اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
استاد من در این دو سفری که اخیرا رفتم همزمانی و هدایت پروردگار رو به زیبایی دیدم. هفته گذشته به من الهام شد که به یکی از دوستانم زنگ بزنم و پیشنهاد طبیعت گردی بدم ، بعد هدایت شدیم به سفر شهداد.
وای این سفرهایی که با الهام و هدایت خدای مهربان انجام میشه ، سفرهای فوق العاده ای از آب درمیاد ، فقط باید بهش گوش داد و حرکت کرد. در مسیر شهداد، به تزرج رفتیم که منطقه کوهستانی هست با درختان و آب و هوای عالی. وقتی رسیدیم هدایت شدیم به سمت رودخانه و همونجا صبحانه رو در دل طبیعت خوردیم. من کلی عکس گرفتم. چون مثل مریم جون عاشق عکاسی و فیلم برداری از طبیعت و ثبت لحظاتم. و چه عکسهای بی نظیری شدن.
به فاصله چند کیلومتری وارد جاده شهداد شدیم و چقدر این جاده زیبا بود و ما در یک سفر سه روزه چقدر تنوع رو تجربه کردیم. درختان پاییزی به رنگ زرد و نارنجی ، هوای معتدل، هوای ابری، کویر لوت و آفتاب، کلوت های شهداد، جنگل نبکا، روستاهای اطراف در منطقه کویری ولی سرسبز. باغ شاهزاده ماهان که چقدر زیبا شده بود.
استاد ما بعد از ظهر به کلوت ها رفتیم و من دلم میخواست آسمون پرستاره رو ببینم. هوا ابری بود و گفتن نمیشه. ما همونجا در کلوت ها نشستیم و قهوه خوردیم تا هوا تاریک شد. به لطف خداوند ابرها پراکنده شد و من آسمون پرستاره رو دیدیم.وقتی میخواستیم برگردیم خونه، ماشین توی شن ها فرو رفته بود و نتونستیم بیاریم بیرون. همه جا تاریک بود و از دور نوری دیده میشد . به دوستم گفتم بیا زودتر بریم سمت افرادی که اونجا نشستن و کمک بگیریم. شارژ گوشی هر دو تامون هم داشت تموم میشد. یک کوه رو نشونه کردیم که گم نشیم. بالاخره بهشون رسیدیم. آتشی روشن کرده بودن و یک خانواده چهار نفره بودن. چای آتشی اونها و اون فضای گرم و صمیمی حس و حال خیلی خوبی داشت. آدم های مهربونی بودن. با گوشی اونها با میزبانمون تماس گرفتیم. و اتفاقا میزبان هم همون نزدیکی ما، در کلوت ها بود و لیدر یک تور بود. خانواده ای که از اونها کمک خواستیم به ما گفتن شما دو تا دختر تنهایی اومدین اینجا؟ چه طور جرات کردین؟ من هم هم گفتم خداوند همه جا هست و دستان یاریگرش رو میفرسته. یکی از اونها گفت حتما مصلحت به این بوده که ماشین گیر کنه و شما دیرتر در جاده باشین و من هم گفتم حتما همین طوره.
بالاخره پسر اون خانواده که منطقه رو مثل کف دستش میشناخت به میزبان آدرس داد و رفت لب جاده . بعد از دقایقی نیروی کمکی رسید و ماشین رو بیرون آوردن که خودش داستانی داره و بخوام بگم طولانی میشه. فقط این رو بگم اون شخصی که همراه میزبان با ماشین شاسی بلند اومد، روز قبلش ماشینش رو از تعمیرگاه گرفته بود و فردی ناشناس بود که برای گردش به اونجا اومده بود. در این فاصله تا رسیدن نیروی کمکی، من به مهتابی که بین ابرها بود و تصویر زیبایی ساخته بود نگاه میکردم و زیبایی و شگفتی طبیعت رو تحسین میکردم.
قبل از سفر، هوس مرغ سرخ شده کرده بوده بودم و طعم خاصی که توی ذهنم بود رو دوست داشتم تجربه کنم. و من دقیقا همون غذا رو درسفر تجربه کردم. خیلی لذیذ بود . میزبان در مورد زیبایی های کویر گفت و عکسهای جالبی از بقیه مناطق نشون داد. بهش گفتم سفر بعدی دوست دارم کل منطقه رو ببینم . وقتی شور و اشتیاق من رو برای دیدن طبیعت زیبا دید، به من پیشنهاد داد که به همین زودی یک سفر خانوادگی به این مناطق دارن و من میتونم به همراه اونها برم و حتی بهم گفت که هیچ هزینه ای هم لازم نیست پرداخت کنم و گفت تو هم بشو عضو خانواده ما. خدایا چقدر آدم های خوب در این دنیا زیادن و بابت ایکه اونها رو سر راهم قرار میدی سپاسگزارم.
روز بعد دوباره به تزرج رفتیم. لب رودخونه قدم زدیم و بعد راه افتادیم.
سوار ماشین شدیم و وارد یک جاده خاکی فرعی . جاده باریک بود و پر از پیچ . یک دفعه به انتهای جاده رسیدیم که بن بست بود و به جایی راه نداشت و جلوی اون یک ویلا. درب ویلا بسته بود و یک قفل هم به درب. هر چی صدا زدیم کسی نیومد.
دوستم ترسید و گفت : وای مرجان حالا چه کار کنیم؟ چه جوری برگردیم؟ مسیر طولانی بود و نمیشد دنده عقب رفت. برای دور زدن هم فضا کافی نبود و کنار جاده هم پرتگاه. دوستم داشت با ذهن منطقی فکر میکرد که ماشین رو چه جوری برگردونه ولی الهام خداوند به من میگفت که نباید سوار ماشین بشیم . برای همین از دوستم فاصله گرفتم و لحظاتی با خدا خلوت کردم که هدایتمون کنه و دستان یاریگرش رو بفرسته. یک دفعه داخل ویلا رو نگاه کردم و دیدم یک نفر از ساختمان اومد بیرون. همون ساختمانی که از بیرون قفل جلوی دربش بود و فکر نمیکردی کسی داخل باشه. انگار که معجزه شد. صداش زدم و گفتم ما اینجا گیر افتادیم. درب رو باز کرد و گفت بیایید داخل محوطه و دور بزنید. خدا رو شکر کردم بابت دستان یاریگرش و از اون آقا تشکر کردیم و برگشتیم. رفتیم لب رودخونه و بعد از اون ماجرا ،قهوه لب رودخونه و جای فوق العاده ای که بعد از اون جریان برای استراحت پیدا کردیم آرامشی وصف ناپذیر داشت.
خدا را هزاران بار برای هدایت ها و یاریش سپاسگزارم ، در لحظه لحظه این سفر فقط زیبایی و شگفتی و حضور پروردگار رو تجربه کردم و ما در هر لحظه در زمان مناسب و در مکان مناسب برای دیدن بهترین ها بودیم.
و اما سفر دوم که سه روز پیش بود :
خلاصه میگم.
روز سفر ، قبل از رفتن ، دل پیچه بدی گرفتم . قرار بود من ماشین بردارم. به خدا گفتم: خدایا نمیدونم باید راهی سفر بشم یا نه. آیا نباید برم؟
گفتم: خدایا میخوام حالم خوب بشه و برم. گفتم حول حالنا الا احسن الحال. اما اگر مصلحت به ماندن و نرفتن هست واضح به من بگو .
گفتم خدایا تسلیم. نمیدونم باید چه کار کنم . تو من رو هدایت کن.
به خودم زمان دادم که ببینم حالم چطور میشه. شکر خدا احساس کردم بهتر شدم و با توکل به خدا راه افتادم. و حول حالنا شد و من دوباره به سمت دیدن زیبایی های طبیعت و گذراندن لحظات عالی با دوستانم در سفر به روستای خبر در بافت هدایت شدم طوریکه بهترین آب و هوا رو تجربه کردم و میدونم اگر تسلیم نمیشدم و اصرار میکردم به خواسته ام، زیبایی ها رو نمیدیدم.
در نهایت از شما استاد عزیزم که من رو با قوانین و هدایت خداوند آشنا کردین و باعث شدین که من بیشتر خدا رو بشناسم قدر دانم.
سلام استاد جونم، به تعداد همون شنهای سفید صحرایی که هستید دوستون دارم، دوست دارم که چه عرض کنم عاااااااشقتم، اصلا یه چیزی بیشتر از عشقی شما، با اون عزیز دلِ زیباتون که شدین دست خداوند مهربان برای هدایتم.🥰❤️🙏
این چهارمین باره که این فایل رو دیدم، البته یبارم صوتیش رو تو خواب گوش دادم، از همون اول فایل که شما شروع کردین به صحبت کردن، من همش این سوره لیل رو داشتم تو ذهنم مرور میکردم، چقدر شما این “وَصَدَّقَ بِالْحُسْنَى” کننده این سوره اید، چقدر ” فَأَمَّا مَنْ أَعْطَى وَاتَّقَى” این سوره اید، و خداوند چه عالی وفای به عهد میکنه و “إِنَّ عَلَیْنَا لَلْهُدَى” بودنش رو براتون هر روز کامل و کاملتر میکنه.🙏❤️
گاها تو عقل کل بعضی از دوستان میپرسن که کسی الگویی در مورد فلان موضوع سراغ داره، بگین ماهم ایمانمون قوی تر شه؛ بابا الگویه چی میخوای تو، ثروتمندی، سعادتمندی، عشق و عاشقی، تندرستی، آزادی؟؟؟؟ چی میخوای؟ بیا اینم استاد، الگوی تمام عیار توحید و خداپرستی، اینم ورژن جدید ابراهیم، موسی و هرکسی که ندیدی و میخوای ببینیش، استاد همین که هستی خودش یک دنیا نعمته.💜💜
خداروشکر بخاطر ذره ذره این کائنات که هر ذره اش نعمته، هدایته، نشانه اس، الهی شکرت🙏❤️
استاد از وقتی فایل سوره لیل رو توی ۱۲قدم گوش دادم همش دارم تجربه اش میکنم، الگوها خودشو نشون میده، نشانه ها میان، و کم کم درک میکنم اینکه میگین ما باید این آگاهیها رو زندگی کنیم ینی چی، اصلا ما باید قرآن رو زندگی کنیم.
دیروز صبح که فایل رو دانلود کردم و دیدمش فرصت نشد کامنت بزارم، با پسرم رفتیم کوه، برگشتیم رفتیم سونا، برگشتیم خونه استراحت کردیم و خلاصه شب خواستیم بریم بیرون رستورانی جایی شام بخریم که جمعه مون رو عالی تمومش کنیم، فقط فرصت میشد که من تکرار و تکرار این فایل رو گوش بدم.
و تجربه دیشبم، شد کامنت این فایل برای من، دیشب عصر با خانوم و پسرام در اومدیم که بریم رستوران غذا بخوریم، از اونجایی که جریانات اعتراضی مردم هنوز ادامه داره، ناخواسته حوالی ولیعصر تبریز ما وسط معرکه شعارها و بوق ماشینها و همهمه ماموران ضد شورش گیرافتادیم، که نگم بهتون چه وضعی بود😨😖، چون ذهنم چند وقتیه با سوره لیل و آموزشهای گرانبها و نابتون مشغوله من اتوماتیک وار ، جوری که انگار میدونستم که باید چی بخوام، شیشه ها رو دادم بالا و درهای ماشین رو قفل کردم و از خدا هدایت خواستم و پیچیدم به یه کوچه، پسرم خیلی ترسیده بود، هی میگفت بابا کجا میری، اینجا به کدوم ور راه داره و …، من خیلی آروم بودم، و همسرمم که بهم اعتماد داره و میدونه بیگدار به آب نمیزنم اونم آروم بود و فقط گهگاهی به پسرم میگفت، آروم باش خدا خودش کمکمون میکنه از این وضعیت خلاص شیم، سرتون رو درد نیارم که ما از اون هیاهو با چندتا کوچه پس کوچه خارج شدیم و چون خونه مون همون طرفای ولیعصره دیگه سخت بود برگشتن، من گفتم: “بریم ببینیم حالا چی پیش میاد”، تهِ دلم این بود که خدا خودش هدایتمون میکنه به بهترین جا، همینطور که میگشتیم و کم کم داشتیم از شهر میرفتیم بیرون من گفتم بیاین بریم … (یه رستورانی هست وسط یک باغ که پرورش ماهی میکنن و خیلی جای مجلل و عالیه و انواع کباب و ماهی و سرویس غذای خیلی حرفه ایی دارن البته ۴۰کیلومتر خارج از شهره و ما معمولا تابستونا زیاد میریم) همسرم گفت نه بابا خیلی دوره و نمیخواد، من گفتم بخدا هدایت شدیما به این مسیر، برگردیم که اون شلوغی هنوز تموم نشده ، بریم دیگه، من ناخودآگاه افتادم همین مسیری که منتهی میشه به اونجا، خلاصه رفتیم و رسیدیم باع دیدیم واااااو چقدر شلوغه انگار همه بودن به جز ما، جوّش یکم متفاوت تر شده بود، دیگه خانومای بدون روسری که کم کم داره عادی میشه، ولی اینجا داشتن میرقصیدن، چون همیشه موسیقی اونجا برقراره و باندهای بزرگ آدمو به وجد میاره که برقصه😅، خلاصه ما نشستیم و چند نفری اومدن احوالپرسی و خوش آمد گویی و سفارش نداده همونی که ما سفارش میدادیم رو آوردن (سینی سلطانی ۳نفره)، خیلی عجیب بود، همسرم گفت ینی اینا اینقد رو مشتریا شناخت دارن که میدونن چی میخوان، بهرحال با وجود مشکوک بودن کارشون ما از غذا و جو و محیط و بزن و برقص لذت بردیم، اومدن جم کردن و بساط چایی آوردن با سماور هیزمی کوچولو و استکان و نبات به تعداد و گذاشتن اونجا و رفتن، دیگه اینکارشون واقعا جای تعجب داشت که بابا ماکه دیگه اینو سفارش ندادیم داشتیم میرفتیم، چون باید زودتر برمیگشتیم که پسرم زودتر بخوابه صبح قراده بره مدرسه، گفتیم عیب نداره اینم حالشو میبریم، بقول آب نطلبیده مراده، چاییمونم خوردیم ، جاتون خالی چقدر چسبید، فقط تنها چیزی که ازمون پرسیدن این بود که قلیون چندتا بیاریم که من گفتم ما قلیون نمیکشیم، مابقی رو خودشون آوردن بدون هیچ سوالی، خلاصه خیلی حال کردیم رفتیم با اردکها بازی کردیم و گفتیم و خندیدیم، اومدیم که بریم صندوق حساب کنیم بریم سوار ماشین شیم، (صندوق توی یه اتاقیه تو ورودی باغ) دیدیم اتاق بسته اس، از یکی از پرسنل پرسیدم که دوستمون کجاس ما حساب کنیم، گفت امروز تعطیله، باغ رو رزرو کردن مهمونای آقای فلانی هستن فقط 😳، واااااا، مهمونای آقای فلانی؟؟؟ پس ما اینجا چیکار میکنیم؟
همین صحبتها بود یه خانومی اومد گفت، واااا دارین تشریف میبرین؟ چرا زود؟ خوش نگذشت؟ من گفتم بهش واقعیتش من فلانی ام و اصلا شمارو نمیشناسم، طبق عادتی که همیشه میومدیم اینجا غذا میخوردیم، اومدیم رفتیم تو و کسی هم چیزی نگفت و مام بخیال اینکه دیگه روال عادیه، داشتیم حسابمون رو میدادیم که بریم، متوجه شدیم باغ رو رزرو کردن، خانومه خیلی خوشحال شد و همسرشم اومد ، خیلی مهربون و گشاده رو که خیلی هم عالی شما مهمونای خاصه مایید تشریف بیارین الان کیک میخوایم بیاریم، حالا هستیم، من گفتم ممنون، اگه این صندوق بیاد حسابمونو میدیم و میریم و…
خلاصه اینکه اصلا نذاشتن پول بدیم که شما مهمونین و اصلا نمیزارم پول بدین، تا دم ماشین بدرقه مون کردن، به پسر کوچیکم که تو بغل مامانش خواب بود یدونه هم غذا دادن که بیاریم خونه، مارو راه انداختن.
ما همگی از این اتفاق و این محبت و رفتار عالی اونا تو شک بودیم که خدایا چی شد، چطوری شد، این دیگه چجورشه، رفتیم خوردیم، حال کردیم، پول ندادیم که هیچ غذا هم دادن که بیاریم، دیر وقت بود ساعت داشت میشد ۱ صبح، همه خسته بودیم، خوشبختانه همه تو ماشین خوابیدن، و من راحت تونستم تا خونه اشک بریزم و خدارو شکر کنم، که خدایا ینی در این حد زود جواب میدی؟؟
یاد سوره لیل، یاد حرفهای شما تو این فایل، یاد حرف خودم که تو وسط اون گیروداد ولیعصر گفتم خدا خودش هدایت میکنه😭😭😭🙏🙏🙏
خدایا شکرت، خدایا هزاران هزار بار شکر.
اینکه من برخلاف معمول که فایل رو میدیدم و کامنت میزاشتم ولی اینبار گویا ننوشتم که این اتفاق بیوفته تا اینو بیام کامنت بزارم.
خدایا شکرت، بخاطر تمام نعمتهات🙏🙏❤️❤️❤️
صبح ها من بیدار میشم، پسرمو بیدار میکنم، صبحونه میدم و خودم میبرشم مدرسه، امروز که بیدارش کردم، اولین حرفش میدونین چی بود؟؟
قبل از اینکه سلام و صبح بخیر بگیم به هم، چشاشو که باز کرد گفت: “بابا دیدی خدا دیشب چیکار کرد؟”
سلام جمال عزیز کرده ی خدا ،امیدوارم حالت بهتر از همیشه باشه دوست عزیزم امروز باز با خوندن کامنتتون اشکم در اومد چقدر خوب خداروشناختی چقدر خوب افسار ذهنتو دادی دست خدا نوش جونت این غذای بهشتی این مهمانی خدا
میزبان خدا بودن باید خیلی شیرین باشه باید خیلی لذت بخش باشه نوووووش جونتون این لذت و این طعم چای بهشتی…
دلممممم رفت برا حرف پسر گلتون “بابا دیدی خدا دیشب چیکار کرد؟؟”همین حرف و میخام همین حس و میخام اقا جمال الان ک دارم مینویسم تو پذیرایی نشستم و خانوادمم هستن بااینحال فقط دارم گریه میکنم انقدر ک حرفتون تاثثیر گذار و خواستنی بوده برام دلم میخاد خدا رو بشناسمش رفاقتشو تجربه کنم
خیلی دوستون دارم خیلی حال و هواتو خواستارم خیلی فرکانستون عشقه عشق نااااااب امیدوارم همیشه شاد و باخدا باشی
سلام خدمت استاد عشق و خانم شایسته ی عزیز.خداروهزاران بار شکر و سپاس میگم خدایاشکرت از اعماق قلبم کمنو هدایت کرد تا ببینم زیبایی های ک شما میذاریم داخل سایت.استاد عزیز من ایران زندگی میکنم و اوضاع بسیار منفی است ولی من انتخاب کردم ب جای اینکه برم اینستاگرام و صحنه های دلخراش ببینم بیام وارد سایت بشم فقط تمرکز کنم روی زیبایی ها و خواسته هام .واقعا انرژی دارم و حالم عالیه خیلی لذت میبرم از اینکه این همه فایل رایگان عالی و بینظیر داخل سایت وجود داره مرتب میام گوش میدم نگاه میکنم و نهایت سعی مو میکنم ک عمل کنم ب آموزه هاتون.اللن فایل های رایگان نگاه میکنم ولی جز خواسته های بزرگم هست ک تمام فایل ها و دوره هاتون و بخرم و مطمعنم و ایمان دارم ک میتونم و تلاش خودمو میکنم ک ب درآمد برسم و روز ب روز بیشتر و بیشتر ب خواسته ها و آرزوهام برسم.خدایا شکرت شما تنها استادی هستین ک تواین اوضاع واقعا مارو میبرین ب سمت و سوی زیبایی ها اینجا معلوم میشه ک کی عملکرد داره .واقعا عاشقتونم خیلی حالم خوبه و خوشحالم ک خداوند منو هدایت کرده به سمت عشق آگاهی و زیبایی های بی انتهای جهان هستی💖💖🥰🥰
سلام به استاد و مریم خانم شایسته عزیز و دوستی که داره این کامنت رو میخونه اولش که بحث هدایت شد اصلاً نمی دونستم که باید چی تو کامنت بنویسم فقط گفتم، میام و خداوند هدایت میکنه منو به سمت زیبایی هایی که تو مسیر به من نشون داده بود و هم زمانی هایی که برای من به وجود آورده بود رو بگم ،اولین بگم که خداوند همیشه من را هدایت کرده و در هر لحظه و در هر زمان هدایت هاش بی نظیر بوده و منو در بهترین زمان و مکان خودم قرار داده من پست دروازه بانی رو در فوتبال دارم و واقعاً بهتون بگم که در هر زمان و در هر لحظه از خداوند هدایت خواستم که به کدام سمت شیرجه بزنم و در اون لحظه ای که حریف هم شوت زده همون موقع خداوند من را هدایت کرده به سمت توپ گیری و درون لحظه شیرجه های بلند و زیبایی را زدم و از خداوند سپاسگزارم که این همه به من لطف داشته و من رو هدایت کرده به اینکه توپ رو بگیرم ،غیر از اون تمام زندگی و تصمیمات مهمی که در زندگیم گرفتم همش و همش از هدایت های پروردگار بوده من تصمیمات مهمی در زندگیم گرفتم با اینکه سن زیادی ندارم ولی عقل من جایگاه افکار و دیدگاههای نادرست و بر اساس منطق هستش و من اون چیزی رو فکر می کنم که درسته، ولی دل و قلب جایگاه هدایت های خداوند هستش و هیچ توصیفی نمیتوان کرد چون نه بر اساس عقل هست و نه منطق چون از دریچه دیگر آگاهی به قضیه نگاه کنیم می فهمیم چقدر این تصمیم درست بوده و خداوند مرا در بهترین زمان و مکان خودش قرار داده، مثلاً موقعی که من تصمیم به ترک تحصیل گرفتم خداوند نشانه های واضحی را برای من فرستاد تا ببینم این تصمیم من درسته یا نه اینکه برخلاف کلیت جامعه بود و ذهنیت کلی جامعه که می گفت نه حتماً باید درس بخوانید بلکه در کنار درس به فوتبال و هنر و غیره بپردازید، من خواستم متفاوت فکر کنم و بر اساس قانون تمرکز وقتی تمرکز صد رو برای یک هدف میزاری از آن هدف نتیجه دلخواه را کسب می کنیم سپس خداوند هدایت کرد مرا به سمت ترک تحصیل و به صورت معجزه آسا وقتی این درخواست رو به پدر مادرم گفتم و دلیل های منطقی برای این کار داشتم بدون چون و چرا قبول کردند مادر پدری که در هر لحظه و هر زمان به من گفتند تو باید درس بخوانی و درس را برای من بت کرده بودند خیلی راحت قبول کردند و اعتبار آن را به خداوند می دهم که مرا دوست داشت و من گذاشتم که مرا هدایت کند، سپاسگزارم از خداوند
ربی که این جهان را خلق کرد و سپس هدایتش کرد،سپاسگزارم از شما استاد عزیز و مریم خانم شایسته عزیز که این فرصت را برای بچهها ایجاد کردید این که بتوانند خاطرات خودشان را مرور کنند و از این طریق بفهمند که از چه مسیری تونستند به خواسته هاشون برسند و چه باورهایی را در خودشان ایجاد کردند که تونستند به اهداف خودشون برسن ،سپاسگزارم ازتون ،خدانگهدار
این کامنتم ربطی به این فایل نداره ولی چون الان این الهامو دریافت کردم و آخرین صفحه سایت که باز کرده بودم همین صفحه بود گفتم همینجا بنویسم چون مهمه برام که ردپا جا بزارم.
نکته ی مهمی که دریافت کردم اینه که شرایط همیشه ایده آل نیست پس من نباید کمالگرا باشم و وقتی اشتباهی میکنم یا تو محیطی قرار میگیرم که منفیه یا اخبار بد میشنوم یا مجبور میشم به حرفای کسی گوش کنم نباید ناامید شم و بگم همه چی خراب شد و ول کنم خودمو.از همونجا از همون لحظه که فهمیدم اشتباه کردم و متوجه اشتباهم شدم باید برگردم اگر برای لحظاتی هم ورودی های منفی دادم به ذهنم ناامید نشم و برگردم و نگم حالا که من تو محیط منفی بودم و اشتباه کردم همه چی خراب شد هرچی رشته بودم پنبه شد دیگه فایده نداره چرامن اشتباه کردم و هی خودمو سرزنش کنم این بدتر باعث میشه برگشتن سخت تر سخت تر بشه.همون لحظه که فهمیدم باید برگردم با امید با حس خوب .شرایط هیچ وقت برای هیچ کس ایده آل نبوده هیچ کس تو یه محیط ایزوله زندگی نمیکنه که همه ی شرایط و اتفاقات به دلخواهش باشه. اصلا قانون جذب برای همینه.کنترل ذهن برای همینه.اگه محیط ما کاملا ایزوله بود دیگه چه نیازی به کنترل ذهن بود،؟ هنر اینه تو هر شرایطی بتونی ذهنتو کنترل کنی و اگر هم از مسیر خارج شدی ناامید نشی و هی خودتو سرزنش نکنی و فکرنکنی همه چی خراب شده چون اینجوری فکر کردن باعث میشه بیشتر و بیشتر اشتباه کنی.حتی اگه روزی صدبار هم اشتباه کردی به محظ اینکه متوجه شدی برگرد.مسیر واقعی اینه ،
اینکه شرایط همیشه ایده آل باشه توهمی بیش نیست…
در پناه جان جهانم همگی شاد و سعادتمند باشید عزیزان دل
توی ذهنم چندین موضوع هستش که نمیدونم چجوری بیان کنم فقط میتونم بگم خدایا سپاسگزارم ازت برای این قوانین بدون تغییرت و یک ذوق بسیار شدیدی در قلبم دارم.
دیروز صبح(جمعه صبح) به خانمم گفتم بیا بریم بیرون ، گفت کجا؟ حدودا بهش گفتم سمت فلان شهر که ۴۵ کیلومتر با شهر ما فاصله داره.
راستی این موضوع بگم که حتی این فایل واسه ما همزمانی بود، وقتی دیشب اسم این فایلو توی سایت دیدم گفتم خدایا ما در مسیر درست بودیم و هستیم و قلبم به شکل معجزه وار باز شد، شبیه همون توضیحاتی که استاد راجب باز شدن قلب در تمرین ستاره قطبی دادن.
خلاصه ما گفتیم خدایا مارو در زمان درست و با آدم های درست و مکانهای درست هدایت کن و حرکت کردیم و توی راه من به خودم میگفتم که خدایا مارو هدایت کن.
جمعه صبح به یک کافه هدایت شدیم که از بس مشتری داشت توی صف وایسادیم تا نوبتمون بشه و من و خانمم به هم میگفتیم ببین این موقعه از روز این همه مشتری، خدارو شکر میکردیم این همه مشتری و ثروت هستش.
دوباره حرکت کردیم به سمت طبیعت، جنگل و درختان پاییزی با رنگهای مختلف میدیدیم و کنار یه رودخونه نشستیم ناهارمونو خوردیم (چون ما با تمرکز فایلهای سفر به دور آمریکا تماشا میکنیم) و همچنان هدایت میشدیم به زیبایی های بیشتر و فوق العاده.
آسمان آبی و ابرهای پفکی و کوهها و رودخونه پرآب.
دوباره حرکت کردیم و وسط های راه گفتیم اینوری بریم احساس خوبی دارم، و خانمم یه مقاومتی داشت.
راجب هدایت و موضوعات مشابه ای که واسه استاد در سفر پیش اومد با خانمم صحبت کردم و گفتم خودتو تسلیم کن تا خدا بتونه هدایتت کنه، خلاصه کلی راجب قوانین و مخصوصا هدایت صحبت کردیم. (خدایا عاشقتم درست به موقعه این فایلو واسه ما فرستادی).
از اونجایی که من ذهنم راجب سفر و مسافرت رفتن پاکتره وقتی دلمو میسپارم به الله همیشه هدایتم میکنه.
به راه ادامه دادیم و خانمم تسلیم شد به هدایت هایی که خداوند میکرد، جاهایی رفتیم و منظره هایی دیدیم که تا حالا ندیده بودیم.
یک جاده ای که از بچگی از اونجا عبور میکریم و یهو حسم میگفت برو توی اون فرعی ، رفتیم واسه اولین بار توی عمرم از نزدیک یک آر وی دیدم که به یک ماشین سوزوکی شاسی وصل بود و یک آقایی واسه خودش میز و صندلی گذاشته بود و توی جنگل حالشو میبرد.
یعنی خیلی از تصاویری که استاد در آمریکا نشون میده من دارم به شکل واقعی در ایران میبینم ولی قبلا نمیدیدم.
یکی از بهترین روزهای عمرم بود.
وقتی دیشب سایتو باز کردم و این فایلو دیدم مو به تنم سیخ شد و وقتی فایلو میدیدم دقیقا جواب خیلی از صحبت های ما بود و خداوند تایید کرد، نمیتونم احساسی که دارمو بنویسم.
خدارو هزار مرتبه سپاسگزارم که منو داره میبینه و هدایتم میکنه.
سلام به استاد عزیز و خانم شایسته و دوستان هم فرکانسی واقعا با این فایل حال کردم مخصوصا صحبت های پایانی یه آرامشی به آدم داد که قابل مقایسه با چیزی نیس من خیلی وقت بود از برنامه های استاد به دور بودم اتفاق های ناخوشایند زیاد بودن تو زندگیم الان چند روزه که از مطالب سایت استفاده می کنم اثراتش رو توی زندگیم می بینم ایشالله در آینده حرف های زیادی برای گفتن دارم و اتفاق های خوب رو با شما استاد عزیز و دوستان در میون می ذارم تا همه باهم از این همه زیبایی خداوند لذت ببریم
خداروشکر واسه این استاد عزیز که در همه حال از انرژی مثبتش استفاده می کنم به امید اتفاق های شیرین و زیبا
خداروشکر میکنم که به این فایل هدایت شدم چند روزی هرچی میزدم برم صفحه اصلی error میداد ولی امروز حال واحساس خیلی خوبی داشتم گفتم خدایا خودت هداینم کن وزدم این فایل رودیدم خدایا شکرت به خاطر این همه زیبایی بیابان شن به سفیدی وپاکی برف ونرمی آرد ودوتا از بهترین بندگانت با خالص ترین احساسات خدایا شکرت
۱_دیشب قبل از خوابم وقتی جلو تمرین ستاره قطبی تیک زدم ونوشتم قانون جواب میده و بعد هم شکرگزاری وخوابیدم استاد من آنچه که تجسم کردم برای راه رفتنم تو خواب دیدم وشما روهم دیدم با همان کت وهمان چهره ای که تو دوره صلح با خود جلسه اول داشتید همان طوری بودید استاد منم بهتون میگفتم آره استاد قانون جواب میده قانون جواب میده من ساعت۳ نصف شب از خواب بیدار شدم فقط خداروشکر میکردم مطمئنم به زودی زود به خواسته ام میرسم
دومین داستان هدایتم مربوط میشه سه چهارماه قبل از لحاظ جسمی به مشکل برخورده بودم وهمه میگفتند بخاطر بارداریه من تو یه بیمارستان خصوصی بستری شدم پزشک معالجم فقط آن بیمارستان بود بعد به دلایلی من رو خواست بفرسته بیمارستان دولتی که من اینجور فکر میکردم امکانات آنجا کمتره خیلی این در وآن در زدم آخرسر گفتم خدایا سپردم بخودت میدونم هرچی پیش بیاد خیره من منتقل شدم بیمارستان دولتی وبه طبع آن پزشک معالجم هم عوض شد وآن پزشک متوجه شد مشکل من ربطی به بارداری نداره وواقعا استاد خدا یه فرصت دوباره برا زندگی بهم داد و خیلی چیزا تو این موقعیت برام روشن شد خیلی داشته ها ونعمتهایی که وجودش عادی شده بود به چشمم آمد دستان خداوند رو دیدم برای کمک به من از هیچ کاری دریغ نمیکنند
خدایا شکرت ممنونم استاد ممنون بخاطر تمام آگاهیها وزیباییهایی که با ما به اشتراک میذارید
دوستتون دارم در پناه حق سالم باشید وتندرست وسعادتمند
سلام خدمت دوستان و استاد عباس منش و خانم شایسته پر انرژی
خدایا صد هزار مرتبه شکرت منو هدایت کردی برم سمت سایت و قسمت جدید که روی صفحه قرار گرفت رو ببینم
خدایا بی نهایت سپاسگزارم از اینکه همیشه با منی و عاشق منی و منو به مسیر مستقیم مسیر کسانی که به انها نعمت دادی هدایت میکنی
که الان در این مکان و فضای بسیار ایزوله قرار بگیرم تا حسابی روی خودم و باورهام کار کنم
و چقدر قانون هم کبوتر با کبوتر و باز و باز رو خوب و عالی داره عمل میکنه
خیلی برام جالبه من خودم تو ایران زندگی میکنم و کل دوستان قدیمی و اقوامی که دارم کلا بصورت حرفهای خوراکشون و تمام صحبت و تمرکزشون روی افکار منفیه
ولی از اونجایی که من تصمیم گرفتم که تو مسیر درست باشم و خودم اگاهانه زندگی خودم رو خلق کنم کلا تمام ادمهای منفی رو از زندگیم به معنای واقعی کات کردم
و خیلی وقته با هیچ حد ناسی ارتباط ندارم
و از وقتی که مهاجرت کردم فاصله ارتباطی من از قبل کمرنگ بود باز هم بخاطر مهاجرت کلا کمرنگتر هم شد خداشکر
و جالبه در مورد این درگیری و وضعیتی که تو ایران رخ داده من به هیچ عنوان خبری نداشتم
پسر این عالیه که به قول دوستهای قدیمی من اصلا تو باغ نیستم
و خداشکر اینقدر دارم خوب روی خودم کار میکنم فقط از طریق صحبتهای استاد تو سایت تازه متوجه میشم که اره مثل اینکه تو ایران خبرهای شده
و چقدر خوشحال میشم و چقدر احساس خوبی پیدا میکنم از اینکه من تو مدار عالی قرار دارم که اتفاقات ، اخبار ، ادمهای منفی سمت من هدایت نمیشن
جالبتر از اون من به شهری که الان حدود یکسال مهاجرت کردم اینقدر ادمهاش با خودشون در صلحاند و همه چی حالت عادی و نرمال خودش داره که من از زندگی کردن تو شهر دارم لذت میبرم
و تو حالت نرمال باز هم من تو باغ نیستم
😅🥰
خدایا صد هزار مرتبه شکرت اینها همش نعمتهای با ارزش خداوند که در اختیار من قرار داده
و این ثابت میکنه من تو مسیر درست قرار دارم و خدا میدونه در اینده چه اتفاقات خوب و عالی برای من رخ خواهد داد
و بقول استاد این موقعیت عالیه که تو ایران تمرکز همه روی ناخواستههاست ما بیایم بصورت اگاهانه روی نعمتهایی که میخوام تمرکز بذارم
تا طبق قانون بدون تغییر خداوند به مدار بهتر و عالیتر نسبت به شرایط قبلیمون قرار بگیریم
خدایا بینهایت سپاسگزارم بابت این خبر خوب و این نعمتهای عالی و این مدار فوق العادهای که توش قرار دارم و از لحظه به لحظه زندگیم دارم لذت میبرم
دوست داشتم این اتفاق خوب و نکته مهم رو با شما به اشتراک بذارم
استاد شما بینظیرید واقعا سایتی که شما برای ما بچههای سایت اماده کردید و تو تک تک فایلها اگاهیهای ناب و خالصی که با ما به اشتراک میذارید واقعا بهترین نعمت و مناسبترین فضا عالیترین موقعیت و فرصت برای کار کردن روی خودمون و باورهامون هست
من عاشق شما عاشق سایت عباس منش داد کام هستم
انشالله هر کجای دنیا هستید در پناه الله یکتا ، شاد ، سالم ، خوشبخت ، ثروتمند و سعادتمند در دنیا و اخرت باشید
واقعا خوشا بحال شما که چنین موقعیتی را تجربه کردین و خوشا بحال ما که با دیدن و توجه به این هدیه زیبای شما ، بزودی زود چنین تجربه ای را از نزدیک تجربه میکنیم
اما از هدایت بگویم
تصور بکن اگر یک مشاور متخصص و با تجربه و همه فن حریف ، همواره در کنار تو باشد
تصورش خیلی قشنگه چونکه میدانی او همه چیز را میداند و تو را راهنمایی میکند و از مواجهه با هیچ شرایطی ترس و نگرانی نداری زیرا که دلت به وجود او گرم است
تصورش قشنگه چه برسه به اینکه در واقعیت اینجوری باشه
اگر در واقعیت اینجوری باشه که دیگه نور علی نور است😍
چرا به او دل نبندیم در حالیکه او راه را به ما نشان داده است؟؟؟
او همه کاره است
او همه چیز میشود ، همه کس را…
و در عین حال همواره همراه ماست
(وَهُوَ مَعَکُمۡ أَیۡنَ مَا کُنتُمۡ)
[سوره الحدید ۴]
و برای هم صحبتی با او نیاز به وقت ملاقات نداریم زیرا که او نزدیک است و تمام وقت در اختیار ماست
(فَإِنِّی قَرِیبٌ)
[سوره البقره ۱۸۶]
و عاشقانه منتظر است تا به سمت او برویم تا مدیر برنامه هایمان شود…
(إِنَّ ٱللَّهَ یُحِبُّ ٱلۡمُتَوَکِّلِینَ)
[سوره آل عمران ۱۵۹]
و تنها حق الزحمه مشاوره دادنش را اعتماد به خودش دانسته است ؛ به قول یکی از بزرگمردان تاریخ حضرت جواد علیه السلام
الثقه بالله ثمنٌ لکل غالٍ و سلمٌ إلى کل عالٍ
اعتماد به خدا بهای رسیدن به هر چیز گرانبها و پلکان رسیدن به هر مقام عالی است.
چقدر این آگاهی ها دل نشین است و چه زیبا میشود که این آگاهی ها جزئی از شخصیتمان شود…
اما یک خاطره از خود بگویم
یادمه سال ۹۸ که دانشجو بودم و تازه ازدواج کرده بودم ، من و همسرم تصمیم گرفتیم در چارچوب برنامه ازدواج دانشجویی یه سفر دو نفره به مشهد برویم ولی تاریخ دو روزه ای که برای این سفر ارائه شده بود با شرایط من که در تهران دانشجو بودم و خانمم که کرمان بود ، جور نمی آمد
خلاصه من خیلی دلم میخواست برم و توی ذهنم برنامه میریختم و میدیدم که نمیشد
از طرفی اطرافیانم هم هر کسی نظری میداد که تصمیم گیری را برایم سخت میکرد
خلاصه در همان حال و هوا بودم که در زیر سایه دیواری تکیه داده بودم و یک لحظه به خود آمدم و با نهایت عجز و ناتوانی ام به خدا گفتم
خدایا دوست دارم این مسافرت را برم ولی دیگه برام مهم نیست ؛ هر چی تو برام بچینی من به آن راضی ام.
و رها کردم
و در همان لحظه آرامشی عجیب به قلب من نشست که دیگر بعد از آن اصلا به این موضوع توجهی هم نمیکردم
خلاصه چند روز بعد دقیقا دو روز قبل از تاریخ ارائه شده توسط آن نهاد مربوطه ، یک اتفاقی افتاد که کل ایران تعطیل شد و آن اتفاق شهید شدن یکی از افسران ایران آقای قاسم سلیمانی بود
و بعد از این اتفاق و تعطیلی کل کشور خدا به من اشاره کرد که حالا بلند شو و برو😇😇
و ما اقدام کردیم و رفتیم و در آنجا به ما خیلی خیلی خیلی خوش گذشت و بجای دو روز ، چهار روز در آنجا بودیم و این سفر تبدیل به یکی از بهترین سفرهای ما شد ؛ مخصوصا که اولین سفر دو نفره من و همسرم بود🥰
الان که نگاه میکنم به آن روزی که واقعا رها کردم یاد این آیه قرآن میفتم که موسی حیران و متحیر به دختران شعیب آب داد و زیر سایه ای رفت و به خدا گفت:
سلام به استاد عزیزم و مریم جان نازنین.
استاد من در این دو سفری که اخیرا رفتم همزمانی و هدایت پروردگار رو به زیبایی دیدم. هفته گذشته به من الهام شد که به یکی از دوستانم زنگ بزنم و پیشنهاد طبیعت گردی بدم ، بعد هدایت شدیم به سفر شهداد.
وای این سفرهایی که با الهام و هدایت خدای مهربان انجام میشه ، سفرهای فوق العاده ای از آب درمیاد ، فقط باید بهش گوش داد و حرکت کرد. در مسیر شهداد، به تزرج رفتیم که منطقه کوهستانی هست با درختان و آب و هوای عالی. وقتی رسیدیم هدایت شدیم به سمت رودخانه و همونجا صبحانه رو در دل طبیعت خوردیم. من کلی عکس گرفتم. چون مثل مریم جون عاشق عکاسی و فیلم برداری از طبیعت و ثبت لحظاتم. و چه عکسهای بی نظیری شدن.
به فاصله چند کیلومتری وارد جاده شهداد شدیم و چقدر این جاده زیبا بود و ما در یک سفر سه روزه چقدر تنوع رو تجربه کردیم. درختان پاییزی به رنگ زرد و نارنجی ، هوای معتدل، هوای ابری، کویر لوت و آفتاب، کلوت های شهداد، جنگل نبکا، روستاهای اطراف در منطقه کویری ولی سرسبز. باغ شاهزاده ماهان که چقدر زیبا شده بود.
استاد ما بعد از ظهر به کلوت ها رفتیم و من دلم میخواست آسمون پرستاره رو ببینم. هوا ابری بود و گفتن نمیشه. ما همونجا در کلوت ها نشستیم و قهوه خوردیم تا هوا تاریک شد. به لطف خداوند ابرها پراکنده شد و من آسمون پرستاره رو دیدیم.وقتی میخواستیم برگردیم خونه، ماشین توی شن ها فرو رفته بود و نتونستیم بیاریم بیرون. همه جا تاریک بود و از دور نوری دیده میشد . به دوستم گفتم بیا زودتر بریم سمت افرادی که اونجا نشستن و کمک بگیریم. شارژ گوشی هر دو تامون هم داشت تموم میشد. یک کوه رو نشونه کردیم که گم نشیم. بالاخره بهشون رسیدیم. آتشی روشن کرده بودن و یک خانواده چهار نفره بودن. چای آتشی اونها و اون فضای گرم و صمیمی حس و حال خیلی خوبی داشت. آدم های مهربونی بودن. با گوشی اونها با میزبانمون تماس گرفتیم. و اتفاقا میزبان هم همون نزدیکی ما، در کلوت ها بود و لیدر یک تور بود. خانواده ای که از اونها کمک خواستیم به ما گفتن شما دو تا دختر تنهایی اومدین اینجا؟ چه طور جرات کردین؟ من هم هم گفتم خداوند همه جا هست و دستان یاریگرش رو میفرسته. یکی از اونها گفت حتما مصلحت به این بوده که ماشین گیر کنه و شما دیرتر در جاده باشین و من هم گفتم حتما همین طوره.
بالاخره پسر اون خانواده که منطقه رو مثل کف دستش میشناخت به میزبان آدرس داد و رفت لب جاده . بعد از دقایقی نیروی کمکی رسید و ماشین رو بیرون آوردن که خودش داستانی داره و بخوام بگم طولانی میشه. فقط این رو بگم اون شخصی که همراه میزبان با ماشین شاسی بلند اومد، روز قبلش ماشینش رو از تعمیرگاه گرفته بود و فردی ناشناس بود که برای گردش به اونجا اومده بود. در این فاصله تا رسیدن نیروی کمکی، من به مهتابی که بین ابرها بود و تصویر زیبایی ساخته بود نگاه میکردم و زیبایی و شگفتی طبیعت رو تحسین میکردم.
قبل از سفر، هوس مرغ سرخ شده کرده بوده بودم و طعم خاصی که توی ذهنم بود رو دوست داشتم تجربه کنم. و من دقیقا همون غذا رو درسفر تجربه کردم. خیلی لذیذ بود . میزبان در مورد زیبایی های کویر گفت و عکسهای جالبی از بقیه مناطق نشون داد. بهش گفتم سفر بعدی دوست دارم کل منطقه رو ببینم . وقتی شور و اشتیاق من رو برای دیدن طبیعت زیبا دید، به من پیشنهاد داد که به همین زودی یک سفر خانوادگی به این مناطق دارن و من میتونم به همراه اونها برم و حتی بهم گفت که هیچ هزینه ای هم لازم نیست پرداخت کنم و گفت تو هم بشو عضو خانواده ما. خدایا چقدر آدم های خوب در این دنیا زیادن و بابت ایکه اونها رو سر راهم قرار میدی سپاسگزارم.
روز بعد دوباره به تزرج رفتیم. لب رودخونه قدم زدیم و بعد راه افتادیم.
سوار ماشین شدیم و وارد یک جاده خاکی فرعی . جاده باریک بود و پر از پیچ . یک دفعه به انتهای جاده رسیدیم که بن بست بود و به جایی راه نداشت و جلوی اون یک ویلا. درب ویلا بسته بود و یک قفل هم به درب. هر چی صدا زدیم کسی نیومد.
دوستم ترسید و گفت : وای مرجان حالا چه کار کنیم؟ چه جوری برگردیم؟ مسیر طولانی بود و نمیشد دنده عقب رفت. برای دور زدن هم فضا کافی نبود و کنار جاده هم پرتگاه. دوستم داشت با ذهن منطقی فکر میکرد که ماشین رو چه جوری برگردونه ولی الهام خداوند به من میگفت که نباید سوار ماشین بشیم . برای همین از دوستم فاصله گرفتم و لحظاتی با خدا خلوت کردم که هدایتمون کنه و دستان یاریگرش رو بفرسته. یک دفعه داخل ویلا رو نگاه کردم و دیدم یک نفر از ساختمان اومد بیرون. همون ساختمانی که از بیرون قفل جلوی دربش بود و فکر نمیکردی کسی داخل باشه. انگار که معجزه شد. صداش زدم و گفتم ما اینجا گیر افتادیم. درب رو باز کرد و گفت بیایید داخل محوطه و دور بزنید. خدا رو شکر کردم بابت دستان یاریگرش و از اون آقا تشکر کردیم و برگشتیم. رفتیم لب رودخونه و بعد از اون ماجرا ،قهوه لب رودخونه و جای فوق العاده ای که بعد از اون جریان برای استراحت پیدا کردیم آرامشی وصف ناپذیر داشت.
خدا را هزاران بار برای هدایت ها و یاریش سپاسگزارم ، در لحظه لحظه این سفر فقط زیبایی و شگفتی و حضور پروردگار رو تجربه کردم و ما در هر لحظه در زمان مناسب و در مکان مناسب برای دیدن بهترین ها بودیم.
و اما سفر دوم که سه روز پیش بود :
خلاصه میگم.
روز سفر ، قبل از رفتن ، دل پیچه بدی گرفتم . قرار بود من ماشین بردارم. به خدا گفتم: خدایا نمیدونم باید راهی سفر بشم یا نه. آیا نباید برم؟
گفتم: خدایا میخوام حالم خوب بشه و برم. گفتم حول حالنا الا احسن الحال. اما اگر مصلحت به ماندن و نرفتن هست واضح به من بگو .
گفتم خدایا تسلیم. نمیدونم باید چه کار کنم . تو من رو هدایت کن.
به خودم زمان دادم که ببینم حالم چطور میشه. شکر خدا احساس کردم بهتر شدم و با توکل به خدا راه افتادم. و حول حالنا شد و من دوباره به سمت دیدن زیبایی های طبیعت و گذراندن لحظات عالی با دوستانم در سفر به روستای خبر در بافت هدایت شدم طوریکه بهترین آب و هوا رو تجربه کردم و میدونم اگر تسلیم نمیشدم و اصرار میکردم به خواسته ام، زیبایی ها رو نمیدیدم.
در نهایت از شما استاد عزیزم که من رو با قوانین و هدایت خداوند آشنا کردین و باعث شدین که من بیشتر خدا رو بشناسم قدر دانم.
برای شما و مریم عزیز بهترین ها رو آرزومندم.
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ
وَاللَّیْلِ إِذَا یَغْشَى ﴿۱﴾ وَالنَّهَارِ إِذَا تَجَلَّى ﴿۲﴾ وَمَا خَلَقَ الذَّکَرَ وَالْأُنْثَى ﴿۳﴾ انَّ سَعْیَکُمْ لَشَتَّى ﴿۴﴾ فَأَمَّا مَنْ أَعْطَى وَاتَّقَى ﴿۵﴾ وَصَدَّقَ بِالْحُسْنَى ﴿۶﴾ فَسَنُیَسِّرُهُ لِلْیُسْرَى ﴿۷﴾ وَأَمَّا مَنْ بَخِلَ وَاسْتَغْنَى ﴿۸﴾ وَکَذَّبَ بِالْحُسْنَى ﴿۹﴾ فَسَنُیَسِّرُهُ لِلْعُسْرَى ﴿۱۰﴾ وَمَا یُغْنِی عَنْهُ مَالُهُ إِذَا تَرَدَّى ﴿۱۱﴾ إِنَّ عَلَیْنَا لَلْهُدَى ﴿۱۲﴾ وَإِنَّ لَنَا لَلْآخِرَهَ وَالْأُولَى ﴿۱۳﴾ فَأَنْذَرْتُکُمْ نَارًا تَلَظَّى ﴿۱۴﴾ لَا یَصْلَاهَا إِلَّا الْأَشْقَى ﴿۱۵﴾ الَّذِی کَذَّبَ وَتَوَلَّى ﴿۱۶﴾ وَسَیُجَنَّبُهَا الْأَتْقَى ﴿۱۷﴾ الَّذِی یُؤْتِی مَالَهُ یَتَزَکَّى ﴿۱۸﴾ وَمَا لِأَحَدٍ عِنْدَهُ مِنْ نِعْمَهٍ تُجْزَى ﴿۱۹﴾ إِلَّا ابْتِغَاءَ وَجْهِ رَبِّهِ الْأَعْلَى ﴿۲۰﴾ وَلَسَوْفَ یَرْضَى ﴿۲۱﴾
—————————————————————————
سلام استاد جونم، به تعداد همون شنهای سفید صحرایی که هستید دوستون دارم، دوست دارم که چه عرض کنم عاااااااشقتم، اصلا یه چیزی بیشتر از عشقی شما، با اون عزیز دلِ زیباتون که شدین دست خداوند مهربان برای هدایتم.🥰❤️🙏
این چهارمین باره که این فایل رو دیدم، البته یبارم صوتیش رو تو خواب گوش دادم، از همون اول فایل که شما شروع کردین به صحبت کردن، من همش این سوره لیل رو داشتم تو ذهنم مرور میکردم، چقدر شما این “وَصَدَّقَ بِالْحُسْنَى” کننده این سوره اید، چقدر ” فَأَمَّا مَنْ أَعْطَى وَاتَّقَى” این سوره اید، و خداوند چه عالی وفای به عهد میکنه و “إِنَّ عَلَیْنَا لَلْهُدَى” بودنش رو براتون هر روز کامل و کاملتر میکنه.🙏❤️
گاها تو عقل کل بعضی از دوستان میپرسن که کسی الگویی در مورد فلان موضوع سراغ داره، بگین ماهم ایمانمون قوی تر شه؛ بابا الگویه چی میخوای تو، ثروتمندی، سعادتمندی، عشق و عاشقی، تندرستی، آزادی؟؟؟؟ چی میخوای؟ بیا اینم استاد، الگوی تمام عیار توحید و خداپرستی، اینم ورژن جدید ابراهیم، موسی و هرکسی که ندیدی و میخوای ببینیش، استاد همین که هستی خودش یک دنیا نعمته.💜💜
خداروشکر بخاطر ذره ذره این کائنات که هر ذره اش نعمته، هدایته، نشانه اس، الهی شکرت🙏❤️
استاد از وقتی فایل سوره لیل رو توی ۱۲قدم گوش دادم همش دارم تجربه اش میکنم، الگوها خودشو نشون میده، نشانه ها میان، و کم کم درک میکنم اینکه میگین ما باید این آگاهیها رو زندگی کنیم ینی چی، اصلا ما باید قرآن رو زندگی کنیم.
دیروز صبح که فایل رو دانلود کردم و دیدمش فرصت نشد کامنت بزارم، با پسرم رفتیم کوه، برگشتیم رفتیم سونا، برگشتیم خونه استراحت کردیم و خلاصه شب خواستیم بریم بیرون رستورانی جایی شام بخریم که جمعه مون رو عالی تمومش کنیم، فقط فرصت میشد که من تکرار و تکرار این فایل رو گوش بدم.
و تجربه دیشبم، شد کامنت این فایل برای من، دیشب عصر با خانوم و پسرام در اومدیم که بریم رستوران غذا بخوریم، از اونجایی که جریانات اعتراضی مردم هنوز ادامه داره، ناخواسته حوالی ولیعصر تبریز ما وسط معرکه شعارها و بوق ماشینها و همهمه ماموران ضد شورش گیرافتادیم، که نگم بهتون چه وضعی بود😨😖، چون ذهنم چند وقتیه با سوره لیل و آموزشهای گرانبها و نابتون مشغوله من اتوماتیک وار ، جوری که انگار میدونستم که باید چی بخوام، شیشه ها رو دادم بالا و درهای ماشین رو قفل کردم و از خدا هدایت خواستم و پیچیدم به یه کوچه، پسرم خیلی ترسیده بود، هی میگفت بابا کجا میری، اینجا به کدوم ور راه داره و …، من خیلی آروم بودم، و همسرمم که بهم اعتماد داره و میدونه بیگدار به آب نمیزنم اونم آروم بود و فقط گهگاهی به پسرم میگفت، آروم باش خدا خودش کمکمون میکنه از این وضعیت خلاص شیم، سرتون رو درد نیارم که ما از اون هیاهو با چندتا کوچه پس کوچه خارج شدیم و چون خونه مون همون طرفای ولیعصره دیگه سخت بود برگشتن، من گفتم: “بریم ببینیم حالا چی پیش میاد”، تهِ دلم این بود که خدا خودش هدایتمون میکنه به بهترین جا، همینطور که میگشتیم و کم کم داشتیم از شهر میرفتیم بیرون من گفتم بیاین بریم … (یه رستورانی هست وسط یک باغ که پرورش ماهی میکنن و خیلی جای مجلل و عالیه و انواع کباب و ماهی و سرویس غذای خیلی حرفه ایی دارن البته ۴۰کیلومتر خارج از شهره و ما معمولا تابستونا زیاد میریم) همسرم گفت نه بابا خیلی دوره و نمیخواد، من گفتم بخدا هدایت شدیما به این مسیر، برگردیم که اون شلوغی هنوز تموم نشده ، بریم دیگه، من ناخودآگاه افتادم همین مسیری که منتهی میشه به اونجا، خلاصه رفتیم و رسیدیم باع دیدیم واااااو چقدر شلوغه انگار همه بودن به جز ما، جوّش یکم متفاوت تر شده بود، دیگه خانومای بدون روسری که کم کم داره عادی میشه، ولی اینجا داشتن میرقصیدن، چون همیشه موسیقی اونجا برقراره و باندهای بزرگ آدمو به وجد میاره که برقصه😅، خلاصه ما نشستیم و چند نفری اومدن احوالپرسی و خوش آمد گویی و سفارش نداده همونی که ما سفارش میدادیم رو آوردن (سینی سلطانی ۳نفره)، خیلی عجیب بود، همسرم گفت ینی اینا اینقد رو مشتریا شناخت دارن که میدونن چی میخوان، بهرحال با وجود مشکوک بودن کارشون ما از غذا و جو و محیط و بزن و برقص لذت بردیم، اومدن جم کردن و بساط چایی آوردن با سماور هیزمی کوچولو و استکان و نبات به تعداد و گذاشتن اونجا و رفتن، دیگه اینکارشون واقعا جای تعجب داشت که بابا ماکه دیگه اینو سفارش ندادیم داشتیم میرفتیم، چون باید زودتر برمیگشتیم که پسرم زودتر بخوابه صبح قراده بره مدرسه، گفتیم عیب نداره اینم حالشو میبریم، بقول آب نطلبیده مراده، چاییمونم خوردیم ، جاتون خالی چقدر چسبید، فقط تنها چیزی که ازمون پرسیدن این بود که قلیون چندتا بیاریم که من گفتم ما قلیون نمیکشیم، مابقی رو خودشون آوردن بدون هیچ سوالی، خلاصه خیلی حال کردیم رفتیم با اردکها بازی کردیم و گفتیم و خندیدیم، اومدیم که بریم صندوق حساب کنیم بریم سوار ماشین شیم، (صندوق توی یه اتاقیه تو ورودی باغ) دیدیم اتاق بسته اس، از یکی از پرسنل پرسیدم که دوستمون کجاس ما حساب کنیم، گفت امروز تعطیله، باغ رو رزرو کردن مهمونای آقای فلانی هستن فقط 😳، واااااا، مهمونای آقای فلانی؟؟؟ پس ما اینجا چیکار میکنیم؟
همین صحبتها بود یه خانومی اومد گفت، واااا دارین تشریف میبرین؟ چرا زود؟ خوش نگذشت؟ من گفتم بهش واقعیتش من فلانی ام و اصلا شمارو نمیشناسم، طبق عادتی که همیشه میومدیم اینجا غذا میخوردیم، اومدیم رفتیم تو و کسی هم چیزی نگفت و مام بخیال اینکه دیگه روال عادیه، داشتیم حسابمون رو میدادیم که بریم، متوجه شدیم باغ رو رزرو کردن، خانومه خیلی خوشحال شد و همسرشم اومد ، خیلی مهربون و گشاده رو که خیلی هم عالی شما مهمونای خاصه مایید تشریف بیارین الان کیک میخوایم بیاریم، حالا هستیم، من گفتم ممنون، اگه این صندوق بیاد حسابمونو میدیم و میریم و…
خلاصه اینکه اصلا نذاشتن پول بدیم که شما مهمونین و اصلا نمیزارم پول بدین، تا دم ماشین بدرقه مون کردن، به پسر کوچیکم که تو بغل مامانش خواب بود یدونه هم غذا دادن که بیاریم خونه، مارو راه انداختن.
ما همگی از این اتفاق و این محبت و رفتار عالی اونا تو شک بودیم که خدایا چی شد، چطوری شد، این دیگه چجورشه، رفتیم خوردیم، حال کردیم، پول ندادیم که هیچ غذا هم دادن که بیاریم، دیر وقت بود ساعت داشت میشد ۱ صبح، همه خسته بودیم، خوشبختانه همه تو ماشین خوابیدن، و من راحت تونستم تا خونه اشک بریزم و خدارو شکر کنم، که خدایا ینی در این حد زود جواب میدی؟؟
یاد سوره لیل، یاد حرفهای شما تو این فایل، یاد حرف خودم که تو وسط اون گیروداد ولیعصر گفتم خدا خودش هدایت میکنه😭😭😭🙏🙏🙏
خدایا شکرت، خدایا هزاران هزار بار شکر.
اینکه من برخلاف معمول که فایل رو میدیدم و کامنت میزاشتم ولی اینبار گویا ننوشتم که این اتفاق بیوفته تا اینو بیام کامنت بزارم.
خدایا شکرت، بخاطر تمام نعمتهات🙏🙏❤️❤️❤️
صبح ها من بیدار میشم، پسرمو بیدار میکنم، صبحونه میدم و خودم میبرشم مدرسه، امروز که بیدارش کردم، اولین حرفش میدونین چی بود؟؟
قبل از اینکه سلام و صبح بخیر بگیم به هم، چشاشو که باز کرد گفت: “بابا دیدی خدا دیشب چیکار کرد؟”
عاشقتونم
موفق و پیروز باشید
❤️🙏🌺
سلام
دوست هم فرکانس
و تقریبا هم شهری
منم اهل شبستر هستم خیلی خوشال شدم از تبریز نوشته بودید
حس نزدیکی بیشتری به شما کردم
خییییلی با عشق ولذت کامنتتون رو خوندم
خیلی جالب و تاثیر گذار بود
ممنون که تایپ کردید
تا ایمانمون بیشتر بشه
از دل اون اغتشاش برسی به یه ضیافت
این ینی هدایت الله وجز این نیروی برتر
کسی انققدر زیبا نتونسته و نمیتونه که
این پلن هارو بریزه
اسون بشید برای اسانی ها
امین
بنام رب قادر
اشک ما رو درآوردی برادر
من همیشه صبح ها برای خدا مینویسم شکرت که امروزم افتخار دارم سر خوان کرم تو مهمانم
بله همه مهمانشیم
و الحق خوب میزبانیه
به شرط ایمان
و تبریک میگم ایمانتونو
خدا بیافزاید بر شما و بر ما
الهی شکر
سلام آقا کمال عزیز
امیدوارم همین الان که داری کامنت من را می خوانید حال دلتون عالی باشه
این سومین باریه که تو این چند وقت دارم این کامنت شما را می خوانم
واقعا عالی نوشتید
هر بار که این که دل نوشتهی شما را می خوانم حال دلم عالی میشه
مرسی مرررررسی ️
چقدر خداوند زیبا و شگفت ت
انگیز هدایتتون کرده
خدا رو صد هزار مرتبه شکر
به خاطر کامنت زیبا و آموزنده ای که نوشتید بی نهایت سپاسگزارم ️
سلام جمال عزیز کرده ی خدا ،امیدوارم حالت بهتر از همیشه باشه دوست عزیزم امروز باز با خوندن کامنتتون اشکم در اومد چقدر خوب خداروشناختی چقدر خوب افسار ذهنتو دادی دست خدا نوش جونت این غذای بهشتی این مهمانی خدا
میزبان خدا بودن باید خیلی شیرین باشه باید خیلی لذت بخش باشه نوووووش جونتون این لذت و این طعم چای بهشتی…
دلممممم رفت برا حرف پسر گلتون “بابا دیدی خدا دیشب چیکار کرد؟؟”همین حرف و میخام همین حس و میخام اقا جمال الان ک دارم مینویسم تو پذیرایی نشستم و خانوادمم هستن بااینحال فقط دارم گریه میکنم انقدر ک حرفتون تاثثیر گذار و خواستنی بوده برام دلم میخاد خدا رو بشناسمش رفاقتشو تجربه کنم
خیلی دوستون دارم خیلی حال و هواتو خواستارم خیلی فرکانستون عشقه عشق نااااااب امیدوارم همیشه شاد و باخدا باشی
به دستای پر مهر خدا میسپارمت مرد توحیدی
سلام خدمت استاد عشق و خانم شایسته ی عزیز.خداروهزاران بار شکر و سپاس میگم خدایاشکرت از اعماق قلبم کمنو هدایت کرد تا ببینم زیبایی های ک شما میذاریم داخل سایت.استاد عزیز من ایران زندگی میکنم و اوضاع بسیار منفی است ولی من انتخاب کردم ب جای اینکه برم اینستاگرام و صحنه های دلخراش ببینم بیام وارد سایت بشم فقط تمرکز کنم روی زیبایی ها و خواسته هام .واقعا انرژی دارم و حالم عالیه خیلی لذت میبرم از اینکه این همه فایل رایگان عالی و بینظیر داخل سایت وجود داره مرتب میام گوش میدم نگاه میکنم و نهایت سعی مو میکنم ک عمل کنم ب آموزه هاتون.اللن فایل های رایگان نگاه میکنم ولی جز خواسته های بزرگم هست ک تمام فایل ها و دوره هاتون و بخرم و مطمعنم و ایمان دارم ک میتونم و تلاش خودمو میکنم ک ب درآمد برسم و روز ب روز بیشتر و بیشتر ب خواسته ها و آرزوهام برسم.خدایا شکرت شما تنها استادی هستین ک تواین اوضاع واقعا مارو میبرین ب سمت و سوی زیبایی ها اینجا معلوم میشه ک کی عملکرد داره .واقعا عاشقتونم خیلی حالم خوبه و خوشحالم ک خداوند منو هدایت کرده به سمت عشق آگاهی و زیبایی های بی انتهای جهان هستی💖💖🥰🥰
سلام به استاد و مریم خانم شایسته عزیز و دوستی که داره این کامنت رو میخونه اولش که بحث هدایت شد اصلاً نمی دونستم که باید چی تو کامنت بنویسم فقط گفتم، میام و خداوند هدایت میکنه منو به سمت زیبایی هایی که تو مسیر به من نشون داده بود و هم زمانی هایی که برای من به وجود آورده بود رو بگم ،اولین بگم که خداوند همیشه من را هدایت کرده و در هر لحظه و در هر زمان هدایت هاش بی نظیر بوده و منو در بهترین زمان و مکان خودم قرار داده من پست دروازه بانی رو در فوتبال دارم و واقعاً بهتون بگم که در هر زمان و در هر لحظه از خداوند هدایت خواستم که به کدام سمت شیرجه بزنم و در اون لحظه ای که حریف هم شوت زده همون موقع خداوند من را هدایت کرده به سمت توپ گیری و درون لحظه شیرجه های بلند و زیبایی را زدم و از خداوند سپاسگزارم که این همه به من لطف داشته و من رو هدایت کرده به اینکه توپ رو بگیرم ،غیر از اون تمام زندگی و تصمیمات مهمی که در زندگیم گرفتم همش و همش از هدایت های پروردگار بوده من تصمیمات مهمی در زندگیم گرفتم با اینکه سن زیادی ندارم ولی عقل من جایگاه افکار و دیدگاههای نادرست و بر اساس منطق هستش و من اون چیزی رو فکر می کنم که درسته، ولی دل و قلب جایگاه هدایت های خداوند هستش و هیچ توصیفی نمیتوان کرد چون نه بر اساس عقل هست و نه منطق چون از دریچه دیگر آگاهی به قضیه نگاه کنیم می فهمیم چقدر این تصمیم درست بوده و خداوند مرا در بهترین زمان و مکان خودش قرار داده، مثلاً موقعی که من تصمیم به ترک تحصیل گرفتم خداوند نشانه های واضحی را برای من فرستاد تا ببینم این تصمیم من درسته یا نه اینکه برخلاف کلیت جامعه بود و ذهنیت کلی جامعه که می گفت نه حتماً باید درس بخوانید بلکه در کنار درس به فوتبال و هنر و غیره بپردازید، من خواستم متفاوت فکر کنم و بر اساس قانون تمرکز وقتی تمرکز صد رو برای یک هدف میزاری از آن هدف نتیجه دلخواه را کسب می کنیم سپس خداوند هدایت کرد مرا به سمت ترک تحصیل و به صورت معجزه آسا وقتی این درخواست رو به پدر مادرم گفتم و دلیل های منطقی برای این کار داشتم بدون چون و چرا قبول کردند مادر پدری که در هر لحظه و هر زمان به من گفتند تو باید درس بخوانی و درس را برای من بت کرده بودند خیلی راحت قبول کردند و اعتبار آن را به خداوند می دهم که مرا دوست داشت و من گذاشتم که مرا هدایت کند، سپاسگزارم از خداوند
ربی که این جهان را خلق کرد و سپس هدایتش کرد،سپاسگزارم از شما استاد عزیز و مریم خانم شایسته عزیز که این فرصت را برای بچهها ایجاد کردید این که بتوانند خاطرات خودشان را مرور کنند و از این طریق بفهمند که از چه مسیری تونستند به خواسته هاشون برسند و چه باورهایی را در خودشان ایجاد کردند که تونستند به اهداف خودشون برسن ،سپاسگزارم ازتون ،خدانگهدار
بنام جان جهان
سلام استاد عزیز و مریم نازنینم
این کامنتم ربطی به این فایل نداره ولی چون الان این الهامو دریافت کردم و آخرین صفحه سایت که باز کرده بودم همین صفحه بود گفتم همینجا بنویسم چون مهمه برام که ردپا جا بزارم.
نکته ی مهمی که دریافت کردم اینه که شرایط همیشه ایده آل نیست پس من نباید کمالگرا باشم و وقتی اشتباهی میکنم یا تو محیطی قرار میگیرم که منفیه یا اخبار بد میشنوم یا مجبور میشم به حرفای کسی گوش کنم نباید ناامید شم و بگم همه چی خراب شد و ول کنم خودمو.از همونجا از همون لحظه که فهمیدم اشتباه کردم و متوجه اشتباهم شدم باید برگردم اگر برای لحظاتی هم ورودی های منفی دادم به ذهنم ناامید نشم و برگردم و نگم حالا که من تو محیط منفی بودم و اشتباه کردم همه چی خراب شد هرچی رشته بودم پنبه شد دیگه فایده نداره چرامن اشتباه کردم و هی خودمو سرزنش کنم این بدتر باعث میشه برگشتن سخت تر سخت تر بشه.همون لحظه که فهمیدم باید برگردم با امید با حس خوب .شرایط هیچ وقت برای هیچ کس ایده آل نبوده هیچ کس تو یه محیط ایزوله زندگی نمیکنه که همه ی شرایط و اتفاقات به دلخواهش باشه. اصلا قانون جذب برای همینه.کنترل ذهن برای همینه.اگه محیط ما کاملا ایزوله بود دیگه چه نیازی به کنترل ذهن بود،؟ هنر اینه تو هر شرایطی بتونی ذهنتو کنترل کنی و اگر هم از مسیر خارج شدی ناامید نشی و هی خودتو سرزنش نکنی و فکرنکنی همه چی خراب شده چون اینجوری فکر کردن باعث میشه بیشتر و بیشتر اشتباه کنی.حتی اگه روزی صدبار هم اشتباه کردی به محظ اینکه متوجه شدی برگرد.مسیر واقعی اینه ،
اینکه شرایط همیشه ایده آل باشه توهمی بیش نیست…
در پناه جان جهانم همگی شاد و سعادتمند باشید عزیزان دل
سلام به همه دوستان و استاد و خانم شایسته.
توی ذهنم چندین موضوع هستش که نمیدونم چجوری بیان کنم فقط میتونم بگم خدایا سپاسگزارم ازت برای این قوانین بدون تغییرت و یک ذوق بسیار شدیدی در قلبم دارم.
دیروز صبح(جمعه صبح) به خانمم گفتم بیا بریم بیرون ، گفت کجا؟ حدودا بهش گفتم سمت فلان شهر که ۴۵ کیلومتر با شهر ما فاصله داره.
راستی این موضوع بگم که حتی این فایل واسه ما همزمانی بود، وقتی دیشب اسم این فایلو توی سایت دیدم گفتم خدایا ما در مسیر درست بودیم و هستیم و قلبم به شکل معجزه وار باز شد، شبیه همون توضیحاتی که استاد راجب باز شدن قلب در تمرین ستاره قطبی دادن.
خلاصه ما گفتیم خدایا مارو در زمان درست و با آدم های درست و مکانهای درست هدایت کن و حرکت کردیم و توی راه من به خودم میگفتم که خدایا مارو هدایت کن.
جمعه صبح به یک کافه هدایت شدیم که از بس مشتری داشت توی صف وایسادیم تا نوبتمون بشه و من و خانمم به هم میگفتیم ببین این موقعه از روز این همه مشتری، خدارو شکر میکردیم این همه مشتری و ثروت هستش.
دوباره حرکت کردیم به سمت طبیعت، جنگل و درختان پاییزی با رنگهای مختلف میدیدیم و کنار یه رودخونه نشستیم ناهارمونو خوردیم (چون ما با تمرکز فایلهای سفر به دور آمریکا تماشا میکنیم) و همچنان هدایت میشدیم به زیبایی های بیشتر و فوق العاده.
آسمان آبی و ابرهای پفکی و کوهها و رودخونه پرآب.
دوباره حرکت کردیم و وسط های راه گفتیم اینوری بریم احساس خوبی دارم، و خانمم یه مقاومتی داشت.
راجب هدایت و موضوعات مشابه ای که واسه استاد در سفر پیش اومد با خانمم صحبت کردم و گفتم خودتو تسلیم کن تا خدا بتونه هدایتت کنه، خلاصه کلی راجب قوانین و مخصوصا هدایت صحبت کردیم. (خدایا عاشقتم درست به موقعه این فایلو واسه ما فرستادی).
از اونجایی که من ذهنم راجب سفر و مسافرت رفتن پاکتره وقتی دلمو میسپارم به الله همیشه هدایتم میکنه.
به راه ادامه دادیم و خانمم تسلیم شد به هدایت هایی که خداوند میکرد، جاهایی رفتیم و منظره هایی دیدیم که تا حالا ندیده بودیم.
یک جاده ای که از بچگی از اونجا عبور میکریم و یهو حسم میگفت برو توی اون فرعی ، رفتیم واسه اولین بار توی عمرم از نزدیک یک آر وی دیدم که به یک ماشین سوزوکی شاسی وصل بود و یک آقایی واسه خودش میز و صندلی گذاشته بود و توی جنگل حالشو میبرد.
یعنی خیلی از تصاویری که استاد در آمریکا نشون میده من دارم به شکل واقعی در ایران میبینم ولی قبلا نمیدیدم.
یکی از بهترین روزهای عمرم بود.
وقتی دیشب سایتو باز کردم و این فایلو دیدم مو به تنم سیخ شد و وقتی فایلو میدیدم دقیقا جواب خیلی از صحبت های ما بود و خداوند تایید کرد، نمیتونم احساسی که دارمو بنویسم.
خدارو هزار مرتبه سپاسگزارم که منو داره میبینه و هدایتم میکنه.
سلام به استاد عزیز و خانم شایسته و دوستان هم فرکانسی واقعا با این فایل حال کردم مخصوصا صحبت های پایانی یه آرامشی به آدم داد که قابل مقایسه با چیزی نیس من خیلی وقت بود از برنامه های استاد به دور بودم اتفاق های ناخوشایند زیاد بودن تو زندگیم الان چند روزه که از مطالب سایت استفاده می کنم اثراتش رو توی زندگیم می بینم ایشالله در آینده حرف های زیادی برای گفتن دارم و اتفاق های خوب رو با شما استاد عزیز و دوستان در میون می ذارم تا همه باهم از این همه زیبایی خداوند لذت ببریم
خداروشکر واسه این استاد عزیز که در همه حال از انرژی مثبتش استفاده می کنم به امید اتفاق های شیرین و زیبا
به نام خدواند بخشنده ومهربان
سلام به استاد عزیزم ومریم بانو
خداروشکر میکنم که به این فایل هدایت شدم چند روزی هرچی میزدم برم صفحه اصلی error میداد ولی امروز حال واحساس خیلی خوبی داشتم گفتم خدایا خودت هداینم کن وزدم این فایل رودیدم خدایا شکرت به خاطر این همه زیبایی بیابان شن به سفیدی وپاکی برف ونرمی آرد ودوتا از بهترین بندگانت با خالص ترین احساسات خدایا شکرت
استاد بخوام ازداستان هدایتها بگم خداوند هرلحظه داره مارو هدایت میکنه
۱_دیشب قبل از خوابم وقتی جلو تمرین ستاره قطبی تیک زدم ونوشتم قانون جواب میده و بعد هم شکرگزاری وخوابیدم استاد من آنچه که تجسم کردم برای راه رفتنم تو خواب دیدم وشما روهم دیدم با همان کت وهمان چهره ای که تو دوره صلح با خود جلسه اول داشتید همان طوری بودید استاد منم بهتون میگفتم آره استاد قانون جواب میده قانون جواب میده من ساعت۳ نصف شب از خواب بیدار شدم فقط خداروشکر میکردم مطمئنم به زودی زود به خواسته ام میرسم
دومین داستان هدایتم مربوط میشه سه چهارماه قبل از لحاظ جسمی به مشکل برخورده بودم وهمه میگفتند بخاطر بارداریه من تو یه بیمارستان خصوصی بستری شدم پزشک معالجم فقط آن بیمارستان بود بعد به دلایلی من رو خواست بفرسته بیمارستان دولتی که من اینجور فکر میکردم امکانات آنجا کمتره خیلی این در وآن در زدم آخرسر گفتم خدایا سپردم بخودت میدونم هرچی پیش بیاد خیره من منتقل شدم بیمارستان دولتی وبه طبع آن پزشک معالجم هم عوض شد وآن پزشک متوجه شد مشکل من ربطی به بارداری نداره وواقعا استاد خدا یه فرصت دوباره برا زندگی بهم داد و خیلی چیزا تو این موقعیت برام روشن شد خیلی داشته ها ونعمتهایی که وجودش عادی شده بود به چشمم آمد دستان خداوند رو دیدم برای کمک به من از هیچ کاری دریغ نمیکنند
خدایا شکرت ممنونم استاد ممنون بخاطر تمام آگاهیها وزیباییهایی که با ما به اشتراک میذارید
دوستتون دارم در پناه حق سالم باشید وتندرست وسعادتمند
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام خدمت دوستان و استاد عباس منش و خانم شایسته پر انرژی
خدایا صد هزار مرتبه شکرت منو هدایت کردی برم سمت سایت و قسمت جدید که روی صفحه قرار گرفت رو ببینم
خدایا بی نهایت سپاسگزارم از اینکه همیشه با منی و عاشق منی و منو به مسیر مستقیم مسیر کسانی که به انها نعمت دادی هدایت میکنی
که الان در این مکان و فضای بسیار ایزوله قرار بگیرم تا حسابی روی خودم و باورهام کار کنم
و چقدر قانون هم کبوتر با کبوتر و باز و باز رو خوب و عالی داره عمل میکنه
خیلی برام جالبه من خودم تو ایران زندگی میکنم و کل دوستان قدیمی و اقوامی که دارم کلا بصورت حرفهای خوراکشون و تمام صحبت و تمرکزشون روی افکار منفیه
ولی از اونجایی که من تصمیم گرفتم که تو مسیر درست باشم و خودم اگاهانه زندگی خودم رو خلق کنم کلا تمام ادمهای منفی رو از زندگیم به معنای واقعی کات کردم
و خیلی وقته با هیچ حد ناسی ارتباط ندارم
و از وقتی که مهاجرت کردم فاصله ارتباطی من از قبل کمرنگ بود باز هم بخاطر مهاجرت کلا کمرنگتر هم شد خداشکر
و جالبه در مورد این درگیری و وضعیتی که تو ایران رخ داده من به هیچ عنوان خبری نداشتم
پسر این عالیه که به قول دوستهای قدیمی من اصلا تو باغ نیستم
و خداشکر اینقدر دارم خوب روی خودم کار میکنم فقط از طریق صحبتهای استاد تو سایت تازه متوجه میشم که اره مثل اینکه تو ایران خبرهای شده
و چقدر خوشحال میشم و چقدر احساس خوبی پیدا میکنم از اینکه من تو مدار عالی قرار دارم که اتفاقات ، اخبار ، ادمهای منفی سمت من هدایت نمیشن
جالبتر از اون من به شهری که الان حدود یکسال مهاجرت کردم اینقدر ادمهاش با خودشون در صلحاند و همه چی حالت عادی و نرمال خودش داره که من از زندگی کردن تو شهر دارم لذت میبرم
و تو حالت نرمال باز هم من تو باغ نیستم
😅🥰
خدایا صد هزار مرتبه شکرت اینها همش نعمتهای با ارزش خداوند که در اختیار من قرار داده
و این ثابت میکنه من تو مسیر درست قرار دارم و خدا میدونه در اینده چه اتفاقات خوب و عالی برای من رخ خواهد داد
و بقول استاد این موقعیت عالیه که تو ایران تمرکز همه روی ناخواستههاست ما بیایم بصورت اگاهانه روی نعمتهایی که میخوام تمرکز بذارم
تا طبق قانون بدون تغییر خداوند به مدار بهتر و عالیتر نسبت به شرایط قبلیمون قرار بگیریم
خدایا بینهایت سپاسگزارم بابت این خبر خوب و این نعمتهای عالی و این مدار فوق العادهای که توش قرار دارم و از لحظه به لحظه زندگیم دارم لذت میبرم
دوست داشتم این اتفاق خوب و نکته مهم رو با شما به اشتراک بذارم
استاد شما بینظیرید واقعا سایتی که شما برای ما بچههای سایت اماده کردید و تو تک تک فایلها اگاهیهای ناب و خالصی که با ما به اشتراک میذارید واقعا بهترین نعمت و مناسبترین فضا عالیترین موقعیت و فرصت برای کار کردن روی خودمون و باورهامون هست
من عاشق شما عاشق سایت عباس منش داد کام هستم
انشالله هر کجای دنیا هستید در پناه الله یکتا ، شاد ، سالم ، خوشبخت ، ثروتمند و سعادتمند در دنیا و اخرت باشید
فعلا
یا حق
🙏🌸
به نام خدایی که زیباست و زیبایی ها را دوست دارد🌹🌸
چقدر مات و مبهوت عکس این قسمت از فایل شدم😍
چقدر انرژی اینجا بالا بود ، اینقدر بالا که از دریچه دوربین شما و صفحه گوشی خودم قابل لمس بود🤗
واقعا جون میده در چنین فضایی با خدای خودت صحبت کنی و از ته قلب بگی که
(إِیَّاکَ نَعۡبُدُ وَإِیَّاکَ نَسۡتَعِینُ)
خدا فقط تو
و آن قلمی را که خدا به آن قسم خورده را در دستت بگیری و به آن صاحب قلم بگویی که
ای گرداننده ماه و خورشید و زمین و…. ؛ قلم را برای من بر گردش در بیاور
و او بگوید و تو بنویسی
و یک جایی به خود بیایی و از خود بپرسی که من کجا رفته بودم؟؟؟
و خدا در جواب تو بگوید:
تو را به معراج بردم تا بر یقین و ایمانت بیفزایم
همانگونه که محمد را به معراج بردم تا نشانه هایم را به او نشان دهم
(سُبۡحَـٰنَ ٱلَّذِیۤ أَسۡرَىٰ بِعَبۡدِهِۦ لَیۡلࣰا مِّنَ ٱلۡمَسۡجِدِ ٱلۡحَرَامِ إِلَى ٱلۡمَسۡجِدِ ٱلۡأَقۡصَا ٱلَّذِی بَـٰرَکۡنَا حَوۡلَهُۥ لِنُرِیَهُۥ مِنۡ ءَایَـٰتِنَاۤۚ إِنَّهُۥ هُوَ ٱلسَّمِیعُ ٱلۡبَصِیرُ)
[سوره اﻹسراء ۱]
همانگونه که ابراهیم را به معراج بردم تا ملکوت آسمان ها و زمین را به او نشان دهم و…
(وَکَذَ ٰلِکَ نُرِیۤ إِبۡرَ ٰهِیمَ مَلَکُوتَ ٱلسَّمَـٰوَ ٰتِ وَٱلۡأَرۡضِ وَلِیَکُونَ مِنَ ٱلۡمُوقِنِینَ)
[سوره اﻷنعام ۷۵]
واقعا خوشا بحال شما که چنین موقعیتی را تجربه کردین و خوشا بحال ما که با دیدن و توجه به این هدیه زیبای شما ، بزودی زود چنین تجربه ای را از نزدیک تجربه میکنیم
اما از هدایت بگویم
تصور بکن اگر یک مشاور متخصص و با تجربه و همه فن حریف ، همواره در کنار تو باشد
تصورش خیلی قشنگه چونکه میدانی او همه چیز را میداند و تو را راهنمایی میکند و از مواجهه با هیچ شرایطی ترس و نگرانی نداری زیرا که دلت به وجود او گرم است
تصورش قشنگه چه برسه به اینکه در واقعیت اینجوری باشه
اگر در واقعیت اینجوری باشه که دیگه نور علی نور است😍
آره والا ، باید از خود بپرسیم که
(وَمَا لَنَاۤ أَلَّا نَتَوَکَّلَ عَلَى ٱللَّهِ وَقَدۡ هَدَىٰنَا سُبُلَنَا)
[سوره إبراهیم ۱۲]
چرا به او دل نبندیم در حالیکه او راه را به ما نشان داده است؟؟؟
او همه کاره است
او همه چیز میشود ، همه کس را…
و در عین حال همواره همراه ماست
(وَهُوَ مَعَکُمۡ أَیۡنَ مَا کُنتُمۡ)
[سوره الحدید ۴]
و برای هم صحبتی با او نیاز به وقت ملاقات نداریم زیرا که او نزدیک است و تمام وقت در اختیار ماست
(فَإِنِّی قَرِیبٌ)
[سوره البقره ۱۸۶]
و عاشقانه منتظر است تا به سمت او برویم تا مدیر برنامه هایمان شود…
(إِنَّ ٱللَّهَ یُحِبُّ ٱلۡمُتَوَکِّلِینَ)
[سوره آل عمران ۱۵۹]
و تنها حق الزحمه مشاوره دادنش را اعتماد به خودش دانسته است ؛ به قول یکی از بزرگمردان تاریخ حضرت جواد علیه السلام
الثقه بالله ثمنٌ لکل غالٍ و سلمٌ إلى کل عالٍ
اعتماد به خدا بهای رسیدن به هر چیز گرانبها و پلکان رسیدن به هر مقام عالی است.
چقدر این آگاهی ها دل نشین است و چه زیبا میشود که این آگاهی ها جزئی از شخصیتمان شود…
اما یک خاطره از خود بگویم
یادمه سال ۹۸ که دانشجو بودم و تازه ازدواج کرده بودم ، من و همسرم تصمیم گرفتیم در چارچوب برنامه ازدواج دانشجویی یه سفر دو نفره به مشهد برویم ولی تاریخ دو روزه ای که برای این سفر ارائه شده بود با شرایط من که در تهران دانشجو بودم و خانمم که کرمان بود ، جور نمی آمد
خلاصه من خیلی دلم میخواست برم و توی ذهنم برنامه میریختم و میدیدم که نمیشد
از طرفی اطرافیانم هم هر کسی نظری میداد که تصمیم گیری را برایم سخت میکرد
خلاصه در همان حال و هوا بودم که در زیر سایه دیواری تکیه داده بودم و یک لحظه به خود آمدم و با نهایت عجز و ناتوانی ام به خدا گفتم
خدایا دوست دارم این مسافرت را برم ولی دیگه برام مهم نیست ؛ هر چی تو برام بچینی من به آن راضی ام.
و رها کردم
و در همان لحظه آرامشی عجیب به قلب من نشست که دیگر بعد از آن اصلا به این موضوع توجهی هم نمیکردم
خلاصه چند روز بعد دقیقا دو روز قبل از تاریخ ارائه شده توسط آن نهاد مربوطه ، یک اتفاقی افتاد که کل ایران تعطیل شد و آن اتفاق شهید شدن یکی از افسران ایران آقای قاسم سلیمانی بود
و بعد از این اتفاق و تعطیلی کل کشور خدا به من اشاره کرد که حالا بلند شو و برو😇😇
و ما اقدام کردیم و رفتیم و در آنجا به ما خیلی خیلی خیلی خوش گذشت و بجای دو روز ، چهار روز در آنجا بودیم و این سفر تبدیل به یکی از بهترین سفرهای ما شد ؛ مخصوصا که اولین سفر دو نفره من و همسرم بود🥰
الان که نگاه میکنم به آن روزی که واقعا رها کردم یاد این آیه قرآن میفتم که موسی حیران و متحیر به دختران شعیب آب داد و زیر سایه ای رفت و به خدا گفت:
(فَسَقَىٰ لَهُمَا ثُمَّ تَوَلَّىٰۤ إِلَى ٱلظِّلِّ فَقَالَ رَبِّ إِنِّی لِمَاۤ أَنزَلۡتَ إِلَیَّ مِنۡ خَیۡرࣲ فَقِیرࣱ)
[سوره القصص ۲۴]
نکته جالب اینجاست که منم زیر سایه دیوار بودم و عاجز بودم از همه تدبیرهای خودم…
و در پایان میخواهم بگویم که باید زمزمه لب های مان این دو بیتی زیبا از مولوی باشد که میگوید:
هر بار که تسلیمم در کارگه تقدیر
آرامتر از آهو ؛ بی باکتر از شیرم
هر بار که میکوشم در کار کنم تدبیر
رنج از پی رنج آید ؛ زنجیر پی زنجیر
استاد عزیز و خانم شایسته بزرگوار ؛ سپاسگزارم از شما بابت به اشتراک گزاری این همه زیبایی🌹😇🌸🙏🙏