این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://www.tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2016/08/عکس-سایت-2.jpg8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2016-08-21 12:20:202020-08-22 21:46:45«الگوهای موفق» در خانواده صمیمی عباس منش
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
عزیزانی که در کنکور شرکت کرده اند، میدانند که هرچقدر هم به مطالب مسلط باشی ، بازهم تا زمانیکه نکات مربوطه و فنون تست زنی را بلد نباشی در کنکور شانس چندانی نخواهی داشت، حتما دور برتان افرادی بوده اند که بسیار درس خون و با معدل های بالا که نتوانستند موفقیت چندانی در کنکور کسب کنند( به خصوص سالهای قبل که کنکور یک سد بزرگ محسوب میشد). منظورم از طرح این مثال این بود که خود من کسی بودم که کتابهای بسیاری رو مطالعه کردم و حتی دوره های مختلفی از اساتید برجسته کشور شرکت کرده بودم، اما عملا نتایج بزرگی بدست نیاورده بودم. خواندن یک کتاب خوب، یا شرکت در یک سمینار موفقیت، تنها برای چند روز یا نهایتا چند هفته حال منو خوب می کرد و بعد رفته رفته انرژی و انگیزه من تحلیل می رفت و می شدم همون آدم سابق!…
جوینده یابنده ست… چون در مدار و خواسته شدید قلبی برای موفقیت قرار گرفته بودم مقالات، کتابها و سایتهای مختلفی به من معرفی میشد، تا اینکه توسط همسرم با سایت آقای عباس منش آشنا شدم. راستش اولش گفتم خوب؛ اینم یکی از همون جوونهاییه که 4 تا کتاب خونده و به وجد اومده و حالا احساس رسالت بهش دست داده!! اما با مطالعه محصولات و تماشای فایلهای ایشون واقعا تعجب کردم! از اون زمان دیگه مرتب فایلها رو گوش کردم و یک سری نکات دستگیرم شد که چرا علی رغم مطالعات زیادم دستاوردهای چندانی نداشتم، مثلا یک علتش این بود که من استمرار نداشتم، درصورتیکه ایجاد فضای مثبت ذهنی و تربیت ضمیر ناخوداگاه به تکرار و تماس مداوم نیاز دارد… و البته موضوع مهم ایمان…. بنظر من یکی از بهترین و زیباترین محصولات آقای عباس منش فایل ” فقط خدا” یا ” فقط روی الله حساب کن” بوده که هنوزم وقتی گوش می کنم بغضم میگیره… زمانی بود که درگیر انتقال کاری بودم و میخواستم بعد از شش سال کارم در بانک از کرمان به زادگاهم تهران برگردم و مشکل اینجا بود که در شبکه بانکی و بخصوص بانکهای خصوصی انتقال به تهران بسیار مشکل و انتقال از شعبه به ستاد مرکزی تقریبا محال است… ضمن اینکه با رفتار غیردوستانه همکارانم مواجه شده بودم و در شرایطی قرار گرفته بودم که حتی احتمال اخراج من از کار وجود داشت… دقیقا تو همون روزا بود که فایل زیبا و حماسی ” فقط خدا” به گوشم خورد و نشستم بارها و بارها گوش کردم… و اشک ریختم…. که چرا من چشمم به دست رئیس شعبه م بود تا هوام رو داشته باشه و اخراجم نکنند… وقتی تنها یک قدرت وجود داره و برگی بی اذن خداوند از درخت نمی افته…چرا من از همکارانم بیم و هراس داشتم که مبادا زیراب منو بزنند و پیش مقامات مافوق خراب بشم…. الله اکبر… خدا حتما منو بخشیده… ولی وقتی خودم یادم میاد مو به تنم سیخ میشه که چرا برای یه انتقالی به تهران اینهمه التماس کردم و نشد… و درست روزی که رها کردم و به خدا سپردم ، معجزه وار همه چی جفت و جور شد… وقتی از خود خدا خواستم و دیگه ازهیچ احدی درخواست و خواهش نکردم، وقتی دیگه از رفتارهای ناجوانمردانه در محیط کار نترسیدم و شک به دلم راه ندادم، وقتی گفتم خدا هست و به آن نادیدنی توکل کردم… بر خلاف روال معمول (که در حدودحداقل 2ماه طول میکشه تا تشریفات اداری و موافقتها حاصل بشه) هفته بعدش من تهران در ستاد بانک پشت میزم بودم…. و الان دارم پشت میزم از میدون فردوسی تهران این پیام رو، این حرف دل رو براتون مینویسم…حیرت همه رو دیدم… تک تک همکارانی که منو میشناختند یا نمی شناختند می پرسیدند کسی رو داری؟؟؟ معلومه پارتیت خیلی بزرگه…. و من تو دلم می بالیدم به خدایی که هست، اگر نگاهش کنی و اگر فقط از خودش بخوای…
دوستان شاید انتقالی گرفتن از شهرستان به تهران کار بزرگ یا دستاورد عظیمی نباشه، اما یه اتفاق بزرگی در من افتاد… و یقین دارم که بزرگترین دستاورد زندگی هر کسی در طول زندگی خاکی اش؛ ایمان اوست… شاید همه خاطرات شیرین و موفقیتهای ریز و درشت زندگی یه روزی فراموش بشن، اما اون روزهایی که دل به دریا زدی و ترس رو کنار گذاشتی و به خدا توکل کردی، رو هرگز فراموش نخواهی کرد…
تبریک میگم ایمانت رو من الان در این شرایط هستم زمانی خداوند کاری برای من کرد ولی من اینو از طرف کسی دیگه دیدم چون به اون کس پرو بال دادم همون منو از هدفم دور کرد فقط رو خدا باید حساب باز کرد
در مورد بزرگترین دست آوردام از آموزه های استاد تا الان که حدود 9 ماهه دارم روی خودم کار میکنم اگه بخوام بگم:
1-درآمدم حدودا2،3 برابر شده اونم با حجم کاری کمتر. یعنی ب غیر از کارمند بودنم 2 تا مار آنلاینم دارم که با صرف زمان و انرژی خیلی کم دارم خیلی راحت خلق ثروت میکنم
2-حدود 6 ماهه ک وارد ی رابطه عاطفی عالی شدم که استقلال و آرامش دارم تو رابطم، طرف مقابل بسیار محترمه و اخلاقای عالی داره، و خیلی به ایده آلم نزدیکه و سراسر رابطمون آرامش و حس خوب و رفاقته
3-محل زندگیم خیلی تغییرات عالی داشت. من 2 تا همخونه منفی داشتم و خونمون 1 خوابه بود و وسایلمونم خیلی ابتدایی بود، الان فقط 1 همخونه دارم اونم دوست صمیمیه 10 سالمه، خونمون 2 تا خواب داره و من اتاق خواب شخصی خودمو دارم، وسایلمون تکمیله و همه چی عالی و شیک داریم، دوستم دختر تمیزیه و دستپخت خوبی داره و خیلی وقتا اشپزی میکنه و تازه اونم از بچه های سایته. در کل آرامشم تو خونه خیلی خیلی بیشتر شده، تفریح و عشق و حالمم بیشتر شده چون دوستم خیلی پایمه
4-به طرز عجیبی پول بیشتر تو حسابم میمونه. قبلا اخر ماه ک میرسیدم پول نداشتم تازه هیچی هم نخریده بودم و همش میگفتم پولام چی شد، الان خرید میکنم تازه پولمم میمونه
5-از بی نهایت طریق نعمتها واردزندگیم میشه، مثلا یکی میاد خونمون کلی چیز میاره
6-تفریحم بیشتر شده، مسافرتهایی که میرم که خیلی خوش میگذره تازه از نظر مالی هم خیلی واسم کم خرج در میاد چون همش مهمون این و اون میشم
7-راحت تر دارم زندگی میکنم. نسبت ب قبل خیلی کمتر اشپزی میکنم یا خیلی وقتا شرایطی پیش میاد که خیلی راحت و رایگان میرم سرکار
8-از نظر سلامتی هم رشد عالی داشتم. قبلا تقریبا هرروز سردرد داشتم الان شاید ماهی یکی دوبار
امسال اصلا سرماهم نخوردم
9-خیلی ارامش دارم و میتونم بگم تو کل این 9 ماه در مجموع 24 ساعتم حالم بد نبوده
خلاصه که زندگیم عالیه وروز ب روزم دارم به مسیرها شرایط و آدمای بهتری هدایت میشم
خواهر بنده در همایش تندخوانی استاد حضور داشتند و پکیج تندخوانی را از آن همایش تهیه کردند .حدود 3 ماه بعد من نیز کنجکاو شدم و نگاهی به پکیچ انداختیم و با هم تصمیم گرفتیم که پکیج را ببینیم و تندخوان شویم …. من هیچ گاه اون جمله ی استاد عزیز رو در جلسه مقدمه دوره تندخوانی فراموش نمی کنم ….دقیقا جمله ای که ایشون در پکیج به کار بردند این گونه بود:
“اگر هرکسی در هرکجای کره ی زمین تونسته به هرموفقیتی در هرزمینه ای برسه ؛من و شما هم می تونیم … به یه دلیل خیلی ساده ،به این دلیل که سیستم عصبی یکسانی داریم … فقط کافیه مثل اون عمل کنیم و مثل اون باور کنیم.”
خب بعد استفاده از پکیج تندخوانی خیلی شیفته این گروه شدم ؛به سایت گروه سر زدم ؛و تمامی فایل های رایگان را (آن طور که یادم می آید)دانلود کردم…
خیلی نیاز داشتم که پول بیشتری داشته باشم تا بتونم تمام فایل ها و محصولات استاد را داشته باشم و خب من اصولا کسب کاری نداشتم ؛من یک دانش آموزم دبیرستانیم که مدرسه میره و فعلا شغلی نداره .
به هرحال من پول هایی که کم و بیش جمع کردم برخی از محصولات استاد را خریداری کردم و آن ها را با اشتیاق فراوان گوش میدم …من یادم نمیاد که قبل از آشنایی با این سایت در چه حال و هوایی بودم ولی یادمه همیشه اعتماد به نفس بالایی داشتم .(چون اصولا دو سال از تغییرم وفکر کردنم به این شیوه می گذرد…)
باید بگم من هم اکنون که 15 سالم هست و این تغییر باور ها رو از سن حدود 13 سالگی شروع کردم وفکر کردن به این شیوه برام بدیهی شده … و این به دلیل است که من تغییر باور های بد و نابود کننده رو از سن پایین شروع کردم.
من الان خیلی خودم رو دوست دارم ؛می تونم بگم اصلا نظر دیگران برام مهم نیست ؛برخلاف بسیاری از دوستان هم سن و سالم ،سر کلاس با قدرت سوالم را مطرح می کنم ؛حتی اگر دیگران دوست نداشته باشند.
دوستان بسیار زیادی در مدرسه دارم …. روابط بسیار عالی باهاشون دارم واین رو تمام مدیون جلسه نهم دوره قانون آفرینش هستم .
خب ،من یادمه تو ارتباطات بسیار مشکل داشتم؛ خیلی زیاد غیبت میکردم ولی بعد گوش دادن به دوره ،روابط من با دوستانم برام به یه معجزه تبدیل شده … و می تونم بگم کسی الان نیست که من بخوامش و بهش نیاز داشته باشم و یا دوست داشته باشم به نوعی باهاش ارتباط برقرار کنم ولی نتونسته باشم .
خب،من در طول آشنایی با این جا یه انتقاد از از گروه تحقیقاتی عباس منش داشتم و اون اینه که چطور فردی مثل من و در سن و سال من بدون هیچ شغلی و کسب و کاری می تونه محصولاتتون رو تهیه کنه؟ طبیعتا اگر من تا الان دوره روانشناسی ثروت رو تهیه می کردم و اون را گوش میدام بسیار موفق تر بودم.
به نظرم مهم ترین عامل پیش برنده من ، فایل “فقط روی خدا حساب کن ؛ بود” این فایل در جاها و در شرایطی با تغییز باورام به من کمک می کنه که بعضی از دوستام واقعا تعجب میکنن؛ کارهایی من میکنم که واقعا بعضی از دوستانم نمی تونن انجام بدن و اون ها فقط تعجب می کنن .
داستانی از یکی از موفقیت های زندگیم رو می خوام برتون تعریف کنم که تا همین چند وقت پیش نمی دونستم دلیلش چی بود ! و وقتی فهمیدم بسیار بسیار خداوند رو شکر کردم .
به نظر خودم جلسه اول قانون افرینش و فایل “فقط روی خدا حساب کن” نقش بسیار مهمی رو در ایجاد این موفقیت داشت :
خب ،من به برنامه نویسی علاقه بسیاری دارم …. چندی پیش در یکی از مسابقات کشوری برنامه نویسی دانش آموزی شرکت کرده بودم که ممکنه اسمش رو شنیده باشید : مسابقه سراسری برنامه نویسی حلی نت. به لطف خداوند عزیز من با دوست عزیزم مقام دوم این مسابقه رو کسب کردیم و من تمام این موفقیت رو مدیون خدواند هستم .
داستان از این قرار بود که مسابقه به صورت دو نفره برگزار و شامل دو مرحله کلی است . اگر هم گروهی نداشته باشی نمی تونی تو مسابقه شرکت کنی ….
من آن طور که یادم می اید ؛دیگر از مسابقه خبردار شدم و تقریبا تمام افراد قوی در این حوضه از دوستانم دارای گروه شده بودند .ولی خب من یه همگروهی بسیار فوق العاده پیدا کردم ….
خب با همین دیگر هم گروه شدیم و و مرحله اول را که شامل دو مسابقه آنلاین بود را با همین دیگه انجام دادیم … یادم میاد که ما تو مسابقه آنلاین اول مرحله اول ،مقام اول را به دست اوردیم.
همچنین در مسابقه آنلاین دوم نیز حتی با پیش آمدن مشکل (مشکل از این قرار بود که برنامه ای که ما نوشته بودیم وقتی به سرور ارسال می کردیم ؛ با وجود صحت کار کرد برنامه در کامپیوتر شخصی خودمان ،در سرور ران تایم ارور می داد و این مشکل دلیلش اصلا مشخص نبود و طبیعتا اشکال از طرف سرور برگزاری مسابقه بود.)
خب چون مرحله کلی اول دارای سوالات آسانی بود؛ سرعت حرف اول را می زد … من مونده بودم که چی کار کنیم واقعا ! ناگهان ایده به ذهنم رسید و برنامه را به مسئول برگزاری مسابقه به صورت دستی فرستادم وآن ها خودشان برنامه را تست کردند. نمره برنامه 100 درصد شد…
خب من همیشه می خواستم که که تو مسابقه حضوری که مرحله کلی دوم مسابقه هست مقام بیارم… با توجه به رتبه آوردن با در مرحله کلی اول ،یاد م می آید که در مدرسه شایعه شده بود که که ما تقلب کردیم !(چون تاحالا تو مسابقه ای شرکت نکرده بودیم … فکر می کنم اونا اصلا انتظار رتبه آوردن مارا نداشتند ؛که این موضوع برای ما اصلا مهم نبود.)و شایعه ای آنقدر مسخره در مدرسه پیچیده بود که من وقتی آن را شنیدم ،کم مونده بود قهقهه بزنم!.
خب من یاد گرفته بودم بی توجهی کنم ؛یاد گرفته بودم اعراض کنم.(فایل دو قسمتی قانون جذب در قرآن)البته خیلی سعی کردم این کار رو به نحو صحیح انجام بدم ولی در آن شرایط سخت بود ؛ در مورد این موضوع با هم گروهیم صحبت کردم.(قصدم این بود که نظر این موضوع را در این مورد بدانم…)ولی شاید خداوند مهربان به من امیدی داد که به کارم ادامه بدم … حرف همگرهیم اینطوری بود:یه ذره فک کن ،چه طور ممکنه همچین موضوعی صحت داشته باشه؟ولشون کن ….(اعراض)
خوب ما کم کم برای مرحله حضوری اماده می شدیم … من افراد قوی بسیار زیادی را می دیدم که تو این مسابقه شرکت کرده بودند…(به ویزه اینکه بعضی هاشون چندمین سالشون بود و تجربه بیشتری هم داشتند.)ولی خب من یاد گرفته بودم از استاد که چطوری رفتار و فکر کنم در این جور مواقع…(با خودم گفتم خداوندی که منو تو مرحله انلاین اول کردتوی مرحله حضوری هم می تونه کمکم کنه تا رتبه بیارم…)
جالب اینجاست که یه اتفاق بسیار جالب افتاد؛ شاید باورتون نشه …… مدرسه ما که بیشتر افراد قوی شرکت کننده اون مسابقه ازش بودن اردویی ترتیب داد…
و تاریخ این اردو دقیقا مصادف با روز مرحله حضوری مسابقه برنامه نویسی حلی نت شد! خب خیلی از بچه های ما همین طوری از مرحله حضوری حذف شدند و نیومدن ….(ولی خب شرکت کننده ها از مدارس دیگه هم بودن…)
روز مسابقه شد و ما رفتیم سر مسابقه … تا حدود 1 و 45 دقیقه وال حدود 10 تا تیم فکر می کنم دو تا سوال حل کرده بودن و این بالاترین تعداد سوالات حل شده بود .(از مجموع فکر میکنم 60 تا تیم.)چون زمان تو این شرایط بسیار مهم بود ما از این لحاظ تیم هفتم بودیم و فقط تیم های اول تا سوم جزو برگزیدگان مسابقه به حساب می یومدن…
تو این لحظه و شرابط بودن که یه تیم سوال سومی رو هم حل کردو در صدر جدول قرار گرفت و ما مونده بودیم. سر یه سوال مسخره.)
جدول رتبه بندی مسابقه در 10 دقیقهباقی مانده فریز شده بود.(یعنی به صورت آنلاین نبود و نتایج به روز نبودن.) ما هنوز تیم 7 ام بودیم و سوال جدیدی حل نکرده بودیم و خودم هم خیلی سر سوالی که می خواستیم حل کنیم فکر کرده بودم ….
من ذکر لا حول و لا قوه الا بالله را خیلی دوست دارم ….. به نظرم خداوند خواسته بای این ذکر بفهمونه به ما ، که شما من رو دارید ! نگران چی هستید؟
تو اون 10 دقیقه آخر من کلن ناامید شده بودم و فکر میکنم داشتم به مسابقه سال آینده فکر می کردم … ناگهان به طور خیلی فوری و ناگهانی شروع کردم به کمک خواستن از خداوند ….. این ذکر مدام زیر لب تکرار کردم و از خداوند خواستم که کمکمون کنه …. (این عینا اتفاقی هست که تو اون 10 دقیقه آخر برا من افتاد.)
تو این لحظه هم گروهیم خیلی شاد و خندان شروع به بازکردن محیط کد نویسی کرد.(فکر می کنم سوال رو به صورت تئوری حل کرده و فقط کد نویسیش مونده بود.) فکر می کنم حدود 5 دقیقه مونده بود که برنامه رو نوشت و اون را به سرور سایت فرستاد .شاید باورتون نشه و برنامه تمامی تستاش رو درست جواب داد و رتبه بندی در حدود 3 دقیقه آخر مسابقه عوض شد !
بعد از پرسش فهمیدم که تنها دو تیم ما و تیم دیگه ای موفق به حل 3 تا سوال شدن …. و مادر مسابقه مقام دوم رو به دست اوردیم(به لطف خداوند مهربان)
بعد از تموم شدن مسابقه فهمدیم بعضی افراد بسیار موفق و خفن و کار درست تو این زمینه فقط تونستن و 1 یا 2 تا حل کنن و وقتی این موضوع رو فهمیدم فقط تونستم از خداوند سپاس گزاری کنم .
بعد اون مسابقه من یه نکته رو فهمیدم…(اینکه لزوما تلاش و پشتکار تضمین کننده موفقیت تو نیست …. ما از اون ادم ها از لحاظ دانش شاید پایین تر بودیم ولی در نهایت با رتبه اوردیم چون خداوند کمکمون کرد ؛ باور های صحیح داشتیم و دوباره میگم که خداوند کمکمون کرد.)
از اون به بعد نقش خداوند در زندگیم خیلی جدی شد…. ازاون به بعد نشده به مشکلی بر بخورم و از خداوند تقاضا کنم ونتیجه دلخواه من نباشه .)
*هر چند که در بحث مالی هنوز تستی نکردم و گفتم که شغلی ندارم!
خوب من که اعتماد به نفس بالایی داشتم ؛ این اعتماد به نفسم دوباره تقویت شد و الان خیلی خودمو باور دارم …..
باور دارم که هرکاری رو می تونم انجام بدم …. فقط کافیه که بخوام و از خداوند درخواست کنم که کمکم کنه .
به قول استاد (در کتاب چگونه فکر خداوند را بخوانیم)با داشتن باور های صحیح خداوند بهترین برنامه ریز تو خوهد بود و جهان اتفاقاتی رو می چینه کنار هم برای تو که باورشون نمی تونی بکنی…..)
التبه هنوز با قانون تکامل خیلی مشکل دارم و دارم روی خودم سر این موضوع کار می کنم….
ولی به این موضوع ایمان پیدا کردم که هرکاری رو که بخواهم می توانم انجام بدم…. فقط کافیه از خداوند بخوام و در راهش قدم بردارم .)
استاد در جلسه دوم دوره قانون افرینش حرف خیلی قشنگی می زنن ….(می گن که تو وقتی خودت نمی دونی دقی چی می خوای ؟! انتظار داری جهان بدونه؟
پس خواستت رو دقیق شرح بده….)
از موقع دیدن جلسه دوم دوره قانون آفرینش کامل این موضوع را رعایت می کنن و تا الان درخواست های زیادی را انجام دادم …و شاید در 90 در صد مواقع جواب مثبت بوده…)
دوره تندخوانی استاد نیز کمک بسیار زیادی بهم کرد(امیدوارم استاد آپدیتش کنن!)باعث شد تمرکزم با دیدن جلسه 5 اون(که مربوط به تمرکزهست…) بسیار بالاتر در سر کلاس درس بره…
همچنین کتاب رویاها ی استاد هم فوق العاده بود ولی به نظرم کسی که دوره قانون آفرینش رو ببینه نیازی به این کتاب نداره…
از خداوند می خوام که کمکم کنه تو بحث مالی هم پیشرفت کنم و بتونم دوره ثروت استاد رو تهیه کنم …و در شغل آیندم موفق باشم.)
امیر مسعود جان موفقیتهات رو از صمیم قلبم بهت تبریک میگم انشاالله همیشه روی ریل موفقیت حرکت کنی
در مورد پول هم باید بهت بگم که اولین پیشنهادم بهت اینه که فایل های رایگان چطور درآمد خود را در طول یکسال سه برابر کنیم رو بارها و بارها گوش کن و تمریناتش رو بارها و بارها انجام بده ‘
و پیشنهاد بعدیم به شما اینه که برای خودت در سطح دنیا و در سطح ایران به دنبال الگو هایی باش که دانش آموز بودن و همسن خودت بودن و سرمایه اولیه هم نداشتن تازه استعدادشان هم در برنامه نویسی نصف تو هم نبوده ولی خیلی خیلی پولدار و ثروتمند شدن ‘
یه الگو از همین شرایطی که بهت گفتم یه دختر پانزده ساله در انگلیس بوده که در همین شرایط فوق الان میلیون دلار درآمد داره اونم فقط از طریق یک وبلاگ’
برات بهترینها رو آرزو میکنم ‘ در پناه الله یکتا همیشه موفق و ثروتمند و سالم باشی
امیر جان تو فوق العاده ای ، چقدر خوشحالم که با این سن کمت توی مسیر درست قرار گرفتی ، دوست من در مورد پول هم همین قوانین به کا ربگیر مطمون باش که می تونی و یک باوری که دای فکر کنم این که چون فکرم یکنی سنت کمه نمی تونی درامد داشته باشی یک سرچ توی نت بکنی انقدر بچه های کوچیکتر تو بودن که با ابده های ساد ه میلیارد شدن ، پس فابل های درامد خود را سه برابر کنید و دستورالعمل قروت ببین که رایگان هستن مطمئن باش موفق میشی
سلام خدمت استاد گرانقدر و همه دوستان هم مدار و پر انرژیم. مدتی بود که می خواستم درباره روند رشد خودم در طی دوره های استاد و مطالب مفید سایت برای دوستان بنویسم تا هم باورهای خودم تقویت بشند و هم اینکه با نوشتن این مطالب هم شکرگذاری عمیقی از پرودگارم داشته باشم که استاد گرانقدر و آدم های هم مدار عالی رو سر راهم گذاشت و از طرفی دوستان هم نکاتی کم رو از نتایج من ببینند.
اونقدر رشد زیاد بوده که اصلا نمی دونم از کجا شروع کنم. دقیقا سال گذشته همین موقع بود که دوره آفرینش رو گرفتم. قبل از اون مدام درحال تضاد گرفتن از زندگی بودم، بشدت علاقمند به راه اندازی کسب و کار خودم بودم. دلم میخواست اونقدر رها باشم که حضور و عدم حضور هیچ انسانی نتونه روی زندگیم و موفقیت هام تاثیر داشته باشه. همیشه به خدا گله میگردم که چرا باید روند رشد اینقدر سخت باشه، چرا دنیا به یک زن هدایای کمتری می بخشه و از این افکار منفی که فقط تضادهای زندگی من رو نشان می داد.
بالاخره جواب سوالاتم رسید. انگار با یه پتک کوبیده بودند به سرم. قبل از دوره آفرینش هر وقت کسی از شرایط بدش می گفت و عدم موفقیتش رو به حساب شرایط بد زندگی میذاشت با خودم می گفتم، امکان نداره خدای عالم اینقدر ظالم باشه که بین بنده هاش اختلاف بذاره، به یکی بده و به دیگری نه. هر وقت این جمله رو می شنیدم تو دل خودم میگفتم داره بهونه میاره. همیشه میگفتم قطعا یه راهی هست من پیداش نکرمف شاید باید قوی تر بشم، شاید لازم تجربیات دیگه ای داشته باشم. تا اینکه دوره آفرینش همه جواب ها رو بهم داد. از صمیم قلبم از استاد عزیزم و دوست گرامیم که سر راهم قرار گرفتن تا پیام خدا رو بهم برسونن سپاسگذارم.
همزمان با دوره آفرینش تمام کتاب هایی رو که استاد در بین آموزش ها گفته بودند مطالعه کردم، اونها رو صوتی کردمف هر روز با خودم جملاتش رو تکرار می کردم، تمام تمرینات رو انجام دادم. در عرض 3 ماه به اوج رهایی رسیدم. رهایی که واقعا خودم رو با همه جهان یکی می دونستم. کتاب گفتگو با خدا تکمیل کننده همه حرف های استاد بود برام. وقتی برای اولین بار خوندمش تازه فهمیدم چقدر احساسم بهم راست میگفت و هر بار چقدر در تلاش بود تا هدایتم کنه. هنوز وقتی اونروزها رو بیاد میارم اشک تو چشمام جمع میشه.
اما بذارید نتایج این یکسال رو براتون بگم دونه دونه. و بعدش جمع بندی کنم .میدونم طولانی میشه اما قول میدم از خوندنش خسته نمیشد.
نتایج حوزه روابط:
من قبل از اینکه دوره آفرینش رو استفاده کنم خیلی زود و سریع به افراد وابسته میشدم، بهشون خیلی تو زندگیم قدرت میدادم، خیلی وقتها ناخودآگاه به دنبال تایید بودم، همیشه فکر می کردم اگه کسی کمکم کنه یا حمایتم کنه قطعا بهتر نتیجه می گیرم، بچگیام تنهایی رو خیلی دوست داشتم اما از نوجوانی به بعد ازش گریزون بودم. من دقیقا 10 سال از زندگیم رو در خابگاه سپری کرده بودم و همین قدرت زیادی بهمئ داده بود که با شرایط کنار بیام، واسه همین یکم ادم بسازی شده بودم. اما نکته اینجاست که اینا فقط تضاد زندگیم بودند. تازه فهمیده بودم که هیچ رابطه واقعی و درستی با جنس مخالفم نداشتم و اون یکی دوبار هم که پیش اومده بود فقط به دلایل نادرست بود. اما جالبیش اینجاست .
نکته: در طی کار کردن روی خودم تمام پسرهایی که تا اون سن و سالم میشناختم و به دلایلی تحسینشون کرده بودم یا به دلایلی از زندگیم رفته بودند یکی پس از دیگری برگشتند. اصلا حیرت انگیز بود، هماهنگی من باعث شده بود همه افراد از ارتباط با من حس خوبی داشته باشند. در اون زمان همه افرادیکه واقعا حس خوبی بهم می داند اطرافم رو گرفته بودن. از تنهاییم لذت می بردم. روزها همه تمرکزم سر برنامه خودم بود و هر جا می رفتم آدمهای خوب و عالی سر راهم قرار می گرفتند. یک سری محدودیت های ذهنی که بخاطر باورها خودم بود رو شکستم. من تصور می کردم زندگی در یک جای کوچیک خیلی سخته چون افراد باورهای محدود کننده زیادی دارند. من در یک روستای کوچیک زندگی می کنم و خانواده خیلی بزرگی دارم. قبلا که دانشگاه می رفتم خیلی کم خونه بر می گشتم و از محیط روستا کمی فراری بودم چون معتقد بودم خیلی نمیشه توش پیشرفت کرد و امکانات کمی داره. اما باورتون نمیشه الان در همین روستا کوچیک برای خودم ساعت ها در یک دفتر کاری کوچیک زمان صرف می کنم. از نتایج عدم رعایت قانون نمیگم تا توجهتون بهش جلب نشه، اما بخاطر داشته باشید قانون همیشه یکیه رعایتش نتایج عالی و عدم رعایتش نتایج منفی ببار میاره. دقیقا مثل یک دستگاه باورهای خودتون رو بازتاب میده. همین
نکته مهم: دوستان گلم عزیزانم، من تا اوج رهایی رفتم، بهترین کسی که تا اون زمان میشناختم وارد زندگیم شد، اما بخاطر داشته باشید، باورهای ما در حال تغییرند، افرادی ممکن وارد زندگیمون بشند که از ابتدا با ما هم فرکانسند اما ممکنه فرکانس ما یا اونا تغییر بکنه. جهان تاس نمیندازه واقعا نمیندازه، همه چیز قانون منده و محاله کسی که هم فرکانس شماست از زندگیتون بره و افراد غیر هم فرکانس بیان. الان بعد یک سال من هیچ اثری از دوستان منفیم در زندگیم نمی بینم. افرادی که باورهای غلط داشتند و بهم حس بدی می داند و هر از چندگاهی که می بینمشون، فقط از اتفا قعای مثبت زندگیشون می گن. تا اینجا باید یادمون باشه که کار کردن روی باورها باید هر روز و همیشگی باشه، هیچ تغییری بدون کار کردن روی خودمون اتفاق نمی افته، به محض ناهماهنگی نتایج عکس می گیریم. من وارد یک رابطه شدم که زمانی برام رویا بود، دقیقا فردی که واقعا دوسش داشتم، اما یادتون باشه عدم هماهنگی خیلی زود نتایجش رو نشون میده. در اون رابطه من چون هنوز برخی از باورهام غلط بود، خیلی زود خودم رو گم کردم و همین باعث تموم شدن رابطه شد. استاد خیلی زیبا میگن به آدم ها و اهدافتون نچسبید، بهشون توجه کنید اما وابسطه به هیچ عامل خارجی نباشید. وقتی با خودمون هماهنگیم همه چیز خودبه خود در اطراف ما عالی پیش خواهد رفت.
اما در حوزه کسب و کار من نتایج عالی گرفتم: با چند تا از دوستام یک کسب و کار نو راه اندازی کردیم. یک وب سایت طراحی کردیم، خیلی راحت من تونستم شاگردهای عالی داشته باشم و درآمدم خیلی رشد کرد، و الان سایتمون در مراحل خیلی خوبیه. من باورم به توانایهام خیلی رشد کرد و از همه مهم تر دقیقا می دونم از دنیا چی میخام. تونستم استعدادهام رو رشد بدم و از همه تواناییهام استفاده کنم. گویندگی که روزی ارزوم بود با ضبط کتاب های صوتی محقق شد و من خیلی راحت حس بسیار عالی از این کار تجربه کردم. تونستم مسائل مربوط به سئو سایت و تولید محتوا رو یاد بگیرم و الان خیلی راحت از همه مهارتهام برای پیشبرد سایتمون استفاده می کنم. با افراد موفق شهرمون مصاحبه کردم و فهمیدم که همه ادم های موفق یه روزی همین راه ما رو رفتن اونا فقط از موفقیت های کوچیک به خودباوری رسیدن و ایمانشون قوت گرفته و با طی کردن تکاملشون به این جایگاه الانشون رسیدن. خیلیاشون حتی قانون جذب رو نمی دونن و باورهای غلطی هم دارند . پس مطمنم که همه ما که استاد عزیزی داریم و باورهای عالی ساختیم قطعا موفقیت های بسیار بالایی خواهیم داشت. موفقیتی حاصل باور درست و تلاش ایمانی .
سلامتیم و وزنم
باورتون نمیشه من دو سه سال پیش همش کارم دنبال تغذیه گشتن و رفتن پیش دکتر تغذیه بود تا یکم وزنم زیاد بشه . همیشه سرگیجه داشتم و فشارم می افتاد چون فکر می کردم کسی گه یکم کم خونه ضعیفه. خلاصه هر راهی رو امتحان کردم اما هیچی به هیچی نهایتش به وزن 54 کیلو رسیدم که نسبت به قدم کم بود. اما تو این یکسال الان وزنم دقیقا 64 کیلو شده، اثری از سرگیجه که هیچ نیست اصلا اعتقادی به مریضی ندارم. اونقدر باورهای سلامتیم عالیه که همیشه حس عالی دارم. وزنم ، ظاهرم و از همه مهتر سلامتیم 20 شده. حس خیلی خوبی نسبت به ظاهر م دارم و از اینکه اینقدر خاص و منحصر به فرد خلق شدم بینهایت خدا رو شکر می کنم. نتیجه جالبی که همیشه چکش می کنم تاثیر افکار منفی بر سلامتیه، به محض اینکه ناخودآگاهد یا خودآگاه فکر منفی سراغم میاد، بدنم واکنش نشون میده و من سریع می فهمم که باید روی خودم کار کنم.
با خوندن کتاب تمرین نیروی حال اکهارت توله و از دولت عشق خیلی راههای عالی رو یادگرفتم که با کلامم و افکارم جسم و سلامتیم و احساس خوب رو داشته باشم. باز هم از استاد عزیزم ممنونم که این کتابها رو معرفی کرد.
نتایج اونقدر زیادند که بخام بنویسم خودش یک کتاب میشه. باز هم خدای عزیزم رو بیناهایت شکر میگم که بهم فرصت داد جهان و زندگی رو از یک نگاه دیگه ببینم، افراد بزرگوار و هم فرکانس خودم رو ملاقات کنم، از تمام لحظات زندگیم لذت ببرم و هر روز به دنبال رشد و تجربه جدید باشم و از زندگیم کمال استفاده رو ببرم. آگاهی هایی رو که بدست آوردم بپاس لطف پرودگارم و آوزش های استاد عزیزم و از همه مهم تر خواست درونی روحم بوده و اینکه یک روز تصمیم گرفتم که تغییر کنم. واسه همین دوستای گلم هر جا که هستید بخاطر داشته باشید که این خودمون هستیم که باید بخایم تا تغییر کنیم. محدویت های ذهنی فقط زائده ی ذهن ما هستند.
برای همه شما عزیزان از خدای بزرگمم بهترین ها رو میخام، میخام که در پناه خودش آگاهی های بیشتری رو بیادمون بیره، کمک کنه هر روز هماهنگ تر باشیم با منبعمون، به خودشناس بشتری برسیم و کمک کنیم جهان جای بهتری برای زندگی کردن باشه.
لطف دارید دوست بزرگوار.من دوست داشتم بیشتر در مورد نتایجم بگم چون واقعا هم بخودم قدرت میده هم دوستان هم می تونند ازش استفاده کنند. اما در طول استفادم از دوره های استاد همه انرژیم رو گذاشته بودم روی مطالعه و خودسازی برای همین وقت نشد بیام روی سایت اما الان هم از نتایج دوستان استفاده می کنم و هم نتایجم رو میخوام بزارم که همه عزیزان استفاده کنند
با عرض ادب و احترام خدمت استاد عباس منش و همراهان عزیز
باران هستم ،26 ساله و مهندس.از سال های پیش من با قانون جذب و درک و راهکارهای آن اشنا شده بودم وبه خوبی میدانستم اینکه قانون جذب چه می گوید و اینکه ما به هر چه بخواهیم میتوانیم برسیم.هر موقع شرایط به خوبی پیش نمی رفت ، من میدانستم که با این قانون باید تجسم کنم و پر از انرژی مثبت باشم تا شرایط سامان یابد.در کل من این قانون را می شناختم ولی در مواقعی که با مساله ای برخورد میکردم ، بلد نبودم با این قانون حلشان کنم .فقط یکسری اطلاعات خام بودند بدون بهره وری و بازدهی .
تا اینکه با تضادهای جدی تری در زندگی ام روبرو شدم که نمی توانستم حلشان کنم و درخواست کمک هم از جانب دیگران مرا افسرده تر میکرد ، تا جایی که میتوانم بگویم احساس بی ارزشی می کردم.
حتی با مذهبی بودنم به این باور رسیده بودم که خدا دوستم ندارد و دعاهایم را نمیشنود.
طی معاشرت با دوستم ، بهم گفت که قانون جذب را می شناسی؟ و صحبت باز شد تا اینکه من با جناب عباس منش حدود یکسال است که آشنا شده ام.
دوستم برای اشنایی من با استاد، فایل انگیزشی استاد را گذاشت ، همانجا بغض همه وجودم را گرفت .میخواستم گریه کنم .در حین آن کلیپ انگیزشی ، تمام آرزوهایی که در زمینه کار ، تحصیل ، موفقیت فردی داشتم.جلوی چشمم آمد .خیلی وقت بود که قانون برایم کار نکرده بود.دیگر سعی میکردم نه کتابی در این حوزه بخوانم، نه سرچ کنم و نه استفاده .
ولی با این کلیپ رویاهایم را دیدم و چیزهایی که مرا از رویا ام دور کرده بودند، را هم دیدم.،شرایطی که من باور کرده بودم با وجود آنها دیگر ارزوهایم محال است و همه اینها مثل فیلمی جلوی چشمم میگذشت و گلویم را از بغض فشار میداد.بعد از آن، آن کلیپ شد التیامی برای حال روحی من.
روزها و شب ها آن را گوش می دادم و با آن انرژی می گرفتم که دنیای پیش روی من پر از شادی و موفقیت است و با آن گریه می کردم که من چرا باید با این همه اهداف و با توانایی هایم در جا بزنم.
(آن موقع من دنبال کار می گشتم و چشمم به افرادی بود که برایم کار پیدا کنند یا شدت آن وقتی بود که کاری بنظر خوب برایم پیدا شد و من علاقه ای برای آن کار نداشتم و نپذیرفتم و این باعث شد من زیر بمباران نظراتی بودم که بهم دیکته میشد ، که کار خوب پیدا شد و تو نرفتی، دیگر برایت کاری پیدا نمیشود، بهترینش همین بود، شانس یک بار در خونه آدمو میزنه و …)که بعد از آن این باورها در من رخنه کرد و دیگر سراغ کار نرفتم و درجا زدم.
بعد از آن کلیپ ، من پررنگ ترین خواسته ام ، شغلم شد و به این نتیجه رسیدم که نباید بنشینم و بگذارم سرزنش اطرافیان روی من تاثیر بگذارد و شروع کردم به کار پیدا کردن.
تا اینکه در یک دفتر مهندسی مشغول به کار شدم.
هر روز صبح در طی مسیر ، فایلهای استاد را گوش می دادم و با رضایت از کارم ، به محل کار می رفتم.اوضاع خوب بود ولی از نظر مالی نه.
“من از فایلهای استاد یاد گرفتم ، که عشق به کار باید داشت، کارت را دوست داشته باش” .و من عاشق کار و حرفه ام بودم.آنقدر که برای همکارانم ساعتها می گذشت و با خستگی از پشت میز کار خداحافظی میکردند ولی من گذر زمان را حس نمیکردم.
بعد از گذشت مدتی ، همکارانم همه از اینکه بازار کساده ، رکوده، پول نیست حرف می زدند ولی “من از استاد یاد گرفته بودم که افراد موفق چه دلار بیاید پایین، چه برود بالا، آنها پولشان را در می آورند.”
و خودم مهندسانی را می دیدم که با یک تلفن میلیون ها تومان را جابجا میکردند.و مهندسانی که بیکار بودند و مدام از کسادی بازار می نالیدند و واقعا هم کارشان گره میخورد و تاییدی بر حرفشان میشد.و این تصویر دقیقی از حرف های استاد بود که میگفتند ،دقیقا هر 2 گروه نشانه های خود را دارند و واقعا هم همین بود.
و نکته مهم دیگری که “استاد تاکید دارند این است که نشانه های کوچک را تایید کنید. ”
و من شروع به تایید رخدادها بااین قانون همیشه ثابت کردم.
-همکارانی که اعتقاد به فراوانی داشتند ، هرروز قراردادهای عالی بهشان پیشنهاد میشد و برعکس کسانی که از رکود میگفتند و همان پروژه هایشان هم به دلایلی به طول می انجامید.
-اطرافیان همه سرما میخوردند ولی من سالم سالم.
-شیرینی ای که دوست داشتم ،همان روز غیر منتظره برایم تدارک دیده میشد.
-قبولی در آزمون
-احساس شادی بیش از قبل
-وسایلی که مدت ها ارزویم بود ، به راحتی یا پولشان فراهم میشد یا به نحوی عینیت می یافتند.و …
و من ادامه دادم به تایید همین نشانه های کوچک در زندگی ام، من تایید میکردم و هر روز نشانه ها بزرگ تر میشدند.
اما در ادامه بحث شغل، اوضاع و شرایط به نظر همکاران روز به روز به رکود می رفت و قراردادها سیر نزولی پیدا کرده بودند ، تااینکه همکارم که نظارت تیم کاری در بخشی که من بودم را برعهده داشت، بهم گفت ما به تو هیچ احتیاجی نداریم.، برای چه وقتی کار نیست می آیی اینجا .اگر کاری هم باشد ، برای ماست که زودتر از تو مشغول شده ایم و …
آن روز هنگام بازگشت، دلم پر از کینه بود ، توی راه تصادف میدیدم، دعوا، اخبارهای بد جلویم گفته میشد ، با افراد عصبانی برخورد میکردم و …و بغض داشتم.
تا شب که به فکر افتادم که من باید این مساله را با قانون حل نمایم.
و من بااین تضاد اینگونه برخورد کردم:
1- به یاد فایل عفو و بخشش استاد افتادم که قبلا دیده بودم.و تصمیم گرفتم که او را ببخشم و برایش ارزوی موفقیت کردم.(حرف استاد: ببخش برای خودت ، که خودت راحت شوی و من واقعا آرام گرفتم.و اینکه ببخش و رهایش کن تا اونیز تو را رها کند و از دایره تو دور میشود.و این هم شد)
2- با فایل های درس فراوانی استاد به این باور رسیده بودم که دنیا در جهت گسترش و فراوانی هست.و برای همه ادم ها پول و ثروت و کار هست.فقط خودت باید بخواهی و مطمئن بودم با تخصصی که دارم ، خیلی جاها بهتر از اینجا هم برایم کار هست. و من با توجه به قانون فراوانی رشد می کنم. و کار بعدی ام از کار فعلی ام مطمئنا بهتر و عالی تر خواهد بود.
من نباید برای از دست دادن کار فعلی ام ناراحت باشم و خوشحال باید باشم که کاری بهتر پیش روی من است.
3- به ندای درونی ام گوش دادم که می گفت الان زمانی است که تو باید بروی دنبال تخصص خودت ، دنبال ایده های خودت و جایی که برای تخصصت بهت کار بدهند و ماندن در اینجا برایت رشد و پیشرفتی دیگر ندارد.
بعد از گذشت چند روز و گرفتن تصمیم مبنی بر اینکه من باید از آن شرکت بروم ، برای عرض خداحافظی به آنجا رفتم.
وقتی رسیدم ، ندای درونی ام گفت ، حالا استعفایت را مطرح نکن و من به کارم مشغول شدم،تا آخر وقت تقاضای استعفا نمایم.
که همان لحظه فردی وارد شد ، که به کارمندی نیاز داشت و تخصص هایی که او از آن فرد انتظار داشت را در بین تمام پرسنل ، فقط من داشتم و انتخاب دومی غیر از من نبود ، که این باعث شد رفتن من از آن محل با خوشحالی بین اعضا، و رضایت قلبی خودم صورت بگیرد و هم اینکه من دیگر دنبال کار نگشتم ، و کار معجزه وار مرا جذب کرد.
تفاوت کار جدیدم با قبلی به سبب تغییر مدارها :
1-همکاران متخصصی دارم همه شاد و سرزنده
2-همه معتقد به فراوانی، که کار هست.
3-احترام و نگاهی ویژه به تخصصم
4-در راس اعضا قرار دارم و مدیریت گروه عظیمی به من محول گشت.
که اینها همه به سبب تمرین فایلها ، تغییر نگرش ها، تغییر کم کم مداری که من در آن قرار داشتم ، صورت پذیرفت، چرا که قبل از آن اینطور نبود که “باز این هم حرف استاد هست که اوضاع و شرایط و افراد و خصوصیاتشان هم را با باورهای خودتان جذب میکنید ، شما خودتان تعیین میکنید که افراد با چه شرایطی وارد زندگی تان بشوند”.و من نمودش را دیدم .
باز من نشانه ها را تایید میکردم تا نشانه ها بزرگ تر شوند
–با فایل درامد خود را سه برابر کنید، درآمدم به بیش از 3 برابر در دو ماهه ی اول رسید.و همین طور رو به فزونی است.
در نهایت من برای کاربردی تر بودن و استفاده بهتر شما عزیزان ، فقط به موضوع شغل پرداختم و بسط آن به وسیله قانون که الگویی باشد برای نحوه برخورد شما با چالش ها و مشکلات و تضادهای به ظاهر بد در زندگی تان.و از بسیاری از دستاوردهایم از طریق قانون فاکتور میگیرم و گرنه نشانه های کارکردن این قانون را می توان در تمام جنبه های زندگی احساس نمود.
امید است هر روز ، از هر لحاظ بهتر و به اوج سعادت و کمال برسید.
ممنونم دوست عزیز، من نیز خوشبختی و به کمال رسیدن شما را از خداوندی که همه ثروت ها و قدرت ها در دست اوست و قادر مطلق است، خواستارم.امیدوارم همیشه با بکار بردن این قوانین همیشه ثابت ، زندگی ای الهی، شاد و سالم داشته باشید و به نتایج و موفقیت های شگفت انگیز برسید.
خانم باران بزرگوار در کلام شما درسهای گرانبهایی وجود داره و در واقع این موضوع نشون دهنده عمیق و بزرگوار بودن شماست در بخشش دیگران. خوشحالم که الان خوشحال هستید (:
جناب حاتمی محترم، سپاسگزارم از حسن نظر شما ، از خداوند برایتان سعادت ابدی، رزق و برکت ها و شادمانی های بسیار خواستارم، زیرا آنچه را خداوند عطا فرماید ، هیچ فردی نمی تواند باز ستاند ، چرا که عطایای خدای مهربان، جاودانه است.
سلام عرض میکنم خدمت شما آقای عباس منش عزیزم و گروه فوق العادتون و دوستان همراه
با دفترتون تماس گرفتم و از شما تشکر کردم بخاطر همراهی ک با من داشتین ،مربی عزیزم ازتون میخوام داستان موفقیت و پیشرفت تحصیلی منو هم در کتاب الگوهاتون بیارید لطفا
بعلت مشغله هایی ک داشتم دیر متوجه این لینک شدم اما مهم برای من وجود داستان تجربه منه در این جمع چون خودمو الان یک دختر موفق میدونم ک رویامو باور کردم و الان دارمش
به برچسب روی وسایلم نگاه میکنم مدتی خیره میشم و با خودم میگم پردیس تو اینجایی الان و لبخندی کوچیک روی صورتم میشینه
با خط مشکی و زمینه ای زرد نوشته شده دانشگاه علامه
طباطبایی
از 11 سال پیش ک وارد دوره دبیرستان و دوران بلوغ شدم توازن همه چی زندگیم بهم خورد دیگه نمیتونستم به راحتی گذشته هام گوی رقابت رو از همکلاسیا بگیرم و نفر اول باشم و درسها رو عالی بفهمم من خوب بودم اما بهترین نبودم و این درد زیادی رو برای من بدنبال داشت 4سال بعددبیرستان تمام شد و وارد دانشگاه شدم فقط خدایی ک الان شناختمش میدونه من چها کشیدم استادم
اصلا یادم نمیاد دعا کرده باشم اون موقع ها یا چیزی رو از خدا بخوام مثل معلق بودن بی حس بودن بی انگیزه بودن دایما گریه کردن های طولانی ،من توی ی شهر خیلی کوچیک زندگی میکردم ک اون موقع ها حتی مشاورم نداشت اما یکی دونفری از کسانی ک روان شناسی خونده بودن و مربی پرورشی مدرسمون بودن در ملاقات با من میگفتن ک پردیس جان شما خوشی زده زیر دلت اصولا امثال چنین دخترایی به هیچ جا نخواهند رسید !!?
من از لحاظ مالی و امکانات توی سطح بالایی نسبت به دور و بریام بودم اما رمق انجام هیچ کاریو نداشتم اصولا هیچ کار خاصی انجام نمیدادم و تقریبا همه منو یادشون رفته بود من دوران ابتدایی و راهنمایی طلایی داشتم با مقام های کشوری مشاعره و المپیادهای علمی و کلا همه نظرشون این بود من ی دختر بااستعدادم
اما آقای عباس منش همه چیز زندگیم از دست رفت و من رها کردم همه چیو و نمیدونم چرا
البته شرایط خانوادگی از لحاظ روحی اصلا خوبی نداشتم و بعدها با ریشه یابی فهمیدم دقیقا چی بوده و چطور شده _
خلاصه در تموم اون دورانی ک من حالم بد بود و تمام معلم هام ازم رویگردانی کردن هیچ کسی یکبار نگفت پردیس چته ؟رهام کردن همونایی ک روزی بهم جایزه میدادن همونا فراموشم کردن هیچ کس دستمو نگرفت هیچ کس نگفت تو افسردگی گرفتی همه ی افراد با بی انصافی میگفتن پردیس لیاقت این امکانات و این قفسه های پر از کتاب های آموزشی و اینا رو نداره و من خورد میشدم شکسته میشدم هیچ کس درد درون منو نمیفهمید من حتی بعدها فهمیدم تمام دوستایی ک دور خودم جمع کرده بودم هم بهم اهمیتی نمیدن و بخاطر فضای رقابتی شدیدی ک بین هم داشتیم اتفاقا اونا بدشون نمی اومد ک من اوت بشم !!!!!بحال خودم حسرت میخوردم و اشک میریختم این چ زندگی بی معنی و مفهومی بود ک ب ای خودم ساخته بودم ؟ ?
تنها تنها تنها ریسمانی ک بهش چنگ زده بودم ک نمیرم دیدن ی برنامه ی چشم ها رو باید شست از یکی از اساتید بزرگوارم ک ایشون اون موقع ساکن ونکوور بودن و من شبی یک ربع با تمام وجود مینشستم جلوی تلویزیون و کانال ماهواره رو میزدم و میدیدمش
عاشق حرفاش بودم مثل مسکن درد منو ساکت میکرد و من خودمو میکشوندم رو ب جلو … و تو ذهنم خیال پردازی گاهی اوقات میکردم هیجان انگیزترین قسمت زندگیم خریدن پکیج های سی دی ایشون از طریق تلویزیون بود ک تا ی شهر دیگه میرفتم و تحویل میگرفتم
اما من هنوزم احساس افتضاحی داشتم
پیش دانشگاهی ک تمام شد دریغ از یک صفحه ک خونده باشم رفتم سر جلسه کنکور اما هرچی بلد بودم زدم و بی اعتنا اومدم بیرون
دوستام ب کنایه میگفتن خیلی وقته هیچ جا خبری ازت نیست ما گفتیم حتما شوهر کردی !!و تمام زخم زبوناشونو یادمه ک تو واسه چیته درس خوندن تو آخرت بیخیالی هستی تو خونسردی تو یخی تو تنبلی تو دیوانه ای تو خیال پردازی
با این حال و اوضاع من دانشگاه سراسری رشته اقتصاد پذیرفته شدم و رفتم ی کلان شهر
دانشگاه از خونه و دبیرستان بدتر شد ، هر روز احساس پودر شدن داشتم وااای خداوندا چ روزایی وحشتناکی بود برای من از درسام بدم میومد مثل ی مرده متحرک روی نیمکتا مینشستم و ب شور و هیجان دخترا و پسرا نگاه میکردم مثل ی فیلم از جلو چشمام رد میشدن دایما میخواستم برم انصراف بدم و….یک ترم معدل 10 ترم بعد 12 دوباره 10 ترم بعد داغون یعنی روی لبه ی تیغ اخراجی از دانشگاه قرار گرفته بودم و ی اخلاقی هم داشتم ک ترکش نمیکردم موقع امتحانا اگر منو میکشتن هم حاضر ب تقلب نبودم چ درسایی رو افتادم و مغرورانه از کسی تقلب نگرفتم و بعدشم حاضر نبودم برم اتاق اساتید ک مثلا نمره 9 منو تبدیل به 10 کنن ک پاس بشم !
سال دوم توی جاده اصفهان یه تصادف بشدت سخت داشتیم ک من کلی آسیب دیدم اون چیزی ک منو ترسوند خبر لنگ زدن پای چپم بود خیلی شوکه شدم
اما خب توی این سالها انقدر از داروهای مسکنی مثل سی دی ها و مجله موفقیت و حتی شرکت توی کارگاه های هدف گذاری استفاده کرده بودم ولی اثر درمانی نداشتن برام ک موقعی ک پام اینطور شد یاد ی داستانی از ی آقایی افتادم ک بدنش درب و داغون شده بود اما با قدرت ذهنش سرپاهای خودش از بیمارستان بیرون اومده بود
منم شروع کردم به فکر کردن ب تصور کردن چون از عصا بدست گرفتن توی جوونی وحشت زده بودم از اینکه کارای شخصیمو با چ مشقتی انجام میدادم با چ دردی
تصمیم گرفتم خودمو جمع و جور کنم تا بتونم بایستم
فقط تمرکزم روی پاهام بودن و از صبح تا شب توی کلینیکای فیزیوتراپی و لیزر درمانی وقتمو میذاشتم و تمارینشو سعی میکردم با دقت انجام بدم و تا زودتر خوب بشم و بالاخره بعد از 7 سال من ی تکونی خوردم توی این سالها مامان و بابام هنوزم دوسم داشتن و هیچ وقت مثل بقیه بمن پشت نکردن اما میدونم ک ته دلشون چ حسرتای عمیقی گذاشتم ک چرا مهندسی نفت قبول نشدم آخه من رشتم ریاضی فیزیک بود !!!و دوستام قبول شدن
اما خب بعد از 6ماه من به راحتی تو نستم ب لطف خدا با افرادی خیلی اتفاقی مثلا توی قطار هم کوپه ای بودم بعد فهمیدم خانمه خودش فیزیوتراپی میخونه و باهم دوست شدیم و ایشون منو به استادای دانشگاش ک همگی دکترای خوبی بودن معرفی کرد و ا ونا خارج از نوبت معمول ب کار درمان من رسیدگی میکردن ک اینو من فقط از مهربونی خدا میبینم ک من ی دختر تنها توی ی شهر غریب بودم مامان بابای خودم روی تخت بودن پرستار داشتن بعد از تصادفمون و هیچ کس پیشم نبود و من با عصا رفتم دانشگاهم ی شهر دیگه و اونجا ادمایی سر راهم قرار گرفتن ک از حاذق ترینا بودن و من ب ر احتی تونستم بدوم و این زیباترین لحظه ی زندگی تاریک من بود اون لحظاتی ک کف پامو روی زمین میذاشتم و مثل ی بچه یکساله راه میرفتم و میخندیدم
بعد از خوب شدنم ب زندگی ک بیشتر شبیه ی مخروبه بود نگاه کردم ته دلم دوست داشتم دوباره درس بخونم با اینکه ی عالمه دروس رو افتاده بودم و مشروطی و بدتر از همه حرف بچه ها بازم منو تخریب میکرد چقدر پشت سرم حرف زدن چقدر جلوی روم مسخرم کردن آقای عباس منش و من سکوت و در خلوت خودم گریه گریه گریه و احساس ناتوانی ،نمیتونستم بخونم چقدر من پولامو دادم به مشاورای اونجا بجای اینکه مثل بقیه دانشجوها برم خوش گذرونی و لباس و ….مخفیانه میرفتم پیش مشاور و باهاشون حرف میزدم و دنبال خوب شدن بودم من همش در حال دست و پا زدن توی ی باتلاق بودم ک خیلی موقعیت عجیبی بود برام مثل قفل شدن وهرگز دوست نداشتم چرت و پرتای دخترای اطرافمو باور کنم ک میگفتن برو سرکتاب باز کن یا طلسمت کردن و … اصن ی بدبختی
خلاصه اینکه مشاورا نتونستن منو درست راهنمایی کنن ته حرف یکیشون این بود ک برو با ی پسری دوست شو تا روحیت عوض بشه تا انگیزه های جدید بگیری
بعد تمرین میدادن ک برو مثلا فردا ب ردیف اول کلاستون توجه کن و بعد بیا بگو عکس العمل هم کلاسیای پسرتو ب خودت !من احساس میکردم کار مسخره ایه چون اینم قبول نداشتم ک ی پسر بتونه بمن کمک کنه و خلاصه بابت همین اختلافات با مشاورم از اونجا هم بریده شدم !
ترم جدید 7ام دانشگاه شروع شده بود و من بشدت عزممو جزم کردم ک نمراتم بالاتر برن چون بعد از بدست اوردن دوباره سلامت بدنم حالم یخورده بهتر بود احساس میکردم قوی بودم ک تونستم این مساله رو حل کنم و راضی نشم ب حرف دکترا ک دیگه نمیتونی سالم راه بری و ….
راستی اینم بگم ک توی این دوران بعضی از دوستام میگفتن برو روان درمانی بهت قرص افسردگی یا شادی و نشاط بده بخوری ک بازم قبول نداشتم یعنی زجرشو میکشیدم ولی حاضر نبودم افسار زندگیمو بدم دست قرص !و البته ک تقریبا بازیگر خوبی هم بودم چون سعی میکردم ک با بچه ها بگم بخندم الکی و حداقل نشون ندم ک چقدر غمگینم و چقدر خسته ام از همه چیز
خلاصه 2 ماه گذشت و من قول داده بودم ک سرکلاسام منظم شرکت کنم و بشینم میز اول و ب استاد گوش بدم و جزوه بنویسمو … ک ی روز عصر بعد از امتحان میان ترم ارزیابی طرح هام ک افتضاح شد طبق معمول آه از نهادم بلند شد فکر میکنم 3شبانه روز من گریه میکردم با صدای بلند تخریب شده بودم درس خوندن بعد از 7 یا 8 سال برام سخت شده بود خنگ شده بودم انگار نمیفهمیدم هیچ چیزی حفظم نمیشد نمیتونستم فکرمو روی برگه ی کتاب نگه دارم دستام میلرزید ناخنامو میکندم خلاصه ی اوضاع دردآوری …دیگه نا امید شدم شب سوم انقدر توی تراس خوابگاهمون ناله کردم و چون ب تازگی یاد گرفته بودم با خدا حرف بزنم (موقعی ک توی بیمارستان بودم و مامان اینا زیر عمل بودن همش خدا رو صدا میکردم )
خلاصه اون شبم خدا رو با همه وجودم صدا زدم و اصن بدطوری دلم شکسته بود
ک صدای اس ام اس گوشیم اومد و با چشمای پف کرده نگاش کردم و اصن نمیدونم من کی شمارمو ب اون موسسه داده بودم ک منو از اومدن شما برای کلاس تندخوانی باخبر کردن و فرداش شما ی همایش رایگان داشتی و اتفاقا آدرس اون سر شهر بود و من تاحالا قدم نذاشته بودم اونجا و هوا هم بارونی بود
اما من اومدم
ردیف آخر نشستم و شما گفتی درس خوندن راحته و ی تست تندخوانی با برگه ازمون گرفتین
صحبتاتون بازم مسکن بود تا اینکه اوون جمله خاص رو گفتین
“”یدالله فوق ایدیهم “”
و من مبهوت شدم و دیگه صداتونو نمیشنیدم گفتم واقعا خدا انقدر قدرتمنده ک این آقا ازش حرف میزنه ؟
از سالن خارج شدم و کارت پولمو ک توش پول خرید مانتو و لباس برای زمستونم بود رو بدون کوچکترین تردیدی کشیدم و ثبت نام کردم و رفتم و خیلی از بچه های اونجا بهم میگفتن ای بابا اینم مثه بقیه فقط ادعا میکنه چ خبره 120 تومن واسه مقدماتی و این حرفا و من چیزی نمیشنیدم
البته اینو بگم آقای عباس منش همون طور ک براتون نوشتم من سالها بود ک قسمت اعظم پول تو جیبیمو میدادم جای مجله و کتابای روانشناسیو حتی یبارم مجله راز ک به تازگی منتشر شده بود با حل جدولش برنده شدم و اونا به اندازه 50 تومن بن خرید دادن منم همشو دادم کتاب موفقیتی و مامانم همه رو با کارتن از اتاقم انداخت بیرون و گفت دیگه بهت اجازه نمیدم از این چیزا بخونی بسه دیگه از رویا بیا بیرون تو همینی ک هستی و ما چقدر جروبحث داشتیم روی این مسایل
و قسمت جالب ماجرا اینه ک من اصولا روم زیاد بود مثلا هر چند ماه یبار ک شکست میخوردم دوباره ب خودم میگفتم پردیس عزیزم بیا دوباره از نو شروع کنیم بیا همه چیو فراموش کنیم و انقدر مینوشتم انقدر مینوشتم تمام خاطراتمو توی سررسیدا پر کرده بودم و اونایی ک وحشتناک آزارم میداد رو پاره میکردم بعدا
اما خوب یادمه ک لحظه ب لحظه خلق و خومو مینوشتم و حتی از ارزوهام با اینکه نمیرسیدم بهشوون ?
میگم ک اینا برام شبیه مسکن شده بودن
روز موعود رسید و من اومدم سالن ساختمان محام اگه خاطرتون باشه
بازم شما گفتید یدالله فوق ایدیهم
و شروع کردید آموختن اینکه ما چطور درس بخونیم با دوره تندخوانی
اما این ی دوره ی معمولی تندخوانی نبود چون من بعدا برای خواهر کوچکترم دی وی هاشو ازتون خریدم
شما در کنار اصول تندخوانی شروع کردین از مفهومی بنام خدا صحبت کردید و انصافا با تمام اساتید زنگ صداتون و جنس حرفاتون فرق میکرد
استاد من اعتراف میکنم ک شیفته ی سادگی شما در طرز لباس پوشیدن و صحبت کردن شدم شما کلاس اضافه نمی ذاشتین مثل ی درد آشنا با هممون صحبت میکردین و با ی لباس معمولی با داد زدن با بلندکردن صداتون وقتی با حرارت داشتین از قانونای جهان میگفتین و شیک و مجلسی پا رو روی پا ننداخته بودین و دم از موفقیت و قشنگ فکر کردن نمیزدین و این منو جذب کرد کسی ک کراوات زده نمیشینه حرف بزنه بلکه می ایسته سرپا و انرژی مصرف میکنه برای بچه هاش گیرایی کلامتون ک بدل ماها مینشست
حتی یادمه توی کلاسمون شما روی استیج نبودین و پایین کلاس روی تابلو وایت برد مینوشتین و این ی حس خوب و قابل اعتمادی بمن میداد ک این آدم مثل بقیه پول منو نمیخوره و برام اون دور دورا بمونه و از شادیاش دست تکون بده
خلاصه خوب یادمه ک جلسه ی پنج مقدماتی کلاستون من براتون ی نقشه ذهنی از یکی از درسامو آوردم و شما به همه گفتین براش دست بزنید ایشون درس جلسه 10 رو امروز آوردن و من اینو از روی اون شاخه های رنگی ک توی برنامه لب تاپتون بود و توی 4 جلسه قبلی داشتین از روش تدریس ازش توضیح میدادین و راجبه تغذیه مناسب و اصول نشستن روی کتاب و …یاد گرفته بودم و با خودم گفتم چ جالب میشه اگه منم فصلای کتابمو این مدلی شاخه ای نقاشی بکشم و ی مدلی کشیدم و اوردم براتون
استاد الهی خیر ببینید همیشه????? چقدر دل شکسته ی منو شاد کردین ک به ادمای اون کلاس گفتین براش دست بزنید و من بغض گرفته بود بیاد آخرین باری ک تشویقم کردن جایزه بهم دادن و بعد رهام کردن همشون
بعد همش سطح انگیزم بالاتر میرفت و تمریناتتونو با جدیت انجام میدادم و رفتم ی سالن مطالعه بچه های دکتری خوابگاهمون ک از ما کارشناسیا چند صد متر دورتر بود رو بخاطر اینکه خودمو از هم کلاسیام و هم سنام جدا کنم مینشستم با جدیت درس میخوندم و دفتر برنامه ریزی خریدم و همه چیو ثبت میکردم
خدای من الان اینجا شاهده ک با تمام وجودم میگم زیباترین ثانیه های زندگیم بعد از درد چندساله ی اخیری ک کشیده بودم اون احساس سرکوب شدگی توی حوزه علمی موقع هایی بود ک برای کلاس شما اماده میشدم با توجه مبهوت صحبت هاتون میشدم و بعدش با اشتیاق میرفتم لوازم تحریری پایین سالن و ی روز ماژیک رنگی و کاغذ و دفترچه ی شکرگذاری خوشگلو . .اینا رو میخریدم و برمیگشتم خابگامون
من دقیقا موقع امتحانات ترم 7دانشگاهم با شما کلاس هم زمان میومدم و دوست داشتم ک باورتون کنم و معجزه ها یکی یکی اتفاق افتادن تو زندگیم
یکماه بعد وقتی ک دوباره به اون شهر اومدید و توی سالن کتابخونه مرکزی برای بچه های دوره جدید میخواستین صحبت کنید من با ی جعبه شکلات و کارنامه ای ک حالا معدل 17/34 رو نشون میداد ی صعود معرکه از معدل 12 و نفر دوم گروهمون شده بودم رو آوردم براتون و شما ازم خواستین ک توی هر سه سانس برای بچه ها از تجربیات واقعیم صحبت کنم و یبار ازم پرسیدین استرس نداری ک؟ میخوای بری روی استیج و میکروفن بگیری و من خندیدم گفتم نه آخه چرا باید داشته باشم و چقد همه چیز خوب برگزار شد ودلیلش آرامش درونیم بود فقط _از نفر 39ام کلاس به نفر دوم رسیده بودم و همه دهنشون از تعجب باز مونده بود و من البته از خیلی جهات هم تغییر کردم مثلا سبک زندگی و معاشرت با دوستان و .. .من حالم بهتر و بهتر میشد چون شکر میکردم خدا رو و روی هیچکی حساب باز نمیکردم الا خدا الا خودم و ترم بعدی 24واحدبرداشتم و اینبارنفر اول کلاسمون با رکورد18/54شدم ،دیگه همه نگاه ها تغییر کرد و اون یکسال ی چهره سرشناس و درس خون بودم توی دانشکده همه چیز فوق العاده بود اما این پایان خوش و خرم ماجرا نبود و بحران بعدی از راه رسید کم کم
بحران بعدی زندگی من ماجرای 9ترمه شدنم بود چون سه سال قبلی من دایما درسها رو افتاده بودم و حالا مجبور میشدم رفتن دوباره ی هم کلاسیامو ببینم و خودم سنوات بخورم و این دوباره شروع حس های ناخوشایند و تکرار مکررات خاطرات تلخ دوران دبیرستانم بود خاطراتی ک روح منو آزار میداد دوستای من اون موقع توی دانشگاه های درجه 1 قبول شدن و من درجه 3 و حالاهم هم کلاسیام ارشد قبول شدن و جشن فارغ التحصیلی رو گرفتن در حالی ک من تمام نکرده بودم و این حاصل اعمال گذشته من بود !و راهی بجز گذروندن نبود
ترم بعد تنها شدم هر ترم پایینی ک منو میدید با اشتیاق میپرسبد وای پردیس ارشد هم اینجا قبول شدی و من با سرافکندگی درونی میگفتم نه !? خیلی روی وجهم تاثیر بدی گذاشت چون من اون یکسال رو ک توی اوج بودم حسابی ب چشم اساتید معروف اومده بودم و ترم پایینیا منو الگو قرار داده بودن ولی حالا از چشم ها قایم میشدم …هرچند ک میدونم باید قویتر میبودم اما عمق ناراحتی من خیلی ریشه دارتر از این حرفا بود ک بخوام سریعه خاطرات 7سال زجر رو با یکسال از یاد ببرم خصوصا ک توی شرایط بدی گیر افتاده بودم اما دیگه اینبار ب گوشه ی امام زاده ای توی شهر پناه میبردم و ساکت و آروم بدون گریه مینشستم نماز میخوندم و دوباره خودمو شارژ میکردم و برمیگشتم تا بالاخره لیسانسمو گرفتم و چقدر خوب ک مجموعا سه ترم اخر رو انقدر معدلام عالی بود ک معدل کل رو 3نمره جابجا کرده بود
خلاصه من توی دوره ی بعدی قرار گرفته بودم دوره ی اشباع دوره ی خودباوری کاذب فکر میکردم ک با یکبار شنیدن صحبت های شما راز و رمز زندگی موفق رو یاد گرفتم اما من یادنگرفته بودم !!!اومدم تهران توی دوره قانون آفرینش شما توی سالن شهدا شرکت کردم اما متاسفانه خاطرات بدی دارم چون شما هر چی میگفتین من بلدش بودم بخاطر کلاس تندخوانی ک در کنار از قانون آفرینش هم کلی باهامون حرف زده بودین و من توهم دانستن زده بودم بدون اینکه به کارم بیاد !کنکور شرکت کردم ارشد و چون تصمیمو گرفته بودم ک فقط توی دانشگاه سراسری درجه 1 کشور درس بخونم حاضر نبودم دیگه دانشگاه های شهرستان رو انتخاب کنم و روزی ک جواب ارشد اومد آقای عباس منش من با اختلاف فقط 1 نفر دانشگاه الزهرا تهران رو نیاوردم و غیرانتفاعی تهران قبول شدم
بهت زده بودم چرا فقط یک نفر اختلافم بوده ؟؟؟?دیگه از اینکه چقدر دوباره دوست و آشنا و مخصوصا فامیلامون سرکوفت زدن ک چرا داری همچین کاری میکنی مگه توی شرایط فعلی کشورمون در زمینه تحصیلات مهمه ک توی کدوم دانشگاه باشی بابا پاشو برو بدون کنکور آزاد شرکت کن با همه ی احترامی ک برای قشر دانشجو قایل هستم اما انگار کسی روحیات منو درک نمیکرد من دوست داشتم رقابت کنم و ببرم و برم دانشگاه سراسری ک میدونم کارکشته ها اونجان ، من دوست نداشتم ارشد رو الکی بدست بیارم اصولا دنبال مدرک گرفتن نبودم اون رقابته برام شیرین بود از بچگی این حس رو دوست داشتم حس تلاش حس استقامت حس رد شدن از خط پایان و دانشگاههای دیگه این حسو بمن نمیدادن
خلاصه مامان و بابا و تمام کسایی ک میشناختم بهم گفتن برو دیگه
و من شبی ک قرار بود ثبت نام کنم چمدونمو گذاشتم زمین و نرفتم تهران
چون صدایی تو وجودم میگفت تو جات توی غیرانتفاعی نیست تو قراره بری ی جای بهتر حتی اگر الان با اختلاف 1 نفر رد شدی پردیس بخاطر تمام سختی هایی ک کشیدی یکسال دیگه بخون و البته به حرف راحته موندنم ت ب شهر کوچیکمون و دوباره دیدن دوستایی ک حالا ارشد بودن و ازدواج کرده بودن و …سرکوفت های بقیه همچین راحتم نبود تا چند ماه نشستم توی اتاقم و درس میخوندم دوباره و فکر میکردم ک من الان باید هنر خودمو بعنوان شاگرد عباس منش نشون بدم من الان باید کر و کور باشم روی زخم زبون فامیلمون ، حتی خواستگار ک میومد حاضر نبودم ببینمشون چون میگفتم حواسم پرت میشه و تمرکزم رو موضوعات دیکه میره و من تا خودم حس موفق شدنو نچشم حاضر نیستم برای مرهم گذاشتن رو داغ دل قدیمیم ازدواج کنم تا موقتا یادم بره و چند سال بعد قطعا از این درد خواهم مرد ک چرا وقتمو برای خودم نذاشتم ?
خلاصه آقای عباس منش خوندم و خوندم و خوندم و همراه گروهتون بودم از لحظاتی ک فایل های کتاب رویاهایی ک رویا نیست رو منتشر میکردید و همشو پرینت گرفتم و خوشگل صحافیش کردم و روش طلاکوب زدم تقدیم ب پردیس عزیزم رویاهایی ک رویا نیست
ک البته من جلد قبلیشو بارها و بارها خونده بودم و ازش استفاده های مفیدی کرده بودم و همراه شدن با همه ی اعضای سایت توی مسابقه چرا به دانسته هایمان عمل نمیکنیم ک اتفاقا خودم توی دور دوم برنده شدم و شما 500 تومن کیف پولمو شارژ کردین و اون فایلی رو ک با لباس قرمز ایستاده بودین و راجبم صحبت کردید و گفتید یکی از دوستان از همه ی اعضای خانوادش تحقیق کرده و چقدر هوشمندانه نوشته چقدر قشنگ توضیح داده من با شوق و ذوق نشون بابا اینا میدادمش ?و اونا میگفتن پناه بر خدا انشالا ک دوباره تلاشات نتیجه بدن و آقای عباس منش معجزه ای ک سالها در تب حسرتش آب شدم اتفاق افتاد و تونستم توی رشته ی اقتصاد گرایش تجارت الکترونیک دانشگاه علامه طباطبایی قطب علوم انسانی خاورمیانه قبول بشم و الان من توی اتاقم هستم و لباسامو اتو کشیدم و فردا 8 صبح کلاسا شروع میشن ????
من خوشحالم ک این سقف شیشه ای شکست و بالاخره تونستم شایستگیشو داشته باشم ک توی جمع دانشجوهای قوی کشورمون حضور داشته باشم و اینکه دوباره خودمو پیدا کردم دختری رو که 11 سال پیش گمش کرده بودم و راستش تا به این سن برای من پیشرفت تحصیلی از بدست اوردن پول یا تشکیل زندگی مشترک مهم تر بوده ،قطعا خداوند حکمتی قرار داد تا من امروز اینجا باشم احساس میکنم ی مسولیت مهم توی حوزه دانش دارم و باید این مسیر سخت و پر پیچ و خم رو با چنگ و دندون طی میکردم تا قدر و ارزش جایگاهمو بدونم و با برنامه ریزی به بهتر تبدیلش کنم
من توی این دوران همه چیز رو کنار گذاشتم الان سه ساله از وقتی با سایت شما آشنا شدم حتی 1شماره مجله هم نخریدم یا 1جلد کتاب روانشناسی رو چون اعتقادم بر اینه ک وقتی از ی چیزی الهام میگیری دیگه دویدن و این شاخه اون شاخه کردن وقت تلف کردنه من به دیدن فایل های شما بسنده میکنم و البته رابطم با خدا بهتر شده و قرآن هم میخونم نماز هم میخونم و عقل کل رو دایما دنبال میکنم دوره ی روابط رو خریدم و فایلای رایگانتونو هم دارم و هر روز تکرار میکنم تکرار تا یادم نره چون ضربه ی این توهم دانستن رو هم خوردم بدجوری
الان توی خونمون همه دوستون دارن صحبتاتونو قبول دارن چون مادر من با چشم دید دخترش چطور با یک مربی تونست راه زندگیشو دوباره پیدا کنه خواهر کوچیک من و برادر 9سالم ک هم سن میکاییل عزیز هست شما رو کاملا میشناسن حتی گوش میکنن ب فایلا
خودم علاوه بر درس نقاشی های قشنگی روی شیشه و مزاییک میکشم و الان مهارت اصلیم توی تیراندازی بسیار موفق شدم و الان به یکی از اساتید خوب تهرانی معرفی شدم ک مربی گری منو بعهده بگیرن چون فوق العاده از تمرکزم راضین و میتونم ب لطف خدایی ک واقعا مهربان بود در حقم رکوردهای خوبی بزنم
اهداف قشنگی دارم خوشم میاد ازشون و امیدوارم ک زودتر بسته ی روانشناسی ثروت 3 شما آماده بشه و چون دقیقا در حوزه ی تحصیلات منم هست بررسی وضعیت بنگاه های اقتصادی ک بر بستر اینترنت فعالیت دارن و دوست دارم این مرزای علم رو بشکافم و برم ب سمت جلو و بیشتر بفهمم و برای شما آرزوی سلامتی و شادی دارم و دلم میخواد ی روز ببینم ک چقدر موفق شدین و داد بزنم واااااااای ایشون استاد عزیز منه ????ایشون بمن یاد دادن ک خدا وجود داره و این حرف درسته که بیاد پروین عزیز: گندمم را ریختی تا زر دهی
رشته ام بردی تا گوهر دهی
امیدوارم ی روزی دوباره برسه من ببینمتون
برای همه ی دوستان آرزوهای خوب و قشنگ دارم بخصوص برای علاقه مندان به حوزه پیشرفت تحصیلی و یاد گرفتن دانش ????????????????????????????????
خانم پردیس گرامی بسیار به شما تبریک میگم به چند علت. 1- اول اینکه شما نکته خوبی به من آموختید که وقتی از استاد و حرفهاشون نتیجه گرفتید دیگه به سراغ مکتب دیگه ای نرفتید و از این شاخه به آن شاخه نپریدید. 2- تبریک میگم که علاوه بر اینکه سعادت زیارت استاد عزیز رو از نزدیک داشتین سعادت تعریف کردن ایشون از شما و ارتباط از نزدیک با ایشون اونجا که گفتین ازتون خواستن میکروفن بگیرین و صحبت کنید رو دشتید. 3 – بخاطر یادآوری شعر زیبای پروین اعتصامی.
بسیار سپاس گذارم و امیدوارم ک شما هم روزی آقای عباس منش رو از نزدیک ببینید چون واقعا ایشون حضورشون انرژی فوق العاده ای داره من افتخار داشتم ک بمدت 2ماه یک روز در میون شاگردشون باشم و چقدر اون روزا شاد بودیم و میخندیدیم
ی خاطره ی قشنگ هم بگم از کلاسامون : بچه هایی ک تمریناشونو انجام نمی دادن (بیشتر آقا پسرا)بی برو برگرد جریمه پولی میشدن )الان کلی خندم گرفته (آخر ترم ک رسید استاد کل پولا رو ک اون موقع 96 تومن شده بود رو بستنی مغزدار سفارش دادن برای همه ی کلاس و چقدررر خوش گذشت -امیدوارم دوباره تکرار بشن اون روزا
الان این کامنتو با اشک براتون مینویسم، من از ۱۳ سالگی با استاد و سایت آشنا شدم یعنی همون موقعا که استاد تندخوانی درس میدادن، وقتی کامنت صادقانه و پر تجربه ی شمارو میخوندم انگار خودمو توی گذر زمان میدیدم و نتونستم جلوی اشکامو بگیرم، خیلی خیلیییی و از ته قلبم بابت موفقیت های فوق العادتون خوشحالم، چند سالی بود که توهم دانستن منو از فضا دور کرده بود، خداوند با تضادی که در اوج زیبایی بهش برخورد کردم منو باز به سمت استاد و هزاران هزار پله آگاهی های بالاتر هدایت کرد
یه دنیا از به اشتراک گذاشتن تجربتون ممنونم، و از اینکه با جزئیات و کامل توضیح دادین متشکرم.
در پایان استادِ عزیزم، شما مثل والدینی بودین که منو از بچگی تربیت کردین، جوری که حتی تضاد هامم زیبا و رویایی ان و دیگران حتی باورشم نمیتونن بکنن. امیدوارم مثل همیشه با یکه تازی در آگاهی ها بترکونین و در پناه الله شاد و موفق و سعادتمند در دنیا و آخرت باشین
خواندن داستان زندگی تان انگیزه ای جدی شد برای من که دوباره برگردم به مسیر ادامه تحصیل . مسیری که همیشه مورد علاقه ام بوده و خودم را از آن دور کرده بودم.
از خداوند بزرگ برای شما بهترین ها را آرزو دارم.
من در ابتدای راهم و می خواهم دوباره زندگی ام را آنطور که می خواهم بسازم.
خواندن تجربیات و نظرات دوستان در بخش الگوهای مرجع برایم بسیار لذت بخش است .
دست مریزاد استاد عباس منش
ممنون از همه دوستان عزیزم که با اشتراک گذاشتن تجربیاتشان ، راه را برای سایرین روشن تر می کنند.
شاد باشید و سرزنده همه دوستان عزیزم در خانواده صمیمی عباس منش
من میترا 37 سالمه و در پایگاه هوایی سرسبز و زیبای دزفول زندگی میکنم
قبلاً داستان هدایتم به سایت رو نوشتم که در نوع خودش جالبه مثل اکثر بچهها تکاملم رو طی کردم تا با استاد عزیزم هم مدار شدم.
الان میخواهم از نتایجم صحبت کنم که هم رد پای برای خودم باشه و هم شاید به دوستان عزیزم کمک کرده باشم.
دو سال هست که عضو سایت شدم اول با فایلهای دانلودی شروع کردم ،و همان ماه اول و پس از گوش دادن به فایلهای چند برابر کردن درآمد و از کجا شروع کنم و تعهدی که به خودم دادم بابت سه برابر کردن درآمدم در یک سال،با سرمایه اندکی که داشتم که حدود یک میلیون بود،شروع به کار کردم و خوب خدا رو شکر همه چی خوب پیش میرفت و من خیلی از همه لحاظ تغییرات بزرگی داشتم
من خیلی دوست داشتم دوره 12 قدم را خریداری کنم در ماه بهمن که تولدم بود از خداوند خواستم تا هدیه تولدش به من پولی باشه که باهاش بتونم قدم یک را خریداری کنم. و به طور معجزه آسادقیقاً همان شب تولدم پول خرید قدم در حسابم بود از فروش محصول،و من با تعهد و حال عالی دوره را شروع کردم همه چی خیلی خوب پیش میرفت و درآمدم هر ماه داشت بیشتر میشد عید اون سال ما به شیراز مسافرت کردیم و به جرات میتونم بگم بهترین مسافرت عمرم بود.
در اون زمان من قدم دو راشروع کرده بودم و گوش میدادیم استاد باورتون نمیشه که در شیراز چقدر فراوانی دیدیم تمام درختهای نارنج داخل شهر زیبای شیراز (حتماً کسایی که به شیراز سفر کردن میدونن که تمام بلوارها و کنار خیابون شیراز پر از درخت نارنج است) پر از شکوفه بهار نارنج بود انقدر شکوفهها زیاد بودند که از برگهای درختان بیشتر دیده میشدند خیلی بیشتر،مخصوصاً سعدیه.
عطر بهار نارنج کل شهرو گرفته بود و ما همش تحسین میکردیم و میگفتیم خدایا شکرت چقدر فراوانی چقدر نعمت چه عطر خوشی و کلی ذوق میکردیم.
در مسیر برگشت از جاده بوشهر برگشتیم یک جاده رویایی سرشار از فراوانی در دو طرف جاده پر از باغهای بزرگ نخل که پشت سر هم بودند پر از اسبهایی که گلهای بودند پر از گاو و گوسفنده،خانه باغ و ویلاهای قشنگی هم در جاده دیدیم که ما همه رو تحسین میکردیم و برای همه کل ذوق میکردیم و مدام میگفتیم خدایا شکرت چقدر فراوانی. سفر خیلی خوبی بود خدا را شکر.
بعد از دیدن این همه فراوانی درآمد من در ماه فروردین یک دفعه سه برابر شد. ولی در همان اواخر فروردین اتفاق غیر منتظرهای رخ داد همسرم در محل کارش دچار حادثهای شد و ضربه مغزی شد استادشاید باورتون نشه ولی وقتی که من رفتم (چون پزشک به دوستانش گفته بود احتمال زیاد، زنده نمیمونه, چون از جای نادری خونریزی کرده بود) همه خیلی ناراحت بودند و بعضیهاشون گریه میکردن. من رفتم تا برگه اتاق عمل رو امضا کنم ولی در تمام مدتی که اونجا بودم و عمل طول کشید فقط مدام میگفتم الخیر فی ما وقع و اصلاًنمیتونستم این جمله رو تکرار نکنم این کلمه ها بهم آرامش میداد.و یک نور امیدی تو دلم بود که خودم هم تعجب میکردم .
از وقتی روی خودم کار میکنم دیگه خیلی مسائل حتی به این شدت هم نمیتونن منو خیلی به هم بریزن .نمیگم اصلاً ناراحت و نگران نبودم نه، ولی نسبت به قبلم خیلی خیلی بهتر با مسائل برخورد میکنم و بعضی وقتا خودم هم از این تغییرات متعجب میشم .خلاصه که همسرم به لطف خدای مهربان بعد از 2 تا عمل و چند روز در بخش مراقبتهای ویژه از بیمارستان مرخص شدند بدون یک ریال هزینه برای ما(و این اتفاق برکات زیادی برای ما داشت).
و من در اون ماه 13 میلیون درآمد داشتم با اون شرایط با این توضیح که من فقط چند ماه بود کارم را از صفر شروع کرده بودم .
ولییییییییییی یه مسئله که استاد همیشه تکیه میکنند و فریاد مزنن و اون نرفتن تو حاشیه و کار کردن مستمرومتمرکر روی خودمونه و به قول استاد جان که میگه این داستان تکرارررررری دوستانیه که بعد از یه کوچولو نتیجه دیگه میرن تو حاشیه یا خوب روی خودشون کار نمیکنند.
راستش رو بخواید هر موقع این حرفو از استاد میشنیدم میگفتم نه بابا من که اصلاً امکان نداره تو این تله گیر کنم (یه جورایی مثل مردنه که کسی فکر نمیکنه یه روزیم خودش میمیره) حداقل در مورد من که اینجوری بود.
یک مسئله برایم پیش آمد که نمیخوام راجع به جزئیاتش توضیح بدم ولی میدونم که پاشنه آشیلمه و باید همیشه روش کار کنم. که این مسئله منو کم کم برد تو حاشیه و تمرکز و توجهم فقط روی اون مسئله معطوف شده بود خیلی هم سعی میکردم ازش رد بشم،با ترفندهای مختلف اما نتونستم قدمها رو میخریدم گوش میدادم ولی بیشتر وقتها تمرکزم روی همون مسئله بود تا کم کم درآمدم کم شد 8 ،5 ،4 ،3 تا حتی چند ماه پیش به 300 هزار تومان در ماهم رسید.
نجواهای ذهنی صداشون در مغزم خیلی بلند و بلندتر شده بود و داشت منو ناامید میکرد.
من 12 قدم رو کامل خریده بودم ولی تا قدم 11بیشتر پیش نرفتم یعنی نخواستم که قدم 12 رو شروع کنم چون به خودم میگفتم اگر چکاپ فرکانسی رو انجام بدم ناامید میشم.
چون من از عملکرد خودم راضی نبودم و انتظارات بیشتری داشتم .
تصمیم گرفتم تمرکزی برگردم به قدم اول و هم روی فایلهای دانلودی و دوباره شروع کردم با تمرکز بیشتر و خدا رو شکر اون مسئله هم داره کم کم کمرنگ میشه تو ذهنم و مجدد درآمدم در این ماه خیلی خیلی بهتر شده و حالم هم عالی شده.
شکر از رب مهربان من که نگذاشت من از مسیر درست و مدار درست خارج بشم چون همیشه ازش میخوام که دستم رو بگیره و او همیشه دست من رو محکم نگه میداره.
ممنون که کامنت منو خوندید امیدوارم که براتون مفید بوده باشه.
بهتون تبریک میگم بابت بازگشت هوشمندانه و الهی ای که داشتید
من همه صحبتهای شما را درک میکنم و به جورایی سرنوشت من هم طوری رقم خورد که مدتی هست دوباره برگشتم به این مسیر الهی و زیبا و به لطف خدای مهربان هر روز داره شرایطم بهتر از روز قبل میشه و امید دارم که با همین فرمون برم جلو تا به همه خواسته هام برسم
البته همه این بالا و پایین ها تو مسیر تکامل ما هست و من از همشون درس گرفتم و میدونم تجربیاتم تو مسیر رسیدن به اهدافم کمک بسیاری بهم میکنند
امیدوارم که شما وهمه بچه های سایت همیشه در مسیر الهی باشید ودر حال پیشرفت و کسب آگاهی.
دقیقا حرفتون رو قبول دارم چون تضادی هم که برای من پیش امد باعث شد من خیلی چیزها رو بهتر درک کنم ودرس های بزرگی برای من داشت خداروشکر.
انگار این تضاد یک تیک از پازل زندگی من بود که اگه پیش نمیومد همیشه جاش خالی میموند وجهان که مدام در حال تکامل اجازه نمیده جای خالی باقی بمونه.برای همه دوستان واستاد عزیزم ومریم جانم شایسته آرزوی بهترینها رو دارم .
من اگر بخوام از داستان زندگیم بگم ساعتها طول میکشه ولی یه کم شاید متفاوت باشه و توش خبری از پیشرفت مالی نیست ولی یه تحولی تو وجود من بوجود آورد که ارزشش برام خیلی زیاد بود …من متولد سال 1365 هستم تو یه شهرستان دور افتاده مرزی تو یه خانواده خیلی ساده و فقیر زندگی کردم پدرم عصبی و بد اخلاق و عصبی و مادرم ساده لو بی سواد و از دوران بچگی ام اون تعریفی که از خودم داشتم یه دختر گوشه گیر منزوی افسرده بودم و حتی توانایی درست صحبت کردن نداشتم و یه چهره سرخورده بی روح داشتم و همیشه نیمکت اخر کلاس تنها می نشستم و تو کل سالهای زندگیم هیچ تفریح و لذتی نداشتم و حتی پدرم دوست نداشت ما خونه فک و فامیل بریم و همیشه زندگی ما سوت و کور و بود و شاهد دعواهای سنگین پدر و مادرم بودم و پدرم سر هر موضوع الکی همه ما رو کتک میزد و من هر شب گریه میکردم و تو مدرسه ام همیشه یه شاگرد تنبل بودم که از همه عقب بودم و مجبور میشدم با تبصره و تقلب نمره بگیرم و معدل دیپلم رشته علوم انسانی من 10 شد و به زور دیپلم گرفتم و درسم که تموم شد خونه نشین شدم و هیچ امیدی برای قبولی کنکور نداشتم و منم هیچ وقت دوست نداشتم ازدواج کنم و تو اون شهر زندگی کنم همیشه رویا پردازی میکردم و با خودم دنبال راه فرار بودم و تو اون سالها به شدت مشکل افسردگی پیدا کردم دوتا فکر بیشتر به ذهنم نیومد یا خودکشی یا فرار ! و چند بار دست به خودکشی زدم ولی موفقیت آمیز نبود و تو اون دنیای پوچ بی معنای خودم زندگی میکردم و حس میکردم تو این دنیا جز سیاهی لشکرم و همش با نماز و قرآن خودمو مشغول میکردم و میگفتم کاش تو ایران هم کلیسا بود میرفتم راهبه میشدم و تا اخر عمرم تو کلیسا زندگی میکردم! برادر کوچکترم همیشه با من دعوا داشت و منو به شدت کتک میزد و من شده بودم کلفت برادرهام هر کدوم بچه دار میشدن میرفتم خونشون و از بچه اونا نگهداری میکردم یا وقتی اسباب کشی داشتن منو صدا میکردن و خودشون و زنهاشون به من حکومت میکردن و من رو خیلی مسخره میکردن تا می اومدم حرفی میزدم مورد تمسخر و توهین بودم و ترجیح میدادم سکوت کنم …خلاصه من سالها تو بی خبری و و انزوای خودم زندگی میکردم و نمیدونستم باید چیکار کنم و تو کل سالهای عمرم حتی یه خواستگار نداشتم ! بعد از سالها تصمیم گرفتم برای کنکور شرکت کنم و با امید و انگیزه زیادی تو همون شرایط سخت نشستم درس خوندم و تو یه اتاق گل گچ تاریک تو یه گوشه خونه درس میخوندم و گوشه دیگه کارگرها مشغول به کار بودن خلاصه نشستم با تمام وجودم فقط درس خواندم و به خودم قول دادم اگه قبول نشم خودکشی میکنم و من تونستم دانشگاه دولتی با رتبه خوب و یه رشته خوب قبول شم و پدرم و برادرهام به زور اجازه دادن من برم دانشگاه و این در حالی بود که من 25 سال سن داشتم و با هزار بدبختی تونستم راضیشون کنم …و اون زمان که دانشگاه رفتم خودمو یه ادم افسرده و بدون اعتماد به نفس می دیدم و همش با خودم میگفتم من شانس اوردم دانشگاه قبول شدم وگرنه منکه استعداد و حافظه قوی ندارم! دانشگاه رفتن من همان و شروع مشکلات و باز شدن عقده های گذشته ام همان …بخاطر پیش فرض هایی که از مردها داشتم با کسانی آشنا شدم که فقط مورد سواستفاده قرار میگرفتم و من یه ادم افسرده بودم خلاء عاطفی زیادی داشتم اعتماد به نفس نداشتم و دانشگاه رفته بودم ولی هدفم رو گم کردم و همیشه پیش دکتر های روانشناس دانشگاه میرفتم و غرورم رو میشکستم و گریه میکردم و خودمو تحقیر میکردم و هی از مشکلاتم و شکستی که از روابط خورده بودم و از احساسات بدم میگفتم و هی میپرسیدم من چرا خوب نمیشم و جوابی نداشتن و میگفتن تیپ شخصیتی هر کس یه جوره و حرفاشون منو آروم نمیکرد بیشتر شنونده بودن و هیچکس ازین قانون نمیگفت !!! من با بیشتر استادام حرف زدم از مشکلات خودم و خانوادم و افکارم میگفتم و هیچکس نتونست جمله ایی بگه که من یه ذره حالم خوب شه سال 91 بدترین سال زندگیم بود و ترم اول و دوم دانشگاه مشروط شدم و من همچنان احساس افسردگی داشتم و سال 92 بود که برای گوشی من یه پیام اومد و با استاد عباس منش آشنا شدم و عضو سایت شدم و تک تک حرفهای استاد مثل وحی بود و من به استاد عباس منش میگفتم پیامبر نسل جدیده و فایلهایی که گوش میدادم چه تاثیر فوق العاده ایی برام داشت در مورد عفو و بخشش که گفتن من اعضای خانودام و اون مردهایی که ازشون بدی دیده بودم رو بخشیدم و تونستم درک کنم علت تمام مشکلاتم خودم بودم و جواب تمام سوالاتم رو گرفتم و بیماری روحی که سالها با من بود کم کم درمان شد و بلاخره بعد از سالها تونستم درک صحیحی از زندگی و دنیا داشته باشم و دیگه گریه نمیکردم و شب و روز فایلهای استاد تو گوشم بود و توضیحات محوصلات سایت رو میخوندم و میتونستم دقیقا پیش بینی کنم استاد چیا گفته و تک تک فایلهای رایگان بسیار عالی و تاثیر گذار بود و همشو یادداشت میکردم و به تمام اون چیزهایی که دوست داشتم فکر میکردم و سال دوم دانشگاه پایان احساسات بد و افسردگی روحی من بود پایان روابط بدی که درگیرش شدم و تازه خودم رو پیدا کردم … من از تمام استادان دانشگاه وقت مشاوره میگرفتم دقیقا ریز به ریز و با جزئیات براشون ساعتها حرف میزدم فکر میکردم چون دکتر روانشناس هستن و تحصیلات عالیه دارن میتونن کمک کنن ولی دیدم هیچکس از این قانونی هیچ درکی نداشت!!! و استاد عباس منش دقیقا جواب تمام مشکلاتم رو گفت و تونستم خیلی باهاش ارتباط برقرار کنم و حرفاش از دلش می اومد واقعا به دل مینشت
تنها مسئله زندگی من سالها تنها موندن بود سالها افسردگی بود سالهای سال احساس میکردم هیچ کسی منو دوست نداره و فقط تمرکزم رو گذاشتم رو بهبود افکارم تو زمینه روابط عاطفی چون پاشنه اشیل من دقیقا همین بود …
من احساسی که 27 سال باهاش زندگی کردم تونستم حلش کنم من تو روابط بسیار مشکل داشتم و خودم رو از همه حقیر تر و بدبخت تر میدیدم و میگفتم من یه دختر شهرستانی فقیرم من هزاران فرسنگ از اون ادمی که بودم فاصله گرفتم و مهم ترین چیزی که از خدا میخواستم رو بلاخره بدست آوردم ارتباطات قوی و روحیه شاداب و امیدواری به زندگی ام به دست آوردم و میرفتم تهران با مردهایی قرار ملاقات میزاشتم که مدیر عامل یه شرکت بودن و منو میبردن بهترین رستوارن و با من حرف میزدن و من چنان موقر و متشخص و زیبا و خوش لباس و خوش چهره بودم که اون مرد عاشقم میشد من با تمام افرادی که ثروتمند بودن فقط نسشت و برخواست داشتم با کاپیتان کشتی که ماهی 20 میلیون حقوق میگرفت و با خلبان و دکتر و مهندس و استاد دانشگاه و حتی با نماینده مجلس دوست شدم و همه اون مردهایی که تو جایگاه خودشون یه اسم و رسمی داشتن در برابر من تعظیم میکردن!!!
بسته تند خوانی و تقویت حافظه رو گوش دادم و دیگه هیچ درسی نیفتادم و چهره خودم رو تو آینه نگاه میکردم یه دختر زیبا و جذاب و فوق العاده دوست داشتنی بودم تو یه شرکت بازار یابی شبکه ایی رفتم و تونستم بهترین لباس ها رو بپوشم و با پولی که پس انداز کردم تونستم بسته عزت نفس رو بخرم و اینقد روحیه و شخصیت من قوی شد و ارتباطات من و قدرت بیان من عالی شد که خودمم متحیر میشدم من شاداب شدم و حتی زیبا تر از گذشته شدم و بخاطر روابطی که داشتم احساس گناه نمیکردم چون احساس گناه منو روانی کرده بود … جذبه خاصی تو وجودم پیدا شد که همه دوست داشتن با من دوست باشن استاد دانشگاه ازم خواستگاری میکرد و من جواب رد میدادم اینقد که به خودم علاقه مند شدم و خدای درونم رو پیدا کرده بودم و با خودم به صلح رسیده بودم که فقط آدمهایی سراغ من می اومدن که از لحاظ جایگاه اجتماعی و خانوادگی و تحصیلات از من بالاتر بودن ولی من خودمو ا ز همه با ارزش تر می دیدم الان تبدیل شدم به کسی که انگار یه انرژی اطراف منو گرفته و اجازه نمیده آدمهای بد سر راهم بیان و کسی از اعضای خانوادم نمیتونه بهم بگه بالای چشمت ابروه هر روز که تو آینه نگاه میکنم قربون صدقه خودم میرم و بخاطر نعمتهایی که دارم واقعا سپاسگذارم ..
دوستان عزیز من فقط خودم رو تغیر دادم و دنیام تغییر کرد وگرنه هنوزم همون پدر و مادر و برادرها رو دارم الان با خودم در صلح هستم با اینکه تو یه شهرستان دورافتاده هستم و هنوزم خانواده فقیری دارم ولی هیچ احساس محددیتی ندارم! جای فرار کردن به فکر بهبود شرایط همه خانوادم هستم
الان اهدافی دارم که برام خیلی دست یافتنی و قابل لمس هستن و میدونم که میتونم به همه آرزوهام برسم میدونم قراره چقدر ثروتمند شم و آزاد شم و الان دیگه هیچ وقتی اشک نمیریزم دارم اونطور که دوست دارم زندگی میکنم تیر امسال درسم تموم شد و اهداف بزرگی که دارم رو یادداشت کردم و دارم با سرعت زیاد به سمت خواسته هام میرم
سلام رهای عزیز من از چندسال پیش شمارو میشناسم و کامنتهای زیباتون میخوندم و بخاطر شجاعت هایی که داشتید و ترس هایی که توی دلشون رفتید همیشه شمارو تحسین میکردم.
این حد از تغییر و عزت نفس و رشد شخصیت باید برای همه الگو باشه موفق باشی دوست عزیزم
و همچنین استاد عباسمنش بزرگوار و خانم شایسته نازنینم
خدا روسپاسگزارم به خاطر نعمت هایی که تا الان بهمون ارزانی داشته
خدایا شکرت
یکی دو روزه شدیدا حسم گفته بنویسم و قطعا هدایتی در پیش داره
بریم که بنویسیم لذت ببریم و کلی ارزش خلق کنیم
به نام رب العالمین
که هرچی داریم از اونه
بهناز رحمانپور هستم ۱۹ سالمه
مدت عضویتم دو هفته دیگه میشه ۲ سال
و من دوساله که عضو این سایت بهشتیم
میخوام زندگیم رو به چندبخش تقسیم کنم
یه بخش نتیجه استفاده از آموزه های سایت رو بگم که باز هم قانونه
و یه بخش هم از گذشته م که نتیجه ایمان و باز هم عمل به قانونه البته که ناآگاهانه
من تو این دوسال بالا و پایین خیلییی داشتم از عدم رعایت تکامل بگیر تا عجله و عجله که سریع نتیجه بگیرم چون سنمم کم بود همه هم تو سایت میگفتن
منم دچار یک عجله شده بودم که خب نکنه دیر شه
اینا منو عقب انداخت
اما من بیدی نبودم با این بادها بلرزم هربار شروع میکردم متعهدتر
از نتایجم بخوام بگم تو این دوسال دفترچه م رو که نگاه کردم کلا فکر کنم یکی دوبار ازش استفاده کردم این درصورتی بود که تو دفترچه م از ۹۵ تا ۹۸ هر دوهفته یا هر
ماه اسم ی دکتر تو دفترچه بود همش هم سرماخوردگی و چیزای عجیب غریب هم بود
خلاصه بهتون بگم عالی شد سلامتیم از گرفتی بینی بگیر که خودش رفع شد بدون عمل تا ارتودنسی کردن دندونام که خواسته م بود و انجام شد با قیمت عالی و در زمان و مکان مناسبش
از سلامت روانم بگیر که واقعا خود گذشته رو یادم نمیاد و یه جاهایی رو شرح میدم که چکاب فرکانسی بشه و تغییرات قابل مقایسه باشه
من دبیرستان واقعا حال روحیم بد بود دوستانم به شدت اذیتم میکردن و همه ش رو سرتاسر ش رو خودم خلق کرده بودم و ی الگو تکرار شونده بود که سالها قبلش هم چندین و چندبار ایجاد شده بود که اونم از میل به قربانی شدن میومد که دوستاااان عزیزم مواظب باشید که بیشتر بلاها و بدبختی هایی که سر بشر میاد از این معظله
شاید آدم باور نکنه بگه کی دلش میخواد بلا سرش نیاد اما ناخودآگاه ما لذت میبره زمانی ک عزت نفس نداریم و میل داریم قربانی باشیم که بقیه دلشون بسوزه و محبت کنن
خدای من چه باور خانمان سوزی
بعد اونکه تضادها ب اوج رسید در روابطم
یکی از عزیزانم فایل فقط روی خدا حساب کن رو برام فرستاد الان یادم نیس آیا چیزی درک میکردم یا نه
فقط یادمه یکم بدم اومد و گفتم اینم اومد باز بگه نماز بخون و….
اون موقع ب دلیل باورهای اشتباه از مدرسه و خانواده از دین هم فراری بودم
خدای من الان که مینویسم میدونم چقدر تغییر کردم
و اون فایل اثر خودش رو گذاشت من کم کم توجهاتم رفت کنار از اون آدمها و اذیت ها
نمیدونم چی فهمیده بودم
ب جایی رسید همه چی خنثی شد مثل ی بمب اتم که خنثی میشه
همه چیز تموم شد و من آرامش گرفتم
اما این همه ماجرا نبود
اینبار من هدایتی اومدم سایت
اومدم به این بهشت پر از نعمت
و اوایل سال ۹۹ بود شروع کردم دیدن زندگی در بهشت
خرداد تولدم بوددد نگممم چقدر کادو گرفتمم
از در و دیوار کادو برام میومدد
خدایاشکرت
تولد برام گرفتن
دیروز داستان فایل هدیه تولد استاد رو دیدم
الان یادش افتادم
واقعا ما اگه عزت نفسمون رو ببریم بالا دیگران خود ب خود و عاشقانه هدیه میدن بهمون و محبتت میکنن
خلاصه بگم
اون سال کنکور هم بود اما خب طبق چیزی ک توضیح دادم اصلا تو اون فضا نبودم و باورام درست نبود تو تجربی نتیجه راضی کننده نبود البته بازم با اون باورای داغون رتبه متوسطی بود باز 😂 اما تونستم تو کنکور زبان ی دانشگاه دولتی قبول شم که اون موقعها خوشحال بودم و اینم نتیجه بود بدون خوندن کتاب های تخصصی ی دانشگاه دولتی خوب قبول شدم
اما انگار استاندارد های خودم رو بالاتر دیدم و اون محیط رو نمیخواستم
خلاصه حتی نذاشتم ی ترم هم تموم بشه و انصرافففف
تابستون ب همین منوال گذشت و آبان یا آذر چون رو خودم کار میکردم
خواسته کسب در آمد و کسب و کار ایجاد شد
اولین ایده که به ذهنم میرسید ی پیج بود بزنم
و من ی پیج زدم اون موقع عاااشق ی ساز شده بودم از دقیقاا دقیقاا همون بهار ۹۹ که گفتم کم کم با سایت همراه شده بودم
اون ساز دل من رو برده بود من اصلا نمیدونستم تو ایران هست یا ن نوع شیشه ایش رو دیده بودم ی ویدئو کنار دریا مینواخت اون دختره
و بی نهایت از ته دل خواستمش
بعد اون موقع ک گفتم ایده کسب و کار اومد گفتم نوازندگی های بقیه رو میذارم که فالور جمع کنم و اون موقع ایده نداشتم بعذش چی میشه
شدم ی فن پیج
و خلاصه انقدر توجه کردم و ارتعاش فرستادم که
دقیق نمیدونم دی بود بهمن بود یاچی
فکرمیکنم زمستون بود
پول ساز ب حسابم اومد خیلی هدایتی و من سفارشش دادم
نگم از ذوق و شوق و حس جذب کردن
اون موقع میگفتم جذب کردن
الان دوست دارم بگم خلق کردن دوست دارم خلق کنم
خدایاشکرت
میدونم طولانی میشه دوست دارم همه چی رو بگمم و تندتند مثل دویدن خرگوش مینویسم😂😍
خب وقتی ب دستم رسید خودآموز یاد گرفتم و شروع کردم ویدئو گذاشتن
نشونه ها میومد پیشنهاد فروش درصدی، پیشنهاد حتی معلمی و آموزش
باورتون میشه من که تازه شروع کرده بودم
اما باورای ثروت سازم مشکل داشت خیلی هم کار نمیکردم فقط یادمه اون موقع ی شکرگزاری سطحی مینوشتم
بخدا الان ک فکر میکنم چقدررر تاثیر احساس خوب زیاده و غلبه میکنه بر منفی
همه رو میشوره میبره
درآمدی از اون کار نداشتم
تا اینکه ایده کارهای دیگه اومد
ببینید دوستان من عاااشق اون نواختن و اون کار بودم اما باورام ایراد داشت
خلاصه هدایت خواستم و خدا هدایتم کرد به کارهای دیگه
از فروش دستبند و عروسک رو سی بگیر که کار دست خودم بود البته بخش خیاطیش هنر دست مامانم
تا بازم فروش محصولات بقیه مثل اسکاج و هرچی فکرش رو کنید من فروختم
و واقعا توانا هستم تو فروشندگی
اینا جواب میداد چون باورم خوب بود و خلاصه برای اولین بارها پول داشتم میساختم به قول آمریکایی هاmake money
ولی ما ایرانی ها میگوییم پول دراوردن
ب تفاوت این دوتا دقت کنید
که make money
بینهایت حس خوبی به من بده
چون من اشرف مخلوقاتم و به همین دلیل منم خالقم و چون خالقم میسازم
خلاصه چندین ماه این شغل هارو انجام دادم هی تکاملم طی میشد و رقم ها بالا میرفت
یکم ک گذشت همه اینها رو قطع کردم و رفتم رو همون پیج هنریم
هی میگفتم بابا چرا نتیجه نمیده
الان میدونم اشکالای کارم اینا بود
۱ همش دنبال فالور بودم
بابا فالور میخوای چیکار ب قول استاد فکر میکنی فالور بره بالا درامدت بیشتر میشهه؟؟
۲عجله و عدم رعایت تکامل
۳ باورای اشتباه در مورد ثروت ساختن از اون کار
خلاصه در کلِ اون تایم من ی هنرجو گرفتم
اما چ هنرجوی فوق العاده
سریع پول واریز کرد و چقدر خوشحال بود من مربیشم خودم ادامه ندادم وگرنه چ نتیجه ها درانتظارم بود
ب قول کامنت یکی از دوستان اگر ب ایده هایی ک میاد عمل نکنی دوستای دیگه ای اونو عملی میکنن
خلاصه منم افرادی رو میدیدم اما همش ربط میدادم ب سابقه شون
و اینکه من تحصیلات این رشته رو ندارم
اما همون هنرجو برام ب یادگار موند ک اگه میخواستی میشد
البته هنوز تو ذهنم رهاش نکردم میرم سراغش
نمیذارم از دستم در بره
خب بریم سراغ ادامه
بعد از اون انواع شغل رفتم تو کار لواشک و میوه خشک
ماشالا به خودم که چه فروش هاایی داشتم
فروش انجام میدادم ی روز میلیونی
و واقعا همه اینا عمل ب قوانینه
تا همین الان دارم این کار رو انجام میدادم
تو یکی از فایلهای گفتگو با دوستان استاد ی حرف خوبی زدن اونم این بود که به اون دوستمون که خوب پول ساختن بعدش فتن سراغ تفریح و ی مدت تمرکز نداشتن رو کار گفتن اگر رفتی دنبال ی خلا هایی بعدا ناراحت نباش
تو باید از اونا پر میشدی و میگذاشتی
حتی اگه اون خلا بازی با بچه ها باشه
مسافرت باشه
برای منم این خلا رسیدن ب استقلال مالی بود ک ی چیزایی رو خودم راحت بخرم این برام از همه چی مهم تر بود
من هر میخواستم فراهم بود و هست
اما شدیدا اون خواسته ته دلم بود و من هرچی پول بود و خرج چیزایی میکردم ک دلم میخواست
قشنگ الان درک میکنم این حرف استاد
و من با پول خودم ی ساز دیگه هم گرفتم
بقیه میگن میخوای چیکار یکی داشتی
یا الان میگن بفروش
چرا زودتر نمیومدم بنویسم😢چه حس خوبی داره و چه الهامات اومددددد
میخوام باز بگم از نتایج هرچند انقدر زیادن ک نمیشه ریز و درشت
از گوشی موردعلاقم بگیر ک با ی قیمت فوق العاده
گرفتمش البته برند خاصی مدنظرم نبود و حتی ی برند عالی میخوام الان
اما این گوشی دقیقا همه ویژگی های ک میخواستم رو داره
واقعا تضادها خوبه میان خواسته هامون رو دقیق بدونیم
از دوربین عاالیش
و خب قیمت مناسبش
باز هم بهترش رو میخوام
از نقاشی ک فکرمیکردم هیچی یلد نیستم و جز نقاشی های بچگیم ک کوه و درخت بود دست ب قلم نشده بودم
نشستم گفتم دلم میخواد نقاشی خلق کنم و کشیدم
از روی ی فایل آموزشی
دقیقا ی نقاشی از چهره دختر رو چندین با کشیدم و چقدر ر تکامل رو اونجا واضح میدیدم
کاش میشد عکس فرستاد اینجا
و خب نخواستم ادامه ش بدم
یجورایی تفریح بود
و چقدر توانا بودنم ب خودم ثابت شد
یادم نیس واقعا دیگه چ کارهایی کردممم
اما خلق ها کردم
خدایاشکرتتتت
من اون دوران
ک دقیقا اکثر این اتفاقات تو اون تایم بود ک براتون گفتم نقاشی و ساز و اینا
خونه مون رو عوض کردیم و دقیقا خونه و اتاق چیزی بود ک من دوست داشتممم
وسایلمون
وای خدای من
تازه بچه ها
کل زندگی من قانونه اینا اون آگاهانه هاشه
من ی کارهایی کردم تو سن کم کسی نمیتونه انجامش بده مهاجرتی شجاعانه
ک تمام نیروهایی غیبی خداوند ب اختیارم دراومد
میدونید چرا؟؟ چون خداوند با شجاعانه
بعد آشنایی با استاد
من با فایلهای رایگان کار کردم و دوره ها با اکانت یکی از اعضای درجه ۱ خونوادم تهیه شده
اما من راستش حتی هیچ دوره ای رو تا ته نرفتم
یکی دو جلسه
چون واقعا استمرار نداشتم
اما یچیزی منو تو این مسیر نگه داشت و اونم درخواست های من بود
و لطف خدا به من ک منو نگه داشت
یجاهایی زدم جاده خاکی اما هی برگشتم و برگشتم
من روابطم واقعاا پر از تضاد بود و هنوز هم اگه حتی مدت اشغال ب ذهنم بدم و ورودیها رو کنترل نکنم نمیدونید اول از همه روابطم خراب میشه به بدترین شکل ممکن
این خودش ی اهرم رنج شده برام
و واقعا ب این فکرمیکنم اگر من تعهد طوفانی داشتم چی میشد
هرچند ک تکاملم این بوده و خب خداروشکر میکنم چقدر نتایج بهم داده
و هرچی خواسته م هست روزانه اجابت میشه این حدودا دوسال ی سال گذشته ش عاالی ترین بوده برام چون واقعا عمل گرا بودم
جهاداکبر رو تو عمل راه انداختم
فقط اگر یجاهایی بیشتر قوانین رو دقت میکردم حالمم بهتر بود و نتایج هم پررنگ تر میشد از اینی ک هست
و خب این قدم بعدی میشه پس
میریم سراغش
ی روند فوق العاده تر
ی چیزایی باید نهادینه شه
نمیدونم از تصمیمات بعدیم بنویسم یا نه مرددم
حسم میگه ننویس نتیجه ش بکن بعد بیا بنویس
خب منم بهش گوش میدم
این نوشتم روحم رو جلا داد
شاید باورتون نشه این بهناز توانای ارزشمند الان تو ی مرحله آیه ک واقعا باورای محدود
کننده احاطه ش کردن
و. خب چاره ش بازم عمل کردنه
بریم دست ب کار شیم واقعا اینا رو نوشتم از خودم خجالت کشیدم😂😂شرمم میاد اون مسئله ب اون کوچیکی رو نتونم رد کنم
بابا من این همه تونستممم
این که چیزی نیس
البته خب برای بقیه شاید بزرگ باشه
اما من حلش میکنم
و ازش رد میشم و بزرگتر میشم
رفتم مسواک بزنم باز یادم اومد ی چیزهایی رو ننوشتم
به جای اون دوستانی که گفتم محو شدن کلی دوست فوق العاده دارم که عاشق منن و بارها ب خودم گفتن ک خداروشکر میکنن ب خاطر داشتن من😭
خدا چه جوری همه چی میشهههه برامون
همه چی
روابطم با خانواده م عالی شده
جدیدا هم تعهد بیشتری دادم اون بحثها هم کم شده منشاش خودم بودم انقدر جهان بهم نشونش داد انقدر تکرار شد ک یادش بگیرم
همه این نتایج تا زمانی بوده و هست و خواهد بود ک ورودی ها کنترل بشه
اصلی تریییینه
وقتی ورودی ها کنترل بشه خود ب خود احساس خوب میشه
و بعدش وظیفه ما موندن تو اون حس خوبه
خب دیگه جدی جدی تمومش کنم 😁❤️
خدایاشکرت
خدایا ازت سپاسگزارم که بی نهایت نعمت به ما دادی هر لحظه ما رو هدایت میکنی هر لحطه به ما الهام میکنی
ربنا ازت ممنونم به خاطر تک تک نعمت ها
خدایاشکرت
برای همتون بهترین ها رو آرزو میکنم
و امیدوارم زندگی همه مون هرروز بهتر از دیروز باشه و سراسر لذت و شادی و حال خوب باشه
سلامی گرم خدمت استاد عباسمنش عزیزم ،گروه تحقیقاتی پرقدرت عباسمنش وهمه دوستانی که مطلب من رو می خونند
البته من با یک روز تاخیر مطلب رو دارم می نویسم واین هم به دلیل مشغله های کاری که برام توی این چند روز به وجود اومده بود به واسطه نمایشگاهی که در شهر ما در حال برگزاریه ومن باید خودم رو برای تبلیغات کسب وکار جدیدی که شروع کردم در این نمایشگاه آماده میکردم.وبه این علت نتونستم مطلب رو در زمان مسابقه روی سایت قرار بدم. .البته مدتها بود که میخواستم به عنوان تشکر مطلبی رو روی سایت قرار بدم.که این بهانه ای شد برای نوشتن.هرچند که مسابقه ای هم در کار نباشه.به این دلیل از دوستان عذر خواهی میکنم هرچند که باعث همه این مشغله ها خود استاد عباسمنش عزیزم هستند. چرا؟درادامه سعی میکنم منظورم رو به طور واضح بنویسم.
من وهاب زندیان هستم 29 سالمه مهندس ساختمان .مجرد
وقتی صحبت از الگو برداری شد من متوجه این شدم که چقدر ناخودآگاه توی این مدت کوتاه از افراد موفق وزندگینامه هایی که خونده بودم درس گرفتم.موقع سختی ها یادشون میفتادم وادامه میدادم.زندگینامه های زیادی از افراد موفق داخلی وخارجی خوندم وهمه اونها خیلی به من کمک کردند.اما زندگی خود استاد عباسمنش الگوی اصلی زندگی من بود چون هم آشنا تر بودم وبیشتر درجریان زندگشون بودم وخودشون مارو درجریان میذاشتند وهم اینکه از یه جایی به بعد زندگشیون خیلی به زندگی من شباهت داشت.هر وقت به مشکل میخوردم میگفتم این که چیزی نیست درمقابل مشکلات عباسمنش این اومده به من بگه چی رو میخوام.ادامه بده حتما درست میشه .وقتی میخواستم وارد ترسهام بش موشک میکردم به خودم میگفتم عباسمنش فلان کارو کرد ترسید ولی حرکت کرد پس منم می تونم.
دوتا خاطره دارم ازشون یکی مربوط به اوایل سال 95 بود که سایتشون فیلتر شده بود.من یه قانون آفرینش میخواستم دانلود کنم نمیشد اعصابم به هم ریخت.گفتم الان استاد چقدر تحت فشاره.به دفترشون هم که زنگ زدم اونها هم نگران بودند آقای عباسمنش هم کلا ایران نبود.چند روزی گذشت خبری نشد تا اینکه استاد یه فایل گذاشت ویه مطلب خیلی مهم که من رو خیلی به فکر واداشت رو عنوان کرد.خیلی ریلکس وراحت اومد گفت “یه مشکل برای سایت پیش اومده خیلی هم خوب اتفاقا.این به من نشون داده که باید سرورام رو به خارج از کشور منتقل کنم که آزادی بیشتری هست اگه خواستند باز نکنند کسانی که بخوان وتو فرکانسش باشن میتونن بهش دسترسی پیدا کنن ومن اصلا نگزان نیستم واین موضوع فقط یک تضاده” واین یک الگوی فوق العاده در زندگی من شد.که هیچ وقت در مقابل تضادها فراموش نمیکنم که این فقط تضاده واومده راه درست رو به من نشون بده.
خاطره بعدیم مربوط به یکی از اساتید بزرگ تهران هست که چند وقت پیش با ایشان صحبت میکردم.تقریبا هم زمان با استاد شروع کرده بود اما استاد عباسمنش پبشرفت بسیار خیره کننده ای نسبت به ایشون داشتند ومن وقتی دلیلش رو پرسیدم گفت که آقای عباسمنش بسیار جسورانه عمل میکنه وبهای زیادی پرداخته.از از دست دادن فرزندشون تا اینکه اولین استادی بودن که کلاسشون رو در یک سالن 600 نفره برگزار کردند.بقیه اساتید سمینار رو در سالن برگزار میکردند وبعد برای آموزشها از کلاس استفاده میکردند اما آقای عباسمنش در تهران اولین کسی بودند که کلاسها رو در سالن 600 نفره برگزار کردند.واین هم هیچ وقت از یاد من نمیره که اگر میخوای موفق باشی باید جسارت داشته باشی.به قول خود استاد در بسته روانشناسی ثروت “جهان به جسارت ما پاداش میده”که من الان میفهمم که این جسارت از ایمان سرچشمه میگیره.
حدودا 4یا5 سال پیش من اصلا با مباحث موفقیتی آشنا نبودم .تصور میکردم همه اینها موضوعات به درد نخور ودور از منطقی هستند که ارزشی ندارند ومن باید به واقعیت زندگیم توجه مبکردم نه به این صحبتهای دور از واقعیت. واضحه که با این طرز فکر هیچ کتابی در این موارد مطالعه نکرده بودم وهیچ آشنایی نداشتم.به جز مدت کوتاهی که کتاب راز رو مطالعه کردم وبعد هم کنار گذاشتم.
ولی همیشه از دوران نو جوانی دوست داشتم ثروتمند بشم وهمیشه بهش فکر میکردم که چطور میتونم پول بیشتری بسازم.همیشه در دوران راهنمایی ودبیرستان کار میکردم یه مدت کلوپ بازیهای کامپیوتری داشتم قبلش کارای دیگه ای انجام میدادم اما هرگز موفق نبودم ونمیتونستم پولی جمع کنم وهرچی که در میاوردم خرج میشد.
از نظر روابط که دیگه خیلی افتضاح بودم به جز یکی دوتا دوست اصلا هیچ کسی رو نداشتم تازه این روابط هم پایدار نبود وهمیشه با ترس بود. از نظر ارتباط با جنس مخالف که وضع خیلی از این بدتر بود.در روابط فردی با خداوند هم بگیر نگیر داشت یه روز که حال داشتم باهاش حرف میزدم ویه روز که حال نداشتم به همه چیز شک می کردم.
گاهی اوقات انقدر استرس میگرفتم که نمیتونستم روی پاهام بمونم واین حالتها هر روز بیشتر وبدتر میشد.بهتره بگم وابسته به حالات بیرونیم بود.اگر اوضاع بیرونی خوب بود حال منم خوب بود واگر اوضاع خیلی خوب نبود حال منم خوب نبود.
توی یک جمع خانوادگی ساده نمیتونستم صحبت کنم وحتی یه دوره ای به حدی از نظر روحی بهم فشار اومد که از همه چیز خسته شده بودم وناراحت وعصبی وپرخاشگر با همه بودم.
این در حالیه که من در دوران قبل تر این بر عکس خیلی ادم شادی بودم وهمیشه با دوستان زیادی بودم اما رفته رفته اوضاع تغییر کرده بود ومن نمیدونستم چرا.چون اون موقع اصلا با موضوع فرکانس وباورها وقوانین ثابت وزیبای جهان هستی آشنایی نداشتم.
زندگیم خیلی بالا وپایین داشت گاهی خوب بود وگاهی هم خیلی بد.چون من احساسمو به شرایط بیرونی گره زده بودم و اون یه روز خوب بود ویه روز دیگه بد میشد.تا جایی که من باور کرده بودم که بله زندگی بالا وپایین داره زندگی همینه وباید با این سختی ها حالا در هر زمینه ای کنار اومد.ومن نمیتونم همیشه احساسم رو خوب نگه دارم.
در یکی از همین روزای یه روز خوب یه روز بد، رفته بودم تهران که یه یادم نیست برای چه کاری.فکر کنم زمانی بود که داداشم توی المپیاد مدال گرفته بود ومن از طرفی خوشحال بودم به خاطر موفقیت اون واز طرفی هم ناراحت بودم که چرا پس من نمیتونم کاری بکنم چراکه من اونو تشویق کرده بودم که المپیاد بخونه حالا اون موفق بود ومن نه.
رفته بودم خونه خالم. خالم چندتا سی دی بهم داد گفت اینا مال یه استاد خیلی معروفه منم با بی میلی گرفتم گفتم باشه نگاه می کنم.واصلا قصد نگاه کردنشو نداشتم.چون اونا با واقعیت زندگی من متناقض بود ومن دنبال واقعیت بود نه تصورات یه سری آدم الکی شاد.
یادمه یه روز از روی بیکاری وخستگی یکی ازین سی دی ها رو گذاشتم توی دستگاه.خیلی شکست خورده وبا حال نه چندان خوب وخسته.در همون روزها که گفتم ارتباطم با خدا قطع ووصل میشد ودرمواقعی که اوضاع کمی بهتر میشد همیشه ازش در خواست داشتم راه صحیح رو بدونم(البته ناگفته نماند که من همیشه در سخون وجز بهترینهای دانشگاه خودمون بود وهمیشه دنبال راه درست میگشتم وبا اساتید معارف و…بحث میکردم اما هیچ وقت از حرفاشون قانع نمیشدم.یادمه یه بار با یکی از اساتید روی مساله جبرو اختیار بحث کردم اونم خیلی ناراحت شد گفت اصلا من نمیدونم.جالب اینکه فکر کنم تو خواب وبیداری بودم که همون موقع ها جبر واختیار رو کامل درک کردم .واقعا یادم نیست چطوری چون ذهنم اون موقع خیلی در گیرش بود.در ضمن من همیشه از خدا تقاضای استاد میکردم چون باور داشتم که کسی که راه درست رو یکبار رفته وخطاها رو دراورده باید باشه که به من کمک کنه)
این سی دی مجموعه صحبتهای یکی از اساتید معروف که من اون موقع نمیشناختمشون در مورد ثروت بود.خیلی تحت تاثیر قرارم داد وباعث شد چند بار نگاش کنم وهمه سمینار های دیگه رو هم خریداری کنم.
روحیه ام خیلی بهتر شده بود فکر میکردم دیگه تمومه راه زندگی رو پیدا کردم.خوشحال بودم.اما هنوز آماده نبودم چرا که اون صحبتهای زیبا ولی خیلی ناقص نمیتونست جواب سوالات ومشکلاتی که برای من پیش میومد رو بده ومن باز هم به این صحبتها شک کردم.یه روز یکی از دوستام این شک رو به یقین تبدیل کرد وگفت اینا حرفای خوبیه اما از تو واقعیت جواب نمیده.من هم که تجربه کرده بودم بله تو واقعیت جواب نمیده.ودیگه گوش نمیکردم.هرچند که دیگه دلم پیش اون حرفا گیر کرده بود.چند وقت یکبار به سایت اون استاد سر میزدم وگاهی یه خرید کوچکی مبکردم اما نه این که خیلی پیگیر باشم.البته اوضاع روحیم خیلی متفاوت از قبل شده بود اما هنوز عالی نبود(الان که دارم مینویسم خودم تحت تاثیر قرار گرفتم که چطور مدار من آرام آرام تغییر کرد.تا حالا انقدر بهش توجه نکرده بود)اما دیگه درخواست میکردم ودنبال راهی برای مخصوصا درامد زایی بود. یه جمله خیلی ذهنمو درگیر کرده بود چون من خیلی آدم پرتوقعی بودم وهمیشه از خانوادم انتظار داشتم این جمله اون استاد خیلی روی من تاثیر گذاشت(چرا من فقط بخواهم چرا من ندهم چرا فقط گیرنده باشم چرا دهنده نیستم)
روزها سپری میشد روابطم بهتر شده بود سرکار میرفتم وپول بیشتری در می آوردم.(این سر کار رفتنم هم داستان جالب خودشو داره که مربوط به تجسم دوران دانشگاه بود)اما هنوز راضی نبودم.اون باور یه روز خوب یه روز بد هنوز تو ذهنم بود وبه طبع زندگیم هم همینطوری ادامه پیدا میکرد.روابطم بهتر شده بود اما به هیچ وجه اونی نبود که من مبخواستم.
حالا دیگه بیشتر درخواست میکردم بیشتر فعالیت میکردم بیشتر کتاب میخوندم.
تا اینکه یه روز که گروه های وایبرم رو که عضو شدن در اون حاصل همون فعالیتها برای ایجاد ارتباط بود چک میکردم.با یه تست برخوردم.تست نیمکره های مغز.جالب به نظرم اومد.وارد سایت شدم تست رو حل کردم.جوابشو با بچه های گروه به اشتراک گذاشتیم.زیرشم نوشته بود گروه تحقیقاتی عباسمنش.اول به نظرم گروه تحقیقاتی ریاضی اومد گفتم برم شاید تست داشته باشه بیارم بذارم تو گروه.وارد گروه شدم دیدم نه بابا همون یه تست بود یه چیز دیگه هم بود که میگفت شما از نظر درامد چندمین نفر در جهان هستید.
میخواستم از سایت برم بیرون دیدم چون دیدم در مورد موفقیته یه ذره کنجکاو شدم سایت رو نگاه کردم ووارد دانلود رایگان سایت شدم.یکی دو تا از فایل ها رو گرفتم (این موضوع برمیگرده به کمتر از 2 سال پیش)نگاهشون کردم وگوش دادم ونه یکی دوبار چند بار.اون موقع یادم نیست از کجا فهمیدم باید چند بار اینا رو گوش کنم اما گوش کردم همه فایلهای رایگان رو دانلود کردم وهمه رو ریخنم رو گوشیم وچندین بار شاید 20،30 بار گوش دادم.انگار گمشدم رو پیدا کردم.هر روز وهر شب گوش میدادم ونگاه میکردم.خیلی خوشحال بودم.جواب خیلی از سوالاتم رو ازین فایلهای رایگان گرفته بود.آرامش پیدا کرده بودم امیدم به زندگی بیشتر شده بود.حالم بهتر شده بود.چندتا کاری که ازشون میترسیدم رو انجام دادم.وروحیه واعتماد به نفسم بالاتررفت.
توی همین روزا بود که استاد عباسمنش عزیز که اون موقع هر یکشنبه فایل رایگان میذاشتند فایلی تحت عنوان ”من می توانم آینده مالی شما را پیش بینی کنم گذاشتند”وبعد هم فایلهای سه برابر کردن درامد وبعد هم معرفی “بسته روانشناسی ثروت”.
از بس که استاد محکم حرف می زد ومن هم که عاشق پول گفتم بذار برم ببینم چنده ما که این همه چیز تو این مدت کوتاه از استاد یاد گرفتیم بریم اگه ارزان بود بخریم خوب.رفتم دید قیمت زده صدو بیست وخورده ای هزار تومن.چی؟؟؟؟صدو خورده ای؟؟؟تازه میخواست گران بشه وبشه 150 تومن فکر کنم اگه درست خاطرم باشه.حالا درسته استاد فایلای رایگانش خیلی خوب بوده برای من ولی نه دیگه که بخوام انقدر پول بدم(اون موقع البته استاد نمیگفتم)ولش کن بابا بی خیال.بریم سراغ فایلای رایگانش.بعد رفتم دیدم تو نظرات هم مثل من از قیمت بسته شکایت کرده بودن.یکی از نظرا رو خوندم ونوشته بود چه خبره یک میلیون خورده ای پول بسته؟؟؟من گفتم این بابا چقدر گیجه صد تومنو یه تومن دیده برگشتم با دقت نگاه کردم.مخم سوت کشید من گیج بازی دراورده بودم قیمتش یک میلیون و دویست وخورده ای بود.گفتم این دیگه پیش خودش چی فکر کرده بسته بزرگترین اساتیدی که من دیده بودم 100 تومن بود عباسمنشم دیگه خیلی خوشحاله(البته با نهایت عذر خواهی وپشیمانی از این لحن).بعد استاد یه ویدئو داد برای کسایی که میگفتن بسته گرانه.گام به گام تا استقلال مالی رو معرفی کرد که قیمتش 250 تومن بود.وخیلی هم ازش تعریف کردن که کسانی که نمیتونن اون رو تهیه کنند.دیگه من با خودم کلنجار میرفتم بگیرم نگیرم چیکار کنم.بالاخره به خودم گفتم من این همه چیز یاد گرفتم تو این 2،3ماه این 250 تومن اصلا برای اونا .فکر میکنم اصلا برای اونا دارم پول میدم .سرتونو درد نیارم اون بسته رو خریدم.اون سرآغازی بود برای اینکه همه بسته های استاد عباسمنش رو بخرم.(به جز ثروت2)در طول 6،7ماه.
گام به گام رو که گوش کردم چندین بار یادمه یه چیزایی از تجسم گفت استاد.من تجسم میکردم که رفتم یه ساحل گرم و دارم توی آب شنا میکنم با همه جزییات.یه روز اومدم خونه پدرم گفت بریم قشم؟من داشتم شاخ درمیاوردم چی قشم؟؟؟تعجب نکردم انگار منتظرش بوذم.رفتیم قشم ومن در کل طول رفت وبرگشت گام به گام رو کوش میدادم با فایلای رایگان.همه تجسماتم واقعی شدند.تجسم اینکه کنار ساحل خوابیدم موجها از روی سروسینم عبور میکنند واقعی شد.اونجا بود که به تجسم ایمان آوردم. رفتارم با پدرو مادرم بسیار بسیار عالی شد منی که غر میزدم همیشه حالا خیلی صبور شده بودم.وتوی قلبم همیشه از استاد عباسمنش تشکر میکردم.
روزای قبل از عید 94 بسته هدف گزاری معرفی شد.من سال قبلش یه آزمون تخصصی رشته خودمون رو دو بار امتحان دادم قبول نشدم.جالب اینکه من اصلا نمیخواستم تو اون آزمون شرکت کنم.چرا که افراد زیادی نمیتونن توی اون موفق بشن.من اون موقع اصلا به فکر این نبودم که توی آزمون شرکت کنم چون میگفتم نمیشه دیگه، خیلی سخته.اما دوسه ماه قبل از آزمون من رفتم خونه خالم که توی شهر دیگه ای بود(اواخر سال 92) وپسرخالم رو دیدم که با اینکه قبلا اصلا درسخون نبود اما با اراده باور نکردنی شروع به درس خوندن کرده بود ودر یه رشته خوب ارشددانشگاه تهران قبول شده بود.من اون رو دیدم وگفتم این تونسته قبول شه من نتونم! این موضوع تا برگردم خونه ذهنمو بدجور درگیر کرد فقط منتظر بودم بیام واستارت کار رو بزنم.چون برام مشخص شده بود که با تمرین میشه به هرچیزی دست یافت(قانون)اومدم وبرنامه ریزی کردم وشروع کردم به درس خوندن اونم مطالبی که چند سال قبل خونده بودم الان مجبور بودم دوباره بخونم اونم با یه وقت کم 2و3 ماهه.خیلی سخت بود در آزمون اون سال از 3تا آزمون دوتاشو قبول شدم ویکیش با بدشانسی رد شدم اون آزمون رو دوبار دیگه تکرار کردم وقبول نشدم.
من بسته هدفگزاری رو خریدم ورفتم توی دوره.دقیقا 20 خرداد آزمونم بود.من با استفاده از بسته هدفگزاری شروع کردم به هدفگزاری وپیاده کردن چیزایی که یاد گرفته بودم.مثل نوشتن هدف ها،تابلوی کائنات،دیدن افراد موفق توی اون زمینه،باور اینکه هرکاری با تمرین امکان پذیره وشرایطش گفته میشه ،قانون تجسم و…همه اون کارا رو کردم وجالب اینکه بدونید افرادی وارد زندگیم شدند که راهکارهایی به من دادند که سرجلسه تمرکز داشته باشم چون علت قبول نشدن من بیشتر عدم تمرکزم بود.خلاصه این که من همون خرداد 94 تو آزمون قبول شدم.وبگم تاحالا فقط چند ده میلیون تومن فقط از همون مدرک به دست آوردم.واین شروع نمود موفقیتهای بیرونی من بود.
بعد بسته عزت نفس رو گرفتم.روی خودم کار کردم اعتماد به نفسم واقعا افزایش پیدا کرد.فهمیدم یکی از موضوعات اصلی زندگی روابط هست .سعی وخطا کردم.تجربه کردم وبه یک الگویی برای روابط رسیدم.روابطم تغییر کرد الان کلی دوست خوب دارم.
بسته عزت نفس واقعا بسته کامل وقدرتمندیه من به نتایج در ادامه اشاره میکنم.چون نتایج مربوط به مجموعی از همه این بسته ها والبته رفتارهای من هست.
راستی توی این مدت روزهای خوش من با روابطی که با خودم با خدا وبا دیگران ایجاد کرده بودم بسیار زیادتر از روزهای نا خوشیم شده بود هرچند که بازهم اون روزها هم وجود داشتند.اما خیلی گذرا شده بودند.
داخل بسته گام به گام تا استقلال مالی اون موقع یه بحثی رو استاد مطرح کردند که خیلی روی من تاثیر گذاشت واون این بود که ما باید قدم به قدم حرکت کنیم.اگه الان نمیتونی باید چیکار کنی اولین موضوعی که سر راهت قرار گرفت رو عملی کن فقط کافیه قدم برداری(اشاره به مفهوم)اون موقع یه کاری به من پیشنهاد شده بود که اصلا رغبتی به انجامش نداشتم.که از شانس من توی بسته گام به گام هم استاد به این کار اشاره کرد وبعدم که بحث اون قدمها.من گفتم عمرا برم توی این کار.آخه یعنی چی.من برم اون کار رو انجام بدم.بازهم همون یکی به دوی ذهنی.اگه میخوای قدم برداری این اولین چیزیه که به ذهنت میرسه.پس ایمان داشته باش وقدم بردار.بالاخره رفتم وکار رو شروع کردم با قدرت ومن توی اون کار هیچ موفقیتی کسب نکردم.به اهداف اون کار نرسیدم.به مشکل برخورد هرچقدر تلاش میکردم جواب نمیگرفتم.نگران وناراحت شده بودم وتوی این فکر که پس چرا جواب نمیده مگه این اولین قدم نبود پس چرا من نتونستم.
در همین اوضاع واحوال با یکی از دوستان دوران دانشگاه آشنا شدم بعد از شاید10 سال.صحبت کردیم با هم اون گفت من تو فلان دانشگاه تهران درس خوندم ومیخوام یه کار جدید شروع کنم.ما هم که از استاد یاد گرفته بودیم تصمیم گرفتم بهش کمک کنم بدون هیچ پولی که بخوام ازش بگیرم.من بهش روحیه میدادم وتشویقش میکردم.ووقتی کاری میگرفت واقعا خوشحال میشدم.
تو همین زمانها بود که من دوست داشتم بسته روانشناسی ثروت رو هم بگیرم وبتونم باورهای ثروتمو بشناسم وتغییر بدم چون کم وبیش میدونستم که اون بسته در مورد باورها صحبت میکنه من که از تغییر باورهای اعتماد به نفس وهدف نتیجه گرفته بودم میخواستم از اون هم نتیجه بگیرم.همش تو فکرم بود و روی تابلوی کائناتم زده بودم.تا اینکه دیدم بسته روانشناسی ثروت که الان قیمتش 2700 شده بود میخواد بازم گران بشه وبشه 3400 اولش ناراحت شدم اما الان خیلی خوشحالم که اون موقع استاد بسته رو گرون کرد چون اگه نمیکرد من هیچ وقت نمیخریدم.بسته رو خریدم.واین بهترین کار زندگیم تا االان وشاید تا آخرعمرم بود.و3،4ماه بکوب کار میکردم.چون بهای زیادی پرداخت کرده بودم(با بها هم در بسته هدفگزاری آشنا شدم)باید ازش نتیجه میگرفتم.هرچقدر به آخر بسته نزدیک میشدم حس میکردم من خیلی چیزها رو دارم میفهمم.وازاینکه به جلسه های آخر نزدیک میشدم ناراحت میشدم که کاش میشد این ادامه پیدا کنه.بالاخره بسته رو کامل تموم کردم.زندگیم رو تعطیل کردم برای این بسته.
در همون ماه اول یا شایدم هفته اول درامدم 30 درصد اضافه شد از راهی که اصلا فکرشو نمیکردم.من که دیگه خیلی ذوق کرده بودم.تو همین اثنا حادثه منا پیش اومد مامانم گفت یادته ازت پول گرفتم برای مکه برو درش بیار دیگه فعلا که نمیشه بریم.من رفتم گرفتم ودیدم با سودش اون 300 تومن من که اصلا یادم رفته بود شده نزدیک به 5/1میلیون.مادرمم گفت من فعلا نیاز ندارم مال منم تو بردار.وهمین بود که توی همون هفته اول بیشتر از پول بسته برگشت.من که دیگه رو ابرا بودم.باورها جواب داده بود استاد قول داده بود که توهمون اوایل استفاده از بسته تغییرات رو میبینید ومن دیدم وایمانم هزار برابر شد
.دیگه شروع کردم به حرکت با قدرت.دیگه میدونستم که میشه. باور کرده بودم.هرکاری که فکر میکردم پول داره انجام میدادم هرچیزی که ازش میترسیدم میفهمیدم این همون کاریه که باید انجامش بدم.واردش میشدم
.از بغل کار خودم گشتم ببینم چطور میشه پول ساخت.چندتا کار انجام دادم وپول دراوردم.
وارد جمع های غریبه میشدم وحرف میزدم.هرچی یاد گرفته بودم رو سعی میکردم انتقال بدم.یاد گرفته بودم که یکی از راه های موفقیت تبلیغ خودته.خودمو تبلیغ کردم.کار به جایی رسید که من کلاس برگزار کردم وبیشتر ازپول اون بسته هایی که خریده بودم رو ساختم.
چون من ساخت وساز ساختمان هم انجام میدم در دوره ای که همه از رکود شکایت میکردند ما آپارتمان ها رو به قیمت نسبتا خوبی معامله کردیم وخدا رو شکر الان در وضعیت خوبی از این نظر قرار دارم وانشاالله ساختمان جدیدی رو در دست احداث دارم.
کارهای زیادی بهم پیشنهاد شد وانجام دادم ودرامد خوبی ایجاد کردم. به علت کمبود وقت کارهامو به دیگر دوستان دادم.و برای اونها هم درامد زایی کردم.قبلا اصلا اینطور نبود.برای خودم هم نبود چه برسه اینکه به دیگران انتقال بدم.
درامدم در عرض 6،7ماه 2برابر شده بود.بهتره بگم فقط2برابر.چون به خاطر بی تجربگی چندتا کار رو هم از دست دادم که میتونست فقط یکیش چند ده میلیون برام سودآوری داشته باشه.به خاطر ترس.البته اصلا مهم نیست ومیدونم که جبران میکنم وتصمیم دارم این درامد رو در یکسال آینده 10 برابر بکنم.والبته مطمئنم که میتونم.
(یه مثال خیلی کوچک میخوام بزنم از یکی از مباحث ثروت.یه مبحثی هست که میگه هر پولی رو که خرج میکنی بگو 10 برابرش به زندگیت بر میگرده.من تصمیم گرفتم این موضوع رو عملی کنم .همیشه وقتی ماشینم خراب میشد ونیاز بود پول براش هزینه کنم خیلی ناراحت میشدم.وبا نارضایتی هزینه میکردم.بعد از بسته ثروت یه بار نیاز شد ماشینم رو ببرم تعمیرگاه همیشه یه جای خاص میبردم اما این بار گفتم ببرم یه جای دیگه.رفتم اونجا که اتفاقا یکی از دوستام هم مغازه یدکی فروشی داشت یه تعمیرکار بهم معرفی کرد وخودشم هرچی وسایل نیاز داشت قرار شدبهش بده.همینطور که تعمیرکار مشغول بود شروع کرد که ماشینت این رو میخواد اینم میخوا .ای بابا افتادی تو خرج اینم میخوا که.من همش لبخند میزدم.دیگه به زبون اومد گفت مشتریا میان اینجاما میگیم باید پول خرج کنی ناراحت میشن تو خوشحال میشی؟تودلم گفتم اونا نمیدونن هر هزینه ای 10 برابرش برمیگرده به اون گفتم اگه ناراحت بشم درست میشه؟بماند که کلی ازم خوشش اومد هم اون یه تخفیف خوب بهم داد وهم لوازم فروش.ومن خوشحال ازینکه ماشینم سالم شد.نشستم تو ماشین وبا یکی از دوستان رفتیم رستوران که موبایلم زنگ خورد وکاری به من پیشنهاد شد برای یه ساختمان طراحی ونظارتش رو بر عهده گرفتم ودقیقا 10 برابر اون هزینه برگشت به حسابم.جالب تر اینکه ماشینمم مدتهاست رنگ تعمیرکار به خودش ندیده)
اما باز به بن بست خوردم درامدم بازم روی یه رقم ثابت شده بود.کار بهم پیشنهاد میشد اما کارهایی بود که با سختی ومشقت زیاد باید پول میساختی.ونیازمند این بود که خیلی با مردم کلنجار بری.ومن دوستشون نداشتم.ولی دیگه نگران نبودم چون میدونستم این مشکل برای اینه که من بدونم چی میخوام.این موضوعات رو نیمه کاره رها نمیکنم یادتون باشه تا دوباره برگردم بهشون.
داخل کیف پولم تو سایت 500 تومن داشتم که ازتخفیف بسته ثروت بود ومن می خواستم آفرینش رو هم داشته باشم.در همین اثنا استاد یه مسابقه 500 تومنی روی سایت گذاشت که بعدش قرار بود بسته آفرینش گران بشه.من تو مسابقه شرکت کردم و تجسم میکردم که رقم کیف پولم 500 تومن زیاد شده اون مسابقه رو برنده شدم.وبسته قانون آفرینش رو خریدم.مدتی نتونستم این دوره رو ببینم.این موضوع رو هم بعدا ادامه میدم.
بعد دوره روابط اومد که اونم گرفتم.من بعد از این بسته هایی که گرفته بودم تقریبا همه چیز زندگیم متحول شد.ولی در روابط خصوصی مشکل داشتم خیلی بهتر شده بود اما خوب خوب نبود.تا بسته روابط رو گرفتم.
یه نکته از بسته روابط بود تحت عنوان مهمترین روابط ما.که توضیح میداد مهمترین رابطه ما رابطه ما خودمون وخداونده.مبحث مفصلیه.همین موضوع کل روابط زندگی من رو زیر و رو کرد.من رو از وابستگی نجات داد.واقعا نمیدونم چطور باید از استاد تشکر کنم.فهمیدم که همه روابط قبلیم چیزی به جز وابستگی نبوده وسعی کردم خودم رو تغییر بدم.امروز می فهمم که مشکل روابط قبلی چی بود وچرا از یه مدتی به بعد همه چیز به هم می ریخت.به خاط همین وابستگی که من فکر میکنم مشکل خیلی از روابط همین هست.والبته ندیدن نقاط مثبت زندگی وطرف مقابل.بحث طولانی هست ومطلب من باید کوتاه باشه شاید بعدا در فرصت مناسب با جزییات بنویسم.
روابط با دوستانم خیلی خوب نبود ومن خیلی تلاش میکردم که نظر دیگران رو جلب کنم.خیلی اذیت میشدم.هرچقدر تلاش میکردم نتیجه کم رنگ تر بود.کلافه بودم چرا جواب نمیده.تا اینکه فهمیدم اصلا نیازی نیست کسی رو راضی نگه داری.راضی نگه داشتن برای این بود که دوستامو از دست ندم.که یاد گرفتم این دنیا 7میلیارد جمعیت داره.اگه یکی تو فرکانس من نباشه میره وافراد بهتری میان تو زندگیم.الان افرادی کاملا هماهنگ با فرکانسم وارد زندگیم شدند.ومن باز هم در حال تلاش برای بالا تر بردن فرکانسم هستم.
چقدر زیبا استاد احساس گناه من رو در یکی از جلسات روابط از بین برد ومن رو با خودم آشتی تر کرد ومن فهمیدم که هنوز چیزهایی هست که استاد میدونه ومن نمیدونم.
اما برگردم به بسته قانون آفرینش وای بر این بسته قانون آفرینش.جواب همه سوالات دوران دانشگاه وبعد از اون رو با یه زبان ساده ومحکم (که این استحکام رو از قرآن میگرفت) دریافت کردم.مخصوصا 5جلسه دوم که اصلا آتشفشانی تو ذهن من ایجاد کرد.نگاه من به زندگی به خودم به خداوند وبه همه چیز تغییر کرد.اصلا انگار جان تازه ای گرفته باشم.هدف من از خلقت،نقش پدر ومادرم در زندگی من،از کجا اومدم واصلا کی هستم،بحث شیرین رهایی که همیشه میخواستم بدونم چیه و..
برگردم به بحثهای نیمه کاره گذشته.چون این موضوعات در طول زمان اتفاق افتاده میخواستم از نظر زمانی درست ودقیق جلو بیام.هرچند مجبور شدم از خیلی از اتفاقات وجزییات زندگیم(در همین 5/1سال اخیر) فاکتور بگیرم.
گفتم درامدم زیاد شد اما تا یه جایی متوقف شد ودیگه رشد نکرد.من تصمیم گرفتم روی باورهام فکر کنم وببینم چرا رشدم متوقف شده.خیلی فکر کردم بسته ثروت رو مرو ر کردم.روزها فکر کردم که چرا کارهای سخت فقط پیشنهاد میشه به من.وپیدا کردم.باور من این بود که بدون هزینه اولیه یه کاری انجام بدم وفقط اینجور کارها که قاعدتا سخت تر هست پیشنهاد میشد.باورم رو عوض کردم ویه مقدار پول برای استارت اولیه کار کنار گذاشتم.
در همین اثنا همون دوستم که کار جدیدی رو شروع کرده بود رو دیدم گفت فلانی تو توی این مدت که باهات آشنا شدم خیلی دید مثبتی داری خیلی فکرت خوبه میخواستم یه مشورتی باهات بکنم.گفت من تو تهران که درس میخوندم یه استاد داشتم که خیلی فعال بود وچون من خیلی فعال بودم چند بار باهم کار کرده بودیم.راستش به من پیشنهاد داده بیا اینجا شرکت قبل رو راه بندازیم ولی من فکر نکنم تنها بتونم این کار رو انجام بدم.
منم که یاد گرفته بودم از بسته ثروت که اگر میخوای رشد کنی باید بری شهر بزرگتر گفتم اقا همین فردا تماس بگیر بریم تهران.بعدا فهمیدم طرف حساب ما دو تا از اساتید نامی کشور در زمینه کاری خودمون هستند که هرکدوم 20 سال سابقه هیئت علمی دارند وخیلی می تونن به ما از نظر رزومه کمک کنند.
الان که دارم این مطلب رو می نویسم به خاطر این بود که من دیروز که روز اخر مسابقه بود تهران بودم برای همین کار.وما تونستیم به یه توافق اولیه با اونها برسیم.وتقریبا استارت کار رو بعد از طی مقدمات راه اندازی شرکت بزنیم.این در حالیه که در این موضوع که کار تخصصی مقاوم سازی ساختمان رو انجام میدیم پروژه های بسیار بزرگی وجود داره.که چون هنوز در شروع کار هستیم توضیح بیشتری نمیدم.همین که تا این حد فرکانسهای من تغییر کرده که با اساتید بزرگ جلسه گذاشتم وتونستیم متقاعدشون بکنیم که با ما کار کنند برای من نتیجه بسیار بزرگی بود.
اساتیدی که قبلا برای من بت بودند روی کتابامون اسماشون بود الان راحت باهاشون حرف میزنیم وجلسه میذاریم ومیدونستیم اگر مذاکره مون شکست بخوره اصلامهم نیست وما دوباره میتونیم همینطور که این عزیزان رو جذب کنیم بهتر از ایشان رو هم جذب کنیم بنابراین خیلی راحت مذاکره میکردیم.البته میتونم با قدرت بگم همه این موضوعات رو از مجموع این بسته ها استاد عباسمنش یاد گرفتم(یادآوری کردم)والا چیزی در زندگی من تغییر نکرده پس این نتایج واین طرز برخورد من بادیگران فقط وفقط نتیجه همین بسته هاست.
قبل از این موضوع تصمیم گرفتیم که همین کار رو توی همدان هم جلو ببریم.واین آغاز کسب وکار جدید من هست.که از موقعی که من باور اشتباه استارت اولیه کار رو فهمیدم به وجود اومد فقط با تغییر همین باور.
الان درامد من در کمتر از یکسال از شروع بسته ثروت با همه اشتباهاتی که کردم به مرز سه برابر رسیده که میتونست خیلی بیشتر باشه ومن اول از خدا به خاطر این دنیای زیبا وقانونمند وبعد از استاد به خاطر یادآوری چیزهایی که میدانستیم تشکر میکنم.
اینکه خودم باید باورهای نادرستم رو بفهمم واصلاح کنم هم از استاد در بسته قانون آفرینش یاد گرفتم.که میگفت بعد ازاین بسته شما دیگه به مشاور نیاز ندارید وخودتون مشاور خودتون هستید.
میخوام نتایجی که تو این مدت گرفتم رو خیلی خلاصه بنویسم.امیدوارم که بتونم
1٫یه روز از بسته روابط یاد گرفتم خصوصیات کسی که میخوام تو زندیگیم باشه رو بنویسم.نوشتم 21 روز تکرار کردم.وروابطی که میخواستم به طرز معجزه آسایی بعد از مدتی ایجاد شد.
2٫روابط من زیر رو شد.افراد مشکل ساز یا حداقل بگم کسانی که تو زندگیم تاثیری نداشتند خارج شدند وبا دوستانی ارتباط دارم که همه موفق وهمه مسئولیت پذیر وکوشا هستند.
3٫از بسته آفرینش فهمیدم که دنیای ما چقدر زیباست که من اومدم توی این دنیا که لذت رو تجربه کنم.من که هدفم زندگیم این هست چرا غصه بخورم وناراحت باشم.پس سعی میکنم همیشه شاد باشم.
4٫من که قبلا نمیتونستم در یک جمع کوچک چند نفره صحبت کنم الان برای جمع های 30 نفره کلاس برگزار کردم.چند روز پیش برای جمع 200 نفره سخنرانی کردم.با افرادی آشنا شدم که میتونن به من کمک کنند تا مهارت های سخنرانی که یکی از علایقم هست رو یاد بگیرم.وبا کمک همین دوستان بود که تونستم توی این جمع ها صحبت کنم.تصمیم به برگزاری سمینار وتبلیغ محصولاتم کردم.
5٫ایمانم به خداوند به حدی زیاد شده که یه روز نمیتونم بهش فکر نکنم من که یه روز باهاش خوب بودم فردا بهش شک میکردم.انقدر ایمان دارم که همه اتفاقات زندگیم رو وابسته به خداوند به قوانین کیهان وبه کائنات میدانم وایمان دارم که این سیستم هیچ گاه اشتباه نمی کند.وعدالت محض دراین جهان استوار است.
6٫به جایی رسیدم که یقین دارم به هرچیزی که بخواهم میتونم برسم.فقط به شرطی که با ایمان درخواست کنم تجسم کنم قدم بردارم صبر کنم واز همه مهمتر احساس خوبم رو از دست ندم.
7٫من که خودم ناامید بودم فقط بحث میکردم وغر میزدم ومنفی بافی میکردم وحال دیگران رو خراب میکردم الان به جایی رسیدم که به دیگران آرامش میدم به دیگران آموزش میدم.وبارها افرادی بودند که از من تشکر کردند به خاطر این موضوع وافراد زیادی بودند که به این مسیر راهنمایی کردم وبارها از من تشکر کردند.میدونم چقدر این موضوع لذت بخشه تاثیر گذاشتن در زندگی دیگران وحال بقیه رو خوب کردن.
واز همه مهمتر آرامشم رو که مدتهای مدیدی دنبالش بودم الان به دست آوردم.دوست داشتن خودم، خودخواه بودن به معنای واقعی ونه غرور که از اصلی ترین عوامل آرامشم بود رو به دست آوردم.
درکل احساس میکنم عنان زندگیم دست خودمه وهر کاری که بخوام میتونم انجام بدم ومیتونم به هرچیزی که میخوام دست پیدا کنم.نترس تر،جسورتر،سخت کوش تر،عملگرا تر ودرعین حال آرام تر شدم.اعتماد به نفسم به شدت زیاد شده وهر روز بیشتر میشه.از نظر معنوی به خدا نزدیکتر واز نظرسلامتی در سلامتی کامل قرار دارم.در وزن ایده آل وبا اندام متناسب.
روابط عمومیم به شدت قوی شده به طوری که میتونم با هرکسی که بخوام ارتباط برقرارکنم.الان دیگه خیلی وقتا اونایی که من میخوام خودشون میان تا با من ارتباط برقرار کنند.
در یک کلام احساس عالی دارم وبسیار از زندگیم واز وجودم در این دنیا راضی وخشنود هستم.
در 2سال گذشته اصلا اینطور نبود واین نتایج در کمتر از دوسال به وجود اومده.هنوز یکسال از خرید بسته ثروت نگذشته هنوز 6ماه از پایان بسته آفرینش نگذشته اما نتایج حداقل از نظر خودم بسیار فراتر از چیزی است که فکر میکردم.ومن بسیار به آینده امیدوار هستم.
وهمه اینها رو مدیون حرکت بزرگ استاد عباسمنش میدونم.چطور میتونم از زحماتش تشکر کنم.چطور میتونم بابت زیباییهای زندگی رو که من کور شده بودم ونمیدیدم واستاد باعث شد که دوباره ببینم ازش تشکر کنم.
این موضوعات در هیچ کلامی وهیچ مادیاتی نمی گنجد.پس فقط میگم استاد عزیزم ممنونم.
از طولانی شدم مطلب عذر خواهی میکنم.امیدوارم مورد پسند واقع بشه.من از ریز جزییات هم فاکتور گرفنم وگرنه فکر کنم تبدیل به کتاب میشد.
نزدیک به دو ساعت می گذرد که نوشته هایت را می خواندم و جزئیات خاطرات دو ساله ام و نتایج باورهایم را از زبان شما می شنیدم.
نتایج موفقیت های شما را که می خواندم و مشابهت بسیاری که دیدم فقط می توانستم باز به خود بگویم با این همه نتایج مشابه شما و تمامی اعضای این خانواده که حاصل باوری توحیدی و گام نهادن در مسیر الهی است دیگر جز یقین و ایمان چه می توان گفت که آیه روح بخش سوره الرحمن به من پاسخ می داد:
فبایّ آلاء ربکما تکذبان ، پس کدام یک از نعمت های پروردگارتان را منکرید؟
سلام
عزیزانی که در کنکور شرکت کرده اند، میدانند که هرچقدر هم به مطالب مسلط باشی ، بازهم تا زمانیکه نکات مربوطه و فنون تست زنی را بلد نباشی در کنکور شانس چندانی نخواهی داشت، حتما دور برتان افرادی بوده اند که بسیار درس خون و با معدل های بالا که نتوانستند موفقیت چندانی در کنکور کسب کنند( به خصوص سالهای قبل که کنکور یک سد بزرگ محسوب میشد). منظورم از طرح این مثال این بود که خود من کسی بودم که کتابهای بسیاری رو مطالعه کردم و حتی دوره های مختلفی از اساتید برجسته کشور شرکت کرده بودم، اما عملا نتایج بزرگی بدست نیاورده بودم. خواندن یک کتاب خوب، یا شرکت در یک سمینار موفقیت، تنها برای چند روز یا نهایتا چند هفته حال منو خوب می کرد و بعد رفته رفته انرژی و انگیزه من تحلیل می رفت و می شدم همون آدم سابق!…
جوینده یابنده ست… چون در مدار و خواسته شدید قلبی برای موفقیت قرار گرفته بودم مقالات، کتابها و سایتهای مختلفی به من معرفی میشد، تا اینکه توسط همسرم با سایت آقای عباس منش آشنا شدم. راستش اولش گفتم خوب؛ اینم یکی از همون جوونهاییه که 4 تا کتاب خونده و به وجد اومده و حالا احساس رسالت بهش دست داده!! اما با مطالعه محصولات و تماشای فایلهای ایشون واقعا تعجب کردم! از اون زمان دیگه مرتب فایلها رو گوش کردم و یک سری نکات دستگیرم شد که چرا علی رغم مطالعات زیادم دستاوردهای چندانی نداشتم، مثلا یک علتش این بود که من استمرار نداشتم، درصورتیکه ایجاد فضای مثبت ذهنی و تربیت ضمیر ناخوداگاه به تکرار و تماس مداوم نیاز دارد… و البته موضوع مهم ایمان…. بنظر من یکی از بهترین و زیباترین محصولات آقای عباس منش فایل ” فقط خدا” یا ” فقط روی الله حساب کن” بوده که هنوزم وقتی گوش می کنم بغضم میگیره… زمانی بود که درگیر انتقال کاری بودم و میخواستم بعد از شش سال کارم در بانک از کرمان به زادگاهم تهران برگردم و مشکل اینجا بود که در شبکه بانکی و بخصوص بانکهای خصوصی انتقال به تهران بسیار مشکل و انتقال از شعبه به ستاد مرکزی تقریبا محال است… ضمن اینکه با رفتار غیردوستانه همکارانم مواجه شده بودم و در شرایطی قرار گرفته بودم که حتی احتمال اخراج من از کار وجود داشت… دقیقا تو همون روزا بود که فایل زیبا و حماسی ” فقط خدا” به گوشم خورد و نشستم بارها و بارها گوش کردم… و اشک ریختم…. که چرا من چشمم به دست رئیس شعبه م بود تا هوام رو داشته باشه و اخراجم نکنند… وقتی تنها یک قدرت وجود داره و برگی بی اذن خداوند از درخت نمی افته…چرا من از همکارانم بیم و هراس داشتم که مبادا زیراب منو بزنند و پیش مقامات مافوق خراب بشم…. الله اکبر… خدا حتما منو بخشیده… ولی وقتی خودم یادم میاد مو به تنم سیخ میشه که چرا برای یه انتقالی به تهران اینهمه التماس کردم و نشد… و درست روزی که رها کردم و به خدا سپردم ، معجزه وار همه چی جفت و جور شد… وقتی از خود خدا خواستم و دیگه ازهیچ احدی درخواست و خواهش نکردم، وقتی دیگه از رفتارهای ناجوانمردانه در محیط کار نترسیدم و شک به دلم راه ندادم، وقتی گفتم خدا هست و به آن نادیدنی توکل کردم… بر خلاف روال معمول (که در حدودحداقل 2ماه طول میکشه تا تشریفات اداری و موافقتها حاصل بشه) هفته بعدش من تهران در ستاد بانک پشت میزم بودم…. و الان دارم پشت میزم از میدون فردوسی تهران این پیام رو، این حرف دل رو براتون مینویسم…حیرت همه رو دیدم… تک تک همکارانی که منو میشناختند یا نمی شناختند می پرسیدند کسی رو داری؟؟؟ معلومه پارتیت خیلی بزرگه…. و من تو دلم می بالیدم به خدایی که هست، اگر نگاهش کنی و اگر فقط از خودش بخوای…
دوستان شاید انتقالی گرفتن از شهرستان به تهران کار بزرگ یا دستاورد عظیمی نباشه، اما یه اتفاق بزرگی در من افتاد… و یقین دارم که بزرگترین دستاورد زندگی هر کسی در طول زندگی خاکی اش؛ ایمان اوست… شاید همه خاطرات شیرین و موفقیتهای ریز و درشت زندگی یه روزی فراموش بشن، اما اون روزهایی که دل به دریا زدی و ترس رو کنار گذاشتی و به خدا توکل کردی، رو هرگز فراموش نخواهی کرد…
ارادتمند شمابهمنی هستم، 33ساله، شاغل در بانک شهر.
باسلام
بابک جان فوق العاده عالی بود ایشالله همیشه تو زندگیت با ایمان قوی به خداوند به موفقیت های بزرگتری برسی.
محمد عزیز سپاسگزارم از لطف و توجه شما، آرزوی سعادتمندی دارم براتون
تبریک میگم ایمانت رو من الان در این شرایط هستم زمانی خداوند کاری برای من کرد ولی من اینو از طرف کسی دیگه دیدم چون به اون کس پرو بال دادم همون منو از هدفم دور کرد فقط رو خدا باید حساب باز کرد
سلام
ممنون از متنتون
عالی بود همین الان خبری را دریافتم که جوابش در متن شما بود. تشکر
در پناه اله یکتا
سلام دوست عزیز
فوق العاده و تاثیرگذار بود.
بهترینها رو برایتان از خداوند خواستارم
ممنونم خانم محمودی، امیدوارم تک تک بچه های این خانواده بزرگ در ایمان و توکل برنده باشند…
سلام جناب اقای بهمنی عزیز
واقعا قشنگ بود منم اشکم گرفت منم اون فایلرو گوش کردم ایمان و انگیزه شما منو هم به وجهه اورد
امیدوارم همیشه در همه ابعاد زندگی موفق و عالی پیش برید خیلی خوشحالم که زندگیتون بهتر شده
موفق سربلند باشی
آقای تقی زاده ممنونم از عنایت شما، براستی درخواست و مساله ای که سالها قفل شده با یک توکل و توجه گره گشایی میشه… کاش ایمان اندوختنی بود…
خیلی سپاس گذارم برای پاسختون :)
آقای بهمنی درود بر شما ، خداوند در قرآن می فرماید هرکس به من توکل کند کفایتش می کنم
خانم شبخیز از محبت و توجه شما متشکرم، براستی که خداوند در قرآنش حجت را تمام کرده است…
سلام به همگی
در مورد بزرگترین دست آوردام از آموزه های استاد تا الان که حدود 9 ماهه دارم روی خودم کار میکنم اگه بخوام بگم:
1-درآمدم حدودا2،3 برابر شده اونم با حجم کاری کمتر. یعنی ب غیر از کارمند بودنم 2 تا مار آنلاینم دارم که با صرف زمان و انرژی خیلی کم دارم خیلی راحت خلق ثروت میکنم
2-حدود 6 ماهه ک وارد ی رابطه عاطفی عالی شدم که استقلال و آرامش دارم تو رابطم، طرف مقابل بسیار محترمه و اخلاقای عالی داره، و خیلی به ایده آلم نزدیکه و سراسر رابطمون آرامش و حس خوب و رفاقته
3-محل زندگیم خیلی تغییرات عالی داشت. من 2 تا همخونه منفی داشتم و خونمون 1 خوابه بود و وسایلمونم خیلی ابتدایی بود، الان فقط 1 همخونه دارم اونم دوست صمیمیه 10 سالمه، خونمون 2 تا خواب داره و من اتاق خواب شخصی خودمو دارم، وسایلمون تکمیله و همه چی عالی و شیک داریم، دوستم دختر تمیزیه و دستپخت خوبی داره و خیلی وقتا اشپزی میکنه و تازه اونم از بچه های سایته. در کل آرامشم تو خونه خیلی خیلی بیشتر شده، تفریح و عشق و حالمم بیشتر شده چون دوستم خیلی پایمه
4-به طرز عجیبی پول بیشتر تو حسابم میمونه. قبلا اخر ماه ک میرسیدم پول نداشتم تازه هیچی هم نخریده بودم و همش میگفتم پولام چی شد، الان خرید میکنم تازه پولمم میمونه
5-از بی نهایت طریق نعمتها واردزندگیم میشه، مثلا یکی میاد خونمون کلی چیز میاره
6-تفریحم بیشتر شده، مسافرتهایی که میرم که خیلی خوش میگذره تازه از نظر مالی هم خیلی واسم کم خرج در میاد چون همش مهمون این و اون میشم
7-راحت تر دارم زندگی میکنم. نسبت ب قبل خیلی کمتر اشپزی میکنم یا خیلی وقتا شرایطی پیش میاد که خیلی راحت و رایگان میرم سرکار
8-از نظر سلامتی هم رشد عالی داشتم. قبلا تقریبا هرروز سردرد داشتم الان شاید ماهی یکی دوبار
امسال اصلا سرماهم نخوردم
9-خیلی ارامش دارم و میتونم بگم تو کل این 9 ماه در مجموع 24 ساعتم حالم بد نبوده
خلاصه که زندگیم عالیه وروز ب روزم دارم به مسیرها شرایط و آدمای بهتری هدایت میشم
الهی سپاسگزارتم برای حضورم در این مسیر زیبا
استاد عاشقتممممم
به یاد خدای عزیز
سلام به تمامی دوستان عزیز
آشنایی من این سایتی به صورت کاملا اتفاقی بود……
خواهر بنده در همایش تندخوانی استاد حضور داشتند و پکیج تندخوانی را از آن همایش تهیه کردند .حدود 3 ماه بعد من نیز کنجکاو شدم و نگاهی به پکیچ انداختیم و با هم تصمیم گرفتیم که پکیج را ببینیم و تندخوان شویم …. من هیچ گاه اون جمله ی استاد عزیز رو در جلسه مقدمه دوره تندخوانی فراموش نمی کنم ….دقیقا جمله ای که ایشون در پکیج به کار بردند این گونه بود:
“اگر هرکسی در هرکجای کره ی زمین تونسته به هرموفقیتی در هرزمینه ای برسه ؛من و شما هم می تونیم … به یه دلیل خیلی ساده ،به این دلیل که سیستم عصبی یکسانی داریم … فقط کافیه مثل اون عمل کنیم و مثل اون باور کنیم.”
خب بعد استفاده از پکیج تندخوانی خیلی شیفته این گروه شدم ؛به سایت گروه سر زدم ؛و تمامی فایل های رایگان را (آن طور که یادم می آید)دانلود کردم…
خیلی نیاز داشتم که پول بیشتری داشته باشم تا بتونم تمام فایل ها و محصولات استاد را داشته باشم و خب من اصولا کسب کاری نداشتم ؛من یک دانش آموزم دبیرستانیم که مدرسه میره و فعلا شغلی نداره .
به هرحال من پول هایی که کم و بیش جمع کردم برخی از محصولات استاد را خریداری کردم و آن ها را با اشتیاق فراوان گوش میدم …من یادم نمیاد که قبل از آشنایی با این سایت در چه حال و هوایی بودم ولی یادمه همیشه اعتماد به نفس بالایی داشتم .(چون اصولا دو سال از تغییرم وفکر کردنم به این شیوه می گذرد…)
باید بگم من هم اکنون که 15 سالم هست و این تغییر باور ها رو از سن حدود 13 سالگی شروع کردم وفکر کردن به این شیوه برام بدیهی شده … و این به دلیل است که من تغییر باور های بد و نابود کننده رو از سن پایین شروع کردم.
من الان خیلی خودم رو دوست دارم ؛می تونم بگم اصلا نظر دیگران برام مهم نیست ؛برخلاف بسیاری از دوستان هم سن و سالم ،سر کلاس با قدرت سوالم را مطرح می کنم ؛حتی اگر دیگران دوست نداشته باشند.
دوستان بسیار زیادی در مدرسه دارم …. روابط بسیار عالی باهاشون دارم واین رو تمام مدیون جلسه نهم دوره قانون آفرینش هستم .
خب ،من یادمه تو ارتباطات بسیار مشکل داشتم؛ خیلی زیاد غیبت میکردم ولی بعد گوش دادن به دوره ،روابط من با دوستانم برام به یه معجزه تبدیل شده … و می تونم بگم کسی الان نیست که من بخوامش و بهش نیاز داشته باشم و یا دوست داشته باشم به نوعی باهاش ارتباط برقرار کنم ولی نتونسته باشم .
خب،من در طول آشنایی با این جا یه انتقاد از از گروه تحقیقاتی عباس منش داشتم و اون اینه که چطور فردی مثل من و در سن و سال من بدون هیچ شغلی و کسب و کاری می تونه محصولاتتون رو تهیه کنه؟ طبیعتا اگر من تا الان دوره روانشناسی ثروت رو تهیه می کردم و اون را گوش میدام بسیار موفق تر بودم.
به نظرم مهم ترین عامل پیش برنده من ، فایل “فقط روی خدا حساب کن ؛ بود” این فایل در جاها و در شرایطی با تغییز باورام به من کمک می کنه که بعضی از دوستام واقعا تعجب میکنن؛ کارهایی من میکنم که واقعا بعضی از دوستانم نمی تونن انجام بدن و اون ها فقط تعجب می کنن .
داستانی از یکی از موفقیت های زندگیم رو می خوام برتون تعریف کنم که تا همین چند وقت پیش نمی دونستم دلیلش چی بود ! و وقتی فهمیدم بسیار بسیار خداوند رو شکر کردم .
به نظر خودم جلسه اول قانون افرینش و فایل “فقط روی خدا حساب کن” نقش بسیار مهمی رو در ایجاد این موفقیت داشت :
خب ،من به برنامه نویسی علاقه بسیاری دارم …. چندی پیش در یکی از مسابقات کشوری برنامه نویسی دانش آموزی شرکت کرده بودم که ممکنه اسمش رو شنیده باشید : مسابقه سراسری برنامه نویسی حلی نت. به لطف خداوند عزیز من با دوست عزیزم مقام دوم این مسابقه رو کسب کردیم و من تمام این موفقیت رو مدیون خدواند هستم .
داستان از این قرار بود که مسابقه به صورت دو نفره برگزار و شامل دو مرحله کلی است . اگر هم گروهی نداشته باشی نمی تونی تو مسابقه شرکت کنی ….
من آن طور که یادم می اید ؛دیگر از مسابقه خبردار شدم و تقریبا تمام افراد قوی در این حوضه از دوستانم دارای گروه شده بودند .ولی خب من یه همگروهی بسیار فوق العاده پیدا کردم ….
خب با همین دیگر هم گروه شدیم و و مرحله اول را که شامل دو مسابقه آنلاین بود را با همین دیگه انجام دادیم … یادم میاد که ما تو مسابقه آنلاین اول مرحله اول ،مقام اول را به دست اوردیم.
همچنین در مسابقه آنلاین دوم نیز حتی با پیش آمدن مشکل (مشکل از این قرار بود که برنامه ای که ما نوشته بودیم وقتی به سرور ارسال می کردیم ؛ با وجود صحت کار کرد برنامه در کامپیوتر شخصی خودمان ،در سرور ران تایم ارور می داد و این مشکل دلیلش اصلا مشخص نبود و طبیعتا اشکال از طرف سرور برگزاری مسابقه بود.)
خب چون مرحله کلی اول دارای سوالات آسانی بود؛ سرعت حرف اول را می زد … من مونده بودم که چی کار کنیم واقعا ! ناگهان ایده به ذهنم رسید و برنامه را به مسئول برگزاری مسابقه به صورت دستی فرستادم وآن ها خودشان برنامه را تست کردند. نمره برنامه 100 درصد شد…
خب من همیشه می خواستم که که تو مسابقه حضوری که مرحله کلی دوم مسابقه هست مقام بیارم… با توجه به رتبه آوردن با در مرحله کلی اول ،یاد م می آید که در مدرسه شایعه شده بود که که ما تقلب کردیم !(چون تاحالا تو مسابقه ای شرکت نکرده بودیم … فکر می کنم اونا اصلا انتظار رتبه آوردن مارا نداشتند ؛که این موضوع برای ما اصلا مهم نبود.)و شایعه ای آنقدر مسخره در مدرسه پیچیده بود که من وقتی آن را شنیدم ،کم مونده بود قهقهه بزنم!.
خب من یاد گرفته بودم بی توجهی کنم ؛یاد گرفته بودم اعراض کنم.(فایل دو قسمتی قانون جذب در قرآن)البته خیلی سعی کردم این کار رو به نحو صحیح انجام بدم ولی در آن شرایط سخت بود ؛ در مورد این موضوع با هم گروهیم صحبت کردم.(قصدم این بود که نظر این موضوع را در این مورد بدانم…)ولی شاید خداوند مهربان به من امیدی داد که به کارم ادامه بدم … حرف همگرهیم اینطوری بود:یه ذره فک کن ،چه طور ممکنه همچین موضوعی صحت داشته باشه؟ولشون کن ….(اعراض)
خوب ما کم کم برای مرحله حضوری اماده می شدیم … من افراد قوی بسیار زیادی را می دیدم که تو این مسابقه شرکت کرده بودند…(به ویزه اینکه بعضی هاشون چندمین سالشون بود و تجربه بیشتری هم داشتند.)ولی خب من یاد گرفته بودم از استاد که چطوری رفتار و فکر کنم در این جور مواقع…(با خودم گفتم خداوندی که منو تو مرحله انلاین اول کردتوی مرحله حضوری هم می تونه کمکم کنه تا رتبه بیارم…)
جالب اینجاست که یه اتفاق بسیار جالب افتاد؛ شاید باورتون نشه …… مدرسه ما که بیشتر افراد قوی شرکت کننده اون مسابقه ازش بودن اردویی ترتیب داد…
و تاریخ این اردو دقیقا مصادف با روز مرحله حضوری مسابقه برنامه نویسی حلی نت شد! خب خیلی از بچه های ما همین طوری از مرحله حضوری حذف شدند و نیومدن ….(ولی خب شرکت کننده ها از مدارس دیگه هم بودن…)
روز مسابقه شد و ما رفتیم سر مسابقه … تا حدود 1 و 45 دقیقه وال حدود 10 تا تیم فکر می کنم دو تا سوال حل کرده بودن و این بالاترین تعداد سوالات حل شده بود .(از مجموع فکر میکنم 60 تا تیم.)چون زمان تو این شرایط بسیار مهم بود ما از این لحاظ تیم هفتم بودیم و فقط تیم های اول تا سوم جزو برگزیدگان مسابقه به حساب می یومدن…
تو این لحظه و شرابط بودن که یه تیم سوال سومی رو هم حل کردو در صدر جدول قرار گرفت و ما مونده بودیم. سر یه سوال مسخره.)
جدول رتبه بندی مسابقه در 10 دقیقهباقی مانده فریز شده بود.(یعنی به صورت آنلاین نبود و نتایج به روز نبودن.) ما هنوز تیم 7 ام بودیم و سوال جدیدی حل نکرده بودیم و خودم هم خیلی سر سوالی که می خواستیم حل کنیم فکر کرده بودم ….
من ذکر لا حول و لا قوه الا بالله را خیلی دوست دارم ….. به نظرم خداوند خواسته بای این ذکر بفهمونه به ما ، که شما من رو دارید ! نگران چی هستید؟
تو اون 10 دقیقه آخر من کلن ناامید شده بودم و فکر میکنم داشتم به مسابقه سال آینده فکر می کردم … ناگهان به طور خیلی فوری و ناگهانی شروع کردم به کمک خواستن از خداوند ….. این ذکر مدام زیر لب تکرار کردم و از خداوند خواستم که کمکمون کنه …. (این عینا اتفاقی هست که تو اون 10 دقیقه آخر برا من افتاد.)
تو این لحظه هم گروهیم خیلی شاد و خندان شروع به بازکردن محیط کد نویسی کرد.(فکر می کنم سوال رو به صورت تئوری حل کرده و فقط کد نویسیش مونده بود.) فکر می کنم حدود 5 دقیقه مونده بود که برنامه رو نوشت و اون را به سرور سایت فرستاد .شاید باورتون نشه و برنامه تمامی تستاش رو درست جواب داد و رتبه بندی در حدود 3 دقیقه آخر مسابقه عوض شد !
بعد از پرسش فهمیدم که تنها دو تیم ما و تیم دیگه ای موفق به حل 3 تا سوال شدن …. و مادر مسابقه مقام دوم رو به دست اوردیم(به لطف خداوند مهربان)
بعد از تموم شدن مسابقه فهمدیم بعضی افراد بسیار موفق و خفن و کار درست تو این زمینه فقط تونستن و 1 یا 2 تا حل کنن و وقتی این موضوع رو فهمیدم فقط تونستم از خداوند سپاس گزاری کنم .
بعد اون مسابقه من یه نکته رو فهمیدم…(اینکه لزوما تلاش و پشتکار تضمین کننده موفقیت تو نیست …. ما از اون ادم ها از لحاظ دانش شاید پایین تر بودیم ولی در نهایت با رتبه اوردیم چون خداوند کمکمون کرد ؛ باور های صحیح داشتیم و دوباره میگم که خداوند کمکمون کرد.)
از اون به بعد نقش خداوند در زندگیم خیلی جدی شد…. ازاون به بعد نشده به مشکلی بر بخورم و از خداوند تقاضا کنم ونتیجه دلخواه من نباشه .)
*هر چند که در بحث مالی هنوز تستی نکردم و گفتم که شغلی ندارم!
خوب من که اعتماد به نفس بالایی داشتم ؛ این اعتماد به نفسم دوباره تقویت شد و الان خیلی خودمو باور دارم …..
باور دارم که هرکاری رو می تونم انجام بدم …. فقط کافیه که بخوام و از خداوند درخواست کنم که کمکم کنه .
به قول استاد (در کتاب چگونه فکر خداوند را بخوانیم)با داشتن باور های صحیح خداوند بهترین برنامه ریز تو خوهد بود و جهان اتفاقاتی رو می چینه کنار هم برای تو که باورشون نمی تونی بکنی…..)
التبه هنوز با قانون تکامل خیلی مشکل دارم و دارم روی خودم سر این موضوع کار می کنم….
ولی به این موضوع ایمان پیدا کردم که هرکاری رو که بخواهم می توانم انجام بدم…. فقط کافیه از خداوند بخوام و در راهش قدم بردارم .)
استاد در جلسه دوم دوره قانون افرینش حرف خیلی قشنگی می زنن ….(می گن که تو وقتی خودت نمی دونی دقی چی می خوای ؟! انتظار داری جهان بدونه؟
پس خواستت رو دقیق شرح بده….)
از موقع دیدن جلسه دوم دوره قانون آفرینش کامل این موضوع را رعایت می کنن و تا الان درخواست های زیادی را انجام دادم …و شاید در 90 در صد مواقع جواب مثبت بوده…)
دوره تندخوانی استاد نیز کمک بسیار زیادی بهم کرد(امیدوارم استاد آپدیتش کنن!)باعث شد تمرکزم با دیدن جلسه 5 اون(که مربوط به تمرکزهست…) بسیار بالاتر در سر کلاس درس بره…
همچنین کتاب رویاها ی استاد هم فوق العاده بود ولی به نظرم کسی که دوره قانون آفرینش رو ببینه نیازی به این کتاب نداره…
از خداوند می خوام که کمکم کنه تو بحث مالی هم پیشرفت کنم و بتونم دوره ثروت استاد رو تهیه کنم …و در شغل آیندم موفق باشم.)
ازتون سپاس گذارم که وقت گذاشتید و خوندید:)
امیر مسعود جان موفقیتهات رو از صمیم قلبم بهت تبریک میگم انشاالله همیشه روی ریل موفقیت حرکت کنی
در مورد پول هم باید بهت بگم که اولین پیشنهادم بهت اینه که فایل های رایگان چطور درآمد خود را در طول یکسال سه برابر کنیم رو بارها و بارها گوش کن و تمریناتش رو بارها و بارها انجام بده ‘
و پیشنهاد بعدیم به شما اینه که برای خودت در سطح دنیا و در سطح ایران به دنبال الگو هایی باش که دانش آموز بودن و همسن خودت بودن و سرمایه اولیه هم نداشتن تازه استعدادشان هم در برنامه نویسی نصف تو هم نبوده ولی خیلی خیلی پولدار و ثروتمند شدن ‘
یه الگو از همین شرایطی که بهت گفتم یه دختر پانزده ساله در انگلیس بوده که در همین شرایط فوق الان میلیون دلار درآمد داره اونم فقط از طریق یک وبلاگ’
برات بهترینها رو آرزو میکنم ‘ در پناه الله یکتا همیشه موفق و ثروتمند و سالم باشی
دوست خوبم امیرمسعود پایدارتالی سلام و سپاس
بابا تو که کولاک کردی با 15 سال سن و این نثر قوی و این همه موفقیت آینده ای بس درخشان در انتظارت هست.
امیر مسعود جان سوالاتت را در عقل کل مطرح کن راهکارهای خیلی خیلی خوب و کاربردی را دوستان در اختیارت قرار خواهند داد. برایت بهترین ها را آرزومندم.
هر چی آرزوی خوبه مال تو …
امیر مسعود جان کلی بهت تبریک می گم. توی این سن کلی از بقیه جلویی پسر، برو خدا رو صد هزار مرتبه شکر کن.
امیر جان تو فوق العاده ای ، چقدر خوشحالم که با این سن کمت توی مسیر درست قرار گرفتی ، دوست من در مورد پول هم همین قوانین به کا ربگیر مطمون باش که می تونی و یک باوری که دای فکر کنم این که چون فکرم یکنی سنت کمه نمی تونی درامد داشته باشی یک سرچ توی نت بکنی انقدر بچه های کوچیکتر تو بودن که با ابده های ساد ه میلیارد شدن ، پس فابل های درامد خود را سه برابر کنید و دستورالعمل قروت ببین که رایگان هستن مطمئن باش موفق میشی
سلام خدمت استاد گرانقدر و همه دوستان هم مدار و پر انرژیم. مدتی بود که می خواستم درباره روند رشد خودم در طی دوره های استاد و مطالب مفید سایت برای دوستان بنویسم تا هم باورهای خودم تقویت بشند و هم اینکه با نوشتن این مطالب هم شکرگذاری عمیقی از پرودگارم داشته باشم که استاد گرانقدر و آدم های هم مدار عالی رو سر راهم گذاشت و از طرفی دوستان هم نکاتی کم رو از نتایج من ببینند.
اونقدر رشد زیاد بوده که اصلا نمی دونم از کجا شروع کنم. دقیقا سال گذشته همین موقع بود که دوره آفرینش رو گرفتم. قبل از اون مدام درحال تضاد گرفتن از زندگی بودم، بشدت علاقمند به راه اندازی کسب و کار خودم بودم. دلم میخواست اونقدر رها باشم که حضور و عدم حضور هیچ انسانی نتونه روی زندگیم و موفقیت هام تاثیر داشته باشه. همیشه به خدا گله میگردم که چرا باید روند رشد اینقدر سخت باشه، چرا دنیا به یک زن هدایای کمتری می بخشه و از این افکار منفی که فقط تضادهای زندگی من رو نشان می داد.
بالاخره جواب سوالاتم رسید. انگار با یه پتک کوبیده بودند به سرم. قبل از دوره آفرینش هر وقت کسی از شرایط بدش می گفت و عدم موفقیتش رو به حساب شرایط بد زندگی میذاشت با خودم می گفتم، امکان نداره خدای عالم اینقدر ظالم باشه که بین بنده هاش اختلاف بذاره، به یکی بده و به دیگری نه. هر وقت این جمله رو می شنیدم تو دل خودم میگفتم داره بهونه میاره. همیشه میگفتم قطعا یه راهی هست من پیداش نکرمف شاید باید قوی تر بشم، شاید لازم تجربیات دیگه ای داشته باشم. تا اینکه دوره آفرینش همه جواب ها رو بهم داد. از صمیم قلبم از استاد عزیزم و دوست گرامیم که سر راهم قرار گرفتن تا پیام خدا رو بهم برسونن سپاسگذارم.
همزمان با دوره آفرینش تمام کتاب هایی رو که استاد در بین آموزش ها گفته بودند مطالعه کردم، اونها رو صوتی کردمف هر روز با خودم جملاتش رو تکرار می کردم، تمام تمرینات رو انجام دادم. در عرض 3 ماه به اوج رهایی رسیدم. رهایی که واقعا خودم رو با همه جهان یکی می دونستم. کتاب گفتگو با خدا تکمیل کننده همه حرف های استاد بود برام. وقتی برای اولین بار خوندمش تازه فهمیدم چقدر احساسم بهم راست میگفت و هر بار چقدر در تلاش بود تا هدایتم کنه. هنوز وقتی اونروزها رو بیاد میارم اشک تو چشمام جمع میشه.
اما بذارید نتایج این یکسال رو براتون بگم دونه دونه. و بعدش جمع بندی کنم .میدونم طولانی میشه اما قول میدم از خوندنش خسته نمیشد.
نتایج حوزه روابط:
من قبل از اینکه دوره آفرینش رو استفاده کنم خیلی زود و سریع به افراد وابسته میشدم، بهشون خیلی تو زندگیم قدرت میدادم، خیلی وقتها ناخودآگاه به دنبال تایید بودم، همیشه فکر می کردم اگه کسی کمکم کنه یا حمایتم کنه قطعا بهتر نتیجه می گیرم، بچگیام تنهایی رو خیلی دوست داشتم اما از نوجوانی به بعد ازش گریزون بودم. من دقیقا 10 سال از زندگیم رو در خابگاه سپری کرده بودم و همین قدرت زیادی بهمئ داده بود که با شرایط کنار بیام، واسه همین یکم ادم بسازی شده بودم. اما نکته اینجاست که اینا فقط تضاد زندگیم بودند. تازه فهمیده بودم که هیچ رابطه واقعی و درستی با جنس مخالفم نداشتم و اون یکی دوبار هم که پیش اومده بود فقط به دلایل نادرست بود. اما جالبیش اینجاست .
نکته: در طی کار کردن روی خودم تمام پسرهایی که تا اون سن و سالم میشناختم و به دلایلی تحسینشون کرده بودم یا به دلایلی از زندگیم رفته بودند یکی پس از دیگری برگشتند. اصلا حیرت انگیز بود، هماهنگی من باعث شده بود همه افراد از ارتباط با من حس خوبی داشته باشند. در اون زمان همه افرادیکه واقعا حس خوبی بهم می داند اطرافم رو گرفته بودن. از تنهاییم لذت می بردم. روزها همه تمرکزم سر برنامه خودم بود و هر جا می رفتم آدمهای خوب و عالی سر راهم قرار می گرفتند. یک سری محدودیت های ذهنی که بخاطر باورها خودم بود رو شکستم. من تصور می کردم زندگی در یک جای کوچیک خیلی سخته چون افراد باورهای محدود کننده زیادی دارند. من در یک روستای کوچیک زندگی می کنم و خانواده خیلی بزرگی دارم. قبلا که دانشگاه می رفتم خیلی کم خونه بر می گشتم و از محیط روستا کمی فراری بودم چون معتقد بودم خیلی نمیشه توش پیشرفت کرد و امکانات کمی داره. اما باورتون نمیشه الان در همین روستا کوچیک برای خودم ساعت ها در یک دفتر کاری کوچیک زمان صرف می کنم. از نتایج عدم رعایت قانون نمیگم تا توجهتون بهش جلب نشه، اما بخاطر داشته باشید قانون همیشه یکیه رعایتش نتایج عالی و عدم رعایتش نتایج منفی ببار میاره. دقیقا مثل یک دستگاه باورهای خودتون رو بازتاب میده. همین
نکته مهم: دوستان گلم عزیزانم، من تا اوج رهایی رفتم، بهترین کسی که تا اون زمان میشناختم وارد زندگیم شد، اما بخاطر داشته باشید، باورهای ما در حال تغییرند، افرادی ممکن وارد زندگیمون بشند که از ابتدا با ما هم فرکانسند اما ممکنه فرکانس ما یا اونا تغییر بکنه. جهان تاس نمیندازه واقعا نمیندازه، همه چیز قانون منده و محاله کسی که هم فرکانس شماست از زندگیتون بره و افراد غیر هم فرکانس بیان. الان بعد یک سال من هیچ اثری از دوستان منفیم در زندگیم نمی بینم. افرادی که باورهای غلط داشتند و بهم حس بدی می داند و هر از چندگاهی که می بینمشون، فقط از اتفا قعای مثبت زندگیشون می گن. تا اینجا باید یادمون باشه که کار کردن روی باورها باید هر روز و همیشگی باشه، هیچ تغییری بدون کار کردن روی خودمون اتفاق نمی افته، به محض ناهماهنگی نتایج عکس می گیریم. من وارد یک رابطه شدم که زمانی برام رویا بود، دقیقا فردی که واقعا دوسش داشتم، اما یادتون باشه عدم هماهنگی خیلی زود نتایجش رو نشون میده. در اون رابطه من چون هنوز برخی از باورهام غلط بود، خیلی زود خودم رو گم کردم و همین باعث تموم شدن رابطه شد. استاد خیلی زیبا میگن به آدم ها و اهدافتون نچسبید، بهشون توجه کنید اما وابسطه به هیچ عامل خارجی نباشید. وقتی با خودمون هماهنگیم همه چیز خودبه خود در اطراف ما عالی پیش خواهد رفت.
اما در حوزه کسب و کار من نتایج عالی گرفتم: با چند تا از دوستام یک کسب و کار نو راه اندازی کردیم. یک وب سایت طراحی کردیم، خیلی راحت من تونستم شاگردهای عالی داشته باشم و درآمدم خیلی رشد کرد، و الان سایتمون در مراحل خیلی خوبیه. من باورم به توانایهام خیلی رشد کرد و از همه مهم تر دقیقا می دونم از دنیا چی میخام. تونستم استعدادهام رو رشد بدم و از همه تواناییهام استفاده کنم. گویندگی که روزی ارزوم بود با ضبط کتاب های صوتی محقق شد و من خیلی راحت حس بسیار عالی از این کار تجربه کردم. تونستم مسائل مربوط به سئو سایت و تولید محتوا رو یاد بگیرم و الان خیلی راحت از همه مهارتهام برای پیشبرد سایتمون استفاده می کنم. با افراد موفق شهرمون مصاحبه کردم و فهمیدم که همه ادم های موفق یه روزی همین راه ما رو رفتن اونا فقط از موفقیت های کوچیک به خودباوری رسیدن و ایمانشون قوت گرفته و با طی کردن تکاملشون به این جایگاه الانشون رسیدن. خیلیاشون حتی قانون جذب رو نمی دونن و باورهای غلطی هم دارند . پس مطمنم که همه ما که استاد عزیزی داریم و باورهای عالی ساختیم قطعا موفقیت های بسیار بالایی خواهیم داشت. موفقیتی حاصل باور درست و تلاش ایمانی .
سلامتیم و وزنم
باورتون نمیشه من دو سه سال پیش همش کارم دنبال تغذیه گشتن و رفتن پیش دکتر تغذیه بود تا یکم وزنم زیاد بشه . همیشه سرگیجه داشتم و فشارم می افتاد چون فکر می کردم کسی گه یکم کم خونه ضعیفه. خلاصه هر راهی رو امتحان کردم اما هیچی به هیچی نهایتش به وزن 54 کیلو رسیدم که نسبت به قدم کم بود. اما تو این یکسال الان وزنم دقیقا 64 کیلو شده، اثری از سرگیجه که هیچ نیست اصلا اعتقادی به مریضی ندارم. اونقدر باورهای سلامتیم عالیه که همیشه حس عالی دارم. وزنم ، ظاهرم و از همه مهتر سلامتیم 20 شده. حس خیلی خوبی نسبت به ظاهر م دارم و از اینکه اینقدر خاص و منحصر به فرد خلق شدم بینهایت خدا رو شکر می کنم. نتیجه جالبی که همیشه چکش می کنم تاثیر افکار منفی بر سلامتیه، به محض اینکه ناخودآگاهد یا خودآگاه فکر منفی سراغم میاد، بدنم واکنش نشون میده و من سریع می فهمم که باید روی خودم کار کنم.
با خوندن کتاب تمرین نیروی حال اکهارت توله و از دولت عشق خیلی راههای عالی رو یادگرفتم که با کلامم و افکارم جسم و سلامتیم و احساس خوب رو داشته باشم. باز هم از استاد عزیزم ممنونم که این کتابها رو معرفی کرد.
نتایج اونقدر زیادند که بخام بنویسم خودش یک کتاب میشه. باز هم خدای عزیزم رو بیناهایت شکر میگم که بهم فرصت داد جهان و زندگی رو از یک نگاه دیگه ببینم، افراد بزرگوار و هم فرکانس خودم رو ملاقات کنم، از تمام لحظات زندگیم لذت ببرم و هر روز به دنبال رشد و تجربه جدید باشم و از زندگیم کمال استفاده رو ببرم. آگاهی هایی رو که بدست آوردم بپاس لطف پرودگارم و آوزش های استاد عزیزم و از همه مهم تر خواست درونی روحم بوده و اینکه یک روز تصمیم گرفتم که تغییر کنم. واسه همین دوستای گلم هر جا که هستید بخاطر داشته باشید که این خودمون هستیم که باید بخایم تا تغییر کنیم. محدویت های ذهنی فقط زائده ی ذهن ما هستند.
برای همه شما عزیزان از خدای بزرگمم بهترین ها رو میخام، میخام که در پناه خودش آگاهی های بیشتری رو بیادمون بیره، کمک کنه هر روز هماهنگ تر باشیم با منبعمون، به خودشناس بشتری برسیم و کمک کنیم جهان جای بهتری برای زندگی کردن باشه.
سلام دوست عزیز من، خیلی خیلی عالی بود خدا رو شکر امیدوارم روز به روز موفق تر و شادتر و پولدارتر بشی
ممنون دوست خوبم انشالله هممون هر روز شادتر و سالم تر و موفق تر باشیم
سلام خانم کریمی عزیز …
مطالبتون بسیار زیبا و دلنشین بود و اون همه حال خوب و نتایجهای عالی ک دریافت کردین بی نظیره…
موفق و پیروز و در پناه حق
خانم کریمی عزیز خوندن تجربیات و تغییرات مثبتتون باعث انگیزه ودلگرمی من شد… براتون بهترین ها رو ارزو میکنم و از خدا میخوام موفقیتهاتون همیشگی باشه
ممنون سارا عزیزم انشالله هر روز نتایج عالی شما رو روی سایت ببینم و شاهد موفقیتهای عالیتون باشم
سلام
خیلی عالی بودهمیشه موفق و موید باشید و بازم از موفقیتهای خود بنویسید
سپاسگزارم
ممنون دوست هم مدار خوبم
موفق و پیروز باشید
تجربیات ارزشمند شما باعث ایجاد احساس خوب و انگیزه درون انسان می شود
لطف دارید دوست بزرگوار.من دوست داشتم بیشتر در مورد نتایجم بگم چون واقعا هم بخودم قدرت میده هم دوستان هم می تونند ازش استفاده کنند. اما در طول استفادم از دوره های استاد همه انرژیم رو گذاشته بودم روی مطالعه و خودسازی برای همین وقت نشد بیام روی سایت اما الان هم از نتایج دوستان استفاده می کنم و هم نتایجم رو میخوام بزارم که همه عزیزان استفاده کنند
با عرض ادب و احترام خدمت استاد عباس منش و همراهان عزیز
باران هستم ،26 ساله و مهندس.از سال های پیش من با قانون جذب و درک و راهکارهای آن اشنا شده بودم وبه خوبی میدانستم اینکه قانون جذب چه می گوید و اینکه ما به هر چه بخواهیم میتوانیم برسیم.هر موقع شرایط به خوبی پیش نمی رفت ، من میدانستم که با این قانون باید تجسم کنم و پر از انرژی مثبت باشم تا شرایط سامان یابد.در کل من این قانون را می شناختم ولی در مواقعی که با مساله ای برخورد میکردم ، بلد نبودم با این قانون حلشان کنم .فقط یکسری اطلاعات خام بودند بدون بهره وری و بازدهی .
تا اینکه با تضادهای جدی تری در زندگی ام روبرو شدم که نمی توانستم حلشان کنم و درخواست کمک هم از جانب دیگران مرا افسرده تر میکرد ، تا جایی که میتوانم بگویم احساس بی ارزشی می کردم.
حتی با مذهبی بودنم به این باور رسیده بودم که خدا دوستم ندارد و دعاهایم را نمیشنود.
طی معاشرت با دوستم ، بهم گفت که قانون جذب را می شناسی؟ و صحبت باز شد تا اینکه من با جناب عباس منش حدود یکسال است که آشنا شده ام.
دوستم برای اشنایی من با استاد، فایل انگیزشی استاد را گذاشت ، همانجا بغض همه وجودم را گرفت .میخواستم گریه کنم .در حین آن کلیپ انگیزشی ، تمام آرزوهایی که در زمینه کار ، تحصیل ، موفقیت فردی داشتم.جلوی چشمم آمد .خیلی وقت بود که قانون برایم کار نکرده بود.دیگر سعی میکردم نه کتابی در این حوزه بخوانم، نه سرچ کنم و نه استفاده .
ولی با این کلیپ رویاهایم را دیدم و چیزهایی که مرا از رویا ام دور کرده بودند، را هم دیدم.،شرایطی که من باور کرده بودم با وجود آنها دیگر ارزوهایم محال است و همه اینها مثل فیلمی جلوی چشمم میگذشت و گلویم را از بغض فشار میداد.بعد از آن، آن کلیپ شد التیامی برای حال روحی من.
روزها و شب ها آن را گوش می دادم و با آن انرژی می گرفتم که دنیای پیش روی من پر از شادی و موفقیت است و با آن گریه می کردم که من چرا باید با این همه اهداف و با توانایی هایم در جا بزنم.
(آن موقع من دنبال کار می گشتم و چشمم به افرادی بود که برایم کار پیدا کنند یا شدت آن وقتی بود که کاری بنظر خوب برایم پیدا شد و من علاقه ای برای آن کار نداشتم و نپذیرفتم و این باعث شد من زیر بمباران نظراتی بودم که بهم دیکته میشد ، که کار خوب پیدا شد و تو نرفتی، دیگر برایت کاری پیدا نمیشود، بهترینش همین بود، شانس یک بار در خونه آدمو میزنه و …)که بعد از آن این باورها در من رخنه کرد و دیگر سراغ کار نرفتم و درجا زدم.
بعد از آن کلیپ ، من پررنگ ترین خواسته ام ، شغلم شد و به این نتیجه رسیدم که نباید بنشینم و بگذارم سرزنش اطرافیان روی من تاثیر بگذارد و شروع کردم به کار پیدا کردن.
تا اینکه در یک دفتر مهندسی مشغول به کار شدم.
هر روز صبح در طی مسیر ، فایلهای استاد را گوش می دادم و با رضایت از کارم ، به محل کار می رفتم.اوضاع خوب بود ولی از نظر مالی نه.
“من از فایلهای استاد یاد گرفتم ، که عشق به کار باید داشت، کارت را دوست داشته باش” .و من عاشق کار و حرفه ام بودم.آنقدر که برای همکارانم ساعتها می گذشت و با خستگی از پشت میز کار خداحافظی میکردند ولی من گذر زمان را حس نمیکردم.
بعد از گذشت مدتی ، همکارانم همه از اینکه بازار کساده ، رکوده، پول نیست حرف می زدند ولی “من از استاد یاد گرفته بودم که افراد موفق چه دلار بیاید پایین، چه برود بالا، آنها پولشان را در می آورند.”
و خودم مهندسانی را می دیدم که با یک تلفن میلیون ها تومان را جابجا میکردند.و مهندسانی که بیکار بودند و مدام از کسادی بازار می نالیدند و واقعا هم کارشان گره میخورد و تاییدی بر حرفشان میشد.و این تصویر دقیقی از حرف های استاد بود که میگفتند ،دقیقا هر 2 گروه نشانه های خود را دارند و واقعا هم همین بود.
و نکته مهم دیگری که “استاد تاکید دارند این است که نشانه های کوچک را تایید کنید. ”
و من شروع به تایید رخدادها بااین قانون همیشه ثابت کردم.
-همکارانی که اعتقاد به فراوانی داشتند ، هرروز قراردادهای عالی بهشان پیشنهاد میشد و برعکس کسانی که از رکود میگفتند و همان پروژه هایشان هم به دلایلی به طول می انجامید.
-اطرافیان همه سرما میخوردند ولی من سالم سالم.
-شیرینی ای که دوست داشتم ،همان روز غیر منتظره برایم تدارک دیده میشد.
-قبولی در آزمون
-احساس شادی بیش از قبل
-وسایلی که مدت ها ارزویم بود ، به راحتی یا پولشان فراهم میشد یا به نحوی عینیت می یافتند.و …
و من ادامه دادم به تایید همین نشانه های کوچک در زندگی ام، من تایید میکردم و هر روز نشانه ها بزرگ تر میشدند.
اما در ادامه بحث شغل، اوضاع و شرایط به نظر همکاران روز به روز به رکود می رفت و قراردادها سیر نزولی پیدا کرده بودند ، تااینکه همکارم که نظارت تیم کاری در بخشی که من بودم را برعهده داشت، بهم گفت ما به تو هیچ احتیاجی نداریم.، برای چه وقتی کار نیست می آیی اینجا .اگر کاری هم باشد ، برای ماست که زودتر از تو مشغول شده ایم و …
آن روز هنگام بازگشت، دلم پر از کینه بود ، توی راه تصادف میدیدم، دعوا، اخبارهای بد جلویم گفته میشد ، با افراد عصبانی برخورد میکردم و …و بغض داشتم.
تا شب که به فکر افتادم که من باید این مساله را با قانون حل نمایم.
و من بااین تضاد اینگونه برخورد کردم:
1- به یاد فایل عفو و بخشش استاد افتادم که قبلا دیده بودم.و تصمیم گرفتم که او را ببخشم و برایش ارزوی موفقیت کردم.(حرف استاد: ببخش برای خودت ، که خودت راحت شوی و من واقعا آرام گرفتم.و اینکه ببخش و رهایش کن تا اونیز تو را رها کند و از دایره تو دور میشود.و این هم شد)
2- با فایل های درس فراوانی استاد به این باور رسیده بودم که دنیا در جهت گسترش و فراوانی هست.و برای همه ادم ها پول و ثروت و کار هست.فقط خودت باید بخواهی و مطمئن بودم با تخصصی که دارم ، خیلی جاها بهتر از اینجا هم برایم کار هست. و من با توجه به قانون فراوانی رشد می کنم. و کار بعدی ام از کار فعلی ام مطمئنا بهتر و عالی تر خواهد بود.
من نباید برای از دست دادن کار فعلی ام ناراحت باشم و خوشحال باید باشم که کاری بهتر پیش روی من است.
3- به ندای درونی ام گوش دادم که می گفت الان زمانی است که تو باید بروی دنبال تخصص خودت ، دنبال ایده های خودت و جایی که برای تخصصت بهت کار بدهند و ماندن در اینجا برایت رشد و پیشرفتی دیگر ندارد.
بعد از گذشت چند روز و گرفتن تصمیم مبنی بر اینکه من باید از آن شرکت بروم ، برای عرض خداحافظی به آنجا رفتم.
وقتی رسیدم ، ندای درونی ام گفت ، حالا استعفایت را مطرح نکن و من به کارم مشغول شدم،تا آخر وقت تقاضای استعفا نمایم.
که همان لحظه فردی وارد شد ، که به کارمندی نیاز داشت و تخصص هایی که او از آن فرد انتظار داشت را در بین تمام پرسنل ، فقط من داشتم و انتخاب دومی غیر از من نبود ، که این باعث شد رفتن من از آن محل با خوشحالی بین اعضا، و رضایت قلبی خودم صورت بگیرد و هم اینکه من دیگر دنبال کار نگشتم ، و کار معجزه وار مرا جذب کرد.
تفاوت کار جدیدم با قبلی به سبب تغییر مدارها :
1-همکاران متخصصی دارم همه شاد و سرزنده
2-همه معتقد به فراوانی، که کار هست.
3-احترام و نگاهی ویژه به تخصصم
4-در راس اعضا قرار دارم و مدیریت گروه عظیمی به من محول گشت.
که اینها همه به سبب تمرین فایلها ، تغییر نگرش ها، تغییر کم کم مداری که من در آن قرار داشتم ، صورت پذیرفت، چرا که قبل از آن اینطور نبود که “باز این هم حرف استاد هست که اوضاع و شرایط و افراد و خصوصیاتشان هم را با باورهای خودتان جذب میکنید ، شما خودتان تعیین میکنید که افراد با چه شرایطی وارد زندگی تان بشوند”.و من نمودش را دیدم .
باز من نشانه ها را تایید میکردم تا نشانه ها بزرگ تر شوند
–با فایل درامد خود را سه برابر کنید، درآمدم به بیش از 3 برابر در دو ماهه ی اول رسید.و همین طور رو به فزونی است.
در نهایت من برای کاربردی تر بودن و استفاده بهتر شما عزیزان ، فقط به موضوع شغل پرداختم و بسط آن به وسیله قانون که الگویی باشد برای نحوه برخورد شما با چالش ها و مشکلات و تضادهای به ظاهر بد در زندگی تان.و از بسیاری از دستاوردهایم از طریق قانون فاکتور میگیرم و گرنه نشانه های کارکردن این قانون را می توان در تمام جنبه های زندگی احساس نمود.
امید است هر روز ، از هر لحاظ بهتر و به اوج سعادت و کمال برسید.
سپاسگزارم
برای شما آرزوی بهترین ها را دارم. پیروز باشید.
ممنونم دوست عزیز، من نیز خوشبختی و به کمال رسیدن شما را از خداوندی که همه ثروت ها و قدرت ها در دست اوست و قادر مطلق است، خواستارم.امیدوارم همیشه با بکار بردن این قوانین همیشه ثابت ، زندگی ای الهی، شاد و سالم داشته باشید و به نتایج و موفقیت های شگفت انگیز برسید.
باران جان دوست عزیزم عالی بود موفق و پایدار باشید
خانم شبخیز عزیز ، ممنون از لطف شما، برایتان از خداوند معجزات بزرگ تر، موفقیت هایی شگفت انگیز، سعادت و شادی در تمام جنبه های زندگی،خواستارم.
خانم باران بزرگوار در کلام شما درسهای گرانبهایی وجود داره و در واقع این موضوع نشون دهنده عمیق و بزرگوار بودن شماست در بخشش دیگران. خوشحالم که الان خوشحال هستید (:
جناب حاتمی محترم، سپاسگزارم از حسن نظر شما ، از خداوند برایتان سعادت ابدی، رزق و برکت ها و شادمانی های بسیار خواستارم، زیرا آنچه را خداوند عطا فرماید ، هیچ فردی نمی تواند باز ستاند ، چرا که عطایای خدای مهربان، جاودانه است.
تبریک میگیم باران عزیزم ، افرین به استفاده درستت از قانون ، مطمئنن روز به ورز موفق تر میشی
سلام
بسیار عالی نوشته بودید و بسیار عالی به موضوعات مهم اشاره کردید بسیار لذت بردم با آرزوهای موفقیت شما در تمام جنبه های زندگی و هر روزم بیشتر
سلام عرض میکنم خدمت شما آقای عباس منش عزیزم و گروه فوق العادتون و دوستان همراه
با دفترتون تماس گرفتم و از شما تشکر کردم بخاطر همراهی ک با من داشتین ،مربی عزیزم ازتون میخوام داستان موفقیت و پیشرفت تحصیلی منو هم در کتاب الگوهاتون بیارید لطفا
بعلت مشغله هایی ک داشتم دیر متوجه این لینک شدم اما مهم برای من وجود داستان تجربه منه در این جمع چون خودمو الان یک دختر موفق میدونم ک رویامو باور کردم و الان دارمش
به برچسب روی وسایلم نگاه میکنم مدتی خیره میشم و با خودم میگم پردیس تو اینجایی الان و لبخندی کوچیک روی صورتم میشینه
با خط مشکی و زمینه ای زرد نوشته شده دانشگاه علامه
طباطبایی
از 11 سال پیش ک وارد دوره دبیرستان و دوران بلوغ شدم توازن همه چی زندگیم بهم خورد دیگه نمیتونستم به راحتی گذشته هام گوی رقابت رو از همکلاسیا بگیرم و نفر اول باشم و درسها رو عالی بفهمم من خوب بودم اما بهترین نبودم و این درد زیادی رو برای من بدنبال داشت 4سال بعددبیرستان تمام شد و وارد دانشگاه شدم فقط خدایی ک الان شناختمش میدونه من چها کشیدم استادم
اصلا یادم نمیاد دعا کرده باشم اون موقع ها یا چیزی رو از خدا بخوام مثل معلق بودن بی حس بودن بی انگیزه بودن دایما گریه کردن های طولانی ،من توی ی شهر خیلی کوچیک زندگی میکردم ک اون موقع ها حتی مشاورم نداشت اما یکی دونفری از کسانی ک روان شناسی خونده بودن و مربی پرورشی مدرسمون بودن در ملاقات با من میگفتن ک پردیس جان شما خوشی زده زیر دلت اصولا امثال چنین دخترایی به هیچ جا نخواهند رسید !!?
من از لحاظ مالی و امکانات توی سطح بالایی نسبت به دور و بریام بودم اما رمق انجام هیچ کاریو نداشتم اصولا هیچ کار خاصی انجام نمیدادم و تقریبا همه منو یادشون رفته بود من دوران ابتدایی و راهنمایی طلایی داشتم با مقام های کشوری مشاعره و المپیادهای علمی و کلا همه نظرشون این بود من ی دختر بااستعدادم
اما آقای عباس منش همه چیز زندگیم از دست رفت و من رها کردم همه چیو و نمیدونم چرا
البته شرایط خانوادگی از لحاظ روحی اصلا خوبی نداشتم و بعدها با ریشه یابی فهمیدم دقیقا چی بوده و چطور شده _
خلاصه در تموم اون دورانی ک من حالم بد بود و تمام معلم هام ازم رویگردانی کردن هیچ کسی یکبار نگفت پردیس چته ؟رهام کردن همونایی ک روزی بهم جایزه میدادن همونا فراموشم کردن هیچ کس دستمو نگرفت هیچ کس نگفت تو افسردگی گرفتی همه ی افراد با بی انصافی میگفتن پردیس لیاقت این امکانات و این قفسه های پر از کتاب های آموزشی و اینا رو نداره و من خورد میشدم شکسته میشدم هیچ کس درد درون منو نمیفهمید من حتی بعدها فهمیدم تمام دوستایی ک دور خودم جمع کرده بودم هم بهم اهمیتی نمیدن و بخاطر فضای رقابتی شدیدی ک بین هم داشتیم اتفاقا اونا بدشون نمی اومد ک من اوت بشم !!!!!بحال خودم حسرت میخوردم و اشک میریختم این چ زندگی بی معنی و مفهومی بود ک ب ای خودم ساخته بودم ؟ ?
تنها تنها تنها ریسمانی ک بهش چنگ زده بودم ک نمیرم دیدن ی برنامه ی چشم ها رو باید شست از یکی از اساتید بزرگوارم ک ایشون اون موقع ساکن ونکوور بودن و من شبی یک ربع با تمام وجود مینشستم جلوی تلویزیون و کانال ماهواره رو میزدم و میدیدمش
عاشق حرفاش بودم مثل مسکن درد منو ساکت میکرد و من خودمو میکشوندم رو ب جلو … و تو ذهنم خیال پردازی گاهی اوقات میکردم هیجان انگیزترین قسمت زندگیم خریدن پکیج های سی دی ایشون از طریق تلویزیون بود ک تا ی شهر دیگه میرفتم و تحویل میگرفتم
اما من هنوزم احساس افتضاحی داشتم
پیش دانشگاهی ک تمام شد دریغ از یک صفحه ک خونده باشم رفتم سر جلسه کنکور اما هرچی بلد بودم زدم و بی اعتنا اومدم بیرون
دوستام ب کنایه میگفتن خیلی وقته هیچ جا خبری ازت نیست ما گفتیم حتما شوهر کردی !!و تمام زخم زبوناشونو یادمه ک تو واسه چیته درس خوندن تو آخرت بیخیالی هستی تو خونسردی تو یخی تو تنبلی تو دیوانه ای تو خیال پردازی
با این حال و اوضاع من دانشگاه سراسری رشته اقتصاد پذیرفته شدم و رفتم ی کلان شهر
دانشگاه از خونه و دبیرستان بدتر شد ، هر روز احساس پودر شدن داشتم وااای خداوندا چ روزایی وحشتناکی بود برای من از درسام بدم میومد مثل ی مرده متحرک روی نیمکتا مینشستم و ب شور و هیجان دخترا و پسرا نگاه میکردم مثل ی فیلم از جلو چشمام رد میشدن دایما میخواستم برم انصراف بدم و….یک ترم معدل 10 ترم بعد 12 دوباره 10 ترم بعد داغون یعنی روی لبه ی تیغ اخراجی از دانشگاه قرار گرفته بودم و ی اخلاقی هم داشتم ک ترکش نمیکردم موقع امتحانا اگر منو میکشتن هم حاضر ب تقلب نبودم چ درسایی رو افتادم و مغرورانه از کسی تقلب نگرفتم و بعدشم حاضر نبودم برم اتاق اساتید ک مثلا نمره 9 منو تبدیل به 10 کنن ک پاس بشم !
سال دوم توی جاده اصفهان یه تصادف بشدت سخت داشتیم ک من کلی آسیب دیدم اون چیزی ک منو ترسوند خبر لنگ زدن پای چپم بود خیلی شوکه شدم
اما خب توی این سالها انقدر از داروهای مسکنی مثل سی دی ها و مجله موفقیت و حتی شرکت توی کارگاه های هدف گذاری استفاده کرده بودم ولی اثر درمانی نداشتن برام ک موقعی ک پام اینطور شد یاد ی داستانی از ی آقایی افتادم ک بدنش درب و داغون شده بود اما با قدرت ذهنش سرپاهای خودش از بیمارستان بیرون اومده بود
منم شروع کردم به فکر کردن ب تصور کردن چون از عصا بدست گرفتن توی جوونی وحشت زده بودم از اینکه کارای شخصیمو با چ مشقتی انجام میدادم با چ دردی
تصمیم گرفتم خودمو جمع و جور کنم تا بتونم بایستم
فقط تمرکزم روی پاهام بودن و از صبح تا شب توی کلینیکای فیزیوتراپی و لیزر درمانی وقتمو میذاشتم و تمارینشو سعی میکردم با دقت انجام بدم و تا زودتر خوب بشم و بالاخره بعد از 7 سال من ی تکونی خوردم توی این سالها مامان و بابام هنوزم دوسم داشتن و هیچ وقت مثل بقیه بمن پشت نکردن اما میدونم ک ته دلشون چ حسرتای عمیقی گذاشتم ک چرا مهندسی نفت قبول نشدم آخه من رشتم ریاضی فیزیک بود !!!و دوستام قبول شدن
اما خب بعد از 6ماه من به راحتی تو نستم ب لطف خدا با افرادی خیلی اتفاقی مثلا توی قطار هم کوپه ای بودم بعد فهمیدم خانمه خودش فیزیوتراپی میخونه و باهم دوست شدیم و ایشون منو به استادای دانشگاش ک همگی دکترای خوبی بودن معرفی کرد و ا ونا خارج از نوبت معمول ب کار درمان من رسیدگی میکردن ک اینو من فقط از مهربونی خدا میبینم ک من ی دختر تنها توی ی شهر غریب بودم مامان بابای خودم روی تخت بودن پرستار داشتن بعد از تصادفمون و هیچ کس پیشم نبود و من با عصا رفتم دانشگاهم ی شهر دیگه و اونجا ادمایی سر راهم قرار گرفتن ک از حاذق ترینا بودن و من ب ر احتی تونستم بدوم و این زیباترین لحظه ی زندگی تاریک من بود اون لحظاتی ک کف پامو روی زمین میذاشتم و مثل ی بچه یکساله راه میرفتم و میخندیدم
بعد از خوب شدنم ب زندگی ک بیشتر شبیه ی مخروبه بود نگاه کردم ته دلم دوست داشتم دوباره درس بخونم با اینکه ی عالمه دروس رو افتاده بودم و مشروطی و بدتر از همه حرف بچه ها بازم منو تخریب میکرد چقدر پشت سرم حرف زدن چقدر جلوی روم مسخرم کردن آقای عباس منش و من سکوت و در خلوت خودم گریه گریه گریه و احساس ناتوانی ،نمیتونستم بخونم چقدر من پولامو دادم به مشاورای اونجا بجای اینکه مثل بقیه دانشجوها برم خوش گذرونی و لباس و ….مخفیانه میرفتم پیش مشاور و باهاشون حرف میزدم و دنبال خوب شدن بودم من همش در حال دست و پا زدن توی ی باتلاق بودم ک خیلی موقعیت عجیبی بود برام مثل قفل شدن وهرگز دوست نداشتم چرت و پرتای دخترای اطرافمو باور کنم ک میگفتن برو سرکتاب باز کن یا طلسمت کردن و … اصن ی بدبختی
خلاصه اینکه مشاورا نتونستن منو درست راهنمایی کنن ته حرف یکیشون این بود ک برو با ی پسری دوست شو تا روحیت عوض بشه تا انگیزه های جدید بگیری
بعد تمرین میدادن ک برو مثلا فردا ب ردیف اول کلاستون توجه کن و بعد بیا بگو عکس العمل هم کلاسیای پسرتو ب خودت !من احساس میکردم کار مسخره ایه چون اینم قبول نداشتم ک ی پسر بتونه بمن کمک کنه و خلاصه بابت همین اختلافات با مشاورم از اونجا هم بریده شدم !
ترم جدید 7ام دانشگاه شروع شده بود و من بشدت عزممو جزم کردم ک نمراتم بالاتر برن چون بعد از بدست اوردن دوباره سلامت بدنم حالم یخورده بهتر بود احساس میکردم قوی بودم ک تونستم این مساله رو حل کنم و راضی نشم ب حرف دکترا ک دیگه نمیتونی سالم راه بری و ….
راستی اینم بگم ک توی این دوران بعضی از دوستام میگفتن برو روان درمانی بهت قرص افسردگی یا شادی و نشاط بده بخوری ک بازم قبول نداشتم یعنی زجرشو میکشیدم ولی حاضر نبودم افسار زندگیمو بدم دست قرص !و البته ک تقریبا بازیگر خوبی هم بودم چون سعی میکردم ک با بچه ها بگم بخندم الکی و حداقل نشون ندم ک چقدر غمگینم و چقدر خسته ام از همه چیز
خلاصه 2 ماه گذشت و من قول داده بودم ک سرکلاسام منظم شرکت کنم و بشینم میز اول و ب استاد گوش بدم و جزوه بنویسمو … ک ی روز عصر بعد از امتحان میان ترم ارزیابی طرح هام ک افتضاح شد طبق معمول آه از نهادم بلند شد فکر میکنم 3شبانه روز من گریه میکردم با صدای بلند تخریب شده بودم درس خوندن بعد از 7 یا 8 سال برام سخت شده بود خنگ شده بودم انگار نمیفهمیدم هیچ چیزی حفظم نمیشد نمیتونستم فکرمو روی برگه ی کتاب نگه دارم دستام میلرزید ناخنامو میکندم خلاصه ی اوضاع دردآوری …دیگه نا امید شدم شب سوم انقدر توی تراس خوابگاهمون ناله کردم و چون ب تازگی یاد گرفته بودم با خدا حرف بزنم (موقعی ک توی بیمارستان بودم و مامان اینا زیر عمل بودن همش خدا رو صدا میکردم )
خلاصه اون شبم خدا رو با همه وجودم صدا زدم و اصن بدطوری دلم شکسته بود
ک صدای اس ام اس گوشیم اومد و با چشمای پف کرده نگاش کردم و اصن نمیدونم من کی شمارمو ب اون موسسه داده بودم ک منو از اومدن شما برای کلاس تندخوانی باخبر کردن و فرداش شما ی همایش رایگان داشتی و اتفاقا آدرس اون سر شهر بود و من تاحالا قدم نذاشته بودم اونجا و هوا هم بارونی بود
اما من اومدم
ردیف آخر نشستم و شما گفتی درس خوندن راحته و ی تست تندخوانی با برگه ازمون گرفتین
صحبتاتون بازم مسکن بود تا اینکه اوون جمله خاص رو گفتین
“”یدالله فوق ایدیهم “”
و من مبهوت شدم و دیگه صداتونو نمیشنیدم گفتم واقعا خدا انقدر قدرتمنده ک این آقا ازش حرف میزنه ؟
از سالن خارج شدم و کارت پولمو ک توش پول خرید مانتو و لباس برای زمستونم بود رو بدون کوچکترین تردیدی کشیدم و ثبت نام کردم و رفتم و خیلی از بچه های اونجا بهم میگفتن ای بابا اینم مثه بقیه فقط ادعا میکنه چ خبره 120 تومن واسه مقدماتی و این حرفا و من چیزی نمیشنیدم
البته اینو بگم آقای عباس منش همون طور ک براتون نوشتم من سالها بود ک قسمت اعظم پول تو جیبیمو میدادم جای مجله و کتابای روانشناسیو حتی یبارم مجله راز ک به تازگی منتشر شده بود با حل جدولش برنده شدم و اونا به اندازه 50 تومن بن خرید دادن منم همشو دادم کتاب موفقیتی و مامانم همه رو با کارتن از اتاقم انداخت بیرون و گفت دیگه بهت اجازه نمیدم از این چیزا بخونی بسه دیگه از رویا بیا بیرون تو همینی ک هستی و ما چقدر جروبحث داشتیم روی این مسایل
و قسمت جالب ماجرا اینه ک من اصولا روم زیاد بود مثلا هر چند ماه یبار ک شکست میخوردم دوباره ب خودم میگفتم پردیس عزیزم بیا دوباره از نو شروع کنیم بیا همه چیو فراموش کنیم و انقدر مینوشتم انقدر مینوشتم تمام خاطراتمو توی سررسیدا پر کرده بودم و اونایی ک وحشتناک آزارم میداد رو پاره میکردم بعدا
اما خوب یادمه ک لحظه ب لحظه خلق و خومو مینوشتم و حتی از ارزوهام با اینکه نمیرسیدم بهشوون ?
میگم ک اینا برام شبیه مسکن شده بودن
روز موعود رسید و من اومدم سالن ساختمان محام اگه خاطرتون باشه
بازم شما گفتید یدالله فوق ایدیهم
و شروع کردید آموختن اینکه ما چطور درس بخونیم با دوره تندخوانی
اما این ی دوره ی معمولی تندخوانی نبود چون من بعدا برای خواهر کوچکترم دی وی هاشو ازتون خریدم
شما در کنار اصول تندخوانی شروع کردین از مفهومی بنام خدا صحبت کردید و انصافا با تمام اساتید زنگ صداتون و جنس حرفاتون فرق میکرد
استاد من اعتراف میکنم ک شیفته ی سادگی شما در طرز لباس پوشیدن و صحبت کردن شدم شما کلاس اضافه نمی ذاشتین مثل ی درد آشنا با هممون صحبت میکردین و با ی لباس معمولی با داد زدن با بلندکردن صداتون وقتی با حرارت داشتین از قانونای جهان میگفتین و شیک و مجلسی پا رو روی پا ننداخته بودین و دم از موفقیت و قشنگ فکر کردن نمیزدین و این منو جذب کرد کسی ک کراوات زده نمیشینه حرف بزنه بلکه می ایسته سرپا و انرژی مصرف میکنه برای بچه هاش گیرایی کلامتون ک بدل ماها مینشست
حتی یادمه توی کلاسمون شما روی استیج نبودین و پایین کلاس روی تابلو وایت برد مینوشتین و این ی حس خوب و قابل اعتمادی بمن میداد ک این آدم مثل بقیه پول منو نمیخوره و برام اون دور دورا بمونه و از شادیاش دست تکون بده
خلاصه خوب یادمه ک جلسه ی پنج مقدماتی کلاستون من براتون ی نقشه ذهنی از یکی از درسامو آوردم و شما به همه گفتین براش دست بزنید ایشون درس جلسه 10 رو امروز آوردن و من اینو از روی اون شاخه های رنگی ک توی برنامه لب تاپتون بود و توی 4 جلسه قبلی داشتین از روش تدریس ازش توضیح میدادین و راجبه تغذیه مناسب و اصول نشستن روی کتاب و …یاد گرفته بودم و با خودم گفتم چ جالب میشه اگه منم فصلای کتابمو این مدلی شاخه ای نقاشی بکشم و ی مدلی کشیدم و اوردم براتون
استاد الهی خیر ببینید همیشه????? چقدر دل شکسته ی منو شاد کردین ک به ادمای اون کلاس گفتین براش دست بزنید و من بغض گرفته بود بیاد آخرین باری ک تشویقم کردن جایزه بهم دادن و بعد رهام کردن همشون
بعد همش سطح انگیزم بالاتر میرفت و تمریناتتونو با جدیت انجام میدادم و رفتم ی سالن مطالعه بچه های دکتری خوابگاهمون ک از ما کارشناسیا چند صد متر دورتر بود رو بخاطر اینکه خودمو از هم کلاسیام و هم سنام جدا کنم مینشستم با جدیت درس میخوندم و دفتر برنامه ریزی خریدم و همه چیو ثبت میکردم
خدای من الان اینجا شاهده ک با تمام وجودم میگم زیباترین ثانیه های زندگیم بعد از درد چندساله ی اخیری ک کشیده بودم اون احساس سرکوب شدگی توی حوزه علمی موقع هایی بود ک برای کلاس شما اماده میشدم با توجه مبهوت صحبت هاتون میشدم و بعدش با اشتیاق میرفتم لوازم تحریری پایین سالن و ی روز ماژیک رنگی و کاغذ و دفترچه ی شکرگذاری خوشگلو . .اینا رو میخریدم و برمیگشتم خابگامون
من دقیقا موقع امتحانات ترم 7دانشگاهم با شما کلاس هم زمان میومدم و دوست داشتم ک باورتون کنم و معجزه ها یکی یکی اتفاق افتادن تو زندگیم
یکماه بعد وقتی ک دوباره به اون شهر اومدید و توی سالن کتابخونه مرکزی برای بچه های دوره جدید میخواستین صحبت کنید من با ی جعبه شکلات و کارنامه ای ک حالا معدل 17/34 رو نشون میداد ی صعود معرکه از معدل 12 و نفر دوم گروهمون شده بودم رو آوردم براتون و شما ازم خواستین ک توی هر سه سانس برای بچه ها از تجربیات واقعیم صحبت کنم و یبار ازم پرسیدین استرس نداری ک؟ میخوای بری روی استیج و میکروفن بگیری و من خندیدم گفتم نه آخه چرا باید داشته باشم و چقد همه چیز خوب برگزار شد ودلیلش آرامش درونیم بود فقط _از نفر 39ام کلاس به نفر دوم رسیده بودم و همه دهنشون از تعجب باز مونده بود و من البته از خیلی جهات هم تغییر کردم مثلا سبک زندگی و معاشرت با دوستان و .. .من حالم بهتر و بهتر میشد چون شکر میکردم خدا رو و روی هیچکی حساب باز نمیکردم الا خدا الا خودم و ترم بعدی 24واحدبرداشتم و اینبارنفر اول کلاسمون با رکورد18/54شدم ،دیگه همه نگاه ها تغییر کرد و اون یکسال ی چهره سرشناس و درس خون بودم توی دانشکده همه چیز فوق العاده بود اما این پایان خوش و خرم ماجرا نبود و بحران بعدی از راه رسید کم کم
بحران بعدی زندگی من ماجرای 9ترمه شدنم بود چون سه سال قبلی من دایما درسها رو افتاده بودم و حالا مجبور میشدم رفتن دوباره ی هم کلاسیامو ببینم و خودم سنوات بخورم و این دوباره شروع حس های ناخوشایند و تکرار مکررات خاطرات تلخ دوران دبیرستانم بود خاطراتی ک روح منو آزار میداد دوستای من اون موقع توی دانشگاه های درجه 1 قبول شدن و من درجه 3 و حالاهم هم کلاسیام ارشد قبول شدن و جشن فارغ التحصیلی رو گرفتن در حالی ک من تمام نکرده بودم و این حاصل اعمال گذشته من بود !و راهی بجز گذروندن نبود
ترم بعد تنها شدم هر ترم پایینی ک منو میدید با اشتیاق میپرسبد وای پردیس ارشد هم اینجا قبول شدی و من با سرافکندگی درونی میگفتم نه !? خیلی روی وجهم تاثیر بدی گذاشت چون من اون یکسال رو ک توی اوج بودم حسابی ب چشم اساتید معروف اومده بودم و ترم پایینیا منو الگو قرار داده بودن ولی حالا از چشم ها قایم میشدم …هرچند ک میدونم باید قویتر میبودم اما عمق ناراحتی من خیلی ریشه دارتر از این حرفا بود ک بخوام سریعه خاطرات 7سال زجر رو با یکسال از یاد ببرم خصوصا ک توی شرایط بدی گیر افتاده بودم اما دیگه اینبار ب گوشه ی امام زاده ای توی شهر پناه میبردم و ساکت و آروم بدون گریه مینشستم نماز میخوندم و دوباره خودمو شارژ میکردم و برمیگشتم تا بالاخره لیسانسمو گرفتم و چقدر خوب ک مجموعا سه ترم اخر رو انقدر معدلام عالی بود ک معدل کل رو 3نمره جابجا کرده بود
خلاصه من توی دوره ی بعدی قرار گرفته بودم دوره ی اشباع دوره ی خودباوری کاذب فکر میکردم ک با یکبار شنیدن صحبت های شما راز و رمز زندگی موفق رو یاد گرفتم اما من یادنگرفته بودم !!!اومدم تهران توی دوره قانون آفرینش شما توی سالن شهدا شرکت کردم اما متاسفانه خاطرات بدی دارم چون شما هر چی میگفتین من بلدش بودم بخاطر کلاس تندخوانی ک در کنار از قانون آفرینش هم کلی باهامون حرف زده بودین و من توهم دانستن زده بودم بدون اینکه به کارم بیاد !کنکور شرکت کردم ارشد و چون تصمیمو گرفته بودم ک فقط توی دانشگاه سراسری درجه 1 کشور درس بخونم حاضر نبودم دیگه دانشگاه های شهرستان رو انتخاب کنم و روزی ک جواب ارشد اومد آقای عباس منش من با اختلاف فقط 1 نفر دانشگاه الزهرا تهران رو نیاوردم و غیرانتفاعی تهران قبول شدم
بهت زده بودم چرا فقط یک نفر اختلافم بوده ؟؟؟?دیگه از اینکه چقدر دوباره دوست و آشنا و مخصوصا فامیلامون سرکوفت زدن ک چرا داری همچین کاری میکنی مگه توی شرایط فعلی کشورمون در زمینه تحصیلات مهمه ک توی کدوم دانشگاه باشی بابا پاشو برو بدون کنکور آزاد شرکت کن با همه ی احترامی ک برای قشر دانشجو قایل هستم اما انگار کسی روحیات منو درک نمیکرد من دوست داشتم رقابت کنم و ببرم و برم دانشگاه سراسری ک میدونم کارکشته ها اونجان ، من دوست نداشتم ارشد رو الکی بدست بیارم اصولا دنبال مدرک گرفتن نبودم اون رقابته برام شیرین بود از بچگی این حس رو دوست داشتم حس تلاش حس استقامت حس رد شدن از خط پایان و دانشگاههای دیگه این حسو بمن نمیدادن
خلاصه مامان و بابا و تمام کسایی ک میشناختم بهم گفتن برو دیگه
و من شبی ک قرار بود ثبت نام کنم چمدونمو گذاشتم زمین و نرفتم تهران
چون صدایی تو وجودم میگفت تو جات توی غیرانتفاعی نیست تو قراره بری ی جای بهتر حتی اگر الان با اختلاف 1 نفر رد شدی پردیس بخاطر تمام سختی هایی ک کشیدی یکسال دیگه بخون و البته به حرف راحته موندنم ت ب شهر کوچیکمون و دوباره دیدن دوستایی ک حالا ارشد بودن و ازدواج کرده بودن و …سرکوفت های بقیه همچین راحتم نبود تا چند ماه نشستم توی اتاقم و درس میخوندم دوباره و فکر میکردم ک من الان باید هنر خودمو بعنوان شاگرد عباس منش نشون بدم من الان باید کر و کور باشم روی زخم زبون فامیلمون ، حتی خواستگار ک میومد حاضر نبودم ببینمشون چون میگفتم حواسم پرت میشه و تمرکزم رو موضوعات دیکه میره و من تا خودم حس موفق شدنو نچشم حاضر نیستم برای مرهم گذاشتن رو داغ دل قدیمیم ازدواج کنم تا موقتا یادم بره و چند سال بعد قطعا از این درد خواهم مرد ک چرا وقتمو برای خودم نذاشتم ?
خلاصه آقای عباس منش خوندم و خوندم و خوندم و همراه گروهتون بودم از لحظاتی ک فایل های کتاب رویاهایی ک رویا نیست رو منتشر میکردید و همشو پرینت گرفتم و خوشگل صحافیش کردم و روش طلاکوب زدم تقدیم ب پردیس عزیزم رویاهایی ک رویا نیست
ک البته من جلد قبلیشو بارها و بارها خونده بودم و ازش استفاده های مفیدی کرده بودم و همراه شدن با همه ی اعضای سایت توی مسابقه چرا به دانسته هایمان عمل نمیکنیم ک اتفاقا خودم توی دور دوم برنده شدم و شما 500 تومن کیف پولمو شارژ کردین و اون فایلی رو ک با لباس قرمز ایستاده بودین و راجبم صحبت کردید و گفتید یکی از دوستان از همه ی اعضای خانوادش تحقیق کرده و چقدر هوشمندانه نوشته چقدر قشنگ توضیح داده من با شوق و ذوق نشون بابا اینا میدادمش ?و اونا میگفتن پناه بر خدا انشالا ک دوباره تلاشات نتیجه بدن و آقای عباس منش معجزه ای ک سالها در تب حسرتش آب شدم اتفاق افتاد و تونستم توی رشته ی اقتصاد گرایش تجارت الکترونیک دانشگاه علامه طباطبایی قطب علوم انسانی خاورمیانه قبول بشم و الان من توی اتاقم هستم و لباسامو اتو کشیدم و فردا 8 صبح کلاسا شروع میشن ????
من خوشحالم ک این سقف شیشه ای شکست و بالاخره تونستم شایستگیشو داشته باشم ک توی جمع دانشجوهای قوی کشورمون حضور داشته باشم و اینکه دوباره خودمو پیدا کردم دختری رو که 11 سال پیش گمش کرده بودم و راستش تا به این سن برای من پیشرفت تحصیلی از بدست اوردن پول یا تشکیل زندگی مشترک مهم تر بوده ،قطعا خداوند حکمتی قرار داد تا من امروز اینجا باشم احساس میکنم ی مسولیت مهم توی حوزه دانش دارم و باید این مسیر سخت و پر پیچ و خم رو با چنگ و دندون طی میکردم تا قدر و ارزش جایگاهمو بدونم و با برنامه ریزی به بهتر تبدیلش کنم
من توی این دوران همه چیز رو کنار گذاشتم الان سه ساله از وقتی با سایت شما آشنا شدم حتی 1شماره مجله هم نخریدم یا 1جلد کتاب روانشناسی رو چون اعتقادم بر اینه ک وقتی از ی چیزی الهام میگیری دیگه دویدن و این شاخه اون شاخه کردن وقت تلف کردنه من به دیدن فایل های شما بسنده میکنم و البته رابطم با خدا بهتر شده و قرآن هم میخونم نماز هم میخونم و عقل کل رو دایما دنبال میکنم دوره ی روابط رو خریدم و فایلای رایگانتونو هم دارم و هر روز تکرار میکنم تکرار تا یادم نره چون ضربه ی این توهم دانستن رو هم خوردم بدجوری
الان توی خونمون همه دوستون دارن صحبتاتونو قبول دارن چون مادر من با چشم دید دخترش چطور با یک مربی تونست راه زندگیشو دوباره پیدا کنه خواهر کوچیک من و برادر 9سالم ک هم سن میکاییل عزیز هست شما رو کاملا میشناسن حتی گوش میکنن ب فایلا
خودم علاوه بر درس نقاشی های قشنگی روی شیشه و مزاییک میکشم و الان مهارت اصلیم توی تیراندازی بسیار موفق شدم و الان به یکی از اساتید خوب تهرانی معرفی شدم ک مربی گری منو بعهده بگیرن چون فوق العاده از تمرکزم راضین و میتونم ب لطف خدایی ک واقعا مهربان بود در حقم رکوردهای خوبی بزنم
اهداف قشنگی دارم خوشم میاد ازشون و امیدوارم ک زودتر بسته ی روانشناسی ثروت 3 شما آماده بشه و چون دقیقا در حوزه ی تحصیلات منم هست بررسی وضعیت بنگاه های اقتصادی ک بر بستر اینترنت فعالیت دارن و دوست دارم این مرزای علم رو بشکافم و برم ب سمت جلو و بیشتر بفهمم و برای شما آرزوی سلامتی و شادی دارم و دلم میخواد ی روز ببینم ک چقدر موفق شدین و داد بزنم واااااااای ایشون استاد عزیز منه ????ایشون بمن یاد دادن ک خدا وجود داره و این حرف درسته که بیاد پروین عزیز: گندمم را ریختی تا زر دهی
رشته ام بردی تا گوهر دهی
امیدوارم ی روزی دوباره برسه من ببینمتون
برای همه ی دوستان آرزوهای خوب و قشنگ دارم بخصوص برای علاقه مندان به حوزه پیشرفت تحصیلی و یاد گرفتن دانش ????????????????????????????????
خانم پردیس گرامی بسیار به شما تبریک میگم به چند علت. 1- اول اینکه شما نکته خوبی به من آموختید که وقتی از استاد و حرفهاشون نتیجه گرفتید دیگه به سراغ مکتب دیگه ای نرفتید و از این شاخه به آن شاخه نپریدید. 2- تبریک میگم که علاوه بر اینکه سعادت زیارت استاد عزیز رو از نزدیک داشتین سعادت تعریف کردن ایشون از شما و ارتباط از نزدیک با ایشون اونجا که گفتین ازتون خواستن میکروفن بگیرین و صحبت کنید رو دشتید. 3 – بخاطر یادآوری شعر زیبای پروین اعتصامی.
شاد و پیروز و موفق باشید…
باسلام
بسیار سپاس گذارم و امیدوارم ک شما هم روزی آقای عباس منش رو از نزدیک ببینید چون واقعا ایشون حضورشون انرژی فوق العاده ای داره من افتخار داشتم ک بمدت 2ماه یک روز در میون شاگردشون باشم و چقدر اون روزا شاد بودیم و میخندیدیم
ی خاطره ی قشنگ هم بگم از کلاسامون : بچه هایی ک تمریناشونو انجام نمی دادن (بیشتر آقا پسرا)بی برو برگرد جریمه پولی میشدن )الان کلی خندم گرفته (آخر ترم ک رسید استاد کل پولا رو ک اون موقع 96 تومن شده بود رو بستنی مغزدار سفارش دادن برای همه ی کلاس و چقدررر خوش گذشت -امیدوارم دوباره تکرار بشن اون روزا
دوست عزیز سلام.
خاطره ای رو که شما تعریف کردید در ذهنم تصویر سازی کردم چه قد خنده دار بود… من خودم ساخته شدم برا جریمه شدن قبلا هم شدم…
دوست عزیز من، سلام
الان این کامنتو با اشک براتون مینویسم، من از ۱۳ سالگی با استاد و سایت آشنا شدم یعنی همون موقعا که استاد تندخوانی درس میدادن، وقتی کامنت صادقانه و پر تجربه ی شمارو میخوندم انگار خودمو توی گذر زمان میدیدم و نتونستم جلوی اشکامو بگیرم، خیلی خیلیییی و از ته قلبم بابت موفقیت های فوق العادتون خوشحالم، چند سالی بود که توهم دانستن منو از فضا دور کرده بود، خداوند با تضادی که در اوج زیبایی بهش برخورد کردم منو باز به سمت استاد و هزاران هزار پله آگاهی های بالاتر هدایت کرد
یه دنیا از به اشتراک گذاشتن تجربتون ممنونم، و از اینکه با جزئیات و کامل توضیح دادین متشکرم.
در پایان استادِ عزیزم، شما مثل والدینی بودین که منو از بچگی تربیت کردین، جوری که حتی تضاد هامم زیبا و رویایی ان و دیگران حتی باورشم نمیتونن بکنن. امیدوارم مثل همیشه با یکه تازی در آگاهی ها بترکونین و در پناه الله شاد و موفق و سعادتمند در دنیا و آخرت باشین
دوست خوبم پردیس خلیلی سلام و سپاس
چه فرمول زیبایی => خدا + باورهای خودتان + تلاش + استاد عباس منش = موفقیت
هر چی آرزوی خوبه مال تو …
تشکر میکنم آقای جوان
ایشون مربی فوق العاده ای هستن
سرکار خانم خلیلی
بسیار عالی بوده روند پیشرفتتان
خواندن داستان زندگی تان انگیزه ای جدی شد برای من که دوباره برگردم به مسیر ادامه تحصیل . مسیری که همیشه مورد علاقه ام بوده و خودم را از آن دور کرده بودم.
از خداوند بزرگ برای شما بهترین ها را آرزو دارم.
من در ابتدای راهم و می خواهم دوباره زندگی ام را آنطور که می خواهم بسازم.
خواندن تجربیات و نظرات دوستان در بخش الگوهای مرجع برایم بسیار لذت بخش است .
دست مریزاد استاد عباس منش
ممنون از همه دوستان عزیزم که با اشتراک گذاشتن تجربیاتشان ، راه را برای سایرین روشن تر می کنند.
شاد باشید و سرزنده همه دوستان عزیزم در خانواده صمیمی عباس منش
سلام خیلی خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم
برای اولیین بار حس کردم کمی چشمم خیسه … فقط مراقب باش توهم دانایی بهت دست نده زگهواره تا گور روی باورهات کار کن
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام به شما انم خلیلی
چه متن طولانی وفوق العاده ای نوشتید.
واقعا حس خوبی به من داد.داستان زندگیتان بسیار پندآموز والهام بخش وفوق العاده بود.
با آرزوی بهترین ها برای شما دوست گرامی.
باسلام
ممنونم -و خوشحالم ک حالا این اجازه رو ب خودم میدم ک نتایجشو با خیلی از دوستان ک خواستار شنیدنش هستن ب اشتراک بذارم .
پردیس جان دوست خوبم سلام
هزار آفرین بر این باورهای قدرتمند شما ، لذت بردم از نظر زیبای شما
در خداوند شاد و پیروز باشید
به نام رب مهربان
سلام به استاد عزیزم و همه خانواده صمیمیام.
من میترا 37 سالمه و در پایگاه هوایی سرسبز و زیبای دزفول زندگی میکنم
قبلاً داستان هدایتم به سایت رو نوشتم که در نوع خودش جالبه مثل اکثر بچهها تکاملم رو طی کردم تا با استاد عزیزم هم مدار شدم.
الان میخواهم از نتایجم صحبت کنم که هم رد پای برای خودم باشه و هم شاید به دوستان عزیزم کمک کرده باشم.
دو سال هست که عضو سایت شدم اول با فایلهای دانلودی شروع کردم ،و همان ماه اول و پس از گوش دادن به فایلهای چند برابر کردن درآمد و از کجا شروع کنم و تعهدی که به خودم دادم بابت سه برابر کردن درآمدم در یک سال،با سرمایه اندکی که داشتم که حدود یک میلیون بود،شروع به کار کردم و خوب خدا رو شکر همه چی خوب پیش میرفت و من خیلی از همه لحاظ تغییرات بزرگی داشتم
من خیلی دوست داشتم دوره 12 قدم را خریداری کنم در ماه بهمن که تولدم بود از خداوند خواستم تا هدیه تولدش به من پولی باشه که باهاش بتونم قدم یک را خریداری کنم. و به طور معجزه آسادقیقاً همان شب تولدم پول خرید قدم در حسابم بود از فروش محصول،و من با تعهد و حال عالی دوره را شروع کردم همه چی خیلی خوب پیش میرفت و درآمدم هر ماه داشت بیشتر میشد عید اون سال ما به شیراز مسافرت کردیم و به جرات میتونم بگم بهترین مسافرت عمرم بود.
در اون زمان من قدم دو راشروع کرده بودم و گوش میدادیم استاد باورتون نمیشه که در شیراز چقدر فراوانی دیدیم تمام درختهای نارنج داخل شهر زیبای شیراز (حتماً کسایی که به شیراز سفر کردن میدونن که تمام بلوارها و کنار خیابون شیراز پر از درخت نارنج است) پر از شکوفه بهار نارنج بود انقدر شکوفهها زیاد بودند که از برگهای درختان بیشتر دیده میشدند خیلی بیشتر،مخصوصاً سعدیه.
عطر بهار نارنج کل شهرو گرفته بود و ما همش تحسین میکردیم و میگفتیم خدایا شکرت چقدر فراوانی چقدر نعمت چه عطر خوشی و کلی ذوق میکردیم.
در مسیر برگشت از جاده بوشهر برگشتیم یک جاده رویایی سرشار از فراوانی در دو طرف جاده پر از باغهای بزرگ نخل که پشت سر هم بودند پر از اسبهایی که گلهای بودند پر از گاو و گوسفنده،خانه باغ و ویلاهای قشنگی هم در جاده دیدیم که ما همه رو تحسین میکردیم و برای همه کل ذوق میکردیم و مدام میگفتیم خدایا شکرت چقدر فراوانی. سفر خیلی خوبی بود خدا را شکر.
بعد از دیدن این همه فراوانی درآمد من در ماه فروردین یک دفعه سه برابر شد. ولی در همان اواخر فروردین اتفاق غیر منتظرهای رخ داد همسرم در محل کارش دچار حادثهای شد و ضربه مغزی شد استادشاید باورتون نشه ولی وقتی که من رفتم (چون پزشک به دوستانش گفته بود احتمال زیاد، زنده نمیمونه, چون از جای نادری خونریزی کرده بود) همه خیلی ناراحت بودند و بعضیهاشون گریه میکردن. من رفتم تا برگه اتاق عمل رو امضا کنم ولی در تمام مدتی که اونجا بودم و عمل طول کشید فقط مدام میگفتم الخیر فی ما وقع و اصلاًنمیتونستم این جمله رو تکرار نکنم این کلمه ها بهم آرامش میداد.و یک نور امیدی تو دلم بود که خودم هم تعجب میکردم .
از وقتی روی خودم کار میکنم دیگه خیلی مسائل حتی به این شدت هم نمیتونن منو خیلی به هم بریزن .نمیگم اصلاً ناراحت و نگران نبودم نه، ولی نسبت به قبلم خیلی خیلی بهتر با مسائل برخورد میکنم و بعضی وقتا خودم هم از این تغییرات متعجب میشم .خلاصه که همسرم به لطف خدای مهربان بعد از 2 تا عمل و چند روز در بخش مراقبتهای ویژه از بیمارستان مرخص شدند بدون یک ریال هزینه برای ما(و این اتفاق برکات زیادی برای ما داشت).
و من در اون ماه 13 میلیون درآمد داشتم با اون شرایط با این توضیح که من فقط چند ماه بود کارم را از صفر شروع کرده بودم .
ولییییییییییی یه مسئله که استاد همیشه تکیه میکنند و فریاد مزنن و اون نرفتن تو حاشیه و کار کردن مستمرومتمرکر روی خودمونه و به قول استاد جان که میگه این داستان تکرارررررری دوستانیه که بعد از یه کوچولو نتیجه دیگه میرن تو حاشیه یا خوب روی خودشون کار نمیکنند.
راستش رو بخواید هر موقع این حرفو از استاد میشنیدم میگفتم نه بابا من که اصلاً امکان نداره تو این تله گیر کنم (یه جورایی مثل مردنه که کسی فکر نمیکنه یه روزیم خودش میمیره) حداقل در مورد من که اینجوری بود.
یک مسئله برایم پیش آمد که نمیخوام راجع به جزئیاتش توضیح بدم ولی میدونم که پاشنه آشیلمه و باید همیشه روش کار کنم. که این مسئله منو کم کم برد تو حاشیه و تمرکز و توجهم فقط روی اون مسئله معطوف شده بود خیلی هم سعی میکردم ازش رد بشم،با ترفندهای مختلف اما نتونستم قدمها رو میخریدم گوش میدادم ولی بیشتر وقتها تمرکزم روی همون مسئله بود تا کم کم درآمدم کم شد 8 ،5 ،4 ،3 تا حتی چند ماه پیش به 300 هزار تومان در ماهم رسید.
نجواهای ذهنی صداشون در مغزم خیلی بلند و بلندتر شده بود و داشت منو ناامید میکرد.
من 12 قدم رو کامل خریده بودم ولی تا قدم 11بیشتر پیش نرفتم یعنی نخواستم که قدم 12 رو شروع کنم چون به خودم میگفتم اگر چکاپ فرکانسی رو انجام بدم ناامید میشم.
چون من از عملکرد خودم راضی نبودم و انتظارات بیشتری داشتم .
تصمیم گرفتم تمرکزی برگردم به قدم اول و هم روی فایلهای دانلودی و دوباره شروع کردم با تمرکز بیشتر و خدا رو شکر اون مسئله هم داره کم کم کمرنگ میشه تو ذهنم و مجدد درآمدم در این ماه خیلی خیلی بهتر شده و حالم هم عالی شده.
شکر از رب مهربان من که نگذاشت من از مسیر درست و مدار درست خارج بشم چون همیشه ازش میخوام که دستم رو بگیره و او همیشه دست من رو محکم نگه میداره.
ممنون که کامنت منو خوندید امیدوارم که براتون مفید بوده باشه.
درود بر شما خانم اسکندری
بهتون تبریک میگم بابت بازگشت هوشمندانه و الهی ای که داشتید
من همه صحبتهای شما را درک میکنم و به جورایی سرنوشت من هم طوری رقم خورد که مدتی هست دوباره برگشتم به این مسیر الهی و زیبا و به لطف خدای مهربان هر روز داره شرایطم بهتر از روز قبل میشه و امید دارم که با همین فرمون برم جلو تا به همه خواسته هام برسم
البته همه این بالا و پایین ها تو مسیر تکامل ما هست و من از همشون درس گرفتم و میدونم تجربیاتم تو مسیر رسیدن به اهدافم کمک بسیاری بهم میکنند
برای شما آرزوی تندرستی دارم
موفق باشید
سلام خیلییییی مچکرم آقای شجاعی بزرگوار.
امیدوارم که شما وهمه بچه های سایت همیشه در مسیر الهی باشید ودر حال پیشرفت و کسب آگاهی.
دقیقا حرفتون رو قبول دارم چون تضادی هم که برای من پیش امد باعث شد من خیلی چیزها رو بهتر درک کنم ودرس های بزرگی برای من داشت خداروشکر.
انگار این تضاد یک تیک از پازل زندگی من بود که اگه پیش نمیومد همیشه جاش خالی میموند وجهان که مدام در حال تکامل اجازه نمیده جای خالی باقی بمونه.برای همه دوستان واستاد عزیزم ومریم جانم شایسته آرزوی بهترینها رو دارم .
با سلام به همه دوستان عزیز استاد دوست داشتنی
من اگر بخوام از داستان زندگیم بگم ساعتها طول میکشه ولی یه کم شاید متفاوت باشه و توش خبری از پیشرفت مالی نیست ولی یه تحولی تو وجود من بوجود آورد که ارزشش برام خیلی زیاد بود …من متولد سال 1365 هستم تو یه شهرستان دور افتاده مرزی تو یه خانواده خیلی ساده و فقیر زندگی کردم پدرم عصبی و بد اخلاق و عصبی و مادرم ساده لو بی سواد و از دوران بچگی ام اون تعریفی که از خودم داشتم یه دختر گوشه گیر منزوی افسرده بودم و حتی توانایی درست صحبت کردن نداشتم و یه چهره سرخورده بی روح داشتم و همیشه نیمکت اخر کلاس تنها می نشستم و تو کل سالهای زندگیم هیچ تفریح و لذتی نداشتم و حتی پدرم دوست نداشت ما خونه فک و فامیل بریم و همیشه زندگی ما سوت و کور و بود و شاهد دعواهای سنگین پدر و مادرم بودم و پدرم سر هر موضوع الکی همه ما رو کتک میزد و من هر شب گریه میکردم و تو مدرسه ام همیشه یه شاگرد تنبل بودم که از همه عقب بودم و مجبور میشدم با تبصره و تقلب نمره بگیرم و معدل دیپلم رشته علوم انسانی من 10 شد و به زور دیپلم گرفتم و درسم که تموم شد خونه نشین شدم و هیچ امیدی برای قبولی کنکور نداشتم و منم هیچ وقت دوست نداشتم ازدواج کنم و تو اون شهر زندگی کنم همیشه رویا پردازی میکردم و با خودم دنبال راه فرار بودم و تو اون سالها به شدت مشکل افسردگی پیدا کردم دوتا فکر بیشتر به ذهنم نیومد یا خودکشی یا فرار ! و چند بار دست به خودکشی زدم ولی موفقیت آمیز نبود و تو اون دنیای پوچ بی معنای خودم زندگی میکردم و حس میکردم تو این دنیا جز سیاهی لشکرم و همش با نماز و قرآن خودمو مشغول میکردم و میگفتم کاش تو ایران هم کلیسا بود میرفتم راهبه میشدم و تا اخر عمرم تو کلیسا زندگی میکردم! برادر کوچکترم همیشه با من دعوا داشت و منو به شدت کتک میزد و من شده بودم کلفت برادرهام هر کدوم بچه دار میشدن میرفتم خونشون و از بچه اونا نگهداری میکردم یا وقتی اسباب کشی داشتن منو صدا میکردن و خودشون و زنهاشون به من حکومت میکردن و من رو خیلی مسخره میکردن تا می اومدم حرفی میزدم مورد تمسخر و توهین بودم و ترجیح میدادم سکوت کنم …خلاصه من سالها تو بی خبری و و انزوای خودم زندگی میکردم و نمیدونستم باید چیکار کنم و تو کل سالهای عمرم حتی یه خواستگار نداشتم ! بعد از سالها تصمیم گرفتم برای کنکور شرکت کنم و با امید و انگیزه زیادی تو همون شرایط سخت نشستم درس خوندم و تو یه اتاق گل گچ تاریک تو یه گوشه خونه درس میخوندم و گوشه دیگه کارگرها مشغول به کار بودن خلاصه نشستم با تمام وجودم فقط درس خواندم و به خودم قول دادم اگه قبول نشم خودکشی میکنم و من تونستم دانشگاه دولتی با رتبه خوب و یه رشته خوب قبول شم و پدرم و برادرهام به زور اجازه دادن من برم دانشگاه و این در حالی بود که من 25 سال سن داشتم و با هزار بدبختی تونستم راضیشون کنم …و اون زمان که دانشگاه رفتم خودمو یه ادم افسرده و بدون اعتماد به نفس می دیدم و همش با خودم میگفتم من شانس اوردم دانشگاه قبول شدم وگرنه منکه استعداد و حافظه قوی ندارم! دانشگاه رفتن من همان و شروع مشکلات و باز شدن عقده های گذشته ام همان …بخاطر پیش فرض هایی که از مردها داشتم با کسانی آشنا شدم که فقط مورد سواستفاده قرار میگرفتم و من یه ادم افسرده بودم خلاء عاطفی زیادی داشتم اعتماد به نفس نداشتم و دانشگاه رفته بودم ولی هدفم رو گم کردم و همیشه پیش دکتر های روانشناس دانشگاه میرفتم و غرورم رو میشکستم و گریه میکردم و خودمو تحقیر میکردم و هی از مشکلاتم و شکستی که از روابط خورده بودم و از احساسات بدم میگفتم و هی میپرسیدم من چرا خوب نمیشم و جوابی نداشتن و میگفتن تیپ شخصیتی هر کس یه جوره و حرفاشون منو آروم نمیکرد بیشتر شنونده بودن و هیچکس ازین قانون نمیگفت !!! من با بیشتر استادام حرف زدم از مشکلات خودم و خانوادم و افکارم میگفتم و هیچکس نتونست جمله ایی بگه که من یه ذره حالم خوب شه سال 91 بدترین سال زندگیم بود و ترم اول و دوم دانشگاه مشروط شدم و من همچنان احساس افسردگی داشتم و سال 92 بود که برای گوشی من یه پیام اومد و با استاد عباس منش آشنا شدم و عضو سایت شدم و تک تک حرفهای استاد مثل وحی بود و من به استاد عباس منش میگفتم پیامبر نسل جدیده و فایلهایی که گوش میدادم چه تاثیر فوق العاده ایی برام داشت در مورد عفو و بخشش که گفتن من اعضای خانودام و اون مردهایی که ازشون بدی دیده بودم رو بخشیدم و تونستم درک کنم علت تمام مشکلاتم خودم بودم و جواب تمام سوالاتم رو گرفتم و بیماری روحی که سالها با من بود کم کم درمان شد و بلاخره بعد از سالها تونستم درک صحیحی از زندگی و دنیا داشته باشم و دیگه گریه نمیکردم و شب و روز فایلهای استاد تو گوشم بود و توضیحات محوصلات سایت رو میخوندم و میتونستم دقیقا پیش بینی کنم استاد چیا گفته و تک تک فایلهای رایگان بسیار عالی و تاثیر گذار بود و همشو یادداشت میکردم و به تمام اون چیزهایی که دوست داشتم فکر میکردم و سال دوم دانشگاه پایان احساسات بد و افسردگی روحی من بود پایان روابط بدی که درگیرش شدم و تازه خودم رو پیدا کردم … من از تمام استادان دانشگاه وقت مشاوره میگرفتم دقیقا ریز به ریز و با جزئیات براشون ساعتها حرف میزدم فکر میکردم چون دکتر روانشناس هستن و تحصیلات عالیه دارن میتونن کمک کنن ولی دیدم هیچکس از این قانونی هیچ درکی نداشت!!! و استاد عباس منش دقیقا جواب تمام مشکلاتم رو گفت و تونستم خیلی باهاش ارتباط برقرار کنم و حرفاش از دلش می اومد واقعا به دل مینشت
تنها مسئله زندگی من سالها تنها موندن بود سالها افسردگی بود سالهای سال احساس میکردم هیچ کسی منو دوست نداره و فقط تمرکزم رو گذاشتم رو بهبود افکارم تو زمینه روابط عاطفی چون پاشنه اشیل من دقیقا همین بود …
من احساسی که 27 سال باهاش زندگی کردم تونستم حلش کنم من تو روابط بسیار مشکل داشتم و خودم رو از همه حقیر تر و بدبخت تر میدیدم و میگفتم من یه دختر شهرستانی فقیرم من هزاران فرسنگ از اون ادمی که بودم فاصله گرفتم و مهم ترین چیزی که از خدا میخواستم رو بلاخره بدست آوردم ارتباطات قوی و روحیه شاداب و امیدواری به زندگی ام به دست آوردم و میرفتم تهران با مردهایی قرار ملاقات میزاشتم که مدیر عامل یه شرکت بودن و منو میبردن بهترین رستوارن و با من حرف میزدن و من چنان موقر و متشخص و زیبا و خوش لباس و خوش چهره بودم که اون مرد عاشقم میشد من با تمام افرادی که ثروتمند بودن فقط نسشت و برخواست داشتم با کاپیتان کشتی که ماهی 20 میلیون حقوق میگرفت و با خلبان و دکتر و مهندس و استاد دانشگاه و حتی با نماینده مجلس دوست شدم و همه اون مردهایی که تو جایگاه خودشون یه اسم و رسمی داشتن در برابر من تعظیم میکردن!!!
بسته تند خوانی و تقویت حافظه رو گوش دادم و دیگه هیچ درسی نیفتادم و چهره خودم رو تو آینه نگاه میکردم یه دختر زیبا و جذاب و فوق العاده دوست داشتنی بودم تو یه شرکت بازار یابی شبکه ایی رفتم و تونستم بهترین لباس ها رو بپوشم و با پولی که پس انداز کردم تونستم بسته عزت نفس رو بخرم و اینقد روحیه و شخصیت من قوی شد و ارتباطات من و قدرت بیان من عالی شد که خودمم متحیر میشدم من شاداب شدم و حتی زیبا تر از گذشته شدم و بخاطر روابطی که داشتم احساس گناه نمیکردم چون احساس گناه منو روانی کرده بود … جذبه خاصی تو وجودم پیدا شد که همه دوست داشتن با من دوست باشن استاد دانشگاه ازم خواستگاری میکرد و من جواب رد میدادم اینقد که به خودم علاقه مند شدم و خدای درونم رو پیدا کرده بودم و با خودم به صلح رسیده بودم که فقط آدمهایی سراغ من می اومدن که از لحاظ جایگاه اجتماعی و خانوادگی و تحصیلات از من بالاتر بودن ولی من خودمو ا ز همه با ارزش تر می دیدم الان تبدیل شدم به کسی که انگار یه انرژی اطراف منو گرفته و اجازه نمیده آدمهای بد سر راهم بیان و کسی از اعضای خانوادم نمیتونه بهم بگه بالای چشمت ابروه هر روز که تو آینه نگاه میکنم قربون صدقه خودم میرم و بخاطر نعمتهایی که دارم واقعا سپاسگذارم ..
دوستان عزیز من فقط خودم رو تغیر دادم و دنیام تغییر کرد وگرنه هنوزم همون پدر و مادر و برادرها رو دارم الان با خودم در صلح هستم با اینکه تو یه شهرستان دورافتاده هستم و هنوزم خانواده فقیری دارم ولی هیچ احساس محددیتی ندارم! جای فرار کردن به فکر بهبود شرایط همه خانوادم هستم
الان اهدافی دارم که برام خیلی دست یافتنی و قابل لمس هستن و میدونم که میتونم به همه آرزوهام برسم میدونم قراره چقدر ثروتمند شم و آزاد شم و الان دیگه هیچ وقتی اشک نمیریزم دارم اونطور که دوست دارم زندگی میکنم تیر امسال درسم تموم شد و اهداف بزرگی که دارم رو یادداشت کردم و دارم با سرعت زیاد به سمت خواسته هام میرم
الان فقط میگم اول خدا دوم خودم…
سلام رهای عزیز من از چندسال پیش شمارو میشناسم و کامنتهای زیباتون میخوندم و بخاطر شجاعت هایی که داشتید و ترس هایی که توی دلشون رفتید همیشه شمارو تحسین میکردم.
این حد از تغییر و عزت نفس و رشد شخصیت باید برای همه الگو باشه موفق باشی دوست عزیزم
وای خیلی خیلی عالی بود شما مهم ترین نتیجه رو گرفتیننننننننننن
سلام
زندگیتون را خواندم و عالی بود و امیدوارم که خدا همیشه سبزی و نور انی راه شما باشه و شما به موفقیتهای چشمگیری برسید وبه آرامشی بیشتری برسید
شاد و خوشبخت باشید
سلام
متن شما رو بی اندازه دوس داشتم
لطفا از تمریناتتون بگید و اینکه چه دیدگاهی باعث شد خودتون و ظاهرتون رو اینقد عاشقانه دوس داشته باشین
و اعتماد بنفس روابط رو از کجا آوردید؟؟؟
سلام به همه دوستان عزیزم
و همچنین استاد عباسمنش بزرگوار و خانم شایسته نازنینم
خدا روسپاسگزارم به خاطر نعمت هایی که تا الان بهمون ارزانی داشته
خدایا شکرت
یکی دو روزه شدیدا حسم گفته بنویسم و قطعا هدایتی در پیش داره
بریم که بنویسیم لذت ببریم و کلی ارزش خلق کنیم
به نام رب العالمین
که هرچی داریم از اونه
بهناز رحمانپور هستم ۱۹ سالمه
مدت عضویتم دو هفته دیگه میشه ۲ سال
و من دوساله که عضو این سایت بهشتیم
میخوام زندگیم رو به چندبخش تقسیم کنم
یه بخش نتیجه استفاده از آموزه های سایت رو بگم که باز هم قانونه
و یه بخش هم از گذشته م که نتیجه ایمان و باز هم عمل به قانونه البته که ناآگاهانه
من تو این دوسال بالا و پایین خیلییی داشتم از عدم رعایت تکامل بگیر تا عجله و عجله که سریع نتیجه بگیرم چون سنمم کم بود همه هم تو سایت میگفتن
منم دچار یک عجله شده بودم که خب نکنه دیر شه
اینا منو عقب انداخت
اما من بیدی نبودم با این بادها بلرزم هربار شروع میکردم متعهدتر
از نتایجم بخوام بگم تو این دوسال دفترچه م رو که نگاه کردم کلا فکر کنم یکی دوبار ازش استفاده کردم این درصورتی بود که تو دفترچه م از ۹۵ تا ۹۸ هر دوهفته یا هر
ماه اسم ی دکتر تو دفترچه بود همش هم سرماخوردگی و چیزای عجیب غریب هم بود
خلاصه بهتون بگم عالی شد سلامتیم از گرفتی بینی بگیر که خودش رفع شد بدون عمل تا ارتودنسی کردن دندونام که خواسته م بود و انجام شد با قیمت عالی و در زمان و مکان مناسبش
از سلامت روانم بگیر که واقعا خود گذشته رو یادم نمیاد و یه جاهایی رو شرح میدم که چکاب فرکانسی بشه و تغییرات قابل مقایسه باشه
من دبیرستان واقعا حال روحیم بد بود دوستانم به شدت اذیتم میکردن و همه ش رو سرتاسر ش رو خودم خلق کرده بودم و ی الگو تکرار شونده بود که سالها قبلش هم چندین و چندبار ایجاد شده بود که اونم از میل به قربانی شدن میومد که دوستاااان عزیزم مواظب باشید که بیشتر بلاها و بدبختی هایی که سر بشر میاد از این معظله
شاید آدم باور نکنه بگه کی دلش میخواد بلا سرش نیاد اما ناخودآگاه ما لذت میبره زمانی ک عزت نفس نداریم و میل داریم قربانی باشیم که بقیه دلشون بسوزه و محبت کنن
خدای من چه باور خانمان سوزی
بعد اونکه تضادها ب اوج رسید در روابطم
یکی از عزیزانم فایل فقط روی خدا حساب کن رو برام فرستاد الان یادم نیس آیا چیزی درک میکردم یا نه
فقط یادمه یکم بدم اومد و گفتم اینم اومد باز بگه نماز بخون و….
اون موقع ب دلیل باورهای اشتباه از مدرسه و خانواده از دین هم فراری بودم
خدای من الان که مینویسم میدونم چقدر تغییر کردم
و اون فایل اثر خودش رو گذاشت من کم کم توجهاتم رفت کنار از اون آدمها و اذیت ها
نمیدونم چی فهمیده بودم
ب جایی رسید همه چی خنثی شد مثل ی بمب اتم که خنثی میشه
همه چیز تموم شد و من آرامش گرفتم
اما این همه ماجرا نبود
اینبار من هدایتی اومدم سایت
اومدم به این بهشت پر از نعمت
و اوایل سال ۹۹ بود شروع کردم دیدن زندگی در بهشت
خرداد تولدم بوددد نگممم چقدر کادو گرفتمم
از در و دیوار کادو برام میومدد
خدایاشکرت
تولد برام گرفتن
دیروز داستان فایل هدیه تولد استاد رو دیدم
الان یادش افتادم
واقعا ما اگه عزت نفسمون رو ببریم بالا دیگران خود ب خود و عاشقانه هدیه میدن بهمون و محبتت میکنن
خلاصه بگم
اون سال کنکور هم بود اما خب طبق چیزی ک توضیح دادم اصلا تو اون فضا نبودم و باورام درست نبود تو تجربی نتیجه راضی کننده نبود البته بازم با اون باورای داغون رتبه متوسطی بود باز 😂 اما تونستم تو کنکور زبان ی دانشگاه دولتی قبول شم که اون موقعها خوشحال بودم و اینم نتیجه بود بدون خوندن کتاب های تخصصی ی دانشگاه دولتی خوب قبول شدم
اما انگار استاندارد های خودم رو بالاتر دیدم و اون محیط رو نمیخواستم
خلاصه حتی نذاشتم ی ترم هم تموم بشه و انصرافففف
تابستون ب همین منوال گذشت و آبان یا آذر چون رو خودم کار میکردم
خواسته کسب در آمد و کسب و کار ایجاد شد
اولین ایده که به ذهنم میرسید ی پیج بود بزنم
و من ی پیج زدم اون موقع عاااشق ی ساز شده بودم از دقیقاا دقیقاا همون بهار ۹۹ که گفتم کم کم با سایت همراه شده بودم
اون ساز دل من رو برده بود من اصلا نمیدونستم تو ایران هست یا ن نوع شیشه ایش رو دیده بودم ی ویدئو کنار دریا مینواخت اون دختره
و بی نهایت از ته دل خواستمش
بعد اون موقع ک گفتم ایده کسب و کار اومد گفتم نوازندگی های بقیه رو میذارم که فالور جمع کنم و اون موقع ایده نداشتم بعذش چی میشه
شدم ی فن پیج
و خلاصه انقدر توجه کردم و ارتعاش فرستادم که
دقیق نمیدونم دی بود بهمن بود یاچی
فکرمیکنم زمستون بود
پول ساز ب حسابم اومد خیلی هدایتی و من سفارشش دادم
نگم از ذوق و شوق و حس جذب کردن
اون موقع میگفتم جذب کردن
الان دوست دارم بگم خلق کردن دوست دارم خلق کنم
خدایاشکرت
میدونم طولانی میشه دوست دارم همه چی رو بگمم و تندتند مثل دویدن خرگوش مینویسم😂😍
خب وقتی ب دستم رسید خودآموز یاد گرفتم و شروع کردم ویدئو گذاشتن
نشونه ها میومد پیشنهاد فروش درصدی، پیشنهاد حتی معلمی و آموزش
باورتون میشه من که تازه شروع کرده بودم
اما باورای ثروت سازم مشکل داشت خیلی هم کار نمیکردم فقط یادمه اون موقع ی شکرگزاری سطحی مینوشتم
بخدا الان ک فکر میکنم چقدررر تاثیر احساس خوب زیاده و غلبه میکنه بر منفی
همه رو میشوره میبره
درآمدی از اون کار نداشتم
تا اینکه ایده کارهای دیگه اومد
ببینید دوستان من عاااشق اون نواختن و اون کار بودم اما باورام ایراد داشت
خلاصه هدایت خواستم و خدا هدایتم کرد به کارهای دیگه
از فروش دستبند و عروسک رو سی بگیر که کار دست خودم بود البته بخش خیاطیش هنر دست مامانم
تا بازم فروش محصولات بقیه مثل اسکاج و هرچی فکرش رو کنید من فروختم
و واقعا توانا هستم تو فروشندگی
اینا جواب میداد چون باورم خوب بود و خلاصه برای اولین بارها پول داشتم میساختم به قول آمریکایی هاmake money
ولی ما ایرانی ها میگوییم پول دراوردن
ب تفاوت این دوتا دقت کنید
که make money
بینهایت حس خوبی به من بده
چون من اشرف مخلوقاتم و به همین دلیل منم خالقم و چون خالقم میسازم
خلاصه چندین ماه این شغل هارو انجام دادم هی تکاملم طی میشد و رقم ها بالا میرفت
یکم ک گذشت همه اینها رو قطع کردم و رفتم رو همون پیج هنریم
هی میگفتم بابا چرا نتیجه نمیده
الان میدونم اشکالای کارم اینا بود
۱ همش دنبال فالور بودم
بابا فالور میخوای چیکار ب قول استاد فکر میکنی فالور بره بالا درامدت بیشتر میشهه؟؟
۲عجله و عدم رعایت تکامل
۳ باورای اشتباه در مورد ثروت ساختن از اون کار
خلاصه در کلِ اون تایم من ی هنرجو گرفتم
اما چ هنرجوی فوق العاده
سریع پول واریز کرد و چقدر خوشحال بود من مربیشم خودم ادامه ندادم وگرنه چ نتیجه ها درانتظارم بود
ب قول کامنت یکی از دوستان اگر ب ایده هایی ک میاد عمل نکنی دوستای دیگه ای اونو عملی میکنن
خلاصه منم افرادی رو میدیدم اما همش ربط میدادم ب سابقه شون
و اینکه من تحصیلات این رشته رو ندارم
اما همون هنرجو برام ب یادگار موند ک اگه میخواستی میشد
البته هنوز تو ذهنم رهاش نکردم میرم سراغش
نمیذارم از دستم در بره
خب بریم سراغ ادامه
بعد از اون انواع شغل رفتم تو کار لواشک و میوه خشک
ماشالا به خودم که چه فروش هاایی داشتم
فروش انجام میدادم ی روز میلیونی
و واقعا همه اینا عمل ب قوانینه
تا همین الان دارم این کار رو انجام میدادم
تو یکی از فایلهای گفتگو با دوستان استاد ی حرف خوبی زدن اونم این بود که به اون دوستمون که خوب پول ساختن بعدش فتن سراغ تفریح و ی مدت تمرکز نداشتن رو کار گفتن اگر رفتی دنبال ی خلا هایی بعدا ناراحت نباش
تو باید از اونا پر میشدی و میگذاشتی
حتی اگه اون خلا بازی با بچه ها باشه
مسافرت باشه
برای منم این خلا رسیدن ب استقلال مالی بود ک ی چیزایی رو خودم راحت بخرم این برام از همه چی مهم تر بود
من هر میخواستم فراهم بود و هست
اما شدیدا اون خواسته ته دلم بود و من هرچی پول بود و خرج چیزایی میکردم ک دلم میخواست
قشنگ الان درک میکنم این حرف استاد
و من با پول خودم ی ساز دیگه هم گرفتم
بقیه میگن میخوای چیکار یکی داشتی
یا الان میگن بفروش
چرا زودتر نمیومدم بنویسم😢چه حس خوبی داره و چه الهامات اومددددد
میخوام باز بگم از نتایج هرچند انقدر زیادن ک نمیشه ریز و درشت
از گوشی موردعلاقم بگیر ک با ی قیمت فوق العاده
گرفتمش البته برند خاصی مدنظرم نبود و حتی ی برند عالی میخوام الان
اما این گوشی دقیقا همه ویژگی های ک میخواستم رو داره
از حافظه عالی بگیر ک دیگه هی اررور نمیده ۱۲۸گیگ داره
قبلی ۱۶ بود یعنی دیوانه شده بودم
واقعا تضادها خوبه میان خواسته هامون رو دقیق بدونیم
از دوربین عاالیش
و خب قیمت مناسبش
باز هم بهترش رو میخوام
از نقاشی ک فکرمیکردم هیچی یلد نیستم و جز نقاشی های بچگیم ک کوه و درخت بود دست ب قلم نشده بودم
نشستم گفتم دلم میخواد نقاشی خلق کنم و کشیدم
از روی ی فایل آموزشی
دقیقا ی نقاشی از چهره دختر رو چندین با کشیدم و چقدر ر تکامل رو اونجا واضح میدیدم
کاش میشد عکس فرستاد اینجا
و خب نخواستم ادامه ش بدم
یجورایی تفریح بود
و چقدر توانا بودنم ب خودم ثابت شد
یادم نیس واقعا دیگه چ کارهایی کردممم
اما خلق ها کردم
خدایاشکرتتتت
من اون دوران
ک دقیقا اکثر این اتفاقات تو اون تایم بود ک براتون گفتم نقاشی و ساز و اینا
خونه مون رو عوض کردیم و دقیقا خونه و اتاق چیزی بود ک من دوست داشتممم
وسایلمون
وای خدای من
تازه بچه ها
کل زندگی من قانونه اینا اون آگاهانه هاشه
من ی کارهایی کردم تو سن کم کسی نمیتونه انجامش بده مهاجرتی شجاعانه
ک تمام نیروهایی غیبی خداوند ب اختیارم دراومد
میدونید چرا؟؟ چون خداوند با شجاعانه
بعد آشنایی با استاد
من با فایلهای رایگان کار کردم و دوره ها با اکانت یکی از اعضای درجه ۱ خونوادم تهیه شده
اما من راستش حتی هیچ دوره ای رو تا ته نرفتم
یکی دو جلسه
چون واقعا استمرار نداشتم
اما یچیزی منو تو این مسیر نگه داشت و اونم درخواست های من بود
و لطف خدا به من ک منو نگه داشت
یجاهایی زدم جاده خاکی اما هی برگشتم و برگشتم
من روابطم واقعاا پر از تضاد بود و هنوز هم اگه حتی مدت اشغال ب ذهنم بدم و ورودیها رو کنترل نکنم نمیدونید اول از همه روابطم خراب میشه به بدترین شکل ممکن
این خودش ی اهرم رنج شده برام
و واقعا ب این فکرمیکنم اگر من تعهد طوفانی داشتم چی میشد
هرچند ک تکاملم این بوده و خب خداروشکر میکنم چقدر نتایج بهم داده
و هرچی خواسته م هست روزانه اجابت میشه این حدودا دوسال ی سال گذشته ش عاالی ترین بوده برام چون واقعا عمل گرا بودم
جهاداکبر رو تو عمل راه انداختم
فقط اگر یجاهایی بیشتر قوانین رو دقت میکردم حالمم بهتر بود و نتایج هم پررنگ تر میشد از اینی ک هست
و خب این قدم بعدی میشه پس
میریم سراغش
ی روند فوق العاده تر
ی چیزایی باید نهادینه شه
نمیدونم از تصمیمات بعدیم بنویسم یا نه مرددم
حسم میگه ننویس نتیجه ش بکن بعد بیا بنویس
خب منم بهش گوش میدم
این نوشتم روحم رو جلا داد
شاید باورتون نشه این بهناز توانای ارزشمند الان تو ی مرحله آیه ک واقعا باورای محدود
کننده احاطه ش کردن
و. خب چاره ش بازم عمل کردنه
بریم دست ب کار شیم واقعا اینا رو نوشتم از خودم خجالت کشیدم😂😂شرمم میاد اون مسئله ب اون کوچیکی رو نتونم رد کنم
بابا من این همه تونستممم
این که چیزی نیس
البته خب برای بقیه شاید بزرگ باشه
اما من حلش میکنم
و ازش رد میشم و بزرگتر میشم
رفتم مسواک بزنم باز یادم اومد ی چیزهایی رو ننوشتم
به جای اون دوستانی که گفتم محو شدن کلی دوست فوق العاده دارم که عاشق منن و بارها ب خودم گفتن ک خداروشکر میکنن ب خاطر داشتن من😭
خدا چه جوری همه چی میشهههه برامون
همه چی
روابطم با خانواده م عالی شده
جدیدا هم تعهد بیشتری دادم اون بحثها هم کم شده منشاش خودم بودم انقدر جهان بهم نشونش داد انقدر تکرار شد ک یادش بگیرم
همه این نتایج تا زمانی بوده و هست و خواهد بود ک ورودی ها کنترل بشه
اصلی تریییینه
وقتی ورودی ها کنترل بشه خود ب خود احساس خوب میشه
و بعدش وظیفه ما موندن تو اون حس خوبه
خب دیگه جدی جدی تمومش کنم 😁❤️
خدایاشکرت
خدایا ازت سپاسگزارم که بی نهایت نعمت به ما دادی هر لحظه ما رو هدایت میکنی هر لحطه به ما الهام میکنی
ربنا ازت ممنونم به خاطر تک تک نعمت ها
خدایاشکرت
برای همتون بهترین ها رو آرزو میکنم
و امیدوارم زندگی همه مون هرروز بهتر از دیروز باشه و سراسر لذت و شادی و حال خوب باشه
❤️😍
سلاااام آفرررین دختررر
قشنگ درکت میکنم عزیزدلم
منم با استاد در سن کم اشنا شدم حدودا ۱۶ سالم بود
اون موقع ها درک عمیقی نداشتم مثلا از کلمه ی توحید
من تازه ۱۹ سالم بود که این درک رو پیدا کردم
اون هم در دل تضادها
گریه ها میکردم وقتی درکش کردم
با اینکه من بارها این کلمه از استاد به گوشم خورده بود اما متوجه ش نبودم
من هم در این چند سال هی از سایت دور شدم و مورچه ای عمل کردم
اما الان که دارم نگاه میکنم این مسیر رو باید طی میکردم
خداروشکر واقعا
ولی این ۹.۱۰ ماهه اخیر خیلی بهتر عمل کردم
الان ۲۲ سالمه
به خیلی از خواسته های ریز و درشتم رسیدم
البته هنوز این روند ادامه داره
خداروشکر
اتفاقا دیروز ی اتفاق خیلی قشنگ برام افتاد
اتفاقی که خیلی خیلی میخواستمش
توجه فراوون داشتم بهش
ولی رخ نمیداد
شب قبلش متوجه شدم که ی مدته دگ شکرگزار نیستم
فقط توجه ام رو چیزایی که الان ندارم و میخوام
نوشتم اتفاقات خوبمو
مورد هایی که ی زمانی آرزوشو داشتم ولی الان برام بدیهی شده
اگه با همین مورچه ای عمل کردن تونستم به اینها برسم
با عمل مداوم و خوب ببین به چ چیزایی میرسم :)
و به خودم گفتم که اصلا ناراحت و منتظر نباش تو فقط از نعمتات لذت ببر و ادامه بده ادامه بده ادامه بده
همین
و برام منطقی شد ، یادآوری اتفاقات خوبم برام منطقی کرد که با همین قانون میشه ب خواسته های بزرگ از نظر من نه از نظر جهان برسم
خداروشکر
فردا بعدازظهرش این اتفاق افتاد …
خیلی خوشحال بودم
انگار دستم اومده که باید چیکار کنم
ی کوچولو البته هنوز
ولی عالی و عالی تر میشه همه چی
خداروشکر خوشحالم
خداروشکر برای سلامتیم
برای آرامش قشنگم
خداروشکر برای وجود شماها عزیزان
ادامه بده فقط دختررر
هیچوقت قرار نیست دیر بشه
خدا میتونه برات توی یک سال همه ی ناکامیاتو جبران کنه
همه خواسته های کودکیت ………..
خداروشکر
ادامه بده
موفق باشی همیشه
اشکم رو درآوردی😭
سلام فاطمه جانم
ممنونم ار تحسین قشنگت
منم بی نهایت تحسینت میکنم
به خاطر رسیدن به خواسته هات
خدایاشکرت هرچی داریم از خداست
من فرکانست رو قشنگ دریافت کردم
و خیلی خوشحالم
اینجا کنار خانواده ای هستم که زبان اصلیمون فرکانسه
عاشقتم برات بهترینها رو ارزومیکنم جان من
ما لایق بهترینهاییم
به خدا لایقیم
/خدا میتونه برات توی یک سال همه ی ناکامیاتو جبران کنه
همه خواسته های کودکیت /
………..
میدونی پیام خدا رو برام اوردی؟چقدر در زمان مناسبی که این پیام رو برام اوردی
و من چقدر در زمان مناسبم که اینو دریافت کنم
اونم الان
دقیقا نمیدونم چنددقیقه پیش ب این فکر میکردم بشینم تعهدی رو خودم کار کنم یسال
و این یسال چ اتفاقهایی برام بیفتهه
دقیقا ب بهار ی سال بعد فکر میکردم
مطمئنم باورت میشه چون خودتم تو این مسیری و لمسش کردی اینارو
خدایاشکرت
ازت ممنونم هرچی داریم از توئه قدرت از آن توئه بهمون قدرت بده جسورتر ادامه بدیم
عاشقتم فاطمه جانم
بسم الله الرحمن الرحیم
سلامی گرم خدمت استاد عباسمنش عزیزم ،گروه تحقیقاتی پرقدرت عباسمنش وهمه دوستانی که مطلب من رو می خونند
البته من با یک روز تاخیر مطلب رو دارم می نویسم واین هم به دلیل مشغله های کاری که برام توی این چند روز به وجود اومده بود به واسطه نمایشگاهی که در شهر ما در حال برگزاریه ومن باید خودم رو برای تبلیغات کسب وکار جدیدی که شروع کردم در این نمایشگاه آماده میکردم.وبه این علت نتونستم مطلب رو در زمان مسابقه روی سایت قرار بدم. .البته مدتها بود که میخواستم به عنوان تشکر مطلبی رو روی سایت قرار بدم.که این بهانه ای شد برای نوشتن.هرچند که مسابقه ای هم در کار نباشه.به این دلیل از دوستان عذر خواهی میکنم هرچند که باعث همه این مشغله ها خود استاد عباسمنش عزیزم هستند. چرا؟درادامه سعی میکنم منظورم رو به طور واضح بنویسم.
من وهاب زندیان هستم 29 سالمه مهندس ساختمان .مجرد
وقتی صحبت از الگو برداری شد من متوجه این شدم که چقدر ناخودآگاه توی این مدت کوتاه از افراد موفق وزندگینامه هایی که خونده بودم درس گرفتم.موقع سختی ها یادشون میفتادم وادامه میدادم.زندگینامه های زیادی از افراد موفق داخلی وخارجی خوندم وهمه اونها خیلی به من کمک کردند.اما زندگی خود استاد عباسمنش الگوی اصلی زندگی من بود چون هم آشنا تر بودم وبیشتر درجریان زندگشون بودم وخودشون مارو درجریان میذاشتند وهم اینکه از یه جایی به بعد زندگشیون خیلی به زندگی من شباهت داشت.هر وقت به مشکل میخوردم میگفتم این که چیزی نیست درمقابل مشکلات عباسمنش این اومده به من بگه چی رو میخوام.ادامه بده حتما درست میشه .وقتی میخواستم وارد ترسهام بش موشک میکردم به خودم میگفتم عباسمنش فلان کارو کرد ترسید ولی حرکت کرد پس منم می تونم.
دوتا خاطره دارم ازشون یکی مربوط به اوایل سال 95 بود که سایتشون فیلتر شده بود.من یه قانون آفرینش میخواستم دانلود کنم نمیشد اعصابم به هم ریخت.گفتم الان استاد چقدر تحت فشاره.به دفترشون هم که زنگ زدم اونها هم نگران بودند آقای عباسمنش هم کلا ایران نبود.چند روزی گذشت خبری نشد تا اینکه استاد یه فایل گذاشت ویه مطلب خیلی مهم که من رو خیلی به فکر واداشت رو عنوان کرد.خیلی ریلکس وراحت اومد گفت “یه مشکل برای سایت پیش اومده خیلی هم خوب اتفاقا.این به من نشون داده که باید سرورام رو به خارج از کشور منتقل کنم که آزادی بیشتری هست اگه خواستند باز نکنند کسانی که بخوان وتو فرکانسش باشن میتونن بهش دسترسی پیدا کنن ومن اصلا نگزان نیستم واین موضوع فقط یک تضاده” واین یک الگوی فوق العاده در زندگی من شد.که هیچ وقت در مقابل تضادها فراموش نمیکنم که این فقط تضاده واومده راه درست رو به من نشون بده.
خاطره بعدیم مربوط به یکی از اساتید بزرگ تهران هست که چند وقت پیش با ایشان صحبت میکردم.تقریبا هم زمان با استاد شروع کرده بود اما استاد عباسمنش پبشرفت بسیار خیره کننده ای نسبت به ایشون داشتند ومن وقتی دلیلش رو پرسیدم گفت که آقای عباسمنش بسیار جسورانه عمل میکنه وبهای زیادی پرداخته.از از دست دادن فرزندشون تا اینکه اولین استادی بودن که کلاسشون رو در یک سالن 600 نفره برگزار کردند.بقیه اساتید سمینار رو در سالن برگزار میکردند وبعد برای آموزشها از کلاس استفاده میکردند اما آقای عباسمنش در تهران اولین کسی بودند که کلاسها رو در سالن 600 نفره برگزار کردند.واین هم هیچ وقت از یاد من نمیره که اگر میخوای موفق باشی باید جسارت داشته باشی.به قول خود استاد در بسته روانشناسی ثروت “جهان به جسارت ما پاداش میده”که من الان میفهمم که این جسارت از ایمان سرچشمه میگیره.
حدودا 4یا5 سال پیش من اصلا با مباحث موفقیتی آشنا نبودم .تصور میکردم همه اینها موضوعات به درد نخور ودور از منطقی هستند که ارزشی ندارند ومن باید به واقعیت زندگیم توجه مبکردم نه به این صحبتهای دور از واقعیت. واضحه که با این طرز فکر هیچ کتابی در این موارد مطالعه نکرده بودم وهیچ آشنایی نداشتم.به جز مدت کوتاهی که کتاب راز رو مطالعه کردم وبعد هم کنار گذاشتم.
ولی همیشه از دوران نو جوانی دوست داشتم ثروتمند بشم وهمیشه بهش فکر میکردم که چطور میتونم پول بیشتری بسازم.همیشه در دوران راهنمایی ودبیرستان کار میکردم یه مدت کلوپ بازیهای کامپیوتری داشتم قبلش کارای دیگه ای انجام میدادم اما هرگز موفق نبودم ونمیتونستم پولی جمع کنم وهرچی که در میاوردم خرج میشد.
از نظر روابط که دیگه خیلی افتضاح بودم به جز یکی دوتا دوست اصلا هیچ کسی رو نداشتم تازه این روابط هم پایدار نبود وهمیشه با ترس بود. از نظر ارتباط با جنس مخالف که وضع خیلی از این بدتر بود.در روابط فردی با خداوند هم بگیر نگیر داشت یه روز که حال داشتم باهاش حرف میزدم ویه روز که حال نداشتم به همه چیز شک می کردم.
گاهی اوقات انقدر استرس میگرفتم که نمیتونستم روی پاهام بمونم واین حالتها هر روز بیشتر وبدتر میشد.بهتره بگم وابسته به حالات بیرونیم بود.اگر اوضاع بیرونی خوب بود حال منم خوب بود واگر اوضاع خیلی خوب نبود حال منم خوب نبود.
توی یک جمع خانوادگی ساده نمیتونستم صحبت کنم وحتی یه دوره ای به حدی از نظر روحی بهم فشار اومد که از همه چیز خسته شده بودم وناراحت وعصبی وپرخاشگر با همه بودم.
این در حالیه که من در دوران قبل تر این بر عکس خیلی ادم شادی بودم وهمیشه با دوستان زیادی بودم اما رفته رفته اوضاع تغییر کرده بود ومن نمیدونستم چرا.چون اون موقع اصلا با موضوع فرکانس وباورها وقوانین ثابت وزیبای جهان هستی آشنایی نداشتم.
زندگیم خیلی بالا وپایین داشت گاهی خوب بود وگاهی هم خیلی بد.چون من احساسمو به شرایط بیرونی گره زده بودم و اون یه روز خوب بود ویه روز دیگه بد میشد.تا جایی که من باور کرده بودم که بله زندگی بالا وپایین داره زندگی همینه وباید با این سختی ها حالا در هر زمینه ای کنار اومد.ومن نمیتونم همیشه احساسم رو خوب نگه دارم.
در یکی از همین روزای یه روز خوب یه روز بد، رفته بودم تهران که یه یادم نیست برای چه کاری.فکر کنم زمانی بود که داداشم توی المپیاد مدال گرفته بود ومن از طرفی خوشحال بودم به خاطر موفقیت اون واز طرفی هم ناراحت بودم که چرا پس من نمیتونم کاری بکنم چراکه من اونو تشویق کرده بودم که المپیاد بخونه حالا اون موفق بود ومن نه.
رفته بودم خونه خالم. خالم چندتا سی دی بهم داد گفت اینا مال یه استاد خیلی معروفه منم با بی میلی گرفتم گفتم باشه نگاه می کنم.واصلا قصد نگاه کردنشو نداشتم.چون اونا با واقعیت زندگی من متناقض بود ومن دنبال واقعیت بود نه تصورات یه سری آدم الکی شاد.
یادمه یه روز از روی بیکاری وخستگی یکی ازین سی دی ها رو گذاشتم توی دستگاه.خیلی شکست خورده وبا حال نه چندان خوب وخسته.در همون روزها که گفتم ارتباطم با خدا قطع ووصل میشد ودرمواقعی که اوضاع کمی بهتر میشد همیشه ازش در خواست داشتم راه صحیح رو بدونم(البته ناگفته نماند که من همیشه در سخون وجز بهترینهای دانشگاه خودمون بود وهمیشه دنبال راه درست میگشتم وبا اساتید معارف و…بحث میکردم اما هیچ وقت از حرفاشون قانع نمیشدم.یادمه یه بار با یکی از اساتید روی مساله جبرو اختیار بحث کردم اونم خیلی ناراحت شد گفت اصلا من نمیدونم.جالب اینکه فکر کنم تو خواب وبیداری بودم که همون موقع ها جبر واختیار رو کامل درک کردم .واقعا یادم نیست چطوری چون ذهنم اون موقع خیلی در گیرش بود.در ضمن من همیشه از خدا تقاضای استاد میکردم چون باور داشتم که کسی که راه درست رو یکبار رفته وخطاها رو دراورده باید باشه که به من کمک کنه)
این سی دی مجموعه صحبتهای یکی از اساتید معروف که من اون موقع نمیشناختمشون در مورد ثروت بود.خیلی تحت تاثیر قرارم داد وباعث شد چند بار نگاش کنم وهمه سمینار های دیگه رو هم خریداری کنم.
روحیه ام خیلی بهتر شده بود فکر میکردم دیگه تمومه راه زندگی رو پیدا کردم.خوشحال بودم.اما هنوز آماده نبودم چرا که اون صحبتهای زیبا ولی خیلی ناقص نمیتونست جواب سوالات ومشکلاتی که برای من پیش میومد رو بده ومن باز هم به این صحبتها شک کردم.یه روز یکی از دوستام این شک رو به یقین تبدیل کرد وگفت اینا حرفای خوبیه اما از تو واقعیت جواب نمیده.من هم که تجربه کرده بودم بله تو واقعیت جواب نمیده.ودیگه گوش نمیکردم.هرچند که دیگه دلم پیش اون حرفا گیر کرده بود.چند وقت یکبار به سایت اون استاد سر میزدم وگاهی یه خرید کوچکی مبکردم اما نه این که خیلی پیگیر باشم.البته اوضاع روحیم خیلی متفاوت از قبل شده بود اما هنوز عالی نبود(الان که دارم مینویسم خودم تحت تاثیر قرار گرفتم که چطور مدار من آرام آرام تغییر کرد.تا حالا انقدر بهش توجه نکرده بود)اما دیگه درخواست میکردم ودنبال راهی برای مخصوصا درامد زایی بود. یه جمله خیلی ذهنمو درگیر کرده بود چون من خیلی آدم پرتوقعی بودم وهمیشه از خانوادم انتظار داشتم این جمله اون استاد خیلی روی من تاثیر گذاشت(چرا من فقط بخواهم چرا من ندهم چرا فقط گیرنده باشم چرا دهنده نیستم)
روزها سپری میشد روابطم بهتر شده بود سرکار میرفتم وپول بیشتری در می آوردم.(این سر کار رفتنم هم داستان جالب خودشو داره که مربوط به تجسم دوران دانشگاه بود)اما هنوز راضی نبودم.اون باور یه روز خوب یه روز بد هنوز تو ذهنم بود وبه طبع زندگیم هم همینطوری ادامه پیدا میکرد.روابطم بهتر شده بود اما به هیچ وجه اونی نبود که من مبخواستم.
حالا دیگه بیشتر درخواست میکردم بیشتر فعالیت میکردم بیشتر کتاب میخوندم.
تا اینکه یه روز که گروه های وایبرم رو که عضو شدن در اون حاصل همون فعالیتها برای ایجاد ارتباط بود چک میکردم.با یه تست برخوردم.تست نیمکره های مغز.جالب به نظرم اومد.وارد سایت شدم تست رو حل کردم.جوابشو با بچه های گروه به اشتراک گذاشتیم.زیرشم نوشته بود گروه تحقیقاتی عباسمنش.اول به نظرم گروه تحقیقاتی ریاضی اومد گفتم برم شاید تست داشته باشه بیارم بذارم تو گروه.وارد گروه شدم دیدم نه بابا همون یه تست بود یه چیز دیگه هم بود که میگفت شما از نظر درامد چندمین نفر در جهان هستید.
میخواستم از سایت برم بیرون دیدم چون دیدم در مورد موفقیته یه ذره کنجکاو شدم سایت رو نگاه کردم ووارد دانلود رایگان سایت شدم.یکی دو تا از فایل ها رو گرفتم (این موضوع برمیگرده به کمتر از 2 سال پیش)نگاهشون کردم وگوش دادم ونه یکی دوبار چند بار.اون موقع یادم نیست از کجا فهمیدم باید چند بار اینا رو گوش کنم اما گوش کردم همه فایلهای رایگان رو دانلود کردم وهمه رو ریخنم رو گوشیم وچندین بار شاید 20،30 بار گوش دادم.انگار گمشدم رو پیدا کردم.هر روز وهر شب گوش میدادم ونگاه میکردم.خیلی خوشحال بودم.جواب خیلی از سوالاتم رو ازین فایلهای رایگان گرفته بود.آرامش پیدا کرده بودم امیدم به زندگی بیشتر شده بود.حالم بهتر شده بود.چندتا کاری که ازشون میترسیدم رو انجام دادم.وروحیه واعتماد به نفسم بالاتررفت.
توی همین روزا بود که استاد عباسمنش عزیز که اون موقع هر یکشنبه فایل رایگان میذاشتند فایلی تحت عنوان ”من می توانم آینده مالی شما را پیش بینی کنم گذاشتند”وبعد هم فایلهای سه برابر کردن درامد وبعد هم معرفی “بسته روانشناسی ثروت”.
از بس که استاد محکم حرف می زد ومن هم که عاشق پول گفتم بذار برم ببینم چنده ما که این همه چیز تو این مدت کوتاه از استاد یاد گرفتیم بریم اگه ارزان بود بخریم خوب.رفتم دید قیمت زده صدو بیست وخورده ای هزار تومن.چی؟؟؟؟صدو خورده ای؟؟؟تازه میخواست گران بشه وبشه 150 تومن فکر کنم اگه درست خاطرم باشه.حالا درسته استاد فایلای رایگانش خیلی خوب بوده برای من ولی نه دیگه که بخوام انقدر پول بدم(اون موقع البته استاد نمیگفتم)ولش کن بابا بی خیال.بریم سراغ فایلای رایگانش.بعد رفتم دیدم تو نظرات هم مثل من از قیمت بسته شکایت کرده بودن.یکی از نظرا رو خوندم ونوشته بود چه خبره یک میلیون خورده ای پول بسته؟؟؟من گفتم این بابا چقدر گیجه صد تومنو یه تومن دیده برگشتم با دقت نگاه کردم.مخم سوت کشید من گیج بازی دراورده بودم قیمتش یک میلیون و دویست وخورده ای بود.گفتم این دیگه پیش خودش چی فکر کرده بسته بزرگترین اساتیدی که من دیده بودم 100 تومن بود عباسمنشم دیگه خیلی خوشحاله(البته با نهایت عذر خواهی وپشیمانی از این لحن).بعد استاد یه ویدئو داد برای کسایی که میگفتن بسته گرانه.گام به گام تا استقلال مالی رو معرفی کرد که قیمتش 250 تومن بود.وخیلی هم ازش تعریف کردن که کسانی که نمیتونن اون رو تهیه کنند.دیگه من با خودم کلنجار میرفتم بگیرم نگیرم چیکار کنم.بالاخره به خودم گفتم من این همه چیز یاد گرفتم تو این 2،3ماه این 250 تومن اصلا برای اونا .فکر میکنم اصلا برای اونا دارم پول میدم .سرتونو درد نیارم اون بسته رو خریدم.اون سرآغازی بود برای اینکه همه بسته های استاد عباسمنش رو بخرم.(به جز ثروت2)در طول 6،7ماه.
گام به گام رو که گوش کردم چندین بار یادمه یه چیزایی از تجسم گفت استاد.من تجسم میکردم که رفتم یه ساحل گرم و دارم توی آب شنا میکنم با همه جزییات.یه روز اومدم خونه پدرم گفت بریم قشم؟من داشتم شاخ درمیاوردم چی قشم؟؟؟تعجب نکردم انگار منتظرش بوذم.رفتیم قشم ومن در کل طول رفت وبرگشت گام به گام رو کوش میدادم با فایلای رایگان.همه تجسماتم واقعی شدند.تجسم اینکه کنار ساحل خوابیدم موجها از روی سروسینم عبور میکنند واقعی شد.اونجا بود که به تجسم ایمان آوردم. رفتارم با پدرو مادرم بسیار بسیار عالی شد منی که غر میزدم همیشه حالا خیلی صبور شده بودم.وتوی قلبم همیشه از استاد عباسمنش تشکر میکردم.
روزای قبل از عید 94 بسته هدف گزاری معرفی شد.من سال قبلش یه آزمون تخصصی رشته خودمون رو دو بار امتحان دادم قبول نشدم.جالب اینکه من اصلا نمیخواستم تو اون آزمون شرکت کنم.چرا که افراد زیادی نمیتونن توی اون موفق بشن.من اون موقع اصلا به فکر این نبودم که توی آزمون شرکت کنم چون میگفتم نمیشه دیگه، خیلی سخته.اما دوسه ماه قبل از آزمون من رفتم خونه خالم که توی شهر دیگه ای بود(اواخر سال 92) وپسرخالم رو دیدم که با اینکه قبلا اصلا درسخون نبود اما با اراده باور نکردنی شروع به درس خوندن کرده بود ودر یه رشته خوب ارشددانشگاه تهران قبول شده بود.من اون رو دیدم وگفتم این تونسته قبول شه من نتونم! این موضوع تا برگردم خونه ذهنمو بدجور درگیر کرد فقط منتظر بودم بیام واستارت کار رو بزنم.چون برام مشخص شده بود که با تمرین میشه به هرچیزی دست یافت(قانون)اومدم وبرنامه ریزی کردم وشروع کردم به درس خوندن اونم مطالبی که چند سال قبل خونده بودم الان مجبور بودم دوباره بخونم اونم با یه وقت کم 2و3 ماهه.خیلی سخت بود در آزمون اون سال از 3تا آزمون دوتاشو قبول شدم ویکیش با بدشانسی رد شدم اون آزمون رو دوبار دیگه تکرار کردم وقبول نشدم.
من بسته هدفگزاری رو خریدم ورفتم توی دوره.دقیقا 20 خرداد آزمونم بود.من با استفاده از بسته هدفگزاری شروع کردم به هدفگزاری وپیاده کردن چیزایی که یاد گرفته بودم.مثل نوشتن هدف ها،تابلوی کائنات،دیدن افراد موفق توی اون زمینه،باور اینکه هرکاری با تمرین امکان پذیره وشرایطش گفته میشه ،قانون تجسم و…همه اون کارا رو کردم وجالب اینکه بدونید افرادی وارد زندگیم شدند که راهکارهایی به من دادند که سرجلسه تمرکز داشته باشم چون علت قبول نشدن من بیشتر عدم تمرکزم بود.خلاصه این که من همون خرداد 94 تو آزمون قبول شدم.وبگم تاحالا فقط چند ده میلیون تومن فقط از همون مدرک به دست آوردم.واین شروع نمود موفقیتهای بیرونی من بود.
بعد بسته عزت نفس رو گرفتم.روی خودم کار کردم اعتماد به نفسم واقعا افزایش پیدا کرد.فهمیدم یکی از موضوعات اصلی زندگی روابط هست .سعی وخطا کردم.تجربه کردم وبه یک الگویی برای روابط رسیدم.روابطم تغییر کرد الان کلی دوست خوب دارم.
بسته عزت نفس واقعا بسته کامل وقدرتمندیه من به نتایج در ادامه اشاره میکنم.چون نتایج مربوط به مجموعی از همه این بسته ها والبته رفتارهای من هست.
راستی توی این مدت روزهای خوش من با روابطی که با خودم با خدا وبا دیگران ایجاد کرده بودم بسیار زیادتر از روزهای نا خوشیم شده بود هرچند که بازهم اون روزها هم وجود داشتند.اما خیلی گذرا شده بودند.
داخل بسته گام به گام تا استقلال مالی اون موقع یه بحثی رو استاد مطرح کردند که خیلی روی من تاثیر گذاشت واون این بود که ما باید قدم به قدم حرکت کنیم.اگه الان نمیتونی باید چیکار کنی اولین موضوعی که سر راهت قرار گرفت رو عملی کن فقط کافیه قدم برداری(اشاره به مفهوم)اون موقع یه کاری به من پیشنهاد شده بود که اصلا رغبتی به انجامش نداشتم.که از شانس من توی بسته گام به گام هم استاد به این کار اشاره کرد وبعدم که بحث اون قدمها.من گفتم عمرا برم توی این کار.آخه یعنی چی.من برم اون کار رو انجام بدم.بازهم همون یکی به دوی ذهنی.اگه میخوای قدم برداری این اولین چیزیه که به ذهنت میرسه.پس ایمان داشته باش وقدم بردار.بالاخره رفتم وکار رو شروع کردم با قدرت ومن توی اون کار هیچ موفقیتی کسب نکردم.به اهداف اون کار نرسیدم.به مشکل برخورد هرچقدر تلاش میکردم جواب نمیگرفتم.نگران وناراحت شده بودم وتوی این فکر که پس چرا جواب نمیده مگه این اولین قدم نبود پس چرا من نتونستم.
در همین اوضاع واحوال با یکی از دوستان دوران دانشگاه آشنا شدم بعد از شاید10 سال.صحبت کردیم با هم اون گفت من تو فلان دانشگاه تهران درس خوندم ومیخوام یه کار جدید شروع کنم.ما هم که از استاد یاد گرفته بودیم تصمیم گرفتم بهش کمک کنم بدون هیچ پولی که بخوام ازش بگیرم.من بهش روحیه میدادم وتشویقش میکردم.ووقتی کاری میگرفت واقعا خوشحال میشدم.
تو همین زمانها بود که من دوست داشتم بسته روانشناسی ثروت رو هم بگیرم وبتونم باورهای ثروتمو بشناسم وتغییر بدم چون کم وبیش میدونستم که اون بسته در مورد باورها صحبت میکنه من که از تغییر باورهای اعتماد به نفس وهدف نتیجه گرفته بودم میخواستم از اون هم نتیجه بگیرم.همش تو فکرم بود و روی تابلوی کائناتم زده بودم.تا اینکه دیدم بسته روانشناسی ثروت که الان قیمتش 2700 شده بود میخواد بازم گران بشه وبشه 3400 اولش ناراحت شدم اما الان خیلی خوشحالم که اون موقع استاد بسته رو گرون کرد چون اگه نمیکرد من هیچ وقت نمیخریدم.بسته رو خریدم.واین بهترین کار زندگیم تا االان وشاید تا آخرعمرم بود.و3،4ماه بکوب کار میکردم.چون بهای زیادی پرداخت کرده بودم(با بها هم در بسته هدفگزاری آشنا شدم)باید ازش نتیجه میگرفتم.هرچقدر به آخر بسته نزدیک میشدم حس میکردم من خیلی چیزها رو دارم میفهمم.وازاینکه به جلسه های آخر نزدیک میشدم ناراحت میشدم که کاش میشد این ادامه پیدا کنه.بالاخره بسته رو کامل تموم کردم.زندگیم رو تعطیل کردم برای این بسته.
در همون ماه اول یا شایدم هفته اول درامدم 30 درصد اضافه شد از راهی که اصلا فکرشو نمیکردم.من که دیگه خیلی ذوق کرده بودم.تو همین اثنا حادثه منا پیش اومد مامانم گفت یادته ازت پول گرفتم برای مکه برو درش بیار دیگه فعلا که نمیشه بریم.من رفتم گرفتم ودیدم با سودش اون 300 تومن من که اصلا یادم رفته بود شده نزدیک به 5/1میلیون.مادرمم گفت من فعلا نیاز ندارم مال منم تو بردار.وهمین بود که توی همون هفته اول بیشتر از پول بسته برگشت.من که دیگه رو ابرا بودم.باورها جواب داده بود استاد قول داده بود که توهمون اوایل استفاده از بسته تغییرات رو میبینید ومن دیدم وایمانم هزار برابر شد
.دیگه شروع کردم به حرکت با قدرت.دیگه میدونستم که میشه. باور کرده بودم.هرکاری که فکر میکردم پول داره انجام میدادم هرچیزی که ازش میترسیدم میفهمیدم این همون کاریه که باید انجامش بدم.واردش میشدم
.از بغل کار خودم گشتم ببینم چطور میشه پول ساخت.چندتا کار انجام دادم وپول دراوردم.
وارد جمع های غریبه میشدم وحرف میزدم.هرچی یاد گرفته بودم رو سعی میکردم انتقال بدم.یاد گرفته بودم که یکی از راه های موفقیت تبلیغ خودته.خودمو تبلیغ کردم.کار به جایی رسید که من کلاس برگزار کردم وبیشتر ازپول اون بسته هایی که خریده بودم رو ساختم.
چون من ساخت وساز ساختمان هم انجام میدم در دوره ای که همه از رکود شکایت میکردند ما آپارتمان ها رو به قیمت نسبتا خوبی معامله کردیم وخدا رو شکر الان در وضعیت خوبی از این نظر قرار دارم وانشاالله ساختمان جدیدی رو در دست احداث دارم.
کارهای زیادی بهم پیشنهاد شد وانجام دادم ودرامد خوبی ایجاد کردم. به علت کمبود وقت کارهامو به دیگر دوستان دادم.و برای اونها هم درامد زایی کردم.قبلا اصلا اینطور نبود.برای خودم هم نبود چه برسه اینکه به دیگران انتقال بدم.
درامدم در عرض 6،7ماه 2برابر شده بود.بهتره بگم فقط2برابر.چون به خاطر بی تجربگی چندتا کار رو هم از دست دادم که میتونست فقط یکیش چند ده میلیون برام سودآوری داشته باشه.به خاطر ترس.البته اصلا مهم نیست ومیدونم که جبران میکنم وتصمیم دارم این درامد رو در یکسال آینده 10 برابر بکنم.والبته مطمئنم که میتونم.
(یه مثال خیلی کوچک میخوام بزنم از یکی از مباحث ثروت.یه مبحثی هست که میگه هر پولی رو که خرج میکنی بگو 10 برابرش به زندگیت بر میگرده.من تصمیم گرفتم این موضوع رو عملی کنم .همیشه وقتی ماشینم خراب میشد ونیاز بود پول براش هزینه کنم خیلی ناراحت میشدم.وبا نارضایتی هزینه میکردم.بعد از بسته ثروت یه بار نیاز شد ماشینم رو ببرم تعمیرگاه همیشه یه جای خاص میبردم اما این بار گفتم ببرم یه جای دیگه.رفتم اونجا که اتفاقا یکی از دوستام هم مغازه یدکی فروشی داشت یه تعمیرکار بهم معرفی کرد وخودشم هرچی وسایل نیاز داشت قرار شدبهش بده.همینطور که تعمیرکار مشغول بود شروع کرد که ماشینت این رو میخواد اینم میخوا .ای بابا افتادی تو خرج اینم میخوا که.من همش لبخند میزدم.دیگه به زبون اومد گفت مشتریا میان اینجاما میگیم باید پول خرج کنی ناراحت میشن تو خوشحال میشی؟تودلم گفتم اونا نمیدونن هر هزینه ای 10 برابرش برمیگرده به اون گفتم اگه ناراحت بشم درست میشه؟بماند که کلی ازم خوشش اومد هم اون یه تخفیف خوب بهم داد وهم لوازم فروش.ومن خوشحال ازینکه ماشینم سالم شد.نشستم تو ماشین وبا یکی از دوستان رفتیم رستوران که موبایلم زنگ خورد وکاری به من پیشنهاد شد برای یه ساختمان طراحی ونظارتش رو بر عهده گرفتم ودقیقا 10 برابر اون هزینه برگشت به حسابم.جالب تر اینکه ماشینمم مدتهاست رنگ تعمیرکار به خودش ندیده)
اما باز به بن بست خوردم درامدم بازم روی یه رقم ثابت شده بود.کار بهم پیشنهاد میشد اما کارهایی بود که با سختی ومشقت زیاد باید پول میساختی.ونیازمند این بود که خیلی با مردم کلنجار بری.ومن دوستشون نداشتم.ولی دیگه نگران نبودم چون میدونستم این مشکل برای اینه که من بدونم چی میخوام.این موضوعات رو نیمه کاره رها نمیکنم یادتون باشه تا دوباره برگردم بهشون.
داخل کیف پولم تو سایت 500 تومن داشتم که ازتخفیف بسته ثروت بود ومن می خواستم آفرینش رو هم داشته باشم.در همین اثنا استاد یه مسابقه 500 تومنی روی سایت گذاشت که بعدش قرار بود بسته آفرینش گران بشه.من تو مسابقه شرکت کردم و تجسم میکردم که رقم کیف پولم 500 تومن زیاد شده اون مسابقه رو برنده شدم.وبسته قانون آفرینش رو خریدم.مدتی نتونستم این دوره رو ببینم.این موضوع رو هم بعدا ادامه میدم.
بعد دوره روابط اومد که اونم گرفتم.من بعد از این بسته هایی که گرفته بودم تقریبا همه چیز زندگیم متحول شد.ولی در روابط خصوصی مشکل داشتم خیلی بهتر شده بود اما خوب خوب نبود.تا بسته روابط رو گرفتم.
یه نکته از بسته روابط بود تحت عنوان مهمترین روابط ما.که توضیح میداد مهمترین رابطه ما رابطه ما خودمون وخداونده.مبحث مفصلیه.همین موضوع کل روابط زندگی من رو زیر و رو کرد.من رو از وابستگی نجات داد.واقعا نمیدونم چطور باید از استاد تشکر کنم.فهمیدم که همه روابط قبلیم چیزی به جز وابستگی نبوده وسعی کردم خودم رو تغییر بدم.امروز می فهمم که مشکل روابط قبلی چی بود وچرا از یه مدتی به بعد همه چیز به هم می ریخت.به خاط همین وابستگی که من فکر میکنم مشکل خیلی از روابط همین هست.والبته ندیدن نقاط مثبت زندگی وطرف مقابل.بحث طولانی هست ومطلب من باید کوتاه باشه شاید بعدا در فرصت مناسب با جزییات بنویسم.
روابط با دوستانم خیلی خوب نبود ومن خیلی تلاش میکردم که نظر دیگران رو جلب کنم.خیلی اذیت میشدم.هرچقدر تلاش میکردم نتیجه کم رنگ تر بود.کلافه بودم چرا جواب نمیده.تا اینکه فهمیدم اصلا نیازی نیست کسی رو راضی نگه داری.راضی نگه داشتن برای این بود که دوستامو از دست ندم.که یاد گرفتم این دنیا 7میلیارد جمعیت داره.اگه یکی تو فرکانس من نباشه میره وافراد بهتری میان تو زندگیم.الان افرادی کاملا هماهنگ با فرکانسم وارد زندگیم شدند.ومن باز هم در حال تلاش برای بالا تر بردن فرکانسم هستم.
چقدر زیبا استاد احساس گناه من رو در یکی از جلسات روابط از بین برد ومن رو با خودم آشتی تر کرد ومن فهمیدم که هنوز چیزهایی هست که استاد میدونه ومن نمیدونم.
اما برگردم به بسته قانون آفرینش وای بر این بسته قانون آفرینش.جواب همه سوالات دوران دانشگاه وبعد از اون رو با یه زبان ساده ومحکم (که این استحکام رو از قرآن میگرفت) دریافت کردم.مخصوصا 5جلسه دوم که اصلا آتشفشانی تو ذهن من ایجاد کرد.نگاه من به زندگی به خودم به خداوند وبه همه چیز تغییر کرد.اصلا انگار جان تازه ای گرفته باشم.هدف من از خلقت،نقش پدر ومادرم در زندگی من،از کجا اومدم واصلا کی هستم،بحث شیرین رهایی که همیشه میخواستم بدونم چیه و..
برگردم به بحثهای نیمه کاره گذشته.چون این موضوعات در طول زمان اتفاق افتاده میخواستم از نظر زمانی درست ودقیق جلو بیام.هرچند مجبور شدم از خیلی از اتفاقات وجزییات زندگیم(در همین 5/1سال اخیر) فاکتور بگیرم.
گفتم درامدم زیاد شد اما تا یه جایی متوقف شد ودیگه رشد نکرد.من تصمیم گرفتم روی باورهام فکر کنم وببینم چرا رشدم متوقف شده.خیلی فکر کردم بسته ثروت رو مرو ر کردم.روزها فکر کردم که چرا کارهای سخت فقط پیشنهاد میشه به من.وپیدا کردم.باور من این بود که بدون هزینه اولیه یه کاری انجام بدم وفقط اینجور کارها که قاعدتا سخت تر هست پیشنهاد میشد.باورم رو عوض کردم ویه مقدار پول برای استارت اولیه کار کنار گذاشتم.
در همین اثنا همون دوستم که کار جدیدی رو شروع کرده بود رو دیدم گفت فلانی تو توی این مدت که باهات آشنا شدم خیلی دید مثبتی داری خیلی فکرت خوبه میخواستم یه مشورتی باهات بکنم.گفت من تو تهران که درس میخوندم یه استاد داشتم که خیلی فعال بود وچون من خیلی فعال بودم چند بار باهم کار کرده بودیم.راستش به من پیشنهاد داده بیا اینجا شرکت قبل رو راه بندازیم ولی من فکر نکنم تنها بتونم این کار رو انجام بدم.
منم که یاد گرفته بودم از بسته ثروت که اگر میخوای رشد کنی باید بری شهر بزرگتر گفتم اقا همین فردا تماس بگیر بریم تهران.بعدا فهمیدم طرف حساب ما دو تا از اساتید نامی کشور در زمینه کاری خودمون هستند که هرکدوم 20 سال سابقه هیئت علمی دارند وخیلی می تونن به ما از نظر رزومه کمک کنند.
الان که دارم این مطلب رو می نویسم به خاطر این بود که من دیروز که روز اخر مسابقه بود تهران بودم برای همین کار.وما تونستیم به یه توافق اولیه با اونها برسیم.وتقریبا استارت کار رو بعد از طی مقدمات راه اندازی شرکت بزنیم.این در حالیه که در این موضوع که کار تخصصی مقاوم سازی ساختمان رو انجام میدیم پروژه های بسیار بزرگی وجود داره.که چون هنوز در شروع کار هستیم توضیح بیشتری نمیدم.همین که تا این حد فرکانسهای من تغییر کرده که با اساتید بزرگ جلسه گذاشتم وتونستیم متقاعدشون بکنیم که با ما کار کنند برای من نتیجه بسیار بزرگی بود.
اساتیدی که قبلا برای من بت بودند روی کتابامون اسماشون بود الان راحت باهاشون حرف میزنیم وجلسه میذاریم ومیدونستیم اگر مذاکره مون شکست بخوره اصلامهم نیست وما دوباره میتونیم همینطور که این عزیزان رو جذب کنیم بهتر از ایشان رو هم جذب کنیم بنابراین خیلی راحت مذاکره میکردیم.البته میتونم با قدرت بگم همه این موضوعات رو از مجموع این بسته ها استاد عباسمنش یاد گرفتم(یادآوری کردم)والا چیزی در زندگی من تغییر نکرده پس این نتایج واین طرز برخورد من بادیگران فقط وفقط نتیجه همین بسته هاست.
قبل از این موضوع تصمیم گرفتیم که همین کار رو توی همدان هم جلو ببریم.واین آغاز کسب وکار جدید من هست.که از موقعی که من باور اشتباه استارت اولیه کار رو فهمیدم به وجود اومد فقط با تغییر همین باور.
الان درامد من در کمتر از یکسال از شروع بسته ثروت با همه اشتباهاتی که کردم به مرز سه برابر رسیده که میتونست خیلی بیشتر باشه ومن اول از خدا به خاطر این دنیای زیبا وقانونمند وبعد از استاد به خاطر یادآوری چیزهایی که میدانستیم تشکر میکنم.
اینکه خودم باید باورهای نادرستم رو بفهمم واصلاح کنم هم از استاد در بسته قانون آفرینش یاد گرفتم.که میگفت بعد ازاین بسته شما دیگه به مشاور نیاز ندارید وخودتون مشاور خودتون هستید.
میخوام نتایجی که تو این مدت گرفتم رو خیلی خلاصه بنویسم.امیدوارم که بتونم
1٫یه روز از بسته روابط یاد گرفتم خصوصیات کسی که میخوام تو زندیگیم باشه رو بنویسم.نوشتم 21 روز تکرار کردم.وروابطی که میخواستم به طرز معجزه آسایی بعد از مدتی ایجاد شد.
2٫روابط من زیر رو شد.افراد مشکل ساز یا حداقل بگم کسانی که تو زندگیم تاثیری نداشتند خارج شدند وبا دوستانی ارتباط دارم که همه موفق وهمه مسئولیت پذیر وکوشا هستند.
3٫از بسته آفرینش فهمیدم که دنیای ما چقدر زیباست که من اومدم توی این دنیا که لذت رو تجربه کنم.من که هدفم زندگیم این هست چرا غصه بخورم وناراحت باشم.پس سعی میکنم همیشه شاد باشم.
4٫من که قبلا نمیتونستم در یک جمع کوچک چند نفره صحبت کنم الان برای جمع های 30 نفره کلاس برگزار کردم.چند روز پیش برای جمع 200 نفره سخنرانی کردم.با افرادی آشنا شدم که میتونن به من کمک کنند تا مهارت های سخنرانی که یکی از علایقم هست رو یاد بگیرم.وبا کمک همین دوستان بود که تونستم توی این جمع ها صحبت کنم.تصمیم به برگزاری سمینار وتبلیغ محصولاتم کردم.
5٫ایمانم به خداوند به حدی زیاد شده که یه روز نمیتونم بهش فکر نکنم من که یه روز باهاش خوب بودم فردا بهش شک میکردم.انقدر ایمان دارم که همه اتفاقات زندگیم رو وابسته به خداوند به قوانین کیهان وبه کائنات میدانم وایمان دارم که این سیستم هیچ گاه اشتباه نمی کند.وعدالت محض دراین جهان استوار است.
6٫به جایی رسیدم که یقین دارم به هرچیزی که بخواهم میتونم برسم.فقط به شرطی که با ایمان درخواست کنم تجسم کنم قدم بردارم صبر کنم واز همه مهمتر احساس خوبم رو از دست ندم.
7٫من که خودم ناامید بودم فقط بحث میکردم وغر میزدم ومنفی بافی میکردم وحال دیگران رو خراب میکردم الان به جایی رسیدم که به دیگران آرامش میدم به دیگران آموزش میدم.وبارها افرادی بودند که از من تشکر کردند به خاطر این موضوع وافراد زیادی بودند که به این مسیر راهنمایی کردم وبارها از من تشکر کردند.میدونم چقدر این موضوع لذت بخشه تاثیر گذاشتن در زندگی دیگران وحال بقیه رو خوب کردن.
واز همه مهمتر آرامشم رو که مدتهای مدیدی دنبالش بودم الان به دست آوردم.دوست داشتن خودم، خودخواه بودن به معنای واقعی ونه غرور که از اصلی ترین عوامل آرامشم بود رو به دست آوردم.
درکل احساس میکنم عنان زندگیم دست خودمه وهر کاری که بخوام میتونم انجام بدم ومیتونم به هرچیزی که میخوام دست پیدا کنم.نترس تر،جسورتر،سخت کوش تر،عملگرا تر ودرعین حال آرام تر شدم.اعتماد به نفسم به شدت زیاد شده وهر روز بیشتر میشه.از نظر معنوی به خدا نزدیکتر واز نظرسلامتی در سلامتی کامل قرار دارم.در وزن ایده آل وبا اندام متناسب.
روابط عمومیم به شدت قوی شده به طوری که میتونم با هرکسی که بخوام ارتباط برقرارکنم.الان دیگه خیلی وقتا اونایی که من میخوام خودشون میان تا با من ارتباط برقرار کنند.
در یک کلام احساس عالی دارم وبسیار از زندگیم واز وجودم در این دنیا راضی وخشنود هستم.
در 2سال گذشته اصلا اینطور نبود واین نتایج در کمتر از دوسال به وجود اومده.هنوز یکسال از خرید بسته ثروت نگذشته هنوز 6ماه از پایان بسته آفرینش نگذشته اما نتایج حداقل از نظر خودم بسیار فراتر از چیزی است که فکر میکردم.ومن بسیار به آینده امیدوار هستم.
وهمه اینها رو مدیون حرکت بزرگ استاد عباسمنش میدونم.چطور میتونم از زحماتش تشکر کنم.چطور میتونم بابت زیباییهای زندگی رو که من کور شده بودم ونمیدیدم واستاد باعث شد که دوباره ببینم ازش تشکر کنم.
این موضوعات در هیچ کلامی وهیچ مادیاتی نمی گنجد.پس فقط میگم استاد عزیزم ممنونم.
از طولانی شدم مطلب عذر خواهی میکنم.امیدوارم مورد پسند واقع بشه.من از ریز جزییات هم فاکتور گرفنم وگرنه فکر کنم تبدیل به کتاب میشد.
براتون بهترینها رو آرزو میکنم
سلام دوست عزیزم آقای زندیان
نزدیک به دو ساعت می گذرد که نوشته هایت را می خواندم و جزئیات خاطرات دو ساله ام و نتایج باورهایم را از زبان شما می شنیدم.
نتایج موفقیت های شما را که می خواندم و مشابهت بسیاری که دیدم فقط می توانستم باز به خود بگویم با این همه نتایج مشابه شما و تمامی اعضای این خانواده که حاصل باوری توحیدی و گام نهادن در مسیر الهی است دیگر جز یقین و ایمان چه می توان گفت که آیه روح بخش سوره الرحمن به من پاسخ می داد:
فبایّ آلاء ربکما تکذبان ، پس کدام یک از نعمت های پروردگارتان را منکرید؟
بسیار عالی آقای زندیان
من هم مثل شما اون اولها همش فکر می کردم قیمتها به ریاله! :)
آرزوی موفقیتهای روز افزون برای شما دارم.
سلام و عرض ادب
دوست خوبم چقدر لذت بردم از کامنت شما
چقدر نتایج بزرگ
چقدر باورهای خوب
چقدر خوب محصولات رو درک کردید و باورهای درست رو خوب نوشته بودید که دقیقا از محصولات چه نتایجی گرفته بودید.
خیلی وقته از خداخواستم دوست های جدید وارد زندگیم کنه دوست های عباس منشی
وقتی کامنتتون رو خومدم و اسمتون رو دیدم فهمیدم که همدانی هستید و من هم همدانی ام و خیلی دوست دارم ببینمتون.
حتما به کامنتم پاسخ بدید. منتظر هستم.
سلام به آقای وهاب زندیان .واقعا از داستان زندگیتون لذت بردم و خوشحالم که به چنین موفقیت ها و باور های خوبی رسیدید.
آرزوی بهترین هارو دارم براتون.
دوست عزیز آقای وهاب زندیان ، درود بر شما عالی بود