پیروی از هدایت الهی و پدیده همزمانی - صفحه 42


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

1193 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    زیبا گفته:
    مدت عضویت: 2275 روز

    سلام به استاد عزیزم و مریم جون مهربونم

    خداقوت عزیزان

    سفرتون به سلامت و‌سرشار از زیبایی و شادی و اتفاقات عالی ان شاءالله

    وااااای چه صحرای زیبایی چقدر خارق العاده و بینظیر

    همه ی شن ها سفیییید

    آخه مگه میشه یه دشت سفید اینهمه زیباییه منحصر به فرد داشته باشه

    وای خدای من چقدر انرژی و فرکانس شما استاد عزیزم و مریم جونم بالاست و چه خوب تونستم احساسش کنم و از درون به وجد بیام

    استاد عزیزم وقتی داستان منتفی شدن سفرتون به ایران رو شنیدم تمام اتفاقات و ماجراهای این چند ماه گذشته ی زندگیم مثل فیلم از جلو چشمام رد شدند

    تو این چند ماه گذشته من و همسرم واقعا تمرکزی روی فایل ها رایگان و دوره های شما داریم کار میکنیم و اونقدر اتفاقات خاص و بزرگی در زندگیمون افتاده که برای خودمون مثل این هست که در رویا و بهشت داریم زندگی میکنیم

    ما که روابط به ظاهر خوبی داشتیم ولی عاشقانه نبود الان عاشقانه ترین لحظات رو با هم سپری میکنیم

    ما که همیشه دنبال پول میدویدیم و کمترین سهم رو داشتیم الان براحتی و از جاهایی که فکرشم نمیکنیم پول و ثروت و نعمت و برکت هر روووز وارد زندگیمون میشه

    ما که آرزوی سلامتی و اندام متناسب رو داشتیم الان در زیباترین و بهترین و سالم ترین حالت جسمانی خودمون هستیم طوری که برای همه تحسین برانگیزه و میخوان بدونن ما دقیقا چجوری به این جوانی و شادابی رسیدیم

    داستان هدایتی من از اینجا شروع میشه که:

    ما چند ماه قبل (تیرماه 1401) در تهران زندگی میکردیم و تو خونه ی دو خوابه ی راحت مون و با یه ماشین خارجی عالی و در همسایگی خانواده هامون. جوری که هر کس از بیرون نگاه میکرد میگفت توی پایتخت هستین و تو خونه ی بزرگ و‌راحتی که مالکش هستین و ماشین خوب دارین و نزدیک به خانواده هاتون و …

    ولی من و همسرم مطمئن شده بودیم که این زندگی محدوده ی امن ما شده و باید حرکت کنیم با توجه به نشانه هایی که میدیدیم‌‌.

    قصد مهاجرت به خارج از ایران رو داشتیم اما هر جا رو انتخاب میکردیم نشونه میومد که نباید بریم تا اینکه کاملا هدایتی مقدمات مهاجرت ما به کشور مورد نظرمون مهیا شد ولی باید چند ماهی منتظر میموندیم

    از طرفی هم به خاطر یک سری تضادها ترجیح میدادیم که دیگه تهران زندگی نکنیم. پس قدم اول رو برای تغییر با شجاعت برداشتیم که یک مهاجرت به درون کشور داشته باشیم و در کمتر از یک ماه کاملا هدایتی و با احساس عالی و نشونه های خیلی امیدوار کننده از تهران به یک جزیره مهاجرت کردیم.

    ناگفته نماند که چقدرررر خانواده هامون به خاطر باورهای محدودکننده شون با ما مخالفت کردن و از لحاظ روحی میشد که خیلی به هم بریزیم و به خاطر فشار کارهامون و دردسرهای فروش وابستگیهامون در تهران، میشد که پشیمون بشیم، اما ما از دو سال قبل که با شما و سایت و فایلها همه آشنا بودیم ورودیهای عالی داده بودیم به ذهنمون و در نهایت تونستیم با توکل به خدا و قدرت ایمان، ذهنمون رو کنترل کنیم و به چیزهایی توجه کنیم که احساسمون رو بهتر میکرد و این جابه جایی رو براحتی انجام بدیم. ما برای ساختن زندگی جدید باید کشتی ها رو آتیش میزدیم که هیچ مانع و سختی راه نتونه ما رو به حریم امن قبلی برگردونه و صد درصد تمرکزمون روی این تغییر و ساختن جدید باشه

    درسته که در ظاهر خیلی هزینه کردیم ولی برای آسایش و آرامش و حال خوبمون بود، برای این تغییرِ به ظاهر ناممکن بود و برای طی کردن این تکامل مهاجرت بود. ما روی خودمون و سبک زندگی شخصی خودمون سرمایه گذاری کردیم، کاملا بی تفاوت به حرفهای بقیه و نظرات دلسوزانه شون.

    وقتی اومدیم جزیره از همون ابتدا تصمیم گرفتیم که فقط و فقط به خوبیهای اینجا توجه کنیم بخصوص وقتی با خانواده هامون تماس داریم. چون اونا نگرانمون بودن و ما قصد موندن و پیشرفت داشتیم

    به هیچ وجه نمیتونم بگم خیلی سختی کشیدیم تا در یک جزیره ناآشنا خونه پیدا کنیم و وسایل جا بدیم و یاد بگیریم از کجاها خرید کنیم و …

    چرا؟

    چون دائما تمرکزمون روی خوبیها و زیباییها بودو هر لحظه خدا هدایتمون میکرد و ما با اشک سپاسگزاری میکردیم و میدونستیم به لطف این جابه جایی میتونیم وجودمون رو به شکلی جدید تربیت کنیم و عادت های بهتری بسازیم و قدم های قدرتمند بزرگتری برداریم

    انگار اومدن ما به جزیره تولدی دیگر بود که زندگی با عشق بیشتر رو تجربه کنیم و آموخته هامون رو به مرحله ی عمل بگذاریم و نتایج لذت بخش رو برداشت کنیم.

    همه ی کارهای ما از پیدا کردن خونه و شغل جدید همسرم و مدرسه دخترم و علاقه مندیهای من به طرز جادویی و کاملا هدایتی جور شد و همچنان این معجزه ها ادامه داره. جوری که من و همسرم گاهی وقت کم میاریم برای صحبت کردن در مورد اینهمه اتفاق عالی و معجزه های بسیار😄

    و چقدر معرکه بود این انتقال و جابه جایی کاملا هدایتی برای ما که در جریان آشوب ها و ناامنی های تهران نباشیم. چون ما ماهها بود که به دنبال آرامش و توجه آگاهانه به زیباییها بودیم.

    شما به ایران نیامدید و از زیباییهای امریکا لذت بردید و ما در تهران نموندیم و از زیباییهای جزیره لذت بردیم.

    هرچند که اعتراف میکنم که اون اوایل اومدنمون به جزیره ، دلتنگی و وابستگی و خاطرات گذشته و عدم وجود راحتیهای گذشته که زندگی رو‌برامون امن و‌بی دردسر کرده بود، بعضی روزها که از لحاظ جسمی خسته بودم بدجور منو به غلط کردن می انداخت و پیش اومد که یه بار نشستم و از ته دل حسابی گریه کردم اما هر بار فقط برای چند ساعت یا چند دقیقه ادامه داشت. چون من دست روزگار رو به کمک فایل های شما خونده بودم و تو همون حال بد مدام خوبیهای جزیره رو سپاسگزاری میکردم و تضادهای تهران رو یادآوری میکردم و کم کم به اون حال خوب دلخواهم میرسیدم.

    به جرات میتونم بگم تک تک قسمت های زندگی من در جزیره، شد عاملی برای رشد و پیشرفتم.

    این تغییر همه جانبه باعث شد که کل وجودم حسابی زیرو رو بشه و باورهای محدود کننده ام رو شناسایی کنم و از این فرصت تنهایی برای ساختن خودم از اول استفاده کنم.

    زینبِ الان خیلی خیلی متفاوت با زینب چند ماه پیش هست. اونقدر شبانه روزی دارم فایلهای شما رو گوش میکنم و میبینم و لذت میبرم و‌مینویسم و در عمل اجرا میکنم که احساسم اینه که سوار بر موشک های شادی و خوشبختی شدم.

    الان میخوام یک نمونه از این موشک شادی و خوشبختی رو براتون تعریف کنم:

    من تهران که بودم برای داشتن حال خوب دائمی و اندام متناسب هفته ای پنج روز میرفتم باشگاه و استخر (که خیلی ایده آل و راحت و لذت بخش به نظر میرسید) و سنگین ترین فشارها رو میاوردم روی بدنم و از لحاظ تغذیه هم با اینکه هر از دو ساعت خوراکی ارگانیک و سالم میخوردم ولی همیشه گرسنه و خسته بودم و حال خوبم مودی بود و هرگز دائمی نبود. جوری که نمیتونستم روی فایل های شما تمرکزی کار کنم. تا اینکه همسرم با گرفتن و اجرای دوره قانون سلامتی به نتایج شگفت انگیزی رسید ولی من به خاطر ترس هام،تردیدها،وابستگی ها،باورهای تضعیف کننده،عدم انعطاف پذیری و … همش میگفتم برای تو جواب داده، من که نمیتونم!

    تا اینکه اومدیم جزیره و من باشگاه و استخر مورد علاقه ام که شرایطش با زندگیم جور باشه رو پیدا نکردم و انگار تمام حال خوب منو ازم گرفته بودن،ظاهر قضیه خیلی دردناک بود و من بسیار مقاومت داشتم و این چیزی بود که منو خیلی شکست و حسابی به خاطرش گریه کردم. اما از فردای اونشبِ اشکبار، شروع کردم به گوش کردن فایل هایی که قبلا هم گوش میکردم و پله پله هدایت شدم به اجرای تمرکزی و جدی دوره قانون سلامتی با لذت و حال خوب.

    شاید باورتون نشه اما در کمتر از دو هفته من داشتم اون حال و احساس عالی و نشاط که شبیه به حال و احوال بعد از ورزشم بود رو تجربه میکردم اما بدون فشار، بدون هزینه استخر و باشگاه، بدون صرف وقت زیاد،بدون خستگی،بدون گرسنگی و کاملا دائم و با شناخت دقیق بدنم و تاثیر غذاها

    من در کمتر از دو ماه به وزن دلخواهی رسیدم که در رویاهام هم نمیگنجید

    من کشف کردم که به شدت به گلوتن گندم حساس هستم و با حذف نان از برنامه ی غذاییم و عمل به دستورات دوره قانون سلامتی میتونم یه حس خوب دائمی رو تجربه کنم. وااااااای خدای من برای من شگفت انگیزترین و بزرگترین و زیباترین و جذاب ترین دستاورد زندگیم بود. تازه فهمیدم که چرا اینقدر وقت و هزینه صرف میکردم برای ورزش های سنگین و اون حال خوب دائمی هم هیچوقت نداشتم.

    الان با وقت بیشتر، با انرژی بیشتر،با تمرکز بهتر و با لذت بردن بیشتر از زندگیم دارم از جزیره لذت میبرم و خودمو آماده میکنم برای اون مهاجرت بزرگتر به خارج از کشور و دیگر اهداف عالی و دوست داشتنیم😍

    استاد عزیزم من نمیدونم چطور از شما و‌مریم جان مهربونم تشکر کنم فقط از ته دل براتون آرزوی بهترینها رو دارم

    بماند به یادگار دوشنبه 14 آذر 1401

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
  2. -
    علی کاظمی گفته:
    مدت عضویت: 1945 روز

    سلاااااام به روی ماهتون همسفران عزیزم 😍

    استاد جان واقعا من تصور کردم که برف هست😅بعد گفتم خدایا مگه میشه، این خیلی متفاوت هست بعد فهمیدیم که اینها و این دشت پر از شن های سفید هست 😍الله و اکبر از این همه زیبایی

    استاد جانم واقعا چه مکان رؤیایی و روحانی ای هست، آدم دلش میخواد ساعت ها اینجا بمونه و با خدای خودش حرف بزنه 😍

    من حدود 5 روز پیش این فایل رو دیدم بعد شما که گفتید از هدایت های الهی تون کامنت بنویسید من هرچی فکر کردم چیز واضحی به ذهنم نمیومد، البته چند تا بود ها ولی یه‌ چی بهتر و تازه تر میخواستم

    گفتم خدایا خودت هدایتم کن از این به بعد من مطیع تو ام،

    چند باری میشد که امتحان گواهینامه میدادم و سرهنگ ردم میکرد، چند هفته بود که بیخیال شده بودم، یهویی به خودم گفتم این هفته میرم امتحان میدم هر طوری هم شد فدای سرم،

    بدون هیچ تمرینی ایندفعه رفتم (دفعه های قبل خیلی تمرین کرده بودم ولی کنار سرهنگ خوب رانندگی نمیکردم و رد میشدم)

    خیلی ریلکس صبح پا شدم و حتی دیر تر از همیشه رسیدم و تا رسیدم بهم گفتن برو اونجا وایسا

    رفتم اونجا وایسادم (10 نفر دیگه ام بودن) و بعد چند دقیقه یهو دیدم سرهنگ داره به من اشاره میکنه بیا، گفتم خدایا اینهمه آدم چرا منو داره میگه 😅نکنه اشتباه فهمیدم، دیدیم باز داره اشاره میکنه بیا، رفتم جلو و اولین نفر نشستم،گفت و انجام دادمو، یهو گفت تمومه قبولی، گفتم خدایا حکمتت و شکر چجوری چیندی کنار هم، اصلا بار کنید به طور معجزه آسا قبول شدم 🤤

    خیلی خوشحالم، خیلی حالم خوبه

    خدایا من تر تمام لحظه های زندگیم از این به بعد مطیع تو ام و مطمئنم خداوند همیشه به همین زیبایی هدایتم میکنه

    عاشقتونم خیلی زیاد ❤️❤️😍

    خدایا شکرت 😘

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  3. -
    لیلا گفته:
    مدت عضویت: 2624 روز

    سلام استاد عزیزم ومریم جان

    الان که دارم این متن را می نویسم کاملا غرق در خوشبختی هستم وسرسپرده به هدایت الله.خدایا شکرت.آخه من چه جوری میتونم تشکر کنم از معجزه هایی که هرروز در زندگیم جاری می شود.

    وقتی شما گفتید من از مردم خیلی فاصله ی فرکانسی دارم وخداوند منو از مردمی که هم فرکانس من نیستند دور می کند،یادم به خودم آمد.

    حدود دو هفته پیش وقتی دوستم ازمن پرسید خب چه برنامه ای برای آمریکا داری؟کدوم ایالت میری؟چه شغلی انتخاب می کنی؟چقدر پول داری با خودت میبری؟قیمت خونه ها اون جا چنده؟و……

    ومن نه تنها هیچ جوابی نداشتم بدم بلکه از سوالاتش تعجب کرده بودم.وقتی سکوت کردم از تعجب شاخ در آورده بود گفت مگه میشه یعنی تو اینقدر به خدا توکل داری !و….

    سه سال با آموزه های شما روی خودم کار کردم ترمزهام رو شناختم ورفع کردم وایمان وتوکلم را تقویت کردم والان زمان ایمان در عمل رسیده وزمان شجاعت وزمان غلبه بر ترسها….

    وشما گفتید که خداوند به شجاعان پاداش می دهد ومن همه چیز را به خدا سپرده ام وقدم در راه مهاجرت گذاشتم ومن بر دوش خدا سوارم وخودم را به هدایت الله سپردم.

    یکشنبه ی گذشته وقتی با یک صبحانه ی کامل وعالی در هواپیما از ما پذیرایی کردند به همسرم گفتم مهمانی خدا شروع شد.به فاصله ی 3 ساعت هوای خوب ،آزادی،آرامش،اینترنت وبیرون آمدن از فضایی که پر از ناخواسته هایت بود.چقدر در این سالها مخصوصا دو ماه آخر کنترل ذهن کردم،خدایا شکرت،خدایا حال خوبم را برای همه ی مردمم آرزومندم.

    بعد از 3 روز اقامت در هتلی در مرکز شهر ونزدیک به خیابانها ومغازه های زیبا از خداوند مکانی آرام با طبیعتی زیبا وطلوع وغروبی چشم نواز را خواستم وخداوند منو هدایت کرد به یک پینت هوس بسیااار زیبا باچشم انداز جنگل و…طلوع وغروبی وصف ناپذیر🥺🥺😇😇ویک سوم قیمت هتل….خدای من اگر اینها معجزه نیست پس چیه؟

    همه زندگیم را در ایران گذاشتم وبا تعدادی چمدان ودو فرزندم تقریبا دست خالی راهیه آمریکا شدم .نمیدانم چند روز اینجا هستم وبه کدام ایالت هدایت خواهم شد اما من الگویی چون شما دارم وخدایی که قوانینش ثابت است.مطمئنم که به بهترین ایالت،بهترین شهر،بهترین خانه،بهترین شغل وبهترین مردم هدایت خواهم شد.من هیچ پلنی ندارم فقط سعی می کنم هر لحظه قوانینی زندگی کنم واز زندگیم لذت ببرم من خودم را به هدایت الله سپرده ام وخداوند هر لحظه مرا سوپرایز می کند .خدایا شکرت

    امروز برای چندمین بار این فایل را در حال پیاده روی در پارک زیبای کنار خانه ودر هوایی پاک ورویایی بادرختان زیبای پاییزی گوش می دادم ،از ذهنم گذشت که چقدر آرزو داشتم با پوششی راحت وآزاد از نگاه مردم وجامعه پیاده روی کنم بدون نگرانی از این که قضاوت شوم وهمان لحظه صدای استاد در گوشم پیچید که به رویاهایت باور داشته باش.😇 باز هم از ذهنم گذشت که دقت کرده ای ویوی تو از تراس خانه مثل ویوی استاد در بالکن خانه شان در برج تمپاست😯وای خدای من آره دقیقا خودشه با همون طلوع وغروب زیبا باهمون ویوی پارک🥺🥺وای خدایا با من چه می کنی .چگونه اعتماد نکنم به خدایی که قوانینش ثابت است واجابت می کند درخواست هر درخواست کننده ای را.

    این کامنت را رد پایی از خودم می گذارم تا فراموش نکنم نتیجه ی سر سپردنم را به هدایت الله.

    خدایا مرا به بهترین سرزمین وبهترین مردم وبهترین شغل وبهترین ثروت و….هدایت کن من رها هستم ونشانه های تو را دنبال می کنم.

    ممنونم از شما استاد عزیزم ومریم بانوی مهربان دست خدا به همراهتون😘

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 10 رای:
  4. -
    سیده فاطمه جعفری گفته:
    مدت عضویت: 1805 روز

    سلام به استاد عزیز و مریم جان مهربان و همه دوستان الهی

    از دیدن شنهایی که مثل برف سفید و مثل آرد نرم هستن خیلی لذت بردم از خدا میخوام من رو هم به جاهای خوب هدایت کنه که حس آرامش، در صلح بودن با خودم، رهایی و نزدیکی با خدا رو بیشتر تجربه کنم. یه مدت هست که بیشتر دارم میفهمم که نعمت داشتن آرامش بالاترین نعمت هست که البته برای داشتن حد بالای آرامش باید در مدار بالایی هم باشم با خودم فکر میکنم چطور میتونم مدارم رو بالاتر ببرم به این نتیجه میرسم که یکی از راه هاش تمرکز بر زیبایی ها، خوبیها و دیدن نکات مثبت در هر شرایطی هست.

    استاد گفتن جنگیدن با هر چیزی باعث میشه ما جنگ بیشتری رو به زندگیمون دعوت کنیم و سوال برای من به وجود میاد که چرا قرآن مومنان رو به جهاد در راه خدا دعوت میکنه و پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم و امامان ما توی جنگهای زیادی شرکت کردن آیا اونها در مداری بودن که این چیزهای به ظاهر نازیبا وجود داشت؟ و بعد به یاد واقعه ی کربلا میفتم که حضرت زینب کبری میفرمایند (ما رأیت الا جمیلا) به جز زیبایی چیزی ندیدم، و فرکانس بالای حضرت زینب رو نشون میده که در شرایط به ظاهر بد و پر از غم و اندوه باز هم تمرکز بر زیبایی ها داره هیج چیز نمیتونه حال حضرت زینب سلام الله علیها رو خراب کنه با توانایی که در کنترل ذهنشون دارن.

    از خدا میخوام که هر روز توانایی کنترل ذهن بیشتری به من بده که بتونم بیشتر بر نکات مثبت تمرکز کنم.

    در پناه الله یکتا شاد، سالم، ثروتمند و سعادتمند در دنیا و آخرت باشیم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  5. -
    سپهر برنا گفته:
    مدت عضویت: 2434 روز

    سلام به استادان عزیزتر از جانم و سلام به تک تک دوستان و هم مداری های عزیز

    واقن که لذت بردم از این فایل از این زیبایی از این فضا ملکوتی. استاد به نظر من اوج زیبایی سایت دو تا قسمت بودن که اولیش اون لحظه ای بود که داشتید با شن ها بازی میکردید و جوری که شن ها رو محکم فشار میدادید و میریختینشون زمین خیلی حس خوبی بم میداد و قسمت دومش هم آخر این فایل بود که با آهنگ زیبا محسن چاووشی عزیز حس فضا معنوی رو کاملن به آدم القا کردید. خدا دِرُن بچه رو (الان فک کنم دیگه بزرگ شده باشه اونقدر که با شما جهان رو گشته :-))) ) هم برا شما و هم برا ماها حفظش کنه ^—^

    استاد عزیز، این فایل شما به همراه فایلهای داستان هدایت الهی برا خودشون یه دوره کامل توحیدی هستن به نظرم و هرکس که میخواد خدا رو بشناسه باید این سه فایل رو با تمرکز بالا گوش کنه.

    من از حدود دو سه ماه پیش از خدا خواستم که برام معافیت جور کنه و حدود یه ماه میشه که برا سربازی اقدام کردم و هدفم اینه که به لطف خدا معافیت بگیرم. برخلاف سایر اهداف و خواسته هام برا جزئی ترین اتفاق در راستا این هدفم همیشه سعی کردم که ردپای خدا رو دنبالش بگردم و قدرت رو از آدما بگیرم و به خدا بدم و همه اون نشونه هارو تک تکشون رو تو نوت گوشیم مینوشتم و دقیقا عین فایل داستان هدایت الهی که تکاملتون رو طی کردید و اتفاق ها خود به خود افتادن، از این سری اتفاقات هم برای من افتاد اینکه به کجا ها هدایت بشم و چه اقداماتی انجام بدم و …

    امروز میخوام در این کامنت یه نشونه ای برای خودم قرار بدم، چون کمی ناامید شده بودم از اینکه شاید اون نتیجه دلخواهم رو نگیرم تا اینکه این فایل و چند روز بعدش فایل مصاحبتون با عرشیا اومد رو سایت که آتشی رو در وجود من روشن کرد (مخصوصا اون قسمتی از مصاحبتون با عرشیا که عرشیا گفت “این ما هستیم که نتیجه دلخواه رو خلق میکنیم، و اینکه من مسیر رو رفتم، تلاشمم کردم ولی اونیکه میخواستم نشد همش ناشی از باورهای محدود کنندس” یه چراغی رو دینگ! تو ذهن من روشن کرد که من یکی از باورهای محدود کنندم رو تونستم پیدا کنم و این منم که خالق نتیجه خودم هستم و نباید در برخورد با اولین ناامیدی زود تسلیم بشم و پا پس بکشم و اگه قرار با اولین مانع تسلیم بشم و زود از مسیر رسیدن به خواسته هام انصراف بدم پس همون بهتر که دیگه با آموزه های استاد هم کار نکنم و دوباره برگردم به مسیر پر از اعصاب خرد کنی و پر از شرک و دیدگاه ها و باورهای محدود کننده) که این آتش اونقدر دوباره بم انگیزه داد که شروع کردم طبق گفتتون تو قدم اول جلسه 6ام که انگیزه خالی با باورهای غلط منجر به نتایج ناگوار میشه، شروع کردم به باورسازی و اصلاح باور های خودم.

    واقعیت اینه که، ایده نوشتن این کامنت رو نتیجه باورسازی های جدیدم و تعهدی که به خودم دادم که تا آخرش برم میدونم چون امروز خدا بم الهام کرد که اگه به مسیرت متعهد هستی برو تو یکی از فایل های استاد برا خودت نشونه ای قرار بده و این کامنت هم اولین کامنت من هست که در سایت قرار میدم و نوشتن اولین کامنت خودشم تو سایت پرمحتوا و عالی شما یه ترس بزرگی رو داشت که از اون موقعی که این ایده بم الهام شده تا الان هی به تعویق می انداختم تا اینکه تسلیم تعهدم شدم و اومدم کامنت رو نوشتم. انشالا و حتما که لطف خدا شامل حال همگی بندگانش که در مسیرش هستن باشه و همه اسنان ها رو به راه راست هدایت کنه. منتظر من باشید تا روزی برسه که بیام خبر خوش معافیت سربازی رو اینجا بنویسم.

    عاشقتونم ممنون ازتون که نگاهم رو به زندگی کردن عوض کردید و همچنین از عزیزانی که این کامنت رو خوندن هم سپاسگزارم ^—^

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  6. -
    طلیعه گفته:
    مدت عضویت: 2379 روز

    با سلام وخداقوت به شمااستادعزیزوخانم شایسته ی خوش ذوق وباحال

    من چندین روز گذشته قصدتماشای این فایل داشتم ولی برام بازنشد،همونجاگفتم دربهترین زمان میبینمش ووقتی امروز اومدم توسایت وفایل دیگه ای وبازکردم ولی وسطش قطع شد یه حسی بهم گفت بیام این فایل وببینم،اومدم ودیدم بدون قطعی خیلی راحت برام پخش شد،ایمان آوردم زمانش الانه ووقتی محتوای فایل وشنیدم هرلحظه به ایمانم اضافه شدکه دقیقاالان زمان مناسب شنیدن این فایل بوده نه حتی یک روز زودتر

    واین همزمانی ها منو مجاب کردکه بیام وداستان هم زمانی معجزه آسایی که چندروزگذشته برام رخ دادواینجا تعریف کنم ویادآوری کنم وقتی میگن خدا کارسازه یعنی چی!!

    من یک ساله که یک هنردستی وبه صورت خودآموزیادگرفتم که یکی ازبهترین ودیعه های خداونددرزندگیمه وتصمیم داشتم آبان ماه دقیقادرزمان سالگردآغازاین هنر یک نمایشگاه ازکارهام توی کارگاه کوچیک خودم برگزارکنم ودوستان وآشنایان ودعوت کنم،ولی من بیشترکارهام ویافروخته بودم یاهدیه داده بودم ونمایشگاه نیازبه تنوع کاری داره،جالبه بگم ماهم مثل استاد قصدسفربه نقطه ای ازکشورداشتیم که دقیقا دو سه روز قبل ازسفرما این شلوغیاپیش آمدو ازسفرمنصرف شدیم این درحالی بودکه بعداز2سال اولین سفری بودکه ازته قلبم دوست داشتم برم ولی وقتی کنسل شد باخودم گفتم حتماحکمتی داره ومن ازاین فرصت بهترین استفاده رومیکنم،من بخاطر این سفربه صورت فشرده کارکرده بودم وتعدادی ازکارای هنری خودم ودرست کرده بودم تابه اقوامی که قراربودبریم پیششون هدیه بدم وقتی سفرکنسل شد من یک زمان خالیه مناسب برای تولیدکارای بیشترپیداکردم وهم اون هدیه هارو داشتم پس به راحتی میتونستم نمایشگاهم وراه بندازم اما هرجمعه یک کاری پیش می آمد ونمیشد،باخودم میگفتم منکه انقدرعاشق این کاروبرگزاری نمایشگاهم چراانقدرتاخیرتوکارم میافته ؟!وفقط میگشتم دنبال ترمزهای ذهنیم وباخودم میگفتم ان شاالله دربهترین زمان رخ میده،(راستی یکی ازاهداف من برای نمایشگاه تبلیغ ومعرفی کارم بود،اینوگوشه ذهنتون داشته باشید)

    تااینکه یه روز تومسیرم یک نمایشگاه کوچیک درسطح شهردیدم که هرکسی تولیدات وهنرش وبه نمایش گذاشته بود،تادیدم تو دلم گفتم کاش منم قبل ازبرگزاری این جور نمایشگاه هاخبردارمیشدم وشرکت میکردم،ازهمین خواسته قلبیم 2ساعت نگذشته بودکه یک دوست بسیاردور بهم پیغام دادوگفت قراره درروزهای آینده نمایشگاه سراسری صنایع دستی (یعنی یک نمایشگاه بسیاربزرگ که ازتمام کشورحضوردارن)تو شهرمابرگزاربشه واگردوست دارم شرکت کنم پیگیریاش وبکنم

    وقتی این اتفاق افتاد(بافاصله 2ساعت ازخواستم)مطمئن شدم خداست که داره بامن صحبت میکنه،برای گرفتن غرفه ازچندجا پرس وجوکردم ولی موفق نشدم،بیخیال شدم وگفتم توکل بخدا مهم نیست برای من بهترین اتفاق میافته،ولی دیگه برای افتتاح نمایشگاهِ خودم قاطع شدم وکارت دعوتش وهم آماده کردم.

    جالبه اجاره غرفه های نمایشگاه سراسری بالابود وتعدادروزهاش زیادبودوباشرایط من سازگارنبود ولی خب یک موقعیت عالی برای شناخته شدن وتبلیغ بود ،باوجوداینکه غرفه پیدانکرده بودم حالم خوب بود،تااینکه روز دوم نمایشگاه یکی از کارمندهای میراث که توی یک کلاس باهاشون آشناشده بودم خودش بهم زنگ زد وگفت آیا میخوام تونمایشگاه صنایع دستی شرکت کنم؟!گفت یه غرفه سهمیه داره ولی خودش به این نمایشگاه نمیرسه(من که دهنم ازتعجب بازمونده بود فقط میگفتم همه ایناکارخداست داره بهم میگه یالاحرکت کن من تمام کارا رو روبه راه میکنم)

    وخداکاری کرد من بمدت 3روز(تعدادروزهایی که مناسب شرایط من بود)تونمایشگاه سراسری بدون دادن هیچ هزینه ای شرکت کنم ونکته جالبش که منو یادصحبت شمااستادعزیزم وخانم شایسته اونجاکه گفتین اصلا مهم نیست قانون چیه انداخت اینه که وقتی میخواستم غرفه ام وراه بندازم مسولین نمایشگاه گفتن اصلا کارشماجزو صنایع دستی محسوب نمیشه وبراساس قانون نمایشگاه شمانمیتونیدغرفه داشته باشیدولی یک دست خداباهاشون صحبت کرد وراضیشون کرد

    واین طوری شد که من اولین غرفه ی مکرومه بافی بصورت تک رو توی نمایشگاه صنایع دستی داشتم وکارم توکل نمایشگاه تک بودچون به بقیه مجوز نداده بودن!!!وچقدرآدم های زیادی کارتم وگرفتن(کارت وبرای نمایشگاه خودم چاپ کرده بودم) وازم خواستن براشون آموزش بذارم ومن بدون یک ریال هزینه برای تبلیغات دربهترین بسترممکن کارم وارائه دادم

    نمایشگاه دیروز تمام شد ومن امروز بادیدن این فایل دوست داشتم این معجزه رو باشماهم به اشتراک بذارم😊چون قطعااین هم زمانی بی حکمت نبوده

    من چون درحال آماده شدن برای نمایشگاه تو کارگاه خودم بودم خیلی از مقدمات وفراهم کرده بودم مثلا ازقبل کارت ویزیتام وچاپ کرده بودم یعنی دربهترین زمان دربهترین مکان قرارگرفتم😉 وبااینکه ناگهانی بهم خبردادن که میتونم غرفه بزنم من به کوچک ترین مشکلی برنخوردم چون همه کارام وازپیش انجام داده بودم فقط مکان نمایشگاه ازکارگاهم باحدود20بازدیدکننده به نمایشگاه بین المللی باهزاران بازدیدکننده تغییرپیداکرد🤩

    ممنونم که انقدرآموزش هاتون خالصه

    زندگی من بعدازشنیدن وبه کاربردن آموزه های شماپرازمعجزه شده💫

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
  7. -
    هدیه گفته:
    مدت عضویت: 1372 روز

    بنام خداوند هدایتگرِ عزیزم

    سلااام وووو صد سلاام به استادِ عزیزم

    و مریم جانِ گلم

    هزاران بار سپاس از خدای رحمن و استادِعشق و مریم جانم بابت این فایلِ زیبا ، بسیار لذت بردم

    چقدددر شگفت و زیبا بود این منطقه!😍

    من هم بنابر خواسته شما استاد جانم میخام از هدایتهام بگم

    حدود یکسال و نیم پیش همسرم بیزینسی اینترنتی رو استارت زد که نیاز به کمک داشت و از من خواست باهاش همکاری کنم ، من راسش خیلی علاقه ای نداشتم اما چون دیدم نیاز به کمک داره با خودم گفتم غٰر نمیزنم ، توکل بخدا همکاری میکنم و در حین همکاری و گشت در اینترنت کاملا اتفاقی با پیج عالی یوگا آشنا شدم که اصلا ربطی به بیزینس همسرم نداشت و الان یکسال و نیمه با آموزش رایگان اون پیج هر روز صبح قبل صبحانه یوگا انجام میدم و بسیار لذت میبرم از انجام صحیح حرکات اونهم بتنهایی و با تمرکز بالاتر از کلاسهای حضوری و هرروز شاکر خداوند بخاطر این موهبت هستم و دلیل این هدایت رو توکل و سپردن به خودش میدونم.

    داستان دیگه اینکه؛

    ما 4 سال در محله ای با ویوی عالی رو به کوه و دلباز در کوچه ای بن بست و زیبا زندگی میکردیم و بسیار صحنه هایی جذاب از برف ، باران ، مه ، غروب و طلوع با ابرهای رنگارنگ می دیدیم و مرتب شاکر خدای مهربان بودم اما همسرم بدلایلی خونه رو برای فروش گذاشت . ذهن من در جنگ و جدال بود که تو که مرتب شکرگزار بودی! و بالاخره نیروی توکل پیروز شد و من همه چیز رو سپردم بخدای رحمن و… منزل جدید ویویِ بسیار زیباتر ، محلی با سکوت کامل با صدای پرندگان که از پنجره سالن و اتاقها کوه و درختان زیبای پاییزی رنگارنگ خودنمایی میکنه. و آبی که از کوه میاد و صدای شُرشُر گوش نوازش از داخل خونه ، لذت اون ویو رو دوچندان میکنه 🤩 ٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍو این محله در همین تهرانه نه در شهرستان👌

    و بسیار داستانهای دیگه که با سپردن به خدای رحمن هدایت شدم که همش رو سپاسگزار استاد عزیزم هستم از آموزه های ناب و خدایی شون🙏🏻🌹

    بچه‌ها ؛ من از اکهارت توله یادگرفتم هروقت ذهنم داره نجوای شیطانی میکنه با خودم بگم:

    من هیچ شکایتی ندارم و از هر بابت سپاسگزارم 🙏🏻 و همین جمله کاملا ورق ذهنمو برمیگردونه و آرام میشم.

    ممنونم استادجان و مریم جان از این فایل دلنشین و زیبا که کلی درس و حرف داشت.

    در پناه خدای رحمان شاد و سربلند و سلامت ، بیشتر و بیشتر بدرخشید.🌹❤️

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  8. -
    کمال سلطانی گفته:
    مدت عضویت: 2277 روز

    سلام براستاد عزیزم سید جون گل و مریم خانم که واقعا شایسته همه خوبی های استاد عزیزمون هست … من کمال سلطانی هستم و همیشه فایلهای آگاهی بخش و انسان ساز شمارا با جون و دل استفاده کردم و این آموزشها چراغ راه من در زندگی بوده ، خدای بزرگ راسپاسگزارم که منو از رهگذر این نگرش نو به زندگی هدایت کرد و با تغییر در نظام باورها به رهایی از ذلت خاموشی و افکار محدود سوق داد ، به یقین وقتی از پروردگار بزرگ بعنوان تنها فرمانروای مطلق جهان هستی طلب هدایت می کنیم از هزاران راه مختلف ما را به سرمنزل مقصود هدایت می کند، برای شما عزیزان از خداوند مهربان طلب آرامش و سلامتی دارم، وقتی این فایل زیبا رادیدم ناخودآگاه به خاطر آوردم که خداوند حتی به پیامبرخودش حضرت محمد صلوات الله و سلام علیه فرمود وظیفه تو تغیی دادن دیگران نیست بلکه تو تنها پیلم خداراابلاغ میکنی و به مردم اختیار داده شده که خودشون راه خودشون را انتخاب کنند و تو در تغییر اونها ناتوان هستس بنابراین خودت را اذیت نکن و زمانیکه حضرت رسول در خصوص نحوه برخورد با مشرکین از خداوند سوال میکنه در قرآن به او گفته مبشه که از کسانی که نا آگاهانه تو را متاثر می کنند اعراض کن ، فاعرض عنهم ، و سیدجون عزیزم هم دقیقا همین مضمون را بیان فرمودند . اگه ما یادمون باشه که از تغییر دیگران عاجزیم و تنها خومون را میتونیم عوض کنیم خیلی از نگرانی هامون برطرف میشه، به هر حال از شما استاد گرانقدر تشکر می کنم که تک تک آموزش هاتون زندگی بخش هست و قلب انسان را روشن می کنه. در پناه الله یکتا باشید ، خدانگهدار.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  9. -
    محمدرضا بکشلو گفته:
    مدت عضویت: 2521 روز

    سلام خدمت استاد عزیزم و خانم شایسته عزیز و تمام خانواده من در گروه تحقیقاتی عباسمنش

    من حدودا چند ماهی ک تو محل کارم تضاد هام خیلی زیاد شده بود و همچنین دریافتی ام به نسبت هزینه های یک زندگی معمولی هم تا حد خوبی بود، ولی از اونجا ک داشتم دوره روانشناسی ثروت و سلامتی رو انجام میدادم، و لاجرم باید برام نتیجه میومد، دنبال ی چیزی میگشتم ک این نشونه باشه برای اینکه موقعیت زندگی ام تغییر کنه، یعنی من ی کاری انجام بدم ک این تغییر اتفاق بیفته.

    یکسری همزمانی ها رو اینجا برای خودم و خانواده عباسمنش مینویسم.

    من تو آزمایشگاه کنترل کیفیت شرکت دارویی دارم کار میکنم، خیلی ادم پرتلاش و پر ایده ای بودم و هستم، اما به دلیل فرکانس های پایین قبلی من هیچکدوم از اینها دیده نمیشد و حتی نسبت به قبل محدود تر میشدم، اما الان ک داشتم رو دوره ها کار میکردم انتظار تغییر داشتم.

    من رفتم پیش مدیر ی واحد دیگه، گفتم من 7 ساله اینجام، از واحدم راضی نیستم، نیرو میخوای بیام واحد شما، گفت نه، بنا به چند دلیل، من تو رو درست نمیشناسم، حتی اسم ات هم درست نمیدونم، دلایل من برای نیرو گرفتن اینکه یا باید تخصص مورد نظر من داشته باشی ( تقریبا همه اونهایی که اونجا هستن متخصص نیستن)، یا باید برام کاری کرده باشی یا بهت مدیون باشم و …

    و چند تا راهنمایی بهم کرد که به زودی به دردم خورد، گفت اگه میخوای جات عوض کنی، حتما برو و ی جا پست بگیر، صرفا آنالیست باشی ک اینجا هستی.

    ادامه لطف خدا؛ یکی از همکاران برام یک ایمیلی فرستاد، گفت اگه دوس داری رزومه ات رو برای ایشون بفرست، من هم بعد چند روز اینکار کردم، بعد اونی ک براش رزومه فرستاده بودم، نکاتی درباره رزومه نوشتن بهم گفتن و من هم پیرو راهنمایی ایشون رزومه رو تکمیل کردم و براش فرستادم، تو همین دو سه روزه باز این همکارمون تماس گرفت و گفت یکی از آزمایشگاه ها به مشکل برخوردن، ببین چطور میتونی راهنمایی کنیش، من شماره ات میدم بهش، تماس گرفتن و صحبت کردیم، حتی صحبت این شد که من اگر نیاز بود برم اونجا و اون مشکل براشون حل کنم. بدون اینکه حتی اسم اش بپرسم، بی چشم داشت

    همکارمون چند روز بعد تماس گرفت، و چه خبر از رزومه ای ک فرستادی، چ خبر از اونجا ک مشکل داشتن، منم گفتم از هیج کدوم خبری نیست، همون شب مهندس یاری تماس گرفت و گفتم چ خبر کارتون به سرانجام رسید؟ گفت نه ولی رزومه ات رسیده دست من،خیلی تعجب کردم، گفت دست شما! گفتم شما کجایی؟؟ گفت من شرکت فلان تو ساوه هستم، گفت اینجا رزومه فرستادی؟؟ گفت نه، من اونجا رزومه نفرستادم، گفت خلاصه رزومه ات اومده اینجا، از من نظر خواستن، کی میتونی بیای؟ گفت دو روزه میام، بعد از شرکت تماس گرفتن و برای همون روزی ک مدنظر من بود گفتم برم برای مصاحبه، رفتم، و از کمک های همین مهندس برای میزان حقوق پایه اینا خیلی کمکم کرد، خودش هم اومد برای مصاحبه و مدیر منابع انسانی هم معلوم بود رضایت داره، خلاصه صحبت ها با همکارا تو آزمایشگاه و یاداوری ی سری از صحبت ها ک ارزون خودت نده، پست بگیر و … گفتم من فقط تحت عنوان مسئول به بالا میام برای کار تو اینجا و حقوق پایه خودم از چیزی ک دقیقه اول گفته بودم هم بالاتر بردم، گفتم یا میخوان با این قیمت یا نیستم

    بعد چند روز خبر قطعی شو رو بهم دادن و دو روز دیگه برای امضا قرار داد میرم.

    چند تا باور بهم جسارت حرکت داد

    ی جا موندن پوسیدن میاره و باید حرکت کنم ، اگر اونجایی ک هستی دیگه حالت خوب نمیکنه، با توجه به نکات مثبت، و تضاد ها هر روز داره بیشتر میشه، یعنی دیگه پنیر اونجا پوسیده است، باید رفت و من به یاری الله مهاجرتم شروع کردم.

    * باور به اینکه از تو حرکت و از خدا برکت، و خدا برام کافیه

    *اعتماد به نفس نقش بسیار مهمی در نتایج زندگی ام داره.

    *هر موقع تو تصمیم به تغییر زندگی ات بگیری و به هدایت های خدا گوش بدی و تو فرکانس عملش باشی ، درهای لطف خدا جوری برات باز میشه که این اتفاق از اون چیزی ک فکر می کردی بهتر ب

    میشه.

    * کار خودت انجام بده و خواسته ات رها کن، بقیه اش خدا انجام میده

    چند تا ترمز تو این اتفاق برداشته شد

    1، من اگر سنم از ی حد بالاتر بره دیگه نمیتونم جایی برم، یعنی مثلا 30 بع بالا دیگه جایی من رو نمیخوانک اینطور نیست.

    2، در مورد جابجایی محل زندگی خانواده خودم و انتظار واکنش شدید پدر و مادرم و اطرافیانم از اون چیزی ک فکرش میکردم خیلی کمتر بود، فقط یادآوری کردن ک حواسم به جایی ک میخوام برم باشه و حساب و کتاب خودم رو انجام بدم

    3، من به اندازه کافی قوی نیستم و معلومات من چیزهای ساده ای ک همه جا دارند، در حالی ک با یک نگاه ساده، متوجه تفاوت خودم از لحاظ معلومات و توانایی و مهارت ام با بقیه تو جایگاه جدید شدم

    4، شغل جدید و جایگاه جدید نیاز به پارتی داشت و تصور از پارتی این بود ک اون فرد میاد و همه کارات ردیف میکنه، اما چجایی ک الان کار میکنم، چ جایی که میخوام برم، هر دو حالتش دو نفر برای من واسطه شدن ک نه من اسمشون میدونستم، نه قیافه اش دیده بودم، همونجور ک استاد بارها گفتن، بی نهایت دستان خدا میاد تا کار تو به سرانجام برسه، و ان شاءالله با بالاتر رفتن فرکانسم حضور دستان خدا برام پررنگ تر خواهد شد و به جایی میرسه ک همونجور ک استاد می فرمایند، به یه جایی میرسی که احساس میکنی خدا همه کار و زندگی اش ول کرده، اومده کار من جلو بندازه.

    ان شاءالله به خدا بیشتر اعتماد کنم و عمل گرا تر بشم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  10. -
    سمیه نوشادی گفته:
    مدت عضویت: 3023 روز

    سلام عزیزانم

    حدودا یک هفته قبل این ویدیو رو دیدم و موضوعش برام خیلی جالب بود👍🏻

    سعی کردم متمرکز شم و همزمانی ها رو به یاد بیارم و بنویسم که فرصت نشد، شاید برام اولویت نیود

    اما الان پنج شنبه شب 10 آذر 1401 دقیقا در حالیکه میخوام بخوابم و برای چندمین بار برای همزمانی امروز خدارو به یاد اوردم و شکر کردم اومدم بنویسم👇🏻

    دوران تحصیل من کارشناسی و ارشدم که مدتهاست تمام شده و دکتری هم اخیرا

    برای آزادسازی هیچ مدرکی اقدام نکرده بودم تا اینکه از چندماه پیش با سرعت کرفتن اموزش زبانم و جدیت بالاتر در جستجوهای لازم برای انجام یک مهاجرت عالی به کشور و شهری عالی تر اقدام به ازاد سازی کردم🙂

    شاید مجموعا 1/5 هزینه های آزادسازی شد و هفته گذشته همه مدارک جمع شد که برنامه بریزم و روند ترجمه رو پیگیری کنم که امروز یهو متوجه چند برابر شدن آزادسازی هزینه های مدارک شدم! خبر بدی که من اگرچه برای بقیه ناراحت شدم اما هر لحظه یادم اومد گفتم خدایا مرسی، بجای چیزی حدود 150 میلیون فقط 1/5 دادم!

    مرسی خدا

    مرسی قانون

    مرسی همزمانی

    مرسی استاد

    که من از شما ‌و فایل های این مدتت بیشتر حواسم جمع بود دل به شرایط ندم🙂

    شاخک هام تیز کنم که هرچقدر هم ذهنم منو به واکنش دعوت میکنه در این شرایط اما تلاش کنم در مسیر بمونم..

    اگر قرار باشه یک جمله از شما رو انتخاب کنم و هرگز فراموش نکنم اون اینه:

    «یادت نره کار کردن روی خودت یک روند دائمیه، مثل تنفس اکسیژن ! میتونی نکشی و زنده بمونی ؟ پس نمیتونی کار نکنی و حواست نباشه و سعادتمندانه زندگی کنی»

    برای همه مون دعا میکنم لحظه ای از توجه به قانون غافل نشیم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 10 رای: