تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۵ - صفحه 8 (به ترتیب امتیاز)


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

552 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    حسین عبادی گفته:
    مدت عضویت: 2153 روز

    بنام خداوند بخشنده و مهربانم…..

    قَالَ یَا مُوسَىٰ إِنِّی اصْطَفَیْتُکَ عَلَى النَّاسِ بِرِسَالَاتِی وَبِکَلَامِی فَخُذْ مَا آتَیْتُکَ وَکُنْ مِنَ الشَّاکِرِینَ(اعراف144)

    [خدا] فرمود: ای موسی! من تو را به [ابلاغ] پیام هایم و به سخن گفتنم با تو بر همه مردم برگزیدم؛ پس آنچه را [از پیام هایم] به تو دادم، دریافت کن، [وبه کار بند] و از سپاس گزاران باش.

    سلام به استاد عزیزم و مریم بانو قشنگ قلب سلام به روی ماه حفتتون…دوستتون دارم بینهایت به امید دیدار…

    سلام به بچه های پاک این منزل و این پروژه بینظیر …

    میخوام جواب سوال یک رو بدم به لطف رب و از خودش هدایت میخوام که به بهترین شکل هدایتم کنه تا بتون سپاس گزار لطف بیکارانش باش و سجده شکر به جا بیارم در برابر معجزات و عشق و رحمت و فضل و مهربانی رب…..

    من به لطف رب تازه عقد کرد بودم و میخواستم خوهه رهن کنم هیچ پولی نداشتم……

    خدایا شکرت بینهایت شکر و بینهایت سپاس از تو بینهایت رب من….

    من هر بنگاهی میرفتم میگفتم 500 ملیون دارم . میخوام خونه رهن کنم .اینجا هم میخوام باش. میخندیدن و میگفتن گیرت نمیاد با خنده….

    میگفتم خدا کریم باش گیرم نمیاد…

    اقا ما هر بنگاهی میرفتیم به ما همین رو میگفتن و میخندیدن بهمون…

    منم میگفتم توکل به خدا….

    یه شب خدا یکی از دستاش رو فرستادم برام باهم بودیم و گفتم میخوام برم دنبال خونه گفت بیا باهم بریم رفتیم چند جایی بازم همون داستان …

    بعد دوستم گفت حسین بریم این بنگاه یه خونه خوبی داشت بریم براش…

    اقا ما به لطف رب رفتیم پیش اون اقا و گفت بله دارم گفتم چقدر گفتن 600 رهن کامل گفتم من ندارم فقد 500 دارم اگر رازی هستید که بسم الله اگرم نه که خیلی خیلی ازت سپاس گزارم…

    من هیچ پولی نداشتم هیچ پولی و 500 قرار بود از کجا بیاد خدا میدونست…

    اقای بنگاه دار گفت صب خبرت میکنم…

    اقا صب شد به لطف خدا ما اومدم سر کار …..

    و میگفتم خدا جون خودت درستش کن که من نمیدونم و من نمیتونم…..

    اقا گیت حراست رو رد کردیم …

    دیدم یه پیامک اومد 250 ملیون واریز شده گفتم خدایاا شکرت بینهایت شکرررررررررررررر…..

    یه پولی از شرکت میخواستیم مال پنج سال قبل از اون روز بود دقیق همزمانی رب دقیق همون روز فضل رب تویه کارت بانکیم نشست…

    خدایا بینهایت شکرت بینهایت سپاس از تو بینهایت دوستت دارم الهی شکرتتت شکرت صد هزار بار…

    اومدم سر کار مهدی رفیقم کفت چکار کردی بر خونه گوشیم زنگ خود بنگاه دار بود گفت عصر بیاید که قرارداد ببندیم گفتم باشه چشم…

    مهدی گفتم همین الان بنگاه دار زنگ زد گفت خو گفتم میگه 500 ملیون منم 250 ….

    گفت مشکل نداره من این پولی که بهم دادن نیاز ندارم میدم به تو خونه بگیر بعد هر وقت داشتی بهم بده….

    اقااااااااااا اشک از چشام جاری شد و سجده شکر بجا اوردم…..

    گفتم خدا تو هیچ وقت دیر نمیکنی….

    خدایا شکرت که همیشه به موقع میرسی….

    خدایا شکرت که هیچ برگی بدون اذن تو از درخت پایین نمیوفته…..

    خدایا شکرت برای تمام نعمتهاتتتتتت…………

    خدایا شکرت برای تمام قشنگی هاتتت……………..

    خدایا شکرت بینهایت و سپاس ازتو برای تک تک نعمتها و مهربونیات…….

    خدایا شکرت که اینقدر من رو دوست درای…………….

    خدایا شکرت که هر لحظه و هر ثانیه به فکرمی………………

    خدایا بینهایت شکرتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت………………………

    سپاس از تو رب من شکرت……………………

    رفتم به لطف رب دنبال خونه بگردم و شروع کردم رفتم دم بنگاه هاااا…

    سوال دوم رو جواب میدم…..

    اره یکمی ترس میاد برام خیلی وقتااااا که بازم مسئله خونه ولی همیشه این داستان و داستان ازداواجم و داستان ساختن خونه بابایینا رو و خریدن وسایل خونموووو همرو مرو میکنم…

    اما اون لحظه که ترس میاد پاهام سست میشه ولی بازم به لطف رب نمیزارم نمیزارممم وشکستش میدمممم…

    و میگم حسین همون خداییی که اونکارو کرد اون همون خدااااااا همون خداست …

    و میگم اوفششششش خدایا شکرت بینهایت سپاس از تو….

    در پناه جان جانان رب العامین شاد سلامت وثروتمند و عاشق باشید…

    با عشق حسین عبادی بنده خوب و لایق خدا….

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 14 رای:
  2. -
    محمدامین روشی گفته:
    مدت عضویت: 2486 روز

    سلام به استاد عزیزم و خانوم شایسته عزیز

    و سلام به تموم دوستان خوبم در این مسیر زیبا

    سوال اول:

    یادمه تو دوران دبیرستان بودم تعطیلات تابستون رسیده و من میخاستم برم شغلی رو برای خودم بگیرم

    از چند ماه قبل این برنامه ریزی رو کردم که برم و یاد بگیرم پیش یکی از فامیلامون

    اما زمانی که تاییمش رسید اون فامیلمون اوکی نشد و بنا به دلایلی نشد که برم برای اموزش

    بعد یادمه به خودم میگفتم که چکار کنم و چطور حالا برم کاری که دوست داشتم رو یاد بگیرم

    گذشت میگفتم میرم تو یک کار دیگه و اونو یاد میگیرم اصلا

    همون روزا بود یک هو یه پیام تبلیغاتی از طرف یکی فرستاده شد دقیقا برای یاد دادن همون کار

    دیگه من رفتم و خداروشکر یک تجربه فوق العاده بود و خیلی خیلی خوب بود

    موفقیت بعدیم در زمینه درسی بود برا قبولی دانشگاه

    یادمه سال اخر خیلی خیلی تلاش خوندم و تلاش کردم

    اینجوریم بودم سال قبلش خیلی نخونده بودم و در واقع میزان مطالعه ای پایینی داشتم برای همین کار یکم سخت بود کلا

    موقع کنکور اینجوری بودم که کاش یه دانشگاه قبول بشم که تو شهر خودمون باشه

    شهر ما دانشگاه ازاد داشت

    دانشگاه ملی که بیرون شهر

    و یک دانشگاه فرهنگیان که تو خوده شهر بود

    خداروشکر من دانشاه فرهنگیان و دقیقا همون رشته ایی که خودم میخاستم قبول شدم

    سوال دوم

    راجب کارم و مسائل مالی

    تو کارم یک سال هست که تو یک سطح ایستادم و جلو نرفتم و وسایل هم بهتر و عالی تر برای خودم نگرفتم کاری که خیلی خیلی فرصت انجام دادنش رو داشتم اما به بهانه های مختلف انجام ندادم

    این قضیه طوری شد که من در مسائل مالی کم کم افت کردم و بدهکار شدم واقعا این یکی بهترین درس هایی بود که تو زندگیم گرفتم و خیلی برام تاثیر گذار بود

    تشکر از استاد عزیزم و خانوم شایسته عزیز

    و تشکر از تموم دوستان قشنگ خودم در این پروژه و مسیر زیبا

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 12 رای:
  3. -
    فاطمه بهرامیان گفته:
    مدت عضویت: 1069 روز

    به نام خدایی که به تنهایی کافیست.

    سلام.

    این فایل نشونه امروز من بود به دنبال جواب یه سوال بودم وپیداش کردم.

    شور و شوق

    آره من قبل از اومدن به سایت کاری نداشتم ولی با ادامه دادن رفتن سرکار کاری که عاشقش بودم شور و شوق داشتم خیلی زیاد پول نمی ساختم اما خوب بود من از صفر رسیدم بودم به یک و دو ولی حالا با اینکه دارم همون کار رو انجام می دم ولی درآمدم کم شده .

    آره استاد گفت مهم شور و شوقی بوده که این خانم در اصفهان داشته با چه اشتیاقی رفته گالری بزنه آره من هم دیگه مثل اون روزها شاد و سر ذوق نیستم شاید برای اینه که از اون وضعیت که برای خریدهای روزانه هم مشکل داشتیم بیرون اومدیم و خوب زندگی آسانتر شده و من متوقف شدم .

    باید هدفهای بزرگ‌تری بزارم باید برای کارم شوق داشته باشم نه با بی‌حالی برم سرکار و همش احساس خواب آلودگی کنم.

    باید به یاد بیارم آرزوهام رو خواسته های بزرگ رو هنوز اول راهم راه زیادی دارم که برم خواسته های زیادی که بهشون برسم .

    شوق دونستن شوق خرید دوره ها و یاد گرفتن آره قبلا خیلی مشتاق بودم ببینم استاد تو دوره بعد چی می گه اما این اشتیاق کم وکم شد باید یه بازبینی کلی به خودم داشته باشم.

    آره از همین امروز باید دوباره از اول شروع کنم باید مسیر رو با قدم های محکم‌تر طی کنم.

    مشکلم همیشه همین بود به کم راضی بودم به یه کوچولو بهتر شدن راضی بودم شایدم باور قناعت هست که داره دوباره خودش رو نشون می ده.

    دنیا پر از زیبایی و نعمت و فراوانی باید تجربه کنم زیبایی ها رو زندگی رو.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 12 رای:
    • -
      کیان علیپور گفته:
      مدت عضویت: 1732 روز

      سلام دوست آگاه و نوری عزیز،خانم بهرامیان.پیام خوبتون رو خوندم و لذت بردم.یکیش که خیلی به دلم نشست این بود که شما مسولیت زندگی و همین کارتون رو به عهده گرفتید و به پاشنه آشیل خودتون پی بردید.این قابل تحسینه و اینه به خودتون قول تلاش دوباره دادید هم برای من جالب و قابل توجه بود.امیدوارم بزودی خبرها و موفقیت هاتون رو بخونم و بشنوم و لذت ببرم.عشق و نور بشما.سالم ثروتمند و سعادتمند باشید.

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  4. -
    فاطمه هلالی گفته:
    مدت عضویت: 969 روز

    بسم الله الرحمن الرحیم

    7سال پیش من دوست داشتم خونه مستقل داشته باشم و هیچ پولی نداشتم

    فقط 3 میلیون طلا داشتم

    بااون طلا نمیشد کاری انجام بدم

    برای من شبیه یک معجزه بود

    فقط در عرض 4 ماه طلا چندبرابر شد

    این 3 تومان طلای من دقیقا یادمه یک النگو بهش اضافه کرده بودم ک شده بود 5 ملیون

    تبدیل شد ب 30 میلیون

    من 30 میلیون تومان طلاهامو فروختم و یک خونه بزرگ حیات دار رهن و اجاره گرفتم

    ک اصلا همه موندن تو پول از کجا آوردی اینهمه مدت پول داشتی نگفتی

    یکماه قبل خاستم وسیله ای بخرم و من فقط 1 دهم پولش رو داشتم

    در کمال ناباوری تا تو دفترم نوشتمش ب یکماه نکشید چندتا واریزی از جاهای مختلف ک من نمیدونستم اومد و من وسیله مدنظرم را معجزه آسا خریدم

    خاستم برم مسافرت بلیط برام پیدا نمیشد آخرش همینجوری بدون بلیط رفتم سوار قطار شدم ک یک نفر گفت شما بارداری و من دوست دارم تخت خودمو ب شما بدم استراحت کنی

    پریروز اشکم دراومد دوست داشتم یک چیزی بخورم و سفارش داده بودم ولی خب واسه تحویل گرفتنش نمیتونستم برم

    بعد یدفه در را زدن و آوردن بهم دادن گفتن این رو یکنفر داده ب دست شما برسونم

    و اون ناظم مدرسه دخترم بود

    اصلا هنگ موندم و اشکم دراومد

    من واسه ثبت نام تو کلاس مورد علاقم ترس داشتم نتونم شهریه اش رو پرداخت کنم اما هرماه از یک طریقی جور میشد تا جاییکه الان من 10 برابر شهریه ام ورودی دارم فقط با گذشت 5 ماه از ثبت نامم

    یادمه رفتم گواهینامه بگیرم تازه وارد 19 سالگی شده بودم که همه مسخرم میکردن حالا ماشین از کجا چ خوش خیال

    من امیدی توی دلم بود مثل الان ک پولشو ندارم اما امیدی ته دلم هست ک من ب هدف امسالم میرسم

    آخرش همزمانی ها رخ داد و مادرم سهم ارثش بهش دادن و همین مادری ک همه میگفتن چقد خسیس هست با کمال ناباوری یک ماشین ک داییم برای فروش گذاشته بود روخرید و در اختیار من گذاشت و من رو ابرها بودم از خوشحالی

    میخاستم زایمان کنم پول برای بیمارستان خصوصی نداشتم و من ب خدا گفتم خدایا من بیمارستان خصوصی میخام نمیدونم چطور تو میدونی

    اتفاقی ک افتاد داستانش رو چندبار نوشتم ن تنهافرزندم در منزل دنیااومد

    همسرم بهم گف واریزی برامون اومده تمام خرج بیمارستان خصوصی به کارت منو همسرم واریز شده بود همون شبی ک من زایمان کردم

    اشکم دراومد

    خیلی دلم میخاست اون زمان موبایل مثل همسن سالهام داشته باشم

    خانوادم هم تعصب داشتن نمیخریدن هم پولش رو ب هیچ عنوان نمیدادن

    تااینکه یک کار برام جورشد همون روزها رفتم سرکار و برای خودم موبایل و طلا و لباس های جدید خریدم و مسافرت رفتم

    اینقد ازین اتفاقات دارم اما بعضی هاش رو یادم رفته

    واسه همین وقتی ذهنم میات درمورد هدفم چرت پرت میگه ک نمیشه

    پولت کجا بود

    مهارتت درحد استادت نیست

    و زمانش نیس

    من اینها رو بهش میگم پس چطور اون یکی بار شد اگه گف شانسی بود

    میگم یکبار نبود ک بخات شانسی باشه صدبار ازین اتفاقات افتاده

    پس این هم میشه

    استاد عزیزم بلاخره تونستم هدف دلخواهم ک تو ذهنم گنده و بزرگ و غول بود را در دفترم بنویسم و آن را تجسم کنم راحت و درموردش حرف بزنم با اشخاصی ک باهاشون راحتم و اونها هم گفتن میشه چرا نشه

    من گفتم همون راهی و روشی ک برای اهداف قبلی بکار بردم

    تجسمش میکردم

    خاسته رو تو دلم با تمام وجودم باور کرده بودم ک میشه

    و هدایتم کردی قدمهای عملی واسش برداشتم ک منو ب اهدافم نزدیکتر می‌کرد

    که صدالبته بقیه به پرداخت بها میگن زجر کشید

    اما از نظر من لذت بود

    مثلا منی ک 9 ماه بارداریم یک فرشته تو شکمم حس میکردم و لذت می‌بردم واسه بقیه زجر بود

    یا منی ک توی گرمای جنوب عرق میریختم اما سرکار میرفتم یا کلاسهای آموزشی میرفتم واسه بقیه دردناک بود واسه من خوده زندگی و لذت بود

    و اون روزها روزهایی بود ک من درست زندگی کردم

    میدونستم دارم ب خاسته ام با برداشتن هر گامی نزدیک میشم

    و دقیقا الان هم این حسو دارم استاد

    هرگامی داره منو ب هدف نزدیک میکنه

    سپاسگذارم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 11 رای:
  5. -
    فاطمه آژند گفته:
    مدت عضویت: 2582 روز

    به نام خدا

    سلام خدمت استاد عزیز

    چند روزی هست که میخوام بیام و کامنت بنویسم و منتظر یه فرصت بودم که خدا هدایتم کنه برای اینکه جا و زمانش کی هست.

    از عید امسال همه چیز تغییرکرد و من با تمام وجودم احساس میکردم امسال یه سال عجیب و عالی و پر ازمعجزه برای منه

    حالا میخوام فقط تعدادی از اتفاق های عالی که توی این ماه یعنی فروردین ۱۴۰۰برام افتاده رو بنویسم

    ۱-توی تعطیلات عید برای اولین بار با کلاب هوس آشنا شدم و از فردای اون روز دیدم استاد یه فایل درسایت گذاشتند با موضوع گفتگو با دوستان درکلاب هوس و من دراون فایل ها تازه معنی هدایت رو فهمیدم.تازه فهمیدم که چطورهدایت رو تشخیص بدم.البته خیلی وقت بودکه دنبال پیداکردن فایلی درمورد هدایت بودم که هدایت رو در مسایل کوچک زندگی چطور استفاده کنم و خداروشکرمیکنم از این فایل زیبا.و از اون به بعد روزی نیست که من هدایت رو نشنوم حالا به هر طریق کلام اطرافیان ،یک نوشته،یه جله از فایل(که در پایین بهش اشاره میکنم)که در اکثر وقتها همون روز دلیل هدایت رو میفهمم ولی در مواردی که نمیفهمم فقط میگم من نمیدونم خدا میدونه واین جمله استاد واقعا عالی بود

    به قول جمله یکی از دوستان که میگفت من فایل های استاد رو میبینم تا روش زندگی رو یاد بگیرم و ببینم در شرایط مختلف چطور باید طبق قانون عمل کنم.

    ۲-توس هفته سوم یه افزایش فرکانسی شدید رو احساس میکردم قشنگ خودم میفهمیدم و مخصوصا یه شب به خودم قول دادم که دیگه سریال نگاه نکنم چون منو از اون حال خوب بیرون میاورد و شب که خوابیدم از تو خواب داشتم در مورد قانون باکسی حرف میزدم.بعد به خدا گفتم خدایا من جدیدا هدایتهای توراهم در بیداری میفهمم و هم در خواب(اینو بگم که خوابهای من هم هدایتی شده از وقتی که ازش خواستم که تو خواب هم هدایتم کنه که اصلا یه چیزهایی و یه نسونه هایی و یه اتفاق هایی رو در خواب بهم میگه که هروقت یادم میوفته واقعا حالم رو دگرگون میکنه)ایا راهم درسته؟

    وشاید باورتون نشه که همون موقع الارم موبایلم زنگ خورد و بیدارشدم.موبایلم یه ایفون قدیمی بود که بخاطر حافظه کمی که داشت وقتی فایل گوش میدادم خود بخود میپرید بیرون از برنامه و یک دفعه همون لحظه یه فایل از استاد پخش شد.دقیقا یادمه این جمله که فکرنکن نتیجه رو ۱۰سال دیگه تو زندگی ات میبینی،نه،معجزه همین الان تو زندگیت اتفاق میوفته…..(فایل لایو۲۱)و من همینطور شکه و متت و مبهوت بودم و جلوی اشکام رو نمیتونستم بگیرم.وفقط خداروشکرمیکنم که همه جوره باهام صحبت میکنه از هر طریق و هدایتم میکنه

    ۳-وهفته اخر فروردین بود که استاد اعلام کرده بود میخواد تو کلاب هوس یه برنامه بزاره و زمانش رو اعلام کرده بود و من روی موبایلم نمیتونستم کلاب هوس رو دانلود کنم چون دیگه اپدیت نمیشد و این برنامه رو روی گوشی همسرم ریخته بودم.یه دفعه خیلی حالم بد شد و گفتم چرانباید گوشی جدید داشته باشم.البته چندماهی بود که این خواسته رو داشتم و داخل اهدافم نوشته بودم ولی از ۲هفته پیش توی ستاره قطبی هرروزم مینوشتم که یه گوشی ایفون ۱۲پرو دوسیم کارته ابی با بالاترین حافظه دارم(تضاد رم پایین گوشی قبلی این خواسته رو در من ایجاد کرد)ودر ستاره قطبی روزتولدم نوشتم که این گوشی رو میخوام و یه سوپرایز عالی میخوام و بهترین تولدی که تا الان داشتم رو میخوام…..

    و خداروشاهدمیگیرم تک تک چیزهایی که خواستم انجام شد از شام تولدم از رفتن برق موقعی که ما خواستیم عکس بگیریم که باعث شد یه عالمه عکس عالی بگیریم با نور شمع که معرکه شدند و در نهایت که همسرم یه بار به کادو پول نقدداد و وقتی من شمع تولدم رو فوت کردم با به گوشی ایفون ۱۲پرو با تمام مشخصاتی که خواسته بودم سوپرایزم کرد…

    خودش میگفت نمیدونم یه دفعه چی شد(چون همیشه میگفت چرا ادم باید این همه پول گوشی بده)میگفت انگار همه چیز داشت منو هل میداد به جلو تابرات این گوشی رو بخرم.خدایاشکرت

    ۴-و دیشب در روز اخر فروردین از خدا هدایت خواستم برای کارم و خواب دیدن یه نفر یه مغازه عالی با تمام تجزیهاتش به من رایگان داده تا کار کنم و برند لباسم رو راه اندازی کنم و وقتی بیدارشدم دیدم استاد همون لحظه این فایل رو گذاشت و من بلافاصله گوش کردم و چی میتونم بگم جز اینکه دیدم که خداداره باهام حرف میزنه بازم و میگه ببین برای من کاری نداری تو هم باید مثل منصوره ایمانت رو قوی کنی فقط همیییییین

    اون اشتیاق سوزان رو باعث شده تا الان به هرچی خواستی برسی در مورد این موضوع هم داشته باش.

    فقط میخوام بگم خدایا عاشقتمممم

    امسال یه سال پر معجزه برای منه

    ممنونم استاد عزیز با این هفته ایده های عالی برای اموزش قانون به ما و برای اینکه دستی از دستان خداوند برایم هستی

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 12 رای:
  6. -
    مریم گفته:
    مدت عضویت: 835 روز

    بنام خداوند بخشنده مهربان

    سلام استاد عزیزم ومریم بانوی نازنینم

    سلام به دوستان توحیدیم

    “فَإِذَا عَزَمْتَ فَتَوَکَّلْ عَلَى اللَّهِ ۚ إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ الْمُتَوَکِّلِینَ”

    (سوره آل‌عمران، آیه 159)

    «و چون تصمیم گرفتی، بر خدا توکل کن، که خداوند توکل‌کنندگان را دوست دارد

    داستان من ازاونجایی شروع شد که فایل ظلم به خودازدیدگاه قرآن رو شنیدم

    إِنَّ الَّذِینَ تَوَفَّاهُمُ الْمَلَائِکَهُ ظَالِمِی أَنفُسِهِمْ قَالُوا فِیمَ کُنتُمْ ۖ قَالُوا کُنَّا مُسْتَضْعَفِینَ فِی الْأَرْضِ ۚ قَالُوا أَلَمْ تَکُنْ أَرْضُ اللَّهِ وَاسِعَهً فَتُهَاجِرُوا فِیهَا ۚ فَأُولَٰئِکَ مَأْوَاهُمْ جَهَنَّمُ وَسَاءَتْ مَصِیرًا(نسا97)

    «بی‌گمان کسانی که فرشتگان جانشان را می‌گیرند در حالی که بر خود ستم کرده‌اند، [فرشتگان] از آنان می‌پرسند: در چه حالی بودید؟ می‌گویند: ما در سرزمین خود ناتوان بودیم. فرشتگان می‌گویند: مگر زمین خدا پهناور نبود تا در آن هجرت کنید؟ پس جایگاه آنان جهنم است و بد سرانجامی است.»

    خسته شده بودم از مسئولیتهای زندگی پدورمادرم درسته که همه ماوظیفه داریم در برابر آنها ولی این مسئولیتها توانم رو گرفته بود وآثارونتایجش رو در بحث های مکرر وهمسرو فرزندم میدیدم خونه ای که آرامش نبود توش منم خسته ودرمانده از پرستاریهای شبانه روزی پدرم ازیه طرف مسیر بیمارستان و محیط پراز رنجش حالمو خراب میکرد وازطرف دیگه خانوادم که فکر میکردم که قربانی شرایط من شدند اون موقع تازه بااستاد آشنا شده بودم وحرفهاشون درطول مسیر ودر بیمارستان میتونست حالمو خوب کنه ،به محض پایین اومدن مدار میومدم سراغ کامنتا تاانرژی بگیرم مجبور شدم ازکارم استعفا بدم چون حال وروز پدرم اصلا اجازه انجام کاررو نمیداد درست زمانی که قرار داد خونه تموم شد من هیچ فرصتی برای دنبال خونه گشتن نداشتم بیماری پدرتوان وانگیزه ام رو گرفته بود وسایلارو به محلی که خالی بود منتقل کردم ورفتم خونه پدری تا بتونم سرفرصت یه خونه خوب بگیرم و دفترها پرکردم از خانه زیبا درمحله ای زیبا وصاحب خانه ای درستکار همسایگانی عالی ودیگران هرروز سوال وسوال وسوال کی جاب جا میشی تضادهای زیادی رو پشت سر گذاشتم دخترم رو ثبت نام کدوم تو شهری که میخواستم برم ولی خبری ازخونه نبود منم ناامید شده بودم قلبم به شدت میسوخت ولی شب قبل ازروز اول مهر سنگینی زیادی رو روی قلبم حس میکردم وتوخواب دیدم یکی داره بهم میگه ذکر یا غیاث المستغیثین رو بگو ازخواب پریدم باچشمانی اشکبار ولی چیزی نگفتم دخترمم به خاطر شرایط پیش اومده مریض شده بود بردمش مدرسه ولی گفتم که فقط خواستم اطلاع بدم حال وروز خوبی نداره سرمای سختی خورده ونیاز داره چندروزی رو استراحت کنه ساعت 9 صبح بود ازتودیوار یه فایلی رو پیداکردیم وبه همسرم گفتم زنگ بزن و همون اول صبح رفتیم خونه رو دیدیم بامبلغ ما خیلی فاصله داشت ولی به همسرم گفتم باید ایمان داشته باشیم خداخودش هدایتمون کنه مثل بچه هایی که تازه راه رفتن رو یاد میگیرن وذوق دارن میگفتم استاد گفته اینجاها باید ایمانمون رو نشون بدیم درست میشه من میدونم وتکراراون آیه من رو آروم میکرد بیعانه پرداخت کردیم تا بتونیم باصاحب خونه قرار بزاریم ،همه میگفتن ازکجامیخوای بیاری وهزارتا حرف دیگه منم میگفتم خداخودش میده

    درهرصورت روز قرارداد رسید وما هزینه پیش رونتونستیم جورکنیم با صاحب خونه صحبت کردم وگفتم قراره یه کاری انجام بشه (ولی نمیدونستم ازکجا ) ازش زمان گرفتم ویک چک بهش پرداتت کردم باتاریخ یک ماه بعد ولی قبول کرد که خونه رو تحویل بده بهمون ،واقعا روهوابودم باورم نمیشد که برام اتفاق افتاده اشک میریختم وازش تشکر میکردم خدای من توجوابموودادی برای تمام شبهای بیمارستان که تنها بودم و مراقبت سخت بود تونتیجش رو اینطور بهم پرداخت کردی ازخوشحالی توپوست خودم نمیگنجیدم جا به جا شدیم وموعد چک رسید وخدا از طریقی که فکرش روهم نمیکردم این پاداش رو بهم عطا کرد

    اینطوری ایمان آوردم که مهاجرت درهایی از نعمت رو برویم بازکرد

    هروقت به این موضوع فکرمیکنم حال وهوای خوبی رو دریافت میکنم ایمانم قویتر میشه وباورای بهتری رو میسازم

    اون زمان خیلی مسخره میشدم برای طرز فکر جدیدی که تازه بهش رسیده بودم

    احساس خوب =اتفاق خوب

    شده بود شعاردرونیم

    به محض برخورد باهرتضادی این رو به یاد میاوردم

    اگر هرلحظه شکرگزارباشم ازخداوند بازم کمه نعمت آشنایی با شمارو در مسیر زندگی ام قرار داد ،تاتمام ابعاد وجودم رو تغییر بدم جهان وخداوند رو از دریچه زیباتری ببینم ولذت ببرم

    دوستتون دارم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 12 رای:
  7. -
    سمیرا صنعت کار گفته:
    مدت عضویت: 1857 روز

    به نام خداوند بخشنده ی مهربانم

    الهی وَ رَبّی مَن لی غَیرُک

    خدای قدرتمندم من تنها تورا میپرستم و تنها از تو یاری میجویم مرا به راه راست هدایت کن راه کسانی که به آنها رزق غیرالحساب میبخشی

    خدای ثروتمندم من هرآنچه که هستم و هرآنچه که دارم از آن توست و تو از عشق بی نهایتت به من میبخشی .

    سپاسگزارتم که باز هم هدایتم کردی تا با بهبودگرایی مسیر تغییر رو ادامه بدم .

    الهی به امید خودت

    سلام به استاد عزیزم و مریم جانم

    خداقوت

    اگر بخواهی الگوی موفقیت قبلی‌ات را همین امروز در چالش فعلی‌ات کپی کنی، دقیقاً چه می‌کنی؟ با جزئیات داستان «از صفر تا موفقیتی» که قبلاً ساخته‌ای را بنویس.

    بنویس کدام باورِ آن روزها، تو را به حرکت واداشت؟امروز همان باور را چگونه در خودت فعال می‌کنی؟اولین اقدام الهام‌گرفته‌ای که ظرف 24 ساعت آینده انجام می‌دهی چیست؟

    یادمه وقتی دوره 12قدم رو خریدم چرخ زندگیم خیلی روان شده بود

    به راحتی پول درمیاوردم و راحت پول خرج میکردم

    روابطم خیلی خوب شد

    آدمای اضافی حذف شدن از زندگیم

    تا مدتها مریض نشدم

    دخترم رو خدا دوباره بهم داد

    من اون موقع فقط فایلارو گوش میکردم

    اما چندتا کارو خوب انجام میدادم که الان میفهمم باعث اون همه تجربه های لذت بخش بود

    یکی اینکه مراقب ورودی هام بودم

    دوم اینکه سعی میکردم از کلامم درست استفاده کنم

    یعنی مثلا غیبت نکنم

    سوم سعی میکردم حالمو خوب کنم و براش یه راهی پیدا میکردم

    چهارم احساس قربانی بودن و احساس گناه داشتن رو تو وجودم کمرنگ میکردم هربار که ذهنم میومد بهم این حسارو بده یه جوری ساکتش میکردم

    پنجم عبارات تاکیدی رو تکرار میکردم صدامو ضبط کرده بودم و گوش میدادم بهش و تو تمام خونه نوشته بودم و چسبونده بودم و هروقت چشمم میفتاد تکرارشون میکردم .

    الان که مرور کردم با خودم چقدر حالم خوب شد

    مرسی استاد که با این تمرینای جادویی به یادم میاری مسیری رو که طی کردم و میفهمم سخت نبوده فقط واقعا تعهد داشتم و انجامشون میدادم

    الهی شکرت

    خداجونم سپاسگزارتمممم‌

    عاشقتم قلب من

    استاد عزیزم سپاسگزارتم .

    در پناه رب باشید .

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 13 رای:
  8. -
    Amin Iloon گفته:
    مدت عضویت: 1212 روز

    به نام خدا

    شکر الله بابت این اگاهی ها بی نظیر

    افرین به این دوست عزیز که اینقدر عالی حرکت کردن و توانستن تو هنر اینقدر عالی حرکت کردن و نتایج جادویی بدست بیارن

    اینکه دوباره استپ کردن هم من مطمئنم که میتونن مجدد شروع کنن پر قدرت و ادامه بدن

    چقدر صحبت های استاد در این مورد عالی بود و من لذت بردم

    اینکه همیشه به یاد بیاریم که همان طوری که استاد گفتن باید همیشه یادآوری کنیم موفقیت های قبلیمون رو به یاد داشته باشیم میتونیم همواره رشد کنیم و ادامه بدیم.

    همین طور که قبلا از تضاد ها گذر کردیم – الان میتونیم از پسش بر بیام

    ما میتوانیم ارامشی که قبلا بدست اوردیم رو باز بدست بیاریم…

    تنکی گاد فور اوری تینگز

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 12 رای:
  9. -
    لیلی جرکانی گفته:
    مدت عضویت: 888 روز

    به نام خدا

    سلام به استاد عزیزم و خانم شایسته مهربان و همه ی عزیزانم

    اگر بخواهی الگوی موفقیت قبلی‌ات را همین امروز در چالش فعلی‌ات کپی کنی، دقیقاً چه می‌کنی؟ با جزئیات داستان «از صفر تا موفقیتی» که قبلاً ساخته‌ای را بنویس.

    منم وقتی 21 ساله بودم بعد از تجربه از دست دادن برادرم و وارد شدن ضربه عاطفی

    احساس میکردن دنیا تمومه برام. هیچ امیدی نداشتم و توان ادامه دادن نداشتم

    ی روز به خدا گفتم اگه همین الان منو از این دنیا ببری راضیم

    و با گریه میگفتم نمیخوام زنده باشم

    هرگز اونروز یادم نمیره که از عمق وجودم از خداوند طلب مرگ کردم

    نمیدونم چی شد و خوابم برد

    ادامه اونروز خداوند به من مرگ نداد به جاش نیرو و امیدی داد که من با اون زنده موندم

    هر روز دنبال بهانه ای و فرصتی که بتونم باهاش حرف بزنم چقدر شبها موقع خواب باهاش حرف میزدم و اشک میریختم

    گذشت که به طور اتفاقی درجایی استخدام شدم

    من دانشجو بودم ولی اونها قبول کردند که من اونجا بمونم

    مدیر گروهمون طوری برنامه میریخت که 2 یا 3 روز بیشتر نری دانشگاه و هم تو مسیر نباشی و هم بتونی کار کنی

    خلاصه من اونجا کار میکردم و همزمان درس میخوندم تمام خرج دانشگاهمو خودم میدادم

    بعد از چندوقت نشانه ها اومد که از اونکار بیا بیرون

    و من مقاومت نکردم و از اونکار استعفا دادم و به خدا گفتم تو میدونم حواست بهم هست

    اصلآ دلم برا اونروزا تنگ شده چقدر با خداوند رفیق بودم

    عید نوروز گذشت و ی روز دوستم بهم گفت میدونی فلانجا پروژه بزرگی دارن میسازن و درخواست نیرو دارن گفتم نه خبر ندارم

    گفت شهری که استخدام میکنن همون شهر دانشگاهمونه

    خلاصه ما رفتیم برای استخدام و مدیر اونجا بدون سئوال فرم منو امضا کرد وتمام. در حالیکه از دوستم کلییی سئوال کرد

    بعد از چند وقت اونجا مشغول شدم

    ولی از اونجا راضی نبودم

    به خدا گفتم خدایا من اینجا رو دوست ندارم خودت درستش کن

    بعد از چند وقت مدیرمون به من پیشنهاد کار در قسمت و سطحی بالاتر را داد

    ( در کامنت قبلیم گفتم که چطور خدا کارا رو برام کرد)

    در حالی که دانشجو ترم آخر بودم

    و فوق لیسانس رشته من اعتراض میکردن که چرا ما نه!چرا باید لیلی بره این بخش!

    جواب من چی بود‌؟سکوت

    اونروزها اصلآ اهل بحث با کسی نبودم سکوت کردن خوب بلد بودم

    من به عنوان نیروی اون بخش استخدام شدم بعد از چند وقت سرپرست بخش شدم

    ازدواج کردم

    خرج ازدواج و جهیزیه و سیسمونی و…ماشین خریدم و از همه مهمتر امید به زندگی و آرامشی که داشتم

    تمام اونچیزایی که ی روز از خداوند میخواستم

    خداوند به من عطا کرد

    بنویس کدام باورِ آن روزها، تو را به حرکت واداشت؟

    اونروزها با استاد اشنا نبودم و از قوانین هیچی نمیدونستم ولی یادمه ی روز قرآن باز کردم و شروع کردن به خوندن معنی و هر کدوم که حس خوبی میگرفتم تو دفترم مینوشتم

    و هربار با خودم تکرار میکردم

    یادمه وقت استخدام مدام آیه 80 سوره اسرا

    وَقُلْ رَبِّ أَدْخِلْنِی مُدْخَلَ صِدْقٍ وَأَخْرِجْنِی مُخْرَجَ صِدْقٍ وَاجْعَلْ لِی مِنْ لَدُنْکَ سُلْطَانًا نَصِیرًا

    تکرار میکردم

    و آیه 4 سوره حدید برام یادآور اونروزهاست

    وهومعکم این ما کنتم

    واو با شماست هر کجا باشید

    من با آیات قرآن بدون اینکه بدونم برای خودم باور ساخته بودم

    و اینکه خیلی خدا رو صدا میکردم و قدرت فقط داده بودم به رب العالمین

    وقتی میخواستم برم دانشگاه آیه

    الیس الله بکاف عبده روی تابلو شهرداری و با خودم تکرار میکردم خدا برام کافیه

    امروز همان باور را چگونه در خودت فعال می‌کنی؟

    من بعد از بچه داری از شغل کارمندی اومدم بیرون و الان در مراحل اولیه تمرین و تکرار مهارت جدیدم هستم

    باید مثه همون روزها فقط روی خداوند حساب کنم

    و تکرار کنم حسبی الله

    و باور اینکه اگه ی بار تونستم بازم میتونم

    خداوند تنها منبع رزق و روزیه

    خداوند ولی و سرپرست منه و منو رها نکرده

    خداوند کافی ترین و نزدیکترین و اجابت کننده ترینه

    خداوند از قلب منو نیازهام خبرداره و خودش حلال تمام مسائل منه

    من تسلیم اونم و چطور و چگونگیش به من ربطی نداره خداوند میدونه و میتونه منو هدایت کنه و کارها رو برام انجام بده

    وظیفه من این توکل کنم و تسلیم باشم و نشانه ها رو ببینم و الهامات دریافت و انجام بدم و لذت ببرم از مسیر

    اولین اقدام الهام‌گرفته‌ای که ظرف 24 ساعت آینده انجام می‌دهی چیست؟

    اولین اقدامم برگرفته از کامنت فاطمه محرمی خانقاه عزیز تمرین دوباره سکوت

    و برای خودم تمرین 21 روزه در نظر گرفتم که سکوت دوباره داشته باشم و مثه اونروزا کاری به کسی نداشته باشم

    و تکرار آیات قرآن با حس و حال اونروزهاست

    ممنونم از استاد عزیزم و خانم شایسته و همه خانواده عباسمنشی که این بهشت هست

    خدایا شکرت برای هدایتم به این سایت

    اینم خودش نشونه است که بهم میگی مثه اونروز تکرار کن یا رفیق من لا رفیق له

    ای رفیق کسی که رفیقی نداره

    خدایا دارم برمیگردم مثه اونروزا نزدیکتر بشم بهت تو که نزدیک بودی من دور شده بودم

    کمکم کن دوستت دارم

    در پناه الله یکتا باشید

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 12 رای:
  10. -
    صفاگنجی گفته:
    مدت عضویت: 2066 روز

    به نام خدا، تنها تکیه‌گاه واقعیِ دلِ آرام‌ها

    سلام به استاد عشق و سخاوتمند در مسیر رشد و پیشرفت الهی

    این قسمت از تجربه ی منصوره جان دقیقاً منو برد به یکی از عمیق‌ترین تجربه‌های زندگیم…

    وقتی بارداری دومم به نتیجه نرسید، همه گفتن ژنتیکی بوده، ولی دلم نمی‌پذیرفت. تهِ قلبم مطمئن بودم قدرتی بالاتر از هر تشخیص و تحلیلی داره زندگی منو هدایت می‌کنه. تصمیم گرفتم دیگه هیچ چیزو به ترس یا احتمالات علمی نسپارم، فقط به خدا.

    برای بارداری سوم، بدون هیچ دکتری، بدون حتی یه نسخه یا آزمایش، فقط با ایمان و آرامش وارد مسیر شدم.

    اوایلش ترس بود… طبیعی هم بود، ولی هر بار که اضطراب می‌اومد سراغم، با خودم می‌گفتم:

    «خدایا، من قدمم رو برداشتم، ادامه با تو».

    و همین جمله برام مثل یه دعا شد، یه سپرِ آرامش.

    روز به روز ایمانم بیشتر شد، تا رسید به اون لحظه‌ی خاص… روز سونوگرافی پنج‌ماهه.

    توی مطب، قبل از اینکه نوبتم بشه، بی‌اختیار قرآن رو توی گوشیم باز کردم، سوره‌ی ابراهیم اومد.

    اشک توی چشمام جمع شد… حس کردم خدا داره باهام حرف می‌زنه:

    «مثل ابراهیم، تو هم ایمان آوردی، و من هم نشونت می‌دم که ایمان بی‌پاسخ نمی‌مونه».

    اون لحظه دیگه مطمئن شدم همه‌چیز مرتّبِ خداست، حتی نتیجه‌ها.

    و حالا که به آرزوی قلبی‌ام رسیدم و خدا یک پسر سالم و صالح بهم عطا کرده، احساس می‌کنم مرحله‌ی جدیدی از رشد و شکرگزاری در زندگیم شروع شده.

    این هدیه، ایمان منو هزار برابر کرد. الان مطمئنم با قدرت خدا، حتی می‌تونم کوه رو هم جابه‌جا کنم.

    بعد از زایمان، مخصوصاً بعد از اون بارداری سخت، یه دوره‌ای همه‌چیز درونم درهم شد… یه جور حس خستگی و سردرگمی که باعث شد کمی از همسرم فاصله بگیرم.

    ولی حالا که دوباره به آرامش و باور برگشتم، تصمیم گرفتم روی رابطم با همسرم کار کنم، نه از روی کمبود، بلکه از روی عشق و آگاهی.

    می‌خوام رابطه‌مون رو طوری بسازم که حتی توی هیچ افسانه‌ای هم مثلش نبوده؛ رابطه‌ای پر از احترام، صمیمیت و عشق الهی.

    این تجربه برای من فقط یک بارداری موفق نبود؛ یک بیداری بود.

    فهمیدم وقتی با ایمان قدم برمی‌دارم، خدا نه‌تنها آرزوهام رو برآورده می‌کنه، بلکه قلبم رو هم تازه می‌سازه.

    الان بیشتر از هر زمانی ایمان دارم: همون خدایی که معجزه‌ی پسرم رو رقم زد، حالا معجزه‌ی عشق و آرامش در زندگی مشترکم رو هم خلق خواهد کرد

    الهی صد هزاران مرتبه سپاسگزارم

    داستان بهبود شخصیتم در مسیر رشد وپیشرفت توحید و عشق و آرامش ادامه دارد…

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 12 رای: