواسته های خودم برسم
همه اینها می تواند الگوهای خوبی باشد تا به خواسته ها و آرزوهای خوب خودم دست پیدا کنم
وقتی که می دانم این من خودم هستم که با افکار و باورهای خودم زندگی خودم را می سازم
باورهای خودم را به کمک استاد عزیز و آموزش های او می توانم از نو بسازم و به راحتی و آسانی به آنچه که می خواهم دست پیدا کنم
اما نکته اینجا است که باید ایمان داشته باشم
باید اعتماد به خدای خودم داشته باشم
باید نسبت به راهی که در آن مسیر قدم بر می دارم هیچ گونه شک و تردیدی نداشته باشم
ترس و تردید و شک و دودلی را باید از خودم دور کنم
حرکت کنم
من موفق ترین خواهم بود
این درس هم برای من عالی و فوق العاده بود
موفقیت های قبلی خودم را در زندگی خودم الگو و سرمشق قرار بدهم برای هدف های بعدی دیگر خودم
خودم یک الگو بشوم برای موفقیت های بعدی خودم
این نکته خودش یک درس عالی و فوق العاده بود
سپاس از استاد عزیز
سپاس از خدای هدایتگر خودم
سپاس از خدای زیبایی ها
سپاس از خدای فراوانی ها
به نام رب العالمین
سلام به دو استاد گرانبهایم
و سلام به دوستان عزیز
دیگه کم کم این دونه که تو خاک کاشتم میخواد سر از پوسته ش بیرون بیاره.
تو سه جلسه قبلی با تغییر و مزایای تغییر کردن اشناشدیم و
این جلسه هرکسی به اندازه خودش و برای خودش یه قدم بر میداره
من توی همین هفته تو یکی از کامنتهام تو دوره همجهت نوشتم که یه روز حالم خیلی بد بود
و نجواها از مسیر ناامیدم کرده بودن.
بعد با کمک خداوند اومدم خودمو جمع و جور کردم
و تمرکز کردم که حالم خوب بشه.
اصلاً هم مهم نبود.
فقط تصمیم گرفتم حال خوبمو ادامه بدم.
بماند که چند روز بعد یه آگاهی گرفتم که شیشههای ذهنم رو شکست.
اون آگاهی، درک باورِ «من خالق زندگی هستم» بود رو برام روشن کرد.
چطوری ؟
خدایا گذشته از جلو ذهنم رد میشد
و یه تصمیم گرفتم
میخوام« قهرمان زندگی خودم باشم»
و بسیار مصمم شدم از همون لحظه برای تغییر
و دور انداختن گذشته
یعنی از همون شب کم کم
اتفاقات تغییر کرد.
بوم بوم داره اگاهی و هدایت میاد
دیشب ماوس کامپیوتر رفت روی یه تصویر و نوشتهای که
مربوط به کاری بود که میخواستم انجامش بدم.
و کاری که چند ماه ادامه دادم
و بعد از بس ناامید بودم که “نمیشه”، ولش کردم.
و باز نشانه هدایتی دوم با یه مطلب دربارهی همون کار برخوردم.
اون مطلب بهصورت تصویری نشون میداد که چطور میشه با یه راه ساده،
بینهایت ثروت ساخت.
بدون هیچ حد و مرزی.
بدون تلاش .
همین الانم که داشتم مینوشتم این مطلبو
بدون اطلاع کارت بانکیم اومد در خونه
و این نشونه خوبیه
که همه چی داره قابل لمس تر عوض میشه
و من مطمئنم خداوند منو هدایت کرد که اینا رو ببینم
تا باورام بشکنه
و ایمان بیشتر بیارم.
و دیشب موقع هدایت خواستم صبح اولین پیامی که از خداوند گرفتم
بنر سایت بود که نوشته بود:
«اولین قدم رو بردار».
—
تمرین این قسمت:
اگر بخواهی الگوی موفقیت قبلیات را همین امروز در چالش فعلیات کپی کنی،
دقیقاً چه میکنی؟
با جزئیات، داستان «از صفر تا موفقیتت» را بنویس.
—
داستان لاغر کردنم خیلی برام درس داره.
چون توش کلی نکته هست که ناخودآگاه انجام دادم.
من از دوران راهنمایی تپل بودم
و تا سال 96-97 این روند ادامه داشت.
یعنی از سال 1380 تا 1396 اضافهوزن داشتم
و اصلاً نمیتونستم بهش غلبه کنم و تو ذهنم سد بزرگی بود .
خیلی مسخره میشدم
از خانواده، از بچهها، از مدرسه.
بیاعتماد بهنفس شده بودم
و خودمو مدام سرزنش میکردم.
صورتم از چاقی باد کرده بود
حتی نمیتونستم توی آینه خودمو ببینم.
مشکلات بدنی زیاد داشتم.
یه روز با یکی از دوستام که اونم چاق بود رفتم شلوار بخرم.
یه مدلی که خیلی دوست داشتم رو پیدا کردم
اما هیچ جا سایز من نبود.
فقط برای لاغرا مناسب بود.
آخرین مغازه یه پسر خوشتیپ و اندامی بود.
شلوار رو داشت ولی سایز من نبود، یعنی برام تنگ بود.
اونجا هم یه کنایه زد بابت چاقیم.
خیلی ناراحت شدم نمیدونم (چرا اینقدر حرف اون پسر بهم برخورد).
گفت خودش قبلاً چاق بوده و لاغر کرده.
همون لحظه تصمیم گرفتم:
«من باید لاغر بشم و به این درد پایان بدم.»
به دوستم که چاق و همراهم بود گفتم،
اونم گفت آره میام،
ولی موقع عمل چند بار با بهونه از زیرش در رفت.
من تنها شروع کردم.
تو یه محیط بیابونی.
اولش خیلی سخت بود.
چند قدم میرفتم، خسته میشدم، میایستادم.
بعد چند روز، یه روز گروهی از بچهها دیدم.
نمیدونم چیشد و من پیشنهاد ورزش دادم، قبول کردن.
ولی باز موقع عمل با بهانهها رفتن.
دیگه روشون حساب نکردم.
یه ماه تنهایی دویدم به هیچ کس نگفتم.
کمی نفسم بهتر شدم.
بعد رفتم یه پیست خاکی شهر.
آدمهای حرفهای بودن، تیم داشتن.
افرادی مربی داشتن . امکانات و لباس داشتن
بعضیا رفیق داشتن
ومن تنها بودم.
حتا نمیدونستم چطور شروع کنم
یه نفر یادم نیست گفت برو پیش فلانی
رفتم، چند روز باهاش تمرین کردم.
ولی فهمیدم من آدم نیستم که بتونم با مربی ورزش کنم.
خودم باید راه خودمو برم.
دوباره تنها دویدم.
مثل یه لاکپشت.
بقیه مثل “میگمیگ” از کنارم رد میشدن.
نفسم میگرفت.
پشت پام همیشه خونی بود.
هر روز کفشام پر از خون میشد.
سه تا کفش عوض کردم.
با این حال، ادامه دادم.
هر بار که خسته میشدم،
به خودم میگفتم:
«یه دور دیگه… فقط یه دور دیگه.»
یا «30 ثانیه دیگه… برو، تو میتونی.»
مدام با خودم حرف میزدم.
میگفتم من باید لاغر بشم.
و میدویدم.
لباسام خیس میشدن از عرق،
ولی ادامه میدادم.
سرعتم بهتر شد، نفسم بیشتر.
استمرار… کلید کار من بود.
هر روز میرفتم.
حتی تو گرمای دو تا چهار ظهر.
بعد از مدتی از خیلیها بهتر شدم.
حتی رکورد میزدم با کرنومتر.
تو سه ماه، 27 کیلو کم کردم.
اونقدر لاغر شدم که پوست و استخون شده بودم.
وزنم همینجور مدام پایین میاومد.
آدمای زیادی منو شناختن .
تشویقم میکردن خصوصا موقع دویدن.
کلی دوست پیدا کردم.
اونقدر پیشرفت کردم که
وقتی لاغر شدم
گفتن میخوان عکسمو روی بیلبورد تبلیغاتی بذارن.
منی که هیچ رابطهای نداشتم،
بهعنوان فعال ورزشی و فرهنگی شهرستان انتخاب شدم.
دوستان وقتی منو دیدن حسرت میخوردن.
که حرکت نکردن
همه نزدیکان منو نشون مثال میزدن.
عزتنفسم برگشت.
رفتار خانواده و ادمها عوض شد
چون احساس لیاقتم بالا رفت
از لحاظ کاری هم،
خودکار به یه شغل راحت و پردرآمد هدایت شدم.
پولسازی پشت پولسازی.
سالها که با استاد اشنا شدم و بعد توی دورهی سلامتی که شرکت کردم،
دیدم خیلی از کارایی از تغذیه که استاد یاد میدادن،
من قبلاً ناخودآگاه انجام داده بودم.
مثل سبک تغذیه یا پیاده روی خود به خود اتفاق افتاده بود
و بقیه مسخرم میکردن یا میگفتن اشتباهه
—
کدام باورِ آن روزها، تو را به حرکت واداشت؟
اینکه من باید بتونم، هر جور شده.
از تمام وجودم میخواستم لاغر شم.
تفکر یا باید انجامش میدادم یا میمُردم.
به خودم مدام انگیزه میدادم.
مدام تصور میکردم لاغرم و فرزم و خوشحال.
خودمو یه آدم سبکبال و شاد میدیدم.
امروز همان باور را چگونه در خودت فعال میکنی؟
با صحبت کردن با خودم و خدای درونم در باره نتایج .
با دیدن الگوها.
با مرور مسیرگذشته و نتایجی که گرفتم.
با تنظیم اهرم رنج و لذت.
با مرور قوانین جهان و مشاهدهی و ارتباط دادن با رفتارها.
اولین اقدام الهامگرفتهای که ظرف 24 ساعت آینده انجام میدهم چیست؟
دیشب بهم خداوند گفت چکار کنم
و همون دیشب کاراشو انجام دادم و امروز یه قسمتش رو جلو می رم
میخوام قدمبهقدم جلو میرم تا اعتمادبهنفسم رو نسبتبه خودم بسازم.
من فقط قدمهامو برمیدارم،
رب من بهم میگه چکار کنم.
چون دیدم و بیشتر از گذشته باورش دارم که هدایتم میکنه.
فقط قدم اول رو برمیدارم و بعد قدمی بعد .
یه قدم کوچک بهاندازهی باورم.
شاد باشید
امضا:
قهرمان
—
بنام الله یکتا که هرانچه دارم از اوست
خدا رو بی نهایت سپاسگزارم برای وجود ارزشمند استاد عزیز و خانوم شایسته مهربان .واقعا زبان نمیتونه اون حد از عشقی که من به شما استادان دارارم رو بیان کنه بی نهایت سپاسگزارم از شما
این پروژه بی نظیر و چه روزهایی رو بیاد من میاره .روزهای که اوایل آشنایی من با استاد بود و با اینکه میدونستم تک تک این حرفهای که از استاد گفته میشه درسته ولی چون مثل تمام آدمهای که اطراف من بودن و باورهای مخربی داشتن زندگی میکردم نمیتونستم به درستی این حرفها رو درک کنم و بهشون عمل کنم .اما قلب من تایید میکرد این حرفها رو .خدا میدونه چقدر با هر فایل مثل امشب اشک ریختم و قلب و روحم صیقل پیدا کرد با شنیدن این حرفها از زبان دوستانی که قبل از ما با استاد آشنا شدن و نتایجی گرفتن
وقتی که استاد راجب بیاد آوردن موففقیتهای گذشتمون صحبت کرد زندگی کاری گذشته خودم رو بیاد آوردم که چطور از صفر مطلق یک کسب کار استارت زدم و خیلی زود موفق شدم
من یک آرایشگرم ….که از سن 24 سالگی بدلیل شرایط بد اقتصادی که خانوادم داشت مصمم شده بودم بیزینس خودمو استارت بزنم در حالی تمام اعضای خانوادم با من مخالف بودن و هیچگونه کمکی به من نکردن .ولی چون بشدت مشتاق بودم و ایمان داشتم که خداوند در این مسیر کمکم میکنه مثل منصوره عزیز با دست خالی دنبال جای برای اجاره گشتم و اصلا نمیدونستم که باید پول پیش داشته باشم یا حتی نحوه اجاره کردن به شکلیه
به همین خاطر بعد از چند روز گشتن با یک صاحب مغازه نازنین آشنا شدم که نه تنها اصلا پول پیش نخواست بلکه دو ماه ازم کرایه نگرفت تا کسب کارم رونق بگیره .وقتی مغازه جور شد حتی پول نداشتم که تجهیزاتمو بخره ولی خداوند آدمهای رو دور من جمع کرد که همه اون وسایل برام فراهم کردن و یه عده ای بهم پول قرض دادن تا استارت کار من زده شد .چند ماه اول اوضاع مشتری بشکلی پیش رفت که تمام بدهی های خودمو دادم ولی بعد از چند ماه بازارم خوابید چون من مهارت کافی نداشتم و خودم میدونستم اشکال کار من از نداشتن مهارته .یادمه شروع کردم از خداوند درخواست کردن برای مشتریهای زیاد به حدی که من حتی غروب خورشید رو موقع کار متوجه نشم و شروع کردم به تجسم کردن خودم با مشتریان زیاد
طولی نکشید ایدهای بسیار ساده ای بهم الهام شد که انجام بدم که باعث رونق کسب کارم شد و کمتر از یکسال من تبدیل شدم به کسی که در حوزه خودش یکی از معروفترین افراد اون شهر شدم .وقیت به دلایل اون نتیجه فکر میکنم چیزی جز توکل بی قید شرط به خداوند و حرکت کردن با ایمان که حتما برای من میشود و تجسم در موقعیت پایانی خواسته یعنی خودمو دیدن در اون شرایطی که آرزو داشتم و البته و البته و البته شور و شوقی که برای اجابت خواستم داشتم مهمترین دلایلی هست که منو به اون موفقیت رسوند
همچنین سمینارهای که آرزشو داشتم در حوزه کاریم برگزار کنم با همین فرمول انجام دادم .یادمه یکی از دوستان من موفق شده بود دوره برگزار کنه و من با دیدن اون تصمیم گرفتم که من هم سیمنار برگزار کنم در حالی که اصلا ایده ای براش نداشتم و یک کار غیره ممکن بنظر میرسید ولی من با تجسم کردن نقطه پایانی شب قبل از خواب و صبحها به محض بیداری چنان شوق و انگیزه میگرفتم که هر ایده ای در طول روز به ذهنم خطور میکرد رو استارت میزدم و کمتر از یک ماه اتفاقاتی برای من افتاد و آدمهای وارد زندگی من شدن که اون خواسته من به راحتی به وقوع پیوست و اون چیزی جز معجزه نبود و همین الان هم هر وقت ازش یاد میکنم غرق در شوق و ذوق میشم
تصمیم گرفتم که باز هم با همین بیاد آوردن موفقیتهام و تکرار اونها با خودم استارت یک سمینار دیگه رو که چند روز پیش بهم الهام شده بود رو بزنم و ایمان دارم همونطور که قبلا برام اتفاق افتاد باز هم میافته چون فرمول موفقیت یکیه و من باز هم میتونم ازش استفاده کنم بشرطی که با همون شوق و اشتیاق به سمتت تحققش حرکت کنم
بی نهایت سپاسگزارم استاد عزیز برای تک تک این فایلها که سوخت ما شدن برای ادامه مسیر
به نام خداوند هدایتگر مهربان
خدایا من هرآنچه که دارم از آن توست و از تو به من رسیده است
سلام به استاد عباسمنش عزیز و سرکار خانم شایسته گرامی و تمام خانواده صمیمی عباسمنش
یادم هست که بعد از اتمام دوران سربازی برای اینکه بیکار نباشم به مغازه میوهفروشی شوهر خواهرم میرفتم و مشغول بکار شدم
کار بسیار سختی بود و از صبح زود تا آخر شب مجبور بودم روی پا ایستاده و کار کنم
از این کار خوشم نمیآمد ولی بخاطر اینکه بیکار نباشم و درآمدی داشتهباشم مجبور به ادامه دادن بودم
از طرفی قصد ازدواج هم داشتم و شغل میوهفروشی بنظرم شغلی نبود که بتوانم با آن برای خواستگاری پا پیش گذاشته و از شخصی خواستگاری کنم
بهرحال منبع درآمدی بود برای من و به پول آن نیز نیاز داشتم
ولی باور داشتم که من این شغل را ادامه نمیدهم و یک شغل آبرومند و خوبی برایم پیدا خواهد شد
مغازه میوهفروشی ما در یکی از بهترین خیابانهای شهر قرار داشت و مشتریان متمول و پولداری به آن مراجعه میکردند
چند تن از مشتریان، کارکنان بانک بودند و رابطه من نیز با آنها بسیار خوب بود
و شرایط من را میدانستند که خدمت سربازی من تمام شده و من بدنبال کار بهتر و مناسبتری میگردم
وقتی من این مشتریان که کارمند بانک بودند را میدیدم که چه انسانهای شریف و صادقی هستند و چقدر در لباس پوشیدن و وضعیت
ظاهری فوقالعاده هستند و همیشه تروتمیز و بقولی اتوکشیده هستند؛
این خواسته در من ایجاد شد که من هم میخواهم کارمند بانک بشوم و ارام آرام این شور و اشتیاق در وجود من پدیدار شد و هرروز
شعلهورتر میگردید
و من با توجه به این شور و اشتیاق بخاطر کارمند بانک شدن و باور اینکه من لیاقت استخدام در بانک را دارم، جرات اینکه به این
مشتریان اعلام کنم که من دوست دارم در بانک استخدام شوم را پیدا کردم و به آنها گفتم و از آنها خواهش کردم که در صورتیکه
بانک استخدام داشت به من اطلاع بدهند
الان که فکر میکنم این اولین قدم الهامی بود که خداوند من را هدایت کرد و من آنرا با ایمان و اطمینان و آرامش قلبی برداشتم و
خداوند نیز درها را برای من باز کرد
و یکروز همان مشتریان مغازه به من اعلام کردند که بانک استخدام داشته و با مدرک تحصیلی من نیز مطابقت داشت و من بلافاصله ثبت نام کرده و در آزمون مربوطه شرکت کردم و به فضل خداوند قبول شدم و مشغول بکار گردیدم
من 30 سال تمام با شور و اشتیاق در بانک کار کردم و اکنون بازنشسته شدهام و همانگونه که در گامهای قبلی اشاره داشتم به یک
بیهدفی و بیانگیزگی برای ادامه دادن دچار شدهام
و نشانهها هم از همه طرف به من گوشزد میکنند که وقت تغییر است وگرنه من زیر چرخهای جهان له خواهم شد
با شنیدن این جلسه و صحبتهای استاد و یادآوری این موضوع و چگونگی استخدام شدن من در بانک که همه فضل و کرم خداوند بود و او بود که درها را برای من باز کرد به
من امید و انگیزهای داد که همون خدایی که من را از یک شاگرد مغازه میوهفروشی به بالاترین درجات در بانک رساند، حالا هم در صورتیکه من قدم اول را بردارم میتواند درها را برای من باز کرده و من را به اهداف برسانم
تنها چیزی که مهم است این است که من قدم اول را بردارم
اولین قدمی که بنظرم میرسد این است که تصمیم به تغییر گرفته و مصمم و جدی پای این تصمیم بایستم و از خداوند نیز هدایت بخواهم که من را کمک و یاری نماید
به نام خدایی که هر چه دارم از آن اوست
سلام و درود و عشق
به جان جانانم استادان عزیزم
استاد عباسمنش و مریم عزیز
به دوستان توحیدیم
عجیبترین موفقیتی که فقط با ایمان خالص و شور و شوق بدست آوردیم بدون فکر کردن به چطور
ما یه زمانی یک خواسته ای ایجاد شد که دوست داشتم داخل خونه وبلایی(حیاط دار)زندگی کنم
وقتی صاحب خونه ی خونه ای داخلش بودیم از ما خواست که جابه جا بشیم
چون یک مقدار هم تضاد و ناراحتی بوجود اومده بود
ما با ایمان گفتیم چشم
و اون رو نشونه ای دیدیم برای خواستهدهای دیگه مون
و با ایمان گفتیم میخایم بریم چند تا مرحله بالاتر
و با عشق املاک و دیوار را میگشتیم
و اون خونه ی نقلی و جمع جوری که بازسازی هم شده بود رو پیدا کردیم
یعنی محله ای که مثل بهشت خدا بود
پول ما بسیار پول ناچیزی بود و خداوند از فضل خودش پول ما 20 برابر کرد تا بتونم پول پیش اون خونه رو هم پرداخت کنیم
خونه ای که همه چیزش همون هایی که بود که من روی کاغذ نوشته بودم
دقیقا همون بود جز به جزش
سال ها قبل وقتی ما از اون محله رد میشدیم همیشه حسرت داشتیم
اما وقتی با شما آشنا شدیم و قانون روتا جایی متوجه شدیم فهمیدیم که فقط و فقط باید تحسین کنیم
و تک تک اون خونه ها رو با لذت نگاه میردیم و تحسینشان میکردیم و تجسم میکردیم خونه ی ماهم اونجاست
و چقدر احساس مون خوب میشد از تحسین کردن
انگار که اون خونه برای ماست
حتی یه شب یادمه که رفته بودیم تو اون محله که
بارون بهاری زد و در عرض 5 دقیقه انگار سیل اومد و ما مجبور شدیم کنار یه خونه بایستیم و فقط نگه میکردیم و تحسین می کردیم
وقتی که برگشتیم خونه ساعت 2 شب بود و ما عین موش آبکشیده فقط از همه جامون آب میچکید
یادش بخیر
ما فرکانسش رو با عشق فرستاده بودیم
.
.
انقدر اون خونه و محله رویایی بود تا چند ماه منو همسرم از هم میپرسیدیم که واقعا ما اینجاییم …
ما با دست خالی و فقط و فقط ایمان و شور و اشتیاااااااق بی نهایت تونستیم بریم اونجا
دستان خداوند اومدن و ما بدون اینکه کاری کنیم به ما روزی میرسوندن
انگار از در و دیوار نعمت میبارید
تا اینکه ما درگیر یه سری تضاد های دیگه ای شدیم و کاملا تمرکز و توجه مون جای دیگه رفت
تا حواسمون کاملا از روی نعمت هامون رفت جای دیگه
یه جمله ای که همیشه همه میگفتن این بود
شما چه جوری توی خیابون فلان تونستید خونه پیدا کنید
اون جا قیمت خونه هاش خدا تومنه
و بعدش وقتی صاحب خونه تصمیم گرفت خونه ش رو بسازه
ما مجبور به جا به جایی شدیم
با زهم همه میگفتن دیگه امکان نداره
تو این خیابون بتونید حتی نصف این خونه رو پیدا کنید
و باز هم ما درگیر تصاد های بیشتر و بزرگتری شده بود
احساس مون بد بود
و من خودم به شخصه احساس بی تفاوتی میکردم
و مثل یویو شده بود احساسم
درسته دیگه نشد تو اون محله و خیابون باشیم
اما همین خونه رو هم از فضل خودش بخشید
با یک صاحبخانه ی بهشتی
که با عشق گفت وظیفه ی منه که خونه رو رنگ کنم و تمیز و سالم به شما تحویل بدم
و من از همین جا تصمیم گرفتم که تغییر خودم رو شروع کنم
و استاد پروژه رو استارت زد
شور و شوق عجیبی در من ایجاد شده
حتی ما توی این خونه پارکینگ ماشین هم داریم بدون این که ما در خواست کنیم
و این رو نشونه ای دیدم از الله مهربان
قدم اول رو بردار
در جهت راستای کمک به شخصی این الهام شد از همین جا تغییر را شروع کن و بهش کمک کن
و من قدم اول را برداشتم
و دیدم چقدر برکات داشته برای خودم
خواب شب و صبحم رو تنظیم کردم و تکاملی و آرام آرام به نظم رسوندم
برای همه ی کارهام برنامه ریزی کردم که انجام بشه در روز
نوشتن ستاره قطبی هر روزه چون معجزه هاتش رو دیدم
آرام تر صحبت کردن و کنترل کردن خودم در شرایطی که طبق خواسته ی من پیش نمیره
مخصوصا در مواجهه با فرزندم
و برکاتش رو هم دارم میبینم
و خیلی خیلی بیشتر باید کار کنم
حتی یاد گرفتن سکوت و آگاهانه سکوت کردن
میخاهم به خودم تعهد بدهم که همان شور و شوق و ایمان گذشته رو در خودم زنده کنم
تا شرایطم رو تغییر بدم
و تمام تمرکزم فقط و فقط روی خودم باشد
نه هیچ چیز و هیچ کس دیگری
خدایا سپاس گزارم برای مسیر زیبای خودشناسی
برای همه ی نشانه هایی که میفرستی
برای دستان مهربانت
عاشقتم
به نام رب العالمین تنها نیروی هدایتگر جهان
سلامت خدمت استاد عباس منش بزرگوارم و خانم شایسته گرانقدر و دوستان هم مدار عزیزم در این سایت توحیدی
من توی قسمت های مختلف زندگی ام این ایمان و باوری که منصوره جان بهش اشاره کردن رو تجربه کرده ام
توی قبولی ام در مقطع فوق لیسانس دانشگاه دولتی، توی اولین مهاجرت ام به شهر زیبای تبریز، توی مهاجرت دومم به تهران و توی استعفا از کارمندی دولت و راه اندازی کسب و کار خودم.
میخوام در مورد استعفا از کارمندی و شروع کار تخصصی خودم بگم. من با اینکه حدود یک سال و نیم بود که به تهران مهاجرت کرده بودم و هنوز به طور کامل با محیط جدید آشنا نشده بودم ولی اون عشق و شوق سوزان ام برای در اومدن از اداره و آغاز کار خودم باعث شد که من این ایمان رو پیدا کنم و استعفا بدم. من حدود 4 ، 5 سال بود که این خواسته رو داشتم تا بتونم تایم و زمان ام دست خودم باشه و این با کارمند بودن متضاد بود ولی خدا پله پله قدم به قدم و آرام آرام منو هدایت کرد تا به خواسته ام برسم. مهاجرت به تهران هم بخشی از پلن و برنامه ریزی خداوند بود و من الان بیشتر از 2 ساله که کار خودم رو دارم و به لطف پروردگارم چند برابر درآمد دوران کارمندی رو در مدت زمان شاید یک چهارم تایم اداره دارم و این آزادی زمانی منو هدایت کرد به کار کردن روی خودم و روی ابعاد دیگه ای از زندگی ام به لطف و با هدایت پروردگارم دارم آرام آرام و با درک قانون تکامل کار می کنم.
واقعا وقتی خواسته ای در ما شکل میگیره و به هدایت ها توجه می کنیم و الهامات هر چند کوچک رو عملی میکنیم و با رعایت قانون تکامل مطمئنا و بدون شک بهش می رسیم فقط مهمه که توی مسیر کم نیاریم و ادامه بدیم و خواسته مون رو فراموش نکنیم. منم توی دو بعد عاطفی و کاری دو تا خواسته مهم دارم که میدونم به لطف رب ام بهشون میرسم چرا که قانون خداوند بدون تغییر هست و من فقط باید قوانین رو به درستی عمل کنم.
از خداوند برای خودم و دوستان عزیزم در این مکتب توحیدی ثابت قدم و عملگرا بودن میخوام .
دوستتون دارم
در پناه الله یکتا باشیم همگی
سلام سلام
من راضیه م آبجی علیرضا
من تا قبل از اینکه این فایل رو ببینم فکر میکردم نه من تو هیچ موقعیتی تغیر نکردم…ولی تا وقتی این فایل رو گوش دادم تازه یادم اومد که من چه ایمان هایی رو نشون دادم
من فقط اشک ریختم با این فایل، انقدرر که حالمو خوب کرد
من رشته انسانی میخونم، به خاطر حرف مردم اومدم تو این رشته، اون موقع ها قانون رو نمیدونستم…
من از سال ۹۷.۹۸ با استاد آشنا شدم دقیقا زمانی که سر کلاس انسانی نشسته بودم
اون موقع ها هم میگفتم من میخوام برم دنبال علاقه م ولی هی نظرم عوض میشد که نه بابا فوقش دبیر میشی کنارش علاقه ت رو دنبال میکنی
ولی تابستون ۹۹ (اون موقع سطحِ درک و فهمم از قانون بیشتر شده بود)به خودم اومدم و گفتم: همه شرایط اوکیه معدلم عالیه درسام خوبن همه میگن بخون و کنکور انسانی بده یه معلم شو، وکیل شو….ولی من اینو نمیخواستم!
من با قانون آشنا شده بودم! همه چیزو میدونستم! میدونستم که دیگه نباید وقت رو تلف کنم و باید برم دنبال علاقه م
آزادی مالی برام اولویت اول رو داشت
مستقل بودن برام اولویت اول رو داشت
علاقه م رو دنبال کردن برام اولویت داشت!
همه شرایط خوب بود ولی من تصمیم گرفتم که قید انسانی رو بزنم، جوری گزاشتمش کنار که دیگه نتونم بهش فکر کنم تا جایی که همه ی کتاب های دهم و یازدهم رو فروختم..
من موندم و اینکه بگردم دنبال علاقه م
رفتم سمت هنر؛ تو اون هم جست و جو کردم ببینم من به چی بیشتر علاقه دارم.
رشته بازیگری و نقاشی رو انتخاب کردم…بازم گفتم نه باید تمرکزت روی یکی شون باشه..سخته ولی انتخاب کن!
نشستم کلی نوشتم که کدومشون بهتره کدومشون رو دوست دارم… آخرش نقاشی رو انتخاب کردم با اینکه بازیگری رو هم دوست داشتم ولی مهم ترین چیزی که باعث شد من اونو انتخاب نکنم این بود که من دوست ندارم تو ایران بازیگر شم..چون دوست نداشتم برم تو عموم مردم..مردمی که توجه هشون فقط روی ناخواسته هاشونه و صبح تا شب غر میزنن..و درکل دوست ندارم برای عموم مردم نقش اجرا کنم…نمیدونم تا چقدر حرفامو درک میکنید 😅ولی میدونم اینم یه تضادی هست که خواسته ش به جهان ارسال میشه و در آینده شرایطی فراهم میشه که منم این حرفه رو تجربه میکنم
من انتخاب خودم رو کرده بودم میخواستم کنکور هنر بدم و رشته نقاشی قبول شم
هنر هم کلیی کتاااب داره که باید بخری ولی من قبلش نمیدونستم که چطور ایناا فراهم میشه…فقط به خدا اعتماد کردم و گفتم من جرعتم رو نشون میدم تو بقیه شو حل کن برام
باورتون نمیشه پول همه کتاب هام جور شد همه چیز هایی که باید می خریدم پولش جور شد…نمیدونم چطور ولی جور شد..
نشستم به خوندن…تاااا رسیدم به یه جایی که بازم به خاطر اینکه سطحِ درک و فهمم از قانون بالاتر رفته بود استپ کردم
گفتم من برای چی دارم میخونم؟
من چرا میخوام دانشگاه قبول بشم؟
من چرا میخوام برم از شهر خودمون؟
نصف دلیل هام بی منطق بود..میخواستم برم مدرک بگیرم که مردم نگن این دیپلم داره..میخواستم از خونمون برم تا از رفتار های بابام و ضعف های شخصیتیم فرار کنم به امید اینکه تهران همه چی درست میشه
امید واهی بود😅
میدونستم تا خودمو درست نکنم هر کجا که برم همینه
(بیشترش رو تو دوره عزت نفس گفتم)
اینم یه تغیری بود که من دوباره انجام دادم با اینکه کلی کلاس گرفته بودم کلی کتاب خونده بودم و کلی تررس از حرف مردم تو وجودم بود…ولی من راه خودمو انتخاب کردم
موندم قم تا درستشون کنم بعد هدایت بشم به جای درست
🌻🌻🌻🌻🌻🌻🌻🌻🌻
یه موضوع دیگه اینکه من به شدت دنبال این هستم که به استقلال مالی برسم برای همین ایده هایی که برای ثروت میاد رو انجام میدم و خداروشکر درامد هم داشتم
استاد من بارها از شما شنیدم که میگین: اون پول های که از یه جای دیگه میاد و شما دل بستید به اون، باعث میشه میلیارد ها میلیارد ثروت رو از خودتون دور کنید
استاد پدر من ماهیانه ۱۵۰ هزار تومن یا ۲۰۰ هزار تومن بهم میده همین!
و من به همینم وابسته شده بودم…کم بود خیلی کم ولی بازم بهش نیاز داشتم…تصمیم گرفتم که همین پول رو هم قطع کنم و نزارم که امیدم به اون چندهزار تومن باشه..اصلا چون وابسته اون چند تومن بودم پول های زیادی تو زندگیم نمیومد..
یادمه شما با دوستان که تو کلاب هاوس حرف می زدید گفتید اشکالی نداره که از سرمایه پدرتون استفاده کنید و بال پرواز درست کنید ازش، و رشد کنید
و این رو در ذهنم نگه داشتم
و یه نشونه گزاشتم برای خودم گفتم اگه بابا همون ۲۰۰ تومن رو اومد بهم دستی داد من قبول نمیکنم و قطع میکنم(معمولا نقد میده بهم)
ولی اگه واریز کرد به حسابم این یعنی از طرف خداست و سرمایه ش میکنم.
باورتون نمیشه امروز اون پول واریز شد به حسابم!😁
بزارید حالا که اینو گفتم یه چیز دیگه هم بگم🤩😁
استاد به من الهام شد که با اضافه های کاغذ دیواری خونمون پاکت پول درست کنم وبفروشم این ایده هم موقع ای اومد که من قصد داشتم به آزادی مالی برسم و ماهیانه ام رو کاملاً از خانوادهام قطع کنم
من نشستم به درست کردن
با تمام ترسها ای که بود می رفتم توی مغازه ها و می فروختم( اونجا هم خیلی اتفاقات افتاد که من خدا رو حس می کردم که قدم به قدم با من میاد)
وقتی کاغذ ها تموم شد زنگ زدم به برادرم که به دوستش که کاغذ دیواری میفروشه بگه اگه کسی اضافه کاغذ هاشو نمیخواست بگه که من لازم دارم…
بعد دوستش گفت کاش زود تر می گفتید حدود ۸۰ رول داشتم ولی رایگان دادم به کسی
وقتی اینو گفت اصلا ناراحت نشدم که چرا زودتر زنگ نزدم یا چرا خدا برام نگه نداشته
اونجا هم سعی کردم جور دیگه ایی نگاه کنم
گفتم: خدا برای من بهترینو میخواد و من ناامید نمی شم همه چیز سرجای درست خودشه حتی اون کاغذا!!
اتفاقی که افتاد این بود که بعد چند روز برادرم به من زنگ زد و گفت دوستش یک فردی رو پیدا کرده که هر رول کاغذ دیواری رو میده ۲۵ هزار تومن ولی باید حدود ۴۰ رول به بالا بخری ازش (هر رول ۱۰ متره…ما خودمون رولی ۲۵۰ هزار تومن خریده بودیم!!!!!)
حساب کردم دیدم ۴۰ رول میشه یک میلیون تومن ولی خیلی فرصت خوبی بود چون خیلییی ارزون میداااد
خب من پولشو نداشتم و به برادرم گفتم: پولش رو میسازم و بعد میخرم و من مطمعن هستم که ایده های دیگه هم به سمتم میاد که با شرایط الانم اوکی باشه
و دیگه اون قضیه رو ول کردم و غصه هم نخوردم که وای یه فرصت از دست رفت! گفتم نه خدا برام جور میکنه من خدارو خوب میشناسم😊
روز بعدش پدرم منو صدا زد و کارم داشت باهم صحبت کردیم بعد که کارش تموم شد و من میخواستم بیام اتاقم برگشت گفت: راستی اون ۵۰۰ تومنه پیش منه هر وقت کار واجب داشتی بگو بهت بدم..
قیافه من 😳
بهش گفتم کدوم ۵۰۰ تومن؟
بعد گفت اره اینو به خاطر فلان چیز برات نگه داشته بودم
اومدم اتاقم…داشتم پرواااااز میکردم..چقدررر خداروشکر کردم…
چقدرر کارهاا دقیق پیش میره
از جایی که گمان نمی کنید بهتون روزی میدم
اره اره😭
بماند که چه اتفاق هایی افتاد و بقیه پول کاغذ دیواری جور نشد و من باز ایمانم رو نشون دادم و صبر کردم تااا اینکه همین دیروز خاله م اومد خونمون…بهم الهام شد که برم پاکت پول هایی که مونده رو نشونش بدم ببینم میخره؟؟
بعد اصلا قضیه به یه شکل دیگه پیش رفت!
بهم پیشنهاد داد که بیا باهم کار کنیم بهم گفت من ۵۰۰ تومن دارم توهم ۵۰۰ بزار بریم کاغذ دیواری بخریم..(دقیقا میشد اون ۱ میلیون که نیاز بود برای خرید کاغذ)
اصلا من رو هوا بودم..نمیدونستم بخندم یا گریه کنم
چقدررر خدا دقیق کارهارو انجام میده
فقط باااید بهش اعتماد کنیم
بچه هاااا بخداا من همیشه اینو میگم من هرچقدر بهش اعتماد کردم و ایمان اوردم کار هامو انجام داد
از وقتی تصمیم میگیری بهش اعتماد کنی اصلا کار ها به یه شکل دیگه پیش میره
🌻🌻🌻🌻🌻
استاد یه قضیه دیگه هم هست خیلی درس داره دلم نیومد نگم
منو پسرخاله م قصد داشتیم باهم ازدواج کنیم و خب همدیگه رو هم دوست داشتیم ولی از یه زمانی به بعد من با شما آشنا شدم و به ایشون گفتم من قصد دارم خودم رو تغیر بدم فعلا هم قصد ازدواج ندارم(من اون موقع ۱۵.۱۶ سالم بود بچه هم بودم😐)
خلاصه دیگه از هم خبر نداشتیم و تا اینکه توی سال شاید یک بار یا دوبار ایشون پیام میدادن و اصرار داشتن که من نظرم رو عوض کنم منم خیلی اصرار داشتم که اون بیاد تو این ماجرا قانون و اینا 😅
خلاصه بعد چند وقت بهم گفت که اره من دوره عزت نفس استاد رو خریدم و دارم کار می کنم ،،، خب ته دلم خیلی خوشحال شدم که اومده تو مسیر…
دوباره گذشت و ارتباطی نداشتیم و راستش من تو ارتباط با اون ادم دو دل بودم خیلی هم دو دل بودم…
یکسری چیز ها بود که من دوست نداشتم به خاطر اون مسائل باهاش باشم ولی از این ور ذهنم می گفت همه ی اونارو بیخیال عوضش داره رو خودش کار میکنه..و این باعث میشد من تو دو راهی انتخاب بمونم….
بماند که این وسط حالا یکسری اتفاقات میوفتاد ایشون همش اصرار میکردن که من باهاشون باشم ولی من دوست داشتم فعلا رو خودم کار کنم…
خلاصه گذشت و گذشت تا پارسال دوباره به من پیام داد و گفت که میخوام باهات تلفنی صحبت کنم منم خب با همون پیش زمینه که داشتم (که اره قانون رو میدونه با دوره های استاد داره پیش میره) بدم نمیومد باهاش صحبت کنم
وقتی که تماس گرفت و داشت حرفاشو میگفت من همینجوری دهنم وا مونده بود
چی به من گفت؟
•اره من نمیخوام زنم حرفای عباسمنش رو گوش بده
• عباسمنش دروغگوعه پولای مردم رو بالا میکشه
• انقدر دنبال حاشیه نباش (منظورش عزت نفسو روابط و…اینا بود) فوقش اگه بینمون یه مشکلی پیش اومد میریم پیش بهترین روانشناس…
•اره من نمیزارم زنم بیرون تو محیط مردونه کار کنه
🤤
و و و و و و
کلی چرتو پرته دیگه
ولی من خودم داشتم برعکسشو کار میکردم که نه من باید مستقل بشم..کار خودمو داشته باشم..از همه لحاظ ازاد باشم خانم خودم باشم و و و
راستش خیلی زیاد جا خوردم و بهش گفتم :فکر میکنم راجب حرفات ،، و گوشی رو قطع کردم
حالم خیلی بد شد
خیلی زیاد…از اینکه من شخصیت خودمو وا گزاشته بودم که هرچی میخواست گفت
فقط داشتم گریه میکردم اون کسی که دوستش داشتی داره میگه حرفای عباس منشو،، تموم اون باورها وووو بزار کنار
استااااد من نمیتونستم،، من نمیتونستم،
تمام وجودم رو با شما سپری کرده بودم با حرفاتون .. درس هایی که به ما یاد داده بودید…
استاد هررچقدر فکر کردم دیدم من این آگاهی هایی که چندسال از حرفای شما بدست آوردم نمیتونه دروغ باشه
اصلا من این همه نتیجه گرفتم!!!
اصلا اوکی من عباس منش رو میزارم کناار ولی اون حرفاا اون باور های جدیدی که از خدا ووو تو قلبم ساخته شده بود رو نمیتونستم باااا هیچیی بیرونش کنم بخدااا نمیتونستم
من دنبال این بودم که همیشه زندگیم عین بهشت باشه…روابطم، عزت نفسم و…اینااا حاشیه نبود برای من،، اینااا اصل زندگی من بود!
من خیلی موقع ها از اینکه نتونستم احساساتم رو کنترل کنم ضربه خوردم و خیلی موقع ها که باید رابطه رو تموم میکردم نکردم
استاااد خدا مثل همیشه آرومم کرد…گفت راضیه این آدم بدرد تو نمیخوره! چقدرر برات نشونه بیارم؟ بابا من بهتریناشو برات نگه داشتم ول کن اینو،،، راضیه تو فقط چسبیده بودی به اینکه آره این قانون رو میدونه و همین که تو مسیره خوبه…
ولی بیا من مسیر رو برات وا کردم الان دلبسته چیش میخوای بشی؟
(استاد با اینکه همه میگفتن نه این یه موقعیت خووبه باباش پولداره یه عالمه خونه داره خودش کار داره این فرصت رو از دست نده…ولی من داشتم می دیدم که وقتی با اونم تاازه چقدرر فرصت ها از دستم میره!
من ایمان داشتم و دارم به اینکه خودم میتونم میلیارد ها میلیارد پول بسازم و این باعث شد که تن ندم به این ماجرا )
بهش پیام دادم دقیقا یادم نیست چی گفتم ولی تموم کردم…بازم احساساتم میخواست کارو خراب کنه ولی الان رابطه م قطعه قطعه…دیگه نمیزارم برگردم به اون رابطه… و این یه تغیری بود که من کردم..
خداروشکر میکنم که با شما هستم..و تا آخر عمرم با شما می مونم فکر نمیکنم حرفاتون غلط باشه چون تو عمق وجودم نفوذ کرده چون من الان خدارو تو تک تک لحظاتم حس میکنم که میگه مسیرت درسته
عاشقتووونم❤️😍
بنام خالق زیبایی ها
خدایا شکرت چقدر هم زمانی های زیبایی را هر روز تجربه میکنیم هممون... من جلسه اول قدم اول از دوره 12 قدم را شروع کردم اونجا از حرفهای استاد اینا برداشت کردم که انسان فراموش کاره حتی موقعیت های قبلی خودش و موفقیت هاش حتی مسیری که رفته را هم فراموش میکنه برای همین باید یادداشت کنیم جایگاهی که توش هستیم را و بعد موفقیت ها را و هربار که ذهن خواست نجوا بکنه یا بهت ثابت بکنه که تو نمیتونی واقعیت ها را نشونش بدیم و با منطق بهش ثابت کنیم که میتونیم دقیقا بعد این جلسه اومدم و دیدم که گام پنج پروژه تغییر هم داره همون آگاهی ها را تکرار میکنه که با همون مسیر و الگوهایی که یکبار موفق شدی باز هم میتونی موفق بشی و همون لحظه چالشی برام پیش اومد که یک الگوی تکراری مخرب بود گفتم بزار اینبار طبق حرفهای استاد عمل کنم بشینم کشفش کنم ببینم من چه افکار و باورهایی دارم که باعث این واکنش و رفتار من میشه و رسیدم به یک باور مخرب ناتوانی، نتوستن و اونجا نشستم برای ذهنم نوشتم که من چه جاهایی تونستم و موفق شدم پس من ناتوان نیستم و همون لحظه یادم اومد یک زمانی یک ویدیو از یک استادی دیده بودم که علاوه بر این تابلو آرزوها که خیلی معروفه و هممون میدونیمش ،میگفت تابلو موفقیت ها دارم حتی عکس موفقیت هام کف زمین هست تا لحظه ای که کفشام را هم درمیارم چشمم به موفقیت هایی که کسب کردم بیوفته. من اون موقع فقط این حرف را شنیده بودم و بقول استاد لذت برده بودم ازش که عجب حرف قشنگ و جالبیه اما امروز درک کردم که تابلو موفقیت یعنی چی و چرا باید داشته باشم، برای اینکه موفقیت هام را بکنم تو چشم این ذهنم و بگم دیگه بسه دروغ گفتن، بسه کوبوندن و تخریب کردن من، بسه ترسوندن من، بسه کوچیک کردن من… یبار تونستم باز هم میتونم یکبار شده باز هم میشه … این هم سند و مدرکهاش… پس یاد بگیریم موفقیت های کوچک و بزرگمون را بنویسیم به خودمون یادآوری کنیم