درک عمیق‌تر قوانین خداوند | قسمت ۴


موضوع این برنامه: ورود به مدار نعمت‌ها


مفاهیمی که در این گفتگو مورد بررسی و توضیح قرار گرفته است:

  • اساسی‌ترین قانون خداوند: احساس خوب = اتفاقات خوب؛
  • رابطه احساس خوب و خوش شانسی؛
  • اگر بتوانی در شرایط نادلخواه، احساس خود را خوب نگه داری، پاداش‌ها راضی کننده است؛
  • ارتباط بین شکرگزاری و رزق؛
  • راهکار ورود به مدار نعمت‌ها و بیشتر ماندن در این مدار؛
  • راهکار “رسیدن به احساس خوب” در شرایط نادلخواه؛
  • “احساس خوب”، نتیجه کنترل ذهن است؛

منابع بیشتر درباره محتوای این قسمت:


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

479 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
    تعداد کل دیدگاه‌های «فاطمه(نرگس) علی پور» در این صفحه: 6
  1. -
    فاطمه(نرگس) علی پور گفته:
    مدت عضویت: 1602 روز

    بنام خداوند بخشنده مهربانم…

    بنام خداوندیکه…به اندازه ایی توی حل مسائلم احساسم خوب باشد…

    بهمون اندازه به من الهام میکند برای بهتر شدن ارائه کارم..

    استادم..این تجربه احساس خوب توی “”اتفاقی”که همین چهار گذشته برام افتاد”رو میخاستم در این بهشتم نقل قول کنم..

    تا اول برای خودم درس باشد…و بعد برای دوستانم که داریم تجربیاتمونو از داشتن احساس خوب”بهمدیگه یادآوری میکنیم..

    چند شب پیش…توی پیاده رویم…که سالهاست برای من ترس شدیدی داشت

    اینم بگم!!!.[.طبق تکامل چهار ساله ام!!!]..

    جوریکه در هوای روشن روزم توکل نداشتم اون منطقه رو بگذرونم..

    چون یه قسمت پشت هست…

    و من گفتم خدایا میخام توی شب این قسمت رو پیاده روی کنم..

    چون شب قبلش..نجوا میومد که نباید بری..

    گفتم چون ذهنم داره بد بیراه میگه..

    من باید بتونم این پیاده روی غلبه بر ترسسمم انجام بدم..و این مسیر رو توی تاریکی مطلق “پیش ببرم..

    و رفتم و رفتم رسیدم به اون مکان..همه جا سکوت بود…گفتم خدایا کمکم کن…دیدم یه نور خوشکلی بهم چشمک زد..بهم گفت برو جلو…

    و من دقیقا در زمان و مکان مناسب اون منطقه اونم با احساس خوب پیمودم…..

    و تایید الهی هر بار خداوند توی آسمون بهم نشون داد…و این گزینه هم شکر خدا انجام شد…

    …….

    پلن بعدی….اینبار یه ورژن جدیدتر و ترسناکتر…!!

    فرداش…بهم گفت قدم بعدی..امروز عصر فلان منطقه”که .قبرستان جدید اونم بازم توی فلان ساعت..

    و دیدم شخصی بهم نزدیک شد..گفت اینهمراه اومدی اینجا چکار …

    گفتم پیاده روی اومدم…..انگار از دلش گذشته بود.اینم کار خدا بود ببینم چقدر ایمان دارم….بهم گفت نری فلان جا…خوبیت نداره..

    فورا ذهنمو کنترل کردم..

    گفتم خدایا این شخص منو ترسونده..

    نباید این ترس منو از این مکان دور کنه..

    من رفتم جلو….

    دیدم دو شخص..اونجا وایسادن..تا منو دیدن رفتند…

    و من رفتم کل قبرها رو گشتم حتی اون پستوها هر جا ذهنم میگفت نرو رفتم…

    و باز نجوا اومد که اگه میخای بری فلان مسیر…نکنه از مسیر فلان نخلستان بریا…یکی بهت حمله میکنه..

    و من رفتم …

    گفتم خدایا…اینبار میخام بیشتر بهم کمک کنی..دیگه هوا مثل شب قبلش توی اون قسمت پشت..تاریک و تاریک شده بود…

    و من این حرکت رو زدم..

    نزاشتم احساس بد بشه.. …منو از این غلبه بر ترس دور “کنه…

    و سه تا پلن رو که سالیان سال ازش میترسیدم به لطف خدا انجام شد…..

    ……….

    و فرداش بعد اینهمه کنترل ذهن…الهام رسید …یه حساب کارت بانکی پارسیان رو از طریق سایت ثبتنام کن…تا این کارت بانکی رو درخاست بدی..

    و دقیقا اینم تا ظهر “طبق الهاماتم انجامش دادم..

    و پلن اینم به لطف خداوند انجام شد….

    و بعد ازظهر …هدایت شدم به کامنت شخصی که دستکشامو براش فرستاده بودم…ایشون بهم گفت نمونه کاراتو پست کن…برامون بفرست..

    استادم…شخصی که ایشون طراح و لباس شب و لباس عروس توی کل جهان هست..

    و هم بصورت فشن شو توی کشور استانبول دفتر داره..

    و هم مزون دوزی برای تمام عروس های دنیا و افراد برجسته کار میکنه..

    و اینم هدایت خدا بود..و نگهداشتن احساس خوب در توانایی حل مسئله.باعث شد وارد همچنین پلن جدیدی بشم!!!

    ……میخام بگم!!!

    دلیل اینکه لطف خداوند ،”بهترینها رو”برای طراحی و دوخت دستکشهام..شامل حالم شد..

    فقط بخاطر این بود…

    که من تونستم توی نحوه الگوبردارییم و نحوه دوختم..ذهنمو کنترل کنم..

    میخام بگم!!!

    دلیل اینکه..پروجکتام هر بار به مسیرهای عالی هدایت میشه…

    بخاطر این بود..که توانایی حل مسئله داشتم..

    اونم از شما و فایلاتون که مدام میگین…یه عزت نفس بالا هست که ادامه میده…و کم نمیاره…

    و من تمام قطعات الگویی و دوختی بخاطر ادامه دادن..و احساس خوب داشتن،” در دل کنترل حل مسئله بود..

    اگه من نرگس همون دفعه اول ادامه نمیدادم…اصلا نمیتونستم همچنین ورژنهای الگویی و دوختی رو هر بار وارد پروژه های بزرگتری.بشم و نمونه کارامو .ارائه بدم..

    نمیخام بگم ایشون قدرتش زیاده…!!!

    چون الهامات خداوند هست..منم بهش پیروی میکنم..یا این یا هزار تا از دستانش!!!

    میخام بگم…هر انسانی میتونه ادامه بده….حتما بهمچنین مکانهایی هدایت میشه..

    کلا لطف خداست که بهم میگه..

    فقط چه موقع الهامات میرسه…

    موقعه ایی که من احساسم خوبه…

    همین!!!!…….به لطف خدا!!! امروز دو روز هست من دارم کارامو آماده این سفر میکنم..از روز گذشته به الان..من بهبودگراییم بازم در عمل چند برابر شده..

    همین احساس خوب باعث شد..که ورژن کار دستکشمو با قدرت الهام ببرم. بالا..

    بخدا نه کاری به دولت داره..نه رئیس داره نه خانواده داره…

    من خودم خالق زندگیم هستم..و به لطف رحمت الهی..وقتی من باهاش هماهنگ شدم..چنان توی درونم هماهنگی انداخت که زبانم قاصره..

    استادم دقیقا سایت شما با دستکشهای من داره با همدیگه “بیشتر هماهنگ میشه..

    میدونی چرا!؟؟؟چون هر دومون داریم بهبود میدییم خودمونو..

    خداشاهده…من اصلا گذشته ها اگه بهم میگفتن تو میتونی بهچنین ورژنی برسی حتما یه شاخ روی سرم میومد بالا..

    میدونی که میدونی.!!!اونم بخاطر اینکه من به خودشناسی و خداشناسی رسیدم..

    بخاطر اینکه وقتی خودمو شناختم که خودم خالق زندگیم هستم..فقط باید یسری تمرینات رو اگاهانه انجام بدم..سعی کردم بپذیرمشون و اونا رو عملی کردم!!!!

    کل داستان همینه!!!!

    استادم خوشحالم که دستکشهام داره رنگ زیبایی میگیره…

    خیلی براش خوشحالم..

    ذهنم گفت برو زودتر کاراتو انجام بده..

    از صبح تا حالا دارم پیام دوستانمو میخونم..

    گفتم بیام از نتایجم توی همین چهار روز بگم..

    خداشاهده به اندازه 4 سال میتونم با قطعیت بگم اتفاق خوب برام افتاده..

    اتفاقی که هر بار یه ورژن نرگس رو عملی تر بکنه..

    خیلی شور و شوق دارم..

    انشالله که دستکشهام جهانی بشه..اونم خودم از خدا خاستم..

    گفتم خدایا این دستکشهام اول به لطف خودت..و الهاماتت بود..بعد حرکت اگاهانه که بازم اونم خودت هستی شامل حالم شده..

    حالا که دوستداری من توی خلق این دستکش اومدم..

    خودت هدایتم کن..دستکشم وارد کمپانیهای طراحی و لباس شب و عروس بشه..

    من دوستدارم جهانی و با افراد ثروتمند کار کنم..

    میخام به ذهنم بگم!!!!!!

    نرگس تو میتونی…

    خدایا دستکشهای من ظریفه نیاز به دقتکاری زیاد داره..

    خودت ارزش کارامو بالا ببر…

    استادم!!!الان یکسال خورده اییه…من شب اول 403 وارد نمایشگاه داخلی شهرم شدم..تا به امروز لطف خدا دستکشم وارد پروسه “اونم حضوری” شخصی که جهانی “کار میکنه…

    هدایت شده..

    وقتی نگاه میکنم به پروسه و روند کاریم..فقط میبینم احساس خوب و توانایی حل مسئله توی تضادهایی که توی کارم برام پیش میومد..رو تونستم توی کارم اعمال کنم. همین!!!!!.

    بخدا هیچکسی یه زره هم نتونست بهم کمک کنه..

    میخام بگم!!!اونم با ضرس قاطع!!!

    همه چیز خودمونیم….

    واسلام..انشالله آینده میام بازم از تجربیاتم مینویسم..

    خدایا شکرت بابت این فرصت زیبا برای شروع کار جدیدم!!!!

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  2. -
    فاطمه(نرگس) علی پور گفته:
    مدت عضویت: 1602 روز

    بنام تنها خالق جهانم…

    بنام خداییکه تمام آسمانها و زمین…از آن توست…

    خدایا تنها تو را می پرستم و فقط از تو یاری می جوییم..

    خدایا ما را براه راست راه کسانیکه نعمت بخشیده ایی هدایت کن…

    استاد عزیزم…من 33 سال با این افکار احساس بد زندگی کردم..

    یادمه سال 86..سریال یوسف رو تلوزیون پخش میکرد..و همیشه برام سوال بود!!!

    که چرا یعقوب که ادعای پیامبر میکنه..همیشه برای داغ یوسفش گریه میکنه…

    چرا چشمش کور شده!

    چرا اینجور برخورد میکنه…

    دقیقا این باور دقیقا مثل باورهای گذشتگانم بود..که هر کسی زیاد گریه کنه…و یا حالش همیشه بد باشه..خوبه!!!

    چیزیکه توی باورهای مذهبی ماها خیلی زیاده…

    افرادی که احساس بد دارن…

    در مسیر درستین..

    و میبینم.افرادی هستند که همیشه این احساس بد رو جزو اصل و اساس زندگیشون قرار دادن..و با همین نگرش دارن زندگی و خوشبختیشونو نابود میکنن!!!

    ….

    من یه شب یه خواب الهامی ” دقیقا راجع به همچنین شخصی دیدم!..که توی جهنم داشت دنبال سرسبزی میگشت..

    وقتی به من گفت سبزی میخام…گفتم توی این برهوت توی این جهنم کجا سبزی گیر میاد..

    که اونجا هدایت شدم…

    خداوند بهم گفت..

    نرگس مسیر منو بیا..این مسیرها رو برای خوشبختیت پیش نگیر…..

    مسیر میانه رو برو..که مسیر راه راست هست…و منو روی شونهاش گذاشت و بُرد بهشت..

    ..میخام بگم!!!

    کل قانون الهی همینه…استادم…..واقعا همیشه اون سالها مدام برام سوال بود.

    چیزیکه خیلی کم ماها..توی جامعه مسلمانی…به این موضوع کم فکر کردییم..

    فکر میکردیم باید رفتارمون مثل یعقوب .پیامبر”باشه..

    یعقوبی که سالها در عذاب نبودن یوسف بود…

    ..دقیقا همین باور گذشتگانمون هست”””

    من همیشه میگفتم..خدایا این یعقوب پیامبرت بوده..بقول خودش و طبق چیزی که درک کردم بهش الهام میشده..تو رو باور داشته..

    چرا احساسش خوب نیست….

    چرا برای خودش کلبه احزان زده..و شبانه روز گریه میکنه..

    اگه این ادعای پیامبری میکنه!!..باید دلیل رفتن یوسف رو درک کنه!؟؟؟…

    همیشه با خودم میگفتم…

    اگه من جای یعقوب بودم و الهام خداوند رو میشنیدم.هیچ وقت برای یوسف اینقدر گریه نمیکردم تا چشمانم کور بشه..

    کسیکه با نیروی خداوند که بهش الهام میشه.طرفه

    دیگه هست!!!!نباید ..احساسش بدباشه..

    .اصلا احساس بد” برای چیه!!!

    استاد من اون سالها خیلی خیلی رفتار یعقوب برام سوال بود…اونم پیامبر که ادعای فلان فردی مثل ابراهیم و اسحاق داشت…..

    همیشه برام سوال بود…

    و این همون بحث ایمان هست…

    که من لطف خداوند وارد الهامات خداوند شدم…

    الهاماتی که به لطف خودش براش قدم برداشتم..

    و طبق قانون و نگهداشتن احساس خوب باعث شد…

    قدمهای خاستهامو پیش ببرم…

    قدمهایی که باعث شد …چیزهای جدید یاد بگیرم…دریافتهای عالی در مهارتم ببینم..

    من هر چیزی که بدست آوردم….و الان این لطف شامل حالم شده…فقط بخاطر درک الهامات خداوند بود..

    و میدونم…هر چقدر احساس خوب باشه..اتفاقات خوب برام میفته..

    و هر چقدر احساسم بد بوده ..اتفاقات بد برام افتاده..

    و من به عینه دقیق میبینم تا احساسم بد میشه سر تا پاهایم پر از افکار شیطانی و دقیقا دنیا جلوی چشممم میسوزه…

    اون اوایل….یسری الهامات میشد…و یسری کارها برام سخت بود..حالم بد میشد..ولی فورا بخودم نهیب میزدم..که باید بتونی انجامش بدی

    یا…

    یه اتفاقی برام پیش میومد…خیلی بهم میرختم…

    ولی …

    ..میخام بگم!!!هنوزم نمیگم خیلی خوبم..

    ولی لطف خدا…. فورا اون احساس شیطانی که.”وارد درونم میشه…

    و دقیقا دستم حالت سوزش میگیره…

    میگم نرگس باید اینجا بتونی خودتو کنترل کنی..

    و این اتفاق چند ماه پیش ..برای عضو خانواده ام افتاد….من اونجا جریان احساس خوب رو بخوبی درک کردم..

    منیکه توی محیط بیمارستان و بیماریها احساسم بهم میریخت..بخوبی کارهای ویزیت رو انجام دادم.اونم تنها….بدون نبود کسی از افراد خانواده ام….و هیچکسی حاضر نشد بیاد..

    همه گفتن نرگس!!!!

    بخاطر اون شرایط بهم میرختم…ولی .فورا بخودم میگفتم مواظب احساسات باش..

    خیلی شرایط سختی بود..خیلی زیاد!!!

    میخام بگم!!!

    چند نفر از افراد نزدیکم بخاطر ماندن در احساس بد .در اون وضعیت…چون براشون سنگین بود”بیماریهای عصبی گرفتن.که باعث شد میلیونها تومن خرج دوا دکتر کنن.

    ولی برای من جز حال و احساس خوب نبوداونم بخاطر پافشاریم روی ذهنم..

    ..استاد فقط آموزش شما توی اونروزهای سخت “بهم کمک کرد..

    و من به لطف خدا…شجاعتر و با شهامت تر شدم..

    همون شب..خواب دیدم…بهم الهام رسید…

    یفردی شبیه خودم در حال بیداری و خواب..

    بهم گفت…نرگس منم..

    دقیقا گفتگو بیین ذهن و روحم…

    بهم گفت با اون صورت نورانی و بهشتیم…

    بهم میگفت…بخند…بخنددد.نگران نباش.هیچ اتفاقی نمیفته همه چیز به خیرو خوبی انجام میشه..

    و یه خواب دیگه..که اون شخص که پدرم بود با لباس سفید و حال خوب…خداوند اون برگردون..

    استاد عزیزم….به لطف خدا…انگار قلب من شده یه تکه سنگگ..چه شبها و روزها که مراقبت شدید بود تا ماها طول کشید..بازم یه اتفاق ناجالب دیگه افتاد..

    که من فقط به طرز عجیبی میخندیدم…با وجود اینکه کنترل ذهن افراد نزدیکم به شدت بهم ریخته بود..

    حالا من شده بودم آچار فرانسه خونمون…با دو بیمار که هر کدومشون دردسر خاص داشتن..ولی من باعشق و لطف خداوند” کارهاشون به تنهایی انجام میدادم..

    نمیگم خیلی خوبم…ولی تونستم از پسش بر بیام..

    و لطف خدا شامل حالم شد…باعث شد….

    من روی شونهای خداوند بشینم و برم…

    تا چند ماه من از نظر ظاهری..در میون جهنم بودم..ولی اون جهنم برای من شهامت و شجاعت بود…

    استاد عزیزم…من دو روزه…..یه ترسی از چند مکان داشتم اونم توی تاریکی مطلق…

    دیدم نشخوارهای ذهنی میاد…به لطف خداوند دیشب..تو راهش بودم…خداوند نورشو زد..گفت نرگس حرکت…..و رفتم تو دلش انجام دادم..نور الهی برام روشن شد..

    و بازم امروز….

    اولین بار جسدی رو دیدم…و هدایت شدن به مکانی که بازم در تاریکی بود…

    استادم همینه که میگید..زندگی شما طبق باورای شماست همینه..

    یه شخصی نزدیکم بهم برخورد…بهم گفت..انگار از دلش گذشته بود…که فلان جا نریا..موقعیت خوبی نیست..

    و من گفتم چون این شخص گفته نرو…درسته به تاریکی خورده..ولی باید انجامش بدم..

    و رفتم تو دلش..چون صبح بهم الهام شد باید بری..

    و دم دمهای غروب..دو تا محیط تاریکی رو گذروندم..

    درسته ترس بود..ولی لطف خدا شامل حالم بود..

    و شیطان مدام میگفت فلان فرد میاد فلان اتفاق میفته…ولی من گفتم شیطان هر چی دلت میخاد بگوووو…من باید انجامش بدم…

    استادم…من نرگس” گذشته..از همه این موقعیتها سالها ضربه خوردم..که کسی مزاحممم نشه..

    ولی من با تعقییر باورهام..مخصوصا ایمانم به لطف خدا…تونستم..بهشون حمله ور بشم..

    و دستاوردهای بزرگی رو بدست بیارم..

    امروز هدایتم کرد به افتتاح حسابی برای ارز در داخل و خارج از کشور..نمیدونم چه چیزی رو”برای پاداش برام گذاشته..

    فقط میدونم …باید بحرفش گوش؟بدم..

    و لطف خدا انجامش دادم.و افتتاح حساب رو انجام دادم..

    ……

    استاد عزیزم..منطق خیلی خوبی بیان کردین..

    دقیقا همینه…

    داشتن احساس خوب…..که فقط دوستداری خوشحالی کنی…اونم توی بهترین حالت بزن و بکوب..

    ولی نگهداشتن احساس خوب ..در شرایط به ظاهر ناجالب……واقعااااا نیاز به یه باور قوی ای داره..

    من خیلی خیلی به اندازه” مدارم درکش کردم..

    هر جا …یسری تضاد برام پیش اومد…باعث شد خودمو بهتر بشناسم..اعمالمو بیشتر واضحتر کنم..

    بیشتر درونمو کنجکاوتر کنم…

    تجربه که تا دلت بخاد زیاد بود…

    من گذشته هم تا یه اتفاقی توی روابطم پیش میومد..

    شب که میخاستم بخوابم…دلیل رفتارمو با اون تضاد به چالش میکشوندم…

    تمام اون سوالات تمام اون تضادها ..

    استاد خداوند منو همراهی کرد..که امروز در مسیر شما استاد عزیزم باشم…

    واقعا درسها رو به من یاد داد…

    و الانم …

    دقیقا همینجوری هستم..ولی چون. توی مسیر داشتن احساس خوبم…

    به لطف خدا تضادی خاصی ندارم..

    و اگه هم اتفاق بیفته….

    خیلی بهتر میتونم استقبال کنم..درست اولش …ما بهم میریزیم…ولی “تونستم” و سعی کردم با نگرش قوی تری بهش نگاه کنم…

    کل داستان…ماندن ما در مسیر دنیایی همینه!!

    که بتونیم احساس خوب داشته باشیم..

    و درک این قانون توی شرایط به ظاهر ناجالب..

    مثل دو لبه شمشیر هست…

    میگن شمشیر حضرت علی دو لبه بوده..

    دقیقا این دولبه تیغ در جهت مثبت و منفی بوده..

    اتفاقا زندگی ما در این دنیا مثل تیغ دولبه هست..که با بتونیم با باورهای قوی در جهت مسیر الهی نگهداریمش..

    که خودش نیاز به نگهداشتن….یسری باورهاست..

    استاد عزیزم…یسری رفتارهایی که از افراد میبینم…صحبتهای شما توی ذهنم مرور میشه..

    میگم نرگس..

    دیدی چقدر قانون و عدالت خداوند درست و دقیق کار میکنه…

    پس قدر خودتو بدون..خودتو دوستداشته باش

    تو مسیر درست بمون…

    تا بتونی خوشبخت و سعادتمند باشی…

    ممنونم ..از خداوند شاکرم…که هر جا ذهنم داره ظاهر زندگیمو به رخم میکشونه که حالمو بد کنه..

    فورا بخودم میام..

    میگم..خدایا شکرت بابت فلان موقعیتهایی که منو توی مسیرش؟قرار دادی..

    و مدام بیاد میارم…

    و همین باعث شده…

    ذهنم همونجا فریز بشه…

    چون میدونم..

    فرکانسی شکرگزاری خیلی میتونه روی احساسم تاثیر گزار باشه..

    امروز که این جسد رو دیدم…گفتم نرگس ببین..دنیا اصلا ارزش غم خوردن رو نداره..

    وقتی مُردی..فقط میخان زود بخاک بسپارنت…

    و تا چند روزم ناراحتم باشن..همه چیز تموم میشه.

    واقعا دیدن این جسد خیلی روم تاثیر گذاشت.که اون افراد داشتن با خشونت اونو حمل میکردن..

    و بی ارزش؟بودن اون جسد خیلی برام پیام داشت..

    اونم با ورود من و دیدن اون صحنه..بهم گفت بیا نگاهش کن..من بخاطر شرایط اون جسد جلو نرفتم..گفتم خوبیت نداره…

    چون تصادفی بود…

    استادم هر چقدر که میگذره..بزرگ شدن و با جسارت بودنمو بیشتر میبینم…

    و بیشتر قانون الهی رو درک میکنم..

    و شکرگزار خداوندم میباشم…که خداوند این لطف رو شامل حالم کرد..که یه روز زیبای دیگه رو ببینم و بتونم غلبه بر ترسهای کودکیمو هر بار یجاهایی از نقطعه شهرم رو انجام بدم..

    همه لطف …آموزشهای شما استاد عزیزم میدانم و عمل بهشون…

    دنیا همجا برام بهشت شده….

    و میتونم با خیال راحت کارهایی انجام بدم..که شاید در گذشته بهم میگفتن در اینده بهمچنین ورژنی میرسی..قبول نکنم.دو تا شاخ روی سرم بالا بیاد….

    همه چیز احساس خوب هست…احساس ارامش در دل سختیها و غلبه بر ترسها..همجا رو برات بهشت میسازه…

    و من به عینه توی مسیر زندگیم با واقعیت تصویر دارم میبینم..هیچ ربطی بهیچکس..هیچ دولتی نداره..

    منم که اطرافمو” با نگرش خودم “میسازم….

    همه چیز از من نرگس میگذره…

    انشالله که خداوند حامی و نگهدارمان باشد..

    استادم شکرگزار خداوندم…که هر روز دارم یه ورژن الهی گونه تر میشم..و طعم زندگی رو در همه حال می چشم…

    و به همه دوستان عزیزم که دارن قدم برمیدارن در مسیر خودشناسی و خداشناسی تبریک میگم..

    انشالله این رزق بی نهایت الهی همیشه پیشبرد تمامی جنبه های زندگیمون باشه..

    رزق فقط با “باورهای قوی توحیدی “میاد…

    در پناه خداوند بزرگ شاد و متنعم باشید ..

    به امید بودن و ماندن در احساس خوب…

    انشالله…

    قوانین بدون تعقییر الهی….

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 13 رای:
  3. -
    فاطمه(نرگس) علی پور گفته:
    مدت عضویت: 1602 روز

    سلام و درود خدا به قلب زیبای الهی گونه سمیه عزیز…

    راسی سال نوی میلادی هم بهتون تبریک میگم..

    انشالله همیشه در مسیر سلامتی و حال و احساس خوب باشی..

    سمیه جان!…راجع به آیه ایی که در این فایل ارزشمند گفتی..

    راجع به میانه رو بودن…

    یه شب بهم الهامی” شد…

    که من در جهنم بودم…جهنمی که

    همه ادمها سرگردان بودن…

    خداوند دو شخص رو بهم نشون داد..

    این دو شخص..چند نفر از ادمهای اطرافم بودن….که سرگردان توی اون برهوت دنبال حقیقتی بودند..

    و یه شخص دیگه…یه شخص محجبه شدید..که من چند شب قبلش توی پیاده رویم،” باهاش برخورد کرده بودم….

    بهم گفت صداش بزن…و ایشون داشت از مسجد میومد..

    بهم گفت بخاطر گوش دادن قرآن شب میرم توی اونیکی مسجد..

    و ظهرها میرم توی اون یکی مسجد..

    جوری محجبه هست که خم شده بود..کاملا محجبه.شدید..

    و دیدم توی اون جهنم..این شخص به سمت من اومد..بهم گفت سبزی میخام..سبزی…

    گفتم خدایا توی این برهوت سبزی کجاست..

    و یه لحظه رفتم سر یه چاهی عمیق و عمیق و عمیق…

    دیدم هر چی نگاه میکنم نمیتونم عمقشو ببینم..

    و منم سرگردان دیدم اون دو افراد محو شدند..

    و اونجا توی اون برهوت جهنم..

    خداوند بهم گفت…

    نرگس مسیر میانه رو””بیا….این دو مسیر هر کدوم اشتباه هست..

    منو روی شونهاش نشوند..

    و با خودش بُرد بهشت…

    وای سمیه چی بگم از این بهشت..

    جقدر روی شونهای خداوند نشستن برام لذت بخش بود…

    چقدر حالم خوب بود…

    ولی من خواب نبودم بیدار بودم..خداوند بهم گفت چشماتو ببند تا بهشت رو حس کنی…

    روی شونهامو حس کنی…

    و منو خدا درونم” روی شونهاش داشتم فضای بهشت رو با تمام وجودم “حس میکردم.

    صدای پرنده ها میومد….

    بوی بهشت؛”حسش دقیقا”مثل باد اوایل بهار توی منطقه ما بود…

    یه حس آرامشبخش..

    نه خنک و نه گرم….بسیار آرام..

    صدای چهچه پرندگان ادم رو دیوانه میکرد..

    صدای ابشارها صدای رودخونه ها..

    ولی من نمیدیدمش..فقط حسش میکردم..حسش برام مثل تصویر بود..

    الله اکبر…

    و اون لحظه ایی که داشتم پر میکشیدم…بهم گفت چشماتو باز کن..ولی هنوز الله اکبر صدای بهشت توی گوشم میومد..

    خیلی خیلی عجیب حالم خوب شده بود خیلی عجیب…

    انگار منو چند فرکانس انداختن بالا ..

    میخام بگم!!! همه این الهامات رو لطف خداوند میبینم..

    سمیه جان…

    حرف از نگرانی زدی…حرف از شیطان زدی…

    من توی نوشتهات…یچیزی توی فکرم جرقه خورد..

    گفتم شیطان وجودش آتش است..

    دلیل اینکه نجواهاش برای ماها که داریم روی خودمون کار میکنیم..یه حس گرما توی وجودمون با احساس بد بوجود میاره…

    فقط بخاطر همون خاصیت شیطان گونه که از آتش است …. برامون بوجود میاد..

    إِنَّمَا النَّجْوَىٰ مِنَ الشَّیْطَانِ لِیَحْزُنَ الَّذِینَ آمَنُوا وَلَیْسَ بِضَارِّهِمْ شَیْئًا إِلَّا بِإِذْنِ اللَّهِ ۚ وَعَلَى اللَّهِ فَلْیَتَوَکَّلِ الْمُؤْمِنُونَ

    اره…شیطان وجودش از آتش است..و این وجود آتش گونه اش بخاطر همون مسیری که انتخاب کرده که ما رو از وجود بندگی کردنمون در مقابل خداوند دور کند….

    سمیه جان….همه این الهامتی که از این مسیر شنیدم..ذوق و شوق خداوند بود که بهم بگه…نرگس مسیر میانه رو “رو تا ابد ادامه بده…چون همه چیز احساس خوب تو هست..که ادامه دهنده تو در مسیر من میباشد..

    روز گذشته طبق هدایتم به دستکشهای نرگس….

    بهم گفت افتتاح حساب بانک فلان بصورت اینترنتی…

    چون خدمات ارضی رو انجام میده و بهم گفت…حساب سبا”الله اکبر..

    من کارت جدید رو بصورت اینترنتی خرید کردم و ادرس پستی رو دادم انشالله اگر خدا بخاد برام بفرستن..

    روز گذشته بهم گفت برو فلان قسمت که قبلنا برای این شخص نمونه کارای دستکشاتو فرستادی..

    رفتم دیدم اره پیام گذاشته..

    که باید نمونه کاراتو واسمون بفرستی..

    تا ما ببینیم..

    ایشون یه پسر فوق العاده ماهر ..توی زمینه طراحی لباس شب و عروس هستند..و کاراشونو توی تمام کشورها میفرستن…

    از اروپا گرفته تا کشورهای خاورمیانه..از امریکا گرفته تا ژاپن و چین…و ووو هند.و فلان..

    بسیار کاراشون زیباست..

    چند ماه پیش لباس عروسی دختر اروپا رو براش طراحی کرده بود..

    ایشون دفتر دوخت لباس شب و عروس توی استانبول ترکیه دارن..ولی بخاطر ارقی که از ایران دارن….توی مشهد دفتر دارن..و از افرادی که توی این زمینه ماهر هستند استقبال میکنن..

    .

    و ایشون با پروجکت کردنم.تحسین کرد”.بهم گفت کاراتو بفرست…

    جیزیکه من همیشه دوستداستم یچیزی تولید کنم.که اصلا همانندش نباشه..

    و لطف خدا شامل حالم شد…که این دستکش الهی بهم الهام بشه..

    با قطعیت میگم….هنوز هیچکسی توی این زمینه نتونسته الگوهای خیلی خوب رو تولید کنه…

    و دوزندگی خوبی داشته باشه..

    حتی من توی آمازونم سرچ کردم به اندازه تنوع کار من و نمونه های ساخت این پروژه من…هنوز کسی توی حوزه طراحی و دوخت .نتونسته بهمچنین ورژنی برسه..

    و من با یه پروجکت عالی..به امید خدا دارم کارامو راس و ریس میکنم تا زمانش برسه پستش کنم..

    انشالله…

    خداوند روز گذشته یه ایه زیبا از طریق دستانش بهم گفت..

    و قبلترش” یفردی بلند توی کوچه این کلمه رو صدا میزد..اونم پشت سر هم..

    الله اکبر..

    حینی که داشتم دستکشامو آماده سفر الهی” میکردم.

    [قُلْ إِنَّ الْأَمْرَ کُلَّهُ لِلَّهِ…

    (بگو: همانا تمام کارها و فرمان‌ها از آنِ خداست.)

    صحبت اون شخص”

    (ما دورانمونو گذروندیم “بدنبال آرامشیم.)الله اکبر..

    سمیه جان..اینم ردپای من برای شما دوست عزیزم…

    وقتی این نوشته مکتوب کرده رو خوندم..گفتم از ردپام واسه سمیه بنویسم..

    خداوند رو شاکرم که هدایتم کرد..

    من نرگس سالها توی این حوزه بودم.ولی بخاطر نشناختن خودم و خدای درونم فقط داشتم دور خودم میچرخیدم…..

    دقیقا مثل اون جهنم سرگردان بودم..

    خداوند بهم گفت مسیر من مسیر میانه رو”بیا…میبرمت هم بهشت دنیوی و هم بهشت اخروی‌..

    سمیه جان..یه همزمانی دو روز گذشته برام پیش اومد…

    همه اون غلبه بر ترسها باعث شد..من آماده بشم برای یه سفر جدید.که برات نوشتم…..اونم پروجکت کردن دستکشم بصورت عملی….

    الله اکبر….

    من سه مسیر توی شهرم از روز گذشتش رفتم..

    توی تاریک مطلقی که ذهنم منو میترسوند..

    و هدایت من با همزمانی دو نفر شخص فوت کرده و دیدن غسال خونه..

    و بازم هدایتم به یه قبرستان جدید از شهرم که خودم تنهایی نرفته بودم اونم توی تاریکی..

    و بازم هدایتم توی پس کوچه های یه نخلستان که اگه بخای روزشم بری برات سخته چی برسه شب باشه…

    همه اون حرکتا باعث شد…لطف خدا قدمهای جدید بهم گفته بشه..

    منیکه سالها برای رفتن به اینجور موقعیتهایی ..حالم بد میشد..

    ولی من گفتم باید انجامش بدم..

    و لطف خدا هم شامل حالم شد..

    سمیه جان..ممنونم که وقت میزاری گفتهامو بخونی..

    سپاسگزار خداوندمممم که هدایتم کرد..که منه نرگس رو خارج از باورهای محدود کننده خانواده ام…هدایت کند بسمت کارهایی که اگه به هر کسی بگم!!!

    اولین حرف…بهم میگه!!!!!

    تو دیوانه ایی…

    و این دیوانگی شامل افرادی میشه که اول لطف خدا شامل حالشون هست..

    دوم شجاعت و شهامت درونمون هست…

    سپاسگزارتم دوست الهی من

    میبوسمت..از اینجا تا قاره امریکا..

    همه چیز از درون ماست…که میتونیم بنفع خودمون تمومش کنیم…

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  4. -
    فاطمه(نرگس) علی پور گفته:
    مدت عضویت: 1602 روز

    سلام فاطمه جان…

    همینجا برات کف میزنم بخاطر شما”اینقدر مادر خیلی خوبی هستین برای بچه هات..

    آفریننن…..بهت تبریک میگم..

    که اینقدر احساس لیاقتتو ساختی که در برابر،”چیزیکه 99/9 درصد مادرا ..اینجور مواقع دچار تنش میشن..

    و میخان با عصبانیتشون “بچه هاشونو سرکوب کنند…

    بهت تبریک میگم…میدونم این روند تکاملی هست..

    منم خیلی زیاد توی این مسئله مشکل داستم..من راجع به مادرم که همه ساعتی کنارم بود…همین برخورد رو داشتم..

    و تونستم به لطف خدا..

    و قول دادن بخدا ..سعی کنم این ریشه ها رو هر بار قطع کنم..

    ولی یجاهایی بازم بخاطر اون پاشنه برانگیخته میشدم..

    این صحبت شما..

    منو بفکر فرو برد…

    که الان از در اتاقم زدم بیرون بازم بیشتر روی این موضوع کار کنم..

    و بتونم آگاهانه زندگی کنم که هم بخودم خوش بگذره و هم مادرم..

    فاطمه جان…رابطه منو مامانم و افراد خانواده ام..توی این چهارسال کاملا تعقییر کرد..

    خیلی جاها خودمو کنترل کردم..

    ولی هنوز کم و بیشی دارم..

    بخاطر حرفتون که بازم نشانه ایی بود که بیشتر و اگاهانه روی خودم کار کنم…

    بخودم اینجا در این بهشتم..قول میدم دوباره سعی کنم..بگذرم..

    و زیپ دهنمو بیشتر ببندم..

    و میدونم دلیل نتایجم بخاطر کار کردن روی خودم هست..

    و میدونم این مسیر نیاز به شجاعت داره…

    مرسی ممنونم فاطمه عزیز…

    واقعا چقدر خوبه …مخصوصا توی خانواده…که همدیگرو بپذیرییم..

    مخصوصا این حرکت شما..

    چقدر باعث میشه…

    بچمون همیشه خوش ذوق بمونه..

    یادمه بچه که بودم با دختر همسایمون میرفتیم توی باغچشون..

    و میرفتیم روی پشت بومشون..الان یادم میاد..میگم چقدر فضول بودییم..

    یه درخت کُنار بزرگی بود که سایه اش…افتاده بود روی اون پشت بوم..

    درخت کُنار..همون درخت سدر هست..توی منطقه جنوب زیاده.میوه.ش..مثل سیب هست ولی بسیار خوشمزه هست..

    یکی از درختای بهشت هست..

    توی حیاطمون سالهاست که ما این درخت رو دارییم..

    باور کن هزار کیلو هم ثمر میده.

    اره…میگفتم فاطمه جان…

    یخ میکردیم توی روسریمون..میزدیم روی کف پشت بوم…تا یخها تکه های کوچیک درمیومد…و بعد اون تکه ها رو میخوردیم..

    روسریمون تکه تکه شده بود…

    هههه.

    اصلا مامانم کار نداشت…

    ما به مامان میگیم..دِی…

    بعد …

    چقدر جابجای کوه میرفتیم…برای خودمون ناهار درست میکردیم..

    چقدر بهمون خوش میگذشت..

    ولی خودمون بزرگ شدیم…حالا میخاییم جلوی ذوق و شوق بچهامونو بگیرییم..دقیقا اطرافیانمو میبینم..

    که مدام بفکر اینن که لباس بچه هاشون کثیف نشه…

    و یا شلوارش فلان نشه..

    دفترت فلان نشه..

    خودمون ده شصتیا ..همیشه دفترمون آبگوشتی و اناری بود..

    بخدا چقدر توی اون زمانا حالمون خوب بود..

    یه داستانی بگم یکم بخندییم..

    یه روز داداشم که خیلی ایشون از بچگی خلاق بود..

    حتی دکوراسیون خونمونم ایشون با چوب و سنگ فرش..انجام داده..

    ایشون اومده بود با چوب با ملحفه..برای خودش بال درست کرده بود..

    و عاشق پرواز بود…

    وای خدای من…

    و هنوز صحنه.ش یادمه…

    خودشو از بلندی پشت بوم..5 متری هنوزم بیشتر ..

    بال زد بال زد..نتونست اون چیزی که ساخته عمل کنه..

    و بالاش خراب شد..از اون ارتفاع افتاد پایین..

    وای ما فقط میخندیدم…

    و اون هیچیش نشد…..

    بخدااااااااا.

    میخام بگم…چقدر خوبه…ماها خیلی آگاهانه تر زندگی کنیم..

    انشالله منم بعد از صحبتت سعی میکنم آرامتر باشم..نسبت به رفتار اشتباهی که میبینم..

    و بتونم کنترل زندگیمو بیشتر توی دست بگیرم…

    خیلی خوشحال شدم فاطمه جان..که داری نظرات شخصیتو با مثال برامون مینویسی..دوستتدارم…واقعا فوق العاده ایی…

    به آقا رسولم تبریک میگم..

    که همچنین خانم به این زیبایی “بهبودگرایی داره..

    همین آگاهانه زندگی کردن..چقدر باعث آرامش افراد خانواده میشه..

    دوستتتدارم…

    که اینم میدونم تکاملی بوجود میاد..و میدونیم دلیل نتایجمون عمل به عملگرایی هست…

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  5. -
    فاطمه(نرگس) علی پور گفته:
    مدت عضویت: 1602 روز

    سلام مریمی عزیز….

    اصلا یچی سِیت بگُوووم….

    چرا ایقه شعر قشنگ قشنگ میگویی!؟؟؟؟

    خیلی دوستتتدارم.مریم زیباروی جنوبی من!!!….

    اینروزا گل نرگس زمستانی تو منطقه دراومده…

    نیفهموم خبر داری یا نه!!!

    میفهمومم خبر داری!؟؟

    امروز یفردی نزدیکم بهم گفت…

    نرگس…گل زمستونی نرگس رو بهت تبریک میگم!!!

    همون شخصی که من بخاطر” یحرفی ناجوری که بهم زد!!!..ازش میترسیدم که نکنه اتفاقی بیفته!!

    دیگه اون بهم میگه ابجی نرگس..

    اینا کار کیه!؟

    اینا از زمانی که اگاهانه تصمیم گرفتم روی باورام کار کنم..

    و من نرگس “که دو فرسقیً از محل زندگیش میترسید راه بره..

    چون هزاران باور داشت..و دو روز بازم حرکتهای جدید توی مناطق خلوت بدون حضور کسی،”….پیاده روی کردم..

    یادم از حرکت خانم شایسته افتاد که خودش تنهایی بدون حضور استاد..تا دم در” بعد از عبور یه جنگل..خودش تنهایی رفته بود…

    و منم دو شب بازم بعد از تکاملم بعد از سه سال مداوم… توی مسیرهای شهرم اینبار پلن سخت تر …قدمهای جدیدی رو به یادگار گذاشتم…

    میخام بگم!!!

    این باور قوی از کجا میاد….از توحید و باور خودشناسی و خداشناسی و احساس خوب،”

    که بتونی “نقاط زندگیت “”که سالها برات بدترین جایگاه ها رو داشت..رو”با احساس خوب و امید به خداوند قدم بزنی…

    کل داستان…همینه!!!! احساس خوب!!!

    ..احساس خوب زندگیتو همجوره زیرو رو میکنه..

    بهمه دوستانم در این سایت بهشتی تبریک میگم..

    که دارییم تکاملی این مسیر احساس خوب رو قدم برمیدارم.

    این نیاز به به کنترل ذهن قوی داره…این نیاز به یه خودشناسی داره..

    تو اون پیاده روی..صبر کردم…وایسادم…گفتم خدایا تو بهم الهام کردی که عصری برم فلان مسیرها و این مسیر قبرستانی که بخودم قول داده بودم توی پیاده روی انجامش بدم.

    اونم بازم توی تاریکی،”اینبار مسیر جدیدتر!!که نیاز به یه شهامت داشت.که همه لطف خداست…..

    همینجور که رفتم جلوتر ..شخص آشناهای نزدیکم منو دید..سلام کردم..

    بهم گفت..[انگار از دلش گذشته بود ]منو انداخت توی شک و تردید…

    ولی رگ غیرتی..وجودمو قوی کرد….

    بهم گفت!!!مواظب باشیا..این موقع “افرادای معتاد میان اون دوربرا..بهت حمله نکننن ..

    نریا!!!

    نریا!!!

    مدام بهم گفت..

    گفتم خدا چون صبحش بهم گفتی…

    و این صبر..و این کلام این شخص و ترسوندن من برام یه نشانه هست..

    که باید انجامش بدم..

    و رفتم کل اون” قبرستان رو بدون نبود یکنفر ،”پیمودم..

    .گفتم بازم میخام برم برای پله بعدی..

    خوب..کجا برم!!!!

    ..از وسط این نخلستانی که بازم ازش میترسم عبور کنم..

    و بازم…

    این حرکت رو زدم…توی پس کوچه های خاکی..و مطلقا تاریکی بدون نور…

    و حرکت کردم…گفتم خدایا تو کنار منی…تو خودت هدایتم کن..

    و شیطان میگفت الان کسی بهت حمله میکنه..گفتم خدا رو دارم..

    چون نشانه خدا در کنار پیاده رو همراهم بود..

    و من گفتم باید برم…

    و لطف خدا شامل حالم شد..

    …….در ادامه….

    مریم عزیزم..من گذشته بخاطر این ترسها تا ماه ها حالم بد میشد شبها تشنج میکردم..

    سردردهای عصبی…

    و امروز من تمام جابجای شهرم که اکثر خانمها .صد در صد میترسن..

    من رفتم به یاری الله “رفتم” تو درونش…

    و بازم همزمانی من با دو جسد..

    منیکه از دورم اینجور صحنه هایی برام غیر قابل برداشت بود..

    بازم به یاری الله یه سال ندام طبق تکامل قدم به قدم انجام شد..

    یه شب حرف دوسال پیش هست..من هنوز تکامل نداشتم که اون مسیر رو برم..

    تا اومدم حرکت کنم..تمام گنجکشهای توی اون درخت شروع کردن جیک جیک کردن و بال زدن..اونجا بهم گفت قدم بعدی رو برندار این ترس..داره بهت میگه الان موقعش؟نیست..

    خداشاهده..تو عمرم توی موقع شب همچنین تصویری ندیده بودم..

    فقط بهم گفت حرکت نکننن.

    ……در ادامه…..

    مریم عزیزم…..

    میخام بهت بگم!!!

    .گفتهات بوی خدا میده…

    اصلا این بوشهریا خیلی باحالن…

    هر موقع میاییم بوشهر…من عاشق حال هواشم..یه گرمای خاصی داره..بازم از شهر ما گرمتر و زیباتره…

    مریم عزیز به امید دیدار روی ماهت…

    دوستتدارم…

    خداوند را شاکرم که دوستانی دارم..که همه در مسیر راه درست دارییم به خودشناسی و خداشناسی میرسیم…و با خودمون و محل زندگیمون در صلح هستیم…

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  6. -
    فاطمه(نرگس) علی پور گفته:
    مدت عضویت: 1602 روز

    سلامی دوباره به زکیه عزیز…

    دوست وجود الهی من..یه حسی گفت بیام برات بنویسم..

    اینبار برای اینکه …طبق الهاماتی که به لطف خدا اینبار پروجکتم به یفردی که ایشون…

    طراح لباس شب و عروس.فشن شوی استانبول “”نه فقط کشورهای خاورمیانه بلکه دوخت شخصی دوزی لباس شب و عروس رو برای کل جهان میعرستن..

    ایشون ایرانی هست…

    من طبق الهاماتم و حتی نوشتممم لطف خدا بود…

    ایشون دو روز گذشته بهم گفت کاراتو برام بصورت حضوری بفرس..

    و آدرس پستی هم بهم داد..

    چون من کاملا توضیحات راجع بکارم براش فرستاده بودم..

    که این دستکشی که تولید کردم فلان ویژگی داره ..

    با فلان پارچه دوخت میشه..

    و 6 مدل هست..رو کاملا با عزت نفس بالا براش توضیح داده بودم..

    زکیه جان…

    خیلی خوشحالم طبق تکاملت پیش میری..

    بخدا .”دستکشهای منم از همین لاین عبور کرد..

    روز گذشته بهم گفت…الگوی این دستکشتو فلان پنس روی قسمت لایه رویه دست رو بگیر تا بتونی دستکش رو خوشفرمتر کنی..

    و من قدم به قدم رفتم بالا..

    و مسئله ایی که پیش اومد..باعث شد….

    همون یدونه از اون دستکشها از نظر الگویی قوی بشه..

    زکیه جان..نمیخام بگم..فقط همین دستکش..بلکه تمام دستکشهام توی این یکسال خورده ایی از صدها ورژن جدیدتر فیلتر شد..

    میخام بگم ادامه بده بجاهای خوب میرسی…

    و ردز قبلترش بهم گفت..یه حسابی از فلان بانک باز کن…و بهم گفت بخاطر اینکه خدمات ارضی داره..همون بحث دلار به تومان..

    اصلا نمیدونم میخاد چی بشه..

    دارم …

    کارامو آماده میکنم برای یه سفر…سفری که خداوند برام می چینه..

    .

    الله اکبر….چند هفته پیش بهم گفت…

    کل الگوهاتو یبار دیگه راست و ریس کن….و اومدم برای بهبود گرایی..زکیه اینقدر الگوهام مشکل داشت..اونم بصورت میلی متر..

    حالا حساب کن…من فیکس یکسال خورده ایی با تمرکز بالا فقط دارم بهبود میدم به این دستکش…چقدر از فیلتر گذشته..

    میخام بهت بگم…ادامه بده….ادامه بده حتما جواب میگیری..

    مخصوصا توی زمینه طراحی و دوخت..حوزه خیاطی..یه زره هم دوخت درست انجام نشه..میتونه کارتو نازیبا کنه…

    چون من میخاستم جهانی کار کنم..و هدفم از ساخت دستکش همین بود…میباییست از این فیلترها عبور میکرد..

    من نمیدونم هدفت چیه…فقط میخاستم بهت بگم ادامه بده..

    و خودتو بپذیر اشتباه هست..

    و از همون اشتباهات درس بگیر از قوه الهاماتتت استفاده کن..قدم به قدم برات آسان میشه..

    .

    من سپاسگزار خداوندممم توی مسیری هستیم..که جز بهبود گرایی در تمامی جنبه ها نیست.

    زکیه جان بهت تبریک میگم که میتونی تاپلکس بدوزی..

    فقط میخام هم بخودم….و بخودت بگم…سعی کنیم بهترینهای خودمون باشیم..و ادامه بدییم…

    هم احساس خوب داشتن در حل مسئله!!!!!!!

    میتونه زندگیمونو زیرو کنه..

    و از عجله کردن….دور میشیم..

    ادامه بده دوستم بجاهای خیلی خوبی کشونده میشیم…

    به امید روزهای عالی..امروز قدمهای جدید دستکشهامو دارم..نمیدونم چکارهایی دارم انجام میدم…فقط میدونم باید ادامه بدم…ادامه بدم..ادامه بدم…

    حتما میام از کارام میزارم اونم به وقتش…

    خوشحالم که لطف خدا شامل حالم شده….که میتونم دستکشهامو وارد پروجکت مسیری میکنم…که دقیقا خاسته منه..

    چون گفتم…خدایا دستکشهای من ریزه کاری هم الگویی داره و هم دوختی…دوستدارم.با ادمهای ثروتمند و مکان ثروتمند کار کنم.و بتونم ارائه های خوب داشته باشم..

    چیزیکه همیشه از خدا میخاستم..

    نمیدونم زکیه جان…

    این سفر به کجاها میخاد منو بکشونه..

    فقط میدونم خداوند باهامه و من در زمان مناسب کارا رو میفرستم..

    خدایا شکرت…بابت دوستان بهشتیم..و مسیر الهی گونه ام..

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای: