این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://www.tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2021/04/5.jpg8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2025-10-26 08:21:072025-10-31 00:14:46تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۵
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
وااقعا تبریک میگم به منصوره عزیز. به شجاعتی که به خرج داده و توی دورانی که ملت آرزوی قبولی در رشته حقوق و داشتن،بعد از فارغ التحصیلی به سمت وکالت نرفته و دنبالش علاقش رفته.
بدون هیچ پشتیبانی اما خدا باهاش بود
با دست خالی حرکت میکرده فرکانس میفرستاذه و خدا راه و براش باز کرده
و معجزه رخ میده
برای رسیدن به موفقیت باید موفقیت های گذشته رو به یاد بیاریم و به یاد بیاریم که چگونه با چه باورها و عملکردی به اون نتیجه رسیدیم،همونا رو دوباره انجام بدیم.
در حال حاضر دارم با شوق قدم برمیدارم،دارم هر روز تو پیج اینستا فعالیت میکنم و مخاطب جذب میکنم.علاوه بر اینکه دارم درس میخونم و جزو رتبه های برتر دانشگاهم.
رشتم و خیلی دوست دارم ادامه تحصیلم خیلی دوست دارم اما بیشتر از اونا عاشق معلم بودنم. عاشق اینم که با روحیه مثبت و امیدواری که دارم همراه با علم شیمی به بچه ها کمک کنم عاشق شیمی بشن و با اعتماد به نفس باشن. چون الان بچه های کنکوری خیلی ناامیدن!
تو دوره ای که همه میگن معلمی حقوق نداره من میخوام برم سمتش چون من باور دارم این منم که دارم پول میسازم. و معلمی مثل همه شغلای دیگه و به اندازه اونا پتانسیل پول ساختن داره.
الان برای فعالیت تو پیج کارایی که باید انجام بدم:
هر روز سوال حل کردن
پستای بیشتری گذاشتن
عدم توجه به تعداد ویو و فالوور
همواره پرسیدن سوال” چطور بهتر؟”
زمانایی که احساس نزدیکی بیشتری به خدا میکنم:
شکرگزاری های آخر شب
دیدن زیبایی ها و تحسینشون و ذوق کردن براشون(عین بچه ها)
صحبت کردن کلامی با خدا در روز .شده حتی از برنامه های روزم بگم و ازش کمک بخوام
زمانایی که روابط بهتری دارم:
اخلاق خوبی دارم و خوشرو هستم
احترام میذارم به همه
تحسین آدما
حرف نزدن راجع بهشون و قضاوت نکردنشون
عزت نفس داشتن و دوست داشتن خودم
اولویت بودن زندگی و برنامه خودم
فعلا همینا یادم اومد
همینا هم خیلی هنر میخواد عمل کردن بهشون ایشالا خدا هممون و هدایت کنه
داستان یکی از موفقیت های من برمیگرده به حدود 10 سال پیش و در حوزه کاری من خدا رو شکر ان روزا در مورد کار باورهای خوبی داشتم و مهمترین و تاثیرگذارترین آنها این بود که میشود بر خلاف نظر و عقیده 99% اطرافیان که بعضی مواقع که برای کارم تلاش میکردم خنده شان میگرفت و در نهایت تعجب من موفق شدم و از لحاظ مالی در طی دو یا سه سال خیلی پیشرفت کردم . نکته بعدی اینکه من روی نقطه قوت و کاری که استعداد خوبی داشتم سرمایه گذاری کردم و در نهایت من به این کاری علاقه هم داشتم
من چند ماهی میشه میخوام شغلمو تغییر بدم و اخیرا شرایطش مهیا شده ، شاید قرار گرفتن این فایل روی سایت نشانه ای باشد برای اینکه من بعد از مدتها میخوام تغییر شغل بدم ولی الان داستان فرق داره من خیلی نسبت به قبل آگاهی هایم بیشتر شده و از همه مهمتر تغییر دیدگاهم نسبت خداوند و قوانین هستی
مثل باید تلاش و کوشش خودمو بکنم و بدونم که میشود موفق شد
بزرگترین یا عجیبترین موفقیتی که در گذشته (حتی دوران جوانی) با «ایمان خالص» و «شور و شوق» و بدون توجه به منطقِ ‘چطور؟’ به دست آوردید، چه بود؟
وقتی بخاطر همسرم ناچار شدم از شهر بزرگ اصفهان مهاجرت کنم به حومه
جایی که جمعیت و امکانات محدود داشت
سال 97
نجوای شیطانی میگفت تو کارمند بودی در یه شرکت بزرگ
اینجا هیچ شرکتی نیست
هیچ شغلی برای تو نیست
بچه داری و کسی نیست اونو بسپاری بهش
اما من نوشتم درخواست کردم تصویر سازی کردم
با همون امکاناتی داشتم یعنی یه کامپیوتر
بصورت آنلاین پایان نامه تایپ میکردم
و بعدش هدایت شدم به یه سایت اینترنتی که الان مدتهاست براش تولید محتوا میکنم و دریافتی هام روز به روز بیشتر میشه
چون باور کردم میشه براحتی پول درآورد
امروز در کجای زندگیتان (کاری، مالی، روابط) ایستادهاید که احساس میکنید آن «شور و شوق» و «ایمانِ» گذشته را کم دارید و نیاز دارید آن را دوباره به یاد بیاورید؟
در این سالها آرزو داشتم به شهرم برگردم
اما شور و اشتیاق نبود
چون حس قربانی بودن کمی در من رخنه کرده بود
اما الان که دارم باز روی خودم کار میکنم بشدت مشتاقم و میدونم که میتونم برگردم
مثل زمانی که فکر میکردم نمیتونم شغلی پیدا کنم
اما با کار کردن روی باورهای لیاقتم تونستم و براحتی جذب کردم
پس پیدا کردن یه جای خوب در اصفهان حتی بدون کمک همسرم میتونه برام اتفاق بیفته
همسرم قصد اومدن با من رو نداره و من آنچنان تمایل و اشتیاق برای برگشت و حرکت های بزرگ هستم که میخام تنهایی انجامش بدم
جهان ما جهان لیاقت هاست، من خودم اتفاقا به ترکیه مهاجرت کردم و به یک سری تضادها بر خوردم، اون روز داشتم به خودم همین ها رو میگفتم که من به این کشور دعوت شدم، من به این شغل دعوت شدم، چطوری میخوایی تو برام درست کنی من نمیدونم، من نمیفهمم ولی ایمان دارم که تو برام درست میکنی تو برام حل میکنی.
برای حال خودم که خوب بشه شروع کردم به تغییر رفتار بدن ام، یعنی قبلا که ساعت ۱ میخوابیدم گفتم کدوم حالت منو خوشحال میکنه گفتم من صبح ها زود از خواب بیدار بشم خوشحال ترم، شادترم. این کار رو انجام دادم، کتاب خوندن رو شروع کردم دوباره
هی ما آدم ها یادمون میره، هی برمیگردیم به حالت قبلیمون به پدر و مادرمون، باز میشینم باورهامو مینوسم، باورهامو هی مینوسم هی مینوسم.
من باور دارم بهترین مشتریان رو دارم
من باور دارم ثروتمندین مشتریان رو دارم
من باور دارم هر روز مشتریان من بیشتر و بیشتر میشوند.
من باور دارم به راحتی مشتریان از خدمات من استفاده میکنند
من باور دارم وفادار ترین مشتریان رو دارم
من باور دارم هدایت میشوم،
من باور دارم لیاقت این رو دارم که توسط رب العالمین به بهترین مسیرها هدایت شوم.
من باور دارم همواره عالی ترین انسان ها به من کمک میکنند تا هر روز بیشتر و بیشتر پیشرفت کنم.
من باور دارم پول درآوردن راحت ترین کار ممکن است.
من باور دارم جذب کننده نعمت، فراوانی و عالی ترین انسان ها هستم.
من باور دارم عاشق کارم هستم و هر روز از آن لذت میبرم.
من باور دارم مردم به راحتی به من اعتماد میکنند.
من باور دارم هر روز بهتر و بهتر میشوم
من باور دارم انسان منظم و مرتبی هستم
من باور دارم انسان خوشبختی هستم.
من باور دارم مشتریان بین المللی ام هر روز بیشتر و بیشتر میشود.
من یک چند وقته این باور ها رو هر روز تکرار میکنم، تا الان یک مشتری عرب، یک پاکستانی دو تا نیجریه ایی داشتم و بهم گفته شد که پیج اینستامم از فارسی عوض کنم برم روی انگلیسی کلا و فارسی بشه زبان دومم. دارم اینو تمرین میکنم.
بعدش دیشب یک ایده اومد که اپلیکشن و سایت و این مدلی درست کن، دامنه رو هم خریدم و میخوام شروع کنم.
البته چون برنامه نویس هم هستم، برای موارد بالا یک دو تا مهارت جدید هم باید یاد بگیرم، بعد یک پروژه دیگه هم گرفتم همزمان که اون دو تا مهارت رو توش یادمیگیرم تبدیل به پول میشه بعد ایده خودمم روزای تعطیل انجام میدم.
ما وقتی موفق میشیم توی یک مرحله احساس گشنگی رو از دست میدیم، این احساس عطش و گشنگی کسب نتیجه آدم رو هر روز توانمندتر شجاع تر و عملگرا تر میکنه، عمل شاید یک ورزش ساده باشه شاید دیدن یک دوست باشه شاید یک خوندن کتاب باشه شاید یک ایده کشیدن نقاشی باشه. مهم نیست دیگران دوست داشته باشن یا نه، مهم اینه من عاشق کار خودم هستم. دیگرانی توی زندگی من وجود ندارن.
توجه توجه
استاد عباس منش تمام این دوره ها رو برای خودش درست کرده، تمام حرف ها رو به خودش میزنه.
دوست داره با ما به اشتراک میزاره؛ برای دل مردم و اینکه ما خوشمون بیاد کار نمیکنه
حالا اون دوست نقاشمون هم توی ایتالیا همینه، دیگرانی نیستن که خوششون بیاد از نقاشی شما یا نه، مهم نیستند اصلا، مهم حال درونی خودتونه که عالی بشه بعد الهامات میاد بعد خلق میشه بعد بوم بوم بوم دوباره همه چیز عالی میشه.
استاد حرفهای منصوره جون ک تموم شد ویدیو رو استاپ کردم بیتم نظرمو بگم برم بعد حرفای شما رو بشنوم و مقایسه کنم
فکر میکنم جهان عاشق اینه ک در راحتترین راه ها و کارها منو و همه ادمها رو برسونه ب رویاهاشون
منصوره جون گفت من ک پول نداشتم ولی میرفتم دنبال ملکی برای گالریم
بعد با جواب منفی پدر رو به روشدن و بعد اون گریه ها رفتن که از طریق وکالت پول جم کنن برای گالری
برداشت من این بود که جهان میگه گالری میخوای؟ اوکی
اول که بهت بگم من دستای بی نهایت دارم برای رسوندن تو به خواسته ات ک به ذهن منطقی تو نمیرسه
ولی برای رسوندن تو ب خواسته ات ی ازمون کوچک میگیرم میگم بابات بهت پول نده ببینم ایا واقعا این خواسته رو میخوای؟؟؟ و وقتی با چشم های گریون میری درس بخونی ک گالریت رو داشته باشی من دیگه نه بهت نمیگم بهترینش رو در لحظه برات فراهم میکنم
در مورد منصوره جون و جریان مهاجرتش برداشتم اینه ک ایشون یکم خودشو و همون خدایی رو که روزی ب ساده ترین و بی هزینه ترین روش ممکن به خواسته اش رسوند دست کم گرفته
چرا اینو میگم؟ چون منصوره جون شما اون روز هنر داشتی پول نداشتی ایمان داشتی رفتی دنبال ملک خداهم گفت چشششششم بهترینشو میدم
امروزم هنر داری حالا ی لول کمتر اما ایمان نداری ک قدم بردار من تو رو اگر لازم باشه که کارت رو ارتقا بدی هدایت میکنم هم اموزش جدید ببینی هم بازم برات هنرجو میفرستم محصولاتت رو میفروشم
البته این برداشت منه ک ایمان داشته باش و حرکت کن
هزار با بگو
خدا من میرم تو راهنمایی کن
خدایا من قدم برمیدارم تو هدایت کن
خدایا من ایمان دارم تو راهنما باش
استاد
قلبم بعد شنیدن حرفای شما داره بی قراری میکنه
امروز جمعه اس منم تنهام
برنامه این بود ک کل روز تو سایت باشم و عبارت تاکیدی بگم و خلاصه خیلی رو خودم کار کنم
فردا روزیه ک قراره من ی محصولی دارم ک یه لار تا الان برای فروش گذاشتمش و هر سه بار خوب فروخته شد یعنی عالی
ولی دفعه ی اول ی چیز دیگه بود
چون شور و شوق من بیشتر بود
استاد بخدا این فایل های گفت و گو با دوستان از روانشناسی ثروت ب نظر بهاش بالاتره واقعا ارزش فروش داره
خدای من چقدر شما سخاوتمندی خدایا از ته دلممممم میخوام برکت و ثروت و سلااامتی سلامنی سلامتی عمر با عزت و طولانی به ایشون بدی که حالا حالاها راهنمای بنده هات باشه. زبان تو باشه برای حرف زدن با ما . اخه خدایا امروز گفتم چ جوری فروش سری اول رو بزنم و الان با کالبد استاد باهام حرف زدی
استاد شما تمرینم میدی حتی تو فایل ها
واقعا شما سخاوتمنذی واقعا
حتمن امروز مینویسم که چه تفاوتی بود بین فروش اولم با الان
تصورش میکنم بهش فکر میکنم
و استاد تارگت فردام 2 برابر تارگت سه ماه پیشه و الان نیرویی در درونم میگه خدا میخواد بهت بده اون تارگت رو چون اگر نمیخواست هدایتت نمیکرد ب این فایل ها
سلام قلب من بر استاد توحیدی ام و همه خانواده صمیمی و نازنینم در این سایت ارزشمندی
که مدتهااااست تنها خانه واقعی من شده است .
منصوره جانم
خواهر فرکانسی من سپاسگزارم که تجربه تو با ما در میون گذاشتی .
عزیزم چقدددر تحسینت کردم به خاطر عشق قوی و حرکت کردنت با همون سن کم و پیروزی هات .
امیدوارم خبرهای خوش موفقیت های نقاشیهای زیباتو یکی پس از دیگری بشنویم .
بریم سراغ تمرین :
اگر بخواهی الگوی موفقیت قبلی ات را همین امروز در چالش فعلی ات کپی کنی ، دقیقا چه می کنی ؟
● بنویس کدام باور آن روزها تو را به حرکت واداشت ؟
یکی از موردهایی که یادم میاد برای کم کردن وزنم بود :
چند سال پیش من به خاطر بارداری ناخواسته ام ( چون موقع ازدواج قرار ما این بود که هیچ وقت بچه دار نشیم و مهمتر این که من کم کم به این نتیجه داشتم میرسیدم که باید جدا بشم و این آدم کیسی نیس که من بخوام تمام عمرمو باهاش سر کنم )
البته اینم بگم که اون روزها نه استاد رو میشناختم و نه چیزی از قانون جذب درست متوجه شده بودم اما کم و بیش کتابهای موفقیت رو دنبال میکردم .
آره …. وقتی متوجه بارداریم شدم به سرعت تصمیم به سقط گرفتم اما همسر سابقم گفت اگه این کارو بکنی تو دادگاه ازت شکایت می کنم به جرم قتل .
من کلا آدمی بودم که روی تناسب اندام و وزنم بسیاااار حساس بودم ، هم برای زیبایی و سلامتی ام هم برای این که بازیگر تاتر بودم ( و البته هستم ) و همیشه باورم این بود که یک بازیگر چه زن چه مرد باااااید همیییییشه مواظب اندامش باشه به همین خاطر همیشه باید حواسم به خودم و اندامم می بود .
به همین دلیل اکثر سالهای عمرم ورزشکار بودم حالا یا باشگاه یا کوه نوردی یا یوگا یا فیتنس یا زومبا به هر حال باید یه ورزشی و یه حرکتی می کردم .
اون روزها اندامم به لطف خداوند چنان موزون و تراشیده بود که یا مورد تحسین قرار میگرفتم یا مورد حسادت .
اما هرچی بود مهم احساس خودم بود که خیلی از اندامم راضی بودم .
تا این که یواش یواش مدل اندامم داشت به شکل نافرمی تغییر می کرد و من از این تغییر متنفررررر بودم .
وقتی جلوی آینه میرفتم و میدیدم که اون هیکل زیبا چجوری داره از هم می پاشه همونجا اشک از چشمام جاری میشد .
و من احساس میکردم نه فقط جسمم بلکه انگار روحیه امم داره عوض میشه .
به شدددت عصبی و کم حوصله شده بودم و حوصله هیییچ کس و هیییچ کاری رو نداشتم .
از اون طرف هم جنگ و دعواها بین من و همسر سابقم تمومی نداشت با وجودی که تازه ازدواج کرده بودیم . نه راه پس داشتم نه راه پیش .
تا این که فرزندم به دنیا اومد و من از وزن 50 کیلو به وزن 74 کیلو رسیده بودم .
فقط یادم میاد دیوااانه شده بودم
کارم فقط اشک ریختن و گریه بود و البته بعدا فهمیدم که به افسردگی بعد زایمان هم دچار شده بودم .
اصلا زمانو نمیفهمیدم فقط میدونستم تو یه جهنم اسیر شدم .
دعواهای منو همسر سابقم بیشتر شده بود.
وزنم 24 کیلو اضافه شده بود .
بچه به دلیل استرس های 9 ماهه من بسیار بی قرار بود .
دچار افسردگی شدید هم شده بودم .
طوری که وقتی کسی خونه نبود مثل قحطی زده ها میرفتم سر خوراکی ها مثل ابر بهار گریه میکردم و در همون حالم خوراکی میخوردم عموما هم شیرینی جات ….
اینا رو گفتم که بگم تو چه شرایطی بودم که اول برای خودم خووووب یاد آوری بشه بعد دوستانی که کامنتمو میخونن و شاید در این وضعیت قرار گرفته باشن بدونن تنها نیستن و همیشه راهی هست .
شب و روزم شده بود گریه و هر لحظه از خدا میخواستم نجاتم بده از این وضعیت .
تا این که من به طور اتفاقی ( که البته الان میدونم هیچ چیز در این جهان اتفاقی نیست ) هدایت شدم به یک رژیمی که تا حدودی با روحیه من سازگار بود .
همون شب داستان و به همسرم گفتمو گفتم باید وزنمو بیارم پایین وگرنه به مرز خودکشی میرسم . اما اون قیامتیییی به پا کرد که نه خییییرررر… مگه الان هیکلت چشه ؟؟؟
خیییلی ام خوبی ….
من اصلااا زن لاغر دوس ندارمو ….
دیگه اسم رژیمم نیارو …. چنین و چنااان ….
اون لحظه انگار دنیاااا رو سرم خراب شد . نه فقط به خاطر این که وزنم به شدت بالا بود بلکه دیگه با اون وزن روی صحنه ام نمیتونستم برم واقعااا برام خجالت آور بووووود .
من دیواااانه تر شده بودم . اما دست بردار هم نبودم .
این دستور و تهدید آقا باعث شد که من قویتر و مشتاقانه تر دنبال راه حل باشم .
چند روزی گذشت و از اونجایی که اصلا نمیخواستم از پدرم پولی بگیرم برای رژیم و دستورات غذایش .
هدایت شدم به این که هنوز مقداری پول توی کمدم دارم که برای کادوهای نقدی فرزندم بود و اصلاااا یادم نبود . به سرعت بررررق پولها رو برداشتم به برادرم دادم و گفتم که از کارت خودت برای اون متخصص تغذیه کارت به کارت کن و فرداش رژیمم به دستم رسید .
وقتی رژیمو مکتوب دریافت کردم انگار تمااام شور زندگی تو رگهام جریان پیدا کرد .
اما ….
چالش اول :
وقتی بازش کردم دیدم ای واااای یه سری چیزا میخواد که ما تو یخچال و فریزر نداریم ( چون همسر سابقم اعتقاد داشت که پدرم باید کمک حال ما باشه و یخچالمونو پر کنه وگرنه اون نمیتونه )
منم آدمی نبودم که این چیزارو به خانوادم منتقل کنم . هر چند که پدرم بی منت کم و بیش کمک های خودشو داشت .
همش میگفتم خدااااایا چیکار کنم ؟؟؟
چیکار کنم ؟؟؟؟
نمیخوستم از هدفم دست بردارم .
انگار تماااام قوای نداشتمو یه جا جمع کرده بودم برای شدن .
دوباره هدایت شدم به این که یه سری چیزا رو جایگزین کنم متناسب با هر چیزی که تو خونه هست .
هرچند که تاکید شده بود چیزی جایگزین نشه ولی الهام قلبی من و شور و اشتیاقم برای این کار قویتر از این حرفها و توصیه ها بود .
خلاصه یواشکی اما با ایمااااان محکم شروع کردم به رژیم . چقددددر اون اوایل برامسخت بووووود .
چالش دوم :
من باید مکمل رژیمم حتماااا پیاده روی یک ساعته میداشتم وگرنه رژیمم خیلی طولانی تر میشد حالا چالش دیگه ایی برام به وجود اومده بود .
من با یک نوزاد چند ماهه چطوری باید پیاده روی میرفتم ؟؟
اول این که همسر سابقم نباید میفهمید از یه طرفم مامانم مگه چند بار میتونست مواظب فرزند من باشه ؟؟ اونم زندگی خودشو داشت .
ولی بازم نا امید نشدم و بازم از خدا کمک میخواستم و انگار به قلبم الهام شد که روزایی که مامانت میتونه بچه رو بزار پیشش
روزایی ام که نمیتونه بچه به بغل برو پیاده روی ما بهت توانشو میدیم .
( واااای به خدا الان که دارم بهش فکر میکنم خودم از این همه ایمان به هدف متحیر میشم . خدایا شکرت برای این تضادها )
اونروزا من با ایمان قلبی و شور و اشتیاق وصف نشدنی شروع کردم به حرکت و
خدااا رو گواه میگیرم که روز به روز بدنم و روحیه ام بهتر و بهتر میشد و فوق العاده وزن کم کردم البته نه مثل زمانی که تو باشگاه با دستگاه کار میکردم ولی خییییلی بهتر شده بودم تاااازه چقدددر اعتماد به نفس و عزت نفسم بالا رفت .
دیگه وقتی جلوی آینه میرفتم و خودمو برانداز می کردم اشک نمیریختم روی لبهام لبخند رضایت و خوشحالی بود انگار بدنمو دوباره پس گرفته بودم و این که احساس می کردم حتی صورتمم زیبایی خاصی پیدا کرده .
بله :
ایمان
توکل
عمل به الهامات
شور و اشتیاق
پشتکار
کار خودشو کرد
و با اون همه کمبودها
نتیجه در دستان من قرار گرفت و من با امدادهای خداوند همیشه حاضرم ، موفق شدم .
هر چند که دعواهای من و همسرم بعدا خیییلی بالا گرفت و من مجبور به ترک خونه شدم و ازدواجی که فقط سه سال از عمرش میگذشت به لطف خدا تمام شد و روح و جسمم به آزادی رسید . اما این ازدواج با تمام تضاد هاش برای من درسهای زیادی داشت که جهان به من آموخت . یکی از بزرگترین درسهاش این بود که من تازه فهمیدم از زندگی مشترک چی میخوام .
● امروز همان باور را چگونه در خودت فعال میکنی ؟
امروز با یاد آوری موفقیت هام :
اول به خودم افتخار می کنم
و بعد به خدایی که همیشه منتظره که بهم کمک کنه متصل میشم
و بعد به خودم یاد آوری میکنم که الهامات همیشه اقدام سریع می خواد ( الهاماتی که با شرایط فعلی ما انجام شدنیه ) .
و شور و اشتیاق شور و اشتیاق شور اشتیاق ( آتشی که همیشه منو برای رسیدن به خواسته هام گرم نگه میداره )
● اولین اقدام الهام گرفته ای که ظرف 24 ساعت آینده انجام میدهی چیست ؟
اولین ایده الهامی من این بود که باید اول باورهای مناسب ایجاد کنم ، فرکانسهامو تغییر بدم و ایمان داشته باشم که راه ها باز خواهد شد نگران نباشم .
و شروع مجدد 12 قدم .
سپاسگزار استاد عزیزم هستم
و سپاسگزار خدایی هستم که منو در شرایط مناسبی قرار داد که بتونم از خودم نسخه بهتری بسازم .
اصلا باور کردنی نیست ، خدا داره فقط برای من حرف میزنه – ینی منی که میخوام قدم بردارم دقیقا مثالی برام میاد که مرتبط با علاقه منه- خدایش تموم بدنم یخ زد-چون دارم از زبون منصوره عزیزم چیزی و می شنوم که فقط بدرد من میخوره-
استاد عزیزم دیروز روزی بود که توی بدترین حالت ممکن اعتمادمو نسبت به خدای خودم از دست داده بودم چون همین حرف شما که میگین به چطور فکر نکن برام پیش اومده بود-
بزارین بهتر داستانمو تعریف کنم- من سال ۹۶ باهاتون آشنا شدم ولی چون با ایمان ۱۰۰درصد پیش نرفتم دائم تق و لق میزدم- چون دائم خودمو گول میزدم-فک میکردم باید برای پول ساختن مثله بقیه عمل کنم اینجوری بگم بهتره (سبک شخصی خودمو قبول نداشتم )و میخواستم کارایی انجام بدم که علاقه بقیه بود یا بهتر بگم لباسی که اندازه من نبودو داشتم میپوشیدم🤣
استاد به جایی رسیدم که فقط تقلا میکردم و میدونستم که دارم اشتباه میکنم -چندین کارو تا همین برج ۱۰/ ۹۹ عوض کردم و البته که موفقیتهای خوبی رو کسب کردم نسبت به قبل از سال ۹۶ خودم- ولی یه چیزی اینجا همخونی نداشت اونم احساس درونم-اینقدر پله شده بودم واسه موفقیت دیگران که خودمو بل کل لِه کرده بودم- از خدا خدای خودم هدایت خواستم – و دائم منو به سمت نقاشی هل میداد – به سمت سبک شخصی خودم-
فروردین ۱۴۰۰ از شغلی که مثله عامه مردمی بودم استعفا دادم برای همیشه و تصمیم گرفتم فقط و فقط در جهت علاقه ام قدم بردارم-این در شرایطیه که بازم صفرم و هیچ پشتوانه ایی هم ندارم و میخوام ایمانمو نشون بدم- امروز صب میخواستم فایل شمارو که دیدم برم سراغ کارم همونجوری که واسه بقیه انرژی میزاشتم الان برای خودم انرژی بزارم و قدم بردارم-
استاد این صحبت هارو که شنیدم خدایش دیگه حرفی نمی مونه-خدا حرفشو زد و مهر تائید رو رو تصمیمم ضمیمه کرد-
خداجونم ازت سپاس گزارم
استادجونم ازشما و تموم بچه های سایت هم سپاس گزارم که دستان خدای من هستین برای هدایتم-
امیدوارم که بتونم ثابت قدم باشم و بعد با نتایجم برگردم
خوشحالم که در سال جدید سبک زندگی خودتو پیدا کردی. برای شجاعتت بهت آفرین میگم و تحسینت میکنم .
من هر وقت به خدای درونم و توانایی های خودم و فراوانی جهان ، اعتماد کردم نه تنها پشیمون نشدم بلکه نتایج باور نکردنی گرفتم . پس تو هم با قدرت قدم اول رو بردار و منتظر الهامات بعدی باش. به خودت فرصت بده تکاملت رو طی کنی . تو فقط از زندگیت لذت ببر ؛ بقیه ش وظیفه خدا ! و الحق که خداوند بسیار وظیفه شناس و با مرامه.
برداشت های خودم رو از این گفتگو می نویسم از استاد عزیز هم تشکر میکنم که گفتگو ها رو جدا کردن از دوستان که هم میشه تعداد بالای گوشش داد و همه راحتتر در ذهن جا میفته چون هرکسی داستان متفاوتی داره
در مورد صحبتی های این دوست عزیزمان منصوره خانم گفتند که من رشته حقوق رو انتخاب کردم اولش بخاطر اون روحیه اجتماعی بودن علاقه داشتم به اون رشته ولی وقتی واردش شدم دیدم نه اصلا اون چیزی نیست که من باش علاقه دارم و منو راضی کنه
اینجا فهمیدم خیلی خوبه که ما وقتی نمیدونم هنوز به چی علاقه داریم بریم وارد اون موضوع بشیم حتی اگه بعدا بفهمیم علاقه نداشتیم باعث شناخت دقیق تری از خودمون میشه نه تنها ضربه نمی زنه بلکه کمک کننده هم هست
پس اشکالی نداره اگه وسط بکاری بودیم با خودمون رو راست شدیم که واقعا بهش علاقه نداریم سعی کنیم مسیر رو به سمت علاقمون کج کنیم و دیگه نگیم از ما که گذشت و من دیگه نمیتونم و فلان
گفتند که من اگه یه وکیل بشیم وکیلی که خیلی هم پول دار هست چه فایده ی داره
به نظرم این جمله رو میشه از دو نگاه بررسی کرد یکی اینکه گاهی اوقات ما حاضریم بخاطر تعریف و تمجید های دیگران شغلی رو انتخاب کنیم که هیچ علاقه ی بهش نداریم اما کلاس کاری داره، اما پدرم میتونه جلو هم سرشو بالا بگیره که آره بچه من وکیل هست، میتونه پزشو بده، فک میکنم این شغل جایگاه اجتماعی بالاتری از سایر شغل ها داره که دقیقا بر میگرده به کمبود عزت نفس
و مورد دوم اینکه ما فکر میکنیم این چیزی که ما باشه علاقه داریم پولی توش نیست و نمیشه باهاش خیلی ثروتمند شد
درحالی که ما باید این باور رو داشته باشیم که همه شغل های جهان پتانسیل یکسانی برای ثروتمند شدن دارند که برمیگرده به باورهای مالی
ایشون میل به پیشرفت داشتن و شور وشوق و عشق به اون گالری و نقاشی کشیدن باعث فراهم شدن یک شرایط ایده آل در چهارباغ اصفهان شده در واقع جهان و خداوند وقتی ایمان مارو می بینه که ما در جهت تحقق خواسته هامون داریم قدم های عملی برمیداریم شرایط مناسبی که حتی بعضا فراتر از انتظار ماست رو برای ما فراهم میکنه ودستان خداوند میرسن و کمک هاشون رو به ما میکنند
و باز هم شرایط ایده آل ایران رو رها کردن اومدن فضای بزرگ تر از لحاظ کاری اینم خیلی عالی بوده که وارد یه چالش جدید شدن اگر با همون خود باوری که تو ایران کارشون رو استارت زدن تو همون میلان ایتالیا هم همین استارت رو بزنن بعد از چند سال خیلی خوب میتونن پیشرفت کنن چون نقاش های قدرتمندی اونجا هستن سبک های متفاوت تری از ایران همین باعث میشه بعد از چند سال از موقع های که ایران بودن هم قوی تر میشن البته به شرطی که خودشون رو با افراد حرفه ی اونجا مقایسه نکنند از اون ها الگو بگیرن و خودشون رو با دیروز خودشون مقایسه کنند و باخودشون بگن که همه اینای که الان اینجا حرفه ی هستند اصلا بلد نبودند نقاشی بکشن آروم آروم کار کردن و حرفه ی شدن
همون جوری که منم تو ایران نقاشی رو بلد نبودم و کار کردم و تو ایران حرفه ی شدم همون الگو رو تکرار میکنم اینجا هم میتونم موفق باشم
طبق قانون هیج تفاوتی نداره چه میلان ایتالیا چه اصفهان ایران
ولی برای ذهن ما ممکن فرق کنه
ما با تکرار کردن این موفقیت های در گذشته خیلی راحتتر میتونیم ذهن منطقی خودمون رو قانع کنیم و باور کنیم که میشود
بابت نتایج کوچیک خوشحال بشیم بگیم من دارم در راستای هدفم حرکت میکنم
و تو خود پای در راه بنه خود راه بگویدت که چون باید کرد
و اینکه وقتی که می ایستی جهان هم با تو می ایسته
حرکت کنی جهان هم حرکت میکنه
خیلی راحت
یادمون بیاد چجوری قبلا موفقی شدیم
بازم میتونیم خوشحال پرقدرت تر و موق تر باشیم
دوست داشتنی تر
عاشق تر
زیبا تر
قوی تر
به خدا نزدیک تر
جهان هروز در حال گسترش
چقدر جالبه که منم بیستو سه سالمه
چقدر بامزه ای شما
اعتماد به نفس یک روند تکاملیه
یک روند پویاست
واقعا چقدر قشنگ داستان رو تعریف کرد
چقدر قانون یکسانه
وقتی که آدم حرکت میکنه
وقتی که باور داره حرکت میکنه
درهایی باز میشه که اصلا قبلش آدم نمیدونسته وجود داره
جقدر من دنبال مثلا فضایی بودم که بیشتر روی قوانین کار کنم بیشتر تنها باشم
و حالا این فضا برام فراهم شده
حرکت و ایمان پشت آن
من نمیدونم چطورخدا میدونه چطور
من سمت خودمو انجام میدم
خداوند هم سمت خودشو انجام میده
من حرکت میکنم و خداوند درهارو برام باز میکنه
وقتی میخوایم به فضای جدیدی وارد بشیم
باید بگیم که همونجور که قبلا خداون. بهم کمک کرد حالا هم میکنه خداوند که تغییر نکرده فقط شکل شرایط تغییر کرده
باید بکر کنیم به اون اتفاقات که چطور به اونجا رسیدیم و ازن داستان رو بارها و بارها و بارها و بارها بگیم و بنویسیم و و باخوردمون صحبت کنیم درموردش ویس ظبت کنیم نقاشی بکشیم
هرکاری که میتونه بیاد بیاره که تو یکبار از این مسیر رفتی و به نتیجه رسیدی همون مسیره همون باورها
همون شور وشوق
همون عزت نفس
همون خود باوری
رو باید تکرار کنیم
کسی اگر توی موردی موفق بشه میتونه توی حوزه دیگه ای هم موفق بشه
سلااااام
وااقعا تبریک میگم به منصوره عزیز. به شجاعتی که به خرج داده و توی دورانی که ملت آرزوی قبولی در رشته حقوق و داشتن،بعد از فارغ التحصیلی به سمت وکالت نرفته و دنبالش علاقش رفته.
بدون هیچ پشتیبانی اما خدا باهاش بود
با دست خالی حرکت میکرده فرکانس میفرستاذه و خدا راه و براش باز کرده
و معجزه رخ میده
برای رسیدن به موفقیت باید موفقیت های گذشته رو به یاد بیاریم و به یاد بیاریم که چگونه با چه باورها و عملکردی به اون نتیجه رسیدیم،همونا رو دوباره انجام بدیم.
در حال حاضر دارم با شوق قدم برمیدارم،دارم هر روز تو پیج اینستا فعالیت میکنم و مخاطب جذب میکنم.علاوه بر اینکه دارم درس میخونم و جزو رتبه های برتر دانشگاهم.
رشتم و خیلی دوست دارم ادامه تحصیلم خیلی دوست دارم اما بیشتر از اونا عاشق معلم بودنم. عاشق اینم که با روحیه مثبت و امیدواری که دارم همراه با علم شیمی به بچه ها کمک کنم عاشق شیمی بشن و با اعتماد به نفس باشن. چون الان بچه های کنکوری خیلی ناامیدن!
تو دوره ای که همه میگن معلمی حقوق نداره من میخوام برم سمتش چون من باور دارم این منم که دارم پول میسازم. و معلمی مثل همه شغلای دیگه و به اندازه اونا پتانسیل پول ساختن داره.
الان برای فعالیت تو پیج کارایی که باید انجام بدم:
هر روز سوال حل کردن
پستای بیشتری گذاشتن
عدم توجه به تعداد ویو و فالوور
همواره پرسیدن سوال” چطور بهتر؟”
زمانایی که احساس نزدیکی بیشتری به خدا میکنم:
شکرگزاری های آخر شب
دیدن زیبایی ها و تحسینشون و ذوق کردن براشون(عین بچه ها)
صحبت کردن کلامی با خدا در روز .شده حتی از برنامه های روزم بگم و ازش کمک بخوام
زمانایی که روابط بهتری دارم:
اخلاق خوبی دارم و خوشرو هستم
احترام میذارم به همه
تحسین آدما
حرف نزدن راجع بهشون و قضاوت نکردنشون
عزت نفس داشتن و دوست داشتن خودم
اولویت بودن زندگی و برنامه خودم
فعلا همینا یادم اومد
همینا هم خیلی هنر میخواد عمل کردن بهشون ایشالا خدا هممون و هدایت کنه
خداوندا هدایتمون کن
به نام خدا
درود بر استاد عزیزمان و همه دوستان
داستان یکی از موفقیت های من برمیگرده به حدود 10 سال پیش و در حوزه کاری من خدا رو شکر ان روزا در مورد کار باورهای خوبی داشتم و مهمترین و تاثیرگذارترین آنها این بود که میشود بر خلاف نظر و عقیده 99% اطرافیان که بعضی مواقع که برای کارم تلاش میکردم خنده شان میگرفت و در نهایت تعجب من موفق شدم و از لحاظ مالی در طی دو یا سه سال خیلی پیشرفت کردم . نکته بعدی اینکه من روی نقطه قوت و کاری که استعداد خوبی داشتم سرمایه گذاری کردم و در نهایت من به این کاری علاقه هم داشتم
من چند ماهی میشه میخوام شغلمو تغییر بدم و اخیرا شرایطش مهیا شده ، شاید قرار گرفتن این فایل روی سایت نشانه ای باشد برای اینکه من بعد از مدتها میخوام تغییر شغل بدم ولی الان داستان فرق داره من خیلی نسبت به قبل آگاهی هایم بیشتر شده و از همه مهمتر تغییر دیدگاهم نسبت خداوند و قوانین هستی
مثل باید تلاش و کوشش خودمو بکنم و بدونم که میشود موفق شد
همه ما خالق بی چون و چرای زندگی خودمان هستیم
به حرفهای پوچ و و بیهوده بقیه گوش نمیدیم
به امید بهترینها برای همه
سلام استاد نازنینم سلام عباسمنشی های بی همتا
پاسخ من برای این تمرین
بزرگترین یا عجیبترین موفقیتی که در گذشته (حتی دوران جوانی) با «ایمان خالص» و «شور و شوق» و بدون توجه به منطقِ ‘چطور؟’ به دست آوردید، چه بود؟
وقتی بخاطر همسرم ناچار شدم از شهر بزرگ اصفهان مهاجرت کنم به حومه
جایی که جمعیت و امکانات محدود داشت
سال 97
نجوای شیطانی میگفت تو کارمند بودی در یه شرکت بزرگ
اینجا هیچ شرکتی نیست
هیچ شغلی برای تو نیست
بچه داری و کسی نیست اونو بسپاری بهش
اما من نوشتم درخواست کردم تصویر سازی کردم
با همون امکاناتی داشتم یعنی یه کامپیوتر
بصورت آنلاین پایان نامه تایپ میکردم
و بعدش هدایت شدم به یه سایت اینترنتی که الان مدتهاست براش تولید محتوا میکنم و دریافتی هام روز به روز بیشتر میشه
چون باور کردم میشه براحتی پول درآورد
امروز در کجای زندگیتان (کاری، مالی، روابط) ایستادهاید که احساس میکنید آن «شور و شوق» و «ایمانِ» گذشته را کم دارید و نیاز دارید آن را دوباره به یاد بیاورید؟
در این سالها آرزو داشتم به شهرم برگردم
اما شور و اشتیاق نبود
چون حس قربانی بودن کمی در من رخنه کرده بود
اما الان که دارم باز روی خودم کار میکنم بشدت مشتاقم و میدونم که میتونم برگردم
مثل زمانی که فکر میکردم نمیتونم شغلی پیدا کنم
اما با کار کردن روی باورهای لیاقتم تونستم و براحتی جذب کردم
پس پیدا کردن یه جای خوب در اصفهان حتی بدون کمک همسرم میتونه برام اتفاق بیفته
همسرم قصد اومدن با من رو نداره و من آنچنان تمایل و اشتیاق برای برگشت و حرکت های بزرگ هستم که میخام تنهایی انجامش بدم
با سلام خدمت استاد عزیز و دوستان گرامی
جهان ما جهان لیاقت هاست، من خودم اتفاقا به ترکیه مهاجرت کردم و به یک سری تضادها بر خوردم، اون روز داشتم به خودم همین ها رو میگفتم که من به این کشور دعوت شدم، من به این شغل دعوت شدم، چطوری میخوایی تو برام درست کنی من نمیدونم، من نمیفهمم ولی ایمان دارم که تو برام درست میکنی تو برام حل میکنی.
برای حال خودم که خوب بشه شروع کردم به تغییر رفتار بدن ام، یعنی قبلا که ساعت ۱ میخوابیدم گفتم کدوم حالت منو خوشحال میکنه گفتم من صبح ها زود از خواب بیدار بشم خوشحال ترم، شادترم. این کار رو انجام دادم، کتاب خوندن رو شروع کردم دوباره
هی ما آدم ها یادمون میره، هی برمیگردیم به حالت قبلیمون به پدر و مادرمون، باز میشینم باورهامو مینوسم، باورهامو هی مینوسم هی مینوسم.
من باور دارم بهترین مشتریان رو دارم
من باور دارم ثروتمندین مشتریان رو دارم
من باور دارم هر روز مشتریان من بیشتر و بیشتر میشوند.
من باور دارم به راحتی مشتریان از خدمات من استفاده میکنند
من باور دارم وفادار ترین مشتریان رو دارم
من باور دارم هدایت میشوم،
من باور دارم لیاقت این رو دارم که توسط رب العالمین به بهترین مسیرها هدایت شوم.
من باور دارم همواره عالی ترین انسان ها به من کمک میکنند تا هر روز بیشتر و بیشتر پیشرفت کنم.
من باور دارم پول درآوردن راحت ترین کار ممکن است.
من باور دارم جذب کننده نعمت، فراوانی و عالی ترین انسان ها هستم.
من باور دارم عاشق کارم هستم و هر روز از آن لذت میبرم.
من باور دارم مردم به راحتی به من اعتماد میکنند.
من باور دارم هر روز بهتر و بهتر میشوم
من باور دارم انسان منظم و مرتبی هستم
من باور دارم انسان خوشبختی هستم.
من باور دارم مشتریان بین المللی ام هر روز بیشتر و بیشتر میشود.
من یک چند وقته این باور ها رو هر روز تکرار میکنم، تا الان یک مشتری عرب، یک پاکستانی دو تا نیجریه ایی داشتم و بهم گفته شد که پیج اینستامم از فارسی عوض کنم برم روی انگلیسی کلا و فارسی بشه زبان دومم. دارم اینو تمرین میکنم.
بعدش دیشب یک ایده اومد که اپلیکشن و سایت و این مدلی درست کن، دامنه رو هم خریدم و میخوام شروع کنم.
البته چون برنامه نویس هم هستم، برای موارد بالا یک دو تا مهارت جدید هم باید یاد بگیرم، بعد یک پروژه دیگه هم گرفتم همزمان که اون دو تا مهارت رو توش یادمیگیرم تبدیل به پول میشه بعد ایده خودمم روزای تعطیل انجام میدم.
ما وقتی موفق میشیم توی یک مرحله احساس گشنگی رو از دست میدیم، این احساس عطش و گشنگی کسب نتیجه آدم رو هر روز توانمندتر شجاع تر و عملگرا تر میکنه، عمل شاید یک ورزش ساده باشه شاید دیدن یک دوست باشه شاید یک خوندن کتاب باشه شاید یک ایده کشیدن نقاشی باشه. مهم نیست دیگران دوست داشته باشن یا نه، مهم اینه من عاشق کار خودم هستم. دیگرانی توی زندگی من وجود ندارن.
توجه توجه
استاد عباس منش تمام این دوره ها رو برای خودش درست کرده، تمام حرف ها رو به خودش میزنه.
دوست داره با ما به اشتراک میزاره؛ برای دل مردم و اینکه ما خوشمون بیاد کار نمیکنه
حالا اون دوست نقاشمون هم توی ایتالیا همینه، دیگرانی نیستن که خوششون بیاد از نقاشی شما یا نه، مهم نیستند اصلا، مهم حال درونی خودتونه که عالی بشه بعد الهامات میاد بعد خلق میشه بعد بوم بوم بوم دوباره همه چیز عالی میشه.
ارادت حسین
سلاااام
استاد حرفهای منصوره جون ک تموم شد ویدیو رو استاپ کردم بیتم نظرمو بگم برم بعد حرفای شما رو بشنوم و مقایسه کنم
فکر میکنم جهان عاشق اینه ک در راحتترین راه ها و کارها منو و همه ادمها رو برسونه ب رویاهاشون
منصوره جون گفت من ک پول نداشتم ولی میرفتم دنبال ملکی برای گالریم
بعد با جواب منفی پدر رو به روشدن و بعد اون گریه ها رفتن که از طریق وکالت پول جم کنن برای گالری
برداشت من این بود که جهان میگه گالری میخوای؟ اوکی
اول که بهت بگم من دستای بی نهایت دارم برای رسوندن تو به خواسته ات ک به ذهن منطقی تو نمیرسه
ولی برای رسوندن تو ب خواسته ات ی ازمون کوچک میگیرم میگم بابات بهت پول نده ببینم ایا واقعا این خواسته رو میخوای؟؟؟ و وقتی با چشم های گریون میری درس بخونی ک گالریت رو داشته باشی من دیگه نه بهت نمیگم بهترینش رو در لحظه برات فراهم میکنم
در مورد منصوره جون و جریان مهاجرتش برداشتم اینه ک ایشون یکم خودشو و همون خدایی رو که روزی ب ساده ترین و بی هزینه ترین روش ممکن به خواسته اش رسوند دست کم گرفته
چرا اینو میگم؟ چون منصوره جون شما اون روز هنر داشتی پول نداشتی ایمان داشتی رفتی دنبال ملک خداهم گفت چشششششم بهترینشو میدم
امروزم هنر داری حالا ی لول کمتر اما ایمان نداری ک قدم بردار من تو رو اگر لازم باشه که کارت رو ارتقا بدی هدایت میکنم هم اموزش جدید ببینی هم بازم برات هنرجو میفرستم محصولاتت رو میفروشم
البته این برداشت منه ک ایمان داشته باش و حرکت کن
هزار با بگو
خدا من میرم تو راهنمایی کن
خدایا من قدم برمیدارم تو هدایت کن
خدایا من ایمان دارم تو راهنما باش
استاد
قلبم بعد شنیدن حرفای شما داره بی قراری میکنه
امروز جمعه اس منم تنهام
برنامه این بود ک کل روز تو سایت باشم و عبارت تاکیدی بگم و خلاصه خیلی رو خودم کار کنم
فردا روزیه ک قراره من ی محصولی دارم ک یه لار تا الان برای فروش گذاشتمش و هر سه بار خوب فروخته شد یعنی عالی
ولی دفعه ی اول ی چیز دیگه بود
چون شور و شوق من بیشتر بود
استاد بخدا این فایل های گفت و گو با دوستان از روانشناسی ثروت ب نظر بهاش بالاتره واقعا ارزش فروش داره
خدای من چقدر شما سخاوتمندی خدایا از ته دلممممم میخوام برکت و ثروت و سلااامتی سلامنی سلامتی عمر با عزت و طولانی به ایشون بدی که حالا حالاها راهنمای بنده هات باشه. زبان تو باشه برای حرف زدن با ما . اخه خدایا امروز گفتم چ جوری فروش سری اول رو بزنم و الان با کالبد استاد باهام حرف زدی
استاد شما تمرینم میدی حتی تو فایل ها
واقعا شما سخاوتمنذی واقعا
حتمن امروز مینویسم که چه تفاوتی بود بین فروش اولم با الان
تصورش میکنم بهش فکر میکنم
و استاد تارگت فردام 2 برابر تارگت سه ماه پیشه و الان نیرویی در درونم میگه خدا میخواد بهت بده اون تارگت رو چون اگر نمیخواست هدایتت نمیکرد ب این فایل ها
استاد تکراریه ها ولی از ته قلبه
عاشقتمم خیلی دوست دارم
شما پدر برادر پیامبر هادی منی ️️️
به نام الله یکتا
سلام قلب من بر استاد توحیدی ام و همه خانواده صمیمی و نازنینم در این سایت ارزشمندی
که مدتهااااست تنها خانه واقعی من شده است .
منصوره جانم
خواهر فرکانسی من سپاسگزارم که تجربه تو با ما در میون گذاشتی .
عزیزم چقدددر تحسینت کردم به خاطر عشق قوی و حرکت کردنت با همون سن کم و پیروزی هات .
امیدوارم خبرهای خوش موفقیت های نقاشیهای زیباتو یکی پس از دیگری بشنویم .
بریم سراغ تمرین :
اگر بخواهی الگوی موفقیت قبلی ات را همین امروز در چالش فعلی ات کپی کنی ، دقیقا چه می کنی ؟
● بنویس کدام باور آن روزها تو را به حرکت واداشت ؟
یکی از موردهایی که یادم میاد برای کم کردن وزنم بود :
چند سال پیش من به خاطر بارداری ناخواسته ام ( چون موقع ازدواج قرار ما این بود که هیچ وقت بچه دار نشیم و مهمتر این که من کم کم به این نتیجه داشتم میرسیدم که باید جدا بشم و این آدم کیسی نیس که من بخوام تمام عمرمو باهاش سر کنم )
البته اینم بگم که اون روزها نه استاد رو میشناختم و نه چیزی از قانون جذب درست متوجه شده بودم اما کم و بیش کتابهای موفقیت رو دنبال میکردم .
آره …. وقتی متوجه بارداریم شدم به سرعت تصمیم به سقط گرفتم اما همسر سابقم گفت اگه این کارو بکنی تو دادگاه ازت شکایت می کنم به جرم قتل .
من کلا آدمی بودم که روی تناسب اندام و وزنم بسیاااار حساس بودم ، هم برای زیبایی و سلامتی ام هم برای این که بازیگر تاتر بودم ( و البته هستم ) و همیشه باورم این بود که یک بازیگر چه زن چه مرد باااااید همیییییشه مواظب اندامش باشه به همین خاطر همیشه باید حواسم به خودم و اندامم می بود .
به همین دلیل اکثر سالهای عمرم ورزشکار بودم حالا یا باشگاه یا کوه نوردی یا یوگا یا فیتنس یا زومبا به هر حال باید یه ورزشی و یه حرکتی می کردم .
اون روزها اندامم به لطف خداوند چنان موزون و تراشیده بود که یا مورد تحسین قرار میگرفتم یا مورد حسادت .
اما هرچی بود مهم احساس خودم بود که خیلی از اندامم راضی بودم .
تا این که یواش یواش مدل اندامم داشت به شکل نافرمی تغییر می کرد و من از این تغییر متنفررررر بودم .
وقتی جلوی آینه میرفتم و میدیدم که اون هیکل زیبا چجوری داره از هم می پاشه همونجا اشک از چشمام جاری میشد .
و من احساس میکردم نه فقط جسمم بلکه انگار روحیه امم داره عوض میشه .
به شدددت عصبی و کم حوصله شده بودم و حوصله هیییچ کس و هیییچ کاری رو نداشتم .
از اون طرف هم جنگ و دعواها بین من و همسر سابقم تمومی نداشت با وجودی که تازه ازدواج کرده بودیم . نه راه پس داشتم نه راه پیش .
تا این که فرزندم به دنیا اومد و من از وزن 50 کیلو به وزن 74 کیلو رسیده بودم .
فقط یادم میاد دیوااانه شده بودم
کارم فقط اشک ریختن و گریه بود و البته بعدا فهمیدم که به افسردگی بعد زایمان هم دچار شده بودم .
اصلا زمانو نمیفهمیدم فقط میدونستم تو یه جهنم اسیر شدم .
دعواهای منو همسر سابقم بیشتر شده بود.
وزنم 24 کیلو اضافه شده بود .
بچه به دلیل استرس های 9 ماهه من بسیار بی قرار بود .
دچار افسردگی شدید هم شده بودم .
طوری که وقتی کسی خونه نبود مثل قحطی زده ها میرفتم سر خوراکی ها مثل ابر بهار گریه میکردم و در همون حالم خوراکی میخوردم عموما هم شیرینی جات ….
اینا رو گفتم که بگم تو چه شرایطی بودم که اول برای خودم خووووب یاد آوری بشه بعد دوستانی که کامنتمو میخونن و شاید در این وضعیت قرار گرفته باشن بدونن تنها نیستن و همیشه راهی هست .
شب و روزم شده بود گریه و هر لحظه از خدا میخواستم نجاتم بده از این وضعیت .
تا این که من به طور اتفاقی ( که البته الان میدونم هیچ چیز در این جهان اتفاقی نیست ) هدایت شدم به یک رژیمی که تا حدودی با روحیه من سازگار بود .
همون شب داستان و به همسرم گفتمو گفتم باید وزنمو بیارم پایین وگرنه به مرز خودکشی میرسم . اما اون قیامتیییی به پا کرد که نه خییییرررر… مگه الان هیکلت چشه ؟؟؟
خیییلی ام خوبی ….
من اصلااا زن لاغر دوس ندارمو ….
دیگه اسم رژیمم نیارو …. چنین و چنااان ….
اون لحظه انگار دنیاااا رو سرم خراب شد . نه فقط به خاطر این که وزنم به شدت بالا بود بلکه دیگه با اون وزن روی صحنه ام نمیتونستم برم واقعااا برام خجالت آور بووووود .
من دیواااانه تر شده بودم . اما دست بردار هم نبودم .
این دستور و تهدید آقا باعث شد که من قویتر و مشتاقانه تر دنبال راه حل باشم .
چند روزی گذشت و از اونجایی که اصلا نمیخواستم از پدرم پولی بگیرم برای رژیم و دستورات غذایش .
هدایت شدم به این که هنوز مقداری پول توی کمدم دارم که برای کادوهای نقدی فرزندم بود و اصلاااا یادم نبود . به سرعت بررررق پولها رو برداشتم به برادرم دادم و گفتم که از کارت خودت برای اون متخصص تغذیه کارت به کارت کن و فرداش رژیمم به دستم رسید .
وقتی رژیمو مکتوب دریافت کردم انگار تمااام شور زندگی تو رگهام جریان پیدا کرد .
اما ….
چالش اول :
وقتی بازش کردم دیدم ای واااای یه سری چیزا میخواد که ما تو یخچال و فریزر نداریم ( چون همسر سابقم اعتقاد داشت که پدرم باید کمک حال ما باشه و یخچالمونو پر کنه وگرنه اون نمیتونه )
منم آدمی نبودم که این چیزارو به خانوادم منتقل کنم . هر چند که پدرم بی منت کم و بیش کمک های خودشو داشت .
همش میگفتم خدااااایا چیکار کنم ؟؟؟
چیکار کنم ؟؟؟؟
نمیخوستم از هدفم دست بردارم .
انگار تماااام قوای نداشتمو یه جا جمع کرده بودم برای شدن .
دوباره هدایت شدم به این که یه سری چیزا رو جایگزین کنم متناسب با هر چیزی که تو خونه هست .
هرچند که تاکید شده بود چیزی جایگزین نشه ولی الهام قلبی من و شور و اشتیاقم برای این کار قویتر از این حرفها و توصیه ها بود .
خلاصه یواشکی اما با ایمااااان محکم شروع کردم به رژیم . چقددددر اون اوایل برامسخت بووووود .
چالش دوم :
من باید مکمل رژیمم حتماااا پیاده روی یک ساعته میداشتم وگرنه رژیمم خیلی طولانی تر میشد حالا چالش دیگه ایی برام به وجود اومده بود .
من با یک نوزاد چند ماهه چطوری باید پیاده روی میرفتم ؟؟
اول این که همسر سابقم نباید میفهمید از یه طرفم مامانم مگه چند بار میتونست مواظب فرزند من باشه ؟؟ اونم زندگی خودشو داشت .
ولی بازم نا امید نشدم و بازم از خدا کمک میخواستم و انگار به قلبم الهام شد که روزایی که مامانت میتونه بچه رو بزار پیشش
روزایی ام که نمیتونه بچه به بغل برو پیاده روی ما بهت توانشو میدیم .
( واااای به خدا الان که دارم بهش فکر میکنم خودم از این همه ایمان به هدف متحیر میشم . خدایا شکرت برای این تضادها )
اونروزا من با ایمان قلبی و شور و اشتیاق وصف نشدنی شروع کردم به حرکت و
خدااا رو گواه میگیرم که روز به روز بدنم و روحیه ام بهتر و بهتر میشد و فوق العاده وزن کم کردم البته نه مثل زمانی که تو باشگاه با دستگاه کار میکردم ولی خییییلی بهتر شده بودم تاااازه چقدددر اعتماد به نفس و عزت نفسم بالا رفت .
دیگه وقتی جلوی آینه میرفتم و خودمو برانداز می کردم اشک نمیریختم روی لبهام لبخند رضایت و خوشحالی بود انگار بدنمو دوباره پس گرفته بودم و این که احساس می کردم حتی صورتمم زیبایی خاصی پیدا کرده .
بله :
ایمان
توکل
عمل به الهامات
شور و اشتیاق
پشتکار
کار خودشو کرد
و با اون همه کمبودها
نتیجه در دستان من قرار گرفت و من با امدادهای خداوند همیشه حاضرم ، موفق شدم .
هر چند که دعواهای من و همسرم بعدا خیییلی بالا گرفت و من مجبور به ترک خونه شدم و ازدواجی که فقط سه سال از عمرش میگذشت به لطف خدا تمام شد و روح و جسمم به آزادی رسید . اما این ازدواج با تمام تضاد هاش برای من درسهای زیادی داشت که جهان به من آموخت . یکی از بزرگترین درسهاش این بود که من تازه فهمیدم از زندگی مشترک چی میخوام .
● امروز همان باور را چگونه در خودت فعال میکنی ؟
امروز با یاد آوری موفقیت هام :
اول به خودم افتخار می کنم
و بعد به خدایی که همیشه منتظره که بهم کمک کنه متصل میشم
و بعد به خودم یاد آوری میکنم که الهامات همیشه اقدام سریع می خواد ( الهاماتی که با شرایط فعلی ما انجام شدنیه ) .
و شور و اشتیاق شور و اشتیاق شور اشتیاق ( آتشی که همیشه منو برای رسیدن به خواسته هام گرم نگه میداره )
● اولین اقدام الهام گرفته ای که ظرف 24 ساعت آینده انجام میدهی چیست ؟
اولین ایده الهامی من این بود که باید اول باورهای مناسب ایجاد کنم ، فرکانسهامو تغییر بدم و ایمان داشته باشم که راه ها باز خواهد شد نگران نباشم .
و شروع مجدد 12 قدم .
سپاسگزار استاد عزیزم هستم
و سپاسگزار خدایی هستم که منو در شرایط مناسبی قرار داد که بتونم از خودم نسخه بهتری بسازم .
سلام به استاد عزیزم و خوشتیپ . مریم بانوی زیبا و خوش صدا.
و همکاران گرامی استاد سپاسگزارم از بی نهایت تلاشی که برای بهتر شدن این سایت انجام میدهید.
اگر بخوای الگوی موفقیت قبلی ات را همین امروز در چالش فعلی ات کپی کنی .
دقیقا چه میکنی.؟
با جزئیات داستان (( از صفر تا موفقیتی)) که قبلا ساخته ای را بنویس.
موفقیتی که من کسب کردم قبلا برمیگرده به به زمانی که من 12 .13 سالم بود.
که من قالی بافی رو یاد گرفتم .
و چون بچه بودم ذهنم زیاد باور منفی نداشت درموردش و خوب شور وشوقی اون زمان داشتم.
رو یادمه .
زن عموی من قالی بافی میکرد که من تا به اون سن اصلا نمیدونستم قالی چیه .
و وقتی دیدم که درخواست قالی داده و براش اوردن .
چش منو گرفت که منم یاد بگیرم .
اصلا هم به این فکر نمیکردم که نمیتونم .
یا سخته یا سردرنمیارم .
یادمه من هروز خونه زن عموم بودم که بهم یاد بده .
و چون اولش بود بهم یاد داده بود جاهای که زمینه قالی هستش رو بزنم .
و طرز یاد گرفتن قلابش رو که چطوری دستم بگیرم نخ رو چطوری رد کنم رو بهم یاد داد.
من استعدادی که دارم تو هر کاری برم .
یکبار که برام توضیح بدن خوب گوش میکنم و یاد میگیرم چون زیادی توجه میکنم .
و خوب وقتی برام توضیح میداد یه روزه یاد گرفتم که چطوری باید ساده بافی بهش میگن رو انجام بدم.
یادمه وقتی که انجامش میدادم و درست انجامش دادم.
چقدر ذوق داشتم .
و دیگه حتی نقشه قالی که برام سخت بود با اون همه طرح و نقش و رنگ . برام سختیش رنگ باخته بود.
تا چند ماه فقط بهم زن عموم ساده بافی رو یاد داد.
بعدم کم کم بهم نقشه رو یاد داد.
و بعدش هم کارای محکم کردن قالی که نمیدونم به فارسی چی میشه وگرنه میگفتم .
اونم یاد داد ..
که وقتی انجامش دادم زن عموم بهم میگفت افرین چقدر راحت یاد گرفتی .
چون اینو بعدها تو دخترای دیگه دیده بودم که براشون اون قسمت نخ باریک برای محکم کردن اون قسمت سخت بود و دیر یاد میگرفتن .
فهمیدم.
من استعداد داشتم . انگیزه. شور و شوقی که برای یادگیری داشتم رو یادمه .
که من وقتی شب میشد میومدم خونه خودمون .
میگفتم کی صبح میشه که دوباره برم .
و هیچ نتونستنی . هیچ نشدی برام وجود نداشت .
و خوب الان تو قالی بافی حرفه ایم .
جوری که بعدش خودم یه قالی اوردم
که 3 متری بود.
و خانواده بخصوص مامانم مخالف بود .
که نمیزاشت و میگفت نمیتونی . خسته میشی .
ولی من گوش ندادم و اوردم .
میگفتم من میتونم . انجامش میدم.
و حتی مامانم که مخالف بود . بلدم نبود قالی بافی رو .به اونم یاد دادم و حتی اون از من بهتر یاد گرفت.
و خداوند اون زمان که جسارت منو دید اشتیاق منو .
برای این کار دید . دستای رو اورد کمکم.
که باهام قالی رو تموم کردن .
حتی من مدرسه هم میرفتم.
ولی شد .
بنویس کدام باور ان روزها تو را به حرکت واداشت؟
من اون زمان اصلا به این فکر نمیکردم که میشه یا نمیشه
فقط میگفتم کی صبح میشه که دوباره برم انجامش بدم .
اصلا عجله نمیکردم و احساس میکردم همین که عجله نمیکردم خودش خیلی مهم بود.
شور و شوق و اشتیاق یادگیری .
راه فکر های منفی رو بسته بود کلا.
امروز همان باور را چگونه در خودت فعال میکنی؟
اینکه به یاد بیارم که الان که دارم یه کار دیگه ای رو شروع میکنم .
که اصلا ربطی به قالی بافی نداره .
به خودم بگم که عجله نکن .
صبور باش . با صبر کردن و تکامل همه چی درست و به جا انجام میشه .
به نشدن فکر نکنم .
به این فکر کنم که میشه .
اصلا اهمیت ندم چی میشه فقط حرکت کنم .
بلاخره میبینم اون نتیجه ای که باید ببینم .
اولین اقدام الهام گرفته ای که ظرف 24 ساعت اینده انجام میدهی چیست؟
این مهارتی که قول دادم انجامش بدم با روز 20 دقیقه بیشترش کنم زیاد نه .
و به این فکر نکنم مث روزای قبلی
که وقتی داشتم کار رو انجام میدادم ذهنم همش سمت نشدن و سخت بودن میرفت رو کنترل کنم .
و به یاد بیارم که اون زمان به این چیزا
اهمیت ندادم و شد و من یه مهارت عالی تو قالی دارم .اون زمان تونستم و به هیچی اهمیت ندادم .
پس بازم میتونم .
توکل بر خدای که ضربان قلبم به اذن اوست.
سلام استاد عزیزم-
اصلا باور کردنی نیست ، خدا داره فقط برای من حرف میزنه – ینی منی که میخوام قدم بردارم دقیقا مثالی برام میاد که مرتبط با علاقه منه- خدایش تموم بدنم یخ زد-چون دارم از زبون منصوره عزیزم چیزی و می شنوم که فقط بدرد من میخوره-
استاد عزیزم دیروز روزی بود که توی بدترین حالت ممکن اعتمادمو نسبت به خدای خودم از دست داده بودم چون همین حرف شما که میگین به چطور فکر نکن برام پیش اومده بود-
بزارین بهتر داستانمو تعریف کنم- من سال ۹۶ باهاتون آشنا شدم ولی چون با ایمان ۱۰۰درصد پیش نرفتم دائم تق و لق میزدم- چون دائم خودمو گول میزدم-فک میکردم باید برای پول ساختن مثله بقیه عمل کنم اینجوری بگم بهتره (سبک شخصی خودمو قبول نداشتم )و میخواستم کارایی انجام بدم که علاقه بقیه بود یا بهتر بگم لباسی که اندازه من نبودو داشتم میپوشیدم🤣
استاد به جایی رسیدم که فقط تقلا میکردم و میدونستم که دارم اشتباه میکنم -چندین کارو تا همین برج ۱۰/ ۹۹ عوض کردم و البته که موفقیتهای خوبی رو کسب کردم نسبت به قبل از سال ۹۶ خودم- ولی یه چیزی اینجا همخونی نداشت اونم احساس درونم-اینقدر پله شده بودم واسه موفقیت دیگران که خودمو بل کل لِه کرده بودم- از خدا خدای خودم هدایت خواستم – و دائم منو به سمت نقاشی هل میداد – به سمت سبک شخصی خودم-
فروردین ۱۴۰۰ از شغلی که مثله عامه مردمی بودم استعفا دادم برای همیشه و تصمیم گرفتم فقط و فقط در جهت علاقه ام قدم بردارم-این در شرایطیه که بازم صفرم و هیچ پشتوانه ایی هم ندارم و میخوام ایمانمو نشون بدم- امروز صب میخواستم فایل شمارو که دیدم برم سراغ کارم همونجوری که واسه بقیه انرژی میزاشتم الان برای خودم انرژی بزارم و قدم بردارم-
استاد این صحبت هارو که شنیدم خدایش دیگه حرفی نمی مونه-خدا حرفشو زد و مهر تائید رو رو تصمیمم ضمیمه کرد-
خداجونم ازت سپاس گزارم
استادجونم ازشما و تموم بچه های سایت هم سپاس گزارم که دستان خدای من هستین برای هدایتم-
امیدوارم که بتونم ثابت قدم باشم و بعد با نتایجم برگردم
سپاس سپاس سپاس❤❤❤
امیدوارم که توی علاقه تون فوقالعاده موفق بشید.
منم تو همین موقعیتم و الان فهمیدم که فقط ایمان به خدا کارا رو جلو میبره.
و دارم به شدت روی ایمانم کار میکنم و معجزهها دارن میان.
کار کردن توی علاقهمون واقعا لذت بخشه.
کامنتتون الهام بخش بود برام.
سپاسگذارم.
سلام دوست خوبم
خوشحالم که در سال جدید سبک زندگی خودتو پیدا کردی. برای شجاعتت بهت آفرین میگم و تحسینت میکنم .
من هر وقت به خدای درونم و توانایی های خودم و فراوانی جهان ، اعتماد کردم نه تنها پشیمون نشدم بلکه نتایج باور نکردنی گرفتم . پس تو هم با قدرت قدم اول رو بردار و منتظر الهامات بعدی باش. به خودت فرصت بده تکاملت رو طی کنی . تو فقط از زندگیت لذت ببر ؛ بقیه ش وظیفه خدا ! و الحق که خداوند بسیار وظیفه شناس و با مرامه.
منتظر شنیدن خبر موفقیت هات هستم.
خدایا شکرت
سپاس گزارم-امیدوارم هممون تو این مسیر ثابت قدم باشیم
به نام خدایی هدایتگر مهربانم
سلام به همه دوستان عزیز
برداشت های خودم رو از این گفتگو می نویسم از استاد عزیز هم تشکر میکنم که گفتگو ها رو جدا کردن از دوستان که هم میشه تعداد بالای گوشش داد و همه راحتتر در ذهن جا میفته چون هرکسی داستان متفاوتی داره
در مورد صحبتی های این دوست عزیزمان منصوره خانم گفتند که من رشته حقوق رو انتخاب کردم اولش بخاطر اون روحیه اجتماعی بودن علاقه داشتم به اون رشته ولی وقتی واردش شدم دیدم نه اصلا اون چیزی نیست که من باش علاقه دارم و منو راضی کنه
اینجا فهمیدم خیلی خوبه که ما وقتی نمیدونم هنوز به چی علاقه داریم بریم وارد اون موضوع بشیم حتی اگه بعدا بفهمیم علاقه نداشتیم باعث شناخت دقیق تری از خودمون میشه نه تنها ضربه نمی زنه بلکه کمک کننده هم هست
پس اشکالی نداره اگه وسط بکاری بودیم با خودمون رو راست شدیم که واقعا بهش علاقه نداریم سعی کنیم مسیر رو به سمت علاقمون کج کنیم و دیگه نگیم از ما که گذشت و من دیگه نمیتونم و فلان
گفتند که من اگه یه وکیل بشیم وکیلی که خیلی هم پول دار هست چه فایده ی داره
به نظرم این جمله رو میشه از دو نگاه بررسی کرد یکی اینکه گاهی اوقات ما حاضریم بخاطر تعریف و تمجید های دیگران شغلی رو انتخاب کنیم که هیچ علاقه ی بهش نداریم اما کلاس کاری داره، اما پدرم میتونه جلو هم سرشو بالا بگیره که آره بچه من وکیل هست، میتونه پزشو بده، فک میکنم این شغل جایگاه اجتماعی بالاتری از سایر شغل ها داره که دقیقا بر میگرده به کمبود عزت نفس
و مورد دوم اینکه ما فکر میکنیم این چیزی که ما باشه علاقه داریم پولی توش نیست و نمیشه باهاش خیلی ثروتمند شد
درحالی که ما باید این باور رو داشته باشیم که همه شغل های جهان پتانسیل یکسانی برای ثروتمند شدن دارند که برمیگرده به باورهای مالی
ایشون میل به پیشرفت داشتن و شور وشوق و عشق به اون گالری و نقاشی کشیدن باعث فراهم شدن یک شرایط ایده آل در چهارباغ اصفهان شده در واقع جهان و خداوند وقتی ایمان مارو می بینه که ما در جهت تحقق خواسته هامون داریم قدم های عملی برمیداریم شرایط مناسبی که حتی بعضا فراتر از انتظار ماست رو برای ما فراهم میکنه ودستان خداوند میرسن و کمک هاشون رو به ما میکنند
و باز هم شرایط ایده آل ایران رو رها کردن اومدن فضای بزرگ تر از لحاظ کاری اینم خیلی عالی بوده که وارد یه چالش جدید شدن اگر با همون خود باوری که تو ایران کارشون رو استارت زدن تو همون میلان ایتالیا هم همین استارت رو بزنن بعد از چند سال خیلی خوب میتونن پیشرفت کنن چون نقاش های قدرتمندی اونجا هستن سبک های متفاوت تری از ایران همین باعث میشه بعد از چند سال از موقع های که ایران بودن هم قوی تر میشن البته به شرطی که خودشون رو با افراد حرفه ی اونجا مقایسه نکنند از اون ها الگو بگیرن و خودشون رو با دیروز خودشون مقایسه کنند و باخودشون بگن که همه اینای که الان اینجا حرفه ی هستند اصلا بلد نبودند نقاشی بکشن آروم آروم کار کردن و حرفه ی شدن
همون جوری که منم تو ایران نقاشی رو بلد نبودم و کار کردم و تو ایران حرفه ی شدم همون الگو رو تکرار میکنم اینجا هم میتونم موفق باشم
طبق قانون هیج تفاوتی نداره چه میلان ایتالیا چه اصفهان ایران
ولی برای ذهن ما ممکن فرق کنه
ما با تکرار کردن این موفقیت های در گذشته خیلی راحتتر میتونیم ذهن منطقی خودمون رو قانع کنیم و باور کنیم که میشود
در پناه الله یکتا
درس هایی که از این فایل گرفتم
این بود که
وقتی هدفی داریم
به دنبالش برسیم
با کوچک ترین قدم ها
خداوند یواش یواش به ما کمک میکنه
و مارو به هدفمون میرسونه
بابت نتایج کوچیک خوشحال بشیم بگیم من دارم در راستای هدفم حرکت میکنم
و تو خود پای در راه بنه خود راه بگویدت که چون باید کرد
و اینکه وقتی که می ایستی جهان هم با تو می ایسته
حرکت کنی جهان هم حرکت میکنه
خیلی راحت
یادمون بیاد چجوری قبلا موفقی شدیم
بازم میتونیم خوشحال پرقدرت تر و موق تر باشیم
دوست داشتنی تر
عاشق تر
زیبا تر
قوی تر
به خدا نزدیک تر
جهان هروز در حال گسترش
چقدر جالبه که منم بیستو سه سالمه
چقدر بامزه ای شما
اعتماد به نفس یک روند تکاملیه
یک روند پویاست
واقعا چقدر قشنگ داستان رو تعریف کرد
چقدر قانون یکسانه
وقتی که آدم حرکت میکنه
وقتی که باور داره حرکت میکنه
درهایی باز میشه که اصلا قبلش آدم نمیدونسته وجود داره
جقدر من دنبال مثلا فضایی بودم که بیشتر روی قوانین کار کنم بیشتر تنها باشم
و حالا این فضا برام فراهم شده
حرکت و ایمان پشت آن
من نمیدونم چطورخدا میدونه چطور
من سمت خودمو انجام میدم
خداوند هم سمت خودشو انجام میده
من حرکت میکنم و خداوند درهارو برام باز میکنه
وقتی میخوایم به فضای جدیدی وارد بشیم
باید بگیم که همونجور که قبلا خداون. بهم کمک کرد حالا هم میکنه خداوند که تغییر نکرده فقط شکل شرایط تغییر کرده
باید بکر کنیم به اون اتفاقات که چطور به اونجا رسیدیم و ازن داستان رو بارها و بارها و بارها و بارها بگیم و بنویسیم و و باخوردمون صحبت کنیم درموردش ویس ظبت کنیم نقاشی بکشیم
هرکاری که میتونه بیاد بیاره که تو یکبار از این مسیر رفتی و به نتیجه رسیدی همون مسیره همون باورها
همون شور وشوق
همون عزت نفس
همون خود باوری
رو باید تکرار کنیم
کسی اگر توی موردی موفق بشه میتونه توی حوزه دیگه ای هم موفق بشه
چون الگو هارو داره
و از چه مسیری حرکت کرده فقط ما یادمون میره
یا ممکنه تحت تاثیر عوامل بیرون قرار بگیریم
من باید بتونم خلق کنم
یه سری مسائل بود
همون روند رو میرم حل میشه
شورو شوق خیلی مهمه
اون حد از اشتیاق که باعث حرکت میشه
به نام خدای مهربانم سلام به دوست عزیزم
آفرین هانیه جان چه نکات مهمی رو نوشتی با شور و سوق متشکرم تحسینت میکنم
بعضی اوقات که یادمون میره کجا بودیم و به کجا رسیدیم باید همون دفترچه کوچیک مون رو برداریم رو دوباره مرور کنیم نتایج و بهبودهامون رو
بعد میبینیم و ایمان دو برابر میشه برای حرکت کردن و ابن بعنی موفقیت رو به جلو
وقتی یه بار تونستیم دوباره هم میتونیم و این سری از این بهتر میشیم
ممنونم عزیزم خداوندا بابته این دوستان نازنینم شکرت میگویم
که همه دستانه زیبایی تو هستن
و من از دور میبوسمشون
در پناه خداوند مهربان باشین سالم و ثروتمند