اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
سلام به استاد عزیز و خانم شایسته عزیز و همه ی دوستان عزیزی که دارن این فایل و این کامنت رو نگاه میکنن. عجب فایلی. یکی دو روز بود دوباره اینترنت قطع شده بود منم از فرصت استفاده کردم به کارایی رسیدگی کردم که نیازی به اینترنت نداشت و تونستم اونا رو تا حد عالی پیش ببرم. امروز صبح که از خواب پا شدم خیلی دوست داشتم مثل همیشه چک کنم سایت رو ببینم فایل جدیدی بارگذاری نشده. یه حسی بهم میگفت که برو رو سایت با اینکه فک میکردم باز هم اینترنت قطع باشه این کار رو کردم و دیدم نه تنها، نت قطع نیست که استاد فایل جدید روی سایت گذاشته🤩 اونم چه فایلی. عجب جای بی نظیری. جدای از محتوای فایل یک بار دیگه و برای هزارمین بار به من نشون داد که هر چیزی در این دنیا امکان پذیره. وجود شن های مثل برف. اول که عکس فایل رو دیدیم فک کردم برفه بعد بیشتر که دقت کردم دیدم اولا استاد آستین کوتاه پوشیده و دوم فرم برفا شبیه شن های بیابونه. تا اینکه فایل رو دیدم و زیبایی اونجا عمیقا منو متحیر خودش کرد. استاد، خانم شایسته و بچه های سایت من تا حالا کامنت زیادی روی سایت نذاشتم اما این فایل همزمانی و هدایت الهی رو که دیدم تصمیم گرفتم یکی از جالب ترین اتفاقات زندگیم رو کامنت کنم و اینجا بذارم. شاید کامنتم طولانی بشه اما مطمئنم هرکسی نیاز به انگیزه داشته باشه هدایت میشه و این کامنت رو میخونه. شروع این اتفاق قبل از آشنایی با استاد عباس منش بود اما هر وقت فایلی از استاد رو می شنیدم که در مورد هدایت الهی و چیده شدن اتفاقا برای رسیدن به خواسته صحبت میکرد من این اتفاق خاص رو از ذهنم مرور میکردم و میدیدم تمام اتفاقات تلخ و شیرین و حتی بی معنی این ماجرا در جهت رسیدن من به خواسته ام بوده و با وجود اینکه اون موقع قانون رو آگاه نبودم ولی در تک تک موارد ازش پیروی کردم چه در جهت رسیدن و چه در جهت دور شدن از خواسته ام. اما ماجرای من چیه. من از دوران بچگی دوست داشتم که چیزی رو اختراع کنم. گاهی تلویزیون جشنواره هایی رو نشون میداد که افراد چیز هایی رو اختراع کردن و من با شوق نگاه میکردم و میگفتم هروقت بزرگ شدم و رفتم دانشگاه منم اختراع میکنم. خلاصه اینکه من وارد دانشگاه شدم و دوست داشتم که رساله پایاننامه دکترام خاص و تک باشه 😅 و ازش مقاله و حتی یک اختراع خوب در بیاد. اتفاقی که در نهایت رخ داد اما ماجرا به این سادگی نبود. من وقتی وارد دانشگاه شدم در کارگاه هایی شرکت میکردم که در مورد چگونگی ثبت اختراع و ایده پردازی بود. نتیجه این کارگاه ها این بود که اختراع کردن کار هرکسی نیست و تازه باید مبالغ هنگفتی هزینه بشه تا بتونی اختراعت رو ثبت کنی اتفاقی که موجب شد من دلسرد بشم و بیخیال موضوع بشم. اما حالا دو مجموعه اتفاق رو میخوام بنویسم که در نهایت منجر به ثبت اختراع من شد. مجموعه اتفاق اول:
#ترم پنج، دانشجویی از دانشگاه شیراز انتقالی گرفت و اومد دانشکده ما که از نظر رنک پایینتر بود طوری که من و سایر دوستانمون از این انتقال خیلی تعجب کردیم. از قضا این دانشجو بسیار علاقه مند به اختراع بود!
#تابستون ترم هشت این دوست عزیز به من زنگ زد که فلانی من لپتاپم یه خورده مشکل داره میخوام از لپ تاپ تو استفاده کنم. منم گفتم اشکالی نداره بیا و کنجکاو که برای چکاری میخواد. که فهمیدم میخواد اظهارنامه اختراع ثبت کنه. اونجا بود که عظمت ثبت اختراع از نظرم فرو ریخت و گفتم عه به همییین سادگییی؟!! خب منم میتونم ولی باید ایده داشته باشم خدایا من ایده برای این کار ندارم.
#ترم هشت: با تعدادی از دوستامون (که از قضا اون ترم میخواستم با یکیشون هم اتاقی خوابگاه بشم) دعوای خیلی بدی شکل گرفت که من هرچی بیشتر فک میکنم به مسخره بودن و قابل پیشگیری بودنش بیشتر پی میبرم نتیجه اینکه من در خوابگاه با اشخاص دیگه ای هم اتاق شدم. نتیجه این هم اتاقی های جدید، دوست شدن با شخص سومی بود که مشاور کنکور بود (این نکته ربط داره در واقع هر اتفاقی که میگم ربط داره😅)
#مدام خواب میدیدم که با دوستان اولم مجدد دوست شدیم و من دیگه کینه و نفرتی در دلم ندارم. اما تا مدت ها به این خواب های چند باره رو توجه نمیکردم(تا حالا انقدر یه خواب تکراری توی عمرم ندیده بود طوری که باعث تعجبم شده بود) اما گذشت و گذشت تا اینکه با استاد عباسمنش آشنا شدم. نتیجه اینکه گفتم منم این کینه و نفرت این اشخاص رو واقعا از دلم خارج میکنم. نتیجه اش سریع دیده شد و حتی با چندتاشون صحبت هایی مجدد صورت گرفت که اتفاقا از طرف اونا بحث باز می شد اما میدونم که با برداشتن این مانع از طرف من این پیوند ایجاد شد. من از این دعوا دو تا نتیجه بردم یکی درس های زیادی که از خود ماجرا برای من داشت و دوم با دوستی که مشاور کنکور بود آشنا شدم که مطمئنا اگر این اتفاق نمی افتاد باهاش آشنا نمی شدم
#دوست مشاور کنکور من دو ماه بعد از اینکه گفتم «بخشیدم😁 و نفرت ها رو از دل برم»، به من گفت که قبلا دانش آموزی داشته که الان برنده دو مدال جهانی اختراع هستش و کلی شاگرد داره که اونا همگی مخترعن. میخوای باهات آشناش کنم. منو میگی چشام از تعجب چهار تا شد😂
#با دوست مخترعمون آشنا شدیم اما من ایده برای ثبت اختراع نداشتم. دوست خودم گفت که چرا نداری همین موضوع پایان نامه ات. من گفتم مگه میشه. مخترعمون گفت چرا نمیشه ولی چون موضوعش مواد دارویی ثبتش ممکنه تا دوسال حتی طول بکشه. اونجا قانون رو میدونستم گفتم نه من انقدر زمان ندارم من نهایت دو سه ماه دیگه میخوام ثبت بشه.
#دقیقا سه ماه و ۲۰ روز بعد از ثبت اظهارنامه، #سند اختراع من صادر شد طوری که دوست مخترع چندبار با تعجب میگفت مگه میشه چطوری انقدر سربع سندت صادر شده کسایی هستن که زودتر از تو اظهارنامه ثبت کردن هنوز نتیجه داوریشون نیومده😂
اما مجموعه اتفاق دوم که در خصوص چگونگی پیدا کردن ایده اختراع من بود:
#ترم شش یه ایده به ذهنم رسید که میخواستم به عنوان کار تحقیقاتی انجام بدم. با یه استاد صحبت کردم گفت بکنش پایاننامه. من قبول نکردم برای همین اون استاد یه طوری که من رو سرکار بذاره پیچوند😅 و من تصمیم گرفتم با استاد دیگه ای انجام بدم اما به خاطر سنگینی درس های اون چند ترم کلا بیخیال قضیه شدم.
#ترم ۷ موضوعی رو برای پایاننامه انتخاب کردم که ترم ۸ شروع به کار کنم اما در کمال تعجب موضوع به کل رد شد دلیلی که نفهمیدم چرا! (البته الان میدونم چرا😂)
#ترم ۸ موضوعی دومی رو انتخاب کردم که اون تایید شد اما به تعطیلات پاندمیک خوردیم بعدش دلار خیلی بالا رفت و هزینه انجام اون پایان نامه سرسام آور شده بود برای همین موضوع رو خواستم تغییر بدم به یک کار کم هزینه و اون هم انجام یک مطالعه سیستماتیک (مقالات مرتبط با یه موضوع رو میخونیم و بررسی میکنیم و درنهایت نتیجه گیری کلی میکنیم). اما دانشکده ما اعلام کرد دیگه پایاننامه های سیستماتیک رو پذیرش نمیکنه چون کار سختی هست اما دانشجو ها خودشون انجام نمیدن و اینطوری ارزشی نداره.عهه! چرااا؟! زیرا😁👇
#درنهایت من مجبور شدم همون موضوع تحقیقاتی که داشت خاک میخورد رو بیارم و به عنوان پایاننامه کارهاشو پیش ببرم.
نتیجه گیری: این دو مجموعه اتفاق که به ظاهر به هم ربطی نداشتند باعث شد که موضوع یونیک و خاصی رو داشته باشم که هم مقاله عالی ازش خارج بشه و هم ثبت اختراع بشه🤩 اتفاقات و نتایجی که در تک تک اونها رد پای قانون و هدایت دیده می شد. تمام چیزی که استاد میگفت و این اتفاق هرچند بخشی از اون قبل از آشنایی با استاد بوده اما همواره به عنوان درس زندگی برای من و برای اتفاقات بعدی زندگی خواهد بود
خیلی دوست داشتم که این کامنت و ماجرای خودم رو بنویسم امیدوارم که استفاده کرده باشید. ارادتمند همگی🌺❤️
خیلی حس خوبی بهم داده شد با فرکانسی که از صحبت های شما گرفتم.
و در مورد تمرین این جلسه خواستم بگم که اگر بخوام بگم خیلی هم زمانی ها در زندگی من اتفاق افتاده.
حالا از هر نوعش چه مثبت و چه منفی.
یه نمونه مثبتش رو میگم که فرکانس مثبت داشته باشه برای شما و تمامی دوستان عزیزم که این کامنت رو میخونند.
من چند سال پیش به اتفاق همسرم دونفری رفتیم مشهد. که طبق روال ما مستقیم میرفتیم حرم .
اما مسیر همیشگی ما در یک قسمت بدلیل کار های خدماتی بسته شده بود و ما کلا مسیرمون طبق تابلو ها تغییر کرد.ما با توجه به تابلو های مسیر یاب خیابونی میرفتیم که یهو رسیدیم به یه چهار راه و اصلان مسیر رو نشون نداده بودند که از کدوم سمت باید رفت .
من گفتم به دلم افتاده که مستقیم بریم چهار راه رو که بعداً فهمیدیم اشتباه رفتیم و باید کلی کوچه پس کوچه بریم تا برسیم به مسیر اصلی مون در حین رفتن تو کوچه پس کوچه های شهر متوجه یه موتوری جلوی خودمون شدیم که یه خانم آقا یه بچه بینشون و یه بچه روی باک موتور جلوی پدرش نشستند ولی حالت بچه جلوی پدر به شکلی بود که معلوم بود بیهوشه.
من خودمو رسوندم به موتوری گفتم بچه حالش خوب نیست. اونم گفتش آره داریم از مهمونی میایم یخورده بی حاله. آقا از من اصرار که نگه دار ببینیم چیشده بچه.
خلاصه فهمیدم اینا یه دوقلو دختر اند که یه قلشون تب شدید به شکلی که بچه بیهوش شده بود.
خیلی سریع زنگ زدم اورژانس از ماشین های عبوری آدرس اون محل رو پرسیدم و گفتمشون.
توی ماشین چند تا بطری آب گذاشته بودم، منی که هیچوقت این کار رو نمیکردم.
با این آب بطری ها دختر بچه رو خیس کردیم نقاط حساس رو و بچه بهوش اومد یخورده بهتر شد که اورژانس هم رسید و گفتند که شانس آوردین تب بچه رو آوردین پایین وگرنه خیلی خطر ناک یا منجر به مرگش میشد .
بلاخره همونجا کار های اورژانسی شو انجام دادند و بردنش بیمارستان. پدر و مادر خود بچه خیلی هول شده بودند ،فقط گریه میکردند و کاری از دستشون بر نمی اومد.
این در حالی بود که اونها داشتند میرفتند بیمارستان که خیلی دور بود از اونجا و زمان زیادی میبرد با اون ترافیک وحشتناک عصر گاهی.
خلاصه
چندین همزمانی رخ داد تا جون اون بچه نجات پیدا کنه خدارو شکر.
در این صحرای زیبا سکوت بود و آرامش و حس نزدیکی به رب
من داستان هدایت خودم رو برای شما میگم
یکی از هدایتهای خدای عزیزم در زندگی ام
دو سال پیش بود
من در شب تاریک روح به سر میبردم یعنی وضعیت سلامتی افتضاح روابط افتضاح
حال روحی بد و قلبی در از کینه به سر میبردم
خانه ما بالای خانه خانواده همسرم بود و من دوست داشتم از اونجا بریم
من آدمی بودم که از سن پانزده سالگی روی خودم کار میکردم و ارتباط خیلی خوبی با خدا داشتم
اصلا خدای من با اکثریت جامعه فرق داشت
اشتیاق من برای رفتن به خانه ای که خریده بودیم زیاد بود ولی به خاطر بیماری پندمیک همه برنامه های من به هم ریخت و من اصلا به رفتن فکر نمیکردم .
خدااای من بودن در اون شرایط برام سخت بود
خیلی سخت
اونجا که بودم این آخری ها دیگه با اون سارای قبل خیلی خیلی فرق داشتم گاهی فقط مینشینم و از خدا خودم رو میخواستم
همون سارای مهربونم و عاشق و با ایمان و لطیف
یادمه همون موقع همزمانی هوایی برام پیش اومد که باعث شده بود من بدون هیچ برنامه ریزی از طرف خودم به سمت کتاب خانم اسکاول شین و قرآن بروم با خودم میگفتم اگه قوانین در تورات هست باید در قرآن هم باشه و دنبال قوانین در قرآن بودم .
تنها کار عالی ای که هدایتی در اون زمان جهنمی انجام دادم همین بود که خیلی بهم کمک کرد
خلاصه یه روز که تلفنی داشتم با فردی صحبت میکردم بهم گفت تو که اینقدر دوست داری مستقل باشی و بری از اینجا خب چرا نمیری
گفتم میخواستم برم اما به خاطر بیماری …..
اون فرد دست خدا شد و مرا هل داد به سمت خواستم فقط با یه کلام حرف
خلاصه منم به همسرم گفتم بیا بریم خونه جدیدمون و البته که من به خدای درون همسرم گفتم و او نرم شد و قبول کرد
تمام صداها و نداها و شهودها
تمام دیوارها
همه چیز
و
همه کس
مرا صدا میزدند و میگفتند برو
و من با باور قلبی هر روز مینوشتم و تکرار میکردم
هم اکنون تمام حصارها از بین میرود و من به ارض موعود خود وارد میشوم
از هزاران راه هزاران نیکی به من میرسد
خداوند دستان عزیزش رو برام فرستاد
که بینهایت ازشون سپاسگزارم
و من به ارض موعود خود آمدم
کاملا هدایتی و زیبا
مدار من عوض شد
سلامتی بیشتر
روابط عالی
دیگه حتی اگه بخوام برم به اون خونه
حتی اگه بخوام یه سر به خانواده همسرم بزنم نمیتونم نمیشه
انگار مدارها بینهایت متفاوت است
خدایا بینهایت سپاسگزارم
اصلا جهان من تغییر کرد
البته این تازه اول راهه میدونم جهانهای بهتر از این جهان و مدار منم هست
من اونا رو میخوام و سپاسگزار پروردگارم
توی مدار قبلی مدام مینوشتم که میخوام درآمد همسرم …. تومن باشه اما نمیشد
برام عجیب بود
اما از وقتی مهاجرت
منظورم از یه خونه به یه خونه دیگه
منظورم همون ترک منطقه امن هست
همون جهاد
ببین من اگه اونجا بودم
پول کرایه و رهن این خونه رو داشتم
دخترم شاید یه مدرسه بهتر میرفت
و حتی کمک های که خانواده همسرم میکردند
کمکهای مالی و غیر مالی
اما روح من میخواست بره
پس فکر میکنم من از خیلی وسوسه ها گذشتم
یعنی هر کسی میفهمید من از اونجا میخوام برم میگفت تو خیلی خل هستی خب اونجا نشستی این جوری پول بیشتری داری اما من فقط حرف قلبم را و اون صدا اون الهام گوش دادم
باز هم صدا بهم گفت به همسرت بگو از مغازه برادرش بیاد بیرون
ببین همش شرک بود
همش چشم به دست غیر خدا بود
خدا براش یه کاری پیدا کرد همین که من بهش گفتم کار هم همونی که بر زبانم جاری کرد همون کار هم براش پیدا کرد .
درآمد همسرم همونی شد که قبلا نوشتم و از خدا خواستم تازه بیشتر
همسرم چند ماه اونجا کار کرد که مدیر اونجا بهش گفت ما فعلا نیازی به شما نداریم
همون شبی که همسرم اینو گفت
به خدا گفتم خدایا قرارمون این بود تو صاحبکار همسرم باشی
فردای اون روز از تهران
دفتر مرکزی به همسرم زنگ زدن
و همسرم بدون یک روز بیکاری سر کار رفت
کاری که مزایای اون بیشتر از شغل قبلی
درآمدش هم بیشتر شد
من هر روز صبح به خدا میگم که چه چیزهایی میخوام
و کار بهتر همسرم رو خواسته بودم
خودم هم یه بیزینس کوچکی در خانه راه انداختم
و هر روز در دفترم مشتری میخوام از خداوند.
مشتری زنگ میزنه میگه الان میام آدرس میگیره اما نمیاد
با این وجود بابت حتی زنگ زدن مشتری
بابت اینکه میبینم آره مشتری هست از خدا سپاسگزاری میکنم .
به نام خداوند بخشنده و مهربان، خالق زیبایی ها و هدایتگر من
سلام استاد عزیزم و مریم جان و دوستان گلم
من بارش برف را باور کردم 😂 چقدر استاد این فضا زیبا و دیوانه کننده هست . وقتی که شما نشستید و شروع کردید به صحبت کردن ادم احساس میکرد که هممون دور هم جمع شدیم و یک جمع صمیمی را احساس میکردم. خیلی جو دوست داشتنی بود و واقعا انرژی خالص و نابی در جریان بود .
منم دوست دارم به امید خدا بیایم اونجا و با همسرم بشینیم توی این فضای روحانی و ناب با خدامون صحبت کنیم،خواسته هامون بگیم،شکر گزاری کنیم و خداوند مثل همیشه همه خواسته هامون را امضا کنه با عشق.
دوست دارم فرزندمون اونجا بازی کنه، سرسره بازی کنه و صدای خنده و شادی ش فضا رو پر کنه …. اندکی صبر سحر نزدیک است،اون روز هم میرسه و این خواسته هم اجابت میشه چون ما در فرکانس دیدن این فایل ها هم قرار گرفتیم و اون حس ناب را درک کردیم .
استاد یک فایل قبل از سال تحویل ۱۴۰۱ گذاشتید که همان شب چهارشنبه سوری بود، اون فایل میگفتید که شما ابتدای سال یک فایل در گوگل کیپ ساختید و اتفاق های مثبت را یادداشت میکنید…منم از شما یاد گرفتم و همان شب یک فایل ساختم با اینکه اسفند ۱۴۰۰ بود نگفتم خب ۱۴۰۰ را بیخیال و از ۱۴۰۱ شروع میکنم. همان موقع یک فایل به نام ۱۴۰۰ ساختم و سعی کردم از ابتدای سال اتفاق ها را یادآوری کنم و نوشتم. اول که خیلی خوشحال بودم که اینکار رو انجام دادم و بیخیال ش نشدم و اینقدر شوق در من ایجاد شده بود که اولین روز سال ۱۴۰۱ هم یک فایل ساختم به نام ۱۴۰۱ و از همان روز اول شروع کردم به نوشتن اتفاق های خوب و اینکار را ادامه میدم. عکس ۷ سین مربوط به هر سال را هم که با همسرم گرفتیم را میزارم عکس اون فایل . ممنونم استاد که این ایده را به ما یاد دادین .
♥︎پیروی از هدایت الهی ♥︎
چند شب پیش من یک خواب دیدم که به یقین میگم این یک هدایت از طرف خدای مهربانم برای من بود و خداوند منو شایسته این هدایت و درک آن می دونه .
خواب دیدم که تو خیابان داشتم قدم میزدم و به یک پارکینگ طبقاتی زیرزمینی رسیدم،همه به اون در پارکینگ که میرسیدند میرفتند داخل و شیب رمپ پارکینگ را میرفتند پایین،من اون پیچ اول رمپ را پایین رفتم و یکدفعه به خودم گفتم من که اینجا کاری ندارم ،من چرا دارم دارم میرم پایین، سریع برگشتم به طرف در ورودی و از اون شیب رمپ بالا رفتم و همه به طرف پایین میرفتند و من جهت مخالف اونها به طرف بالا میرفتم ،نزدیک در ورودی که رسیدم یک قدم مانده که شیب تمام بشه انگار یکم خسته شدم از شیب و تلاش کردم و خودمو به در رسوندم،مردم میدیدن که من میخوام بیام بالا و به من نگاه میکردند ولی هیچکس به من کمک نکرد . وقتی آمدم بالا گفتم خدایا شکرت و خوشحال بودم که موفق شدم بیام بالا .
از خواب پریدم و تو رختخواب نشستم و بعد از چند لحظه به خودم آمدم و صدای اذان صبح از بیرون شنیدم و گفتم خدایا شکرت تو این لحظه ناب منو بیدار کردی که باهام صحبت کنی و من شروع کردم به شکرگزاری و بعد خوابیدم.
صبح موقعی که داشتم کارام انجام میدادم یکدفعه خوابم یادم امد و انگار خداوند نکته و هدایت خوابم را به من گفت که رویا دنباله رو جامعه نباش،ببین خودت چی میخوای، اکثر مردم نمیدونن چی میخوان،ولی تو میدونی،اگر میخوای با ایمان باشی مسیرت را جدا کن از اکثریت مردم حتی اگر یک نفر باشی. خدا به من گفت ببین حتی اگر خسته شدی هیچکس نمیتونه بهت کمک کنه و من به تو قدرت دادم که خودت بتونی زندگی ک دوست داری بسازی و موفق بشی . فقط ایمان به حضور خداوند در تک تک لحظه های زندگیمون کافیه،فقط نگاه خداوند کافیه . خدایا عاشقتم .
اون روز هم شروع کردم به نوشتن و گفتم تو این مدت خیلی پیشرفت های عالی داشتم ولی باید دایره پیشرفتم را بزرگ تر کنم، باید بازهم رشد کنم و باید برم پله های بعدی ….
خیلی خوشحالم که خداوند هدایتمون کرده به این مسیر الهی، هدایتمون کرد به استاد عباسمنش بهترین استاد ،به این جمع دوست داشتنی دوستان هم فرکانس، خیلی لذت بخش هست که با همسرم با هم در این مسیر هستیم و هردومون با هم داریم به اوج میرسیم و هیچ اوجی بالاتر از رسیدن به خدا نیست . با خدا باش و پادشاهی کن
این یک هدایت الهی بود برای من که خواب دیدم.
استاد دوره ثروت ۲،شما میگید که وقتی حتی در خواب هم دارید به قانون عمل میکنید یعنی داری راه درست میری،من تو خواب سریع مسیرم را عوض کردم و مثل بقیه جامعه عمل نکردم و با اینکه کسی کمکم نکرد بیام بالا اصلا توقعی از کسی نداشتم و حتی برام مهم هم نبودن و ناراحت هم نشدم،وقتی رسیدم بالا خوشحال بودم که خودم رفتم بالا و از خدا سپاسگزاری کردم .
ممنونم استاد به خاطر حضورتون در زندگی ما،به خاطر این همه عشقی که نسبت به ما دارید و ما را همسفرهای خودتون کردید .
چون جهان درگردش و چون آسمان در چرخش است🌍🌍 یاد دوستانی چون شما در قلب ما آرامش هست 🌺🌺
درود بر شما دوستان خدا👋👋😃
الهی قلب ما رو به هدایت هایت باز کن و نور ایمان را برقلب ما روشن نگاه دار🙏🍀🍀✨✨
ایولل این قسمت خیلییییی بی نظیره 😍😍
اخیراً به تضادی برخوردم وازین سبب احساس کردم نیاز دارم بیشتر رو این قبیل باورهام کار کنم، اگرچه همیشه نیازمندیم به هدایت وبهبود باورها😄😄
☘💖what you seek is seeking you☘💖
وایی که چقد قند تو دلم آب شد چقد سپاسگزارم برا این قسمت که کاملا هماهنگ درمدار من بود، الهی صدهزار مرتبه شکرت 😍😍😍
پروردگارا ای رزاق ، ای رحیم ، ای کریم ، ای شفیع ، ای مجیب ؛ ذهن وقلب خود را بر روی هرامکانی باز کردم مرا راهنمایی کن .تنها تورا میخوانم واز تو یاری میجویم تا استجابتم کنی من هیچ نمیدانم تو میدانی تو بمن راه را بگو، قدم بعدی را نشانم بده، پایبندم به تعهدم بخاطر هدایت تو بخاطر پرورش یافتن زیر بال وپر تو ، تمام تمرکزم را از شخص ومکانهای ایکس برمیدارم قول میدهم دیگر در هدایتت دخالت نکنم، نچسبم، سفت نگیرم ،رها کنم ورها باشم ، آماده ام که مرا بر روی شانه های پرقدرت، استوار و امن ات سوار کنی،
تو همه این نعمتها را بخشیدی که من لذت ببرم وراضی باشم ،پیشرفت کنم وسپاسگزارتو باشم وبی نیاز از غیر ، میدانم هرزمان که سمت قطب تورا میجویم مهم نیست در مغرب باشم یا مشرق ،شمال باشم یا جنوب ، من همیشه در مکان درست وزمان درست هستم و حال دلم گرم وجود نابته . ،شکرت خدا 😍😍😍😍
خدایاشکرت بابت این فایل ارزشمند که پراز اگاهی ناب رب قدیر است سپاسگزارم استاد بابت این سفرزیباتون که بخاطرتوجه مابه زیباییهاست شمادست خداوندشدید دست کانون توجه ماعباسمنشی ها رو گرفتیدمیبریمون تو دل زیباییهاقربونتون برم که اونقد دلسوزانه میگید به ماقوانین بدونه تعقیرخداوندوجهان هستی رو واقعا نیازی نیست ماچیزی بیرون از خودمونو تعقیربدیم فقط وفقط باید رو خودمون کار کنیم سپاسگزارداشته هامون باشیم من یادم تو یه فایلی گفتین معجزه فقط واسه پیامبرا نیست معجزه برا همه ی ماست معجزه یعنی همزمانی درزمان مناسب درمکان مناسب بودنه خدایاشکرت مریم مهربانم سپاسگزارم بابت بازگو کردن همزمانیهای سفرتون که یادم بیاری فکرکنم بقول استاد که میگن من دوس دارم فکرکنید.فکر کنم چه همزمانیهایی تو زندگیم بوده من واسه یه امضارفتم اداره ای وگفتن چرا اومدی اینجا باید دکترفلانی امضابکنه اونم چن ماه یکبارمیاد برو داشتم میرفتم بیرون یه اقایی رو به روم اومد من از کنارش رد شدم یهونگهبان گفت خانوم بیاین ایشون دکترفلانین بیا امضابزنه وهعی بهم میگفتن چه شانسی دکتر۳ماه یکبارم نمیادخدایاشکرت الان یادم نمیاد ولی پیش اومده خیلی زمانها که هماهنگ بودم با خود درونیم وهمزمانی های زیبایی که تاماههاهعی گفتمش خدایاشکرت من تازگیا استادخدا وسایلمم جم میکنه دارم میرم بیرون یهومیگه لیوانو ببر بزار رو ظرفشویی میبرم میبینم عهه گوشیم رو کابینته اصن هدایتهای خداوندهرلحظه بامنه خدایا شکرت.استاد ازتون سپاسگزارم بی نهایت بابت یاداوری قوانین بابت نشون دادن زیباییها وخداوند بابت این همه سخاوتتون این همه مهربونیتون آرامش ناب خداگونه بهتون بده درپناه قدرت مطلق حی قدیر سلامت شاد ثروتمندهماهنگ با الله واحدباشید
سلام استاد عزیزم من یک داستان هدایتی دارم که براتون مینویسم
یک ماه پیش حسی اومد که زنگ بزن به دوست هم دانشگاهیت زهرا منم گفتم بزار زنگ بزنم هر چی پیش بیاد خوش بیاد زنگ زدم ایشون خیلی خوشحال شدن و بعد از حرف زدنمون منو دعوت کردن خونشون ازدواج کرده و طبقه بالای خونه مادر و پدر شوهرش زندگی میکنند گفت مادر شوهرم اینا نیستند رفتند خرم آباد و من و شوهرم هستیم بیا اینجا شوهرم میره از سرکار اومد پایین ما اینجا بالا باهم راحتیم من حسی بهم گفت که قبول کنم من قبول کردم ایشون بروجن هستند من رفتم بروجن این سفر من خیلی نکات عالی را به همراه داشت من رسیدم و دوستم اومد ترمینال دنبالم رفتم خونشون دوستم از زندگی زناشویی اش گفت که ناراضی هست و من هر چی را که تعریف میکرد یک لامپ روی سرم روشن میشد و حرف های شما در ذهنم مرور میشد و میدیدم که چقدر قانون داره دقیق عمل میکنه و بگم که ایشون قبل از ازدواجش در دانشگاه از ازدواج کردن ترس داشت و ترس از طلاق و همیشه داستان زوج های ناموفق را هم در خوابگاه تعریف میکرد و دقیق طبق قانون الان در زندگیش داره اتفاق میفته و من فقط در قلبم میگفتم ببین استاد همش حرفهاش درسته چقدر دقیق همیشه از دخترهایی که ازدواج کردن و پسره اذیتشون میکنه یا مادرشوهر اذیتشون میکنه یا خواهر شوهر اذیتشون میکنه حرف میزد و الان در زندگی خودش اتفاق افتاده
بعد منو برد طبقه پایین مادر شوهرش اینا که نبودند و من چشمم میخ شد روی کتابخانه پدر شوهرش اینا و گفتم میخوام ببینم چه کتاب هایی اینجاست (من همیشه دوست داشتم نهجالبلاغه داشته باشم از مسجد محله مان امانت برمیداشتم و با عجله میخوندم) بعد دوستم گفت پدر شوهرم اینا این کتاب ها رو نمیخوان و میخوام بدن بیرون به افراد نیازمندی کسی نیازشون ندارند هرچی میخوای بردار از خوشحالی بال در آوردم یک نهجالبلاغه نو با جلد خیلی قشنگ و خییییییلی تمیز بهم داد دوتا دیکشنری جامع زبان انگلیسی بهم داد سه تا کتاب معنی لغات عربی قرآن بهم داد و یک کتاب نام های خدا این چند تا کتاب را به من هدیه دادن بدون پرداخت هیچ هزینه ای خیلی خوشحالم بعد به دوستم گفتم من میخواستم نهجالبلاغه بخرم و قیمتش بالا بود گفت وای چقدر جالب که تو بیای خونه ما و این کتاب بهت برسه بدون پرداخت هزینه ای 🙂😍 بعد از اون گفت بریم بازار رفتیم بازار من از یک کلاه بافتنی نارنجی خوشم اومد یهویی دوستم برش داشت و حساب کرد گفت اینم یک هدیه از طرف من من خیلی خوشحال شدم و بعد شب بعد از شام دیدم دوستم با یک پلاستیک زعفران چیده شده اومد گفت من پدر شوهرم اینا زعفران میکارند تو میوه بخور تا من پاکشون کنم من از نزدیک تا حالا گل زعفران اصلا خود زعفران را ندیده بودم و گفتم منم میخوام پاک کنم خیلی مشتاقم من یاد گرفتم چه طوری زعفران پاک کنم و چقدر بوی فوقالعاده ای داشتند چقدر رنگ زیبایی را داشتند چقدر پاک کردن زعفران جالب و زیبا بود و بعد دوستم همه اون گل زعفران ها و خود زعفران را بهم داد اینم سومین هدیه من با سفری که به بروجن داشتم یه عالمه هدیه به دستم رسید و بهم دادن و تجربه های خیلی خوبی را داشتم و ثابت تر شدن قوانین برای من و میگم خدایا شکرت که تو از طریق بی نهایت دستات به من هدیه دادی ❣️🙂😍🙂😍🙂😍
خیلی جالب بود و خیلی از این قسمت لذت بردم سپاسگزارم 🙏
استاد عزیزم
من از سال ٩۶ با شما توسط استادم آشنا شدم و تمام دوره هارو تهیه کردم و کار می کنم
دخترهام هم کار میکنن دختر بزرگم با اینکه خیلی وابسته به خانواده بود دی ماه گذشته به کانادا مهاجرت کرد و مدتی که کاراشو میکرد و دوبار ریجکت شد اما باهم در مورد قوانین، باورها، زمزمه های شیطانی صحبت میکردیم و بالاخره ویزاش اومد و نمیدونید من چقدر سپاسگزاری از خداوند رو میکردم و توی ستاره قطبی ام مینوشتم و چقدر از خدا تشکر میکردم که استاد عباس منش رو دارم
اما در مورد این فایل برای من هم جریانات عجیبی پیش اومد
سه ماه پیش شدیدا نیاز به سفر داشتم ( من عاشق سفرم و اگر هردو سه ماهی نرم مریض میشم 😀😀اینم بیماری خوبیه 😍😍😍)
به دخترم گفتم : بیا بریم کوش آداسی ( همسرم و پسرم درگیر کاراشون بودن و نمیتونستن بیان)
خیلی راضی نبود چون تازه آیلتس داده بود و میخواست یک کار تحقیقاتی در کارخانه استادش برداره خلاصه از من اصرار و از ایشون انکار تا بالاخره راضی شد و همینکه در مورد هتل داشتیم سرچ میکردیم یکروز اومد خونه و گفت: پام پیچ خورده و درد میکنه
دردسرتون ندم رفتیم دکتر و دکتر گفت: باید گچ بگیرید چون روی پا استخوان شکسته
اولین چیزی که به سرم اومد این بود که فاتحه مسافرت خونده شد اما گفتم : نه اینجوری نگو
مگر غیر از این که صبح به صبح مینویسی خدایا امروز در مسیر زندگی ام هدایتم کن پس این نشانه است و قراره هدایت بشی
یکماه و نیم پا تو گچ بود و بالاخره بسلامتی گچ رو دکتر باز کرد و گفتم: بیا بریم کیش باز هم کمی مخالفت کرد و بالاخره راضی شد و باهم رفتیم کیش هتل داریوش
استاد بهترین سفر عمرم رو توی این ۵ روز تجربه کردم هم برای من هم برای دخترم ( البته حدود ۵ ماهه که به هم قول دادیم فقط به زیبایی ها توجه کنیم و مراقب ورودی و خروجی هامون باشیم واگر یکنفر مون تخطی کرد بهم تذکر بدیم) الان یکماهه از برگشتمون از سفر میگذره و مدام به همدیگه میگیم چقدر سفر خوبی بود و جالب که معمولا بعد از بازکردن گچ همه چند روزی درد دارن اما سه یا چهار روز بعد ما رفتیم سفر و هیچ مشکلی نداشت
یکروز با تاکسی هتل میخواستیم بریم جایی، وقتی سوار شدیم و مقصد رو گفتم ایشون که اصفهانی بود با لهجه شیرینش گفت : اگر راه ها رو باز کرده باشن
من گفتم : مگر بسته است؟
گفت : بخاطر اختشاشات دیشب
گفتم: چی شده؟
گفت : مگر دیشب نفهمیدید چی شد؟ گفتم : نه
گفت : ۴٠٠ نفر رو دستگیر کردند و تیراندازی شد و………
گفتم : نه ما بیخبریم
گفت : خانم چی زده بودی که متوجه نشدی 😄😄😄😄😄
گفتم : جای شما خالی من و دخترم توی تراس اتاق چای هل دم کرده بودیم و میخوردیم و به دریا و زیبایی ها شب دریا نگاه میکردیم و گفت و گوی عالی داشتیم و صدای موسیقی کافی شاپ هتل همه جا بود و آهنگهای خوبی پخش میشد
خندید و دیگه چیزی نگفت 😀😀
همونجا گفتم: وقتی استاد میگه اگر ما هم مثل بقیه بخواهیم فکر کنیم همون نتیجه رو میگیریم پس باید متفاوت باشم 👌👌👌👌👌
خدایا شکرت که بیدار شدم و تجربه های شیرین میکنم و استاد جون سپاسگزارم 🙏 🙏 🙏
سلام و صد سلام به همگی
چقدر زیبا مریم جان میگن: ” وقتی با یک جایی هم مدار نباشی، مهم نیست چقدر دوست داری بری اونجا، جهان اجازه نمیده که بری!
دنیا، دنیای هم مداریست، تو جایی هستی که با آن هم مدار هستی. ”
استاد میدونین این فایلی که الان، امروز اینجا آپلود کردین مثل بمب بود برای من، یک بمب روشنایی که یوهو میترکه و مسیر درست رو نشون میده.
و انگار قبلش خیلی از ماها در تاریکی بودیم
شما به عنوان تمرین گفتین که از هدایت ها و همزمانی ها بنویسیم
چه همزمانی بهتر از اینکه امروز ۲۸ آبان از خواب بیدار شی و همچین فایل انگیز شی و ترغیب کننده رو ببینی
فایلی که به من کلی جهت داد از جمله اینکه یک شبکه اجتماعی که هر لحظه اخبار منفی رو منتشر میکنه رو همین الان از گوشیم پاک کردم
یک هدایت و هم زمانی جالب دیگه که اتفاق افتاد دوره پندمیک بود که همه با توجه به شرایط باید در خانه قرنطینه میماندند.
و ما گفتیم چه فرصتی بهتر از این!
همگی، ۴ نفرمان، در خانه زمان آزاد داریم و نباید سر کار میرفتیم پس تصمیم گرفتیم به بازسازی بخشی از منزل
دقیقا در بازه زمانی که ۹۵ درصد مردم جهان از این پندمیک و در خانه نشینی دچار افسردگی و افکار منفی بودند ، ما یک تغییر و تحول بزرگ و زیبا در خانه دادیم
جالب اینجا بود اون دو تا متخصصی که اومدن و زحمت بازسازی منزل رو کشیدن هم با ما هم فرکانس بودن و کلا از اخبار منفی بیماری و پندمیک به دور بودن
همینه که استاد میگن: “در جهان هر چیز چیزی جذب کرد گرم گرمی رو کشید و سرد، سرد”
پس نگار، امروز یادم میمونه که هیچ کس از جنگیدن به صلح نمیرسه
از جنگیدن فقط به جنگ و درگیری بیشتر میرسی
تمام!
استاد و مریم نازنین، سپاسگزارم که ما رو با White Sand National Park آشنا کردین و
خدا رو شکر که در فرکانس دیدن این حجم از زیبایی ها هستیم
سلام به استاد عزیز و خانم شایسته عزیز و همه ی دوستان عزیزی که دارن این فایل و این کامنت رو نگاه میکنن. عجب فایلی. یکی دو روز بود دوباره اینترنت قطع شده بود منم از فرصت استفاده کردم به کارایی رسیدگی کردم که نیازی به اینترنت نداشت و تونستم اونا رو تا حد عالی پیش ببرم. امروز صبح که از خواب پا شدم خیلی دوست داشتم مثل همیشه چک کنم سایت رو ببینم فایل جدیدی بارگذاری نشده. یه حسی بهم میگفت که برو رو سایت با اینکه فک میکردم باز هم اینترنت قطع باشه این کار رو کردم و دیدم نه تنها، نت قطع نیست که استاد فایل جدید روی سایت گذاشته🤩 اونم چه فایلی. عجب جای بی نظیری. جدای از محتوای فایل یک بار دیگه و برای هزارمین بار به من نشون داد که هر چیزی در این دنیا امکان پذیره. وجود شن های مثل برف. اول که عکس فایل رو دیدیم فک کردم برفه بعد بیشتر که دقت کردم دیدم اولا استاد آستین کوتاه پوشیده و دوم فرم برفا شبیه شن های بیابونه. تا اینکه فایل رو دیدم و زیبایی اونجا عمیقا منو متحیر خودش کرد. استاد، خانم شایسته و بچه های سایت من تا حالا کامنت زیادی روی سایت نذاشتم اما این فایل همزمانی و هدایت الهی رو که دیدم تصمیم گرفتم یکی از جالب ترین اتفاقات زندگیم رو کامنت کنم و اینجا بذارم. شاید کامنتم طولانی بشه اما مطمئنم هرکسی نیاز به انگیزه داشته باشه هدایت میشه و این کامنت رو میخونه. شروع این اتفاق قبل از آشنایی با استاد عباس منش بود اما هر وقت فایلی از استاد رو می شنیدم که در مورد هدایت الهی و چیده شدن اتفاقا برای رسیدن به خواسته صحبت میکرد من این اتفاق خاص رو از ذهنم مرور میکردم و میدیدم تمام اتفاقات تلخ و شیرین و حتی بی معنی این ماجرا در جهت رسیدن من به خواسته ام بوده و با وجود اینکه اون موقع قانون رو آگاه نبودم ولی در تک تک موارد ازش پیروی کردم چه در جهت رسیدن و چه در جهت دور شدن از خواسته ام. اما ماجرای من چیه. من از دوران بچگی دوست داشتم که چیزی رو اختراع کنم. گاهی تلویزیون جشنواره هایی رو نشون میداد که افراد چیز هایی رو اختراع کردن و من با شوق نگاه میکردم و میگفتم هروقت بزرگ شدم و رفتم دانشگاه منم اختراع میکنم. خلاصه اینکه من وارد دانشگاه شدم و دوست داشتم که رساله پایاننامه دکترام خاص و تک باشه 😅 و ازش مقاله و حتی یک اختراع خوب در بیاد. اتفاقی که در نهایت رخ داد اما ماجرا به این سادگی نبود. من وقتی وارد دانشگاه شدم در کارگاه هایی شرکت میکردم که در مورد چگونگی ثبت اختراع و ایده پردازی بود. نتیجه این کارگاه ها این بود که اختراع کردن کار هرکسی نیست و تازه باید مبالغ هنگفتی هزینه بشه تا بتونی اختراعت رو ثبت کنی اتفاقی که موجب شد من دلسرد بشم و بیخیال موضوع بشم. اما حالا دو مجموعه اتفاق رو میخوام بنویسم که در نهایت منجر به ثبت اختراع من شد. مجموعه اتفاق اول:
#ترم پنج، دانشجویی از دانشگاه شیراز انتقالی گرفت و اومد دانشکده ما که از نظر رنک پایینتر بود طوری که من و سایر دوستانمون از این انتقال خیلی تعجب کردیم. از قضا این دانشجو بسیار علاقه مند به اختراع بود!
#تابستون ترم هشت این دوست عزیز به من زنگ زد که فلانی من لپتاپم یه خورده مشکل داره میخوام از لپ تاپ تو استفاده کنم. منم گفتم اشکالی نداره بیا و کنجکاو که برای چکاری میخواد. که فهمیدم میخواد اظهارنامه اختراع ثبت کنه. اونجا بود که عظمت ثبت اختراع از نظرم فرو ریخت و گفتم عه به همییین سادگییی؟!! خب منم میتونم ولی باید ایده داشته باشم خدایا من ایده برای این کار ندارم.
#ترم هشت: با تعدادی از دوستامون (که از قضا اون ترم میخواستم با یکیشون هم اتاقی خوابگاه بشم) دعوای خیلی بدی شکل گرفت که من هرچی بیشتر فک میکنم به مسخره بودن و قابل پیشگیری بودنش بیشتر پی میبرم نتیجه اینکه من در خوابگاه با اشخاص دیگه ای هم اتاق شدم. نتیجه این هم اتاقی های جدید، دوست شدن با شخص سومی بود که مشاور کنکور بود (این نکته ربط داره در واقع هر اتفاقی که میگم ربط داره😅)
#مدام خواب میدیدم که با دوستان اولم مجدد دوست شدیم و من دیگه کینه و نفرتی در دلم ندارم. اما تا مدت ها به این خواب های چند باره رو توجه نمیکردم(تا حالا انقدر یه خواب تکراری توی عمرم ندیده بود طوری که باعث تعجبم شده بود) اما گذشت و گذشت تا اینکه با استاد عباسمنش آشنا شدم. نتیجه اینکه گفتم منم این کینه و نفرت این اشخاص رو واقعا از دلم خارج میکنم. نتیجه اش سریع دیده شد و حتی با چندتاشون صحبت هایی مجدد صورت گرفت که اتفاقا از طرف اونا بحث باز می شد اما میدونم که با برداشتن این مانع از طرف من این پیوند ایجاد شد. من از این دعوا دو تا نتیجه بردم یکی درس های زیادی که از خود ماجرا برای من داشت و دوم با دوستی که مشاور کنکور بود آشنا شدم که مطمئنا اگر این اتفاق نمی افتاد باهاش آشنا نمی شدم
#دوست مشاور کنکور من دو ماه بعد از اینکه گفتم «بخشیدم😁 و نفرت ها رو از دل برم»، به من گفت که قبلا دانش آموزی داشته که الان برنده دو مدال جهانی اختراع هستش و کلی شاگرد داره که اونا همگی مخترعن. میخوای باهات آشناش کنم. منو میگی چشام از تعجب چهار تا شد😂
#با دوست مخترعمون آشنا شدیم اما من ایده برای ثبت اختراع نداشتم. دوست خودم گفت که چرا نداری همین موضوع پایان نامه ات. من گفتم مگه میشه. مخترعمون گفت چرا نمیشه ولی چون موضوعش مواد دارویی ثبتش ممکنه تا دوسال حتی طول بکشه. اونجا قانون رو میدونستم گفتم نه من انقدر زمان ندارم من نهایت دو سه ماه دیگه میخوام ثبت بشه.
#دقیقا سه ماه و ۲۰ روز بعد از ثبت اظهارنامه، #سند اختراع من صادر شد طوری که دوست مخترع چندبار با تعجب میگفت مگه میشه چطوری انقدر سربع سندت صادر شده کسایی هستن که زودتر از تو اظهارنامه ثبت کردن هنوز نتیجه داوریشون نیومده😂
اما مجموعه اتفاق دوم که در خصوص چگونگی پیدا کردن ایده اختراع من بود:
#ترم شش یه ایده به ذهنم رسید که میخواستم به عنوان کار تحقیقاتی انجام بدم. با یه استاد صحبت کردم گفت بکنش پایاننامه. من قبول نکردم برای همین اون استاد یه طوری که من رو سرکار بذاره پیچوند😅 و من تصمیم گرفتم با استاد دیگه ای انجام بدم اما به خاطر سنگینی درس های اون چند ترم کلا بیخیال قضیه شدم.
#ترم ۷ موضوعی رو برای پایاننامه انتخاب کردم که ترم ۸ شروع به کار کنم اما در کمال تعجب موضوع به کل رد شد دلیلی که نفهمیدم چرا! (البته الان میدونم چرا😂)
#ترم ۸ موضوعی دومی رو انتخاب کردم که اون تایید شد اما به تعطیلات پاندمیک خوردیم بعدش دلار خیلی بالا رفت و هزینه انجام اون پایان نامه سرسام آور شده بود برای همین موضوع رو خواستم تغییر بدم به یک کار کم هزینه و اون هم انجام یک مطالعه سیستماتیک (مقالات مرتبط با یه موضوع رو میخونیم و بررسی میکنیم و درنهایت نتیجه گیری کلی میکنیم). اما دانشکده ما اعلام کرد دیگه پایاننامه های سیستماتیک رو پذیرش نمیکنه چون کار سختی هست اما دانشجو ها خودشون انجام نمیدن و اینطوری ارزشی نداره.عهه! چرااا؟! زیرا😁👇
#درنهایت من مجبور شدم همون موضوع تحقیقاتی که داشت خاک میخورد رو بیارم و به عنوان پایاننامه کارهاشو پیش ببرم.
نتیجه گیری: این دو مجموعه اتفاق که به ظاهر به هم ربطی نداشتند باعث شد که موضوع یونیک و خاصی رو داشته باشم که هم مقاله عالی ازش خارج بشه و هم ثبت اختراع بشه🤩 اتفاقات و نتایجی که در تک تک اونها رد پای قانون و هدایت دیده می شد. تمام چیزی که استاد میگفت و این اتفاق هرچند بخشی از اون قبل از آشنایی با استاد بوده اما همواره به عنوان درس زندگی برای من و برای اتفاقات بعدی زندگی خواهد بود
خیلی دوست داشتم که این کامنت و ماجرای خودم رو بنویسم امیدوارم که استفاده کرده باشید. ارادتمند همگی🌺❤️
سلام خدمت استاد عزیزم و خانم عزیزشون.
خیلی حس خوبی بهم داده شد با فرکانسی که از صحبت های شما گرفتم.
و در مورد تمرین این جلسه خواستم بگم که اگر بخوام بگم خیلی هم زمانی ها در زندگی من اتفاق افتاده.
حالا از هر نوعش چه مثبت و چه منفی.
یه نمونه مثبتش رو میگم که فرکانس مثبت داشته باشه برای شما و تمامی دوستان عزیزم که این کامنت رو میخونند.
من چند سال پیش به اتفاق همسرم دونفری رفتیم مشهد. که طبق روال ما مستقیم میرفتیم حرم .
اما مسیر همیشگی ما در یک قسمت بدلیل کار های خدماتی بسته شده بود و ما کلا مسیرمون طبق تابلو ها تغییر کرد.ما با توجه به تابلو های مسیر یاب خیابونی میرفتیم که یهو رسیدیم به یه چهار راه و اصلان مسیر رو نشون نداده بودند که از کدوم سمت باید رفت .
من گفتم به دلم افتاده که مستقیم بریم چهار راه رو که بعداً فهمیدیم اشتباه رفتیم و باید کلی کوچه پس کوچه بریم تا برسیم به مسیر اصلی مون در حین رفتن تو کوچه پس کوچه های شهر متوجه یه موتوری جلوی خودمون شدیم که یه خانم آقا یه بچه بینشون و یه بچه روی باک موتور جلوی پدرش نشستند ولی حالت بچه جلوی پدر به شکلی بود که معلوم بود بیهوشه.
من خودمو رسوندم به موتوری گفتم بچه حالش خوب نیست. اونم گفتش آره داریم از مهمونی میایم یخورده بی حاله. آقا از من اصرار که نگه دار ببینیم چیشده بچه.
خلاصه فهمیدم اینا یه دوقلو دختر اند که یه قلشون تب شدید به شکلی که بچه بیهوش شده بود.
خیلی سریع زنگ زدم اورژانس از ماشین های عبوری آدرس اون محل رو پرسیدم و گفتمشون.
توی ماشین چند تا بطری آب گذاشته بودم، منی که هیچوقت این کار رو نمیکردم.
با این آب بطری ها دختر بچه رو خیس کردیم نقاط حساس رو و بچه بهوش اومد یخورده بهتر شد که اورژانس هم رسید و گفتند که شانس آوردین تب بچه رو آوردین پایین وگرنه خیلی خطر ناک یا منجر به مرگش میشد .
بلاخره همونجا کار های اورژانسی شو انجام دادند و بردنش بیمارستان. پدر و مادر خود بچه خیلی هول شده بودند ،فقط گریه میکردند و کاری از دستشون بر نمی اومد.
این در حالی بود که اونها داشتند میرفتند بیمارستان که خیلی دور بود از اونجا و زمان زیادی میبرد با اون ترافیک وحشتناک عصر گاهی.
خلاصه
چندین همزمانی رخ داد تا جون اون بچه نجات پیدا کنه خدارو شکر.
مرسی از درس های خوبت استاد گلم خیلی دوست دارم.
سلام سید جانم .
سلام بر مریم بانوی عزیزم
در این صحرای زیبا سکوت بود و آرامش و حس نزدیکی به رب
من داستان هدایت خودم رو برای شما میگم
یکی از هدایتهای خدای عزیزم در زندگی ام
دو سال پیش بود
من در شب تاریک روح به سر میبردم یعنی وضعیت سلامتی افتضاح روابط افتضاح
حال روحی بد و قلبی در از کینه به سر میبردم
خانه ما بالای خانه خانواده همسرم بود و من دوست داشتم از اونجا بریم
من آدمی بودم که از سن پانزده سالگی روی خودم کار میکردم و ارتباط خیلی خوبی با خدا داشتم
اصلا خدای من با اکثریت جامعه فرق داشت
اشتیاق من برای رفتن به خانه ای که خریده بودیم زیاد بود ولی به خاطر بیماری پندمیک همه برنامه های من به هم ریخت و من اصلا به رفتن فکر نمیکردم .
خدااای من بودن در اون شرایط برام سخت بود
خیلی سخت
اونجا که بودم این آخری ها دیگه با اون سارای قبل خیلی خیلی فرق داشتم گاهی فقط مینشینم و از خدا خودم رو میخواستم
همون سارای مهربونم و عاشق و با ایمان و لطیف
یادمه همون موقع همزمانی هوایی برام پیش اومد که باعث شده بود من بدون هیچ برنامه ریزی از طرف خودم به سمت کتاب خانم اسکاول شین و قرآن بروم با خودم میگفتم اگه قوانین در تورات هست باید در قرآن هم باشه و دنبال قوانین در قرآن بودم .
تنها کار عالی ای که هدایتی در اون زمان جهنمی انجام دادم همین بود که خیلی بهم کمک کرد
خلاصه یه روز که تلفنی داشتم با فردی صحبت میکردم بهم گفت تو که اینقدر دوست داری مستقل باشی و بری از اینجا خب چرا نمیری
گفتم میخواستم برم اما به خاطر بیماری …..
اون فرد دست خدا شد و مرا هل داد به سمت خواستم فقط با یه کلام حرف
خلاصه منم به همسرم گفتم بیا بریم خونه جدیدمون و البته که من به خدای درون همسرم گفتم و او نرم شد و قبول کرد
تمام صداها و نداها و شهودها
تمام دیوارها
همه چیز
و
همه کس
مرا صدا میزدند و میگفتند برو
و من با باور قلبی هر روز مینوشتم و تکرار میکردم
هم اکنون تمام حصارها از بین میرود و من به ارض موعود خود وارد میشوم
از هزاران راه هزاران نیکی به من میرسد
خداوند دستان عزیزش رو برام فرستاد
که بینهایت ازشون سپاسگزارم
و من به ارض موعود خود آمدم
کاملا هدایتی و زیبا
مدار من عوض شد
سلامتی بیشتر
روابط عالی
دیگه حتی اگه بخوام برم به اون خونه
حتی اگه بخوام یه سر به خانواده همسرم بزنم نمیتونم نمیشه
انگار مدارها بینهایت متفاوت است
خدایا بینهایت سپاسگزارم
اصلا جهان من تغییر کرد
البته این تازه اول راهه میدونم جهانهای بهتر از این جهان و مدار منم هست
من اونا رو میخوام و سپاسگزار پروردگارم
توی مدار قبلی مدام مینوشتم که میخوام درآمد همسرم …. تومن باشه اما نمیشد
برام عجیب بود
اما از وقتی مهاجرت
منظورم از یه خونه به یه خونه دیگه
منظورم همون ترک منطقه امن هست
همون جهاد
ببین من اگه اونجا بودم
پول کرایه و رهن این خونه رو داشتم
دخترم شاید یه مدرسه بهتر میرفت
و حتی کمک های که خانواده همسرم میکردند
کمکهای مالی و غیر مالی
اما روح من میخواست بره
پس فکر میکنم من از خیلی وسوسه ها گذشتم
یعنی هر کسی میفهمید من از اونجا میخوام برم میگفت تو خیلی خل هستی خب اونجا نشستی این جوری پول بیشتری داری اما من فقط حرف قلبم را و اون صدا اون الهام گوش دادم
باز هم صدا بهم گفت به همسرت بگو از مغازه برادرش بیاد بیرون
ببین همش شرک بود
همش چشم به دست غیر خدا بود
خدا براش یه کاری پیدا کرد همین که من بهش گفتم کار هم همونی که بر زبانم جاری کرد همون کار هم براش پیدا کرد .
درآمد همسرم همونی شد که قبلا نوشتم و از خدا خواستم تازه بیشتر
همسرم چند ماه اونجا کار کرد که مدیر اونجا بهش گفت ما فعلا نیازی به شما نداریم
همون شبی که همسرم اینو گفت
به خدا گفتم خدایا قرارمون این بود تو صاحبکار همسرم باشی
فردای اون روز از تهران
دفتر مرکزی به همسرم زنگ زدن
و همسرم بدون یک روز بیکاری سر کار رفت
کاری که مزایای اون بیشتر از شغل قبلی
درآمدش هم بیشتر شد
من هر روز صبح به خدا میگم که چه چیزهایی میخوام
و کار بهتر همسرم رو خواسته بودم
خودم هم یه بیزینس کوچکی در خانه راه انداختم
و هر روز در دفترم مشتری میخوام از خداوند.
مشتری زنگ میزنه میگه الان میام آدرس میگیره اما نمیاد
با این وجود بابت حتی زنگ زدن مشتری
بابت اینکه میبینم آره مشتری هست از خدا سپاسگزاری میکنم .
بینهایت دوستون دارم
از خدا مدارهای بالاتر رو میخوام
سپاسگزارم از شما ❤️🥰
به نام خداوند بخشنده و مهربان، خالق زیبایی ها و هدایتگر من
سلام استاد عزیزم و مریم جان و دوستان گلم
من بارش برف را باور کردم 😂 چقدر استاد این فضا زیبا و دیوانه کننده هست . وقتی که شما نشستید و شروع کردید به صحبت کردن ادم احساس میکرد که هممون دور هم جمع شدیم و یک جمع صمیمی را احساس میکردم. خیلی جو دوست داشتنی بود و واقعا انرژی خالص و نابی در جریان بود .
منم دوست دارم به امید خدا بیایم اونجا و با همسرم بشینیم توی این فضای روحانی و ناب با خدامون صحبت کنیم،خواسته هامون بگیم،شکر گزاری کنیم و خداوند مثل همیشه همه خواسته هامون را امضا کنه با عشق.
دوست دارم فرزندمون اونجا بازی کنه، سرسره بازی کنه و صدای خنده و شادی ش فضا رو پر کنه …. اندکی صبر سحر نزدیک است،اون روز هم میرسه و این خواسته هم اجابت میشه چون ما در فرکانس دیدن این فایل ها هم قرار گرفتیم و اون حس ناب را درک کردیم .
استاد یک فایل قبل از سال تحویل ۱۴۰۱ گذاشتید که همان شب چهارشنبه سوری بود، اون فایل میگفتید که شما ابتدای سال یک فایل در گوگل کیپ ساختید و اتفاق های مثبت را یادداشت میکنید…منم از شما یاد گرفتم و همان شب یک فایل ساختم با اینکه اسفند ۱۴۰۰ بود نگفتم خب ۱۴۰۰ را بیخیال و از ۱۴۰۱ شروع میکنم. همان موقع یک فایل به نام ۱۴۰۰ ساختم و سعی کردم از ابتدای سال اتفاق ها را یادآوری کنم و نوشتم. اول که خیلی خوشحال بودم که اینکار رو انجام دادم و بیخیال ش نشدم و اینقدر شوق در من ایجاد شده بود که اولین روز سال ۱۴۰۱ هم یک فایل ساختم به نام ۱۴۰۱ و از همان روز اول شروع کردم به نوشتن اتفاق های خوب و اینکار را ادامه میدم. عکس ۷ سین مربوط به هر سال را هم که با همسرم گرفتیم را میزارم عکس اون فایل . ممنونم استاد که این ایده را به ما یاد دادین .
♥︎پیروی از هدایت الهی ♥︎
چند شب پیش من یک خواب دیدم که به یقین میگم این یک هدایت از طرف خدای مهربانم برای من بود و خداوند منو شایسته این هدایت و درک آن می دونه .
خواب دیدم که تو خیابان داشتم قدم میزدم و به یک پارکینگ طبقاتی زیرزمینی رسیدم،همه به اون در پارکینگ که میرسیدند میرفتند داخل و شیب رمپ پارکینگ را میرفتند پایین،من اون پیچ اول رمپ را پایین رفتم و یکدفعه به خودم گفتم من که اینجا کاری ندارم ،من چرا دارم دارم میرم پایین، سریع برگشتم به طرف در ورودی و از اون شیب رمپ بالا رفتم و همه به طرف پایین میرفتند و من جهت مخالف اونها به طرف بالا میرفتم ،نزدیک در ورودی که رسیدم یک قدم مانده که شیب تمام بشه انگار یکم خسته شدم از شیب و تلاش کردم و خودمو به در رسوندم،مردم میدیدن که من میخوام بیام بالا و به من نگاه میکردند ولی هیچکس به من کمک نکرد . وقتی آمدم بالا گفتم خدایا شکرت و خوشحال بودم که موفق شدم بیام بالا .
از خواب پریدم و تو رختخواب نشستم و بعد از چند لحظه به خودم آمدم و صدای اذان صبح از بیرون شنیدم و گفتم خدایا شکرت تو این لحظه ناب منو بیدار کردی که باهام صحبت کنی و من شروع کردم به شکرگزاری و بعد خوابیدم.
صبح موقعی که داشتم کارام انجام میدادم یکدفعه خوابم یادم امد و انگار خداوند نکته و هدایت خوابم را به من گفت که رویا دنباله رو جامعه نباش،ببین خودت چی میخوای، اکثر مردم نمیدونن چی میخوان،ولی تو میدونی،اگر میخوای با ایمان باشی مسیرت را جدا کن از اکثریت مردم حتی اگر یک نفر باشی. خدا به من گفت ببین حتی اگر خسته شدی هیچکس نمیتونه بهت کمک کنه و من به تو قدرت دادم که خودت بتونی زندگی ک دوست داری بسازی و موفق بشی . فقط ایمان به حضور خداوند در تک تک لحظه های زندگیمون کافیه،فقط نگاه خداوند کافیه . خدایا عاشقتم .
اون روز هم شروع کردم به نوشتن و گفتم تو این مدت خیلی پیشرفت های عالی داشتم ولی باید دایره پیشرفتم را بزرگ تر کنم، باید بازهم رشد کنم و باید برم پله های بعدی ….
خیلی خوشحالم که خداوند هدایتمون کرده به این مسیر الهی، هدایتمون کرد به استاد عباسمنش بهترین استاد ،به این جمع دوست داشتنی دوستان هم فرکانس، خیلی لذت بخش هست که با همسرم با هم در این مسیر هستیم و هردومون با هم داریم به اوج میرسیم و هیچ اوجی بالاتر از رسیدن به خدا نیست . با خدا باش و پادشاهی کن
این یک هدایت الهی بود برای من که خواب دیدم.
استاد دوره ثروت ۲،شما میگید که وقتی حتی در خواب هم دارید به قانون عمل میکنید یعنی داری راه درست میری،من تو خواب سریع مسیرم را عوض کردم و مثل بقیه جامعه عمل نکردم و با اینکه کسی کمکم نکرد بیام بالا اصلا توقعی از کسی نداشتم و حتی برام مهم هم نبودن و ناراحت هم نشدم،وقتی رسیدم بالا خوشحال بودم که خودم رفتم بالا و از خدا سپاسگزاری کردم .
ممنونم استاد به خاطر حضورتون در زندگی ما،به خاطر این همه عشقی که نسبت به ما دارید و ما را همسفرهای خودتون کردید .
چون جهان درگردش و چون آسمان در چرخش است🌍🌍 یاد دوستانی چون شما در قلب ما آرامش هست 🌺🌺
درود بر شما دوستان خدا👋👋😃
الهی قلب ما رو به هدایت هایت باز کن و نور ایمان را برقلب ما روشن نگاه دار🙏🍀🍀✨✨
ایولل این قسمت خیلییییی بی نظیره 😍😍
اخیراً به تضادی برخوردم وازین سبب احساس کردم نیاز دارم بیشتر رو این قبیل باورهام کار کنم، اگرچه همیشه نیازمندیم به هدایت وبهبود باورها😄😄
☘💖what you seek is seeking you☘💖
وایی که چقد قند تو دلم آب شد چقد سپاسگزارم برا این قسمت که کاملا هماهنگ درمدار من بود، الهی صدهزار مرتبه شکرت 😍😍😍
پروردگارا ای رزاق ، ای رحیم ، ای کریم ، ای شفیع ، ای مجیب ؛ ذهن وقلب خود را بر روی هرامکانی باز کردم مرا راهنمایی کن .تنها تورا میخوانم واز تو یاری میجویم تا استجابتم کنی من هیچ نمیدانم تو میدانی تو بمن راه را بگو، قدم بعدی را نشانم بده، پایبندم به تعهدم بخاطر هدایت تو بخاطر پرورش یافتن زیر بال وپر تو ، تمام تمرکزم را از شخص ومکانهای ایکس برمیدارم قول میدهم دیگر در هدایتت دخالت نکنم، نچسبم، سفت نگیرم ،رها کنم ورها باشم ، آماده ام که مرا بر روی شانه های پرقدرت، استوار و امن ات سوار کنی،
تو همه این نعمتها را بخشیدی که من لذت ببرم وراضی باشم ،پیشرفت کنم وسپاسگزارتو باشم وبی نیاز از غیر ، میدانم هرزمان که سمت قطب تورا میجویم مهم نیست در مغرب باشم یا مشرق ،شمال باشم یا جنوب ، من همیشه در مکان درست وزمان درست هستم و حال دلم گرم وجود نابته . ،شکرت خدا 😍😍😍😍
بسم رب جلیل
سلام استادعزیزم سلام مریم مهربانم
سلام هم فرکانسی های قشنگم
خدایاشکرت بابت این فایل ارزشمند که پراز اگاهی ناب رب قدیر است سپاسگزارم استاد بابت این سفرزیباتون که بخاطرتوجه مابه زیباییهاست شمادست خداوندشدید دست کانون توجه ماعباسمنشی ها رو گرفتیدمیبریمون تو دل زیباییهاقربونتون برم که اونقد دلسوزانه میگید به ماقوانین بدونه تعقیرخداوندوجهان هستی رو واقعا نیازی نیست ماچیزی بیرون از خودمونو تعقیربدیم فقط وفقط باید رو خودمون کار کنیم سپاسگزارداشته هامون باشیم من یادم تو یه فایلی گفتین معجزه فقط واسه پیامبرا نیست معجزه برا همه ی ماست معجزه یعنی همزمانی درزمان مناسب درمکان مناسب بودنه خدایاشکرت مریم مهربانم سپاسگزارم بابت بازگو کردن همزمانیهای سفرتون که یادم بیاری فکرکنم بقول استاد که میگن من دوس دارم فکرکنید.فکر کنم چه همزمانیهایی تو زندگیم بوده من واسه یه امضارفتم اداره ای وگفتن چرا اومدی اینجا باید دکترفلانی امضابکنه اونم چن ماه یکبارمیاد برو داشتم میرفتم بیرون یه اقایی رو به روم اومد من از کنارش رد شدم یهونگهبان گفت خانوم بیاین ایشون دکترفلانین بیا امضابزنه وهعی بهم میگفتن چه شانسی دکتر۳ماه یکبارم نمیادخدایاشکرت الان یادم نمیاد ولی پیش اومده خیلی زمانها که هماهنگ بودم با خود درونیم وهمزمانی های زیبایی که تاماههاهعی گفتمش خدایاشکرت من تازگیا استادخدا وسایلمم جم میکنه دارم میرم بیرون یهومیگه لیوانو ببر بزار رو ظرفشویی میبرم میبینم عهه گوشیم رو کابینته اصن هدایتهای خداوندهرلحظه بامنه خدایا شکرت.استاد ازتون سپاسگزارم بی نهایت بابت یاداوری قوانین بابت نشون دادن زیباییها وخداوند بابت این همه سخاوتتون این همه مهربونیتون آرامش ناب خداگونه بهتون بده درپناه قدرت مطلق حی قدیر سلامت شاد ثروتمندهماهنگ با الله واحدباشید
سلام استاد عزیزم من یک داستان هدایتی دارم که براتون مینویسم
یک ماه پیش حسی اومد که زنگ بزن به دوست هم دانشگاهیت زهرا منم گفتم بزار زنگ بزنم هر چی پیش بیاد خوش بیاد زنگ زدم ایشون خیلی خوشحال شدن و بعد از حرف زدنمون منو دعوت کردن خونشون ازدواج کرده و طبقه بالای خونه مادر و پدر شوهرش زندگی میکنند گفت مادر شوهرم اینا نیستند رفتند خرم آباد و من و شوهرم هستیم بیا اینجا شوهرم میره از سرکار اومد پایین ما اینجا بالا باهم راحتیم من حسی بهم گفت که قبول کنم من قبول کردم ایشون بروجن هستند من رفتم بروجن این سفر من خیلی نکات عالی را به همراه داشت من رسیدم و دوستم اومد ترمینال دنبالم رفتم خونشون دوستم از زندگی زناشویی اش گفت که ناراضی هست و من هر چی را که تعریف میکرد یک لامپ روی سرم روشن میشد و حرف های شما در ذهنم مرور میشد و میدیدم که چقدر قانون داره دقیق عمل میکنه و بگم که ایشون قبل از ازدواجش در دانشگاه از ازدواج کردن ترس داشت و ترس از طلاق و همیشه داستان زوج های ناموفق را هم در خوابگاه تعریف میکرد و دقیق طبق قانون الان در زندگیش داره اتفاق میفته و من فقط در قلبم میگفتم ببین استاد همش حرفهاش درسته چقدر دقیق همیشه از دخترهایی که ازدواج کردن و پسره اذیتشون میکنه یا مادرشوهر اذیتشون میکنه یا خواهر شوهر اذیتشون میکنه حرف میزد و الان در زندگی خودش اتفاق افتاده
بعد منو برد طبقه پایین مادر شوهرش اینا که نبودند و من چشمم میخ شد روی کتابخانه پدر شوهرش اینا و گفتم میخوام ببینم چه کتاب هایی اینجاست (من همیشه دوست داشتم نهجالبلاغه داشته باشم از مسجد محله مان امانت برمیداشتم و با عجله میخوندم) بعد دوستم گفت پدر شوهرم اینا این کتاب ها رو نمیخوان و میخوام بدن بیرون به افراد نیازمندی کسی نیازشون ندارند هرچی میخوای بردار از خوشحالی بال در آوردم یک نهجالبلاغه نو با جلد خیلی قشنگ و خییییییلی تمیز بهم داد دوتا دیکشنری جامع زبان انگلیسی بهم داد سه تا کتاب معنی لغات عربی قرآن بهم داد و یک کتاب نام های خدا این چند تا کتاب را به من هدیه دادن بدون پرداخت هیچ هزینه ای خیلی خوشحالم بعد به دوستم گفتم من میخواستم نهجالبلاغه بخرم و قیمتش بالا بود گفت وای چقدر جالب که تو بیای خونه ما و این کتاب بهت برسه بدون پرداخت هزینه ای 🙂😍 بعد از اون گفت بریم بازار رفتیم بازار من از یک کلاه بافتنی نارنجی خوشم اومد یهویی دوستم برش داشت و حساب کرد گفت اینم یک هدیه از طرف من من خیلی خوشحال شدم و بعد شب بعد از شام دیدم دوستم با یک پلاستیک زعفران چیده شده اومد گفت من پدر شوهرم اینا زعفران میکارند تو میوه بخور تا من پاکشون کنم من از نزدیک تا حالا گل زعفران اصلا خود زعفران را ندیده بودم و گفتم منم میخوام پاک کنم خیلی مشتاقم من یاد گرفتم چه طوری زعفران پاک کنم و چقدر بوی فوقالعاده ای داشتند چقدر رنگ زیبایی را داشتند چقدر پاک کردن زعفران جالب و زیبا بود و بعد دوستم همه اون گل زعفران ها و خود زعفران را بهم داد اینم سومین هدیه من با سفری که به بروجن داشتم یه عالمه هدیه به دستم رسید و بهم دادن و تجربه های خیلی خوبی را داشتم و ثابت تر شدن قوانین برای من و میگم خدایا شکرت که تو از طریق بی نهایت دستات به من هدیه دادی ❣️🙂😍🙂😍🙂😍
سلام به استاد عزیزم و تمام دوستان
خیلی جالب بود و خیلی از این قسمت لذت بردم سپاسگزارم 🙏
استاد عزیزم
من از سال ٩۶ با شما توسط استادم آشنا شدم و تمام دوره هارو تهیه کردم و کار می کنم
دخترهام هم کار میکنن دختر بزرگم با اینکه خیلی وابسته به خانواده بود دی ماه گذشته به کانادا مهاجرت کرد و مدتی که کاراشو میکرد و دوبار ریجکت شد اما باهم در مورد قوانین، باورها، زمزمه های شیطانی صحبت میکردیم و بالاخره ویزاش اومد و نمیدونید من چقدر سپاسگزاری از خداوند رو میکردم و توی ستاره قطبی ام مینوشتم و چقدر از خدا تشکر میکردم که استاد عباس منش رو دارم
اما در مورد این فایل برای من هم جریانات عجیبی پیش اومد
سه ماه پیش شدیدا نیاز به سفر داشتم ( من عاشق سفرم و اگر هردو سه ماهی نرم مریض میشم 😀😀اینم بیماری خوبیه 😍😍😍)
به دخترم گفتم : بیا بریم کوش آداسی ( همسرم و پسرم درگیر کاراشون بودن و نمیتونستن بیان)
خیلی راضی نبود چون تازه آیلتس داده بود و میخواست یک کار تحقیقاتی در کارخانه استادش برداره خلاصه از من اصرار و از ایشون انکار تا بالاخره راضی شد و همینکه در مورد هتل داشتیم سرچ میکردیم یکروز اومد خونه و گفت: پام پیچ خورده و درد میکنه
دردسرتون ندم رفتیم دکتر و دکتر گفت: باید گچ بگیرید چون روی پا استخوان شکسته
اولین چیزی که به سرم اومد این بود که فاتحه مسافرت خونده شد اما گفتم : نه اینجوری نگو
مگر غیر از این که صبح به صبح مینویسی خدایا امروز در مسیر زندگی ام هدایتم کن پس این نشانه است و قراره هدایت بشی
یکماه و نیم پا تو گچ بود و بالاخره بسلامتی گچ رو دکتر باز کرد و گفتم: بیا بریم کیش باز هم کمی مخالفت کرد و بالاخره راضی شد و باهم رفتیم کیش هتل داریوش
استاد بهترین سفر عمرم رو توی این ۵ روز تجربه کردم هم برای من هم برای دخترم ( البته حدود ۵ ماهه که به هم قول دادیم فقط به زیبایی ها توجه کنیم و مراقب ورودی و خروجی هامون باشیم واگر یکنفر مون تخطی کرد بهم تذکر بدیم) الان یکماهه از برگشتمون از سفر میگذره و مدام به همدیگه میگیم چقدر سفر خوبی بود و جالب که معمولا بعد از بازکردن گچ همه چند روزی درد دارن اما سه یا چهار روز بعد ما رفتیم سفر و هیچ مشکلی نداشت
یکروز با تاکسی هتل میخواستیم بریم جایی، وقتی سوار شدیم و مقصد رو گفتم ایشون که اصفهانی بود با لهجه شیرینش گفت : اگر راه ها رو باز کرده باشن
من گفتم : مگر بسته است؟
گفت : بخاطر اختشاشات دیشب
گفتم: چی شده؟
گفت : مگر دیشب نفهمیدید چی شد؟ گفتم : نه
گفت : ۴٠٠ نفر رو دستگیر کردند و تیراندازی شد و………
گفتم : نه ما بیخبریم
گفت : خانم چی زده بودی که متوجه نشدی 😄😄😄😄😄
گفتم : جای شما خالی من و دخترم توی تراس اتاق چای هل دم کرده بودیم و میخوردیم و به دریا و زیبایی ها شب دریا نگاه میکردیم و گفت و گوی عالی داشتیم و صدای موسیقی کافی شاپ هتل همه جا بود و آهنگهای خوبی پخش میشد
خندید و دیگه چیزی نگفت 😀😀
همونجا گفتم: وقتی استاد میگه اگر ما هم مثل بقیه بخواهیم فکر کنیم همون نتیجه رو میگیریم پس باید متفاوت باشم 👌👌👌👌👌
خدایا شکرت که بیدار شدم و تجربه های شیرین میکنم و استاد جون سپاسگزارم 🙏 🙏 🙏
سلام و درود به استادان عزیزم
و هم چنین به بچه های سایت
اولا” که عکس فایل رو که دیدم فکرم رفت سمت برف
اول فایل هم که استاد گفتن برف باریده دیگه مطمئنتر شدم
اما از طرفی کلی تعجب کردم که؛اآخه استاد گفتن به سرما مقاوم شدم ولی دیگه نه اینقدر که توی این برف و سرما با یک تی شرت آستین کوتاه باشن!!!😍
ولی خدائی باورم شد که اینها برف هستن
و دو اینکه
همیشه شنیده بودیم: تمام آگاهی جهان هستی در یک دانه شن جمع شده
و حالا که استاد این همه از انرژی مثبت اون فضا تعریف کردن
با خودم گفتم شاید تائید همین صحبت باشه و این حجم از انرژی مثبت بخاطر این حجم از دانه های شن هست که در اونجا جمع شده
ممنون بابت آگاهی های فوق العاده که با ما به اشتراک میگذارید
🌹🌹🌹🌹🌹🌹