اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
این فضل خداست که آن را به هر کس بخواهد عطا می کند، و خدا صاحب فضل بزرگ است.
دیشب که فایل رو گوش میدادم و کتاب مفاتیح قسمت اولش رو که چند تا سوره داره باز کردم اول صفحه این آیه از سوره جمعه بود که بالا نوشتم.
فضل خداوند برای همه است و هر کسی در مدارش باشه دریافت میکنه.
وقتی کاری بخوام انجام بدم و حسم بد بوده نتیجه خوبی نداشته، هفته قبل از روی عجله کاری انجام دادم که نتیجه خوبی نداشت، میدونم باید تکاملم رو طی کنم و بعد از انجام کار اون لحظه متوجه این نبودم که این کار رو با عجله انجام دادم و صبر نکردم و بعدش که فایلهای استاد رو گوش دادم و داخل هر کدوم در مورد مثلا هدایت بود یا آیه در مورد صابرین و اینکه هر ایده بیاد که توش عجله و ناامیدی و اینکه فرصتی هست و بعدا نیست از سمت شیطان هست، اونوقت متوجه میشم که نباید کاری که داخلش عجله بود یا اینکه حس بد هست رو انجام داد.
گاهی اوقات یادم میمونه و به ندای قلبم گوش میدم و نتیجه خوبی داشته است.
سلام به استاد عزیزم مریم خانوم عزیز و دوستان عزیزم در این فضای الهی
وقتی داشتم پوستر این هشت قسمت از این پروژه رو نگاه میکردم
جوری بود که حس کردم میتونم برای همه ی این سرتیتر ها بنویسم
میتونم از تجربه هام بگم
اول از همه میخوام قانون اصلی رو مرور کنم
که واقعا واقعا هنوز که هنوزه فراموشم میشه
تمام اتفاقات زندگی ما تمام اتفاقات موقعیت ها شرایط افراد ایده هایی که باهاشون برخورد میکنیم
همه چی
نه 99 درصد ، 100 درصد آنچه که ما تجربه میکنیم در هر لحظه از زندگیمون به خاطر آنچه بوده که ارسال کردیم
به خاطر فرکانس های خودمون بوده
افکاری که بهش توجه کردیم مواردی که بهش توجه کردیم و در ما احساسی رو به وجود آورده و اون احساس در واقع همون فرکانس ارسالی هستن به جهان
در مورد الهامات و هدایت
خب تا جایی که یادم میاد ما از بچگی به صورت غریضی و ناآگاهانه از این جریان هدایت و الهامات استفاده کردیم
یا اینکه دریافت کردیم ولی عمل نکردیم
مثلا اگر به گذشتمون توجه کنیم و به یاد بیاریم
شاید صدها مثال بتونیم به یاد بیاریم که مثلا بگیم حسم گفت من برم فلان کارو انجام بدم و اتفاقا چقدر هم برام خوب شد
یا اینکه بگیم حسم بهم گفت این کارو نکنا
حسم بهم گفت با این آدم رابطتو بهم بزنا
حسم بهم گفت با فلانی شریک نشو ها
اما من بهش گوش نکردم و مثلا فلان اتفاق برام افتاد
یا مثلا خیلی ها توی کارهای تخصصیشون و علایقشون میتونن هزاران هزار مثال بیارن که مثلا بگن حسم گفت این کارو انجام بدم و نتیجش شد این
یا مثلا اونجا به حرف حسم گوش نکردم کارم خراب شد یا نتیجش خوب نشد
خب همه ی ما صد در صد هزاران هزار تا از این مثال ها داریم
اما هیچ وقت ما به این حسه نمیگفتیم خدا
میگفتیم حسم
دلم
حس ششمم
و در نهایت هم اعتبارش رو به خودمون میدادیم
اگر بهش عمل میکردیم و نتیجه ی خوب میگرفتیم
باد زیر غبغبمون مینداختیم و پیش خودمون میگفتیم من عجبببب آدم خفتی هستم
من خیلی خفنم خیلی باهوشم
یا مثلا اگر به یاد بیاریم ایده های خوب همیشه در مواقعی به رهنمون خطور میکرده که حالمون خوب بوده
مثلا یا تو مسافرتی بودیم یا تو باغ ویلا استخری جایی بودیم یا موقع ورزشی رقصی
یا مثلا یه کتابی خوندیم که خیلی بهمون حس خوبی داده چون احتمالا باورهای قدرتمند کننده ای توش بوده یا مثلا یه خبری یه چیزی در مورد فراوانی دیدیم یا شنیدیم
یا مثلا برای خودم خوندن معانی قرآن خیلی در من احساس خوب و قدرت و امیدواری ایجاد میکرد که بعدش مثلا در مورد مسائلی که باهاش درگیر بودم بهم ایده های خوبی داده میشد که نتیجه ی اون ایده های خوب هم احساس خوب بوده
یا خیلی از مواقع مثلا توی تنهایی خودمون وقتی با خودمون صحبت میکردیم و بعضی موضوعات رو به چالش میکشیدیم و سوال میپرسیدم و جوابشو به خودمون میدادیم و با خودمون صحبت میکردیم
و به نتیجه میرسیدیم و بعد مثلا میدیدم که مثلا فلان استاد هم توی فلان کتاب اینو گفته یا سر کلاس فلان استاد دقیقا در مورد نتیجه ی ما صحبت میکنه
و هزاران هزار مثال از این موارد
اما هیچ وقت هیچ کس به ما نگفته بود که این چیزی که در درون تو هست و باهات صحبت میکنه از طریق احساس خوب و احساس بد
خداونده
وقتی با استاد آشنا شدم
اول خداوند رو اینطور باور کردم که همیشه میاد و از طریق دستانش و یک سری عوامل بیرونی به من کمک میکنه و جواب سوالاتمو یا مسائلمو بهم میگه و کمکم میکنه
و من تا حدودی این میفهمیدم و درکش کردم وقتی به تجربیات زندگی خودم نگاه کردم و از اونجا به بعد سعی کردم آگاهانه از این باور استفاده کنم
هرچقدر روی احساس خوبم بیشتر کار کردم جوری که بیشتر در قلبم ماندگار بود و هرچقدر به این موضوع پی بردم که اگر احساس بده ،این طبیعی نیست یه جای کاری ایراد داره
آروم آروم درک کردم که قطب نمای مسیر ما
قطب نمای درست و غلط ما
احساس ماست که جایگاهش تو قلبمونه
من الان بعد از گذشت 5 سال کار کردن روی احساس
تقریبا در تمام روز بخش عظیمی از توجه من و حواس من به احساسی هست که توی قلبمه
یعنی همیشه به جورایی حواسم هست که چه احساسی دارم توی قلبم
یا چه کاری رو الان انجام بدم که احساسم بهتر بشه
یا در مورد افکاری که توی سرم میاد یا چیزهایی که میشنوم میبینم میخونم
کدوم هارو انتخاب کنم و بهشون بیشتر توجه کنم که احساسم بهتر بشه
و کدوم موارد داره در من احساس بدی ایجاد میکنه و خیلی سریع و ضربتی خودمو نجات بدم
و اما الهامات
برای اینکه اصلا برسم به این نقطه که با خداوند شفاف و واضح صحبت کنم
پیش نیازش اصلا شنیدن این باور بود که اصولاً چنین چیزی اصلا هست
و من هر بار از استاد این صحبت رومیشنیدم که من حتی برای اینکه از کدوم اتوبان برم از خداوند میپرسم
یا صحبت های بچه ها توی فایلها که میگفتن خدا قشنگ باهات حرف میزنه مثلا میگه اینو بخور اونو نخور الان به فلانی زنگ بزن به فلانی زنگ نزن
و شنیدن همین صحبت ها باعث شد که این خواسته در من شکل بگیره که منم میخوام به این اول برسم منم میخوام بتونم اینقدر با خدا ارتباطم نزدیک و صمیمی بشه که اینطوری زندگی کنم
و همین پارسال بود که منو دعوت کرد به یک قرار عاشقانه در جنوب
و من اونجا توی سکوت و خلوت جزایر جنوب
تونستم هم صحبتی با خداوند رو خیلی واضح و شفاف بفهمم و درک کنم
اونجایی که وقتی بعد از ده روز تنهایی و دوری از شهر و آدمها ، روی سخره های ساحل هرمز خوابیده بودم و خیره شده بودم به آسمون و دریا
و غرررررق در احساس خوب و سپاسگذاری بودم و بسیار متمرکز بودم در لحظه ی حال
یه هو انگار وصل شدم به منبع و یک گفت و گوی بسیار واضح و شفاف با صدای بلند تو وجودم شکل گرفت و اولین چیزی که شنیدم و خیلی واضح بود و وقتی شنیدم فقط میگفتم چشم و گریه میکردم
بهم گفت هیچ چیزی رو دیگه قضاوت نکن همه چیز رو همونطور که هست ببین و قضاوت نکن هیچ کس و هیچ چیزی رو
آخه همون لحظه آسمون داشت به یک شکل عجیب و غریب در میومد نور قرمز رنگ غروب خورشید هم داشت با ابرها ترکیب میشد و من فقط داشتم میپرسیدم که چه اتفاقی داره میفته و فقط همینو میگفت
میگفت دنیا همینه همینطوری که هست ببین و قضاوت نکن
حتی یادمه همینطور که داشتم گریه میکردم سرمو برگردوندم دیدم دوستم مهدی داره با یکی تو آب بازی میکنه و میدوعن اینطرف و اونطرف بعد تا اومدم اونارو هم قضاوت کنم و بگم اینا دارن چیکار میکنن
باز بهم گفت فقط نظاره گر باش و هیچ چیزی رو قضاوت نکن
بعد از اینکه حدود 20 دقیقه ای توی همون احساس بودم بعدش که مهدی اومد بالا سرم و بلندم کرد رفتیم نشستیم پای چادر
شاید تا دو ساعت هیچی نمیتونستم بگم فقط این جمله به یادم میومد که هیچ چیزی و هیچ کسی رو دیگه قضاوت نکن حتی توی ذهنت
و من اینو به مهدی هم گفتم و کلیییی تحت تأثیر قرار گرفتیم و ساعت ها هیچ حرفی نمیتونستیم بزنیم
و من فقط داشتم از خداوند طلب آمرزش میکردم بابت همه ی قضاوت هایی که در مورد پدر مادر و برادرم میکردم و اونجا حس کردم که واااقعا عاشق شدم و رها شدم از خیلی از احساسات منفی
واقعا انگار یه بار سنگینی از روی دوشم برداشته شد
بعد از اون اتفاق انگار سیمم به قلبم و خداوند وصل شده بود دیگه
جوری که وقتی دیگه میخواستیم برگردیم من به مهدی گفتم حسم نمیخواد برگرده و حسم منو کشوند سمت کیش
و منی که تا به اون روز اینطوری تنهایی بدون هیچی حتی بدون پول خاصی این عمل رو انجام نداده بودم
به قلبم گوش کردم و ایمانم هم به کمک و هدایت خداوند خیلی بیشتر شده بود و همین ایمان و باور به هدایت و کمک خداوند خیلی بهم کمک میکرد که توی احساس خوب باشم
و وقتی که توی احساس خوب بودم هی بهم میگفت قدم بعدی چیه و من فقط عمل میکردم
دقیقا از همون روز ها بود که من اعتماد و یقینم به الهاماتم بیشتر شد و عملگراییم به الهاماتم بیشتر شد
توی کیش منه از همه جا بی خبر
قدم به قدم به هدایت ها گوش کردم
و منی که صفر کلوین رسیده بودم کیش
بعد از یک هفته 3 میلیون تومان پول توی کارتم بود جای خواب داشتم و البته شغل و چندتا دوست خوب
و هر روز ایمانم به خدایی که همیشه همراه و یارو یاور ماست داشت بیشتر میشد
توی کیش کامل فهمیدم که مهم نیست کجای این جهان باشی
هرجا باشی بهت کمک میکنه برات روزی میرسونه فرصت هارو به سمتت میاره
هداااااااااایتت میکنه
اونچیزی که لایقش هستی و ظرفشو برای خودت ایجاد کردی و حتی بعضاً خیلی بیشترشو بهت میده
(که بعد با همین باور و ایمان دست خالی رفتم حتی به کشور دیگه)
باز بعد از گذشت دو ماه و کلی تجربه های قشنگ و حس های خوب
یه حسی منو میکشوند سمت دریا و هر روز پا میشدم میرفتم لب ساحل و همون حس و هدایت دوباره به من میگفت هیچی نخور
و فقط کشش داشتم به سمت خوردن آب و هرچی دیگه ای دلم میخواست بخورم میگفت نه
من خیلی به دنبال این بودم که بفهمم چی میخوام از زندگیم و من کی هستم واقعا و اون چه حسی بود که دیگه توی مشت زدن و مبارزه کردن و رقابت معنایی پیدا نمیکرد و به دنبال یه حس عمیقتر و معنا دار تر کشش پیدا کرده بود
و در راستای فهمیدن و به جواب این سوال رسیدن
آروم آروم اصلا هدایت شدم که یه مدت تنها برم جنوب
و باز یکی از اون روز ها که میرفتم لب ساحل
وقتی با یک آهنگ فرکانسی خیره شده بودم به دریا و آسمون
و کامل رها بودم از ذهن و خیال
و با تمام وجودم در لحظه بودم
باز اون گفت و گوی خیلی واضح و شفاف و بلند توی وجودم شروع شد
و من هرچییییی میپرسیدم جوابشو بهم میداد هرچی میپرسیدم
در مورد هر موضوعی
هرچی در مورد گذشته ی خودم میپرسیدم و میخواستم به یاد بیارم بهم میگفت و در آخر به طور کاملا واضح و شفاف به من گفت که تو مربی هستی
تو یک مربی هستی
و من وقتی این حرف رو شنیدم بی اختیار برای دقایقی طولانی عمیقا گریه کردم و سپاسگذاری میکردم
و پشت بندش یادمه همش میپرسیدم خب الان که اینو فهمیدم چیکار کنم ؟ از کجا شروع کنم ؟ قدم بعدی چیه !
و هرچی گفت رو توی دفترم مینوشتم و تصمیماتی که گرفتم رو نوشتم و بعد که برگشتم تهران یادمه یک ماه من فقط توی اتاق داشتم الهاماتم رو در مورد موضوع مورد علاقم دریافت میکردم و مینوشتم و دیگه خودمو غرق موضوع رهبری و مربیگری کردم
قبلا هم توی سایت نوشتم
هر آنچه که از درون به من گفته میشد در مورد موضوع مورد علاقم ، بعدش میرفتم میدیم مثلا فلان استاد برجسته توی دنیا توی این حوضه اونارو توی کتابش گفته یا توی سایتش نوشته
و البته خیلی جاها این هدایت و الهامه بهم میگفت مثلا این عنوان رو سرچ کن ، یا این کتاب رو بخون یا این مقاله رو بخون
،
و من از اونجا تازه این نیرو رو توی وجودم پیدا کردم و درکش کردم که چقدررررر به ما نزدیکه
چه نیرویی؟
منبع
منبع کل دانش و علم کیهان
خداوند
رب العالمین
فقط کافیه بهش وصل شی و ازش بپرسی و اون بهترین جواب ممکن رو بهت میگه
در مورد هر موضوعی هرچیزی
به اندازه ای که باورهای مناسب در ذهنت ایجاد کرده باشی که مقاومتی در برابر دریافت حقیقت نداشته باشی ، دریافت میکنی
الان مثلا خیلی بهتر میتونم به اون سوال استاد در قسمت سه برابر کردن درآمد جواب بدم
و من هر بار در حالت احساسی خوب اون سوال رو از خودم میپرسم که خدایا چطور با همین شرایط فعلیم توانایی هام مهارتم درآمدمو 3 برابر کنم
میپرسم و البته اون مقاومت های ذهنی رو برمیدارم
یا بهم یه قدمی الهام میکنه که من بردارم یا خیلی از مواقع یه باوری رو بهم میگه که در ذهنم ایجاد کنم تا اون فرصت رو به سمت خودم جذب کنم یا بعضی از اوقات هم از جایی که من فکرش رو نمیکنم یه فرصتی رو به سمت من هدایت میکنه که درآمدم رو به اون عددی که میخوام برسونه
ایییینقدر این خدا دقیق و فوقالعاده و بی نظیر و شگفت انگیزه
کافیه بتونی اول از همه به احساس خوب برسی
بعد باور کنی که باهات حرف میزنه و تجربش کنی و بعد هر بار با پرسیدن سوالات این نیرو رو فعال کنیم و در جهت خواسته هامون و پیدا کردن جواب سوالاتمون ازش کمک بگیریم
و این خداوند بی نظیر برای ما کاااااااافیه کافیه به خدا
فقط کافیه ازش کمک بخوایم
خودمون محتاج بهش بدونیم
بابت هدایت ها و الهاماتش سپاسگذار باشیم
و یادش کنیم
و به خودمونم هر بار بگیم که خدایا من تیر ننداختما
تو تیر انداختی
این باعث میشه غرور سراغمون نیاد و خودمونو همیشه محتاجش بدونیم
من که الان جوری شدم که هر تصمیمی میخوام بگیرم اول باید خودمو به احساس خوب برسونم
بعد شروع کنم با خدا مشورت کردن
و هر ایده و فکری که در من احساس خوب ایجاد کرد همونو انجام بدم
و من همین دو سه ماه اخیر
با استفاده از همین نیرو
بدون کمک گرفتن و حساب کردن روی افراد و شرایط قبلی
و فقط با تسلیم بودن و امیدوار بودن
هم یه خونه در اختیارم قرار داده شد دقیقا در زمانی که اوضاع به شدت ظاهرش بد و ترسناک بود
هم کارگاه هم ابزار
همه چی
بعدش برای درآمد بهم یه ایده و فرصت الهام کرد که من انجامش دادم و از دل همون حرکت و ایده درآمد خیلی خوب و البته حس خیلی خوب و تجربه ی خیلی خوب نصیبم شد
و یک اثر هنری هم در راستای سفارش یک مشتری که اونم هدایت و دست خدا بود
به کمک نیروی الهاماتم خلق کردم که هر قسمتش که جلو میرفت هم خودم انگشت به دهن میموندم هم مشتری هم دیگران
ولی من میدونستم از کجا داره آب میخوره و خیلی ریلکس که این ریلکسی از کنترل ذهن شدیدم و تقویت ایمان به حضور قدرت خداوند در زندگیم میومد
کار مشتری رو
در شرایطی که من حتی یک سوزن از محیط و شرایط کارگاهی قبلی استفاده نکردم
و همه مراحل و شرایط و محل ساخت این سفارش همش از راه جدید و هدایت خداوند بود
و من میخواستم که هم به خودم ثابت کنم هم باور کنم که میشود
من حتی اگر یک کشور دیگه هم باشم میتونم با هدایت الله هر آنچه که نیاز دارم رو داشته باشم و کارهامو پیش ببرم
و خدارو صد هزار مرتبه شکر از این آزمون هم سربلند بیرون اومدم
و تونستم تحت هر شرایطی ذهنم رو کنترل کنم و آرامشم رو حفظ کنم و بتونم کار مشتری رو با بالاترین حد کیفیت و زیبایی و رضایت تحویل بدم
و برای خودم مثل تیک زدن یک هدف قهرمانی بود و منو بارها و بارها قوی تر و با ایمان تر کرد
من خوشحالم
خیلی خوشحالم که خداوند منو هدایت کرد به سمت مربی که منو گیج و سر درگم نکنه
و صافو پوست کنده منو با حقیقت و با اصل آشنا کنه و اینقدر این اصلو تکرار کنه برام که بشه جزوی از وجودم و تا آخر عمرم برای سعادت دنیا و آخرتم ازش استفاده کنم
خوشحالم که یک روزی کنجکاو شدم برای شناختن حقیقی خداوند
و الان میتونم بگم الفباشو حداقل شناختم و درک کردم دیگه بقیش تمرین کردن و استفاده از این الفبا هست
خدارو شکر میکنم
تا وقتی که به احساس خوب و آرامش نرسیدیم تصمیم نگیریم
هدایت ها و الهامات خداوند در حالت احساس خوب به ما گفته میشه و هدایت و الهام خداوند به ما احساس خوب میده
شورو شوق و هیجان میده برای عمل کردن
ایده هایی از طرف خداونده که با شرایط فعلی ما قابل انجامه
ایده های خداوند خیلی راحته خیلی سادست خیلی آسونه
هر پیچیدگی هر سختی هر ترسی هر نا امیدی از طرف شیطانه
هر ایده و فکری که بهمون حس خوب داد حس امیدواری داد این از طرف خداونده
به قول استاد در دوره ی هم جهت
ما باید تموم تلاشمون رو بکنیم که دیدگاه ذهنمون رو هم جهت کنیم با دیدگاه روحمون
که باعث میشه در مواقع بیشتری در احساس خوب باشیم
و وقتی در احساس خوب باشیم
در مدار دریافت نعمت ها و هدایت ها و ایده های الهی قرار میگیریم
باران رحمت الهی داره میباره
خداوند یک جریان همیشگیست بر این جهان و لحظه و اکنون
دقیقا مثل نور خورشید که داره میتابه
ما باید خودمونو هم جهت کنیم با این جریان
با باورهایی که به دیدگاه روح نزدیکه و به ما کمک میکنه که در مواقع بیشتری در احساس خوب و آرامش و شادی و سپاسگذاری باشیم
اونوقته که لاجرم رحمت رو دریافت میکنیم
الهی شکر که خداوند بهم کمک کرد بنویسم
از استاد جانم سپاسگذارم از مریم خانوم و همه ی عزیزان سایت
برای همگی آرزوی سعادت و خوشبختی و حرکت در مسیر هدف وجودی میکنم
چقدر لذت بردم از کامنتت دلم نمیخواست تموم بشه خدایاشکرت؛امروز صبح که بیدار شدم جلوی آینه ایستادم وباخودم حرف زدم وگفتم دیگه این الهام را نمیخوام میخوام یه الهام جدید بسازم از پایه بسازم؛وقتی آمدم توی سایت کامنت قشنگ شما را که خوندم گفتم این. حرفهای دل من است؛من هم خیلی دلم میخواد الهامات خداوند رابه صورت واضح وبلند بشنوم؛وقتی کامنت دوستان رامیخونم وازالهامات که چقدر واضح بهشون گفته میشه لذت میبرم؛ومیگم خوش به حالشون؛امااونا تلاش میکنن مثل شما علی آقا اما من چی؛باری از کینه وحسادت وغر زدن؛باخودم حرف میزنم اما دوباره شروع میکنم ؛اما کامنت قشنگت امروزه یه جرقه درمن ایجاد کرد ودرهمین خانواده توحیدی به خودم تعهد 100درصد میدم؛ویه ردپا میزارم تا بیام از الهامات واضح خداوند بنویسم؛علی آقا برادر توحیدیم افرین؛مرحبا ،خیلی خوشحال میشم اگه کامنتم را خوندی ازنتایج قشنگت بازهم برام بنویسی وراهنماییم کنی؛تا تااین کینه وحسادت از وجودم برن بیرون:درپناه رب بهترینها باشی برادر توحیدی
نمیدونم نمیدونم. نمیدونم.چجور از اینهمه زیباییها و قدرت الهی بگم…
از اینهمه هدایتهاش….
هر روز صبح زود میرم روبروی کوه حیاطمون…
سوره فاتحه رو میخونم…
و همین….
خوندنش….
باعث میشه کل روزمو تیون کنه..
بهت تبریک میگم…خیلی حالمو دگرگون کردی…
علی عزیز…
صحبتتت منو برد به یه درونی که داشت منو نابود میکرد…
و خداوند میدونست این آشغال باید بیشتر تمییزتر بشه…
و خداوند منو هدایت کرد به کامنت شما “تا این هدایت الهی که به شما شده ….
شامل حال قلبم پر نور الهی “منم بشه…
میدونی علی جان!!!!
نمیتونی الهام خداوند رو با قلب سنگینت” دریافت کنی….
فقط لحظه ایی میتونی دریافتش کنی که قلبت خیلی پاک بشه..و ادمها رو قضاوت نکنی….
منم لبیک میکنم..و سعی میکنم هر کسی ..هر جوری که هست رو بپذیرییم ..
و قضاوتشون نکنیم….
و همیشه یه فیلتر برای گرفتن نخاله ها به درونمون داشته باشیم..
وای چی بگم!!!!!! نمیدونم چقدر همین نوشتتت بهم کمک کرد..
همین دو سه روز….
چقدر اتفاقات خوب برام افتاده چه درهایی بروم باز کرده…
چه اتفاقاتی برام افتاده …
سپاسگزار خداوندممممم باعث شده …
چقدر بیشتر روی همین مورد توی همین چند روز کار کنم..
تا دهنم باز میشه در موردش صحبت کنم فورا میگم نرگس تمامش کن…
میگم خدایا منو ببخش که اینحرفو زدم…
خدایا ببخش قضاوت کردم…
خدایا منو ببخش….
و همین باعث شده…
…
علی عزیز!!!
…چقدر من قوی شدم.چقدر بیشتر درک کنم و عملی کنم حرفهامو …
میدونی چیه..منطق خداوند و قرآن خیلی قوی هست…
وقتی کسی رو قضاوت میکنی..
اون شخص که تعقییری نمیکنه با قضاوت ما..
فقط دارییم خودمونو از هدفهای زندگیمون دور کنیم…
و خیلی از درها رو بروی خودمون میبندییم….
…
خیلی بخودم و به شما و به دوستانم تبریک میگم…
واقعا…..هر چی تو این مسیر درکت قوی میشه….
بیشتر میدونی …
زندگی خیلی خیلی خیلی زیباست…
چون نگاه تو تعقییر کرده….
علی عزیز!!!همین نگاه..باعث شد که ادمهای اطرافمو بیشتر بپذیرم. …
و بیشتر باهاشون هماهنگ باشم..
و سعی نکنم بخام” اونا رو تعقییربدم!” تا من زندگیم عالی داشته باشم….
و این از یه درون خیلی عالی بولد میشه…
منم سعی میکنم هنوز بیشتر روی این موضوع کار کنم و گوشمو بببندم…..
دیشب یه صحبتی رد و بدل شد…و ایشون دست منو گرفته بود ..و من دست اونو نوازش؟کردم با وجود اینکه مورد قضاوت بود..من رفته بودم توی گل لباس ایشون و هر چی اون میگفت من نمیشنیدم..
گفتم ادمها هر کجایی این نقطعه از زمین هستند بخاطر خودشون هست!!!! و قضاوت این افراد همه” یه مورد بی فایده و پوچ هست….
خداوند رو شاکرم….علی جان که دارییم خوب زندگی میکنیم…
من شما رو خیلی تحسین میکنم .به خاطر ادب و متانت و دل پاکتون و من داستان زندگی و کسب و کار شمارو خوندم و دنبال میکنم و تحسینتون میکنم که به عنوان یک بانوی کارآفرین دارید با تکه بر خداوند یکتا پیش میرسد و من از صمیم قلب براتون آرزوی خوشبختی و سعادت میکنم هم در این دنیا و هم در آخرت
تحسینتون میکنم که شما هم دارید سعی میکنید افراد نزدیک اطرفتون رو همونطور که هست چون بپذیرید
وااای که این به نظرم یکی از بالاترین لول ها در کنترل ذهنه
اونوقت که عزیز ترین کسان زندگیت کنارت هستن و دارن اون رفتار و کرداری که از نظر ما خیلی نا پسند و نا زیبا هست ولی اونها همینطوری هستند و
ذهن شروع میکنه تند تند به قضاوت کردن به بهونه گرفتن
و توجه کردن به زشتی به نازیبایی
اما تو سعی میکنی افسار این ذهن رو بگیری با باورهای مناسب با گفت و گوی ذهنی آگاهانه
افکار و باوری که باعث میشه احساس ما بد نشه
و این به نظر من یعنی قدرت واقعی
قضاوت نکردن اصلااااااا کار آسونی نیست
این کار ذهنه
و هر کسی بتونه جلوی قضاوت های ذهن رو بگیره که مقچثل رگ بار حمله میکنن جای تحسین و صد آفرین داره
و هچمن که خودم توش ادعایی ندارم و فقط تلاش میکنم
تلاش میکنم ببینم زیبایی انسانها رو
و بپذیرمشون همینطوری که هستن
چون افکار و باورها و رفتار خطرناک دیگران هیچ آسیبی به ما نخواهد زد و به ما هیچ ارتباطی نداره
اگر ما بهش توجه نکنیم وبهش قدرت ندیم
فاطمه خانوم ممنونم که برام نوشتید و من شمارو تحسین میکنم و براتون آرزوی بهترین هارو میکنم
در پناه خدا همیشه شادو پیروز و موفق و خوشبخت باشید
محمّد، فرستاده خداست و کسانی که با او هستند بر کافران سرسخت و در میان خودشان با یکدیگر مهربانند، همواره آنان را در رکوع و سجود می بینی که پیوسته فضل و خشنودی خدا را می طلبند؛ نشانه آنان در چهره شان از اثر سجود پیداست، این است توصیف آنان در تورات، و اما توصیفشان در انجیل این است که وجودشان چون زراعتی است که جوانه های خود را رویانده پس تقویتش کرده تا ستبر و ضخیم شده، و در نتیجه بر ساقه هایش ایستاده است، به طوری که دهقانان را به تعجب می آورد تا خدا به وسیله مؤمنان، کافران را به خشم آورد. [و] خدا به کسانی از آنان که ایمان آورده و کارهای شایسته انجام داده اند، آمرزش و پاداشی بزرگ وعده داده است.
=====================================
قد قامت صلاه جهت کنترل ذهن،قربه الی الله،الله اکبر🩵
سلام به استاد عباس منش عزیزم،سلام به سِیمَاهُمْ فِی وُجُوهِهِمْ مِنْ أَثَرِ السُّجُودِ ۚ…
سلام به استاد شایسته ی نازنینم،سلام به قلب مهربون به وسعت دریا…
سلام به بچه های محله ی خدا🩵سلام به ذَٰلِکَ مَثَلُهُمْ فِی التَّوْرَاهِ ۚ وَمَثَلُهُمْ فِی الْإِنْجِیلِ…
داستان کامنت های من هم شده،داستان راننده های عزیز کامیون،باز هم صدای من رو میشنوید از جاده های شمال،کلمات قادر به وصف زیبایی آسمون رو به روم نیستند…
خورشید خانوم داره غروب میکنه،همه جارو صورتی نارنجی طلایی کرده،آسمون هم درحال رقابت با زیبایی هایی که خورشید خانوم به نمایش گذاشته،به یک رنگ آبی دلبر درومده…هوا خنک و چیلی،کم کم داره بوی بهار میاد،دوطرف جاده بی نهایت سرسبزی و زیباست،متر به متر ماشین ها در حال حرکت روی جاده های صاف وصیغلی اند…
الهی صدهزار مرتبه شکرت.
بهمن ماه های زندگیم رو دوست دارم ،بهمن ماه های زندگی من،زمان سکوت خداونده چون مثل باب راس داره تو سکوت جزئیات یک معجزه رو برام خلق میکنه …
بهمن١4٠٠
زمان دانشجویی قدم ١ و یادگیری پشت یادگیری بدون هیچ ایده ای که اوضاع چطور میتونه تغییر کنه،خدا بهم میگفت توی سکوت مطلق فقط روی خودت کار کن.
اولین جهش های بلند مداری من از همین جا شروع شد.
بهمن ١4٠١
زمانی که دوهفته شیفت میدادم ،دو هفته میرفتم مرخصی پیش بچه هام،هیچ ایده ای نداشتم چطور میخواد انتقالیم درست بشه،ولی خدا بهم میگفت تو فقط روی خودت کار کن،من دارم کارها رو پیش میبرم.
خداوند تمام کارهای انتقالی رو برعهده گرفت و به شکل شگفت انگیز وسط دیوار،راه جادویی باز کرد.
بهمن ١4٠٢
آخرین ماهی که تو اورژانس کودکان بودم ،هیچ ایده ای نداشتم چطور میتونم شرایط رو تغییر بدم ولی خدا بهم میگفت تو فقط روی خودت کار کن و دیگه از اسفند نرو سرکار ،من دارم کارها رو برات پیش میبرم.
خداوند آدم های فوق العاده و شرایط فوق العاده رو وارد زندگیم کرد و من رو از شمال تا کیش پرواز داد.
بهمن ١4٠٣
تموم تمرکزم روی دوره ی قانون آفرینش بود،4٠٠ میلیون بدهی قشنگ راه نفس کشیدن و زندگی در لحظه رو ازم گرفته بپد،هیچ ایده ای نداشتم باید چه جوری ازین وضعیت دربیام،خدا بهم گفت تو فقط روی خودت کار کن،من دارم کمک ها رو میفرستم.
خداوند استاد جان رو با دوره ی «هم جهت با جریان خداوند» به کمک من فرستاد که با عصای موسی گونه ی آموزش هاش وسط دریا برام راه باز کنه و من رو از زیر بار تموم اون فشار های مالی رها کنه.
بهمن ١4٠4
بدون شک یک اتفاق فوق العاده در راهه،چه جوری و از کجا نمیدونم،ولی به اینکه خداوند و قوانینش بی نهایت ثابته و آدم میتونه راحت پیش بینی کنه که با این فرکانس هایی که من دارم میفرستم ،لاجرم اتفاقات معجزه آسا از راه میرسند،کاملا مطمئنم.
خداوند از قبل سمت خودش رو انجام داده ،فقط من باید در مدار درست قرار بگیرم،همونطور که چندوقت پیش استاد جان اومدن توی عالم معنا و از طریق روح لطیف دوست نازنینم بهمون خبر دادن که:بچه ها میانگین احساسیتون خوب نیست.
و این پاسخ واضح خداوند به درخواست های من بود که چی کار کنم ازین مدار رشد کنم بیام بالا ؟!خدایا من میخوام رشد کنم،من میخوام بیام بالاتر،من میخوام از مسیر هموار بیام بالا چه جوری خدا…؟!
«احساس،احساس،احساس»
تنها چیزی که جهان دریافت میکنه و پاسخ میده بهش،ولی انقدر این قانون ساده ست که ما نمیتونیم به عنوان اصل و اساس بپیذیریمش.
من خودم هرجا برمیگردم به ردپاهای معجزه های خداوند نگاه میکنم که چی شد که این اتفاقات خوب افتاد ؟!پاسخ میاد که تو به شرایطی که داشتی نگاه نمیکردی،تو فقط به رویاهات فکر میکردی،به قدرت خداوند و احساست خوب بود.
قانون خیلی ساده ست،ولی من با توجه به چالش هایی که توی مسیرم داشتم ،یکسری مسیر های اشتباه توی ذهنم ایجاد شده که با روحم هماهنگ نیست،بنابراین میرسم به همون حرف طلایی استاد جان که میانگین احساسی من خوب نیست.
خب خبر خوب اینکه من دارم روی خودم کار میکنم،با دقت بی نهایت و به همون اشتیاق یا حتی بیشتر از روزهای اولی که با قانون آشنا شدم.
من از استاد جان یاد گرفتم که سقف آرزوهام کوتاه نباشه،به هیچ چیز قانع نباشم،پیش برم و حرکت کنم و مرز ها و محدودیت های ذهنی رو بشکنم…
اتفاقا امروز تو یک مهمونی بودیم که یکی از آشناهامون که خیلی وقت منو ندیده بود ازم پرسید هنوز توی مرخصی هستی؟!
خندیدم گفتم مرخصی ؟!آره مرخصی ابدی:)))
چشاش گرد شد و گفت یعنی چی؟!
گفتم یعنی از کارم انصراف دادم :)
گفت یعنی چیییی؟!ملت تو یک شرکت کار پیدا میکنن،با 4 میلیون حقوق ،همه ش استرس دارند که خداکنه مارو اخراج نکنن نگهمون دارند!!!!تو چه دلی داشتی رفتی از استخدام رسمی پرستاری انصراف دادی!!!مگه داریم؟!مگه میشه؟!
من اینجور موقع ها که واکنش های بقیه رو میبینم،تازه یکم ذهنم روشن میشه به جسارت ها و ایمان هایی که در مسیر توحید نشون دادم …انگار تازه کودک درونم شاد میشه ،احساس خوبی پیدا میکنه که کارهای بزرگی توی زندگیش انجام داده …
خداروشکر که استاد بهم یاد داده :به جای اینکه قربانی باشم و ترحم بخرم،موفق بشم و تحسین بقیه رو دریافت کنم …
اما به هر حال این احساس خوب باید درونی بشه،من باید فارغ از اینکه بقیه چی میگن و نمیگن،خودم خودمو تحسین کنم،خودم برای خودم دست بزنم،خودم به دستاوردهام افتخار کنم….اگر خودم موفقیت هام رو نبینم،جهان هم نمیبینه …
راستش استاد ،صادقانه امروز که داشتم برای بار چندم به این فایل گوش میدادم ،اونجا که گفتید تاحالا ندیدم کسی رو به اندازه ی خودم تسلیم باشه و هرچی بهش بگن بگه چشم،به خودم اومدم دیدم دارم لبخند میزنم …
یک لبخند سرشار از آرامش و اطمینان و احساس خوب و لذت شاگرد خلف شما بودن :)
میدونید استاد ،خب زمانی که شما این لایو رو برگزار کردید من هنوز شاگرد شما نبودم،درواقع این لایو شد کلید باز شدن سایت بهشتی برای من…
و بعد ازون من با خودم عهد بستم که فقط از روی ردپاهای شما مسیر خودم رو بسازم.
استاد جان شاگرد شما ،بدون هیچ اثری از انتقالی به خداوند گفت چشم و بچه هاش رو فرستاد پیش پدر و مادرش یک استان دیگه …
استاد جان شاگرد شما بعد از یک سال درست شدن انتقالی وقتی خدا بهش گفت به جای icu بزرگسال باید بری اورژانس کودکان بهش گفت چشم.
استاد جان شاگرد شما وقتی تازه ٣ ماه انتقالیش درست شده بود،وقتی خدا بهش گفت از کارم انصراف بده بیا بیرون،درحالیکه هیچی ازقدم بعدی نمیدونست ،بهش گفت چشم.
استاد جان شاگرد شما زمانی که دست خالی بود و هیچ کس ازش حمایت نکرد ،وقتی خدا بهش گفت باید تنهایی بری کیش و اونجا کار کنی،بهش گفت چشم.
این چَشم گفتن های چِشم بسته ،بزرگترین سرمایه های زندگیمه استاد جان …همه ی نتایج فوق العاده از همین چشم گفتم ها اومد …
چرا بهش چشم نگم وقتی که عشقش تموم تاروپود وجودم رو دربرگرفته و بدون اون هیچ چیز بهم احساس خوبی نمیده …
خداست که بهترینه،خداست که دلبرترینه،خداست که نازنین ترینه،خداست که عاشق ترینه،خداست که مهربون ترینه،خداست که قدرتمندترینه…
و ما را چه عذر و بهانه ای است که بر خدا توکل نکنیم، در حالی که ما را به راه هایِ [خوشبختی و سعادت] مان هدایت کرد، و قطعاً بر آزاری که [در راه دعوت به توحید] از ناحیه شما به ما می رسد، شکیبایی می ورزیم، پس باید توکل کنندگان فقط بر خدا توکل کنند.
الهی صدهزار مرتبه شکرت.
مثل همیشه :
دوستون دارم استاد از روشنی قلبم
مرسی که هستید،خدا شمارو برای من حفظ کنه،خدا من رو در مدار شما نگه داره🩵
🟢⬜️⭕️ وقتی آیه ای از قرآن در نیویورک اجـــــرا شد؛ مهاجرت و من ، و لحظاتی که دیدم قلب جلوتر از ذهن راه میره
نمیدونم خبر رو چطور شنیدین . یه روز صبح هفته پیش بین قهوه سرد شده روی میز و نوتیفیکیشنهایی که هیچ کدومشون سیاسی نبود…. اما یه تیتر نگهم داشت: زهران ممدانی شهردار نیویورک، مسلمان و شیعه، تو یه دستور رسمی به یه آیه از قرآن استناد کرده. سوره نحل آیه 41. درباره هجـــــرت. درباره آدمهایی که از ظلم فرار میکنن و خـــــدا وعده داده جاشون رو تو دنیا نیکو کنه.
اولش ذهنم فعال شد روی مهاجر ICE غیرقانونی| فشار رسانه ای | انتخابات. اما یه چیزی ته دلم تکون خورد که از جنس تحلیل نبود. آیه رو دوباره خوندم: “وَالَّذِینَ هَاجَرُوا فِی اللَّهِ مِنْ بَعْدِ مَا ظُلِمُوا…” / آدمهایی که بعد از ظلم، هجرت کردن. …. همینجا مکث کردم….
آخه من خیلی وقتا هجرت مادی رو تاریخی میدیدم. مکه، مدینه، پیامبر، اصحاب … اما، بعد از مدتها مجددا هجرت قرآنی رو معاصر دیدم. زنـــــده. وســـــط نیویورک.
راستش رو بخواین، قبل از اینکه بخوام درباره کار اون شهردار قضاوت کنم، مجبور شدم یه قدم عقب برم. از خودم بپرسم: اگه من جای اون بودم چی؟ ==>> بین ذهن و قلبم یه جدال شروع شد.
● ذهنم گفت :
تو مقام رسمی هستی. قانون مهمه. امنیت مهمه. اگه هر کسی به دین ش استناد کنه، سنگ روسنگ بند نمیشه!
● قلبم گفت:
اگه آدمی فقط بخاطر تولدش تو یه جغرافیا، حالا باید از ترس دستگیری زندگی کنه چی؟ اگه واقعا مظلوم باشه چی؟ اگه هجرت ش شبیه هجرت صدراسلام باشه چی؟؟؟
□ همینجا رسیدم به یکی از مهمترین سؤالهای زندگی م: نشونه تشخیص الهام از نجواهای ذهن چیه؟
ذهن معمولا سریع حرف میزنه. پر سر و صدا. استدلال پشت استدلال| قلــــــــــب اما آرومـــــه. کوتـــــاه میگه. نه فریاد میزنه، نه میترسونه. فقط یه حس شفـــــاف میده.
(اصلا به خاطر یاد گرفتن ِ همین قانون خدا بود که سالها پیش عمیقا عاشق خدا شدم.)
اونروز، من دیدم ذهنم دنبال “درست بودن سیاسی” بود،
ولی قلبم دنبال “درست بودن انسانی و آرامش “.
فرقش خیلی ظریفه.
بیایین روراست باشیم.
استناد رسمی به قرآن تو آمریکا اتفاق کوچیکی نیس. کشوری که روی جدایی دین و دولت بنا شده، حالا یه مقام شهری میاد و میگه من برا حمایت از مهاجرها، به این آیه تکیه میکنم.
این یه حرکت سیاسی نیس. این یه انتخاب درونیه.
⬜️ اینجا دیگه موضوع برای من شخصی شد.
چند سال پیش، من هم در برابر یه تصمیم مهم ایستاده بودم. نه درسطح شهرداری نیویورک، اما تو زندگیم. باید بین “امن موندن” و “درست بودن” یکی رو انتخاب میکردم.
○ ذهنم میگفت=> ریسک نکن. قانون بازارها همینه. همه همین کارو میکنن.
○ قلبم میگفت => این مسیری که همه میرن مسیر تو نیس.
■ مددددتها مقاومت کردم. چون مقاومت راحتتر از تسلیم شدنه. عجیبه، نه؟ ما فکر میکنیم تسلیم شدن ضعفه. اما واقعیت اینه که مقاومت کردن تو برابر حقیقت، در درازمدت ،انرژی بیشتری میبره. اما تسلیم شدن در برابر حقیقت، برعکس چیزی که فکر میکردم، سبـــــک میکنه. یه لحظه سخت داره، اما بعدش آرامشه. چون دیگه لازم نیس بجنگی.
بالاخره اون روز مجددا بهم گوشزد شد قدرت واقعی، تو تسلیم شدنه. تسلیم آدمها شدن نه هاا. تسلیم هدایت.
~~~○○~~
برگردم به داستان نیویورک.
▪︎ خیلیا احتمالا گفتن این کار خطرناکه.
▪︎ خیلیها هم احتمالا تحسینش کردن.
▪︎▪︎ اما من به لایه عمیقــــــــــترش فکر کردم.
چه زمانی یه آدم در مقام قدرت، حاضر میشه هزینه بده و به چیزی فراتر از عرف سیاسی تکیه کنه؟ ==>> وقتیکه دیگه نتونه صدای درونش رو نادیده بگیره. باور دارم راهکار مسائل وسوالهامون همیشه گفته میشه. همیــــــــــشه. اما ما فقط وقتی آمــــــــــاده باشیم، جواب رو میشنویم.
🟣 قدم اول آماده شدن چیه؟ پذیرفتن اینکه شاید تا الان اشتباه میکردم. انصافا این سختترین بخش ماجراست.
شاید آمریکا سالها مهاجرت رو فقط از زاویه امنیت دیده. شاید ما هم تو زندگی شخصی مون، بارها آدمها رو فقط از زاویه “قانون خشک” دیدیم، نه از زاویه “داستان پشت سرشون”. وقتی بپذیری ممکنه نگاهت ناقص بوده، تازه جا برای هدایت باز میشه. ( یه نوع قانون خلاء)
قدم دوم ؟ همونجور که استاد گفتن ؛ تسلیم بودن تو برابر هدایتهای خدا و بی چون و چرا عمل کردن.
○نه اینکه تحلیل نکنم
○ نه اینکه قانون رو حذف کنم
● تازه وقتی بعد از تحلیل، قلبم هنوز همون حرف رو میزنه، “”جرئت کنم عمل کنم . “”
🟢 یه چیز دیگه هم اون روز بهم یادآوری شد :
قدرت احساس خوب، واااقعا شوخی نیس ⇐ وقتی آدمی تصمیمش رو از روی ترس میگیره، حتی اگه منطقی باشه، یه تلخی تهش میمونه ⬅️ اما وقتی ازجای درست میگیره، حتی اگه سخت باشه، یه آرامش عجیبی همراهشه.
من نمیدونم پشت درهای بسته شهرداری نیویورک چه گذشته. نمیدونم مشاورها چی گفتن. اما حدس میزنم اون لحظه ای که دستور رو امضا کرده، یا آروم بوده یا نبوده.
و این مهمه. چون تو نهایت، هر کدوم از ما باید انتخاب کنیم:
ذهن یا قلب؟ ذهن لازمه. قلب جهت میده. ذهن بدون قلب، سرد و محاسبه گر میشه. قلب بدون ذهن، خام و بی’ساختار.
اما
وقتی قلب جلو میره و ذهن پشتش ساختار میسازه، اتفاق متفاوتی میفته.
یه مهاجر غیرقانونی رو تصور کن 》نه بعنوان “پرونده”. بعنوان آدم.
شاید پدریه که از جنگ فرار کرده | شاید مادریه که برای بچه ش آینده میخواد | شاید هم کسیه که اشتباه کرده و حالا گیر افتاده.
مهاجرت همیشه قهرمانانه نیس. گاهی فقط از سر ناچاریه. وقتی آیه میگه : “پس از آنکه ظلم دیدند” =>=> یعنی یه پیش زمینه ای هست. یه زخمی. یه فشار.
متاسفانه مامعمولا نتیجه رومیبینیم، نه مسیر رو. راستش بخاطر همین ، این داستان برای من سیاسی نیس. یه آینه ست.
⭕️ 1 . چند بار تو زندگیم خودم رو “مهاجر” دیدم؟ نه از کشورااا ، از نسخه قدیمی خودم. 2 . چند بار مجبور شدم از عادتها، باورها، حتی آدمها هجرت کنم چون احساس میکردم تو اون فضا ب ِ خودم ظلم میکنم؟
🟪 هر هجرتی هزینه داره | تنهایی داره | ترس داره.
اما یه وعده الهی هم داره: “لنبوئنهم فی الدنیا حسنه…” /جاشون رو تو دنیا نیکو میکنیم =>=> این وعده فقط برای قرن هفتم که نیس. برای هر کسیه که از ظلم حتی ظلم به خودش بیرون میاد.
~~~~○~
آخرش برمیگردم به خــــــــــودم.
من چه زمانی دست از مقاومت برمیدارم؟
● وقتی دیگه نتونم انکار کنم که جواب رو شنیدم.
● وقتی بفهمم مسئله بیرون نیس، درونه.
● وقتی بپذیرم ایراد ازخودم بوده و شروع کنم به اصلاحش.
□□ اونوقت، تازه هدایت واضح میشه.
شاید داستان شهردار نیویورک سالها بعد فقط یه حاشیه تاریخی باشه. شاید هم نقطه عطفی بشه تو گفتگوی قرآن و قانون توی امریکا و اروپا .
🟩 اما برا من، یه یادآوری بود.
یادآوری اینکه گاهی وسط شلوغترین شهر دنیا، یه آیه قدیمی میتونه زنده بشه.
نه تو مسجد | نه تو کتاب | یه جایی که 1400 سال پیش موریانه ای پشت درهای بسته کعبه خوردش اما الان مُهر شد=> یعنی توی یه امضــــــــــا زنده شد.
و من هم، تو زندگیم، هر روز در حال امضا کردن تصمیمهایی هستم که یا از ترس میان ، یا از ایمان.
انتخاب با منه. با توئه =>/> ذهن یا قلب؟
و اگه جرئت کنم قلبم رو جلو بفرستم، آیا حاضرم هزینه ش رو هم بدم؟
من هنوز دارم یاد میگیرم. اما یه چیز رو فهمیدم:
🟣 هجرت فقط جابجایی جغرافیا نیس. هجرت، جابجایی سطح آگاهیه.
و هر بار که از ترس به اعتماد مهاجرت میکنم، حس میکنم یه جای نیکوتر تو همین دنیا برام باز میشه.
⬜️ صدای استاد داره توی گوشم زمزمه میشه : [اگر احساس خوبی داشته باشی، مستمرا ؛ در تـــــمام جـــــنبه های زندگی ؛ شکوفا میشی . فرقی نداره بخاطر توجه به کدوم قسمت ، احساسم بهتره => آروم که شدی در لاین توکل و الهام قرار میگیری . پس قرآن میگه : با هزاران فرشته به شما کمک میکنیم ||| جلسه دهم دوره همجهت باجریان خداوند؛ تایم بیست و پنج تا چهل]
به نام همون خدایی که دل رو بزرگتر ازجغرافیا آفرید…
امین جان، خوندم و لبخند زدم. از اون 11 ماه. اون 11 ماهی که گفتی سر کار نرفتی و فقط دنبال ارتقای خودت بودی، اونجا اصل داستانه. خیلی آدما فکرمیکنن مهاجرت یعنی از یه شهر بری یه شهر دیگه، اما تو تجربه کردی که مهاجرت یعنی از یه نسخه قدیمی خودت بری به یه نسخه بالغ تر. اون آرامشی که گفتی کل وجودتو گرفته بود، نشونه اینه که اون مهاجرت از از جنس رشدبود.
فرقش خیلی مهمه. فرار اضطراب میاره، رشد آرامش. وقتی آدم درست مهاجرت میکنه حتی اگ ِ جیبش خالی باشه دلش پره، و وقتی دل پر باشه درها بازمیشه. نه جادویی، تازه طبیعی. چون نگاهت عوض میشه، رفتارت عوض میشه، فرکانست عوض میشه و دنیا ب ِ فرکانس جواب میده.
کیف کردم از :” نه در مکه بلکه فرسنگها آن طرف تر.” =>> این نقطه جذابه. آگاهی جغرافیا نمیشناسه، نور پاسپورت نمیخواد، هجرت مختص قرن هفتم نیست. وقتی یه آیه تو نیویورک زنده میشه یعنی حقیقت محدود ب ِ خاک ومرز نیس، == این برای من هم الهام بخشه.
نه بخاطر سیاست و این چرندیات ، بخاطر پیامش. پیامش اینه : اگه حقیقتی درونت زنده باشه یه روز بیرون هم متجلی میشه. رفیق ، تو 11 ماه از یه مدار به مدار بالاتر رفتی، آروم، بی هیاهو، بی فشار. این همون مدلی ِ که من همیشه به خودم میگم، مدار رو بالا ببر نتیجه خودش میاد. بدون ِ تقلا.
و یه موضوعی هم صادقانه بگم، اون نوری که میگی من گسترش میدم درواقع انعکاس نوریه که شماها خودتون دارین. اگه درونت تاریک بود هیچ کلمه ای برات نمیدرخشید. پس قبل از هر چیز به خودت تبریک میگم . به اون امین که جرئت کرد 11 ماه از مسیر قدیمی جدا شه و آرامش رو جدی بگیره.
مهاجرت = بزرگ شدن . بزرگ شدن = مسئولیت پذیرفتن وآگاهانه تر زندگی کردن = یعنی کمتر واکنشی بودن و بیشتر دیدن. و حالا که این آگاهی رولمس کردی فقط یه مراقبت لازم داره، نذار تبدیل به خاطره شه. آرامش اون 11 ماه رو دوباره زنده کن، نه اینکه بگم با ترک کار ؛؛ با حفظ کیفیت حضور.
همون حس سبکی، همون حس اعتماد، همون حس اینکه خدا خودش بلده. ( اینا رو اول به محسن اینروزا میگم) . داداش ما همه مسافریم، بعضیا تو جغرافیا مهاجرت میکنن و بعضیا تو آگاهی. مهم اینه هر بارکه بزرگتر میشیم فروتن تر هم بشیم. خوشحالم که هم مسیر شدیم تو این گفتگوها و دعا میکنم همون آرامشی که گفتی عمیقتر، پایدارتر و پخته تر برگرده توزندگیت.
و به زودى پروردگارت (چیزى) به تو عطا کند که خشنود شوى.
أَلَمْ یَجِدْکَ یَتِیماً فَآوَی
وَوَجَدَکَ ضَالّاً فَهَدَی
وَوَجَدَکَ عَائِلاً فَأَغْنَی
فَأَمَّا الْیَتِیمَ فَلَا تَقْهَرْ
وَأَمَّا السَّائِلَ فَلَا تَنْهَرْ
وَأَمَّا بِنِعْمَهِ رَبِّکَ فَحَدِّثْ
آیا تو را یتیم نیافت، پس پناه داد و سامانت بخشید.
و تو را سرگشته یافت، پس هدایت کرد.
و تو را تهى دست یافت و بى نیاز کرد.
(حال که چنین است) پس بر یتیم قهر و تندى مکن.
و سائل را از خود مران.
و نعمت پروردگارت را (براى سپاس) بازگو کن.
سلام محسن جان ،رفیق بهشتی ام
امیدوارم که حالِ دلت عالیِ عالی باشه ،ودرحال تجربه بهترین لحظات زندگی ات باشی
راستش،از روزی که این دلنوشته روی سایت قرار گرفت ،چند بار اون رو خواندم،حس کردم برای اینکه بیشتر به عمق مطلبت پی ببرم هنوز نیاز دارم که بازهم بخونم وفکر کنم، ولی امشب وقتی مجدد، به این جملهقدرت احساس خوب، واااقعا شوخی نیس رسیدم ،به یاد اتفاقی که امروز خودم تجربه کردم،افتادم بنابراین تصمیم گرفتم اون رو مکتوب کنم تا همیشه یادم بمونه که قدرت احساس خوب چقدر قویِ،وقتی صبح همسرم تماس گرفت ،همین جور که صحبت میکردیم ازش سوال کردم از مامانت واینا خبر داری(چون سه روزی میشه که همسرم ماموریت کاری رفته ،قبلا هرماموریتی میرفت ،مامانش تماس میگرفت وجویای حال من وایشون میشد ولی ایندفعه با اینکه مدت ماموریتش بیشتر از هر بار بود این اتفاق نیافتاده بود ) ،ایشون هم گفت آره خودم دیشب باهاشون تماس گرفتم وقتی این حرف رو زد اولش دلم گرفت،باورت میشه محسن که همسرم از پشت گوشی اون فرکانس منفی منو گرفت ،بهم گفت چی شده فهیمه ،چرا دلت گرفته ،بدون اینکه حرفی بزنم یا تغییری تو لحنم ایجاد کنم ،گفتم نه عزیزم چیزی نیست بعد از یه گفتگو، خداحافظی کردم ،وگفتم: الهی و ربّی من لی غیرک (خدایا آخه من غیر تو کیو دارم؟!)
گفت: «الیس الله بکاف عبده»
من هم برای تو کافی ام
بعد گفتم فهیمه ،طبیعیه که ناراحت بشی ولی هیچ موضوعی ارزش ناراحتی واحساس بد تو رو نداره ،بعد دیدم بشدت پام درد گرفته آنقدر که به سختی میتونم راه برم گفتم خدایا من به خودم ظلم کردم ومن به هرخیری از جانب تو محتاجم
وفایل مراقبه فراوانی رو گوش دادم ،وخوابیدم خداروشکر، خواب که بیدار شدم هم حال جسمیم عالی بود وهم روحیم
نمیدونم چراباید اینها رو می نوشتم واصلا چی شدکه نوشتم ولی من قدرت احساس خوب رو باور دارم وباور دارم که اگر احساس خوبی داشته باشم حتی در شرایط به ظاهر سخت،تمام اتفاقات خوب معجزه وار در زندگی ام رخ میده
از صمیم قلبم ازت سپاسگزارم، مرسی که هستی ومینویسی
زندگی ای سرشار از عشق ،آرامش ،احساس خوب وثروت وسلامتی برات آرزو میکنم
فهیمه جان، رفیق بهشتی… سلام . دوتااز این آیات هر روز روی آلارم ها بهم یاداوری میشن ==>> تا بدونم خدا سر حرفش هست و هیچ نگرانی توی وجودم باقی نمونه. چقدرامروز محکم تر به و عمیق تر به دلم نشست وقتی ازکامنت تو هم خوندمشون . “یادآوری” ، نیاز هر روز ِ منه .
○
بعضی تجربه ها نیاز به جواب سریع ندارن، نیاز به درک دارن. تو اونشب هم یه خاطره تعریف کردی؛ هم یه مسیر درونی روقدم به قدم نشون دادی ،،،
از دلتنگی=> به آگاهی || از گرفتگی=> به بازگشت. خب خیلی ارزشمنده.
گفتی همسرت ازپشت گوشی فرکانستو گرفت => بنظرم یعنی اتصال واقعی زمینی . شایدم خدا خواست بگه : انرژی از کلمه جلوتر حرکت میکنه. خب تو حتی چیزی نگفتی، اما حالتو حس کرد. پس خدا خواست یاداوری کنه احساس چقدر قدرتمنده . ما فکرمیکنیم احساس یه چیز شخصیه، درحالی که موج داره، برد داره، منتقل میشه.
فهیمه جان ما شاهکلید دستمونه… کائنات در خدمت هستن… همه چی یه خودمون برمیگرده.
نقطه طلایی ماجرا برا من : => “”الهی و ربی من لی غیرک…””
شکایت که نبود، “پناه” بود. فرقش بسی ظریفه. وقتی آدم از آدمها دلگیر میشه ومستقیم میره سمت خدا، اونجا یه چرخش اتفاق میفته … 1️⃣
از وابستگی => به تکیه|| از انتظار => به توکل.
و جواب که اومد: “”الیس الله بکاف عبده”” ؟ 🩵
چه هماهنگی عجیبیه. انگاری دیالوگ زنده بود => گفتی من غیر تو کیو دارم؟ پاسخ اومد :من برا تو کافی نیستم مگه!!! گاهی توی متنام مینویسم ==>> راهکار گفته میشه، وقتی آماده باشی میشنویش.
دوست دارم تا جون توی دستام دارم بنویسم : ‘الیس الله بکاف عبده’…. آخیـــــــــــــــش :'( 🩵
چقـــــدرخوبه وقتی آدم میفهمه صاحب داره… روی شونه ش هم نشسته… از قضا خیلی هم زور و قدرتش و علمش زیاده… ؛ آخیــــــــــش :'( 🩵 “الیس الله بکاف عبده”؟؟ آره کافیه… ببخشین گاهی یادم میره .
○
اون درد پا… 》بدن هیچوقت بی دلیل واکنش نشون نمیده. وقتی گفتی بشدت پام درد گرفت، اینو تنبیه ندیدم؛ اینوسیگنال دیدم. خودت هم گفتی: “من به خودم ظلم کردم”. همین آگاهی، درمان رو اتومات فعال کرد. وقتی آدم مسئولیت حالشو میپذیره، انرژی شروع میکنه به اصلاح 2️⃣
تو یه کار حرفه ای کردی، شاید خودت متوجه نباشی. احساس بد رو سرکوب نکردی| انکارش نکردی| غرقش نشدی. دیدیش، پذیرفتی، بردیش سمت خـــــدا، بعد آگاهانه احساس خوب روانتخاب کردی. ==>> یعنی بلوغ احساسی.
رفیق خوبه من ، قدرتِ احساسِ خوب، همینه
○نه اینکه هیچوقت دلت نگیره.
○ نه اینکه ناراحت نشی.
● تااازه اینکه طول اقامتت تو ناراحتی کوتاه باشه.
■ اقامتت روکوتاه کردی. خب این یه مهارت ِ زندگی ِ رشد یافته ی الهی هست…
خیلیاسالها تو یه دلخوری کوچیک می مونن و زندگیشونو تلخ میکنن. تو چندساعت بعد، با مراقبه، با یادآوری، با آیه قرآن جان ، حالت روبرگردوندی. این یعنی مداربالا. یعنی جزو 5 درصدی ِ جامعه جهانی بودن… => منتظر میوه ی من حیث ُ لا یحتسب ش هم باش.
○
یه نکته ظریف هم بگم؟؟
اون دلگیری اول ت طبیعی بود. چون انسانیم. ما نیاز به توجه داریم. اماوقتی دیدی موضوع ارزش حال بد رو نداره، اینجا انتخاب کردی. انتخاب کردی که کرامت احساست رو حفظ کنی =>> یعنی خوددوستی واقعی.
○
“هیچ موضوعی ارزش ناراحتی و احساس بد تو رو نداره” =>> این جمله روقاب کن دخترخوب . این اصل زندگیه . تو همه چیو داری .
ما خیلی وقتا برای چیزهای کوچیک، حال بزرگمونو خرج میکنیم. تو امشب خرج نکردی. اصل ِ سرمایه روحفظ کردی.
○
و… بنام خدای ِ مهربـــــون ِ مهربون…
گفتی نمیدونم چرا نوشتم. من میدونم چرا نوشتی ==> چون وقتی تجربه ای تثبیت میشه، که نوشته شه. وقتی مینویسی، ازحالت احساسی خارج میشه و تبدیل به آگاهی میشه. خب تو آگاهانه ثبتش کردی تا یادت بمونه.
…
⬜️ اون 1️⃣و2️⃣ چیزایی هستن که خودمم باهاش درگیر بودم، حالا به یه شکل دیگه ای. رفیق ، کامل درک ت میکنم . باید ازش رد شیم. چون خدا یه روز درگوش م گفت… : این 1 و 2 شکلشون غلط اندازه… اما موهبت من به شماها هستن… از اون مدل عصا موسایی ها هستن برای شما =>> عصا شکل وقیافش غلط اندازه… اما بشدت سروقتش معجزه میکنه… پس توی قوانین ِ من بیشتر عمیق شین .
□
فهیمه جان…
سوره والضحی همینو میگه.
○ قسم به روشنایی.
○ قسم به شب آرام.
○ رها نشده ای.
○ فراموش نشده ای.
گاهی یه تماس ساده، یه تاخیر، یه انتظار، میتونه ذهنو ببره سمت کمبود. اما همون لحظه اگه برگردی سمت کفایت، شب تبدیل میشه به سجای آرام…وَاللَّیْلِ إِذَا سَجَی
🟣 اونشب والضحی رو زندگی کردی. از تاریکی چند دقیقه ای، رسیدی به روشنایی دوباره. بهت افتخارمیکنم که اینقدر دقیق حالتو رصد میکنی. این همون مراقبه واقعی تو زندگی روزمره ست، نه فقط روی متِ یوگا.
○
برات دعا نمیکنم که هیچوقت ناراحت نشی. دعامیکنم هر بار سریعتر برگردی. چون هنر زندگی تو برگشتنه.
سلام به محسن عزیز و مکالمه ای که بین. شما و فهیمه عزیز صورت گرفت
این ی مکالمه عادی نبود این پر از آرامشی بود که اول صبح
خدا منو آورد سر وقت این کامنتا ها و ساعت شیش بیدارم کرد که بهم بگه اگه دیشب دلگیر شدی غم نخور پسر
خداوند برای تو کافیه
الیس الله به کاف عبده
خدا برای تمام لحظه لحظه زندگی تو کافیه
الیس الله به کاف عبده
تمام زندگیم اینو با خودم تکرار کنم بازم ازش خسته نمیشم
عجب آرامشی داره این جمله
عجب آرامشی داره این خدا
مگه قرار کسی به فکر من باشه من خدا رو دارم
خدا برای تمام عمر بس است
نمیدونم یادم نمیاد که انتظار داشته باشم کسی بخواد به یادم باشه
همیشه هم دلم نخواسته فکرم رو درگیر کنم فقط درگیر مادرم بود ی مدت که اونم بعد آشنایی با استاد تکرار باورهای خوب و سالم دیگه به خدا وصل شد
اما میخوام بگم این تجربه فهیمه عزیز برای من چقد درس داشت چون اتفاقاتی تو این یکی دو ساعت دیشب برای من رخ داد و من خودم رو زدم بی خیالی و همون پناه برد به خدا که
صبح دس منو گرفت و آورد سر این کامنت و این مکالمه که باهام عشق بازی کنه
اخه خدا بدجوری عشق باز
هردفعه دلش میخواد ی جور دیگه عشق بازی کنه
ی جور خاص با آدم حال میکنه
الیس الله به کاف عبده
برای تمام عمرت من کافی ام
دختر برادرم چند وقت پیش قرار نامزدی داشت خیلی سادست اما من دلم گویای رفتن به مراسمش نبود به دلایلی که طولانی گفتنش
و اصلا هم ناراحت نبودم
و چند بازی هم که اومد که حالم رو بهم بریزه میگفتم خدا بخواد رقم بزنه برم میبرتم و اصلا ناراحتش نبودم تا اینکه دیشب خبر بهم خوردنش رسید و خدا بی دلیل نبود که آرامش وجودم بود به همین راحتی و اصلا هجمه ای روم نبود
این ی وصلت عادی نبود این وصلت بود که میخواست چشم دیگران رو کور کنه و پر از کینه و تنفر های انسانی بود که سر نگرفت
و من نمیتونستم بگن اما خدا خودش رقم زد با زمان
و با خیال راحت الا میگم خدا کافی است برای تمام عمر چون باش زندگی کردم
گاهی آنقدر به جستجوی راههای بزرگ میگردیم که از درِ کوچکِ رستگاری غافل میشویم. تابستان امسال، اتاقم پر شده بود از زنبورهایی که نه ترس میشناختند و نه مرز. سحرگاهان با روشن شدن چراغ، دیوارها وزوز میشد و من در میان این همه هیاهو، تنها مانده بودم با ذهنی که مدام میگفت: «باید خودت درستش کنی».
سه ماه. صد روز خستگی و پرسش از هرکس که فکر میکردم راهی بلد است. اما هیچکس درمان این آشفتگی را نمیدانست. گویی قرار بود من در این طوفان تنها بمانم تا یاد بگیرم تنها تسلیم شدن، طوفان را بند میآورد.
تا آن شب که دستانم را رو به آسمان بلند کردم و گفتم: «خدایا، دیگر نمیتوانم».
و جواب آمد. نه با صدایی بلند، نه با فرشتهای که بال فرود آورد. فقط یک کلمه در دلم نشست: «مخابرات».
ذهنم به تمسخر گفت: «مخابرات؟ برای زنبور؟ این که منطقی نیست!»
اما قلبم ساکت بود. آن سکوتِ پر از اطمینان.
زنگ زدم. آمدند. پاکسازی کردند. تمام شد.
سه ماه عذاب در یک تماس تلفنی حل شد؛ راهحل همیشه جلوی چشمم بود، اما گوشهایم را بسته بودم. می�خواستم خودم غولهای زندگیام را شکست دهم. نمیدانستم گاهی شکست خوردن در برابر خدا، بزرگترین پیروزی است.
حالا میدانم که نشانهها همیشه هستند؛ اما تا وقتی ذهن ما مشغول جنگیدن بیامان با مشکلات است، صدای آرام خدا گم میشود در هیاهوی نجواهای بیپایان ذهن. من سالها فکر میکردم انتخاب «قلب» یعنی احساساتِ افسارگسیخته؛ اما امروز میدانم قلب همان جایی است که خدا پیامش را بیواسطه در آن مینشاند.
تسلیم شدن در برابر این پیامها، نه ضعف که نهایت قدرت است. قدرتِ اعتماد به طرحی که من تمام نقشهاش را نمیبینم، اما یقین دارم فرجامش خوبی است.
و قدم اول این تسلیم، پذیرش است. پذیرش اینکه همیشه حق با من نیست. پذیرش اینکه شاید تا امروز با دستان خودم، بر پیچیدگیِ سادهها افزودهام. پذیرش اینکه گرهِ کوری که ماهها با ناخن بازش کردم، با یک دمِ «بسمالله» باز میشود.
حالا هر شب که چراغ اتاقم را روشن میکنم، سکوت سفید دیوارها را میبینم و به یاد میآورم روزی را که فکر میکردم زنبورها تمام دنیای من شدهاند. نمیدانستم دنیا جای بزرگتری است برای کسی که گوش سپردن را بلد باشد.
و تو ای کسی که این سطور را میخوانی… کدام را برای پیروی انتخاب کردهای؟ ذهنِ همیشه پرسشگر را یا قلبی که پاسخ را بیصدا شنیده و چشم به راه فرمان است؟
باسلام وهزاران درود به استادعباسمنش، خانم شایسته ودوستان همراه
گام 8
کامنت دوم
■تشخیص الهامات الهی از نجواهای ذهن
در سال 1398خداوند از روی لطف و محبتش استاد عباسمنش را سر راه من قرار داد. آن زمان شاید خودم هم بهطور کامل نمیدانستم این آشنایی قرار است چه تغیری در زندگیام ایجاد کند، اما امروز باافتخار میتوانم بگویم که این اتفاق، آغاز مسیری زیبا و عمیق از تحولی بنیادین در تمام حوزههای زندگیام بود.
در این شش سال نگرش من به زندگی، تصمیمهایم، ارتباطم با خودم، با دیگران و مهمتر از همه با خداوند، همگی دچار دگرگونی عمیق شدند.
یکی از مهمترین و کاربردیترین آموزههایی که در این سالها از استاد عباسمنش آموختم
” تشخیص الهامات الهی از نجواهای ذهن و وسوسههای شیطان” بود موضوعی که شاید در ظاهر ساده به نظر برسد، اما در عمل، یکی از کلیدیترین مهارتهای زندگی آگاهانه است.
دراین مسیرزیبا، بارها برایم پیش امد که پیامها، ایدهها یا انگیزههایی درونی که دریافت میکنم
چگونه تشخیص دهیم این پیام از جانب خداوند است یا صرفاً صدای ذهن، ترسها، یا نجواهای شیطان است ؟
حاصل این آموزهها برای من رسیدن به یک معیار بسیار روشن و قابل اعتماد بود:
من دراین6سال بهمروروبه برکت اموزههای استادعباسمنش و تجربههایی که داشتم به این درک رسیدم که هر زمان پیامی دریافت میکنم و در همان لحظه احساسم خوب است احساس آرامش، اطمینان، گشایش، سبکی یا عشق دارم، آن پیام از طرف خداوند است.
و برعکس، هر زمان پیامی همراه با احساس بد بوده مثل اضطراب، فشار، ترس، اجبار، سنگینی یا آشفتگی، آن پیام قطعاً الهی نیست، بلکه از جنس نجواهای ذهن یا وسوسههای شیطان است.
درهمین راستادر 24 ساعت گذشته بهشدت درگیر پیامی درونی بودم که مرا به انجام کاری خاص تشویق میکرد. ذهنم مدام تکرار میکرد که «باید این کار را انجام بدهی».
اما نکتهی مهم اینجا بود که هر بار به انجام آن فکر میکردم، احساسم بهشدت بد میشد. هیچ آرامشی در من وجود نداشت برعکس احساس فشار، سنگینی و ناآرامی حتی بی خوابی داشتم.
به خوبی یادگرفته ام در چنین شرایطی، بهجای عجله یا تسلیم شدن در برابر ذهن، مکث کنم وبه آموختههایم رجوع کنم و از خودم بپرسم:
«اگر این پیام از طرف خداوند باشدایا باید چنین احساسی در من ایجاد میکرد؟»
پاسخ کاملاً روشن بود. همین احساس بدبرای من نشانهای قطعی شد که نباید آن کار را انجام بدهم و با اطمینان امروزظهر از انجامش صرفنظر کردم.
این اولین بار نبود و قطعاً آخرین بار هم نخواهد بود. بارها در زندگیام این الگو را تجربه کردهام:
هر زمان پیامی دریافت کردم
احساس خوبی داشتم
و بر اساس آن پیام عمل کردم
نتیجهی آن کار خیر، گشایش و به نفع من بوده است.
و در مقابل
هر زمان پیامی را صرفاً از روی ترس، عجله یا فشار ذهنی دنبال کردهام، نتیجه یا مطلوب نبوده یا دستکم با سختی و رنج همراه شده است.
این الگوهای تکراری به من نشان داد که “احساس” زبان خداوند با من است زبانی که اگر به آن گوش بدهم مسیرم هموارتر و آگاهانهتر میشود.
من میخواستم تا آخر فایل ببینم و بعد بیام آگاهی هایی که درک کردم رو بنویسم ولی دیدم ممکنه یادم بره همین الان باید بیارمش مکتوبش کنم( تیکه تیکه نوشتم هر قسمت از فایل رو )
این چندتا فایل گفت و گو با دوستان بی نظیر بوده واقعا
چون اول یاد خودم انداخت صحبت های آقا عرشیانفر ، یعنی الان یهو یاد خودم افتادم
که منم قبلا همه چیز رو فقط و فقط متافیزیکی میدیدم و باعث میشد یه جاهایی قوانین جهان رو نبینم و مثلا بگم من تا یک سال دیگه میخوام 400 میلیون داشته باشم و اصلا هیچ کاری هم براش نکنم ، حتی یک قدم و فقط منتظر باشم ،میگفتم من از خدا میخوام ، خدا بینهایت قدرت داره. مگه براش کاری داره این پول ، مطمئنم بهم میده
( نمیخوام بگم آقای عرشیانفر چنین تفکری داره ولی میخوام بگم میتونه خیلی ساده تو مسائل مختلف به اشتباه بندازه مارو )
این چیزی که من درک کردم از این فایل ، فایل های قبلی هم باید بار ها و بار ها ببینم و آگاهی هاشو برای خودم بکشم بیرون و بنویسم و مهم تر بتونم استفاده کنم
اون چیزی که آقای عرشیانفر میگفت ، چیزی که من درک کردم این بود که ، فقط و فقط با قلبه که میشه موفق شد و شاد و خوشنود و ثروتمند و سلامت بود هم در این دنیا و هم درآخرت
و درسته ، یعنی اکثر آگاهی هایی که آقای عرشیانفر میگفتن درسته ولی من خودم فایل رو استپ میکردم و فکر میکردم میدیدم این آگاهی تا یه جایی میتونه پیش بره تا یک حد از مسائل رو میتونه حل کنه ولی یک سری مسائل رو من این جواب رو براش میزارم حل نمیشه ، یعنی کامل نیست
بعد گفتم خودم فکر کنم قبل اینکه جواب استاد و آگاهی هاشو بشنوم و دیدم مثلا من در دنیای فیزیکی دارم زندگی میکنم نمیتونم این فیزیک رو نبینم و نادیده بگیرم ، من نمیتونم بگم فقط قلب و حس خوب. بعد بیام ورودی بد بهش بدم هرچیزی رو ببینم و بشنوم.دیدم این قلب من خودش هم داره میگه با همون حس که آقا نشین پای این حرف ها یا این کارو نکن.
یعنی من میتونم با کنترل ذهنم کار خودمو راحت تر کنم ، خب این ذهن یک چیز فیزیکیه ولی وقتی این ساکته ما میتونیم کلام قلب رو بفهمیم ، همون چیزی که استاد گفت تو یک ذره قدم برمیداری و حالتو خوب میکنی و بعدش خدا صد ها قدم برای تو بر میداره.
اینو خیلی دوست داشتم بنویسم که ذهن خودم قانع بشه
و یه چیزه جذاب که من توی 1 دقیقه و 30 ثانیه اول پوکیدم یعنی آگاهی هایی گفته شد و دری برای من باز شد که دقیقا 5 یا 10 دقیقه قبلش برام مسئله اش پیش اومد و توی یک دقیقه و سی ثانیه حل شد ، اونم هدایت
من دیشب هدایت شدم به این آگاهی که مسئله ای از مردم حل کن تو همین حوزه کاری خودت و ثروت کسب کن ، حالا میخواد ایجاد زیبایی باشه یا آسان شدن کار ها یا … بعد دوتا کلام شنیدم : اولی گفت برو قالب سیلیکونی بخر و قالب زیر لیوانی بزن برای تو که راحته تجربه هم داری و دومی گفت همین کالا هایی که تولید کردی اینکارو اون کارو کن بشه این محصول و بفروش ، اولی حس بدی بهم داد و دومی این حس که اره خیلی باحال میشه اره اره اینه.
بعد شک کردم گفتم نکنه به خاطر ترس از موفقیت نمیخوام اون قالب سیلیکونی رو بزنم!!!
چون مثلا دیدم 500 میلی لیتر سیلیکون حدود400 تومنه و قالب هایی که دیدم 200 یا بیشتر بود( مثلا با اون 400 تومن خرید میشه5 یا 6 تا 200 تومنی ساخت و بگیم 50 یا 100 تومن سود تو هر کدومش مثلا گفتم دقیق نمیدونم) و تو ذهنم این بود که چون سود خوبی داره و راحت میشه کسب درآمد کرد من از این موفقیته میترسم ( یکی از ترمز هامه، در مورد موفقیت)
بعد اومدم این فایل رو دیدم ، فقط میگفتم خدای من ، خدای من و بعد همه اون گفت و گو رو مرور میکردم
در مورد جنس صدایی که استاد گفت من خودم اینجور بعضی موقع ها متوجه میشم که یه سوالی میکنم که فلان مسئله رو چجوری حل کنم و یک صدا میگه اینجور( راه حل رو میگه ) تمام.
یک صدا میگه ببین از این راه بری اینجور میشه اونجور میشه اگه اون نشد از این برو شاید نشه ولش کن اگه نشه چی و….
اینقدر اینو زیاد دیدم که یقین پیدا کردم که خدا اینجور به آدم میگه : جواب مشخص بدون هیچ اگر و شایدی.
عجب فایلی بود استاد
هم میتونم بگم هیچی ازش نفهمیدم هم میتونم بگم کلی درس یاد گرفتم
و اون نفهمیدنه برای تازه بودنشه یعنی باورهاش شکل نگرفته و باید هزاران بار ببینم
خیلی خیلی خوشحالم و خدارو سپاسگزارم که اون مثال ایده تند خوانی رو زدید و یه جورایی بازش کردید در مورد باورهاتون که بعد ایده ای اومد متناسب با باورهات و بعد نتایج سرازیر شد ، چون یه جورایی منم تو این استیت هستم که به دنبال نتایج مالی ام و سعی میکنم دست خدارو باز بزارم برای این کار
خداروشکر که این فایل بی نظیر رو دیدم
آرزو میکنم این دوره جدید که داری اماده میکنی استاد ، یکی از بهترین دوره هاتون باشه و کلی حال کنید از نتایج بچه ها
میدونستید شما دست خدا شدید تا من جواب سوالی که امروز از خدا پرسیدم رو بگیرم؟ ازتون ممنونم که این کامنت رو نوشتید.
این جمله:
مسئله ای از مردم حل کن تو همین حوزه کاری خودت و ثروت کسب کن ، حالا میخواد ایجاد زیبایی باشه یا آسان شدن کار ها
دقیقااااا جواب سوالی بود که من امروز صبح از خدا پرسیده بودم و منتظر جواب بودم.
داستانش رو توی قسمت کامنتهای همین فایل استاد توضیح دادم اگر دوست داشتید بخونیدش چون ساعت الان ۵ صبح شده و دیگه نمیخوام این پاسخ هم طولانی بشه دوباره ننوشتمش.
خلاصه که از خدای عزیز و قدرتمندم ممنونم که من رو هدایت کرد، استاد و دوستان خوبی مثل شما رو بهم داد.
الان جای همه بچه ها خالی لبه دریا نشستم روی یه تیکه بتن و دارم سعی میکنم هم در لحظه زندگی کنم هم تمرین عزت نفس باشه برام و خب هنوز نخوندم کامنت شمارو که مسئله چی بوده و اینا ولی اون حسی که بهم دست داد موقع خواندن کامنت شما و اینکه من دست خدا شدم برای این کار واقعا بینهایت لذت بخش شد و تمام بدنم مور مور شد دوست داشتم این حسمو بگم و بگم هم به خودم هم به بچه ها که ببین حتی فقط با درک یک قسمتی از بینهایت آگاهی باعث رشد جهان میشیم و باعث پاسخ سوال یک شخص و البته اشخاصی میشیم حالا ببین موفقیت مالی چه کولاکی بکنه و چقدررررر مقدسه
با سلام خدمت استاد عباسمنش عزیز و خانم شایسته گرامی
ابتدا بابت قسمت 8 درک عمیق تر قوانین خداوند بسیار سپاسگزارم
میخوام نتیجه گیری خودم رو از این جلسه با دوستان به اشتراک بذارم
استاد من شاگرد دوره ی هم جهت با جریان خداوند شما هستم دوره رو حلاجی کردم نتایج عالی گرفتم ولی درک مناسبی از اسم دوره که هم جهت با جریان خداوند هستش رو نداشتم با گوش دادن این قسمت 8 کامل فهمیدم هم جهت شدن یعنی چی
وقتی ما احساس خوبی داریم یعنی باورهای خوبی داریم یعنی هزاران هزار بار ورودی های خوب رو تکرار کردیم این باورهای مناسب مارو با جریان خداوند یا همان روح هم جهت میکند و ما در مدار شنیدن صحبت های خدا قرار میگیریم این افکار تولید شده همان صحبت های خدا هستن و ما در این شرایط دست برای خاک ببریم طلا میشود
حال اگر احساس بدی داریم یعنی باورهای بدی داریم یعنی ورودی های بد رو هزاران بار تکرار کردیم و این باعث می شود با شیطان هم جهت بشویم و خلاف جهت خدا باشیم اینبار دیگر صحبت های خدارا نمیشنویم داریم صحبت های شیطان رو میشنویم یا همون نجوا در اینجا ما هر کاری بکنیم نتیجه ی اون خراب میشه یعنی دست برای طلا ببریم خاکش کردیم
توضیح اینکه سپاسگزاری از جمله ورودی های بسیار مناسبی است که با تمرکز بر روی داشته ها می تواند باورهای قوی ایجاد کند
مابقی باورها رو هم دوستان میتونن از دوره ی هم جهت با جریان خداوند آموزش ببینن یا حق
اینجا هوا بهاریه…شکر خدا که جونه های گلهای حیاطمون در اومدند و کلی من ذوقشونو دارم..
راسی یادته اون موقعها که ابتدایی بودییم….
تصویر روی پیک نوروزیمون چه شکلی بود..
یه درخت زیبا با غنچه های رنگ صورتی و دور تا دور اون درخت پر از گل””و پرنده پرستوها داشتن شادی میکردن..
[راسی پرستوها هم به شهرمون اومدند هر روز برام آواز میخوننن]
..در ادامه …
من همیشه اون صحنه و بوی ادکلان معلم و اون فضای بهاری رو با تمام وجودم هنوز حسش میکنم….
چقدر حالمون خوب و عالی بود….
من همیشه از همون بچگیم رویایی بودم…..
با دوستانمون میرفتیم تو اون فضای اطراف مدرسمون..
یه گل زیبا سفید رنگ کوچولو موچولو بود.. اونا رو میچیدییم بسته بندی میکردیم میومدیم خونه…
همیشه سفره عیدمون پر از گلهای وحشی کوه “محل زندگیمون بود..
انشالله عید امسال گلهامون دراومدند حتما یه کلیپ میزارم تا زیباییاشو ببینی که دارم از چه صحنه ایی صحبت میکنم..
گفتم اول صبحه…خداوند بیدارم کرده تا ستاره قطبیمو با حال خوب پیوند بدم.همین الان صدای پرنده ها آوازشون روی درخت کُنار ..میاد…..
…….یه داستان برات بگم!!
یادمه یه گلخونه داشتیم بابام همیشه از شیراز گلهای زیبا میخریید و توی پله های گلخونمون میزاشت…
با یه تصویر عکس مادر و فرزندش ” بود و اون حس خوب رو هر موقع نگاه میکردی..
خود بخود عاشق مهر مادری خوب و عالی “میشدی…
و در گلخونه رو که باز میکردی بوی گل نارنجی و سبزیاش” روی تخته سنگها “دیوانت میکرد..
یعنی خونه ما حیاط خلوتش سنگهای کوه و دشت بود….
حالا حساب کن..بعدا اون حیاط سنگی شد …یه خونه جدید..
همیشه غازهامونو میبردیم کوه…غازهامون از شدت زیبایی کوه “خودشون از تخت سنگها پرواز میدادن….
خواهرم فکر میکرد نیلز هست…
وای چه بچگیهای رمانتیکی داشتیم…
سمانه جان…من از بچگی خواب میدیدم این کوه یه تکه از بهشت هست …و یه روز صبح زود بهم الهام رسید که نرگس بزن بروووو کوه…
و منم درنگ نکردم..همین حوالی اسفند ماه بود..
یه تکه” از کوه کاملا گلهای بنفش با گلهای سفید.بودد …
یعنی از شدت زیبایی حالت بهم میریخت…
یه لحظه فکر کردم توی دنیا نیستم…
اونجا اینقدر سپاسگزاری کردم.
من عادت دارم میرم روی سر قله..
و از اونجا نگاه زیباییها میکنم…
اینقدر توی اون مسیر پیادهروی کردم که برام شده یه کتاب حفظ…
میخام بگم….من نرگس با همچنین بهشتی روبرو بودم…
ولی سمانه جان!!که خودتم میدونی..من همیشه دلیل حال خوبمو گره میزدم از بودن کنار یه شخص …
و خیلی خیلی اواخر این مورد توی ذهنم بولد شده بود..
تا جاییی که لطف خدا شامل حالم شد..
الان دیگه فقط فقط باید تنهای تنها ..باید باشم…
چون اینقدر الهامات بهم نزدیک میشه…اینقدر سپاسگزاریام قوی میشه….
وقتی میام پایین احساس میکنم رفرش شدم….
من تقریبا چند ساعت چند ساعت توی اون خلوت راز و نیاز میکنم..
واقعا هر روزمو تیون میکنه…
و اینم بگم…باید هدایت بشم..
چون کوه یه حس قوی و استقامت داره…
بنظر من نیاز به یه درونی شکوفا و یه حس قوی داره…
و حتما باید تنها باشی…
من اون موقعها خیلی همیشه باهاش صحبت میکردم..
میگفتم بهم کمک کن…!!!
….
و امروز که روش میشینم دیگه اونحرفها نیست..
دیگه فقط سپاسگزاری خداست…
و حس خوب..
اونم توی دل تاریکی شب که میشه…
و یادمه همون روزای اولی که توی بهشتمون راه پیدا کردم..اولین نور خدا “که سالها از من دور بود رو توی کوه پیدا کردم…
اینقدر این نور سمانه جان زیبا و بزرگ بود..
که خودش سرمو چرخوند…بهم نشون داد….
..و بعد اون…
و من هر شب عاشقتر رها از زمین توی بلندی از خداوند برای قدمهای بعدی زندگیم گام بردامیداشتم.فکر میکردم نور خدا توی همچنین فًضاهایی هست…..و بعداش که من پذیرفتمش”””
بهم گفت نمیخاد برای نزدیک شدن من بیای کوه…و بهم کم کم نور خودشو نشون داد…و بهم نزدیک شد..الان تا بهش میگم خوبه فورا بهم آلارام میده ….
…..
که یه شب ساعت 9…این حدودا بود…روی تخته سنگی خوابم برده بود…
و من خیلی خیلی رفرش شده بودم که پدرم اعتراض کرد…
…….وووو
من هر روز به عشق خوندن کتابهای رویاهاااا میرفتم تو دل بکر ترین قسمت….و جوری مینشستم که خونه ها رو نبینم و شروع میکردم به خوندن…
الله اکبر…
چقدر مسیر و راهم شکوفا شد..
و واقعا من هر روز سپاسگزار خداوندممم که همجوره داره منو هدایت میکنه بسمت زیباییها و قشنگیها…
و من عاشق این خداوندمممم
به زودی کلیپ بهارمو بببین.تا بدونی از چی صحبت میکنم..
…..در ادامه صحبتهام…
سمانه جان خصلتهای انسانی یچیزیه که همیشه ما دارییم..
و این ذهنمممم همیشه کار خودشو انجام میده…
یچیزی بگم!!!
ما کامل نیستیم..و کامل نخاهیم بود…
و اینم جزو وجودی ماست…
یجاهایی اشتباهم میشه…
منم خیلی خیلی دارم سعی میکنم که بازم این باور ،”باعث نشه بیفتم روی مومنتمی منفی…
چون ذهنم کارش اینه برگرده به عادتهای رفتاری خودش…
ولی یه انسان عاقل و یه بنده درستکار ….اینه!!!که بتونه از این ورژن اونم بصورت اگاهانه و طبق تکامل و قدم به قدم..هر بار….خودشو هی بهتر و بهتر کنه..
همین دو سه روز پیش بازم من داشتم عادت رفتاری که بدگویی پشت سر فرد نزدیکم میکردم..
حالا این بد گویی در جهت درست بودا…
ولی دیدم این اتفاق توی چند سری هی داره درون منو آزار میده.و احساسمو بد میکنه…
و اینم بگم بدگویی…در این مورد بود…که فلان شخص نمیتونه کارشو تمییز راجع به مسئله خونه انجام بده…
بقول ما شیخ رو توی ده رسوندن بود..
و هی داشتم راجع بهش صحبت میکردم و عیب و ایراد میگرفتم..
سری قبلم توی چند مدت پیش بود..
ولی….
اینم بگم…یسری عادتها ..چون ماها دارییم روی خودمون کار میکنیم مدت زمانش تعقییر میکنه..
و من …گفتم نرگس!!چند تا دلیل آوردم…
نگاه کردم به احساسم…دیدم..بخاطر یسری شرایط…دارم عیب و نقص از این شخص میگیرم…
دیدم اصلا این عیب من…اصلا دلیل درست نداره…و گمراه کننده از سمت شیطان هست..که این اعمال منو درست نشون بده…..
و بخودم گفتم!!!دلیل آوردم و دلیلم میارم از این به بعد…..
که!!!نرگس.
…..اولا اینو بدون یسری رفتارهای اطرافیانت بخاطر باورهای خودشونه…
و تو نمیتونی روی شخصیت این شخص تاثیر بزاری..
هر جور به این موضوع نگاه کردم..دیدم من واقعا الان هیچ ابزاری برای بهتر کردن اونکار رو ندارم..و نمیتونم…کاری کنم که این شخص با من هماهنگ بشه و بحرفم گوش بده..
چون دیده بودم…..
رفتارهای قبلنمو و جوابهایی که گرفتمو….
سعی کردم کاری به کار هیچکسی و باورهاش نداشته باشم…
و دیدم ذهنم.. همین روز گذشته رفت روی عادت یه شخصی که مهمانمون بود.اومدن صحبت کنم و یه تکه اییشو رفتم ولی زود بخودم اومدم..
گفتم نرگس بازم فضولی میکنی..
دیدی سمانه جان!!!!!
ذهن و باورها به کجاهاااا میره..
و …
زود تحسینش کردم با همون رفتارش…
خیلی زود….
و میخام بگم!!!!!!!
ماها ذهنمون بمباران شده از یسری رفتارها..
وقتی سریال زندگی در بهشت رو میدیدم…
رفتار استاد و همسر عزیزشون خانم شایسته..
که چقدر خانم شایسته عزیز برخورد خوب در برابر یسری کارهای استاد داشتن..
منم فورا توی رفتار با مادرم همینکار رو انجام میدادم.
بعضی موقع “کم میوردم.
ولی تمرین میساختم که عملیش کنم…و جواب داد و من به آرامش رسیدم..و پذیرفتمش….
و چشم پوشی کردم..
همین روز گذشته…چشمممو خیره کردم تا ذهنم وارد احساس بد نشه…و دارم میبینم عادتهایی قبلنم چقدر بهتر داره میشه…
این بخاطر سفت و سخت و تکامل خودمه….چون پاشنها خیلی خیلی فشار میارن که تو باز گردی..
ولی اینم بدون به اندازه ایی نتیجه میگیری که واقعا متاهد باشی..
تا درس خون کلاس بشی…معلممم دوستتتداره بهت هدیه میدی تشویقت میکنه..
و کلی پورسانت میگیری…
تا تنبل باشی هیچی عائلت نمیشه..
حالا خداوند همینکه میگه یبتر گفته اونم توی سوره فاتحه که من بخشنده و مهربانم..
دقیقا همینه..ولی ماها هم باید خوب عمل کنم تا با این خدا هماهنگتر بشیم…
دیگه مثل معلم نیست که اون تنبلم اگه حتی بکمم باشه صفر بده.
خدا میگه داره تکاملشو میگذرونه…پس بزارم به خودشناسی برسه….
در ادامه ….
سمانه جان….وقتی این موارد رو که نوشتی خوندم دیدم هنوز ذرات سلولی توی یسری از همین نوشتها رو دارم..
و سعی کردم زود…قدم به قدم نابودشون کنم..
و خیلی شخصیتم رشد کرد..
ولی میدونم اگه شل کنم خیلی زود برمیگرده ..خیلی زود…
به نام خداوند مهربانم
سلام به دوستان و استاد عزیزم
ذَٰلِکَ فَضْلُ اللَّهِ یُؤْتِیهِ مَنْ یَشَاءُ ۚ وَاللَّهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِیمِ
این فضل خداست که آن را به هر کس بخواهد عطا می کند، و خدا صاحب فضل بزرگ است.
دیشب که فایل رو گوش میدادم و کتاب مفاتیح قسمت اولش رو که چند تا سوره داره باز کردم اول صفحه این آیه از سوره جمعه بود که بالا نوشتم.
فضل خداوند برای همه است و هر کسی در مدارش باشه دریافت میکنه.
وقتی کاری بخوام انجام بدم و حسم بد بوده نتیجه خوبی نداشته، هفته قبل از روی عجله کاری انجام دادم که نتیجه خوبی نداشت، میدونم باید تکاملم رو طی کنم و بعد از انجام کار اون لحظه متوجه این نبودم که این کار رو با عجله انجام دادم و صبر نکردم و بعدش که فایلهای استاد رو گوش دادم و داخل هر کدوم در مورد مثلا هدایت بود یا آیه در مورد صابرین و اینکه هر ایده بیاد که توش عجله و ناامیدی و اینکه فرصتی هست و بعدا نیست از سمت شیطان هست، اونوقت متوجه میشم که نباید کاری که داخلش عجله بود یا اینکه حس بد هست رو انجام داد.
گاهی اوقات یادم میمونه و به ندای قلبم گوش میدم و نتیجه خوبی داشته است.
به نام خداوند بخشنده و بخشایشگر
سلام به استاد عزیزم مریم خانوم عزیز و دوستان عزیزم در این فضای الهی
وقتی داشتم پوستر این هشت قسمت از این پروژه رو نگاه میکردم
جوری بود که حس کردم میتونم برای همه ی این سرتیتر ها بنویسم
میتونم از تجربه هام بگم
اول از همه میخوام قانون اصلی رو مرور کنم
که واقعا واقعا هنوز که هنوزه فراموشم میشه
تمام اتفاقات زندگی ما تمام اتفاقات موقعیت ها شرایط افراد ایده هایی که باهاشون برخورد میکنیم
همه چی
نه 99 درصد ، 100 درصد آنچه که ما تجربه میکنیم در هر لحظه از زندگیمون به خاطر آنچه بوده که ارسال کردیم
به خاطر فرکانس های خودمون بوده
افکاری که بهش توجه کردیم مواردی که بهش توجه کردیم و در ما احساسی رو به وجود آورده و اون احساس در واقع همون فرکانس ارسالی هستن به جهان
در مورد الهامات و هدایت
خب تا جایی که یادم میاد ما از بچگی به صورت غریضی و ناآگاهانه از این جریان هدایت و الهامات استفاده کردیم
یا اینکه دریافت کردیم ولی عمل نکردیم
مثلا اگر به گذشتمون توجه کنیم و به یاد بیاریم
شاید صدها مثال بتونیم به یاد بیاریم که مثلا بگیم حسم گفت من برم فلان کارو انجام بدم و اتفاقا چقدر هم برام خوب شد
یا اینکه بگیم حسم بهم گفت این کارو نکنا
حسم بهم گفت با این آدم رابطتو بهم بزنا
حسم بهم گفت با فلانی شریک نشو ها
اما من بهش گوش نکردم و مثلا فلان اتفاق برام افتاد
یا مثلا خیلی ها توی کارهای تخصصیشون و علایقشون میتونن هزاران هزار مثال بیارن که مثلا بگن حسم گفت این کارو انجام بدم و نتیجش شد این
یا مثلا اونجا به حرف حسم گوش نکردم کارم خراب شد یا نتیجش خوب نشد
خب همه ی ما صد در صد هزاران هزار تا از این مثال ها داریم
اما هیچ وقت ما به این حسه نمیگفتیم خدا
میگفتیم حسم
دلم
حس ششمم
و در نهایت هم اعتبارش رو به خودمون میدادیم
اگر بهش عمل میکردیم و نتیجه ی خوب میگرفتیم
باد زیر غبغبمون مینداختیم و پیش خودمون میگفتیم من عجبببب آدم خفتی هستم
من خیلی خفنم خیلی باهوشم
یا مثلا اگر به یاد بیاریم ایده های خوب همیشه در مواقعی به رهنمون خطور میکرده که حالمون خوب بوده
مثلا یا تو مسافرتی بودیم یا تو باغ ویلا استخری جایی بودیم یا موقع ورزشی رقصی
یا مثلا یه کتابی خوندیم که خیلی بهمون حس خوبی داده چون احتمالا باورهای قدرتمند کننده ای توش بوده یا مثلا یه خبری یه چیزی در مورد فراوانی دیدیم یا شنیدیم
یا مثلا برای خودم خوندن معانی قرآن خیلی در من احساس خوب و قدرت و امیدواری ایجاد میکرد که بعدش مثلا در مورد مسائلی که باهاش درگیر بودم بهم ایده های خوبی داده میشد که نتیجه ی اون ایده های خوب هم احساس خوب بوده
یا خیلی از مواقع مثلا توی تنهایی خودمون وقتی با خودمون صحبت میکردیم و بعضی موضوعات رو به چالش میکشیدیم و سوال میپرسیدم و جوابشو به خودمون میدادیم و با خودمون صحبت میکردیم
و به نتیجه میرسیدیم و بعد مثلا میدیدم که مثلا فلان استاد هم توی فلان کتاب اینو گفته یا سر کلاس فلان استاد دقیقا در مورد نتیجه ی ما صحبت میکنه
و هزاران هزار مثال از این موارد
اما هیچ وقت هیچ کس به ما نگفته بود که این چیزی که در درون تو هست و باهات صحبت میکنه از طریق احساس خوب و احساس بد
خداونده
وقتی با استاد آشنا شدم
اول خداوند رو اینطور باور کردم که همیشه میاد و از طریق دستانش و یک سری عوامل بیرونی به من کمک میکنه و جواب سوالاتمو یا مسائلمو بهم میگه و کمکم میکنه
و من تا حدودی این میفهمیدم و درکش کردم وقتی به تجربیات زندگی خودم نگاه کردم و از اونجا به بعد سعی کردم آگاهانه از این باور استفاده کنم
هرچقدر جلوتر اومدم هرچقدر تونستم احساس هارو بهتر بشناسم و درک کنم
هرچقدر تونستم بهتر احساس خوب رو از بد تشخیص بدم
هرچقدر روی احساس خوبم بیشتر کار کردم جوری که بیشتر در قلبم ماندگار بود و هرچقدر به این موضوع پی بردم که اگر احساس بده ،این طبیعی نیست یه جای کاری ایراد داره
آروم آروم درک کردم که قطب نمای مسیر ما
قطب نمای درست و غلط ما
احساس ماست که جایگاهش تو قلبمونه
من الان بعد از گذشت 5 سال کار کردن روی احساس
تقریبا در تمام روز بخش عظیمی از توجه من و حواس من به احساسی هست که توی قلبمه
یعنی همیشه به جورایی حواسم هست که چه احساسی دارم توی قلبم
یا چه کاری رو الان انجام بدم که احساسم بهتر بشه
یا در مورد افکاری که توی سرم میاد یا چیزهایی که میشنوم میبینم میخونم
کدوم هارو انتخاب کنم و بهشون بیشتر توجه کنم که احساسم بهتر بشه
و کدوم موارد داره در من احساس بدی ایجاد میکنه و خیلی سریع و ضربتی خودمو نجات بدم
و اما الهامات
برای اینکه اصلا برسم به این نقطه که با خداوند شفاف و واضح صحبت کنم
پیش نیازش اصلا شنیدن این باور بود که اصولاً چنین چیزی اصلا هست
و من هر بار از استاد این صحبت رومیشنیدم که من حتی برای اینکه از کدوم اتوبان برم از خداوند میپرسم
یا صحبت های بچه ها توی فایلها که میگفتن خدا قشنگ باهات حرف میزنه مثلا میگه اینو بخور اونو نخور الان به فلانی زنگ بزن به فلانی زنگ نزن
و شنیدن همین صحبت ها باعث شد که این خواسته در من شکل بگیره که منم میخوام به این اول برسم منم میخوام بتونم اینقدر با خدا ارتباطم نزدیک و صمیمی بشه که اینطوری زندگی کنم
و همین پارسال بود که منو دعوت کرد به یک قرار عاشقانه در جنوب
و من اونجا توی سکوت و خلوت جزایر جنوب
تونستم هم صحبتی با خداوند رو خیلی واضح و شفاف بفهمم و درک کنم
اونجایی که وقتی بعد از ده روز تنهایی و دوری از شهر و آدمها ، روی سخره های ساحل هرمز خوابیده بودم و خیره شده بودم به آسمون و دریا
و غرررررق در احساس خوب و سپاسگذاری بودم و بسیار متمرکز بودم در لحظه ی حال
یه هو انگار وصل شدم به منبع و یک گفت و گوی بسیار واضح و شفاف با صدای بلند تو وجودم شکل گرفت و اولین چیزی که شنیدم و خیلی واضح بود و وقتی شنیدم فقط میگفتم چشم و گریه میکردم
بهم گفت هیچ چیزی رو دیگه قضاوت نکن همه چیز رو همونطور که هست ببین و قضاوت نکن هیچ کس و هیچ چیزی رو
آخه همون لحظه آسمون داشت به یک شکل عجیب و غریب در میومد نور قرمز رنگ غروب خورشید هم داشت با ابرها ترکیب میشد و من فقط داشتم میپرسیدم که چه اتفاقی داره میفته و فقط همینو میگفت
میگفت دنیا همینه همینطوری که هست ببین و قضاوت نکن
حتی یادمه همینطور که داشتم گریه میکردم سرمو برگردوندم دیدم دوستم مهدی داره با یکی تو آب بازی میکنه و میدوعن اینطرف و اونطرف بعد تا اومدم اونارو هم قضاوت کنم و بگم اینا دارن چیکار میکنن
باز بهم گفت فقط نظاره گر باش و هیچ چیزی رو قضاوت نکن
بعد از اینکه حدود 20 دقیقه ای توی همون احساس بودم بعدش که مهدی اومد بالا سرم و بلندم کرد رفتیم نشستیم پای چادر
شاید تا دو ساعت هیچی نمیتونستم بگم فقط این جمله به یادم میومد که هیچ چیزی و هیچ کسی رو دیگه قضاوت نکن حتی توی ذهنت
و من اینو به مهدی هم گفتم و کلیییی تحت تأثیر قرار گرفتیم و ساعت ها هیچ حرفی نمیتونستیم بزنیم
و من فقط داشتم از خداوند طلب آمرزش میکردم بابت همه ی قضاوت هایی که در مورد پدر مادر و برادرم میکردم و اونجا حس کردم که واااقعا عاشق شدم و رها شدم از خیلی از احساسات منفی
واقعا انگار یه بار سنگینی از روی دوشم برداشته شد
بعد از اون اتفاق انگار سیمم به قلبم و خداوند وصل شده بود دیگه
جوری که وقتی دیگه میخواستیم برگردیم من به مهدی گفتم حسم نمیخواد برگرده و حسم منو کشوند سمت کیش
و منی که تا به اون روز اینطوری تنهایی بدون هیچی حتی بدون پول خاصی این عمل رو انجام نداده بودم
به قلبم گوش کردم و ایمانم هم به کمک و هدایت خداوند خیلی بیشتر شده بود و همین ایمان و باور به هدایت و کمک خداوند خیلی بهم کمک میکرد که توی احساس خوب باشم
و وقتی که توی احساس خوب بودم هی بهم میگفت قدم بعدی چیه و من فقط عمل میکردم
دقیقا از همون روز ها بود که من اعتماد و یقینم به الهاماتم بیشتر شد و عملگراییم به الهاماتم بیشتر شد
توی کیش منه از همه جا بی خبر
قدم به قدم به هدایت ها گوش کردم
و منی که صفر کلوین رسیده بودم کیش
بعد از یک هفته 3 میلیون تومان پول توی کارتم بود جای خواب داشتم و البته شغل و چندتا دوست خوب
و هر روز ایمانم به خدایی که همیشه همراه و یارو یاور ماست داشت بیشتر میشد
توی کیش کامل فهمیدم که مهم نیست کجای این جهان باشی
هرجا باشی بهت کمک میکنه برات روزی میرسونه فرصت هارو به سمتت میاره
هداااااااااایتت میکنه
اونچیزی که لایقش هستی و ظرفشو برای خودت ایجاد کردی و حتی بعضاً خیلی بیشترشو بهت میده
(که بعد با همین باور و ایمان دست خالی رفتم حتی به کشور دیگه)
باز بعد از گذشت دو ماه و کلی تجربه های قشنگ و حس های خوب
یه حسی منو میکشوند سمت دریا و هر روز پا میشدم میرفتم لب ساحل و همون حس و هدایت دوباره به من میگفت هیچی نخور
و فقط کشش داشتم به سمت خوردن آب و هرچی دیگه ای دلم میخواست بخورم میگفت نه
من خیلی به دنبال این بودم که بفهمم چی میخوام از زندگیم و من کی هستم واقعا و اون چه حسی بود که دیگه توی مشت زدن و مبارزه کردن و رقابت معنایی پیدا نمیکرد و به دنبال یه حس عمیقتر و معنا دار تر کشش پیدا کرده بود
و در راستای فهمیدن و به جواب این سوال رسیدن
آروم آروم اصلا هدایت شدم که یه مدت تنها برم جنوب
و باز یکی از اون روز ها که میرفتم لب ساحل
وقتی با یک آهنگ فرکانسی خیره شده بودم به دریا و آسمون
و کامل رها بودم از ذهن و خیال
و با تمام وجودم در لحظه بودم
باز اون گفت و گوی خیلی واضح و شفاف و بلند توی وجودم شروع شد
و من هرچییییی میپرسیدم جوابشو بهم میداد هرچی میپرسیدم
در مورد هر موضوعی
هرچی در مورد گذشته ی خودم میپرسیدم و میخواستم به یاد بیارم بهم میگفت و در آخر به طور کاملا واضح و شفاف به من گفت که تو مربی هستی
تو یک مربی هستی
و من وقتی این حرف رو شنیدم بی اختیار برای دقایقی طولانی عمیقا گریه کردم و سپاسگذاری میکردم
و پشت بندش یادمه همش میپرسیدم خب الان که اینو فهمیدم چیکار کنم ؟ از کجا شروع کنم ؟ قدم بعدی چیه !
و هرچی گفت رو توی دفترم مینوشتم و تصمیماتی که گرفتم رو نوشتم و بعد که برگشتم تهران یادمه یک ماه من فقط توی اتاق داشتم الهاماتم رو در مورد موضوع مورد علاقم دریافت میکردم و مینوشتم و دیگه خودمو غرق موضوع رهبری و مربیگری کردم
قبلا هم توی سایت نوشتم
هر آنچه که از درون به من گفته میشد در مورد موضوع مورد علاقم ، بعدش میرفتم میدیم مثلا فلان استاد برجسته توی دنیا توی این حوضه اونارو توی کتابش گفته یا توی سایتش نوشته
و البته خیلی جاها این هدایت و الهامه بهم میگفت مثلا این عنوان رو سرچ کن ، یا این کتاب رو بخون یا این مقاله رو بخون
،
و من از اونجا تازه این نیرو رو توی وجودم پیدا کردم و درکش کردم که چقدررررر به ما نزدیکه
چه نیرویی؟
منبع
منبع کل دانش و علم کیهان
خداوند
رب العالمین
فقط کافیه بهش وصل شی و ازش بپرسی و اون بهترین جواب ممکن رو بهت میگه
در مورد هر موضوعی هرچیزی
به اندازه ای که باورهای مناسب در ذهنت ایجاد کرده باشی که مقاومتی در برابر دریافت حقیقت نداشته باشی ، دریافت میکنی
الان مثلا خیلی بهتر میتونم به اون سوال استاد در قسمت سه برابر کردن درآمد جواب بدم
و من هر بار در حالت احساسی خوب اون سوال رو از خودم میپرسم که خدایا چطور با همین شرایط فعلیم توانایی هام مهارتم درآمدمو 3 برابر کنم
میپرسم و البته اون مقاومت های ذهنی رو برمیدارم
یا بهم یه قدمی الهام میکنه که من بردارم یا خیلی از مواقع یه باوری رو بهم میگه که در ذهنم ایجاد کنم تا اون فرصت رو به سمت خودم جذب کنم یا بعضی از اوقات هم از جایی که من فکرش رو نمیکنم یه فرصتی رو به سمت من هدایت میکنه که درآمدم رو به اون عددی که میخوام برسونه
ایییینقدر این خدا دقیق و فوقالعاده و بی نظیر و شگفت انگیزه
کافیه بتونی اول از همه به احساس خوب برسی
بعد باور کنی که باهات حرف میزنه و تجربش کنی و بعد هر بار با پرسیدن سوالات این نیرو رو فعال کنیم و در جهت خواسته هامون و پیدا کردن جواب سوالاتمون ازش کمک بگیریم
و این خداوند بی نظیر برای ما کاااااااافیه کافیه به خدا
فقط کافیه ازش کمک بخوایم
خودمون محتاج بهش بدونیم
بابت هدایت ها و الهاماتش سپاسگذار باشیم
و یادش کنیم
و به خودمونم هر بار بگیم که خدایا من تیر ننداختما
تو تیر انداختی
این باعث میشه غرور سراغمون نیاد و خودمونو همیشه محتاجش بدونیم
من که الان جوری شدم که هر تصمیمی میخوام بگیرم اول باید خودمو به احساس خوب برسونم
بعد شروع کنم با خدا مشورت کردن
و هر ایده و فکری که در من احساس خوب ایجاد کرد همونو انجام بدم
و من همین دو سه ماه اخیر
با استفاده از همین نیرو
بدون کمک گرفتن و حساب کردن روی افراد و شرایط قبلی
و فقط با تسلیم بودن و امیدوار بودن
هم یه خونه در اختیارم قرار داده شد دقیقا در زمانی که اوضاع به شدت ظاهرش بد و ترسناک بود
هم کارگاه هم ابزار
همه چی
بعدش برای درآمد بهم یه ایده و فرصت الهام کرد که من انجامش دادم و از دل همون حرکت و ایده درآمد خیلی خوب و البته حس خیلی خوب و تجربه ی خیلی خوب نصیبم شد
و یک اثر هنری هم در راستای سفارش یک مشتری که اونم هدایت و دست خدا بود
به کمک نیروی الهاماتم خلق کردم که هر قسمتش که جلو میرفت هم خودم انگشت به دهن میموندم هم مشتری هم دیگران
ولی من میدونستم از کجا داره آب میخوره و خیلی ریلکس که این ریلکسی از کنترل ذهن شدیدم و تقویت ایمان به حضور قدرت خداوند در زندگیم میومد
کار مشتری رو
در شرایطی که من حتی یک سوزن از محیط و شرایط کارگاهی قبلی استفاده نکردم
و همه مراحل و شرایط و محل ساخت این سفارش همش از راه جدید و هدایت خداوند بود
و من میخواستم که هم به خودم ثابت کنم هم باور کنم که میشود
من حتی اگر یک کشور دیگه هم باشم میتونم با هدایت الله هر آنچه که نیاز دارم رو داشته باشم و کارهامو پیش ببرم
و خدارو صد هزار مرتبه شکر از این آزمون هم سربلند بیرون اومدم
و تونستم تحت هر شرایطی ذهنم رو کنترل کنم و آرامشم رو حفظ کنم و بتونم کار مشتری رو با بالاترین حد کیفیت و زیبایی و رضایت تحویل بدم
و برای خودم مثل تیک زدن یک هدف قهرمانی بود و منو بارها و بارها قوی تر و با ایمان تر کرد
من خوشحالم
خیلی خوشحالم که خداوند منو هدایت کرد به سمت مربی که منو گیج و سر درگم نکنه
و صافو پوست کنده منو با حقیقت و با اصل آشنا کنه و اینقدر این اصلو تکرار کنه برام که بشه جزوی از وجودم و تا آخر عمرم برای سعادت دنیا و آخرتم ازش استفاده کنم
خوشحالم که یک روزی کنجکاو شدم برای شناختن حقیقی خداوند
و الان میتونم بگم الفباشو حداقل شناختم و درک کردم دیگه بقیش تمرین کردن و استفاده از این الفبا هست
خدارو شکر میکنم
تا وقتی که به احساس خوب و آرامش نرسیدیم تصمیم نگیریم
هدایت ها و الهامات خداوند در حالت احساس خوب به ما گفته میشه و هدایت و الهام خداوند به ما احساس خوب میده
شورو شوق و هیجان میده برای عمل کردن
ایده هایی از طرف خداونده که با شرایط فعلی ما قابل انجامه
ایده های خداوند خیلی راحته خیلی سادست خیلی آسونه
هر پیچیدگی هر سختی هر ترسی هر نا امیدی از طرف شیطانه
هر ایده و فکری که بهمون حس خوب داد حس امیدواری داد این از طرف خداونده
به قول استاد در دوره ی هم جهت
ما باید تموم تلاشمون رو بکنیم که دیدگاه ذهنمون رو هم جهت کنیم با دیدگاه روحمون
که باعث میشه در مواقع بیشتری در احساس خوب باشیم
و وقتی در احساس خوب باشیم
در مدار دریافت نعمت ها و هدایت ها و ایده های الهی قرار میگیریم
باران رحمت الهی داره میباره
خداوند یک جریان همیشگیست بر این جهان و لحظه و اکنون
دقیقا مثل نور خورشید که داره میتابه
ما باید خودمونو هم جهت کنیم با این جریان
با باورهایی که به دیدگاه روح نزدیکه و به ما کمک میکنه که در مواقع بیشتری در احساس خوب و آرامش و شادی و سپاسگذاری باشیم
اونوقته که لاجرم رحمت رو دریافت میکنیم
الهی شکر که خداوند بهم کمک کرد بنویسم
از استاد جانم سپاسگذارم از مریم خانوم و همه ی عزیزان سایت
برای همگی آرزوی سعادت و خوشبختی و حرکت در مسیر هدف وجودی میکنم
در پناه رب
بنام خداوند مهربان
سلام به شما دوست عزیزوتوحیدیم
آقا چی نوشتید ؟ چه اسراری رو فاش کردیداز خودتون؟
اشک ریختم با هر خطی که خوندم
واقعا ازتون ممنونم که این تجربیات نابتون رو با ما به اشتراک گذاشتید
از قضاوت که گفتید من میخکوب کامنتتون شدم
چیزی که بارها وبارها خداوند دلیل تصادهای زندگیمو همین عنوان کرده
هربار ازش هدایت خواستم گفته سرزنش نکن قضاوت نکن
وچقدر این پاشنه ی آشیلمه
بک گراندی که من دارم دورو برم همش پر بوده از انسانهایی که نا اگاهانه همش در حال سرزنش و قضاوت کردن هر چیز وهرکسی بودن
ومنم همین شدم دیگه
واین مدتی که با قوانین اشنا شدم
هرجی بیشتر جلو رفتم
بیشتر فهمیدم من خیلی تو این زمینه ضعف دارم و دلیل خیلی از تضادهام همینه
وهربار که تونستم اگاهانه اول دهانمو ببندم بعد درونم رو اروم کنم
چه درهای رحمتی به رویم باز شده
بارها فایل در پرتو اگاهی درباره قضاوت رو گوش دادم و حتی با صدای خودم ویس کردم و مرتب گوش میدم
وقتی میگه لزومی ندارد بگویی ان گل زشت است یا زیبا؟
کار تو فقط این است که باشی و….
خدای من کارخیلی سختیه چون ما همش داریم به هرچیزی با نگاه چرا؟
نگاه میکنیم
وقتی بخوایم قضاوت نکنیم تقریبا بیشتر حرفامون با بقیه کنسل میشه و همش باید کنترل ذهن کنیم تا صدای نجواها و حرافیهای ذهن کم و کمتربشه
وخب این یه جهاد اکبر میخواد یه اراده ی پولادین
ولی تغییر شخصیت یه مسیره که بایدهمیشه ادامه بدین و هر روز توش بهتر بشیم انشالله
ووقتی از الهامات و هم صحبتی هاتون با خداوند گفتید چقدر لذت بردم و تو دلم تحسینتون کردم
چیزی که منم هر روز از خداوند میخوام کمکم کنه صداشو بشنوم و وقتی شنیدم بهشون عمل کنم
منم خیلی دوست دارم به حدی برسم که برای هرکار کوچیک وبزرگم از خداوند مشاوره بگیرم و دراین زمینه مهارت پیدا کنم
ممنونم ازتون که این کامنت پربار رو نوشتید
وخداروشکر میکنم که منو هدایت کرد به کامنت شما بزرگوار تا دوباره برام این آگاهیها تکرار بشه
امیدوارم در پناه خداوند روز به روز زندگیه پربارتر و زیباتری رو تجربه کنید
خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت
سلام و درود به سعیده خانوم عزیز
امیدوارم حال دلتون عالی باشه
در مورد قضاوت
سعیده خانوم این یک لول خیلی خیلی بالاست به نظر من از لحاظ رفتار انسانی
چون قضاوت کردن کار شیطان ذهنه
نه خود انسان
ولی با تمرین با تمرین با تمرین
واقعا میشه انجامش داد
و
همه ی ما حتی تو بهترین حالت هم باز ذهن میخواد قضاوت کنه
ولی من قضاوت کردن رو خیلی برای خودم رنج آورش کردم توی ذهنم
با این باور ها که
من حتی اون طرف نیستم
خود منم خطا میکنم اشتباه میکنم رفتار اشتباه انجام میدم
آیا دوست دارم کسی منو قضاوت کنه ؟؟؟
نه
هممون اشتباه میکنیم
همون رفتار اشتباه داریم
هیچ کس و هیچ چیز بی عیب و ایراد و کامل نیست
فقط خداونده که کامله
و از اونجایی که من خودم پر از عیبو ایراد هستم
از اونجایی که خودم توی خیلی از قسمت های زندگیم یک رفتاری یک اخلاقی یک عملی داشتم که بعد که فهمیدم اشتباهه یا ازش پر شدم تغییر کردم و راهمو عوض کردم
بقیه هم همینطور
اصلا از کجا معلوم این چیزی که ما بهش برچسب میزنیم و قضاوت میکنیم
اشتباه باشه ؟ از کجا معلوم درست نباشه ؟
مثل داستان حضرت خضر و موسی
که موسی همش قضاوت میکرد خضرو
از یه طرف دیگه ما فقط باید مشاهده کنیم آنوه که اطرافمون هست و انتخاب کنیم که ببینیم ما از بین این همه انتخاب دوست داریم چطور باشیم !
توی کتاب گفت و گو با خدا یک جا میگه
تو اتفاقا باید از اون شخصی که یک رفتاری رو انجام داده که تو دوست نداشتی تشکر هم بکنی
چون بهت نشون داد که تو دوست نداری اینطوری باشی و دوست داری مخالفش باشی
ما توی این جهان با بودن پایین
بالا رو اصلا متوجهش میشم
ما در برخورد با تضاد ها میفهمیم که وی رو میخوایم و چی رو نمیخوایم
و باز اون باوری که استاد توی دوره ی دوازده قدم و فایل ها گفتن
هر کس هر کجایی هست دقیقا سر جای درستشه
تو هر جایگاهی
به هر شکلی
حتی خودمون
خودمونم هرجا الان هستیم سر جای خودمونیم
و همه ی ما با توجه به افکار و باور هامون تعیین میکنیم تو چه مداری و کجای این جهان باشیم
و باز من همیشه پیش خودم تکرار میکنم میکنم مکه من خدا هستم که بخوام کسی رو یا چیزی رو قضاوت کنم ؟؟
من حتی سعی میکنم چاله ای که جلوی وام سبز میشه رو هم قضاوت نکنم
تو دلم میگم انشاالله ذاینحام هم به وقتش پر میشه
یا میگم دوست دارم تو جایی زندگی کنم که خیابان های خیلی تمیز و مرتب و سالم داره
و اتفاقا سعی میکنم تمرکزم رو بگذارم روی زیبایی ها و اتفاقات خوب و شرایط خوب و بابتشون از خدا از دولت از مسئولین از همه سپاسگذاری کنم
و نتیجه ی این سپاسگذاری میشه برای من احساس خوب و بالا رفتن ارتعاشات وجودم و بعدش هدایت میشم به سمتی که از همون جنس توجهم رو بیشتر و بیشتر تجربه کنم
سعیده خانوم براتون آرزوی بهترین هارو میکنم
در مورد هم صحبتی با خداوند هم همین که میخواین و خواستش تو خودتون شکل گرفته به زودی هدایت میشوید و صدای خداوند رو درک میکنید توی وجودیتون
و خداوند همین الان هم داره هر روز از درون با شما حرف میزنه
ما هستیم که حواسمون نیست یا فکر میکنیم خودمونیم که داریم با خودمون حرف میزنیم
ولی اون صدایی که از درون با ما حرف میزنه
اونی که بهمون احساس خیلی خوبی میده
در راستای سوال ما
اون خود خود خود خداونده
خود خودشه و هیچ چیز عجیب و غریبی نیست
به همین سادگیه
در پناه خدا شادو سعادت مند باشید
بنام خداوند مهربان
سلامی دوباره به علی آقای عزیز
ممنونم که اینهمه زیبا برام نوشتی و کامل همه چیزو توضیح دادی
میدونی خداروهزاران بارشکر تو اون قضاوتهایی که دربارشون گفتی من خیلی بهتر شدم
ولی مسئله ی من چیزای عادی دور وبرمه
مثلا دخترم میشبنه پای تی وی یا گوشی و ساعتهای زیادی رو دوست داره اینحوری سپری کنه
خب منه مادر گاهی میرم تو فاز سرزنش وقضاوت کردنش
وای مگه این درس نداره ؟ اخه چقدر این فیلم تکراری رو میبینه؟ و…..
یا همسرم میشینه پای اخبار یا تو صحبتاش با دوستاش همش میگه این حکومت مقصره ، اگه اینا برن همه چی خوب میشه و…….
باز تو دلم میگم اخه اینهمه اخبار دیدی کجا رو گرفتی ؟ اخه چرا فکر نمیکنی خود مردم باعث به وجود اومدن این شرایطن؟ و…..
البته نا گفته نماند تو این دست موضوعاتم بعتر شدم ولی خیلی خیلی جای کار کردن دارم.
البته همه ی اینا چندثانیه درگیرم میکنه وبعد با منطق هایی که برا خودم ساختم میرسم به حالت خنثی .
در مورد هدایتم باز در مورد موضوعات بزرگ که مثلا میخوام یه کاری انجام بدم و خودم از قبل اماده ی دریافتم وسوال پرسیدم و منتظر جوابم
خداروشکر بارها هدایتهای خداوندو شنیدم وعمل کردم
ولی مثلا تویه تماس که با همسرم دارم یهو یه حسی میگه فلان چیزو باز بهش یاد اوری کن
ولی من گوش نمیدم و رد میشم
بعد وقتی همسرم میاد خونه میگم فلان کارو کردی ؟
میگه ای بابا یادم رفت میهواستی زنگ زدی بگی خب
ومن یاد اون حس میفتم و میگم ای بابا پس این هدایت خداوند بود وگوش ندادم
یعنی تو این زمینه هنوز گوش شنوا ندارم
خیلی خیلی پیش میاد یه حس لحظه ای میاد و من درک تکردم این هدایت بوده
خیلی دلم میخواد بفهمم اون حس سریعی که در کسری از ثانیه میاد و میگه و تموم
صدای خداونده
میدونی چیزای خیلی کوچیکین که نشه اتفاق خاصی نمیفته ولی اگه بشه چرخ زندگی خیلی خیلی خیلی روونتر میشه
شاید اینا که میگم خیلی ادونسه
ولی واقعا دلم میخواد اینجوری شنونده بشم
الهی خداوند کمکمون کنه بتونیم در هر لحطه صداشو بشنویم و درک کنیم که این هدایته
چون هدایت یه حلاوت و شیرینی داره که واقعا دلم میخواد هر لحظه حسش کنم
بازم ممنونم دوست عزیزم که باعث شدی این کامنتو بنویسم و بدین شکل درخواستهام ، مکتوب به محضر خداوند ارائه بشن .
درپناه حق شاد وسربلند باشی.
خدایا شکرت خدایاشکرت خدایاشکرت
سلام به برادر توحیدیم؛
چقدر لذت بردم از کامنتت دلم نمیخواست تموم بشه خدایاشکرت؛امروز صبح که بیدار شدم جلوی آینه ایستادم وباخودم حرف زدم وگفتم دیگه این الهام را نمیخوام میخوام یه الهام جدید بسازم از پایه بسازم؛وقتی آمدم توی سایت کامنت قشنگ شما را که خوندم گفتم این. حرفهای دل من است؛من هم خیلی دلم میخواد الهامات خداوند رابه صورت واضح وبلند بشنوم؛وقتی کامنت دوستان رامیخونم وازالهامات که چقدر واضح بهشون گفته میشه لذت میبرم؛ومیگم خوش به حالشون؛امااونا تلاش میکنن مثل شما علی آقا اما من چی؛باری از کینه وحسادت وغر زدن؛باخودم حرف میزنم اما دوباره شروع میکنم ؛اما کامنت قشنگت امروزه یه جرقه درمن ایجاد کرد ودرهمین خانواده توحیدی به خودم تعهد 100درصد میدم؛ویه ردپا میزارم تا بیام از الهامات واضح خداوند بنویسم؛علی آقا برادر توحیدیم افرین؛مرحبا ،خیلی خوشحال میشم اگه کامنتم را خوندی ازنتایج قشنگت بازهم برام بنویسی وراهنماییم کنی؛تا تااین کینه وحسادت از وجودم برن بیرون:درپناه رب بهترینها باشی برادر توحیدی
سلام و درود الهام خانوم عزیز
امید وارم عالی باشید و هر روز هم عالی تر
هیچ رمزی در کار نیست الا
خواستن و جدی بودن و استمرار
به اندازه ای که ما بخوایم و انگیزه داشته باشیم برای اینکه یک زندگی رضایت مند در تمام جنبه ها داشته باشیم
به همون اندازه حرف های استاد رو جدی میگیریم
کنترل ورودی هامونو جدی میگیریم
تمریناتی که استاد میگن رو جدی میگیریم
و اینقدر تکرار میکنیم که منجر بشود به عمل و نتیجه
یکی از سخت ترین کارهایی که استاد میگن ما باید بهش برسیم و انجامش بدیم
اینه که مسئولیت کل اتفاقات زندگیمونو بپذیریم
هر چی تا به الان توی زندگیمون رخ داده
نه 99 در100
بلکه 100 در 100 خودمون خلقش کردیم
و اینقدر باید این باور تکرار بشه
و قانون اصلی که خودمونیم که داریم با افکار خودمون اتفاقات رو رقم میزنیم
تمرین بشه و تکرار بشه و نتیجه گرفته بشه
تا به خود بیایم و تو مرحله ی اول بفهمیم بابا همه ی اتفاقات زندگیمو همه ی رفتارهایی که با من شده همه ی شرایط مالی
عاطفی ارتباطی هرچی که تا الان تجربه کردم
خودم خلقش کردم
خودم
با افکارم
با باورهام
حالا با این باور میام کوچولو کوچولو تموم جنبه های زندگیمو اونطوری که دوست دارم باور میکنم و رقم میزنم
و برای اینکه خیلی زود این قانون رو با تمام وجود درک کنید
بهتره توی موضوعی که مقاومت کمتری دارید امتحان کنید تا نتیجشو ببینید
باورتون تقویت بشه
بعد. برید سراغ موضوعات بعدی
و
این که دوستانی مثل منو تحسین میکنید باعث میشه که ارتعاشات وجود شما با همین موضوعی که دوست دارید بهش برسید همسو بشه و به زودی خودتون هم تجربش کنید
و به جای سرزنش خودتون و تمرکز بر ناخواسته
تمام تمرکزتون رو سعی کنید بگذارید رو چیزی که میخواین بهش تبدیل بشید
و خودتون رو هم عاشقانه دوست داشته باشید
شما هم مثل همه ی بچه ها ی سایت به صورت تکاملی کلی باورهاتون بهتر میشه و کلی اتفاقات خوب رو تجربه خواهید کرد
به خصوص هم صحبتی با خداوند که خیلی خیلی شیرین و لذت بخشه
براتون آرزوی بهترین هارو میکنم
در پناه خداوند یکتا
شادو پیروز باشید
بهم گفت هیچ چیزی رو دیگه قضاوت نکن همه چیز رو همونطور که هست ببین و قضاوت نکن هیچ کس و هیچ چیزی رو!!!!!!
سلام و درود صبح زیبای دیگه…به برادر عزیزمممم..علی میر فخر رجایی…..
چه اسم و فامیلی با مسمایی!!!.
آی پسرررر کجای این هدایتی!!!….
دیدی وقتی دل بهش میسپاری همجوره هدایتت میکنه…
نمیدونم نمیدونم. نمیدونم.چجور از اینهمه زیباییها و قدرت الهی بگم…
از اینهمه هدایتهاش….
هر روز صبح زود میرم روبروی کوه حیاطمون…
سوره فاتحه رو میخونم…
و همین….
خوندنش….
باعث میشه کل روزمو تیون کنه..
بهت تبریک میگم…خیلی حالمو دگرگون کردی…
علی عزیز…
صحبتتت منو برد به یه درونی که داشت منو نابود میکرد…
و خداوند میدونست این آشغال باید بیشتر تمییزتر بشه…
و خداوند منو هدایت کرد به کامنت شما “تا این هدایت الهی که به شما شده ….
شامل حال قلبم پر نور الهی “منم بشه…
میدونی علی جان!!!!
نمیتونی الهام خداوند رو با قلب سنگینت” دریافت کنی….
فقط لحظه ایی میتونی دریافتش کنی که قلبت خیلی پاک بشه..و ادمها رو قضاوت نکنی….
منم لبیک میکنم..و سعی میکنم هر کسی ..هر جوری که هست رو بپذیرییم ..
و قضاوتشون نکنیم….
و همیشه یه فیلتر برای گرفتن نخاله ها به درونمون داشته باشیم..
وای چی بگم!!!!!! نمیدونم چقدر همین نوشتتت بهم کمک کرد..
همین دو سه روز….
چقدر اتفاقات خوب برام افتاده چه درهایی بروم باز کرده…
چه اتفاقاتی برام افتاده …
سپاسگزار خداوندممممم باعث شده …
چقدر بیشتر روی همین مورد توی همین چند روز کار کنم..
تا دهنم باز میشه در موردش صحبت کنم فورا میگم نرگس تمامش کن…
میگم خدایا منو ببخش که اینحرفو زدم…
خدایا ببخش قضاوت کردم…
خدایا منو ببخش….
و همین باعث شده…
…
علی عزیز!!!
…چقدر من قوی شدم.چقدر بیشتر درک کنم و عملی کنم حرفهامو …
میدونی چیه..منطق خداوند و قرآن خیلی قوی هست…
وقتی کسی رو قضاوت میکنی..
اون شخص که تعقییری نمیکنه با قضاوت ما..
فقط دارییم خودمونو از هدفهای زندگیمون دور کنیم…
و خیلی از درها رو بروی خودمون میبندییم….
…
خیلی بخودم و به شما و به دوستانم تبریک میگم…
واقعا…..هر چی تو این مسیر درکت قوی میشه….
بیشتر میدونی …
زندگی خیلی خیلی خیلی زیباست…
چون نگاه تو تعقییر کرده….
علی عزیز!!!همین نگاه..باعث شد که ادمهای اطرافمو بیشتر بپذیرم. …
و بیشتر باهاشون هماهنگ باشم..
و سعی نکنم بخام” اونا رو تعقییربدم!” تا من زندگیم عالی داشته باشم….
و این از یه درون خیلی عالی بولد میشه…
منم سعی میکنم هنوز بیشتر روی این موضوع کار کنم و گوشمو بببندم…..
دیشب یه صحبتی رد و بدل شد…و ایشون دست منو گرفته بود ..و من دست اونو نوازش؟کردم با وجود اینکه مورد قضاوت بود..من رفته بودم توی گل لباس ایشون و هر چی اون میگفت من نمیشنیدم..
گفتم ادمها هر کجایی این نقطعه از زمین هستند بخاطر خودشون هست!!!! و قضاوت این افراد همه” یه مورد بی فایده و پوچ هست….
خداوند رو شاکرم….علی جان که دارییم خوب زندگی میکنیم…
و دارییم بهترینها رو برای خودمون رقم میزنیم….
وَقُلْ رَبِّ أَنْزِلْنِی مُنْزَلًا مُبَارَکًا وَأَنْتَ خَیْرُ الْمُنْزِلِینَ
و بگو: پروردگارا! مرا در جایگاهی پرخیر و برکت فرود آور، که تو بهترین فرودآورندگانی.
سوره مومنون
سلام و درود به خواهر عزیزم فاطمه خانوم
امیدوارم عالی باشید و هستید
من شما رو خیلی تحسین میکنم .به خاطر ادب و متانت و دل پاکتون و من داستان زندگی و کسب و کار شمارو خوندم و دنبال میکنم و تحسینتون میکنم که به عنوان یک بانوی کارآفرین دارید با تکه بر خداوند یکتا پیش میرسد و من از صمیم قلب براتون آرزوی خوشبختی و سعادت میکنم هم در این دنیا و هم در آخرت
تحسینتون میکنم که شما هم دارید سعی میکنید افراد نزدیک اطرفتون رو همونطور که هست چون بپذیرید
وااای که این به نظرم یکی از بالاترین لول ها در کنترل ذهنه
اونوقت که عزیز ترین کسان زندگیت کنارت هستن و دارن اون رفتار و کرداری که از نظر ما خیلی نا پسند و نا زیبا هست ولی اونها همینطوری هستند و
ذهن شروع میکنه تند تند به قضاوت کردن به بهونه گرفتن
و توجه کردن به زشتی به نازیبایی
اما تو سعی میکنی افسار این ذهن رو بگیری با باورهای مناسب با گفت و گوی ذهنی آگاهانه
افکار و باوری که باعث میشه احساس ما بد نشه
و این به نظر من یعنی قدرت واقعی
قضاوت نکردن اصلااااااا کار آسونی نیست
این کار ذهنه
و هر کسی بتونه جلوی قضاوت های ذهن رو بگیره که مقچثل رگ بار حمله میکنن جای تحسین و صد آفرین داره
و هچمن که خودم توش ادعایی ندارم و فقط تلاش میکنم
تلاش میکنم ببینم زیبایی انسانها رو
و بپذیرمشون همینطوری که هستن
چون افکار و باورها و رفتار خطرناک دیگران هیچ آسیبی به ما نخواهد زد و به ما هیچ ارتباطی نداره
اگر ما بهش توجه نکنیم وبهش قدرت ندیم
فاطمه خانوم ممنونم که برام نوشتید و من شمارو تحسین میکنم و براتون آرزوی بهترین هارو میکنم
در پناه خدا همیشه شادو پیروز و موفق و خوشبخت باشید
بسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِیمِ
به نام خدا که رحمتش بیاندازه است و مهربانیاش همیشگی
مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ ۚ وَالَّذِینَ مَعَهُ أَشِدَّاءُ عَلَى الْکُفَّارِ رُحَمَاءُ بَیْنَهُمْ ۖ تَرَاهُمْ رُکَّعًا سُجَّدًا یَبْتَغُونَ فَضْلًا مِنَ اللَّهِ وَرِضْوَانًا ۖ سِیمَاهُمْ فِی وُجُوهِهِمْ مِنْ أَثَرِ السُّجُودِ ۚ ذَٰلِکَ مَثَلُهُمْ فِی التَّوْرَاهِ ۚ وَمَثَلُهُمْ فِی الْإِنْجِیلِ کَزَرْعٍ أَخْرَجَ شَطْأَهُ فَآزَرَهُ فَاسْتَغْلَظَ فَاسْتَوَىٰ عَلَىٰ سُوقِهِ یُعْجِبُ الزُّرَّاعَ لِیَغِیظَ بِهِمُ الْکُفَّارَ ۗ وَعَدَ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ مِنْهُمْ مَغْفِرَهً وَأَجْرًا عَظِیمًا ﴿٢٩﴾
محمّد، فرستاده خداست و کسانی که با او هستند بر کافران سرسخت و در میان خودشان با یکدیگر مهربانند، همواره آنان را در رکوع و سجود می بینی که پیوسته فضل و خشنودی خدا را می طلبند؛ نشانه آنان در چهره شان از اثر سجود پیداست، این است توصیف آنان در تورات، و اما توصیفشان در انجیل این است که وجودشان چون زراعتی است که جوانه های خود را رویانده پس تقویتش کرده تا ستبر و ضخیم شده، و در نتیجه بر ساقه هایش ایستاده است، به طوری که دهقانان را به تعجب می آورد تا خدا به وسیله مؤمنان، کافران را به خشم آورد. [و] خدا به کسانی از آنان که ایمان آورده و کارهای شایسته انجام داده اند، آمرزش و پاداشی بزرگ وعده داده است.
=====================================
قد قامت صلاه جهت کنترل ذهن،قربه الی الله،الله اکبر🩵
سلام به استاد عباس منش عزیزم،سلام به سِیمَاهُمْ فِی وُجُوهِهِمْ مِنْ أَثَرِ السُّجُودِ ۚ…
سلام به استاد شایسته ی نازنینم،سلام به قلب مهربون به وسعت دریا…
سلام به بچه های محله ی خدا🩵سلام به ذَٰلِکَ مَثَلُهُمْ فِی التَّوْرَاهِ ۚ وَمَثَلُهُمْ فِی الْإِنْجِیلِ…
داستان کامنت های من هم شده،داستان راننده های عزیز کامیون،باز هم صدای من رو میشنوید از جاده های شمال،کلمات قادر به وصف زیبایی آسمون رو به روم نیستند…
خورشید خانوم داره غروب میکنه،همه جارو صورتی نارنجی طلایی کرده،آسمون هم درحال رقابت با زیبایی هایی که خورشید خانوم به نمایش گذاشته،به یک رنگ آبی دلبر درومده…هوا خنک و چیلی،کم کم داره بوی بهار میاد،دوطرف جاده بی نهایت سرسبزی و زیباست،متر به متر ماشین ها در حال حرکت روی جاده های صاف وصیغلی اند…
الهی صدهزار مرتبه شکرت.
بهمن ماه های زندگیم رو دوست دارم ،بهمن ماه های زندگی من،زمان سکوت خداونده چون مثل باب راس داره تو سکوت جزئیات یک معجزه رو برام خلق میکنه …
بهمن١4٠٠
زمان دانشجویی قدم ١ و یادگیری پشت یادگیری بدون هیچ ایده ای که اوضاع چطور میتونه تغییر کنه،خدا بهم میگفت توی سکوت مطلق فقط روی خودت کار کن.
اولین جهش های بلند مداری من از همین جا شروع شد.
بهمن ١4٠١
زمانی که دوهفته شیفت میدادم ،دو هفته میرفتم مرخصی پیش بچه هام،هیچ ایده ای نداشتم چطور میخواد انتقالیم درست بشه،ولی خدا بهم میگفت تو فقط روی خودت کار کن،من دارم کارها رو پیش میبرم.
خداوند تمام کارهای انتقالی رو برعهده گرفت و به شکل شگفت انگیز وسط دیوار،راه جادویی باز کرد.
بهمن ١4٠٢
آخرین ماهی که تو اورژانس کودکان بودم ،هیچ ایده ای نداشتم چطور میتونم شرایط رو تغییر بدم ولی خدا بهم میگفت تو فقط روی خودت کار کن و دیگه از اسفند نرو سرکار ،من دارم کارها رو برات پیش میبرم.
خداوند آدم های فوق العاده و شرایط فوق العاده رو وارد زندگیم کرد و من رو از شمال تا کیش پرواز داد.
بهمن ١4٠٣
تموم تمرکزم روی دوره ی قانون آفرینش بود،4٠٠ میلیون بدهی قشنگ راه نفس کشیدن و زندگی در لحظه رو ازم گرفته بپد،هیچ ایده ای نداشتم باید چه جوری ازین وضعیت دربیام،خدا بهم گفت تو فقط روی خودت کار کن،من دارم کمک ها رو میفرستم.
خداوند استاد جان رو با دوره ی «هم جهت با جریان خداوند» به کمک من فرستاد که با عصای موسی گونه ی آموزش هاش وسط دریا برام راه باز کنه و من رو از زیر بار تموم اون فشار های مالی رها کنه.
بهمن ١4٠4
بدون شک یک اتفاق فوق العاده در راهه،چه جوری و از کجا نمیدونم،ولی به اینکه خداوند و قوانینش بی نهایت ثابته و آدم میتونه راحت پیش بینی کنه که با این فرکانس هایی که من دارم میفرستم ،لاجرم اتفاقات معجزه آسا از راه میرسند،کاملا مطمئنم.
خداوند از قبل سمت خودش رو انجام داده ،فقط من باید در مدار درست قرار بگیرم،همونطور که چندوقت پیش استاد جان اومدن توی عالم معنا و از طریق روح لطیف دوست نازنینم بهمون خبر دادن که:بچه ها میانگین احساسیتون خوب نیست.
و این پاسخ واضح خداوند به درخواست های من بود که چی کار کنم ازین مدار رشد کنم بیام بالا ؟!خدایا من میخوام رشد کنم،من میخوام بیام بالاتر،من میخوام از مسیر هموار بیام بالا چه جوری خدا…؟!
«احساس،احساس،احساس»
تنها چیزی که جهان دریافت میکنه و پاسخ میده بهش،ولی انقدر این قانون ساده ست که ما نمیتونیم به عنوان اصل و اساس بپیذیریمش.
من خودم هرجا برمیگردم به ردپاهای معجزه های خداوند نگاه میکنم که چی شد که این اتفاقات خوب افتاد ؟!پاسخ میاد که تو به شرایطی که داشتی نگاه نمیکردی،تو فقط به رویاهات فکر میکردی،به قدرت خداوند و احساست خوب بود.
قانون خیلی ساده ست،ولی من با توجه به چالش هایی که توی مسیرم داشتم ،یکسری مسیر های اشتباه توی ذهنم ایجاد شده که با روحم هماهنگ نیست،بنابراین میرسم به همون حرف طلایی استاد جان که میانگین احساسی من خوب نیست.
خب خبر خوب اینکه من دارم روی خودم کار میکنم،با دقت بی نهایت و به همون اشتیاق یا حتی بیشتر از روزهای اولی که با قانون آشنا شدم.
من از استاد جان یاد گرفتم که سقف آرزوهام کوتاه نباشه،به هیچ چیز قانع نباشم،پیش برم و حرکت کنم و مرز ها و محدودیت های ذهنی رو بشکنم…
اتفاقا امروز تو یک مهمونی بودیم که یکی از آشناهامون که خیلی وقت منو ندیده بود ازم پرسید هنوز توی مرخصی هستی؟!
خندیدم گفتم مرخصی ؟!آره مرخصی ابدی:)))
چشاش گرد شد و گفت یعنی چی؟!
گفتم یعنی از کارم انصراف دادم :)
گفت یعنی چیییی؟!ملت تو یک شرکت کار پیدا میکنن،با 4 میلیون حقوق ،همه ش استرس دارند که خداکنه مارو اخراج نکنن نگهمون دارند!!!!تو چه دلی داشتی رفتی از استخدام رسمی پرستاری انصراف دادی!!!مگه داریم؟!مگه میشه؟!
من اینجور موقع ها که واکنش های بقیه رو میبینم،تازه یکم ذهنم روشن میشه به جسارت ها و ایمان هایی که در مسیر توحید نشون دادم …انگار تازه کودک درونم شاد میشه ،احساس خوبی پیدا میکنه که کارهای بزرگی توی زندگیش انجام داده …
خداروشکر که استاد بهم یاد داده :به جای اینکه قربانی باشم و ترحم بخرم،موفق بشم و تحسین بقیه رو دریافت کنم …
اما به هر حال این احساس خوب باید درونی بشه،من باید فارغ از اینکه بقیه چی میگن و نمیگن،خودم خودمو تحسین کنم،خودم برای خودم دست بزنم،خودم به دستاوردهام افتخار کنم….اگر خودم موفقیت هام رو نبینم،جهان هم نمیبینه …
راستش استاد ،صادقانه امروز که داشتم برای بار چندم به این فایل گوش میدادم ،اونجا که گفتید تاحالا ندیدم کسی رو به اندازه ی خودم تسلیم باشه و هرچی بهش بگن بگه چشم،به خودم اومدم دیدم دارم لبخند میزنم …
یک لبخند سرشار از آرامش و اطمینان و احساس خوب و لذت شاگرد خلف شما بودن :)
میدونید استاد ،خب زمانی که شما این لایو رو برگزار کردید من هنوز شاگرد شما نبودم،درواقع این لایو شد کلید باز شدن سایت بهشتی برای من…
و بعد ازون من با خودم عهد بستم که فقط از روی ردپاهای شما مسیر خودم رو بسازم.
استاد جان شاگرد شما ،بدون هیچ اثری از انتقالی به خداوند گفت چشم و بچه هاش رو فرستاد پیش پدر و مادرش یک استان دیگه …
استاد جان شاگرد شما بعد از یک سال درست شدن انتقالی وقتی خدا بهش گفت به جای icu بزرگسال باید بری اورژانس کودکان بهش گفت چشم.
استاد جان شاگرد شما وقتی تازه ٣ ماه انتقالیش درست شده بود،وقتی خدا بهش گفت از کارم انصراف بده بیا بیرون،درحالیکه هیچی ازقدم بعدی نمیدونست ،بهش گفت چشم.
استاد جان شاگرد شما زمانی که دست خالی بود و هیچ کس ازش حمایت نکرد ،وقتی خدا بهش گفت باید تنهایی بری کیش و اونجا کار کنی،بهش گفت چشم.
این چَشم گفتن های چِشم بسته ،بزرگترین سرمایه های زندگیمه استاد جان …همه ی نتایج فوق العاده از همین چشم گفتم ها اومد …
چرا بهش چشم نگم وقتی که عشقش تموم تاروپود وجودم رو دربرگرفته و بدون اون هیچ چیز بهم احساس خوبی نمیده …
خداست که بهترینه،خداست که دلبرترینه،خداست که نازنین ترینه،خداست که عاشق ترینه،خداست که مهربون ترینه،خداست که قدرتمندترینه…
وَمَا لَنَا أَلَّا نَتَوَکَّلَ عَلَى اللَّهِ وَقَدْ هَدَانَا سُبُلَنَا ۚ وَلَنَصْبِرَنَّ عَلَىٰ مَا آذَیْتُمُونَا ۚ وَعَلَى اللَّهِ فَلْیَتَوَکَّلِ الْمُتَوَکِّلُونَ(١٢ابراهیم)
و ما را چه عذر و بهانه ای است که بر خدا توکل نکنیم، در حالی که ما را به راه هایِ [خوشبختی و سعادت] مان هدایت کرد، و قطعاً بر آزاری که [در راه دعوت به توحید] از ناحیه شما به ما می رسد، شکیبایی می ورزیم، پس باید توکل کنندگان فقط بر خدا توکل کنند.
الهی صدهزار مرتبه شکرت.
مثل همیشه :
دوستون دارم استاد از روشنی قلبم
مرسی که هستید،خدا شمارو برای من حفظ کنه،خدا من رو در مدار شما نگه داره🩵
به امید دیدار روی ماهتون در بهترین زمان و مکان
قلبِ فراوانِ فراوانِ فراوان
خیلی قشنگنوشتید
تو این فرازونشیب زندگی سنگی رو دیدید و الان دارید به سعادت میرسید انشالله
گفتید که انصراف دادید یعنی خیلی قدرت دارید
این ستودنیه این معرکست این اخر قدرته
مشخصه شما و خدا دو نفری به دارید قدم به قدم حرکت میکنید
من همیشه با خدم میگم خدایا به من قدرتی بده تا با تموم ترمز ها به حرفت که به من میگی گوش بدم
خشما تونستی و اقدام گردی
دست مریزاد
به قول استاد در پناه ایزد یکتا شاد و سلامت و پر روزی باشید
سلام سعیده جونم
سعیده قشنگم
دمدمای صبح بود این کامنتت
رو خوندم و بعدش خوابم برد
تو یکسره تو خوابم بودی
از یه طرف میدیدم خوشحال
داری با بچه هات بازی میکنی
و از یه طرف نمیدونم کشتی بود
یا قایق تفریحی و خیلیا داخلش بودن
دیدم تو هم یه کوله پشتی سبز کمرنگ اما کوله ت پر بود انگار سنگین بود کوله رو کوله ته و با خوشحالی سوار کشتی حرکت کردین همش خوشحال بودی و میخندیدی .
امیدوارم که خیر باشه یه اتفاق خوب بزرگ در انتظارت باشه
و به هر چی که از خدای مهربون میخوای برسی…دوستت دارم
در پناه خدای معجزه ها بمونی.
شیدا جان نازنینم سلام
سلام و سلامتی ونورو عشق ورحمت الله مهربان به قلب روشن وپر از نورت🩵
ازت بی نهایت ممنونم که لطف کردی و این تلگراف پربرکت رو برام فرستادی،پیغام خداوند در بهترین زمان به دستم رسید و قلبم رو روشن کرد…
قلب روشنت رو میبوسمت که جایگاه دریافت نور خداونده،مرسی که هستی رفیق بهشتی …
در پناه نور میسپارمت و الله یارت باشه همیشه🩵
خیلی قشنگنوشتید
تو این فرازونشیب زندگی سنگی رو دیدید و الان دارید به سعادت میرسید انشالله
گفتید که انصراف دادید یعنی خیلی قدرت دارید
این ستودنیه این معرکست این اخر قدرته
مشخصه شما و خدا دو نفری به دارید قدم به قدم حرکت میکنید
من همیشه با خدم میگم خدایا به من قدرتی بده تا با تموم ترمز ها به حرفت که به من میگی گوش بدم
خشما تونستی و اقدام گردی
دست مریزاد
به قول استاد در پناه ایزد یکتا شاد و سلامت و پر روزی باشید
🟢⬜️⭕️ وقتی آیه ای از قرآن در نیویورک اجـــــرا شد؛ مهاجرت و من ، و لحظاتی که دیدم قلب جلوتر از ذهن راه میره
نمیدونم خبر رو چطور شنیدین . یه روز صبح هفته پیش بین قهوه سرد شده روی میز و نوتیفیکیشنهایی که هیچ کدومشون سیاسی نبود…. اما یه تیتر نگهم داشت: زهران ممدانی شهردار نیویورک، مسلمان و شیعه، تو یه دستور رسمی به یه آیه از قرآن استناد کرده. سوره نحل آیه 41. درباره هجـــــرت. درباره آدمهایی که از ظلم فرار میکنن و خـــــدا وعده داده جاشون رو تو دنیا نیکو کنه.
اولش ذهنم فعال شد روی مهاجر ICE غیرقانونی| فشار رسانه ای | انتخابات. اما یه چیزی ته دلم تکون خورد که از جنس تحلیل نبود. آیه رو دوباره خوندم: “وَالَّذِینَ هَاجَرُوا فِی اللَّهِ مِنْ بَعْدِ مَا ظُلِمُوا…” / آدمهایی که بعد از ظلم، هجرت کردن. …. همینجا مکث کردم….
آخه من خیلی وقتا هجرت مادی رو تاریخی میدیدم. مکه، مدینه، پیامبر، اصحاب … اما، بعد از مدتها مجددا هجرت قرآنی رو معاصر دیدم. زنـــــده. وســـــط نیویورک.
راستش رو بخواین، قبل از اینکه بخوام درباره کار اون شهردار قضاوت کنم، مجبور شدم یه قدم عقب برم. از خودم بپرسم: اگه من جای اون بودم چی؟ ==>> بین ذهن و قلبم یه جدال شروع شد.
● ذهنم گفت :
تو مقام رسمی هستی. قانون مهمه. امنیت مهمه. اگه هر کسی به دین ش استناد کنه، سنگ روسنگ بند نمیشه!
● قلبم گفت:
اگه آدمی فقط بخاطر تولدش تو یه جغرافیا، حالا باید از ترس دستگیری زندگی کنه چی؟ اگه واقعا مظلوم باشه چی؟ اگه هجرت ش شبیه هجرت صدراسلام باشه چی؟؟؟
□ همینجا رسیدم به یکی از مهمترین سؤالهای زندگی م: نشونه تشخیص الهام از نجواهای ذهن چیه؟
ذهن معمولا سریع حرف میزنه. پر سر و صدا. استدلال پشت استدلال| قلــــــــــب اما آرومـــــه. کوتـــــاه میگه. نه فریاد میزنه، نه میترسونه. فقط یه حس شفـــــاف میده.
(اصلا به خاطر یاد گرفتن ِ همین قانون خدا بود که سالها پیش عمیقا عاشق خدا شدم.)
اونروز، من دیدم ذهنم دنبال “درست بودن سیاسی” بود،
ولی قلبم دنبال “درست بودن انسانی و آرامش “.
فرقش خیلی ظریفه.
بیایین روراست باشیم.
استناد رسمی به قرآن تو آمریکا اتفاق کوچیکی نیس. کشوری که روی جدایی دین و دولت بنا شده، حالا یه مقام شهری میاد و میگه من برا حمایت از مهاجرها، به این آیه تکیه میکنم.
این یه حرکت سیاسی نیس. این یه انتخاب درونیه.
⬜️ اینجا دیگه موضوع برای من شخصی شد.
چند سال پیش، من هم در برابر یه تصمیم مهم ایستاده بودم. نه درسطح شهرداری نیویورک، اما تو زندگیم. باید بین “امن موندن” و “درست بودن” یکی رو انتخاب میکردم.
○ ذهنم میگفت=> ریسک نکن. قانون بازارها همینه. همه همین کارو میکنن.
○ قلبم میگفت => این مسیری که همه میرن مسیر تو نیس.
■ مددددتها مقاومت کردم. چون مقاومت راحتتر از تسلیم شدنه. عجیبه، نه؟ ما فکر میکنیم تسلیم شدن ضعفه. اما واقعیت اینه که مقاومت کردن تو برابر حقیقت، در درازمدت ،انرژی بیشتری میبره. اما تسلیم شدن در برابر حقیقت، برعکس چیزی که فکر میکردم، سبـــــک میکنه. یه لحظه سخت داره، اما بعدش آرامشه. چون دیگه لازم نیس بجنگی.
بالاخره اون روز مجددا بهم گوشزد شد قدرت واقعی، تو تسلیم شدنه. تسلیم آدمها شدن نه هاا. تسلیم هدایت.
~~~○○~~
برگردم به داستان نیویورک.
▪︎ خیلیا احتمالا گفتن این کار خطرناکه.
▪︎ خیلیها هم احتمالا تحسینش کردن.
▪︎▪︎ اما من به لایه عمیقــــــــــترش فکر کردم.
چه زمانی یه آدم در مقام قدرت، حاضر میشه هزینه بده و به چیزی فراتر از عرف سیاسی تکیه کنه؟ ==>> وقتیکه دیگه نتونه صدای درونش رو نادیده بگیره. باور دارم راهکار مسائل وسوالهامون همیشه گفته میشه. همیــــــــــشه. اما ما فقط وقتی آمــــــــــاده باشیم، جواب رو میشنویم.
🟣 قدم اول آماده شدن چیه؟ پذیرفتن اینکه شاید تا الان اشتباه میکردم. انصافا این سختترین بخش ماجراست.
شاید آمریکا سالها مهاجرت رو فقط از زاویه امنیت دیده. شاید ما هم تو زندگی شخصی مون، بارها آدمها رو فقط از زاویه “قانون خشک” دیدیم، نه از زاویه “داستان پشت سرشون”. وقتی بپذیری ممکنه نگاهت ناقص بوده، تازه جا برای هدایت باز میشه. ( یه نوع قانون خلاء)
قدم دوم ؟ همونجور که استاد گفتن ؛ تسلیم بودن تو برابر هدایتهای خدا و بی چون و چرا عمل کردن.
○نه اینکه تحلیل نکنم
○ نه اینکه قانون رو حذف کنم
● تازه وقتی بعد از تحلیل، قلبم هنوز همون حرف رو میزنه، “”جرئت کنم عمل کنم . “”
🟢 یه چیز دیگه هم اون روز بهم یادآوری شد :
قدرت احساس خوب، واااقعا شوخی نیس ⇐ وقتی آدمی تصمیمش رو از روی ترس میگیره، حتی اگه منطقی باشه، یه تلخی تهش میمونه ⬅️ اما وقتی ازجای درست میگیره، حتی اگه سخت باشه، یه آرامش عجیبی همراهشه.
من نمیدونم پشت درهای بسته شهرداری نیویورک چه گذشته. نمیدونم مشاورها چی گفتن. اما حدس میزنم اون لحظه ای که دستور رو امضا کرده، یا آروم بوده یا نبوده.
و این مهمه. چون تو نهایت، هر کدوم از ما باید انتخاب کنیم:
ذهن یا قلب؟ ذهن لازمه. قلب جهت میده. ذهن بدون قلب، سرد و محاسبه گر میشه. قلب بدون ذهن، خام و بی’ساختار.
اما
وقتی قلب جلو میره و ذهن پشتش ساختار میسازه، اتفاق متفاوتی میفته.
یه مهاجر غیرقانونی رو تصور کن 》نه بعنوان “پرونده”. بعنوان آدم.
شاید پدریه که از جنگ فرار کرده | شاید مادریه که برای بچه ش آینده میخواد | شاید هم کسیه که اشتباه کرده و حالا گیر افتاده.
مهاجرت همیشه قهرمانانه نیس. گاهی فقط از سر ناچاریه. وقتی آیه میگه : “پس از آنکه ظلم دیدند” =>=> یعنی یه پیش زمینه ای هست. یه زخمی. یه فشار.
متاسفانه مامعمولا نتیجه رومیبینیم، نه مسیر رو. راستش بخاطر همین ، این داستان برای من سیاسی نیس. یه آینه ست.
⭕️ 1 . چند بار تو زندگیم خودم رو “مهاجر” دیدم؟ نه از کشورااا ، از نسخه قدیمی خودم. 2 . چند بار مجبور شدم از عادتها، باورها، حتی آدمها هجرت کنم چون احساس میکردم تو اون فضا ب ِ خودم ظلم میکنم؟
🟪 هر هجرتی هزینه داره | تنهایی داره | ترس داره.
اما یه وعده الهی هم داره: “لنبوئنهم فی الدنیا حسنه…” /جاشون رو تو دنیا نیکو میکنیم =>=> این وعده فقط برای قرن هفتم که نیس. برای هر کسیه که از ظلم حتی ظلم به خودش بیرون میاد.
~~~~○~
آخرش برمیگردم به خــــــــــودم.
من چه زمانی دست از مقاومت برمیدارم؟
● وقتی دیگه نتونم انکار کنم که جواب رو شنیدم.
● وقتی بفهمم مسئله بیرون نیس، درونه.
● وقتی بپذیرم ایراد ازخودم بوده و شروع کنم به اصلاحش.
□□ اونوقت، تازه هدایت واضح میشه.
شاید داستان شهردار نیویورک سالها بعد فقط یه حاشیه تاریخی باشه. شاید هم نقطه عطفی بشه تو گفتگوی قرآن و قانون توی امریکا و اروپا .
🟩 اما برا من، یه یادآوری بود.
یادآوری اینکه گاهی وسط شلوغترین شهر دنیا، یه آیه قدیمی میتونه زنده بشه.
نه تو مسجد | نه تو کتاب | یه جایی که 1400 سال پیش موریانه ای پشت درهای بسته کعبه خوردش اما الان مُهر شد=> یعنی توی یه امضــــــــــا زنده شد.
و من هم، تو زندگیم، هر روز در حال امضا کردن تصمیمهایی هستم که یا از ترس میان ، یا از ایمان.
انتخاب با منه. با توئه =>/> ذهن یا قلب؟
و اگه جرئت کنم قلبم رو جلو بفرستم، آیا حاضرم هزینه ش رو هم بدم؟
من هنوز دارم یاد میگیرم. اما یه چیز رو فهمیدم:
🟣 هجرت فقط جابجایی جغرافیا نیس. هجرت، جابجایی سطح آگاهیه.
و هر بار که از ترس به اعتماد مهاجرت میکنم، حس میکنم یه جای نیکوتر تو همین دنیا برام باز میشه.
⬜️ صدای استاد داره توی گوشم زمزمه میشه : [اگر احساس خوبی داشته باشی، مستمرا ؛ در تـــــمام جـــــنبه های زندگی ؛ شکوفا میشی . فرقی نداره بخاطر توجه به کدوم قسمت ، احساسم بهتره => آروم که شدی در لاین توکل و الهام قرار میگیری . پس قرآن میگه : با هزاران فرشته به شما کمک میکنیم ||| جلسه دهم دوره همجهت باجریان خداوند؛ تایم بیست و پنج تا چهل]
~~~ —~~
🪶 محسن ؛
○ کسی کِ هنوز بین ذهن وقلبش مذاکره میکنه،
○ اما هر روز بیشتر بِ صدای آرومتر اعتماد میکنه.
به نام خداوند مهربان
سلام به تو محسن عزیز
سلام به آگاهی های قلبت
که چشم های انسان رو نورانی میکنه به دیدن این کلمات این کامنت با ارزشت
مهاجرت یعنی بزرگ شد
یادمه اون روزهایی که تازه قدم اول رو شروع کرده بودم
چقدر حسم خوب بود و با چه آرامشی 11ماه سر کار نرفتم و فقط دنبال این بودم که خودم رو ارتقا بدم
از این آگاهی و مدار مهاجرت کنم به مدار بالاتر و خداوند چطور درها رو برام باز کرد دلها رو برام نرم کرد تو این 11 ماه
اصلا ی حس آرامشی تمام وجودم و زندگیم رو گرفته بود که هنوز در شگرفم الله اکبر قدرت این آگاهی ها چه میکنه با روح آدمی
جلا میده زندگی رو
حالا میاد تو شهر نیویورک این آگاهی زنده میشه و اونم توسط شهردار نیویورک
نه در مکه بلکه در فرسنگها فرسنگ او طرف تر از مکه
آنقدر جالب بود برام که رفتم کلا این خبر رو خوندم ممنونم از محسن عزیز برای این کامنت نورانیت
تو همیشه از جانب خداوند در حال گسترش این نور هستی ممنونم ازت دوس خوبم
در پناه خداوند شاد سالم سر حال و ثروتمند باشی
به نام همون خدایی که دل رو بزرگتر ازجغرافیا آفرید…
امین جان، خوندم و لبخند زدم. از اون 11 ماه. اون 11 ماهی که گفتی سر کار نرفتی و فقط دنبال ارتقای خودت بودی، اونجا اصل داستانه. خیلی آدما فکرمیکنن مهاجرت یعنی از یه شهر بری یه شهر دیگه، اما تو تجربه کردی که مهاجرت یعنی از یه نسخه قدیمی خودت بری به یه نسخه بالغ تر. اون آرامشی که گفتی کل وجودتو گرفته بود، نشونه اینه که اون مهاجرت از از جنس رشدبود.
فرقش خیلی مهمه. فرار اضطراب میاره، رشد آرامش. وقتی آدم درست مهاجرت میکنه حتی اگ ِ جیبش خالی باشه دلش پره، و وقتی دل پر باشه درها بازمیشه. نه جادویی، تازه طبیعی. چون نگاهت عوض میشه، رفتارت عوض میشه، فرکانست عوض میشه و دنیا ب ِ فرکانس جواب میده.
کیف کردم از :” نه در مکه بلکه فرسنگها آن طرف تر.” =>> این نقطه جذابه. آگاهی جغرافیا نمیشناسه، نور پاسپورت نمیخواد، هجرت مختص قرن هفتم نیست. وقتی یه آیه تو نیویورک زنده میشه یعنی حقیقت محدود ب ِ خاک ومرز نیس، == این برای من هم الهام بخشه.
نه بخاطر سیاست و این چرندیات ، بخاطر پیامش. پیامش اینه : اگه حقیقتی درونت زنده باشه یه روز بیرون هم متجلی میشه. رفیق ، تو 11 ماه از یه مدار به مدار بالاتر رفتی، آروم، بی هیاهو، بی فشار. این همون مدلی ِ که من همیشه به خودم میگم، مدار رو بالا ببر نتیجه خودش میاد. بدون ِ تقلا.
و یه موضوعی هم صادقانه بگم، اون نوری که میگی من گسترش میدم درواقع انعکاس نوریه که شماها خودتون دارین. اگه درونت تاریک بود هیچ کلمه ای برات نمیدرخشید. پس قبل از هر چیز به خودت تبریک میگم . به اون امین که جرئت کرد 11 ماه از مسیر قدیمی جدا شه و آرامش رو جدی بگیره.
مهاجرت = بزرگ شدن . بزرگ شدن = مسئولیت پذیرفتن وآگاهانه تر زندگی کردن = یعنی کمتر واکنشی بودن و بیشتر دیدن. و حالا که این آگاهی رولمس کردی فقط یه مراقبت لازم داره، نذار تبدیل به خاطره شه. آرامش اون 11 ماه رو دوباره زنده کن، نه اینکه بگم با ترک کار ؛؛ با حفظ کیفیت حضور.
همون حس سبکی، همون حس اعتماد، همون حس اینکه خدا خودش بلده. ( اینا رو اول به محسن اینروزا میگم) . داداش ما همه مسافریم، بعضیا تو جغرافیا مهاجرت میکنن و بعضیا تو آگاهی. مهم اینه هر بارکه بزرگتر میشیم فروتن تر هم بشیم. خوشحالم که هم مسیر شدیم تو این گفتگوها و دعا میکنم همون آرامشی که گفتی عمیقتر، پایدارتر و پخته تر برگرده توزندگیت.
درپناه همون خدایی که دلها رو نرم میکنه.
بنام خداوند بخشنده ومهربان
وَالضُّحَی
وَاللَّیْلِ إِذَا سَجَی
مَا وَدَّعَکَ رَبُّکَ وَمَا قَلَی
وَلَلْآخِرَهُ خَیْرٌ لَّکَ مِنَ الْأُولَی
وَلَسَوْفَ یُعْطِیکَ رَبُّکَ فَتَرْضَی
به روشنایى آغاز روز سوگند.
به شب سوگند آنگاه که آرامش بخشد.
پرودگارت تو را وانگذاشته و خشم نگرفته است.
همانا آخرت براى تو بهتر از دنیا است.
و به زودى پروردگارت (چیزى) به تو عطا کند که خشنود شوى.
أَلَمْ یَجِدْکَ یَتِیماً فَآوَی
وَوَجَدَکَ ضَالّاً فَهَدَی
وَوَجَدَکَ عَائِلاً فَأَغْنَی
فَأَمَّا الْیَتِیمَ فَلَا تَقْهَرْ
وَأَمَّا السَّائِلَ فَلَا تَنْهَرْ
وَأَمَّا بِنِعْمَهِ رَبِّکَ فَحَدِّثْ
آیا تو را یتیم نیافت، پس پناه داد و سامانت بخشید.
و تو را سرگشته یافت، پس هدایت کرد.
و تو را تهى دست یافت و بى نیاز کرد.
(حال که چنین است) پس بر یتیم قهر و تندى مکن.
و سائل را از خود مران.
و نعمت پروردگارت را (براى سپاس) بازگو کن.
سلام محسن جان ،رفیق بهشتی ام
امیدوارم که حالِ دلت عالیِ عالی باشه ،ودرحال تجربه بهترین لحظات زندگی ات باشی
راستش،از روزی که این دلنوشته روی سایت قرار گرفت ،چند بار اون رو خواندم،حس کردم برای اینکه بیشتر به عمق مطلبت پی ببرم هنوز نیاز دارم که بازهم بخونم وفکر کنم، ولی امشب وقتی مجدد، به این جملهقدرت احساس خوب، واااقعا شوخی نیس رسیدم ،به یاد اتفاقی که امروز خودم تجربه کردم،افتادم بنابراین تصمیم گرفتم اون رو مکتوب کنم تا همیشه یادم بمونه که قدرت احساس خوب چقدر قویِ،وقتی صبح همسرم تماس گرفت ،همین جور که صحبت میکردیم ازش سوال کردم از مامانت واینا خبر داری(چون سه روزی میشه که همسرم ماموریت کاری رفته ،قبلا هرماموریتی میرفت ،مامانش تماس میگرفت وجویای حال من وایشون میشد ولی ایندفعه با اینکه مدت ماموریتش بیشتر از هر بار بود این اتفاق نیافتاده بود ) ،ایشون هم گفت آره خودم دیشب باهاشون تماس گرفتم وقتی این حرف رو زد اولش دلم گرفت،باورت میشه محسن که همسرم از پشت گوشی اون فرکانس منفی منو گرفت ،بهم گفت چی شده فهیمه ،چرا دلت گرفته ،بدون اینکه حرفی بزنم یا تغییری تو لحنم ایجاد کنم ،گفتم نه عزیزم چیزی نیست بعد از یه گفتگو، خداحافظی کردم ،وگفتم: الهی و ربّی من لی غیرک (خدایا آخه من غیر تو کیو دارم؟!)
گفت: «الیس الله بکاف عبده»
من هم برای تو کافی ام
بعد گفتم فهیمه ،طبیعیه که ناراحت بشی ولی هیچ موضوعی ارزش ناراحتی واحساس بد تو رو نداره ،بعد دیدم بشدت پام درد گرفته آنقدر که به سختی میتونم راه برم گفتم خدایا من به خودم ظلم کردم ومن به هرخیری از جانب تو محتاجم
وفایل مراقبه فراوانی رو گوش دادم ،وخوابیدم خداروشکر، خواب که بیدار شدم هم حال جسمیم عالی بود وهم روحیم
نمیدونم چراباید اینها رو می نوشتم واصلا چی شدکه نوشتم ولی من قدرت احساس خوب رو باور دارم وباور دارم که اگر احساس خوبی داشته باشم حتی در شرایط به ظاهر سخت،تمام اتفاقات خوب معجزه وار در زندگی ام رخ میده
از صمیم قلبم ازت سپاسگزارم، مرسی که هستی ومینویسی
زندگی ای سرشار از عشق ،آرامش ،احساس خوب وثروت وسلامتی برات آرزو میکنم
خدا یار ونگهدارت
فهیمه جان، رفیق بهشتی… سلام . دوتااز این آیات هر روز روی آلارم ها بهم یاداوری میشن ==>> تا بدونم خدا سر حرفش هست و هیچ نگرانی توی وجودم باقی نمونه. چقدرامروز محکم تر به و عمیق تر به دلم نشست وقتی ازکامنت تو هم خوندمشون . “یادآوری” ، نیاز هر روز ِ منه .
○
بعضی تجربه ها نیاز به جواب سریع ندارن، نیاز به درک دارن. تو اونشب هم یه خاطره تعریف کردی؛ هم یه مسیر درونی روقدم به قدم نشون دادی ،،،
از دلتنگی=> به آگاهی || از گرفتگی=> به بازگشت. خب خیلی ارزشمنده.
گفتی همسرت ازپشت گوشی فرکانستو گرفت => بنظرم یعنی اتصال واقعی زمینی . شایدم خدا خواست بگه : انرژی از کلمه جلوتر حرکت میکنه. خب تو حتی چیزی نگفتی، اما حالتو حس کرد. پس خدا خواست یاداوری کنه احساس چقدر قدرتمنده . ما فکرمیکنیم احساس یه چیز شخصیه، درحالی که موج داره، برد داره، منتقل میشه.
فهیمه جان ما شاهکلید دستمونه… کائنات در خدمت هستن… همه چی یه خودمون برمیگرده.
نقطه طلایی ماجرا برا من : => “”الهی و ربی من لی غیرک…””
شکایت که نبود، “پناه” بود. فرقش بسی ظریفه. وقتی آدم از آدمها دلگیر میشه ومستقیم میره سمت خدا، اونجا یه چرخش اتفاق میفته … 1️⃣
از وابستگی => به تکیه|| از انتظار => به توکل.
و جواب که اومد: “”الیس الله بکاف عبده”” ؟ 🩵
چه هماهنگی عجیبیه. انگاری دیالوگ زنده بود => گفتی من غیر تو کیو دارم؟ پاسخ اومد :من برا تو کافی نیستم مگه!!! گاهی توی متنام مینویسم ==>> راهکار گفته میشه، وقتی آماده باشی میشنویش.
دوست دارم تا جون توی دستام دارم بنویسم : ‘الیس الله بکاف عبده’…. آخیـــــــــــــــش :'( 🩵
چقـــــدرخوبه وقتی آدم میفهمه صاحب داره… روی شونه ش هم نشسته… از قضا خیلی هم زور و قدرتش و علمش زیاده… ؛ آخیــــــــــش :'( 🩵 “الیس الله بکاف عبده”؟؟ آره کافیه… ببخشین گاهی یادم میره .
○
اون درد پا… 》بدن هیچوقت بی دلیل واکنش نشون نمیده. وقتی گفتی بشدت پام درد گرفت، اینو تنبیه ندیدم؛ اینوسیگنال دیدم. خودت هم گفتی: “من به خودم ظلم کردم”. همین آگاهی، درمان رو اتومات فعال کرد. وقتی آدم مسئولیت حالشو میپذیره، انرژی شروع میکنه به اصلاح 2️⃣
تو یه کار حرفه ای کردی، شاید خودت متوجه نباشی. احساس بد رو سرکوب نکردی| انکارش نکردی| غرقش نشدی. دیدیش، پذیرفتی، بردیش سمت خـــــدا، بعد آگاهانه احساس خوب روانتخاب کردی. ==>> یعنی بلوغ احساسی.
رفیق خوبه من ، قدرتِ احساسِ خوب، همینه
○نه اینکه هیچوقت دلت نگیره.
○ نه اینکه ناراحت نشی.
● تااازه اینکه طول اقامتت تو ناراحتی کوتاه باشه.
■ اقامتت روکوتاه کردی. خب این یه مهارت ِ زندگی ِ رشد یافته ی الهی هست…
خیلیاسالها تو یه دلخوری کوچیک می مونن و زندگیشونو تلخ میکنن. تو چندساعت بعد، با مراقبه، با یادآوری، با آیه قرآن جان ، حالت روبرگردوندی. این یعنی مداربالا. یعنی جزو 5 درصدی ِ جامعه جهانی بودن… => منتظر میوه ی من حیث ُ لا یحتسب ش هم باش.
○
یه نکته ظریف هم بگم؟؟
اون دلگیری اول ت طبیعی بود. چون انسانیم. ما نیاز به توجه داریم. اماوقتی دیدی موضوع ارزش حال بد رو نداره، اینجا انتخاب کردی. انتخاب کردی که کرامت احساست رو حفظ کنی =>> یعنی خوددوستی واقعی.
○
“هیچ موضوعی ارزش ناراحتی و احساس بد تو رو نداره” =>> این جمله روقاب کن دخترخوب . این اصل زندگیه . تو همه چیو داری .
ما خیلی وقتا برای چیزهای کوچیک، حال بزرگمونو خرج میکنیم. تو امشب خرج نکردی. اصل ِ سرمایه روحفظ کردی.
○
و… بنام خدای ِ مهربـــــون ِ مهربون…
گفتی نمیدونم چرا نوشتم. من میدونم چرا نوشتی ==> چون وقتی تجربه ای تثبیت میشه، که نوشته شه. وقتی مینویسی، ازحالت احساسی خارج میشه و تبدیل به آگاهی میشه. خب تو آگاهانه ثبتش کردی تا یادت بمونه.
…
⬜️ اون 1️⃣و2️⃣ چیزایی هستن که خودمم باهاش درگیر بودم، حالا به یه شکل دیگه ای. رفیق ، کامل درک ت میکنم . باید ازش رد شیم. چون خدا یه روز درگوش م گفت… : این 1 و 2 شکلشون غلط اندازه… اما موهبت من به شماها هستن… از اون مدل عصا موسایی ها هستن برای شما =>> عصا شکل وقیافش غلط اندازه… اما بشدت سروقتش معجزه میکنه… پس توی قوانین ِ من بیشتر عمیق شین .
□
فهیمه جان…
سوره والضحی همینو میگه.
○ قسم به روشنایی.
○ قسم به شب آرام.
○ رها نشده ای.
○ فراموش نشده ای.
گاهی یه تماس ساده، یه تاخیر، یه انتظار، میتونه ذهنو ببره سمت کمبود. اما همون لحظه اگه برگردی سمت کفایت، شب تبدیل میشه به سجای آرام…وَاللَّیْلِ إِذَا سَجَی
🟣 اونشب والضحی رو زندگی کردی. از تاریکی چند دقیقه ای، رسیدی به روشنایی دوباره. بهت افتخارمیکنم که اینقدر دقیق حالتو رصد میکنی. این همون مراقبه واقعی تو زندگی روزمره ست، نه فقط روی متِ یوگا.
○
برات دعا نمیکنم که هیچوقت ناراحت نشی. دعامیکنم هر بار سریعتر برگردی. چون هنر زندگی تو برگشتنه.
درپناه همون خدایی که گفت: من برای تو کافی ام.
به نام خداوند مهربان
الهی و ربی من لی غیرک
الیس الله به کاف عبده
سلام به محسن عزیز و مکالمه ای که بین. شما و فهیمه عزیز صورت گرفت
این ی مکالمه عادی نبود این پر از آرامشی بود که اول صبح
خدا منو آورد سر وقت این کامنتا ها و ساعت شیش بیدارم کرد که بهم بگه اگه دیشب دلگیر شدی غم نخور پسر
خداوند برای تو کافیه
الیس الله به کاف عبده
خدا برای تمام لحظه لحظه زندگی تو کافیه
الیس الله به کاف عبده
تمام زندگیم اینو با خودم تکرار کنم بازم ازش خسته نمیشم
عجب آرامشی داره این جمله
عجب آرامشی داره این خدا
مگه قرار کسی به فکر من باشه من خدا رو دارم
خدا برای تمام عمر بس است
نمیدونم یادم نمیاد که انتظار داشته باشم کسی بخواد به یادم باشه
همیشه هم دلم نخواسته فکرم رو درگیر کنم فقط درگیر مادرم بود ی مدت که اونم بعد آشنایی با استاد تکرار باورهای خوب و سالم دیگه به خدا وصل شد
اما میخوام بگم این تجربه فهیمه عزیز برای من چقد درس داشت چون اتفاقاتی تو این یکی دو ساعت دیشب برای من رخ داد و من خودم رو زدم بی خیالی و همون پناه برد به خدا که
صبح دس منو گرفت و آورد سر این کامنت و این مکالمه که باهام عشق بازی کنه
اخه خدا بدجوری عشق باز
هردفعه دلش میخواد ی جور دیگه عشق بازی کنه
ی جور خاص با آدم حال میکنه
الیس الله به کاف عبده
برای تمام عمرت من کافی ام
دختر برادرم چند وقت پیش قرار نامزدی داشت خیلی سادست اما من دلم گویای رفتن به مراسمش نبود به دلایلی که طولانی گفتنش
و اصلا هم ناراحت نبودم
و چند بازی هم که اومد که حالم رو بهم بریزه میگفتم خدا بخواد رقم بزنه برم میبرتم و اصلا ناراحتش نبودم تا اینکه دیشب خبر بهم خوردنش رسید و خدا بی دلیل نبود که آرامش وجودم بود به همین راحتی و اصلا هجمه ای روم نبود
این ی وصلت عادی نبود این وصلت بود که میخواست چشم دیگران رو کور کنه و پر از کینه و تنفر های انسانی بود که سر نگرفت
و من نمیتونستم بگن اما خدا خودش رقم زد با زمان
و با خیال راحت الا میگم خدا کافی است برای تمام عمر چون باش زندگی کردم
در پناه خداوند مهربان شاد باشید
به نام خداوند بخشنده ی مهربان
سلام به استاد عزیزم وخانم شایسته ی نازنینم وهمه ی دوستان عزیز
«صدایی که در سکوت شنیدم»
گاهی آنقدر به جستجوی راههای بزرگ میگردیم که از درِ کوچکِ رستگاری غافل میشویم. تابستان امسال، اتاقم پر شده بود از زنبورهایی که نه ترس میشناختند و نه مرز. سحرگاهان با روشن شدن چراغ، دیوارها وزوز میشد و من در میان این همه هیاهو، تنها مانده بودم با ذهنی که مدام میگفت: «باید خودت درستش کنی».
سه ماه. صد روز خستگی و پرسش از هرکس که فکر میکردم راهی بلد است. اما هیچکس درمان این آشفتگی را نمیدانست. گویی قرار بود من در این طوفان تنها بمانم تا یاد بگیرم تنها تسلیم شدن، طوفان را بند میآورد.
تا آن شب که دستانم را رو به آسمان بلند کردم و گفتم: «خدایا، دیگر نمیتوانم».
و جواب آمد. نه با صدایی بلند، نه با فرشتهای که بال فرود آورد. فقط یک کلمه در دلم نشست: «مخابرات».
ذهنم به تمسخر گفت: «مخابرات؟ برای زنبور؟ این که منطقی نیست!»
اما قلبم ساکت بود. آن سکوتِ پر از اطمینان.
زنگ زدم. آمدند. پاکسازی کردند. تمام شد.
سه ماه عذاب در یک تماس تلفنی حل شد؛ راهحل همیشه جلوی چشمم بود، اما گوشهایم را بسته بودم. می�خواستم خودم غولهای زندگیام را شکست دهم. نمیدانستم گاهی شکست خوردن در برابر خدا، بزرگترین پیروزی است.
حالا میدانم که نشانهها همیشه هستند؛ اما تا وقتی ذهن ما مشغول جنگیدن بیامان با مشکلات است، صدای آرام خدا گم میشود در هیاهوی نجواهای بیپایان ذهن. من سالها فکر میکردم انتخاب «قلب» یعنی احساساتِ افسارگسیخته؛ اما امروز میدانم قلب همان جایی است که خدا پیامش را بیواسطه در آن مینشاند.
تسلیم شدن در برابر این پیامها، نه ضعف که نهایت قدرت است. قدرتِ اعتماد به طرحی که من تمام نقشهاش را نمیبینم، اما یقین دارم فرجامش خوبی است.
و قدم اول این تسلیم، پذیرش است. پذیرش اینکه همیشه حق با من نیست. پذیرش اینکه شاید تا امروز با دستان خودم، بر پیچیدگیِ سادهها افزودهام. پذیرش اینکه گرهِ کوری که ماهها با ناخن بازش کردم، با یک دمِ «بسمالله» باز میشود.
حالا هر شب که چراغ اتاقم را روشن میکنم، سکوت سفید دیوارها را میبینم و به یاد میآورم روزی را که فکر میکردم زنبورها تمام دنیای من شدهاند. نمیدانستم دنیا جای بزرگتری است برای کسی که گوش سپردن را بلد باشد.
و تو ای کسی که این سطور را میخوانی… کدام را برای پیروی انتخاب کردهای؟ ذهنِ همیشه پرسشگر را یا قلبی که پاسخ را بیصدا شنیده و چشم به راه فرمان است؟
《《《 خدایااااااا شکرت 》》》
بانام خداوندهدایتگر
باسلام وهزاران درود به استادعباسمنش، خانم شایسته ودوستان همراه
گام 8
کامنت دوم
■تشخیص الهامات الهی از نجواهای ذهن
در سال 1398خداوند از روی لطف و محبتش استاد عباسمنش را سر راه من قرار داد. آن زمان شاید خودم هم بهطور کامل نمیدانستم این آشنایی قرار است چه تغیری در زندگیام ایجاد کند، اما امروز باافتخار میتوانم بگویم که این اتفاق، آغاز مسیری زیبا و عمیق از تحولی بنیادین در تمام حوزههای زندگیام بود.
در این شش سال نگرش من به زندگی، تصمیمهایم، ارتباطم با خودم، با دیگران و مهمتر از همه با خداوند، همگی دچار دگرگونی عمیق شدند.
یکی از مهمترین و کاربردیترین آموزههایی که در این سالها از استاد عباسمنش آموختم
” تشخیص الهامات الهی از نجواهای ذهن و وسوسههای شیطان” بود موضوعی که شاید در ظاهر ساده به نظر برسد، اما در عمل، یکی از کلیدیترین مهارتهای زندگی آگاهانه است.
دراین مسیرزیبا، بارها برایم پیش امد که پیامها، ایدهها یا انگیزههایی درونی که دریافت میکنم
چگونه تشخیص دهیم این پیام از جانب خداوند است یا صرفاً صدای ذهن، ترسها، یا نجواهای شیطان است ؟
حاصل این آموزهها برای من رسیدن به یک معیار بسیار روشن و قابل اعتماد بود:
من دراین6سال بهمروروبه برکت اموزههای استادعباسمنش و تجربههایی که داشتم به این درک رسیدم که هر زمان پیامی دریافت میکنم و در همان لحظه احساسم خوب است احساس آرامش، اطمینان، گشایش، سبکی یا عشق دارم، آن پیام از طرف خداوند است.
و برعکس، هر زمان پیامی همراه با احساس بد بوده مثل اضطراب، فشار، ترس، اجبار، سنگینی یا آشفتگی، آن پیام قطعاً الهی نیست، بلکه از جنس نجواهای ذهن یا وسوسههای شیطان است.
درهمین راستادر 24 ساعت گذشته بهشدت درگیر پیامی درونی بودم که مرا به انجام کاری خاص تشویق میکرد. ذهنم مدام تکرار میکرد که «باید این کار را انجام بدهی».
اما نکتهی مهم اینجا بود که هر بار به انجام آن فکر میکردم، احساسم بهشدت بد میشد. هیچ آرامشی در من وجود نداشت برعکس احساس فشار، سنگینی و ناآرامی حتی بی خوابی داشتم.
به خوبی یادگرفته ام در چنین شرایطی، بهجای عجله یا تسلیم شدن در برابر ذهن، مکث کنم وبه آموختههایم رجوع کنم و از خودم بپرسم:
«اگر این پیام از طرف خداوند باشدایا باید چنین احساسی در من ایجاد میکرد؟»
پاسخ کاملاً روشن بود. همین احساس بدبرای من نشانهای قطعی شد که نباید آن کار را انجام بدهم و با اطمینان امروزظهر از انجامش صرفنظر کردم.
این اولین بار نبود و قطعاً آخرین بار هم نخواهد بود. بارها در زندگیام این الگو را تجربه کردهام:
هر زمان پیامی دریافت کردم
احساس خوبی داشتم
و بر اساس آن پیام عمل کردم
نتیجهی آن کار خیر، گشایش و به نفع من بوده است.
و در مقابل
هر زمان پیامی را صرفاً از روی ترس، عجله یا فشار ذهنی دنبال کردهام، نتیجه یا مطلوب نبوده یا دستکم با سختی و رنج همراه شده است.
این الگوهای تکراری به من نشان داد که “احساس” زبان خداوند با من است زبانی که اگر به آن گوش بدهم مسیرم هموارتر و آگاهانهتر میشود.
باعشق
بااحترام
اصغرابراهیمی رفیق جانِ جانانِ
21بهمن ماه1404
سلام به استاد عزیزم و خانوم شایسته عزیز
من میخواستم تا آخر فایل ببینم و بعد بیام آگاهی هایی که درک کردم رو بنویسم ولی دیدم ممکنه یادم بره همین الان باید بیارمش مکتوبش کنم( تیکه تیکه نوشتم هر قسمت از فایل رو )
این چندتا فایل گفت و گو با دوستان بی نظیر بوده واقعا
چون اول یاد خودم انداخت صحبت های آقا عرشیانفر ، یعنی الان یهو یاد خودم افتادم
که منم قبلا همه چیز رو فقط و فقط متافیزیکی میدیدم و باعث میشد یه جاهایی قوانین جهان رو نبینم و مثلا بگم من تا یک سال دیگه میخوام 400 میلیون داشته باشم و اصلا هیچ کاری هم براش نکنم ، حتی یک قدم و فقط منتظر باشم ،میگفتم من از خدا میخوام ، خدا بینهایت قدرت داره. مگه براش کاری داره این پول ، مطمئنم بهم میده
( نمیخوام بگم آقای عرشیانفر چنین تفکری داره ولی میخوام بگم میتونه خیلی ساده تو مسائل مختلف به اشتباه بندازه مارو )
این چیزی که من درک کردم از این فایل ، فایل های قبلی هم باید بار ها و بار ها ببینم و آگاهی هاشو برای خودم بکشم بیرون و بنویسم و مهم تر بتونم استفاده کنم
اون چیزی که آقای عرشیانفر میگفت ، چیزی که من درک کردم این بود که ، فقط و فقط با قلبه که میشه موفق شد و شاد و خوشنود و ثروتمند و سلامت بود هم در این دنیا و هم درآخرت
و درسته ، یعنی اکثر آگاهی هایی که آقای عرشیانفر میگفتن درسته ولی من خودم فایل رو استپ میکردم و فکر میکردم میدیدم این آگاهی تا یه جایی میتونه پیش بره تا یک حد از مسائل رو میتونه حل کنه ولی یک سری مسائل رو من این جواب رو براش میزارم حل نمیشه ، یعنی کامل نیست
بعد گفتم خودم فکر کنم قبل اینکه جواب استاد و آگاهی هاشو بشنوم و دیدم مثلا من در دنیای فیزیکی دارم زندگی میکنم نمیتونم این فیزیک رو نبینم و نادیده بگیرم ، من نمیتونم بگم فقط قلب و حس خوب. بعد بیام ورودی بد بهش بدم هرچیزی رو ببینم و بشنوم.دیدم این قلب من خودش هم داره میگه با همون حس که آقا نشین پای این حرف ها یا این کارو نکن.
یعنی من میتونم با کنترل ذهنم کار خودمو راحت تر کنم ، خب این ذهن یک چیز فیزیکیه ولی وقتی این ساکته ما میتونیم کلام قلب رو بفهمیم ، همون چیزی که استاد گفت تو یک ذره قدم برمیداری و حالتو خوب میکنی و بعدش خدا صد ها قدم برای تو بر میداره.
اینو خیلی دوست داشتم بنویسم که ذهن خودم قانع بشه
و یه چیزه جذاب که من توی 1 دقیقه و 30 ثانیه اول پوکیدم یعنی آگاهی هایی گفته شد و دری برای من باز شد که دقیقا 5 یا 10 دقیقه قبلش برام مسئله اش پیش اومد و توی یک دقیقه و سی ثانیه حل شد ، اونم هدایت
من دیشب هدایت شدم به این آگاهی که مسئله ای از مردم حل کن تو همین حوزه کاری خودت و ثروت کسب کن ، حالا میخواد ایجاد زیبایی باشه یا آسان شدن کار ها یا … بعد دوتا کلام شنیدم : اولی گفت برو قالب سیلیکونی بخر و قالب زیر لیوانی بزن برای تو که راحته تجربه هم داری و دومی گفت همین کالا هایی که تولید کردی اینکارو اون کارو کن بشه این محصول و بفروش ، اولی حس بدی بهم داد و دومی این حس که اره خیلی باحال میشه اره اره اینه.
بعد شک کردم گفتم نکنه به خاطر ترس از موفقیت نمیخوام اون قالب سیلیکونی رو بزنم!!!
چون مثلا دیدم 500 میلی لیتر سیلیکون حدود400 تومنه و قالب هایی که دیدم 200 یا بیشتر بود( مثلا با اون 400 تومن خرید میشه5 یا 6 تا 200 تومنی ساخت و بگیم 50 یا 100 تومن سود تو هر کدومش مثلا گفتم دقیق نمیدونم) و تو ذهنم این بود که چون سود خوبی داره و راحت میشه کسب درآمد کرد من از این موفقیته میترسم ( یکی از ترمز هامه، در مورد موفقیت)
بعد اومدم این فایل رو دیدم ، فقط میگفتم خدای من ، خدای من و بعد همه اون گفت و گو رو مرور میکردم
در مورد جنس صدایی که استاد گفت من خودم اینجور بعضی موقع ها متوجه میشم که یه سوالی میکنم که فلان مسئله رو چجوری حل کنم و یک صدا میگه اینجور( راه حل رو میگه ) تمام.
یک صدا میگه ببین از این راه بری اینجور میشه اونجور میشه اگه اون نشد از این برو شاید نشه ولش کن اگه نشه چی و….
اینقدر اینو زیاد دیدم که یقین پیدا کردم که خدا اینجور به آدم میگه : جواب مشخص بدون هیچ اگر و شایدی.
عجب فایلی بود استاد
هم میتونم بگم هیچی ازش نفهمیدم هم میتونم بگم کلی درس یاد گرفتم
و اون نفهمیدنه برای تازه بودنشه یعنی باورهاش شکل نگرفته و باید هزاران بار ببینم
خیلی خیلی خوشحالم و خدارو سپاسگزارم که اون مثال ایده تند خوانی رو زدید و یه جورایی بازش کردید در مورد باورهاتون که بعد ایده ای اومد متناسب با باورهات و بعد نتایج سرازیر شد ، چون یه جورایی منم تو این استیت هستم که به دنبال نتایج مالی ام و سعی میکنم دست خدارو باز بزارم برای این کار
خداروشکر که این فایل بی نظیر رو دیدم
آرزو میکنم این دوره جدید که داری اماده میکنی استاد ، یکی از بهترین دوره هاتون باشه و کلی حال کنید از نتایج بچه ها
همیشه شاد و سالم و ثروتمند باشید.
سلام آقا رضا عزیز
میدونستید شما دست خدا شدید تا من جواب سوالی که امروز از خدا پرسیدم رو بگیرم؟ ازتون ممنونم که این کامنت رو نوشتید.
این جمله:
مسئله ای از مردم حل کن تو همین حوزه کاری خودت و ثروت کسب کن ، حالا میخواد ایجاد زیبایی باشه یا آسان شدن کار ها
دقیقااااا جواب سوالی بود که من امروز صبح از خدا پرسیده بودم و منتظر جواب بودم.
داستانش رو توی قسمت کامنتهای همین فایل استاد توضیح دادم اگر دوست داشتید بخونیدش چون ساعت الان ۵ صبح شده و دیگه نمیخوام این پاسخ هم طولانی بشه دوباره ننوشتمش.
خلاصه که از خدای عزیز و قدرتمندم ممنونم که من رو هدایت کرد، استاد و دوستان خوبی مثل شما رو بهم داد.
در پناه خدا باشید.
سلام به شیدا ی عزیز
الان جای همه بچه ها خالی لبه دریا نشستم روی یه تیکه بتن و دارم سعی میکنم هم در لحظه زندگی کنم هم تمرین عزت نفس باشه برام و خب هنوز نخوندم کامنت شمارو که مسئله چی بوده و اینا ولی اون حسی که بهم دست داد موقع خواندن کامنت شما و اینکه من دست خدا شدم برای این کار واقعا بینهایت لذت بخش شد و تمام بدنم مور مور شد دوست داشتم این حسمو بگم و بگم هم به خودم هم به بچه ها که ببین حتی فقط با درک یک قسمتی از بینهایت آگاهی باعث رشد جهان میشیم و باعث پاسخ سوال یک شخص و البته اشخاصی میشیم حالا ببین موفقیت مالی چه کولاکی بکنه و چقدررررر مقدسه
خدارو سپاسگذارم که این زندگی رو دارم
همیشه شاد و سالم و ثروتمند باشید
بنام خدای مهربان
سلام ب استاد عزیزم و دوستان نازنین
گام 8 پروژه درک عمیق تر قوانین خداوند
نحوه تشخیص الهامات
استاد من عاشقتمممم
چقد شما فوق العاده ای
چقد متواضع
چقد تسلیم
چقددد وصلید
سپاسگزارم بابت این اگاهی های فوق العاده
حین گوش دادن این قسمت
انگار ی پرده ضخیم از جلوی چشام کنار رفت
و همه چی واضح و روشن شد
قوانین خداوند
کل داستان
اصل مسیر
همه اش احساس خوبه ک اتفاقات خوب و برات رقم میزنه
نمیدونم چطور احساسم و بیان کنم
حس میکنم یکباره چند مدار و یکی کردم و ی جهش بزرگ اتفاق افتاد
چقد قشنگ توضیح دادین در مورد مثال اتوبان ،خیلی خوب درکش کردم
اینکه آروم آروم متوجه این حس میشی ک بهت میگه فلان کارو انجام بده
بدون هیچ فشار یا ناراحتی
وقتی ک بهش گوش نمیدی و ب ذهنت گوش میدی ،بعد متوجه میشی ک اگه گوش میدادم ب اون حسه درگیر این تضادها نمیشدم
کارم راحت تر پیش میرفت
ک باعث میشه سری بعد آگاهانه بهش گوش بدی و وقتی عمل میکنی ب کاری ک بهت میگه ،نتیجه رو ک میبینی ب نفعته کلی ذوق میکنی
و ی ایمانی در وجودت جوونه میزنه و هربار صداش و واضح تر میشنوی و هی هربار قوی تر و زندگیت روون تر
الهی صدهزار مرتبه شکر چقد حس خوبی بهم داد این آگاهی ها
چون تجربه اش کردم بارها
من بارها شده میخواستم ی چیزی و پیدا کنم تو انباری یا توی اتاق ک اصن نمیدونستم کجاس
ب خدا گفتم ک بهم بگو کجاس؟؟
کجا رو بگردم
و هرجا حسم گفته رو نگاه کردم و عرض چند دقیقه یا بلافاصله پیداش کردم
دیروز میخواستم پایین زپپ مخفی لباسم و بدوزم،پایه زیپ مخفی و ک گذاشتم نمیدونم چرا سوزن چرخ قشنگ میفتاد روی زیپ و اصن نمیشد ک دوخت برم کنار زیپ
چندبار امتحان کردم نشد
ذهنم سریع گفت دیگه نمیشه و نمیتونی زیپو بدوزی کارت همین جوری میمونه
همچین مواقعی از پای چرخ بلند میشم و میرم ک توجهم و بزارم رو زیبایی ها تا حسم بهتر بشه و از خدا هدایت میخوام تا اون مرحله رو عالی برام انجام بده
خلاصه دیگه نرفتم سمتش تا فردا و وقتی باز رفتم پای چرخ سوزن همون طوری بود
گفتم چطور بدوزمش
حسم گفت از سمت چپ زیپ بدوز، وقتی امتحان کردم ب راحتی تونستم بدوزم
الهی صدهزار مرتبه شکرت
واقعا همه چی باوره من متوجه شدم ک باورهای محدود کننده درمورد کارم دارم
ذهن من در مورد ثروت ایراد داره
من خودم و لایق ثروت نمیدونستم و الانم تو ناخودآگاهم هست
و باورهایی ک در مورد ثروتمندا دارم
و اینکه خودم میخوام مسیر و تعیین کنم برای پول ساختن
باید تسلیم باشم و اجازه بدم خداوند هدایتم کنه ک تو چ زمینه ای باید کار کنم برای خلق ثروت
چیزی ک خیلی الان تو ذهنم بلد شد
اینکه ک بگم چشم من تسلیم هستم
اجازه بدم خدا هدایتم کنه
چرا
چون خداوند عالم مطلقه
خداوند قادر مطلقه
و ب همه ی اسرار آگاهه
اون اشراف داره ب همه چی
تمام راه حلها رو داره
راه رسیدن من ب خواسته هام رو میدونه و ب من میگه
و همیشه منو از بهترین و ساده ترین روش هاب خواسته ام میرسونه
الهی صدهزار مرتبه شکرت
من باید احساسم خوب باشه
ک خداوند باهام صحبت کنه
من باید خودم و هم فرکانس کنم با فرکانس خداوند
کلید ،احساس خوبه
سپاسگزارم استاد جانم
با سلام خدمت استاد عباسمنش عزیز و خانم شایسته گرامی
ابتدا بابت قسمت 8 درک عمیق تر قوانین خداوند بسیار سپاسگزارم
میخوام نتیجه گیری خودم رو از این جلسه با دوستان به اشتراک بذارم
استاد من شاگرد دوره ی هم جهت با جریان خداوند شما هستم دوره رو حلاجی کردم نتایج عالی گرفتم ولی درک مناسبی از اسم دوره که هم جهت با جریان خداوند هستش رو نداشتم با گوش دادن این قسمت 8 کامل فهمیدم هم جهت شدن یعنی چی
وقتی ما احساس خوبی داریم یعنی باورهای خوبی داریم یعنی هزاران هزار بار ورودی های خوب رو تکرار کردیم این باورهای مناسب مارو با جریان خداوند یا همان روح هم جهت میکند و ما در مدار شنیدن صحبت های خدا قرار میگیریم این افکار تولید شده همان صحبت های خدا هستن و ما در این شرایط دست برای خاک ببریم طلا میشود
حال اگر احساس بدی داریم یعنی باورهای بدی داریم یعنی ورودی های بد رو هزاران بار تکرار کردیم و این باعث می شود با شیطان هم جهت بشویم و خلاف جهت خدا باشیم اینبار دیگر صحبت های خدارا نمیشنویم داریم صحبت های شیطان رو میشنویم یا همون نجوا در اینجا ما هر کاری بکنیم نتیجه ی اون خراب میشه یعنی دست برای طلا ببریم خاکش کردیم
توضیح اینکه سپاسگزاری از جمله ورودی های بسیار مناسبی است که با تمرکز بر روی داشته ها می تواند باورهای قوی ایجاد کند
مابقی باورها رو هم دوستان میتونن از دوره ی هم جهت با جریان خداوند آموزش ببینن یا حق
دوستون دارم استاد
ولله کارتون خیلی درسته
سلام.
الهامات وقتی قلب آرومه، دریافت میشه.
یکی از جدیدترین نکاتی که به قلبم تابیده شد و مکتوبش کردم برای خودم:
باید دقت و تمرکز کنم ببینم به چی دارم توجه میکنم، تا درک کنم که دارم چی رو دعوت میکنم به زندگیم.
دو نوع توجه داریم.
توجهِ مثبت و منفی.
مثبت ها که مستقیم خیر وارد زندگیم می کنن.
منفی ها هم نازیبایی.
با شناختشون بهتر درک میکنم تا چطوری رفتار کنم برام مفیدتره.
ابزارهای توجه کردن:
فکر کردن، صحبت کردن، نوشتن، خوندن در مورد موضوع
یه سری رفتار وجود داره که میتونه توجهِ مثبت و منفی بسازه.
⁉️توجهِ مثبت:
✅️تحسین کردن
✅️سپاس گزاری کردن
✅️شادی کردن
✅️ذوق کردن
✅️فکر کردن به داشته ها
✅️نوشتن و صحبت کردن از قشنگی ها
✅️گوش دادن به قشنگی ها
✅️مرور و تکرارِ باورهای فراوانی، باورهای امید بخش
⁉️توجهِ منفی:
✅️سرزنش کردن
✅️غیبت کردن
✅️قضاوت کردن
✅️مقایسه کردن
✅️دروغ گفتن
✅️حسادت
✅️غُر زدن
✅️فحش دادن
✅️کینه داشتن
✅️لجاجت
✅️تعصب داشتن
✅️کلنجار رفتن
✅️اعتراض کردن
✅️دعوا کردن
خدایا شکرت برای نوشتنِ این درکِ تازه.
فَاللَّهُ خَیْرٌ حَافِظًا وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ
الهی شکرت
سلام سمانه جان..
صبح روشنایی رو بهت تبریک میگم…
اینجا هوا بهاریه…شکر خدا که جونه های گلهای حیاطمون در اومدند و کلی من ذوقشونو دارم..
راسی یادته اون موقعها که ابتدایی بودییم….
تصویر روی پیک نوروزیمون چه شکلی بود..
یه درخت زیبا با غنچه های رنگ صورتی و دور تا دور اون درخت پر از گل””و پرنده پرستوها داشتن شادی میکردن..
[راسی پرستوها هم به شهرمون اومدند هر روز برام آواز میخوننن]
..در ادامه …
من همیشه اون صحنه و بوی ادکلان معلم و اون فضای بهاری رو با تمام وجودم هنوز حسش میکنم….
چقدر حالمون خوب و عالی بود….
من همیشه از همون بچگیم رویایی بودم…..
با دوستانمون میرفتیم تو اون فضای اطراف مدرسمون..
یه گل زیبا سفید رنگ کوچولو موچولو بود.. اونا رو میچیدییم بسته بندی میکردیم میومدیم خونه…
همیشه سفره عیدمون پر از گلهای وحشی کوه “محل زندگیمون بود..
انشالله عید امسال گلهامون دراومدند حتما یه کلیپ میزارم تا زیباییاشو ببینی که دارم از چه صحنه ایی صحبت میکنم..
گفتم اول صبحه…خداوند بیدارم کرده تا ستاره قطبیمو با حال خوب پیوند بدم.همین الان صدای پرنده ها آوازشون روی درخت کُنار ..میاد…..
…….یه داستان برات بگم!!
یادمه یه گلخونه داشتیم بابام همیشه از شیراز گلهای زیبا میخریید و توی پله های گلخونمون میزاشت…
با یه تصویر عکس مادر و فرزندش ” بود و اون حس خوب رو هر موقع نگاه میکردی..
خود بخود عاشق مهر مادری خوب و عالی “میشدی…
و در گلخونه رو که باز میکردی بوی گل نارنجی و سبزیاش” روی تخته سنگها “دیوانت میکرد..
یعنی خونه ما حیاط خلوتش سنگهای کوه و دشت بود….
حالا حساب کن..بعدا اون حیاط سنگی شد …یه خونه جدید..
همیشه غازهامونو میبردیم کوه…غازهامون از شدت زیبایی کوه “خودشون از تخت سنگها پرواز میدادن….
خواهرم فکر میکرد نیلز هست…
وای چه بچگیهای رمانتیکی داشتیم…
سمانه جان…من از بچگی خواب میدیدم این کوه یه تکه از بهشت هست …و یه روز صبح زود بهم الهام رسید که نرگس بزن بروووو کوه…
و منم درنگ نکردم..همین حوالی اسفند ماه بود..
یه تکه” از کوه کاملا گلهای بنفش با گلهای سفید.بودد …
یعنی از شدت زیبایی حالت بهم میریخت…
یه لحظه فکر کردم توی دنیا نیستم…
اونجا اینقدر سپاسگزاری کردم.
من عادت دارم میرم روی سر قله..
و از اونجا نگاه زیباییها میکنم…
اینقدر توی اون مسیر پیادهروی کردم که برام شده یه کتاب حفظ…
میخام بگم….من نرگس با همچنین بهشتی روبرو بودم…
ولی سمانه جان!!که خودتم میدونی..من همیشه دلیل حال خوبمو گره میزدم از بودن کنار یه شخص …
و خیلی خیلی اواخر این مورد توی ذهنم بولد شده بود..
تا جاییی که لطف خدا شامل حالم شد..
الان دیگه فقط فقط باید تنهای تنها ..باید باشم…
چون اینقدر الهامات بهم نزدیک میشه…اینقدر سپاسگزاریام قوی میشه….
وقتی میام پایین احساس میکنم رفرش شدم….
من تقریبا چند ساعت چند ساعت توی اون خلوت راز و نیاز میکنم..
واقعا هر روزمو تیون میکنه…
و اینم بگم…باید هدایت بشم..
چون کوه یه حس قوی و استقامت داره…
بنظر من نیاز به یه درونی شکوفا و یه حس قوی داره…
و حتما باید تنها باشی…
من اون موقعها خیلی همیشه باهاش صحبت میکردم..
میگفتم بهم کمک کن…!!!
….
و امروز که روش میشینم دیگه اونحرفها نیست..
دیگه فقط سپاسگزاری خداست…
و حس خوب..
اونم توی دل تاریکی شب که میشه…
و یادمه همون روزای اولی که توی بهشتمون راه پیدا کردم..اولین نور خدا “که سالها از من دور بود رو توی کوه پیدا کردم…
اینقدر این نور سمانه جان زیبا و بزرگ بود..
که خودش سرمو چرخوند…بهم نشون داد….
..و بعد اون…
و من هر شب عاشقتر رها از زمین توی بلندی از خداوند برای قدمهای بعدی زندگیم گام بردامیداشتم.فکر میکردم نور خدا توی همچنین فًضاهایی هست…..و بعداش که من پذیرفتمش”””
بهم گفت نمیخاد برای نزدیک شدن من بیای کوه…و بهم کم کم نور خودشو نشون داد…و بهم نزدیک شد..الان تا بهش میگم خوبه فورا بهم آلارام میده ….
…..
که یه شب ساعت 9…این حدودا بود…روی تخته سنگی خوابم برده بود…
و من خیلی خیلی رفرش شده بودم که پدرم اعتراض کرد…
…….وووو
من هر روز به عشق خوندن کتابهای رویاهاااا میرفتم تو دل بکر ترین قسمت….و جوری مینشستم که خونه ها رو نبینم و شروع میکردم به خوندن…
الله اکبر…
چقدر مسیر و راهم شکوفا شد..
و واقعا من هر روز سپاسگزار خداوندممم که همجوره داره منو هدایت میکنه بسمت زیباییها و قشنگیها…
و من عاشق این خداوندمممم
به زودی کلیپ بهارمو بببین.تا بدونی از چی صحبت میکنم..
…..در ادامه صحبتهام…
سمانه جان خصلتهای انسانی یچیزیه که همیشه ما دارییم..
و این ذهنمممم همیشه کار خودشو انجام میده…
یچیزی بگم!!!
ما کامل نیستیم..و کامل نخاهیم بود…
و اینم جزو وجودی ماست…
یجاهایی اشتباهم میشه…
منم خیلی خیلی دارم سعی میکنم که بازم این باور ،”باعث نشه بیفتم روی مومنتمی منفی…
چون ذهنم کارش اینه برگرده به عادتهای رفتاری خودش…
ولی یه انسان عاقل و یه بنده درستکار ….اینه!!!که بتونه از این ورژن اونم بصورت اگاهانه و طبق تکامل و قدم به قدم..هر بار….خودشو هی بهتر و بهتر کنه..
همین دو سه روز پیش بازم من داشتم عادت رفتاری که بدگویی پشت سر فرد نزدیکم میکردم..
حالا این بد گویی در جهت درست بودا…
ولی دیدم این اتفاق توی چند سری هی داره درون منو آزار میده.و احساسمو بد میکنه…
و اینم بگم بدگویی…در این مورد بود…که فلان شخص نمیتونه کارشو تمییز راجع به مسئله خونه انجام بده…
بقول ما شیخ رو توی ده رسوندن بود..
و هی داشتم راجع بهش صحبت میکردم و عیب و ایراد میگرفتم..
سری قبلم توی چند مدت پیش بود..
ولی….
اینم بگم…یسری عادتها ..چون ماها دارییم روی خودمون کار میکنیم مدت زمانش تعقییر میکنه..
و من …گفتم نرگس!!چند تا دلیل آوردم…
نگاه کردم به احساسم…دیدم..بخاطر یسری شرایط…دارم عیب و نقص از این شخص میگیرم…
دیدم اصلا این عیب من…اصلا دلیل درست نداره…و گمراه کننده از سمت شیطان هست..که این اعمال منو درست نشون بده…..
وقتی دیدم ته تهش احساس بده..فورا بهش غلبه کردم..و اونم بگم تکاملی ….
و بخودم گفتم!!!دلیل آوردم و دلیلم میارم از این به بعد…..
که!!!نرگس.
…..اولا اینو بدون یسری رفتارهای اطرافیانت بخاطر باورهای خودشونه…
و تو نمیتونی روی شخصیت این شخص تاثیر بزاری..
هر جور به این موضوع نگاه کردم..دیدم من واقعا الان هیچ ابزاری برای بهتر کردن اونکار رو ندارم..و نمیتونم…کاری کنم که این شخص با من هماهنگ بشه و بحرفم گوش بده..
چون دیده بودم…..
رفتارهای قبلنمو و جوابهایی که گرفتمو….
سعی کردم کاری به کار هیچکسی و باورهاش نداشته باشم…
و دیدم ذهنم.. همین روز گذشته رفت روی عادت یه شخصی که مهمانمون بود.اومدن صحبت کنم و یه تکه اییشو رفتم ولی زود بخودم اومدم..
گفتم نرگس بازم فضولی میکنی..
دیدی سمانه جان!!!!!
ذهن و باورها به کجاهاااا میره..
و …
زود تحسینش کردم با همون رفتارش…
خیلی زود….
و میخام بگم!!!!!!!
ماها ذهنمون بمباران شده از یسری رفتارها..
وقتی سریال زندگی در بهشت رو میدیدم…
رفتار استاد و همسر عزیزشون خانم شایسته..
که چقدر خانم شایسته عزیز برخورد خوب در برابر یسری کارهای استاد داشتن..
منم فورا توی رفتار با مادرم همینکار رو انجام میدادم.
بعضی موقع “کم میوردم.
ولی تمرین میساختم که عملیش کنم…و جواب داد و من به آرامش رسیدم..و پذیرفتمش….
و چشم پوشی کردم..
همین روز گذشته…چشمممو خیره کردم تا ذهنم وارد احساس بد نشه…و دارم میبینم عادتهایی قبلنم چقدر بهتر داره میشه…
این بخاطر سفت و سخت و تکامل خودمه….چون پاشنها خیلی خیلی فشار میارن که تو باز گردی..
ولی اینم بدون به اندازه ایی نتیجه میگیری که واقعا متاهد باشی..
تا درس خون کلاس بشی…معلممم دوستتتداره بهت هدیه میدی تشویقت میکنه..
و کلی پورسانت میگیری…
تا تنبل باشی هیچی عائلت نمیشه..
حالا خداوند همینکه میگه یبتر گفته اونم توی سوره فاتحه که من بخشنده و مهربانم..
دقیقا همینه..ولی ماها هم باید خوب عمل کنم تا با این خدا هماهنگتر بشیم…
دیگه مثل معلم نیست که اون تنبلم اگه حتی بکمم باشه صفر بده.
خدا میگه داره تکاملشو میگذرونه…پس بزارم به خودشناسی برسه….
در ادامه ….
سمانه جان….وقتی این موارد رو که نوشتی خوندم دیدم هنوز ذرات سلولی توی یسری از همین نوشتها رو دارم..
و سعی کردم زود…قدم به قدم نابودشون کنم..
و خیلی شخصیتم رشد کرد..
ولی میدونم اگه شل کنم خیلی زود برمیگرده ..خیلی زود…
چون پاشنه ام توی یسریشون هنوز مثل کِرم میللوله…
مرسی سمانه جان عزیز روز خوبی رو داشته باشی..
عاشقانه برات بهترینها رو میخام..
بوی بهشت می آییید…
خودتو آماده کن …
اونم عاشقانه…
الحمدالله رب العالمین.