اگر به دنبال مشکل باشی، حتماً پیدایش می کنی - صفحه 16


  • نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
  • فایل تصویری اگر به دنبال مشکل باشی، حتماً پیدایش می کنی
    459MB
    35 دقیقه
  • فایل صوتی اگر به دنبال مشکل باشی، حتماً پیدایش می کنی
    34MB
    35 دقیقه
توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

452 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    راضیه صمدی گفته:
    مدت عضویت: 2188 روز

    به نام خداوند بخشنده و مهربانم.

    سلام به استاد عزیزم مریم جانم و همه دوستان نازنینم در این محفل توحیدی.

    خداوندم مرا به راه راست هدایت فرما راه کسانی که به آنها نعمت داده ای…

    در این مورد بنده سررشته ای بس بلند و بالا دارم که می نشستم به اتفاقات بد گذشتم رفتارهایی که باهم شده و خلاصه هر جایی که ناراحتی داشتم فکر میکردم و از اون جایی که یکجانبه به قاضی میرفتم حقم همیشه خدا با من بوده و چنان احساس قربانی شدن و مورد ظلم قرار گرفتن بهم دست می‌داد که اشکام می‌ریخت تو مغزمم دعوا و جر و بحث با اون طرف و احساس بددددد یعنی در حدی که می‌نشستم تو خونه نمیتونستم ساده ترین کارامم بکنم از زمین و زمان میبریدم از بس تو حال بد میرفتم و جوری بود که واو ب واو اتفاقات منفی رو مرور میکردم خصوصا خصوصا تو رابطه با همسرم جوری خاطرات منفی رو مرور میکردم از عمد که یادم نره با من چه رفتاری کرده یادم نره چجوری فلان جا دلمو شکسته( حالا چی مثلا من گفتم بیا بریم این وسیله شهربازی ایشون میگفت اول بیا بریم این وسیله گفت و گو های ذهنیم معلومه منو دوست نداره حرف من براش مهم نیست و…یعنی در این حد جزئی نگر و مسائلی که الان بهش فکر میکنم هنگ میکنم من این بودم واقعا )

    خلاصه همیشه اتفاقات بد گذشتم رو با خودم تکرار میکردم و جالب اینجاست که فکر میکردم کار درستی هست و اینا تضاده و من باید به خودم یادآوری کنم و باعث بشه به خودم بیام پس باید همیشه با خودم مرور کنم ک یادم نره (به قول استاد از اون ور خر افتاده بودم بدم افتاده بودم)

    این حالت تا همین اخیرا هم ادامه داشت با اینکه من فایل های استادو گوش میکردم قانون رو می‌شنیدم ولی نمیفهمیدم یعنی تا یه جایی پیش میرفتم ولی باز دوباره یه خاطره از گذشته هم چیزو خراب میکرد و چنان زمینم میزد که تا چند وقت نمیتونستم به خودم بیام (وی به شدت حساس و زود رنج بوده)خلاصه تا رسیدیم به دوره خفن همجهت با جریان خداوند و شروع کردم به گوش دادن و اونجا یه باگ بزرگ پیدا کردم که آره من دارم مومنتوم رو درست میکنم خوبم درست میکنم اما اما در جهت منفی و چنان در این کار تبحر دارم که مدال طلا برازندمه

    خلاصه با همجهت مغزم یه کوچولو شروع کرد به کنکاش و جست و جوی داخلی و چیدن پازل ها و بله دیدم چه کردم من با خودم و از اون موقع تا الان دیگه سعی کردم نمیگم همیشه تونستم اما خدایی خیلی خیلی بهتر شدم هم تو حیطه کنترل ذهن هم جلوگیری از ایجاد مومنتوم منفی و ایجاد مومنتوم مثبت و حفظش…

    خیلی این روزا راحت تر شدم یعنی آگاهانه افکارم رو دستم گرفتم آگاهانه از ناخواسته ها اعراض میکنم آگاهانه خودم رو بمباران دارم میکنم با فایل های استاد کامنت های دوستان من خیلی وقته ک توسایت هستم ولی کامنت خیلی خیلی کم میذاشتم اما همیشه کامنتهای دوستان رو میخوندم و چقدر من درس گرفتم از کامنت ها چقدر با بچه ها اشک ریختم چقدر خندیدم چقدر کامنت ها قشنگن چقدر حس خوب دارن کامنتهای سعیده جان شهریاری ،اسدالله خان ،فاطمه جان و آقا رسول ،آقا ابراهیم خسروی و خیلی دیگه از دوستان عزیزم و البته که موتور کامنت نویسی من با خوندن کامنت های الهام جان سیاوشی شروع شد چنان تاثیری یکی از کامنت های الهام جان روی من گذاشت که من فقط اشک ریختم و روزی نیست که به خودم کنترل ذهن الهام جان رو در اون شرایطی که داشت به خودم یادآوری نکنم وقتی دیدم الهام جان تو اون شرایط میگه من مسؤل اتفاقات زندگیمم من اینا رو خلق کردم من تسلیم شدم من استاپ کردم گفتم همینه منم باید مثل الهام جان دست از تقصیر رو گردن این و اون انداختن بردارم و انگشت رو بگیرم سمت خودم خودم رو درست کنم جهان بیرون از من خودش درست میشه من نیازی نیست چیزی رو از بیرون تغییر بدم همه چیز درون منه….

    خداوندم رو سپاسگزارم که به محض اینکه من پروژه گام به گام رو تموم کردم گفتم دلم میخواد از دسته های سایت یکیو انتخاب کنم و بشینم رو فایلش کار کنم و دست برقضا من دسته توانایی کنترل ذهن رو انتخاب کردم و استاد هم دقیقا فایلی با همین مضمون گذاشتن خدایا خدایا اصلا ببین تو فقط پا بزار تو مسیر خدا همه چیزو فراهم میکنه همه جوره هدایتت میکنه همه جوره آگاهت میکنه امروز داشتم فایل قانون جذب در قرآن رو گوش میدادم و نت برداری میکردم و کلمه حزن که چقدر استاد قشنگ بازش کردن خدایا سپاسگزارم

    و تیر خلاص رو استاد با این آیه زدند

    سوره مجادله

    إِنَّمَا ٱلنَّجْوَىٰ مِنَ ٱلشَّیْطَٰنِ لِیَحْزُنَ ٱلَّذِینَ ءَامَنُواْ وَلَیْسَ بِضَآرِّهِمْ شَیْـًٔا إِلَّا بِإِذْنِ ٱللَّهِۚ وَعَلَى ٱللَّهِ فَلْیَتَوَکَّلِ ٱلْمُؤْمِنُونَ(١٠)

    جز این نیست که گفتگوى محرمانه [بى منطق و رازگویى بى دلیل] از [ناحیۀ] شیطان است تا مؤمنان را اندوهگین کند، ولى نمى تواند هیچ گزندى به آنان برساند مگر به فرمان خدا و مؤمنان فقط باید بر خدا توکل کنند [که توکل کننده به خدا از گزند شیطان مصون است ]

    *

    احساس خوب =اتفاقات خوب

    به قول استاد با هر دلیل و منطقی که برای خودم دارم و به خودت حق میدم غمگین باشم باید بدونم جهان هستی پاسخش به من همون چیزی هست که قانونشه جهان دلش به حال من نمیسوزه یا به خاطر من قانون عوض نمیشه

    قانون یه چیزه احساست خوب باشه حالت خوبه احساست بد باشه حالت و شرایطی که تجربه میکنی هم بده میخوای پیامبر باشی میخوای کافر باشی میخوای یهودی باشی هر کسی که باشی قانون یکسانه…

    خداوندم سپاسگزارم برای آگاهانه توجه کردنم به روی خوبی ها

    خداوندم سپاسگزارم برای بهتر شدنم در اعراض از ناخواسته ها

    خداوندم سپاسگزارم برای جریان همواره جاری خیر و برکت

    خداوندم سپاسگزارم برای جریان همواره جاری فراوانی

    خداوندم سپاسگزارم برای هدایتی که هر لحظه شامل حالم میکنی

    خداوندم سپاسگزارم برای رحمان و رحیم بودنت

    خداوندم سپاسگزارم برای تواب بودنت

    خداوندم سپاسگزارم برای این سایت فوق العاده

    خداوندم سپاسگزارم برای استاد عباسمنش فوق العاده

    خداوندم سپاسگزارم برای دوستان نازنینم و کامنتهای فوق‌العاده شون

    خداوندم سپاسگزارم برای دوره همجهت با جریان خداوند

    خداوندم سپاسگزارم برای وجود همه بنده های نازنینت

    خداوندم سپاسگزارم برای حضور همیشگی ات

    خداوندم من محتاجم به هر خیری از درگاه رحمتت

    خداوندم من بنده ضعیف و محتاج توأم

    *

    سوره بقره

    لَا یُکَلِّفُ ٱللَّهُ نَفْسًا إِلَّا وُسْعَهَاۚ لَهَا مَا کَسَبَتْ وَعَلَیْهَا مَا ٱکْتَسَبَتْۗ رَبَّنَا لَا تُؤَاخِذْنَآ إِن نَّسِینَآ أَوْ أَخْطَأْنَاۚ رَبَّنَا وَلَا تَحْمِلْ عَلَیْنَآ إِصْرࣰا کَمَا حَمَلْتَهُۥ عَلَى ٱلَّذِینَ مِن قَبْلِنَاۚ رَبَّنَا وَلَا تُحَمِّلْنَا مَا لَا طَاقَهَ لَنَا بِهِۦۖ وَٱعْفُ عَنَّا وَٱغْفِرْ لَنَا وَٱرْحَمْنَآۚ أَنتَ مَوْلَىٰنَا فَٱنصُرْنَا عَلَى ٱلْقَوْمِ ٱلْکَٰفِرِینَ(٢٨۶)

    خدا هیچ کس را جز به اندازۀ توانایى اش تکلیف نمى کند هر کس عمل شایسته اى انجام داده به سود اوست، و هر کس مرتکب کار زشتى شده به زیان اوست [مؤمنان گویند:] پروردگارا! اگر فراموش کردیم یا مرتکب اشتباه شدیم، ما را مؤاخذه مکن پروردگارا! تکالیف سنگینى بر عهدۀ ما مگذار، چنان که بر عهدۀ کسانى که پیش از ما بودند گذاشتى پروردگارا! و آنچه را به آن تاب و توان نداریم بر ما تحمیل مکن؛ و از ما درگذر؛ و ما را بیامرز؛ و بر ما رحم کن؛ تو سرپرست مایى؛ پس ما را بر گروه کافران پیروز فرما

    خداوندم سپاسگزارم برای بزرگی ات….

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 31 رای:
  2. -
    ☆☆ Hosna_85 ♡♡ گفته:
    مدت عضویت: 563 روز

    به نام خالق زیبایی ها

    امشب 1404/5/15

    سلام به استاد عزیزم امیدوارم حالتون بینظیر باشه، قبل از هرچیزی ازتون سپاسگزارم که این فایل رو درست کردین و بعد از اون از خداوند حمایت گر و هدایتگر سپاسگزارم که جواب من رو داد

    استاد من تقریبا دو الی سه ماهی بود که همش ذهنم درگیر همین موضوع بود با خودم میگفتم استاد میگه توجه بر نکات مثبت کنین اما اساتید موفق دیگه میگن اول گذشته رو درست کنین بعد آینده درست میشه وگرنه تاثیر منفیش روی آیندت هست و همیشه باهات میمونه ( و عملا طبق گفته خودتون گذشته رو نمیشه تغییر داد اما بعضی از اساتید موفق این حرفارو میزدن من همش سر دو راهی مونده بودم که چیکار کنم)

    یه روزی به خودم گفتم که براتون ایمیل بفرستم درمورد این کودکی درد ناک و برگشت به گذشته اما یه صدایی درونم فقط بهم گفت صبر کن

    و الان این دو فایلی که درست کردین احساس میکنم که دقیقا برای من درست شده تمامی سوالاتی که در ذهنم بود برطرف شد (و منی که برای این فایل خواستم ایمیل بفرستم اما بدون اقدام من بهم جواب داد) انگار خدا خواست که این فایل رو برام درست کنین تا من بتونم امیدوار تر باشم

    واقعا از خدا بشدت سپاسگزارم اینکه عالی جواب گو هست

    استاد میخوام در مورد تجربیات خودم بگم و کاملا این حرفاتون رو تصدیق میکنم

    قبل هرچیز میخوام بگم چقدر این باور در ذهن 99 درصد افراد هست که میگن رفیق واقعی رفیقیه که نقطه ضعفات رو بگه جاهایی که خوب عمل نمیکنی رو بگه چون صلاحت و رشد کردنتو میخواد

    اما دشمنت بهت خوبی هاتو میگه چون نمیخواد بدونی چه مشکلی داری و اونو رفع کنی و میخدا که تو پیشرفت نکنی

    چقدر این حرف توی زبون افراد افتاده برای همین همه افراد که اولش رفیق خوبن یا خانواده خوبن یا تو روابط عاطفی خوبی هستن بخاطر این نیت که من مشکلشو بگم تا درست کنه و رشد کنه بهش میگن و حالا طرف امکان داره اون مشکلشو برطرف نکنه هر روز دعواشون میشع

    اصلا فرضا بگیم برطرف کنه مشکلشو و ما باز از مشکل دیگه ای که داره ایراد میگیریم و حالا همونطور که میدونین هیچ ادمی در جهان کامل نیست و ما همیشه دنبال ایراد افراد میگردیم

    استاد افراد موفق هم این باور رو دارن که میگن ما صلاحتو میخوایم و مشکلت رو بهت میگیم من خیلی از افراد رو میشناسم که با قاطعیت به طرف میگن این مشکل رو داری درست کن من رفیقتم از جونم بیشتر دوست دارم ( الان میفهمم طرف قانون رو درک نکرده و چقدر خوشحالم که به این فایل هدایت شدم و موضوع رو فهمیدم)

    میخوام در مورد رفتن به گذشته بگم:

    من خودم از بچگی تا سن 16-17 سالگیم اصلا یه ذره روز خوب نداشتم میتونم بگم همه لحظات زندگیم داغون بود ( حتی موقعی که مادرم منو حامله بوده کاملا روزگارش تلخ بوده و زیر شکنجه بوده و بابت اون شکنجه ها من تا 7 سالگیم مثل مرده بودم و نفس میکشیدم و… کلا اوقات تلخی داشتم نمیخوام بروز رسانی کنم

    اما من خودم یک و نیم سال پیش یعنی تو سن احتمالا 16 نزدیک به 17 بود که اومدم تو این مسیر اولین شخصی که باهاش اشنا شدم تو این مسیر شما بودین اونم با هدایت درونیم بود اما به گفته اطرافیانم رفتم از اساتید دیگه دوره خریداری کردم اونا دقیقا اینطوری بود که ادمو به گذشته میبردن

    حتی توی دوره هاشون (حضوری که نرفتم) اما وقتی دوره هاشون رو میدیدم بهم گفت برین ببینین از بچگی یعنی لز وقتی که مامانم منو حامله شده تا الان که بزرگم چه زندگی داشتم

    استاد شاید باورتون نشه من اون سوال رو فقط یک یا نیم ساعت بود که خواستم جواب بدم کاملا بی انرژی شدم یعنی نتونستم از جام بلند بشم روی زمین پهن شده بودم و حالم اینقدر بد بود که نگم، اون دوره رو کنار گذاشتم و یادمه تا سه چهار روز نتونستم حالمو خوب کنم برگشتم به دختر خشن و عصبی که با همه بد رفتاری میکرد ( چون من قبل از هر دوره میگم با شما اشنا شده بودم و تا حدودی حالم خوب شده بود و کمی مهربان تر شده بودم)

    و اینکه گفتین ذهن همه چیز رو میسازه و این حرفتون چقدر مورد تصدیقع

    شاید چندین درصد از خاطراتی که ما توضیح میدیم در زندگیمون اتفاق نیوفتاده

    من موقعی که داشتم به سوال جواب میدادم در اواسط میگفتم نکنه فلان اتفاق هم برام افتاده باشه؟؟

    بعد میدیدم طرف نشانه هاش رو میگفت بعد من قبول میکردم که اره برای منم اتفاق افتاده

    شاید اون اتفاق بد برای من که هیچ برای پدر و مادرمم نیوفتاده بود و حالا من بخاطر این اتفاق بد که عملا برام نیوفتاده بود هم ناراحت و عصبی بودم

    چون وقتی ما بخوایم برگردیم به گذشته تا سه سال میتونیم به یاد بیاریم فکر نمیکنم ذهن کل زندگی مون رو در یاد اونم تو ضمیر خودآگاه نگهداشته باشه که ما بخوایم بگیم ( برای من که اینطوریه و زیاد گذشتم یادم نمیاد مگر یه اتفاق بشدت احساسی بوده باشه و یه ذرش یادم میاد) اما ما گذشته رو طبق گفته های اطرافیان قبول میکنیم و بخاطرش ناراحتیم

    و واقعا یه ادم سالم و سرحال که زیر پَر قو بزرگ شده باشه هم بشینه فکر کنه به ذهنش اتفاقات بد میاد

    مثلا اینکه یه روز باران شدید اومده و ترسیده

    خوب نمیشه گفت که کاملا یه فردی هست که سالم سالمه

    و من بعد این که به گذشته رفتم اونم فقط یه چند دقیقه یا یک ساعت دیگه نتونستم برگردم و دوره رو ببینم چون حسم بد میشد اما ذهنمم همش میگفت اون اساتید موفقه ها اگه بخوای موفق بشی هر چیزی اون بگه انجام بده

    همیشه و هر روز درگیر بودم بعضی وقتا به ذهنم گفته شما میومد و بعضی وقتا هم گفته اون فرد دیگه از خدا خواسته بودم به مسیر واقعی که راه حق هست منو هدایت کنه و وقتی این فایل رو گوش میدادم استاد شاید باورتون نشه احساس کردم یه در قفل شده محکم به روم باز شد و حس کردم مسیر زندگیم چندین برابر اسان تر و راحت تر شده اینقدر خوشحال شدم ناخوداکاه گفتم دیگه من همیشه تو خوشبختی هستم، دیگه زندگیم روانتر شد ( یه حس فوق العاده بود که حتی نمیشه نوشتش)

    الان که برگشتم به سایت و با این فایل ها هستم میتونم به جرعت بگم که حداقل از نظر احساسی هم حالم بینظیره هم ارامش پیدا کردم و هم خداروشکر داره روابطم بهتر میشه اونم آروم آروم

    بسیار ازتون سپاسگزارم استاد بعضی مواقع که قرار باشه از گذشته بگم حس ترحم بودن و قربانی شدن هم همکنون بهم دست میده ولی فکر کنم اینقدر باید روی خودم کار کنم تا اون غروره رو در خودم ایجاد کنم

    به هر حال بسیار سپاسگزارم واقعا فایل بینظیری بود امیدوارم همیشه موفق باشید استاد

    الهی شکرت….

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 20 رای:
  3. -
    ناهید رحیمی تبار گفته:
    مدت عضویت: 1457 روز

    سلام و درود فراوان به استاد عزیز بزرگوارم و مریم جان عزیز و تمامی دوستان گرامی.

    خیلی خوشحال شدم در راستای فایل قبلی ، استاد عزیز همچین فایل ارزشمندی رو برامون تهیه کردن .

    ممنون و سپاسگزار از تجارب و درسها و پیامهای قشنگتون .همیشه صحبتهای استاد یادآور بعضی از نواقص و بعضی از حسنامون میشه خیلی خوبه با توجه به صحبتهای استادعزیز متوجه ی پیشرفت و ترقی‌های خودمون بشیم خوب‌تر اینکه اگه نقصی داریم باز متوجهش بشیم و سعی کنیم تغییرش بدیم اتفاقا خیلی دلم میخاست بابت فایل قبلی که در مورد خصوصیتهای پدرم نوشته بودم مطالبی رو بگم که اینجا نیاز دیدم در موردش حرف بزنم.

    می‌خواستم احساسمو در مورد پدرم بگم که خیلی وقته پدرم بخشیدم و اتفاقاً حس خیلی خوبی نسبت بهش دارم طوری که یه مدت به طور افراطی از سر دلسوزی نسبت بهش غصم میگرفت که خیلی خودمو اذیت می‌کردم همش دلم می‌خواست یه کاری براش بکنم یه تغییری توش به وجود بیارم که نگاهش به زندگی عوض بشه و خودش از زندگی لذت بیشتری ببره ولی کم کم متوجه شدم این حسم کاملاً اشتباهه و منو از مسیر و حسهای خوب دور می‌کنه .

    بهتره که دل نسوزونم و زندگی خودمو داشته باشم و بپذیرم که من توان تغییر ایشون رو ندارم و لزومی نداره دست و پای الکی بزنم و وقت و انرژیمو صرف حس دلسوزی بکنم . هرکی هر آنچه که هست و نیست برای خودشه و خودش آسیبشو می‌بینه یا لذتشو میبره . تقلای من کاملاً بی‌ مورد و بیجا بود بنابراین سعی کردم بدون قضاوت فقط به عنوان یک پدر دوسش داشته باشم و هر باری که می‌بینمش احترامش کنم که همینم شد الان خودمو درگیر اینجور مسائل نمی‌کنم حس بهتری دارم و حس بهتری از پدرم دریافت می‌کنم متوجه شدم با رفت و آمد و دیدنمون باید حد و مرز داشته باشه و با رعایت حقوق طرف مقابل باشه .

    یه خورده برداشتها و افکار و باورها غلطی در مورد پدر و مادرهامون داریم داستان دین به گردن داشتن . این مسائل‌ها و همه ی این سناریوها به منزله ی حس دلسوزی و ترحم کشیده میشه که نه به نفع منه بچه ست و نه به نفع پدر و مادرمون .

    کاری به کار هم نداشته باشیم و همدیگرو آزاد بزاریم بیشتر تو قلب و دل هم جا داریم منم سعی کردم طبق خواسته ی پدرم و سبک و روشی که می‌دونم دوست داره پیش برم تو این موضوع نباید پدر و مادرا رو با هم مقایسه کرد چون هر خانواده‌ای از یک نوع فرهنگ هستش و هر کسی سبک و روش خودشو داره بعضی از پدر مادرها به شدت اصرار دارند بچه‌ها تند تند بهشون سر بزنن بعضیا مثل پدر و مادر من هر چقدر کمتر بری راحت‌ترن و من اینو پذیرفتم و به هیچ وجه شاکی و گله‌مند این موضوع نیستم بابت رفتارهای اشتباهی که در گذشته برامون رخ میده صد البته که باید ازشون درس بگیریم و به غیر از درس گرفتن به هیچ توجهی بهشون نکنیم .

    نه سراغ عذاب وجدان و احساس گناه و احساس سرزنش از سمت خودمون بریم و نه احساس گناه و سرزنش و عذاب وجدان به کسی بدیم هر کسی به اندازه ی فهم و درک خودش فکر می‌کنه بهترین کارو انجام داده بنابراین هیچکس را نباید محاکمه و سرزنش کرد اگه چیزی اذیتمون می‌کنه باید دنبال راهکاری از سمت خودمون باشیم راه حلی که بهمون آرامش بده نه اینکه باعث سلب آرامشمون بشه . همگی اینا رو تجربه کردیم و خدا را شکر الان به جایی رسیدیم که گذشتمون برامون مهم نیست و آنچه که برامون مهمه نگه داشتن احساس خوب در زمان حال هستش . بله من از پدرم خیلی درسها گرفتم و سعی کردم تو زندگی از جنبه ی مثبتش استفاده کنم و آسیبهایی که به فرزندانش زد من به فرزندانم نزنم از مادرمم خیلی چیزها یاد گرفتم مادر من فرد فوق العاده مهربون و یک خانم باگذشت و ایثارگری بود که به خاطر این و اون و ندیدن خودش آسیبها و لطمه‌های زیادی به خودش وارد کرده . همین باعث شد من یاد بگیرم شبیه مادرم نباشم و به اندازه ی مادرم مهر و محبت نسبت به اطرافیان حتی به فرزندانم نداشته باشم یاد گرفتم به اندازه ی توانم محبت کنم یاد گرفتم در کنار محبت به فرزندانم و یا اطرافیانم خودم را فراموش نکنم و خیلی جاها به خودم ارزش و بها بدم که اتفاقاً اولویت رو خودم بدونم بعد عشق دادن به دیگران رو .

    خیلی وقتا به خاطر این حس ، مادرمو سرزنش کردم خیلی وقتا تلاش کردم تغییرش بدم خیلی وقتا احساسمو بهش گفتم و گفتم دوست ندارم در این حد به دیگران توجه داشته باشی و هر باری که من دنبال تغییرش بودم مادرم از دست من عصبانی و رنجیده خاطر شده به همین جهت یاد گرفتم دیگه هیچ کاری به کارش نداشته باشم تا خودش متوجه ی اشتباهاتش بشه به عنوان اینکه مادرم بود خیلی جاها دلم براش می‌سوخت و خیلی جاها حالم خراب می‌شد که چرا انقدر از خودش می‌گذره اما خب متوجه شدم این حسم مثل خیلی از حسهای دیگم به جا و درست نبود بنابراین اینم کنار گذاشتم و سعی کردم مادرمو کنترل نکنم و اجازه بدم خودش باشه و هر کاری که به خودش حال خوب میده انجام بده و اما در مورد همسرم فکر می‌کنم اکثریتمون بخصوص کسانی که مثل من سالهای زیادی با همسرشون زندگی کردن تجارب خیلی زیادی داشته باشن که انشالله با استفاده از این تجارب تونسته باشیم روند بهتری تو زندگی‌هامون داده باشیم.

    متاسفانه همین روش غلط رو در مورد همسرمم داشتم و خیلی سالها وقت و انرژیمو برای تغییرش گذاشتم و به جای درس گرفتن از اتفاقاتی که بینمون افتاده از حسها و توقعاتی که بینمون رد و بدل شده اومدم تمرکزمو گذاشتم روی تغییرش که بلکه به اونچه که میخوام برسم و متاسفانه هر بار شکست خوردم متاسفانه‌ تر اینکه سماجت بیشتری داشتیم .

    هر بار فکر می‌کنیم با قدرت بهتری پیش بریم نتیجه ی موفق‌تری دریافت میکنیم و این اتفاق هیچ وقت نمیفته و هر بار اتفاقات و درسهای تکراری و آسیب‌ و لطمه‌های تکراری زیادی به روح و جسممون وارد کرده .

    اقرار می‌کنم بابت همسرم زمان زیادی صرف کارای بیهوده کردم تمام درسها و پیامها رو پس زدم خیلی جاها ناآگاهانه و خیلی جاها آگاهانه این قسمت آگاهانش خیلی جالبه تا اینکه با قوانین آشنا شدم و به مرور زمان متوجه شدم این دست و پا زدنهام هیچ ثمری نداره و هیچ نتیجه ی خوبی به وجود نمیاره باید از هر آنچه که بینمون اتفاق میفتاد درسشو میگرفتم که اگه نگیرم اون کسی که باخت داده خودمم .

    بنابراین با بالا بردن عزت نفس و اعتماد به نفسی که در خودم به وجود اووردم متوجه شدم هر نیاز و خواسته‌ای که دارم باید تمرکزم رو روی خودم بذارم اگه دنبال نتیجه ی درست می‌گردم باید وقت و انرژیمو صرف تغییرات خودم بزارم و تو همسرم دنبال چیزی نگردم . خیلی زمان برد تا به این درک رسیدم اگه صادقانه بخوام بگم با وجود کسی که این همه آگاهی کسب کرده هنوزم به جرات نمی‌تونم بگم همه جا درست عمل می‌کنم هنوزم ب خاطر عدم ایمانم ، ترسهایی دارم .

    جالبه خیلی قشنگ می‌تونم تراز کارای خودمو بگیرم و متوجه ی اشتباهاتم بشم ولی نمی‌دونم چرا تو عمل بازم از خودم ضعف نشون میدم این نشون میده هنوز اون اعتماد به نفسی که باید داشته باشم رو ندارم شاید ظاهر خودم رو موجه حفظ می‌کنم اما در اصل هنوز آدم ترسویی هستم خیلی جاها شجاعت به خرج میدم خیلی جاها با شهامت و اقتدار رفتار می‌کنم اما ته دلم هنوز ترسهای ریزی دارم که اگه بخوام بیانشون کنم ضعف‌ها مشخص میشن .

    خودمو سرزنش نمی‌کنم چون هر بار خودمو با شخصیت گذشته ی خودم ، شخصیتی که افکار و باورهای بسیار غلطی توش بود مقایسه می‌کنم همین که کم کم تونستم تغییرات مثبتی به وجود بیارم به من انگیزه میده که ادامه بدم و صبورتر از قبل بیشتر حواسم و تمرکزم روی ضعفهای خودم باشه .

    دیدن تغییرات مثبت توی زندگیم و از همه مهم‌تر تغییر سبک و روش زندگیم خودش نشون دهنده ی اتفاقات خوب هستش نمی‌دونم بعضی از آدما باهوشن ، یه مروری به تجربه‌هاشون می‌کنن به قول معروف از یه سوراخ چن بار گزیده نمیشن خیلی وقتا غبطه ی همچین آدمایی رو می‌خورم . با توجه به صحبتهای استاد عزیز به این احساسات استاد توجه می‌کنم ولی متاسفانه نمی‌دونم چرا فراموشکارم یا چ علت دیگه ای وجود داره که هر بار رفتارهای تکراری ازم سر میزنه . رفتارهایی که خودم می‌دونم نتیجه و عواقبش چیه !!! یا رفتارهایی که می‌دونم چ واکنشهایی از همسرم در برداره ، اما باز انجامش میدم .

    بزرگترین و سختترین تمرینات استاد عزیز در مقابل همسرمه میگم که تو این سالها تغییرات و اتفاقات خیلی خوبی بینمون بوجود اومده اما مطمئنم خیلی بهتر از اینم میتونه باشه و باز مطمئن‌ترم که اگه اونچه می‌خوام نیست مشکل از خودمه چون خیلی باور و یقین دارم که می‌شود هر چیزی رو به روش درست حل کرد ظاهرا مشکل حادی ندارم و به نظر همه چیز خوب میاد اما چون ما یاد گرفتیم موضوعات رو ریشه‌ای حل و فصل کنیم از درون خودم می‌فهمم هنوز چ ضعفها و چ ترسهایی دارم. به خودم که نمی‌تونم دروغ بگم امیدوارم خداوند کمکم کنه تا غلبه به این ترسهام داشته باشم . اتفاق بدی نیفتاده چیزی که برام مهمه اینه که میدونم با از بین بردن این ترسها خودم آرامش می‌گیرم و لذت بیشتری از لحظاتم می‌برم هیلی خوب میفهمم خیلی جاها خیلی از حال خوبی ها رو از خودم میگیرم که بعدش خیلی پشیمون میشم حتی تو خلوت و تنهایی های خودمون یا خودم و این تاسف داره چون بعدش پی میبرم همش توهم یا خیالی بیش نبوده . چیزی که ما اسمشو گذاشتیم سو تفاهم !

    کاش قدرتمو تو این زمینه بالا ببرم و با توکل و اعتماد به خدا شهامت و جسارتمو بیشتر کنم البته این چیزی نیست که بخام به کسی نشون بدم چون تو درون خودمه و خودم بیشتر میفهممش خودمم اذیت میشم .

    بابت دیگران و اطرافیان هم باید بگم خیلی خوب از عملکردها و واکنشها و عکس العمل های بقیه یاد گرفتم چطور رفتار و چ برخوردی و در چ حد رفت و آمد با دیگران داشته باشم .البته که خیلی جاها زخم خوردم ولی خودم زخمهامو ترمیم دادم ولی یاد گرفتم ب چ میزان و چطور و ب چ شکلی کنار بقیه باشم که از کنار هم بودن لذت ببریم .

    در واقع شناخت حد و مرزها و رعایت حق و حقوق همدیگه و حفظ عزت نفس و درک متقابل عوامل مهمی برای حفظ روابطها هستن .

    این دیگران بودن که با رفتارهای خوب و بدشون به من یاد دادن چگونه باشم .

    هر چقد عزت نفس و اعتماد به نفسم بالا رفت روابط بهتری با دیگران پیدا کردم .

    یک فرد نرمال متواضع و نه خودخواه و نه با گذشت و فداکار بلکه فردی شدم که هم توقع و انتظارتم رو دیگران شناختن هم خودم با احترام و در حد توان عشق دادن و محبت کردن و خدمت کردن رو آموختم .

    از دیگران خیلی درسها گرفتم و از پسش خوب بر اومدم و هیچ مشکلی بابت روابطهام ندارم .

    تو این قضیه خودمو تحسین میکنم چون به جا و به موقع شجاعت و شهامتمو نشون دادم و میدم بدون اینکه ب کسی بی احترامی کنم متقابلا احترام زیادی دریافت میکنم و از کسی آسیبی نمیبینم ب نظرم همه چی درست و به جاست.

    ولی منکر زخمهایی که خوردم نمیشم . هر کسی بهم یاد داد چطور و چگونه با خودش رفتار کنم .

    فاصله و رعایت رفت و آمد رو هم به عهده ی قوانین گذاشتم هر کسی که هم فرکانسم هست رو بیشتر میبینم و هر فردی که با افکار و باورهام هم جهت نیست کمتر !

    بدون اینکه کاری کنم کسانی که هم فرکانسم نیستن خودشون حذف یا دور شدن و این خیلی عالی بود.

    هر آنچه موندن و هستن خوبن .

    یه احساس بگم ، گاهی فک میکنم خیلی رک احساساتم رو بیان میکنم بخصوص با هر چیزی که همون روز درگیرم و دیدگاه مینویسم و این شاید خوب نباشه چون حس میکنم قضاوت میشم اما به خودم یاد آوری میکنم تو ب خاطر کسی اینجا نیستی اگه هستی برای خودت و به خاطرت خودتی !

    پس نگران چیزی نباش !

    استاد جونم مرسی و ممنون از اینکه برامون وقت میذارید و هر بار ذهن ما رو برعی تغییرات بهتر بازتر می‌کنید.

    استاد جونم عاشقتم . دوستت دارم

    عشق منی

    مرسی که هستید

    الهی که باشید

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 19 رای:
  4. -
    فاطمه گفته:
    مدت عضویت: 1549 روز

    سلام

    استاد عزیزم دوتا موضوع یادم اومد دوست داشتم بنویسم

    اول راجع به این که مغز ما الکی یه خاطره رو خودش درست میکنه.

    من یه مدت پادکستهای مربوط به ساختار مغز رو گوش میدادم و دقیقا دکتر مغز همینو میگفت که یه شخص یه خاطره رو که براتون تعریف میکنه ممکنه هربار به یه شکلی تغییرش بده، بعد شما فکر میکنید اون داره دروغ میگه در صورتی که مغز به این شکل هست که حتی ممکنه خاطرات تلقینی یا دستکاری شده داشته باشه، هربار یه چیزی رو باور میکنه

    من خودم اینو دیدم واقعا، مثلا پسرخاله های من میگفتن من یادمه زمان جنگ فلان اتفاقات افتاد در صورتی که اصلا اون شخص اون زمان سه چارسالش بوده و عملا نمیتونسته این خاطراتو یادش مونده باشه ولی وقتی بقیه گفتن فکر کرده که یادشه و تعریفم میکنه

    این نکته خیلیییی مهمه دونستنش که سعی کنیم تا جایی که میتونیم دست به خاطرات قدیمی و نادلخواهمون نزنیم چون اگه با ناراحتی سراغش بریم ممکنه ادیتش کنیم و بدتر بشه

    دومین موضوعی که ازین صحبتا یادم اومد اینه که درک توحید تو همه ی موووضوعات چطور میتونه ادم رو غیر وابسته کنه نسبت به غیر خداوند، حتی خداوند مرهمی میشه بر زخم های گذشته. بر اسیب های روحی

    واقعا اموزشهای شما در هر دوره داره این توحید و غیر وابستگی رو به ما اموزش میده،

    «خداوند همه چیز میشود همه کس را»

    اگه من تو تمام موضوعات زندگیم شروع کنم به این که حضور خداوند رو ببینم

    درد و زخم های روحی رو درمان میکنه و غیر وابستت میکنه از هرچی درمانگره

    دردهای سلامتی رو یه جوری درمان میکنه که هیچوقت نیاز به هیچ دکتر و دوایی نباشه

    تو پول در اوردن از علایقت مستقلت میکنه جوری که دستت جلوی غیر دراز نباشه و اقا بالاسر هم نداشته باشی

    تو روابط اگه وابسته به خدا باشیم و رابطه اول زندگیمون با خدا باشه کاملا ما رو پر میکنه، جوری که نیاز نیست دنبال دوست داشتن ادمها بدوی. اونها دنبالت میدوند تا بهت عشق بورزند

    خدا قلب و روح و جسم و جان ادم رو پر میکنه

    و من واقعا از خدا سپاسگزارم که منو به مسیر راست هدایت کرد

    از خدا توفیق سپاسگزاری بیشتر و احساس بهتر و تقوا و کنترل ذهن بیشتر رو خواستارم

    خدایا هرانچه از تو به ما میرسه خیره

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 13 رای:
  5. -
    Ebrahim گفته:
    مدت عضویت: 2342 روز

    با سلام خدمت دوستان هم فرکانسی ام که نمیبینمشون اما کامنت هاشون همچون نورهایی در آسمانی تاریک، دلم رو روشن میکنه، سپاس از استاد عزیزم، پیامبر و پیام آور زمانه، که صحبت هایشان همیشه رهگشا و هدایت گر ما بوده و عرض خسته نباشید خدمت سرکار خانم شایسته عزیز که پشت صحنه این سایت و گاهی در صحنه روح ما رو با آگاهی های نابی که در این سایت در جریان است نوازش می کنند

    چندی پیش سفری بودم برای درمان مادرم، چالش های سختی در این سفر داشتم، اما با دست هدایت گر خداوند توانستم توی اون چالش ها احساسم رو خوب نگه دارم، اما نتایجی که از اون سفر گرفتم انگار یک سطح، آگاهی من رو بالاتر برد، جالبه نتایجی که از اون سفر گرفتم همان موضوعی هست که استاد اینجا گفتند و به همین خاطر خواستم اون رو به اشتراک بگذارم. البته من این آگاهی رو با چک و لگد جهان یاد گرفتم و امیدوارم این درسی بشه برام که بقیه چیزها رو قبل از اینکه جهان بخواد با زور و فشار یادم بده یاد بگیرم…

    و اما نتیجه سفر من خلاصه در یک جمله اینه که:

    هر انسانی، هم بعد مثبت دارد و هم بعد منفی، آنچه وظیفه من هست اینه که بعد مثبت اون شخص رو پیدا کنم و به بعد مثبت اون شخص تمرکز کنم، یا به اصطلاح از زاویه ای به شخص نگاه کنم که حالم رو خوب کنه، فارغ از اینکه اون شخص چه رفتار خوب یا بدی در گذشته با من داشته

    توی کتاب بخواهید تا به شما داده شود جمله ای رو خوندم که خیلی هدایتگر من شد:

    ” در این قلمرو غیر مادی، از کلمات استفاده نمی کنیم زیرا به زبان نیازی نداریم. زبان غیر مادی ما براساس نوسانات انرژی است. ما قصد و نیتمان را به سوی همدیگر ساطع می کنیم و دیگرانی که نیتشان با ما یکی است آنرا دریافت می کنند. دنیای شما هم همین طور است اما اکثر شما این کار را از یاد برده اید”

    وقتی این جمله رو خوندم واقعا درک کردم که در چه دنیای فرکانسی و دقیقی دارم زندگی می کنم،

    جهان نگاه نمی کنه که من به چه بهانه ای دارم در مورد یک شخص فرکانس منفی می فرستم، بهانه ها ابزار ذهن و شیطان هستند، وقتی توی سفر برای چند لحظه یکی از خواهرهام رو که به هر دلیلی نتونسته بود برای مراقبت از مادرم مشارکتی کنه داشتم قضاوت کردم، من از طرف خواهر دیگه ام که اصلا انتظارش رو نداشتم قضاوت شدم، و وقتی قضاوت شدم افسار ذهنم از دستم در رفت و اتفاق بد پشت اتفاق بد حالم رو بد و بدتر کرد، اینقدررر حالم بد شد که داشتم به بن بست می رسیدم، تماس گرفتم به یکی دیگه از خواهرهام و همینطور که داشتم گلایه می کردم و گذشته رو مرور می کردم باهاش، و عصبانی میشدم و عصبانی تر و عصبانی تر می شدم، عاجز شدم، عجز تمام وجودم رو فرا گرفته بود و اون موقع از خدا خواستم هدایتم کنه، خداروشکر درخواستم اجابت شد و یک لحظه انگار پرده ای جلوی چشمم برداشته شد و درک کردم علت قضاوت شدنم چه بوده، من قبل از اون کسی رو قضاوت کردم که هیچ اطلاعی از زندگی و شرایطش نداشتم و جهان همین جنس فرکانس رو بهم برگردوند

    خاطرات چند روزه رو دوباره و دوباره مرور می کردم ) ایندفعه نه برای پیدا کرون مقصر، بلکه برای پیدا کردن درس هاش) و درس های این مرور یکی پس از دیگری نصیبم شدند …

    درس اول:

    هر کسی در این جهان قادره هم فرکانس مثبت بفرسته هم منفی ک من نمی تونم به فرکانس هیچ کس دسترسی داشته باشم جز خودم

    درس دوم:

    در این جهان با فرستادن هر فرکانس منفی و با هر بهانه ای از همان جنس دریافت می کنی، دریافت می کنی یعنی تحت تاثیر قرار می گیری، چه بخوای چ نخوای

    درس سوم:

    فرکانس منفی افراد به روی تو تاثیری نخواهند گذاشت مگر اینکه از قبل من از آن جنس فرکانس فرستاده باشم …

    به خودم نهیب زدم که فلانی چته؟ چکار به کدهای افراد داری، چرا اصلا باید به کدهای اشتباهی که توی ذهن ادما هست توجه کنی؟؟؟ مگه کم کد اشتباه توی ذهن خودت هست و دائم داره ران میشه، اگه خیلی مردی به فکر تغییر کد های توی ذهن خودت باش و اگه خیلی دیگران و دوست داری و صلاح شون و می خوای به کدهایی از طرف نگاه کن که میدونی درسته، روشنه برات که این کد اکی ه، چرا داری به قسمت تاریک ادما نگاه می کنی، اصلا چقدر تو دسترسی داری به کد این و اون و و و …

    با اینکه تقریبا با همه دعوام شده بود، نشستم ویژگی های مثبت همه افرادی که ازشون دلخور شده بودم و نوشتم، ویژگی هایی که می دونستم دارن، ویژگی هایی که توی قسمت روشن افراد بود و براحتی میشد دید، و جالب و شگفت انگیز بود نتایج:

    اولین کار عکس العمل خودم بود که خواهرم که باهلش دعوا کرده بودم و بغل کردم و بوسیدم و عذرخواهی کردم

    و بعد عکس العمل افراد دیگه یکی پس از دیگری مثبت شد …

    الان که دارم این کامنت رو مینویسم نمی تونم ادعا کنم دیگه این مشکل منفی دیدن افراد در وجودم از بین رفته، می بینم ذهن چموش، گاه و بی گاه میاد و حرفای بی ربط خودش و میزنه

    اما من چک و لگد خودم و خوردم

    دیگه غلط کنم این افکار رو ادامه بدم و به محض اومدنشون بیاد میارم هر کسی چه ویژگی مثبتی داره، چون نمی خوام قضاوت بشم بخاطر اینکه قضاوت کردم کسی رو …

    البته اینم بگم طبق درس سومم، دارم سعی می کنم این باور رو هن در خودم بیشتر ریشه دار کنم که حرف و قضاوت اشتباه دیگران در مورد خودم مهم نیست، اصلا دیگران نمی تونند من رو ناراحت کنند وقتی من

    1. اینکه کسی نمی تونه زندگی من رو تحت تاثیر قرار بده؛ چون دسترسی به کدهای درون من نداره

    2. تا زمانی دیگران رو قضاوت نکردم و فرکانس منفی اونها رو حتی در ذهنم مرور نکردم می تونم از مورد 1 که گفتم استفاده کنم

    مثلا در مورد قضاوت نشدن و نکردن؛ این مهم نبودن قضاوت دیگران در من،،، زمانی در من بی اهمیت میشه،،،، که قبل از اون من هم کسی رو قضاوت نکرده باشم،،، چرا که جهان فرکانسی ما قطعا چیزی رو در آغوشمون خواهد گذاشت که ما قبلش ارسال کرده ایم، چه بخواهیم چه نخواهیم….

    موفق و پیروز باشید

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 12 رای:
  6. -
    سمیه زمانی گفته:
    مدت عضویت: 2536 روز

    بنام خداوند رزاق و وهاب، خدایی که غیرممکن ها رو ممکن میکنه

    سلام به استاد عزیز و توحیدی، سلام به استاد شایسته ی نازنین و سلام به دوستان جان، هم خانواده های عزیزم

    امیدوارم حال همگی عالی باشه و در مسیر هم جهت شدن با جریان خداوند روز به روز بیشتر مومنتوم مثبت بگیرین…

    خدای مهربونم، شیرینم، دلبرم، شکرت برای این فرصت، برای این اتصال، ابن صلات و تلگراف که احتمالا کوتاه خواهد بود ولی به قلبم نشوندی بنویس حتی کوتاه، و منم می گم چشم…

    استادجانم چقدر این فایل، این رزق پربرکت چسبید… دیروز از خواب که بیدار شدم دیدم نویدش رو فاطمه جان بهم داده و روزم با خبر یه رزق پربرکت آغاز شد…

    استاد این بازی که گفتین رو من یادمه حدود چهار پنج سال پیش که ما هنوز ایالت نیویورک بودیم و با چند تا از دوستانمون تقریبا هر آخر هفته جمع می شدیم انجام می دادیم. چهار پنج تا خانواده بودیم که هممون هم بچه دار بودیم و خیلی وقتا که جمع می شدیم پاتلاک می کردیم که به کسی فشار نیاد… قانون خوب دیگه ای که داشتیم، میزبان کلا بعد از غذا نباید کاری می کرد. مهمونا می رفتن آشپزخونه از ظرف و روی میز و حتی گاز رو تمیز می کردن و بعد می شستیم به بازی… آها قبل بازی بچه ها رو می خوابوندیم و بعد می شستیم بازی می کردیم یا خوش و بش… خلاصه تو جمعمون دوتا از زوجا تنش زیاد پیش میومد بینشون و خب من اون موقع تو فرکانس اون جمع بودم… خلاصه خیلی وقتا آگاهانه این اکتیویتی رو انجام می دادیم، گاهی در مورد تک تک افراد همه نکات خوبش رو می گفتیم، گاهی هم در مورد خودمون… که یادمه اون که در مورد خودمون بود خیلی خیلی سختتر بود برامون :))))

    ولی در هردوصورت همیشه خیلی جو خوبی می شد… خدایا شکرت…

    جالبه که الان که می نوشتم یادم افتاد ما بعد این چندسال که همه از اون شهر کوچیک رفتیم ایالتای دیگه، ما فقط با یک خانواده ازون جمع ارتباطمون حفظ شده که اونا هم خیلی باهم و با بچه هاشون رابطه ی خوبی دارن هم خانومه که خیلی همیشه مثبت اندیشه و علی بی غم!

    چقدر همه چیز رو میشه در احساس خوب= اتفاقات خوب خلاصه کرد…

    معلومه که بیایم کند و کاو کنیم و بدنبال مشکل بگردیم خب پیدا می کنیم و قطعا حس خوب نمی گیریم…

    استاد این تمرکز بر زیبایی ها و کانون توجهی که شما بمون یاد دادین چقدر مؤثره… و چقدر من همیشه از بچه های اینجا بخصوص فاطمه جان عزیز اینو یاد می گیرم.

    خدا رو شکر برای این همه نعمت که در زندگیم دارم… خدارو شکر برای الانِ زندگیم

    خدای مهربونم شکر برای استاد ابراهیمی و آوزشهای بی نظیری که در فرکانسش هستم

    شکرت برای دوتا فرشته ای که تو زندگیم دارم، برای همسر مهربونم، برای هم مسیری با مامان و خواهرام

    خداجونم مهربونم شکرت برای انسان‌های نازنینی که در دایره ی ارتباطاتم قرار دادی…

    شکرت برای هدایتهایی که از طریق همین دستانت فقط تو همین دو سه روز گذشته برام داشتی…

    شکرت برای دوستان و همکارام، برای شغلم و کاری که دوسش دارم، برای درآمدم…

    شکرت برای دوستای والیبالم. برای بازی تدارکاتی که چهارشنبه شب داشتیم خخخ

    برای تورنمنت والیبالی که فردا قراره بترکونیم و لذت ببریم

    عاشقتتم خداجونم… شکرت که دارمت و همیشه با منی حتی وقتی حواسم نیست…

    اینم یه تلگراف کوتاه که فقط گفته شد بنویس و منم نوشتم…

    همگی رو به خدای بزرگ می سپرم و امیدوارم در پناهش شاد و سلامت باشین…

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 49 رای:
  7. -
    مریم روزبهانی گفته:
    مدت عضویت: 1126 روز

    به نام خدای بخشنده ومهربانم باعرض سلام خدمت استاد عزیزم و دوستان هم فرکانسیم. استاد جونم چقدر این فایل اموزنده بود من خودم به شخصه چند تا خاطره از دوستان قدیمیم دارم که میدیدم که مخصوصا یکیشون وقتی در جمع قرار میگرفتیم اینقدر از خاطرات بده گذشته آش تعریف می‌کرد که من انموقعه ها که مثل الان آگاهی نداشتم همش تایید میکردم واون برای رهایی از خاطرات گذشته تا حد ممکن الکل میخورد و چند وقت من ازایشان خبر نداشتم دوستش بهم گفت خبر داری فلانی سکته کرده مرده همونموقع گفتم از بس تو‌گذشته بود و دائما حالش بد بود ودوباره یکی از دوستان هم که خیلی اوقات میرفتم بهش سر میزدم اینقدر غرق تنفر از همسرش ‌خیانتش بهش بود که اونهم برای رهایی از اون به مواد مخدر روی آورد و مرد و من بسیار کسایی از دوستانم دیدم وفکر می‌کنم تعدادشون کم نیست با شخم زدن به خاطرات گذشته اشون روی به مواد مخدر ، الکل و به روانپزشک روی آوردن و روزانه کلی قرص میخوردن . من هم در دوره ای از زندگیم این خاطرات بد گذشته رو مرور میکردم و زندگی بد و داشتم تجربه میکردم وخیلی به قهقرا داشتم میرفتم که خدارو میلیارد میلیارد بار شکر با استاد عزیزم آشنا شد از انموقع تا الان یادم نمیاد حتی یکبار به گذشته برگشته باشم تنها خاطرات خوبمو مرور می‌کنم وخیلی حالمو خوب میکنه و در جلسه 17 هم جهت با جریان خداوند هم استاد عزیزم بهمون یاد آوری کردن نعتهای گذشتونو که طرف خداوند بوده به یاد بیاورید واز خدای مهربانمون بابت لطف هایی که در گذشته بهمون کرده سپاسگزاری کنید که من صدامو ضبط کردم و روزی چند بار اونه رو گوش می‌کنم ‌بهترین حس‌های خوبه دنیا و به من میده ومن فکر می‌کنم که اگر آدم در مسیر درست باشه و هر روز در سایت استاد و اموزشها و دوره های استاد باشه ناخودآگاه خاطرات بد فراموش میکنه که برای من اتفاق افتاده خاطرات خوب گذشته مرور می‌کنم سپاسگزاری می‌کنم ودرسی که امروز گرفتم از خاطراتی بد ولی درس داشته خودشو وانها میبخشه و درسشو میگیره . ممنونم استاد عزیزم برای همه اموزشهای عالیتون که رندگیمونو تبدیل به بهشت کردید و من هر روز دارم نتایج عالی میگیرم خدایا شکرت برای وجود استاد. و این سایت بهشتی

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 13 رای:
  8. -
    محسن توحیدی گفته:
    مدت عضویت: 726 روز

    🩵🩷️🩵 پیاده‌روی قبل از طلوع و تلنگرِ “گناه”

    امروزصبح خیلی زود، قبل ازطلوع آفتاب اومدم برای پیاده‌روی.

    امافقط تاانتهای پیاده‌روی، دو تا عبارت نوشتم.

    یه الله اکبر ؛ و فقط یک آیه ؛ همین.

    چهل دقیقه‌ی اول، کنار شبنم اون چمن‌ها قدم میزدم.

    نمیدونم چطور و ازکجا، اماکلمه‌ی “گناه” داشت توی ذهنم وول میخورد…

    بهم الهام شد که برم توی نُوت‌های موبایلم، و این کلمه روسرچ کنم.

    تسلیم شدم.

    اعتماد کردم.

    گفتم حتمایه چیزی هست…

    بسم الله الرحمن الرحیم… خدایا داستان چیه؟ گناه!!!؟

    وقتی دیدم، جاخوردم!!!!!!

    ~~~

    عین متنِ نُوت این بود : ( خیلی مقاومت کردم که اینو اینجا ننویسم ، اما اجازه داده نشد )

    «مثل خضر و عیسی، بیخیــــــــــال شو.

    سحرِ 24 تیر 404 / ساعت 3:25

    ⭕️⭕️ می‌خوام عمیق‌ترین بشم توی قوانینت… مثل محمد (ص).

    حرف زدنم، غذا خوردنم، خوابیدنم…

    بر پایه‌ی باور فراوانی.

    هر فکر کردنم.

    مثـــــــــــــــلاً:

    • مگه کمبودِ غذاست که می‌خورم تا کامل سیر بشم؟

    • مگه کمبوده فرکانسه که امر و نهی می‌کنم؟

    • مگه کمبوده آدمه که نگران ارتباطاتم؟

    • چرا راحت‌تر خرج نکنم برای نیاز‌هام؟

    • چرا نگران باشم؟ خدا هست. فرصت‌ها هست.

    🟡عجله، حرص، ناسلامتی، استرس = از بین میره.

    🟢 بی‌خیالیِ به سمت خدا = سپردن به خدا

    ● هر لحظه، هر کاری، هر فکری بخوای حله…

    انگار میگی: «خدایا، تو صاحبشی. حالا من چی‌کار کنم؟»

    ● پس همه چی میشه: به بهترین شکل.

    ●انتظارِ مثبت‌ترین حالت.

    ● بهترین احساس و حالِ مستمر.

    ● سیر تکامل، به بهترین نحو طی میشه.

    ● ترمزهای ذهنی راحت و سریع برداشته میشن.

    ● درخواست‌ها میرسن 🩵🩷️

    اصلاً، بی‌خیالیِ نبوی = فرکانـــــــــــــس خیلی بالا.

    ● چرا باید عکس و کلیپ از خارج‌ زندگی کردنام ببینن تا کرنش کنن یا پول بشن؟! خدا بدون اینم میتونه بده.

    ● چرا توی لواسان و زعفرانیه یواشکی زندگی کنم؟

    ● همه‌ی فکرهایی که مشغولم می‌کردن، بسپارم به خدا.

    آیا نمیشه این کار به سادگیِ رفت و آمد روزانه به پارک ملت بشه؟ (。◕‿◕。)

    ~~~~~~

    🟣 ادامه‌ی سحر همین روز

    یک ساعت و نیم بعد ~

    داشتم خوابم می‌برد، بعد نماز صبح.

    خدا بهم فهموند :

    “محسن زود بیا سر قرار پیاده‌روی.”

    گفتم خدایا : “بذار یه کم بخوابم. خودت بیدارم کن… اما این‌بار با یه خواب خوب.”

    و خوابیدم… ناگهان خوابم برد .

    یه خواب پر از لذت دیدم…

    اما ناگهان

    توی خواب، بهم پیشنهاد گناه شد… مبینا…

    در سکوت و امنیت کامل .

    ولی…

    با آگاهی و رفتار سیستمی خدا، و فهم کارمای سنگینش (که شده بود موهبتِ سنگین

    دست رد زدم به سینه‌ش و حتی &نصیحتش کردم.*

    ⭕️ یعنی: حتی توی خواب، آگاهانه، به قدرتی رسیدم،

    که توی بیداری فقط یوسف پیامبر و رجبعلی خیاط تونستن اون کار رو بکنن!

    و این درست بعد از اون نزول جملات سحر بود.

    24 تیر 404 – ساعت 5:15

    (پایان متن نُوت)

    ~~~~~~

    اصولاً متن‌هام رو طوری مینویسم که اگه کسی ناگهانی دسترسی پیدا کرد، متوجه معناش نشه…

    اما این یکی، خیلی هویدا بود!

    ~~~~~~

    [تأمل حین پیاده‌روی]

    یهو مثل یه تلنگر محکم، توی ذهنم چیزی روشن شد…

    اون سحر، چه اتفاقی افتاده بود که من اینو نوشتم؟!

    اولش یادم نمیومد…

    اماکم‌کم ثانیه به ثانیه‌ش ازجلو چشمام رد شد…

    إِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَیْئاً أَنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ

    یعنی : شأن او این است که چون چیزی را اراده کند، فقط می‌گوید: “باش” و آن، بی‌درنگ، هست می‌شود.

    داد زدم به خدا گفتم… من طاقت ندارم :((…. داری باهام چـــــــــــــــکار میکنی ؟!؟!

    یهو صدای موزیک ِ :

    گوشه گوشه تهرونو، باهم زیر بارونو، قدم زدیم آروم آروم به گوشم هدیه داد….

    آروم شدم….

    ~~~~~

    یه آلارم توی گوشیم هر روز زنگ میخوره :

    مرد واقعی هیچی به اطرافیانش نمیگه، ‌مخصوصا….

    ~

    اما الهی شکر که توی این بهشت، براتون آشنا نیستم…

    و مییتونم بیام خودمو خالی کنم زیر این فشارها و الهامات…

    ~~~~~

    بعد از خوندن اون متن نُوت ،

    نیم ساعت توی هوای گرگ‌ومیش فقط گریه کردم و قدم زدم…

    تازه الهی شکر که هوا گرگ‌ومیش بود.

    نیم ساعت زار میزدم و فقط یک کلمه رو مدام تکرار میکردم:

    الله‌اکبر…

    الله‌اکبر…

    الله‌اکبر!!!

    …و میزدم پشت دستم

    زانوهام دیگه طاقت نداشت…؟؟

    نشستم…

    یه جایی پیدا کردم که تکیه‌گاه هم داشته باشه…

    صورتمو با آستینم پاک کردم…

    گفتم گوشی رو دربیارم، یه متن یا فایل گوش کنم،

    شاید این فشار فرکانس‌ بالا ، کم بشه…

    واقعا طاقت نداشتم…

    اما…

    بیرون آوردن گوشی همانا…

    و ظاهر شدن آیه‌ی:

    ن وَالْقَلَمِ وَمَا یَسْطُرُونَ ﴿1﴾ ، همان…

    خدایا… :(((

    الله‌اکبر…

    ~~~

    🟢 دوباره بارش الهی شروع شد…

    [ نجوای درونی] 《تو سه چهار ثانیه، کل این‌ها به قلبم نازل شد:》

    □ خدا : محسن… فکر کردی کی هستی؟!

    من : خدایا… از اشتیاقت قلبم داره میسوزه…! میخوای چی بگی بهم؟!

    □ “اگه همین یه نعمت “قلم” من…

    □ اگه همین یه دونه “وَما یَسْطُرون” من… ( چیزی که روی آن مینویسید ، مثل‌ نُوت گوشی ، کاغذ ، سایت‌عباسمنش‌دات‌کام و….. ) نبود… ، میخواستی چیکار کنی؟!!!!!!!؟

    □ توی اون‌همه فشار فکری… چی یادت میموند؟!

    □ توی اون‌همه الهامات… چی میتونستی نگه داری؟!

    □ بدون نوشتن، چی داشتی برای گفتن؟

    محسنم،

    □ فکر کردی بدون من و نعمت‌هام، چقدر دوام میاوردی؟!

    محسنم… حالا چقدر دوستم داری؟ (و دوباره بغضم ترکید)

    من : جانانم من که چیزی نگفتم! جسارتی نکردم… :(((

    اما…

    محسنم..

    □ اگه گاهی باهات محکم حرف میزنم بعد از گریه‌هات…

    چون انقدر دوستت دارم….. که حتی نمیخوام اندازه‌ی پرِ کاهی غرور بیاد سراغت…

    □ محسن، تو که نمیدونی عاشقی یعنی چی… ، من عاشـــــقم… نــــــــــه تو!

    □ من بلدم هواداری کنم…. تو نمیتونی هوادار من باشی!

    □ من بودم که بهت اون قدرت یوسف‌منش‌ی دادم…‌.. تو که حتی فکرشم نمیکردی همچین نعمتی اصلا‌ وجود داشته باشه!”

    [جواب من در سکوت] :

    خدایا…

    من تسلیمتم…

    بهت اعتماد دارم…

    هر چیزی که از قدرت من خارجه، ازش اعراض میکنم

    و میــــــــــــــــــــسپارم به تو…

    من از کنار تو جُم نمی‌خورم…

    شک نکن، عامل به الهاماتتم .‌

    هیـــــــــــــــچ جایی دوام نمیارم

    جز روی شونه‌های تو…

    منی که بدون یه نعمتِ “قلم” تو،

    هیــــــــــچم…

    منی که بدون یه تیکه “کاغذ” از تو،

    هیــــــــــــــــــچم…

    ~~~~~~

    فقط یک آیه…

    فقط همین یک آیه:

    ن وَالْقَلَمِ وَمَا یَسْطُرُونَ ﴿1﴾

    اگه این نبود…

    من اینجا نبودم…

    شاید هیچ‌جا نبودم.

    خیلی بیشتر از اینی که نوشتم حرف داشت‌ همین یک آیه…

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 61 رای:
    • -
      Maryam h گفته:
      مدت عضویت: 1290 روز

      سلام به محسن عزیز

      بازهم نوشته های تووبازهم اشک وایمان واعتماد….

      (کاش میشدخدارودید)این جمله رواگه دروغ نگم هرروز میگم وخداوندچقدرقشنگ هدایتم میکنه….

      خداروشکرمیکنم به خاطرحضورم دراینجا…

      درپناه حق سعادتمندباشید

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای:
    • -
      اعظم پورهدایتی گفته:
      مدت عضویت: 1801 روز

      سلام آقامحسن

      دادش دلنوشتهات خیلی رمزی شدن بین خودتو خدای درونت بابا من یکی چیزی عایدم نشد

      گیچ واجم به خدا

      یه چیزی تو درون داداش محسن هست آخه یه موقعهایی جوری مطرحش می‌کنی نمیشه تشخیسش داد

      چی داره بین خودتو خدای درونت اتفاق رخ میده

      یکمش به ما عباسمتشیها هم بگو دادش قول میدیم کاری نکنیم جایگاه درونیت کم بشه

      اصلا می‌دونی چیه داداش خیلی حسودشدم ببینم چی داره میگذره بین خودتو عشق درونت که روح مقدس خدا هست بگو تا ماهم عشق بازیمون عمیقتربشه وکاربردیتر

      خیلی زیبا نوشتی ورمزهاروگفتی

      آفرین ای ول بابا

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 11 رای:
      • -
        باور یکدل گفته:
        مدت عضویت: 338 روز

        سلام اعظم خانم . شاد و سلامت باشین.

        من فکر میکردم فقط خودم تنها با خوندن حرفهای آقا محسن اینجوری میشم ! وقتی نوشته‌هاش رو می‌خونی انگار یکی از درونت با خودت داره حرف میزنم . اما باید یه کم باید مدارتو بیاری بالاتر که حرفها رو بفهمی ، هرچند از داخل خودته.

        انگار یه مژده به خود آدم میده اما میگه یه کم قد بکش اول.

        اصلا حرفاش یه جوریه انگار نمیتونی چیزی ازش پنهان کنی!

        نمی‌دونم چجوری منظورمو برسونم.

        منم عین شما میخواستم از کلمه `رمز` استفاده کنم و تا کامنت شما رو دیدم جا خوردم !

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
    • -
      شکوه گفته:
      مدت عضویت: 1338 روز

      به نام خداوندی که قلم را آفرید و اندیشه را جاری کرد

      سلام بر محسن جان؛

      نوشته‌ات را خواندم و باور کن لرزه به جونم افتاد

      این جنس مکالمه با خدا، این صداقتِ بی‌پرده و این تسلیم،

      نشانه‌ی لمس حضور واقعی اوست.

      آفرین به تو که بی‌پروا می‌نویسی و بی‌واسطه می‌شنوی.

      وقتی آیه‌ی «ن وَالْقَلَمِ وَمَا یَسْطُرُونَ» را آوردی، قلبم لرزید.

      انگار خدا داشت یادم می‌آورد که همین قلم و همین نوشتن،

      پلی‌ست بین زمین و آسمان.

      و باور کن، همون‌طور که گفتی، اگر این نعمت نبود، خیلی از ما هیچ‌جا نبودیم.

      این آیه در گوشم تکرار می‌شود:

      «إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَیْئًا أَنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ» (یس/82)

      فرمان او چنین است که هرگاه چیزی را بخواهد،

      تنها می‌گوید: باش، پس بی‌درنگ موجود می‌شود.

      و چه زیبا دیدی که همه‌چیز در همین یک «کن فیکون» خلاصه می‌شود.

      محسن عزیز، تو الهام گرفتی، نوشتی، و ما رو شریک بارش‌های الهی کردی.

      سپاسگزارم که این دریچه رو باز کردی.

      دعا می‌کنم خداوند هر روز قلبت رو پرتر کنه از این حضور

      و کلماتت بیشتر و بیشتر بشه آینه‌ی نور او.

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
      • -
        محسن توحیدی گفته:
        مدت عضویت: 726 روز

        شکوه جانِ نازنین سلام ؛ حالت چ

        این لرزیدنایی که گفتی… هموناس که به آدم میگه «اینجا درسته، اینجا حضورشه». باورکن منم وقت نوشتن، گاهی دستام میلرزه، ولی یه لرزش شیرین، همونجوری که دل آدموسبک میکنه.

        قلبم قنج رفت از خوندن کامنتت، یه‌جوری نوشتی که حس کردم خودخدا داره با لحن مهربونت جوابمو میده.

        اینکه آیه‌ی «کُن فیکون» رو آوردی، دیگه تیرخلاص بود ،

        انگار رب داشت از زبون تو یادم میداد: «محسن! سختش نکن، فقط بگو باش، همه‌چی میشه.»

        شکوه دلبرم، من بیشتر از اینکه بنویسم، دارم یاد میگیرم ازشما. ازاین حضور، از این شکر، ازاین اشتیاقی که توی کلماتت میرقصه.

        خدا نگهدار دلت باشه که همیشه پر باشه ازهمین نور وهمین لرزهای قشنگ

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  9. -
    نسیم زمانی گفته:
    مدت عضویت: 1926 روز

    سلام سلام به استاد عزیزم، استاد الهی و توحیدی

    سلام به مریم جان شایسته (ستاره ی سهیلِ فعلی)

    سلام به همه ی دوستان عزیزم تو این بهشت مجازی

    وإن تعدوا نعمه الله لا تحصوها

    خدایا شکرت برای این فایل

    شکرت برای وجود استاد و برای ظرف ما و مدار ما و لیاقت دیدن و شنیدن این فایل

    دیروز ظهر سرکار داشتم کامنت سعیده جان رو میخوندم که همینجوری اشکم جاری میشد و خود بخود یه چیزایی در لحظه به ذهنم میومد که همون موقع سریع تو نوت گوشیم نوشتم، بعد رفتم پایین رو نیمکتای جلوی ساختمون شرکت، تایم ناهارم بود گفتم هم ناهار میخورم سریع، هم بعدش تو هوای آزاد با آرامش میشینم جواب کامنت سعیده جان رو مینویسم.

    خلاصه که خیلی خیلی حال خوبی داشتم و خوشحال بودم از اینکه این نعمت و فرصت کامنت نوشتن نصیبم شد:)

    بعد که اومدم بالا دیدم تو اتاق کنفرانس مدیرمون با همکار بغل دستی من تو میتینگ هستن، تعجب کردم.

    یه خورده بعد همکارم اومد پشت میزش، گفتم چی شد جلسه ی چی بود؟ گفت lay off شدم، بهم یه هفته نوتیس داد و بعد از یه هفته دیگه قراره نیام!

    بعد همکارای دیگه هم اومدن و یکیشون گفت قراره امروز تقریبا همه lay off بشن!

    من برای دوستم یه کم ناراحت شدم ولی خودم یه آرامش خاصی داشتم (که الان دیگه ازش تعجب نمیکنم) ولی خب طبیعتا بچه ها همه نگران و مضطرب شدن و شروع کردن به همون حرفای درد دل طور گونه و حواشی و اینا.

    بعد دیدم مدیرمون به من مسیج داد که برم پیشش، با لبخند به بچه ها گفتم my turn. همه گفتن وای راست میگی؟ پیام داد بهت؟ بعد میگفتن پس چرا میخندی؟ گفتم خب آخرش مگه چی میخواد بشه؟ هرچی بشه یه خیری توش هست و برای من خوب میشه. اینا رو واقعا از ته دلم میگفتم.

    آخه یه پس زمینه ای هم داره این داستان و اونم اینه که کلا شرکتای مهاجرتی تو چند وقت اخیر کاراشون، تعداد پرونده هاشون خیلی کم شده، شرکت ما هم همینطور، و مدیرمون (ایمان) هم چند وقت قبل گفته بود که میخواد کم کم ایمیگریشن رو جمع کنه یا حداقل محدود کنه (چندتا بیزنس دیگه هم داره این آقای ایمان) خلاصه مدتها بود که میدونستیم همچین اتفاقی دیر یا زود خواهد افتاد.

    از طرفی هم من کلا دنبال کار بهتر بودم، و بنابراین رو اینجا موندن اصلا اصراری نداشتم.

    ولی خب هیچ کدوممون هنوز کار دیگه ای پیدا نکرده بودیم که با خیال راحت از اینجا استعفا بدیم.

    خلاصه رفتم پیش ایمان، بنده خدا خودش خیییلی ناراحت بود و انقدر ملاحظه می‌کرد که چی بگه چجوری بگه و ابراز ناراحتی می‌کرد که من اولش اصلا نفهمیدم الان چه تصمیمی برای من گرفته، چه آفری داره میده. بعد توضیح داد که چون بهرحال یه نفر رو برای کارای ایمیگریشن و پرونده های جاری میخواد ترجیح میده منو نگه داره ولی به صورت پارت تایم، و بدون اینکه سابقه کار رسمی برام رد بشه، ینی رسما من رو lay off کنه، که بتونم اون بیمه بیکاری رو بگیرم، ازونور هم پارت تایم کار کنم و حقوق اون رو cash بگیرم، که سودش برای شرکت اینه که مبلغ خیلی کمتری پرداخت میکنه حق بیمه و اینا هم نمیده، برای منم اینه که 1.5 یا 2 روزم آزاد میشه درحالیکه همون مبلغ حقوق رو میگیرم! البته بدون بیمه و سابقه کار رسمی.

    آخرشم قرار شد اون دقیقا اعلام کنه چه مبلغی در نهایت به من میده منم تو این فاصله فکرامو بکنم و بعد به هم خبر بدیم.

    حالا ازونور، نکته ی خیییلی جالب، و چیزی که به شدت باعث آرامش و حتی خوشحالی من شده بود این بود که خب همونطور که گفتم من کلا دنبال کار دیگه بودم و به اینجا موندن فکر نمیکردم، از طرفی هفته پیش که خواهرم اینا (سمیه) اینجا بودن نشستیم با سُمی و همسرش سام راجع به برنامه ی pr من همفکری کردیم همون اقامت دائم کانادا.

    من میگفتم به فکرم رسیده به مدیرمون بگم منو lay off کنه که هم یه مبلغی از دولت بگیرم کلا بدون درآمد نباشم، هم وقت داشته باشم برای درست و حسابی اپلای کردن برای کار بهتر، کاری که با یه کارفرمای بزرگ باشه که از همون طریق بتونم برای pr هم اپلای کنم (کارفرما باید یه شرایط خاصی داشته باشه و قبول هم بکنه که فرمای لازم برای کار pr رو پُر کنه)، یا اینکه با وقت آزاد قشنگ تمرکز کنم رو زبان فرانسه و از اون طریق اقدام کنم برای pr.

    اما اونا گفتن خب اینجوری ورودی مالیت کم میشه و به مشکل میخوری، از طرفی هم معمولا آدم وقتی کار داره و برنامه داره، خیلی بهتر به برنامه های دیگه ش میرسه، وقتی سرتو خیلی خلوت میکنی، به هوای اینکه حالا بشینم قشنگ تمرکز کنم رو فلان کار، برعکس همش وقتتو هدر میدی، (و کاملا هم درسته این حرف)

    گفتیم پس بیام یه ماه وقت بذارم برای خودم ددلاین بذارم ماه آگوست رو تمرکز کنم رو اپلای کردن برای کار بهتر، اگر تا آخر ماه هیچ نتیجه ای نگرفتم دیگه فوکس کنم رو زبان فرانسه…

    حالا بعد از گذشت چند روز از ماه آگست، که منم به تعهدم عمل کردم و هر روز برای یک جاب اپلای کردم، همچین پیشنهادی از مدیرم گرفتم.. که بدون اینکه درآمدم کم بشه وقتم یه کم آزادتر میشه، دقیقا مناسب شرایط من و چیزی که میخواستم:)

    به خاطر این داستانا و پس زمینه هاست که میگم یه آرامش و ذوق خاصی داشتم:)

    این اتفاق رو کاملا هدایت خدا میبینم و سعی میکنم این حس خوب و مثبتی که گرفتم رو حفظ کنم و مومنتوم مثبت ایجاد شده رو هی تقویت کنم.

    به امید خدا بهترین نتیجه رو میگیرم:)

    إِنَّ الَّذِینَ قَالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَیْهِمُ الْمَلَائِکَهُ أَلَّا تَخَافُوا وَلَا تَحْزَنُوا وَأَبْشِرُوا بِالْجَنَّهِ الَّتِی کُنْتُمْ تُوعَدُونَ

    ‎بی تردید کسانی که گفتند: پروردگار ما خداست؛ سپس [در میدان عمل بر این حقیقت] استقامت ورزیدند، فرشتگان بر آنان نازل می شوند [و می گویند:] مترسید و اندوهگین نباشید و شما را به بهشتی که وعده می دادند، بشارت باد.

    در پناه خدا باشیم همگی

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 60 رای:
    • -
      اعظم پورهدایتی گفته:
      مدت عضویت: 1801 روز

      سلام آبجی گلم نسیم خانم عزیزم

      بابا ای ول گل کاشتی به خدا آفرین به این کنترل ذهن و وی خداحساب باز کردنت

      میبینی نسیم جان چطور خداجوری جوابتو میده اصلا هنگ می‌کنی به خدا

      واقعا با تمام وجودم تحسینتون میکنم

      لذت بردم وخیلی هم تحسینتون میکنم چقدر پیشرفت کردین و مهاجرت کردین آفرین ای ول

      بهترین موفقعیت رو از خداوند عزیزم برات آرزو میکنم نسیم خانم گل

      باعشق آبجی اعظم

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای:
      • -
        نسیم زمانی گفته:
        مدت عضویت: 1926 روز

        سلام سلام اعظم عزیزم:)

        خدا رو شکر بابت این نقطه آبی پربرکت:) مرسی که برام جواب نوشتی صبح شنبه م رو زیباتر کردی:)

        آره واقعا وقتی روی خدا حساب میکنی یه جوری جواب میده که به قول شما آدم هنگ میکنه… قربون خدا برم من

        چقدر زندگی قشنگ تره با این آگاهی ها

        خدا رو هزار مرتبه شکر برای وجود استاد، دستی از دستان خدا، و برای این سایت و دوستان ارزشمندی مثل شما، و همینطور برای ظرف و مدار خودمون که تو فرکانس دریافت این آگاهی ها هستیم:)

        دوست دارم اعظم جان، در پناه خدا باشی

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
    • -
      آزاده گفته:
      مدت عضویت: 2522 روز

      سلام نسیم جان آفرین به ایمانت من داشتم کامنتتو میخوندم اول برات ناراحت شدم ولی وقتی دیدم خدا چقدر قشنگ داره پازل های زندگی تو میچینه و شما هم به معنای کلمه تسلیم هستی دیگه ناراحت نبودم هیچ بلکه به خودم گفتم آزی تسلیم در برابر خدا یعنی این اینی که همیشه استاد میگن الخیر فی ما وقع یعنی این

      عزیزم برات از خدا بهترین ها رو میخوام موفق باشی

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
      • -
        نسیم زمانی گفته:
        مدت عضویت: 1926 روز

        سلام آزاده جان خوبی؟ :)

        مرسی آزی جان از جواب قشنگی که برام نوشتی…

        نه دیگه این اتفاق و پیشنهادی که بهم شد اصلا ناراحتی نداشت که، خیلی چیز خوبی بود… همون چیزی بود که خودم میخواستم فقط یه کمی بهتر:)

        من میخواستم خودم برم از مدیرمون درخواست کنم که منو lay off یا همون تعدیل نیرو کنه، که یه مدت، زمان آزاد داشته باشم با یه کم ورودی مالی که به عنوان بیمه بیکاری از دولت بگیرم، بعد خودِ مدیرم اومد با کلی عذرخواهی پیشنهاد داد که من رو تعدیل نیرو کنه و اون بیمه بیکاری رو بگیرم ولی ازونور همونجا تو همین شرکت عملا 3 روز در هفته کار کنم و حقوقش رو نقدی بهم بده (علاوه بر اون بیمه بیکاری) ینی دو روز زمانم آزاد میشه بدون اینکه ورودی مالیم اصلا کم بشه:)

        خیلی همزمانی جالب و خبر خوبی بود برای من:)

        دقیقا به قول تو خدا پازل های زندگی رو میچینه، خییییلیم قشنگ میچینه وقتی بسپریم به خدا:)

        به امید خدا انشالا همه مون روز به روز تسلیم تر بشیم و هدایت های خدا رو بیشتر دریافت کنیم:)

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
        • -
          آزاده گفته:
          مدت عضویت: 2522 روز

          سلام نسیم قشنگ خوش خنده ام امروز با دیدن نقطه آبی چشم هام قلبی قلبی شد قربونت برم ممنون خداروشکر هزاران مرتبه شکر که در مسیر هدایت خدای بزرگ و بخشنده هستی حتما هر چی بری جلوتر برنامه های قشنگ تری منتظرت هست خدا به شجاعان پاداش میده تو هم با مهاجرتت شجاعت نشون دادی عزیزم در پناه خدای بخشنده موفق باشی

          میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
    • -
      نگین نگین گفته:
      مدت عضویت: 2436 روز

      سلام به شما نسیم عزیز و ممنون از اینکه چیزهایی که تو ذهنتون یا مکالماتتون هست رو اینجا مینویسید.

      معمولا آدم وقتی کار داره و برنامه داره، خیلی بهتر به برنامه های دیگه ش میرسه، وقتی سرتو خیلی خلوت میکنی، به هوای اینکه حالا بشینم قشنگ تمرکز کنم رو فلان کار، برعکس همش وقتتو هدر میدی، (و کاملا هم درسته این حرف)

      من هم همینجوری هستم و الان با کامنت شما متوجه شدم انسانهای دیگه هم اینطورین و نیازی نیست به خودم سخت بگیرم، مثلا زمانی که سر کار میرفتم (مدرسه) سرم خیلی شلوغ بود و به سختی میتونستم زمان آزادی پیدا کنم و فایلهای استاد رو با دقت گوش بدم و بنویسم، برنامه ریزی کردم تو تعطیلات عید حتــــــما اینکار رو انجام بدم و تنها کااااری که انجام ندادم همین بود تازه از لحاظ فرکانسی کمی هم پایین اومدم و یجورایی خودم رو به زوووور بالا نگه میداشتم، الان دیگه فهمیدم قضیه چیه مـــــــن بایـــــد بیکــــــار نبـــــــاشم.

      مورد بعدی این آیه ی زیبا بود:

      بی تردید کسانی که گفتند: پروردگار ما خداست؛ سپس [در میدان عمل بر این حقیقت] استقامت ورزیدند، فرشتگان بر آنان نازل می شوند [و می گویند:] مترسید و اندوهگین نباشید و شما را به بهشتی که وعده می دادند، بشارت باد

      ایه 3٠ سوره فصلت

      چقدر اینکه جدیدا هرچی تو سایت استاد میبینم از توحید و لطف خداست برام لذت بخشه، یه حس اطمینان بهم میده از اینکه نیازی نیست من همه کارها رو بکنم و سختی و استرس بکشم.

      و در پایان بهتون تبریک میگم برای اعتماد به خدا و اتفاقی که تو زندگیتون به راحتترین شکل ممکن افتاد.

      پایدار باشید.

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  10. -
    فاطمه سليمى گفته:
    مدت عضویت: 2074 روز

    بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِیمِ

    به نام خدا که رحمتش بی‌اندازه است و مهربانی‌اش همیشگی

    یُسَبِّـحُ لِلَّهِ مَا فِی السَّمَاوَاتِ وَمَا فِی الْأَرْضِ الْمَلِکِ الْقُدُّوسِ الْعَزِیزِ الْحَکِیمِ﴿١﴾

    آنچه در آسمان ها و آنچه در زمین است، خدا را [به پاک بودن از هر عیب و نقصی] می ستایند، خدایی که فرمانروای هستی و بی نهایت پاکیزه و توانای شکست ناپذیر و حکیم است. (1)

    هُوَ الَّذِی بَعَثَ فِی الْأُمِّیِّینَ رَسُولًا مِنْهُمْ یَتْلُو عَلَیْهِمْ آیَاتِهِ وَیُزَکِّیهِمْ وَیُعَلِّمُهُمُ الْکِتَابَ وَالْحِکْمَهَ وَإِنْ کَانُوا مِنْ قَبْلُ لَفِی ضَلَالٍ مُبِینٍ ﴿٢﴾

    اوست که در میان مردم بی سواد، پیامبری از خودشان برانگیخت تا آیات او را بر آنان بخواند و آنان را [از آلودگی های فکری و روحی] پاکشان کند و به آنان کتاب و حکمت بیاموزد، و آنان به یقین

    پیش از این در گمراهی آشکاری بودند. (2)

    وَآخَرِینَ مِنْهُمْ لَمَّا یَلْحَقُوا بِهِمْ ۚ وَهُوَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ ﴿٣﴾

    و [نیز پیامبر را] بر مردمی دیگر [از عرب و غیر عرب] که هنوز به آنان نپیوسته اند [برانگیخت]. و او توانای شکست ناپذیر و حکیم است. (3)

    ذَٰلِکَ فَضْلُ اللَّهِ یُؤْتِیهِ مَنْ یَشَاءُ ۚ وَاللَّهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِیمِ ﴿۴﴾

    این فضل خداست که آن را به هر کس بخواهد عطا می کند، و خدا صاحب فضل بزرگ است. (4)

    مَثَلُ الَّذِینَ حُمِّلُوا التَّوْرَاهَ ثُمَّ لَمْ یَحْمِلُوهَا کَمَثَلِ الْحِمَارِ یَحْمِلُ أَسْفَارًا ۚ بِئْسَ مَثَلُ الْقَوْمِ الَّذِینَ کَذَّبُوا بِآیَاتِ اللَّهِ ۚ وَاللَّهُ لَا یَهْدِی الْقَوْمَ الظَّالِمِینَ

    وصف کسانی که عمل کردن به تورات به آنان تکلیف شده است، آن گاه به آن عمل نکردند، مانند درازگوشی است که کتاب هایی را [که هیچ آگاهی به محتویات آنها ندارد] حمل می کند. چه بد است سرگذشت مردمی که آیات خدا را تکذیب کردند. و خدا مردم ستمکار را هدایت نمی کند.

    قُلْ یَا أَیُّهَا الَّذِینَ هَادُوا إِنْ زَعَمْتُمْ أَنَّکُمْ أَوْلِیَاءُ لِلَّهِ مِنْ دُونِ النَّاسِ فَتَمَنَّوُا الْمَوْتَ إِنْ کُنْتُمْ صَادِقِینَ

    بگو: ای یهودیان! اگر گمان می کنید که فقط شما دوستان خدایید نه مردم دیگر، پس آرزوی مرگ کنید اگر راستگویید [چون دوستان خدا برای رسیدن به لقاء او مشتاق مرگ هستند.]

    وَلَا یَتَمَنَّوْنَهُ أَبَدًا بِمَا قَدَّمَتْ أَیْدِیهِمْ ۚ وَاللَّهُ عَلِیمٌ بِالظَّالِمِینَ

    ولی آنان هرگز تمنای مرگ نمی‌کنند بخاطر اعمالی که از پیش فرستاده‌اند؛ و خداوند ظالمان را بخوبی می‌شناسد!

    قُلْ إِنَّ الْمَوْتَ الَّذِی تَفِرُّونَ مِنْهُ فَإِنَّهُ مُلَاقِیکُمْ ۖ ثُمَّ تُرَدُّونَ إِلَىٰ عَالِمِ الْغَیْبِ وَالشَّهَادَهِ فَیُنَبِّئُکُمْ بِمَا کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ

    بگو: بی تردید مرگی را که از آن می گریزید با شما دیدار خواهد کرد، سپس به سوی دانای نهان و آشکار بازگردانده می شوید، پس شما را به اعمالی که همواره انجام می دادید، آگاه خواهد کرد

    یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِذَا نُودِیَ لِلصَّلَاهِ مِنْ یَوْمِ الْجُمُعَهِ فَاسْعَوْا إِلَىٰ ذِکْرِ اللَّهِ وَذَرُوا الْبَیْعَ ۚ ذَٰلِکُمْ خَیْرٌ لَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ تَعْلَمُونَ

    ای مؤمنان! چون برای نماز روز جمعه ندا دهند، به سوی ذکر خدا بشتابید، و خرید و فروش را رها کنید. که این [اقامه نماز جمعه و ترک خرید و فروش] برای شما بهتر است اگر [به پاداشش] معرفت و آگاهی داشتید.

    فَإِذَا قُضِیَتِ الصَّلَاهُ فَانْتَشِرُوا فِی الْأَرْضِ وَابْتَغُوا مِنْ فَضْلِ اللَّهِ وَاذْکُرُوا اللَّهَ کَثِیرًا لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ

    و چون نماز پایان گیرد، در زمین پراکنده شوید و از فضل و رزق خدا جویا شوید و خدا را بسیار یاد کنید تا رستگار شوید.

    وَإِذَا رَأَوْا تِجَارَهً أَوْ لَهْوًا انْفَضُّوا إِلَیْهَا وَتَرَکُوکَ قَائِمًا ۚ قُلْ مَا عِنْدَ اللَّهِ خَیْرٌ مِنَ اللَّهْوِ وَمِنَ التِّجَارَهِ ۚ وَاللَّهُ خَیْرُ الرَّازِقِینَ

    و [برخی از مردم] چون تجارت یا مایه سرگرمی ببینند به سوی آن پراکنده شوند و تو را در حالی که ایستاده ای، رها کنند. بگو: پاداش و ثوابی که نزد خداست از سرگرمی و تجارت بهتر است، و خدا بهترین روزی دهندگان است.

    ======================================

    سلام به استاد جان جانم و استاد مریم جان مهربونم و دوستای جانم اعضای خانواده ام در این سایت الهی و بهشتی

    روزگارتون خرم و در بهترین حال باشید

    خدایا شکرت بینهایت شکر برای این رزق پر برکت

    این فایل بسیار زیبا رو دیروز  سه بار صوتی تصویریش رو با عشق دیدم و با گوش جان شنیدم

    امروز هم چند بار دیدم و گوش دادم

    خدارو صدهزار مرتبه شکر که اینترنت هم داشتم و دانلودش کردم

    استاد جانم باز هم باید بگم

    چه همزمانیهایی چه هماهنگیهایی

    همزمانیها کار خداونده همزمانیها کار خداونده!

    تقریباً تمام مواردی که دراین فایل گفتید رو من دو سه روزه زندگیش کردم و دقیقاً  همین مطالب  موضوع گفتگوی من  با چندین نفر  در چند جا و در زمانهای جدا از هم بود

    در ابتدا تشکر می کنم از دوست عزیزم خانم زلیخا جهانگیری که استاد جانم درباره کامنتش توضیحات بسیار بسیار خوبی دادن من فایل تجربه من از کودکی دردناک تا آزادی درونی رو چندین و چند مرتبه گوش دادم و حسابش از دستم در رفته

    کامنت خانم جهانگیری رو هم خوندم و خدا رو شکر که پی به اشتباهشون بردن و به آموزه های استاد برگشتن

    و سؤالی که در عقل کل درباره ی قطعی و کمبود آب هم خوندم و خیلی تحسینش می کنم که خوب داره تو سایت فعالیت می کنه

    استاد جانم ای بهترین و برترین و توحیدی ترین و عززززیزترین استاد دنیا من با تمام وجودم هزاران هزار بار خدارو شکر کردم که منو به مسیر شما و آموزه های ناب و گرانبهاتون هدایت کرد

    شما تو همه ی فایلهای هدیه و محصولاتتون از همون سالهایی که شروع کردن تأکید کردین که اگه بخوایم بهتر نتیجه بگیریم فقط آموزشهای شما رو دنبال کنیم و دنبال استاد دیگه ای نباشیم

    خدا رو شکر که هیچوقت بی خیال آموزشهاتون نبودم

    خدا رو شکر که  هرگز غیر از شما استادی نداشتم

    اصلاً نمی تونم تصور کنم بعد از شنیدن صحبتهای جواهر گونه ی شما برم صحبتهای استاد دیگه ای رو بشنوم

    مگه چیزی بهتر و برتر و خالصتر و توحیدی تر از آموزشهای شما وجود داره

    و اینو خوب میدونم که ما انسانیم و فراموشکار

    حتی من هم که قبل از آشنایی با شما باورهای خوب نسبتاً زیادی داشتم و نا آگاهانه به خیلی از قوانین عمل می کردم مصون از خطا نیستم

    خدا رو هزاران بار شکر که مدتهاست بیشتر  رفتارهام و صحبت کردنم خود به خود شبیه به استاد جانم شده

    استاد جانم من هم اصلاً دوست نداشتم قرص و مسکن و از اینجور چیزها بخورم

    حتی اون زمانی که سردردهای میگرنی داشتم قرص مسکن روی من اثر نداشت

    خدا رو هزاران بار شکر که سردردم رو با کمک خدا و دوره ی مقدس 12 قدم درمان کردم

    الان یه چیز محو و خیلی دوری بنظرم میاد

    من هم بنظرم رفتن پیش روانکاو و مشورت گرفتن از اونها خیلی خیلی کار بد و آسیب زننده است

    آدم سالم هم بره پیششون مریض میشه

    خودشون هم غیر عادی ان، و هیچوقت حتی نزدیکشونم نرفتم

    و خودم هم دیده ام دختر نوجوون همسر یکی از نزدیکترین عزیزانم یه دختر خیلی شادی بود و با همین کار رابطه اش با پدرش رو قطع کرد..

    همون زمانی که سردرد داشتم دکتر بمن قرص کلردیازپوکساید(اگر درست نوشته باشم)تجویز کرده بود و من نخوردم..

    تو دوره ی شگفت انگیز هم جهت با جریان خداوند بی اندازه نعمت اومده تو زندگیم و هر روز هم داره بیشتر میشه

    کلی نشونه های جورواجور هر روز می بینم..

    من و همسرجان سه روز پیش(سه شنبه)میخواستیم بعد از ظهر بیاییم تهران، و همونطور که تو کامنتهای قبلیم گفتم این رفت و آمد ما بین تهران و طالقان تمهیداتی و مقدمات و مؤخراتی داره

    و خدا رو شکر که باهمدیگه همکاری کردیم بعضی از کارهارو روز قبلش انجام دادیم و بعضیها رو هم همون روز

    من صبحش بعد از نوشتن سپاسگزاریهام و تمرین ستاره ی قطبی بسته ی گوشت جوجه کبابی رو که شب قبلش از فریزر گذاشته بودم تو یخچال درآوردم و مرینیت کردم برای ناهار و بعدش در دو مرحله اول رفتم دوچرخه سواری  و بعد هم پیاده روی

    و در همون دو بار کلی ماجراهای خوبی اتفاق افتاد

    با سه خانم بسیار خوشفرکانس و پر از انرژی مثبت و

    خیلی مهربون آشنا شدم

    با دوچرخه رفتم سمت میدون بزرگ شهرک و  چند بار دور میدون دور زدم و بعد رفتم تو خیابونهای اطرافش چندین بار  تمرین دور زدن از چپ براست و از راست به چپ کردم و بعدش دوباره اومدم دور میدون چند بار دور  زدم.. یه  خانم جوونی رو دیدم که توی زمین چمن میدون شهرک یه زیر اندازی پهن کرده بود و یه بالش هم گذاشته بود و با پسر کوچیکش زیر سایه ی درخت خوابیده بودن و پسره هم یه توپ زرد و نارنجی  کنارش بود، بار بعدی که اومدم دور میدون دیدم خانومه نشسته و پسرش همچنان سرش روی بالشه و داره توپشو می چرخونه، به خانومه گفتم سلام صبح بخیر اونم با خوشرویی و خیلی گرم گفت سلام صبح بخیر خسته نباشی بیا اینجا بشین من هم چرخه رو گذاشتم بغل نیمکت و رفتم و باهم درباره همین چیزها صحبت کردیم،

      یکی دیگه اش هم بعدش در ادامه دوچرخه سواری ام بود که توی کوچه ای با یه خانوم خوشرو مهربونی بود  که داشت پیاده میرفت و به همدیگه سلام و صبح بخیر گفتیم وگفت خسته نباشید آفرین به شما! و بهش گفتم اینجا چون که سربالاییه رکاب زدن چقدر سختتره گفت آره  اتفاقاًمنهم میخواستم دوچرخه  سواری کنم ولی همسرم گفت نه بابا  اینجا همه اش سربالایی سرپایینی یه و پر از سنگ ریزه است و بعضی جاهاشم که آسفالت نیست پدر دوچرخه درمیاد،

    بعد ازش پرسیدم این دنده ی دوچرخه چجوری عوض میشه؟ و ایشون هم با کمال مهربونی و با حوصله  نشونم داد و توضیح داد و کلی صحبتهای زیبا درباره قوانین و زیباییها کردیم و به همین راحتی مسئله ام حل شد،  و  و دوباره راه افتادم، و یه جا که نتونستم

    تعادلم رو حفظ کنم افتادم، وبعدش پاشدم و دوباره سوار شدم و رکاب زدم، چند لحظه بعد دیدم روی شوارم نزدیک زانو ام یه لکه کوچیک خونیه، باز هم پا زدم و پا زدم تا رسیدم خونه گفتم خدایا شکرت که بسلامتی رسیدم خونه، بعد هم شلوارمو درآوردم و لکه شو شستم و روی نرده بالکن گذاشتم تا خشک بشه، و یه شلوار دیگه پام کردم و برای پیاده روی دوباره رفتم بیرون..

    و یکی دیگه اش  هم   همون  روز سه شنبه وقتی بود که داشتم پیاده روی می کردم واز توی کوچه باغها میرفتم و میخواستم به سمت رودخونه برم که پر از منظره های بینظیر طبیعت زیبای خداونده!

    خانمی رو دیدم که حدوداً همسن من بود خونه اش نزدیک خونه ی ما بود بمن گفت بیا بشینیم رو سکوی جلوی خونه با هم صحبت کنیم

    منهم قبول کردم و رفتیم نشستیم

    و ایشون تعریف کرد که با جمعی از خانمهای محله میرن در پایگاه محله ورزش می کنن و برای پیشرفت و آبادانی محله پول جمع می کنن و خودش چند بار مبالغ بالایی کمک کرده بود

    اون زمین فوتبالی رو که توی کامنتی قبلاً نوشته بودم دارن میسازن  یکی از هم محله ایهای ساکن امریکا اهدا کرده  و دارن میسازن، همین خانم و همسرش کارهاشو بعهده گرفتن

    و اون دوتا دخترهای جوونی که دیده بودم شورت و پیرهن ورزشی تنشونه و داشتن نیمکت تماشاگرا رو رنگ میزدند برادر زاده های ایشون بودن

    و از من خواست که باهاشون برم ورزش کنم و مبلغی

    هم کمک کنم

    من گفتم که هم خودم و هم همسرم چند بار کمک کردیم، و من هم لیمیت پولی برای خودم مشخص کردم که تو کارتم از اون پایینتر نره

    و از طرف دیگه چندتا دندون دارم ایمپلنت می کنم و بالای صد میلیون پولش میشه

    و علاوه بر اون مستأجر تهرانمون هم مدت قراردادش تموم میشه و پول رهنش رو باید بهش بدیم

    اینه که مبلغ زیادی نمی تونم کمک کنم ولی با کمال میل یک میلیون میتونم کمک کنم و همونجا شماره کارتشو گرفتم و واریز کردم

    و درباره نحوه تغذیه ازم پرسید و اینکه چه رژیمی می گیرم

    بهش گفتم من با استادی کار می کنم که سایت داره و من عضو اون سایت هستم و هم فایلهای هدیه داره و هم محصولات و دوره هایی که قیمتهای متفاوتی دارن و من یکی از دوره ها بنام قانون سلامتی رو از سایت خریدم

    خیلی سؤالات مختلفی کرد و منم بهش جواب دادم و گفت حتماً میرم عضو میشم

    اسمم (سُعاد)چقدر براش  جالب بود! هی چند بار تکرارش کرد

    خیلی حرفای خوب زدیم و کلی از من تشکر کرد و شماره موبایلمونو دادیم به همدیگه..

    به امید خدا بقیه ماجرا ها رو در کامنت دیگه ای می نویسم

    استاد جانم سپاسگزارم برای این آگاهیهای ناب

    مریم جان مهربون و عزیزم سپاسگزارم

    دوستای نازنینم سپاسگزارم برای کامنتهای خیلی خوبتون

    عاشقتونم

    به امید دیدارتون در یک دورهمی در بهترین زمان و مکان

    خدا رو شکر برای یک صلات دیگه

    هر روز بیشتر و بیشتر هم جهت با جریان خداوند باشیم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 70 رای:
    • -
      آزاده گفته:
      مدت عضویت: 2522 روز

      سلام خاله جون

      خداروشکر هر وقت میام فایلی رو ببینم و کامنت بذارم میبینم خاله خوش انرژی و فرکانس بالای من بی نظیرترین کامنت نوشته خاله جون خیلی دوستون دارم این تعهد به پایبندی قانون تونو برای خودم سرمشق قرار دادم و یه چیز جالب ما هر دفعه که میایم پیش شما طالقان میبینم شیوه شما در پذیرایی از میهمانان خیلی شبیه پذیرایی مریم جون در سریال زندگی در بهشت هست و این نشون دهنده این که شما آموزه های استاد در تمام ابعاد زندگی تون دارین اجرا می کنین

      منم با رفتن پیش روانشناس مخالفم وقتی ما به منبع نور و قدرت وصل هستیم و خداوند از روح خودش در ما دمیده پس شفا هم‌ در درونمون هست از شما چه پنهون من کلا با دکتر رفتن مخالفم و سعی می کنم با داروهای گیاهی خودمو درمان کنم

      امیدوارم هر روزتون پر از عشق و نور و هدایت های خداوند باشه

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای: