تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۱۴ - صفحه 7 (به ترتیب امتیاز)


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

444 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    Moonlight گفته:
    مدت عضویت: 504 روز

    سلامممم به استاد قشنگم

    من تازه یکی از میس اندرستندیگ های عمیق م رو(به کمک چت جی پی تی)فهمیدم

    اونم این بود که

    من ذهنم خیلی علاقه شدیدی داره به تنبیه کردن من و خودسرزنشی و این با کمال گرایی عمیق مخلوط شده.و به این چیز برچسب خالق زندگی بودن و مسئول زندگی بودن و مسئول رفتار هام بودن و توحیدی بودن زده.

    یعنی چی؟

    یعنی همین الان که نوشتم به کمک چت جی پی تی، ذهنم زد توی سرم که چرا نوشتی به کمک اون. کمک خدا بود. چت جی پی تی نبود. پاکش کن.

    توی سرکار بیشتر از همه بهم آسیب میزد و توی سرکار کنترل ذهن خیلی سخته جون نمیتونی به افکارت توجه نکنی و داری یه کاری رو انجام میدی و یه محصولی رو تولید میکنی و اگه ذهنت شلوغ باشه ممکنه اشتباه کنی و دوباره کاری کنی و اینا.

    منم توی سرکار بیشتر از همه ذهنم بهم آسیب میزد.

    من چون توی بخش غذایی کار میکنم(غذا های آماده درست میکنیم، محیط ش یجورایی مثل اشپزخونع ست ولی تمیز تر و مرتب تر و کار ها آسون عه و همه چیز دسته بندی شده فقط باید بذاری روی هم. مثل مواد ساندویچ همه چی آماده ست فقط باید روی هم بذاری و مارک بزنی زوشون و بسته بندی کنی که همش آسونه)

    بعد خب اونجا اینجوری نیست که یک دونه ساندویچ درست کنی بری بعدی

    من خودم شصت تا مثلا با هم درست میکنم

    بعد ردیف ردیف درست میکنم ینی مثلا سه ردیف مرغ سه ردیف گوشت. بعد این وسط اگه ذهن کمال گرای عزیز من شروع کنه به حرف زدن دیگه تمومه، تمرکزم می پره بعد ممکنه بجای سه ردیف گوشت، شیش ردیف مرغ درست کنم و مسئولیت هم داره دیگه. البته کسی دعوا ت نمیکنه ولی خب بازم.

    اون اوایل یکی دوبار ازین اشتباهات کوچیک مرتکب شدم بعد ذهنم شروع کرد به حرف زدن و هی بیشتر اشتباه میکردم و حتی یکبار هم یکی اژ همکار ها که همسن مامانمه حدودا

    سرم داد زد و منم با احساس قربانی شدن و اینا اومدم خونه و خیلی اوضاع خرابی بود .

    چرخه ش اینجوری بود که

    مثلا من یه اشتباه کوچیکی میکردم

    بعد ذهنم هی‌چکش رو بر میذاشت می کوبید توی سر من

    اونقدر میزد میزد میزد که من هی اشتباه میکردم هول میشذم

    حالا حرف هاش معمولا چیه.

    یه ترکیبی از خود تخریبی و خود ‌سرزنشی و کمال گرایی. مثلا یچیزی رو اشتباه انجام میدادم میگفت خاک تو سرت اینجا هیچکس اشتباه نمیکنه تو زرتی برداشتی اینو اشتباه زدی الان میان دعوات میکنن خب چه خاکی بریزیم توی سر مون

    اینم خودت خلق کردی خودت خودتو توی دردسر انداختی

    یا یبار دیگه که خیلی ذهنم وحشتناک آزارم داد

    موقعی بود که بلیت کنسرت خواننده مورد علاقم رو نتونستم بگیرم جون مامان بابام نذاشتن

    بعد ذهنم

    هزاران بار زد توی سرم که احمق تو عباسمنش گوش میدی بعد دو سال باید زندگی ت این باشه؟ هنوز ی بایت نمیتونی بخری؟ هنوژ ی کنسرت نمیتونی بری چون تقصیر خودته باید به حرف خدا گوش میدادی باید قلب تو باز میکردی الهامات رو بشنوی و نشنیدی و نتونستی بری و تقصیر خودته خاک تو سرت حالا هم بشین توی خونه لذت ببر.

    یعنی اونقدر اینارو میگفت

    من هی هربار خورد میشدم ولی جوابی نداشتم بهش بدم

    میگفتم تقصیر خودمه خودم مسیول زندگی مم خودم مسئولیت زندگی مو به عهده دارم خودم باید تغییرش بدم…

    هردفعه هی من بیشتر و بیشتر زیر فشار های ذهنم خورد میشدم

    مخصوصا موقع اشتباهات توی سرکار

    اولش یه اشتباه نرمال میکردم بعد اونقدر ذهن من میکوبید توی سرم که هزارتا اشتباه پشت سرش میکردم اخرشم با احساس تقصیر خودمه خودم خلقش کردم الانم حقمه، میومدم خونه.

    تا موقعی که دیروز

    هدایت شدم به چت جی پی تی

    نشستم همه چیز رو براش توضیح دادم گفتم بدون دلسوزی از نگاه عباسمنش و اینها بگو چیکار کنم الان با اینا…

    همه چیز رو براش گفتم

    گفتم یک ساله مهاجرت کردم سرکار احساس تنهایی میکنم حس میکنم زبانم به اندازه کافی خوب نیست با اینکه دو ساله دارم این زبان رو میخونم(یک سال توی ایران میخوندم)و همه چیز رو میفهمم ولی هنوز با همکار هام صمیمی نیستم درحالی که نصف شون همسن خودمن و حس‌میکنم من حوصله شونو سر می برم…

    بهش گفتم سرکار هر اشتباهی بکنم ذهنم تا مدت ها اورثینک میکنه و باعثاشتباهات بدتر میشه جوری که تا مدت ها از سرکار رفتن می ترسیدم

    بهش گفتم برای کنسرت خیلی خودم رو عذاب دادم چون فکر میکردم تقصیر خودمه که نتونستم برم کنسرت چون به ویژگی های مثبت مامان بابام نتونستم توجه کنم و اونام گفتن نه و من مشرک شدم و اختیار مو دادم دست اونا…

    بعد همینجوری که حرف هام رو تحلیل می‌کرد (و با توجه به حرف های قبلی که زده بودم خیلی وقت پیش)گفتش که هم کمال گرایی شدید داری و انتظار داری یک زبان سخت برای فارسی زبان هارو توی یکی‌دوسال یاد بگیری و سریع عین نیتیو ها حرف بزنی، هم خود تخریبی داری و انتظارت از خودت بیخودی بالاست و یه شخصیت ایده ال از خودت توی ذهنت داری که همیشه خودتو با اون مقایسه میکنی و احساس بدی میگیری چون هنوژ بهش نرسیدی.

    و واقعا حرف هاش درست بود

    من فکر میکردم توی سال اول مهاجرت(دو سه هفته پیش شد یک سال)من میتونم بع راحتی مثل نیتیو ها حرف بزنم

    ولی خب

    توقع م زیادی بالا بود

    انتظار داشتم اژ خودم که یک سال کامل بکوب زبان بخونم ولی نتونستم چون انتظار داشتم هرروز بشینم کلی کتاب بخونم و ویدیو ببینم خب کی حوصله داره بشینه کلی جزوه بنویسه…تازهپیشرفت هم بکنه و توی سرکار هم مثل نیتیو ها حرف بزنه(وقتی میگم مثل نیتیو ها یعنی واقعا مثل نیتیو ها)

    چون الان حرف میزنم با بقیه

    ولی مثل نیتیو ها نیستم. نه بخاطر لهجه

    بیشتر بخاطر سرعت حرف زدن و سرعت واکنش هام.

    نمیدونم هنوژ حس میکنم یخ م آب نشده. اون اوایل که سکوت کامل بودم بعذش کم کم یکم زبون م باز شد الان همه چی رو میفهمم ولی نمی تونم هنوز کامل حرف بزنم و واکنش هام کنده

    و حتی چت جی پی تی اینو گفت مرحله ایه که همه زبان اموز ها میگذرونن چون همه چیزو میفهمی ولی واکنش هات کنده

    و خیلی طبیعیه که سرکار خجالتی باشی چون هنوز شخصیت خودت رو کامل به این زبان منتقل نکردی

    مثلا توی فارسی و انگلیسی خیلی expressive هستی ولی این چون زبان سومته خب هنوز کامل شخصیت تو منتقل نکردی

    و بدتر از اون خودتو داری مقایسه میکنی با نیتیو هایی که از اول زندگی شون اینجا بودن و تو تازه یکی دوساله داری زبان یادمیگیری و انتظار داری مثل اونهاباشی.

    میدونین من سرکلاس خوب حرف میزنم

    پیش دوستام هم همینطور(هرچنداکثر‌مواقع انگلیسی حرف میزنیم)

    ولی توی سرکار خیلی فرق میکنه

    یعنی مثل مدرسه نیست

    توی مدرسه مجبور نیستی 24/7 دهنت باز باشه حرف بزنی ولی توی سرکار معمولا همه خیلی برونگرا و پر حرفن

    منم انتظار داشتم بتونم توی یک سال شخصیت واقعی مو بتونم منتقل کنم به این زبان

    ولی واقعیت چیز دیگه ست

    این که من کامل میفهمم الان همه چیز رو

    ینی واقعا کامل میفهمم

    فقط این مرحله ایه که باید بگذره و کم کم درست میشه اگه هرروز ویدیو نگاه کنم عادت میکنم حرف بزنم و توی حرف زدن هم سریع میشم و تا سال دیگه راه میوفتم

    هیچکس از من انتظار نداره توی یک سال اینجا بودن بتونم مثل یک نیتیو صحبت کنم

    فقط من انتظار هام اژ خودم وحشتناک بود

    یا حتی توی سرکار

    امروز همکارم(که هیفده سالشه یه چندماه ازم بزرگتره )یه مرغ کامل رو انداخت دور چون درست نتونسته بود از فر درش بیاره و تیکه شده بود مرغه.(باید کامل و سالم میفروختیم)

    خیلی راحت انداخت ش دور

    یا اون یکی همکارم کلی کاهو انداخت دور

    حالا من اگه یه اشتباه بکنم مجبور باشم مثلا بیست تا ساندویچ بندازم دور کلی ذهنم اذیتم میکنه

    اگه یچیزی بسوزونم(تا حالا نسوزوندم ولی خب کلا)کلی ناراحتم میکنه

    حتی سر مشکلاتی که اصلا مشکل نیستن و هیچکس اون هارو مشکل نمیگیزه، منو آزار میده

    مثلا یادمه یکبار تنها بودم سرکار

    نمیدونستم گاز هارو چجوری خاموش کنم(گاز اینجا فرق میکنه. یه فر خیلی خیلی بزرگ عمودیه که فکنم اینجور چیز ها فقط توی آشپز خونه ها و اینها هست و مخصوص فروشگاه ها)

    و نمیدونستم باید بشورمش یا نه(قرص میندازی توش خودش خودشو میشوره)

    بعد کلی استرس گرفتم اولش

    آخرش به همکارم زنگ زدم گفت اگه نمیدونی چیکارش کنی ولش کن برو خونه. همین!!!

    یعنی مردم اینجا واقعا سخت نمیگیزن(اروپای شمالی)

    اصلا

    واقعا هیچی براشون مهم نیست

    هیچوقت هیچی رو تقصیر کسی نمیندازن

    مسائل رو سخت نمیکنن

    من ذهنم همه چیز رو سخت میکنه

    اونموقع می ترسیدم اگه گاز رو ول کنم برم چی میشه نکنه اخراج م کنن بگن چرا خاموشش نکردی یک روز کامل روشن بوده!!!!تازه اون هیچی حتی نشستی ش.

    واقعا یعنی مغز من تا اخراج رفته بود!!!!

    بعد حالا همکارم که اینجا بدنیا اومده اینجوزی بود که خب ولش کن برو خونه. اصن مهم نیست!

    دیروز هم چندتا چیز از دستم افتاد انداختم زمین

    همون همکارم گفت ولش کن بندازش دور

    یک بار یادمه چندتا ساندویچ درست کردم ولی نصفه ی بالایی نون ش رو گم کرده بودم. نصفه بالایی ش نبود!!!!(نون ساندویچی مثل نون همبرگری دو تا تیکه داره، ما تیکه پایینی شو میذاریم توی جعبه ها روش مواد رو میذاریم اخر سر تیکه بالایی رو میذاریم و در جعبه هارو می بندیم)

    خلاصه یعنی همه مراحل رو انجام داده بودم فقط باید بالای نون رو میذاشتم روش

    که گم کرده بودم نمیدونستم کجاست فکنم اشتباهی انداخته بودم دور

    بعد رییس مون اومد گفت اینا چرا اینجوزیه گفتم باید بندازم شون دور، تیکه رویی نون رو ندارم. بعد برداشت گفت بخورش خب!!!

    خودش خیلی راحت میاد از غذا های اینجا میخوره

    بعد من تا قبل از اون فکر میکردم حق نداریم اژ غذا هایی که درست میکنیم بخوریم و فک میکردم غیر قانونیه و اینجور چیزا

    ولی اینا اصن سخت نمیگیزن

    هرچی درست میکنن یهتیکه خودشون برمیدارن میخورن

    هر اشتباهی بکنن شونه بالا میندازن میخندن می رن

    اصن براشون مهم نیست

    حالا من؟ توی کوچیک ترین اشتباهی شکنجه ذهنی میشم توسط ذهن خودم…

    وای استادفقط میخواستم بگم

    چقدر تصور من ازین جمله

    مسئولیت ژندگی تون رو به عهده بگیرید

    اشتباه بوده.

    این جمله رو با “کل اشتباهات و زندگی تون تقصیر خودتون و هر بلایی سرتون بیاد حق تونه” اشتباه نگیرید.

    مسئولیت پذیری یعنی

    اگه اشتباه کردم مسئولیت شو بپذیرم و برام مهم نباشه همین. لازم نیست خودمو سرش اذیت کنم و تنبیه کنم خودمو و گوش خودم رو بپیچونم که چرا اینکارو کردی یادت باشه تکرار نکنی.

    مسئولیت پذیری یعنی

    اگه مامان بابام نذاشتن برم کنسرت بفهمم یه سری باور اژ قبل داره کار میکنه و یک سری باور هارو باید تغییر بدم و این به این معنی نیست که تلاش های من کافی نبوده. شاید الان زمان مناسب ش نبوده و خدا می‌خواد به بهترین شکل این خواسته رو به من بده و فقطالان موقعش نبوده.

