تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۵ - صفحه 7 (به ترتیب امتیاز)


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

552 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    فاطمه گفته:
    مدت عضویت: 2570 روز

    به نام خداوند هدایتگر

    سلام به استاد عزیزم و مریم بانوی شایسته

    و سلام به همراهان این مسیر زیبا

    بله من هم مثل منصوره عزیز همین اتفاق برایم رقم خورد در سن نوجوانی حدود 24 سال پیش تصمیم رو گرفته بودم که باید به استقلال مالی برسم دیگه وقتشه که دنبال کارمورد نظرم بگردم و مشغول شم تو یک شرکت معتبر و بزرگ با همکارانی عالی یادمه در هفته حدودا 5 روزش رو میرفتم روزنامه می‌گرفتم و جویای کار بودم قسمت نیازمندی ها بود اسمش چقدر از تلفن های باجه ای تماس گرفتم به شرکت های مختلف چقدر برای مصاحبه به مسیرهای دور از خونه میرفتم و چقدر هر بار که برای مصاحبه میرفتم خواسته هام واضح تر میشد که چی میخوام دیگه مسیر طولانی دور رو نمی‌خواستم ،شرکت های کوچیک رو نمی‌خواستم مشغول بشم از همه جهت میخواستم عالی و معتبر باشه یکی دوتا همکار نمی‌خواستم محل کارم رو یک فضای بسته و دلگیر نمی‌خواستم پرسنل با شخصیت و مؤدب دوست داشتم داشته باشه ،خلاصه اینقدر رفتمو اومدم برای مصاحبه تو شرکتهای مختلف که هر بار خواسته هام واضح تر شد شور و اشتیاق بیشتر یه حسی نمی‌ذاشت مایوس بشم اگر یه روزی روزنامه نمیگرفتم مدام احساس میکردم اتفاقا شاید همون روز یه آگهی عالی داشته باشه و من نبینم و همین حس هر روز موتور حرکتم شده بود تا اینکه پولهای هفتگی که از پدرم می‌گرفتم دیگه کفاف هر روز روزنامه و تلفن هزینه های رفت و آمد برای مصاحبه رو نمی‌داد ولی من مصم تر از قبل جویای کار بودم یه ایده اومد تو ذهنم که برو از مغازه سر کوچه خونه که یه آقای باشخصیت هست و اشتراک هر روزه روزنامه داره همون صفحه نیازمندیها رو فقط در حد یکساعت بگیر بخون یا اگه تلفنی خواستی یادداشت کن برو بهشون برگردون و همین کار رو انجام دادم دیگه هزینه هر روزه روزنامه خریدن حذف شد و این خیلی خوب شد برام و دیگه برای هزینه های دیگه کم نمیاوردم یه روز خیلی ناباورانه یه آگهی دیدم نزدیک خونه مون که میشد پیاده رفت تماس گرفتم و وقت مصاحبه وقتی رفتم دیدم یک صف بزرگی از خانوم و آقا تا اینکه نوبت من شد اصلا باورم نمیشد خدای من چه شرکت بزرگی همینطور که میخواستم رفتم داخل فرم پذیرش رو با احترام بهم دادن چقدر همه باشخصیت بودن همون‌طور که میخواستم خدایاشکرت بعد از دقایقی که پر کردم گذشت و گزینش شدم رفتم برای مصاحبه داخل دفتر کاری شرکت به به چه محیط تمیز و بزرگی خدایاشکرت و من بعداز ماهها به استخدام همون شرکت درومدم چقدرررر برام لذت بخش بود از بهترین شرکتها در سطح شهر و کشور بود با حقوق و مزایای عالی چقدرررر بیشتر اشتیاق داشتم برای ادامه کار چقدر در اون مدت چند ساله لذت بردم از شغلم از محل کارم از همکاران از درآمد عالی م و همه اینها رو وقتی الان فکر میکنم مدیون لطف خدا و همون باورهای درست و شور اشتیاقم هستم بله استاد دقیقا درست می‌فرمایید شور و اشتیاق کل قضیه است دیگه ازون روز تا حالا من با کارهای مختلفی مشغول شدم ولی اون روزها دیگه برام اتفاق نیوفتاد چقدر اون خواستنه شفاف و واقعی بود ولی دیگه ازون به بعد دیگه اون حس رو در خودم ندیدم باید اون شور رو در خودم زنده کنم با یادآوری با نوشتن با صحبت کردن من اون روزها رو در رابطه با کار جدیدم می‌خوام دوباره تجربه کنم از خداوند وهاب کمک می‌طلبم

    خداوندا تنها تورا میپرستم و تنها از تو یاری میخواهم

    ممنون از استاد عزیز برای یادآوری موفقیت های گذشته و اعمال آنها در زندگی امروزه

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 12 رای:
  2. -
    سودا مختاری گفته:
    مدت عضویت: 2272 روز

    به نام خدای هدایتگرم به سمت خواسته هایم به سادگی وزیبایی و عزتمندانه

    سلام به استاد و مریم جانم عاشقتونم 😍😍😍😍

    دوستمون منصوره جان : که خیلی صدای زیبا و ارامش بخشی داشتند و خیلی با آرامش و شوق زیبایی صحبت میکردند چه عشق و علاقه ای به نقاشی داشتند که از ۴،۵ سالگی شروع به نقاشی کرده بودند و این عشق و علاقه به هنر نقاشی باعث شد که حتی با وجود لیسانس حقوق انصراف بدند و بیان به سمت کاری که عاشقش بودند مسیری که هر چقدر کار کنی نه خستگی می فهمی نه سختی کار رو می فهمی و با لذت و عشق فقط کار میکنی هدفت در ابتدا پول نیست هدفت کارکردن با عشق ولذت تو مسیر علاقته و ثروت تو این مسیر خیلی بدیهی و طبیعی وارد میشه و واقعا پول دیگه خیلی انگیزاننده نیست وقتی تو مسیر علاقه خودت هستی چون اون پول خیلی طبیعی و بدیهی میاد اون (عشق ولذت که تو مسیر علاقته باعث میشه که ادامه بدی ولذت ببری ) و چقدر این عشق زیاد بود که شما گفتید نمیخوام یک وکیل خوشحال نباشم حتی اگر پولدار بشم و هدایت شدی به مسیر علاقت و پول هم خیلی زیبا و عزتمندانه وارد زندگیت میشه تحسین میکنم اون نگاه توحیدی شما رو که حتی وقتی از سمت پدرتون حمایت مالی میشدید قبول نمی کردید و باور داشتید که خودتون می تونید و توانایی پول سازی دارید و نکته مهمی که گفتی این بود که نمیخواستید به واسطه پولی که پدرتان به شما میداد مجبور بشید افکار و خواسته ایشون رو هم داشته باشید و این نگاه توحیدی و اعتماد به نفس شما رو تحسین میکنم

    و چه شوق اشتیاقی تو وجودتون بود و عزت نفس و اعتماد به نفس خوبی داشتید که بدون اینکه حتی پول اجازه گالری رو داشته باشید میرفتید به بنگاه ها و سراغ جایی رو برای گالری زدن می گرفتید این رویا و آرزوی شما و این همه شور وشوق برای مسیر مورد علاقتون جهان رو به حرکت و تکاپو می ندازه تا شما رو در یک همزمانی عالی قرار بده در بهترین زمان و بهترین مکان با فردی ملاقت کنید که دستی از دستان خداوند بشه برای اینکه شما رو به خواستتون برسونه جهان فرکانس و ارتعاش خواسته رو دریافت میکنه و شما رو در مدار دریافت خواستتون به زیبایی هدایت میکنه جهان ایده ،افراد، موقعیتهایی رو به سمتت هدایت میکنه که با شرایط و مدار کنونی تو هماهنگه

    و شما رو در کنار فردی قرار میده که ایشون گالری نقاشی در بهترین نقطه اصفهان در چهارباغ با تمام امکانات لازم و اینترنت حتی و دور تا دور دیوار شیشه ای با ویو عالی دقیقا همون چیزی که شما تو رویاهاتون بارها تجسم کرده بودید و حالا کاملا بدیهی و و طبیعی خلق کردید و اون فرد برای تحصیلات برند کیش و اونجا رو بدون نیاز به پیش پول به شما بسپاره و شما با ۵۰ هزار تومنی که داشتی تبلیغات گالری رو انجام بدید خداوند پاسخ میده به درخواستهای ما به شرط باور به شرط ایمان و وقتی خداوند این حد از ایمان و باور و شور وشوق رو در وجود بندش ببینه به سادگی وزیبایی و عزتمندانه خواسته رو وارد تجربه وزندگی تو میکنه

    و ۸ سال شما گالری نقاشی رو تو ایران با درآمد عالی داشتید و خیلی با عشق و لذت کار کردید و جالبه گفتید که حتی درامدتون از پدرتون هم بیشتر شده بود و کاملا از نظر مالی مستقل شده بودید که نیاز به تغییر در شرایط ایده آل شرایطی که استاد همیشه میگنند بهترین زمان برای تغییر هست و باید ایستا نبود و افراد باهوش در زمانی که همه چیز عالیه قبل از اینکه به تضادی بخورند حرکت میکنند و خواسته دیگه ای تو وجود شما شکل گرفت که قبل از ۳۵ سالگی تور نقاشی رو راه بندازید ودر سطح جهانی ارائه بدید هنرتونو و بازهم خداوند پاسخ میده و اجابت میکنه درخواست بنده رو به سادگی و بدیهی و آشنایی و ازدواج شما با آقایی که مهاجرت کردند به میلان ایتالیا و شما با ایشون همراه شدید و در اونجا درس خوندید و ادامه دادید هنرتون رو واقعا فوق العاده بودید با ایمان و عمل به الهامات خداوند خیلی خوب پیش رفتید و هدایت پروردگارم خیلی زیبا شما رو به خواسته هاتون رسوند( انا الینا الهدی برماست هدایت شما )

    روبرو شدن با تضاد و خیلی ایتالیا در هنر پیشرو بود و شما اعتماد به نفس خودتون رو از دست دادید وقتی این حد از تفاوت در هنر رو دیدید و دچار افسردگی شدید و اون باور و اون شور وشوق رو از دست دادید وقتی که تغییر نمیکنی و حرکت نمیکنی همه چی با تو وایمیسه و این خیلی بده

    ولی خوب شما دوسال پیش هدایت شدید به این سایت الهی وبا دوازده قدم شروع کردید و الان تا حدودی پیشرفت کردید و دارید ادامه میدید این مسیر رو و میخوابد که با همون باورها و شور و شوقی که تو ایران داشتید حرکت کنید و حتما اگر ادامه بدید به بهبوددائمی و مستمر نتیجه هم میاد

    سوال خوب چی میشه که آدم حرکت میکنه ؟وقتی که باور داره نتیجه میگیره

    نکته مهم : وقتی آدم حرکت میکنه با ایمان و باور درهایی باز میشه که شما اصلا فکر نمی کنید دری وجود داشته باشه نباید بگید چطور فقط باید بگید نمیدونم چطور خداوند میدونه و هدایت میکنه

    منصوره جان پرسیدند که چطور میشه باز همون شور و شوق و انگیزه و ایمان رو برای ادامه دادن مسیر ایجاد بشه ؟

    پاسخ استاد عزیزم : اگر بیاد بیاری که اون گالری تو چهارباغ که اونقدر رشد کرد و پردرآمد شد با چه باورهایی با چه شور وشوقی با چه عزت نفسی وایمانی حرکت کردی حتی بدون داشتن پول پیش به بنگاه ها میرفتید و دنبال اجاره بودید برای گالری اگر بیاد بیارید و بارها و بارها در موردش بنویسید، تایپ کنید، فکر کنید و بیاد بیارید مسیری رو که با شوق و لذت طی کردید بازم می تونید مثل همون موقع ها از نوع شروع کنید چون اون باورها اون نتایج قبلی رو رقم زد

    استاد جان شما به آمریکا هم مهاجرت کردید بدون پول و و همون پول کمی رو که داشتیددر ماه اول تموم کردید ولی نخواسنخواستید که اون املاکی که تو ایران داشتید بفروشید و در آمریکا خرج کنید چراااااا چون باور داشتید که می تونید با همون باورها و ایمانی که منجر به عمل شد در ایران به اون حد از ثروت برسید الان هم در آمریکا می تونید با همون باورها و ایمان پول بسازید و ساختید حتی خیلی بیشتر همون مسیری که شما در ایران رفتید و تونستی رشد کنید همون روند و همون مسیر فقط کشور عوض شده البته که خیلی هم تضاد هست از جمله زبان که باید یاد بگیری ووووو ولی با یاد آوری موفقیتهای قبلی خودتون و یاد آوری مسیر وباورهایی که داشتی میتونی بازم موفق بشی

    نکته مهم : اگر کسی بتونه همون باورهای قبلی رو به یاد بیاره وبا شور وشوق اون نتایج و موفقیتها رو مرور کنه منصوره جان در میلان هم موفق بشه به راحتی میتونه اگر به آمریکا ویا هر کشور دیگه ای هم بره همون موفقیتها رو تکرار کنه چون باورهاش قویتر شده و ذهن وقتی این موفقیتها رو بهش گوشزد کنی دیگه براش منطقی میشه و میتونی راحتتر به مسیرت ادامه بدی و موفقیتها رو تکرار کنه

    خدایا شکر برای الگوهایی که هر لحظه میگه همه چیز باوره و عمل به الهامات فقط باید با ایمان حرکت کرد خدایا شکرت شکرت شکرت

    استاد عاشقتم که پیشنهاد دادی هر کسی تو کلاب هوس با لهجه شهر خودش صحبت کنه و منصوره جان یه جمله اصفهانی گفت خیلی لهجشون شیرین بود 😍😍🤗🤗

    خدایااااا عاشقتم که عاشقمی😙😙😙😍😍

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 12 رای:
  3. -
    زهرا داودآبادي گفته:
    مدت عضویت: 1920 روز

    به نام نور آسمان ها و زمین

    سلام به روی ماهتون

    اول از همه از استاد عزیزم و مریم جانم صمیمانه سپاسگزارم که این فایل های عالی رو آپدیت کردن و مرتبا بارگذاری میشن

    اگر بخواهی الگوی موفقیت قبلی‌ات را همین امروز در چالش فعلی‌ات کپی کنی، دقیقاً چه می‌کنی؟ با جزئیات داستان «از صفر تا موفقیتی» که قبلاً ساخته‌ای را بنویس.

    نمی‌دونم چرا دو سه روزه ذهنم به شدت مقاومت داشت برای نوشتن کامنت این جلسه ، ولی بالاخره تونستم بهش غلبه کنم و بیام کامنتم رو بنویسم

    میخوام یه داستان براتون تعریف کنم

    1- داستان مدرس زبان شدنم در زمانی که در شهرستان کوچکی بودم

    اول بریم سراغ داستان مدرس شدنم

    من سال 91 دانشجو کارشناسی بودم و اراک زندگی میکردیم ، خوب اراک با اینکه مرکز استانه ولی خیلی کوچیکه و یه جورایی واسه یه دختر شاید کلر کردن اونجا سخت میبود

    خوب ما شرایط مالی جالبی نداشتیم و من از ته قلبم این خواسته رو داشتم که خودم بتونم پول بسازم ولی وااااقعا نمیدونستم که باید چیکار کنم ( البته اینو بگم که برادرم سال 88 اومده تهران و اینجا هم کار می‌کرد و هم درس میخوند و البته کل فامیل مادر هم تهران بودن و تهران زندگی کردن رویای من بود که به لطف الله داریم الان زندگیش میکنیم ) و پشتیبان کنکور من اون سال میرفت کلاس زبان و یه آموزشگاه محلی میرفت

    من سالی که کنکور داشتم یه ترم رفتم کلاس زبان و عاشقش شدم یعنی چنان واله و شیدا شده بودم که بتونم انگلیسی حرف بزنم که خدا میدونه

    وقتی دانشجو شدم ، رفتم همون آموزشگاه محلی و خدا میدونه چند صد بار از دانشگاه مرکزی ( که خیابون شریعتی بود ) تا خیابون امام که آموزشگاه نوین بود من دویدم تا به کلاسم برسم

    ولی اون روز من فقط به چیزی رو میدونستم من عاااااااشق زبان بودم ، از تمام زندگیم برای خوندنش میزدم ، دانشگاه نمیرفتم ، مهمونی نمیرفتم ولی کلاس زبانم رو میرفتم و یه چیزی ته قلبم میگفت : راه همینه ادامه بده

    خصوصا اینکه چون من عالی بودن و از ترم اول تاپ شدم اصلا با یه اعتماد به نفس دیگه ای زبان میخوندم و البته بهترین مدرس های آموزشگاه ما هم عاشق من بودن و به شدت من رو تحسین میکردن

    خلاصه ( این یکی از بزرگ‌ترین افتخارات زندگی منه ) ، با لطف و هدایت الله ، دو ساله صفر تا صد زبان رو یاد گرفتم و عاااالی بودم ، اصلا یه لهجه ای داشتم ک خودم و کل مدرس ها کیف میکردن

    و وقتی دو سال تموم شد ، دستان خداوند دوباره وارد شدند و من در آموزشگاه سفیر که کل ایران شعبه داشت مدرس شدم

    و چقدرررررررر اون 3-4 سال رویایی بود

    بنویس کدام باورِ آن روزها، تو را به حرکت واداشت؟

    اول از همه ایمان عمیقی به خدا داشتم و اون مسیر با تمام نعمت هاش رو حق خودم میدونستم ( احساس لیاقت 100٪ برای دریافت نعمت

    دوما صد در هزار باور به امکان پذیری ش داشتم و چون کلی الگوی موفق تو آموزشگاه دیدم ، باور کردم که برای من هم ممکنه و شد

    سوما من چیزی به جز هدفم رو نمیدیدم ، من فقط میخواستم بتونم انگلیسی حرف بزنم ، تو حموم ، تو خیابون ، نو خونه ، هرررررر جایی که فکرش رو بکنید با خودم حرف میزدم و هزاااار بار تو خیابون ملت فکر میکردن که من رد دادم که دادم انگلیسی حرف میرنم با خودم

    ولی

    نه قضاوت کسی مهم بود ، نه نظر کسی مهم بود ، هییییییچی مهم نبود ، فقط هدف رو میدیدم

    یه هدف شفاف و واضح داشتم و شور و اشتیاق داشتم برای داشتنش و الیته باورهای محدود کننده در موردش نداشتم و حتی بر عکس کلی الگوی موفق اطرافم دیدم ازش

    و هررررر بار باور می‌شود ، می‌شود ، می‌شودش برام پر رنگ و پر رنگ تر میشد

    من تصور میکنم با گسترش ارتباطات و البته فضای مجازی و شبکه های اجتماعی ، باورهای محدود کننده نمی‌شود و سخت است و …. کاملا نا خودآگاه بیشتر و بیشتر در ذهن ما انسان ها جای گرفته

    و البته یه قول استاد در دوره احساس لیاقت بخ خاطر مقایسه های اشتباهی که خواسته یا ناخواسته ، خود آگاه یا ناخودآگاه داره اتفاق میفته داره ما رو هر روز از نگرش روح دور تر و دورتر میکنه

    و ما باید آگاهانه خودمون رو کنکاش کنیم تا بفهمیم که چه اتفاقی داره در درون می میفته

    من به لطف و هدایت و حمایت همیشگی الله یکتا فهمیدم که این سایت رویایی ، ملجا و پناهگاه ما برای متفاوت زندگی کردن هست

    همونطوری که استاد و مریم جان در سریال زندگی در بهشت و سفرنامه ، مثل قند و نبات دارن نشون ما میدن که بابا میشه یه طور دیگه ای هک زندگی کرد

    امروز همان باور را چگونه در خودت فعال می‌کنی؟

    مهم ترین کاری که به ذهنم میاد

    به یاد آوردن تک تک موفقیت ها و دستاوردهام گذشته ام و پیدا کردن الگوی مشابه در اونهاست

    قطعا راه رسیدن به تمام خواسته ها یکی هست

    فقط اشکال از فرستنده است ( وگرنه گیرنده در ثانیه در حال پاسخ دادن است )

    فقط سایر باورهای محدود کننده ش بیشتزه

    فقط ترمز هاش بیشتره

    فقط مقاومت هاش بیشتره

    یه نکته

    قیمت اول زندگی در بهشت ، استاد و مریم جام میخواستن یه درخت هرز ( سمبل مقاومت و ترمز و باورهای محدود کننده ) با ریشه های بزرگ رو از زمین بیرون بکشن

    میدونید چیکار کردن ؟

    درخت های کوچیک زو با یه قیچی کوچیک قطع کردن

    ولی اون درخت بزرگه نیاز به جهاد اکبر داشت

    خیلی حرفه ای سانتافه رو با یه گره کور بهش وصل کردن

    و چندین بار با تمام توان گاز دادن ، ماشین دود می‌کرد ، چرخ ها تمام تلاششون رو داشتن میکزدن

    چندین بار عقب و جلو رفت تا تونست کم کم و آرام آرام اون ریشه های بزرگ رو بیرون بکشه

    در مورد خییییلی از خواسته های ما هم همینه

    انقدرررررر حجم و تعداد باورهای محدود کننده زیاده که با یه ضربه و دو ضربه کار در نمیاد ، باید هزاران هزاران هزاااار مرتبه ضربه زد و جهاد اکبر به راه انداخت

    و ایمان دارم که الله یکتا همون لحظه داره نگاهشون میکنه و با لبخند. به جهان امر میکنه که : این بنده داستان رو فهمیده و داره کار درست رو انجام میده ، هرررررر چی می‌خواد رو بهش بدین

    اولین اقدام الهام‌گرفته‌ای که ظرف 24 ساعت آینده انجام می‌دهی چیست؟

    اولین اقدامم اینه که بیام بشسنم یا خودم فکر کنم که : آقا خواسته اصلی من چیه؟ چی شور و شوق رو در وجودم شعله ور میکنه ؟

    اونو پیدا کنم و شروع کنم به ساختن باورهای اساسی در موردش و با توکل به خدا هررررر روز روش کا رکنم

    و البته هرررررر روز بیام و به جای اینکه با باورهای محدود کننده ضربه بزنم ، اره م تو توی سایت با فایل دیدن و نوشتن و خوندن کامنت ها تیز کنم

    ایمان دارم که آینده رویایی و جادویی در انتظارمه چون که به لطف الله دارم تلاش میکنم که فرکانس هام رو هم جهت با جریان خداوند بکنم

    با عشق ، ادامه دارد ……

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 12 رای:
  4. -
    یوسف علیزاده گفته:
    مدت عضویت: 2043 روز

    به نام خداوند بخشنده مهربان، خداوند هدایتگر من و همه دوستان به شرط باور قلبی به خودش

    استاد جان منو همسرم وقتی میخواستیم از شهرستان بیایم تهران یه حسی بهمون میگفت که موفق میشیم، یه حسی میگفت که به همه آرزوهامون میرسیم و تک تک خواسته هامون رو تیک میزنیم، و‌‌بخدا اتفاق افتاد، در عرض 5 سال تمام خواسته های بزرگی که تا اون موقع واسمون بزرگ بود برامون اتفاق افتاد اونم‌با حرکت و با هجرت از شهر خودم به تهران جایی که نمیشناختم کامل و درست و هنوز کار قطعی هم نداشت ولی یه حسی میگفت اون کار مسافرکشی توی شهرستان رو ولش کن و حرکت کن در واقع فرش قرمزی برامون پهن نکرده بودن تو تهران ولی باید حرکت میکردیم و خداروشکر اون حرکت شد مبنای رسیدن به موفقیت های بعدی و بزرگتر

    همین تجربه باعث شد وقتی جاهای دیگه میخواستم به هدفی برسم به خودم بگم دیدی با حرکت تونستی از شهرستان بیای تهران و کلی موفقیت کسب کنی پس این بار هم حرکت کن و روی اون هدف تمرکز کن، الان ذهنم‌طوری شده الان یعنی سال هاست ذهنم طوری شده که وقتی بخوام کاری رو انجام بدم یا به هدفی برسم تعهد زیادی میدم‌که من باید به اون خواسته برسم و وقتی خدا و جهان هم این تعهد بنده شو میبینه کاری میکنه که کوه هارو بتونی جابجا کنی برای رسیدن به اون هدف

    همیشه باید از الگوهایی که مارو به خواسته هامون رسوندن پیروی‌کنیم و از حاشیه دوری کنیم

    وقتی از الگو ها پیروی کنیم ذهن هم میبینه که قبلا این کار انجام شده دیگه نمیاد زمزمه کنه که از کجا و‌ چطوری میخوای این کارو انجام بدی و کمتر نجوا میکنه چون تو داری بهش الگو نشون میدی

    ممنونم‌از‌ شما استاد عزیز خیلی دوستون دارم و دوست دارم بیام امریکا ازنزدیک ببینمتون

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 14 رای:
  5. -
    فاطمه(نرگس) علی پور گفته:
    مدت عضویت: 1631 روز

    بنام خدای هدایتگرم بسمت خاستهایم اونم به سادگی “و راحتی ،در زمان و مکان مناسب..و تسلیم بودن “در برابرش…

    خداوند را شاکرم که هدایتم نمود که همیشه سپاسگزارش باشم!!!(به اندازه تلاشم)

    سلام و درود دوباره به صدای الهی گونه استاد عزیزم…

    صدایی که بوی بهشت…

    بوی شور شوق

    بوی عطر خداوند را میدهد…

    منم میخام به نوبه خودم ردپایم را در این مسیر ارزشمند و بهشتیم بجا بزارم!!!…

    ……..

    تمرین این سوال….تمرینی ایست..که همه ماها در این مسیر”رو، بخوبی درکش کردییم..

    مسیری که عشقه!

    مسیری که حال و احساس خوبه…

    مسیری که جای پای خداونده

    مسیری که جانشینی خداونده‌..

    …………………………..

    اگر بخواهی الگوی موفقیت قبلی‌ات را همین امروز در چالش فعلی‌ات کپی کنی، دقیقاً چه می‌کنی؟ با جزئیات داستان «از صفر تا موفقیتی» که قبلاً ساخته‌ای را بنویس.

    بنویس کدام باورِ آن روزها، تو را به حرکت واداشت؟

    امروز همان باور را چگونه در خودت فعال می‌کنی؟

    اولین اقدام الهام‌گرفته‌ای که ظرف 24 ساعت آینده انجام می‌دهی چیست؟

    استاد عزیزم..من نرگس…خلق دستکش زنانه کشی کاربردی”……

    من حدودا 10 سال سابقه بیزنس خودمو داشتم..من 94 فارغ التحصیل شدم..دقیقا اویل 95 بیزنسمو استارت زدم…

    همیشه آرزوم بود یچیزی رو تولید کنم ..یا یکار فوق العاده رو انجام بدم…

    من عاشق رشته طراحی پارچه بودم..و ایده ایی که دادم…من تونستم پروژه پایانیمو با نقوش صدف در حوزه خلیج فارس رو …روی سرویس خواب…طراحی و دوخت کنم…

    و اون قدرت..باعث شد از همون اوایل بفکر یه بیزنس جهانی ..پیش برم..

    خیلی قدمها برداشتم…

    و چقدر کار طراحی پارچه انجام دادم.جوریکه تمام طراحیام ایده از طبیعت بود‌.

    و یجاهایی بخاطر یسری شرایط و برنامه های قوی جدید “کاملا قفل شدم…

    ولی هیچ وقت کم نیوردم..

    گفتم برم سراغ اونچیزی که فعلا میتونم انجامش بدم…و .بعدا” که از لحاظ مالی خوب شدم یه سیستم خوب بگیرم و اینکارمو ادامه بدم..

    و گذشت تا نزدیک به 10 سال کار کردم…

    دیدم…

    کارم داره نابود میشه..

    ولی مدام بصورت ناخودآگاه مدام بخودم و خدا میگفتم‌..که خدایا میخام ..یچیزی تولید کنم جهانی بشه..

    تا اواخر 1400 هدایت شدم به سایت شما‌..

    میخام بگم…دلیل موفقعیتهای من جهانی شدن.و خلق یه ایده بود..نمیدونستم ولی از ته درونم..یکی بهم میگفت میتونی..

    تا اینکه تضادها اومدند…

    تا اینکه من هدایت شدم…به این بهشت..

    باوری که ساختم.!حتی ” اون موقع تو این مسیر نبودم..ولی اون چیزی بود !..که من میخام جهانی بشم.

    من میخام تولیدد کننده و یا کارافرین بشم..

    از اونطرف…تضادها و کارهایی که انجام میدادم شرک بود..جوریکه اطرافیانم بهم میگفتن..چرا نرگس با اینفرد ..که ما با هم شریک بودییم و یسری کارهای نامربوط انجام میدادیم…..بهم میگفتن!!!

    چرا…اینکارها رو انجام میدی…

    و تضادها پشت سر هم به من چشمک میزد..ولی…من درک نداشتم…

    تا بعد از درس گرفتن به این تضادها وارد این مسیر شدم…

    و جوری از قانون رو درک کرده بودم.که الهامات خداوند مثل بمب روی سرم جاری میشد..و دیگه جای هیچ شک و تردیدی نمیزاشت…

    و من…

    بعد از اینهمه سال کار کردن تو این حوزه….تنها باوری که بهم کمک کرد…

    اون!!!!این بود..که باید دست از غرورت برداری و از صفر کلوین شروع کنی روی الگوشناسی رشته مور نظرت…..

    و چون الهامات میومد..خیلی دقیق باهام صحبت میکرد…

    و از اونطرف دلایل ناموفقعیتم مشخص بود…

    همه اون تضادها باعث شد…که من قدر این الهامات رو بدونم..

    و در برابرش تسلیم بشم و ادامه بدم…

    و حرف زیادی نزنم.که بلدم آخه چرا!؟

    و از صفر صفر شروع کردم.تا من درکم از الگوشناسی قوی شد… و یادم همون وسطای الگوشناسی..الهاماتی اومد که برم فلان فصل این دوره..که دستکش بود..و روی این موضوع کارکنم..

    استادم!!!!تمام موفقعیتهای من توی این یه سال خورده ایی…که داستان دستکشمو بارها نوشتم….

    از صفر تا ساختش که الان…با سه سایز و قابلیت پوشش عالی.و کلی نقاط قوت دیگه…

    همه رو میخام پوش بدم به …الهامات خداوند….

    واقعا تمام ثانیهاش…که تونستم بهترین خودمو عمل کنم…فقط الهامات خداوند بود..

    و هر جا بهش عمل نمیکردم…

    دقیقا جهنم رو جلوی چشممم میدیدم…

    (و بهم میگفت!اگه حرکت نکنی خبر از موفقعیت نیست)..یبار بهم گفت اگه میترسی ..یعنی ایمان نداری…تنها مسیر موفقعیتتت قدم گذاشتن توی مسیر الهاماتت هست…و غلبه بر ترسهات…

    ….و…

    هر جا عجله میکردم….هر جا حالم بد میشد…

    یوقتایی یه الهامی میومد…انجامش میدادم…و یجا متوقف میشد…

    و کارم پیش نمیرفت..و داشتم زور میزدم…

    یدفعه میرختم بهم..حالم بد میشد اون اوایل گریه میکردم…

    و یه لحظه بخودم میومدم. میگفتم…نرگس!؟گریه میکنی!؟؟ای دل قافل..

    چرا گریه میکنی..

    زود خودمو مواخذه میکردم…

    وقتی خودمو مواخذه میکردم..ذهنم جای جوابی نداشت..

    گفتم نرگس قوی باش..

    یادته اون اوایل دستکشات قابلیت پوشش؟نداشت..

    یا ” وقتی پوشیده میشد وقتی ،” یفردی یه ایرادی میگرفت” تو انجامش میدادی ..و یه ورژن بهتر میشدی… یادت رفته!!!

    چرا اینقدر به این سایت دلبستیدی‌‌‌!!!

    چرا احساس میکنی این مورد برات جواب میده..

    استاد هر موقعه تو مسیر حالم بد میشه…و داره بهم میگه اینجا هم جواب نگرفتی…

    فورا خودمو مواخذه میکنم..اونم با نرمی و به یاداوری قدمهای گذشته ام..و ردپاهایی که به اینجا کشونده شدم…

    .

    یچیزیم بگم!!!من تمام ردپاهایم را عکسبرداری کردم..که مسیری که رفتمو و باز خوردهایی که گرفتم رو ببینم..و برام درسی باشه برای زندگی حالم..که اینروزا هست….

    اره میگفتم..

    استادم اون باور این بود…که نرگس همون خدایی که این طراحی و دوخت این دستکش رو سر راهت اورد…همون خدا هم بقیه مسیر رو بهت نشون میده…

    استادم!!!!من مدام توی احساس بی انگیزگی و نجوای ذهنم که بهم میگفت!کی وارد پولسازی از این بیزنس میشی،!؟

    و مدام نجوای ناامیدی رو میداد.

    فورا برمیگشتم به اوایل مسیرم و رشدم..

    دقیقا مثل جدول مومنتمیها بود…

    که من از؟صفر شروع کردم قدم به قدم اومدم بالا..

    همین الان ایده ایی اومد که جدول مسیرمو نقاشی کنم و بزنم توی اتاق کارم…

    استاد عزیزم اگر اون بیاداوریها نبود من خیلی زود تو مسیر میموندم…

    ولی هشدارهای خداوند مثل بمب میرخت روی سرم..

    بهم میگفت!نرگس اگر بازگردی ما نیز بازمیگردییم..

    و مدام بهم آلارام میداد..

    ناگفته نمونه اون اوایل احساسم ” خیلی فروکش میکرد..ولی خیلی زود خودمو مواخذه میکردم..

    و هر جا نمیشد….یدفعه یه فایلی بود که باید توی اون سایت درست نمیشد..هر کاری میکردم انجام نمیشد..اونجاها تسلیم میشدم..

    میگفتم.خدایا منو ببخش من نمیدونم لابد یه خیریته…

    دقیقا اون مسیرها باعث شد! تا یسری کارها رو توی موارد مختلف چه مهارتی چه شخصیتی بهم نشون بده برمبرای سراغ قدم بعدی…

    یچیزی بگم…من طی اون فرایند گذشته ام و کارهای بی اساسی که انجام داده بودم..فقط پول میساختم.از اونبرم یه دهن بزرگی بود اونا رو میخورد…اصلا توش لذت نبود..چالش نبود..فقط گذران زندگی بود.

    اصلا پیشرفتی وجود نداشت..چیزیکه سالها من آرزشو داشتم.باعث شد مقایسه کنم!

    و همین یاداوری باعث میشد من قوی تر و ماندگارتر بشم‌..

    و … تضاد گذشتمو که میدیدم..بیشتر خودمو پوش میدادم توی این مسیر بمونم…

    اصلا قدمهای این مسیر بهشتی در مسیر بیزنسم کجا!!

    اون سالهای گذشته کجا.!!!..

    بهمین خاطر…اون خوابهای الهامی و نشانه جهنم و شیطان و دوزخها…

    باعث شد که من خیلی خیلی شور شوق داشته باشم…

    میخام یه نکته بولدتر توی مسیر درست رو بگم!!

    مسیر درست …

    کلا ورژنش با این مسیر نادرست متفاوته…

    اونم اینه….احساست خوبه و یه مسیرلذتبخش و همراه با رشد شخصیتی و رشد مهارتی و رشد ایمانی…کلا فاصله خودت با خداوند خیلی خیلی زیباتر و صمیمی میشه…..

    استادم یه نقطعه خیلی بولدتر!!!رنگ زندگیت کاملا متفاوته…

    اینروزا خیلی ارامتر شدم…

    من یه خاسته ایی دارم ..اونم اینه…از خداوند میگم…خدایا منو صبورتر کن تا تسلیمت باشم و بزارم زمانبندی درست خاستهام رخ بده…

    .

    استادم خیلی بیخیالتر شدم…میدونی!؟اصلا احساس عجله مثل اونروزا نمیکنم.

    فقط؟میگم خدایا….خودت منو اوردی توی این مسیر..حالا هم خودت بیشتر از من میدونی چی برام خوبه!!!

    یا چی برام خوب نیست…

    تو بیشتر از من میدونی کجا برم!!کجا نرم!!!بهتره…

    .

    یجوراییی خیلی دارم سرسپرده میشم….

    درسته یجاهایی کم میارم.ولی میخام بگم ..خیلی دارم لذت میبرم…

    .

    بحث فقط پول ساختن نیست..چون من قبلا پول میساختم…ولی توی درونش ..مسابقه بود…

    نمیدونم این مسابقه چی بود…خیلی خیلی باورای محکم داشت…

    ولی الان توی تمامی جنبه ها دارم گامهای بلندی رو برمیدارم..و دارم با خداوند عشق بازی؟میکنم..

    کارهای روزمره امو…بخوبی انجام میدم…

    و خیلی کارهای دیگه……

    ولی از اونبر….قدمهای تکاملیمو بیشتر دارم درک میکنم…

    هر چقدر بیشتر پیش میرم…میبینم خیلی از جامعه و باورای جامعه دور میشم…

    .استادم…

    اصلا به تمام معنا ..عاشق خدا شدم..خیلی عاشقش شدم..هر عصر پیاده روی طولانی دارم میرم یجایی که با همدیگه با هم لذت ببرییم..

    .

    دوستدارم فقط تنها باشم….من از خداوند یه مهاجرتی خاستم دور از خانواده..دور از هر کسی..که فقط تمرکزم روی خودم و زندگیم باشه…

    تضادهایی که دارم…داره این خاسته داره بیشتر بولدتر میشه..

    و ناگفته نمونه هدایتش اومده انجام شده..بازم اونم نیاز به زمان خودشو داره..

    فقط؟بهم گفته از طرف من انجام شده…

    میخام یه نتیجه کلی بگم!!!!

    هر موقع یه الهامی اومده .و کم آوردم…‌فورا بخودم گفتم!!!

    نرگس برنگردیا !!!انجامش بده..الان به لطف خودش به محض هدایت فورا اقدامات انجام میشه…

    .

    من چند روز پیش رفتم توی یه ارگان دولتی راجع به الهامی که بهم شده بود با عزت نفس بالا توی اون جلسه که نشانه بود..صحبت کردم….

    فکر میکردم باید انجامش بدم‌.. براش نوشتها نوشتم.که شروع کنم.ولی یجایی بهم گفت ادامه نده..و این درس مهمی برات بوده انشالله در آینده شاید این مسیر بیشتر برام بولدتر بشه…

    ….

    میخام بگم..الهام و عملم فاصلشون خیلی کم شده..

    و نتیجه بعد…هر فردی تو این مسیر میاد باید گوش؟بفرمای الهاماتش؟باشه..و زبان نشانها رو درک کنه…

    بنظر من دلیل موفق نبودن خیلی افراد…که تضادهایی که براشون پیش میاد رو یچیز خیلی سر سرسری میبینشش..و اتفاقی که میفته ..اونا رو یا نابود میکنه یا از بیین میبره‌‌‌….

    ولی هر فردی که تو این مسیر میاد باید 100 درصد نگاهشو تو این مسیر بزاره…و هر ایده و الهامی که میاد گوش بزنگ باشه و قدم برداره….

    و شک و تردید رو کنار بزاره..و عمل کنه..

    ..

    پس…نتیجه ..باور باور توحیدی.‌‌که در مسیر درست ما هدایت میشیم…و باید!!!تاکید میکنم بخودم !!!!!باید بها بدم….باید!!!!!!بها بدم!!!! به الهامات عمل کنم!!!!! و.. نتیجه بگیرم!!!!!

    نتیجه …پرداخت بها هست ….

    نتیجه..عمل به الهامت هست….

    نتیجه…در مسیر درست هست….

    نتیجه…ادامه دادن در مسیر موفقعیت می باشد…

    نتیجه…تیک خوردن خاستهاست….

    استادم تمام صحبتهای ما در این مسیر توحید هست..تنها دلایلی که انسان رو از پا در میاره..عمل نکردن به قوانین الهیه…که اونم از افتادن توی زندگی روزمره..و خودناشناسی خودمونه…

    بهمین دلیل تمام سوالات مهم دینی ما میگفتن..خودشناسی خداشناسی…

    ولی متاسفانه..من خودنو میگم!!!! یجاهایی نادون میشیم….

    ولی استادم خبر خوب بخودم..اینروزا خیلی خیلی سعی کردم سرسپرده تر باشم..و گوشامو و چشمانمو تیز کردم!!!تا بیشتر بشنوم و بیشتر ببینم و گوش فرا بدم…

    استادم هر چقدر بیشتر میگذره دوستدارم بیشتر تنها باشم..بیشتر روی اصل متمرکز باشم.بیشتر خودمو بشناسم.بیشتر خدا رو بشناسم….

    احساس کردم!هیچ مامنگاهی به اندازه این سایت برام ارزشمند نیست..

    و من همیشه پایدارم…

    منم که دارم زندگیمو برای خودم دوزخ میکنم..

    و منم که دارم زندگی رو برای خودم بهشت میکنم..

    من انتخاب میکنم!!!بهمین خاطر من خالق 100 درصد زندگی خودم هستم…

    و خالق تمام اتفاقات و خوشبختیها و یا بدبختیهای زندگیم هستم…

    در نهایت باز چکیده حرفهام..همون مسیر توحید.و قوانین بدون تعقییر الهی که هیچ احساس دلسوزی نداره…

    و مسئولیت 100 درصد زندگیت ..گردن خودته…

    انشالله که بتونیم دوام بیارییم و بتونیم صدای نجوای شیطان رو از بیین ببرییم و با خداوند باشیم…و بهش عمل کنم.استقامت بورزیم.اونم با باورهای توحیدی..تا در زمان و موان مناسبش هدایت بشیم…

    که دقیقا چند خاستهام تو این مسیر تیک خورد.خاسته ایی که عذابمو چند برابر کرده بود…

    دقیقا استاد اون سرسمردگیها باعث شد..تو زمان درستش که من از نظر شخصیتی قوی شده بودم انجام بشه…

    .

    استاد عزیزم فعلا به امید دیدار ورژنهای جدید الهی ..که نمیدونم فردا چی برام گذاشته…

    فقط میدونم روی؟شونهاش.و یعی میکنم تسلیمش باشم تا قدمهای بعدی رو بهم بگه‌‌.

    به امید روزهای عالی و عالی و و احساس شجاعتی بزرگ ….

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 14 رای:
  6. -
    مرضیه جعفری گفته:
    مدت عضویت: 3276 روز

    سلام به همه دوستان عزیز

    اگر بخواهی الگوی موفقیت قبلی‌ات را همین امروز در چالش فعلی‌ات کپی کنی، دقیقاً چه می‌کنی؟ با جزئیات داستان «از صفر تا موفقیتی» که قبلاً ساخته‌ای را بنویس.

    برای راه اندازی کسب و کاری که دوست داشتم و میدونستمش اولا اشتیاق زیادی داشتم صلح تا شب در موردش با خودم صحبت میکردم روی دوره عزت نفس کار کرده بودم روانشناسی ثروت یک و یک سری باورها در من ساخته شده بود به یک خودباوری رسیده بودم همش بخودم میگفتم این خدایی که اینجا روزی می‌رسونه هر کجای دیگه هم من برم روزیم رو می‌رسونه خدا درها رو باز می‌کنه خدا کمکم می‌کنه و بشدت دلم میخواست اون کار رو انجام بدم شور و شوق عجیبی براش داشتم هر ایده ای میومد انجام میدادم هرچند مسخره و غیر منطقی بعد درها شروع شد به باز شدن از جا پیدا شدن از تهیه وسایل از آرد خاصی که من میخواستم و براحتی برام تهیه شد اصلا همه کارها معجزه وار جلو می‌رفت.

    یادت بیار مرضی جان باورهای توحیدی بود که موتور محرکت میشد یادته چه دلی ازت قرص میکرد یادته چقدر به تو انگیزه و امید میداد یادته فقط روی خدا حساب کردن بود اصلا هیچ چیز برات سخت و نشدنی نبود هیچ غیر ممکنی وجود نداشت همه چیز قابل انجام و ممکن بود.

    یا در مورد سایتت مگه تو کاری براش انجام دادی یه درخواست کردی ایدت رو گفتی یکی پیدا شد دست خدا شد کارهای سایت رو برات انجام داد راه اندازی شد یکی پیدا شد آموزشت داد محتوا نوشتی و یه هو دیدی سایت داری اولش غولی بود برات تو ذهنت اما دیدی چقدر راحت شد این یکی کار هم همینطوره باید از یه جا شروع کنی باید اولین قدم رو برداری نترس برو تو دلش توکل کن بخدا.

    الان چند تا ایده دارم منتظرم برای یکیش حداقل قدم بعدی رو بهم بگه همین که چشمک زد میرم تو دل کار البته یکیش رو یه جورایی استارت زدم و دارم تستش میکنم اما قدم بعدیش رو نمی‌دونم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 15 رای:
  7. -
    Setareh گفته:
    مدت عضویت: 783 روز

    سلام استاد عزیزم

    الانکه این فایلو شنیدم دوتا موضوع که داخلشون موفق شدم به ذهنم رسید یکیش شنا بود من یه تایمی رفتم آموزش شنا استاد من انقد از آب میترسیدم آروم آروم راه میرفتم که نکنه غرق بشم خیلی هر جلسه که میرفتم ترس تموم وجودم گرفته بود ولی از یجایی به بعد هی امتحان کردم دوباره دوباره تمرین کردم غرق میشدم آب میرفت تو گلوم ولی یه لحظه بعد تمرین های مداوم یهو دیدم دارم رو آب دراز میکشم و بلند میشم انقددد ذوق داشتم خدا میدونه یا من از عمیق میترسیدم

    و مربیم منو یهویی انداخت تو آب انقد ترسیدم احساس کردم تموم شدم تو آب ولی بعدش هی تمرین کردم هی تمرین کردم تا دیگه از عمیق نترسیدم

    موضوع بعدی رانندگی بود وای که من چقد میترسیدم از رانندگی تنهایی من از دنده 1 و 2 بالا نمیرفتم از یه جایی به بعد انقد که هرروز عصر رفتم و تمرین کردم دیگ دنده هارو یواش یواش اضافه کردم کم کم رفتم داخل شهر کم کم شب رانندگی کردم والان خداروشکر واقعا رانندگیم خوبه

    الان که اینارو مینوشتم به این پی بردم من از دو چیز استفاده کردم یکی غلبه کردم بر ترسام دوم شاید ده ها بار تمرین میکردم

    و به این فکر میکنم الانم اگه هی تمرین کنم هی تمرین کنم میتونم مسئله الانمو حل کنم

    واای استاد ممنونم ازتون چه تمرین خوبییی

    خدایاشکرت خدایا سپاسگذارتم عشق من

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 13 رای:
  8. -
    پروانه پدرام گفته:
    مدت عضویت: 1917 روز

    سلام به استاد عزیزم مریم جان عزیز دل و دوستانم

    اگر بخواهی الگوی موفقیت قبلی‌ات را همین امروز در چالش فعلی‌ات کپی کنی، دقیقاً چه می‌کنی؟ با جزئیات داستان «از صفر تا موفقیتی» که قبلاً ساخته‌ای را بنویس.

    یکی از موفقیت های من تو کسب کارم این هست که یکی از اصلی ترین محصولات کارم به شدت بالا رفت و من برای حیاط کسب کارم باید محصول میداشتم

    کار من سیب زمینی هست مغازه سیب زمینی فروشی دارم کارتن سیب زمینی می‌گرفتم 600هزار و در کمتر از 2ماه شد 2میلیون بیشتر خیلی سختم بود اول کارم بود و اولین و محصول من و تمامی منو پیچیده شده من با سیب زمینی بود گفتم خدایا چکار کنم تا این کلمه میگفتم یه چیزی می‌آمد سر زبونم خودت درست کن

    من هم به یاری خدا شروع کردم به درست کردن سیب زمینی نیمه آماده کارخانه ای آزمون خطا کردم تا یاد گرفتم من الان تنها تولید کننده سیب زمینی نیمه آماده تو شهر خودمون هستم خیلی از فست فود ها آماده همکاری با من هستن اما چون من تازه شروع به تولید کردم روزانه میتونم 20کیلو درست کنم که این حد هم برای مغازه خودم فقط کافی هست و در آینده خیلی نزدیک به یاری خدا از کارم لوازم میخرم و میشم تولید کننده بزرگ

    بنویس کدام باورِ آن روزها، تو را به حرکت واداشت؟باور اینکه من میتونم اگه بقیه تونستن پس حتما راهی هست ،خدا خودش راه نشون میده،من فقط باید قدم اول بردارم بقیش خدا منو می‌بره

    امروز همان باور را چگونه در خودت فعال می‌کنی؟به نظر من وقتی یکبار یک کاری انجام می‌دیم خیلی برای انجام بعدی کار راحت تر میشه چون ذهن قبول کرده همون‌طور که دفعه قبل شد پس میشود

    اولین اقدام الهام‌گرفته‌ای که ظرف 24 ساعت آینده انجام می‌دهی چیست؟الان باز یک محصول دیگه خیلی بالا رفته می‌خوام محصول بعدیم رو که پنیر پیتزا هست استارت بزنم و اولین قدم خرید شیر هست

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 13 رای:
  9. -
    سلما مصدق گفته:
    مدت عضویت: 3085 روز

    سلام و درود به استاد عباسمنش عزیزم و همه دوستان عزیز هم فرکانسی

    چند سال پیش کلاسهای دانشگاهم تموم شده بود و فقط رساله ام مونده بود. اول تصمیم گرفتم توی همون شهر محل تحصیلم برم دنبال کار ولی بعد احساسم و نشانه‌ها بهم گفت باید مهاجرت کنم.

    تمام کتاب‌ها وسایل و زندگیم رو رها کردم و تمام پلهای پشت سرمو خراب کردم و مهاجرت کردم به تهران.

    قبلا توی اینستاگرام با خانم و آقایی آشنا شده بودم که در حوزه کاری من خیلی آدمای موفقی بودن. یک بار دیدم که به یه نیروی کار نیاز دارن و من بهشون پیام دادم و درخواست همکاری دادم.

    خیلی دوست داشتم که روی پای خودم بایستم به همین دلیل به هیچکس از دوستام و فامیلم نگفتم که من دارم میام تهران.

    با یه چمدون لباس و لپ تاپم و حدود دو تومن پول اومدم تهران و اول توی یک مسافرخونه ساکن شدم.

    هر روز هم دنبال کار میگشتم و هم پانسیون. یه روز احساس کردم که نیاز به کمک دارم.

    حسم گفت از یکی از فامیلهام کمک بگیرم. با هم رفتیم دنبال پانسیون و خداروشکر یک پانسیون خوب پیدا کردم.

    همون شب اول که در خوابگاه ساکن شدم همون کاری که چند روز قبل مهاجرتم درخواست همکاری داده بودم جور شد.

    پانسیون به محل کارم نزدیک بود و خیلی از لحاظ رفت و آمد راحت بودم.

    حقوقم نسبت به کاری که در شهر قبلی داشتم 3 برابر بود و از همون ماه اول هر ماه افزایش پیدا میکرد.

    9 ماه تو این کار بودم در این مدت از پدرم کمک مالی نمیگرفتم و کاملا مستقل بودم.

    زندگی در پانسیون سختی‌های خودش رو داشت ولی در کل خیلی احساس خوبی داشتم. میتونم بگم این 9 ماه واقعا بهترین دوران زندگیم بود. از کارم بشدت لذت می‌بردم. خودم تنهایی بعد از تایم کاریم بیرون میرفتم و خیلی بهم خوش می‌گذشت. واقعا تجربه و خاطره فوق‌العاده‌ای بود.

    دوست دارم این بار هم که میخوام دوباره مهاجرت کنم همین الگو رو بیاد بیارم و به خودم بگم اگر من تونستم یکبار مهاجرت کنم و درها برام باز شد و همه چیز عالی پیش رفت باز هم میتونه اتفاق بیفته.

    فقط باید مثل دفعه قبل پا بذارم روی ترسهام و باور داشته باشم که کم کم توی مسیر هدایت میشم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 14 رای:
  10. -
    محمود کاظمی گفته:
    مدت عضویت: 1267 روز

    به نام خدایی که مرا کافیست

    کدام باور آن روزهایی که نتیجه ای نگرفته بودم منو به حرکت واداشت تا خلق بکنم موفقیت رو؟

    اول دوست دارم استاد عزیزم از ته دل ازتون سپاسگزاری بکنم برای مسیری که برای ما شما چراغ راهش شدین وهمیشه با سولات عالی ودرستی که میپرسین یاد آور میشین بهمون مسیریو که طی کردم، چون واقعا من خودم بشخصه خیلی فراموش کارم از مسیری که قبلا طی کردم وبه نتیجه رسیدم

    یادمه اون روزایی که هیچی راجب علاقم وشغلی که عاشقش بودم نمی دونستم ویه جورایی سر در گم بودم چون تا وقتی علاقتو پیدا نکنی وتوی مسیرش حرکت نکنی معنای زندگی سعادتمند رو نمیشه درک کرد

    اون شکوفایی واون حرکتایی که از درونت خود جوش می جوشه رو نمی تونی پیدا بکنی اون اعتماد بنفس اون جسارت وشجاعتی که خودت لذت میبریو نمیشه تجربه کرد

    ولی العان خدارو شکر توی مسیر شغلی مورد علاقمم ودارم یاد میگرم حرکت میکنم وبا هر قدمی که بازم خداوند هدایتم میکنه تا بردارم ، دارم رشد میکنم دارم معنای زنده بودن وتوانایی های وجودیمو زندگی میکنم

    دارم میبینم که چقدر خداوند برام آسان زیبا همه چیو کنار هم میزاره تا من هم جهت باشم باخودش واقعا شکرش که خدای بی انتهاست

    حالا میخوام از اون باوری که منو به حرکت وا داشت بنویسم تا توی همین نوشتن یاد آوری بشه برام مسیر موفقیت

    اولین چیزی که درونم احساس میکردم بهبود پیدا کرده توحید بود

    حساب نکردن روی بقیه

    شاکی نبودن از بقیه ای که باید برام کاری انجام میدادن یا بدن تا من موفق بشم

    حالا این بقیه یعنی همه به جز خودم

    توقعم رو کنار گذاشتم از پدرم مادرم خانواده ام دوستام وتوحیدی داشتم عمل میکردم که به خودم گفتم ببین محمود خدایی که صاحب زمینو آسمانه خدایی که گنجها دسته اونه خدایی که قدرت کل هستی توی دستاشه گفته از خودم بخواه و باور داشته باش بهم که می تونم برات شرایط جدید خلق بکنم تا ببینی رحمتمو

    آخه مگه چی توی این عالم هست که خدا نتونه برام بسازه مگه چه کاریه که خدا نتونه برام انجام بده

    یادمه اون روزا قرآن رو زیاد میخوندم و فکر میکردم به معنای آیه ها واقعا خداوند چشممو باز کرده بود راجب کلامش قرآن و صحبت های شما راجب قوانین توی سرم میچرخید و وقتی قرآن رو میخوندم میفهمیدم که بابا این قوانین جهان که استادم داره راجبش صحبت میکنه تمامشو خدا توی قرآن قبلا گفته

    وخیلی خوب یادمه یکی از بزرگترین باورهای محدود کننده ام نداشتن سرمایه اولیه بود

    جوری که هرکاری میخواستم بکنم توی نطفه خفه می شد چون به خودم میگفتم خب برم فلان کارو شروع بکنم بعد می اومدم میدیدم پول ندارم که استارتشو بزنم پول ندارم شروع بکنم سرمایه ندارم حرکتی بزنم

    ودیگه تمام و واقعاااا دیگه تمام باز ناامید میشدم وگیر میدادم به بقیه ای که توی زندگیم بودن ومی گفتم اگر مدرم پول داشت کمکم میکرد العان من فلان میشدم بهمان کارو میکردم وکلا توی یک سیکل معیوب همش دور میزدم

    ولی وقتی اومدم توحید رو بهتر باور کردم وگفتم خب حالا که خدا گفته از خودم بخواه بزار یک بار واقعا از خودش بخوام واین حساب کتابایی که توی سرمه رو بریرم دور وبگم خدا خودت برام یه کاری بکن من از تو میخوام

    و می دونین چجوریه وقتی یه چیزیو یه خورده باور میکنی خداوند نشانه های بیشتر و واضح تریو سر راحت میزاره تا ور پذیر تر بشه برات اون باور

    وبدای منم اینجوری بود که همش در گیر سرمایه بودم ولی یه شب که داشتم قرآن رو می خوندم دیدم خدا گفته من برات سرمایه میشم وااای بخدا العان دارم مینویسم موهای بدنم سیخ شدن از بس که لذت برم از بس که خیالم راحت شد و من خودم خوندم خودم دیدم خودم احساس کردم که خدا گفت خودم برات سرمایه میشم

    وگفتم آقا جان خدا خودش سرمایمه دیگه کی جیبش پر تراز خدا دیگه کی گردن کلفت تراز خدا پس برووبریم

    حالا گفتم باید حرکت بکنم ومیگم خدا هدایت میکنه همینه

    من توی اون زمان روی دوره لیاقت هم داشتم کار میکردم و می دونین چجوری بود تا قبل از دوره لیاقت من توانایی هامو نمیدیرم من بها نمیدادم به توانایی هایی که داشتم وبرام بدیهی بود میگفتم خب حالا من بلدم با گیاه کار بکنم خب که چی؟؟!

    حالا کود سم رو میشناسم که چی؟!!

    حالا بلدم انواع پیوند روی گل رز روی درخت پسته زرد آلو و… بزنم حالا مگه چیه!!

    ولی توی دوره لیاقت دیدم که نه خیلیییم چیز با ارزشیه که من اینجوری راحت ودلی یادشون گرفتم وبلدشونم خیلیم ارزش داره این توانایم وشروع کردم به دیدن کلی از توانایی هام واینجوی توحید منو هدایت کردن به دیدن توانیی هام وبعدش شجاعت قدم برداشتنو همین دیدن توانیی هام بهم داد واقدام کردم اقدامی که بازم خداوند برام جورش کرد و یه پیشنهاد کار پینود زنی از پدرم برای یکی از آشناها دریافت کردم حالا همین پیشنهام خودش معجزه بود برام چون اصلا از این پیشنهادا توی زندگیم نداشتم اونم از طرف پدرم به هر حال تمام کاراشو خدا ردیف کرد و من اقدام کردم.هرچند برای اون پیوند زدن من پولی گیرم نیومد ولی کلی اعتماد بنفس بهم داد کلی خود باوری بهم داد که آره من خیلی توانیی دارم وارزشمند دونستم توانیی هامو

    وبعدش دوباره هدایتم کرد رفتم توی کار گلخانه ورفتم پیش بهترین فردی که میشناختم وتوی شهر خودم بود

    چون استاد میگفتن ایده هایی درستن وباید عمل بکنین بهشون که کار خیلی عجیب غریبی نیست با شرایط حال حاظرتون میخورن فقط یه خورده شجاعت می خواد یه خورده توکل میخواد اگه اینجور ایده هایی اومد برید انجام بدین وبازم خداوند شجاعم کرد رفتم با اون بنده خدا صحبت کردم و منیت هامو کنار گذاشتم اینکه جه فکر بکنن راجبم مردم یا العان واای جقدر زشته بری پیشنهاد بدی

    ولی رفتم ولی انجام دادم وگفتم نه من باید سمت خودمو انجام بدم ورفتم پیش همون بنده خدا و همین پیش اون بنده خدا رفتن یه مروسه داشت که حالا زیاد توضیح نمیدم ولی رفتم ودیدمش وگفتم میخوام بیام توی گلخونت کار کنم از هر جایی با هر کاری که بشه حقوقشم خودش گفت حالا طبق اداره کار میدمت بهش گفتم حقوقش برام مهم نیست من میخوام کار بکنم ویاد بگیرم چون واقعا اون پول وحقوق برام چیزی نبود ومن دنبال حقوق نبودم گفتم تو فقط بگو کی بیام

    و کلی داستان ومعجزه دیگه رخ داد و من بجای از صفر وکار گری شروع کردن همون شروع کارم شدم شریک اون استادی که میخواستم از گلخونه داریو یاد بگیرم یه گلخونه خودش پیشنهاد داد که بیا راش بنداز من بهت میگم چیکار بکنی ولی خودت باید کاراشو بکنی ومن از خدا خواسته یه جورایی از زیر صفر یاد گرفتم کارو اونم با عزت واحترام وکلی پیشرفت وبازم دوباره یه پیشنهاد دیگه بهم داد که بیولوژیک کار بکنم توی همون گلخونه وبجای سم پاشی برای آفات گلخونه از حشره های مفید استفاده بکنیم وبازم رشد کردم بازم بهتر وبهتر شدم

    والعان بعد از تقریبا دوسال سه چهار تا گلخونه دیگه به کارم اضافه شده العان کارشناس کشاورزی شدم کارشناس یه مجموعه سورت بسته بندی محصولات کلخونه ای توی شهرمون شدم

    به عنوان کار شناس بیولوژیک توی استان دارم کار میکنم وکلی اطلاعات وبلدی کار واعتماد بنفس بدست آوردم وهنوزم دارم رشد میکنم

    ومیبینم توی این دوسال من تجربه ومهارتیو بدست آوردم کهگلخونه دارایی با تجربه 10-15 ساله یک 100 منم بلد کار نیستن واینا همش فضل خدا ی منه به من که روی اون حساب کردم از خودش خواستم واون سرمایه گذار کارم وزندگیم دونستم

    واقعا شکرش

    خیلی یاد آوری اینا حالمو عالی کرد وایمانمو قویی تر

    امید وارم کامنت امیدی باشه برای دوستایی که مثل دوسال پیش من بودن چون اون زمان منم زیاد کامنت دوستایی که نتیجه رو گرفته بودن می خوندم وامید میگرفتم ایمانم تقویت می شد وادامه میدادم والعان نتیجه توی دستمه به لطف خدا واین مسیر برام هنوز اول راه ومیخوام بیشتر روی خدای خودم حساب بکنم واز خودش بخوام

    شکرش شکرش

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 14 رای: