مصاحبه با استاد | تفاوت «تسلیم بودن دربرابر خداوند» با «تسلیم شدن دربرابر مسائل» - صفحه 22 (به ترتیب امتیاز)
- نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
- فایل تصویری مصاحبه با استاد | تفاوت «تسلیم بودن دربرابر خداوند» با «تسلیم شدن دربرابر مسائل»246MB24 دقیقه
- فایل صوتی مصاحبه با استاد | تفاوت «تسلیم بودن دربرابر خداوند» با «تسلیم شدن دربرابر مسائل»22MB24 دقیقه













157مین تحول زندگی من
موضوع فایل:تفاوت تسلیم در برابر خداوند و مشکلات و مسائل زندگی
من ایمان و باور دارم که یک نیرویی برتر جهان را خلق کرده و من نیز با توکل و ایمان و باور قلبی به خداوند اطمینان دارم که راه درست و صحیح را به من نشان میده و انسانها افراد و شرایط و موقعیتهای درست سر راهم قرار میدهد،تسلیم بودن در برابر خداوند همانند تسلیم بودن بچه در بقل پدرو مادرش هست که دلش قرص و محکم و خیالش راحت است،یا همانند پریدن بچه از بالای درخت در بغل پدرومادر،تسلیم همانند کسی هست که همیشه حالش خوب است.
اگر سعی کنیم بیشتر باخدا باشیم راحتتر میتوانیم توحیدی تر باشیم و با تمرین بیشتر بسیاری از ناخواسته ها از مدارمان خارج میشود با تمرین بیشتر وتکرار،اینکه من تسلیم خداوند هستم هدایت را به من نشان میدهد و مرا رهنمون میسازد که بیشتر به آیه الابذکراله تطمئن القلوب ایمان بیاورم،(که با یاد خدا و توکل بر خدا و احساس خوب و امیدواری و لذت بردن و شکرگزاری دلها آرام میگیرد).
توکل بخداوند و توحید یعنی به کسی باج ندهید،خداوند منبع انرژی جهان و سیستم پایدار این گیتی میباشد و منبع رزق و روزی من نیز اوست،و اگر اینگونه باشیم که همیشه تسلیم خداوند باشیم نه تسلیم در برابر مشکلات،به مسائل و مشکلات طوری نگاه کنیم و به دل ترسها برویم و هراسی نداشته باشیم چون ما از منبع الهی تغذیه میشویم و نباید کوچکترین ترسی در وجودمان پدیدار شود،و به مسایل با نگرش مثبت نگاه کنیم،که از آن بعنوان پیشرفت و ترقی استفاده کنیم،
بارها شده در زندگی با تضادهایی روبرو شده ایم و نجواهایی از طرف شیطان به ما گفته شد و با آغوش باز پذیرفتیم و ضربه آن را حتی خوردیم و خوبی اش این بود که بیشتر بخدا اعتماد کنیم و الهامات خداوند را در صورتی که اطمینان قلبی داریم بدون واسطه و بی چون و چرایی بپذیریم و به آن جامع عمل بپوشانیم،و نتایجش نیز ماندگارتر و ملموس تر در زندگی مان مشهود میگردد،حال با این وجود بسیاری در تشخیص الهامات و نجواها سردرگم میشوند با این تفاوت که احساسات خوب با الهامات پروردگار همراستا بوده و اتفاقات و احساسات نامناسب با نجواهای شیطانی هم قدم میشود،که باید این دورا از هم تشخیص داد و در مسیر سبز زندگی پایدار و ثابت قدم رو به جلو با الهامات پیشروی کنیم،
خداروشکر امروز هم سالم وسلامت توانستم دانش م از قانون زندگی را کسب کنم،و در مسیر هدایت خداوند همراه با خواسته هایم هم جهت شوم.
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام خدمت استاد عزیزم و مریم قشنگم
خیلی ممنون از اینکه یک شرایطی برای ما ایجاد کردید که ما دو مرتبه اون فایلها رو ببینیم و برامون تکرار شه و ما هر روز از این فایلهای زیبا هزاران نکته قشنگ و زیبا یاد بگیریم که راه رستگاری و خوشبختیمون رو بهمون نشون بده
اول از همه بگم برای من یک مدت سوال بود که تسلیم بودن در برابر خدا با تسلیم بودن در برابر مشکلات چه فرقی داره حالا که به این جواب سوالم رسیدم به خودم قول میدم که تمرین کنم تمرین کنم توی مبحث کنترل ذهن قوی تر بشم وقتی ذهنتو کنترل کنی وقتی بگی من خیالم راحته چون خدا رو دارم و نباید نگران باشم و به قول استاد به این نکته نزدیک بشم تسلیم بودن در برابر خداوند یعنی اجازه بدیم که خداوند پاسخ بده
باور کنیم که خداوند هست و ما به هیچکس نیاز نداریم وابسته به هیچکس نیستیم باج به کسی ندیم
وای من چقدر قبلاً شرک میورزیدم که اگه مثلاً معلم مادرم فلانیو فلانی نباشه زندگی من تباهه اما تو این چند وقته فهمیدم اگر اونا هم نباشن خداوند منو بیشتر از اونا دوست داره و یکیو بهتر سر راه من قرار میده
فهمیدم امروز من باید رو این موضوع تمرین کنم تمرین زیاد که به این نکته برسم
یادمه دو سه سال پیش کلاس ریاضی داشتم معلمم میخواست یه مبحثیو بهم یاد بده بهمون گفت بچهها این مبحثو دوباره براتون توضیح میدم چون هفته پیش خیلیاتون نبودید فائزه هم که بود اما فکرش یه جای دیگه بود از من پرسید چرا حواست به درس نبود تو که همیشه درسو دوست داشتی بیشتر از همه حواست به درس بود چرا هفته پیش حواست نبود انقدر حواست نبود که من بین این همه شاگردم هنوز یادمه که میدونم میگم فائزه حواسش به درس نبود اون موقع
من براشون توضیح دادم که تو مدرسه چه مشکلاتی برام پیش اومده و با معلما چه مشکلی دارم و با این قضیه خوشبین به آینده نیستم و میخوام ترک تحصیل کنم
ایشون خندید گفت دیوونه شدی این حرفا چیه تو که انقدر درسو دوست داری انقدر باهوشی چرا میخوای ترک تحصیل کنی
باز دوباره من گفتم ولی ایشون گفت خب همه مشکلاتو داشتن این مشکلات تو زندگی همه هست فقط تو نیستی که اگه به این باشه من باید هزار بار ترک تحصیل میکردم و جا میزدم اما مشکلاتمو حل کردم ایشون به من گفتن بعد از یک ربع یک مبحث ریاضی رو به ما درس دادن
بعد از من پرسیدن فائزه من اگه به این توان یک بدم چند میشه میشه خودش تغییر زیاد نمیکنه اما یک جایی هست به توان 3 برسونم میره بالا یه جایی هست به توان 10 برسونم میشه 100 موفقیت در زندگی مثل یک تابع نمایی است تو اوایلش رشد خاصی نمیکنی اولاش رشد خاصی نداره بعد کم کم رشد میکنی ولی اولاش رشد خاصی نمیکنی یهو بعدش پیشرفت میکنی اگه خودت بخوای
بعد من ذهنم مقاومت نشون داد مثل اون شاگردای استاد تو دوره تندخوانی منم ذهنم مقاومت نشون داد گفتم نه من به این دلیل به این دلیل به این دلیل به هزاران یک دلیل دیگه نمیتونم موفق بشم اون موقع باورم اشتباه بود فکر میکردم خدا منو دوست نداره خدا منو دوست نداره منم به این موفقیت نمیرسم منم اینجوری منم اونجوری بعد به من یک نگاهی کرد گفت ببین فائزه تو اگه بتونی در برابر مشکلات خودتو بزرگ کنی بردی اگه نتونیو ببازی باختی تو باید بتونی مشکلاتو حل کنی شاید از توی همین مشکلات بتونی پیشرفت کنی و از خیلیای دیگه بزنی جلو الان بعد 3 سال این حرف رو شنیدم و انگار فکر کردم دوباره سر همون کلاس ریاضیم اما با این تفاوت فائزهای که داره رو باوراش کار میکنه فائزهای که هر روز شکر گذاری میکنه فائزهای که لذت میبره از زندگیش فائزهای که توکل داره به خدا فائزهای که اعتماد به نفسش از قبل خیلی بالاتره فائزهای که ذهنش نسبت قبل کمتر مقاومت داره واقعاً از خدا سپاسگزارم که من با این راه آشنا شدم و با این سایت زیبا و واقعاً از خدا سپاسگزارم که آماده شنیدن این فایل شدم و الان دارم برای خودم کامنت میذارم واقعاً خدا رو سپاسگزارم که راهی را انتخاب کردم که تهش رستگاری و سعادته تهش خوشبختیه تهش سلامتی ثروته تهش یک زندگی شاد رسیدن به خواستهها و هر چیزی که یک انسان رو پیش خدا محبوب میکنه و هر چیزی که انسان را خوشبخت میکنه خوشحالم اینجا هستم تا روی افکارم کار کنم تا از زندگیم لذت ببرم خوشحالم که اینجا هستم که مثل بقیه افراد جامعه نباشم و مثل دوستانم اینجا از زندگیم لذت ببرم و ایمانمو قویتر کنم خدایا شکرت
استاد ممنونم از شما و مریم جان بابت گذاشتن این پروژه مهاجرت به مدار بالاتر این جمع آوری باعث شد تا این فایل رو دوباره ببینم و نکات جدیدی رو ازش یاد بگیرم و در مدار بالاتری قرار بگیرم مریم جان از شما ممنونم استاد عزیزم از شما به شدت ممنونم امیدوارم همیشه سالم ثروتمند خوشحال باشید
با سلام خدمت استاد عزیزم . عید غدیر بر شما و خانواهده محترمتون مبارک باشه. خدا به شما و خانواده محترمتون طول عمر با عزت بده
امروز داشتم کتاب رویاهایی که رویا نیستندرا میخوندم که با مطالعه هر خطش حالم داشت یجوری می شد داشتم سبک میشدم.می خواستم پرواز کنم. به دوستانی که توانایی مالی خرید محصولات را ندارند حتما توصیه میکنم با مبلغ ناچیز ان را بخرند و مطالعه کنند. واقعا معلوم هست که این کتاب تماما از الهامات استاد بوده است. چون با مطالعش ارامش عجیبی به ادم دست میدهد.بعد از این مطالعه این کتاب هر چیزی میدیدم میخواستم سپاسگذاری کنم. و همه چیز برای من نشانه بود.امروز داشتم در خانه اقوام برگ بازی میکردیم و حکم بازی میکردیم و در حین برگ بازی دوستان صحبتهایی میکردند که وقتی به خانه برگشتم روی انها فکر کردم که الهاماتی به من شد و همین الهامات گفت همین الان به سایت برو و نظرت را بگو شاید باعث تقویت ایمامن یک نفر شدی.
این اصطلاحات در برگ بازی رایج است که وقتی به انها توجه کردم ناگهان دلم لرزید و اشک ریختم.واقعا دیدم چه خدای خوب و مظلومی داریم که این همه با نشانه هایش میخواهد راهنماییمان کند ولی ما بازیگوشی میکنیم. این اصطلاحات را میگویم خودتان قضاوت کنید:
1: تو هیچ برگ امتیاز اوری نداری ولی شریکت میگوید هر چه میخواهی بیاور من امتیاز را میگیرم و ما با اینکه دست شریکم را نمیبینم به او اطمینان میکنم و هر برگی را میایم به امید اینکه او به من قول داده که امتیاز میاورد. راستی راستی ما تو زندگی چقدر با این دیدگاه به خداوند ایمان میاوریم و به او اعتماد می کنیم در صورتیکه در بازی برگ به شریکمان این قدر اعتماد داریم با وجود اینکه دست او را ندیدیم.حرف شریکمان را که میگوید به من اطمینان کن من امتیاز را میگیرم مقایسه کنیم با سخن خداوند که در قران میفرمایند: پرهیزکاران کسانی هستند که به غیب ایمان می اورند.واقعا به خداوند به اندازه شریکمان در برگ بازی اطمینان نداریم.
2: شریکت برگ را رو بازی میکند: یعنی دستش را رو میکند تا مطمئن شوی که ما برنده هستیم. این را میتوان مقایسه کرد با خداوند که در بعضی مواقع برای اطمینان دادن به کسانی که کم ریسک تر هستند و ایمانشان به غیب کمتر است که خداوند نشانه های بسیار واضح را به ما نشان میدهد که اگر توکل کنی نشانه ها از این هم بیشتر می شود.
امیدوارم حرفهایی که زدم و به من الهام شد که با شما به اشتراک بگذارم توانسته باشد ایمان شما تقویت کند. واز افرادی باشم که توانستم نام خداوند را بالا ببرم. خدایا سپاسگذارم بخاطر نعمتهای بیکرانت و بخاطر اینکه اربابی داریم عالی و شریکی داریم فوق العاده با هوش و بادرایت و روزی رسان و….
به قول اقای فردوسی پور :
چقدر خوبییییییم مااااااااا
خدایا شکررررررتتتتت
به نام آنکه هر چه دارم ازاوست .
سلام به اساتید عزیزم و همراهان خوشبختم .
من چندین بار تجربه تسلیم شدن دربرابر خداوند رو دارم و هربار که تسلیم شدم واسم به بهترین شکل مسائل حل شده .
حالا یاد گرفتم که هر وقت به مساله ای بر خوردم همون اول بگم خدایا من تسلیم تو هستم و هدایت میطلبم و خدا واسم معجزه میکنه .الهی شکرت.
پارسال بعد خرید دوره های 12 قدم و عزت نفس متوجه شدم ای داد بیداد دقیقا شدم یه مترسک خیمه شب بازی که هر کاری همسرم بخواد انجام میدم و از خودم هیییچ میل و اراده ای ندارم .
کل صبح و شبم شده بود خدمت ،شرک و ترس از دست دادن.
که هر چی بیشتر تلاش میکردم بیشتر ناموفق میشدم .
هر روز همسرم از من دور و دورتر میشد .وقتی دوره عزت نفس رو خریدم و شروع کردم کار کردن ، دیدم من اصلا آدم چند سال پیش نیستم زمانی که با این آقا ازدواج کردم که البته ازدواج دومم بود ، برای خودم کسی بودم ، سالن داشتم ، درآمد داشتم ، کلی اعتماد به نفس داشتم ، عاشق آرایش و ادکلن زدن و رفت و آمدهای فامیلی بودم اما حالا بعد 4 سال هیچ کدومشو ندارم فقط به دلیل اینکه همسرم گفته بود زن خوب باید مطیع شوهرش باشه و من بخاطر اینکه به قول اون زن خوبی باشم به خواست ایشون از همه چیز حتی خانواده گذشته بودم .
با کار کردن دوره ها خواستم کم کم خودم رو پیدا کنم و همه خواسته های قبل رو برگردونم که با مخالفت شدید همسرم مواجه شدم . باید بین ادامه دوره ها، کار کردن روی خودم و همسرم یکی رو انتخاب میکردم ، انتخاب سختی بود چون خیلی دوسش داشتم و زیادی بهش وابسته بودم اما از طرفی ایشون افراطی مذهبی بود و دیگه اون آدم سابق که اوایل ازدواجم فقط فکر خوشحال کردن من بود و فقط با من وقت میگذروند نبود .
اونجا راهی نداشتم جز اینکه به خدا گفتم من تسلیم تو هستم و هدایت میخوام ازت .
از طرفی دیگه نه کاری داشتم نه درآمدی که بخوام خودم تنهایی از پس مخارج بر بیام ، اما به خداوند ایمان کامل داشتم و خودم رو سپردم بهش .
هر روز زندگی ما سردتر شد و از هم دور شدیم شبهایی که فقط گریه میکردم و بی توجهیهای اونو بیشتر میدیدم پناه میبرم به فایلهای توحید عملی و میگفتم خدایا منو مثل مادر حضرت موسی کمک کن و راه کار جلوی پام بزار.
تا اینکه متوجه شدم اصلا یک سال قبل این مسائل ایشون یه همسر دیگه گرفته و به قول خودش چهارتا زن توی اسلام حلاله.
اینجا دقیقا تنها چیزی بود که من حساس بودم روش و خط قرمزم بود.
توی همین مراحل خدا اینقدر پازلها رو زیبا برای من چید که تونستم از اونهمه دلبستگی و وابستگی بکنم و به راحتی جدا بشم و زندگی جدیدی برای خودم بسازم .
به طور معجزه آسایی کار دخترم درست شد و تونستیم خونه اجاره کنیم .
از طرفی مغازه ای داشتم که اجاره اون مغازه خرج خونه مون رو ساپورت میکرد البته خیلی کم بود اما دستان پروردگار از راه رسیدن و از در و دیوار واسمون رحمت رسید .تمام اقوامی که کنارشون گذاشته بودم دست به دست هم دادن و کمکمون کردن حتی آدمهایی که غریبه بودن تا تونستن یه گوشه از کارها رو انجام دادن و اینا فقط لطف خداوند بود .
و هر روز که میگذره از انتخابم خیلی خوشحالتر میشم و هر روز خدا رو بابت این کمک و یاری شکر میکنم .
به نام الله هدایتگر
خدایاهرانچه دارم ازان توست وازتوبه من رسیده است
گام12
سلام دوستان خوبم
تفاوت تسلیم بودن دربرابرخداوندوتسلیم بودن دربرابرمشکلات چیست؟
یعنی من ایمان دارم که نیرویی هست فراترازهمه چیزکه داره منوهدایت میکنه وحمایت میکنه
نیرویی که منوخلق کرده ومنوبه سمت شرایط وادم های بهترهدایت میکنه به مسیردرست والهی به مسیرخواسته هام وهمواره اجابت میکنه درخواست های من روومن سوال میکنم واوپاسخ میدهدومن اجازه میدم که اومن روهدایت کنه
تسلیم بودن دربرابرخداوندیعنی ارامش داشتن وتوکل وامیدواحساس خوب واین که رهاهستی ومیدونی خداکنارته وکارهاتوبرات انجام میده
به الله قسم وقتی داشتم این فایل روگوش میدادم برادرم بهم زنگ زدویک پیشنهادکاری عالی به من دادکه باشرایط من میخوره چون من قبلادرخواست اون روداده بودم به خداوندکه خودش برام تصمیم بگیره ومن ایمان دارم به هدایت الهی ونشانه هاش رودرزندگیم دیدم واوهمیشه هست وخواهدبود
تسلیم بودن دربرابرخداوندومشکلات مثل صبرکردن وتحمل کردنه اگرصبرکنی وامیدداشته باشی وبدونی که دستان خداوندبینهایت هستندوبه کمک تومیان وتضادهاباعث رشدوثروتمندشدن تومیشن وقتی تواون تضادهاروحل کنی وخداکمکت میکنه وتحمل کردن یعنی دیگه راهی وجودنداره ودستان خداوندرومیبندی ونمیزاری که هدایت بشی
تضادهاباعث رشدوترقی مامیشن وخداوندهمیشه هست وپاسخ میدهدبه سوالات ماوقتی ماتسلیم اوهستیم وحالمون خوبه
وَإِذَا سَأَلَکَ عِبَادِی عَنِّی فَإِنِّی قَرِیبٌ ۖ أُجِیبُ دَعْوَهَ الدَّاعِ إِذَا دَعَانِ ۖ فَلْیَسْتَجِیبُوا لِی وَلْیُؤْمِنُوا بِی لَعَلَّهُمْ یَرْشُدُونَ
ـــــــــــــــ
«دستور دعا کردن»
و زمانی که بندگان من درباره من از تو سؤال کردند، پس قطعا من نزدیکم و جواب کسی را که دعا کند و مرا بخواند می دهم. پس باید مرا اجابت کنند و به من ایمان بیاورند، شاید ارشاد شوند
(سوره البقره، آیه 186)
شادوموفق باشید
استاد عزبزم.
الان هر چقدر سعی میکنم حرفم نمیاد ?
فقط. یه چیزی بگم. بین اینهمه استاد بین اینهمه آدمی که از توحید حرف میزنن .حرف شما فقط به دلم میشینه .فقط تنها کسی رو که دنبال میکنم شمایی .چون بوی خدا میدی .
سلام به استاد و همه عزیزان
تو یکی از نظراتم که گفتم،19 مرداد ماه عضو سایتتون شدم ولی از 7 مهر ماه1402، دیگه هر روز دارم هی فایلاتونو گوش میدم و به زیبایی ها توجه میکنم و با خدا حرف میزنیم باهم کلی کیف میکنیم ،خدا فوق العادست هر چقدر داره میگذره بیشتر عاشقش میشم، بیشتر ازش میخوام بهم کمک کنه، عمل کنم به قوانینش
من قبلا باتوجه به باورهای محدودی که داشتم درمورد مشتری یا اینکه نقاشی چی بکشم برای فروش و کلی سوالات دیگه که مانع از حرکتم میشدن و من نقاشی نمیکشیدم،و عملا حرکتی برای کارم نداشتم و هیچ اتفاق بزرگی برام نمیفتاد
از مهر ماه تا الان من سه تا تابلو رنگ کردم و یکیشو طرحش فعلا مونده
الان که بهم الهام شد نمیدونم چی شد فقط حس کردم بیام اینجا براتون بنویسم جریان نقاشیام رو
امروز نشانه ام را به من نشان بده رو نزده بودم پیش خودم گفتم رو کدوم قسمت نظرات فایل بنویسم یهو یادم اومد که میدونم اونم خدا بهم گفت که نشانه ات رو ببین و اونجا بنویس
اول تو دلم گفتم که خدایا نشونه منو درمورد این تابلو هام و اینکه من حرکت کردم برای کشیدن نقاشی و کل زندگیم،راه و نشونم بده که چیکار کنم؟کجا بفروشمشون؟و درمورد کل زندگیم چطوری میشه ؟بعد بسم الله الرحمن الرحیم گفتم و نشانه ام را نشان بده رو انتخاب کردم
همین که متن این قسمت رو خوندم فقط اشک ریختم …
تا آخر که خوندم به اینجا که رسیدم سکان کشتی زندگی شان در دست الهامات قلب شان است و اینکه دقیقا درمورد این میخواستم بیام باهاتون حرف بزنم
چقدر خدا دقیق و حساب شده هست قوانینش چقدر خوشحالم که هرچقدر که تلاش میکنم دارم میبینم به چشمم ،حس میکنم از اعماق قلبم نتیجه اش رو و میخوام بیشتر عمل کنم تا نتایج خاص تری رو ببینم
من قبلا برای نقاشی کشیدن اصلا ایده ای به ذهنم نمیومد همینجوری اگر از نقاشی خوشم میومد به دلم میفتاد حس و حالش خوب بود میکشیدم و میفروختم یا به دلخواه مشتری ، ولی تو این یکماه من سه تا تابلو جدید که شروع کردم از لحظه ای که از خدا خواستم و باهاش حرف زدم هر روز و ازش هدایت خواستم
تو این یک ماه سبک نقاشیامم تغییر کرده
درمورد اولین نقاشیم :
من 12 تیر ماه همین سال 1402 خواب دیدم یه پرنده زیبا با رنگای قرمز و نارنجی و زرد و خیلی خوشرنگ که باهام حرف هم میزد و…مابقی خوابم ،تو خواب میگفتم چه پرنده زیبایی ققنوس خوشرنگ
وقتی بیدار شدم زود گوشیمو دستم گرفتم و نوشتم ققنوس ،من تاحالا پرنده ققنوس ندیده بودم دقیق که چه شکلیه برام عجیب بود وقتی تو اینترنت یه عکس آورد دقیقا همونی بود که تو خواب دیدم پیش خودم پرسیدم یعنی چی بود ؟!بعد گفتم خیلی قشنگه نقاشیشو یه روز بکشم
این خوابم رو نوشتم ولی دیگه توجه نکرده بودم تا اینکه مهر ماه ،وقتی من از سایتتون دیگه شروع کردم بیشتر تمرین و عمل کنم هی تو دفتر چه سوالاتم مینوشتم یا حرفای بین من وخدا که چه سبکی باشه نقاشیام من میخوام تو بهم بگی
نمیخوام از روی نقاشیای دیگران بکشم کپی برداری کنم مثلا عین همون نقاشیو بکشم
بعد من یهویی تو خونه مون توجهم رفت به نقاشی استاد فرشچیان که عکس روی تقویم دیواریمون بود،انگار یه صدایی تو دلم گفت نگاه کن پیش خودم پرسیدم آخه من که نمیتونم شبیه اینم بکشم (که اینم باورای محدود کننده من بود )بعد ولی باز نگاه کردم یاد یه حرفتون افتادم که میگفتین اگه بقیه تونستن شما هم میتونید و گفتم منم میتونم و شروع کردم به نقاشیاش نگاه کردم
رفتم اینترنت گشتم درموردش خوندم درمورد نقاش باب راس هم خوندم برام سوال بود براشون چطوری طرح نقاشی الهام میشده ،گفتم خدایا برای منم الهام کن من که مثل اینا بلد نیستم ققنوس بکشم همین که گفتم یاد خوابم افتادم گفتم خدا حتما یه نشونست من میخوام ققنوش بکشم کمکم کن
23 مهر ماه تو یه نوپان دایره شکل عکس یه ققنوس طراحی کردم ولی نمیدونستم باقی فضای کارم و چجوری رنگ کنم
نماز مغرب و که خوندم پا شدم قلم و کاغذ برداشتم چشمامو بستم گفتم خدا من نمیدونم تو بگو طرحش چجوری باشه بسم الله گفتم و یهویی دستم تکون خورد نمیدونستم واقعا چی میکشم چند باری گفتم آخه چجوری میشه
همین که چشمامو باز کردم از خطوطی که رسم شده بود چیزی متوجه نشدم وقتی بیشتر دقت کردم قشنگ متوجه شدم که پرنده و درخت و جزئیات دیگه اش هست خلاصه شروع کردم جاهایی که نیاز به طرح پرنده بود کشیدم و تابلومو شروع کردم وقتی داشتم رنگش میکردم
از قلبم صدایی شنیدم که این بیت شعر :
مرغ باغ ملکوتم نیم از عالیم خاک
دو سه روزی قفسی ساخته اند از بدنم
یهویی مات و مبهوت پاشدم رفتم به مامانم و خواهرم گفتم که چی شد نمیدونستم گریه کنم یا بخندم
بعد که رفتم شعرشو کامل بخونم گریم گرفت یاد نوشته رو قبر شهید افتادم
الان میگم چرا
دقیقا چند روز پیشش رفته بودیم بهشت زهرا من و خاله ام نشسته بودیم سرمزار شهیدا داشتیم حرف میزدیم یهو یه صدای شکستن اومد رفتم دیدم عکس شهید افتاداز خونه فلزیش که درش باز بود شکست اصلا به هیچی توجه نکردم ولی وظیفه دونستم به خودم که ببرم به مسئولا بدم تا درستش کنن،گفتن که به فلان نفری بده که اسمشو گفتیم منم پیداش نکردم و گفتن بذار رو منبر و اسمشو بنویس با ردیف قبر و میبریم درست میکینم،من گذاشتم و رفتیم بعد داشتیم برمیگشتیم خونه یهو یه صدایی بهم گفت خودت عکس و درست کن ،همین که شنیدم گفتم برم زود برش دارم و بردم قاب شیشه ایشو عوض کردم با قفل در خونه فلزیش،خلاصه گذشت من که از قبرش عکس گرفته بودم یادمه اولای شعر قبرشو خوندم
همین که دیدم همون شعر مرغ باغ ملکوت که کاملش رو قبر نوشته بود دیگه گفتم من باید این تابلو رو به اتمام برسونم درسته بلد نیستم ولی خدا تا اینجا کمک کرده بازم کمک میکنه و من تابلو رو تموم کردم
دقیقا شب روزی که تموم شد گفتم خدا حالا چه طرحی بکشم تو بگو حتی تو نوشته ام و حرفام با خدا نوشتم که من میخوام هر کس نقاشیامو دید یاد تو بیفتن بهم بگو چه طرحایی بکشم
فردای اون روز میخواستم نماز ظهر بخونم مامانم گفت برو پشت بوم وسیله بیار اولش میخواستم بعد نمازم برم، یه صدایی شنیدم که به حرفش گوش کن،زود رفتم و همین که پشت بوم رفتم خواهر زاده ام گفت خاله آسمونو ابراش چه خوشگلن
یهو دیدم ابر دقیقا شکل یه آدمه شروع کردم به عکس و طراحی بعد که مادرم نشون دادم گفت انگار فرشته هست و بالاش قشنگ مشخصه
طراحیاشو که رو کاغذ خواستم انجام بدم خورشید و کشیدم یهویی باز این بیت شعر به زبونم جاری شد ابرو باد و مه و خورشید و فلک درکارند
دقت کردم به نقاشیم و رفتم باز معنی شعرو باز کامل بخونم واقعا حیرت انگیز بود برام
این تابلومو هنوز نکشیدم بومشو تازه گرفتم که امروز 24 آبان آوردم که طرحاشو بکشم شروع کنم که یهو یه تابلو دیگه مو برداشتم که یکم زیر سازی کنم به نظر خودم خرابکاری کرده بودم بعد گفتم چیکار کنم آخه چه طرحی بکشم خدایا کمکم کن تو با دست خودت بکش تو قدرت بده به دستام ،باز یهویی اصلا من تاحالا به اون سبک نکشیده بودم شروع کردم رنگارو با هم ترکیب کردن و با انگشتام خط و خطوطی میکشیدم که یه لحظه گفتم خدا من نمیدونم چی هستن الان خودت بگو ،وقتی تموم شد اولش به نظرم نقاشیم پر بود از خط و خطوط بی مفهوم اولش گفتم بیخیال بذار از روش رنگ سفید بزنم
بعد دقت کردم دیدم شبیه ماهی و یه سری حیوانات هست شروع کردم از خطوط که شبیه چی هست از اینترنت دنبال طرح کشتم که هی پشت سرهم عکسایی به چشمم میخورد که دقیقا شکل همون خطوطی بود که رو بوم رسم شده بود،زود شروع کردم طراحی کردن از عکسای حیوانات واقعی
مثلا یه قسمت خطوط نقاشیم شبیه اسب ،پرنده ،طوطی ،ماهی،عروس دریای ،نیم رخ چهره انسان،ققنوس،هشت پا و … بود زود همه رو طراحی کردم و شروع کردم ماهیاشو رنگ زدن
یهویی یادم اومد گفتم خدا راستی به این نقاشیم چرا شعر نگفتی باز براش یه بیت شعر بگو
همینجور خیره شده بودم به نقاشیم
یهو به زبونم اومد هر دم از این باغ بری میرسد
نغز تر از نغز تری میرسد
رفتم معنی شو بخونم، اولش گفتم آخه خدا به نقاشیم چه ربطی باهم دارن
وقتی این بیت معنیشو خوندم واقعا دیگه خندم گرفت گفتم خدا دیگه یقین دارم از این به بعد خودت بهم طرحا رو میگی
نوشته بود : نظامی در اینجا میگوید که اگر به عالم معنا راه یافتی هیچچیز تکراری نیست بلکه هر چیز تازه و نغز است
قشنگ مدل نقاشیم توجهمو جلب کرد که تازه هست و حتی اگه کلی فکر میکردم همچین طرحی اصلا به ذهنم نمیرسید
از خدا ممنونم که بهم میگه و کمک میکنه تو طرح نقاشیام و امید دارم بهش که تابلوهام هم به بهترین و بالاترین قیمت از خودش مزدشو بهم میده از وقتی فهمیدم و درک کردم این حرفو : همه چی خودشه ،انرژی هست که همه جا رو در بر گرفته تو فایل رابطه ما با انرژی که خدا نامیده ایم الان دیگه حس فوق العاده ای دارم به همه چی
ازش میخوام که هر لحظه شکر گزارش باشم
نمیدونم چرا اومدم اینارو نوشتم ولی میدونم که حتما دلیلی داشته که خدا هدایتم کرد تا بیام و بنویسم جریان نقاشیام و طرحاشو
الان یه چیزی که هی برام تکرار میشه اینه که حرکت کن تابلوهاتو ببر بفروش
دیروز رفتم کتاب طراحی بگیرم ،رفتم میدان انقلاب بین اون همه مغازه تو دلم گفتم من این کتابو از کجا پیدا کنم خدا نشونم بده کجا برم،همین که از اتوبوس پیاده شدم خیابون و رد کردم یهویی ناخودآگاه مسیرمو عوض کردم وایسادم جلو مغازه گفتم خدا این که کتابای طراحی نمیفروشه!؟ میخواستم برگردم یهو به مغازه کناریش نگاه کردم دیدم دقیقا یه مغازه پر کتابای طراحی هست همون لحظه فقط داشتم میخندیدم
از دیشب هی دارم مرور میکنم این اتفاقات و ایده ها و الهامایی که خدا بهم کرده
چند روزیه یه سری باورای محدود کننده درمورد فروش تابلوهام میان و رد میشن ولی من باز هی تکرار میکنم به خودم که ببین همین خدایی که بهت طرح تابلوهاتو الهام کرد ،دقیقا اولین مغازه کتاب فروشی رو بهت نشون داد ،شعرای مربوط به نقاشیاتو بهت گفت با اینکه من اصلا شعر خون هم نیستم مگر اینکه جایی شعری شنیده باشم یا خونده باشم گذرا
بعد کلی آدما برای نقاشیام جدیدا از فامیلامون پیگیر کارام شدن که معرفی کنن به دوستاشون که همه و همه کار خداست
پس باور دارم تو فروششم مثل همینا کمکم میکنه خودش مسیرو نشونم میده هدایتم میکنه پس بعد به اتمام رسوندنشون حرکت میکنم
به خدا گفتم من تابلومو میگیرم دستم از خونه میام بیرون خودت مثل کتاب و ایده هایی که نشونم دادی بهم راه و نشون بده که کجا برم کجا باید بفروشمش منو خودت ببر همونجا
و مطمئنم که بالاترین قیمت به فروش میرسه
خدایا شکرت که لایق هم صحبتی باهاتم و کلی حالم خوبه باتو بودن افتخاریست که نصیبم شد و خیلی سپاسگزارم
الهی که باز بتونم عملگرا تر از هرلحظه ام باشم و تغییرات بزرگتر رو بیام باهاتون به اشتراک بذارم
و باز هم از سایت خوبتون و زحماتی که میکشید برای آماده کردن مطالب سپاسگزارم
و خداروشکر میکنم که هدایتم کرد به این سایت پر از حس خوب و آگاهی و عشق
سلام به استاد عزیز
سلام به دوستان خوب خودم
صحبت های استاد و فایل های استاد واقعا برای من انگیزه بخش هستند
می دانم که خدای مهربان همیشه در کنار من است و او من را هدایت می کند
دیگر چه لزوم دارد که بخواهم شور بزنم و خودم را به آب و آتیش بزنم
چه لزوم دارد که من بخواهم خودم را درگیر کنم و از زندگی خودم لذت نبرم
می دانم که همه چیز در ذهن من رقم می خورد
در کنار این دانستن و آگاهی مهمترین چیز دیگری که من را در این راه هدایت می کند و کمک بخش من است توکل کردن به خدای مهربان است
ایمان داشتن به او است
از او کمک خواستن
در اینجا من باید تسلیم او باشم و از او کمک بخواهم و او بهترین برای من است
چرا که او همیشه بهترین را برای من می خواهد و او برای من بهترین خواهد بود پس چرا نباید به او اعتماد کنم و تسلیم او باشم و بی شک خدای مهربان هم همیشه به فکر من است و من را به بهترین راه هدایت خواهد کرد
این ایمان و توکل کردن به خدای مهربان را من در خرید خانه بسیار لمس کردم و خیلی برای من شفاف و عالی بود
او برای من جوری شرایط و موقعیت ها و اتفاقات را رقم زد که به راحتی و آسانی توانستم من به آنچه که دوست داشتن دست پیدا کنم
می دانم که خدای مهربان همیشه در کنار من است و او به من به بهترین راه ها و مکان ها و زمان ها هدایت خواهد به شرط آنکه دل به او ببندم و از او هدایت بخواهم و اعتماد خودم را به او حفظ کنم
این را رعایت کنم من بی شط موفقترین خواهم بود
ممنون استاد عزیز هستم که من را به این واقعیت هدایت کرد
سپاس از خدای هدایتگر خودم
سپاس از خدای مهربانی ها
سپاس از خدای فراوانی ها
به نام ربّ
سلام با بی نهایت عشق برای شما
157. روز شمار تحول زندگی من از این جعبه شگفتی خدا
رد پای روز 20 خرداد
راه گشا، هدایتگر هر لحظه
صبح من که بیدار شدم و شروع کردم به نقاشی و مادرم و خواهرم و خواهرزاده ام رفتن نمایشگاه تا بفروشن و منم موندم خونه تا کارامو انجام بدم و بعد برم رنگ بگیرم از انقلاب
و برگشتنی برم ملاقات عموم تو بیمارستان میدان ولیعصر
ظهر یکم قبل از اینکه بخوام حاضر بشم و برم داشتم نفاشیامو نگاه میکردم ، مثل یه فیلم از جلو چشمم رد شد که دیروز که مانع از رفتنت به کافه شدم ،همون کافه ای که چینی بود فکر کنم یا ژاپنی
گفته شد که دو تا از عکسای تابلوهای آماده ام رو ببرم اونجا و درخواست کنم که بذارن و اگر مشتریاشون خواستن یه مقدار از پولشم به اونا بدم، که گذاشتن برای فروش
و نقاشی رنگ روغنم رو هم بهشون نشون بدم تا اگر برای کافه شون خواستن ازم بخرن
وقتی حاضر شدم خواستم از خونه برم بیرون یهویی یادم اومد آب برنداشتم که در اصل خدا بهم یادآوری کرد
وقتی دوباره داشتم میرفتم یادآوری شد که طیبه بوم نقاشی فنجون قهوه رو برنداشتی
من خندیدم و گفتم وای ممنونم که به موقع بهم یادآوری کردی و رفتم برداشتمش و رفتم
وقتی رفتم انقلاب و رنگ نبود و برگشتم با مترو برم ولیعصر وقتی رسیدم حدود ساعت 4 بود ، گفتم خدا من دیگه نمیدونم خودت باقی کاراشو انجام بده و طبق الهامی که امروز بهم گفته شد ، وقتی رفتم تو اون کافه ای که ژاپنی بود یا چینی دقیق متوجهش نشدم
اصلا حسی نداشتم که مانعم بشه و حس میکردم که یه نیرویی داره هدایتم میکنه و حلم میده که برم اونجا و قدمامو سریعتر بردارم و وقتی رفتم اصلا بدون هیچگونه ترس یا خجالتی رفتم و انقدر کارمنداش مودب و با احترام بودن بعد با مدیرشون صحبت کردم
گفت شماره تو بگو و بعد قیمت کارمو نوشتم پشت عکس و بهشون دادم و گفتن مشتری بود بهم پیام یا زنگ میزنن
خیلی حس خوبی داشتم وقتی اومدم بیرون گفتم خدایا شد
بالاخره شد
سپاسگزارم ازت
این ایده رو خدا چند ماه پیش بهم داده بود از طریق پسر داییم که هی میگفتم برم و نمیشد
الان که دارم فکر میکنم از وقتی من تو مترو رفتم و دو سه باری خواستم بفروشم درسته اونجا فروش نداشتم ولی وقتی گفتم و ایمانم رو به خدا نشون دادم خدا محدودیتایی رو از رو دوشم برداشت و رفتم کافه ، تا نقاشیامو نشون بدم
در صورتی که یکی دو ماه بود فکر کنم هی میگفتم میرم و نمیرفتم
و امروز بالاخره شد و وقتی از در کافه اومدم بیرون حس کردم یه آدم دیگه هستم و طیبه چند دقیقه قبل نیستم
و گفتم خدا من الان قسمت خودمو انجام دادم باقی کاراش با تو ، فروشش و زنگ زدن از این کافه برای بردن تابلوم باتو
خیلی حس خوبی داشتم و رفتم بیمارستان ملاقات عموم و یکم وایسادم گفت طیبه دیگه برو خونه و وقتی برگشتم
گفتم برم برای خودم بستنی بخرم از شیرین عسل که دیروزش مادرم برامون خرید
همینجور داشتم میرفتم و میخواستم که برم خیابون رو رد بشم ،اصلا قصد رفتن به کافه دیگه رو نداشتم فقط نگاه میکردم ببینم تو اون سری هتلارو ببینم که بازم بیام هتل هارو بگردم و نقاشیامو نشون بدم
که یهویی بدون اراده خودم ،سرم برگشت سمت راستم و دیدم یه نمای مشکی که با نوشته های فارسی و انگلیسی کافه نوشته شده
گفتم برم ؟؟؟؟
چه اشکالی داره اینم ایمانم رو به خدا نشون بدم ،من تقسیم کار خودمو انجام بدم
و بعد گفتم خب خدا من الان میرم باقی کاراش با تو
و وقتی رفتم جلوی درش نجوای ذهنم کمتر از یک ثانیه میخواست مانعم بشه، حس کردم گفت نرو تو بری اونجا ثروتمندن و از این حرفا
ولی هیچ توجهی بهش نکردم و باز یه اراده ای انگار داشت هلم میداد به سمت کافه، رفتم داخل و خیلی خوب حرف زدم با صندوق
گفتم شما نقاشی برای کافه تون میخواین
گفت برو با اون خانم که نشسته صحبت کن
رفتم و اون گفت که صبر کنین به مدیر بگم
دیدم که رفت طبقه بالا و با یه آقا حرف زد و دیدم دو نفرم که نشسته بودن خم شدن و نگاهم کردن
یه چیز جالب بگم
اگر طیبه یکسال پیش بودم انقدر خجالت میکشیدم که نمیرفتم داخل کافه چه برسه منتظر باشم تا کارامو نشون بدم
خلاصه دختر خانم گفت بفرمایید و رفتم طبقه بالای کافه و انقدر با احترام باهام حرف زدن و نقاشی رنگ روغنم رو نشون دادم و عکس دو تا تابلوی اکریلیکم رو ، بعد گفتم هر طرحی بخواین میتونم انجام بدم
بعد یهویی برگشت گفت رو دیوار هم انجام میدین
گفتم بله میتونم انجام بدم و گفت اون دیوارو میخوایم طرح بکشیم ، شماره تونو بدین به اون خانم تا باهاتون تماس بگیریم
بعد گفتم باشه و رفتم پایین و شماره مو دادم و اومدم همین که اومدم از کافه بیرون انقدر حس رضایت داشتم که اینم تونستم و شد که برم صحبت کنم
و سپاسگزاری کردم و گفتم خدا الان دیگه من نمیدونم استاد عباس منش گفته از خدا بخواه ،وظیفه خداست تا برات کار انجام بده
و من ازت میخوام من کار نقاشی انجام بدم
بعد یهویی خندم گرفت گفتم خدا من هیچی از نقاشی دیواری و رنگ و چیزای دیگه اش نمیدونم خودت باقی کارارو انجام میدی
بعد رفتم و بستنی گرفتم و نشستم پیاده روی وسط خیابون میدان ولیعصر و با کلی عشق با خدا حرف زدم و برگشتیم با خدا خونه
الان درمورد یه چیزی هم بگم جدیدا انگار رهاتر شدم نسبت به رخ دادن چیزی
قبلا میگفتم آخه میشه یا نمیشه یا من اگه برم کارامو نشون بدم چی میشه
ولی الان میگم ، من میرم شد چه بهتر نشد هم حتما این ایده سکوی پرتاب من به مدار بالاتره و من باید ایمانم رو به خدا نشون بدم و وقتی میبینم خدا محدودیت هامو ازم میگیره خیلی حس بهتری دارم برای قدم برداشتن
و من پر از حس خوبم پر از عشق
وقتی برگشتم خونه نشستم نیم ساعتی نوشته هایی که برای باور هام نوشتم تا با تکرارشون قدرتمند بشن رو با صدای خودم ضبط کردم و بعد مادرم اینا اومدن با کلی غذا و چیزای دیگه که از نمایشگاه کشاورزی داده بودن و برای فروش رفته بودن و چیزی فروش نرفته بود
اگر خدا بخواد فردا دوباره میرن و اگر خدا بخواد منم میرم
امروز حس کردم باید بیشتر برای مهارتم و پیشرقتم تو نقاشی زمان بذارم از خدا خواستم خواب رو ازم بگیره و پر انرژیم کنه و تغذیه ام رو کمک کنه که اصلاح کنم
گفتم من نمیدونم تو خدایی تو بگو چیکار کنم تو میتونی خواب رو از چشمام بگیری و انرژیمو زیاد کنی پس دست به کار شو من دلم میخواد تلاشم برای افزایش مهارتم بیشتر بشه
پس شروع کن منم تلاش میکنم چشم بگم بهت
و بعد دیدم پیامی اومده که در مورد فروشندگی ماسک چند روز پیش پیام داده بودم ، که گفتن پاره وقت از 13:30 تا 8 شب روزانه 200 هزار تومان و 10 روزه پرداخت میکنن که 10 روزش 2 میلیون میشه وروزای جمعه تعطیله ، یک ماهش 4 میلیون
اولش گفتم نه ولی بعد گفتم میرم و اونجا تمرین طراحی میکنم
از طرفی هم گفتم خدا من دلم میخواد کارای نقاشی انجام بدم
میدونم این ایده رو بهم دادی ولی بیشتر دلم میخواد سفارش نقاشی دیواری یا فروش تابلو هام انجام بشه که بشینم تابلو بزرگ بکشم و بفروشمشون
البته تو بفروشی برام من که کاره ای نیستم
و میخوام که راه رو نشونم بده
اگر قراره نقاشی دیواری رو انجام بدم یه نشونه بهم بده تو این یکی دو روز که من متوجه بشم کدوم رو باید انجام بدم
حالا هرکدوم که خیر هست برام همون پیش بیاد خدا بهتر از من میدونه کدوم برام بهتره
فقط درخواستم ازش اینه که نشونه اش رو بهم بده تا بفهمم و دریافت کنم چیکار باید انجام بدم و بی نهایت ازش سپاسگزارم
بعد من تو اینستاگرام به چند تا پیج نقاشی دیواری پیام دادم که بپرسم چجوری باید قیمت بدم و اینکه چه کاری باید انجام بدم و راهنماییم کردن
خداروشکر میکنم که انسان هایی رو سر راهم قرار میده که راهنماییم میکنن که من درمورد چیزهایی که بلد نیستم آگاهی پیدا کنم و یاد بگیرم
خیلی خیلی بابت همه هدایت هاش و حمایت هاش و تمام نعمت هاش سپاسگزارم
خدای من بی نهایت سپاسگزارم
برای تک تک خانواده صمیمی عباس منش بی نهایت شادی و سلامتی و آرامش و عشق و ثروت از خدا میخوام و سعادت در دنیا و آخرت باشه برای همه مون
سلام عزیزدلممم.
کامنتت چقدر بهم احساس خوب داد.
تحسینت میکنم برای این عزت نفست و جسارتت که رفتی توی کافه ها و محصولت و پرزنت کردی.
شما در این مسیر علاوه بر فروش محصولتون عزت نفستون و ایمانتون ببه خدا رو هم بالا میبرید و یه جورایی معامله 3 سر برده ( ذوق)
من مطمینم شما پاسخ این حرکت کردنا توی زمینه کسب و کار رو خیلی زود میگیرید و یکی از موفق ترین افراد توی حوزه ی نقاشی میشید.
مورد دوم توی کامنتتون رفاقت با خدا و تواضع در برابر خدا بود.
به راحتی ازش درخواست میکردید و مصداق بارز تسلیم بودن در برابر خدا در عمل بودید.
خیلی لذت بردم از این قسمتا:
گفتم خدا من الان قسمت خودمو انجام دادم باقی کاراش با تو ، فروشش و زنگ زدن از این کافه برای بردن تابلوم باتو
عد گفتم باشه و رفتم پایین و شماره مو دادم و اومدم همین که اومدم از کافه بیرون انقدر حس رضایت داشتم که اینم تونستم و شد که برم صحبت کنم
و سپاسگزاری کردم و گفتم خدا الان دیگه من نمیدونم استاد عباس منش گفته از خدا بخواه ،وظیفه خداست تا برات کار انجام بده
و من ازت میخوام من کار نقاشی انجام بدم
امروز حس کردم باید بیشتر برای مهارتم و پیشرقتم تو نقاشی زمان بذارم از خدا خواستم خواب رو ازم بگیره و پر انرژیم کنه و تغذیه ام رو کمک کنه که اصلاح کنم
گفتم من نمیدونم تو خدایی تو بگو چیکار کنم تو میتونی خواب رو از چشمام بگیری و انرژیمو زیاد کنی پس دست به کار شو من دلم میخواد تلاشم برای افزایش مهارتم بیشتر بشه
پس شروع کن منم تلاش میکنم چشم بگم بهت
میدونم این ایده رو بهم دادی ولی بیشتر دلم میخواد سفارش نقاشی دیواری یا فروش تابلو هام انجام بشه که بشینم تابلو بزرگ بکشم و بفروشمشون
البته تو بفروشی برام من که کاره ای نیستم
عزیزم از خدا میخوام نیرویی بهت بده که با قدرت هر چه بیشتر روی خودت کاررکنی و هر روز با عزت نفس تر و با ایمان تر بشی
عاشقتم
به نام ربّ
سلام فاطمه جان
چه به موقع و به جا بود این پیام و پاسخی که برای من گذاشتین
من دیروز که دیدمش و از ذوق که پیام رو دیدم یادم رفت تا بیام و از شما سپاسگزاری کنم
رفتم و تو دو تا فایل
که از پروفایل شخصی شما رفتم و کاملا هدایتی کنجکاو شدم تا ببینم نظراتتونو که انگار خدا میخواست منو به دو تا فایل دیگه از طریق شما ،هدایت کنه
اول فایل توجه به داشته ها راه رسیدن به خواسته ها رو دیدم از دیدگاهایی که تو صفحه شخصیتون بود و اونجا نوشتم درمورد هدایتی که شدم و پیام شما که برای من کلی نشونه داشت
و بعد دوباره از صفحه شما فایل گفتگو با دوستان قسمت 58 که رفتم دقیقا در مورد تبلیغ بود که من نیم ساعتم نشده بود که داشتم بهش فکر میکردم
و از خدا سپاسگزارم که شما رو در مسیر آگاهی من قرار داد تا من از صحبت هاتون یاد بگیرم و عشق کنم از کلمه آخر
که نوشتین عاشقتم
انقدر خوشحال شدم که خدا از زبان شما این حرفو بهم گفت و حتی شما هم بهم گفتین عاشقتم
یه خواسته هایی بین من و خداست که شما با نوشته تون بهم فهموندین که خدا سر قولش هست
من باید تلاشمو بیشتر کنم
هم برای تغییر باورهام و هم پیشرفت در مهارتم نقاشی
بینهایت از خدا برای شما عشق و شادی و سلامتی و آرامش و ثروت و سعادت در دنیا و آخرت میخوام
بازم سپاسگزارم از شما
منم دوستتون دارم ،عاشقتم
سری فایل های دانلودی توانایی کنترل ذهن
مصاحبه با استاد | قسمت 21
در هر لحظه دلها با نام و یاد تو آرام می گیرد
الا بذکرالله تطمئن القلوب
با درود و وقت بخیر خدمت همه ی عزیزانم در این سایت عزیز و استاد عباسمنش و خانم شایسته جانم
خدا رو شکرت که امروز هم طبق تعهدم آمدم در این قسمت از سری فایل های دانلودی توانایی کنترل ذهن چون به خودم عهد بستم که بصورت روزشمار و رندم تمام فایل های این قسمت رو ببینم و نت برداری کنم و کامنت دوستان رو بخونم و کامنت دریافت آگاهی های هر قسمت رو بنویسم و ردپایی از خودم بجا بگذارم خدایا شکرت
تفاوت تسلیم شدن در برابر با خداوند و تسلیم شدن در برابر مسایل و مشکلات
هر وقت مسعله ای پیش میاد با حل کردن آن چالش و یا تضاد به این درک می رسیم که چطوری می تونیم حلش کنیم یعنی بعنوان یک بازی و یا حل معما و یا یک پازل به مسایل نگاه کنیم
Never give up هرگز تسلیم مشکلات نشو
لاخوف علیهم و لاهم یحزنون با تسلیم بودن به خداوند نه ترسی دارم و نه غمگین می شوم
و بعد بفهمیم که چه موهبت های خوبی پشت این حل مسعلع وجود داره که تا ابد می تونع به ما کمک کنه که با قدرت بیشتر و با اعتماد بنفس بیشتری چالش ها و مسایل و تضادها رو حلش کنیم
و نحوه ی ارتباط با افرادی که مقاومت منفی ذهنی در جنبه های مختلف رو با ما دارند . مثلا در کسب و کار و همکاران و مشتریان و افرادی که با آنها در ارتباط هستیم و غیره..
تسلیمی که نباید هیچوقت تسلیم شویم تسلیم در برابر مشکلات و مسایل سخت زندگی است که نباید تسلیم اتفاقات ناخوشایند بشویم و برای اینکه تسلیم اتفاقات نا دلخواه زندگی نشویم
هر مسعلع ای رو با این نگاه که این یک بازیع و باید حلش کنیم و راه حل آن را پیدا کنیم میشود ادامه دهیم …
یک مورد اینکه با توکل به خداوند و باورهای توحیدی تفاوت میان تسلیم بودن در برابر خداوند و تسلیم نبودن وجود دارد .. بدین معنا که..
.. اینکه به کسی باج ندیم … فکر نکنیم اگر کسی از زندگی مون رفت زندگیمون نابود میشه و یا روزی مون دست اون بوده و دیگه بدبخت شدیم .. در واقع باید منبع رزق و روزی مون رو از خدای وهاب مون توقع داشته باشیم چون منبع رزق دست خداوند هست
اگر یک شخصی از دستان خداوند رفت. ایمان داشته باشیم که از بی نهایت دستان دیگر خداوند به ما رزق می رسد
تسلیم بودن یعنی بخداوند اجازه میدهم که پاسخ دهد به درخواست هایمان
تسلیم بودن یعنی بگیم آهههههههههه خدایا راحت شدم خودمو سپردم به خودت
تسلیم بودن یعنی بچه ای که تو بغل پدر و مادرش هست وقتی میندازتش توی هوا مطمعنه که پدر و مادرش اونو توی هوا میگیره و بغل می کنه و خیالش راحتع
تسلیم کسیع که حالش خوبه چون به خداوند اعتماد داره
در واقع هیچکس نمی تونه صد در صد تسلیم خداوند باشه ولی اگر بقول استاد اگر سعی کنیم حتی یکمی به این نقطه ی تسلیم بودن خودمون رو برسونیم راحتر هستیم
هر چند هیچوقت یهویی نمی تونیم افکار شرک آلود مون رو تبدیل به افکار توحیدی کنیم ولی با تکرار و تکرار و تمرین های مداوم و استقامت در این مسیر می تونیم به توحیدی بودن افکارمون کمک کنیم
تسلیم بودن یعنی آرامش و احساس خوب و عمیق قلبی و اعتماد و یقین داشتن. یعنی احساس امید و شادی و لذت برامون میآورد
الا بذکرالله تطمئن القلوب در هر لحظه دلها با نام و یاد تو آرام می گیرد
دوم اینکه تضادها و مسایل ها آمدند که ما رشد کنیم و بزرگ بشیم پیشرفت داشته باشیم تا ظرف وجودمون بزرگتر و قدرتمند تر بشه
اگر ما بتونیم این چالش ها و تضادها رو حل کنیم یعنی اعتماد بنفس مون بیشتر شده .. یعنی خیلی قدرتمندتر شدیم .. یعنی مقاومت های منفی ذهنی خودمون و دیگران را می شکنیم..
خدایا شکرت که من ایمان دارم تو نیرویی برتر از کل نیروها و قدرت های جهانی هستی که جهان رو خلق کرده و داره هدایتمان می کند..
خدایااا شکرت که هر لحظه در مدار هدایت های درست و صحیح الهی ام هستم
یُدَبِّرُ الْأَمْرَ مِنَ السَّمَاءِ إِلَى الْأَرْضِ…اوست که امر عالم را از آسمان تا زمین تدبیر میکند
خدایااا شکرت که هر لحظه در مدار زمان و مکان درست و مناسب جادویی و در شرایط روابط افراد درست و موقعیت های درست و جادویی و در همزمانی های درست و مناسب جادویی هدایتم می کند
چون من باور دارم خداوندی که این جهان رو با تمام متعلقاتش خلق کرده ما رو هدایت می کند علینا الهدیٰ و بهترین ها رو وارد تجربه ی زندگیم می کند در جهت دریافت اهداف و خواسته های مقدس الهی ام
خدایااآاا شکرت که تمام کارها و برنامه ها و امورات زندگیم را سرو سامان بخشیدی قبل از اینکه نگرانش باشم و بترسم و قبل از اینکه ضرر و زیانی باشد و قبل از اینکه من برسم چیده مان و برنامه ریزی و هماهنگ و هندلش می کنی.. خدایاا شکرت که با مدیریت الهی والاترین هدایت ها در زندگیم حاکم است. الهی آمین
این نکته ی کلید طلایی است که برای هر خواسته مون باید تمرکز لیزی بزاریم روی تغییر افکارمون
خدای مهربانم وجودم را از آگاهی های ناب الهیت پر و لبریز کن
باید همیشه بخودمون یادآوری کنیم که ورودی های ذهن مون رو کنترل کنیم
اینکه استاد با تاکید گفتند .. روی خودمون و افکارمون سرمایه گذاری کنیم چون ما خالق زندگی مون هستیم و
لَئِنْ شَکَرْتُمْ لَأَزِیدَنَّکُمْ
شکر نعمت به جای آرید شما رو میافزایم
صَدَّقَ بِالْحُسْنَىٰ ، فَسَنُیَسِّرُهُ لِلْیُسْرَىٰ
اگر خوبیها رو به خوبی تصدیق کنید ، ما هم شما رو آسون میکنم برای آسونیها
خدایا من رو آسون کن برای تسلیم و رها و آزاد بودن در برابر خودت
خدای مهربانم شکرت به من نعمت شکرگزاری نعمتهای بیشمارت را عنایت کردی
من باید همیشه استادم رو الگو قرار بدم و این سوال رو از خودم بپرسم
خدایا چگونه میتوانم از این بهتر و بهتر شوم. و خودم را متعهد به نتیجه کنم و همانند استادانم با نتایجم صحبت کنم ؟ خدایا خودت هدایتم کن
خدایاااا تنها فقط و فقط ترا می پرستم
و تنها فقط و فقط از تو یاری می خواهم
IN GOD WE TRUST
ما به خداوند اعتماد داریم
IN GOD WE TRUST