اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
خدایا تنها تو را می پرستم و فقط از تو یاری می جوییم..
خدایا ما را براه راست راه کسانیکه نعمت بخشیده ایی هدایت کن…
استاد عزیزم…من 33 سال با این افکار احساس بد زندگی کردم..
یادمه سال 86..سریال یوسف رو تلوزیون پخش میکرد..و همیشه برام سوال بود!!!
که چرا یعقوب که ادعای پیامبر میکنه..همیشه برای داغ یوسفش گریه میکنه…
چرا چشمش کور شده!
چرا اینجور برخورد میکنه…
دقیقا این باور دقیقا مثل باورهای گذشتگانم بود..که هر کسی زیاد گریه کنه…و یا حالش همیشه بد باشه..خوبه!!!
چیزیکه توی باورهای مذهبی ماها خیلی زیاده…
افرادی که احساس بد دارن…
در مسیر درستین..
و میبینم.افرادی هستند که همیشه این احساس بد رو جزو اصل و اساس زندگیشون قرار دادن..و با همین نگرش دارن زندگی و خوشبختیشونو نابود میکنن!!!
….
من یه شب یه خواب الهامی ” دقیقا راجع به همچنین شخصی دیدم!..که توی جهنم داشت دنبال سرسبزی میگشت..
وقتی به من گفت سبزی میخام…گفتم توی این برهوت توی این جهنم کجا سبزی گیر میاد..
که اونجا هدایت شدم…
خداوند بهم گفت..
نرگس مسیر منو بیا..این مسیرها رو برای خوشبختیت پیش نگیر…..
مسیر میانه رو برو..که مسیر راه راست هست…و منو روی شونهاش گذاشت و بُرد بهشت..
..میخام بگم!!!
کل قانون الهی همینه…استادم…..واقعا همیشه اون سالها مدام برام سوال بود.
چیزیکه خیلی کم ماها..توی جامعه مسلمانی…به این موضوع کم فکر کردییم..
فکر میکردیم باید رفتارمون مثل یعقوب .پیامبر”باشه..
یعقوبی که سالها در عذاب نبودن یوسف بود…
..دقیقا همین باور گذشتگانمون هست”””
من همیشه میگفتم..خدایا این یعقوب پیامبرت بوده..بقول خودش و طبق چیزی که درک کردم بهش الهام میشده..تو رو باور داشته..
چرا احساسش خوب نیست….
چرا برای خودش کلبه احزان زده..و شبانه روز گریه میکنه..
اگه این ادعای پیامبری میکنه!!..باید دلیل رفتن یوسف رو درک کنه!؟؟؟…
همیشه با خودم میگفتم…
اگه من جای یعقوب بودم و الهام خداوند رو میشنیدم.هیچ وقت برای یوسف اینقدر گریه نمیکردم تا چشمانم کور بشه..
کسیکه با نیروی خداوند که بهش الهام میشه.طرفه
دیگه هست!!!!نباید ..احساسش بدباشه..
.اصلا احساس بد” برای چیه!!!
استاد من اون سالها خیلی خیلی رفتار یعقوب برام سوال بود…اونم پیامبر که ادعای فلان فردی مثل ابراهیم و اسحاق داشت…..
همیشه برام سوال بود…
و این همون بحث ایمان هست…
که من لطف خداوند وارد الهامات خداوند شدم…
الهاماتی که به لطف خودش براش قدم برداشتم..
و طبق قانون و نگهداشتن احساس خوب باعث شد…
قدمهای خاستهامو پیش ببرم…
قدمهایی که باعث شد …چیزهای جدید یاد بگیرم…دریافتهای عالی در مهارتم ببینم..
من هر چیزی که بدست آوردم….و الان این لطف شامل حالم شده…فقط بخاطر درک الهامات خداوند بود..
و میدونم…هر چقدر احساس خوب باشه..اتفاقات خوب برام میفته..
و هر چقدر احساسم بد بوده ..اتفاقات بد برام افتاده..
و من به عینه دقیق میبینم تا احساسم بد میشه سر تا پاهایم پر از افکار شیطانی و دقیقا دنیا جلوی چشممم میسوزه…
اون اوایل….یسری الهامات میشد…و یسری کارها برام سخت بود..حالم بد میشد..ولی فورا بخودم نهیب میزدم..که باید بتونی انجامش بدی
یا…
یه اتفاقی برام پیش میومد…خیلی بهم میرختم…
ولی …
..میخام بگم!!!هنوزم نمیگم خیلی خوبم..
ولی لطف خدا…. فورا اون احساس شیطانی که.”وارد درونم میشه…
و دقیقا دستم حالت سوزش میگیره…
میگم نرگس باید اینجا بتونی خودتو کنترل کنی..
و این اتفاق چند ماه پیش ..برای عضو خانواده ام افتاد….من اونجا جریان احساس خوب رو بخوبی درک کردم..
منیکه توی محیط بیمارستان و بیماریها احساسم بهم میریخت..بخوبی کارهای ویزیت رو انجام دادم.اونم تنها….بدون نبود کسی از افراد خانواده ام….و هیچکسی حاضر نشد بیاد..
خیلی بهتر میتونم استقبال کنم..درست اولش …ما بهم میریزیم…ولی “تونستم” و سعی کردم با نگرش قوی تری بهش نگاه کنم…
کل داستان…ماندن ما در مسیر دنیایی همینه!!
که بتونیم احساس خوب داشته باشیم..
و درک این قانون توی شرایط به ظاهر ناجالب..
مثل دو لبه شمشیر هست…
میگن شمشیر حضرت علی دو لبه بوده..
دقیقا این دولبه تیغ در جهت مثبت و منفی بوده..
اتفاقا زندگی ما در این دنیا مثل تیغ دولبه هست..که با بتونیم با باورهای قوی در جهت مسیر الهی نگهداریمش..
که خودش نیاز به نگهداشتن….یسری باورهاست..
استاد عزیزم…یسری رفتارهایی که از افراد میبینم…صحبتهای شما توی ذهنم مرور میشه..
میگم نرگس..
دیدی چقدر قانون و عدالت خداوند درست و دقیق کار میکنه…
پس قدر خودتو بدون..خودتو دوستداشته باش
تو مسیر درست بمون…
تا بتونی خوشبخت و سعادتمند باشی…
ممنونم ..از خداوند شاکرم…که هر جا ذهنم داره ظاهر زندگیمو به رخم میکشونه که حالمو بد کنه..
فورا بخودم میام..
میگم..خدایا شکرت بابت فلان موقعیتهایی که منو توی مسیرش؟قرار دادی..
و مدام بیاد میارم…
و همین باعث شده…
ذهنم همونجا فریز بشه…
چون میدونم..
فرکانسی شکرگزاری خیلی میتونه روی احساسم تاثیر گزار باشه..
امروز که این جسد رو دیدم…گفتم نرگس ببین..دنیا اصلا ارزش غم خوردن رو نداره..
وقتی مُردی..فقط میخان زود بخاک بسپارنت…
و تا چند روزم ناراحتم باشن..همه چیز تموم میشه.
واقعا دیدن این جسد خیلی روم تاثیر گذاشت.که اون افراد داشتن با خشونت اونو حمل میکردن..
و بی ارزش؟بودن اون جسد خیلی برام پیام داشت..
اونم با ورود من و دیدن اون صحنه..بهم گفت بیا نگاهش کن..من بخاطر شرایط اون جسد جلو نرفتم..گفتم خوبیت نداره…
چون تصادفی بود…
استادم هر چقدر که میگذره..بزرگ شدن و با جسارت بودنمو بیشتر میبینم…
و بیشتر قانون الهی رو درک میکنم..
و شکرگزار خداوندم میباشم…که خداوند این لطف رو شامل حالم کرد..که یه روز زیبای دیگه رو ببینم و بتونم غلبه بر ترسهای کودکیمو هر بار یجاهایی از نقطعه شهرم رو انجام بدم..
همه لطف …آموزشهای شما استاد عزیزم میدانم و عمل بهشون…
دنیا همجا برام بهشت شده….
و میتونم با خیال راحت کارهایی انجام بدم..که شاید در گذشته بهم میگفتن در اینده بهمچنین ورژنی میرسی..قبول نکنم.دو تا شاخ روی سرم بالا بیاد….
همه چیز احساس خوب هست…احساس ارامش در دل سختیها و غلبه بر ترسها..همجا رو برات بهشت میسازه…
و من به عینه توی مسیر زندگیم با واقعیت تصویر دارم میبینم..هیچ ربطی بهیچکس..هیچ دولتی نداره..
منم که اطرافمو” با نگرش خودم “میسازم….
همه چیز از من نرگس میگذره…
انشالله که خداوند حامی و نگهدارمان باشد..
استادم شکرگزار خداوندم…که هر روز دارم یه ورژن الهی گونه تر میشم..و طعم زندگی رو در همه حال می چشم…
و به همه دوستان عزیزم که دارن قدم برمیدارن در مسیر خودشناسی و خداشناسی تبریک میگم..
انشالله این رزق بی نهایت الهی همیشه پیشبرد تمامی جنبه های زندگیمون باشه..
آقا اصلا یکی از روشهای کنترل ذهن و موندن در حال خوب و جمع و جور کردن خودت همین خوندن کامنت بچه هاست
خب با این مقدمه
حالتون چطوره خوبین شما
این شروع صلات ما (بقول خانم شهریاری)
مثل اون موقعیه که میخاد نماز قضا بشه سریع درشتاشو سوا میکنی و این خوردو ریزار رو میزاری تو وعده بعدی
چکار کنم آخه ترسیدم بپره
خیلی وقتا با یک نیتی کامنت رو شروع میکنی سر از یه جاهای دیگه ای در میاره که اصلا اولش بفکرش هم نیستی
مثل همین الان که یه دفعه یاد حرف آقا رضا عطار روشن افتادم که میگفتند یعنی می نوشتند آقا برای دریافت هدایت کمین نکنین
یه خورده سنگینه نه؟
مواظب ظَهرتون باشید انقَضَ نشه
منظور همون چیزی که همون لحظه با افکار اون لحظه و با احساس خوبتون به ذهنتون میرسه و ته دلتون روشنه که اوکیه همون هدایته
حالا از هر جایی میتونه باشه
و در ضمن نسبت به اون مکان و اون زمان و اون شخص یونیکه
بگذریم
تو کامنت قبل گفتم در مورد واژه منان بقول یکی از دوستان در کامنتشون اگه اشتباه نکنم آقا رضا مرادی ، درک الانمو ازش بگم ولکن الله رمی
منان یه دفعه به ذهنم رسید دیروز فکر کنم
خب ما آدما چند تا اشتباه برداشتی از چند تا اسم جلاله داریم که خدا هم بابت کارمون نداره میگه ول کن بزار بگن
یکی جباره میگیم جبار یاد اون حکومتهای مستکبر و مستبد و فاسد بی همه چی میفتیم
من که اینطوریم
تازه من میگفتم این قاسم الجبارین یعنی تیکه تیکه یا همون قیمه قیمه کننده اون جبارهای گردنکشه
البته شایدم باشه
بعد یه دفعه یه جایی خوندم آقا این از جبران میاد
بسیار جبران کننده
تو دوره عزت نفس استاد میگن چه کلمه وحشتناکیه تو ذهن من این جبران
اما اون جبران جبرانیه که شما در حق کسی که دستی از دستان خدا شده یه کاری برات انجام داده میخای براش جبران کنی و این چون ریشه اش در شرکه کلکت رو میکنه پدرت رو درمیاره آسفالتت میکنه تا بفهمی که گاهی نمیفهمی میری به جبران بعدی
البته مع الشرایط میشه جبران کرد ولی باید بری دوره عزت نفس رو اگه داری دوباره و اگه نداری بخری بری تا تهش تا بفهمی
اما جبران کردن خداوند یه چیز دیگست
بنظرم تو دو تا حالته
یکی وقتی شما یه کاری رو خالصا انجام میدی خدا میاد به جبرانش همچین برات میچینه که کفت میبرّه
یکی وقتی شما گند زدی رفته بعد برمیگردی توبه میکنی خدا رو از اون ته دلت میخونی میگی بیا خودت اوکیش کنه من فاتحه خوندم رفت
خدا میگه باشه
من برات برمیگردونم ضرراتو جبران میکنم تا وقتی تو هم آدم بمونی
مورد سوم هم مثال ایوب رو بذهنم رسید البته همین الان
و بقول آقا رضا من کمین نزدم براش
که خدا بعد اینکه میاد میگه
رب انی مسنی الضر و انت ارحم الراحمین
خدا هم میگه باشه کارت نباشه همه اون ضررا با من ،من برات اوکی میکنم زن و بچه و مال و اموال و همه چی روبرمیگردونم.
آقا از آقا ابراهیم خسروی چه خبر یه دفعه یاد کامنتش توی عقل کل افتادم و نحوه دعوا با خداش
یعنی یقه خدا رو گرفته بود ول نمیکرد تو داستان استخدامیش
سلام خدمت استاد عزیزم و خانم شایسته عزیز و دوستان عزیز هم جهت با مسیر تغییر و بهبود در این دانشگاه الهی
خداروشکر بخاطر این سایت الهی
استاد سپاسگزارم از شما بخاطر وجودتون و اینکه این بستر رو فراهم کردین تا فکر کنیم،
تا سعی کنیم که بتونیم خدارو اونجوری که شایسته شه بهتر بشناسیم و همواره یادش کنیم.
استاد چرا تکراری نمیشه این فایلها؟!؟
من این فایل رو بارها و بارها شنیدم.
هم تصویری هم صوتی.
چقدر خوبن این مطالب و آگاهی ها و هربار داره خالص تر و باکیفیت تر هم میشن و
هربار درک من هم بیشتر میشه نسبت بهشون و امیدوارم که بتونم در عمل ازشون استفاده کنم و البته که جز به توفیق خدا نیست.
خدایا خودت کمکم کن که درست درک کنم و بتونم عمل کنم.
امروز با همسرم هانیه جان برای انجام یه سری امور رفتیم بیرون خداروشکر که همه چیز عالی و روون انجام شد با یاری و هدایت الله مهربان و کلی نشانه ها و نعمت دریافت کردیم که بخوام بنویسم خیلی کامنتم طولانی میشه ولی یه دونش رو که شایدم ساده به نظر برسه ولی برای من بسیار بزرگ بود توی مسیر برگشت بود که رفته بودیم بازار و توی مسیر برگشت تصمیم گرفتیم با اتوبوس برگردیم.
اینم بگم که خداروشکر توی تهران کلی اتوبوس برقی و جدید و عالی وارد خط ها کردن که خیلی حس خوبی به آدم میده از تمیزی، از نو بودنش و راحتی بیشترش.
یه اتوبوس که از روبه رو مون میومد کنارمون وایستاد و یه حسی توی قلبم گفت برو ازش بپرس که آقا ایستگاه برگشتتون رو کجا باید سوار بشیم.
و آقای راننده خیلی با حوصله و با خوش اخلاقی راهنماییم کرد و گفت انتهای خیابون ایستگاه هست و من باحس خوب ازشون قدردانی کردم و داشتیم میرفتیم که صدامون زد.
اینم بگم که داشتم باهندزفری فایل مراقبه فراوانی رو گوش میکردم و یهو آقای راننده پرسید میخواین الان برگردین؟
گفتیم آره. گفت بیاین سوار بشین.
و ما اینو هدایت دونستیم و سوار شدیم. و ایشون مارو برد پایانه که چندتا خیابون جلوتر بود و گفت برید سوار اون اتوبوس بشین که شمارو ببره مقصدی که میخواین برین.
و ما اومدیم کارت بکشیم که کرایه پرداخت کنیم گفت نه نه نیازی نیست.
گفتم ببین خدا چطور دستهاش رو میفرسته و قلبها رو نرم میکنه تا ما راحتتر برگردیم.
و همین رو هدایت و رزق دونستم و با تمام قلبم به احساس خوب رسیدم.
توراه برگشت هم یه غروب زیبا رو تماشا کردیم که تاحالا غروب به این زیبایی ندیده بودم.
چقدر زندگی زیباست
چطور میتونیم برای تک تک لحظات زندگیمون شکر گزار باشیم؟
لحظاتی که احسن الحاله وقتی با خودش کوچکترین کارهارو انجام میدیدیم و حرکت میکنیم…..
خدایا من که عاجزم خودت اجازه بده شکرگزار تر باشم و بیشتر تو رو باخودم ببینم.
تو که همواره با منی، منم که گم میشم تو افکارم و تو رو حس نمیکنم…
بریم سراغ این جلسه
مثالی یادم اومد راجب کنترل ذهن در شرایط به ظاهر ناجالب که چند ماه پیش برام اتفاق افتاد.
چند وقت پیش که رفته بودیم سفر و در واقع ما بعد از مدت ها چندماهی رو توی شهری که زادگاهم بود و اونجا بزرگ شده بودم اقامت کردیم توی همون خونه باغ زیبا و بزرگی که توی کامنت قبلم اشاره کردم.
یه شب برام یه اس ام اس اومد که نامه قضایی برام تنظیم شده و کسی شکایت کرده و کمی نگران شدم ولی سریع به خودم اومدم گفتم من که توی مسیر درست هستم پس خیره قطعا
و به نفع منه هرچی باشه و تونستم ذهنم رو کنترل کنم
و فهمیدم سالها قبل که من سیم کارتی که به نام من بوده و فروخته بودمش
با نام من مونده بوده و اون شخصی که خریده بوده کلی باهاش تماس گرفته و قبض سنگین اومده و پرداخت نکرده و حالا مخابرات از من شکایت کرده و گفته بیا پرداخت کن وگرنه……
خلاصه سعی کردم طبق قانون الهی رفتار کنم و از خدا هدایت خواستم و حسم رو خوب نگه داشتم.
ایده اومد که یکی از دوستان دفتر قضایی زده و باهاش تماس گرفتم و ایشون باصبر و حوصله توضیحاتی داد و گفت این نامه از مرکز استانه و باید بری اونجا.
درحالی که من شهر خودمون بودم و فاصله داشتم.
و تصمیم گرفتم که فردا صبح برم دنبال کارهاش و این مسئله رو حلش کنم.
چون چندسال پیش هم اتفاقا این مسئله ذهنم رو مشغول کرده بوود که چرا این سیم کارت به اسم منه هنوز و خاموش هم بود هرچی تماس میگرفتم که بگم آقاااا بیا بزن بنام خودت.
خلاصه
دوتا از نزدیکان اتفاقا فردا میخواستن برن اون شهر ولی مسئله ای پیش اومد که باید تا یه ساعت خاصی میموندم باغ، برای اینکه کسی باید برای انجام کاری میومد و من نمیتونستم برم همراه اون عزیزان و همچنین بلیط اتوبوس هم چک کردم دیدم بعدش اصلا اتوبوس نبود و فرداشم حتی بلیط نیست و من اینو هدایت دونستم و خدا از طریق نشانه هایی بهم گفت فردا برو مخابرات شهر خودتون سوال کن.
ولی ذهن همش طبق شنیده هاش میگفت نه حتما باید بری مرکز استان چون فلانی هم قبلا همین مسئله براش پیش اومده و تا نرفته اونجا کارش انجام نشده
ولی قلبم میگفت نه تو فردا برو مخابرات شهرتون
و من رفتم
چیشد؟!
اونجا دوتاکارمند بودن که خیلی عالی برخورد کردن و مدارک رو هم از من گرفتن و گفتن نیازی نیست بری تا اونجا و همینجا کارهاتو انجام میدیم و با استان خودمون هماهنگ میکنیم.
منو راهنمایی کردن که مالکش مشخص نیست و اصلا نمیشه بفهمی که سیم کارت دست کیه و خودت پرداخت کنی بهتره و….
و من پرداخت کردم و ذهنم باز اومد بهم احساس قربانی بودن بده که یکی دیگه صحبت کرده چرا تو پرداخت کنی آخه
ولی من گفتم :
الخیر فی ما وقع
من توی مسیر درستم و به نفع منه.
کارم به راحتی انجام شد و یه سیم کارت نو که خیلی قیمتش بالا هم هست بهم دادن.
و این مسئله بعداز سالها پروندش بسته شد.
تو مسیر فقط داشتم با خدا حرف میزدم و سپاسگزاری میکردم.
و با خودم میگفتم ببین من تونستم ذهنم رو کنترل کنم و خدا بهم گفت که باید چیکار کنم
و کارم رو برام آسون کرد و نیازی نبود برم یه شهر دیگه و چقدر به زمانم برکت داد و وقتم تلف نشد و هزینه هایی که باید میکردم تا برم سفر هم عملا نکردم و آسونم کرد برای آسونیها.
و یادآوری کردم که ببین خداروشکر که صدای خداروشنیدم و چه خوب که به ذهنم گوش ندادم.
و خدا آگاه بود که همینجا هم میشه این کار رو انجام بدی و با نشانه های پررنگش اجازه نداد من تا مرکز استان الکی برم.
و گفتم خدا از آینده هم خبر داره
چی بشه که من بعداز مدتها بیام شهرمون و این نامه چرا الان بعداز 15 سال برام بیاد و اینکه سندش هم پیدا بشه (که داستانش مفصله خود پیداشدن سند سیم کارت که معجزه آسا بود) و اینکه چندروز قبلش هم پولی اومده بود به حسابم که به راحتی من تونستم بدهی اون قبض رو پرداخت کنم و براش محیا بودم…
جز اینه که من مدارم تغییر کرده و مدارم اومده بالاتر؟
و خدا پرونده هایی که بازه و ممکنه درآینده کلی برام دردسر ایجاد کنه رو داره دونه دونه حل میکنه و خدا میدونه که چقدر درآینده برام خوب و راحتتر میشه همین انجام شدن این کار ساده…. خدا از آینده خبر داره
و گفتم ببین چه قدر ذهن تلاش میکرد الکی منو بترسونه و کار رو میخواست واسم سخت کنه ولی با کنترل ذهن و نگه داشتن حال خوبم چقدر کار آسون پیش رفت….
خیلی جزئیات این داستان بیشتر بود فقط جوری سعی کردم بنویسم که مفهوم رو برسونه و اینکه بیشتر رده پایی باشه واسه خودم که به یادم بمونه که خدا و قوانین و هدایت چطوری دارن کار میکنن که بعدا بتونم بازم ذهنم رو کنترل کنم با به یاد آوردن این داستان.
استاد سپاسگزارم از اینکه در دوره ای زندگی میکنم که شما زندگی میکنید و خداروشکر که مارو به سمت شما هدایت کرد تا تمرکزی توی این مسیر روی اصل کار کنیم و بتونیم راحتتر زندگی کنیم و خدارو بهتر بشناسیم.
خدایی که هر لحظه، با هماهنگیهای دقیقش، داره معجزاتش رو به من نشون میده.
سلام به استادهای نازنینم و دوستان نازنینِ همراه.
استاد جانم،
اگه هزاران بار خدا رو برای این سایت الهی و این دورهٔ بینظیر سپاسگزاری کنم، باز هم کمه
توی کتاب «چگونه فکر خدایی بخوانیم» خیلی زیبا و دقیق به این نکته اشاره شده که وقتی انسان با انرژی بیانتهای الهی هماهنگ میشه، اتفاقهایی رخ میده که از نگاه ذهن منطقی، غیرممکن به نظر میرسن.
دقیقاً مثل داستان حضرت موسی.
حضرت موسی زمانی وارد دریا شد که نه زودتر و نه دیرتر؛
در زمان درست.
نه از روی ترس، نه از روی شتاب،
بلکه از روی هماهنگی کامل با خدا.
او به وضوح گفت:
«پروردگارم با من است؛ مرا هدایت خواهد کرد.»
و همین یقین، همین همفرکانسی با حقیقت، باعث شد شرایط بیرونی هم هماهنگ بشن.
دریا کنار رفت، چون موسی قبل از آن، درونش کنار رفته بود از ترس، شک و مقاومت.
این فقط یک داستان معنوی نیست؛
پشتش یک پدیدهٔ کاملاً واقعی و علمی هم وجود داره.
وقتی باور، احساس و تمرکز انسان در یک راستا قرار میگیرن،
ذهن وارد حالتی میشه که بهش میگن «هماهنگی شناختی».
در این حالت، سیستم توجه مغز فعال میشه و انسان شروع میکنه به دیدن راهحلها، نشانهها و فرصتهایی که قبل از اون اصلاً متوجهشون نبوده.
نه اینکه جهان ناگهان تغییر کنه،
بلکه انسان در فرکانسی قرار میگیره که میتونه پاسخها رو دریافت کنه.
همین اتفاق برای موسی افتاد،
و همین اتفاق این روزها داره برای من میافته.
این روزها، هماهنگیها به شکل معجزه وارد زندگی من شدن.
نمونههاش انقدر زیاده که دیگه نمیتونم نادیدهشون بگیرم.
یکی از این نشونهها همین امروز بود.
من و دوست نازنینم سحر جان تصمیم گرفتیم شکرگزاری رو عمیقتر و آگاهانهتر انجام بدیم.
چون شما بارها گفتید:
وقتی میبینی کاری مثل شکرگزاری تو رو به خواستههات رسونده، همون رو تکرار کن.
ما همین کار رو کردیم؛
با حضور کامل.
بعد اومدم توی سایت که کامنت جلسهای از دورهٔ بینظیر «احساس لیاقت» رو بذارم،
اما یه حس درونی بهم گفت:
«برو خونه؛ خدا برات نشونه آورده.»
و وقتی وارد شدم،
دیدم فایلی که حتی اسمش هم نشونه بود،
دقیقاً در همون لحظه باید برای من پخش میشد.
استاد جانم،
از این هماهنگیها هزاران نمونه توی زندگی من در جریانه
و من عمیقاً سپاسگزار خدای مهربونم هستم
که انقدر واضح داره جواب فاطمه رو میده
و یادآوری میکنه که باید توی این مومنت بمونم.
حتی وقتی داشتم فایل شکرگزاریای رو که دوستم برام فرستاده بود گوش میدادم،
بعد از تمومشدنش،
خود سیستم فایل بعدی رو پخش کرد:
«در هر شرایطی، خالق زندگی خود باش.»
دقیقاً همون پیامی که باید همون لحظه میشنیدم.
تمام فایلها و اتفاقهای امروز،
در یک جمله خلاصه میشد:
احساست خوب باشه، اتفاقهای خوب میافته.
احساس خوب از کجا میاد؟
از دیدن نعمتها
و از سپاسگزاری آگاهانه از خدایی که لطفش بیانتهاست.
و واقعاً وقتی اینهمه تأکید میشه که شکرگزاری تو رو میافزایه،
چرا انجامش ندیم؟
چرا وقتی میتونیم حالمون خوب باشه،
خودمون حال خودمون رو خراب کنیم؟
چند روز پیش هم یه اتفاق دیگه برام افتاد؛
ماشین قشنگم چند روزی رفت تعمیرگاه.
اینجا بود که تازه متوجه تغییر بزرگی در خودم شدم.
فاطمهٔ قبلِ واکنشی،
با فاطمهٔ الان فرق داره.
فاطمهٔ الان، شاگرد استاد عباسمنشه.
وقتی این اتفاق افتاد،
تنها فکری که به ذهنم اومد این بود که
صددرصد ماشینم نیاز داشته بره تعمیرگاه؛
نیاز داشته یه تغییراتی توی خودش ایجاد بشه.
بهجای نگرانی،
به آموزش نگاه کردم.
این اتفاق، چیزهایی رو به من یاد داد
که دقیقاً لازم بود در این مقطع بشنوم.
و همین نگاه باعث شد
دستهای خدا برای من ظاهر بشه.
در تمام اون روزهایی که ماشینم کنارم نبود،
همهٔ کارهام انجام شد؛
حتی خیلی روانتر و بهتر از قبل.
و من دارم یاد میگیرم
که پشت هر اتفاق و هر چالش،
بهجای مقاومت،
خیر رو ببینم
و دیگر هیچ.
برای اینکه این حال خوب از یادم نره،
یه صلواتشمار دستم گرفتم
و مدام با دلیل میگم:
«خدایا سپاسگزارم.»
و همین تمرین ساده،
امروز چقدر احساس من رو بهتر کرد
و چقدر نعمت توی همین یک روز وارد زندگیم شد.
این همون یادآوریه که باید مدام به خودمون بگیم:
ببین،
یکم شکرگزاری کردم،
چقدر اتفاق خوب افتاد؛
حالا تصور کن اگه بیشترش کنی، چی میشه.
استاد جانم،
من عاشق پروردگارمی هستم
که من رو با شما آشنا کرد.
وقتی باور، احساس و عمل همجهت میشن، جهان هم هماهنگ میشه؛
درست مثل دریایی که برای دلِ مطمئن، راه باز میکنه.
سلام به همه ی هم فرکانسی های عزیزم این فایل رو به شدت دوست دارم و خیلی زیاد هم گوشش میدم
در صلح بودن و آرامش با خودمون ما رو به تموم آنچه از جهان میخایم هدایت میکنه
استاد عزیزم شما من رو با خدا آشنا کردین یه رفیق که هیچ وقت منو تنها نمیزاره همیشه با منه و از وقتی باهاش آشنا شدم دیگه دغدغه آینده رو ندارم از چیزی نمیترسم و اگر هم زمزمه هایی به سراغم بیاد سریع میگم تو با کسی دوستی که پروردگار جهانیان هست و همه چیز به دست اون داره میچرخه
توی فایل همجهت با جریان خداوند شما چیزهایی بمن یاد دادین که ساعتها براش اشک ریختم و این رابطه با خداوند برای من محکم تر شد
استاد عزیزم همواره تشکر از خدا میکنم که شما رو سر راه من گذاشت و امیدوارم همیشه سالم و خوشبخت باشید
دلم برای مریم عزیزم هم خیلی تنگ شده دیر وقته فایل تصویری نذاشتید
و به یاد آورید هنگامى را که شما در زمین گروهى اندک و مستضعف بودید مى ترسیدید مردم شما را بربایند پس [خدا] به شما پناه داد و شما را به یارى خود نیرومند گردانید و از چیزهاى پاک به شما روزى داد باشد که سپاسگزارى کنید.
آیا ندیده اى که کشتیها به نعمت خدا در دریا روان مى گردند تا برخى از نشانه هاى [قدرت] خود را به شما بنمایاند قطعا در این [قدرت نمایى] براى هر شکیباى سپاسگزارى نشانه هاست.
آقا یونس اینقدر حالش بد شد و نتونست ذهنش رو کنترل کنه که در اثر اون حال بد قومش رو نفرین کرد و خودش دچار مشکل شد به دهن نهنگ افتاد احساس بد یونس برای خودش عذاب آور شد احساس بد یعقوب یعقوب رو کور کرد حتما حضرت یعقوب هم بچه هاش رو نفرینی چیزی کرده ملامت و سرزنش کرده که همه اینا ناشی از عدم کنترل ذهن و بد شدن احساسه که اون اتفاقات رو هم برای یعقوب رقم زد.
در عوضش مریم باکره رو داریم که بچه دار شده به حرف خدا گوش میده نمیذاره احساسش بد بشه و اونجوری اتفاقات خوب براش رقم میخوره مادر موسی رو داریم که به حرف خدا گوش میده نمیذاره حالش بد بشه ذهنش رو کنترل میکنه و بچش بهش برگردونده میشه ابراهیم رو داریم که نمی ترسه و نگران نمیشه از اینکه به آتش بندازنش و میتونه ذهنش رو کنترل کنه و حالش رو خوب نگه میداره و آتش برش گلستان میشه اینا پاداش گرفتند اونام تنبیه شدند اونا پیامبر بودند اینام بودند.
مثلاً من امروز از اول روز ذهنم شروع کرد به جفتک اندازی و میخواست بره تو درو دیوار و غر زدن و گیر دادن که گفتم ببین دوست عزیز من حوصله دردسر ندارم حال من رو خراب نکن که بد بیاریام شروع میشه این همه زیبایی و نکات مثبت کوری اینا رو نمیبینی و شروع کردم به توجه کردن به نکات مثبت آدمها و محیط اطرافم و تحسین کردن و اتفاقی که افتاد یه فروش خیلی خوب به یه آدم بشدت سخت پسند و نخر داشتم.هنوز جنس رو نفرستادم پولشم داد کامل.اینو نوشتم که یادم باشه فقط برای اینکه تونستم ذهنم رو کنترل کنم تونستم هم جریانش کنم با جریان خداوند که منبع سلامتی نعمت و ثروته این اتفاق افتادا هیچ دلیل دیگه ای نداشت مرضی جانا.
یه اتفاقی این چند روزه برای من افتاد که خیلی حالم رو خوب کرد و بخودم افتخار کردم و الان که استاد این جمله طلایی رو گفتند یادم اومد که گفتم اینجا برای خودم بنویسمش
که یکی از اون چیزایی که خیلی بمن کمک میکنه تو اتفاقات بد احساسم رو خوب کنم اینه که بگم من دارم چیز یاد میگیرم ازش اشکال نداره این اتفاق افتاد ولی تجربه خیلی خوبی بمن داد برای اینکه جلوگیری کنم برای بعداً چون ما تو اتفاقات خیلی بد درسهای بزرگی میگیریم
چند سال پیش دو نفر اومدند مغازه ما برای خرید کفش و چند جفت کفش خریدند و از من شماره شبا خواستند و منم دادم اونام انتقال دادند شماره تلفن شونم دادند و رفتند و بعد من متوجه شدم کلاه برداری بوده و با یکسری اپلیکیشنها رسید جعلی و فیک درست میکنند براحتی و بهمین شکل کلاه برداری میکنند خوب من حالم خیلی بد شد ولی درس خیلی بزرگی گرفتم تا اینکه همین جمعه باز همون اتفاق افتاد و طرف گفت شماره شبا بدید گفتم نه شرمنده کارت به کارت کنید یا کارت بکشید گفت سقفم پره کارتم ندارم گفتم پس ببخشید نمیتونم کفشها رو بدم و گذاشتم زیر میزم و طرف رفت حالا این درحالیه که چند وقتیه دارم روی دوره ثروت یک کار میکنم اول بهم ثابت شد مسیرم درسته و من در مدار ثروت قرار گرفتم که طرف نتونست سرم کلاه بگذاره دوم اون اتفاق اون روز درس بزرگی بمن داد و بمراتب الان چندین برابر مبلغ اون زمان خسارت من میشد اگر اون درس رو اون روز نگرفته بودم و خدا رو شکر کردم.
سلام خدمت استادگرامی ، خانم شایسته ی نازنین و گرانقدر و همه ی عزیزان
حال خوب رو فقط خودمون میتونیم به خودمون بدیم. میتونیم نه ، ما باید حس و حال خوب به خودمون بدیم .این تنها وظیفه ی ماست در جهان هستی ، این تنها وظیفه ی ماست در برابر میلیون ها نعمتی که روزانه در اختیار ماست .
این تنها وظیفه ی ماست که انجامش نعمت و برکت بیشتر رو به زندگیمون میاره، و انجام ندادنش زندگی مارو پر میکنه از ناخواسته های ناجالب!
یادگرفتن ایجاد حال خوب و افکار و باورهایی که حال خوب رو در ما به وجود میارن اولین اولویت زندکی ما باید باشه ، چون همه ی چیزای دیگه تحت الشعاع این مهارته.
وقتی یادبگیرم احساس خوب رو در هر شرایطی حفظ کنم و پایدار نگه اش دارم یعنی در این دنیا هم در بهشت زندگی میکنم.
کسی که تمام تلاشش در زندگی ایجاد باورهای مناسبه که به کمک این باورها حالشو خوب نگه داره انصافا حقشه که به همه چی برسه و تمام پاداش هارو درو کنه و حتی جز اولیا خداوند بشه.
هیچ انسانی در جهان نمیتونه دائما حالشو خوب نگه داره ولی با تمرین میتونیم حالمون رو در زمان های بیشتری خوب نگه داریم و همین کافیه و برای این کار ما باید همیشه و هر روزه روی کنترل ذهنمون کار کنیم، روی ورودی ها کنترل داشته باشیم ، روی باورهای توحیدی بیشتر کار کنیم، سپاسگذاری رو سرلوحه ی زندگیمون قرار بدیم و صبح که بیدار میشیم و شب موقع خواب سپاسگذار نعمت هامون باشیم ،
سپاسگذاری نعمتیه که ما با استفاده ازش میتونیم ظرفمون رو بزرگتر کنیم و لیاقتمون رو برای کسب نعمت های بیشتر بالا ببریم .
اگر احساس ما خوب بمونه و پایدارتر بشه ما در مدارهایی قرار میگیریم که اتفاقات مثبت بیشتری برامون میفته ، ما میتونیم اتفاقات یک ثانیه بعدمون رو هم تغییر بدیم با تغییر فرکانسمون.
بنابراین هیچ اتفاقی و سرنوشتی از قبل تعیین نشده و این ما هستیم که با افکارها و باورهایی که در ذهن پرورش میدیم هر لحظه فرکانس خلق اتفاقات بعدی رو میفرستیم.
ما نمیتونیم همیشه در بهترین احساس ممکن باشیم ولی همیشه میتونیم در احساس بهتری از احساس الانمون باشیم و این بهتر بودن انتهایی نداره و هر چه بیشتر تلاش کنیم احساس مون هم همیشه در حال بهتر شدن خواهد بود.
ما باید بتونیم افکار بد رو مترادف کنیم با سوختن در آتش، اصلا مهم نیست چقدر دلیل داری برای حال بد ، اصلا مهم نیست چقدر دلیل داری که مجبوری دستتو بکنی تو اتش ، مهم اینه دستتو بکنی تو اتش دستت میسوزه فارغ از دلایلی که داری ، بنابراین اگه افکار بد رو پرورش بدی انگار داری اینده تو با دست خودت تباه میکنی و همیشه اتفاقات ناجالب رو در زندگیت رقم میزنی و یا اصطلاحا انگار داری دستتو میکنی تو آتیش ، اگه این قانون حفظ حال خوب رو اینقدر محکم بگیریم و سعی کنیم در هر شرایطی ازش عدول نکنیم ما همواره آگاهانه اتفاقات و شرایط دلخواه رو برای خودمون رقم میزنیم و زندگی برای ما مثل بهشت میشه.
کسی که همواره در حال کنترل ذهنه ، ذهن قوی میسازه و در هر شرایطی میتونه حال خوب خودش رو حفظ بکنه . این کار سخته ولی ارزش زحمت کشیدن و تمرین کردن رو داره و شاید بهتره بگیم هیچ کاری توی دنیا ارزشمند تر از این نیست که وقتمونو صرف یادگیری کنترل ذهن کنیم و این قدرته فوق العاده و لذت بخشه کنترل ذهن رو بدست بیاریم و در هر شرایطی بتونیم با باورهای قدرتمنده کننده ای که ساختیم حالمون رو خوب نگه داریم و بهتر و بهترش کنیم ، این بزرگترین و شگفت انگیزترین قدرت و ثروتیه که یه انسان میتونه بدستش بیاره.
سپاسگذارم از استاد گرامی بابت انتقال خالصانه ی آگاهی های ناب الهی به ساده ترین و قابل فهم ترین روش ممکن
بنام تنها خالق جهانم…
بنام خداییکه تمام آسمانها و زمین…از آن توست…
خدایا تنها تو را می پرستم و فقط از تو یاری می جوییم..
خدایا ما را براه راست راه کسانیکه نعمت بخشیده ایی هدایت کن…
استاد عزیزم…من 33 سال با این افکار احساس بد زندگی کردم..
یادمه سال 86..سریال یوسف رو تلوزیون پخش میکرد..و همیشه برام سوال بود!!!
که چرا یعقوب که ادعای پیامبر میکنه..همیشه برای داغ یوسفش گریه میکنه…
چرا چشمش کور شده!
چرا اینجور برخورد میکنه…
دقیقا این باور دقیقا مثل باورهای گذشتگانم بود..که هر کسی زیاد گریه کنه…و یا حالش همیشه بد باشه..خوبه!!!
چیزیکه توی باورهای مذهبی ماها خیلی زیاده…
افرادی که احساس بد دارن…
در مسیر درستین..
و میبینم.افرادی هستند که همیشه این احساس بد رو جزو اصل و اساس زندگیشون قرار دادن..و با همین نگرش دارن زندگی و خوشبختیشونو نابود میکنن!!!
….
من یه شب یه خواب الهامی ” دقیقا راجع به همچنین شخصی دیدم!..که توی جهنم داشت دنبال سرسبزی میگشت..
وقتی به من گفت سبزی میخام…گفتم توی این برهوت توی این جهنم کجا سبزی گیر میاد..
که اونجا هدایت شدم…
خداوند بهم گفت..
نرگس مسیر منو بیا..این مسیرها رو برای خوشبختیت پیش نگیر…..
مسیر میانه رو برو..که مسیر راه راست هست…و منو روی شونهاش گذاشت و بُرد بهشت..
..میخام بگم!!!
کل قانون الهی همینه…استادم…..واقعا همیشه اون سالها مدام برام سوال بود.
چیزیکه خیلی کم ماها..توی جامعه مسلمانی…به این موضوع کم فکر کردییم..
فکر میکردیم باید رفتارمون مثل یعقوب .پیامبر”باشه..
یعقوبی که سالها در عذاب نبودن یوسف بود…
..دقیقا همین باور گذشتگانمون هست”””
من همیشه میگفتم..خدایا این یعقوب پیامبرت بوده..بقول خودش و طبق چیزی که درک کردم بهش الهام میشده..تو رو باور داشته..
چرا احساسش خوب نیست….
چرا برای خودش کلبه احزان زده..و شبانه روز گریه میکنه..
اگه این ادعای پیامبری میکنه!!..باید دلیل رفتن یوسف رو درک کنه!؟؟؟…
همیشه با خودم میگفتم…
اگه من جای یعقوب بودم و الهام خداوند رو میشنیدم.هیچ وقت برای یوسف اینقدر گریه نمیکردم تا چشمانم کور بشه..
کسیکه با نیروی خداوند که بهش الهام میشه.طرفه
دیگه هست!!!!نباید ..احساسش بدباشه..
.اصلا احساس بد” برای چیه!!!
استاد من اون سالها خیلی خیلی رفتار یعقوب برام سوال بود…اونم پیامبر که ادعای فلان فردی مثل ابراهیم و اسحاق داشت…..
همیشه برام سوال بود…
و این همون بحث ایمان هست…
که من لطف خداوند وارد الهامات خداوند شدم…
الهاماتی که به لطف خودش براش قدم برداشتم..
و طبق قانون و نگهداشتن احساس خوب باعث شد…
قدمهای خاستهامو پیش ببرم…
قدمهایی که باعث شد …چیزهای جدید یاد بگیرم…دریافتهای عالی در مهارتم ببینم..
من هر چیزی که بدست آوردم….و الان این لطف شامل حالم شده…فقط بخاطر درک الهامات خداوند بود..
و میدونم…هر چقدر احساس خوب باشه..اتفاقات خوب برام میفته..
و هر چقدر احساسم بد بوده ..اتفاقات بد برام افتاده..
و من به عینه دقیق میبینم تا احساسم بد میشه سر تا پاهایم پر از افکار شیطانی و دقیقا دنیا جلوی چشممم میسوزه…
اون اوایل….یسری الهامات میشد…و یسری کارها برام سخت بود..حالم بد میشد..ولی فورا بخودم نهیب میزدم..که باید بتونی انجامش بدی
یا…
یه اتفاقی برام پیش میومد…خیلی بهم میرختم…
ولی …
..میخام بگم!!!هنوزم نمیگم خیلی خوبم..
ولی لطف خدا…. فورا اون احساس شیطانی که.”وارد درونم میشه…
و دقیقا دستم حالت سوزش میگیره…
میگم نرگس باید اینجا بتونی خودتو کنترل کنی..
و این اتفاق چند ماه پیش ..برای عضو خانواده ام افتاد….من اونجا جریان احساس خوب رو بخوبی درک کردم..
منیکه توی محیط بیمارستان و بیماریها احساسم بهم میریخت..بخوبی کارهای ویزیت رو انجام دادم.اونم تنها….بدون نبود کسی از افراد خانواده ام….و هیچکسی حاضر نشد بیاد..
همه گفتن نرگس!!!!
بخاطر اون شرایط بهم میرختم…ولی .فورا بخودم میگفتم مواظب احساسات باش..
خیلی شرایط سختی بود..خیلی زیاد!!!
میخام بگم!!!
چند نفر از افراد نزدیکم بخاطر ماندن در احساس بد .در اون وضعیت…چون براشون سنگین بود”بیماریهای عصبی گرفتن.که باعث شد میلیونها تومن خرج دوا دکتر کنن.
ولی برای من جز حال و احساس خوب نبوداونم بخاطر پافشاریم روی ذهنم..
..استاد فقط آموزش شما توی اونروزهای سخت “بهم کمک کرد..
و من به لطف خدا…شجاعتر و با شهامت تر شدم..
همون شب..خواب دیدم…بهم الهام رسید…
یفردی شبیه خودم در حال بیداری و خواب..
بهم گفت…نرگس منم..
دقیقا گفتگو بیین ذهن و روحم…
بهم گفت با اون صورت نورانی و بهشتیم…
بهم میگفت…بخند…بخنددد.نگران نباش.هیچ اتفاقی نمیفته همه چیز به خیرو خوبی انجام میشه..
و یه خواب دیگه..که اون شخص که پدرم بود با لباس سفید و حال خوب…خداوند اون برگردون..
استاد عزیزم….به لطف خدا…انگار قلب من شده یه تکه سنگگ..چه شبها و روزها که مراقبت شدید بود تا ماها طول کشید..بازم یه اتفاق ناجالب دیگه افتاد..
که من فقط به طرز عجیبی میخندیدم…با وجود اینکه کنترل ذهن افراد نزدیکم به شدت بهم ریخته بود..
حالا من شده بودم آچار فرانسه خونمون…با دو بیمار که هر کدومشون دردسر خاص داشتن..ولی من باعشق و لطف خداوند” کارهاشون به تنهایی انجام میدادم..
نمیگم خیلی خوبم…ولی تونستم از پسش بر بیام..
و لطف خدا شامل حالم شد…باعث شد….
من روی شونهای خداوند بشینم و برم…
تا چند ماه من از نظر ظاهری..در میون جهنم بودم..ولی اون جهنم برای من شهامت و شجاعت بود…
استاد عزیزم…من دو روزه…..یه ترسی از چند مکان داشتم اونم توی تاریکی مطلق…
دیدم نشخوارهای ذهنی میاد…به لطف خداوند دیشب..تو راهش بودم…خداوند نورشو زد..گفت نرگس حرکت…..و رفتم تو دلش انجام دادم..نور الهی برام روشن شد..
و بازم امروز….
اولین بار جسدی رو دیدم…و هدایت شدن به مکانی که بازم در تاریکی بود…
استادم همینه که میگید..زندگی شما طبق باورای شماست همینه..
یه شخصی نزدیکم بهم برخورد…بهم گفت..انگار از دلش گذشته بود…که فلان جا نریا..موقعیت خوبی نیست..
و من گفتم چون این شخص گفته نرو…درسته به تاریکی خورده..ولی باید انجامش بدم..
و رفتم تو دلش..چون صبح بهم الهام شد باید بری..
و دم دمهای غروب..دو تا محیط تاریکی رو گذروندم..
درسته ترس بود..ولی لطف خدا شامل حالم بود..
و شیطان مدام میگفت فلان فرد میاد فلان اتفاق میفته…ولی من گفتم شیطان هر چی دلت میخاد بگوووو…من باید انجامش بدم…
استادم…من نرگس” گذشته..از همه این موقعیتها سالها ضربه خوردم..که کسی مزاحممم نشه..
ولی من با تعقییر باورهام..مخصوصا ایمانم به لطف خدا…تونستم..بهشون حمله ور بشم..
و دستاوردهای بزرگی رو بدست بیارم..
امروز هدایتم کرد به افتتاح حسابی برای ارز در داخل و خارج از کشور..نمیدونم چه چیزی رو”برای پاداش برام گذاشته..
فقط میدونم …باید بحرفش گوش؟بدم..
و لطف خدا انجامش دادم.و افتتاح حساب رو انجام دادم..
……
استاد عزیزم..منطق خیلی خوبی بیان کردین..
دقیقا همینه…
داشتن احساس خوب…..که فقط دوستداری خوشحالی کنی…اونم توی بهترین حالت بزن و بکوب..
ولی نگهداشتن احساس خوب ..در شرایط به ظاهر ناجالب……واقعااااا نیاز به یه باور قوی ای داره..
من خیلی خیلی به اندازه” مدارم درکش کردم..
هر جا …یسری تضاد برام پیش اومد…باعث شد خودمو بهتر بشناسم..اعمالمو بیشتر واضحتر کنم..
بیشتر درونمو کنجکاوتر کنم…
تجربه که تا دلت بخاد زیاد بود…
من گذشته هم تا یه اتفاقی توی روابطم پیش میومد..
شب که میخاستم بخوابم…دلیل رفتارمو با اون تضاد به چالش میکشوندم…
تمام اون سوالات تمام اون تضادها ..
استاد خداوند منو همراهی کرد..که امروز در مسیر شما استاد عزیزم باشم…
واقعا درسها رو به من یاد داد…
و الانم …
دقیقا همینجوری هستم..ولی چون. توی مسیر داشتن احساس خوبم…
به لطف خدا تضادی خاصی ندارم..
و اگه هم اتفاق بیفته….
خیلی بهتر میتونم استقبال کنم..درست اولش …ما بهم میریزیم…ولی “تونستم” و سعی کردم با نگرش قوی تری بهش نگاه کنم…
کل داستان…ماندن ما در مسیر دنیایی همینه!!
که بتونیم احساس خوب داشته باشیم..
و درک این قانون توی شرایط به ظاهر ناجالب..
مثل دو لبه شمشیر هست…
میگن شمشیر حضرت علی دو لبه بوده..
دقیقا این دولبه تیغ در جهت مثبت و منفی بوده..
اتفاقا زندگی ما در این دنیا مثل تیغ دولبه هست..که با بتونیم با باورهای قوی در جهت مسیر الهی نگهداریمش..
که خودش نیاز به نگهداشتن….یسری باورهاست..
استاد عزیزم…یسری رفتارهایی که از افراد میبینم…صحبتهای شما توی ذهنم مرور میشه..
میگم نرگس..
دیدی چقدر قانون و عدالت خداوند درست و دقیق کار میکنه…
پس قدر خودتو بدون..خودتو دوستداشته باش
تو مسیر درست بمون…
تا بتونی خوشبخت و سعادتمند باشی…
ممنونم ..از خداوند شاکرم…که هر جا ذهنم داره ظاهر زندگیمو به رخم میکشونه که حالمو بد کنه..
فورا بخودم میام..
میگم..خدایا شکرت بابت فلان موقعیتهایی که منو توی مسیرش؟قرار دادی..
و مدام بیاد میارم…
و همین باعث شده…
ذهنم همونجا فریز بشه…
چون میدونم..
فرکانسی شکرگزاری خیلی میتونه روی احساسم تاثیر گزار باشه..
امروز که این جسد رو دیدم…گفتم نرگس ببین..دنیا اصلا ارزش غم خوردن رو نداره..
وقتی مُردی..فقط میخان زود بخاک بسپارنت…
و تا چند روزم ناراحتم باشن..همه چیز تموم میشه.
واقعا دیدن این جسد خیلی روم تاثیر گذاشت.که اون افراد داشتن با خشونت اونو حمل میکردن..
و بی ارزش؟بودن اون جسد خیلی برام پیام داشت..
اونم با ورود من و دیدن اون صحنه..بهم گفت بیا نگاهش کن..من بخاطر شرایط اون جسد جلو نرفتم..گفتم خوبیت نداره…
چون تصادفی بود…
استادم هر چقدر که میگذره..بزرگ شدن و با جسارت بودنمو بیشتر میبینم…
و بیشتر قانون الهی رو درک میکنم..
و شکرگزار خداوندم میباشم…که خداوند این لطف رو شامل حالم کرد..که یه روز زیبای دیگه رو ببینم و بتونم غلبه بر ترسهای کودکیمو هر بار یجاهایی از نقطعه شهرم رو انجام بدم..
همه لطف …آموزشهای شما استاد عزیزم میدانم و عمل بهشون…
دنیا همجا برام بهشت شده….
و میتونم با خیال راحت کارهایی انجام بدم..که شاید در گذشته بهم میگفتن در اینده بهمچنین ورژنی میرسی..قبول نکنم.دو تا شاخ روی سرم بالا بیاد….
همه چیز احساس خوب هست…احساس ارامش در دل سختیها و غلبه بر ترسها..همجا رو برات بهشت میسازه…
و من به عینه توی مسیر زندگیم با واقعیت تصویر دارم میبینم..هیچ ربطی بهیچکس..هیچ دولتی نداره..
منم که اطرافمو” با نگرش خودم “میسازم….
همه چیز از من نرگس میگذره…
انشالله که خداوند حامی و نگهدارمان باشد..
استادم شکرگزار خداوندم…که هر روز دارم یه ورژن الهی گونه تر میشم..و طعم زندگی رو در همه حال می چشم…
و به همه دوستان عزیزم که دارن قدم برمیدارن در مسیر خودشناسی و خداشناسی تبریک میگم..
انشالله این رزق بی نهایت الهی همیشه پیشبرد تمامی جنبه های زندگیمون باشه..
رزق فقط با “باورهای قوی توحیدی “میاد…
در پناه خداوند بزرگ شاد و متنعم باشید ..
به امید بودن و ماندن در احساس خوب…
انشالله…
قوانین بدون تعقییر الهی….
الصلوه
الصلوه
سلام
تا نپریده بگم قبل احوالپرسی
آقا اصلا یکی از روشهای کنترل ذهن و موندن در حال خوب و جمع و جور کردن خودت همین خوندن کامنت بچه هاست
خب با این مقدمه
حالتون چطوره خوبین شما
این شروع صلات ما (بقول خانم شهریاری)
مثل اون موقعیه که میخاد نماز قضا بشه سریع درشتاشو سوا میکنی و این خوردو ریزار رو میزاری تو وعده بعدی
چکار کنم آخه ترسیدم بپره
خیلی وقتا با یک نیتی کامنت رو شروع میکنی سر از یه جاهای دیگه ای در میاره که اصلا اولش بفکرش هم نیستی
مثل همین الان که یه دفعه یاد حرف آقا رضا عطار روشن افتادم که میگفتند یعنی می نوشتند آقا برای دریافت هدایت کمین نکنین
یه خورده سنگینه نه؟
مواظب ظَهرتون باشید انقَضَ نشه
منظور همون چیزی که همون لحظه با افکار اون لحظه و با احساس خوبتون به ذهنتون میرسه و ته دلتون روشنه که اوکیه همون هدایته
حالا از هر جایی میتونه باشه
و در ضمن نسبت به اون مکان و اون زمان و اون شخص یونیکه
بگذریم
تو کامنت قبل گفتم در مورد واژه منان بقول یکی از دوستان در کامنتشون اگه اشتباه نکنم آقا رضا مرادی ، درک الانمو ازش بگم ولکن الله رمی
منان یه دفعه به ذهنم رسید دیروز فکر کنم
خب ما آدما چند تا اشتباه برداشتی از چند تا اسم جلاله داریم که خدا هم بابت کارمون نداره میگه ول کن بزار بگن
یکی جباره میگیم جبار یاد اون حکومتهای مستکبر و مستبد و فاسد بی همه چی میفتیم
من که اینطوریم
تازه من میگفتم این قاسم الجبارین یعنی تیکه تیکه یا همون قیمه قیمه کننده اون جبارهای گردنکشه
البته شایدم باشه
بعد یه دفعه یه جایی خوندم آقا این از جبران میاد
بسیار جبران کننده
تو دوره عزت نفس استاد میگن چه کلمه وحشتناکیه تو ذهن من این جبران
اما اون جبران جبرانیه که شما در حق کسی که دستی از دستان خدا شده یه کاری برات انجام داده میخای براش جبران کنی و این چون ریشه اش در شرکه کلکت رو میکنه پدرت رو درمیاره آسفالتت میکنه تا بفهمی که گاهی نمیفهمی میری به جبران بعدی
البته مع الشرایط میشه جبران کرد ولی باید بری دوره عزت نفس رو اگه داری دوباره و اگه نداری بخری بری تا تهش تا بفهمی
اما جبران کردن خداوند یه چیز دیگست
بنظرم تو دو تا حالته
یکی وقتی شما یه کاری رو خالصا انجام میدی خدا میاد به جبرانش همچین برات میچینه که کفت میبرّه
یکی وقتی شما گند زدی رفته بعد برمیگردی توبه میکنی خدا رو از اون ته دلت میخونی میگی بیا خودت اوکیش کنه من فاتحه خوندم رفت
خدا میگه باشه
من برات برمیگردونم ضرراتو جبران میکنم تا وقتی تو هم آدم بمونی
مورد سوم هم مثال ایوب رو بذهنم رسید البته همین الان
و بقول آقا رضا من کمین نزدم براش
که خدا بعد اینکه میاد میگه
رب انی مسنی الضر و انت ارحم الراحمین
خدا هم میگه باشه کارت نباشه همه اون ضررا با من ،من برات اوکی میکنم زن و بچه و مال و اموال و همه چی روبرمیگردونم.
آقا از آقا ابراهیم خسروی چه خبر یه دفعه یاد کامنتش توی عقل کل افتادم و نحوه دعوا با خداش
یعنی یقه خدا رو گرفته بود ول نمیکرد تو داستان استخدامیش
آقا
همین
برا امشب کافیه بریم ادامه کارای اقامتگاه
شب خوش
به نام خالق و فرمانروای آسمانها و زمین و آنچه میانشون هست و به من نزدیکه
خدایی که این خورشید باعظمت رو خلق کرده
همون خدا همون خدا گفته از رگ گردن بهت نزدیکترم
پس چرا من هنوز نگران میشم گاهی؟
به قول استاد در مراقبه فراوانی:
پاسخ در هم جهت بودن با جریان خداست
از هماهنگی خارج میشیم گاهی یا خیلی وقتا.
دقیقا چی از هماهنگی خارج میشه؟
دیدگاه ذهنمون با دیدگاه روحمون مطابقت نداره و از هماهنگی خارج شده ذهنمون با روحمون و نجواها شروع میشن
نجوا از طرف شیطانه برای اینکه مؤمنان رو غمگین کنه
پیامبر به همراهش چیو یادآوری میکنه وقتی توی غار مخفی شدن؟
لاتحزن ان الله معنا
اندوه به خود راه نده قطعا خدا با ماست
چرا غمگین میشیم وقتی خدا باماست و همواره هدایتمون میکنه؟
وقتی پنهان و پنهانتر رو میدونه؟
وقتی مامورانی از پشتسر و جلوی انسان قرار داده که همواره به اذن خدا حفظش میکنن و مراقبش هستن؟
برامون بادیگارد گذاشته
پس من چقدر مهم هستم که برام بادیگارد گذاشته؟
چه کسی؟
همون که خورشید و ماه و کهکشانها رو آفریده و قدرت از آن اونه.
فقط سفارش کرده بهمون که معبودی جز من نگیرید و تنها منو بپرستین.
چرا این سفارش رو کردی خدایا؟
برای اینکه بدونی چه قدرتی پشتته و غمگین نشی و نترسی از هیچی.
چون قوانین اینه که فقط حالت باید خوب باشه و آرام باشی.
نعمت هاتو ببین و سپاسگزار باش تا تورا بیفزایم.
حال خوب=سپاسگزاری
درک این موضوع= خالق زندگی خودمون بودن
==================================================================
سلام خدمت استاد عزیزم و خانم شایسته عزیز و دوستان عزیز هم جهت با مسیر تغییر و بهبود در این دانشگاه الهی
خداروشکر بخاطر این سایت الهی
استاد سپاسگزارم از شما بخاطر وجودتون و اینکه این بستر رو فراهم کردین تا فکر کنیم،
تا سعی کنیم که بتونیم خدارو اونجوری که شایسته شه بهتر بشناسیم و همواره یادش کنیم.
استاد چرا تکراری نمیشه این فایلها؟!؟
من این فایل رو بارها و بارها شنیدم.
هم تصویری هم صوتی.
چقدر خوبن این مطالب و آگاهی ها و هربار داره خالص تر و باکیفیت تر هم میشن و
هربار درک من هم بیشتر میشه نسبت بهشون و امیدوارم که بتونم در عمل ازشون استفاده کنم و البته که جز به توفیق خدا نیست.
خدایا خودت کمکم کن که درست درک کنم و بتونم عمل کنم.
امروز با همسرم هانیه جان برای انجام یه سری امور رفتیم بیرون خداروشکر که همه چیز عالی و روون انجام شد با یاری و هدایت الله مهربان و کلی نشانه ها و نعمت دریافت کردیم که بخوام بنویسم خیلی کامنتم طولانی میشه ولی یه دونش رو که شایدم ساده به نظر برسه ولی برای من بسیار بزرگ بود توی مسیر برگشت بود که رفته بودیم بازار و توی مسیر برگشت تصمیم گرفتیم با اتوبوس برگردیم.
اینم بگم که خداروشکر توی تهران کلی اتوبوس برقی و جدید و عالی وارد خط ها کردن که خیلی حس خوبی به آدم میده از تمیزی، از نو بودنش و راحتی بیشترش.
یه اتوبوس که از روبه رو مون میومد کنارمون وایستاد و یه حسی توی قلبم گفت برو ازش بپرس که آقا ایستگاه برگشتتون رو کجا باید سوار بشیم.
و آقای راننده خیلی با حوصله و با خوش اخلاقی راهنماییم کرد و گفت انتهای خیابون ایستگاه هست و من باحس خوب ازشون قدردانی کردم و داشتیم میرفتیم که صدامون زد.
اینم بگم که داشتم باهندزفری فایل مراقبه فراوانی رو گوش میکردم و یهو آقای راننده پرسید میخواین الان برگردین؟
گفتیم آره. گفت بیاین سوار بشین.
و ما اینو هدایت دونستیم و سوار شدیم. و ایشون مارو برد پایانه که چندتا خیابون جلوتر بود و گفت برید سوار اون اتوبوس بشین که شمارو ببره مقصدی که میخواین برین.
و ما اومدیم کارت بکشیم که کرایه پرداخت کنیم گفت نه نه نیازی نیست.
گفتم ببین خدا چطور دستهاش رو میفرسته و قلبها رو نرم میکنه تا ما راحتتر برگردیم.
و همین رو هدایت و رزق دونستم و با تمام قلبم به احساس خوب رسیدم.
توراه برگشت هم یه غروب زیبا رو تماشا کردیم که تاحالا غروب به این زیبایی ندیده بودم.
چقدر زندگی زیباست
چطور میتونیم برای تک تک لحظات زندگیمون شکر گزار باشیم؟
لحظاتی که احسن الحاله وقتی با خودش کوچکترین کارهارو انجام میدیدیم و حرکت میکنیم…..
خدایا من که عاجزم خودت اجازه بده شکرگزار تر باشم و بیشتر تو رو باخودم ببینم.
تو که همواره با منی، منم که گم میشم تو افکارم و تو رو حس نمیکنم…
بریم سراغ این جلسه
مثالی یادم اومد راجب کنترل ذهن در شرایط به ظاهر ناجالب که چند ماه پیش برام اتفاق افتاد.
چند وقت پیش که رفته بودیم سفر و در واقع ما بعد از مدت ها چندماهی رو توی شهری که زادگاهم بود و اونجا بزرگ شده بودم اقامت کردیم توی همون خونه باغ زیبا و بزرگی که توی کامنت قبلم اشاره کردم.
یه شب برام یه اس ام اس اومد که نامه قضایی برام تنظیم شده و کسی شکایت کرده و کمی نگران شدم ولی سریع به خودم اومدم گفتم من که توی مسیر درست هستم پس خیره قطعا
و به نفع منه هرچی باشه و تونستم ذهنم رو کنترل کنم
و فهمیدم سالها قبل که من سیم کارتی که به نام من بوده و فروخته بودمش
با نام من مونده بوده و اون شخصی که خریده بوده کلی باهاش تماس گرفته و قبض سنگین اومده و پرداخت نکرده و حالا مخابرات از من شکایت کرده و گفته بیا پرداخت کن وگرنه……
خلاصه سعی کردم طبق قانون الهی رفتار کنم و از خدا هدایت خواستم و حسم رو خوب نگه داشتم.
ایده اومد که یکی از دوستان دفتر قضایی زده و باهاش تماس گرفتم و ایشون باصبر و حوصله توضیحاتی داد و گفت این نامه از مرکز استانه و باید بری اونجا.
درحالی که من شهر خودمون بودم و فاصله داشتم.
و تصمیم گرفتم که فردا صبح برم دنبال کارهاش و این مسئله رو حلش کنم.
چون چندسال پیش هم اتفاقا این مسئله ذهنم رو مشغول کرده بوود که چرا این سیم کارت به اسم منه هنوز و خاموش هم بود هرچی تماس میگرفتم که بگم آقاااا بیا بزن بنام خودت.
خلاصه
دوتا از نزدیکان اتفاقا فردا میخواستن برن اون شهر ولی مسئله ای پیش اومد که باید تا یه ساعت خاصی میموندم باغ، برای اینکه کسی باید برای انجام کاری میومد و من نمیتونستم برم همراه اون عزیزان و همچنین بلیط اتوبوس هم چک کردم دیدم بعدش اصلا اتوبوس نبود و فرداشم حتی بلیط نیست و من اینو هدایت دونستم و خدا از طریق نشانه هایی بهم گفت فردا برو مخابرات شهر خودتون سوال کن.
ولی ذهن همش طبق شنیده هاش میگفت نه حتما باید بری مرکز استان چون فلانی هم قبلا همین مسئله براش پیش اومده و تا نرفته اونجا کارش انجام نشده
ولی قلبم میگفت نه تو فردا برو مخابرات شهرتون
و من رفتم
چیشد؟!
اونجا دوتاکارمند بودن که خیلی عالی برخورد کردن و مدارک رو هم از من گرفتن و گفتن نیازی نیست بری تا اونجا و همینجا کارهاتو انجام میدیم و با استان خودمون هماهنگ میکنیم.
منو راهنمایی کردن که مالکش مشخص نیست و اصلا نمیشه بفهمی که سیم کارت دست کیه و خودت پرداخت کنی بهتره و….
و من پرداخت کردم و ذهنم باز اومد بهم احساس قربانی بودن بده که یکی دیگه صحبت کرده چرا تو پرداخت کنی آخه
ولی من گفتم :
الخیر فی ما وقع
من توی مسیر درستم و به نفع منه.
کارم به راحتی انجام شد و یه سیم کارت نو که خیلی قیمتش بالا هم هست بهم دادن.
و این مسئله بعداز سالها پروندش بسته شد.
تو مسیر فقط داشتم با خدا حرف میزدم و سپاسگزاری میکردم.
و با خودم میگفتم ببین من تونستم ذهنم رو کنترل کنم و خدا بهم گفت که باید چیکار کنم
و کارم رو برام آسون کرد و نیازی نبود برم یه شهر دیگه و چقدر به زمانم برکت داد و وقتم تلف نشد و هزینه هایی که باید میکردم تا برم سفر هم عملا نکردم و آسونم کرد برای آسونیها.
و یادآوری کردم که ببین خداروشکر که صدای خداروشنیدم و چه خوب که به ذهنم گوش ندادم.
و خدا آگاه بود که همینجا هم میشه این کار رو انجام بدی و با نشانه های پررنگش اجازه نداد من تا مرکز استان الکی برم.
و گفتم خدا از آینده هم خبر داره
چی بشه که من بعداز مدتها بیام شهرمون و این نامه چرا الان بعداز 15 سال برام بیاد و اینکه سندش هم پیدا بشه (که داستانش مفصله خود پیداشدن سند سیم کارت که معجزه آسا بود) و اینکه چندروز قبلش هم پولی اومده بود به حسابم که به راحتی من تونستم بدهی اون قبض رو پرداخت کنم و براش محیا بودم…
جز اینه که من مدارم تغییر کرده و مدارم اومده بالاتر؟
و خدا پرونده هایی که بازه و ممکنه درآینده کلی برام دردسر ایجاد کنه رو داره دونه دونه حل میکنه و خدا میدونه که چقدر درآینده برام خوب و راحتتر میشه همین انجام شدن این کار ساده…. خدا از آینده خبر داره
و گفتم ببین چه قدر ذهن تلاش میکرد الکی منو بترسونه و کار رو میخواست واسم سخت کنه ولی با کنترل ذهن و نگه داشتن حال خوبم چقدر کار آسون پیش رفت….
خیلی جزئیات این داستان بیشتر بود فقط جوری سعی کردم بنویسم که مفهوم رو برسونه و اینکه بیشتر رده پایی باشه واسه خودم که به یادم بمونه که خدا و قوانین و هدایت چطوری دارن کار میکنن که بعدا بتونم بازم ذهنم رو کنترل کنم با به یاد آوردن این داستان.
استاد سپاسگزارم از اینکه در دوره ای زندگی میکنم که شما زندگی میکنید و خداروشکر که مارو به سمت شما هدایت کرد تا تمرکزی توی این مسیر روی اصل کار کنیم و بتونیم راحتتر زندگی کنیم و خدارو بهتر بشناسیم.
درپناه حق
سلام به همگی
بهبه ببین چه فایلی کنترل ذهن در زمان حساس کنونی
سلام استاد جان… صدای منو از خونهای میشنوید که فروخته شده و باید تحویلش بدیم به صاحبخونه جدید…
خونهای که پیشخرید کردیم هنوز تو مرحله سفیدکاریه…
وسط سالن یه روفرشی پهنه، خبری از فرش نیست،
روبرومم کلی کارتن؛ شیرآلات، پکیج، رادیاتور، هود، سینک، گاز، روشویی… خلاصه بازار شام به تمام معنا
اماااا… دلِ من؟
آرومِ آرومه…
چرا؟
چون سپردم به خدا
چون میدونم خونه قشنگ و توحیدیمون، دقیقاً تو بهترین زمان، تحویلمون داده میشه.
ما تو شرایطی هستیم که هیچی از آینده مشخص نیست،
ولی ذهنمونو کنترل کردیم،
بهجای ترس، اعتماد رو انتخاب کردیم.
هر شب با همسرم میریم پیادهروی…
غروبها میزنیم بیرون،
برای دیدن زیباییها،
برای حرف زدن از خوبیهای خونه جدید،
برای تمرین آرامش،
برای اینکه ذهنمون نره سمت اگه نشد چی؟
بلکه بمونه روی میشه، چون خدا هست.
خدایی که یهشبه 50 میلیون برام جور کرد از جایی ک فکرش رو نمیکردم
خدایی که بهترین کابینتساز رو با بهترین متریال و یه قیمت باورنکردنی سر راهم گذاشت،
خدایی که بهترین دستهاشو فرستاد برای کناف و لاین نوری،
حتی حمام و سرویس بهداشتیمونم با عشق نورپردازی شد…
همه اینا یه زمانی فقط آرزو بود…
و الان؟
داره جلوی چشممون اتفاق میافته.
وسایل خونه رو از فضل خدا، راحت خریدیم
هزینهها پرداخت شد
دلهامون قرصه…
من، همسرم، دخترا… همگی حالمون خوبه.
و من عمیقاً باور دارم:
وقتی حالت خوبه،
وقتی ذهنت آرومه،
وقتی توکل میکنی،
کارا خودشون راه میافتن…
به قول انیشتین:
وقتی همهچیز داره راحت پیش میره،
یعنی خدا خودش داره اون کارو انجام میده
این یعنی کنترل ذهن تو حساسترین شرایط…
وقتی آینده مبهمه،
اما دلت روشنه
به نام خداوند هدایتگرم؛
خدایی که هر لحظه، با هماهنگیهای دقیقش، داره معجزاتش رو به من نشون میده.
سلام به استادهای نازنینم و دوستان نازنینِ همراه.
استاد جانم،
اگه هزاران بار خدا رو برای این سایت الهی و این دورهٔ بینظیر سپاسگزاری کنم، باز هم کمه
توی کتاب «چگونه فکر خدایی بخوانیم» خیلی زیبا و دقیق به این نکته اشاره شده که وقتی انسان با انرژی بیانتهای الهی هماهنگ میشه، اتفاقهایی رخ میده که از نگاه ذهن منطقی، غیرممکن به نظر میرسن.
دقیقاً مثل داستان حضرت موسی.
حضرت موسی زمانی وارد دریا شد که نه زودتر و نه دیرتر؛
در زمان درست.
نه از روی ترس، نه از روی شتاب،
بلکه از روی هماهنگی کامل با خدا.
او به وضوح گفت:
«پروردگارم با من است؛ مرا هدایت خواهد کرد.»
و همین یقین، همین همفرکانسی با حقیقت، باعث شد شرایط بیرونی هم هماهنگ بشن.
دریا کنار رفت، چون موسی قبل از آن، درونش کنار رفته بود از ترس، شک و مقاومت.
این فقط یک داستان معنوی نیست؛
پشتش یک پدیدهٔ کاملاً واقعی و علمی هم وجود داره.
وقتی باور، احساس و تمرکز انسان در یک راستا قرار میگیرن،
ذهن وارد حالتی میشه که بهش میگن «هماهنگی شناختی».
در این حالت، سیستم توجه مغز فعال میشه و انسان شروع میکنه به دیدن راهحلها، نشانهها و فرصتهایی که قبل از اون اصلاً متوجهشون نبوده.
نه اینکه جهان ناگهان تغییر کنه،
بلکه انسان در فرکانسی قرار میگیره که میتونه پاسخها رو دریافت کنه.
همین اتفاق برای موسی افتاد،
و همین اتفاق این روزها داره برای من میافته.
این روزها، هماهنگیها به شکل معجزه وارد زندگی من شدن.
نمونههاش انقدر زیاده که دیگه نمیتونم نادیدهشون بگیرم.
یکی از این نشونهها همین امروز بود.
من و دوست نازنینم سحر جان تصمیم گرفتیم شکرگزاری رو عمیقتر و آگاهانهتر انجام بدیم.
چون شما بارها گفتید:
وقتی میبینی کاری مثل شکرگزاری تو رو به خواستههات رسونده، همون رو تکرار کن.
ما همین کار رو کردیم؛
با حضور کامل.
بعد اومدم توی سایت که کامنت جلسهای از دورهٔ بینظیر «احساس لیاقت» رو بذارم،
اما یه حس درونی بهم گفت:
«برو خونه؛ خدا برات نشونه آورده.»
و وقتی وارد شدم،
دیدم فایلی که حتی اسمش هم نشونه بود،
دقیقاً در همون لحظه باید برای من پخش میشد.
استاد جانم،
از این هماهنگیها هزاران نمونه توی زندگی من در جریانه
و من عمیقاً سپاسگزار خدای مهربونم هستم
که انقدر واضح داره جواب فاطمه رو میده
و یادآوری میکنه که باید توی این مومنت بمونم.
حتی وقتی داشتم فایل شکرگزاریای رو که دوستم برام فرستاده بود گوش میدادم،
بعد از تمومشدنش،
خود سیستم فایل بعدی رو پخش کرد:
«در هر شرایطی، خالق زندگی خود باش.»
دقیقاً همون پیامی که باید همون لحظه میشنیدم.
تمام فایلها و اتفاقهای امروز،
در یک جمله خلاصه میشد:
احساست خوب باشه، اتفاقهای خوب میافته.
احساس خوب از کجا میاد؟
از دیدن نعمتها
و از سپاسگزاری آگاهانه از خدایی که لطفش بیانتهاست.
و واقعاً وقتی اینهمه تأکید میشه که شکرگزاری تو رو میافزایه،
چرا انجامش ندیم؟
چرا وقتی میتونیم حالمون خوب باشه،
خودمون حال خودمون رو خراب کنیم؟
چند روز پیش هم یه اتفاق دیگه برام افتاد؛
ماشین قشنگم چند روزی رفت تعمیرگاه.
اینجا بود که تازه متوجه تغییر بزرگی در خودم شدم.
فاطمهٔ قبلِ واکنشی،
با فاطمهٔ الان فرق داره.
فاطمهٔ الان، شاگرد استاد عباسمنشه.
وقتی این اتفاق افتاد،
تنها فکری که به ذهنم اومد این بود که
صددرصد ماشینم نیاز داشته بره تعمیرگاه؛
نیاز داشته یه تغییراتی توی خودش ایجاد بشه.
بهجای نگرانی،
به آموزش نگاه کردم.
این اتفاق، چیزهایی رو به من یاد داد
که دقیقاً لازم بود در این مقطع بشنوم.
و همین نگاه باعث شد
دستهای خدا برای من ظاهر بشه.
در تمام اون روزهایی که ماشینم کنارم نبود،
همهٔ کارهام انجام شد؛
حتی خیلی روانتر و بهتر از قبل.
و من دارم یاد میگیرم
که پشت هر اتفاق و هر چالش،
بهجای مقاومت،
خیر رو ببینم
و دیگر هیچ.
برای اینکه این حال خوب از یادم نره،
یه صلواتشمار دستم گرفتم
و مدام با دلیل میگم:
«خدایا سپاسگزارم.»
و همین تمرین ساده،
امروز چقدر احساس من رو بهتر کرد
و چقدر نعمت توی همین یک روز وارد زندگیم شد.
این همون یادآوریه که باید مدام به خودمون بگیم:
ببین،
یکم شکرگزاری کردم،
چقدر اتفاق خوب افتاد؛
حالا تصور کن اگه بیشترش کنی، چی میشه.
استاد جانم،
من عاشق پروردگارمی هستم
که من رو با شما آشنا کرد.
وقتی باور، احساس و عمل همجهت میشن، جهان هم هماهنگ میشه؛
درست مثل دریایی که برای دلِ مطمئن، راه باز میکنه.
سلام به همه ی هم فرکانسی های عزیزم این فایل رو به شدت دوست دارم و خیلی زیاد هم گوشش میدم
در صلح بودن و آرامش با خودمون ما رو به تموم آنچه از جهان میخایم هدایت میکنه
استاد عزیزم شما من رو با خدا آشنا کردین یه رفیق که هیچ وقت منو تنها نمیزاره همیشه با منه و از وقتی باهاش آشنا شدم دیگه دغدغه آینده رو ندارم از چیزی نمیترسم و اگر هم زمزمه هایی به سراغم بیاد سریع میگم تو با کسی دوستی که پروردگار جهانیان هست و همه چیز به دست اون داره میچرخه
توی فایل همجهت با جریان خداوند شما چیزهایی بمن یاد دادین که ساعتها براش اشک ریختم و این رابطه با خداوند برای من محکم تر شد
استاد عزیزم همواره تشکر از خدا میکنم که شما رو سر راه من گذاشت و امیدوارم همیشه سالم و خوشبخت باشید
دلم برای مریم عزیزم هم خیلی تنگ شده دیر وقته فایل تصویری نذاشتید
به نام خداوند مهربان مهربان
– یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا کُلُوا مِنْ طَیِّبَاتِ مَا رَزَقْنَاکُمْ وَاشْکُرُوا لِلَّهِ إِنْ کُنْتُمْ إِیَّاهُ تَعْبُدُونَ. (سوره 2، البقره، آیه 172)
اى کسانى که ایمان آورده اید از نعمت هاى پاکیزه اى که روزى شما کرده ایم بخورید و اگر تنها او را مى پرستید خدا را شکر کنید.
2- مَا یَفْعَلُ اللَّهُ بِعَذَابِکُمْ إِنْ شَکَرْتُمْ وَآمَنْتُمْ وَکَانَ اللَّهُ شَاکِرًا عَلِیمًا. (سوره 4، النساء، آیه 147)
اگر سپاس بدارید و ایمان آورید خدا مى خواهد با عذاب شما چه کند و خدا همواره سپاسپذیر [=حق شناس] داناست.
3- وَاذْکُرُوا إِذْ أَنْتُمْ قَلِیلٌ مُسْتَضْعَفُونَ فِی الْأَرْضِ تَخَافُونَ أَنْ یَتَخَطَّفَکُمُ النَّاسُ فَآوَاکُمْ وَأَیَّدَکُمْ بِنَصْرِهِ وَرَزَقَکُمْ مِنَ الطَّیِّبَاتِ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ. (سوره 8، الأنفال، آیه 26)
و به یاد آورید هنگامى را که شما در زمین گروهى اندک و مستضعف بودید مى ترسیدید مردم شما را بربایند پس [خدا] به شما پناه داد و شما را به یارى خود نیرومند گردانید و از چیزهاى پاک به شما روزى داد باشد که سپاسگزارى کنید.
4- وَإِذْ تَأَذَّنَ رَبُّکُمْ لَئِنْ شَکَرْتُمْ لَأَزِیدَنَّکُمْ وَلَئِنْ کَفَرْتُمْ إِنَّ عَذَابِی لَشَدِیدٌ. (سوره 14، ابراهیم، آیه 7)
و آنگاه که پروردگارتان اعلام کرد که اگر واقعا سپاسگزارى کنید [نعمت] شما را افزون خواهم کرد و اگر ناسپاسى نمایید قطعا عذاب من سخت خواهدبود.
5- وَاللَّهُ أَخْرَجَکُمْ مِنْ بُطُونِ أُمَّهَاتِکُمْ لَا تَعْلَمُونَ شَیْئًا وَجَعَلَ لَکُمُ السَّمْعَ وَالْأَبْصَارَ وَالْأَفْئِدَهَ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ. (سوره 16، النحل، آیه 78)
و خدا شما را از شکم مادرانتان در حالى که چیزى نمى دانستید بیرون آورد و براى شما گوش و چشمها و دلها قرار داد باشد که سپاسگزارى کنید.
6- فَکُلُوا مِمَّا رَزَقَکُمُ اللَّهُ حَلَالًا طَیِّبًا وَاشْکُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ إِنْ کُنْتُمْ إِیَّاهُ تَعْبُدُونَ. (سوره 16، النحل، آیه 114)
پس از آنچه خدا شما را روزى کرده است حلال [و] پاکیزه بخورید و نعمت خدا را اگر تنها او را مى پرستید شکر گزارید.
7- شَاکِرًا لِأَنْعُمِهِ اجْتَبَاهُ وَهَدَاهُ إِلَى صِرَاطٍ مُسْتَقِیمٍ. (سوره 16، النحل، آیه 121)
[و] نعمت هاى او را شکرگزار بود [خدا] او را برگزید و به راهى راست هدایتش کرد.
8- وَلَقَدْ آتَیْنَا لُقْمَانَ الْحِکْمَهَ أَنِ اشْکُرْ لِلَّهِ وَمَنْ یَشْکُرْ فَإِنَّمَا یَشْکُرُ لِنَفْسِهِ وَمَنْ کَفَرَ فَإِنَّ اللَّهَ غَنِیٌّ حَمِیدٌ. (سوره 31، لقمان، آیه 12)
و به راستى لقمان را حکمت دادیم که خدا را سپاس بگزار و هر که سپاس بگزارد تنها براى خود سپاس مى گزارد و هر کس کفران کند در حقیقت خدا بى نیاز ستوده است.
9- أَلَمْ تَرَ أَنَّ الْفُلْکَ تَجْرِی فِی الْبَحْرِ بِنِعْمَتِ اللَّهِ لِیُرِیَکُمْ مِنْ آیَاتِهِ إِنَّ فِی ذَلِکَ لَآیَاتٍ لِکُلِّ صَبَّارٍ شَکُورٍ. (سوره 31، لقمان، آیه 31)
آیا ندیده اى که کشتیها به نعمت خدا در دریا روان مى گردند تا برخى از نشانه هاى [قدرت] خود را به شما بنمایاند قطعا در این [قدرت نمایى] براى هر شکیباى سپاسگزارى نشانه هاست.
10- وَقَالُوا الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی أَذْهَبَ عَنَّا الْحَزَنَ إِنَّ رَبَّنَا لَغَفُورٌ شَکُورٌ. (سوره 35، فاطر، آیه 34)
و مى گویند سپاس خدایى را که اندوه را از ما بزدود به راستى پروردگار ما آمرزنده [و] حق شناس است.
11- بَلِ اللَّهَ فَاعْبُدْ وَکُنْ مِنَ الشَّاکِرِینَ. (سوره 39، الزمر، آیه 66)
بلکه خدا را بپرست و از سپاسگزاران باش.
12- نِعْمَهً مِنْ عِنْدِنَا کَذَلِکَ نَجْزِی مَنْ شَکَرَ. (سوره 54، القمر، آیه 35)
[و این] رحمتى از جانب ما بود هر که سپاس دارد بدینسان [او را] پاداش مى دهیم.
به نام خدای بخشنده مهربان
شکرت برای روزهای معمولیم
خداجونی چجوری حتی روزهای معمولیمم بتونم پر انرژی باشم
مثلا
امروزم یه روزمعمولی بود
ولی برای رابطه خوبم با عزیز دلم شکر
رفتییم دورر دوررر ساندویجای خوشمزه شکرت
افتاب قشنگ شکرت رودخانه اب خوشگل شهرمون شکرت
برای کوچه ها مغازه های خوشگلت شکرت
برای اینکه عزیزدلم انقد مهربون بودیم راحت ودر صلج ارامش شکرت
برای خابی شیرین سنگین وسکوت تمرکز بالام شکرت
برای اینکه توی ماشین نشستم عزیز دلم گفت عجیب رمز بانک خودش اومد میخاستم به هواش برم بانک خود به خود درس شد شکرت برای نشونه های خوبی
شکرت امشب شام. خوشمزه دارم وقته زمانم بیشتره
شکرت با خواهر جونی اختل زدیم کلی لدت بردم
با خواهر زاده های خواستنی ام
شکرت برای بیسکوییت خوشمزه از مغازه زیبا عزیز دلم برداشتم
شکرت برای مغازه زیبا وپر از خوراکی های خوشمزه عزیز دلم
شکرت برای پرنده زیبام امروز چه کارهای بامزه کنارم میکرد هی بازیش گرفته بود میرفت زیر پتو میومد بالا پایین چقد بامزس
شکرت برای دوش ابگرمم چقد لذت بخش بود
شکرت برای بازی حکمم چقد سرمو گرم کرد شکرت
روز های با اتفاقات قشنگ
دختری سعی کن برای اتفاقات قشنگت بیشتر زوق کنی برای خونه دنج ارامت
همیشه ارومه تمیز اسوده
برای سفر های قشنگ کوتاه بزرگت برای خانواده بزرگت دوستات میتونی ممنون باشی واقعا لدت ببری
راستش تازه میفهمم
لدت بردنم مهارت میخاد
راستش خیلی روزها ساده وباید تلاش کنم تا لذتشو ببرم
گاهی اتفاقات سفر های خفن انقد فراوانی انقد عشق محبت به پام میریزه
باید ممنون خوشحال باشم
باید واقعا لدتشونو ببرم
باید از تماس خانواده از حظوره خانواده عزیزم لذت ببرم باید از لحظه لحظه سکوت تنهاییام لذت ببرم
روزها لحظه های سخت
گاهی یه ترس هایی مثل طوفان مارو تکون میدن بترسونن
شایدم کمی بترسونن مون
ولی باید یادمون باشه ترس ینی اتش
وباید سعی کنیم کمتر توی اتیش فرو بریم
باور کن خودم احساس میکنم با این نشونه حالم از معمولی به بهتر شده خداجونی شکرت
نعمتاهامو واقعا میتونم ارزش شونو یاد بگیرم واقعا میتونم لذتشوووونو ببرم
برنامم فعلا
برق انداختن مبلا
طراحی
فایل رندم
فایل زیبای این
در پناه وصلح با دوست واقعی مون رب بخشنده مهربونمون
سلام به استاد جان، خانم شایسته و تمام دوستان
آقا یونس اینقدر حالش بد شد و نتونست ذهنش رو کنترل کنه که در اثر اون حال بد قومش رو نفرین کرد و خودش دچار مشکل شد به دهن نهنگ افتاد احساس بد یونس برای خودش عذاب آور شد احساس بد یعقوب یعقوب رو کور کرد حتما حضرت یعقوب هم بچه هاش رو نفرینی چیزی کرده ملامت و سرزنش کرده که همه اینا ناشی از عدم کنترل ذهن و بد شدن احساسه که اون اتفاقات رو هم برای یعقوب رقم زد.
در عوضش مریم باکره رو داریم که بچه دار شده به حرف خدا گوش میده نمیذاره احساسش بد بشه و اونجوری اتفاقات خوب براش رقم میخوره مادر موسی رو داریم که به حرف خدا گوش میده نمیذاره حالش بد بشه ذهنش رو کنترل میکنه و بچش بهش برگردونده میشه ابراهیم رو داریم که نمی ترسه و نگران نمیشه از اینکه به آتش بندازنش و میتونه ذهنش رو کنترل کنه و حالش رو خوب نگه میداره و آتش برش گلستان میشه اینا پاداش گرفتند اونام تنبیه شدند اونا پیامبر بودند اینام بودند.
مثلاً من امروز از اول روز ذهنم شروع کرد به جفتک اندازی و میخواست بره تو درو دیوار و غر زدن و گیر دادن که گفتم ببین دوست عزیز من حوصله دردسر ندارم حال من رو خراب نکن که بد بیاریام شروع میشه این همه زیبایی و نکات مثبت کوری اینا رو نمیبینی و شروع کردم به توجه کردن به نکات مثبت آدمها و محیط اطرافم و تحسین کردن و اتفاقی که افتاد یه فروش خیلی خوب به یه آدم بشدت سخت پسند و نخر داشتم.هنوز جنس رو نفرستادم پولشم داد کامل.اینو نوشتم که یادم باشه فقط برای اینکه تونستم ذهنم رو کنترل کنم تونستم هم جریانش کنم با جریان خداوند که منبع سلامتی نعمت و ثروته این اتفاق افتادا هیچ دلیل دیگه ای نداشت مرضی جانا.
یه اتفاقی این چند روزه برای من افتاد که خیلی حالم رو خوب کرد و بخودم افتخار کردم و الان که استاد این جمله طلایی رو گفتند یادم اومد که گفتم اینجا برای خودم بنویسمش
که یکی از اون چیزایی که خیلی بمن کمک میکنه تو اتفاقات بد احساسم رو خوب کنم اینه که بگم من دارم چیز یاد میگیرم ازش اشکال نداره این اتفاق افتاد ولی تجربه خیلی خوبی بمن داد برای اینکه جلوگیری کنم برای بعداً چون ما تو اتفاقات خیلی بد درسهای بزرگی میگیریم
چند سال پیش دو نفر اومدند مغازه ما برای خرید کفش و چند جفت کفش خریدند و از من شماره شبا خواستند و منم دادم اونام انتقال دادند شماره تلفن شونم دادند و رفتند و بعد من متوجه شدم کلاه برداری بوده و با یکسری اپلیکیشنها رسید جعلی و فیک درست میکنند براحتی و بهمین شکل کلاه برداری میکنند خوب من حالم خیلی بد شد ولی درس خیلی بزرگی گرفتم تا اینکه همین جمعه باز همون اتفاق افتاد و طرف گفت شماره شبا بدید گفتم نه شرمنده کارت به کارت کنید یا کارت بکشید گفت سقفم پره کارتم ندارم گفتم پس ببخشید نمیتونم کفشها رو بدم و گذاشتم زیر میزم و طرف رفت حالا این درحالیه که چند وقتیه دارم روی دوره ثروت یک کار میکنم اول بهم ثابت شد مسیرم درسته و من در مدار ثروت قرار گرفتم که طرف نتونست سرم کلاه بگذاره دوم اون اتفاق اون روز درس بزرگی بمن داد و بمراتب الان چندین برابر مبلغ اون زمان خسارت من میشد اگر اون درس رو اون روز نگرفته بودم و خدا رو شکر کردم.
به نام خداوند مهربان
سلام خدمت استادگرامی ، خانم شایسته ی نازنین و گرانقدر و همه ی عزیزان
حال خوب رو فقط خودمون میتونیم به خودمون بدیم. میتونیم نه ، ما باید حس و حال خوب به خودمون بدیم .این تنها وظیفه ی ماست در جهان هستی ، این تنها وظیفه ی ماست در برابر میلیون ها نعمتی که روزانه در اختیار ماست .
این تنها وظیفه ی ماست که انجامش نعمت و برکت بیشتر رو به زندگیمون میاره، و انجام ندادنش زندگی مارو پر میکنه از ناخواسته های ناجالب!
یادگرفتن ایجاد حال خوب و افکار و باورهایی که حال خوب رو در ما به وجود میارن اولین اولویت زندکی ما باید باشه ، چون همه ی چیزای دیگه تحت الشعاع این مهارته.
وقتی یادبگیرم احساس خوب رو در هر شرایطی حفظ کنم و پایدار نگه اش دارم یعنی در این دنیا هم در بهشت زندگی میکنم.
کسی که تمام تلاشش در زندگی ایجاد باورهای مناسبه که به کمک این باورها حالشو خوب نگه داره انصافا حقشه که به همه چی برسه و تمام پاداش هارو درو کنه و حتی جز اولیا خداوند بشه.
هیچ انسانی در جهان نمیتونه دائما حالشو خوب نگه داره ولی با تمرین میتونیم حالمون رو در زمان های بیشتری خوب نگه داریم و همین کافیه و برای این کار ما باید همیشه و هر روزه روی کنترل ذهنمون کار کنیم، روی ورودی ها کنترل داشته باشیم ، روی باورهای توحیدی بیشتر کار کنیم، سپاسگذاری رو سرلوحه ی زندگیمون قرار بدیم و صبح که بیدار میشیم و شب موقع خواب سپاسگذار نعمت هامون باشیم ،
سپاسگذاری نعمتیه که ما با استفاده ازش میتونیم ظرفمون رو بزرگتر کنیم و لیاقتمون رو برای کسب نعمت های بیشتر بالا ببریم .
اگر احساس ما خوب بمونه و پایدارتر بشه ما در مدارهایی قرار میگیریم که اتفاقات مثبت بیشتری برامون میفته ، ما میتونیم اتفاقات یک ثانیه بعدمون رو هم تغییر بدیم با تغییر فرکانسمون.
بنابراین هیچ اتفاقی و سرنوشتی از قبل تعیین نشده و این ما هستیم که با افکارها و باورهایی که در ذهن پرورش میدیم هر لحظه فرکانس خلق اتفاقات بعدی رو میفرستیم.
ما نمیتونیم همیشه در بهترین احساس ممکن باشیم ولی همیشه میتونیم در احساس بهتری از احساس الانمون باشیم و این بهتر بودن انتهایی نداره و هر چه بیشتر تلاش کنیم احساس مون هم همیشه در حال بهتر شدن خواهد بود.
ما باید بتونیم افکار بد رو مترادف کنیم با سوختن در آتش، اصلا مهم نیست چقدر دلیل داری برای حال بد ، اصلا مهم نیست چقدر دلیل داری که مجبوری دستتو بکنی تو اتش ، مهم اینه دستتو بکنی تو اتش دستت میسوزه فارغ از دلایلی که داری ، بنابراین اگه افکار بد رو پرورش بدی انگار داری اینده تو با دست خودت تباه میکنی و همیشه اتفاقات ناجالب رو در زندگیت رقم میزنی و یا اصطلاحا انگار داری دستتو میکنی تو آتیش ، اگه این قانون حفظ حال خوب رو اینقدر محکم بگیریم و سعی کنیم در هر شرایطی ازش عدول نکنیم ما همواره آگاهانه اتفاقات و شرایط دلخواه رو برای خودمون رقم میزنیم و زندگی برای ما مثل بهشت میشه.
کسی که همواره در حال کنترل ذهنه ، ذهن قوی میسازه و در هر شرایطی میتونه حال خوب خودش رو حفظ بکنه . این کار سخته ولی ارزش زحمت کشیدن و تمرین کردن رو داره و شاید بهتره بگیم هیچ کاری توی دنیا ارزشمند تر از این نیست که وقتمونو صرف یادگیری کنترل ذهن کنیم و این قدرته فوق العاده و لذت بخشه کنترل ذهن رو بدست بیاریم و در هر شرایطی بتونیم با باورهای قدرتمنده کننده ای که ساختیم حالمون رو خوب نگه داریم و بهتر و بهترش کنیم ، این بزرگترین و شگفت انگیزترین قدرت و ثروتیه که یه انسان میتونه بدستش بیاره.
سپاسگذارم از استاد گرامی بابت انتقال خالصانه ی آگاهی های ناب الهی به ساده ترین و قابل فهم ترین روش ممکن
یا حق