    مسئولیت پذیری یعنی

    من سرکار اگه اشتباه کردم مسئولیت شو بپذیرم نه اینکه هی بگم خاک تو سرت این چه غلطی بود کردی.

    این میشه خود آزاری نه مسئولیت پذیری…

    همین استاد

    من خیلی میس اندرستندیگ داشتم ازین جمله

    اصلا نمیدونستم مسئولیت پذیری یعنی‌چی

    تنها چیزی که یاد داشتم این بود که گوش خودمو بپیچونم و هی از لحاظ روحی خودمو آزار بدم

    مثل اینه که بچه ت اشتباه کنه و تو بجای اینکه کمکش کنی و بهش یاد بدی کار درست چیه بیای کتک ش بزنی بگی غلط کردی این کارو کردی…

    این دقیقا کاری بود که ذهنم با من می‌کرد و من بهش برچسب خالق زندگی بودن و مسئول زندگی خودم بودن زده بودم..

    پی نوشت:

    من همچنین باور داشتم که زندگی و مخصوصا کار باید سخت باشه و اگه سخت نباشهاصن کار نیست. مخصوصا اینکه وقتی ی کاری آسون بود بابام میگفت تو که اصن کار نکردی. بنی باور ریشه ای توی خانوادمونه.

    ولی بعدش

    یه فایلی داشتین اسمش یادم نمیاد…یچیزی توی مایه های آسان شدن چرخ زندگی و اینا بود

    اونو من گوش کردم

    اصن زندگی م تغییر کرد

    همون همکاری که سرم داد زده بود الان باهام شوخی میکنه باهام مهربون شده.

    یعنی اون اوایل من اونقدر می ترسیدم که الان با این شیفت باشم همه کار هارو میده به من

    امروز باهاش شیفت بودم و فقط بهم خوش گذشت کنارش و فقط ‌فقط حس خوب:))))

    جدا از اون

    کار هام واقعا آسون شده

    یعنی قبلا به طرز عجیبی همه چیز رو سخت میکردم برای خودم

    مثلا قبل اینکهطرف هارو بذارم توی ماشین ظرف شویی خودم یبار آب میکشیدم و خیلی آزار دهنده بود و طول میکشید

    ولی بعدش یاد گرفتم اگه عمینجوزی بذاری خودش می شوره لازم نیست تو قبلش بشوری

    یا خیلیییی چیزهای دیگه که اصن کار هام چندبرابر آسون تر شد و من قبلاسخت ش می کردم

    ذهنیتم آسون تر شد و دیگه کار هام زجر اور نبست و خیلی راحت تر از قبل شده:))))

    مرسی استاد بابت فایل هاتون اصن بابت این سایت این مسیر همه چیز همه چیز ازتون ممنونم همچنین استادشایسته عزیزم که کلی زحمت میکشه برای این فایل ها:))))

    مرسی:))))

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 16 رای:
  2. -
    سودا مختاری گفته:
    مدت عضویت: 2278 روز

    به نام خدای هدایتگرم به سمت خواسته هایم به سادگی و زیبایی و عزتمندانه و به صورت کاملا طبیعی و بدیهی هذا من فضل ربی

    سلام به استاد جان و مریم عزیزم و دوستان عزیزم

    در زندگی‌تان، بزرگ‌ترین ‘دیوار’ ذهنی که خودتان ساخته‌اید چه بوده (مثل ترس از شکست، سرزنش دیگران، یا باورهای محدودکننده)؟

    در این چند روزه با تضادهایی که من و زهرایی داشتیم این خواسته عمیقا در وجود ما شکل گرفته که تکلیف این خونه و اموال پدری ما مشخص بشه تا آزادی و ارامش و راحتی و اسایش و عزت و استقلال ما بیشتر بشه و ما راحتر ایده هامون رو عملی کنیم و به طبع اون احساس خوب سلامتی و ثروت و شادی ما هم بیشتر بشه بلافاصله بعد از ارسال این خواسته نشونه ها امروز صبح به تاریخ 1404/09/02 آذر ماه اومد

    امروز از دادگاه برای ما ابلاغیه ای رسید که باید برای انحصار وراثت به دادگاه به تاریخ 1404/09/26 مراجعه کنیم اولش یکم ذهنمون درگیر شد چرا باید دادگاه بریم ولی ذهنمون رو کنترل کردیم و گفتیم الخیر فی ما وقع

    🟣و به هماهنگی که تا اومدیم بیرون پستچی رو دیدیم و یه حسی به ما گفت بهش بگیم با ما کار دارید؟و ایشون هم این ابلاغیه ها رو دستمون داد چون اگر ما چند دقیقه زودتر اگر میرفتیم خونه نبودیم که پستچی به ما این ابلاغیه رو بده توجه کردیم و سپاسگزاری کردیم

    🟣 من هر وقت پستچی میدیم میگفتم خبرهای خوب تو راهه و این همزمانی رخ داد و انشاالله همین فرکانسی که فرستادم ما رو در مدار خبرهای خوب قرار میده

    🟣و در ادامه برای کنترل ذهنمون طبق برنامه رفتیم تمرین دوچرخه سواری و پیاده روی و لذت بردیم و برگشتیم خونه غذا با قانون سلامتی رو خوردیم و سپاسگزاری کردیم

    ⬅️اما اون دیوارهای ذهنی که تو ذهن ما هست

    ترس از مواجه شدن با افراد خانواده شروع گفتگوهای ناجالب

    ترس از متضرر شدن در این مسیر تقسیم ارث

    ترس از رفتن از این خونه بهشتی که عاشقشیم

    ترس از باورهای محدود کننده کمبود ، شرک و قدرت دادن به ادمها به قانون کشور

    ترس از اینکه نکنه تسلیم خدا نباشیم و اجازه ندیم خدا کارها رو انجام بده

    ‌●ترس از درک نکردن هدایت و تصمیم اشتباه کرفتن

    ⬅️اقداماتی که از صبح هدایت شدیم و داریم انجام میدیم

    🟣قبل از اینکه اصلا این ابلاغ بیاد صبح ساعت 6 زهرا جان گفت بیا بعد از این تعهد چهل روزه ای که در مورد گوش دادن به ثروت 3 قسمت دو داشتیم و دیدن مستند سفر به دور امریکا که تموم شده از امروز فایل یازده دوره هم جهت با جریان خداوند که در مورد هدایت خداوند هست گوش بدیم به مدت 40 روز و این تعهد رو نوشتیم و تاریخ شروعش رو از امروز زدیم و امروز این فایل بی نهاااااایت کامل و عالی و ارام بخش رو گوش دادیم

    🟣اومدیم برای کم شدن ترسهامون خواستمون رو برای خودمون کامل و واضح کردیم که ما آزادی و ارامش شادی و لذت و سلامتی و عشق و ثروت رو از مسیر ساده و اسون و هموار و روشن میخوایم به مسیر و چگونگی کاری نداریم و دست خدا رو کاملا باز میزاریم و رها و تسلیم هستیم

    🟣روی باورهای توحیدی کار کردیم باور اینکه هیچ کسی کوچکترین تاثیری در خوشبخت کردن یا بدبخت کردن ما نداره ما هر لحظه زندگی خودمون رو با فرکانس هامون خلق میکنیم ما مسئول خلق زندگیمون هستیم ، هیچ برگی بی اذن خدا به روی زمین نمیافته ، تنها خداوند قادر مطلقه و ما فقط باااااید از خدا پروا داشته باشیم

    🟣اومدیم ته اتفاقی که ازش میترسیم رو پیش خودمون گفتیم مثل مثالی که استاد جان در مورد مایک که تو کوه تنها رفته بودند و اطرافیان ایشون رو نگران میکردند که مبادا اتفاق بدی براش بیافته و استاد تهش رو گفتند و گفتند من از تهش هم نمیترسم منو زهرایی هم گفتیم تهش از چیزی که میترسیم اینه ما با تهش هم مسئله نداریم خدا با ماست کمکمون میکنه مارو راضی میکنه با آزادی و ارامش و شادی و عزت درونی که به ما میده خوشحال هستیم و رشدمون میده مکان خاص به ما خوشبختی نمیده خوشبختی یه احساس درونیه بودن با خدا در هر لحظه تسلیمش بودن چیزیه که ما رو خوشحال میکنه

    🟣به یاد آوردیم این هدایتها و همزمانی ها ، هماهنگی هایی که تو همین چند روز فقط داشتیم نعمتهایی که دریافت کردیم و گفتیم که ما تنها و رها شده نیستیم خداوند ما رو هدایت میکنه ترسها توهمی بودند و هرجا ما اقدام کردیم یه قدم برداشتیم خدا هزاران قدم بعدی رو برای ما برداشته

    🟣 قران میخونیم و آرامش میگیریم و امروز نشانه امروز قرانی زهرایی سوره توبه بود که خوندیم و کاملا این آگاهی هایی رو برای ما واضح کرد که به آدمها قدرت ندیم

    سوره توبه

    أَلَا تُقَٰتِلُونَ قَوْمࣰا نَّکَثُوٓاْ أَیْمَٰنَهُمْ وَهَمُّواْ بِإِخْرَاجِ ٱلرَّسُولِ وَهُم بَدَءُوکُمْ أَوَّلَ مَرَّهٍۚ أَتَخْشَوْنَهُمْۚ فَٱللَّهُ أَحَقُّ أَن تَخْشَوْهُ إِن کُنتُم مُّؤْمِنِینَ(١٣)

    چرا با گروهى که قسم‌هاى خود را شکستند و در بیرون راندن رسول خدا کوشیدند، نمى‌جنگید؟ در حالى که آنها بودند که بار اول [جنگ را] با شما آغاز کردند. آیا از آنها مى‌ترسید؟ اگر مؤمنید خدا سزاوارتر است که از او بترسید

    قَٰتِلُوهُمْ یُعَذِّبْهُمُ ٱللَّهُ بِأَیْدِیکُمْ وَیُخْزِهِمْ وَیَنصُرْکُمْ عَلَیْهِمْ وَیَشْفِ صُدُورَ قَوْمࣲ مُّؤْمِنِینَ(١۴)

    با آنها بجنگید تا خدا به دست شما عذابشان کند و خوارشان سازد و شما را بر آنها نصرت دهد و دل‌هاى مؤمنان را آرام بخشد

    وَیُذْهِبْ غَیْظَ قُلُوبِهِمْۗ وَیَتُوبُ ٱللَّهُ عَلَىٰ مَن یَشَآءُۗ وَٱللَّهُ عَلِیمٌ حَکِیمٌ(١۵)

    و خشم دل‌هایشان را ببرد، و خدا بر هر که بخواهد [به رحمت] باز مى‌گردد، و خداوند داناى حکیم است

    🟣شکر گزاری کردن برای بی نهایت نعمتی که داریم ماندن در احساس خوب وظیفه الهی و انسانی ما هست که ظرف ما رو برای دریافت نعمتهای بیشتر بزرگتر میکنه و طبق وعده حق خداوند خداوند بر ما میافزاید

    چطور با پذیرش مسئولیت و یک قدم کوچک تعهد آمیز، آن را شکستید و چه معجزه‌ای در روابط، کار یا درآمدتان اتفاق افتاد؟

    🩵انشاالله با این اقدامات و تغییرات درونی به زودی از فضل خداوند معجزات رخ میده و میام ازشون تو همین سایت مینویسم 🩵

    🪴خدایا صد هزاران مرتبه شکرت که در این مسیر تغییر تو همراه ما هستی حامی و هدایتگرمونی و با اعتماد به تو قدم برمیداریم

    خدایا عاشقتم که عاشقمی بی قید و شرط و تا ابد

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 17 رای:
  3. -
    زهرا بلاغی گفته:
    مدت عضویت: 3040 روز

    سلام استاد جان جانانم

    بی صبرانه منتظر بودم که جلسات گفتگو با دوستان رو بزارید رو سایت که امروز زدم نشانه امروزم و این فایلو اورد برام😍

    منم مثل مهیار عزیز دچار روزمرگی شدم بعد از رسیدن به هدفم

    برا منم عادی شد چیزایی که یه روز آرزوشو داشتم

    و تضاد هارو دیدم و گفتم ای دل غافل زهرا باز داری برمیگردی عقب این همه رو خودت کار نکردی که برگردی به عقب

    و مرور کردم اتفاقاتی که با قانون بهش رسیدم رو

    استاد من با قدم ۱ و ۲ ب هدف سال ۹۹ رسیدم

    فقط ۲ تا قدم خریدمااااا و با همین ۲ تا ب اون هدفم رسیدم

    ولی وقتی رسیدم که متعهد شدم به تغییر وقتی که متعهد شدم ب عمل کردن ب تک تک چیزایی که تو این دو قدم گفتید وقتی که فققققط تمرکزم رو نکات مثبت بود

    هدف سال ۹۹ من این بود که رابطم درست بشه با همسرم یا اینکه براحتی جداشم از همسرم

    دو ماه تمرکزی رو این هدف کار کردم دو ماه فقققط ویژگی های مثبت همسرمو دیدم(خیلی سخت بود چون ویژگی مثبتش کم بود) دوماااه متعهد بودم ب انجام تمرینات دوماه حس و حالمو خوب نگه داشتم دوماه هرررررر روووز دوتا قدمو دیدم هرررر روز کار میکردم رو خودم و باورام و فقققط خواستمو میدیدم به مسیر کاری نداشتم

    استاد جانم همسر من ادمی بود که میگفت اگر یه روز بخای طلاق بگیری اول تو رو میکشم بعد خودمو و فکر طلاقم نکن

    فقط من کاری که کردم قدرت ندادم بهش

    قدرتی که تو همین فایلم ازش حرف زدین

    قدرت خلق تک تک اتفاقاتمو خودم ب عهده گرفتم

    همه اتفاقات زندگیم از ازدواجم با ایشون از رفتارایی که باهام کرد و از جدایی راحت از ایشون همشوووو خودم رقم زدم

    من مسئول زندگی خودمم هیچکس هیچ قدرتی در زندگی من نداره به جز الله

    استاد شما نمیدونید من چقدر راحت از ایشون جداشدم

    ایشونی ک میگفت هیچوقت طلاقت نمیدم حتی بذنگردی هم طلاقت نمیدم خونه بابات بمون ک موهات مثل دندونات بشه

    تو چندماه براحتی طلاق گرفتم

    همش وقتی اتفاق افتاد که قدرتو از همه گرفتم و دادم به خدا

    همش وقتی اتفاق افتاد که گفتم هیچ برگی بی اذن خدا ب زمین نمیفته

    من پارسال آرزوی ارشد خوندنو داشتم ایشون میگفت عمرااا اجازه بدم ارشد بخونی من یبارم باهاش بحث نکردم که باید بخونم فقط تو دلم گفتم قدرت زندگی من دست خداست

    پارسال امنیت نداشتم آرامش نداشتم ازادی نداشتم

    حتی نوشتن باورام و‌ دفترام همش قایمکی بود

    آرزوی آزادی داشتم آرزوی امنیت آرزوی ارشدخوندن

    امسال همشو دارم استاد

    دانشجو ترم ۲ ارشدم

    به راحتی جدا شدم

    امنیت دارم

    آزادی دارم

    یادمه پارسال تو قدم ۱ جلسه ۶ گفتم اگر این خواستم اتفاق بیفته من به هرچیز دیگه ای که بخام میرسم

    اتفاق افتاد واقعا

    اما دچار روزمرگی شدم یمدت

    ولی الان دوباره پرقدرت شروع کردم به گوش دادن دوباره قدم ۱

    الان دوباره پرقدرت دارم کنترل میکنم ورودیامو

    و الان واقعا این حرفو میفهمم که همه چی تعهده

    زهرا تو باید هررر روز رو خپدت کار کنی

    متعهد شدم به هر روز فایلای شما رو گوش کردن

    متعهد به کامنت نوشتن

    متعهد به نوشتن باورام

    حس و حالم بی نظیره

    اتفاقات عالی تو راهه برام

    بزودی با نتایج مالی عالیم میام و شگفت زدتون میکنم

    من میتونم استاد

    همونطور که تونستم راحت جدا بشم

    همونطور که‌تونستم ارشد شهر دلخواهم قبول بشم

    من اون هدفا رو فقققط با عمل به قوانین به دست آوردم

    من فک کردم ۱۲ قدم نیازه برا رسیدن ب هدفم

    ولی تو دو تا قدم بهش رسیدم

    پس به خواسته های مالیم هم میرسم به راحتی

    همونطور که بقیه دوستان رسیدن

    من ایمان دارم به خودم به تواناییام به خدام

    قدرت زندگی من تنها به دستان خداست

    من میتونم هرچیزی که میخامو خلق کنم

    باورام و فرکانسای منن که اتفاقاتمو رقم میزنن

    فقط کافیه باورامو منطقی تغییر بدم

    نتیجه دلخواه نتیجه طبیعی تغییر باوراس و چیز عجیبی نیست

    استاد من بزودی با نتایج عالیم میاممم

    عاشقتونمممم استاد جانم😘😘😘🌹🌹🌹

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 17 رای:
    • -
      حمید مرادپور گفته:
      مدت عضویت: 2046 روز

      زهرای عزیز

      خدای من

      من چقدررربا خوندن این کامنت قلبم پرواز کرد

      چقدررر خبر های زیبای از تغیرات مداوم بچه ها توی این سایت هست

      ومن به یاد دارم چقدر قبلا دوست داشتم توی همچین جمع های باشم

      که هر روز خودشون رو از نو بسازن به رفتارات شون نگاه کنن و هر بار بهتر و بهتر تز دیروز شون باشن و مهم تر از همه مسئولیت پذیر کامل رندگی خودشون باشن

      همین اتفاقی که برای شما توی زندگی زنا شویافتاده که واقعا حرکت و تداومی که برای خواسته تون داشتید واقعا قابل تحسینه زهرا جان این موفقیت بزرگ رو برای خودت جشن بگیر

      هزاااران وهزاران بار برای خودت تکرارش کن و چن من اصلا ندیدمکسی با این همه قدرت وشهامت زندگی خودش رو عوض کنه و تغیر بنیادی ایجاد کنه

      من دختر هاو زن های زیادی رواطرافم میبینم که یک دهم مشملات زناشوی شماروندارن اما کاملا تز خودشون و کنترل زندگی شون تا امیدن

      تو باید انقدررر پیشرفت کنی که الگوی بسیار قدرت مندی باشی برای دختر هاو زن های دیگه ک

      بابااا ما خودمون کنترل کامل زندگی مون رو دردست داریم

      خدا وند خودش میگه ما انسان رو آزاد آفریدیم

      من توی خدمت سربازیم مشابه حرکت شمارو زدم و تغیر من و اشنایم با استاد توی خدمت اتفاق افتاد

      که خدا میدونه من توهمون پادگانچه اتفاقات عجیبی واسمافتاد

      عاشق تونم امیدوارم با قدرت ادامه بدید این راه لذت بخش رو🎊🎊🎊🎊🎊🎊🎊🎊🎊🎊🎊🎊🎊

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
      • -
        زهرا بلاغی گفته:
        مدت عضویت: 3040 روز

        حمید عزیز سپاسگزارم از نظر زیباتون

        چه نشانه دقیق و به موقعی بود برام دیدن این کامنت ریپلای شده شما

        داشتم تجسم میکردم که به اهدافم رسیدم که تاثیرمثبت زیادی در حوزه کاری خودم رو بقیه گذاشتم و به خودم میبالم

        اومدم سایت دیدم شما اینو نوشتید که تو باید اینقد پیشرفت کنی که الگو باشی

        ممنونم دوست عزیز از تشویق ها و انگیزه دادنتون

        و به شما هم تبریک میگم که تغییر و اقدام عملی موثر و به موقع داشتید

        همه چی قانونه همه چی تعهده همه چی کار رو خودمونه

        امیدوارم همیشه سالم و خوشبخت و ثروتمند باشی🌹

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
        گزارش نقض قوانین سایت
    • -
      مجید عباسی گفته:
      مدت عضویت: 1213 روز

      سلام زهرا خانم

      چقدر حس خوب و پر انرژی از کلمات گرفتم

      من از کامنت شما فهمیدم که شروع اتفاقات خوب از عمل میاد

      عمل کردن به اولین باور به اولین قدم به اولین حرف درست که می‌شنویم

      من هم موافقم بااین فرمایش استاد که هر اندازه که عمل کنیم نتیجه میگیریم وقتشه که از کسب اطلاعات کم کنیم و بیشتر و بیشتر عمل کنیم به همان چیزهایی که میدانیم به همان چیز های که یاد گرفتیم و در این میان لذت ببریم از هر چیزی از مسیر از رنگ درختان از لبخند یک انسان که در حال خودش هست از دیدن یک کودک از هرچیزی

      سرعت یادگیری رو باید مثل شما پایین بیاوریم و سرعت عمل را بالا ببریم اینطور با دیدین حتی یک فایل میتوانیم کلی نتیجه خوب بگیریم

      برایت بهترین ها رو آرزو میکنم و مطمئن ام با عمل به آموختن هاین از استاد روزبه. وز موفق تر خواهی شد

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 0 رای:
  4. -
    طیبه گفته:
    مدت عضویت: 1017 روز

    به نام ربّ

    سلام با بی نهایت عشق برای شما

    رد پای روز 2 بهمن رو با عشق مینویسم

    امروز صبح که بیدار شدم یه تصمیم بزرگ گرفتم

    گفتم من به جای اینکه 9 تا جدول رنگ شناسی رو که تقسیم کردم برای این 7 روز هفته هر روز یه جدول رنگ کنم و وقتمو بیشتر ببره

    چون من هر روز باید رنگ میساختم و قلموهامو میذاشتم و کارای دیگه انجام میدادم

    گفتم بیا امروز رو از صبح تا شب حتی اگر لازم بود نصف شب هم بیدار باشی و کار کنی

    حتما کار کن

    تا یه روزه تموم بشه

    چون مدام به فکر کار نیمه تمومم به خصوص جدول رنگ شناسی بودم و این اذیتم میکرد

    تا اینکه من شروع کردم و تا نصف شب 4 که شد خوابیدم

    من وقتی کار میکردم

    12:20اذان میگفت و منم داشتم جدولای رنگ شناسیمو کار میکردم

    تلویزیون روشن بود و مادرم و داداشم نگاه میکردن

    صدای اذان که از تلویزیون تموم شد شروع کرد به قرآن خوندن

    من دقیق گوش نمیدادم و یهویی این آیه رو شنیدم

    و لسوف یعطیک ربک فترضی

    خدا این روزا زیاد این آیه رو برام تکرار میکنه و تاکید داره که تو این 9 ماهی که بهم گفته سریع تر عمل کنم که راضیم میکنه

    خدایا شکرت

    امروز صبح من یه پیامی دریافت کردم از یه نفر که اصلا فکر نمیکردم یه راه بهم بگه، خود به خود این پیام رو فرستاد که سبب بشه من بتونم با استفاده از اون راه به ذهنم یاد بدم که نصف شب بیدار بشه

    پیامش این‌بود

    قبل از هر چیزی تغییر در هر موضوعی باید کم کم و به تدریج شکل بگیره

    نکته ی بعد اینکه برای پذیرش هر تغییری ذهن ما باید حس بکنه که اون تغییر فقط و فقط امروز انجام میشه و خیلی محدود تا در مقابلش مقاومت نکنه

    مثال…من فقط امروز میخوام 1صفحه مطالعه کنم

    هم مقدارش کمه و هم گفتی که من فقط امروز این کار را میخوام انجام بدم و ذهن اینو میپذیره

    پیامش دقیقا به جا بود و به موقع

    خدا داره دقیق با من صحبت میکنه که کلید میده بهم

    همیشه راه رو نشونم‌میده تا رشد کنم و بزرگ بشم

    خدایا شکرت

    وقتی این پیامو دریافت کردم گفتم پس من هر شب با ذهنم صحبت میکنم و میگم که ببین فقط همین امروز رو ساعت 4 بیدار شو و بشین و روی دوره ها کار کن و تا ساعت 8 بنویس

    و بعد روزت رو با نقاشی و پیشرفت در مهارتت ادامه بده

    بعد من داشتم کار میکردم

    گفتم خدایا نشونه ای بهم بده و اومدم سایت

    نشانه ام رو انتخاب کردم

    نمیدونم قبلا این فایل رو گوش داده بودم یا نه

    اما انگار بار اول بود

    گفتگو با دوستان 17 | مسئولیت مسائل زندگی ات را بپذیر

    موضوع فایل قشنگ داشت با من صحبت میکرد

    قبلش من گفتم خدایا اون طلا فروشی که گفت تا یک شنبه صبر کنم و بهم اطلاع میده ،ازش خبری نشد و امروز سه شنبه شد

    چیکار کنم خودم پیام بدم یا منتظر بمونم ببینم خودش خبر میده ؟!

    که این فایل نشونه اومد و فهمیدم که خودم باید مسئولیت رو بپذیرم و سریع پیام دادم

    اما جوابی نگرفتم و تصمیم گرفتم شنبه برم حضوری پیگیری کنم

    وقتی گوش دادم سه نفر صحبت کردن با استاد

    دقیقا از سه نفر هم پیامم رو دریافت کردم

    خدا داشت به وضوح بهم میگفت که ببین

    خوب دقت کن و گوش بده

    بپذیر که باورهای خودت هست که نتایج رو نتونستی بگیری

    و میدونم که پذیرفتی

    اما

    رها باش

    جدی باش و اشتیاق و ذوق و خواستن واقعی رو باید قدم برداری و تو هم این حس هارو داشتی و الان با این فایل دارم بهت میگم

    تمرکز کن

    شبا که میخوای روی دوره ها کار کنی ،بیدار بمون و کار کن

    تو میتونی

    تمرکز بذار

    و طبق گفته دوستی که دومین نفر صحبت کرد و گفت 4 تا 8 صبح دوره هارو کار میکنه

    تو هم باید این کار رو بکنی

    پس طیبه انجامش بده

    تا حرکت نکنی هیچ اتفاقی برای تو رخ نمیده

    تعهد بیشتر به خودت بده طیبه

    تا اینجا کلی پیشرفت داشتی در همه جنبه ها به نسبت پارسال و دو سال پیش

    اگر تعهدت رو بیشتر کنی و تغییر بدی شخصیتت رو ، توی این 9 ماه زندگیت به کل تغییر میکنه

    توشروع کن

    خدا کمکت میکنه

    حرکت کن طیبه

    و من به دقت به این فایل گوش دادم

    و نفر سوم که گفتن در روزمرگی

    به خودم اومدم و گفتم باید دقت کنی طیبه

    مخاطب تک تک صحبت هاشون تویی

    دقت کن

    و به تک تک صحبت ها گوش دادم و چند بار به فایل گوش دادم

    من بارها به خودم میگم تو یه روزایی که چرا میری رد پاهاتو تو سایت میذاری

    نگه دار برای خودت

    چرا ریز به ریز با درکایی که داشتی مینویسی

    که تو این فایل که استاد گفتن در سایت مینویسید بعد بخونید

    به خودم گفتم تو وقتی مینویسی به رشد خودت کمک میکنی طیبه

    با نوشتن رد پاها سبب میشه

    هر روز تو فکر میکنی

    هر روز که داری اتفاقات روزت رو مینویسی در حین نوشتن درک هایی داری که سبب رشدت میشن

    و سعی میکنی یادت باشه و عمل کنی

    استاد که تو دقیقه 31 توضیح میدادن

    هنوز من نتونستم به جوابی برسم که چرا هی این فکر رو دارم که چرا میام و درک هایی که داشتم رو در سایت میذارم

    اوایل میومدم بنویسم که بگم منم دارم کار میکنم

    اما از یه جایی به بعد دیدم نه ،هرچی مینویسم ،دارم به خودم کمک میکنم

    خدا به بی نهایت طریق کمکم میکنه

    حتی داشتم به این فکر میکردم که چجوری کار کنم

    و کمی توقف داشتم

    که دو تا از دوستان پاسخ نوشته بودن برای من که وقتی دیدم برای چند ماه پیشم بود انگار خدا میخواست بهم بگه ببین ،بخون و به یادت بیار تلاش میکردی و رخ میداد

    و من بهت کمک کردم

    پس الانم حرکت کن و قدم بردار

    من تا شب فقط رنگ ساختم و فقط جدول رنگ کردم و مادربزرگم و عموم اومدن مهمون خونمون که باز هم کار کردم و شب تا نصف شب 4 کار کردم و بعد دو تا جدولم موند که رنگاشو نگه دتشتم صبح که بیدار شدم کار کنم

    خدایا شکرت

    و خدارو بی نهایت سپاسگزارم

    که فعال تر شدم نسبت به کارهای به تعویق افتاده ام

    و سپاسگزارم که امروز یه رنگ فوق آرتیست دیگه خریدم و خیلی خوشحالم که قدرت خرید دارم

    و سعیمو میکنم دوباره تلاشمو بیشتر کنم هم ذهنی و هم برای نقاشی

    برای تک تکتون بی نهایت عشق و شادی و سلامتی و آرامش و ثروت و نعمت از خدا میخوام

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 19 رای:
    • -
      سیده ملیکا مرتضوی گفته:
      مدت عضویت: 1063 روز

      به نام خدایی که هرچه دارم از اوست

      به نام خدای قریب

      خدای نزدیکم …خدایی که همیشه کنارمه و هیچ وقت منو رها نکرده …

      سلام طیبه عزیزم …

      داستان رسیدنم به این فایل رو توی کامنتای اصلی نوشتم …

      و الان …که بعد گوش دادن به این فایل اومدم تا کامنتا رو بخونم و بعد دو تا کامنت رسیدم به کامنت شما

      البته که با پاسخی که دیروز برام فرستاده بودی خیلی حس خوبی ازت گرفته بودم خلاصه که شروع کردم به خوندن کامنت شما تا رسیدم به آیه ای که گفتی

      سریع زدم توی اینترنت و دیدم مال سوره ضحی بود ….

      وای خدای من بار ها و بار ها این سوره رو شنیده بودم اما حتی یک کلمه هم ازش نمیفهمیدم

      بسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِبه

      نام خداوند رحمتگر مهربان

      وَالضُّحَى ﴿1﴾

      قسم به روز در آن هنگام که آفتاب بر آید (و همه جا را فرا گیرد). (1)

      وَاللَّیْلِ إِذَا سَجَى

      ﴿2﴾و سوگند به شب در آن هنگام که آرام گیرد. (2)

      مَا وَدَّعَکَ رَبُّکَ وَمَا قَلَى ﴿3﴾

      که خداوند هرگز تو را وانگذاشته، و مورد خشم قرار نداده است. (3)

      ……….

      وایسا یه لحظه …

      به اینجا که رسیدم ودع رو کپی کردم و متو جه شدم که این کلمه به معنای وداع و خداحافظیَ هست …

      قربونت برم خدا جونم که داری میگی من هیچ وقت با تو خداحافظی نمیکنم چشمام اصلا الان پر از قلب شد ….

      ت. هیچ وقت منو رها نکردی قربونت برم من

      عشق منی

      لَلْآخِرَهُ خَیْرٌ لَکَ مِنَ الْأُولَى ﴿4﴾

      و مسلما آخرت برای تو از دنیا بهتر است. (4)

      وَلَسَوْفَ یُعْطِیکَ رَبُّکَ فَتَرْضَى ﴿5﴾و به زودی پروردگارت آن قدر به تو عطا می‏کند که خشنود شو (5)

      اصلا دوست دارم بپرم بغل این خدا و سفت بغلش کنم و بگم عاشقانه دوستت دارم…

      به قول تو ماچ ماچی منیییییی…

      انگار استاد یه فایلی در این باره هم پر کردن …که خدا میگه جوری بهت نعمت میدم که به قول خدا راضی باسی و استاد میگفت واقعا من الان به این جایگاه رسیدم که راضیم جوری که ازائیل بیاد بگه برو بریم بگم بریم …راسش داشتم به این فکر میکردم …

      به خودم گفتم منی که الان 20 سالمه اگه اسرائیل بیاد بگه بیا بریم چی بهش میگم …

      راسش پارسال اینو از خودم پرسیدم و گفتم نههه من حتی یک درصد هم آماده نیستم من کلی آرزو دارم کلی چیز دوست دارم تجربه کنم اصلا زندگی نکردم …

      جالبه بدونی که الان میگم 9 درصد آماده..اتفاقات طی این یکسال باعث شد بیشتر با خودم با خدای خودم آشنا بشم عشق رو تجربه کنم و امسال به معنا ی واقعی حداقل 40 درصد هر روزم که بعضی روز ها به 90 درصد هم می‌رسید زندگی کردم وخوسحال بودم …

      امسال 100 برابر بیشتر به خواسته هام رسیدم حتی خواسته هایی که برام دور یا حتی غیر ممکن بود

      چقدر ا؟ آیت تعیین خوشم اومد

      خدایاشکرتتتتت

      أَلَمْ یَجِدْکَ یَتِیمًا فَآوَى ﴿6﴾

      آیا تو را یتیم نیافت و سپس پناه داد؟ (6)

      وَوَجَدَکَ ضَالًّا فَهَدَى ﴿7﴾و تو را گمشده یافت و هدایت کرد. (7)

      وَوَجَدَکَ عَائِلًا فَأَغْنَى ﴿8﴾

      و تو را فقیر یافت و بینیاز نمود. (8)

      فَأَمَّا الْیَتِیمَ فَلَا تَقْهَرْ ﴿9﴾

      حال که چنین است یتیم را تحقیر مکن. (9)

      وَأَمَّا السَّائِلَ فَلَا تَنْهَرْ ﴿10﴾

      و سؤ ال کننده را از خود مران. (10)

      وَأَمَّا بِنِعْمَهِ رَبِّکَ فَحَدِّثْ ﴿11﴾و نعمتهای پروردگارت را بازگو کن. (11)

      *

      وای خدای من نگاه کن

      اصلا آیه آخر یه چیز دیگس

      ببین چی میگه …

      باورم نمیشه

      داره میگه

      بیا پیش من

      درباره ی نعمات صحبت کن

      نگفته با الله گفته با رب میگه ببین خوشگلم بلند شو بیا با من که قدرتم درباره ی نعمت هات صحبت کن یادم میوفته به اون آیه که خدا میگفت لَئِن شَکَرتُم لَأَزیدَنَّکُم

      بعد اینجا داره میگه بیا درباره‌ش با من رب صحبت کن …

      آخ من عاشقتمممممممم

      □¡¡¡¡¡¡¡¡¡¡

      راسشو بخواین فکر کردم کامنتت تموم شد تا اینکه دیدم نه ادامش دادی….. بعدا اینکه گفتی به مغز باید بگی فقط همین امروز فقط همین یه ساعت یا فقط همین یه کار همین یه قدم مگرنه مغز قبول نمیکنه

      الان فهمیدم چرا امروز اصلا نتونستم کاری بکنم چون موضوع رو برای مغزم بزرگ کردم زیاد کردم و همه ی پروسه کامل از خوندن درسام رو گفتم …خب مغزم هم ترسید و نزاشت من به کارام برسم …جوری که الان تنها کاری که کردم گوش دادن به این فایل بود و نه درسا و دانشگاهم رو برای فردا خوندم نه ورزش یا کتابام رو خوندم با اینکه امروز بر عکس روزای دیگه خیلی وقت داشتم از اونجایی که دانشگاه هم نداشتم باید خیلی انرژی بیشتری می‌داشتم خیلی کارای بیشتری میکردم از وقتم بهتر استفاده میکردم اما برعکس روزای دیگه به قول دوستان و شما افتادم توی روزمرگی بخواب و ببین …. البته یه گام مثبت هم برای افزایش سلامتی پوستم به صورت کاملا هدایتی دریافت کردم …که دارم به صورت یه دوره برای خودم اجراش میکنم

      الان فهمیدم که چرا اون روزایی که کار دارم و حتی دانشگاه دارن از وقتای بعدش بیشتر و بهتر استفاده میکنم چون به مغزم میگم کاری به بعد نداشته باش …فقط الان این کارو به خوبی امتحان بده فقط کافیه یه قدم برداری حتی کوچیک حتی شده در حد چند دقیقه بر بهبود خودت…

      عاشقتم دختر مرسی ازت دوست دارم

      امیدوارم بهترین ها را تجربه کنی

      درپناه الله یکتا یابید…

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
      • -
        طیبه گفته:
        مدت عضویت: 1017 روز

        به نام ربّ

        منم دوستت دارم ملیکا جان

        الان از حموم اومدم و داشتم جلو آینه اتاقم با خدا صحبت میکردم و میگفتم چقدر زیبا تر شدی دختر ،چه موهای قشنگی ،چه چشمای قشنگی و ناخودآگاه هر بار جلو آینه به خودم میگم عشق دلم

        کی داره این حرفارو میزنه

        طیبه

        طیبه ای که بلد نبود یه عشقم به زبونش جاری کنه چه برسه هر روز که خودشو تو آبنه میبینه بگه عطق دلم و قربون صدقه خودش بره

        خدایا شکرت

        من چند ماه شد که حدود 15 دقیقه و یه وقتایی بیشتر ،زیر دوش آب تجسم میکنم خواسته هامو

        استاد عباس منش میگفتن که تجسم در آب خیلی خیلی خوبه

        و من هم ددسته نمیتونم برم استخر و یا دریا ،بهترین گزینه برای من زیر دوش آب حمومه

        از وقتی دوره هم جهت با جریان خداوند رو دارم پیش میرم با استاد ،یاد گرفتم قبل از تجسم سپاسگزاری کنم

        به قدری موثر بود که وقتی میخواستم زیر آب تجسم کنم خدا یادآوری کرد به من که اول سپاسگزاری بعد تجسم خواسته هات

        خیلی حس خوبی داشتم

        اول از اعضای بدنم شروع کردم و تشکر کردم و بعد به خاطر تک تک نعمت هایی که بهم عطا کرده

        و بعد تجسم کردم خواسته هامو

        خیلی حس خوبی داشتم و گریم‌میگرفت

        وقتی اومدم و نشستم و گوشیمو گرفتم دستم تا بیام سایت

        یهویی دیدم یه دایره آبی ،یه پیام از خدا دریاعت کردم ،از طریق ملیکای عزیز و دوست داشتنی و جذاب

        خوشحال شدم

        چون میدونستم یه پیام بی نهایت پر از عشقه

        وقتی خوندمش ولسوف یعتیک ربک فترضی

        اشک ریختم فقط

        آخه این روزا خدا به شکل های مختلف این آیه رو به من میگه و بمبارانم میکنه با این باور کا طیبه از همه جنبه ها راضیت میکنم و بی نیازت میکنم

        حتی در دوره هم جهت با جریان خداوند هم این آیه برام تکرار شد و دو سه روز پیش تکرار شد و الان با پیام شما

        و ابن یعنی اینکه مومنتومی که استاد عباس منش میگن داره سرعت میگیره و من باید این روندی کا دترم میرم رو پر قدرت تر ادامه بدم و باورهامو با احساس بی نهایت عالی و با تمرکز گوش بدم

        چقدر نوشته هات برای من درس داشت و پر از پیام بود

        حتی من به این فکر کردم که برای صورتم آب جعفری رو که هر روز میجوشوندم و با آبش صورتمو میشستم ،دوباره انجامش بدم

        ببین چقدر دقیق داره هدایت میکنه که با حرف شما تاکید کرد که حتما انجامش بدم

        خدایا شکرت

        حتی تو حموم که تجسم میکردم گفتم خدایا کمکم کن تا کتاب ماچ ماجی رو بنکیسم ،باورای محدودی دارم که هربار نتونستم برم و بنویسم

        الحق که انقدر بزرگه که وای خدای من ،وقتایی که تجسم میکنم مبخوام لپای نورانی شو بکشم و ماچش کنم به قدری بزرگ هست که من فقط نور میبینم و نور

        خیلی دوستت دارم ملیکا جان

        خیلی دوستش دارم که انقدر دقیق و ریز به ریز هدایتم میکنه

        استاد عباس منش میگفت وقتی میبینید باورهایی که تکرار کردین داره نشونه هاش میاد بذارین روند ادامه دار بشه و پشت سر هم تاییدش کنید و باورهارو قوی تر ادامه بدین

        و این سوره و آیه برای من نشونه بود که پر قدرت تر ادامه بدم و این جمله یادم باشه که هیچی برای من نیست ،حتی بدنی که دارم من هیچی نیستم ،هیچی

        و وقتی برای چیزی که برای من نیست و مالکش خداست ، نچسبم و رها باشم و فقط یک دارایی ارزشمندم رو که بی نهایت عظیمه بچسبم و وابسته اش باشم و اونم ربّ ماچ ماچی خودمه

        یادمه منم چند ماه پیش و عید امسال بود که میترسیدم از مرگ و درموردش در سایت نوشتم

        اما رفته رفته این ترس کمتر شد

        اما نمبتونم بگم به کل رفته

        منم مثل شما به خدا گفتم میخوام تجربه کنم همه چی رو با تو

        همه چی رو با تو میخوام

        هرچی میخوای بهم عطا کنی خودتم باش ،وگرنه اون چیز رو نمیخوام

        من دلم میخواد ربّ و صاحب اختیارم‌باشه

        خدایا شکرت

        بازم ممنونم که برای من نوشتی

        ماچ ربّ دلم به گونه های جذاب و دوست داشتنیت ملیکای عزیزم

        یهویی یادم‌اومد تو حموم داشتم اسامی خدا رو میخوندم با یکم اشتباه چون حفظ نیستم کاملشو

        به آخر که رسیدم ،گفتم خب یه اسمم داری

        و اون ماچ ماچیه

        ماچ ماچی خودمی

        عشقی عشق

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای:
  5. -
    سلما مصدق گفته:
    مدت عضویت: 3091 روز

    سلام و سپاس به استاد عباسمنش عزیزم و استاد شایسته گرامی و همه دوستان پرتلاشم

    جهان پاسخِ ارتعاشات منه هر چیزی که تو زندگیم هست و هر آدمی تو زندگیم هست و هر رفتاری رو که با من داره خودمممم با فرکانس‌های خودم خلق کردم پس اگه اینطوریه گله و شکایت کلا موضوعیت خودشو از دست میده و اگه واقعا قبول دارم خودم خلق کردم پس فقط خودمم میتونم با تغییر فرکانس‌هام زندگیمو تغییر بدم و هیچکس دیگه ای نمیتونه این کار رو برام بکنه چون هیچکس نمیتونه بجای من فرکانس بفرسته. (مسئولیت پذیری)

    خب حالا چطور فرکانس‌هام رو تغییر بدم؟ باید با (تعهد) روی باورهام کار کنم بصورت مستمر و مداوم هر روز بدون استثنا و هر روز واقعا یه زمان مشخصی رو به این کار اختصاص بدم (مثل آرام عزیز)

    سوال: در زندگی‌تان، بزرگ‌ترین دیوار ذهنی که خودتان ساخته‌اید چه بوده (مثل ترس از شکست، سرزنش دیگران، یا باورهای محدودکننده)؟

    من دلم میخواد فضای ایزوله داشته باشم ورودیهام رو کنترل کنم و آدمای نامناسب رو حذف کنم.

    نمیدونم چرا ته دلم نمیخواد با خونواده ام هیچ ارتباطی داشته باشم بخاطر احساس بدیه که بهشون دارم و خاطرات بدی ازشون دارم یا بخاطر اینه که میدونم اونا آدمای نامناسبی هستن و بهم ورودی نامناسب میدن. گرچه از خیلی قبل از اینکه با استاد آشنا بشم و بخوام ورودیهامو کنترل کنم این حسو نسبت به خونواده ام داشتم و دوست داشتم کلا ازشون دور باشم.

    خونواده ام توی این فضا نیستن و ورودی نامناسب بهم میدن. بعد از اینکه پدر و مادرم به رحمت خدا رفتن یه سری اختلافات خونوادگی با برادرام پیش اومد که خودبخود از هم دور شدیم و منم از خدا خواسته باهاشون قطع رابطه کردم چند ماهه حتی یک زنگ هم به هم نزدیم یه جورایی انگار باهم قهر هستیم.

    این خیلی خوبه که من از اونها جدا شدم و تمرکزم رو خودم خیلی بیشتر شده از این بابت خداروشکر میکنم ولی مشکل اینه که یه حس و حال گله و شکایت، سرزنش، دلخوری، ناراحتی و تنفر ته دلم نسبت بهشون دارم که این خوب نیست و این ایراد داره و برخلاف قانونه.

    قانون: احساس خوب=اتفاقات خوب و احساس بد =اتفاقات بد.

    حالا اگه من بتونم بپذیرم همه این اتفاقات و دلخوری ها رو خودم خلق کردم این حس عوض میشه و باهاشون به صلح میرسم. (دقیقا مثل الهام عزیز که گفت خانواده‌ای که دلم نمیخواست تو روشون نگاه کنم عاشقشون شدم)

    انگار یه‌جورایی من میترسم که اگه باهاشون در صلح قرار بگیرم دوباره ارتباطاتمون بیشتر بشه و بخوان باهم رفت و آمد کنیم و باز ورودی نامناسب بگیرم ولی فهمیدم این برداشتم اشتباهه.

    چون من اگر واقعا رو خودم کار کنم و فرکانسم و مدارم تغییر کنه و البته با اونها در صلح هم باشم و حس خوب داشته باشم، خداوند طبق قانون مدارها کبوتر با کبوتر باز با باز رو انجام میده و خودبخود ما تو مدارهای متفاوتی هستیم و باهم ارتباط برقرار نمیکنیم. (دقیقا مثل الهام عزیز که مهاجرت کرد و از خونواده اش دور شد). منم آرزومه که مهاجرت کنم ولی یکی از دلایل مهاجرت اینه که از خونواده ام دور بشم و تهش یه حس بد هست.

    احساس دلخوری و تنفر یعنی احساس بد و مساوی با اتفاقات بده و منو از خواسته هام دور میکنه یعنی این یک ترمز مخفیه که ته وجود من هست. (شاید اگه الهام عزیز هم با خونواده اش به صلح نمی‌رسید و احساسش انقدر عالی نمیشد به خواسته هاش مثل مهاجرت و رابطه عالی هم نمیرسید).

    من باید این احساس بد مخفی رو در وجودم از بین ببرم با این باور که من خودم همه چیز رو خلق کردم پس هیچ گله‌ای از هیچکدوم از اعضای خونواده ام ندارم. ضمن اینکه باید بتونم تک تک اعضای خونواده ام رو دقیقا همینجوری که هستن بپذیرم و قبولشون کنم. قرار نیست اونا طبق میل و خواسته من باشن هر کسی حق داره هر جوری میخواد باشه و خداوند آدما رو متفاوت خلق کرده من نباید کسی رو قضاوت کنم.

    اولا هر کدومشون حداقل یه ویژگی مثبت دارن که میتونم بابتش تحسینشون کنم و حس خودمو نسبت بهشون خوب کنم و دوما با هر کدومشون حداقل یه خاطره خوب دارم که با یادآوری اون میتونم حسمو بهشون خوب کنم.

    همین الان یک ویژگی مثبت و یک خاطره خوب از هر کدوم از اعضای خونواده ام رو یادآوری کردم واقعا حسم الان در موردشون بهتر شد و انگار فرکانسم یکم تغییر کرد ولی دوست دارم حسم عالی بشه و به صلح کامل برسم و حس ناراحتی جای خودش رو بده به احساس عشق و آرامش و صلح عمیق.

    من تقریبا همیشه یه حس بدی ته دلم نسبت به خونواده ام داشتم و این یک ترمز مخفی تو وجودم بوده که تا الان زیاد بهش دقت نکردم که میتونه چقدر بهم ضربه بزنه و زده. این حس منفی به هر دلیلی که میخواد باشه. مهم نیس چقدر دلیل منطقی و محکمه پسند دارم که به اونا حس بد داشته باشم مهم اینه که این احساس بد به من کمکی نمیکنه که هیچ بهم ضربه میزنه.

    قبلا هم یه وقتایی که رو این مورد رو خودم کار می‌کردم حس و حالم خیلی بهتر می‌شد و واقعا به صلح می‌رسیدم ولی اشکال کارم این بود که تعهد و استمرار نداشتم و ادامه نمیدادم یعنی جدی نمیگرفتم و فکر نمیکردم که انقدر مهمه.

    حالا که همیدم انقدر مهمه و قبول کردم به نفع خودمه که با خونواده ام به صلح برسم و بهشون احساس خوب داشته باشم سعی میکنم با (تعهد) بصورت مستمر روی این مورد کار کنم. احساس خوبم در مورد خونواده ام تا آخر عمرم دائمی باشه نه موقتی. می‌خوام با احساس خوب ازشون دور باشم یا مهاجرت کنم نه با احساس بد و حالت قهر.

    اصلا شاید یکی از دلایلی که نذاشته تا الان من به خیلی از خواسته هام برسم همین ترمز مخفی توی وجودمه.

    مثلا من دوست دارم یه رابطه عاشقانه دائمی و پایدار داشته باشم ولی خب یه عالمه احساسات منفی نسبت به خونواده خودم ته دلم دارم. حتما که این احساسات منفی تو رابطه عاطفیم بی تاثیر نیست. من اول باید با خودم با خونواده خودم به صلح برسم با جهان اطرافم به صلح برسم به احساس عشق و آرامش برسم بعد اون رابطه عاشقانه واقعی و پایدار هم میتونه اتفاق بیفته. ولی اگه تو دلم حس منفی و بدبینی و احساسات بد نسبت به آدما داشته باشم، روی رابطه عاطفیم هم صد درصد تاثیر میذاره.

    یا مثلا در مورد مهاجرت من میخوام مهاجرت کنم ولی یه عالمه حس منفی ته وجودم نسبت به نزدیکترین آدمای زندگیم دارم خب این احساسات منفی منو از خواسته ام دور میکنه دیگه. من میخوام مهاجرت کنم بخاطر خودم بخاطر بزرگتر کردن دنیای خودم بخاطر تجربیات جدید و رشد و پیشرفت نه بخاطر دور شدن و فرار از دست خونواده ام!

    همیشه ته دلم میدونستم که باید با خونواده ام به صلح برسم ولی همیشه پشت گوش مینداختم و روش کار نمیکردم. میگفتم من که خونواده ام رو دوست ندارم پس نیازی نیس رو این مورد کار کنم و اگه کار کنم و باهاشون اکی بشم ارتباطمون باهم زیاد میشه و من نمیخوام با اونا ارتباط داشته باشم چون شبیه اونا میشم و نمیتونم تو زندگیم پیشرفت کنم.

    ولی الان از یه زاویه دیگه‌ای به این موضوع نگاه میکنم من میخوام تو وجودم به جز حس صلح عشق و آرامش و کلا احساسات خوب چیز دیگه‌ای نباشه. خبری از کینه و ناراحتی و احساسات بد نباشه. می‌خوام دلم رو پاک کنم از هر گونه احساسات منفی نسبت به هر کسی تو زندگیم. چه خونواده ام چه هر کس دیگه‌ای. این خواسته تو وجودم شکل گرفت و میدونم که به سمتش هدایت میشم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 17 رای:
    • -
      فاطمه(نرگس) علی پور گفته:
      مدت عضویت: 1638 روز

      سلام سلما جان!

      صحبتت یچیزی رو تو درونم بولد کرد که بیام دقیقا همین حستو ..با بازخوردهای خودم…

      که قبلنا نسبت به اسخاص اطرافمو داشتم…بنویسم..

      من با یه شخص نزدیکم بسیار رابطه ناجور داشتیم..

      جوریکه بلا استثنا روزی نبود که ما با همدیگه زد خورد نداشته باشیم..

      و بهمین خاطر یسری کابوسها همیشه تو خواب منو دنبال میکرد.

      و من همیشه داشتم فرار میکردم از این پشت بوم به پشت بوم دیگه

      و همیشه مبخاستم از اون بلندی بیفتم…

      خیلی کابوسهام ناجور بود..خیلی زد و خوردم نسبت به این شخص زیاد بود..

      نه فقط این شخص بلکه با دیگر افراد خانواده ام هر کدومشون یه داستان دارم..

      سلما جان…با کار کردن روی خودم..

      بهمون خدای واحد..همون ماه های اول رابطه بحثمون از یه روز شد یه هفته و کم کم طی اینکه من تعقییر کردم اونم رفتارش با من خوب شد..

      این رفتار من…باعث شده بود..خانواده ام با اون شخص بحثشون بشه.و ایشون تا چند ماه از خونه فرار کرد رفت توی یه بیابون..

      من خیلی داشتم رفتارمو کنترل میکردم..

      که نرگس ..با این رابطه ناجورت..این بنده خدا رو دربه در کردی..ولی ایشون با گذشت بود تا اینوه بازم اونجا “براش تضادی پیش اومد برگشت به خونه..

      بازم شاخ و شونه ها شروع شد..

      تا اینکه وارد این مسیر شدم..

      و بخودم تاهد دادم که نرگس…تو داری الهامات خداوند و مسیرها رو دریافت میکنی.

      تمام دلایل زندگی پر تنش تو فقط بخاطر همچنین نگرشی بود..

      اگه این مسیر رو ادامه بدی حتما نابود خواهی شد…

      حتما نابود خواهی شد

      و هر ردز صبح..که از در اتاقم میومدم بیرون..بعد از خوابم..میگفتم خدایا کمکم کن که بتونم آرامتر برخورد کنم.

      کوتاه بیام..

      و هر روز صبح با تاهد چیشد!؟

      توی طی چند هفته ناپدید شد..

      و پاداشهای خداوند از سر رسید..رابطمون عالی شد…

      سلما جان!

      استاد عزیزم..

      رابطه من بهبود پیدا کرد…

      و همون شخصی که روزانه سر یچیز کوچک دعوا میکردیم.

      نه این دعواها..بلکه دعواهایی که محکم همدیگرو نابود میکردیم.و ساعتها من در تشنج فکری بودم..و حتی همون شخص..دقیقا عین باتلاق…

      رابطمون عالی شد…و بهترین دوستم شد…چقدر با هم تفریح های خوبی رفتیم..

      واقعا سلما حان…من الان کنار او لذت لذت میبرم…

      هر جور که هست پذیرفتمش خیلی خیلی دوستش دارم..

      چقدر نگاهم که خوب شد..اونم تعقییر کرد..

      نه فقط همین شخص بلکه کل اعضای خانواده ام…

      رابطم باهاشون عالی شد..

      و ایشون بهترین هدیه چند میلیون تومنی برام خرید..

      الان دیگه وقتی کنارشم…فقط لذت میبرم..چقدر ایشون ورژنهای خوبی داره.‌که من داشتم با نگرش خوبم .”محوش میکردم..

      .و واقعا الان زندگیم.در سرزمین بهشتیه..

      و سعی کردم همیشه آرامتر باشم از وسواسهایی که قبلنا داشتم….و فقط داشتم خودمو زجر میدادم..

      و شخص دیگه ..که برای خودم بتی کرده بودم..

      ایشونم میلیونها تومن بهم داد.بعد از اینکه یه سودی رو که سال 98 قرارداد بسته بودییم..

      بخدا بعد از بخشش بازم چه درهایی بروی بیزنسم باز نمود..

      واقعا برای تمامی خاستهایم که یه روز آرزشونو داشتم..خیلی راحت انجام شد…

      و همه رو لطف خدای مهربونم میبینم‌.

      سلما جان….تو این رابطه رو بساز.بخدا خداوکد خیلی راحت شما رو در عین حال که همدیگرو دوستدارین…جدا میکنه..

      من هر وقت بخاطر اون وسواس بودنم….میخام همون برخوردها رو داسته باشم..

      میگم نرگس!!!ختم خودتو بخون.

      ختم خودتو بخون…

      تاهد همینه..بهمین خاطر استاد تو این فایل کوبنده میگه متاهد شدن خیلی مهمه…

      متاهد به قانون..

      قانون خیلی دقیق عمل میکنه…

      و هیچ احساس دلسوزیم نداره…

      و من این حسو “روزیکه بهم الهام کرد خودم تنهایی تو اون وقت..برم قبرستان حس کردم..

      وقتی گفتم میترسم….!؟

      بهم گفت…

      اگه حرکت نکنی!!!خبری از موفقعیتتتت نیست…

      اگه کاری که میگم انجام ندی!!!بازم خبری از کارافرین شدنت نیست….

      کاری به افراد دوربرت نداشته باش….

      که اونا چه حرفی میزنن.

      شاید از نظر اونا یه کار احمقانه باشه.

      ولی وقتی بهت میگم!!!!

      باید..

      باید

      باید انجامش بدی….برات خوبه ..باید انجامش بدی..

      خداوند منو مینداخت توی یه بازی که دقیقا نقطعه ترس من بود…میگفت باید ..یعنی من هیچ احساس دلسوزی ندارم..

      باید انجام بشه…

      مگه میشه توی مسیر درست بیای..و کاری که بهت گفته میشه رو انجام ندی…

      باید انجامش بدی..

      دوست عزیزم…من خیلی روابطم فاجعه بود…

      توی موقعیت خودم..

      ولی برای من شد

      بخدا اون آدم شد..برام پیامبر..

      برای من!!!!

      من کاری به زندگیش ندارم.

      وای برای من…

      ادمهای اطرافم اینجور شدن..

      من اصلا سعی کردم از هیچکسی نترسم..

      نمیگم ترس نیستا مخصوصا پاشنه ام پدرمه..

      ولی شد…..دیگه اینم باورهایی .که از سمت گذشتگانمون اومده..

      ولی اگه میخای به خوشبختی برسی باید انجامش بدی…

      برای من مر از خیرو برکت شد انشالله همیشه پایدار باشه.

      ولی میدونم..من اگه نتونم طبق قانون عمل کنم.بازم آتش زیر خاکستر فوران میکند..

      و همیشه میگم!خدایا زندگی دنیوی..همین کاسه کدزه ها ..چیزهایی که ماشنمه که فقط خودم میدونم..

      باعث نشه رابطه ام بهم بخوره..

      چون میدونم نداشتن یه رابطه خوب….

      یعنی فاجعه…

      یعنی از بیین رفتن!!

      اول خودم..

      پس بیاییم با نگاه الهی تر به اطرافمون نگاه کنیم تا زندگی خوبی رو برای خودمون رقم بزنیم..

      ..

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
  6. -
    فریبا گفته:
    مدت عضویت: 3243 روز

    سلام و عرض ادب خدمت دوستان عزیز و استاد گرامی.

    تمرین:

    در زندگی‌تان، بزرگ‌ترین ‘دیوار’ ذهنی که خودتان ساخته‌اید چه بوده (مثل ترس از شکست، سرزنش دیگران، یا باورهای محدودکننده)؟

    استاد عزیز من در پاسخ به این تمرین باید اینو بگم که در زندگی بنده یک عضو خانواده معلول وجود داره که خواهرم هست و من 12 سال از ایشون بزرگترم و ما هم همین دو تا فرزند هستیم.

    سال 82 وقتی که مادرم ایشون رو باردار شدن یه روز که از مدرسه برمی‌گشتم به خونه و کلاس چهارم ابتدایی بودم مادرم به من گفتن که من و بابا تصمیم گرفتیم که برای تو یه خواهر یا برادر بیاریم که تنها نباشی، خوب باید بگم که من هیچ وقت نگفته بودم که خواهر یا برادر می‌خوام و نه احساس تنهایی کرده بودم و همیشه انقدر با خودم در صلح بودم که برنامه‌های زیادی داشتم بازی می‌کردم کلاس‌های مختلف زیادی می‌رفتم و بسیار انسان پرشور و شوقی بودم به طوری که همواره در حال آموختن کشف زندگی و لذت بردن بودم. درسم خوب بود و بدون تلاش خاصی شاگرد اول بودم در حوزه هنر، خوشنویسی و ورزش فعالیت می‌کردم مسابقات هنری و ورزشی شرکت می‌کردم و بسیار بسیار موفق بودم و راضی از زندگیم. اما وقتی که مادرم این حرف رو بهم زد از همون لحظه احساس مسئولیت کردم و همگی با هم منتظر این عضو جدید خانواده موندیم اما خب من همچنان احساس خاصی نداشتم و به کار و زندگی خودم هم می‌پرداختم. تا ششم فروردین 1382 که روز تولد خواهرم فرا رسید و من مثل هر عضو خونواده که وقتی فردی بهشون اضافه میشه خوشحالن جشن می‌گیرند یک مهمونی ترتیب دادم خونه رو تزیین کردم و منتظر خواهرم موندیم که با مادرم از بیمارستان برگردند اما دیدم که مادرم خودشون برگشتن و بسیار ناراحت هستند گویا در زمان زایمان ایشون دچار زایمان سخت شدند و به دلیل محدودیت پزشکی در زمان نوروز و کمبود امکانات یا هر دلیل دیگه‌ای خواهرم که یک جنین سالم بود در حین تولد دچار آسیب شد.

    به هر حال زمان گذشته و ایشون از بیمارستان اومدن و ما همه سعی کردیم مثل یه خونواده عادی این بحران رو مدیریت کنیم و هوای خواهرم و مادرم رو داشته باشیم و من از 12 سالگی شدم یه جورایی مادر یک فرزندی که معلولیت داره شدم به خاطر اینکه مادرم همزمان دچار افسردگی بعد از زایمان شده بود و من یک دفعه بار مسئولیت زیادی از جمله انجام دادن بسیاری از کارهای خونه صدای گریه‌های شدید شبانه روزی یک فرزند در خانه و مراقبت و نگهداری به صورت گروهی از ایشون رو روی شونه‌هام حس کردم اما بسیار بچه قوی بودم و هستم و سعی می‌کردم که همزمان درسامو بخونم تا دیر وقت شب بیدار می‌موندم خواهرم رو مراقبت می‌کردم و نکات دیگه‌ای که لازم به عرض نیست. فقط یکم نمره معدلم اون سال پایین اومد و من همچنان همیشه شاگرد ممتاز کلاس بودم فقط بار مسئولیت‌هام زیاد شده بود زمان گذشت و ما تلاش می‌کردیم برای زندگیمون مادر پدرم برای بهبود روابطشون برای مراقبت از فرزندشون و همه اینا تا زمانی که دانشگاه رفتم و تحصیلات عالی در رشته معماری در شهر تهران داشتم و البته این میون هر هفته برگشتم خونه تا در مراقبت از خواهرم هم به خونواده کمک کنم دیواری که برای خودم ساخته بودم این بود که همیشه احساس می‌کردم باید مراقب ایشون باشم حتی وقتی که درسم تموم شد و موقعیت شغلی هم در تهران داشتم تصمیم گرفتم که برگردم قم و از خواهرم مراقبت کنم و به خونواده کمک کنم چون دوباره در اون زمان هم ایشون نیاز به مراقبت شدیدی داشت به هر حال برگشتم هر روز ایشون رو کلاس می‌بردم گفتار درمانی کاردرمانی کلاس نقاشی و غیره همزمان هم مشغول کار شدم در قم در پروژه ساختمانی فعالیت می‌کردم اما همیشه خواهرم برام اولویت داشت و من که شاگرد اول دانشگاهمون هم بودم تبدیل شده بودم به یک پرستار تمام وقت برای خانواده و ویژه خواهرم می‌دیدم که بار مسئولیت خونواده‌ام روی دوش من میفتاد از جمله انجام دادن خریدهای خونه و خیلی مسائل دیگه‌ای که باعث می‌شد روند زندگی شخصی خصوصی خودم چه در حوزه روابط چه در حوزه کاری و علاقه و حرفه‌ام تحت شعاع قرار بگیره البته اینو باید بگم که خواهرم با همه محدودیت‌هاش تبدیل شد به یک نقاش و یک نمایشگاه هم برگزار کرد و یک نمایشگاه هم برگزار کرد اما من روند پیشرفتم کند شد و در واقع تقصیر خودم بود که احساساتم چیره می‌شد بر منطقم نمی‌تونم بگم چه روزها و شب‌های بی‌شماری بود که من غصه و اندوه می‌خوردم و نمی‌فهمیدم که چرا همکلاسی‌هام انقدر شادند و زندگی رو اونقدر شاد نمی‌دیدم زندگی رو اینجوری می‌دیدم که باید براش تلاش کرد و تقریباً هم هیچکس منو درک نمی‌کرد از همکلاسی‌ها و هم اتاقی‌هام و اونا هم احتمالاً فکر می‌کردند که خب من آدم بسیار جدی هستم البته شور و شوقی که از کودکی داشتم همیشه در وجودم بود ولی خب تحت تاثیر قرار گرفته بود با مدیریت بحران و مسائلی که در زندگیم پیش اومده بود به واسطه خواهرم. اینجا باید بگم که من بسیار ایشون رو دوست دارم و بهش علاقه دارم و مثل پاره تنم می‌مونه بسیار ازش چیز یاد گرفتم از تعهدش تلاشش برای زندگی و زنده ماندن تعصبی که به انجام دادن هزار تا کار داره و شور و شوقی که در وجود ایشون هم هست. بعد از تموم شدن درسم تصمیم داشتم به یک کشور پیشرفته برم البته این تصمیم از بدو ورود به دانشگاه بود که اون چیزی که می‌خواستم نبود با همه اینکه بهترین دانشگاه قبول شده بودم پس زبان آلمانی می‌خوندم که مهاجرت کنم به آلمان و ادامه درس معماریم رو در اون کشور که پیشرفته‌تر هست بخونم، اما نتونستم از پس نجواهای ذهنم بر بیام و تصمیم گرفتم که از ایشون مراقبت کنم. این ادامه پیدا کرد تا زمانی که من 26 سالم شد و اولین باری بود که احساس می‌کردم دارم جوونیم رو از دست میدم به خاطر نگهداری از خواهرم و اولین باری بود که برای من پیش اومد که منت بزارم سر ایشون برای اینکه ازش نگهداری می‌کنم و مراقبت می‌کنم چون تا قبل از اون هیچ وقت اینطوری به قضیه نگاه نکرده بودم و به عنوان یک پیشامد نگاه می‌کردم اما اولین باری که شروع کردم به منت گذاشتن با خودم خیلی به فکر فرو رفتم و تصمیم گرفتم که عوض بشم و تغییر کنم و تبدیل نشم به فریبایی که به علایق و خواسته‌هاش توجه نکرده به هر دلیل عامل بیرونی و خودم رو در آینده با اهرم رنج و لذت دیدم که تبدیل میشم به یک انسان افسرده که به یک عالم از خواسته‌هاش نرسیده.

    همونجا بود که تصمیم گرفتم تغییر کنم از خدای مهربونم کمک خواستم از بچه‌های سایت کمک خواستم و در بخش عقل کل موضوع را مطرح کردم و دوستانی به من پاسخ دادند و گفتند که تو نمی‌دونی پلن خداوند رو! خداوند همه موجودات رو به وجود آورده و هدایتشون می‌کنه فریبا… تو نمی‌تونی جای خداوند رو بگیری و من اونجا آگاه شدم به اینکه من می‌خوام خدایی کنم برای خونوادم و خواهرم در حالی که زندگی خودم رو دارم نابود می‌کنم و ازش بهره‌مند نمی‌شم.

    همونجا بود که چشم‌هام باز شد و تصمیم گرفتم مهاجرت کنم کارهای خواهرم روی غلطک افتاده بود تصمیم گرفتم که بسپرمشون به مادرم بقیه مسیر رو و به پدرم از سر راهشون کنار برم و به زندگی خودم بپردازم چون من نمی‌خوام یک انسانی باشم که بعداً منت بزارم سر خونوادم که من به خواسته‌هام نرسیدم. خیلی خیلی برام این کار دشوار بود اولش اما با شجاعت و دلیری که از خودم باز می‌شناسم تونستم این کارو انجام بدم مهاجرت کردم به تهران و در تمرین های قبلی چگونه تغییر در آغوش بگیریم گفتم که چقدر خداوند به من کمک کرد چه مهاجرت‌های آسونی داشتم چقدر پیشرفت کردم و چقدر خونواده من هم پیشرفت کردند پدر و مادرم یک تیم شدند روابط بینشون بهتر و قوی‌تر شد به خواهرم بهتر دست رسوندند خود خواهرم خودش مستقل‌تر شد اون خواهر لوس و نق نقوی که بود تبدیل شد به یک فردی که مستقل‌تره تصمیمات بهتری برای زندگیش می‌گیره دیگه برای ورزش کردن نباید مجبورش کرد خودش خواست به پیشرفت داره و بی‌نهایت موهبت دیگه‌ای که در زندگی من و در زندگی خانواده‌ام و خواهرم ایجاد شد.

    این تصمیمی بود که من گرفتم بهش متعهد شدم و خداوند هم هیچ وقت روی منو زمین ننداخت و به بهتر از اون چیزی که فکر می‌کردم من و خونوادم رو هدایت کرد و الان همه ما انسان‌های خوشحال‌تری هستیم پیشرفت کردیم هر کسی با هر شرایطی که داشته چند قدم از من قبلیش بهتر و بهتر شده و همینطور جهان داره ما رو هدایت می‌کنه روابط بین من و خونواده‌ام و خواهرم بسیار بسیار بهتر شده و ما به عنوان یک خانواده فوق العاده زبانزد خاص و عام هستیم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 18 رای:
  7. -
    فاطمه ولمزیاری گفته:
    مدت عضویت: 1889 روز

    سلام میکنم به استاد عزیزم مریم جان نازنینم

    سلام میکنم به دوستان عزیز و هم فرکانسی خودم،

    چقدر من یاد گرفتم از این فایل از حرف های دوست عزیزم الهام جان چقدر من هدایت شدم منی که هنوز قدم های اول رو برمی‌دارم،چقدر یاد گرفتم که این من هستم که زندگی خودم رو خلق میکنم سپاسگزارم الهام عزیزم من هرچندبار که صحبت های تورو گوش کردم به پهنای صورت اشک ریختم ،اشک ریختم چون من هم دقیقا در شرایطی هستم که نیاز دارم آدم های رو در زندگیم دوست بدارم بغلشون کنم ببوسمشون کسایی که الان حتی نمیتونم یک لحظه تحملشون کنم باید روی این وجه زندگیم بسیار کار کنم چون فهمیدم این منم که باید تغییر کنم این دید من هست که باید زیباییها رو ببینه نه فقط زیبایی اطرافم خونم محل زندگیم وسایلم بلکه باید زیبایی آدم هارو هم ببینم،میگم من هنوز اول راهم یه روزایی ناامید میشم ولی این ناامیدی ها به لطف الله یکتای خودم خیلی زود در کمترین زمان ممکن جای خودش رو به امیدواری میده و میدونم به این خاطر هست که من ازش خواستم هدایتم کنه به سمت زیبایی ثروت به راه کسانی که بهشون نعمت داده نه کسانی که گمراهان.

    سپاسگزارم از آرام عزیز که اینقدر قشنگ با حرفاش من رو هدایت کرد ،من واقعا از این حرفت ایده گرفتم که از ۴صبح تا ۸صبح فقط روی فایل ها کار میکنی، این جرقه تو ذهن من خورد که خب با توجه به شرایطم من هم میتونم همین کار رو کنم خدا به من بی نهایت انرژی داده می‌خوام به بهترین نحو ممکن از بدنم استفاده کنم الان دیگه مثل قبل احساس نیاز ندارم به خوابیدن به لطف خدای مهربونم بلافاصله بعد از شروع کردن قدم اول به صورت جهادی نه سر سری، انرژی ای سراسر وجود منو گرفته که من که قبلاً به زور از تختم جدا میشدم الان با ۴ساعت خواب میتونم کلی کار مفید انجام بدم توی روزم،سپاسگزارم از مهیار دوست داشتنی که من از حرف هاش الهام گرفتم و پاشدم زدم بیرون از خونه ،گفتم فاطمه پاشو برو توهم توی طبیعت زیر آسمون بی انتهای خدا برای این فایل کامنت بزار اما یه نجواهایی می‌گفت که نه دیوونه کجا میخوای بری تو که محل زندگیت پارک جنگلی نداره اصلا پارک نداره،الکی کجا میری اما من خودم رو متعهد کردم به انجام هدایت های خدا ،اولین قدم رو برداشتم و خیلی هدایتی گفتم بگزار خدا بگه کدوم وری برو و واقعا خیلی هدایتی همراه خدای خوبم پسر چهارماهم رو با آغوشی بستم و راهی شدم و از در زدم بیرون ،به لطف الله با راهنمایی هاش قدم برداشتم و چنان طبیعت زیبا رو در محل اطراف خودم پیدا کردم که اصلا باورم نمیشد گفتم خدای بزرگ این همه زیبایی این همه درخت بللللللند اصلا مگه میشه این همه ابر زیبا این بارون ملایم این باد دلنواز این هوای دلنشین این ها همه اطراف من بوده خدایا شکرت و قدم برداشتم پیش خودم گفتم خب تو مگه دلت سفر نمی‌خواست راه برو اطرافت رو کشف کن باورم نمیشه من یک جاهایی رو توی فاصله خیلی کم از خونم کشف کردم که توی این سه سال زندگیم در این مکان اصلا ندیده بودم و همش به خاطر دیدن زیباییها از دید دوربین مریم جانه مریم جان کاری کردی که من فقط خوبیها رو میبینم فقط نعمت میبینم ،اصلا نمیدونم چی نوشتم ولی واقعا حرف هاییی بود که بعد از حدود یکساعت قدم زدن روی زمین زیبای خدا و هوای دل انگیز بعد از یه بارون قشنگ اومد به زبونم و من نوشتم ،من خیلی راه دارم خیلی راه دارم اما مطمئنم با این شرایط که الان دارم این همه نعمتی که الان دور و برم دارم و قبلاً نمی‌دیدم خیلی زود به رویاهای قشنگم میرسم و خودم رو متعهد کردم که بنویسیم،هر تصمیمی که میگیرم هر چیزی که یاد میگیرم بیام و رد پا بگذارم ،من قبلاً اصلا به کامنت گذاشتن و خوندن خیلی اعتقاد نداشتم ولی الان درک میکنم که این کار چه سرعتی میده به رشد من ،فقط بی صبرانه منتظر روزی هستم که بیام و از نتایج بزرگم بگم.الان فقط و فقط سپاسگزارم سپاسگزارم سپاسگزارم از سید عزیزم از مریم مهربونم، من دارم باهاتون زندگی میکنم ازتون یاد میگیرم .عاشقتونم🌹💜🌈

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 19 رای:
  8. -
    اکرم رنجبر گفته:
    مدت عضویت: 1013 روز

    به نام خداوند بخشنده و مهربان

    سلام خدمت استاد عزیز و خانم شایسته و دوستان سایت

    من از دیشب به این تمرین استاد خیلی فکر کردم

    جواب های بسیاری برای گفتن داشتم

    سوال

    در زندگی‌تان، بزرگ‌ترین ‘دیوار’ ذهنی که خودتان ساخته‌اید چه بوده (مثل ترس از شکست، سرزنش دیگران، یا باورهای محدودکننده)؟

    من هم ترس از قضاوت دیگران داشتم هم ترس از شکست

    مثلاً من هروقت میخواستم یک لباس بخرم از این ترس داشتم نکنه بهم نیاد نکنه فلانی از انتخاب من رازی نباشه نکنه همه منو قضاوت کنن یا بگن این چه آدم سبکی هستش

    و یا اینکه نکنه یه حرفی بزنم که به دیگران بر بخوره حاضر بودم خودم ناراحت بشم تو خودم بریزم از حقم بگذرم تا کسی نگه فلانی اینجوریه و قضاوتم کنن و یا اینکه اگر دوست نداشتم در جایی حضور پیدا کنم ولی به خاطر حرف مردم می‌رفتم و شاید اونجا خیلی با ذهن خودم کلنجار می‌رفتم ودرباره ثروت هم من خیلی ترس‌ها داشتم می‌گفتم اگه من فلان بیزینس رو راه اندازی کنم دوستم که تو این کاره ناراحت میشه و یا نکنه من سرمایه‌مو بذارم و فروش نداشته باشم توی خونه و آنلاین

    سوال دوم

    چطور با پذیرش مسئولیت و یک قدم کوچک تعهد آمیز، آن را شکستید و چه معجزه‌ای در روابط، کار یا درآمدتان اتفاق افتاد؟

    من با کار کردن روی آموزه های استاد وبا پذیرش اینکه خودم هستم که این اتفاقات رو رقم میزنم و اینکه خود من هستم که برای. خودم ارزش قائل نیستم و باید عزت نفس خودم رو بلا ببرم شروع به بیزینس در یک شرکت با خواهرم کردم و تا مدت ها ادامه داشت من با ورودی مالی که به حسابم می امد کم کم تونستم با خودم و ذهنیت محدود کننده کنار بیام خیلی چیز ها رو یاد گرفتم مثلاً اینکه من هم لایق نعمت های پروردگار هستم واینکه چه جور با مشتری برخورد کنیم و یا در باره محصول چه طور توضیح بدیم برای مشتری و….

    بعد از یک مدت وقتی من از درآمد صفر به ماهی 1500تا2میلیون رسید بنا به دلایلی از اون کار بیرون آمدم و به بیزینس کالای خواب رفتم و خدارو شکر با یک سرمایه اندکی که داشتم توانستم در آمد خودم رو بیشتر کنم به قول استاد که میگه گندمی که هنوز توی مشت کشاورز هستش همون یک مشته ولی وقتی به زمین میفته هزاران برابر میشه و دیگه تونستم با خودم در صلح باشم و آرامش رو به زندگیم برگردونم ذهنم رو کنترل کنم و خیلی چیزهای دیگه و استاد من تا الان توی سایت کامنت‌های زیادی ندارم ولی به خودم تعهد دادم که تمریناتی رو که شما می‌گید انجام بدم و از قضاوت کردن نترسم هرچند اگه هنوز خیلی خوب قانون رو درک نکرده باشم و برای اینکه رشد کنم باید تمرینات رو انجام بدم و کامنت بزارم تا به درک قانون جهان هستی پی ببرم

    برای همه دوستان و استاد و خانم شایسته و خودم آرزوی موفقیت سعادت ثروت و خوشبختی رو دارم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 19 رای:
  9. -
    رویا محمدیان گفته:
    مدت عضویت: 1427 روز

    تازه دارم میفهم یعنی چی وقتی درونت تغییر میکنه بیرون خودش درست میشه

    من ترس از سرزنش داشتم اینکه اشتباهی کنم و کسی سرزنشم کنه چون غرور دارم و دارم روش کار میکنم غرور بدترین باور محدود کننده ایه که در خودم شناختم و مانع تمام بدبختی هامه

    امروز حالم خوب بود ازون احساس های نابی که مثل بچها هستم و انگار تو فرکانس بچهامم پر از ذوق و شوق میشم چون به مدار تواضع میرسم انگار روح و ذهنم یکی میشه بچها اگر اشتباه کنن ابایی ندارن ازینکه کسی بفهمه نگران سرزنش شدن نیستن منم وقتی در مدار تواضع میام اینطوری میشم

    امروز چنتا پتو سفارش دادم به هوای اینکه ارزون بود خریدم غافل ازینکه دارم خلاف قانون عمل میکنم و این کار بخاطر احساس کمبود و بی ارزشیه و وقتی پتوها رسید دیدم اشغال و بدردنخورن شوهرم گفت زنگ میزنم با همون اسنپ که پتو هارو اورده بیان ببرن و زنگ زد و اینکار انجام شد شوهرم همش میگفت فدای سرت اشکال نداره حالا من اصلا ناراحت نبودما ولی اون همش میگفت فدای سرت

    چون من ترس از سرزنش نداشتم چون غرور نداشتم چون اشتباهم رو خودم پذیرفتم

    دیشب تو خواب و بیداری خیلی واضح یه الهامی دریافت کردم

    گفت یادته اون روز فلانی ازت پرسید هنوز سر درد داری یا نه تو هم با غرور گفتی نه چون سبک تغذیمو عوض کردم و دیگه کربوهیدرات نمیخورم فرداش دوباره سر درد گرفتی و ازون روز دوباره سردردات شروع شد؟

    گفت یادته جلو فلانی با غرور تعریف کردی چه راحت بچتو‌از پوشک گرفتی همون جا بچت خودشو خیس کرد ؟

    گفت یادته با غرور به فلانی میگفتی من کم میخوابم و سرحالم و صبح زود بیدار میشم به کارهام میرسم از همون موقع خوابت زیاد شده مثل مستها از خواب بیدار میشی؟

    وای یاد تمام این غرورهام افتادم یاد کارتون گربه چکمه پوش افتادم و فهمیدم چقد با غرور در برابر خدای خودم به خودم ضربه زدم من اصلا نمیدونستم اینا غرور در برابر خداست اما الان که تواضع رو درک کردم میفهمم چه جنس بدی داشته اون احساس به ظاهر قشنگ اما همش غروره

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 19 رای:
    • -
      سمانه جان صوفی گفته:
      مدت عضویت: 2226 روز

      سلام رویا جانم.

      چقدر کیف کردم کامنتتو اینجا خوندم.

      مرسی از اشاره های قشنگت به غرور.

      مرسی و افرین به درکت و تمرینِ تواضع.

      حتما که هدایتی رسیدم به کامنتت.

      حتما که بهبودم تو این کامنته و خدا گذاشت جلوی چشمم.

      الهی شکر که با تمرینِ سکوت دارم تمرین میکنم شاخِ این غرور رو برای خودم بشکنم.

      بهترین ها برای تو و قند عسل هات و خانواده ی نازنینت.

      فَاللَّهُ خَیْرٌ حَافِظًا وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ

      الهی شکرت

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
      • -
        رویا محمدیان گفته:
        مدت عضویت: 1427 روز

        سلام سمانه جان

        به نکته ی فوقالعاده ای اشاره کردی

        تمرین سکوت…

        اصلا من هرچی به بچهام دقت میکنم بیشتر میفهمم چرا انقد تو خودشون هستن انقد ساکتن اظهار نظر نمیکنن نمیخوان چیزی بگن خودشونو ثابت کنن اصلا وقتی در مدار تواضع میری لاجرم ساکت میشی چون داری در درون حال میکنی و دوست نداری با حرف زدن خرابش کنی

        مثلا شوهرم داره تلفنی حرف میزنه و شاید بحث جالبیه دوست دارم منم متوجه بشم یا یه سوالی بپرسم یهو به بچهام نگاه میکنم میبینم با اینکه اونام دارن میشنون ولی اصلا کنجکاو نیستن و مشغول کار خودشونن…

        همونجا میگم رویا مثل اینا باش چون نه خودشونو بهتر میدونن نه میخوان به کسی چیزی رو ثابت کنن مهم تر از همه اصلا نمیخوان وارد مدار دیگران بشن .این از همش مهمتره نمیخوان وارد مدار دیگران بشن

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
    • -
      آوه پیری نژاد گفته:
      مدت عضویت: 3425 روز

      سلام خانم محمدیان گرامی

      امیدوارم همیشه شاد و سلامت و ثروتمند باشین و نور خداوند همواره جاری باشه تو ثانیه ثانیه زندگیتون

      از کامنت پُر برکت و فوق‌العاده ارزشمندتون بینهایت زیاااااااد سپاسگزارم

      الان که دارم براتون مینویسم اشکام بند نمیاد ، تصویر و درست نمیبینم

      من امروز غروب کامنت شما رو دیدم ولی ذهنم گفت نمیخواد بخونی ولی این وقت شب یه حسی منو کشوند که بیام کامنت شما رو بخونم

      به فایو استار دادن خالی راضی نشدم گفتم براتون بنویسم از تجربه ی خودم

      تقریبا 1 ماه و خورده ای پیش بود یکی از افراد خانواده سرماخورد بعد میخواست مریضی رو بندازه گردن یه عوامل بیرونی که فلانی مریض بود منو مریض کرد و از این دست حرف ها

      من داشتم با مادر عزیزم صحبت میکردم گفتم اصلا اینجوری نیست که داره میگه فلانی باعث شد این موضوع باعث شد

      یاد حرف های استاد عباس منش عزیزم افتادم که فرمودن وقتی ما وارد فرکانس اشتباه میشیم اولین واکنش و جسم نشون میده ، جسم به سرعت واکنش نشون میده

      که غرور هم یکی از اون فرکانس های اشتباهه

      گفتم ربطی به فلانی نداره موضوع ذهنی و از این حرفا

      بعد گفتم چرا من مریض نشدم؟

      چون تو ذهنم قبول ندارم فلانی بتونه منو مریض کنه یا هر شخصی دیگه

      با یک غروری این حرف و زدم

      این حرف و تقریبا چند دقیقه قبل خواب بود که گفتم وقتی شب خوابیدم صبح بیدار شدم خودم سرماخورده بودم

      ولی خدارو صدهزار مرتبه شکر همون لحظه فهمیدم بخاطر ادعا و غرور خودم بود که مریض شدم

      و همون لحظه گفتم خدایا فهمیدم خودم اشتباه کردم مغرور شدم به آگاهی که درک کردم

      گفتم خدای عزیزم ازت معذرت میخوام در مقابلت مغرور شدم ازت میخوام حال منو خودت خوب کنی که بتونم به کارهام برسم وگرنه این مریضی خیلی کارهای منو عقب میندازه

      شب خوابیدم صبح بیدار شدم خوب خوب بودم

      این اتفاق درس ارزشمندی بهم داد

      که در مقابل عظمت و شکوه خداوند سرم پایین باشه همیشه و از اون روز به بعد خیلی حواسم بیشتر هست که توی ریزترین اتفاقات زندگیم مغرور نشم

      حتی اگه کوچکی اون اتفاق اندازه ی یک اتم باشه

      کامنت پُر برکت و فوق‌العاده ارزشمند شما

      هم یادآور این اتفاق ارزشمند شد برام

      هم ارزشمند ترین تضاد زندگیم که نعمت بزرگی شد برام و بیادم آورد

      ازتون بینهایت زیاااااااد سپاسگزارم که این کامنت و نوشتین

      از صمیم قلبم از اعماق وجودم بینهایت زیاااااااد ثروت ، سلامتی ، آرامش ، شادی ، عشق و توحید فراوانِ فراوانِ فراوان رو برای شما و خانواده ی قشنگتون آرزو میکنم

      خانواده ی قشنگتون در پناه خدا باشه همیشه

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
      • -
        راضیه اسدی گفته:
        مدت عضویت: 568 روز

        سلام به استاد عزیزم و بانو شایسته گرامی

        خدا را سپاسگزارم برای این لحظه و همه هدایت های که

        از جانب پروردگار به ما الهام می شود

        سلام به شما دوست عزیز و توحیدی

        چه مثال زیبایی زدید

        از اینکه

        وقتی میخواهیم بگیم ما آگاهیم

        ما کنترل ذهن داریم

        ما مسوول زندگی خودمون هستیم

        همون ناخواسته را جذب می کنیم

        راستی

        استاد گفت

        ما عادت داریم تا یک چیزی را درک کردیم

        شروع کنیم به نصیحت کردن دیگران

        مثلا به مادرمون میگیم فلان راه اشتباهه

        فلان حرف غلطه

        یه اصطلاح زیبا استاد داره

        که میگه

        «بهتره دهنمون را بسته نگه داریم»

        من خودم هم دارم تمرین می‌کنم

        در پناه خداوند شادو سلامت و ثروتمند و سعادتمند باشید

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
        • -
          آوه پیری نژاد گفته:
          مدت عضویت: 3425 روز

          سلام خانم اسدی گرامی

          امیدوارم همیشه شاد و سلامت و ثروتمند باشین و نور خداوند همواره جاری باشه تو ثانیه ثانیه زندگی قشنگتون

          بله درسته

          «بهتره دهنمون را بسته نگه داریم»

          در مواقعی که میخوایم با غرور و منیت و منم منم ها حرف بزنم

          در مواقعی که میخوایم از آگاهی هایی که درک کردیم حرف بزنیم تا بگیم آره منم بلدم

          در مواقعی که دوست داریم نصحیت کنیم

          مسیر درست و غلط و به دیگران بگیم

          ولی من به این درک رسیدم سکوت کردن یکی از قدم های مهم که باید انجام بدیم که با توکل به خدا دارم توی این زمینه بهتر میشم از قبلم و این مسیر جای کار بیشتری داره میخوام این موضوع رو تا آخر عمرم ادامه بدم

          از نظر من قدم دوم مهم اینه که ما اون منم منم و میت و توی ذهنمون هم نزاریم اجرا بشه

          چون موضوع فقط حرف زدن و کلام ما نیست

          وقتی گفت گویی توی ذهنمون تکرار میشه فرکانس میفرسته

          و فرکانس ها منتهی میشه به نتیجه

          من یک تمرینی رو برای خودم درست کردم گفتم بهتون بگم اگر دوست داشتین انجام بدین

          من هر وقتی میخوام باورهای اشتباهم و بنویسم تا روی اون باورهای اشتباه کار کنم ذهنم مقاومت میکنه نمیخواد قبول کنه این موضوعات و توش ایراد داره من اومدم با این ترفند گیرش انداختم

          من روند کار کردن روی خودم و انجام میدم

          من روند قدم برداشتن توی مسیر علاقم و انجام میدم

          همه چیز طبق برنامه ریزی پیش میره

          ولی…

          یک دفتر برداشتم طی روز هرجایی ذهنم نسبت به موضوعی واکنش نشون داد و مقاومت کرد اونو یادداشت میکنم

          شده یکسری موضوعات توی روز چندین بار تکرار شده ، تمام تکرار هم نوشتم تا ببینم کدوم موضوعات و من بیشتر توی طول روز تکرار میکنم

          اینجوری ذهن گیر میفته نمیتونه انکار کنه

          چون لحظه ای که خلاف مسیر آموزش ها میخواد قدم برداره مچش و میگیرم و اون و مینویسم

          و باید حتما متعهد باشم همون لحظه بنویسم تحت هر شرایطی توی هر شرایطی هستم نگم الان کار دارم یا فلان جا هستم نمیشه به دفترم دسترسی ندارم نه هیچ عذر و بهونه ای نمیارم حتی شده تو نت گوشی مینویسم بعد میرم تو دفتر انتقال میدم

          چون اگه بزارم بعد بازم ذهن مقاومت میکنه و انکار میکنه و منو با ترفند های خودش منحرف میکنه

          بعد هر باور محدود کننده سمی که توی طول روز بیشتر توی ذهنم تکرار میکنم ، اونها رو میزارم توی اولویت و تغییر دادن

          بابت پاسخ ارزشمندتون ازتون بینهایت سپاسگزارم که با پاسخ شما یکبار دیگه این موضوع ارزشمند خضوع و خشوع در برابر خداوند قدرتمند و عزیزم رو یادآوری کردین

          از صمیم قلبم از اعماق وجودم بینهایت زیاااااااد ثروت ، سلامتی ، آرامش ، شادی ، عشق و توحید فراوانِ فراوانِ فراوان رو برای شما آرزومندم

          در پناه خدا باشید همیشه

          میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
          • -
            راضیه اسدی گفته:
            مدت عضویت: 568 روز

            سلام بر شما دوست هم مسیر توحیدی

            روز شما بخیر و شادی

            سپاسگزارم از توضیحات شما

            و ممنون از اینکه تجربه ارزشمندتون را در خصوص پیدا کردن شگردهای ذهن

            به اشتراک گذاشتید

            درست گفتید

            ذهن به انحای مختلف ما را فریب میده

            حتی در قالب یک دوست خیرخواه

            مثلا میبینی ذهنت داره

            ازت دلجویی میکنه و باهات همدردی میکنه

            ولی یک لحظه که آگاه میشی

            میبینی داره حس قربانی بودن را به تو میده

            یا کینه را در دلت نهادینه میکنه

            چه خوبه همون لحظه که آگاه شدیم که داریم بذرباور محدودکننده را می کاریم

            یا تقویتش می کنیم

            Stop کنیم

            زندگیتون غرق نور و هدایت و ثروت باد

            میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  10. -
    اصغر و پرسیلا گفته:
    مدت عضویت: 1813 روز

    بسم الله الرحمن الرحیم

    ●عنوان: من و شکستن دیوارهای ذهنی‌ام؛ روایتی از 6 سال تغییر، ایمان و خلق واقعیت‌های جدید

    سلام به همه دوستان عزیز و همراهان این مسیر زیبا

    سلام به استاد عزیزم که سال‌هاست چراغ مسیر من بوده‌اند

    می‌خواهم تجربه‌ای را با شما به اشتراک بگذارم که برای خودم یکی از عمیق‌ترین دستاوردهای مسیر پروژه تغیر و آموزش‌های استاد عباس‌منش بوده است. شاید روایت من الهام‌بخش دوستانی باشد که هنوز درگیر دیوارهای ذهنی و باورهای محدودکننده‌اند و باور نمی‌کنند که تغیر واقعاً از درون آغاز می‌شود.

    ● شروع آشنایی من با این مسیر

    من در سال 1398 با آموزش‌های استاد عباس‌منش آشنا شدم.

    آن زمان مثل بسیاری از ادما فکر می‌کردم زندگی چیزی است که برای من اتفاق می‌افتدنه چیزی که توسط من خلق می‌شود جهان‌بینی‌ام محدود بود، افکارم محدود بودنگاهم به خودم، به توانایی‌هایم و به جهان، پر از ترس و تردید و محافظه‌کاری بود.

    بزرگترین چیزی که نداشتم «دلِ انجام کارهای بزرگ» بود.

    از شکست می‌ترسیدم، از قضاوت دیگران می‌ترسیدم، از اینکه «نکند نتوانم» می‌ترسیدم.

    و مهم‌تر از همه…

    اصلاً باور نداشتم که من می‌توانم خالق واقعیت زندگی‌ام باشم.

    ● دیوارهای ذهنی من چطور ساخته شده بودند؟

    وقتی به گذشته نگاه می‌کنم می‌بینم چقدر دیوارهای ذهنی‌ام بلند بودند:

    • ترس از شکست

    • ترس از تصمیم‌های بزرگ

    • ترس از از دست دادن

    • باورهای محدودکننده درباره پول

    • وابستگی شدید به تأیید دیگران

    • محافظه‌کاری افراطی

    • غر زدن و سرزنش شرایط

    • احساس قربانی بودن

    این‌ها همه «دیوار»هایی بودند که من خودم در ذهنم ساخته بودم اما آن زمان فکر می‌کردم اینها واقعی‌اندفکر می‌کردم جهان بیرون مرا محدود کرده درحالی‌که فقط ذهن خودم محدودم کرده بود.

    ● نقطه عطف: آشنایی با قانون آفرینش و جهان‌بینی توحیدی

    زمانی که با قوانین ذهن، قانون آفرینش، قانون توجه و جهان‌بینی توحیدی استاد آشنا شدم تازه فهمیدم تمام این سال‌ها در یک زندان ذهنی زندگی کرده‌ام.

    فهمیدم که:

    «هیچ چیز بیرون از من قدرتی نداردتنها قدرت واقعی قدرتی است که خداوند درون من گذاشته است»

    این جمله برای من نقطه آغاز بیداری بود

    کم‌کم یاد گرفتم که:

    • به‌جای شکایت، مسئولیت بپذیرم

    • به‌جای ترس، ایمان داشته باشم

    • به‌جای محافظه‌کاری، قدم‌های بزرگ بردارم

    • به‌جای قضاوت دیگران، به ندای درونی‌ام گوش کنم

    ● 6 سال تغییر واقعی

    این مسیر آسان نبود. هیچ‌وقت هم قرار نیست آسان باشدچون قرار است ما را بزرگ کند.

    اما من ادامه دادم با سماجت، با ایمان، با تمرین‌های مستمر، با مرور گام‌ها و تکرار فایل‌ها.

    و نتیجه‌اش این شد که:

    • سطح باورهایم تغییر کرد

    • نگرشم به پول تغییر کرد

    • رابطه‌ام با خودم بهتر شد

    • ترس‌هایم ضعیف و ضعیف‌تر شدند

    • جای محافظه‌کاری، اقدام و جسارت گرفت

    • و کم‌کم وارد مدارهای جدیدی شدم

    و حالا…

    زندگی‌ای را تجربه می‌کنم که قبلاً فقط آرزویش را داشتم.

    ● ورود من به مدار معاملات بزرگ

    در 6 سال گذشته کاری که بیشترین اثر را روی زندگی مالی‌ام گذاشت، تغییر نگرش و باورهایم بود.

    امروز، معامله‌های میلیاردی برای من «عادی» شده.

    نه از روی غرور، بلکه از روی فهم این حقیقت که:

    وقتی باور و مدار تو تغییر کند جهان بیرون هم خودش را با تو هماهنگ می‌کند.

    همین امشب یکی از بزرگ‌ترین اتفاقات مالی زندگی‌ام افتاد:

    زمین ارزشمندی که داشتم با یک قیمت عالی فروش رفت.

    بدون استرس، بدون عجله، بدون نگرانی.

    این معامله دقیقاً در بهترین زمان ممکن و به بهترین شکل ممکن انجام شد.

    احساس می‌کردم خداوند دارد می‌گوید:

    «وقتش رسید. برو مرحله بعد.»

    ● آماده‌ شدن برای ساخت اولین ساختمانم

    این معامله برای من فقط یک خرید و فروش نبود.

    اولین قدم عملی برای ساخت ساختمان چندطبقه ام در کرمان بود.

    این همان کاری است که سال‌ها جرأت حتی فکر کردن به آن را هم نداشتم

    اما وقتی مدار آدم عوض می‌شود رویاهایی که قبلاً «غیرممکن» بودند تبدیل به «قدم‌های بعدی طبیعی زندگی» می‌شوند.

    امروز، به اذن خدا، سرمایه اولیه آماده است و پروژه ساخت را شروع کرده‌ام.

    و جالب اینجاست که:

    دیگر هیچ ترسی نیست.

    همه‌چیز با یک آرامش عمیق و باور بی‌نهایت همراه است.

    ● سپاسگزاری از خداوند

    تمام این مسیر، برای من یک جمله را هر روز پررنگ‌تر می‌کند:

    «خداوند همیشه به‌موقع می‌رساند.»

    نه زودتر، نه دیرتر.

    دقیقاً همان لحظه‌ای که تو آماده باشی

    هر بار که نگران می‌شوم، هر بار که شک می‌کنم، هر بار که می‌ترسم، خداوند با یک نشانه، یک اتفاق یا یک گشایش به من می‌گوید:

    «به من تکیه کن.»

    ● اثرات پروژه تغیر روی من

    گام‌های پروژه تغیر برای من حکم یک نقطه برگشت را داشت.

    کتاب خلقت، نقش آگاهی، ساختن هویت جدید… همه این‌ها من را مجبور کرد با خودم روبه‌رو شوم.

    من فهمیدم که:

    • باید هویت جدید بسازم

    • باید نسخه جدیدی از خودم خلق کنم

    • باید باورها و دیوارهای قدیمی را خراب کنم

    • باید جهانی را انتخاب کنم که باخواسته‌هایم هم‌فرکانس است

    پروژه تغیربه من فهماند که:

    زندگی جدید، نیاز به “من جدید” دارد.

    ● پیام من به دوستانی که هنوز درگیر ترس‌اند

    اگر الان درگیر ترس، تردید یا محدودیت هستید، اگر فکر می‌کنید «نمی‌شود»

    اگر گرفتار محافظه‌کاری هستید

    به شما از تجربه شخصی می‌گویم:

    همه چیز از تغییر باورت شروع می‌شود.

    لحظه‌ای که ذهن و نگاهت را تغییر بدهی جهان بیرون مثل آینه تغیر می‌کند.

    من 6 سال پیش در عمیق‌ترین ترس‌ها بودم.

    امروز معاملات میلیاردی انجام می‌دهم و در مسیر ساخت ساختمانم هستم.

    هیچ معجزه‌ای نیست

    جز قدرت خداوند در درون تو…

    و انتخاب تو برای فعال کردن این قدرت.

    ● جمع‌بندی

    امروز احساس می‌کنم زندگی‌ام وارد مرحله تازه‌ای شده است؛ مرحله‌ای که در آن:

    • به‌جای ترس، اعتماد دارم

    • به‌جای شک، یقین دارم

    • به‌جای محافظه‌کاری، اقدام دارم

    • و به‌جای محدودیت، گسترش دارم

    سپاسگزار خداوند هستم

    سپاسگزار استاد عزیزم

    و سپاسگزار خودم که این مسیر را ادامه دادم.

    امیدوارم تجربه من برای دوستانی که در مسیر پروژه تغیر هستند، چراغ کوچکی باشد.

    و امیدوارم همه ما هر روز بیشتر و بیشتر خالق نسخه الهی زندگی‌مان باشیم.

    با عشق و برکت

    اصغرابراهیمی 2اذر1404

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 20 رای: