تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۵ - صفحه 11 (به ترتیب امتیاز)


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

552 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    مهدیه جهانی گفته:
    مدت عضویت: 446 روز

    به نام خدایی که رحمتش بی اندازه و

    مهربانی اش همیشگی است.

    خدای بخشنده ی فراوانی.

    مهربان وعاشق بنده هاش.

    غفور و رحیم

    سلام به استاد جانم واستاد خانم شایسته جانم

    و همه ی عزیزانِ جان ودلم در این فضای آرامش بخش و توحیدی.

    ● تمرین امروز.

    اگر بخواهم الگوی موفقیت قبلی ام را همین امروز درچالش فعلی ام کپی کنم دقیقاً چه میکنم؟

    هرروز صبح قبل از رفتن به محل کارم تمرینات مربوط به موسیقی را انجام می دهم وظهرها تمرینات مربوط به وزن خوانی را انجام می دهم وشب ها قبل از خواب تمرینات صبح را مرور می کنم.

    ■ باورهای من در رابطه با هدفم

    1…من می توانم همونطور که دیگران توانستند.

    2…خدای من با خدای دیگرانی که موفق شدند یکی است اگر آنها موفق شدند پس من هم می توانم.

    3…هر روز یک قدم من را به مهارت میرساند.

    ( قدم های متوالی وپیوسته)

    4…حفظ مومنتوم مثبت نیاز به ادامه دادن دارد.( تکامل می خواهد)

    5…احساس خوب خودم را درهر شرایطی حفظ کنم طبق قانون بدون تغییر خداوند اتفاقات خوبی برایم می افتد.

    ■ امروز باورهایی که ساخته ام را چگونه فعال کنم؟

    با گوش دادن به فایل های استاد جانم وانجام تمرینات سایت.

    ■ اولین الهام عملی من ظرف 24 ساعت آینده چیست؟

    امشب که 5شنبه است به جای اینکه زود بخوابم الان میروم وتمرینات صبح را مرور می کنم با نواختن قطعه ام.

    《《《《《《 خدایا شکرت》》》》》》

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 9 رای:
  2. -
    ویدا گفته:
    مدت عضویت: 153 روز

    سلام به استاد عباسمنش عزیزو مریم جان شایسته

    استاد اینکه چه تغییری کردیم با دست خالی چطور بود من اینو واقعا تجربه کردم چندسال پیش استاد بعد از 8سال تصمیم گرفتم که تغییر کنم و از زندگی مشترک اومدم بیرون و بعدش خودم به تنهایی رفتم سراغ دادگاه و بعدش که با فایل های شما آشنا شدم یه کم وسایل آرایشی خریدم و توی خ‌ونه می‌فروختم و هرروز مشتری میومد و به حدی رسید که من مغازه اجاره کردم و وام از کمیته امداد جور شد که با همون مبلغ کم دکور مغازه خریدم و نزدیک عید مغازه زدم و همزمان یه کار کارمندی توی دفترخانه مشغول شدم که دوتا شغل همزمان و به طور معجزه واری من ماشین صفر خریدم و بعد مغازمو بزرگتر کردم همه چی عالی و روی غلتک بود و من از نظر ثروت سازی میتونم بگم الگو قرارداده شدم . و الان باز هم دارم مثل سه سال پیش دوباره تلاش کنم تا نتایج بزرگتر ببینم. خدایاشکرت استاد عزیزم .ممنونم بابت کلام حقی که از زبانتون جاری میشه .

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 9 رای:
  3. -
    حسین ح گفته:
    مدت عضویت: 2623 روز

    در رابطه با بخش اول سوال بزرگترین موفقیت من اون زمانی اتفاق افتاد که من تازه با سایت شما آشنا شده بودم.

    و این حس درون خودم داشتم که یه نیرویی هست که وقتی به اون نیرو وصل میشی هیچ چیز نمی‌تونه جلوتو بگیره.

    اون توحید اون ایمان اون باور اون اعتماد اون شک نداشتنه و یقین به این قانون جواب میده بدون شک جواب میده و می‌تونه من رو به تمام خواسته‌هام برسونه و حال خوبی که اون روزها داشتم هیچ ناامیدی هیچ ترسی هیچ شکی هیچ دلهره‌ای هیچ دلواپسی وجود نداشت فقط اعتماد بود فقط ایمان بود فقط توکل بود فقط حال خوب بود فقط فعل خواستن و البته توانستنه بود.

    قطعاً واسه کپی کردن اون موفقیت باید بتونم که برگردم به همون حال و هوا برگردم به همون اعتماد به همون اطمینان به همون باور قلبی به همون در واقع حال خوب به اینکه هیچ جوره و به هیچ ترتیبی به نشدنش فکر نکنم و اصلاً به چه جوری شدنشم فکر نکنم.

    اینکه هر وقت این سوال اومد توی ذهنت خب که چه جوری چه شکلی با این شرایط چطوری بگم من نمی‌دونم من فقط کافیه که سمت خودمو اجرا کنم بقیه‌اش خدا درست می‌کنه.

    اینکه مثل قبل نشونه‌ها رو ببینم تاییدشون کنم تحسینشون کنم

    قطعاً بزرگترین باور توحیده

    که بله یه نیرویی هست یه قدرتی هست که وقتی بخواد هیچ چیز تو این دنیا نمی‌تونه جلوشو بگیره و اون نیرو همیشه می‌خواد همیشه می‌خواد که من به تمام خواسته‌هام برسم فقط کافیه که من بخوام فقط کافیه مثل بچه‌ای که به پدرش اعتماد داره به مادرش اعتماد داره و می‌دونه وقتی اون پیششه خیالش راحته حالش خوبه آرومه از چیزی نمی‌ترسه نگران چیزی نیست و هر درخواستی که داره فقط از اونا می‌خواد نه از کس دیگه‌ای اولین قدم بردارم.

    اولین اقدامی که می‌خوام انجام بدم اینه که فارغ از اینکه الان شرایط چطوریه و فارغ از اینکه چه اتفاقی ممکنه بیفته اینه که هر روز سعی کنم احساس خودمو خوب نگه دارم اون مومنتوم مثبت رو حفظ کنم اون فکر کردنه اون تجسم کردن اون صحبت کردنه اون ایمان و توکل تو خودم زنده نگه دارم و این جمله رو هر لحظه بگم که تو جلسه 24 دوره هم جهت با جریان خدا گفتید

    اگه تو این مسیر بمونی پاداش بزرگ در انتظار تو

    ممنون از شما استاد عزیز به همه دوستانی که تا اینجای کامنت با من بودید و وقت گذاشتید و این کامنتو خوندید

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 10 رای:
  4. -
    هدیه گفته:
    مدت عضویت: 2248 روز

    سلام می کنم خدمت استاد عباس منش عزیز و مریم جان در حال گوش دادن یک فایلی بودم که تصمیم گرفتم آن را به صورت یک کامنت بنویسم موضوع آن فایل در ارتباط با یک رویا بود رویایی که هیچ کس باور نداشت روزی به حقیقت بپیوندد اما امروز به حقیقت پیوسته سالها پیش پسر اسب چرانی بود که به پدر خود در اصل چرانی کمک می‌کرد آنها به دلیل شغل پدر مجبور بودند که دائماً در حال مسافرت باشند و از جایی به جای دیگر سفر کنند مدرسه پسر هر شش ماه یک بار عوض می شد یک روز معلم وارد کلاس میشه و از بچه‌ها میخواد که رویایی خودشون رو بنویسن پسر در ارتباط با رویای خودش مینویسه و میگه دوست نداره مثل پدرش یک اسب چران عادی باشه و دوست داره روزی اسب های گران قیمت مسابقه های ورزشی را تربیت بکنه که فقط مخصوص مسابقه است و از این راه پول بسیار زیادی رو بسازه وقتی که معلم رویایی اون رو میخونه به او نمره صفر میده از اون میخواد که به دفتر مدرسه بیاد در آنجا به این پسر میگه که من معلم تو هستم و خوبی تو رو می خوام برای همین می خوام بهت کمک کنم تو باید رویای معقول تر و کوچکتر رو در نظر بگیریی چون اگر این رویا را دنبال کنیی به او نمی رسی و بعداً افسرده خواهی شد واز او میخواد که انشای خودش رو عوض کنه و در اینصورت بهش قول میده که نمره صفر آن را تبدیل به ۱۰ بکنه پسر به پیش پدرش میره و اتفاق را برای پدرش تعریف میکنه پدرش به او میگه که هر کاری که دوست داری بکن ولی این را بدون که هر چیزی که می نویسی در آینده برای تو اتفاق میفته فردای آن روز پسر نزد معلمش میره و بهش میگه این نمره که به من دادی رو پیش خودت نگه دار و من هم رویای خودم را پیش خودم نگه می دارم و آن را عوض نمیکنم و اما امروز اون به رویای خودش دست یافته و فقط تربیت اسب های ورزشی رو به عهده داره و از این راه پول زیادی رو به دست میاره و هم اکنون درآمد خالص این پسر بیش از شش میلیون دلار می باشد

    خیلی هدایت وار این داستان را به صورت کامنت نوشتم و خیلی از این داستان لذت بردم 🥰🥰🥰

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 9 رای:
  5. -
    مهسا 🌙پیریان گفته:
    مدت عضویت: 1014 روز

    به نام خدای هدایتگرم

    سلام ب استاد عزیز و مریم جان

    و تمام دوستان بهشتیم

    پنجمین قدم ب سمت پروانه شدن:

    منصوره ی عزیزم با تمام وجود تحسینت میکنم

    و ازت سپاسگزارم ک یادم آوردی من هم روزی منصوره بودم ک با دست خالی و هیچ از صفره صفر کارمو شروع کنم و تو یه مدت کوتاه ب میزانی از فروش توی کارم رسیدم ک همکارای دیگه توی حوزه ی خودم آرزوش رو داشتن و مدام ازم میپرسیدن چجوری داری انقدر خوب میفروشی؟!

    و چقدر با این جمله ی استاد موافقم:

    همه ی ماهایی ک یه مسیر یکسان رفتیم تجربیات یکسان داریم .همه ی ما یبار تجربیات منصوره رو تجربه کردیم شایدم بیشتر

    مسیر از اینجا شروع شد برای من: میخاستم کاری رو شروع کنم ک بهش علاقه دارم

    ب علاقه ام ب اینکه یکاری داشته باشم برای خودم

    ک توی خونه بتونم انجامش بدم ازش پول خوبی بسازم و دوسش داشته باشم و ازش لذت ببرم و بعد توی اون کار استاد بشم و آموزشش بدم …

    بعد از چندروز هدایت ها و نشونه ها اومد ک وارد چه کاری بشم

    حتی آدم مناسب و فوقالعاده ای اومد ک بهم آموزش بده اینکارو

    من حتی پول آموزش کلاس رو نداشتم

    هیچ پولی برای تهیه ی وسایل نداشتم

    فقط میخاستم انجامش بدم با تمام وجود

    اون شور و شوقی ک استاد میگه یجوری توی وجودم شعله ور بود ک به هیچ چیزی جز انجام اون کار فکر نمیکردم

    امید صد در صد باور صد در صد داشتم ک میتونم توی اون حرفه موفق بشم

    نگاه بقیه نظر بقیه اصلا برام مهم نبود

    از روز اولی ک استارت کلاسم رو زدم

    مشتری اومد سمتم

    جوری ک نصف هزینه ی کلاس با اولین سفارشم جور شد

    هربار ک سفارش میگرفتم وسایلی ک لازم داشتم و ضروری بود رو میخریدم

    آروم آروم آدم ها برام تبلیغ کردن

    قدم های جدید الهام میشد

    ایده ها عملی میشد

    باز یه پله میرفتم بالاتر

    بقول منصوره اصلا برام مهم نبود چقدر سود میکنم فقط میخاستم انجامش بدم

    میخاستم برم جلو

    رفتم و رفتم و رفتم

    تا جایی ک به بیشترین میزان فروش محصولم توی شهرم رسیدم

    بدون هیچ تبلیغ و کار اضافه ای

    آدما برام تبلیغ میکردن مشتری ها خودشون ب سمتم میومدن

    در حالی ک من توی خونه و اتاق خودم کار می‌کردم

    حالا میخاستم وارد بحث آموزش بشم همون هدفی ک از اول مسیر داشتم

    وارد اینستاگرام شدم

    مثل منصوره انگار وارد یه کشور جدید شدم ک انگار همه اونجا از من بهترن

    انگار قفل شدم

    انگار هیچی بلد نیستم

    ب خودم میگفتم من چیزی برای ارائه ندارم

    منی ک توی کار خودم عالی بودم

    اما حالا ک میخام برم تو یه جمع بزرگتر استپ شدم

    وایسادم و همه چیز با من وایساد

    شور و شوقی در کار نبود

    با دست خالی حرکت کردنی در کار نبود

    باوری ک من میتونم انجامش بدم

    در کار نبود

    باوری ک میتونم یبار از صفر شروع کردم و شده

    یبار خواستم و شده

    بازم میشه در کار نبود

    عوضش خودم و مقایسه کردم

    ضعف و نداشته ها و کمبود هارو دیدم و نشد

    حالا میخام چیکار کنم

    حالا ک فهمیدم باید دوباره از همون مسیر برم

    همون نگاه و باور و شور و شوق برام کافیه تا دوباره بلند شم

    منی ک یبار تونستم تو شهرم بهترین باشم

    حالا میتونم تو اینستاگرام هم بهترین باشم

    حالا میتونم تو بحث آموزش هم بهترین باشم

    حالا باید چه قدمی بردارم

    اولین قدم من چیه ؟

    استاد تو یه فایل بی‌نظیر ک دیروز نشانه ی من بود

    گفت سمت ما اینه ک خودمون رو تو مدار درست قرار بدیم هرچیزی ک میخایم اونجا هست و باهاش برخورد می‌کنیم

    سمت ما کنترلِ ذهنِ

    امروز برای فعال کردن اون باورها

    می‌نویسم و بیاد میارم ک چجوری قدم ب قدم کارها انجام شد تا ب خواستم برسم

    می‌نویسم الان هم کافیه دقیقا بدونم چی میخام

    اونوقت نشونه ها میاد

    و با این باور منی ک یبار تونستم از صفر بسازم بازم میتونم بازم میشه

    من میتونم اینکار و انجام بدم

    این ک من میتونم انجامش بدم باعث میشه حالا برم براش قدم بردارم

    حالا ایده هامو عملی کنم

    حالا شروع کتم ب حرکت

    نه به حساب کتاب کردن

    اگه دارم براش حساب کتاب میکنم اون موضوع علاقه ی من نیست. فقط فکر میکنم ک توی اون موضوع توی اون شغل میتونم پول بیشتری بسازم…

    اما استاد میگه تو همه ی شغل ها به یک اندازه پتانسیل ثروت ساختن هست

    تو ببین علاقه ات چیه

    علاقه رو پیدا کنی شور وشوقِ میاد

    و اینکه من میتونم تو این کار موفق بشم

    یکی یکی قدم ها با ایمان برداشته میشه

    ایمان ب خودت ک میتونی انجامش بدی

    انقدر وقتی شروع ب نوشتن میکنم الهامات میاد ک دلم نمیخاد کامنت نوشتن رو قطع کنم

    اون موقع باور داشتم

    خدا برام مشتری هارو میاره آدما میان سمتم و اومدن

    الانم باورم باید این باشه

    هنرجو ها میان سمتم خدا میاره اونارو

    من باید کار خودمو انجام بدم

    سمت خودمو انجام بدم

    بقیه اش با خدا

    من نمیدونم چجوری قراره اتفاقات بیفته

    اما من میدونم میخام یه مدرس فوقالعاده باشم

    من آموزش دادن رو دوست دارم

    من آزادی اینکارو دوست دارم

    من با آدما در ارتباط بودن رو دوست دارم

    من صحبت کردن رو دوست دارم

    من دوس دارم جهانی کار کنم

    من دوس دارم یه تیم آموزشی فوقالعاده داشته باشم

    من دوست دارم تو بستر اینترنت فعالیت کنم

    من جایگاه اجتماعی اینکارو دوس دارم

    من دوس دارم هرچیزی ک بلدم رو به بقیه یاد بدم

    دوست دارم تجربه هامو به اشتراک بزارم

    دوست دارم تاثیر گذار باشم

    من دوست دارم مدرس باشم

    دوست دارم استاد باشم

    خدایا من به خواسته ام فکر میکنم

    نمیدونم قدم بعدی چیه

    اما یبار نشونه هارو آوردی.

    یبار بهم گفتی قدم اول چیه

    اونم تو بهم گفتی

    من بلد نبودم ب کجا حرکت کنم من بلد نبودم قدم اولم چیه

    اونم تو بهم گفتی

    الانم میگی ایمان دارم

    یبار شده بازم میشه

    من آماده ی حرکتم ب سمتی ک تو بگی

    ب سمتی ک تو منو ببری

    گوشهام تیزه برای دریافت نشونه هات

    من آماده‌ی تغییرم

    بسم الله….

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 9 رای:
  6. -
    راضیه صمدی گفته:
    مدت عضویت: 2192 روز

    به نام خداوند بخشنده و مهربان

    سوره نحل

    وَ قِیلَ لِلَّذِینَ اتَّقَوْا مَاذَا أَنزَلَ رَبُّکُمْ قَالُوا خَیْرًا لِلَّذِینَ أَحْسَنُوا فِی هٰذِهِ الدُّنْیَا حَسَنَهٌ وَ لَدَارُ الْآخِرَهِ خَیْرٌ وَ لَنِعْمَ دَارُ الْمُتَّقِینَ(٣٠)

    و به کسانى که تقوا پیشه کردند گفته شود: پروردگارتان چه نازل کرد؟ گویند: خیر و خوبى. براى آنها که در این دنیا نیکى کردند پاداش خوبى است، و سراى آخرت حتما بهتر است، و سراى پرهیزکاران نیکوست

    سلام به استاد عزیزم مریم جان وهمه دوستان نازنینم در این محفل توحیدی.

    خداوندم مرا به راه راست هدایت فرما راه کسانی که به آنها نعمت داده ای…

    جانم منصوره عزیزم تحسینتون میکنم برای اراده و پشتکار و توکلتون و مسیری که پیمودین و به دنبال بهبود ادامه دار هستین هرجای این کره خاکی هستین در پناه رب باشین …

    استاد جانم سپاسگزارم برای راهنمایی های کامل جامع و کارای همیشگیتون …

    اگر بخواهی الگوی موفقیت قبلی‌ات را همین امروز در چالش فعلی‌ات کپی کنی، دقیقاً چه می‌کنی؟ با جزئیات داستان «از صفر تا موفقیتی» که قبلاً ساخته‌ای را بنویس.

    من تو یه خانواده ای بزرگ شده ام که خیلی با فرزندان محافظه کارانه رفتار میشد فرقی نداشت پسر باشی یا دختر پدر و مادر من خیلی روی فرزندانشون حساس بودن و یه سری قوانین و محدودیت های خاص خودشون رو داشتن که با توجه به طرز فکر و جامعه ای که توش بودن الان برام قابل درک تر شده…مثلا دختر نباید دانشگاه بره سرکار بره گوشی داشته باشه بیرون رفتن با دوست و رفیق که اصلا معنایی نداشت یعنی چی اصلا و امثال این موارد …برای پسر هم بود این شرایط اما یه جور دیگش مثلا پسر باید کار کنه باید حتما سحرخیز باشه رفیق بازی و این چیزا برای پسرا هم ممنوع بود برادرای من تو کوچه موندن و سرکوچه نشینی براشون حکم تیر صادر میشد …یه بارر برادر من که 17 سالش بود با دوستاش برای اولین بار اونم با اجازه از خانواده رفته بود شهر بازی که قرار بود قبل تاریکی برگرده و هوا تاریک شد و این داداش بنده خدای من یکم دیر تر رسید آقا بیا و ببین مادر من کاری کرد که بنده خدا داداشم فکر میکرد چه جنایتی کرده که من پسر ولگرد نمیخوام امروز که دیر اومدی فردا هزارتا کار دیگه میکنی و الی آخررر…

    خواهرم کنکور داشت و شرط خانواده این بود که اگر مشهد قبول بشی میشه بری در غیر این صورت دانشگاه بی دانشگاه این بنده ی خدا خواهر من شبانه روز شروع کرد به درس و از کل کلاسشون فقط ایشون شهرخودمون قبول شد ولی باز هم با مخالفت رو به روشد و بنده خدا 6ماه تو افسردگی بود …خواهر دیگه من سر باشگاه رفتن داستان ها داشت اونم بنده خدا ازدواج کرده بود و میخواست واسه مراسمش رو فرم باشه و خلاصه اونم ماجراها و مخالفت ها داشت …اینا رو گفتم که بگم چه جوی بود و من چجوری باید به خواسته هام میرسیدم با این همه الگو و نشدن ها و نذاشتن ها …درسو خودم تا دوم دبیرستان خوندم و ادامه ندادم این در حالی بود که من در رشته تجربی و با معدا 19 و 20 پیش مرفتم و همیشه شاگرد اول بودم و چنان انگیزه ای داشتم که باور داشتم با این فرمون من رتبه یک کنکور تجربی میشم کوهی از انگیزه و اراده بودم اما وقتی با دانشگاه رفتن خواهرم مخالفت شد منم پاپس کشیدم و گفتم وقتی اونو نذاشتن منم نمیزارن و خودم راه رو بستم یه معلم شیمی داشتیم بنده خدا همیشه میگفت حالا تا جایی که میزارن بخون شاید تا اون موقع یه راهی باز شد ولی من محال ممکن میدونستم و میگفتم نه من خانوادمو میشناسم امکان نداره من فرقی با خواهر برادرام ندارم منم نمیزارن…اینجا خودم کشیدم کنار و این داستان ادامه پیدا کرد تا من ازدواج کردم و همسرم منو تشویق میکرد که برم حداقل دیپلم رو بگیرم اون زمان من با قانون آشنا نبودم و به شدت قبول داشتم که عوامل بیرونی تاثیر در زندگی من دارند گذشت و گذشت من کم کم به این مسیر هدایت شدم که من میخوام درآمد داشته باشم باشگاه برم مستقل باشم و …اینم بگم از یک طرفی پدرم خیلی علاقه داشتن که فرزندان قوی و توانایی داشته باشن…خلاصه اولین اقدام با جسارت من باشگاه بود با این دیدگاه که گفتم مگه جای بدی هست من میرم که سرحال باشم توانا باشم رو فرم باشم و…باورتون نمیشه پدر من که مخالف هزار باشگاه و آریشگاه بودند با این مسئله چنان جانانه کنار اومدن که همه انگشت به دهن مونده بودن و این اقدام من باعث شد خواهر هام و مادرم هم راهی باشگاه بشن و پدر و برادر هامم برن باشگاه و یه جو ورزشی اصلا هیولا تو خونمون برپا شد دومین حرکت من وقتی دیدم پدرم قابل کنار اومدن هستن گرفتن دیپلمم بود و پدری که تا سرکوچه رفتن تنهایی مشکل داشتن منو ثبت نام تو یه مدرسه ای که یک ساعت تا خونه فاصله داشت همراهی کردند و بسیار مشوق من شدن نه تنها پدرم بلکه همه خانواده و میگفتن بخون برو دانشگاه و جالب اینه که پدر و مادر من با دانشگاه رفتن من مخالف نبودن و میگفتن تو خودت ول کردی …و چون اینجا با قانون آشنایی نداشتم میگفتم شما انگیزه منو گرفتین و خلاصه خیلی مقصر میدونستمشون…گذشت و گذشت و من دیدم پدرم با همه چیز من داره راه میاد و تازه همراهیمم میکنه گفتم بزار بگم میخوام برم کار کنم آقا رفتم یه دوره دیدم که بعدش یه ماه کارورزی داشت و من گاها تا 11 شب باید میبودم و خدای من اون روزا باورم نمیشد که من الان اینجام اونم با حمایت خانواده و وقتی میرم خونه همه آماده خدمت و محبت به منن و این بین خواهرهام میگفتن چطور برای ما حق باشگاه و اینا نبود یه جا میرفتیم با بحث و التماس بود حالا تو راحت هرجا میخوای میری و هر کاری میخوای میکنی و حس میکردن که دارن تبعیض قائل میشن و اینجا من هنوز قانون رو نمیدونستم فقط باورم این بود که پدر من هیچ مخالفتی با من نمیکنه چون تلاش منو میبنه چون به من باور داره چون میخواد من موفق و مستقل باشم میخواد من قوی باشم تاجایی که پدرم کارهای بانکی خودشونو به من سپردن که تو بیشتر تو جامعه باشی بیشتر تعامل داشته باشی ترسات بریزه و خلاصه پدر و مادر محدود کننده ی من همه جوره ساپورت کننده ی من شدن به طوری که همه متعجب شده بودند از این برخورد متفاوت…و من هرخواسته ای که داشتم راحت بهش میرسیدم و هیچ مخالفتی نبود و همه ی چیز هایی که رویاشو داشتم میتونستم انجام بدم از پیاده روی تنهایی تا رستوران رفتن تنهایی تا بیرون رفتن با دوستان و هرکاری …خدارو صد هزار بار شکر..

    بنویس کدام باورِ آن روزها، تو را به حرکت واداشت؟

    گفتم که با قانون آشنا نبودم اما چون خواسته بودم و شده بود این باور رو داشتم که هیچ کسی مخالف کارهای من نیست و من هرکاری بخوام انجام بدم همه منو حمایت میکنن و پدر من خیلی مشوق من هست هیچ محدودیتی برای من نیست

    داخل پرانتز بگم که همسر من با استاد آشنا بودن و روی دوره ها کار میکردن اما هیچ وقت در این موارد با من صحبت نمیکردن یعنی من اصل چیزی به اسم قانون جذب رو اصلا نشنیده بودم چه برسه به مدار و خالق صد درد صد ی

    بودن و این قانون ها من فقط نرم شدن پدرم رو قبول داشتم از جون و دل..

    امروز همان باور را چگونه در خودت فعال می‌کنی؟

    الان میگم که خدایا اون موقع که من قانون رو نمیدونستم تو اونجوری منو هدایت و حمایت کردی و دل ها رو برای من نرم کردی حالا که من تو رو شناختم و همه کاره تویی هیچ چیزی دیگه جلو دارم نیست و به هرچیزی که بخوام رسیدم چون مانعی وجود نداره چون تو چراغ راه منی..من الان در آغوش امنی هستم که بهترین پناهه من الان خدایی رو دارم که نور آسمان ها و زمینه من الان با خدایی هستم که فرمانرواست قدرت کل هست مگه میشه که چیزی بخوام و نشه با تکیه به همچین قدرتی…

    اولین اقدام الهام‌گرفته‌ای که ظرف 24 ساعت آینده انجام می‌دهی چیست؟

    همین که الان نوشتم قلبم باز شد و به این مسیر پروردگارم منو هدایت کرد که بشین تک تک اون جاهایی که فکر میکردی محاله و شد رو به خودت یادآوری کن و به خودت یادآوری کن که چجوری دل ها برات نرم شد راه ها برات باز شد فقط بشین و یادآوری کن دستاورد های قبلیت رو …و سپاسگزاری کن برای تک تک دستاورد هات…

    //////////////////

    واقعا استاد یادآوری موفقیت های گذشته و نایدیده نگرفتنشو فراموش نکردنشون و کوچیک قلمداد نکردنشون معجزه میکنه به قول استاد تو یه بار اون مسیر رو رفتی فقط کافیه به یاد بیاری…

    من باور دارم که همه چیز برای من ممکنه من توانایی خودمو باور دارم من میدونم هرکاری بخوام بکنم توش موفق میشم من ایمان دارم به این تواناییم…

    من باور دارم خدایی که منو به اینجا رسونده از این بعدشم برام درست میکنه من الان درپناه یک بزرگ توانای همیشه زنده هستم من محبوب الله هستم و الله هدایت منو برعهده گرفته خدایا هزاران بار سپاسگزارم برای جریان همواره جاری خیر و برکت و فراوانی…

    سوره حجر

    نَبِّئْ عِبَادِی أَنِّی أَنَا الْغَفُورُ الرَّحِیمُ(۴٩)

    به بندگان من خبر ده که همانا من آمرزنده‌ى مهربانم

    خداوندم من محتاجم به هر خیری ازدرگاه رحمتت.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 10 رای:
  7. -
    رویا مهاجرسلطانی گفته:
    مدت عضویت: 2514 روز

    پروژه «تغییر را در آغوش بگیر»قسمت5

    درود و وقت بخیر خدمت استادان عزیزم استاد عباسمنش و خانم شایسته ی نازنینم

    و دوستان همراه در پروژه ی «تغییر را در آغوش بگیر!!!

    امروز وارد گام پنجم این پروژه تغییر شدم و برای بهبودی و رشد پیشرفت در همه ی زمینه های زندگیم باید دوباره سعی کنم و مثل گذشته بطور لیزری شروع به تغییر کنم

    در این فایل صوتی خانم منصوری عزیز خیلی قشنگ مسیر تکامل و تغییر و تحول و موفقیت شون رو توضیح دادند

    اینکه

    بارها خواستم که از تجربیات قبلیم و از راهی که قبلا منو به موفقیت رسونده بود الگو بگیرم برای موفقیت دوباره

    این جمله ی استاد رو بارها شنیده بودم اینکه

    همان باورهایی که در نقطه شروع شما را وادار به حرکت کرد را دوباره تکرار کن؛

    یادمه اون موقع هایی که تازه وارد این مباحث شده بودم و حتی بعدها که در موقعیت های حساس و تضادها و چالش های دیگه روبرو میشدم و یا بعبارتی پس از آشنایی ام با این آگاهی ها و استاد و این سایت ؛ شور و اشتیاق قلبی داشتم برای باورهای جدیدی که داشتم تغییر میدادم ..

    یعنی در ظاهر هیچ فرش قرمزی پهن نبود

    هیچ نشانه ای وجود نداشت و نبود

    هیچ نوری در آن ظلمات تاریکی رو نمی‌دیدم

    هیچ راه حلی در ظاهر نبود

    هیچ راهی و مسیری رو پیدا نمیکردم

    ولی مدام تمرینات رو انجام میدادم همان تمریناتی که استاد توی فایل هاشون توضیح میدادند .. فقط تمرین انجام میدادم . تمام تلاشمو میکردم .. در جاهایی که ذهن محدود من هیچ راهی پیدا نمیکرد..

    فقط یک چیزی رو خیلی خوب فهمیدم اینکه نامید نشم ….و نامید هم نشدم و همین طوری ادامه میدادم .. شاید در ظاهر بنظر می‌رسید که دارم در جا میزنم و روی تردمیل هستم و این جاده هیچ مقصدی نداره و دارم به ناکجا آباد میرم و زور الکی میزنم ! دقیقا مثل همان کشتی بودم که وسط اقیانوس بودم و هیچ نشانه ای از ساحل نجات و امنی مشخص نبود فقط آب بود و آب و آب

    اما خداوند بلاخره آن ساحل خشکی و اون زمین سفت رو بهم نشون داد و من پاهامو رو ساحل و زمین سفت و خشک گذاشتم دقیقا مثل آن ملوانانی که ماهها زمین و ساحل و خشکی رو ندیده بودند و بعدش وقتی به ساحل رسیدند با خوشحالی و شادی پاهاشون رو روی زمین سفت گذاشتند

    مورد اول…. اینکه استاد در دوره ی هم جهت با جریان خداوند در جلسه ی هجدهم و نوزدهم گفتند که به یاد بیاوریم داشته هامون رو به یاد بیاریم .. کمک هایی که بهمون شده رو به یاد بیاریم . لطف خداوند رو به یاد بیاریم.. در سختی ها و در خیلی شرایط و موقعیت هایی که نجات پیدا کردیم رو به یاد بیاریم و سپاسگذار باشیم چون انسان فراموشکار است

    اینکه بطور مداوم بخودم یادآوری میکردم که فقط روی خدا حساب باز کنم همان فایل هایی که در آن روزها اشک منو در می‌آورد و باعث شد تغییر تحول درونی من شروع بشه

    و مدام بخودم میگفتم

    شرایط تغییر میکنه و اینجوری نمی مونه و این نیز بگذرد در واقع باید این شرایط تغییر کنه چون من این فرکانس رو به جهان هستی فرستادم .. کاری که همین الان میکنم همینه .. در واقع انگار بیشتر دوست دارم. صحبت کنم .. انگار یکجورایی نمیتونم قلم به دست بگیرم و بنویسم ..( البته فعلا) چون من عاشق نوشتن هستم ولی الان انگار باید انرژی مو صرف صحبت کردن با خودم و خدای درونم انجام بدم .. باید این ارتعاش رو قدرت بدم

    0و بقول کامنت آقای محسن توحیدی

    هر غمی یه روزی تموم میشه، اما خدا همیشه هستو خدا همیشه هست حتی اگر حسش نکنی

    باور اینکه می‌شود حرکت کنم و جهان درهای جدید رو به روی من باز میکنه

    به یاد میارم که باور داشتم تلاش های ذهنی من 99٪ کارها رو انجام میده و بعد مدام این تلاش های ذهنی رو تمرین می‌کردم و می‌نوشتم و فایل ها رو می‌دیدم و هر روز و هر شب بطور مداوم انجام میدادم .. یک وقتایی هم خسته میشدم ولی زمانش خیلی کوتاه بود چون میدونستم اگر رها کنم آن وقت و انرژی من هدر می‌ره برای همین سعی میکردم احساسمو خوب نگه دارم . با دیدن فایل های سفر به دور آمریکا و زندگی در بهشت . فایل های توجه به نکات مثبت و دیگر فایل های که بر روی سایت بود کامنت های دوستان رو میخوندم و از موفقیت هاشون می‌نوشتن و باعث می‌شد دوباره حرکت کنم …

    سوال تمرین این قسمت میگه: بنویس کدام باور آن روزها، تو را به حرکت واداشت؟

    باور به اینکه خداوند همه رو هدایت می‌کنه

    در واقع مبحث هدایت یکی از آن باورهایی بود که در فایل های توحیدی کاملا به قلبم نشست و مدام از خداوند هدایت می‌طلبم و فقط روی خدا حساب باز میکنم که هر راهی و هر چیزی و هر کسی به من کمکی کنه همان نیروی خداوندی است که از طریق بی نهایت افراد و موقعیت ها .و اوضاع و شرایط .. دل ها رو برام نرم می‌کنه و می‌تونه منو بسمت خواسته هام و یا خواسته ها و آرزوها مو بسمت من هدایت کنه !!!

    و امروز با گوش دادن به صحبت های خانم منصوری عزیز بهم یادآوری شد که نباید تسلیم محدودیت هام بشم بلاخره بلطف فضل و کرم الهی یا راهی پیدا میکنم و یا راهی خواهم

    چون می‌خوام وارد مدار جدیدی بشم و یک تغییر تحول جدیدی که خیلی از قبلنا متفاوت تره!!!

    آدم‌های جدید، شرایط جدید، ایده‌های جدید، موقعیت های جدید نعمت‌های بیشتر .. در آمدها و ورودی های جدید ..

    سوال بعدی تمرین این قسمت: امروز همان باور را چگونه در خودت فعال می‌کنی؟

    امروز همینطوری داشتم موفقیت های قبلی مو با خودم مرور میکردم .. مدام داشتم اتفاقات خوبی که تجربه کرده بودم رو بخودم یادآوری میکردم و سپاسگذاری میکردم

    و باور دارم که این بهترین روشی هست که میتونم باورهای خوب رو در خودم فعال کنم

    همش بخودم میگم یادته چطوری در آن زمان میخواستم جابجا بشم و وارد این خونه ی جدید بشم چطوری همه چی دست بدست هم داد و همه ی کارها چفت و جور. شد حتی آن تضادهای شهریور سال 1401 مهسا امینی . و قطع شدن اینترنت و کلی ماجراهای دیگه.. همه و همه بنفع من پیش رفت!!!

    یادته فلان پولی که توقع نداشتی چطوری اومد توی حسابت ؟؟؟

    یادته دستان خداوند اومدند بهت کمک کردند ؟؟؟

    یادته چه افراد جدیدی اومدند و ماموریت شوم رو برات انجام دادند و بعدش هم خودشون از زندگیت رفتند بیرون!!؟؟

    یادته افراد نامناسب چطوری از زندگیت دور شدند

    یادته فلان هدیه رو که میخواستی دو دستی با عزت و احترام تقدیمت شد

    یادته به چه های زیبایی هدایت شدی

    و هزاران هزار یادآورهای دیگری که توی دفترم نوشتم و مدام مرور میکنم و چکاپ فرکانسی خودمو میخونم (در فایل های دانلودی باورهای ثروت ساز فایل باور فراوانی در رابطه با ثروت) همه جا برای خودم ردپا گذاشتم در همه جا خدا رو شکر

    الان هم یک کشتی بادبانی ماکت چوبی دارم که کنارش یک لنگر با زنجیر بخش آویزونع گذاشتم جلوی روبروی نیز کنار پنجره ی قدی و مدام بهش نگاه میکنم و دستم میگیرم و باهاش صحبت میکنم و مدام میگم کشتی زندگی من در حال حرکتع فقط من هنوز اون ساحل رو نمی‌بینم ولی می‌دونم که داره به خشکی نزدیک میشه و آنجا لنگر می‌اندازم!!؟؟ مطمعنم

    این طلاطم ها نشون از حرکتع!!!

    و مطمعن هستم به یک مرحله ی دیگری از زندگیم هدایت خواهم شد و خودمو به کاپیتان این کشتی الهی سپردم !!

    چون من سهم خودمو انجام دادم و بقیه کارها سهم خداوند هست من نیاز به کمک های قدرتمند و توانگر الهی دارم پس

    خودش فرمان کشتی زندگیمو بسمت بهترینها می چرخانه و منو به ساحل امن الهی خودش هدایت میکنه که دلبخواه من هم باشه !!!! الهی آمین

    یعنی بازم دارم با تکرار و تکرار و تمرین های مستمر و مداوم روی مومنتوم مثبت حرکت میکنم و خدا می‌دونه که چه نشانه ها و هدایت هاو نتایج و پاداش های دیگری در انتظارم هست

    خدایاااا کمکم کن تا برای شروع جدید و تلاش و عملکرد و تعهدم در این پروژه جدید به بهبودی بیشتری در تمام جنبه های زندگیم هدایت شوم و در پایان هر روزم شکر گذار فضل و کرم الهی زندگیم باشم و این تغییر و تحولات رو به گرمی در آغوش بگیرم .. !!

    خدایااا شکرت تنها فقط و فقط ترا میپرستم و فقط و فقط از تو یاری می‌خوام برای هدایت بسمت باز شدن کلیدی که فقط مخصوص من و همانند اثر انگشتم امضای خاص و ویژه ی من است پس مسیر رسیدن به مومنتوم مثبت خواسته ها و آرزوهای خاص و. ویژه من را بسمت بهبودی بیشتر و آسانتر و و زیباتر

    لذت بخش تر کن

    IN GOD WE TRUST

    ما به خداوند اعتماد داریم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 10 رای:
  8. -
    سارا سهیلی گفته:
    مدت عضویت: 2077 روز

    سلام به استاد عزیزو همگی و تشکر ویزه از خانم شایسته ی عزیز

    منم برای بار چندم مثل بقیه ی دوستان میگم بارها و بارها همین فایل ها رو گوش داده بودم ولی به هیچ عنوان این درک و دریافت های الانم رو نداشتم ازشون

    من امروز میخوام راجع به یه موردی صحبت کنم که حداقل کمتر دیدم بچه های سایت راجبش صحبت کنن

    البته این فایل هم

    https://abasmanesh.com/fa/right-way-of-modeling/#arg-downloads-wrapper

    تاثیر بسازایی داشت که بخوام راجع به این مسئله م صحبت کنم

    4 سال پیش استاد من دقیقا با ایمان حرکت کردم ، سعی کردم ذهنم رو از چگونگی ها بردارم که چه طور قراره از حوزه ی مورد علاقم پول برسه و پول بسازم

    همون اوایلش هم میترسیدم که اگر صحبتی بر خلاف نظر خانوادم بزنم دیگه اونها از لحاظ مالی من رو ساپورت نمیکنن و چون اون زمان من نه سر کار میرفتم و نه از کار تازه تاسیسم ریالی پول میتونستم بسازم ، بسیاررررر میترسیدم بابت اینکه پول از کجا بیارم و بسازم

    ولی ایمانمو نشون دادم ، تصمیمم برای آینده م مشخص شد و خانواده فهمید مسیری کاملا متفاوت از انتطار چند ده ساله اونها قراره برم

    نتیجه چی شد؟ حمایت مالی خانوادم قطع نشد ، با اینکه اینقدر اون مخالفت زیاد شده بود که من تایمی مجبور شدم برم پیش مادر بزرگم زندگی کنم و ارتباطم رو با خانوادم کلن قطع کنم و اصلا نمیدیدمشون و ازشون خبر نداشتم

    توی تمام این 4 سال به لطف خدا این حمایته بود ، نمیگم باهاش میشد خونه خرید یا ماشین خرید ولی مختصری بود که کمک بیشتری بهم بکنه هر ماه خداروشکر

    از زمانی که وارد فصل دوم دوره قانون افرنیش شدم و بعد از اون تونستم دوره هم جهت رو خریداری کنم اون حمایته چند برابر بیشتر شد و بلطبع اون درامد ماهانه ی من هم بیشتر شد

    ولی همیشه ته ذهنم این حمایت رو حمایت خدا نمیدیدم ، همش به یاد میاوردم که چه فایده تو زحمتی نکشیدی برای این پول ، درصورتی که خواهر و برادر خودم که همون پدر رو دارن ، توی همون خونه کنار من زندگی میکنن از همون پدر این نتایج رو نداشتن و ندارن هنوزم.

    ذهن من مدام یاد الگوهایی از بچه های سایت یا غیر سایت میافتاد که نوشته بودن بدون پول پدرم ، بدون حمایت خانوادم خلق کردم

    همش تو سایت میخوندم ببین فلانی نوشته خودم تونستم خلق کنم ولی تو چسبیدی به همون مبلع مختصر درصورتی که من از همون مبلع مختصر تماما برای پیشرفت کارم استفاده میکردم

    و من همش تو ذهنم این بود که به خاطر این حمایت پدرمه که من نمیتونم موفقیت های بزرگ تر رو کسب کنم

    :)

    قشنگ یادمه بار اولی که این فایل رو گوش دادم چه قدر حس و حالم بد بود میگفتم ببین این خانم به کمک پدرش گفت نه و خودش رفت کار کرد در صورتی که هیچ کجای موقعیت من و منصوره شبیه به هم نبود ، من نه خانواده ای به اون متعصبی داشتم ،و نه خواسته ی منصوره ی عزیز رو داشتم

    آره خلاصه من البته بیکارم ننشستم توی اون مدت فهمیدم من باید قدر این حمایت رو بدونم

    و هی به این فکر نکنم که خوب یه روزی قراره با پدرم بگم بابام بسه دیگه نمیخواد پول توجیبی برام بریزی

    یا نه بابا تو نمیخواد کمکم کنی(درصورتی که خودش پیش قدم شده) و من خودم با دسترنج خودم قراره خرید کنم

    سعی کردم این کمک رو قسمتی از نعمتهای بینهایت خدا ببینم و بگم خدا از طریق این فرده که داره به من روزی میده ، فقط از طریق کسب و کارم این اتفاق نمیافته هزار تا راه داره و خواهد داشت.

    خودش داره اتفاق میافته ، من دنبالش نیافتادم بگم تو رو خدا به من پول بدید

    من حتی یادمه اول امسال یک پیام طولانی فرستادم و تشکر کردم از پدرم بابت کمک هاش و بهش یاداوری کردم که به هیچ عنوان وطیفه ش نیست و هر زمان دلش خواست میتونه این کمکا رو قطع کنه بعد در پی قانون درخواست یه درخواستی که سالها بود برام سخت بود وزشت میدونستمش رو هم درخواست دادم و نتیجه این شد که همون حمایته چند برابر بیشتر شد.

    ترکیب فایل قدم پنجم پروژه ی تغییر ، و اون فایلی که لینکش رو برستادم باعث شد یه بار دیگه به یاد بیارم که من خودم خالق زندگیم هستم

    اینکه من خداروشکر پدر به این خوبی دارم که با اینکه 4 سال پیش مخالف سفت و سختم بود ولی الان اینطور داره حمایت میکنه

    اینکه من خداروشکر پارتنری دارم که ایشون هم بارها و بارها توی مسیر بیزینسم کمکم کرده و وسایلی رو فراهم کرده برام برای راحتی بیشتر کارم

    اینا دلیل بر بی عرضه گی من نیست

    دلیل بر این این نیست که من بلد نیستم پول بسازم

    دلیل بر این نیست که من وابسطه ی این دو نفر هستم

    دلیل بر اینه که من ایمانمو نشون دادم ، حرکت کردم ، فرکانسهامو تغییر دادم و این نتایج رو خلق کردم

    حمایت جهان رو دیدم

    جهان به کمکم اومد

    من خلقشون کردم ، شانسی من تو همچین موقعیتی یهو نیافتادم

    وگرنه که خواهر و برادر خودم هم همین پدر رو دارن ولی چرا اونها این کمک هارو به این میزان از پدرم دریافت نمیکنن

    فقط خواستم از این تجربه ی خودم بگم برای بچه هایی که این دستان حمایت کننده رو دارن تو زندگیشون و خودشون هم دارن توی مسیر پیشرفت حرکت میکنن و از این کمک ها استفاده میکنن ولی عذاب وجدان دارن که نه من خودم باید با دسترنج خودم پول بسازم

    این نتایجم جزو دسترنج ما هستن که خیلیهاش اصلا قبلن تا همین چند سال پیش برای خودمون وجود خارجی نداشتن و الان دارن میشن

    اگر بخواهی الگوی موفقیت قبلی‌ات را همین امروز در چالش فعلی‌ات کپی کنی، دقیقاً چه می‌کنی؟ با جزئیات داستان «از صفر تا موفقیتی» که قبلاً ساخته‌ای را بنویس.

    با توجه به صحبتی که اون بالا کردم ، من یادمه هر بار فقط ایده هامو پشست سرهم انجام میدادم و سعی میکردم ذهنم رو کنترل کنم مخصوصا راجع به درامدی که قراره توی اون ماه بسازم

    مهم نبود اون کاری که داشتم اون لحظه میساختم اصلا قرار بود به فروش بره یا نه ، یا اینکه فلانی که از من سرراغ گرفته میاد بالاخره ازم خرید کنه یا نه ، مدام هر روز روی دوره ای که داشتم کار میکردم و تطبیقش میدادم ، هر روز سعی میکردم اون رفتارهایی که بر اساس قانون درسته و من رو به نتایج دلخواهم میتونه برسونه رو انجام بدم

    سعی میکردم نشانه ها رو کاملا جدی بگیرم

    سعی میکردم احساسم خوب بمونه و باشه

    تفریحاتم مخصوصا در حدی بود که اصلا از لحاظ مالی بهم فشاری نیاره و با همون امکاناتم قابل انجام باشه

    مدادم به فکر این بودم که چیکار کنم که درامدم رو بیشتر هم بکنم

    بنویس کدام باورِ آن روزها، تو را به حرکت واداشت؟

    اینو اصلا یادم نیست درست ولی یه چیزایی حدودی یادمه که تو ایمانتو نشون بده قدم بردار خدام میاد کمکت

    امروز همان باور را چگونه در خودت فعال می‌کنی؟

    امروز با یاد اوردم که خدا واقعا اومد کمکم از طریق دستان زیادش ، از طریق مشتریهایی که داشتم و از طریق پدرم

    اون زمان که استارت زدم اصلا انتظار اینارو نداشتم ولی از همون ماه اول اومدن کمکم ، پس بازم میان

    اولین اقدام الهام‌گرفته‌ای که ظرف 24 ساعت آینده انجام می‌دهی چیست؟

    ایده ای که امروز بازم تکرار شد ایده ی ساخت بند عینک بود

    ولی یک کاری هست که الان در حال حاصر مشغول ساخت اونم و اول باید اون رو تموم کنم و بعد میرم سراغ ایده الهامی

    چون میخواستم عجله کنم و اون ایده رو شروعش کنم ولی خب هر ایده نیاز به انرزی و تمرکز خاص خودش رو داره و اگر من الان کار الانم رو رها کنم و برم سراع ایده بعدی هم کار الانم هی روی اعصابم میره چون ناتمومه و هم تمرکز درستی روی ساخت ایده ی بعدی ندارم

    پس در حال حاضر ایده اینه کاری که الان در دستم دارم رو تمومش کنم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 10 رای:
  9. -
    الهام سوادکوهی گفته:
    مدت عضویت: 2925 روز

    سلاااااام به استاد عزیزم و مریم جانم و همه دوستان هم فرکانسیم

    خداااایااااااا شکرت

    چه گفتگوی جذابی ،چه درسهای بزرگی که میشه از این گفتگو گرفت ،چقدر آگااااهی ،خدایاااا شکرت

    مررررسی استادجان

    تحسین میکنم منصوره جان و که در مسیر علاقه اش قدم برداشت

    همون نکته ای که شما استادم همیشه از ما میخواین که در مسیر علاقمون بریم که علاوه بر رشد خودمون جهان هم رشد بهتری میکنه وقتی هر کسی در مسیر علاقش قدم برداره و پیشرفت کنه

    واقعاااا خدایااااشکرت که وقتی ماحرکت میکنیم و با شو رو شوق در مسیر علاقمون قدم برمیداریم چه درهایی که نمیگشایی

    خداااایا صد هزار بار شکر که همین یه نکته چقدرانگیزه ایجاد میکنه برای حرکت

    مثل منصوره عزیز که وقتی تصمیم گرفت و مصمم شد گالری نقاشی خودشو داشته باشه و در مسیر علاقش بره ،با دست خالی مکانی در مسیرش قرار گرفت که بدون پرداخت هزینه برای اجاره بها بتونه کارش و شروع کنه و اونم در بهترین و گرونترین نقطه اصفهان.. الله اااااکبر

    استاد جان چه زیبا گفتین

    وقتی آدم با ایمان و باور حرکت کنه درهایی به روش باز میشه که ما اصلا نمیدونیم وجود داره

    چه سوال خوبی منصوره جان پرسیدن و پاسخ شماآگاهی نابی بود برای ما :

    اینکه اکر یه جایی در راه هدفت به ایستایی رسیدی و نتایج stop شد الگوهای قبلی که باعث موفقیتت شده را بارها و بارها با خودت تکرااار کن ، در موردشون بنویس ، با خودت حرف بزن ، تا مجدد برایت تکرار شود

    چون همون مسیره فقط باید تکرارش کنی با همون باور و همون شورو شوق

    که شورو اشتیاق هم بسیار مهمه

    خدااااایا شرت برای بودنم در فرکانس دریافت این آگاهی ها

    عاشقتونم الهام

    در پناه خداوند سربلند باشید همیشه

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 10 رای:
  10. -
    مهسا میهن خواه گفته:
    مدت عضویت: 1946 روز

    بسم الله الرحمن الرحیم

    الهیییی به امید تو

    بزرگترین موفقیتی که در طول زندگی با ایملن خالص و شور و شوق بدست آوردید؟؟

    نتایج کنکور که اومد و من فهمیدم رشته مورد علاقه ام اما سیرجان قبول شدم

    زدم زیر گریه من میخواستم باهنر کرمان قبول بشم

    یه روز با مادرم رفتیم یه سر دانشگاه سبرجان تو راه دختری هم نشین شدم که اونقدر از دانشگاه سبرجان بد گفت که من عزمم جزم کردم که نرم اونجا

    با دختر دایی ام میرفتم دانشگاه باهنر و لذت میبردم و روزهایی که خودم میرم تو همین دانشگاه فکر میکردم و لذت میبردم رفتم درخواست انتقالی دادم گفتن نمیشه حداقل باید یه ترم در دانشگاه مبدأ درس بخونی بعدش اقدام کنی گوشم بدهکار نبود همش اینور انور سر میزدم مامانم هم از این واون میپرسید چه کنیم؟؟؟

    یه روز که از رءیس دانشگاه وقت گرفته بودیم بریم پیشش صحبت کنیم می بایست ساعت حدود 10 دانشگاه باشیم

    اونروز در خانه خراب شده بود و مامان به آقایی گفت زود بیاد درستش کنه گفت 8 میاد امانیومد ساعت شد 8.30 نیامد مادرم زنگ زد بهش گفت کجایی؟؟ گفت الان میام ولی 9 شد نیومد دوباره مامانم زنگ زد گفت من باید برم دانشگاه دخترم وقت گرفتیم حیرونیم باید اونجا باشیم ساعت 10 ایشون پرسید کدوم دانشگاه میخاین برین؟ پیش کی؟؟

    ما هم گفتیم دانشگاه باهنر پیش رءیس دانشگاه

    گفت ااااا داماد ما رءیس دفتر دانشگاه است برید پیشش الان خودمم زنگ میزنم رفتیم دانشگاه پیش ایشون و گفتن یه درخواست بنویس بدم رءیس دانشگاه ما هر کار ایشون گفتن انجام دادیم و چندین بار رفتیم و اومدم تا تونستم اولین ترمم مهمان بشم دانشگاه باهنر کرمان درحالیکه مهمان شدن در ترم اول غیر ممکن بگد ترم اول مهمان شدن مگر به خانواده های اعضای دانشگاه

    بلاخره با کمک داماد ایشون هم ترم اول و هم ترم دوم مهمان شدم

    همه گفتن دیگه نمیشه تمومه باید برگردی

    مامانم نذر کرد دوباره درخواست انتقالی دادم به رءیس دانشگاه بلاخره تو کمیسیون یه شرط گذاشته بودن که من بعره مند بودم و تونستم بدون حتی 1 لحظه در دانشگاه سیرجان درس بخونم انتقالی بگیرم و این غیر ممکن بود مگر برای پارتی خیلی کلفت ها

    خدا نتنها انتقالیم اوکی کرد بلکه یه روز که رفتم امور دانشجوییم برای مارهای انتقالی دیدم 2 نفر حرف میزنن باهم در مورد تخفیف شهریه که دقیقا من که اصلا نمیدونستم دیدم شرایطش دارم و شهریه من 70 درصد تخفیف خورد تقریبا مجانی شد

    خدایا خیلی بزرگی خیلی عظیمی من نادانم ناتوانم من نمیدونم نمی فههمم خودت پناهم بده

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 10 رای: