دستورالعمل پروژه « تغییر را در آغوش بگیر » - صفحه 95


  • نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
  • فایل تصویری دستورالعمل پروژه « تغییر را در آغوش بگیر »
    159MB
    30 دقیقه
  • فایل صوتی دستورالعمل پروژه « تغییر را در آغوش بگیر »
    29MB
    30 دقیقه
توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

1506 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    آیدا گفته:
    مدت عضویت: 1224 روز

    به نام خداوند مهربان.

    سلام به استاد عزیز سلام به خانم شایسته مهربان و سلام به همه دوستانم.

    دو روز پیش داشتم فکر می کردم که حتما باید یه هدفی برای خودم تعیین کنم تا انگیزه پیدا کنم که خدا رو صد هزار مرتبه شکر این پروژه عالی استارت خورد.

    استاد جان من از گروهی هستم که نمیزارم به ته خط برسم و از طرف دیگه جزو گروهی هستم که با اولین نشانه جدی هم تغییر نمی کنم یعنی این نشانه ها باید جند بار تکرار بشه تا من اقدام کنم.

    در واقع بین گروه 2 و 3 هستم.

    حوزه انتخابی من برای شروع تغییر……..

    من حوزه سلامتی را انتخاب می کنم.

    سوال پیشرونده:

    چطور می‌توانم در این حوزه به یک نسخه “بهتر” از خودم تبدیل شوم؟

    من بعد از تحقیق کاملی که انجام دادم یه ورزشی برای خودم انتخاب کردم برای گرفتن نتیجه باید حداقل سه ماه به طور مستمر انجام بدم.

    اقدامات من:

    -خرید وسایل مورد نیاز

    -روزی حداقل یک ساعت پیاده روی که به لطف خدا دو روزه دارم انجام میدم

    -حذف قند مصنوعی که دو روزه استفاده نکردم

    -انجام یه سری حرکات ورزش که صبر کردم وسیله مورد نظرم برسه و شروع کنم به امید خدا.

    شروع ورزش و حذف قند مصنوعی از تاریخ 23 مهرماه دقیقا مطابق با 15 اکتبر که( پروژه تغییر را در آغوش بگیر)استارت خورد.الهی صد هزار مرتبه شکرت.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  2. -
    رضا ذوالفقاری گفته:
    مدت عضویت: 1359 روز

    سلام به همه دوستان عزیزم…

    یک الگوی تکرار شونده توی کارم هست.

    با اینکه تو حوضه کاریم خیلی خوب وعالی هستم

    بایه فردی توی حوضه کاریم همکاری داشتم که کلن ادم بد قول هستش تو تمام زمینه ها و توی تمام پروژه ها همینجوری بود و یکسال پیش تصمیم گرفتم که دیگه واسش کار نکنم و امدم از کارش بیرون و خودم شروع کردم به کار کردن تا اینکه یک ماهی بیکار شدم و یکی از دوستام که با اون فرد همکاری داشت و پروژه ای خوبی هم دستش بود گفت که بیا تو این پروژه باهم کار کنیم و چونکه پروژه مال اونطرفی که کلن بدقوله بودش اولش من قبول نمیکردم تا اینکه دوستم گفت تو بیا چیکار اون داری فکر کن پروژه مال منه فقط و اونی وجود نداره بعد از یک هفته فکر کردن قبول کردم و دوباره برگشتم سر قدم اول همون بدقولی ها دوباره شروع شد اما انعدفه بدتر و کلن حالت بی احترامی هست هم واسه من و هم واسه دوست که دیگه قراره تا یک هفته دیگه این پروژه رو که تحویل دادیم دیگه تحت هیچ شرایطی و تو هیچ پروژه ای با اونطرف همکاری نداشته باشیم و اینکه تضادها با بدترین حالت داره بهمون میگه که دیگه با این فرد کار‌نکنیم با اینکه تمام بقیه مشترهای که داریم واقعان انسان درست کار و خوش قولی هستن

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  3. -
    نورا گفته:
    مدت عضویت: 2325 روز

    سلام به سید جان و مریم جان عزیزم خیلی خوشحال و سپاسگزارم از شما بخاطر این حجم از تنوع و جذابیت سایت خودش دنیایه که میشه سالها بود و لذت برد

    به این فایل هدایت شدم و جالبه که فقط دوجلسه روی سایت قرار گرفته و هردوتا رو دیدم و خواستم که رد پایی از خودم بجا بگذارم

    راستش با شنیدن حرفهای راستین و دوستای عزیزم راجب حمایت پدر صحبت کردن راستشو بخواین من هیچوقت حمایت پدر رو نداشتم چون 8 سالم که بود پدرم فوت کرد و در خانواده ای فقیر و پرجمعیت بزرگ شدم که بخور و نمیر بودن پدرم ماشین سنگین داشت و وضع مالی خوبی داشتیم نسبت ب فامیل و اطرافیان خاطرات زیادی ازش ندارم ولی یادمه تفریحات هفتگی مهمونی ها بریز بپاش ها به راه بود همیشه ولی این شرایط خیلی زود تموم شد با رفتن پدر نفهمیدم چی شد ولی بهرکسی پناه بردم پس زده شدم مادرم که کلا عوض شد انقدر فشار زندگی روش بود که دیگه محبت ها عاطفی یهو قطع شد چون خودش هم بشدت نیازمند بود خانواده 16 نفری که من کوچکترین عضو بودم و اصلا دیده نمیشدم حتی بهم نمیگفتن درس میخونی یا نه اصلا ازم سراغی نمیگرفتن من از 8 سالگی مستقل شدن رو به اجبار آموختم

    اصلا روابط زیبا تجربه نکردم چون منزوی شدم یه مدت پرخاشگر شدم همش دیگران رو مقصر میدونستم همش دنبال منجی بودم و از ازدواج میترسیدم و فراری بودم چون توی کودکی بهم میگفتن درس خونی شوهرت میدیم ، نامناسب بزرگ شدم و همش تحمل کردم و جسته گریخته امیدوار بودم از 18 سالگی فایل گوش میدادم که فقط حالم خوب بشه یادمه عباسمنش یکشنبه ها فایل رایگان میذاشت من عاشق یکشنبه ها بودم، استاد من پراز باور محدود بودم و پذیرفته بودم محکومم ب این زندگی چون دخترم دختر ها که کار نمیکنن باید یا ازدواج کنند یا بسازم با همین شرایط ، این ادامه پیدا کرد تا 30 سالگی بخودم گفتم پس کو اون منجی من باید پاشم عمرم رفت و از خدا طلب کردم و با کارگری شروع کردم توی کارخونه اصلا فکرشم نمیکردم خانوادم قبول کنن اما چیزی نگفتن و من استارت استقلالم زده شد اما همش توی این فکر بودم که شغل خودمو داشته باشم و همش باور بسازم و هرچی درآمد داشتم فایل میخریدم از اون شخص منزوی تبدیل شدم به یه شخص تقریبا اجتماعی چون الان هم گاهی دلم نمیخاد با یکسری افراد ارتباط بگیرم و نمیگیرم ولی تونستم ب درآمد کارمندی برسم تونستم دوستی های خوبی داشته باشم رابطم با خانوادم خوب شد، همه افراد خانوادم با شوک فوت پدر ب خودشون اومدن و برادرانم الان هرکدوم از سرمایه داران بزرگ شهرمون هستن همه وضع مالی خوبی دارن ،من یکم دیر به خودم اومدم الان 4 ساله دارم کار میکنم و تونستم حدودا 25 گرم طلا پس انداز کنم و لباسای دلخواهم بخرم تفریحات دلخواهمو ک قبلا آرزوم بود داشته باشم گوشی موبایل ولپ تاپ بخرم و اتاق شخصیمو تجهیز کنم، استاد متوجه شدم ک برای داشتن ماشین و خونه و شغل مستقل باید احساس لیاقتم رو تقویت کنم، شاید نتایجی که نوشتم در مقابل نتایج دوستان به چشم نیاد اما خودم میدونم که از چه شرایط روحی و از چه جهنم ذهنی تونستم ب این آرامش نسبی برسم ، من ب خودم قول دادم نتایجی رقم بزنم با همین قوانین که ب خودم بگم به به بالاخره شد رویاهایی در سرم کاشتی عباسمنش که باید تجربشون کنم ، من اشرف مخلوقات خداهستم همان روحی که درون شماست درون منم هست اگه شما تونستی منم میتونم نه من خدای درونم بهش اجازه تجلی میدم،الهی ب امید خودت

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
  4. -
    عاطفه گفته:
    مدت عضویت: 199 روز

    به نام خدای نور

    استاد عزیزم مریم جانم سلام به روی ماهتون.

    خییلی سپاسگذارم بابت این دوره و طراحی فوق العاده تمرینی که دادید.

    این دوره یه نشونه بود برای من و همینجاتعهد میدم که تاآخرین گامش رو پیش برم و استمرار داشته باشم و مثل دوره های قبلی نصف و نیمه ولشون نکنم.

    اولین کامنتم با اکانت جدیدم میشه همین کامنت و چون اکانت قبلیم به مشکل خورده بود و دسترسی به ایمیلم نداشتم این رو یه نشونه دیدم برای شروعی دوباره.

    وقتی دیگه با تمام اون کامنت ها و ردپاهای اون اکانت خداحافظی کردم804 روز از عضویتم میگذشت و توی این تایم من با کارکردن روی فایل های رایگان و کتاب های سایت واقعاا نتایج فوق العاده ای گرفتم و حتی به بیشترازاون چیزی که میخواستم رسیدم ولی چون تغییر کردم و رشد کردم خواسته هامم رشد کرد و تغییر کردن و الان خواسته های جدیدی دارم که به لطف هدایت های خداوند و شما استادعزیزم یکی یکی تیک میخورن.

    تمرینم رو ترجیح دادم توی دفترم انجام بدم و قراره روی وضعیت مالیم کارکنم چون توی وضعیت مالی جزو گروه چهارم هستم که با خالی شدن جیبم و تمومشدن پول هام به خودم میام و کار کردن روی باورهام و جدی میگیرم درصورتی که بایدانقدردرگیرنتایج کوچیک نشم و این نتایج باعث بشن بیشتر روی خودم کارکنم و نذارن به کم قانع بشم و استپ کنم ودوباره با یه تضاد بیام از زیرصفر شروع کنم.

    خیلی امیددارم که تاآخرین گام خیلی قراره رشد کنم و نتایج خوبی بگیرم و بشدت دلم میخواد دوره احساس لیاقت یا عزت نفس رو خریداری کنم که خداوند هزینه خرید این دوره هارو هم برام جور میکنه.

    به لطف هدایت های خداوند این دوره شروع میکنم و تغییر زیبای زندگیم رو درآغوش میگیرم خدایا ازت میخوام استمرار باشم و ثابت قدم.

    ردپای”مقدمه پروژه”

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  5. -
    مریم رنجبر گفته:
    مدت عضویت: 1327 روز

    به نام خداوند بخشنده ی مهربان

    سلام به استاد عزیزم خانم شایسته نازنین واین جمع صمیمی عباسمنشی

    خدارو شکر بابت این روز پرخیروبرکت

    خدارو شکر بابت این پروژه ی جدید که قرار کلی بهمون کمک کنه تا تومسیرمون آگاهی جدید درس جدیدی یادبگیریم ایمانمون قوی تر بشه وادمهای بهتری بشیم

    خوب برم سراغ سوال اول وپاسخش

    سوال 1: آخرین باری که قبل از برخورد با تضاد، مسیرت را اصلاح کردی و از تغییر استقبال کردی چه بود؟ چه نتیجهٔ ملموسی داشت؟

    من توی روابطم با همسرم همون روزهای نخستین دچار مشکل بودم این مسئله اونقدر آشکارا بود که شاید هرکسی منو میدید می‌گفت چرا جدا نمیشی چرا داری ادامه میدی ،طوری که حتی بارها خود همسرم اون اوایل نامزدی وعروسیمون بهم می‌گفت برو وجدا شو‌ من نمی‌خوامت ، حتی خواهر ایشون بارها به من این حرفو زده بود

    اما من بخاطر ترس‌های زیادی که داشتم

    یکیش این بود که چون پدرو مادرم دقیقا زمانی که تازه نامزد شده بودم با همسرم ازهم جداشدن وخیلی از پدرم خانواده ی پدرم اطرافیانم حتی خانواده مادرم حرفهایی درمورد اینکه طلاق بد خوب نیست آدم باید شوهرشو درست کنه زن اونیه که بلد باشه شوهرشو تومشتش بگیره وخیلی حرفهای دیگه و

    بخاطر بی ایمانی بخاطر اون شرکی که به خدا داشتم …..

    که حالا جدابشم کجا برم من که کاری بلد نیستم پدرو مادرم ازهم جداشدن هیچ کدوم منو نمی‌خوان و……

    نداشتن عزت نفس اون احساس ارزشمندی ولیاقت که حالا این آدم اسمش مهرخورده توشناسنامه ی من دیگه به من به چشم زن مطلقه نگاه میکنن وبقیه هم بهم اینو میگفتن واین جمله بیشتر می‌رفت تومغزم که نباید این اتفاق بیوفته نباید جدا بشم

    واین که باخودم میگفتم: مادرم بلد نبوده با پدرم درست رفتارکنه وازاونجایی که شرایط برای من خواهروبرادرهام بخاطر جدایی پدرو مادرم خیلی سخت شده بود .من ازپدرو مادرم بخصوص مادرم خیلی عصبانی بودم وازش تنفر پیدا کرده بودم وچون عمو عمه وحتی خاله و اقوام مادریم هم ایشون رو سرزنش میکردن وکلن تردش کرده بودن

    دیگه واقعا مطین شده بودم کار مادرم خیلی اشتباه بوده

    ویا توجه به اون شرایط اون موقع اون ازدواج که من اصلا علاقه آیی به همسرم هم نداشتم وفرددیگه آیی رو دوست داشتم

    باتمام اینها موندم و فکرکردم میتونم چیزی رو درست کنم و تغییر بدم که اصلا قدرتی دراون ندارم

    این موضوع اونقدر طول کشید تا سال 1400

    که من دقیقا توسن چهل سالگی بزرگترین تغییرات زندگی من رخ داد

    می‌خوام بگم تواین سالها واقعا چک ولقد خوردم ازجهان ولی نمی‌فهمیدم می‌ترسیدم و اقدام نمی‌کردم

    اما بعد از بیست ودوسال زندگی وکلی چک ولقد خوردن باکمک فایلهای شما استاد وتعهدم به تغییر خودم تونستم پا روی ترسهام بزارم وازاین زندگی بیام بیرون

    والعان چهار ماهه که دارم جدا زندگی میکنم وباکمک خدا دارم مراحل این جدایی رو طی میکنم

    واینم بگم که من با کمک آموزشهای شما اون روابط داغون رو تغییر دادم با اون اصل برانگیتخگی که شما توضیح دادین واقعا من توی این سه سال اخیر روابط من با همسرم اصلا قابل مقایسه به قبلمون نبوده و نیست

    یعنی وقتی متوجه شدم این من هستم که باید تغییر کنم تا اوضاع بیرون ازمن تغییر کنه نشستم نوشتم نکات مثبت همسرم رو واقعا معجزه اتفاق افتاد

    استاد جان من واقعا خواستم این بود از همسرم جدا بشم اما کلی کینه ودلخوری از همسرم خانواده ش داشتم باخودم درصلح نبودم خودمو دوست نداشتم اصلا توی روابط با آقایون مشکل داشتم حتی خانمها

    اما ازشما یادگرفتم اگر نتونم این موضوع رو حلش کنم نتونم خودمو باورهامو تغییربدم مهم نیست به هر شکلی من ازاین آدم جدا بشم مثل همین آدم یا بدترش حالا بااسم وقیافه دیگه ممکنه وارد زندگیم بشه واین چرخه همچنان ادامه داشته باشه

    بعد من آمدم روی روابطم با همسرم کارکردم به نکات مثبتش توجه کردم با خواهرش آشتی کردم خودم زنگ زدم بهش به نکات مثبت این خانم توجه کردم روابط ما بینظیر شد اما من خواستم و میخواستم

    ودرست جایی که شاید همسرم و بقیه فکر میکردن همه چی خوبه من ازخدا هدایت خواستم تا بیام بیرون ازاین زندگی وبتونم اون زندگی که لایقش هستم ودوست دارم و برای خودم خلق کنم والعان من خوشحالم چون به هیچ عنوان از همسرم ناراحت نیستم ازش توقعی ندارم ونه‌تنها اینطور نیستم بلکه ازش سپاسگزارم که باعث شدقوی تربشم باعث شد خودمو تغییر بدم باعث شد پاروی ترسهام بزارم ایمانم قوی تر بشه

    روی پای خودم بایستم توکلم به خدا باشه

    سوال 2: در چه مواردی نشانه‌های تغییر را دیدی اما جدی نگرفتی؟ بعدا دقیقاً چه هزینه‌ای برای فرار از تغییر، پرداخت کردی؟

    توی همین موضوع روابط با همسرم می‌دیم که هربار چقدر این رابطه داره سردتر میشه وایشون کاملا واضح به من می‌گفت برو من نمی‌خوامت

    ویا توی بحث سلامتی می‌دیدم که هربار مشکلات پوستی. گوارشی دردهای بدنی یکی یکی دارن اضافه میشن توبدنم…..

    ویا توبحث درآمد می‌دیم که همسرم هیچ هزینه آیی بابت هزینه های زندگی پرداخت نمیکنه ومن هرروز شرایطم سخت تر میشد ……

    باوجود اینها من جدی نمی گرفتم ویک جور ترس از محیط بیرون از روبه روشدن با دنیایی که اصلا واردش نشده بودم داشتم

    اون منطقه ی بظاهر امن اما پرازدرد ورنج رو پذیرفته بودم وداشتم ادامه میدادم .‌….

    اما توبحث کاری اونقدر بی‌پولی کشیدم وچون دوست نداشتم بقیه بهم کمک کنن رفتم سرکار اونم با کلی ترس وباورهای داغون

    تو بحث سلامتی هم که سالها درگیر مشکل معده ونارحتی پوستی واگزمای شدید و آلرژی فصلی بودم تقریبا توی تمام فصل ها

    اما حالا تمام اونها برطرف شده خدارو شکر دستهام مثل گل شده دیگه اون لکه ها نیست هرگز توی هیچ فصلی من دیگه حساسیت ندارم معده درد اصلا ندارم به طور کامل خوب شده

    بدنم خیلی سالمه

    همه ی اینها وقتی اتفاق افتاد خودمو پیدا کردم و پذیرفتم مسئول تمام این اتفاقات خودم هستم وسعی کردم خودمو تغییر بدم وخدای واقعی روتوی زندگیم با کمک شما استاد پیدا کردم

    من واقعا شفا گرفتم و لحظه به لحظه ی زندگیم معجزه شد خدایا شکرت

    سوال 3: اگر به آن موقعیت برگردی، چه اقدام جایگزینی انجام می دهی؟ چه رفتار یا واکنشی را تغییر می دهی؟

    چقدر سوال قشنگیه

    استاد جان اگر من با این باورهای العانم به اون موقعیت برگردم حتما به این رابطه خاتمه میدادم

    واین جدایی پدر و مادرم رو نقطه ی عطفی می‌دیدم برای پیشرفتم

    میرفتم ویک کاری برای خودم پیدا میکردم هرکاری چون العان باورم اینه که اون کاری که العان باید انجام بدم وپیش بگیرم حالا هرچی که هست ازکار توی اداره نمی‌دونم آموزشگاه منشی بشم یا حتی توی رستوران گارسون بشم کارهای خدماتی پرستاری یا نمی‌دونم نقاشی روی دیوار هرکاری بشه انجامش میدم

    قدم اول وبرمیدارم خدا قدم‌های بعدی رو بهم میگه نگران جا و مکان نبودم

    وسعی میکردم روی خودم بیشتر کارکنم روی ایمانم باورهای توحیدیم کارمیکردم

    سعی میکردم پاروی ترسهام بزارم تنهایی برم بیرون تنهایی بمونم خونه وسعی میکردم هر لحظه سپاسگزار داشته هام حتی همون چیزیم که نداشتم

    باشم ازکسی نترسم به حرف بقیه که درمورد پدر و مادرم میزدن اهمیت ندم

    سعی میکردم درکل علی بی غم باشم وسعی نکنم اوضاع زندگی رو کنترل کنم بخوام کاری انجام بدم این مسئله حل بشه به زور یعنی بخوام کاریو پیش ببرم

    وبیشتر سعی میکردم اززندگی از شرایطی که پیش آمده به نفع خودم استفاده کنم بگم خدایا حالا این اتفاق افتاده اصلا دست منم نبوده پس هرچی هست برای من خیر وپراز برکت

    سعی میکردم به نکات مثبت پدرو مادرم توجه کنم جای اینکه توی ذهنم مدام اونها رو سرزنش کنم

    روابط بهتری رو باهاشون داشته باشم درسته ازهم جداشده بودن ولی از بودن درکنارشون لذت ببرم

    وچقدر این باور دوست دارم که در وجودم نهادینه بشه که بابا پدرو مادر من مسبب بدبختی خوشبختی من نیستن نه اونها نه هیچ کس دیگه

    مهم نیست بقیه چی میگن ویا برای من چی می‌خوان

    درنهایت این منم که دارم زندگی خودمو خلق میکنم با باورهام با افکارم که هر لحظه دارم فرکانسشو به جهان میفرستم

    سوال 4: به آن موقعیت فکر کن و بنویس: چه باور محدود کننده ای باعث می شد که ایجاد تغییر را به تعویق بیاندازی؟ چطور این باور را اصلاح کرده ای؟

    وای خدا چقدر این سوالها خوبن خدایا شکرت …

    خوب من کلی باور محدود کننده داشتم

    یکیش اینکه ترس از تنهایی و تنها موندن که خیلی اذیتم میکرد ،،،،

    مثلاً از تنهایی می‌ترسیدم

    سعی کردم برم تودل ترسم اگه بچهام یا همسرم میرفتن بیرون من توخونه تنها میموندم وهمش به خودم میگفتم خدا بهم نزدیکه خدا بامنه اون منو میبینه‌ مراقب منه توتمام این سالها خدا منو ازکلی خطرات واتفاقات ناجالب حفظ کرده العانم اینکارو برام می‌کنه خداوند مهربان منو دوست داره ودورمو خلوت کرده تا من واون تنها باشیم ومن بیشتر وراحتر باهاش حرف بزنم راحتر روخودم کارکنم

    ونتیجه یک این باور این شده من چهار ماهه تنها توی باشگاه هستم وخیلی راحتم وازتنهایی خودم لذت میبرم

    (البته بگم که من درکل همیشه دوست داشتم تنها باشم اما فکرمیکردم‌ ممکنه جن‌ها توی تنهایی بیان سراغم خودم خندم میگیره از افکارم )

    مورد بعدی این بود که، کسی منو دوست نداشته باشه منو نخواد ازمن خوشش نیاد

    بعد یادگرفتم که برای اینکه بقیه دوستم داشته باشن

    اول باید خودم خودمو دوست داشته باشم خودمو تحسین کنم خودمو باور داشته باشم بیام اون توانایی‌های خودمو بنویسم که بلدم چه کارهایی رو انجام بدم

    درمورد زیبایی ظاهری و باطنی خودم بنویسم که چقدر موهام فروقشنگه خیلی مهربونم خوش اخلاقم صادقم و….همینطور چیزهای دیگه

    ترس از رفتن سرکار تومحیط بیرون و داشتم

    ترس از اینکه نتونم کارمو‌درست انجام بدم ومسخره بشم

    اونم یادگرفتم توانیهای خودمو بنویسم خیلی کارها بود که من بلد بودم انجامش بدم خیلی بهتر ازبقیه ویک عالمه کارهم بود که بلد نبودم انجامش بدم ولی اینو توخودم می‌دیم این فرصت ودارم و داشتم که برم ویادبگیرم حالا پولشو ندارم العان فلان کلاس رو ثبت کنم تا یادش بگیرم عیب نداره بیام ویدیوهای آموزشی توی یوتوپ توببینم برم اونجا دانلود ویادش بگیرم

    واسه همین بهتر شدنم توی مربیگری همین کارو کردم پولشو نداشتم دوره بخرم میرفتم ویدیوهای رایگان که توکانال تلگرام ویوتوپ بود و نگاه میکردم ویا به اندازه ی توانم کتابی که می‌تونستم تهیه کنم ومیخریدم وازش استفاده میکردم

    ترس از بلندی داشتم ……

    میرفتم پشت بام نزدیک میشدم به لبه ی پشت بوم پایین و نگاه میکردم یه ریل قطار نزدیک خونمون هست باخواهرم و بقیه رفتیم اونجا خیلی شجاعانه ازش رفتم بالا بااینکه شیب خیلی زیادی داشت

    وخیلی راحت ازش آمدم پایین کاری که قبلاً واقعا نمی‌تونستم انجامش بدم

    ترس ازحیوانات داشتم

    اونم سعی کردم دوسه تا گربه نگهدارم بعدش میرفتم دست میکشدم روی سر سگها گربه ها بهشون غذا میدادم خیلیم می‌ترسیدم ولی گفتم باید پاروی ترسهام بزارم خودم سوسکها رو میکشتم

    ترس از صحبت کردن با جنس مخالف آقایون رو داشتم اینکه اونها فقط نگاه جنسی به خانمها دارن و…..

    دراون مورد هم آمدم گفتم این باورهای منه که داره زندگی منو خلق می‌کنه اگر من باورهام خوب باشه نکات مثبت مردها رو ببینم اصلا اونقدر مدار من بالامیره که مرد بدی سرراهم قرارنمیگره که بخواد حالا به فرض ازم سو استفاده کنه وحالا هرچیزدیگه….

    سعی کردم روابطم رو بااقایون بهتر کنم العان به جایی رسیدم که اصلادارم با آقایون کارمیکنم جرخوبی مهربانی احترام محبت قلبی کلام نیک کمکهایی که بهم میکنن ندیدم کلی دوست آقا دارم که واقعا هر کدومشون ازاون یکی بهترن روابط خیلی خوب …

    چون خیلی از اونها شاگردان من هستن …

    خدارو شکر واقعا اصلا حس نمیکنم ازلحاظ‌ جنسی باهاشون فرقی دارن اینقدر راحتم

    ترس از دعوا کردن صدای فریاد بلند داشتم

    که این باورم هم ازشرک من میا‌مد که فکر میکردم مثلا همسرم العان بگه من بمیرم باید بمیرم صدام درنیاد وگرنه عصبانی میشه و ممکنه دادوبیداد کنه ودعوابشه

    ولی یادگرفتم توذهنم قدرت رو ازش بگیرم وازش نترسم وگفتم این خدای منه که قدرت داره نه این آدم

    ترس از بی پولی فقر داشتم

    باورکمبودکه اگه همسرم نباشه من کجا برم کی خرج منو میده من که کاری بلد نیستم حالا جالبه ایشون اصلا خرج و مخارج درست حسابی هم بهم نمیداد من لنگ همونم بودم

    باور اینکه کارکمه پول درآوردن سخته اگه من پولداربشم دیگه آدم بدی میشم خسیس میشم خداادمهای پولدارو دوست نداره هرچی سختی بکشم تواین دنیا اون دنیا خدابرام جبران می‌کنه و…..

    ولی یادگرفتم خداوند مثل یک خورشید میمونه هرلحظه داره مبتابه به همه جا‌ نور وگرما میده اگر من العان نور ندارم گرما ندارم باید ازغار برم بیرون به سمت گرما و نور حرکت کنم

    اینکه کارزیاد ایده برای شروع کار بینهایت خدا به یک مورچه توی دل زمین داره روزی میده من که دیگه اشرف مخلوقاتش هستم اینکه ثروتمند شدن ربطی به جنسیت نداره اینکه ثروتمند شدن معنوی ترین کار جهان وخداوند بیشتر ازمن دوست داره که ثروتمند بشم کلی باور خوب و زیبای دیگه

    درکل من العان مقاومت زیادی به تغییر ندارم

    اما این موضوع خیلی مهم رو هم داشتم فراموش میکردم

    که آقا درسته العان شرایط من خوبه

    اما می‌تونه بازم بهتر بشه

    پس بیام قبل از اینکه به پس گردنی بخورم بیام خودم آگاهانه به دنبال بهبود دائمی توی تمام جهات زندگیم باشم

    چقدر حرف خوبی بود استاد گفتین انگار دفعه ی اولمه که اینو می‌شنوم

    شما گفتین اگر من مدام دنبال بهتر شدنم باشم توی تمام ابعاد زندگیم

    دیگه تضادی برام پیش نمیاد

    درنهایت اگر شرایط تغییر کنه مثل شما که کارتون روانلاین کرده بودن قبل از اینکه اون اتفاق بیوفته

    اون آنلاین شدن کارتون بخاطر این باور بوده که آقا حالا که شرایط خوبه من می‌خوام بازم بهتر بشه

    که درنهایت همه چی به نفع شما شده بود

    استاد منم خیلی دوست دارم این نگاه شمارو ومیخوام ازشما یادبگیرم اینجوری باشم پس سعی خودمو میکنم تمرینات این پروژه رو انجام بدم وخودمو بهتر کنم

    جالبه من توی دفتر نوشتم می‌خوام دوره ی احساس لیاقت

    دوره ی روانشناسی ثروت یک

    دوره ی قانون سلامتی رو بخرم

    چون حس کردم باید توی این سه تا مورد بیشتر کارکنم

    بعد که شما گفتین این دوره رو میتونید با دوره ی احساس لیاقت باهم گوش بدین وعمل کنید گفتم ببین خدایا توچقدر خوبی همینکه درست تواین شرایط که من چقدر به شنیدن این حرفها آگاهی ها نیازداشتم هدایت شدم به این دوره این آگاهی ها

    خدایا هزار بار شکرت

    استاد جان ازتون خیلی سپاسگزارم وخیلی دوستتون دارم ماچ بهتون ….

    در پناه الله یکتا باشیم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  6. -
    فاطی احمدی گفته:
    مدت عضویت: 2623 روز

    بنام خداوندم خدای هدایتگرم

    هزاران بار شکرت برای تمام نعمتهای ک دارم و اونایی ک نامرئی ن و اونایی ک در حال جاری شدن در زندگیم هستن

    تجربه حس سپاسگزاری دیروز تا موقع خواب همرام بود

    و چه آرامشی

    ک مثالشو ندارم

    همچی آروم بود همراه دریافت های از عشق و مودت و احترام

    حتی ابرها غروب و

    رنگ آسمون به شکل غریبی رنگ مورد علاقه م سورمه ای بود

    خدایا شکرت

    یاریم ده

    شکور باشم

    و از این زیباتر تجربه ش کنم

    این کامنت رو برای این میزارم

    حس میکنم حق مطلب بیان برا دوره لیاقت بجا نیاوردم

    تجربه م از حس سپاسگزار دیروز منشا جنسش از جونه خود ارزشمندی بود

    و چجور خواسته ی این دوره در من شکل گرفت، وقتی تمام مطالب مربوط به دوره ها رو مرور میکردم ،

    حس میکردم یه چیزی دیگه یه دوره ریشه ایی تر لازممه

    و خداوندم همان موقع از زبان پیام اورش استاد عزیزم زیبایم،

    گفت دوره ت در راهه

    حالا بماند ک باز به شکل معجزه وار خرید کردم در اوایل لانچ شدن با وجود اینکه کارتم برا خرید آنلاین باگ داشت ،

    چه حس بی‌نظیری داشتم وقتی حضورش رو ایجور پررنگ میدیدم.

    چجور برام مهیا میکنه تا تکامل طی کنم .

    تجربه م از این دوره :

    تا این احساس لیاقت در ما دوباره نهادینه نشه

    حتی خودمون لایق دریافت هدایت نمیبینم ک بخوایم در مدارش قرار بگیریم

    ‌تا این احساس لیاقت در ما شکل نگیره نمیتونیم خالق زندگیم که دوره آفرینش بهش پرداخته شده قرار بگیریم

    تا این احساس لیاقت ریشه نزنه قادر به دیدن فراوانی ها و ساخت باورها ثروت ساز دوره های روانشناسی ثروت قرار نیمگیریم

    تا این احساس لیاقت پیداش نکنیم نمیتونیم خودمونو دوست داشته باشیم و در صلح باشیم تا بتونیم از دوره عشق و مودت بهره ببریم

    تا این احساس لیاقت در درونمون بیدار نشه نمیتونیم

    خودمونو لایق دستیابی به رویاها بدونیم

    تا این احساس لیاقت در ما پدیدار نشه نمی‌بینیم چقد ساده میشه با کد زدن درخواست های زندگی رو کشف کرد

    دوره لیاقت بستر دریافت و انگیزه کار کردن رو تمام پاشنه اشیل هامون فراهم میکنه

    پایه ترین دوره برای شروع هر دوره

    یا بهتر بگم پیش نیاز هر دوره

    دوره احساس لیاقت هست

    اگه فقط بخوام به اصلی ترین تاثیرش در زندگیم بگم ،

    میزان خوب بودن احساسم و ماندن در این فضای مثبت هست ک اصلا قابل قیاس با قبل دوره نیست

    من با خود خودم با خدای خودم حالم خوبه

    به تنهایی

    بدون هیچ فردی یا عامل بیرونی

    در مواقع تضادها خودمو به حس خوب میرسونم

    واین برای من مصداق معجزه س

    همین حس ارزشمندی مسیرم رو روشن کرده

    میدونم

    قراره تا کجا ها پیش برم

    حسم گفت این کامنت رو اینجا بنویسم شاید جرقه ای شد برای دوستانم، با این چراغ شروع کنن

    تکاملی خداوند ما رو در زمان ک آمادگی شو داریم به واحد های اصلی دوره‌ های دانشگاه عباسمنش هدایت میکنه

    خدایا شکرت

    چقد حس خوبی دارم از نوشتن این کامنت

    همین کلمات هم از وجودت تو نشات گرفته

    عاشقتم

    عاشق استادم خانم شایسته دستان زیبای تو

    و همه دوستانم ک چقد بینطیر مینویسن

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  7. -
    یاسمین گفته:
    مدت عضویت: 946 روز

    سلام پاسخ به سوال اول:

    آخرین باری که قبل از برخورد با تضاد، مسیرت را اصلاح کردی و از تغییر استقبال کردی چه بود؟ چه نتیجهٔ ملموسی داشت؟

    راستش من خیلی یادم نمیاد که به تضاد برنخورده باشم و مسیرم را اصلاح کرده باشم، معمولا هروقت به تضادی برمیخوردم تغییر میکردم

    آخرین بار حدود 7 ماه پیش با نامزدم بحثم شد و همین باعث شد من دوره عشق و مودت در روابط رو تهیه کنم

    تو این سه ماهی که روی دوره کار کردم خیلی پیشرفت داشتم و خواسته ام این بود که من یکبار دیگه با همسرم بتونم حرف بزنم و نه تنها این خواسته برآورده شد بلکه خیلی نتایج دیگه ای هم گرفته بودم

    اما اخیرا دوباره بحثم میشه و چند روزیه که باز قهریم و مجدد باعث شد من به خودم بیام و برگردم تو مسیر و روی خودم کار کنم که به این دوره خیلی خوب هدایت شدم و همیشه اولین نتیجه ای که میگیرم آرامش درونی هست و خیالم راحت میشه که اوضاع تغییر میکنه

    پاسخ به سوال دوم:

    در چه مواردی نشانه‌های تغییر را دیدی اما جدی نگرفتی؟ بعدا دقیقاً چه هزینه‌ای برای فرار از تغییر، پرداخت کردی؟

    نمی‌دونم این جوابم میتونه پاسخ این سوال باشه یا نه

    ولی من از نظر مالی همیشه نشانه های تغییر رو دیدم و میدونم باید از نظر مالی تغییر کنم اما اینکارو نمیکنم خیلی مقاومت داره ذهنم نسبت ب پیشرفت مالی با اینکه خیلی تلاش کردم که پیشرفت کنم اما فایده نداشت تا اینکه یکم نتیجه دیدم بعد ول کردم

    همین که منتظر باشم تا همسرم بهم پول بده یا پدرم پولی بهم بده و چشمم به تصمیم دیگران باشه که چقدر بهم پول خرجی بدن خیلی بهم سخت میگذره با این وجود دلم می‌خواد تغییر بدم خودمو اما نمیکنم

    من یک الگویی تو زندگیم دارم که هروقت وارد رابطه ای شدم طرف درآمدش کم شد، یا درآمدش کلا صفر شد و از نظر مالی پس رفت کرد

    و میدونم این انرژی منه اما با این وجود نمیخوام تغییر کنم

    پاسخ به سوال سوم:

    اگر به آن موقعیت برگردی، چه اقدام جایگزینی انجام می دهی؟ چه رفتار یا واکنشی را تغییر می دهی؟

    اول اینکه همون کاری که آنلاین بود و داشتم به خوبی مدیریتش میکردم و انجام میدادم رو رها نمیکردم و ادامه اش میدادم نهایتش یکی دیگه رو استخدام میکردم تا کارم رو ادامه بده اگه خیلی دوست نداشتم که خودم انجام بدم و کم کم گسترشش می دادم و منبع درآمدی ام رو قطع نمیکردم.

    یا تو رابطه ام به جای رفتار تند و زننده سعی میکردم با آرامش مسئله رو بیان کنم به همسرم (با اینکه خیلی اینکارو کردم! ) ولی خب فکر کنم همون توجه به نکات مثبتش راه حل بهتری باشه تا جوری که من دلم بخواد رفتار کنه

    پاسخ به سوال چهارم:

    به آن موقعیت فکر کن و بنویس: چه باور محدود کننده ای باعث می شد که ایجاد تغییر را به تعویق بیاندازی؟ چطور این باور را اصلاح کرده ای؟

    از نظر مالی بخوام صحبت کنم یادمه پنج سال پیش وقتی من کار آنلاینمو بهم زدم دلیلش ازدواجم بود که البته ازدواج هم نکردیم ولی این باور در درونم وجود داشت که خرج منو باید همسرم بده چرا من خرج خودمو بدم!!

    یا الانم ک ازدواج کردم بهانه ای هست که نخوام روی دوره ثروت کار کنم و همین باعث شده خیلی پیگیری نکنم و بگم وظیفه من که نیست خرجمو‌ بدم باید همسرم اینکارو بکنه وگرنه خیالش راحت میشه و به فکر من نیست به اصطلاح زنی که خرج نداره ارج نداره

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  8. -
    عاطفه معین گفته:
    مدت عضویت: 1097 روز

    به نام خدا که رحمتش بی اندازه است و مهربانی‌اش همیشگی

    سلام و صد سلام به روی مثل ماه استاد عباس منش عزیزم استادی که همیشه دست پر جلوی دوربین می شینه به بنی خدا که برای ما خیر خوبی میخواد و با آگاهی هایی که از سمت رب دریافت میکنه چراغِ راهه ما شده.

    سلام به استاد شایسته نازنین و مهربونم استادی که سخاوتمندانه پشت پرده برامون با عشق تلاش میکنه و نور آگاهی هاش نور مهربونی هاش همیشه قلب ما رو روشن میکنه و شفا میده .

    ازتون تشکر میکنم که سخاوتمندانه این پروژه ی کم نظیر که اسمش هم به آدم آرامش و حس عالی میده رو آماده کردید زندگی و عشق تون سرشار از خیر برکت و عشق خداوند :)

    خدایا شکرت بابت این همه فضل رحمت و نوری که به قلب و زندگیم میفرستی

    الهی شکر برای مسیری روشن و جاده ای آسفالت که منو به بهترین ها می رسونه.

    من با آغوش باز تغییر رو می پذیرم چرا که نه !

    از هفته پیش تصمیم گرفتم یک تغییر اساسی کنم دیدم زمان برای کار کردنه بیشتر روی خودمو دارم و به این نتیجه رسیدم که اگر نتایج بزرگ میخوام باید هیچ وقتی بیهوده نگذره!

    طبق معمول از عشق جان هدایت و حمایت خواستم و این همش گوشه ذهنم مونده بود که چرا دو ماه پیش که دوره احساس لیاقت رو خریدم خدا خیییلی واضح بارها بهم گفت دست نگهدار و برو 12 قدم رو از اول شروع کن !

    احساس لیاقت باید دست نخورده می موند تا با این پروژه برام کن فیکون کنه و در کنارش 12 قدم که منو تازه متولد کرده رو کار کنم . انقدر با عشق دارم از نو پیش میرم که رو ابرها سِیر میکنم + دوره هم جهت که تاجِ سَرِ عشقه عششششششق .

    خدایا شکرت مرسی بابت تک تک هدایت ها و حمایت هات الحق که ستایش فقط مخصوص توست ای دانای توانا ای رب همه چی دونه مننننن عاشققققتتتمممم.

    دفتر خوشگل برای انجام تمرین ها تهیه شده 4 سوال اول و تمرینات جواب داده شدند قدم به قدم با دوره احساس لیاقت و گام های پروژه تغییر عالی دارم پیش میرم.

    اومدم که بگم منم با شما همراهم عزیزای دل و بازم ازتون تشکر کنم

    دوستون دارم.

    پیش به سوی رشد پیشرفت و تغییر :)))

    خدایا شکرت .

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  9. -
    سیده سعیده موسوی گفته:
    مدت عضویت: 747 روز

    به نام خدایی که همواره درحال هدایت من است

    خدایی که هوامو داره و لحظه ای منو به حال خود رها نکرده.

    خدایی که وقتی من خواستم تغییر کنم یاریم کرده

    خدایا سپاس گزارم

    سپاسگزارم از استاد عزیزم و خانم شایسته عزیز

    که راه تغییر را برای ما آسان کردن و راهنمای راه شدن

    خدایا برای بودنشون سپاس گزارم

    من سالها پیش یک بار در زندگیم تحول اساسی رخ داد

    و آن موقعی بود که خودم خواستم

    اما بازم یه کمی چک و لگد روزگار رو خورده بودم

    ولی هنوز به جای باریک نکشیده بود

    من از حریم اونم پا فراتر گذاشتم و

    در واقع پا رو ترسهام گذاشتم

    به محیط جدید و ناشناخته قدم گذاشتم

    و اینا همش با هدایت های الله مهربان بود.

    خدایا سپاسگزارم

    چقدر همه چی برام عالی پیش رفت

    شرایط زندگیم عوض شد

    اون موقع قانون رو نمی‌دونستم

    ولی با حال خوب و احساس خوب پیش رفتم و

    چقدر همه چی عالی شد

    من و زندگیم و تمام شرایط زندگیم تغییر کرد

    به بهترین شکل

    ولی تغییر دوم

    دو سال پیش بود

    وقتی تازه با استاد و این سایت الهی آشنا شده بودم

    و در حال استفاده از فایل های ارزشمند هدیه بودم

    با وجودی که عاشق شغلم بودم

    به علت کمی حقوقم دیگه ادامه ندادم

    و این در حالی بود که اصرار زیادی توی سازمان

    برای ماندنم بود

    و هنوز شرایط به ظاهر خوب بود و

    خیلیا آرزوی چنین موقعیتی رو داشتن

    ولی من این بار قبل از خوردن چک و لگد روزگار

    دوباره در خواست تغییر رو از خدای خوبم داشتم و

    چه جسورانه پا در راهی نا شناخته گذاشتم

    و به یاری خداوند قادر مطلق

    مدتیه کار و کسب شخصی خودم رو راه انداختم

    و

    هر روز دارم اونو بهبود میدم

    دوازده قدم رو شروع کردم

    اما روی اون خیلی فوکوس کردم

    احساس می کنم باید تکاملم رو بهتر طی کنم

    بهتر درک کنم

    تا نتیجه بهتری حاصل بشه

    خدایا شکرت از این تغییر

    خدایا شکرت که همیشه پشت و پناه می

    من هیچی نمی‌دونم

    ای که مرا خوانده ای راه نشانم بده

    من تسلیمم

    من به هر خیری از جانب تو محتاجم.

    در پناه نور و عشق خدا باشید.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
  10. -
    مجتبی کاظمی گفته:
    مدت عضویت: 3640 روز

    به نام خداوند هدایتگر مهربان

    خدایا من هرآنچه که دارم از آن توست و از تو به من رسیده است

    سلام به استاد عباس‌منش عزیز و سرکار خانم شایسته گرامی و تمام خانواده صمیمی عباس‌منش

    سپاسگزارم از شما که زمان گذاشته و نسبت به راه‌اندازی این پروژه عالی اقدام نمودید

    از خداوند متعال خواهانم که به من و تمامی اعضا محترم کمک و یاری نماید که بتوانیم سربلند و موفق از این پروژه فوق‌العاده بیرون بیایم و نتایج شگفت انگیز ما تشکر کوچکی باشد از استاد گرامی

    آخرین باری که قبل از برخورد با تضاد مسیرم را اصلاح کرده و از تغییر استقبال کردم، چه بود و چه نتیجه ملموسی داشت؟

    من باستخدام یکی از موسسات دولتی درآمده بودم و در قسمت اداری یکی از واحدهای بزرگ مشغول بکار بودم

    یک کار روتین اداری بدون یادگیری وظیفه و کار اصلی آن موسسه، بطوریکه سالها پس از اشتغال در آن موسسه حتی یکی از امورات روزمره آن موسسه را نیز بلد نبودم، چرا که در قسمت کارگزینی آن موسسه کار میکردم و کارم رسیدگی به امور پرسنل بود

    هرچقدر میگذشت با توجه به اینکه امورات آن موسسه بروز میشد و با تکنولوژی روز به پیش میررفت من احساس عقب‌ماندگی بیشتری میکردم

    از طرفی هم جرات درخواست انتقال به قسمت دیگری را هم نداشتم چون کارهای آنجا را نیز نمیدانستم و همین عدم آگاهی باعث ترس از رفتن به قسمت دیگر میشد

    بالاخره اینکه میدیدم که از کار اصلی آن موسسه عقب افتاده‌ام و در صورتیکه در همان محل بمانم باعث پسرفت و عقب‌‌ افتادن من میشود تصمیم گرفتم محل کار خود را عوض کنم و جالب اینکه بمحض اینکه من این خواسته در دلم روشن شد جهان نیز به درخواست من پاسخ داد و خود مسئولین اقدام به جابجایی من و انتقال من به اداره مرکزی نمودند

    در ابتدا این انتقال برایم دشوار بود و بشدت بهم ریخته بودم ولی بعد از مدتی شاهد بودم که چقدر این انتقال به نفع من شد و بطور کلی مسیر شغلی من را تغییر داد

    در چه مواردی نشانه‌های تغییر را دیدم، اما جدی نگرفتم و بعداً دقیقاً چه هزینه‌ای برای فرار از تغییر پرداخت کردم؟

    من با مدرک دیپلم به استخدام آن موسسه درآمده بودم

    در ابتدا چون اکثر همکارانم دیپلم داشتند تغییر زیادی در مزایا و حتی انتصاب به مشاغل بالاتر بین همکاران دیده نمی‌شد

    ولی با گذشت زمان و کم شدن ارزش مدرک تحصیلی دیپلم و اینکه تعداد زیادی از همکاران در دانشگاه‌های آزاد ثبت‌نام کرده و اقدام به اخذ مدارک بالاتر نمودند، موسسه نیز برای انتصابات ابتدا به مدرک تحصیلی فرد توجه میکرد

    من با توجه به اینکه میدیدم و احساس میکردم که باید من هم اقدام به اخذ مدرک بالاتر کنم ولی این مساله را جدی نگرفته و با همان مدرک دیپلم بازنشسته شدم

    در حال حاضر اختلاف فاحشی بین میزان حقوق بازنشستگی من و کسانی که مدرک تحصیلی بالاتری دارن میباشد و من خودم با نادیده‌گرفتن نشانه‌ها بمنظور اخذ مدرک بالاتر باعث این اختلاف شدم

    اگر به آن موقعیت برگردم، چه اقدامی جایگزینی انجام می‌دهم، چه رفتار یا واکنشی را تغییر می‌دهم؟

    الان اگر بنویسم که اگر به آن زمان برگردم اقدام به اخذ مدرک بالاتر میکنم، مسلما این خود نیز نشان از باور تاثیر عوامل بیرونی در زندگی من خواهد داشت و اینکه من خالق زندگی خودم نیستم و اگر مدرک تحصیلی بالاتری میگرفتم درآمد بیشتری داشتم؛

    مسلما با آگاهی‌های که استاد به ما آموخته‌اند من اگر به آن زمان برگردم اقدام به اخذ مدرک بالاتر میکنم ولی نه با این باور که اگر من مدرک بگیرم شرایطم بهتر خواهد شد؛

    بلکه با این باور که من مدرک بالاتر میگیرم زیرا میخواهم اطلاعاتم در ارتباط با کارم بیشتر شود

    و من میتوانم همزمان هم روی باورهای مالی کار کنم و درآمدم بدون توجه به مدرک تحصیلی‌ام افزایش خواهد یافت

    به آن موقعیت فکر کرده و بنویسم چه باور محدود کننده‌ای باعث میشد که ایجاد تغییر را بتعویق بیندازم، چطور این باور را اصلاح کنم؟

    من باور داشتم که وقت ندارم و زمانم برای ادامه تحصیل کافی نیست، این درحالی بود که تعداد بسیار زیادی از همکارانم با همان شغلی که من داشتم و با شرایطی بمراتب دشوارتر از من اینکار را انجام دادند

    یا باور داشتم که من که حال و حوصله درس خواندن را ندارم و از من گذشته

    و بنظرم مهمترین باوری که اجازه نداد من اقدام به گرفتن مدرک بالاتر بکنم، باور عدم احساس لیاقت بود،

    چرا که اگر من خودم را لایق درآمد بیشتر، شغل و منصب بالاتر، کار راحت‌تر میدانستم، صددرصد این کار را انجام میدادم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای: