اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
شنیدن این فایل برای من، مثل یک تلنگر بود؛ تلنگری که بار دیگر به من یادآوری کرد مسیر رشد و آزادی درونی از دلِ خاطرات تلخ و مرور گذشتههای دردناک نمیگذرد، بلکه از قدرتی میگذرد که خداوند در حال اکنون درون ما قرار داده: قدرت توجه.
تا امروز، خیلی وقتها برای حل بعضی از چالشهام، سعی میکردم برگردم عقب؛ بررسی کنم فلان احساس منفی یا باور محدودکننده از کجا اومده. فکر میکردم باید ریشهی مشکل رو پیدا کنم تا حلش کنم. اما این فایل به من نشون داد که این مسیر، فقط توجه من رو بیشتر روی «نبودها» و «ناراحتیها» متمرکز میکنه و همین باعث تکرار اون فرکانسها در زندگیم میشه.
بزرگترین درسی که گرفتم این بود که تمرکز من، سرنوشت من رو میسازه. اگر مدام گذشته رو زیر و رو کنم، فرکانس اون دردها رو تقویت میکنم و ناخواسته، دوباره همون اتفاقات رو – شاید در لباسی جدید – تجربه خواهم کرد.
از این به بعد، تصمیم گرفتم:
• بهجای کندوکاو در گذشته، در لحظهی حال، آگاهانه ذهنم رو کنترل کنم.
• بهجای برچسبزدن به اتفاقات، به دنبال معناهای سازنده باشم.
• بهجای موندن در مسئله، تمرکزم رو روی راهحل بذارم.
• و مهمتر از همه، ذرهذره تمرین کنم که دیدم رو به نکات مثبت زندگی تغییر بدم.
خدایا شکرت بابت این آگاهی.
استاد عزیز، سپاس از شما برای راهنماییهایی که زندگی خیلیهامون رو دگرگون کرده.
من انتخاب کردم از این لحظه به بعد، با انتخاب کانون توجهم، مسیر هدایت الهی و نعمتهای بیپایان رو دنبال کنم.
سلام به استاد عزیزم و خانم شایسته دوستداشتنی و سلام به همه دوستانی که این کامنت رو میخونن
به یاد آوردن یکسری خاطرات و مسائلی که در گذشته اتفاق افتاده و الان ما کاری از دستمون برای تغییر اون خاطره برنمیآید و درسی هم برامون نداشته که بخواهیم اون خاطره یا موضوع رو بالا و پایین کنیم، ببینیم چرا و چطور اتفاق افتاده و … واقعا کار اشتباهی هست
من تا به حال پیش هیچ مشاوری نرفتم. من هم اتفاقاتی رو تجربه کردم که ناجالب بودن اما از اونجایی که غرورم هیچوقت اجازه نمیده از مشکلاتم برای کسی تعریف کنم ، هیچوقت هم پیش روانکاو و روانپزشک و مشاور نرفتم
نمیدونم اون وقتا چطوری به این راه هدایت میشدم ولی از خدا میخواستم که کمکم کنه و با آگاهی های اندک همون موقع ها به راهی هدایت میشدم که حالم رو خوب کنه
چند بار پیش اومده که بهم گفتن برای کمک گرفتن درباره پسرم برم پیش مشاور اما من اصلا اعتقادی به این کار ندارم
منظورم این نیست که عقل کل هستم و نیازی ندارم به یادگرفتن در موردش، اما همیشه از خداوند خواستم کمکم کنه و هدایتم کنه حتی اگر لازمه با مشاور صحبت کنم، از خداوند هدایت خواستم تا دستانش رو برای کمک بفرسته و سعی کردم رفتارهای خودم رو تحلیل کنم تا ببینم اشتباهم چی بوده و رفتارهای پسرم رو هم تحلیل میکنم تا دلیلش رو بفهمم قبل از اینکه بهش برچسب حرف گوش نکن و ناآرام و … بزنم
خود من هم تجربش رو دارم
قبلنا خیلی به این چیزا فکر میکردم و اتفاقی که می افتاد این بود که حالم واقعا بد می شد و خشم زیادی نسبت به آدمهایی که اون خاطرات رو برام ساخته بودن در من ایجاد میشد
همیشه حس قربانی بودن داشتم و از دست پدر و مادرم عصبانی میشدم
با اینکه شاید مسائلی بودن که توی زندگی هر بچهای اتفاق افتاده باشه و خیلی عجیب و دردناک نبودن و الان که بهشون نگاه میکنم خیلی معمولی بودن
اما همانطور که گفتین ذهن این توانایی رو داره که به مسایل شاخ و برگ بده و تصویر ذهنی رو تغییر بده یا بسازه و حس بد رو در ما تشدید کنه
استاد مطالب و آگاهیهای این فایل منو یاد یک موضوعی انداخت
که موقع غیبت کردن در مورد آدمها هم دقیقا همین اتفاق میوفته
یا وقتی از دست کسی مثلاً همسر یا بچمون عصبانی هستیم، ذهن شروع میکنه به نشخوار و یادآوری خاطرات گذشته تا بیشتر بهمون ثابت کنه که بله این آدم کلا اخلاقش بده یا فلان کارهای اشتباه رو همش انجام میده یا …
کلا هر موضوعی که بخاطرش از دست کسی عصبانی یا ناراحت باشی، ذهن میره بدو بدو کلی خاطره از اون آدم میاره جلوی چشمت که یک گوله آتیش میشی
هممون تجربشو داریم که بعدش که آروم میشیم میگیم اینارو از کجا آوردم من، در حالی که اصلا ربطی به موضوع نداشتن
خلاصه فرقی ندارن که خاطره بچگی باشه یا خاطره از بزرگسالی ، باید افسار ذهن رو دست بگیریم
کنترلش کار آسونی نیست وقتی که جون میگیره پس بهتره که همون اول جلوش رو بگیریم
سپاسگزارم ازتون بخاطر این سری فایل ها که سوالاتی که از بچگی داشتم رو جواب داد و حل کرد
سپاسگزارم از خدای خودم که من رو به این مسیر هدایت کرد
خدای من من به هر خیری که از جانب تو به من برسد محتاج و فقیرم
سلامودرودخدای بزرگ به استادعباسمنش گرانقدر و تمامی دوستان عزیز در مسیر رشدوپیشرفت الهی
چقدر این فایل رو دوست داشتم و چقدر لازمه ی این روزهای من هست تا حواسمو بیشتر جمع کنم که اطرافیانم دارای ویژگی های مثبت زیادی هم هستن
نمی دونم چندنفر خانم تو این سایت تجربه ی افکار پریشان بعداز زایمان رو داشتن یا نه،اما می خوام بگم من ازون دست خانم هایی بودم که بعد از زایمان یک افسردگی کوتاه مدتی سراغم اومد و کاملا متوجه می شدم که به افکار منفی زیاد بها می دادم که داشتم به سمت افسردگی پیش می رفتم
افسردگی از نظر من یکسری افکار منفی تخیلی هست که اگه یک نفر به اون افکار منفی بهابده،به خودش و اطرافیانش همه جور ویژگی منفی می چسبونه،حتی اگه اون ویژگی منفی رو اون فرد یاحتی خودش نداشته باشه
من زمانی که زایمان کردم،خیلی تمرکزم رفته بود به یکسری از رفتارهای همسرم و اطرافیانم که واقعا الان بهشون فکرمیکنم خندم میگیره که چرا اون رفتارها رو برای خودم بزرگ جلوه می دادم و حالواحساس خودمو بهم می ریختم
مثلا اگه همسرم یاخانواده ی همسرم میکائیل جون رو خیلی ناز می کردن،من فکر می کردم دیگه همه توجهاتشون به بچه رفته و کسی نیست که به من توجه کنه و ببینه من چه حالی دارم
همین طرز تفکر باعث شده بود که ازجنس همین رفتارهابیشتر ازاونها جذب کنم،و ازکوچکترین رفتارهام،میخواستن ایراد بگیرن و بگن که تو نمیتونی درست بچه داری کنی
چندین روز با همین طرز تفکر گذشتو گذشت و من هربار از لحاظ جسمی داشتم حال بدتری رو تجربه میکردم،از سرگیجه های پی در پی،از رنگ پریدگی صورت،از سردرد های مکرر که واقعا اون سر درد ها منو به عجز میورد و هیچ کسی توجه خاصی به من نمیکرد،ولی اگه میکائیل جون کمی بیشتر یکروزی گریه میکرد،همه ی توجهات به سمت اون بود…
اما انگار کسی دردهای بعداززایمان من رو نمی دید و این حس مظلوم نمایی و قربانی واقع شدن اونقدر در من فوران کرده بود که قشنگ میفهمیدم دارم میوفتم تو یک موج مومنتوم منفی و درحال غرق شدن هستم
استاد دقیقا میفهمم که چی میگید…
به دنبال مشکل بودن باعث میشه اون رو پیداکنیم…
و چقدر ذهن رو اگه بهش بها بدیم و اجازه بدیم که افسارش رهابشه و هرفکری رو بچرخونه،دقیقا یک زندگی رو ازهم نابود میکنه…
همین تفکرات بیهوده ای که داشتم تو ذهنم می پروروندم دقیقا به جایی کشیده شد که توی تخیلاتم احساس می کردم همسرم داره بهم خیانت میکنه و تا موبایلشو دستش می گرفت فکر میکردم داره باکسی پیام بازی می کنه!!
درحدی شده بودم که خودمو یک فرد پوچ وبیهوده می دیدم و دوست نداشتم خودمو تو آینه نگاه کنم واگه تو آینه خودمو نگاه می کردم ناخوداگاه می زدم زیر گریه و به حال خودم افسوس می خوردم…
تااینکه جلسه ی هفده دوره ی بی نظیر روی سایت اومد و خدا منو بااون اگاهیا نجات داد و شروع کردم افکارمو جمعوجورکردن و به نکات مثبت همسرم توجه کردن…
نشستم کلی از ویژگی های مثبت همسرم نوشتم وبابتشون سپاسگزاری ازخدا کردم،و به یاد اوردم اون روزایی که چقدر رابطه ی ما باهمدیگه عاشقانه بود و کلی بهم دیگه عشق می ورزیدیم
به یاد اوردم روزایی رو که من حالم خوب نبود و همسرم منو سریع به دکتر می رسوند
به یاد اوردم روزایی که همسرم دستودل بازانه بهم پول می داد و کلی برای خودمو فرزندم خرید می کردیم
کلی ازنکات مثبتش رو به یاد خودم اووردم و همین نوشتن نکات مثبتش باعث شد من یکم مقاومت ذهنیم کمتربشه و بتونم باهاش بهتر رفتار کنم…
یعنی جوری بودم که وقتی از سرکار به خونه بر میگشت ناخوداگاه ذهنم مقاومت می کرد و حتی اگه یک دقیقه قبل صورتم خندان بود،تاچشمم به همسرم میوفتاد سریع یه رفتار خشن میگرفتم و انگار که این رفتار دیگه دست خودم نبود و تا ایشون رو می دیدم نمیتونستم خوب باهاش رفتارکنم…
چون یکسری تخیلات منفی درموردش تو ذهنم بارها وبارها چرخیده بود…درحدی که به مرز طلاق هم فکر میکردم!
الان که فکرشو میکنم با شنیدن آگاهی های این دوره من تونستم بین اینهمه افکار منفی تایم اوت بگیرم و نذارم اونقدر مومنتوم بگیرن که باعث نابودی زندگیم بشه…
خداروشکر وقتی به نکات مثبت همسرم توجه کردم،رابطه ی ما دوباره مثل قبل صمیمی شد و باتمام وجودم دارم سعی می کنم که خودم خودم رو دوست داشته باشم و نه اینکه حتما کسی منو دوست داشته باشه و یا بهم توجه خاصی بکنه…
چون خیلی اوقات این توجه کردن دیگران به من برام مهم میشه،و فهمیدم این یک پاشنه ی آشیل از من هست که باید بیشتر روی اون کار کنم وگرنه به من احساس قربانی و مظلوم نمایی میده و این فقط به خودم ضربه می زنه…
بعداززایمانم بوده خیلی از روزها آرامش بسیار خوبی داشتم،اما خیلی باورهایی هم داشتم که باعث میشد احساس کنم من خیلی توی خونه مهم نیستم و همه ی توجهات رفته سمتِ بچه…
الان دیگه اگه کسی میخواد به میکائیل جون توجه کنه,به جای اینکه خودمو ناراحت کنم،بیشتر خوشحال باشم که بچه ای رو به دنیا اووردم که باعث خوشحالی همه تو خانواده ی همسرم شدم…
و بجای اینکه منتظرباشم کسی به من توجه کنه خودم برای خودم ارزش قائل باشم،فااارغ ازاینکه همسرم به من توجه کنه یانه،به من عشق بورزه یا نه،با من رابطه ی خوبی برقرارکنه یا نه…
اون من هستم که تا برای خودم ارزش قائل نباشم هیچوقت کسی برای من ارزش قائل نخواهد شد..
تازمانی که من نتونم بهخودم عشق بورزم و خودم رو دوست نداشته باشم،انتظاری هم نیست که همسرم بامن رابطه ی خوبی برقرار کنه..
استادعزیز ازتون سپاسگزارم که بااین دست آگاهیا من رو از منجلاب باورها و افکار منفیِ پراز تخیل نجات می دید،و چقدر این دوره کمک کنندست برای اینکه اجازه ندم مومنتوم منفی اوج بگیره و من رو تا قهقرا ببره...
میخواستم اینجا جلوی دوستان اعتراف کنم که بااینکه توی دوره شرکت کرده ام،اما ذهن جوریه که اگه بی نظیرترین آگاهی هم به خوردش بدیم ولی بعدازیه مدت اون رو به حال خودش رها کنیم دوباره برمیگرده به حالت قبل و آدم رو توی لجنزار افکار منفی فرو میبره…
ومن دقیقا داشتم این اتفاق رو تجربه میکردم…
خداروصدهزارمرتبه شکر این فایل بهم کمک کرد تا به خودم یاداوری کنم که چقدر ذکر ویژگی های مثبت هرفرد باعث میشه آدم خودش حالواحساسش بهتربشه و بهترمیتونه باطرف مقابلش ارتباط برقرارکنه…
خداروشکرمیکنم که دوباره تونستم تایم اوت بگیرم و خودم رو از اون افکار پلید و پراز تنش نجات بدم و رابطمو باهمسرم دوباره بهبود بدم…
سلام به شما استاد عزیز و تمامی بزرگوارانی که این متن رو مطالعه میکنند
خیلی خوشحال و سپاسگذارم که امروز به سمت اگاهی های این فایل هدایت شدم و بار دیگه قانونی رو به من یاداوری کرد که اگر به نکات منفی گذشته و حال توجه کنم نتایج بدی در زندگی ام میبینم و اکه سعی کنم از وقایع گذشته ام تجربه بگیرم و طبق مسیر درست گام بردارم قطعا مسیر برایم هموار تر میشه وسرعت رشد بیشتر میشه
در این کامنت میخوام یکی از درس هایی که از یک شکست مالی خوردم رو بگم ،صرفا به این دلیل که هم تجدید خاطر برای خودم بشه
و هم چراغی روشنگر برای دوستانی که حرف من براشون قابل درکه
یکی از رسانه هایی که قبلا داخلش فعالیت زیاد داشتم
اینستاگرام بود و چون خیلی ذهن من رو میبرد به سمت بازار خراب و شرایط سخت زندگی و …. اوضاع من روز به روز سخت تر سخت تر میشد
تا زمانی که در دوره ی همجهت با جریان خداوند از زبان شما شنیدم که اینستاگرام رو تعبیر کردین به دیوانه خانه ای که اگه زیاد داخلش بچرخیم ما هم فکر و ذهنمون با اونا هم جهت میشه
بخاطر همین کلا اینستا رو گذاشتم کنار(فقط گاهی اوقات پست یا استوری در پیج کاری ام منتشر میکردم و تمام)
اما چیزی که از این کار تجربه کردم این بود که بسیار قلبم ارامتر شده بود چون دیگه ذهنم به اون سمت و سو نمیرفت
و از طرفی کارهام به راحتی انجام میشد و چیزی که خیلی من رو خوشحال کرده بود تعداد مشتریام چند برابر شده بود در حالی که من اصلا همچین چیزی رو در طول چند سال کاسبی در این صنف تجربه نکرده بودم
و حالا نکته ی جالبش اینجاست که مشتریان این مدتم بهتر بودن از این جهت که هم راحت انتخاب و خرید میکردن و هم تخفیف نمیگرفتن و هم پول رو کاملا نقدی پرداخت میکردند
و چون خودم این بازخورد و تجربه رو گرفته بودم خیلی دوست داشتم که با شما به اشتراک بذارم
راستش دیدن این فایل و شنیدن صحبتهاتون تو فایل قبلی، منو یاد یه ویدئویی انداخت که چند وقت پیش تو فضای مجازی دیده بودم…
[ یه ویدئوی خیلی ساده و در عین حال خیلی عمیق.
تو این ویدئوی کوتاه …تصویر یه لیوان آب رو نشون میداد که تهش پر از سنگ و سنگریزه و شن و خاک بود.
یه خانمی میاومد و با دستش میرفت ته لیوان که دونهدونه سنگها رو از توش دربیاره… اما اتفاقی که میافتاد این بود که آب حسابی گلآلود میشد،بخشیش بیرون میریخت…نه تنها نمیتونست اون سنگها رو کامل دربیاره، بلکه بخش زیادی از آب هم از دست میداد .آخرش هم فقط یه لیوان گلآلود باقی میموند با بخش زیادی از سنگها و سنگریزه ها و شاید یکیدو تا سنگِ نصفهنیمه بیرون می اورد ..اونم به سختی.هر چی بیشتر تقلا میکرد آب بیشتری از دست میداد
اما در ادامه همون آزمایش رو یه جور دیگه انجام دادن.
این بار اون خانم هیچ تلاشی نمیکرد برای بیرون کشیدن سنگها. فقط شروع کرد به ریختن آب تمیز و زلال توی لیوان.و هی این کار رو تکرار میکرد.هروقت که آب میریخت، آب گلآلود سرریز میشد و سنگریزهها هم کمکم خودشون میاومدن بالا و بیرون میافتادن.
در نهایت، لیوان پر شد از آب زلال و شفاف… بدون هیچ سنگی.]
_
»»»»» این تصویر برای من خیلی معنا داشت. دقیقاً مصداق و تأییدی بود بر حرفهای شما.
چیزی که تو این سالها تو دنیای روانشناسی و مخصوصاً توی فضای مجازی زیاد دیده میشه، اینه که (تمرکزها)همه رفته روی همون دست کردن تو لیوانه!
پیجهای روانشناسی، با دقت و وقت زیاد کلی محتوای رنگ و وارنگ و خییلی تمیز و مرتب و شیک آماده میکنن، تمام اون محتواها تشویقت میکنن به اینکه بری دنبال زخمها، تروماها، خاطرات کودکی، طرحوارهها…
که برو پیدا کن ببین کی چی گفت، کی چی نگفت، چه بلایی سرت اومد..چی شد که اینجوری شد.…
ساعتها جلسات تراپی که وقت و انرژی و پول صرف میکنی تا بری تو کودکی سرمنشا اون زخم و گره رو پیدا کنی…جلسات هیپنوتیزم..جلسات درمانی گروهی که ادمها میشینن و راجب دردا و زخماشون حرف میزنن…
خب تو فیلم ها هم الان همش دارن ترویج میدن که تراپیست و مشاور داشته باش و این داستانا…
و خب ظاهرا منطقی بنظر می یاد. ذهن آدم فکر میکنه راه رهایی از درد، اینه که دقیق بشی توش، بشناسیش، بری پیداش کنی..جست و جو کنی ..درش بیاری !!!!!! …
اما واقعیت اینه که این مسیریه که ته نداره. یه چاه بیته که هرچی بری پایینتر، بیشتر درگیرش میشی.
و بدتر اینکه، تو این مسیر هی احساس قربانی بودن تقویت میشه.هی بیشتر میشینی رو صندلی قربانی و دنبال تایید و ترحم از بیرون میشی.
هی منِ آسیبدیده پررنگتر میشه، ولی منِ قوی، منِ مسئول، منِ متصل به منبع… گم میشه.
و خب اگه ورودیهاتو کنترل نکنی و ذهنتو بدی دست این اطلاعات…معلوم نیست از کجا سر در می یاری.کنترل ورودیها خییییلی خیییلی مهمن.
_
و اینجا همونجاست که تفاوت نگاه شما برای من مثل نوره.
شما نمیگین برو سنگریزههات رو بشناس و تلاش کن درشون بیاری؛ شما میگین (با توجه به اصل و قانون) آبِ تمیز بریز تو لیوان وجودت.
یعنی شکرگزاری کن، داشته هاتو ببین..زیباییها رو ببین و تحسین کن…حس های خوب رو پررنگ کن، حال خوب رو تمرین کن…تمرکز کن رو نکات مثبت خودت دیگران دنیای اطرافت
»»»»»»»» داری به چی توجه میکنی!!!!کانون مقدس توجهت رو داری کجا خرج میکنی…
انتخاب دست خودمونه…دست کنیم سنگریزه هارو بکشیم بیرون یا با ریختن آب تمیز و شفاف (همون قانونی که شما درس میدین) خودبه خودی و به صورت طبیعی ظرف وجودمون شفاف و پر از نور شه.
باید راحت و طبیعی اتفاق بیفته و راه طبیعیش اینه که مراقب کانون توجهت باشی.
* قانونی که شما دارین تو تمام این سالها درس میدین میگه به هر چیزی توجه کنی از اصل و اساس همون چیز رو تو زندگیت گسترش میدی و زیاد میکنی.چرا که توجه تو قدرت خلق و ایجاد داره.
و مثل یه چراغ قوست انگار اونو رو هر چی بگیری..همونو زیاد میکنی و باعث تولید و زاد و ولدش تو زندگیت میشی.*
و وقتی این کارو میکنی، خیلی از اون چیزایی که فکر میکردی باید بشناسی و حل کنی و درمان کنی، خودشون آرومآروم ناپدید میشن.
نه اینکه فرار کنی ازشون؛ نه… بلکه نور آگاهی، حلشون میکنه بی اینکه تقلا کنی و زحمت زیادی بکشی، حل میشن، بیصدا از بین میرن…
و این خیلی فرق داره با اینکه دست کنی تو ظرف وجودت و دونه دونه خودت سنگهارو بیرون بکشی.این جواب نمیده و مغایر با قانونه…
استاد عزیزم…ازتون ممنووونم.… واقعاً تو این دورهزمونه که پره از سردرگمیهای روانی، گیجیهای فکری، و حجم زیادی از اطلاعات که ظاهراً کمککنندهن اما تهش فقط آدمو بیشتر درگیر میکنن، شما جزو معدود افرادی هستین که دارید راه رو ساده، روشن و با قوانین و اصول اساسی و الهی نشون میدین.
نقطه تمایزتون دقیقا اینکه شما وقت گذاشتین قوانین اصلی رو پیدا کردین و قدرت تشخیصتون تو (توانایی تشخیص اصل از فرع بی نظیره )و چقد کمک میکنهاگه آدم عمل کنه، منحرف نشه و تو این حجم زیاد اطلاعاتی که الان هست بتونه راه رو از چاه تشخیص بده.
»»»»»»»»»»»»»و چقد کنترل ورودی ها مهمن.
_
این راه و این قانون انقد سادست.ولی ذهن همیشه دنبال پیچیدگیه …نمیتونه قبول کنه این سادگی رو …گول میخوره …… اما واقعیت اینه که راهِ درست، اتفاقاً همون راه سادست.
راهی که انقدر بیدردسر و طبیعیه که ذهن ما عادت نداره باورش کنه.
خوشبهحال شاگردای شما که این صدا رو میشنون و به این اگاهی های الهی دسترسی دارن .
چون اگه غیر از این بود… راستش باید اعتراف کنم هممون تو در و دیوار بودیم.
از تون تشکر میکنم برای بودنتون، برای نورتون، و برای یادآوری اینکه:
“رهایی، با زور و سختی نیست… فقط کافیه آب تمیز بریزی.”
سپاسگزارم خداوند هستم که امروز در مدار دریافت نثر زیبا و روان شما که بدور از ریا و تملق سرشار بود از رضایت قلبی از خداوند و دست پر خیر و برکت ش استاد عزیز
نوشتن متن و دیدگاه از سر اجبار یا تکلیف ، عادت، عقب نماندن از قافله یا رضایت تاثیر متفاوتی بر بیننده میذاره من از متن شما دوست عزیز رضایت و خوشنودی فراوان رو احساس کردم
سلام خدمت استاد بزرگوار و خانم شایسته عزیز و همه دوستان سایت.
من هم در ارتباط با روانکاوی یه تجربه ای دارم که مال 14 15 سال پیشه البته خودم شخصا مراجعه نکردم ولی همکارم رفته بود و اصرار شدیدی داشت که حتما انجامش بده و خیلی موثره منم اصلا حوصله اینکارا رو نداشتم و ایشونم پیگیر که انجام بده برای خودت ارزش قائل باش تمام مشکلاتت حل میشه و از این حرفا.منم طبق گفته ایشون شروع کردم چندتا دفتر باطله رو برداشتم و گذشته ام رو مینوشتم اولش هرچی فکر میکردم چیزی یادم نمیومد بعد کم کم چیزایی نوشتم که جل الخالق نمیدونم اختراع و تولید ذهنم بود یا واقعا اتفاق افتاده بود نمیدونم ولی انقدر حالم بد شد ک گلاب به روتون معده ام کامل بهم ریخت و اسهال شدیدی گرفتم افتادم رو دور بیخوابی شبا راه میرفتم هذیان میگفتم با خودم حرف میزدم بعد همکارم گفت چکار کردی انجام دادی گفتم این چی بود من خیلی حالم بد شده و براش حالاتمو گفتم گفت عالیه دقیقا خودشه اینا بیرون ریزی زخم های قدیمیه ک داره شفا پیدا میکنه همینطور ادامه بده تا کامل بیرون ریزی انجام بشه و تمام خاکهای وجودت بریزه بیرون و به طلای وجودت برسی و من دیدم اصلا نمیتونم ادامه بدم و ندادم و ایشون بارها اظهار تاسف کرد برام ک چرا ادامه نمیدی و اگه ادامه بدی به چه نتایج خوبی میرسی اشتباه نکن و از این حرفا . جالب بود ک این وسط من از دست دوسه تا از معلم هام خیلی خشمگین و عصبانی شدم و تو دفتر فحش و ناسزا بشون میدادم تا جایی کانقد عصبانی میشدم ک نوک خودکار رو میزدم رو اسمشون و انقدر با حرص فشار میدادم و میکوبوندم ک ورقه بماند سوراخ و پاره پوره میشد فرش و زمینم نزدیک بود حفاری بشه و دیگه نتونستم اون معلما را ببخشم در حالیکه قبلا اسمشون هم نمیاوردم حالا این اتفاقات و احساسات منفی از کجا اومده بود نمیدونم و هرموقع اینها را جایی میدیدم اصلا محلشون نمیدادم در حالیکه تا قبلش با نهایت احترام میرفتم جلو و احوالپرسی میکردم. اینم اضافه کنم این همکارم خودش دچار مشکلات متعدد در مسائل مالی و روابط عاطفی و خانوادگی و حتی با همکاران و همه بود و وارد هر جمعی که میشد پس زده میشد. با وجود سه تا فرزند ک هرکدوم زندگی مستقل تشکیل داده بودن از همسرش طلاق گرفت و حتی بعدها فرزندانش حاضر نبودن جواب تماسهاشو بدن و بهش اخطار دادن دیگه به ما زنگ نزن و گرنه ازت شکایت میکنیم و من با خودم گفتم این آدم ک به من میگه اینکارو انجام یده تا به طلای وجودت برسی چرا خودش هنوز تو خاکریزا مونده و درنمیاد.
مورد دیگه ای که الان یادم اومد تو خوابگاه ک بودیم من تو خوابگاه دانشکده روانشناسی و مشاوره بودم چون دانشکده خودمون ظرفیت خوابگاهش تکمیل شده بود به من گفتن فعلا برو اونجا تا خبرت میکنیم و خلاصه ما تا آخر فارغ التحصیلی ارشد اونجا موندگار شدیم. من رفتارهایی از بچه های این رشته و حتی اساتیدشون با توجه به تعریف هایی ک بچه ها از کلاس ها و برخورداشون میکردند دیدم و شنیدم که بارها و بارها تهوع میگرفتم و از خواب و خوراک میافتادم و بدترین سالهای عمرم تو اون خوابگاه و بین روانشناسان و مشاوران ارشد کشور در دانشگاه رتبه اول روانشناسی گذشت و دچار مشکلات جسمی و روحی روانی شدم ک هیچوقت تجربه شون نکردم مثل سردردهای شدید دل دردها یبوستهای وحشتناک و مشکلات دیگه ک حاصل دیدن و شنیدن رفتارها و برخوردهاشون بود و به خاطر همین تجربه و یه تجربه دیگه ک میگم هیچوقت به روانشناس و مشاور مراجعه نکردم. تجربه دیگه ای ک من تو همین خوابگاه تجربه کردم در همون ترم اول یکی از بچه های روانشناس گفت کی برای پروژه من کِیس میشه با نطارت آقای دکتر فلانی ک از اساتید معروفن و همون موقع هم صداسیما برنامه داشتن و چه بروبیا و اسم و رسمی. منم بی اطلاع بودم از روی کنجکاوی داوطلب شدم قرار شد هرروز بعد شام بریم طبقه منتهی به پشت بام خوابگاه ک هیچکس نیست بشینیم و ایشون با نظارت استاد معروف پروژه رو ببرن جلو. خب شروع شد با روانکاوی گذشته و من چیزهایی گفتم ک اصلا نمیدونم از کجا میومد و از کجا آب میخورد و چقدر اشک ها ریختم و نمیدونم از کجا این اشکا میومد تا حدی ک دوستم بلند میشد میرفت دستمال کاغذی برا دوتامون میورد و مینشستیم گریه میکردیم و سوگواری میکردیم و کار به جایی رسید ک من افسرده شدم و اون ترم مشروط شدم با اینکه معدل من همیشه 18 19 بود و علاوه بر اون ، خشم وحشتناکی از همونجا نسبت به پدرمادرم مخصوصا مادرم در من شکل گرفت کهیچوقت نتونستم خاموشش کنم من همیشه نسبت به مادرم و پدرم احساس گناه و کوتاهی داشتم ک چقدر اذیتشون کردم چون بسیار شیطنت بالایی داشتم و همیشه قدردانشون بودم و همیشه دنبال جبران محبتهاشون ولی از اونجا به بعد منشا تمام بدیها و ناکامی های خودمو اونا میدیدم و اصلا مسبب اون رفتارهای شیطنت آمیزم اونا بودن چقدر عصبانی شده بودم طوریکه سه هفته به خونه زنگ نزدم منی ک هرروز زنگ میزدم و هر هفته اخر هفته ها خونه بودم وقتی مادرپدرم بعد سه هفته موفق شده بودن با خوابگاه تماس بگیرن(بخاطر شلوغی خطها و تلفنها زنگ زدن سخت بود اونزمان هم موبایل در کار نبود) اونم با نگرانی فراوان ک چرا زنگشون نزدم و ایا چه اتفاق ناگواری برام افتاده ک زنگ نزدم خونه ؟ من ناخودآگاه با توپ و تشر و سردی جوابشونا دادم و خداحافظی نکرده تلفنا کوبوندم تو سرشون اصلا نمیدونم چم شده بود خودمم از رفتارم شاخ دراورده بودم چندتا از بچه ها ک اونجا بودن گفتن چی شده چرا انقدر عصبانی و ناراحتی منم با بی محلی به اونا رفتم تو اتاقم و این عصلانیت و خودخوری از پدرمادرم همونجا شروع شد و باعث مشکل جدی کبدی شد ک حدود ده دوازده سال زمان برد تا درمان شدم و درمانش هم سرآخر با بخشش پدرمادرم اتفاق افتاد . الان ک این فایل را گوش دادم گفتم خدا چرا من تو را در زندگیم گذاشتم کنار و چرا سراغ تو نیومدم و ای کاش های دیگه که چقدر عمرم را و لحظاتی که میشد خوشی و سراسر لذت باشه ،صرف یه سری نسخه های روان پریشی کردم ک حاصلش بیحاصلی بودای کاش فقط ، نه هزارتا دارو و دکتر و دوا و درمان و هزینه های گزاف و سردرگمی های بیهوده.
به استثنای اینتجربه ها ، من هرموقع یاد گذشته میافتم فقط حسرت و افسوس و احساس گناه دارم اصلا هیچکس رو مقصر نمیدونم ولی تا دلتون بخواد خودمو سرزنش میکنم و چقدر احساس گناه شدید دارم نسبت به پدرمادرم ک چقدر برام زحمت کشیدن ولی من اونطور ک باید حقشونا ادا نکردم هرچند از وقتی وارد سایت شدم بخاطر آموزه های توحیدی شما این خیلیییییییی کم شده ولی هنوز هم تاریکیهایی در وجودم مونده ک امیدوارم با نور و لطف پروردگار تکاملی درست میشه
خانم جهانگیری از شما متشکرم بابت کامنتی کگذاشتید استاد از شما متشکرم بابت توضیحاتی ک راجع به کامنت ایشون گذاشتید من الان متوجه شدم ریشه خشم و قدرنشناسی من نسبت به پدرمادرم از کجا وارد زندگیم شد و ورقم برگشت به سمت نجواهای شیطانی
به قول آقا رضا عطارروشن شیطان لعین تنفر تنفر تنفر خدای عزیز تشکر تشکر تشکر ک منو متوجه کردی و ایشالا ورق به سمت نور الهامات الهی جهت میگیره
از خداوند غنی کریم بسیار سپاسگزارم کمسیر زندگی منو به سمت آموزه ها و سایت شما هموار کرد تا این صحبتها را بشنوم و از این لحظه به بعد از کوردلان و ناشنوایان مسیر حق و حقیقت و حقایق ناب قرآن نباشم. بسبار سپاسگزار وجود شما استاد عزیزم از خداوند دانای عزیز در زندگی ام هستم
در پناه الله یکتا شاد سالم ثروتمند موفق و پیروز باشید .
سلام به استاد عزیزم مریم جان نازنینم و همه دوستان بهشتیم
یه زمانی یعنی بعد از ازدواجم سیر کردن در گذشته ومرورشون یکی از کارهای همیشگیم بود
دوست نداشتم مشکلاتم رو برا بقیه بگم البته که گه گاه یکمشون رو میگفتم ولی آدم تلفن به دستی نبودم که تا هرچی میشه براهمه بگم
وشنیده بودم با نوشتن اونا میشه یکم ارومترشد وفراموششون کرد
واسه همین یه دفتر داشتم که تمام اتفاقات ناخوشایند رو توش مینوشتم و گه گاه باخوندنشون خودم برا خودم دل میسوزوندم که عجب دارم تحمل میکنم عجب صبری دارم عجب قربانی شدم و…..
یادمه یه روز نااگاهانه تموم اون دفترها رو که طی چندسال نوشته بودم پاره کردم و انگار یه ارامشی همون لحظه بدست اوردم
وقتی باشما وقوانین کیهانی آشنا شدم فهمیدم خودم با دست خودم چقدر موندن تو اون باتلاق رو داشتم اضافه ترش میکردم و
دیگه سعی کردم کاری به گذشته و اتفاقات ناخوشایندش نداشته باشم
وقتی کم کم صحبتهای شما رو بهتر وبیشتر درک کردم فهمیدم براپیداکردن یه سری ترمزها یه سری افکار تکرارشونده باید یه سری به گذشته ها بزنم
وریشه ی اون مسائلی که هرجندوقت یه بار سر وکلشون پیدا میشه رو تو گذشته ام پیدا کنم
باید ببینم باورای خرابی که دارم و نمیزارن به خواسته هام برسم ابشخورشون ازچیه
وگاها یه سری مسائل رو برم تو بجگیم چون باورای خرابم از اون زمان شکل گرفته بودن
رفتن به دوران کودکیم خیلی برام سخته چون هرچی تو ذهنمه فقط بازی و شیطنت و حال کردن بوده
وپیداکردن اون ترمزها که دنبالشون بودم بخصوص در زمینه ثروت و سلامتی کارسختی بود برام
ولی رسیدن به اون خواسته اتقدر برام مهم بود که البته اگه هدایتهای خداوند نبود هیچی یادم نمیومد ولی به لطف الله مهربان با پیدا کردن هرکدومشون
هربارکلی ذوق میکنم وبابتش خداروشاکر وسپاسگزارم
وقتی که مجبور میشم براپیداکردن یه ترمز تو بزرگسالیم بخصوص دوران بعد ازدواجم برگردم به گذشته یکم برام سخت تره
چون مرور اون خاطرات برام زجر اوره
ولی من به اون خاطرات به چشم سکوی پرتاب به چشم شعله وآتیش زیر بالن نگاه میکنم که اگه بفهمی اون ترمزو سعیده چی میشه ؟
بافهمیدن هرکدومشون توبیشتر اوج میگیری و میری بالاتر
تو دوره کشف قوانینم تو یه کامنت نوشتم که جدیدا پیداکردن ترمزها برام شده لذت
وبراهمینم از اینکه برم تو گذشته تا اونا رو پیداکنم اصلا ناراحت که نمیشم هیچی
کلی ذوقم میکنم
حتی تو ویسهایی که ضبط میکنم برا باورسازیام اون چیزهایی که در گذشته بوده وباعث یه سری مشکلات شده اون باورای خراب اون رفتارهای نادرست رو به شکل بولد شده میگم تا اهرم رنجش برام قوی بشه که ببین سعیده مثلا
اونحا چون انقدر مقاومت کردی وبخاطر اون مقاومتهات بر خشم هات اضافه تر میشد و بعد احساس قربانی شدن داشتی اون اتفاق افتاد
وهربارم به یه شکل دیگه تکرار شد
یعنی یه جوری میگم وتشدیدش میکنم که موقع گوش دادنش خندم میگیره که جقدر برا خودم بزرگنمایی کردمشون
تا یادم بمونه ادامه ی اون شخصیت داغون زندکیه خرابه پس اگه میخوای اونا رو دیگه تحربه نکنی باید اون رفتارو درست کنی
من فک میکنم همه چی برمیگرده به اینکه به هرچیزی به چه دیدی نگاه کنیم
من قبلا بامرور خاطرات احساس بد روتجربه میکردم چون حس قربانی شدن و مظلوم واقع شدن داشتم ومیخواستم این حس ها روبیشتر به خودم بدم
ولی الان همینطوری که نمیرم به گذشته
فقط وقتی که میخوام یه زیربنای شخصیتی قویتری از خودم بسازم
مجبورم یه سری به گذشته بزنم
اونجاست که خوشحالم میشم چون دیگه سعی میکنم حس بدی نداشته باشم تو مرورشون خودمو غرق نمیکنم
حس قربانی شدن نمیکنم چون پذیرفتم تموم اون اتفاقاتو خودم خلق کرده بودم و هیچ کس هیچ ظلمی به من نکرده بود
والان نیاز دارم فقط با مرورشون یه ترمز رو پیداکنم و برم به مداربالاتر به زندگی بهتر
وچون نمیخوام آشغالا زیر مبل بمونه یکم بوی بدشون رو تحمل میکنم و پاک وتمیزشون میکنم
وفقط برا خودم از اون خاطره یه اسم باقی میزارم مثله سرزنش قضاوت خشم و
بعدساختن فکت ومنطق برا حذفشون و عملی کردن اونها
راستی ریشه ی بیشتر ترمزهای من از مقاومت کردن میاد
هرچی میگردم میخورم به مقاومت
وچه زیبا شما تو یکی از قدمها گفتید که وقتی که مقاومت رو کم کردید به خواسته هاتون رسیدین.
ممنونم ازتون استاد عزیزم دوستای نازنینم که با خوندن کامنتهاتون کلی لذت میبرم و
خدای مهربون و عشقم که همه ی این زیباییها تنها از لطف و بزرگیه توئه.
“قطعاً خداوند از کسانی که ایمان آوردهاند دفاع میکند.”
امروز با شنیدن این فایل، انگار لایهی جدیدی از ذهنم باز شد…
نه فقط درک عقلانی، بلکه یک “نشستن در جان” اتفاق افتاد…
یک آرامش عجیب که انگار خدا داشت از دل کلمات استاد، باهام حرف میزد و میگفت:
«مهین جان! مسیر رهایی از گذشته، در فرو رفتن در گذشته نیست؛ در رها کردنشه…»
برای سالها فکر میکردم تا زمانی که زخمهای گذشته رو کامل نشناسم، شفا پیدا نمیکنم.
دنبال “منشأ احساس بیارزشیام” میگشتم، دنبال اون لحظهای که “باور ناتوانی در من شکل گرفت”، دنبال اون خاطرهای که باعث شد از خودم جدا شم…
باور داشتم که باید برم در تاریکی، تا بتونم روشنایی بیارم.
اما… حالا میفهمم این دقیقاً همون نقطهایه که شیطان، با چهرهای فریبنده وارد میشه…
یعنی با نقاب “درمانگری”، منو در فرکانس “بازآفرینی درد” نگه میداره.
هر کسی کو دور ماند از اصل خویش / باز جوید روزگار وصل خویش
جملهٔ خلقان سَوی این دفعِ شر / میدوند از بهر دفعِ آن ضرر
چرا مرور گذشته، راه نجات نیست؟
طبق قانون بیتغییر خداوند:
“به هر چیزی توجه کنی، اساس اون توجه در زندگیات گسترش پیدا میکنه.”
یعنی حتی اگه نیتت، “درمان” باشه،
ولی ابزار کارت، مرورِ خاطرهی تلخه،
داری همون زخمو دوباره زنده میکنی.
تو از بدن خارجش کردی، اما از سیستم فرکانسیات نه!
در این فایل، استاد دقیقاً همین تفاوت رو باز میکنه:
بین درس گرفتن از یک تجربه (که نور میاره)
و مرورِ خاطرهی اون تجربه (که تاریکی رو ادامه میده)
وقتی گذشته رو “مرور” میکنی، چه اتفاقی میافته؟
ذهن انسان مثل یه راداره. وقتی روی موج “احساس قربانیبودن” میره، ناخودآگاه شروع میکنه به اسکن تمام خاطرات مشابه.
یه جمله سادهی:
«چرا با من این کارو کرد؟»
کافیه تا ذهن برگرده به خاطرهی اولی که کسی بیعدالتی کرد… و بعد خاطرهی بعدی… و بعد بعدی…
“کاملا درک می کنم و می فهمم چون به سر خودم زیاد اومده و مدام داریم تجربش می کنیم هر روز و هر لحظه که از ی حرف ساده تا برسه به ی دعوا و هر چیز دیگه با حتی خانواده و یا دوست و آشنا و…. ممکنه این گذشته یک دقیقه پیش باشه یا یک روز یا یک ماه یا یک سال یا چند سال یا…. وقتی بهش فکر کنی و کند کاش کنی واقعا دیوونه میشی و مدادم اعصاب خوردی و… واقعا اینجاست که استاد مدام میگن کنترل ذهن خیلی مهمه حالا می فهمم”
در ظاهر فقط داشتی “تجزیه و تحلیل” میکردی.
اما در باطن، یک ارتش از خاطرات منفی رو در بدنت فعال کردی.
و اینها مثل یه طبل فرکانسی میکوبن تا دنیا دوباره مشابهش رو جلوت بذاره:
آدمهایی که تو رو نمیفهمن
موقعیتهایی که باز احساس ضعف میکنی
شکستهایی که عزت نفست رو میزنن
پولی که دیر میاد یا اصلاً نمیاد
سلامتی که سست میشه
با پوست و گوشت و خونم درک می کنم.
و اینجاست که میفهمی:
تو به جای خروج از گذشته، داری مدام گذشته رو آینده میکنی…
پس راه درست چیه؟ فقط رها کردن؟ نه!
باید جایگزین ساخت.
قانون خلأ میگه:
“هیچ چیز در جهان در خلأ باقی نمیمونه. اگه خاطرهی منفی رو رها کردی، باید فوراً چیزی مثبت جایگزینش کنی.”
اینا رو دارم برای خودم میگم، امیدوارم بتونم عملیش کنم.
بهجای مرور خاطرهی طرد شدن، به احساس محبوببودنت در آغوش خدا فکر کن.
بهجای یادآوری بیعدالتی، بر نعمتهایی که بدون دلیل بهت داده شده تمرکز کن.
بهجای تحلیل زخمها، به مسیری فکر کن که امروز داری طی میکنی برای ساختن نور.
ای مؤمنان! از گام های شیطان پیروی نکنید؛ و هر که از گام های شیطان پیروی کند [هلاک می شود] زیرا شیطان به کار بسیار زشت و عمل ناپسند فرمان می دهد؛ و اگر فضل و رحمت خدا بر شما نبود، هرگز احدی از شما [از عقاید باطل و اعمال و اخلاق ناپسند] پاک نمی شد، ولی خدا هر که را بخواهد پاک می کند؛ و خدا شنوا و داناست.
به نام خدای مهربان
سلام به استاد عزیزم سید حسین عباسمنش
خداوند روز به روز به زندگیت برکت و نور بدهد
اولن که نگاه زیبایتان را به قانون بدون تغیر خداوند تحسین میکنم و کاملا مشخصه که بسیار بسیار تشنه دریافت آگاهی و یادگیری و استفاده از قانون هستی و همیشه داری از یه زاویه ی جدید به ماجرا نگاه میکنی
این فایلتان خیلی خیلی برایم درس داشت
خیلی خیلی قانون برایم مفهوم جدیدی پیدا کرد و انگار که یک حجاب از جلوی چشمانم برای درک قانون برداشته شد
چقدر ذهن ما قدرتمنده
چقدر این نعمتی که خداوند در اختیار ما قرار داده هنوز که هنوزه برای بشر امروز هم جدید است و هم پنهان و مخفی است
جدید از این نظر که میشه باهاش اتفاقات رو خلق کنی
پنهان از این نظر که همیشه داره بصورت مخفی و بدون اینکه ما زور بزنیم داره کارها رو انجام میده(حالا چه تو جنبه خوبش چه توی جنبه ی بدش)
خب توی زندگی من هم قطعا خاطرات بد کودکی زیادی بوده که منجر به یه ضرب و شتم فیزیکی شده ولی دوستان عزیزم استاد بزرگوار باور بفرمایید هر چه زور زدم چیزی یادم نیامد از این که توسط خانواده ام پدر مادر برادرام یا خواهرام خاطره بدی داشته باشم اصلا یادم نمیاد
این رو هم مدیون استاد عباسمنش هستم از وقتی که با ایشون آشنا شده ام سعی کرده ام در زمان حال زندگی کنم و خیلی گذشته رو مرور نکنم
نمیدانم باور میکنید یا نه ولی خیلی از خاطرات زندگیم رو که با خانمم یا دوستان قدیمس ام صحبت میکنیم مثلا میگه یادته فلان جا رفتیم مسافرت و این اتفاق افتاد؟
یا مثلا میگه که یادته فلانی رو دیدیم؟
و خیلی با جزییات ازش حرف میزنن
ولی من میگم هیچی یادم نمونده
و توی بعضی جاها وقتی که با جزئیات تعریف میکنن یه خاطره خیلی کوچولویی شاید یادم بیاد
ولی این فایل دوتا درس خیلی خیلی عالی برام داشت
1.اینکه استاد عباسمنش هنوزم مثل زمانی که تازه وارد این مسیر شده بودند انگیزشون برای درک و استفاده از قانون خیلی بالاست ومنم باید مثل ایشون این کار رو ادامه بدم
2.یه بعد جدیدی از عملکرد ذهنم برام مشخص شد
گرچه جنبه منفی عملکرد ذهن برام هویدا شد ولی درسی که از این سوال خانم جهانگیری گرفتم اینه که باید توانایی کنترلش رو بدست بگیرم
سلام به استاد عزیزم و خانم شایسته گرامی و هم فرکانسی های نازنینم
استاد این روزا با کار کردن روی دوره ی دوازده قدم به یه گنج بزرگی رسیدم و اونم کنترل ذهن و رسیدن به احساس خوب تو شرایط به ظاهر بحرانیه .
راستش انگار تازگیا بهم الهام میشه خیلی سریع هدایت میشم به حس و حال خوب .
یا اینکه تواناییم بیشتر شده تا سریع زاویه ی دیدم و عوض کنم و به احساس خوب برسم و واقعا خوشحالم هر چی که هست مثل یه گنجی میمونه برام و در اصل یه ثروت بزرگه .
مثل امروز که رفته بودیم برای دخترم تخت بخریم که خیلی سخت انتخاب میکنه و خیلی حساسه ، وقتی بعد از کلی گشتن های چند روزه رسیدیم به جایی که اولین بار رفته بودیم خلاصه بالاخره انتخاب کرد و پسندید و قرار شد همونو بخریم ، وقتی من با همسرم تماس گرفتم چون سرکار بود و نتیجه و عکس براش فرستادم ، همسرم تایید نکرد و گفت نظر منو میخواهید قشنگ نیست،
حالا دختر من که انگار یه جورایی تونسته بود به سختی خودشو راضی کنه عصبی شد و ناراحت شد و گفت اصلا من تخت نمیخوام دیدی من نمیتونم انتخاب کنم بابا هم راست میگه حتما زشته ، همون لخظه ذهن من داشت شروع میکرد به نجوا که سریع مچش و گرفتم و گفتم همینو میخریم .دخترم گفت مامان اگه بابا راست بگه چی ، گفتم همینو میخریم مطمئن باش قشنگ میشه وقتی بیاد اتاقت ، گفت اگه بعدا پشیمون بشم چی ، و من بهش یاداوری کردم که از بین تخت هایی که دیده بهترینه و عکسای تختای قبل و بهش نشون دادم و یاداوری کردم ، گفت اره مامان راست میگی انگار بابا ذهن منو بهم ریخت .
وقتی رفتیم به اقای راهنما نتیجه رو بگیم ، رو به دخترم کرد و گفت دختر خوشگل نگران نظر دیگران نباش ( از جریان باباش اطلاعی نداشت ولی میدید که استرس داره) گفت به خدا منم روزی ساعت ها جلوی اینه بودم و مدام نگران قیافه و لباسم که مبادا کسی خوشش نیاد ولی بعد ها متوجه شدم موهای من اتاق من لباس من ، برای کسی مهم نیست و مردم اون قدر مشغله فکری دارن که اصلا اون جوری که من نگرانم اونا نگران این چیزای من نیستن ، راستش خیلی خوشم اومد از حرفاش و گفت این چیزا اصلا مهم نیستن مهم اینه که از درون حالت خوب باشه نه با مدل تخت و این چیزا.
واینکه من هم این صحبت ها رو کرده بودم ولی حرفای این اقا انگار بیشتر به دل دخترم نشست.
احساس کردم این حرفا نتیجه کنترل ذهنم بودکه پاداش گرفتم و به دخترم زده شد .
اگر من هم مثل دخترم بهم میریختم و حتی انتخاب سخت میشد و خال بد ادامه داشت و خدا وقتی دید ما به احساس خوب رسیدیم این احساس خوبو بیشتر کرد.
و اینکه حرفای همسرم که حتی از نزدیک هیچ کدوم از تخت ها رو ندیده بود و تمام مدتی که ما دنبال تخت بودیم حضور نداشت و از مدل ها خبر نداشت ، میتونست چه تاثیری روی روح و روان دخترم بزاره ، اگر من هم کنترل ذهن نداشتم .
و تمام این اگاهی ها شاید بگم توی چند ثانیه بهم گفته شد و اون لحظه ، هم به دخترم حق دادم و دعواش نکردم که کلی وقت همه رو گرفته بود و هم به همسرم که از هیچی خبر نداشت نه از قیمتها و نه مدل ها.
و تمام اینها رو مدیون دوره ی دوازده قدم هستم که مسیر و برام هموار تر کرد و به یقین میتونم بگم قبل از این دوره کنترل ذهنم به شدت ضعیف بود .
واینکه امروز نتیجه ی عمل کردن به حرفاتون و ادامه دادن این مسیرو با قانون تکامل به شدت دیدم و خوشحالم که استادی چون شما دارم و بی نهایت سپاسگزارم.
چه حس خوبی داره وقتی طرف مقابلتو درک میکنی و بهش حق میدی که شاید رفتار یا حرفش از روی عمد نباشه یا به قول دوستان نااگاهانه هستش
خیلی کمک میکنه به کنترل ذهن اسونتر .
خدایا شکرت برای اگاهی بینظیر دیگه که میدونم راه منو هموار تر کرد برای رسیدن به ثروت و سلامتی و خوشبختی پایدار.
زنده باد استاد عباسمنش عزیز
شنیدن این فایل برای من، مثل یک تلنگر بود؛ تلنگری که بار دیگر به من یادآوری کرد مسیر رشد و آزادی درونی از دلِ خاطرات تلخ و مرور گذشتههای دردناک نمیگذرد، بلکه از قدرتی میگذرد که خداوند در حال اکنون درون ما قرار داده: قدرت توجه.
تا امروز، خیلی وقتها برای حل بعضی از چالشهام، سعی میکردم برگردم عقب؛ بررسی کنم فلان احساس منفی یا باور محدودکننده از کجا اومده. فکر میکردم باید ریشهی مشکل رو پیدا کنم تا حلش کنم. اما این فایل به من نشون داد که این مسیر، فقط توجه من رو بیشتر روی «نبودها» و «ناراحتیها» متمرکز میکنه و همین باعث تکرار اون فرکانسها در زندگیم میشه.
بزرگترین درسی که گرفتم این بود که تمرکز من، سرنوشت من رو میسازه. اگر مدام گذشته رو زیر و رو کنم، فرکانس اون دردها رو تقویت میکنم و ناخواسته، دوباره همون اتفاقات رو – شاید در لباسی جدید – تجربه خواهم کرد.
از این به بعد، تصمیم گرفتم:
• بهجای کندوکاو در گذشته، در لحظهی حال، آگاهانه ذهنم رو کنترل کنم.
• بهجای برچسبزدن به اتفاقات، به دنبال معناهای سازنده باشم.
• بهجای موندن در مسئله، تمرکزم رو روی راهحل بذارم.
• و مهمتر از همه، ذرهذره تمرین کنم که دیدم رو به نکات مثبت زندگی تغییر بدم.
خدایا شکرت بابت این آگاهی.
استاد عزیز، سپاس از شما برای راهنماییهایی که زندگی خیلیهامون رو دگرگون کرده.
من انتخاب کردم از این لحظه به بعد، با انتخاب کانون توجهم، مسیر هدایت الهی و نعمتهای بیپایان رو دنبال کنم.
مانا باشید
سلام به استاد عزیزم و خانم شایسته دوستداشتنی و سلام به همه دوستانی که این کامنت رو میخونن
به یاد آوردن یکسری خاطرات و مسائلی که در گذشته اتفاق افتاده و الان ما کاری از دستمون برای تغییر اون خاطره برنمیآید و درسی هم برامون نداشته که بخواهیم اون خاطره یا موضوع رو بالا و پایین کنیم، ببینیم چرا و چطور اتفاق افتاده و … واقعا کار اشتباهی هست
من تا به حال پیش هیچ مشاوری نرفتم. من هم اتفاقاتی رو تجربه کردم که ناجالب بودن اما از اونجایی که غرورم هیچوقت اجازه نمیده از مشکلاتم برای کسی تعریف کنم ، هیچوقت هم پیش روانکاو و روانپزشک و مشاور نرفتم
نمیدونم اون وقتا چطوری به این راه هدایت میشدم ولی از خدا میخواستم که کمکم کنه و با آگاهی های اندک همون موقع ها به راهی هدایت میشدم که حالم رو خوب کنه
چند بار پیش اومده که بهم گفتن برای کمک گرفتن درباره پسرم برم پیش مشاور اما من اصلا اعتقادی به این کار ندارم
منظورم این نیست که عقل کل هستم و نیازی ندارم به یادگرفتن در موردش، اما همیشه از خداوند خواستم کمکم کنه و هدایتم کنه حتی اگر لازمه با مشاور صحبت کنم، از خداوند هدایت خواستم تا دستانش رو برای کمک بفرسته و سعی کردم رفتارهای خودم رو تحلیل کنم تا ببینم اشتباهم چی بوده و رفتارهای پسرم رو هم تحلیل میکنم تا دلیلش رو بفهمم قبل از اینکه بهش برچسب حرف گوش نکن و ناآرام و … بزنم
خود من هم تجربش رو دارم
قبلنا خیلی به این چیزا فکر میکردم و اتفاقی که می افتاد این بود که حالم واقعا بد می شد و خشم زیادی نسبت به آدمهایی که اون خاطرات رو برام ساخته بودن در من ایجاد میشد
همیشه حس قربانی بودن داشتم و از دست پدر و مادرم عصبانی میشدم
با اینکه شاید مسائلی بودن که توی زندگی هر بچهای اتفاق افتاده باشه و خیلی عجیب و دردناک نبودن و الان که بهشون نگاه میکنم خیلی معمولی بودن
اما همانطور که گفتین ذهن این توانایی رو داره که به مسایل شاخ و برگ بده و تصویر ذهنی رو تغییر بده یا بسازه و حس بد رو در ما تشدید کنه
استاد مطالب و آگاهیهای این فایل منو یاد یک موضوعی انداخت
که موقع غیبت کردن در مورد آدمها هم دقیقا همین اتفاق میوفته
یا وقتی از دست کسی مثلاً همسر یا بچمون عصبانی هستیم، ذهن شروع میکنه به نشخوار و یادآوری خاطرات گذشته تا بیشتر بهمون ثابت کنه که بله این آدم کلا اخلاقش بده یا فلان کارهای اشتباه رو همش انجام میده یا …
کلا هر موضوعی که بخاطرش از دست کسی عصبانی یا ناراحت باشی، ذهن میره بدو بدو کلی خاطره از اون آدم میاره جلوی چشمت که یک گوله آتیش میشی
هممون تجربشو داریم که بعدش که آروم میشیم میگیم اینارو از کجا آوردم من، در حالی که اصلا ربطی به موضوع نداشتن
خلاصه فرقی ندارن که خاطره بچگی باشه یا خاطره از بزرگسالی ، باید افسار ذهن رو دست بگیریم
کنترلش کار آسونی نیست وقتی که جون میگیره پس بهتره که همون اول جلوش رو بگیریم
سپاسگزارم ازتون بخاطر این سری فایل ها که سوالاتی که از بچگی داشتم رو جواب داد و حل کرد
سپاسگزارم از خدای خودم که من رو به این مسیر هدایت کرد
خدای من من به هر خیری که از جانب تو به من برسد محتاج و فقیرم
به نام خدای رحمت گستر
سلامودرودخدای بزرگ به استادعباسمنش گرانقدر و تمامی دوستان عزیز در مسیر رشدوپیشرفت الهی
چقدر این فایل رو دوست داشتم و چقدر لازمه ی این روزهای من هست تا حواسمو بیشتر جمع کنم که اطرافیانم دارای ویژگی های مثبت زیادی هم هستن
نمی دونم چندنفر خانم تو این سایت تجربه ی افکار پریشان بعداز زایمان رو داشتن یا نه،اما می خوام بگم من ازون دست خانم هایی بودم که بعد از زایمان یک افسردگی کوتاه مدتی سراغم اومد و کاملا متوجه می شدم که به افکار منفی زیاد بها می دادم که داشتم به سمت افسردگی پیش می رفتم
افسردگی از نظر من یکسری افکار منفی تخیلی هست که اگه یک نفر به اون افکار منفی بهابده،به خودش و اطرافیانش همه جور ویژگی منفی می چسبونه،حتی اگه اون ویژگی منفی رو اون فرد یاحتی خودش نداشته باشه
من زمانی که زایمان کردم،خیلی تمرکزم رفته بود به یکسری از رفتارهای همسرم و اطرافیانم که واقعا الان بهشون فکرمیکنم خندم میگیره که چرا اون رفتارها رو برای خودم بزرگ جلوه می دادم و حالواحساس خودمو بهم می ریختم
مثلا اگه همسرم یاخانواده ی همسرم میکائیل جون رو خیلی ناز می کردن،من فکر می کردم دیگه همه توجهاتشون به بچه رفته و کسی نیست که به من توجه کنه و ببینه من چه حالی دارم
همین طرز تفکر باعث شده بود که ازجنس همین رفتارهابیشتر ازاونها جذب کنم،و ازکوچکترین رفتارهام،میخواستن ایراد بگیرن و بگن که تو نمیتونی درست بچه داری کنی
چندین روز با همین طرز تفکر گذشتو گذشت و من هربار از لحاظ جسمی داشتم حال بدتری رو تجربه میکردم،از سرگیجه های پی در پی،از رنگ پریدگی صورت،از سردرد های مکرر که واقعا اون سر درد ها منو به عجز میورد و هیچ کسی توجه خاصی به من نمیکرد،ولی اگه میکائیل جون کمی بیشتر یکروزی گریه میکرد،همه ی توجهات به سمت اون بود…
اما انگار کسی دردهای بعداززایمان من رو نمی دید و این حس مظلوم نمایی و قربانی واقع شدن اونقدر در من فوران کرده بود که قشنگ میفهمیدم دارم میوفتم تو یک موج مومنتوم منفی و درحال غرق شدن هستم
استاد دقیقا میفهمم که چی میگید…
به دنبال مشکل بودن باعث میشه اون رو پیداکنیم…
و چقدر ذهن رو اگه بهش بها بدیم و اجازه بدیم که افسارش رهابشه و هرفکری رو بچرخونه،دقیقا یک زندگی رو ازهم نابود میکنه…
همین تفکرات بیهوده ای که داشتم تو ذهنم می پروروندم دقیقا به جایی کشیده شد که توی تخیلاتم احساس می کردم همسرم داره بهم خیانت میکنه و تا موبایلشو دستش می گرفت فکر میکردم داره باکسی پیام بازی می کنه!!
درحدی شده بودم که خودمو یک فرد پوچ وبیهوده می دیدم و دوست نداشتم خودمو تو آینه نگاه کنم واگه تو آینه خودمو نگاه می کردم ناخوداگاه می زدم زیر گریه و به حال خودم افسوس می خوردم…
تااینکه جلسه ی هفده دوره ی بی نظیر روی سایت اومد و خدا منو بااون اگاهیا نجات داد و شروع کردم افکارمو جمعوجورکردن و به نکات مثبت همسرم توجه کردن…
نشستم کلی از ویژگی های مثبت همسرم نوشتم وبابتشون سپاسگزاری ازخدا کردم،و به یاد اوردم اون روزایی که چقدر رابطه ی ما باهمدیگه عاشقانه بود و کلی بهم دیگه عشق می ورزیدیم
به یاد اوردم روزایی رو که من حالم خوب نبود و همسرم منو سریع به دکتر می رسوند
به یاد اوردم روزایی که همسرم دستودل بازانه بهم پول می داد و کلی برای خودمو فرزندم خرید می کردیم
کلی ازنکات مثبتش رو به یاد خودم اووردم و همین نوشتن نکات مثبتش باعث شد من یکم مقاومت ذهنیم کمتربشه و بتونم باهاش بهتر رفتار کنم…
یعنی جوری بودم که وقتی از سرکار به خونه بر میگشت ناخوداگاه ذهنم مقاومت می کرد و حتی اگه یک دقیقه قبل صورتم خندان بود،تاچشمم به همسرم میوفتاد سریع یه رفتار خشن میگرفتم و انگار که این رفتار دیگه دست خودم نبود و تا ایشون رو می دیدم نمیتونستم خوب باهاش رفتارکنم…
چون یکسری تخیلات منفی درموردش تو ذهنم بارها وبارها چرخیده بود…درحدی که به مرز طلاق هم فکر میکردم!
الان که فکرشو میکنم با شنیدن آگاهی های این دوره من تونستم بین اینهمه افکار منفی تایم اوت بگیرم و نذارم اونقدر مومنتوم بگیرن که باعث نابودی زندگیم بشه…
خداروشکر وقتی به نکات مثبت همسرم توجه کردم،رابطه ی ما دوباره مثل قبل صمیمی شد و باتمام وجودم دارم سعی می کنم که خودم خودم رو دوست داشته باشم و نه اینکه حتما کسی منو دوست داشته باشه و یا بهم توجه خاصی بکنه…
چون خیلی اوقات این توجه کردن دیگران به من برام مهم میشه،و فهمیدم این یک پاشنه ی آشیل از من هست که باید بیشتر روی اون کار کنم وگرنه به من احساس قربانی و مظلوم نمایی میده و این فقط به خودم ضربه می زنه…
بعداززایمانم بوده خیلی از روزها آرامش بسیار خوبی داشتم،اما خیلی باورهایی هم داشتم که باعث میشد احساس کنم من خیلی توی خونه مهم نیستم و همه ی توجهات رفته سمتِ بچه…
الان دیگه اگه کسی میخواد به میکائیل جون توجه کنه,به جای اینکه خودمو ناراحت کنم،بیشتر خوشحال باشم که بچه ای رو به دنیا اووردم که باعث خوشحالی همه تو خانواده ی همسرم شدم…
و بجای اینکه منتظرباشم کسی به من توجه کنه خودم برای خودم ارزش قائل باشم،فااارغ ازاینکه همسرم به من توجه کنه یانه،به من عشق بورزه یا نه،با من رابطه ی خوبی برقرارکنه یا نه…
اون من هستم که تا برای خودم ارزش قائل نباشم هیچوقت کسی برای من ارزش قائل نخواهد شد..
تازمانی که من نتونم بهخودم عشق بورزم و خودم رو دوست نداشته باشم،انتظاری هم نیست که همسرم بامن رابطه ی خوبی برقرار کنه..
استادعزیز ازتون سپاسگزارم که بااین دست آگاهیا من رو از منجلاب باورها و افکار منفیِ پراز تخیل نجات می دید،و چقدر این دوره کمک کنندست برای اینکه اجازه ندم مومنتوم منفی اوج بگیره و من رو تا قهقرا ببره...
میخواستم اینجا جلوی دوستان اعتراف کنم که بااینکه توی دوره شرکت کرده ام،اما ذهن جوریه که اگه بی نظیرترین آگاهی هم به خوردش بدیم ولی بعدازیه مدت اون رو به حال خودش رها کنیم دوباره برمیگرده به حالت قبل و آدم رو توی لجنزار افکار منفی فرو میبره…
ومن دقیقا داشتم این اتفاق رو تجربه میکردم…
خداروصدهزارمرتبه شکر این فایل بهم کمک کرد تا به خودم یاداوری کنم که چقدر ذکر ویژگی های مثبت هرفرد باعث میشه آدم خودش حالواحساسش بهتربشه و بهترمیتونه باطرف مقابلش ارتباط برقرارکنه…
خداروشکرمیکنم که دوباره تونستم تایم اوت بگیرم و خودم رو از اون افکار پلید و پراز تنش نجات بدم و رابطمو باهمسرم دوباره بهبود بدم…
به امیدتجربه های زیباتر باهمسرم و اطرافیانم…
هرکجاهستیدشادوپیروزباشید
به نام خدای هدایتگر و همیشه حامی
سلام به شما استاد عزیز و تمامی بزرگوارانی که این متن رو مطالعه میکنند
خیلی خوشحال و سپاسگذارم که امروز به سمت اگاهی های این فایل هدایت شدم و بار دیگه قانونی رو به من یاداوری کرد که اگر به نکات منفی گذشته و حال توجه کنم نتایج بدی در زندگی ام میبینم و اکه سعی کنم از وقایع گذشته ام تجربه بگیرم و طبق مسیر درست گام بردارم قطعا مسیر برایم هموار تر میشه وسرعت رشد بیشتر میشه
در این کامنت میخوام یکی از درس هایی که از یک شکست مالی خوردم رو بگم ،صرفا به این دلیل که هم تجدید خاطر برای خودم بشه
و هم چراغی روشنگر برای دوستانی که حرف من براشون قابل درکه
یکی از رسانه هایی که قبلا داخلش فعالیت زیاد داشتم
اینستاگرام بود و چون خیلی ذهن من رو میبرد به سمت بازار خراب و شرایط سخت زندگی و …. اوضاع من روز به روز سخت تر سخت تر میشد
تا زمانی که در دوره ی همجهت با جریان خداوند از زبان شما شنیدم که اینستاگرام رو تعبیر کردین به دیوانه خانه ای که اگه زیاد داخلش بچرخیم ما هم فکر و ذهنمون با اونا هم جهت میشه
بخاطر همین کلا اینستا رو گذاشتم کنار(فقط گاهی اوقات پست یا استوری در پیج کاری ام منتشر میکردم و تمام)
اما چیزی که از این کار تجربه کردم این بود که بسیار قلبم ارامتر شده بود چون دیگه ذهنم به اون سمت و سو نمیرفت
و از طرفی کارهام به راحتی انجام میشد و چیزی که خیلی من رو خوشحال کرده بود تعداد مشتریام چند برابر شده بود در حالی که من اصلا همچین چیزی رو در طول چند سال کاسبی در این صنف تجربه نکرده بودم
و حالا نکته ی جالبش اینجاست که مشتریان این مدتم بهتر بودن از این جهت که هم راحت انتخاب و خرید میکردن و هم تخفیف نمیگرفتن و هم پول رو کاملا نقدی پرداخت میکردند
و چون خودم این بازخورد و تجربه رو گرفته بودم خیلی دوست داشتم که با شما به اشتراک بذارم
امیدوارم هرجا هستید شاد و موفق و پیروز باشید
یا حق
به نام خداوند بخشاینده و مهربان.
سلام به استاد عزیزم
مریم شایسته دوست داشتنی و شاگردان عزیز استاد.
راستش دیدن این فایل و شنیدن صحبتهاتون تو فایل قبلی، منو یاد یه ویدئویی انداخت که چند وقت پیش تو فضای مجازی دیده بودم…
[ یه ویدئوی خیلی ساده و در عین حال خیلی عمیق.
تو این ویدئوی کوتاه …تصویر یه لیوان آب رو نشون میداد که تهش پر از سنگ و سنگریزه و شن و خاک بود.
یه خانمی میاومد و با دستش میرفت ته لیوان که دونهدونه سنگها رو از توش دربیاره… اما اتفاقی که میافتاد این بود که آب حسابی گلآلود میشد،بخشیش بیرون میریخت…نه تنها نمیتونست اون سنگها رو کامل دربیاره، بلکه بخش زیادی از آب هم از دست میداد .آخرش هم فقط یه لیوان گلآلود باقی میموند با بخش زیادی از سنگها و سنگریزه ها و شاید یکیدو تا سنگِ نصفهنیمه بیرون می اورد ..اونم به سختی.هر چی بیشتر تقلا میکرد آب بیشتری از دست میداد
اما در ادامه همون آزمایش رو یه جور دیگه انجام دادن.
این بار اون خانم هیچ تلاشی نمیکرد برای بیرون کشیدن سنگها. فقط شروع کرد به ریختن آب تمیز و زلال توی لیوان.و هی این کار رو تکرار میکرد.هروقت که آب میریخت، آب گلآلود سرریز میشد و سنگریزهها هم کمکم خودشون میاومدن بالا و بیرون میافتادن.
در نهایت، لیوان پر شد از آب زلال و شفاف… بدون هیچ سنگی.]
_
»»»»» این تصویر برای من خیلی معنا داشت. دقیقاً مصداق و تأییدی بود بر حرفهای شما.
چیزی که تو این سالها تو دنیای روانشناسی و مخصوصاً توی فضای مجازی زیاد دیده میشه، اینه که (تمرکزها)همه رفته روی همون دست کردن تو لیوانه!
پیجهای روانشناسی، با دقت و وقت زیاد کلی محتوای رنگ و وارنگ و خییلی تمیز و مرتب و شیک آماده میکنن، تمام اون محتواها تشویقت میکنن به اینکه بری دنبال زخمها، تروماها، خاطرات کودکی، طرحوارهها…
که برو پیدا کن ببین کی چی گفت، کی چی نگفت، چه بلایی سرت اومد..چی شد که اینجوری شد.…
ساعتها جلسات تراپی که وقت و انرژی و پول صرف میکنی تا بری تو کودکی سرمنشا اون زخم و گره رو پیدا کنی…جلسات هیپنوتیزم..جلسات درمانی گروهی که ادمها میشینن و راجب دردا و زخماشون حرف میزنن…
خب تو فیلم ها هم الان همش دارن ترویج میدن که تراپیست و مشاور داشته باش و این داستانا…
و خب ظاهرا منطقی بنظر می یاد. ذهن آدم فکر میکنه راه رهایی از درد، اینه که دقیق بشی توش، بشناسیش، بری پیداش کنی..جست و جو کنی ..درش بیاری !!!!!! …
اما واقعیت اینه که این مسیریه که ته نداره. یه چاه بیته که هرچی بری پایینتر، بیشتر درگیرش میشی.
و بدتر اینکه، تو این مسیر هی احساس قربانی بودن تقویت میشه.هی بیشتر میشینی رو صندلی قربانی و دنبال تایید و ترحم از بیرون میشی.
هی منِ آسیبدیده پررنگتر میشه، ولی منِ قوی، منِ مسئول، منِ متصل به منبع… گم میشه.
و خب اگه ورودیهاتو کنترل نکنی و ذهنتو بدی دست این اطلاعات…معلوم نیست از کجا سر در می یاری.کنترل ورودیها خییییلی خیییلی مهمن.
_
و اینجا همونجاست که تفاوت نگاه شما برای من مثل نوره.
شما نمیگین برو سنگریزههات رو بشناس و تلاش کن درشون بیاری؛ شما میگین (با توجه به اصل و قانون) آبِ تمیز بریز تو لیوان وجودت.
یعنی شکرگزاری کن، داشته هاتو ببین..زیباییها رو ببین و تحسین کن…حس های خوب رو پررنگ کن، حال خوب رو تمرین کن…تمرکز کن رو نکات مثبت خودت دیگران دنیای اطرافت
»»»»»»»» داری به چی توجه میکنی!!!!کانون مقدس توجهت رو داری کجا خرج میکنی…
انتخاب دست خودمونه…دست کنیم سنگریزه هارو بکشیم بیرون یا با ریختن آب تمیز و شفاف (همون قانونی که شما درس میدین) خودبه خودی و به صورت طبیعی ظرف وجودمون شفاف و پر از نور شه.
باید راحت و طبیعی اتفاق بیفته و راه طبیعیش اینه که مراقب کانون توجهت باشی.
* قانونی که شما دارین تو تمام این سالها درس میدین میگه به هر چیزی توجه کنی از اصل و اساس همون چیز رو تو زندگیت گسترش میدی و زیاد میکنی.چرا که توجه تو قدرت خلق و ایجاد داره.
و مثل یه چراغ قوست انگار اونو رو هر چی بگیری..همونو زیاد میکنی و باعث تولید و زاد و ولدش تو زندگیت میشی.*
و وقتی این کارو میکنی، خیلی از اون چیزایی که فکر میکردی باید بشناسی و حل کنی و درمان کنی، خودشون آرومآروم ناپدید میشن.
نه اینکه فرار کنی ازشون؛ نه… بلکه نور آگاهی، حلشون میکنه بی اینکه تقلا کنی و زحمت زیادی بکشی، حل میشن، بیصدا از بین میرن…
و این خیلی فرق داره با اینکه دست کنی تو ظرف وجودت و دونه دونه خودت سنگهارو بیرون بکشی.این جواب نمیده و مغایر با قانونه…
استاد عزیزم…ازتون ممنووونم.… واقعاً تو این دورهزمونه که پره از سردرگمیهای روانی، گیجیهای فکری، و حجم زیادی از اطلاعات که ظاهراً کمککنندهن اما تهش فقط آدمو بیشتر درگیر میکنن، شما جزو معدود افرادی هستین که دارید راه رو ساده، روشن و با قوانین و اصول اساسی و الهی نشون میدین.
نقطه تمایزتون دقیقا اینکه شما وقت گذاشتین قوانین اصلی رو پیدا کردین و قدرت تشخیصتون تو (توانایی تشخیص اصل از فرع بی نظیره )و چقد کمک میکنهاگه آدم عمل کنه، منحرف نشه و تو این حجم زیاد اطلاعاتی که الان هست بتونه راه رو از چاه تشخیص بده.
»»»»»»»»»»»»»و چقد کنترل ورودی ها مهمن.
_
این راه و این قانون انقد سادست.ولی ذهن همیشه دنبال پیچیدگیه …نمیتونه قبول کنه این سادگی رو …گول میخوره …… اما واقعیت اینه که راهِ درست، اتفاقاً همون راه سادست.
راهی که انقدر بیدردسر و طبیعیه که ذهن ما عادت نداره باورش کنه.
خوشبهحال شاگردای شما که این صدا رو میشنون و به این اگاهی های الهی دسترسی دارن .
چون اگه غیر از این بود… راستش باید اعتراف کنم هممون تو در و دیوار بودیم.
از تون تشکر میکنم برای بودنتون، برای نورتون، و برای یادآوری اینکه:
“رهایی، با زور و سختی نیست… فقط کافیه آب تمیز بریزی.”
با مهر و سپاس فراوان
صاحبه :)
سلام
سپاسگزارم خداوند هستم که امروز در مدار دریافت نثر زیبا و روان شما که بدور از ریا و تملق سرشار بود از رضایت قلبی از خداوند و دست پر خیر و برکت ش استاد عزیز
نوشتن متن و دیدگاه از سر اجبار یا تکلیف ، عادت، عقب نماندن از قافله یا رضایت تاثیر متفاوتی بر بیننده میذاره من از متن شما دوست عزیز رضایت و خوشنودی فراوان رو احساس کردم
دوام صحت مستدام
ان شالله
به نام خداوند بخشنده مهربان
سلام خدمت استاد بزرگوار و خانم شایسته عزیز و همه دوستان سایت.
من هم در ارتباط با روانکاوی یه تجربه ای دارم که مال 14 15 سال پیشه البته خودم شخصا مراجعه نکردم ولی همکارم رفته بود و اصرار شدیدی داشت که حتما انجامش بده و خیلی موثره منم اصلا حوصله اینکارا رو نداشتم و ایشونم پیگیر که انجام بده برای خودت ارزش قائل باش تمام مشکلاتت حل میشه و از این حرفا.منم طبق گفته ایشون شروع کردم چندتا دفتر باطله رو برداشتم و گذشته ام رو مینوشتم اولش هرچی فکر میکردم چیزی یادم نمیومد بعد کم کم چیزایی نوشتم که جل الخالق نمیدونم اختراع و تولید ذهنم بود یا واقعا اتفاق افتاده بود نمیدونم ولی انقدر حالم بد شد ک گلاب به روتون معده ام کامل بهم ریخت و اسهال شدیدی گرفتم افتادم رو دور بیخوابی شبا راه میرفتم هذیان میگفتم با خودم حرف میزدم بعد همکارم گفت چکار کردی انجام دادی گفتم این چی بود من خیلی حالم بد شده و براش حالاتمو گفتم گفت عالیه دقیقا خودشه اینا بیرون ریزی زخم های قدیمیه ک داره شفا پیدا میکنه همینطور ادامه بده تا کامل بیرون ریزی انجام بشه و تمام خاکهای وجودت بریزه بیرون و به طلای وجودت برسی و من دیدم اصلا نمیتونم ادامه بدم و ندادم و ایشون بارها اظهار تاسف کرد برام ک چرا ادامه نمیدی و اگه ادامه بدی به چه نتایج خوبی میرسی اشتباه نکن و از این حرفا . جالب بود ک این وسط من از دست دوسه تا از معلم هام خیلی خشمگین و عصبانی شدم و تو دفتر فحش و ناسزا بشون میدادم تا جایی کانقد عصبانی میشدم ک نوک خودکار رو میزدم رو اسمشون و انقدر با حرص فشار میدادم و میکوبوندم ک ورقه بماند سوراخ و پاره پوره میشد فرش و زمینم نزدیک بود حفاری بشه و دیگه نتونستم اون معلما را ببخشم در حالیکه قبلا اسمشون هم نمیاوردم حالا این اتفاقات و احساسات منفی از کجا اومده بود نمیدونم و هرموقع اینها را جایی میدیدم اصلا محلشون نمیدادم در حالیکه تا قبلش با نهایت احترام میرفتم جلو و احوالپرسی میکردم. اینم اضافه کنم این همکارم خودش دچار مشکلات متعدد در مسائل مالی و روابط عاطفی و خانوادگی و حتی با همکاران و همه بود و وارد هر جمعی که میشد پس زده میشد. با وجود سه تا فرزند ک هرکدوم زندگی مستقل تشکیل داده بودن از همسرش طلاق گرفت و حتی بعدها فرزندانش حاضر نبودن جواب تماسهاشو بدن و بهش اخطار دادن دیگه به ما زنگ نزن و گرنه ازت شکایت میکنیم و من با خودم گفتم این آدم ک به من میگه اینکارو انجام یده تا به طلای وجودت برسی چرا خودش هنوز تو خاکریزا مونده و درنمیاد.
مورد دیگه ای که الان یادم اومد تو خوابگاه ک بودیم من تو خوابگاه دانشکده روانشناسی و مشاوره بودم چون دانشکده خودمون ظرفیت خوابگاهش تکمیل شده بود به من گفتن فعلا برو اونجا تا خبرت میکنیم و خلاصه ما تا آخر فارغ التحصیلی ارشد اونجا موندگار شدیم. من رفتارهایی از بچه های این رشته و حتی اساتیدشون با توجه به تعریف هایی ک بچه ها از کلاس ها و برخورداشون میکردند دیدم و شنیدم که بارها و بارها تهوع میگرفتم و از خواب و خوراک میافتادم و بدترین سالهای عمرم تو اون خوابگاه و بین روانشناسان و مشاوران ارشد کشور در دانشگاه رتبه اول روانشناسی گذشت و دچار مشکلات جسمی و روحی روانی شدم ک هیچوقت تجربه شون نکردم مثل سردردهای شدید دل دردها یبوستهای وحشتناک و مشکلات دیگه ک حاصل دیدن و شنیدن رفتارها و برخوردهاشون بود و به خاطر همین تجربه و یه تجربه دیگه ک میگم هیچوقت به روانشناس و مشاور مراجعه نکردم. تجربه دیگه ای ک من تو همین خوابگاه تجربه کردم در همون ترم اول یکی از بچه های روانشناس گفت کی برای پروژه من کِیس میشه با نطارت آقای دکتر فلانی ک از اساتید معروفن و همون موقع هم صداسیما برنامه داشتن و چه بروبیا و اسم و رسمی. منم بی اطلاع بودم از روی کنجکاوی داوطلب شدم قرار شد هرروز بعد شام بریم طبقه منتهی به پشت بام خوابگاه ک هیچکس نیست بشینیم و ایشون با نظارت استاد معروف پروژه رو ببرن جلو. خب شروع شد با روانکاوی گذشته و من چیزهایی گفتم ک اصلا نمیدونم از کجا میومد و از کجا آب میخورد و چقدر اشک ها ریختم و نمیدونم از کجا این اشکا میومد تا حدی ک دوستم بلند میشد میرفت دستمال کاغذی برا دوتامون میورد و مینشستیم گریه میکردیم و سوگواری میکردیم و کار به جایی رسید ک من افسرده شدم و اون ترم مشروط شدم با اینکه معدل من همیشه 18 19 بود و علاوه بر اون ، خشم وحشتناکی از همونجا نسبت به پدرمادرم مخصوصا مادرم در من شکل گرفت کهیچوقت نتونستم خاموشش کنم من همیشه نسبت به مادرم و پدرم احساس گناه و کوتاهی داشتم ک چقدر اذیتشون کردم چون بسیار شیطنت بالایی داشتم و همیشه قدردانشون بودم و همیشه دنبال جبران محبتهاشون ولی از اونجا به بعد منشا تمام بدیها و ناکامی های خودمو اونا میدیدم و اصلا مسبب اون رفتارهای شیطنت آمیزم اونا بودن چقدر عصبانی شده بودم طوریکه سه هفته به خونه زنگ نزدم منی ک هرروز زنگ میزدم و هر هفته اخر هفته ها خونه بودم وقتی مادرپدرم بعد سه هفته موفق شده بودن با خوابگاه تماس بگیرن(بخاطر شلوغی خطها و تلفنها زنگ زدن سخت بود اونزمان هم موبایل در کار نبود) اونم با نگرانی فراوان ک چرا زنگشون نزدم و ایا چه اتفاق ناگواری برام افتاده ک زنگ نزدم خونه ؟ من ناخودآگاه با توپ و تشر و سردی جوابشونا دادم و خداحافظی نکرده تلفنا کوبوندم تو سرشون اصلا نمیدونم چم شده بود خودمم از رفتارم شاخ دراورده بودم چندتا از بچه ها ک اونجا بودن گفتن چی شده چرا انقدر عصبانی و ناراحتی منم با بی محلی به اونا رفتم تو اتاقم و این عصلانیت و خودخوری از پدرمادرم همونجا شروع شد و باعث مشکل جدی کبدی شد ک حدود ده دوازده سال زمان برد تا درمان شدم و درمانش هم سرآخر با بخشش پدرمادرم اتفاق افتاد . الان ک این فایل را گوش دادم گفتم خدا چرا من تو را در زندگیم گذاشتم کنار و چرا سراغ تو نیومدم و ای کاش های دیگه که چقدر عمرم را و لحظاتی که میشد خوشی و سراسر لذت باشه ،صرف یه سری نسخه های روان پریشی کردم ک حاصلش بیحاصلی بودای کاش فقط ، نه هزارتا دارو و دکتر و دوا و درمان و هزینه های گزاف و سردرگمی های بیهوده.
به استثنای اینتجربه ها ، من هرموقع یاد گذشته میافتم فقط حسرت و افسوس و احساس گناه دارم اصلا هیچکس رو مقصر نمیدونم ولی تا دلتون بخواد خودمو سرزنش میکنم و چقدر احساس گناه شدید دارم نسبت به پدرمادرم ک چقدر برام زحمت کشیدن ولی من اونطور ک باید حقشونا ادا نکردم هرچند از وقتی وارد سایت شدم بخاطر آموزه های توحیدی شما این خیلیییییییی کم شده ولی هنوز هم تاریکیهایی در وجودم مونده ک امیدوارم با نور و لطف پروردگار تکاملی درست میشه
خانم جهانگیری از شما متشکرم بابت کامنتی کگذاشتید استاد از شما متشکرم بابت توضیحاتی ک راجع به کامنت ایشون گذاشتید من الان متوجه شدم ریشه خشم و قدرنشناسی من نسبت به پدرمادرم از کجا وارد زندگیم شد و ورقم برگشت به سمت نجواهای شیطانی
به قول آقا رضا عطارروشن شیطان لعین تنفر تنفر تنفر خدای عزیز تشکر تشکر تشکر ک منو متوجه کردی و ایشالا ورق به سمت نور الهامات الهی جهت میگیره
از خداوند غنی کریم بسیار سپاسگزارم کمسیر زندگی منو به سمت آموزه ها و سایت شما هموار کرد تا این صحبتها را بشنوم و از این لحظه به بعد از کوردلان و ناشنوایان مسیر حق و حقیقت و حقایق ناب قرآن نباشم. بسبار سپاسگزار وجود شما استاد عزیزم از خداوند دانای عزیز در زندگی ام هستم
در پناه الله یکتا شاد سالم ثروتمند موفق و پیروز باشید .
بنام تنها معبود جهان هستی
سلام به استاد عزیزم مریم جان نازنینم و همه دوستان بهشتیم
یه زمانی یعنی بعد از ازدواجم سیر کردن در گذشته ومرورشون یکی از کارهای همیشگیم بود
دوست نداشتم مشکلاتم رو برا بقیه بگم البته که گه گاه یکمشون رو میگفتم ولی آدم تلفن به دستی نبودم که تا هرچی میشه براهمه بگم
وشنیده بودم با نوشتن اونا میشه یکم ارومترشد وفراموششون کرد
واسه همین یه دفتر داشتم که تمام اتفاقات ناخوشایند رو توش مینوشتم و گه گاه باخوندنشون خودم برا خودم دل میسوزوندم که عجب دارم تحمل میکنم عجب صبری دارم عجب قربانی شدم و…..
یادمه یه روز نااگاهانه تموم اون دفترها رو که طی چندسال نوشته بودم پاره کردم و انگار یه ارامشی همون لحظه بدست اوردم
وقتی باشما وقوانین کیهانی آشنا شدم فهمیدم خودم با دست خودم چقدر موندن تو اون باتلاق رو داشتم اضافه ترش میکردم و
دیگه سعی کردم کاری به گذشته و اتفاقات ناخوشایندش نداشته باشم
وقتی کم کم صحبتهای شما رو بهتر وبیشتر درک کردم فهمیدم براپیداکردن یه سری ترمزها یه سری افکار تکرارشونده باید یه سری به گذشته ها بزنم
وریشه ی اون مسائلی که هرجندوقت یه بار سر وکلشون پیدا میشه رو تو گذشته ام پیدا کنم
باید ببینم باورای خرابی که دارم و نمیزارن به خواسته هام برسم ابشخورشون ازچیه
وگاها یه سری مسائل رو برم تو بجگیم چون باورای خرابم از اون زمان شکل گرفته بودن
رفتن به دوران کودکیم خیلی برام سخته چون هرچی تو ذهنمه فقط بازی و شیطنت و حال کردن بوده
وپیداکردن اون ترمزها که دنبالشون بودم بخصوص در زمینه ثروت و سلامتی کارسختی بود برام
ولی رسیدن به اون خواسته اتقدر برام مهم بود که البته اگه هدایتهای خداوند نبود هیچی یادم نمیومد ولی به لطف الله مهربان با پیدا کردن هرکدومشون
هربارکلی ذوق میکنم وبابتش خداروشاکر وسپاسگزارم
وقتی که مجبور میشم براپیداکردن یه ترمز تو بزرگسالیم بخصوص دوران بعد ازدواجم برگردم به گذشته یکم برام سخت تره
چون مرور اون خاطرات برام زجر اوره
ولی من به اون خاطرات به چشم سکوی پرتاب به چشم شعله وآتیش زیر بالن نگاه میکنم که اگه بفهمی اون ترمزو سعیده چی میشه ؟
بافهمیدن هرکدومشون توبیشتر اوج میگیری و میری بالاتر
تو دوره کشف قوانینم تو یه کامنت نوشتم که جدیدا پیداکردن ترمزها برام شده لذت
وبراهمینم از اینکه برم تو گذشته تا اونا رو پیداکنم اصلا ناراحت که نمیشم هیچی
کلی ذوقم میکنم
حتی تو ویسهایی که ضبط میکنم برا باورسازیام اون چیزهایی که در گذشته بوده وباعث یه سری مشکلات شده اون باورای خراب اون رفتارهای نادرست رو به شکل بولد شده میگم تا اهرم رنجش برام قوی بشه که ببین سعیده مثلا
اونحا چون انقدر مقاومت کردی وبخاطر اون مقاومتهات بر خشم هات اضافه تر میشد و بعد احساس قربانی شدن داشتی اون اتفاق افتاد
وهربارم به یه شکل دیگه تکرار شد
یعنی یه جوری میگم وتشدیدش میکنم که موقع گوش دادنش خندم میگیره که جقدر برا خودم بزرگنمایی کردمشون
تا یادم بمونه ادامه ی اون شخصیت داغون زندکیه خرابه پس اگه میخوای اونا رو دیگه تحربه نکنی باید اون رفتارو درست کنی
من فک میکنم همه چی برمیگرده به اینکه به هرچیزی به چه دیدی نگاه کنیم
من قبلا بامرور خاطرات احساس بد روتجربه میکردم چون حس قربانی شدن و مظلوم واقع شدن داشتم ومیخواستم این حس ها روبیشتر به خودم بدم
ولی الان همینطوری که نمیرم به گذشته
فقط وقتی که میخوام یه زیربنای شخصیتی قویتری از خودم بسازم
مجبورم یه سری به گذشته بزنم
اونجاست که خوشحالم میشم چون دیگه سعی میکنم حس بدی نداشته باشم تو مرورشون خودمو غرق نمیکنم
حس قربانی شدن نمیکنم چون پذیرفتم تموم اون اتفاقاتو خودم خلق کرده بودم و هیچ کس هیچ ظلمی به من نکرده بود
والان نیاز دارم فقط با مرورشون یه ترمز رو پیداکنم و برم به مداربالاتر به زندگی بهتر
وچون نمیخوام آشغالا زیر مبل بمونه یکم بوی بدشون رو تحمل میکنم و پاک وتمیزشون میکنم
وفقط برا خودم از اون خاطره یه اسم باقی میزارم مثله سرزنش قضاوت خشم و
بعدساختن فکت ومنطق برا حذفشون و عملی کردن اونها
راستی ریشه ی بیشتر ترمزهای من از مقاومت کردن میاد
هرچی میگردم میخورم به مقاومت
وچه زیبا شما تو یکی از قدمها گفتید که وقتی که مقاومت رو کم کردید به خواسته هاتون رسیدین.
ممنونم ازتون استاد عزیزم دوستای نازنینم که با خوندن کامنتهاتون کلی لذت میبرم و
خدای مهربون و عشقم که همه ی این زیباییها تنها از لطف و بزرگیه توئه.
خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت
به نام خدایی که هستی از اوست
سلام به همراهان مسیر نور و ایمان
سلام به استاد عزیزم و خانم شایسته مهربون و تمامی بچه های سایت عباسمنش
سوره حج، آیه 38
“إِنَّ اللَّهَ یُدَافِعُ عَنِ الَّذِینَ آمَنُوا ۗ”
“قطعاً خداوند از کسانی که ایمان آوردهاند دفاع میکند.”
امروز با شنیدن این فایل، انگار لایهی جدیدی از ذهنم باز شد…
نه فقط درک عقلانی، بلکه یک “نشستن در جان” اتفاق افتاد…
یک آرامش عجیب که انگار خدا داشت از دل کلمات استاد، باهام حرف میزد و میگفت:
«مهین جان! مسیر رهایی از گذشته، در فرو رفتن در گذشته نیست؛ در رها کردنشه…»
برای سالها فکر میکردم تا زمانی که زخمهای گذشته رو کامل نشناسم، شفا پیدا نمیکنم.
دنبال “منشأ احساس بیارزشیام” میگشتم، دنبال اون لحظهای که “باور ناتوانی در من شکل گرفت”، دنبال اون خاطرهای که باعث شد از خودم جدا شم…
باور داشتم که باید برم در تاریکی، تا بتونم روشنایی بیارم.
اما… حالا میفهمم این دقیقاً همون نقطهایه که شیطان، با چهرهای فریبنده وارد میشه…
یعنی با نقاب “درمانگری”، منو در فرکانس “بازآفرینی درد” نگه میداره.
هر کسی کو دور ماند از اصل خویش / باز جوید روزگار وصل خویش
جملهٔ خلقان سَوی این دفعِ شر / میدوند از بهر دفعِ آن ضرر
چرا مرور گذشته، راه نجات نیست؟
طبق قانون بیتغییر خداوند:
“به هر چیزی توجه کنی، اساس اون توجه در زندگیات گسترش پیدا میکنه.”
یعنی حتی اگه نیتت، “درمان” باشه،
ولی ابزار کارت، مرورِ خاطرهی تلخه،
داری همون زخمو دوباره زنده میکنی.
تو از بدن خارجش کردی، اما از سیستم فرکانسیات نه!
در این فایل، استاد دقیقاً همین تفاوت رو باز میکنه:
بین درس گرفتن از یک تجربه (که نور میاره)
و مرورِ خاطرهی اون تجربه (که تاریکی رو ادامه میده)
وقتی گذشته رو “مرور” میکنی، چه اتفاقی میافته؟
ذهن انسان مثل یه راداره. وقتی روی موج “احساس قربانیبودن” میره، ناخودآگاه شروع میکنه به اسکن تمام خاطرات مشابه.
یه جمله سادهی:
«چرا با من این کارو کرد؟»
کافیه تا ذهن برگرده به خاطرهی اولی که کسی بیعدالتی کرد… و بعد خاطرهی بعدی… و بعد بعدی…
“کاملا درک می کنم و می فهمم چون به سر خودم زیاد اومده و مدام داریم تجربش می کنیم هر روز و هر لحظه که از ی حرف ساده تا برسه به ی دعوا و هر چیز دیگه با حتی خانواده و یا دوست و آشنا و…. ممکنه این گذشته یک دقیقه پیش باشه یا یک روز یا یک ماه یا یک سال یا چند سال یا…. وقتی بهش فکر کنی و کند کاش کنی واقعا دیوونه میشی و مدادم اعصاب خوردی و… واقعا اینجاست که استاد مدام میگن کنترل ذهن خیلی مهمه حالا می فهمم”
در ظاهر فقط داشتی “تجزیه و تحلیل” میکردی.
اما در باطن، یک ارتش از خاطرات منفی رو در بدنت فعال کردی.
و اینها مثل یه طبل فرکانسی میکوبن تا دنیا دوباره مشابهش رو جلوت بذاره:
آدمهایی که تو رو نمیفهمن
موقعیتهایی که باز احساس ضعف میکنی
شکستهایی که عزت نفست رو میزنن
پولی که دیر میاد یا اصلاً نمیاد
سلامتی که سست میشه
با پوست و گوشت و خونم درک می کنم.
و اینجاست که میفهمی:
تو به جای خروج از گذشته، داری مدام گذشته رو آینده میکنی…
پس راه درست چیه؟ فقط رها کردن؟ نه!
باید جایگزین ساخت.
قانون خلأ میگه:
“هیچ چیز در جهان در خلأ باقی نمیمونه. اگه خاطرهی منفی رو رها کردی، باید فوراً چیزی مثبت جایگزینش کنی.”
اینا رو دارم برای خودم میگم، امیدوارم بتونم عملیش کنم.
بهجای مرور خاطرهی طرد شدن، به احساس محبوببودنت در آغوش خدا فکر کن.
بهجای یادآوری بیعدالتی، بر نعمتهایی که بدون دلیل بهت داده شده تمرکز کن.
بهجای تحلیل زخمها، به مسیری فکر کن که امروز داری طی میکنی برای ساختن نور.
بهجای فکر به “ریشهی عقدهها”، برو دنبال ساختنِ باورهای الهی جدید.
یعنی باید گذشته رو فراموش کنیم؟
نه! ما فقط قراره “مرکز توجهمون” رو تغییر بدیم.
گذشته، گذشتهست.
فقط وقتی خطرناکه که مرکز توجه ما بشه.
و این دقیقاً جاییه که باید مهارتی مثل “مدیریت توجه” رو یاد بگیریم:
مهارتهای کلیدی برای تغییر مدار زندگی:
کنترل آگاهانه ذهن:
نه سرکوب، نه انکار. بلکه آگاهی. یعنی بفهمم کی ذهنم داره فرار میکنه به خاطرهای تاریک، و خودم رو برگردونم.
برچسب نزدن به اتفاقات:
وقتی اتفاقات گذشته رو با برچسب “فاجعه” یا “ظلم” به یاد میآری، داری قدرت میدی بهش. اما اگه بگی:
“یک تجربهی ضروری برای آگاهی من بود”، انرژیاش خنثی میشه.
تمرکز بر راهحل، نه مسئله:
هرچی بیشتر دردی رو تحلیل کنی، درش فرو میری.
اما وقتی حتی ذرهای از نورِ راهحل رو پیدا کنی، نجات شروع میشه.
تمرکز بر نکات مثبت:
شاید یه لیوان چای ساده. شاید آرامش امروزت نسبت به دیروز.
همینها میتونن تو رو از مدار خاطرات گذشته خارج کنن.
نگاه از زاویهی متفاوت:
یاد بگیر همون خاطرهای که تا دیروز ازش فرار میکردی رو از بالا نگاه کنی. نه با چشمان قربانی، بلکه با چشمهای حکمت.
اون اتفاق هم در خدمت تکاملت بود.
و نهایتاً، انتخاب اینکه “راهنمای درونت” کی باشه:
اگر مدام خاطرات گذشته رو مرور میکنی، یعنی اجازه دادی شیطان راهنمای درونت باشه.
و شیطان خیلی “عاقلانه” حرف میزنه:
– «تو زخم داری، باید بری پیدا کنی.»
– «اگه ریشه رو درنیاری، خوب نمیشی.»
– «این کار روانکاویه، لازمه!»
و در نهایت، تو هنوز همونجایی هستی که بودی، فقط اسمش رو گذاشتی خودشناسی…
اما وقتی انتخابت اینه که:
“خدایا، گذشتهام با تو، حالم با تو، و آیندهام با تو.”
“من به جای حفاری در درد، میخوام نور بسازم.”
“من انتخاب میکنم زندگیام حول باورهای جدید و نورانی بچرخه.”
اونوقته که از زمین جدا میشی و در مدار خدا قرار میگیری.
عزیزای دلم…
ما اینجا نیومدیم تا خاطرههای تلخ رو مثل پازل بچینیم.
ما اینجا نیومدیم تا در چاه گذشته مدیتیشن کنیم.
ما اینجا اومدیم تا خالق لحظه باشیم.
تا فرکانس عشق رو گسترش بدیم.
تا گذشته رو ببخشیم، حال رو بسازیم، و آینده رو از نو بنویسیم…
با خدا، با آگاهی، با نور.
خدایا تنها تو را می پرستم
و تنها از تو یاری می جویم
ما را به راه راست هدایت کن
راه کسانی که به آنان نعمت داده ای
“در پناه عشق بی پایان خدا، بدرخشید.”
یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لَا تَتَّبِعُوا خُطُوَاتِ الشَّیْطَانِ ۚ وَمَنْ یَتَّبِعْ خُطُوَاتِ الشَّیْطَانِ فَإِنَّهُ یَأْمُرُ بِالْفَحْشَاءِ وَالْمُنْکَرِ ۚ وَلَوْلَا فَضْلُ اللَّهِ عَلَیْکُمْ وَرَحْمَتُهُ مَا زَکَىٰ مِنْکُمْ مِنْ أَحَدٍ أَبَدًا وَلَٰکِنَّ اللَّهَ یُزَکِّی مَنْ یَشَاءُ ۗ وَاللَّهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ
ای مؤمنان! از گام های شیطان پیروی نکنید؛ و هر که از گام های شیطان پیروی کند [هلاک می شود] زیرا شیطان به کار بسیار زشت و عمل ناپسند فرمان می دهد؛ و اگر فضل و رحمت خدا بر شما نبود، هرگز احدی از شما [از عقاید باطل و اعمال و اخلاق ناپسند] پاک نمی شد، ولی خدا هر که را بخواهد پاک می کند؛ و خدا شنوا و داناست.
به نام خدای مهربان
سلام به استاد عزیزم سید حسین عباسمنش
خداوند روز به روز به زندگیت برکت و نور بدهد
اولن که نگاه زیبایتان را به قانون بدون تغیر خداوند تحسین میکنم و کاملا مشخصه که بسیار بسیار تشنه دریافت آگاهی و یادگیری و استفاده از قانون هستی و همیشه داری از یه زاویه ی جدید به ماجرا نگاه میکنی
این فایلتان خیلی خیلی برایم درس داشت
خیلی خیلی قانون برایم مفهوم جدیدی پیدا کرد و انگار که یک حجاب از جلوی چشمانم برای درک قانون برداشته شد
چقدر ذهن ما قدرتمنده
چقدر این نعمتی که خداوند در اختیار ما قرار داده هنوز که هنوزه برای بشر امروز هم جدید است و هم پنهان و مخفی است
جدید از این نظر که میشه باهاش اتفاقات رو خلق کنی
پنهان از این نظر که همیشه داره بصورت مخفی و بدون اینکه ما زور بزنیم داره کارها رو انجام میده(حالا چه تو جنبه خوبش چه توی جنبه ی بدش)
خب توی زندگی من هم قطعا خاطرات بد کودکی زیادی بوده که منجر به یه ضرب و شتم فیزیکی شده ولی دوستان عزیزم استاد بزرگوار باور بفرمایید هر چه زور زدم چیزی یادم نیامد از این که توسط خانواده ام پدر مادر برادرام یا خواهرام خاطره بدی داشته باشم اصلا یادم نمیاد
این رو هم مدیون استاد عباسمنش هستم از وقتی که با ایشون آشنا شده ام سعی کرده ام در زمان حال زندگی کنم و خیلی گذشته رو مرور نکنم
نمیدانم باور میکنید یا نه ولی خیلی از خاطرات زندگیم رو که با خانمم یا دوستان قدیمس ام صحبت میکنیم مثلا میگه یادته فلان جا رفتیم مسافرت و این اتفاق افتاد؟
یا مثلا میگه که یادته فلانی رو دیدیم؟
و خیلی با جزییات ازش حرف میزنن
ولی من میگم هیچی یادم نمونده
و توی بعضی جاها وقتی که با جزئیات تعریف میکنن یه خاطره خیلی کوچولویی شاید یادم بیاد
ولی این فایل دوتا درس خیلی خیلی عالی برام داشت
1.اینکه استاد عباسمنش هنوزم مثل زمانی که تازه وارد این مسیر شده بودند انگیزشون برای درک و استفاده از قانون خیلی بالاست ومنم باید مثل ایشون این کار رو ادامه بدم
2.یه بعد جدیدی از عملکرد ذهنم برام مشخص شد
گرچه جنبه منفی عملکرد ذهن برام هویدا شد ولی درسی که از این سوال خانم جهانگیری گرفتم اینه که باید توانایی کنترلش رو بدست بگیرم
حتی وقتی که منطق های خیلی خیلی قوی بزام میاره
خیلی دوست تان دارم
به نام خداوندی که هرچه دارم از اوست
سلام به استاد عزیزم و خانم شایسته گرامی و هم فرکانسی های نازنینم
استاد این روزا با کار کردن روی دوره ی دوازده قدم به یه گنج بزرگی رسیدم و اونم کنترل ذهن و رسیدن به احساس خوب تو شرایط به ظاهر بحرانیه .
راستش انگار تازگیا بهم الهام میشه خیلی سریع هدایت میشم به حس و حال خوب .
یا اینکه تواناییم بیشتر شده تا سریع زاویه ی دیدم و عوض کنم و به احساس خوب برسم و واقعا خوشحالم هر چی که هست مثل یه گنجی میمونه برام و در اصل یه ثروت بزرگه .
مثل امروز که رفته بودیم برای دخترم تخت بخریم که خیلی سخت انتخاب میکنه و خیلی حساسه ، وقتی بعد از کلی گشتن های چند روزه رسیدیم به جایی که اولین بار رفته بودیم خلاصه بالاخره انتخاب کرد و پسندید و قرار شد همونو بخریم ، وقتی من با همسرم تماس گرفتم چون سرکار بود و نتیجه و عکس براش فرستادم ، همسرم تایید نکرد و گفت نظر منو میخواهید قشنگ نیست،
حالا دختر من که انگار یه جورایی تونسته بود به سختی خودشو راضی کنه عصبی شد و ناراحت شد و گفت اصلا من تخت نمیخوام دیدی من نمیتونم انتخاب کنم بابا هم راست میگه حتما زشته ، همون لخظه ذهن من داشت شروع میکرد به نجوا که سریع مچش و گرفتم و گفتم همینو میخریم .دخترم گفت مامان اگه بابا راست بگه چی ، گفتم همینو میخریم مطمئن باش قشنگ میشه وقتی بیاد اتاقت ، گفت اگه بعدا پشیمون بشم چی ، و من بهش یاداوری کردم که از بین تخت هایی که دیده بهترینه و عکسای تختای قبل و بهش نشون دادم و یاداوری کردم ، گفت اره مامان راست میگی انگار بابا ذهن منو بهم ریخت .
وقتی رفتیم به اقای راهنما نتیجه رو بگیم ، رو به دخترم کرد و گفت دختر خوشگل نگران نظر دیگران نباش ( از جریان باباش اطلاعی نداشت ولی میدید که استرس داره) گفت به خدا منم روزی ساعت ها جلوی اینه بودم و مدام نگران قیافه و لباسم که مبادا کسی خوشش نیاد ولی بعد ها متوجه شدم موهای من اتاق من لباس من ، برای کسی مهم نیست و مردم اون قدر مشغله فکری دارن که اصلا اون جوری که من نگرانم اونا نگران این چیزای من نیستن ، راستش خیلی خوشم اومد از حرفاش و گفت این چیزا اصلا مهم نیستن مهم اینه که از درون حالت خوب باشه نه با مدل تخت و این چیزا.
واینکه من هم این صحبت ها رو کرده بودم ولی حرفای این اقا انگار بیشتر به دل دخترم نشست.
احساس کردم این حرفا نتیجه کنترل ذهنم بودکه پاداش گرفتم و به دخترم زده شد .
اگر من هم مثل دخترم بهم میریختم و حتی انتخاب سخت میشد و خال بد ادامه داشت و خدا وقتی دید ما به احساس خوب رسیدیم این احساس خوبو بیشتر کرد.
و اینکه حرفای همسرم که حتی از نزدیک هیچ کدوم از تخت ها رو ندیده بود و تمام مدتی که ما دنبال تخت بودیم حضور نداشت و از مدل ها خبر نداشت ، میتونست چه تاثیری روی روح و روان دخترم بزاره ، اگر من هم کنترل ذهن نداشتم .
و تمام این اگاهی ها شاید بگم توی چند ثانیه بهم گفته شد و اون لحظه ، هم به دخترم حق دادم و دعواش نکردم که کلی وقت همه رو گرفته بود و هم به همسرم که از هیچی خبر نداشت نه از قیمتها و نه مدل ها.
و تمام اینها رو مدیون دوره ی دوازده قدم هستم که مسیر و برام هموار تر کرد و به یقین میتونم بگم قبل از این دوره کنترل ذهنم به شدت ضعیف بود .
واینکه امروز نتیجه ی عمل کردن به حرفاتون و ادامه دادن این مسیرو با قانون تکامل به شدت دیدم و خوشحالم که استادی چون شما دارم و بی نهایت سپاسگزارم.
چه حس خوبی داره وقتی طرف مقابلتو درک میکنی و بهش حق میدی که شاید رفتار یا حرفش از روی عمد نباشه یا به قول دوستان نااگاهانه هستش
خیلی کمک میکنه به کنترل ذهن اسونتر .
خدایا شکرت برای اگاهی بینظیر دیگه که میدونم راه منو هموار تر کرد برای رسیدن به ثروت و سلامتی و خوشبختی پایدار.