«الگوهای موفق» در خانواده صمیمی عباس منش - صفحه 35 (به ترتیب امتیاز)


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

4029 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    هادی زارع گفته:
    مدت عضویت: 4067 روز

    داستان زندگی من:بخش1

    من هادی زارع متولد 27/9/1376

    شیراز بلوار تخت جمشید در خانواده ای چهار فرزندی با سه برادر بزرگ شدم که دوتا برادر بزرگتر دارم با اختلاف سنی هفت، سه ساله و یک برادر همسن( دوقلو همسان)، پدرم کارمند دانشگاه شیراز هست. با وضع مالی خانوادگی متوسط

    دوران کودکی خوبی و شادی رو پشت سر گذاشتم همیشه در همه جا بخاطر دوقلو بودن مورد توجه همه در خیابان و اقوام بودم. از همان دوران کودکی ام خیلی به کتاب علاقه داشتم یادمه در مهدکودک جزو کتاب خونه مهد کودک بودم همیشه با کیف پر از کتاب قصه به خونه میومدم و پدرم و برادرانم برای من و داداشم کتاب میخوندند. دوران دبستان خیلی عالی داشتم یادمه که همیشه درسم خوب بود و همیشه جایزه میگرفتم اون موقع ینی سال پنجم ابتدایی حدود 1000صفحه و حتی بیشتر کتاب قصه و کتای های دیگه میخوندم .دوران راهنمایی هم در یکی از بهترین مدارس شیراز بودم. از همان سال ها یعنی سال 88، که سال اول راهنمایی بودم. اوضاع خانوادگی ام به هم ریخت پدرم نتوانست اخلاق مادرم رو تحمل کنه و رفت و یک زن دیگه گرفت…( پدر واقعا انسان خونسردی بود و سال ها با مادرم که اخلاق نسبتا ناسازگاری با او داشت ساخته بود البته مادرم، خواهرش رو بر اثر تصادف از دست داده بود و یکی از دایی هام در اثر تصادف سلامتی شو از دست داده بود. این دلیل مادرم برای رفتار بدش با بقیه مخصوصا پدرم بود. به شدت عصبی و ناراحت که مدت ها می نشست و برای داییم گریه و زاری میکرد و به باور خودش مصیبت دیده بود.)پدرم هم ادعا میکرد که کار بدی انجام نداده و راه پیشوایان رو رفته و انسان خیری هست. از همان سال 88 که متوجه این کار پدرم شد دعوا ها شروع شد. یادمه هر شب هرظهر همه ساعته دعوا در خونمون بین پدر و مادرم بود. اینا همگی در منو برادرام تاثیر گذاشت.حتی تو ماشین و مسافرت هم سر این موضوع با هم دعوا میکردند که با اعتراض ما روبرو میشدند،اصلا هیچ عشق و علاقه ای در این رابطه نبود، انواع برخوردها ی لفظی و فیزیکی ما روزانه شاهدش بودیم.مادرم همیشه به من میگفت شما کاری به دعوای ما نداشته باشید نمیخواد خودتون رو ناراحت کنید. یادمه که چندین بار دوبرادر بزرگم از خونه زدن بیرون و شب خونه نیومدن.

    خانواده من خانواده بشدت مذهبی بود مخصوصا خانواده پدری ام. پدرم از کودکی از 8-9سالگی میگفت نماز بخونید.یادمه زمانی که حدودا 14ساله بودم یک روز در یک مسجد یک جمله خواندم که از یکی از امامان نقل کرده بود که ‘ دنیا جهنم مومن و بهشت کافر هست و اخرت بهشت مومن و جهنم کافر’ این جمله خیلی حالمو گرفت ولی قبولش کردم بدون فکر کردن و مقاومت حتی در ذهنم.یادمه پدرم برای نماز صبح با لگد میومد ما و برادرامو برای نماز بیدار میکرد و پتو رومون میکشید کنار، برای نماز و عبادت خدا به عبارت دیگه نماز زوری… خلاصه من این مورد هم قبول کردم و در اوایل نماز بدون وضو و پس از مدتی به جبر خانواده و پدرم نماز خوان شدم ولی هیچ احساسی خوبی نداشتم و تند و سریع نماز هامو میخوندم انگار مسابقه داشتم. اکثرا به همین منوال نماز میخوندم. اگه پنج دقیقه از وقت اذان میگذشت و نماز نمیخوندم با برخورد تند پدرم مواجه میشدم. برادرم که سه سال از ما بزرگتر بود، مثل ما نبود او نماز نمیخوند و مقاومت میکرد یا اگه خیلی مجبور میشد تضاهر به نماز میکرد.پدرم به او پول نمیداد خیلی بد با او برخورد میکرد و زخم زبون و حرف های دیگه میزد و به ما میگفت که برادرتون هیچی تو زندگیش نمیشه چون نماز نمیخونه. من که کاملا رام شده بودم مثل حیوان. خدایم خدای زیبایی نبود. خدای من خدای جبر بود وخدای انتقام. خدایی بود که اگر شکر گزاری اش میکردی و انسان خوبی بودی تو را به بدترین حالت میکشاند که تو را امتحان کند. خدایی بود که منو تو این دنیا زجر میداد تا منو ببره بهشت ولی با این وجود دوسش داشتم و با او حرف میزدم. در ذهنم انسان خوب بودن تسبیح بود و لباس سفید و ساده، در ذهنم خوب بودن یعنی تسلیم خدا شدن و جبر او را پذیرفتن، باور کنید که من میترسیدم انسان خوبی باشم،چون در مداری که بودم انسان های خوب دچار زجر بودند و امتحان الهی که خدا اونا رو به بهشت هدایت میکرد. از همین رو ناخودآگاه کار های احماقه انجام میدادم.

    در دوران راهنمایی به دنبال ثابت کردن خودم بودم میخواستم نشان بدهم با بقیه فرق میکنم کتاب ها و مقالاتی رو میخوندم بی اساس. مثل تاریخچه شیطان پرستی و فراماسونی از این مزخرفات برای اینکه در دام انها نیوفتم جالب اینجاست که بیشتر به اون سمت کشیده میشدم،شک و تردید و ترس و دودلی نتایج مطالعاتم بود، ترس از اینکه نکنه یه روزی به اون طرف کشیده شم نکنه که فلان بشم نکنه دشمن خدا بشن و فراماسون و شیطان پرست بشم. در دوران دبیرستان واقعا به اون سمت کشیده شدم اهنگ هایی رو گوش میدادم با خواننده ها و انسان های برخورد میکردم که منو به اون سمت میبرد. اهنگ های غمگین گوش میدادم تو گوشیم پر بود از اهنگ های داریوش و نجفی و خواننده هایی که واقعا یک اهنگشون انسان و بشدت افسرده میکرد.( این آهنگ ها رو من مثل ذربین هایی میدونم که بدی های زندگیمو خیلی خیلی بزرگ میکرد.) بشدت در زندگی من تاثیر گذاشت و در دوران دبیرستان منو به انسانی فوق العاده افسرده تبدیل کرد.گاهی اوقات شاد بودم ولی شادی ام با ترس بود اهنگ شاد گوش دادن رو برای انسان های خل میدونستم. به یاد میارم باورم این بود که بعد از هر شادی ناراحتی هست… این باورم زمانی خودشو نشون داد که پس از دو سه عروسی که با خانواده میرفتیم و شاد بودیم. پسر عمه عزیز و دوست داشتنی ام با موتور تصادف کرد به طرز وحشتناکی از بین رفت، اونم با دو بچه سه ساله و دو-سه ماهه این موضوع خیلی روم تاثیر گذاشت خیلی داغونم کرد.چون خیلی انسان خوبی بود این باورم دوباره میومد که ببین اینم انسان خوبی بود ببنین چطور دچار امتحان الهی شد!!! تا یه مدت بعد از اون هر لحظه میگفتم که الان ماشین به منم میزنه و میمیرم چون من نماز میخوندم و روزه میگرفتم… خیلی احمقانه هست ولی باورم این بود.

    برای آرامش داشتن به هیات میرفتم با تمام قدرت به سرم میکوبیدم و سینه میزدم و به زور خودمو به گریه می انداختم که اشکی ازم بیاد و خدا منو ببخشه.قران رو سرم میذاشتم و دنبال نکات منفی و میگشتم جست و جو میکردم و به دنبال گناهانم میگشتم… مگه یه پسر 13-15 ساله چه گناهی میتونه کنه؟؟!! بعد ها واقعا اینو پذیرفته بودم که انسان درستی نیستم و کارام به سمت کارای احمقانه و گناه کشیده شد که واقعا مدتی احساس گناه شدیدی داشتم.

    یه مورد دیگه که خیلی ناراحتم میکرد این بود که خودمو انسان بی عرضه ای میدونستم که فقط کامپیوتر و پلی استیشین بازی کرده و همه تابستون هاشو به هدر داده بعد ها که بزرگتر شدم مدت ها احساس بی لیاقتی میکردم هی خودمو تخریب میکردم هی توهین به خودم میکردم دوران دبیرستان این وضع دیگه خیلی بدتر شدبیشتر روزا به خودم فهش میدادم و تحقیر شخصیتم خیلی زیاد شده بود تا یکی رو میدیم که در ورزش یا کاری حرفه داره به خودم فهش میدادم میگفتن ای بی عرضه تو الان باید صدبرابر این باشی… تو بی عرضه ای تو فقط بلدی بازی پلی استیشین کنی….

    یکی از باور هایم این بود که نمیتوان از سطح متوسط مالی به ثروت رسید همواره وقتی یک ماشین گرون قیمت میدیدم تو دلم میگفتم من که نمی تونم این ماشین بخرم. اگه خیلی زرنگ باشم زمانی بهش میرسم که همه موهای سرم سفید شده… این موضوع خیلی ناراحتم میکرد… میگفتم خواست خدا هست که این جور باشم…

    از قیافه ام متنفر بودم احساس میکردم زشت ترین انسان هستم.هر موقع نگاه تو اینه میکردم سرم و می انداختم پایین تا صورت خودمو نبینم از نگاه کردم به چهره ام خجالت میکشیدم حتی گاهی چَک میزدم به خودم بابت چهره ام در مکالمه هایم با دیگران سرم همیشه پایین بود که نگاه به چشمام نکنن چون من فکر میکردم چشمای زشتی دارم… سر به زیر بودم، سر کلاس از بس دست میکشیدم به صورتم تا اخم هامو باز کنم که صورتم قرمز میشد. موقع هایی که میخندیدم جلوی دهنمو میگرفتم یا سرم پایین بود نکنه کسی خنده های زشت منو ببینه. از بس اخم کرده بودم ابرو هایم تو هم رفته بود برای باز کردم ابرو هایم مجبور بودم با دست انها رو صاف کنم. روی پیشانی ام پر از چروک بود، در اردویی که با هم کلاسی هام سال دوم دبیرستان به شلمچه رفته بودیم من بیشتر اوقات خودمو از بقیه دور میدونستم زیر یک چفیه گریه میکردم از چهره زشتی که دارم و دوست داشتم بمیرم، در صورتی که همکلاسی هام شاد بودند و دست میزدند و میخندیدند، با خدا حرف میزدم و گریه میکردمو گلایه که چرا وضعم چنین هست بعد یه نفسی میگفت خفه شو عوضی تو کار خدا دخالت نکن خدا خواسته که این طور باشی که زجر بکشی. با راننده اتوبوس دعوام شد.

    از اندامم متنفر بودم میگفتم بی عرضه نتیجه لم دادن تو خونه هست این هیکل زشتت.. مشکلات زیادی داشتم مشکلات روحی، جنسی، عاطفی، جسمی، از لحاظ جسمی هم وضعیت خوبی نداشتم هر روز تو مدرسه سردرد داشتم از بس کم میخوابیدم و درس میخوندم بدنم هر سال ضعیف میشد و سرما میخوردم، دوسال پشت سر هم دستم شکست، هرسال تابستون یه ویروس میگرفتم تا مدت ها مریض بودم و باید سِرُم بهم وصل میکردن… خیلی خلع داشتم خیلی… انحرافات زیادی رفتم بابت این خلع هام که جاش نیست بگم…این قدر خلع داشتم که در سال دوم دبیرستان به بهترین رفیقم وابستگی شدید پیدا کرده بودم(وقتی که جلسه روابط استاد فایل 8 و جلسه 10قانون افرینش که به صورت رایگان داشتم رو گوش دادم به این نکته پی بردم). چون این دوستم خیلی فرد شادی بود خیلی با مزه و دوست داشتنی خوش قیافه بود که میتونم بگم که همه بچه های کلاس از او خوششون میومد و این دوستم خیلی خیلی با من خوب شده بود.. شادی و روحیه قشنگی داشت و این عامل باعث کشیده شدنم به سمتش بود ورزشکار بود و خیلی کارهای خلاقانه مثل ویولون میزد کاملا مخالف من بود اهنگ شاد گوش میداد و… خیلی از بودن در کنارش احساس خوبی داشتم. مشکلاتم را فراموش میکردم در لحظاتی که پیشش بودم..ولی اینم باز دووم نیورد در کنارش احساس کمبود میکردم کاستی هایی که داشتم بزرگ و بزرگ تر میشد.هی خودمو بیشتر در کنارش تخریب میکردم از درون هی بیشتر فهش میدادم به خودم، خیلی وابستگی ام وحشتناک بود الان که بهش فکر میکنم میفهمم که واقعا چقدر وابسته اش شده بودم.. بعد از مدتی میدیدم هرچی با او بهتر و خوبتر حرف میزدم او بیشتر از من دور میشه و رفتارهای عجیبو غریبی از خودش نشون میداد. در حیاط مدرسه کنارش رد میشدم حتی نگاه به چهره ام نمیکرد با وجود اینکه کار خواسی نکرده بودم مدام و پیشش بودم، او رفتار های بدی به من نشون میداد تردم کرد.وقتی یه زنگ استراحت میرفت با بقیه احساس بدبختی میکردم میریختم به هم.. گاهی اوقات میشد که ولش میکردم ولی باز دوباره یاد خاطراتم با او میوفتادم و دوباره باهاش دوست میشدم…این وابستگی ها مربوط به سال دوم و سال سوم دبیرستان هست.خیلی خیلی شاید احمقانه باشه ولی این واقعیت زندگیم بود.. اون موقع اصلا فکر نمیکردم که وابستش شدم خیال میکردم که همه همین جورن. فکر میکردم باید یه دوست صمیمی داشته باشی و برای همیشه حفظش کنی… یه فکرای دیگه ای داشتم بیشتر خودمو قربانی میدونستم.دوستای خوب دیگه ای داشتم، برخوردم آزار دهنده نبود زیاد کاری به کسی نداشتم.. در جمع دوستان در صورت نبود اون دوستم احساس تنهایی میکردم.

    وقتی درس میخواندم در خونه بشدت داد میزدم به مادرم میگفتم که تلوزیون رو خاموش کنه یا محکم با کتاب میزدم توی سر خودم یا کتاب و میزدم به دیوار،وقتی مادرم یا بقیه من و برادرم و میدیدن که اینقدر اخمو و بد اخلاق هستیم توجیه هایی می آوردند که شده بود جزیی از باور های ما ،مادرم بر این باور بود که زمانی که مارو بار دار بوده به دلیل مصیبت از دست دادن خواهرش و گریه هایی که کرده ، روح ما افسرده شده و هیچ کار دیگه ای از کسی ساخته نیست و دیگه هیچ کارش نمیشه کرد،

    خلاصه خیلی اوضاع بدی بود و من الان وقتی خودمو مقایسه میکنم و فکر میکنم به گذشته ام به این موضوعات پی میبرم

    کم کم نشانه های افسردگی شدید داشت خودشو نشون میداد. لحظاتی میومد که حالم خوب بود ولی انگار یکی ویروس افسردگی بهم تزریق میکرد و سر تا پامو افسردگی شدید فرا میگرفت. بارها و بارها میشد که در جمع های دوستانه و خانوادگی یا توی سرویس مدرسه یهو میریختم به هم و افسرده میشدم بقیه میگفتن هادی چته؟ چی شده؟ ولی دوست نداشتم جوابشونو بدم میگفتم هیچی دارم فکر میکنم!!

    برادرم که سه سال ازم بزرگ تر بود( مجید )حالش از منو داداش دوقلوم( مهدی) خیلی بدتر بود به پوچی کامل رسیده بود هر روز سر مسایل عقیدتی با پدرم که خیلی فرد مذهبی بود بحث میکرد و خونمون به یک دیوونه خونه تبدیل شده بود که واقعا تحمل یک دقیقه بودن در آن سخت بود

    این برادرم به عشقش نرسیده بود. یه شب شروع به خوردن قرص های اعصاب کرد که روانشناسش فقط یک چارم اونو بهش پیشنهاد کرده بود ینی اگه یه دونه قرص رو میخوردی باید بیمارستان بستری میشدی با وجود این برادرم کل قرص ها رو خورد و این ینی مرگ اون. ولی خداروشکر زود به دادش رسیدیم و زنده موند… این خیلی روم تاثیر گذاشت یادمه فردای اون روز وقتی رفتم مدرسه فقط چشمام باز بود اصلا هوش و حواس نداشتم، فکرم مشغول دعوای خانوادگی بود..

    من در دبیرستان نمونه دولتی رازی ناحیه4 شیراز درس میخوندم و خیلی درس میخوندم و خیلی تلاش میکردم ولی نمره های دلخواهم رو نمیگرفتم. تمرکز حواس پایینی داشتم و اشتباهاتی میکردم که کلی نمرمو پایین می آورد که سال دوم دبیرستان خیلی اوضاعم بدتر شد و سال سوم دیگه اوضاعم وحشتناک شد، خیلی خیلی این مورد اذیتم میکرد، نبود امتحانی که با اشتباهاتم در اون مواجه نشم. در بعضی امتحانات 5-6 نمره اشتباه علکی حاصل از کم دقتی داشتم. دیگه خودزنی میکردم و شرایط دست به دست هم داده بود و افسردگی وجودم را کامل گرفته بود…

    ابرو باد و مه خورشید و فلک در کار بودند که افسرده و دربو داغون بشم

    ولی باور کنید که من با هیچ کس درد دل نمیکردم حتی با عزیز ترین کسانم نیز درد و دل نکردم نمیخواستم بپذیرم که افسرده هستم. چیزی از رواشناسی یا اینکه کسانی هستند که بتونن بهم کمک کنن نمدونستم. تنها چیزی که از روانشناسی میدونستم و دیده و باور کرده بودم مشاور مدرسمون بود که، کسی جرعت نمیکرد طرفش بره.. اگه میگفتی برای امتحان استرس دارم جواب میداد به من چه؟ باید روی استرست کار کنی. اگه میگفتی چطور درس بخونم میگفت هرجور راحتی!!

    فقط با همون خدایی که داشتم درد و دل میکردم،چون اون تنها کسی بود که داشتم، گاهی اوقات یه حسی بهم میگفت همه چیز تغییر میکنه و بهتر میشه…

    یک شب وقتی خسته از کتابخونه میومدم خونه برادر بزرگترم مجید گفت که بیاین تا یه محصولی بهتون بدم خیلی بهتون کمک میکنه تا نمره های بهتری بگیرید چون خبر داشت که نمره های ما به چه علت کم میشه، اولش مقاومت کردم و گفتم که من وقت این کارارو ندارم باید برم درس بخونم و با اصرارش قبول کردم محصول تند خوانی استاد عباس منش آورد و مقدمه اونو گوش دادم و متحیر شدم از اینکه میشود در یک ساعت 100 صفحه خوند بعد عنوان های پشت محصول رو مطالعه کردم و درک کردم این چیزیه که میتونه بهم کمک کنه.تاریخش دی ماه سال 93 هست… در روز های بعد شروع به دیدن فایل های محصول کردم و واقعا نتیجه میداد ضعف هامو پیدا کرده بودم و از اینکه مشکل مطالعه ام داشت حل میشد خوش حال بودم…مجید برادر بزرگم چند هفته بعد چنتا از فایل های رایگان استاد و برام فرستاد ولی واقعا وقت نمیکردم که گوششون کنم. (نا گفته نمونه که من قبل از دریافت این فایل ها تغییرات کوچکی رو ایجاد کرده بودم از بس که به نقطه ی عطف رسیده بودم)..فایل انگیزشی استاد بنام ‘ سگ سیاه’ واقعا منو از افسردگی نجات داد، من سگ سیاه درونم رو شناخته بودم و این فکر که من انسان بدشانسی هستم و از این دسته از افکارم رو کنار گذاشتم،با فایل سگ سیاه انقلاب بزرگی در من شکل گرفت و من تصمیم گرفتم اهنگ غمگین گوش ندم و از خودم گلایه نکنم و دنبال نفس تحقیر کننده ام نروم از آن زمان دیگه خیلی کمتر خودمو تخریب میکردم..

    یادم میاد که فایل انگیزشی شماره 3 استاد برای اولین بار که گوش دادم مو بر بدنم سیخ شد با سوالی که اولش میپرسه ‘ باید از خودمون سوال کنیم که آیا زندگیمون همون چیزیه که میخواستیم؟ باید یاد بگیریم توی زندگی مون هدف داشته باشیم هدف های واضح و مشخص’و این موضوع که استاد میگفت ‘ تنها کسی که میتونه بهت کمک کنه خودت هستی هیچ دوستی بیرون از تو وجود نداره ‘ و جملات دیگه ای مثل ‘ باید بزرگ فکر کنی و کوچک شروع کنی قدم های کوچک تورو به هر خواسته ای میرسونه ‘ این جملات کاری با من کرده بود که صبح ها ساعت 5 بلند میشدم و برای ازمون گاج درس میخوندم و خودمو براش اماده میکردم.

    یک صبح در بهمن ماه بعد از امتحان های دی بود که در سرویس یکی از فایل های صوتی استاد( با تصویری از استاد با کت زرد رنگ لبخندی بر روی لبش داشت)درمورد ویژگی های افراد موفق را گوش دادم خیلی خوشم اومد.با این وجود که برای اولین بار بود گوش دادن به سخن رانی و حواسم هی پرت میشد چیز زیادی ازش نمیفهمیدم. بعد از آن ، هر روز 45دقیقه مسیر خونه تا مدرسه رو تو سرویس فایل های رایگان استاد رو گوش میدادم.فایل رایگان( تغییر آینده)خیلی چیزای خوبی بهم یاد داد، در مورد توجه کردن استاد در آن صحبت میکرد، در مورد مادر و پدر شهید صحبت میکرد که پدر سالم بود ولی مادر برای توجه زیاد به از دست دادن فرزندانش اوضاع خیلی بدی داشت، یه موضوعی که استاد به آن اشاره کرد شناسایی باورهای گذشته ام از جمله این باور که بعد از هر شادی غم هست و چشم زخم. استاد میگفت:’به ما گفتن که بعد از هر شادی ناراحتی هست ولی این طور نیست بعد از هر شادی شادی بیشتر هست’این گفته خیلی دوست داشتم در درونم یه حسی تاییدش میکرد. با گوش دادن به فایل چشم زخم باور مزخرفم در مورد آن تغییر کرد. فایل قانون جذب چیست نیز خیلی بهم کمک کرد. کلا با گوش دادن به 8-7 فایل های استاد و دست و پا شکسته فهمیدن آنها خیلی روحیه ام عالی شد..

    اوضاع داشت کم کم خوب میشد کلی موضوع در باره افزایش تمرکز حواس یاد گرفتم. خودمو مشغول تمرین های آن میکردم با ذوق میرفتم به دوستانم میگفتم مشکل مطالعه دارید به من بگید.. چیزایی که یاد میگرفتم به اونا میگفتم و این باعث شد که اون مطالب توی ذهنم بمونه… وبعد در اواخر اسفند در تعطیلات یک هفته ای قبل از عید فایل رایگان هدف گزاری برای سال 94 بدستم رسید و فایل ها رایگان “قسمتی از قانون افرینش” و 107 خواسته، فهمیدم که باید هدف هایم را بنویسم….

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 20 رای:
    • -
      زینب سلمان زاده گفته:
      مدت عضویت: 2759 روز

      بنام خدایی که بشدت کافیست

      هادی عزیز سلام

      مرسی که اینقدر دقیق از تجربیاتی که میدونم الان با تمام وجودت درک کردی که مسئولیتش هزاران درصد با خودت هست،

      چقدر قشنگ درمورد نماز گفتی درمورد گریه کردن ها چقدر هادی قبلی با زینب قبلی شباهت داره، منم بخاطر همین جنس باورها طبیعتا اگرهم دسوتایی داشتم یا کلا هر آدمی تو زندگیم از همین جنس بودن دیگه تا اینکه به خودم اومدم و شرع کردم روی خودم کار کردن و جنس اتفاقات زندگیم و دوستانم شروع کرد تغییر کردن، من که قبلا اصلا این مدل دوست نداشتم ولی الان دوستانی دارم که خودشون یه پا الگو هستن تو اینکه آره میشه که تمام نعمت ها رو با هم داشت، آخرای 97 فکر کنم کرج خونه یکی از دوستام بودم و سوار ماشینش که یه ماشین خارجی سفید بود (من قبل این اصلا چنین دوستانی نداشتم) موقع اوایل محرم بود فکر کنم که بهم گفت زینب تو که خودتو نمیزنی ؟؟ اون موقع من تازه با این قانون آشنا شده بودم و تازه کار کردن روی خودم و خودم رو مسئول دونستن شروع کرده بودم و من تا محرم سال قبلش تو شهرمون دقیقا همین کار رو میکردم و خیلی راحت تو روضه ها دقیقا خودزنی میکردم و لذت میبردم از این کار بخاطر اون باورهایی که داشتم، ولی اون موقع که دوستم اون سوال رو از من کرد انگار به خودم اومدم

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  2. -
    علی اصغر سیمابه گفته:
    مدت عضویت: 1676 روز

    به نام خداوند بخشنده و مهربان

    من اقا علی هستم ✔️

    خب من در زندگی به تضادهایی بدی خوردم اون روزها نه خدا رو میشناختم نه قوانینش اما اما اما باور کنید من قبل از اینکه این قانون یا دوره ای شرکت کنم همیشه فکر میکردم خدا پشتمه بااینکه شرک داشتم کمبود عزت نفس ولی خدارو باور داشتم کمی یعنی حس میکردم یه نیرویی کنارمه خلاصه در زندگی به تضادهای بدی خوردم اون روزها فکر میکردم زندگیم رو به پایانه البته یادمه یه روزهایی غروب که میشد و همیشه فکر میکردم چرا بعضیا اینقدر شادن حالشون خوبه یا چرا همیشه این تو ذهنم بود بعدش به اون تضادی که خوردم در لحظات سخت زندگیم دیگه فکر میکردم امیدی ندارم ولی ته قلبم خدارو باور داشتم اونم کمی بعدش همون روزها بود من رفتم توی پارکی بعدش توی اینستا گرام یه اقا بود که اموزش اینستا گرام میداد بعدش یه پست گذاشته بود که مثلا میخوای چه کار کنی چه هدفی داری؟خلاصه منم اصلا نه هدف داشتم نه چیزی خیلی از تغییر میترسیدم اما اون روز نوشتم دوست دارم به آدم‌ها کمک کنم مثلا مثل استاد اول به خودم کمک کنم بعد دیگران منظور کلی من این بود خیلی میترسیدم بنویسم اصلا باور کنید از قانون هیچی نمیدونستم یع حسی بهم گفت بنویس قشنگ متوجه میشدم اما نوشتم به محضی که نوشتم درهایی به روم به باز شد با آدمایی آشنا شدم بعدش هدایت شدم به یه دوره آموزشی یکی از اساتید که یک جلسه از دوره رو گوش کردم بعدش تا چند مدت من بدون اینکه گوش بکنم مثل داستان استاد اصلا میگفتم خدایا تو کی هستم من وجود خداوند رو حس کردم چه آرامشی بود قدم به قدم رفتم جلو کتاب خوندم اون چالش سخت رو رد کردم بعدش هدایت شدم به دوره یکی از اساتید که تازه کسب و کارشو شروع کرده با شرکت کردن توی دوره اون من دیگه هدایت شدم به مسیری که واقعا داشتم گمراه میشدم مثل روح چیه داستان عصر آکواریوس مثل بعد پنج سیاره زمین اینجور شده سیاه چاله کندالینی داستان چشم سوم اصلا گمراه شدم چون من دوست داشتم تجربه کنم بعدش اون بنده خدا یک دوره آموزشی داشت من رفتم شرکت کردم من کاری ندارم اون بنده آدم خوبی بود تازه میگفت مسیری برید یا با استادی برین کار کنید که قلبتون بهتون میگه تازه رفتم دور اونم شرکت کردم همون روز اول گفت اگه میخوای یک سال بمونی مثلا چشم سوم باز بشه کندالینی چاکرا بعد پنجم به هر حال یه حسی بهم گفت علی شرکت نکن شرکت نکن شب قبلش از بس گمراه بودم یعنی دیوانه شده بودم از بس حرف چاکرا چشم سوم یعنی از مسیر خارج شدم من قضاوت نمیکنن مسیر آدم‌ها رو اما از خدا هدایت خواستم گفتم خدایا مسیر درست کدوم منو هدایت کن یه حسی گفت علی دیگه توی این پیج ها نرو گفتم چشم خارج شدم و دیگه نرفتم بعدش همون شب یه ایده ای اومد که چه طور پس انداز کنم تا زدم سایت استاد اومد البته من قبلا صدای استاد رو شنیده بودم زمانیکه داشتم کم کم با قوانین آشنا بعدش من میگفتم این استاد کیه من باید پیداش کنم ذهنم میگفت این استاد به تو محل نمیده گفتم من لایق بهترینام من چیزی از آدم‌های موفق کم ندارم ببینید دوستان من زمانی وارد شدم تکامل رو طی میکردم من باید اون مسیر رو میرفتم چون دوست داشتم تجربه کنم اما یک هیچ فایده نداشت برام به جز اینکه بعضیا از حرفا خوب بود مثل درلحظه حال زندگی کنی بحث خدا و کنترل ذهن اما خیلیاش تو حاشیه بود که دیگه نرفتم بعدش اگه توی این مسیر بودم تاالان دیگه نابود میشدم و دیگه گمراه میشدم من معنی قران رو فهمیدم به هرسمتی بری هدایت میشی؟

    بعدش زدم پس انداز هدایت شدم به سایت وای خدای من چنان نیروی در من بیدار شد و اینکه زدم نشانه واضح زد خوندنم زده بود از شغلت بیا بیرون استاد میگفت باید بزنی دل ناشناخته ها و اینکه ترس از دست دادن چیزی نداشته باشی یادمه توی کلیپی بود قیچی دستش بود داشت درختا رو قطع میکرد و تازه اصلا خدا داشت باهام صحبت میکرد اما همون روز که دیدم گفتم من از کار انصراف میدم انصراف دادم بعد ۱۵روز رفتم از سرکارم اما به دلایلی صاحب کارم زنگ زد گفت بیا کسی نیست خلاصه دیگه برگشتم حقوق من بالا رفت خلاصه من توی این پیج به آرامشی رسیدم باورهام درست شده راجب خدا خودم قوانین پول آدم‌ها قران همه چیز عوض شده من با اولین دوره که شرکت کردم اونم خدا بهم گفت دوره ۱۲قدم دوازده قدم باعث شد من پل های پشت سرم بشکنم من توی این سایت تبدیل شدم به یک فرد توحیدی قبلا ترس داشتم الان خیلی اعتماد بنفس و عزت نفس من بالا رفته بدون اینکه هنوز دوره شرکت کنم مثلا عزت نفس روابطم عالی شده من با تضادی که خوردم به محضی که دوازده قدم شرکت کردم خلاصه اتفاقات افتاد اون مغازه که من میکردم جمع شد الخیر فی ما وقع هر اتفاقی بیوفته به نفع منه من الان وارد مسیر عشق و علاقه خودم شدم و با گوش کردن فایل درآمد ۳برابر من هدایت شدم توی کسب و کار خودم پول بسازم بااینکه ایده رو نداشتم الان دارم توی مسیر عشق و علاقم فعالیت میکنم هنوز درآمد از کم شروع شده چون تازه زدم و فعالیت میکنم خلاصه رسالتم رو پیدا کردم من تغییرات عالی داشتم سلامتی حتی دارو مصرف نمیکنم سالم بود تو سال ۲بار بیمار شدم سر ۲روز خوب شدم و اینکه اینجا فهمیدم که خدایا با انسان حرف میزنه کلا اینجا خدا حضور داره

    و فقط میخوام از لحاظ مالی پیشرفت کنم که باامید خدا از فایل رایگان گوش کنم چون نتیجه گرفتم کم اما تکامل رو طی میکنم و خدارو شکر اینجا حالم خوبه شادم حضور خداوند رو در قلبم حس میکنم و

    از خداوند سپاس گزارم که هدایتم کرد اینجا تا به حقیقت برسم اینجا همون مسیر درسته که خدا گذاشته برای کسانی که میخوان بع حقیقت برسن خودشون رو بشناسن خدای خودشون رو و اینکه موفق باشن در تمام جنبه ها سلامتی ارامش معنویت وجود خدارو حس کنن

    ممنون استاد عزیزم و خانوم شایسته عزیز

    و دوستان هم فرکانسی دوستتون دارم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 21 رای:
  3. -
    ویدا گوهری گفته:
    مدت عضویت: 3040 روز

    سلام خدمت استاد عزیزم و همه ی همراهان سایت

    من ویداگوهری 32 ساله لیسانس مرمت بناهای تاریخی

    از بچگی پدری داشتم که ثروت را کثیف میدانست و دایم از نداری و کمبود میگفت و این تضاد باعث شده بود همیشه دلم بخواهد در سطح بالایی خودم را تصور کنم وهمیشه تصمیمات خودم را عملی کنم از قبولی در دانشگاه شهر دور و زندگی مستقل و رفتن به کلاس و دوره های رشته مورد علاقه ام بدون هیچ حمایت مالی وباز هم تضاد دیگری باعث شد راه دیگری بروم و آن نداشتن پول و پس انداز در خانواده باعث شد من یاد بگیرم پول تو جیبی هایم را با برنامه ریزی خرج کنم و همان پول کم را مدیریت کنم سپاسگذار خداوندم راه را به من نشان داد امااااااا به شدت باور کمبود در من شکل میگرفت و همان پس انداز ها باعث میشد حس کنم پول خرج کنم تمام میشود و بعد به مشکل میخورم و همین یکی از پاشنه های آشیل من بوده و درحال درست کردن آن می باشم.مسایل مختلف فشارهای روحی در خانواده وشکل گیری باورهای غلط روابط چون بحث و جدل های همیشگی پدرو مادرم باور درستی در ذهن من باقی نگذاشته بودو به لطف خداوند و آشنایی با استاد عزیزم در حال بهترو بهتر کردن باورها هستم

    در سال 87 درخوابگاه دانشگاه دوستی چند جمله ی مثبت به یخچال چسبانده بود پیگیر شدم که اینها چیست گفت از فیلمی بنام راز یادداشت کرده تا جلوی چشمش باشدموضوع برایم جالب بود در اولین فرصت سی دی فیلم راز را خریدم مدام میدیدم و بعدها در فیس بوک وارد گروههای جدب شدم با دوستان دوره های 21 روزه شکرگزاری داشتیم چندین بار تکرار کردیم جملات تاکیدی مثبت را هرروز مینوشتیم تا اینکه با گروه دیگری آشنا شدم اینجا هدایت گری داشتیم برای دعاهای دسته جمعی و پاک سازی و تجسم خواسته ها و من بسیار نتایج عالی از تجسم گرفتم حالا به یک آگاهی رسیدم و یک سوال حالا که باورهای غلط م را شناختم چطور باید تغییرش بدهم ؟؟

    یک روز یک فایل از همین گروه را برای خواهرم ارسال کردم و بعد خواهرم (هدیه گوهری) ازطریق فایل وارد کانال شده و فایل های دیگر را دید و به فایلی از استاد برخورد برایش عجیب و جدید بود و وارد سایت شد و………

    وبمن هم گفت و وارد سایت شدم و از ان به بعد فایل های استاد از طریق خواهرم به من داده میشد و حتی دوره ها اما خودم وارد سایت نمیشدم فقط عضو بودم الان میفهمم که در مدار نبودم

    من معلم مدارس غیرانتفاعی بودم با حقوقی بسیار پایین ماهی 200 هزار تومن اما سالها در ذهنم بود به تهران بیایم و باور غلطی مانع من میشد اما با فایل های عزت نفس مصمم شدم به تهران بیایم در سال 97 با 3 میلیون پس انداز به تهران آمدم از لحظه ورودم معجزات فراوان دیدم و طی کردن تکاملم الان خانه ی مستقل خودم رو اجاره کردم البته یه سوییت25 متریه اما من شادو خوشحالم و سپاسگذار خداوندم برای زندگی راحتم از شروع قرنطینه کرونا در منزل خودم تنها شروع کردم به فعالیت در سایت دنیای عجیبی پیش روم باز شد منی که دوره ی روابط ثروت1 رو جدی شروع کردم و تمریناتشو مینوشتم حالا با بالا رفتن مدارم وارد سایت شده بودم شروع کرردم به دیدن سریال سفر به دور امریکا واااای چه روزایی که همه در خانه بودن و من در امریکا دور دور میکردم خدایا هرچقدر سپاسگذارت باشم کمه و فایل های رایگان نشانه هایی از رابطه خوب دیدم که امیدوارم در بهترین شکل رابطه عاطفی پایدار وارد زندگیم بشه و شرایط مالی که بعد مهاجرتم به تهران هم گاهی خوب بود و گاهی نه و الان با تمام وجود منتظرم در مسیر هدف اصلی زندگیم قدم بردارم و ثروت رو تجربه کنم چون لایق بهترینهام این کامنت رو گذاشتم تا یادم باشه مصمم هستم برای ثروتمند شدن و با تمام موفقیت هایی که قبلا کسب کردم ثابت کردم که میتونم

    در پناه خدا شادو سلامت باشین

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 21 رای:
  4. -
    ابراهیم گفته:
    مدت عضویت: 1717 روز

    سلام استاد عزیزم

    مهمترین باوری که انسان از همه لحاظ آماده میکنه،باورهای توحیدی هست و بعد باور فراوانی و لیاقت.

    انسانی که قانون رو میدونه،طبق اون عمل میکنه و منتظر نتیجه میمونه و میدونه در زمان مناسب مکان مناسب اون اتفاق می افته،دیگه این آدم فقط احساس خوب داره

    استاد جان مسیر همه انسانهای موفق اعتقاد و ایمان از ته قلب و باور به خودشون بوده و هست.

    تمام بچه های موفق باورها رو ساختن و تکامل رو طی کردن و توکل داشتن امید داشتن و بعد به نتیجه رسیدن.

    باید مسیر نور رو طی کنیم تا به خورشید برسیم و در راه رسیدن به خورشید به هرچیزی که خواسته باشیم می‌رسیم.

    من تازه درک بهتری از قانون دارم و هنوز هم چالش دارم و مشخصه که ایمانم عملی نشده.

    احساس خوب رو در زمان تضاد باید نگه داریم و بعد میوه اش رو بچینیم.

    در مورد کارم و چالش مالی دارم به نقاط خوبی میرسم به فضل الهی و از خداوند میخام منو هدایت کنه که بقیه کارها هم به نحو احسن انجام بشه.

    ترسها عامل گرفتاری انسانها هست و اگه ما تنها غلام و بنده یک ارباب باشیم همه مشکلات ناشی از ترس مون حل میشه و کلا مسئله از ریشه حل میشه.

    سپاسگزارم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 22 رای:
  5. -
    علی جوان گفته:
    مدت عضویت: 4206 روز

    سلام …

    سلامی به بلندای ایمانی که در قلب های همه دوستان خوش فکرم موج می زند

    —————

    امروز می خوام داستان موفقیتی را که برایم آرزو شده بود و بعد از بیست سال به دست آوردم آن هم با آموزه های استاد عباس منش گلم این برادری که بدون چشم داشت برادری را در حق خیلی ها تموم کردند،

    بنده 20 سال بود که به پابوسی آقا امام رضا(ع) مشرف نشده بودم باورتان نمی شود هر کاری می کردم نمی شد. هر وقت پولی را پس انداز می کردیم یه مشکلی پیش می آمد و خرج می شد. دقیقا شده بود یه آرزو. حقیقتش دیگه بی خیال مسافرت و زیارت شده بودم. یعنی دیگه بهش فکر نمی کردم و نمیدونستم که مشکل کار کجاست.

    تا اینکه از 15 سال پیش شروع کردم در زمینه موفقیت و قوانین جهان هستی مطالعه کردن.

    مجلات مرتبط را خواندم و می خوانم و همایش های اساتید این حوزه را شرکت می کردم اما خبری از موفقیت نبود.

    همیشه به خودم می گفتم جای یه چیزی تو زندگیمون خالیه.

    باور که داریم …

    احساس خوب هم که داریم …

    پس چرا نمیشه؟

    بالاخره چون در حال کاوش بودم خداهم کمک کرد و دستم را به صورت خیلی اتفاقی گذاشت تو دست استاد گرانقدر عباس منش.

    بهترین استادی که تا به حال داشته ام و به این شاگردی هم افتخار می کنم…

    شروع کردم فایل ها را یکی یکی دانلود کردن و گوش دادن…

    همیشه این شعر تو ذهنم می اومد که : « جانا سخن از زبان ما می گویی»

    انگار استاد اومده بود تا مشکل مرا حل بکند…

    و این یکی از مشخصه های استاد است که چون صحبت هاشون درباره قوانین جهان هستی می باشد و همه در این دایره هستند پس برای همه اشخاص صدق می کند در حقیقت مثل یه شاه کلید میمونه که قفل هر مشکلی را باز می کنه.

    —————

    شروع کردم جستجو در باورهای خودم

    به خودم گفتم اگر کسی به من بگه چرا 20ساله نرفتی مسافرت به جز مسئله مالی چی بهش میگم.

    دیدم در اعماق وجودم چند دلیل وجود داره که دقیقا سد راهم شده :

    1 – فکر می کردم به خاطر گناهانم این توفیق از من سلب شده.

    در یکی از فایل ها استاد در مورد حضرت موسی (ع) می گفت که با اینکه مرتکب قتل غیر عمد شده بود به پیامبری رسید.

    این حرف چه تلنگر زیبایی بود؟

    با خودم گفتم من که قتل مرتکب نشده ام تازه طرف حساب من یه امامی هست که بهش میگن امام رئوف، امام مهربان…

    میشه من را نپذیره و من را با توجه به گناهانم ببینه.

    بعد متوجه شدم این خود من هستم که بیشتر از همه به گناهان خودم توجه دارم.

    پس توبه کردم و تمام ….

    —————

    2 – رفتن 2000 کیلومتر با وسیله ای که داشتم برایم خیلی سخت بود.

    استاد در پست نابرابری ثروت در جهان ( قسمت سوم) نکته ای را فرمود که من به این نتیجه رسیدم که بیست سال است که می خواهم یک کاری را استارت بزنم همه چیز آماده است ولی هر وقت دست به کار میشم جفت و جور نمیشه و متوجه شدم که یه جورایی رفتن به مسافرت یه امر غیر عادی شده برام یعنی از بس که سخت می گیرم نمیشه و همین امر پتانسیل حرکت یعنی «انگیزه» را در من بوجود نمی آورد.

    یاد این شعر افتادم که : « سخت میگیرد جهان بر آدمان سخت گیر»

    حرف استاد آنچنان شور و هیجانی در وجودم ایجاد کرده بود که در نظری که مورخ 29 اردیبهشت 1395 در پست نابرابری ثروت در جهان ( قسمت سوم) داده بودم ازش به سونامی تعبیر کرده بودم.

    شروع کردم به تحقیق در مورد سفر که وضعیت جاده ها چطور شده و چقدر هزینه برمیداره و … آخه هر چی در ذهنم بود از 20 ساله پیش بود.

    بعد متوجه شدم که جاده ها همه اتوبان شده و فاصله 400 تا 500 کیلومتر نزدیک تر شده است و دیگه خبری از کوه ها و جاده های سخت نیست.

    بعد به خودم گفتم علی جان خودت بزرگش کرده بودی …

    با همین ماشینت هم می تونی بری …

    —————

    شروع کردم به برنامه ریزی اول سرحال کردن ماشین بعد مبلغ کافی.

    3 – نکته سوم هم این بود که در همین پست آموختیم ایمان راسخ به قوانین.

    اصلا یه جوری شده بود که به همسرم گفتم با یک میلیون هم شده می برمتون پابوس امام رضا(ع)…

    —————

    تقریبا 80 درصد پولی که داشتیم خرج درست کردن ماشین شد ولی یه جورایی دلم روشن بودکه میرم چون دیگه دلیلی برای نرفتن نمیدیدم…

    باورتون نمیشه که چطور پول جفت و جور شد یکی 2 روز قبل از مسافرت و دیگری دقیقا 6 ساعت قبل از مسافرت دوتا از دوستان گلم وقتی خبر دار شدن که می خوام بعد از 20 سال برم مسافرت جمعا 400 هزار تومان به من هدیه دادند…

    نمیدونید چه حالی داشتم اومدم خونه به همسرم گفتم دیدی استاد درست گفتن دیدی قوانین جواب داد…

    و دقیقا بعد از 1 ماه از اون نظری که در پست نابرابری ثروت در جهان ( قسمت سوم) دادم دقیقا ما روز 28 خرداد حرکت کردیم یعنی وقتی موانع را برداشتیم قضیه بعد از 1 ماه درست شد و توفیق نصیب ما شد …

    دقیقا متوجه شدیم موانع موانع مادی نبودند بلکه باورهای غلط خودمون بودند …..

    —————

    حالا اگر به دلتون نشست از شما دوستان خوبم می خوام بر سرم منت بگذارید و شرح کامل سرگذشت و موفقیت هایم را در لینک زیر مطالعه نمایید و راهنمایی نمایید تا به موفقیت های بیشتری برسم:

    http://abasmanesh.com/fa/a-reference-book-of-the-successful-models/comment-page-1/#comment-151817

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 21 رای:
  6. -
    Mehdi Zare گفته:
    مدت عضویت: 4142 روز

    سلام خدمت استاد عزیز و خانواده محترم عباس منش ????

    من مهدی هستم 18ساله از شیراز چهار تا برادر(دوتا شون هدفمند هستند و با قانون و استاد آشنا هستند )هستیم.

    پدر و مادری دارم با این که زحمت زیادی میکشند ولی رابطه بسیار نابودی باهم دارند و هر چه به یاد دارم همیشه با هم دعوا میکردند که بعضی وقت ها به دعوای فیزیکی هم میرسید.این موضوع باعث شد به قول پدرم که او تصمیم بگیرد یه زن دیگه ای داشته باشه( ینی دو زنی باشه )که الان بیش از 10 سال هست که این شرایط ادامه داره و با هم زندگی میکنن و در این سال ها دعوا ها به چندین بار در روز میرسید.

    پدرم کارمند یکی از دانش گاه های شیرازه و درآمد متوسطی داریم.

    من کسی بودم که در دوران کودکی خیلی تحقیر شدم از طرف اطرافیانم و از همون بچگی شخصیت من شروع به تخریب شدن شد. در دوران ابتدایی اعتماد به نفس خوبی داشتم به طوری که همیشه فکر میکردم خیلی بزرگ تر از هم سنی هایم فکر میکنم ولی این اعتماد به نفس موقتی بود به طوری که در دوران دبیرستان این موضوع به حدی رسید که من از چهره ی خودم بدم میامد و خیلی وقت ها بود که میخواستم با شیشه چهره ام رو خط خطی کنم که خوشبختانه هیچ وقت همچین کاری نکردم ولی از خودم خیلی دور بودم یادم میاد سر صف و در مدرسه سرم همیشه پایین مینداختم و دوست نداشتم کسی منو ببیند. با این که من ساعات زیادی درس میخوندم ولی هیچ وقت نمره ی خیلی خوبی نمی تونستم بگیرم و همیشه معدل من در دوران دبیرستان بیشتر از 17 نمیشد چون من بر این باور بودم که بی عرضه هستم و هر چه بخونم باز نتایج خوبی نمیگیرم.تابستون ها تمام وقتم را از شب تا صبح به بازی کردن با پلی استیشن صرف میکردم و با این که همیشه علاقه داشتم از لحاظ علمی پیشرفت کنم اختراعی داشته باشم، در المپیاد ها مقام بیارم ولی هیچ وقت به دلیل کمبود عزت نفس حتی حرکت هم نکردم.

    همیشه ناراحت بودم و غمگین و بر این باور بودم که افراد شاد افرادی احمق هستند در تمام ساعات آهنگ های غمگین گوش میدادم و کل گوشی من پر از ترک های “داریوش اقبالی ” بود که منو خیلی افسرده کرده بود.افراد زیادی رو توی زندگیم بت میکردم به خاطر چهره شون به خاطر بدن زیباشون به خاطر نمره های خوبشون و… زیاد دوست نداشتم با کسی صحبت کنم یا دوست باشم و کلا یه دوست صمیمی بیشتر نداشتم که اون هم به خاطر موضوع های خیلی کوچک با هم قهر میکردیم و مدتی با هم صحبت نمی کردیم. افسردگی(افسردگی=ویرانگرترین فرکانس به قول استاد عباس منش )زیاد باعث شده بود که من در اردو ها در مدرسه در مسافرت که من غمگین باشم و از دیگران دور باشم.سالی دو سه بار سرماخوردگی شدید داشتم کف پاهام درد میکرد وقتی راه میرفتم شکستی دست و پا مواردی بود که شدت مشکلات رو در اواخر دوران بدبختی ام بیشتر میکرد، سر درد های وحشتناک، حتی دو سه بار شوک مغزی به من وارد شد که خودم الان که فکر میکنم نمیدونم چی بود دقیقا به مدت 30 ثانیه انگار یه حس خیلی عجیبی به من دست میداد در ناحیه ی مغزم که بسیار وحشتناک بود و خیلی بیماری های عجیب و غریب دیگر

    در اکثر مواقع سر مادرم داد میزدم و با هم دعوا میکردیم مادرم فردی وسواس با باور های مسوم غلط مذهبی بود و اخلاق تندی هم داشت و وقتی عذر خواهی هم میکردم باز دعوا را ادامه میداد به همین دلیل تنها فردی بود که من هیچ وقت ازش عذر خواهی نمیکردم.

    کمبود عزت نفس در من باعث شده بود که خیلی خودم رو سرزنش کنم سر،دستم رو به دیوار بکوبم به خاطر اشتباهاتم در امتحان به خاطر گل نزدنم در فوتبال و حتی اشتباهات کوچیکم در بازی های کامپیوتری یا باختم در مقابل دوستم در بازی.

    در همون سال ها برادرم که 3 سال از من بزرگ تره( همایون)خیلی وضعیت عزت نفسش از من بدتر بود خیلی پر خاش گری میکرد مشت میزد توی دیوار صندلی رو بلند میکرد میزد زمین و… به خاطر تند روی های پدرم و فشار های روحی و عاطفی کاملا به خدا و پیامبر و همه کافر شد. شروع میکرد به فحش دادن و بحث کردن با پدرم در مورد مسائل دینی مختلف و سوال هایی میپرسید که پدرم که به ظاهر فردی با ایمان بود و مداحی میگرد و خیلی معروف بود در اقوام نمیتونست جواب سوال ها رو بده و عصبانی میشد و داد میزد و میگفت کافر این موضوع باعث شد برادرم مدتی از خونه بیرون بره.

    همین بحث ها باعث شد که درخواست هایی به جهان بفرستم برای درک بهتر از قرآن و چگونگی کارکرد جهان چون میدیم پدرم که خیلی پر از ادعا هست نمیتونه جواب ها رو بده و اون سوال ها جاهای خالی و شک هایی رو نیز در درون من بوجود آورده بود.

    که دی سال 1393بود که فردا امتحان ریاضی داشتم و من رفته بودم به کتاب دانش گاه ریاضی بخونم ( یه نکته رو بگم که من به خاطر باوره و حلقه های ذهنی غلط برگرفته از معلم هایم هیچ وقت در درس ریاضی موفق نبودم )شب که به خانه برگشتم خیلی شاکی بودم چون خوب نتونستم بخونم و مثل همیشه خیلی ناراحت و افسرده بودم به خاطر مشکلاتم( تضاد هایم که بخشی از اونایی که گفتنی بود رو گفتم در بالا) برادرم( همایون)که حال و وضع منو دید اومد و به منو هادی گفت که “بیاین یک فایل براتون بفرستم” من عصبانی بودم گفتم “ولم کن حوصله ندارم” رفتم به حموم و درو محکم زدم به هم. بعدش برادرم(همایون ) داد زد و گفت “میخوام بهت کمک کنم به درک که نمیخوای! ” بعد از حموم من رفتم پیشش و فایل ها رو برام فرستاد یکی از فایل ها تصویری بود به اسم “سگ سیاه” از استاد عباس منش(داستان آشنایی همایون رو بعد میگم! ). سگ سیاه افسردگی یک مثال بارز از حال و هوای من در آن دوران بود خیلی با اون کلیپ احساس هم دردی کردم این فایل رو چند بار نگاه کردم. بعدش فایل های صوتی به عنوان “ویژگی های افراد موفق” که 10تا فایل حدودا بیست دقیقه ای بود رو گوش کردم این فایل ها واقعا به من انرژی و انگیزه داد و فهمیدم افراد موفق از الگویی خاص پیروی میکنن.داستان ناپلئون پناپارت برای من خیلی جالب بود یک نکته بسیار فوق العاده داشت که من در تصمیماتم از آن خیلی استفاده کردم و آن شکستن پل های پشت سر بود.

    {برادرم( همایون) همون طور که گفتم خیلی بحث مذهبی با همه میکرد یه شب به قول خودش که داشته توی واتس آپ با پسر عموم بحث میکرده پسر عموم یه لینک از تست نیم کره های مغزی از سایت گروه تحقیقاتی عباس منش رو بهش معرفی میکنه بعدش برادرم به سایت مراجعه میکنه و تست میگیره و با محصول تند خوانی آشنا میشه و اونو سفارش میده. در اون بسته علاوه بر تند خوانی چن تا فایل رایگان از استاد هم بوده مثل ویژگی افراد موفق و 10 درس بزرگ از البرت انیشتین و…}

    من همیشه از بچگی از شخصیت دانشمندان خیلی خوشم میامد مثل انیشتین، داوینچی، نیوتن و… فایل 10 درس از البرت انیشتین هم تاثیرات خیلی زیادی بر من گذاشت.

    این فایل درس های زیادی به من آموخت مثل حرکت کردن به سمت خواسته ها، این که من توانایی حل مشکلاتم را دارم و تمرکز حواس، عشق به مطالعه و تاثیر آن در پیشرفت و قدرت تخیل و تصویر سازی و…

    بعد با سایت آشنا شدم رفتم به سایت و فایل های فوق العاده ای مثل قانون جذب چیست رو دانلود کردم این فایل به قدری آگاهی فوق العاده ای به من داد با این بار اول بود از قانون جذب میشنیدم ولی برایم انگار برام خیلی آشنا بود خیلی باهاش ارتباط خوبی برقرار کردم بعد ها فهمیدم که این ها آگاهی بوده که از قبل من آن ها را میدانستم قبلا یه چیز هایی خیلی کم و اشتباهی از فیلم راز شنیده بودم ولی اصلا بهش توجه نمیکردم و حتی فیلم رو هم نگاه نکردم و یه فلسفه ساختنی میدونستم که عده ای ساختنش ولی بعد از این که استاد خیلی عالی در مورد این موضوع صحبت کرد واقعا غرق در این آگاهی شدم و فهمیدم جهان با اصول و قوائد خاصی کار میکنه و با نگاه کردن به مثال هایی کاملا واضح فهمیدم تموم اتفاقات رو خودم بوجود می آوردم البته استاد در فایل های ویژگی افراد موفق اشاره ای به قانون کرده بود.

    بعدش با فایل هایی به عنوان های “چشم زخم در قرآن”،” نامه 31 نهج البلاغه” تاثیرات خیلی زیادی بر من گذاشتند مسئله چشم زخم من همیشه با اون مشکل داشتم و همیشه این سوال رو از خودم میپرسیدم که چطور یه فرد میتونه کسی دیگه رو چشم بزنه؟ پس عدل خدا کجا رفته؟ ولی هیچ وقت یه دلیل باور های مذهبی و تعصبی که از پدر و مادرم نسبت به دین و قرآن و احادیث داشتم هیچ وقت به دنبال جواب منطقی برای آن نرفتم. و چه ضربه هایی که از این نحوه تفکر ضربه خوردم.فایل نامه 31 نهج البلاغه هم کمک زیادی به من کرد و جواب سوال های بی پاسخ من را داد این که خداوند هر آنچه که میخواهیم به ما میدهد و این که کنتر نمی اندازد من همیشه فکر میکردم که من در درخواست هایم محدودم و همچنین این شرک بزرگ که از کسانی دیگه درخواست کنم که خواسته های مرا اجابت کنند و متوسل بشوم به اون ها.

    فایل “قسمتی از قانون آفرینش” هم تاثیرات زیادی بر من گذاشت بویژه فایل قسمتی از جلسه 10 چون من رو باز با وهابیت خداوند آشنا کرد و دعای حضرت سلیمان

    و اگر اشتباه نکنم در همین فایل بود که درمورد الهامات سخن گفت و من واقعا شگفت زده شدم و خیلی مشتاق بودم که از اون استفاده کنم که سرانجام در بسته ی هدف گذاری استاد بیشتر با اون آشنا شدم و بیشتر درکش کردم.

    فایل بسیار تاثیرگذار دیگه ای که گوش کردم” حزن در قرآن” بود این فایل باور های غلط مذهبی من رو شکوند این باور که گریه کردن خوبه، آدم باید گریه کنه تا گناهاش پاک شه، آدم های غمگین به خداوند نزدیک ترند،یا به قول یکی از روحانی هایی دوست بابام بود و رفت و آمد خیلی زیادی باهم داشتیم باورش این بود که خوشی و خنده گذارا هست و هر وقت میخندید میگفت “پناه میبرم به خدا از این خنده های زود گذر دنیایی” و سریع خندشو قطع میکرد من هر چه فکر میکنم میبینم که من هم همچین باوری رو داشتم چون یه روز صبح در راه مدرسه که آهنگ غمگین گوش میدادم یه حسی به من گفت که چرا این همه انسان افسرده و ناراحتی هستی؟ من در پاسخ به او گفتم چون خدا عاشق اینه که من ناراحت باشم. بعد ها که دوره هدف گذاری رو تهیه کردم فهمیدم اون حس هموم خدای واقعی من بوده.

    بعد از فایل حزن بود که عزا داری برای رفتگان و افراد بزرگ مذهبی رو زیر سوال بردم و در کنار قانون جذب گذاشتم و به نتیجه رسیدم که عزا داری نه تنها موجب نزدیکی من به خداوند نمیشه بلکه اتفاقات و شرایط واقعا بد رو برای من بوجود میاره پس کامل این عزا داری و گریه رو از زندگیم کات کردم.

    ( یه نکته که خیلی قابل تحسینه اینه که استاد عباس منش هیچ وقت به دیدگاه غلط کسی توهین نمیکنه و به اونا احترام میگذاره ???? من هم این درس رو گرفتم و این دیدگاه رو درخودم ایجاد کردم )

    فایل دیگه ای که خیلی از اون تاثیر گرفتم و روحیه بخش بود فایل “تغییر آینده بود” در این فایل استاد عباس منش یه جمله گفت که من ارتباط عجیبی با اون بر قرار کردم که میگفت “در این جهان واقعیتی وجود ندارد” و مثالی زد از یک زوج که فرزندان خود را در جنگ تحمیلی از دست داده بودند.این فایل به من فهموند که واقعیت وجود نداره و شرایط زنگی ام رو میتونم تغییر بدهم حتی چهره و بدنم رو.

    بعد از اون فایل همیشه به خودم میگم “there is no reality ”

    حتی این روزا رمز گوشی من هم همین جمله هست.

    فایل بسیار تاثیر گذار دیگری که نگاه کردم فایل “فقط روی الله حساب باز کن ” بود در این فایل استاد خیلی محکم درباره ی ربوبیت خداوند صحبت میکرد خیلی احساس خوبی به من دست داد و بار ها اونو گوش دادم.

    من این فایل ها رو بعد از اون شب هروز یکی دو ساعت در راه مدرسه توی خونه گوش میدادم و نکته های خیلی فوق العاده ای رو یاد گرفتم.

    (بعد گوش کردن به اولین فایلها و فهمیدن قانون تمام آهنگ های غم انگیز و نوحه ها رو از گوشیم حذف کردم)

    یک روز وقتی توی سایت میگشتم به کتاب راهنمای درون برخورد کردم و با یه حس خیلی خوب یکباره تصمیم گرفتم و کتاب راهنمای درون رو خردیدم.وقتی برای بار اول به آن گوش دادم واقعا هیچ چیز نفهمیدم(در فرکانسش نبودم )فقط فهمیدم که میگوید احساست را خوب کن.( که در ادامه خواهم گفت که این کتاب چه تاثیراتی بر من گذاشت )

    فایل فوق العاده ی دیگه ای که گوش دادم سپاس گذاری بود که قدرت سپاس گذاری رو استاد به من آموخت و کتاب شگفت انگیز معجزه ی سپاس گزاری رو به من معرفی کرد که من کتاب سپاس گذاری رو رفتم خریدم و یک ماه به تمرینات اون عمل میکردم به طوری که عادت شکرگزاری روزانه رو در من نهادینه کرد و تغییرات بسیار بزرگی رو در تمام جنبه ها برای من به ارمغان آورد از سلامتی پاهایم گرفته تا ارتباطم با خانواده به طوری که همه ی خانواده رفتار جدیدم آرامشم رو تحسین میکردن و میگفتند که چقدر بهتر شده ام، ایمانم به خداوند و همچنین وارد شدن بیش از 3میلیون تومان در زندگی ام.من که ماهی 25تومن آن هم بعضی از ماه ها پدرم بهم نمیداد بیش از 3 میلیون تومن پول خرج کردم.

    الان بیش از یک سال هست که هر صبح شکر گزاری میکنم و شاهد معجزات آن هستم که در ادامه باز از معجزات آن میگم.

    یک روز که اواخر اسفند ماه بود توی سایت میگشتم به مغاله ای درمورد هدف گذاری برخورد کردم و تمام آن مغاله رو توی دفترم کپی کردم 10هدف بزرگم رو نوشتم و ضرب العجل برایش تایین کردم

    یکی از اون هدف ها قوی کردن مهارت مطالعه ام و تند خوانی ام بود که در اواخر خرداد بود شروع کردم به طور جدی تند خوانی رو کار کردن و عاشق این بودم که توانایی های ذهنی فوق‌العاده داشته باشم این شور و اشتیاق از این باور می امد که من میتونم توانایی ذهنی ام رو افزایش بدهم وقتی استاد درباره ی این که میشود نیم کره های مغز رو قوی کرد و درباره ی لئوناردو داوینچی گفت. این باور را در صحبت هایش به من انتقال میداد که من هم میتونم از لحاظ ذهنی پیشرفت کنم. من همیشه از کودکی علاقه ی خیلی عجیبی به داوینچی داشتم و واقعا هوش و استعداد و طراحی ها و نقاشی هایش رو تحسین میکردم از نظر من لئوناردو نماد یک انسان واقعیه و الگوی من در زندگیم هست.

    با شور و اشتیاق وحشتناکی روزانه بیش از پنج شش ساعت تند خوانی رو فقط کار میکردم طوری که شونه هام واقعا بی حس میشدند زمانی که تمرین های کتاب داستان ساده رو میرفتم. کمتر از یک ماه سرعتم واقعا فوق العاده شده بود هرچند به خاطر باور های غلطم هیچ وقت سرعتم رو نسنجیدم ولی کاملا پیش رفتم مشخص بود.

    بعد از آن به سمت کتابی به اسم “How to think like leonardo da vinci ” جذب شدم و کلی این کتاب به من کمک کرد. من تونستم با عمل کردن به تمرین های اون کتاب و تحقیق کردن تولید صدا رو پیش بینی کنم و تعریفی برای اون داشته باشم بدون این که چیزی از صدا و موج از قبل خونده باشم. همچنین تونستم اندازه گیری هایی در نسبت نزدیکی و بزرگی اجسام داشته باشم که برای تجربه اول برای من واقعا فوق‌العاده بود.همچنین تونستم فرضیه هایی با مشاهده هام و نتیجه گیری هام بدهم.

    تونستم درکمتر از دو ماه کل کتاب های شیمی،فیزیک و زیست دبیرستان رو بخونم و کلی نقشه ذهنی برای آن ها بکشم. و به نکته هایی پی بردم که در سه سال مدرسه پی نبرده بودم و اصلا آن ها رو بلد نبودم.

    در اواخر شهریور سال 94 با کتاب موفقیت نامحدود آشنا شدم این کتاب از دو نیروی قدرتمند سخن میگفت. این کتاب رو بیش از 5بار نکته برداری خوندم. کتاب موفقیت نامحدود کتابی بود که کمک کرد که یاد بگیرم از طریق بدنم احساس های خوب رو در خودم ایجاد کنم و ارزش هایم رو تایین کنم و چطور بتونم حلقه های ارتباطی جدیدی در ذهنم بسازم.

    در پاییز سال 94 تصمیم گرفتم کتاب راهنمای درون از استر هیکس رو دوباره گوش کنم. این کتاب واقعا به قول استاد معرکه بود آگاهی بسیار جامع و کاملی نسبت به قوانین جهان به من داد و همچنین از هم سویی با خود آرمانی ام و همچنین رودخانه ی زندگی سخن گفت. این کتاب رو در دو ماه بیش از 16 بارگوش دادم(که الان به بیش از 20 بار هم رسیده )و جزئی از وجود من شده است از طریق همین کتاب با کتاب دیگری از استر هیکس به نام “بخواهید تا به شما داده شود ” آشنا شدم این کتاب نیز واقعا آن کتاب نیز آگاهی بسیار فوق العاده ای از جهان به من داد و مهم تر از همه باعث شد که با مدیتیشن بیشتر آشنا شوم و آن را تمرین کنم.و نتایج اونو در زندگیم ببنیم به طوری که در اسفند ماه بود که من بارها احساس کردم که خوشبخترین فرد روی کره ی زمین هستم.

    در همین زمان ها بود که استاد عباس منش فایل های “آرامش در پرتو آگاهی” رو بر روی سایت قرار میداد و من آن ها رو بار ها و بارها گوش دادم و احساس خیلی خوبی داشتم.

    من به خاطر هدف بسیار بزرگم در جنبه ی علمی سال چهارم رو به مدرسه نرفتم و تموم کتاب های سال چهارم رو شب قبل از امتحان میخوندم یک بار دو بار و میرفتم امتحان میدادم و تقریبا اکثر درس ها رو با نمره ی17_16 قبول شدم که این خیلی به من قدرت داد چون سال های پیش من یک سال به مدرسه باید میرفتم و روزی 8 ساعت از وقتم رو در مدرسه میگذروندم و آخر هم نمره ی خوبی نمیگرفتم.

    من تونستم با روز ی فقط یک ساعت گوش دادن به زبان انگلیسی و روز ی نیم ساعت کتاب داستان خوندن در عرض یک سال و یک سال و نیم به جایی برسم که بتونم فیلم های سینمایی به زبان انگلیسی رو بتونم نگاه کنم و بیش از 60 درصد صحبت هاشون رو بفهمم فیلم هایی مثل southpaw(که داستان یک بوکسور هست که بعد قهرمانی همه ی زندگیش رو از دست داد و نا امید نشد و رفت تمرین کرد و دوباره تونست در مسابقه برنده بشه و عنوان قهرمانی رو بدست بیاره. پیشنهاد میکنم که حتما فیلم رو ببینید)تونستم بیش از 8 کتاب داستان بیش از 200 صفحه ای رو بدون استفاده از دیکشنری و با تکنیک حدس زدن کلمه بخونم به جایی رسیدم که میتونستم آهنگ های انگلیسی رو گوش بدم و بفهمم که چی میگویند به خصوص اونایی که ریتم ملایم تری داشتند.

    بعد از ناکامی هایی که در دادن پروژه های علمی که داشتم به این نکته پی بردم که من هنوز خودم رو باور نکرده ام، حجم کار هایی که باید انجام میدادم خیلی زیاد بودند و کاملا گیج و سر در گم بودم و خیلی مشکلاتی داشتم و توانایی حل اونا رو در خودم نمیدیدم.

    عید سال 95 تصمیم گرفتم محصول عزت نفس استاد رو تهیه کنم که پول آن نیز خیلی عالی معجزه آسا جور شد خیلی وقت بود که میخواستم اونو تهیه کنم ولی توان مالیشو نداشتم. فایل های رایگان عزت نفس رو سال پیش گوش کرده بودم فکر میکردم که این دوره خیلی مفید میتونه باشه برام. دوره عزت نفس رو 3ماه هر روز تمام تمرکزم رو گذاشتم رو این دوره به خصوص از زمانی که فایل 5 رو گوش دادم فایل پنج بیش ترین کمک رو به کرد.کمک کرد که بدونم پاشنه ی آشیل من کجا بوده تو این فایل استاد از قدرت تمرکز حواس صحبت میکرد.

    فایل های دیگر دوره نیز بسیار فوق العاده بودند و هر کدوم درس های بسیار بزرگی برای من داشتند که میشود برای هرکدام صفحه ها نوشت در فایل 3 خداوند رو خیلی عالی شناختم هرچند فایل های رایگان خدا رو بهتر بشناسیم رو گوش کرده بودم و از آن درس هایی گرفتم ولی این فایل احساس گناه لعنتی که من داشتم رو کاملا از وجود من پاک کرد و رابطه ام رو به مراتب قشنگتر کرد.در فایل 2 احساس قربانی شدن رو از من دور کرد فایل 1 یک جمله فوق العاده داشت که من با اون خیلی ارتباط بر قرار کردم و آن این بود “با یاد و نام خدا کارو شروع میکنم و اگر مشکلی پیش اومد حلش میکنم” فایل 4 واقعا به من قدرت داد و کمک کرد بر ترس های غلبه کنم و هزاران درس دیگری که از این دوره من گرفتم. ویژگی خیلی فوق العاده این دوره مثال هایی بود که استاد میزد از زندگی اش که خیلی به من کمک کرد که موضوع ها رو بیشتر درک کنم مثل مثالی که استاد به جنگل رفته بود برای این که ایمانش رو تقویت کنه.

    این دوره چنان تاثیر فوق العاده ای بر من گذاشته دوستان،که واقعا توضیح اون در کلمات و جملات نمی گنجه. این دوره من رو با خودم آشنا کرد و باعث شد پس از سال ها من از خودم تعریف کنم از چهره ام از توانایی هایم از کارای بزرگی که از قبلا انجام دادم. این دوره به من یاد داد که منتظر تایید نظر دیگران نباشم و برای خودم زندگی کنم. این موضوع یکی از بزرگ ترین اشتباهات زندگی ام بود که دائم میخواستم دیگران من رو تایید کنند دیگران به من رای مثبت بدن برای انتخاب هدف هام و تصمیم هام. یک تصمیم خیلی بزرگی که گرفتم این بود که برای این که بتونم به اهداف بزرگم مثل تحصیل در دانشگاه هاروارد،کنکور ندهم و وقتم را صرف آن نکنم در واقع من فکر میکردم و میکنم که کنکور دادن من پل های اضافی برای رسیدن من به اهدافم هست(حذف پل های اضافی رو از فایل ویژگی های افراد موفق یاد گرفتم )از وقتی که این تصمیمم رو گرفتم نگران تایید نظر دیگران و خانواده ام بودم و دائم میخواستم که بگم تصمیم من درست است ولی این دوره تمام دیدگاه من رو نسبت به نظر دیگران تغییر داد. من عاشق این جمله ی استاد هستم که میگه “من عباس منش نیاز ندارم که کسی منو باور کنه نیاز دارم که خودم، خودم رو باور کنم” واقعا خدا رو شکر میکنم و باور دارم از زمانی که خودم رو هم مسیر با رودخانه ی زندگی و خود درونی ام کردم شکرگزاری میکردم و احساس خوبی داشتم تونستم در مسیر قرار بگیرم و این دوره رو تهیه کنم.

    محصول دیگری که با برادر هام تهیه کردیم محصول تضاد بود که خیلی از اون درس گرفتم یکی از آن درس ها این بود که میگفت با کسی در مورد قانون بحث نکنید و از افرادی که نظر مخالفی با شما دارند فقط روی برگردانید. من خیلی با این موضوع مشکل داشتم و به خاطر باور های غلط مذهبی ام فکر میکردم که من باید مردم رو امر به معروف و نهی از منکر کنم که خدا رو شکر حل شد این موضوع.

    کتاب دیگری که ما از سایت گرفتیم کتاب قانون جذب ثروت بود این کتاب ایمان من رو نسبت به قانون و تاثیر ذهن و افکار ما بر شرایط زندگی مان خیلی بیشتر کرد. من این کتاب رو بیش از 10 بار تا کنون گوش دادم و هر بار مطالب فوق العاده تری یاد گرفتم.این کتاب چنان ایمان من رو تقویت کرده که شک ندارم که اگر به چیزی توجه کنم آن به زندگی ام وارد میشود.یک قسمت کتاب که مو رو به بدن من سیخ کرد این بود که استر یک روز گرم با مشاهده خشکی هوا و نبود آب درخواست برای باران کرد و بعد از ظهر همان روز باران بارید بر خلاف نظر هوا شناس ها که میگفتند اکنون خشک سالی هست.

    دوره ی دیگری که به سمت آن کشیده شدم و در مسیر آن قرار گرفتم دوره هدف گذاری بود. دوره ای که یک سال پیش میخواستم اونو بخرم. اون زمان پول خرید آن را نداشتم. اول ناراحت شدم که نمیتونم اون رو بخرم ولی بعدش به خودم گفتم که این فقط راه رسیدن به موفقیت نیست و عباس منش هم یکی از دست های خدا هست خدا بی نهایت دست داره و میتونی از راه های دیگه موفق بشی. بعد شرایط دست به دست هم داد و من در بهترین حالت و بهترین زمان تونستم این دوره را تهیه کنم. در این دوره استاد عباس منش فرمول موفقیت خودش رو برام توضیح داد و حتی توضیح داد که چطور میشه فرمول موفقیت خودم رو پیدا کنم.

    قبل از این که این دوره رو تهیه کنم یه کلیپ انگیزشی دیدم که یک شاعر بریتانیایی صحبت میکرد این کلیپ واقعا به من احساس عجیبی میداد.در این کلیپ میگفت که

    “if you are going to try go all the way, otherwise don’t even start” این جمله همیشه ملکه ی ذهن من بود که چطور میتونم با تمام وجود خودم به سمت خواسته هایم بروم(اشتیاق سوزان داشته باشم) همچنین همیشه اشتیاق استاد عباس منش رو برای تغییر و تحول در زندگی اش رو تحسین میکردم همچنین اشتیاقش برای مطالعه ی 400تا کتاب و تغییر باور هایش. این مهم ترین عامل برای خرید دوره هدف گذاری بود و دلیل دوم علاقه ی شدید من برای استفاده از الهامات و گفتگو با خدا بود و دقیق نمیدونستم چی هست.

    دو سه ماه پیش وقتی این دوره رو خریدم ‌هدفم این بود که بهترین نحو این دوره رو انجام بدم با تمرکز که به لطف خدا تونستم این دوره رو فوق العاده گوش کنم و تمرینات اون رو انجام بدم. به کمک این دوره به خود شناسی خیلی بیش تری رسیدم فقط من فایل 3 این دوره رو یک ماه کار کردم و هدف ها و خواسته هایم رو خیلی واضح با دلایل فوق العاده نوشتم.فرمول موفقیت خودم رو پیدا کردم و همچنین رمز موفقیت استاد برای خوندن کتاب ها با شور و اشتیاق وحشتناک. استاد خیلی عالی در مورد اهرم رنج و لذت صحبت کرد اهرمی که من در کتاب رابینز آن را خوانده بودم و نتیجه ای از آن نگرفتم و اون رو رها کردم بنا به دلایلی چون کمبود عزت نفس من باور نداشتم که میتونم از این اهرم استفاده کنم و برام خیلی خسته کننده بود فکر میکردم با فکر کردن به رنج انجام دادن کار ها آن ها را به زندگی ام بکشانم و رابینز درمورد قانون صحبتی‌ نمیکرد دلیل دیگه این بود که من زمانی که از این اهرم در زمان قبل استفاده میکردم دائم برای استفاده از اهرم خودم رو سرزنش میکردم و روزی به جایی رسید که دیدم دارم همان سیستم سرزنش گذشته ام رو عملی میکردم و دائم خودم رو سرزنش میکنم پس کاملا کتاب موفقیت نامحدود، NLP، حلقه های ذهنی و آنتونی رابینز رو از زندگیم حذف کردم.

    دوستان نمیخوام کسی رو قضاوت کنم یا این که کسی رو بت کنم ولی من به وقتی استاد در مورد اهرم صحبت کرد به درک عمیق تری رسیدم و خیلی بهتر از آن استفاده کردم و الان دارم نتیجه میگیرم.استاد همچنین از الهامات سخن گفت و به سادگی این موضوع رو باز کرد و من با فکر کردن به گذشته ام پی بردم که همیشه با من سخن خدا با من سخن میگفته. و این روزا دارم واقعا ازش کمک میگیرم.و احساس خیلی خیلی خیلی بی نظیری دارم.

    خدا رو شکر میکنم که تونستم چکیده ای از موفقیت هایم رو به صورت خلاصه بنویسم. امیدوارم که تونسته باشم کمکی به شما، دوست عزیز کرده باشم.دو تجریه ی خیلی بزرگی که من در این مدت با تمام وجودم حس کردم این بود که با اگر احساس خوب داشته باشم همه چیز درست میشه و دوم اینکه با تمرکز باشم و مانند ذربین متمرکز باشم میتونم کارای بزرگی رو انجام بدم و پیشرفت های بزرگی در زمان خیلی کم داشته باشم.

    در دو هفته ای که تمام تمرکزم رو بر روی بدنم و ارتباط آن باذهنم گذاشتم چون میخواهم شکل مورد علاقه ام رو داشته باشد و انرژی فوق العاده ای داشته باشد به یقین 100 درصد رسیدم که بدنم میتونه به هر شکلی که دوست دارم تبدیل بشه که این رو با بررسی مثال های اطرافم و با خواندن مقاله ها و کتاب هایی در این زمینه( از جمله کتاب قانون جذب ثروت)بدست آوردم. مثال خیلی جالبی که واقعا کمک کرد که به این یقین بزرگ برسم بررسی مشاهده پدیده ای به نام “stigmata” بود. پدیده ی stigmata پدیده ای است که در بعضی از افراد مسیحی خیلی افراطی رخ میدهد این است که جای شکنجه ها و زخم های مسیح بر روی بدن آن فرد ظاهر میشود.

    بعد از آن که به این یقین رسیدم شاهد نتایج خیلی بزرگی در جسمم شدم که ترجیح میدم که درباره ی آن فعلا صحبت نکنم زمانی که به بدن ایده آلم رسیدم داستان موفقیتم رو بگم. همچنین موفقیت های بزرگم در دادن اختراع ها و اکتشافتم.

    با سپاس فراوان از شما دوست عزیز به خاطر خواندن داستان بخشی از موفقیت های من????

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 22 رای:
  7. -
    امین شفیعی گفته:
    مدت عضویت: 1743 روز

    به نام خدای مهربان

    امین شفیعی هستم و امروز دارم برای اولین بار در سایت عباس منش کامنت میزارم.

    اینکه بعد از چند وقت اولین بارم هست دلیلش اینه که تکامل رو دارم پشت سر میزارم و الان موقعیت من به نظر دادن رسیده.

    خداوند مهربان امروز بهم کمک کرد تا منم داستان خودم رو بنویسم.

    من دانشجوی کارشناسی تربیت بدنی بودم و میخاستم برای ارشد امتحان بدم و خیلی پیگیر بودم که حتما قبول شم. با توجه به باور های اشتباهی که داشتم ار افراد موفق کمک نگرفتم و چند هفته درس خودنم ولی وقتی تست کار کردم تقریبا هیچ درصدی نتونستم بزنم و قطعا هیج جا قبول نمیشدم.

    کنکور ارشد در اردیبهشت برگزار میشه و من عید سال ۹۶ که ظهر بود دقیقا یک دقیقه بعد از سال تحویل از شهرستان به خونه خودم در شهر کرمان اومدم و شروع کردم به درس خوندن ولی به الگو توجه نکردم. بعد از چند روز ناکامی از دوستم برای اولین بار کمک گرفتم روز چهارم عید بود و من نزدیک به ۳۳ روز فقط وقت داشتم. شاید باورش برای دوستانم سخت باشه ولی فقط با کمتر از یک دقیقه مشورت با دوستم که رتبه ۲ کنکور بود من تونستم در طول ۳۳ روز دانشگاه باهنر قبول شم.

    بعد از ارشد دیگه راه رو یاد گرفته بودم و همیشه با بچهای دکتری مشورت میکردم. پایان نامه ای در حد رساله دکتری واسه ارشدم نوشتم که فقط مدیون کمک گرفتن از تجربه یه دوست که دکتری درس میخوند بود. بعد از اون درس خوندن واسه دکتری رو زیر نظر شایان دوستم شروع کردم که اونم رتبه ۲ دکتری بود ولی گرایش اون با من فرق داشت تو دکتری ۱۴۰۰ رتبه ۳۴ کنکور دکتری شدم ولی به علت تعداد کم قبولی ک ۲۰ نفر بود قبول نشدم.

    الان که دارم این کامنت رو میزارم یک ماه قبل از سربازیمه

    ولی مطمعنم بعد از سربازی بازم کنکور دکتری ۱۴۰۲ رو شرکت میکنم و با کمک گرفتن از کسی ک گرایش خودم تک رقمی شده باشه منم رتبه برتر کنکور دکتری میشم.

    نتیجه ای ک میتونم بگیرم اینه که اگه میخایم بهترین بشیم توی ی جنبه از زندگی باید با بهترین ادمهای اون رشته دوست بشیم و بدون ذهنیت منفی تمام راه اونا رو ادامه بدیم و مطمعن باشیم که خدا در موقعیت درست و به موقع دستمون رو میگیره.❤

    واسه همه دوستایی که کامنت منو تا آخر خوندن آرزوی موفقیت میکنم.

    خیلی خوشحالم که با استاد آشنا شدم و در حال تکامل در این نوع تفکر هستم.

    خداوند روز به روز استاد عباس منش و تمامی دمبال کنندگان در این تفکر رو به پله های بالاتری از موفقیت هدایت کند انشالله.

    دوستدار شما امین شفیعی

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 22 رای:
  8. -
    شیدا و مهرک گفته:
    مدت عضویت: 2046 روز

    سلام به همه ی دوستان و استاد عزیزم و خانم شایسته عزیز

    میخوام تمام قسمت هایی که هدایت شدم به این مسیر و اینکه چه اتفاقی که برام افتاد تو مسیر زندگیم را با شما درمیان بگذارم

    قبل از اون خودم رو معرفی میکنم

    اسم من شیداست 24 سالمه مدرک تحصیلی ندارم چون هیچ علاقه ایی به درس خوندن نداشتم

    اما الان تو رشته معماری فعالم و طراح دکوراسیون داخلی و نما خارجی هستم که میگم چطور این اتفاق افتاد

    من تقریبا 16 سالم بود که پدر و مادرم از هم جدا شدن و من یک خواهر کوچکتر از خودم دارم

    از همون سن درس رو ول کردم و تصمیم گرفتم وارد بازار کار بشم

    پدر و مادرم به خاطر اعتیاد پدرم از هم جدا شدن یک روز که پدرم مثل 10 ها بار قبلی که کمپ ترک اعتیاد رفته بود قرار بود تا 21 روز برنگرده مادرم تصمیم گرفت که غیابی از پدرم جدا بشه و ما 3 نفری یک خونه تو یه منطقه دورتر بگیریم و این اتفاق هم اتفاد و من گفتم پدرم مسیرش رو انتخاب کرده و میخواد زندگیش رو تغییر بده و با مادرم تصمیم گرفتیم 2 تایی یا 3 تایی کار کنیم و زندگی رو بگذرونیم و همه چیز رو تغییر بدیم

    اما 1 ماه نشده بود که یک مردی وارد زندگی مادرم شد و تصمیم گرفتن که ازدواج کنن من به شدت مخالف بودم و ناراحت اما مادرم تصمیم خودش رو گرفته بود

    و از زمانی که ازدواج کرد چون همسزش ازش خواسته بود من و خواهرم رو همراه خودش نیاره تو زندگیش ما تو همون خونه بودیم و مادرم مارو تنها گذاشت سنمون خیلی کم بود و تجربه ایی از زندگی نداشتیم به ظاهر غمگین و دردناک بود اما الان خدارا بابتش واقعا سپاس گذارم

    زمان گذشت و همسر مادرم تبدیل شد به یک ناپدری بدجنس قصه ها و تمام پول هایی که مادرم داشت رو کم کم ازش گرفت حتی خونه ایی که من و خواهرم توش زندگی میکردیم

    اون موقع من فروشندگی میکردم تو مغازه و خواهرم تو یک عطر فروشی کار میکرد و تو همون اوضاع ما بی خونه هم شدیم و واقعا روزهای سختی رو گذروندیم و من از اینکه خواهر کوچیکم این صحنه ها رو تجربه میکنه واقعا ناراحت بودم چون خودم به خودم انگیزه میدادم که درست میشه اما اون بچه بود و بهونه گیر

    خلاصه با هزار التماس و خواهش مادرم پول گرفت از همسرش و مجددا ما یک خونه اجاره کردیم البته بعد از 1 سال

    تو همون ناراحتی و غم و غصه ها به خاطر نا اگاهی و سن کم یک روز واقعا خسته شدم از شرایطم واقعا همه چیز سخت تر شده بود

    وقتی از سر کار برگشتم خونه برای استراحت کلی گریه کردم و داد زدم و با خدا حرف زدم داد میزدم حرف میزدم از خواهش کردم

    التماس کردم کمکم کن من زندگیم تغییر کنه من نمیدونم باید چی کار کنم

    فکر میکنم دقیقا همون شب بود که من تو همون خال گریه و زاری بودم و حالم خوب نمیشد

    همکار خواهرم که تقریبا از همه چیز با خبر بود و دوست خوبمون بود و همیشه کمکمون میکرد زنگ زد به من گفت میخوام باهات صحبت کنم بیا دم خونتونم

    رفتم دم در و بهمپیشنهاد یک کارو داد و دقیقا یادمه گفت میخوای زندگیت عوض بشه میخوای دیگه این روزا تموم بشه فردا بیا فلان آدرس من فقط به خاطر همین 2 تا جمله قبول کردم چون من از خدا خواسته بودم

    گفتم نکنه این همون چیزیه که خواسته بودم

    فردا تو همون ساعت رفتم دیدم شغلی که معرفی کرده بازاریابی شبکه ایی و من تقریبا از دیدگاه ها از حرف ها از آینده ثروت مند شدنش خوشم اومد و قبول کردم و گفتم من موفق میشم

    افکار اونجا مثبت بود اما باور ها ایراد داشت

    من همکارای زیادی پیدا کردم آدم های زیادی دیدم و انگار واقعا وارد جامعه شده بودم

    یکی از همکارام که از همون روز اول همه جوره هوای منو داشت و کمکم میکرد که پیشرفت کنم و بعد از چند ماه باهم دوست شدیم الان نزدیک به 2 سال هست که باهم ازدواج کردیم و بهترین رابطه رو داریم

    من تقریبا 5سال تو اون شرکت کار کردم اما هیچ پولی درنیاوردم من ایراد رو روی کار نمیزارم ولی من به اون مسیر هدایت شدم تا با آدم هایی آشنا بشم که دستانی از سمت خدا بودن ومن تو او کار خیلی بزرگ شدم خیلی عاقل شدم چون تلاش کردن خوب یاد گرفته بودم حتی بدوون نتیجه امیدوار بودن استقامت داشتن و هدف داشتن و خیلی چیزهای ارزشمند دیگه که بابت تک تکشون سپاس گذارم

    زمان گذشت و من وهمسرم به دلایلی تصمیم گرفتیم از اون کار بیایم بیرون و اومدیم خیلی سخت بود برامون بعد از این همه سال مسخره شدن و کار کردن حالا بدون هیچچیزی باید از اول شروع کنیم و حال روحی خوبی نداشتیم یک روز که داشتیم تو اتوبان میرفتیم به سمت شهرک غرب یکی از همکارایی که تو همون کار بود قبل از ما بیرون اومده بود با ما تماس گرفت ما تقریبا 1 سال ازش بی خبر بودیم و گفت بیایید فلان جا ماهم رفتیم البته این همکارمون واقعا فرد تاثیر گذاری بود و بسیار مطالعه داشت در زمینه موفقیت و همیشه دنبال کشف قانون جهان بود که خداروشکر پیدا کرد و مارا هم درمیون گذاشت و به ما گفت قسم میخورم اینبار راه رو پیدا کردم با من همراه بشید و ما بعد از چند روز فکر کردن دوباره رفتیم پیشش و اون واسمون یکی از فایل های استاد رو گذاشت و بعدش ساعت ها باهم درموردش حرف زدیم اینکارو ادامه دادیم مجددا با اون دوستمون وارد یک بازاریابی شبکه ایی دیگه شدیم و هم باهم راجب قوانین حرف میزدیم و هم کار میکردیم 6 ماه تو ان شغل جدید بودیم اما بیشتر راجب قوانین حرف میزدیم نه کار همکارمون چون روانشناسی ثروت رو تهیه کرده بود و ما تهیه نکرده بودیم اون تنها تو خونه گوش میکرد و فرداش باهم بحث میکردیم و حرف میزدیم و اون آدم تقریبا کمک میکرد که ماهم مثل خودش باور های جدید رو بسازیم اما اینطور نبود که عین چیزهایی که گوش کرده بیاد به ما بگه چون اون همکارمون کلا سخنران بود و همیشه باهم در این موارد حرف میزدیم و اون دوره با باور های جدیدش برای ما سخنرانی میکرد به سبک خودش و دانسته ای خودش که الان خداروشکر وارد مسیر و رسالت خودش شده و همین کار رو برای جمعیت های زیاد انجام میده خلاصه ما نتیجه گرفتیم کم اما گرفتیم حالمون خوب بود انگیزمون بیشتر شد و مسیرمون از همکارمون و اون شغل مجددا جدا شد و رفتیم سراغ کارهای معمولی از کار کردن تو شهر بازی شروع کردیم واز اون جا ایده گرفتیم یک ماشین شارژی تهیه کنیم و خودمون تو پارک کرایه بدیم خیلی سخت بود واسه غرورم اما انجام دادیم 2 تایی بعداز ظهر ها تا شب کار میکردیم

    و تو همون دوران پدر و مادر همسرم چون خیلی مذهبی بودن اصرار کردن که عقد کنید و ماهم مخالف نبودیم بدون هیچ جشنی عقد کردیم تقریبا 3 روز بعد از عقد با همسرم مجددا رفتیم تو پارک وماشین شارژی کرایه میدادیم و به شدت روی باورهامون کار میکردیم هر شب قبل از خواب شکرگزاری منوشتیم روزها فایل های استاد رو گوش میکردیم و به قول استاد بمباران کرده بودیم خودمون رو از افکار و باور های درست و حالمون خوب بود وضع مالی هم بد نبود چون ما خونه پدرو مادر همسرم بودیم تو همون شبایی که تو پارک میرفتیم و کلی از دیدن بچه ها و کنار هم بودن لذت میبردیم من گفتم بیا باهم از آموزشگاه خصوصی طراحی یاد بگیریم و این ایده خوبی بود چون درآمد این کار زیاد بود هفته ای3 روز صبح ها میرفتیم آموزشگاه شب ها تو پارک از استاد های مختلف طراحی رو بیشتر یاد گرفتیم و خوب بود و کار کردن تو پارک رو هم ادامه میدادیم یک شب دوباره به سرم زد از ایران بریم اما نه پول نه سرمایه و نه حمایتی بود همسرم گفت 1 سال بریم تو رشته ایی که یاد گرفتیم کار کنیم و بعد مهاجرت کنیم گفتم نه زودتر بریم مثلا چند ماه دیگه که باز هم هدایت شدم بعد از سال ها به دختر عموم پیام دادم و فهمیدم 2 سالی هست ترکیه زندگی میکنه و باهاش حرف زدم و شرایط رو پرسیدم و دیدم هم راحت میشه خونه اجاره کرد هم راحت اقامت موقت گرفتم با وام ازداوجی که داشتیم 60 ملیون تصمیم گرفتیم مهاجرت کنیم واسه همه خنده دار و نشدنی بود ولی من تصمیمم روگرفته بودم و همسرم کاملا موافق بود باهام و دختر عموم گفته بود کار هم براتون من اوکی میکنم

    ما تو 3 ماه همه کارهامون رو کردیم و هنوز هیچکس باور نمیکرد روز های آخر دوباره همون همکارمون زنگ زد و فقط یه جمله گفت

    جمله این بود تو یک دفتر بنویسید میخواهید اونجا چی براتون اتفاق بیوفته ریز به ریز و ما نوشتیم

    دقیییییییییقااااا عین اون چیزی که نوشتم از لحظه سوار هواپیما شدن واسمون اتفاق افتاد ما همچنان با فایل های استاد زندگی میکردیم

    اتفاق های جالبی افتاد تو فرودگاه ما 10 کیلو اضافه بار داشتیم و نمیدونستیم اون قسمت که وزن میکنن و مبلغ اضاه بار و میدن پرداخت کنی یک آقای به ظاهر بد اخلاق برای بقیه و خوش اخلاق برای ما بود که گفت انقدر اضافه بار دارید ما اومدیم بریم پرداخت کنیم صدامون کرد و برگه رو پاره کرد گفت نمیخواد شما پرداخت کنید و ما از خوشحالی اشک تو چشمامون جمع شد و گفتیم قوانین کار میکنه وقتی رو خودت کار میکنی و بعد که سوار شدیم ما قسمت وسط کابین هواپیما بودیم و من ناراحت بودم و دلم میخواست از پنجره بیرون رو ببینم و واسه آخرین بار ایران رو از بالا ببینم اما اصلا جا نبود وسط پرواز بودیم که همسرم صدام کرد با تعجب گفتم چی شده گفت بغل دستیمون رو نگاه کن داره چی میبینه و من واقعا تعجب کردم از این همه اتفاقات بغل دستی ما داشت یکی از فایل های رایگان استاد رو نگاه میکرد و ما باهاش شروع کردیم به صحبت و کل مسیر و درمورد نتایجمون حرف میزدیم و واقعا جالب بود و الان که دارم این فایل رو مینویسم تقریبا 1 ماه مجددا داریم رو باور هامون کار میکنیم و 1 سال و چند ماه تو ترکیه داریم زندگیم میکنیم و قوانین رو به محض رسیدن به خواسته رها کرده بودیم اما خداروشکر دوباره به مسیر برگشتیم

    من از اون شرایط امروز با همسرم تو یک برج خوب تو استانبول طبقه 14 که ویو فوق العاده شهر رو داریم یک بالکن رو به شهر داریم و کاش میتونستم این تصاویر رو باهاتون به اشتراک بزارم

    دوستان عزیز قوانین همیشه کار میکنه ایمان دارم به همون اندازه که روی خودمون کار میکنیم خدا بهمون نتیجه میده و زندگیمون تغییر میکنه واقعا این جمله استاد طلایی که میگه روی خودت سرمایه گذاری کن

    و تمرکز تمرکز تمرکز

    ایمان دارم باور های ما داره زندگیمون رو رقم میزنه هر جایی که مسیله ای وجود دارد رو اون قسمت باید باور ها رو تقویت کرد

    الان که وارد سال 1400 شدیم و ما برای هدف وارد شدن تو حرفه خودمون و کار کردن تو یک شرکت خوب و بزرگ هستیم و میخوایم شرایط مالی مون رو بهتر بهتر کنیم و به زودی تو قسمت های دیگه سایت از نتایج جدید براتون مینویسم

    دوستتون دارم و خدارو سپاس گزارم که من رو هدایت کرد حتی وقتی من فراموشش کرده بودم اون منو فراموش نکرده بود

    و این یعنی عشق به خالق ومخلوق

    امیدوارم شماهم مثل من که فقط یک مقدار رو خودم کار کردم و نتیجه ام عوض شده کار کنید و نتیجه های فوق العاده بگیرید

    استاد عزیزم ازتون سپاسگذارم به خاطر راهنمایی هاتون اما به قول خودتون شما فقط دستی از سمت خدا برای من بودین و من بابت این از خدا باز هم سپاسگذارم

    امیدوارم شاد و ثروت مند باشید هر جا این دنیا هستید

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 21 رای:
    • -
      Raha گفته:
      مدت عضویت: 3229 روز

      سلام دوست عزیز هم خانواده ای خودم و هم فرکانسی خودم عاشقتم

      به نام خداوند هدایتگر و مهربان

      انکس که یوسفی را از دل چاه عزیز مصر میکند

      انکس که یونسی را از دل نهنگ بیرون می اورد

      با خواندن داستان شما زوج موفق و عاشق خیلی ذوق کردم و اشک ریختم

      چه قد شباهت داشتین به داستان یوسف پیامبر

      اینگار همون سناریو الان با دو شخصیت متفاوت اکران شد

      امیدوارم که هر لحظه در این مسیر هدایت در کنار همسر فوق العادتون( چه قد به هم میاد و واقعا عالی هستین همسرتون مثل مهرداد جم میمونه :) ) درکنار هم هممسیر باشین و قله های ترقی و موفقیت طی کنین

      و مامنتظر نتایج فوق العاده تون هستیم که کامنت کنین

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
      • -
        شیدا و مهرک گفته:
        مدت عضویت: 2046 روز

        سلام دوست عزیزم

        ممنون از دیدگاه قشنگتون

        از این کامنتی که شما خوندید تقریبا 7 ماه میگذره و خدارو هزار مرتبه شکر مسیر هموارتر شده

        به جاهای بهتر هدایت شدیم زندگیمون پر از آرامش و عشق بیشتر شده و توکلمون و ایمانمون به خداوند بیشتر شده

        خداروهزار مرتبه شکر وارد دوره فوق العاده 12 قدم شدیم و آگاهی هامون بیشتر شده

        با پاسخ دادن شما به این دیدگاه من یک مروری برای خودم شد از شما سپاس گزارم

        خداروشکر میکنم هرروز داره اوضاع بهتر میشه اگر هرروز در مسیر درست باشیم

        بازهم ممنون از شما

        و سپاسگزار خداوند هستم که که دوستانی مثل شما و استادی مثل استاد عباس منش دارم

        در پناه خدا شاد و ثروتمند باشید

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
  9. -
    وجیهه عزیزی گفته:
    مدت عضویت: 1731 روز

    من از زمانی که با سایتتون از طریق پیج مهرنوش حبیبی عزیز اشنا شدم رابطم ، کارم ، همه چیزم تغییر کرد ذره ای نگرانی ندارم تو زندگیم اگه هم بشم چند روز قبلا طول میکشید حالم خوب بشه اما الان چند ساعت..همیشه برای کارم نگرانی داشتم اما الان ارامشی دارم که با هیچ چیزی عوض نمیکنم باور غلط به چشم زخم کلا در من از بین رفته ، اینا تغییرات ۵/۶ ماهمه واقعا به طرز معجزه آسا خواسته هایی که برای سال بعد چیده بودم اتفاق افتاد خدا خیلی زیبا هدایتم کرد به سمت خواسته هام ❤️❤️خدایا شکرت خدایا شکرت خدایا شکرت

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 23 رای:
  10. -
    اسماء منصوری گفته:
    مدت عضویت: 2217 روز

    بنام رب وهاب و غفور و رحیمم

    سلام به دوخانواده عزیز و بزرگم

    روز بیست و ششم

    اقااااااا اونقدر احساس خوب دارم که نگو وووو، امیدوارم این احساس و انرژی ای که از اول صبح داشتم بتون برسه از طریق همین کامنت، اینکه اینجاا کامنت میزارم مجدد برای اینکه از کامنت های بچه ها از ص53 به قبل اونقدر عالی بودن و بچه ها میومدن از جزئیات اتفاقات عالی ای که براشون رخ داده و نتایجشون به بهترین شکل می گفتن و به شدت خوندنشون حالمو عالی می کنه،منم گفتم بیام بنویسم هم برای سپاس گزاری و گفت موفقیت ها و حال خوب ها که بیشتر شه و هم برای شما که لذت ببری دوستای گلم، یعنی استاد حرفشون طلاست وقتی می گن یه کاری رو انجام بده یعنی آقا انجام بده بگو چشم بعد ادامه بده استمرار بورز نتیجه رو ببین حال کن

    آقا جان ما روز خودمون را با لطف پروردگار که ازش خوساته بودم زود بیدارم کنه ساعت 10 مثلا، ساعت 9 بیدارم کرد و به شدت خوشحال شدم و بعد پا شدم سریع بدون هیچ وقت تلف کردنی شروع کردم به انجام برنامه ای که از شب قبل نوشته بودم

    اول پا شدم یه ناهار خوشمزه درست کردم جای همگی خالی و با احساس خوب و همزمان با شنیدن صدای استاد، و خونه کاملا خلوت و عالی پدرم بیرون بود خواهرام بیرون مامانممم کربلاست، خلاصه صدای فایل عزت نفس استاد رو گذاشتم و شروع کرد به گوش دادن (دیشبم چون با احساس عالی خوابیدم لا جرم اتفاقات بهتری هم در صبح رخ میده: کلی با خدا گفت و گو کردم، آهنگی که مریم خانم جان گذاشته بودن بر روی فایل هدایت الهی و پدیده همزمانی (ملکا-محسن چاوشی) رو میزاشتم و به دریم برد جدیدی که درست کردن که به حالت اسلاید شو تو گوشیم نگاه می کنم و چون فایل نامه حضرت علی به امام حسن رو دیده بودم دیشب که استاد می گفتن از خدا زیاد بخواه و باورهام همینطور محکم تر می شد و حالم بهتر، منم با اطمینان بیشتری رفتم سراغ تکمیل دیرم بردم و شب باورتون نمیشه تا ساعت 4 و نیم صبح داشتم با خدا حرف می زدم از خواسته هام یه جایی دیگه از رختم به حالت خوابیده پاشدم چهارزانو نشستم انگار که خدا رو بروم باشه و حرف میزدم باش، مقایسه می کردم حالمو اینموقع پارسال که با اطمینان خاصی خدا منو به این مسیر فرامیخواند و من حالم خوب بود که بالاخره قراره دنیام عوض شه و آشنا شدم با خانواده ای به این عظمت که خدارو میبینم هر بار که کامنتاتون رو میخونم، هر وقت استاد و مریم خانم جان میبینم که با چه سخاوتی هر جای زیبایی که میرن رو به ما نشون میدن اصلا معرکه بود حالم) خلاصه صبح قبل از آشپزی کامنت هم خوندم طبق عادت هر روزم و همینطور احساسم بهتر و بهتر می شد، که یهو انگار کسی گفت برو ببین کامنتت کدومش تایید شده، دیدم همین کامنتی که شرح حالی از خودم و گذشتم نوشته بودم تایید شده و یک رای داره، میدونم کار فرعی ای هست که بریم ببینیم کی رای داده ولی عجیب اینبار یه حسی گفت برو ببین بعد دیدم گروه تحقیقاتی عباسمنش گفتم عهههه چه جلب بعد گفتم ببینم این گروه عباسمنش کیه پروفایلش ببینم بعد مریم خانم جان شایسته بودن، آقاااااااا اونقدر خوشحال شدم اول صبحی اصن انرژی گرفتم خانم شایسته کامنتمو خونده پنج ستاره داده خدایا شکرت

    بعد از آشپزی باز حالم عالی بود گفتم بیام سراغ انجام داده ایده الهیم مثل روزای گذشته که دیدم برادرزادم که رابطه خییییلیییی نزدیکی با من و خواهرام داره اصنن انگار خواهرمونه ده سال اختلاف سنی داریم ولی به شدت حرف همو میفهمیم و عین دوست و خواهریم، و اولین نوه ما هم هست و خیلی آدم خاصیه از هر لحاظ و خیلی دوستش داریم، که اونم دوست داره بیاد تو این مسیر بعضی وقتا یه سری به سایت میزنه ما هیچ براش نمیگیم از معلوماتمون چون هر چی استاد می گفت نگین و ما میگفتیم از شدت اشتیاق و به قول استاد خوب چک و لقد خوردیم و مسئله بها دادن هم هست، همش بش می گیم هر چی میخوای تو سایت هست سرچ کن میاد، هر چی میگی ها، گاهی وقتا میگه حوصله ندارم بش می گم سایت دیگه من نمیدونم، خلاصه پیام داده بود: سلام زیبا چطوری؟ گفتم خدایا من دیشب بش فکر میکردم گفتم خبری از زهرا نیست به من پیام نداده در حالیکه دیشب داشت همش با فاطی خواهرم کوچیکه حرف میزدن بعد گفتم اوکی تو مدارم نیست اینا و منم فرصت نکردم پیام بدم بش واقعا، و رهاش کردم، و امروز پیام داده بود، یعنی اینقدر همه چیز با دونستن قوانین عالی عمل می کنه این اتفاق جالب و قشنگ دوم بود، بعد از اون هم ساعت 6 و سی بود پیام واریز 500 هزارتومن به حسابم بود، گفتم خدایا کیه این بعد زنگ زدم خواهرم گفتم تو بودی گفتم نه، و اون توضیح داد باز چیزی راجع به همین از تجربیات خودش در این مسیر، خلاصه تنها کسی که به فکرم رسید که دیشب بش فکر میکردم دوستم بود که بش کتاب هایی رو فروخته بودم قبلا،زنگ زدم گفت ببخشید طول کشید بیا فردا همو ببینیم دلم برات تنگ شده، دقیقا دیشب برای قسمتی از کارم در جهت عمل به ایده الهی که انشالله از نتایج اونم میام میگم، یاد دوستم افتادم که چند وقتیه خبری ازش نیست و ما اونقدر صمیمی هستیم و هم فرکانس تا یه حدودی که من تا بش فکر می کنم اون زنگ میزنه یا پیام میده بطوریکه همیشه شاکیه چرا من زنگ نمیزدم یا پیام نمیدم (البته شاکیه که شوخیه) و بعد گفتم بش اتفاقا دیشب داشتم به این فکر می کردم که چرا من فکر یادت افتادم زنگ نزدی از طرفی هم چون مشغول انجام کارهای پایان نامه دکتراش هست و میدونستم داره دوره ای رو میگذرونه به صورت تمرکزی گفتم مزاحمش نشم تا خودش پیام بده و دیشب که بعد نماز داشتم با خدا حرف میزدم و طبق همون فایلی که دیده بودم با خدا حرف زدم و از برنامه هام می گفتم که حتی گفتم خواسته هام چیه و خدا امروز جورش کرد و قراره من و دوستم همو ببینیم و در مورد کارمم ازش راهنمایی بگیرم و همین بعد تو برنامم نوشتم خدایا برام زمان درست کن برقصم یکم با آهنگ دقیقا زمان برام جور شد و برای خودم تنهایی رقصیدم و آهنگ گوش کردم یکم

    و خلاصه همینطور که دارم به تعهدم عمل می کنم همینطور نتایج دارن آروم آروم خودشون رو نشون میدن و این عالیه

    فقط ایمان واقعی به گفته های استاد و عمل بشون میتونه ما رو به سر منزل مقصود برسونه، تعهد واقعی

    خدایا شکرت هزاران بار برای این روز زیبا، و به قول آهنگی که خانم شایسته گرانقدر روی ویدیو توجه به نکات مثبت قسمت 12 گذاشته بودن آهنگی بنام خدایا از تو ممنونم که پیشنهاد می کنم حتما ببینید این قسمت رو پر از زیبایی و آهنگ هست خیلی خاصه، شاعر میفرماید: چجوری بگم خدا جون از تو ممنونم/ممنونم واسه این زندگی و هوای تازه/ واسه هر چی که من یاد تو میندازه/ واسه امروز که نمیزاری تموم شه/ من تو رو دوست دارم بی حد و اندازههههههههههههههه

    خدایا عاشقتونم

    دوستان گلم عاسقتونم

    به امید روزی که همه همدیگرو ببینیم و دور هم بزنیم و برقصیم

    استاد و خانم شایسته ارزشمند شما معرکه این

    خدایا شکرت برای اینکه گفتی بیام بنویسم خدایا شکرت

    راستی یه چیز رو یادم رفتت بگم من قبلا همیشه در مورد یسری مسائل از خدا نظرخواهی می کردم و به بهترین شکل و واضح جواب می گرفتم حالا یا از قرآن یا از سایت و بعد امروز غذایی که میپختم نیاز داشت به سیب زمینی سرخ کرده برای راحت کردن کار گفتم بزارم تو ایرفرایر، ولی مدل سیب زمینی هایی که میزاری و زمانی که به صورت دیفالت هست برای سیب زمینی رستورانی ولی من ودلشون بسیار ظریف و باریک بودن بعد همون لحظه گفتم خدایا خودت بگو درجه و زمانش رو چجوری تغییر بدم بدون هیچ مکثی ندا آمد: 15 دقیقه و درجه 150، منم سریع وارد کردم و نتیجه شد سیب زمینی های معرکه و خوشرنگ، خلاصه از خودش بخواید در هز زمینه ای و بسته به میزان باوری که بش داری سریع جواب میده دوستان امتحان کنید حیرت زده میشید از این همه نزدیکی و اتصال

    دیگه حرفامو تموم میکنم انشالله باز بیام از نتایجم بگم، دوستان شما هم از نتایجتون بیاید بگین هرررررر نتیجه ای نمیدونید چه تاثیری میزاره چه برای شما که می نویسین و چه برای کسایی که می خونن

    عاشقتونم

    در پناه الله باشید.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 21 رای: