تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۱۴ - صفحه 6 (به ترتیب امتیاز)


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

444 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    ناهید رحیمی تبار گفته:
    مدت عضویت: 1467 روز

    سلام و درود فراوان به استاد عزیز بزرگوارم و مریم جان عزیز به تمامی دوستان گرامی .

    قبول مسئولیت موضوع خیلی مهم و ارزشمندی هستش که دوستان عزیز و استاد گرامی توضیحات خوبی بهمون ارائه دادن .

    کاری رو به موقع و در جایگاه خودش انجام دادن یعنی پذیرش مسئولیت.

    ما در مقابل خودمون و در تمامی اعمال و رفتار و کردارمون مسئول هستیم حتی در مقابل نقصها و ضعفهایی که داریم مسئولیم .

    من به عنوان یک خانم در قبال هر سمتی یه مسئولیتی دارم در مقابل پدر و مادرم یه مسئولیتهایی ! به عنوان مادر خانواده یه مسئولیتهایی ! به عنوان خانوم خونه در مقابل همسرم یه مسئولیتهایی ! در مقابل جامعه یه مسئولیت هایی !

    منتهی قبول و پذیرش این مسئولیت‌ها نباید طبق گفته‌ها و شنیده‌ها باشه و اینکه طبق رسوم و فرهنگ یک جامعه بلکه باید عقلانی و منطقی باشه تا مسیر درستی رو پیش برم. برای پذیرش هر مسئولیتی حد و مرزها باید شناخته بشه خط قرمزها رعایت بشه افراط و تفریطی در کار نباشه هدفها مشخص باشه بدونم به چ منظور و به خاطر چ چیزی مسئولیتی قبول می‌کنم .

    پذیرش مسئولیتهام نباید باعث عدم مسئولیت پذیری دیگران در مقابل کارهاشون بشه .

    بدونم تو چ جایگاهی هستم و به چ اندازه نیازه مسئولیت داشته باشم .

    به خاطر مسئولیت پذیریم هیچ وقت نباید به خودم آسیب بزنم و به قول قدیمی‌ها گذشت و فداکاری داشته باشم محبت کردن و کمک کردن به دیگران خوبه تا وقتی که تو با اون محبت و کمکت باعث سلب مسئولیت کسی نشی

    خسارتی به خودت وارد نکنی .

    خیلی وقتها نقص وابستگی باعث میشه مسئولیتهای دیگران رو بپذیریم و با این کار نه تنها به خود خسارت می‌زنیم بلکه باعث پایین اومدن اعتماد به نفس دیگران هم میشیم .

    کسی که به خاطر وابستگی مسئولیت حتی فرزندانش رو قبول کنه کم کم حس قربانی بودن و قربانی شدن بش دست میده .

    در گذشته خیلی وقتا به خاطر ترسهامون مسئولیتهای دیگران رو انجام میدادیم که مبادا خدشه‌ای به کسی وارد بشه و اینکه اتفاقات اون طور که ما می‌خواهیم پیش بره . که کم کم همه ی این کارها باعث متوقع شدن و پسروی در کارها میشد .

    این مسئولیتها شامل همه چیز می‌تونه باشه چ تو روابط عاطفی چ تو روابط با دیگران چ تو موضوعات مالی چ تو حوزه ی سلامت و هر چیز دیگه‌ای !

    این اشتباه محضه که فکر کنیم دیگران مسئول رفتارهای خودشون نمی‌تونن باشن . حتی مسئول عقاید و افکار دیگران نیستیم و هیچ ربطی به ما نداره که دیگران چطور هستن و چ کار می‌کنن . هر فردیو اگه رها کنیم حتی اگه با شکست مواجه بشه مطمئناً مسیر موفقیت رو زودتر و بهتر پیدا می‌کنه .من خدای کسی نیستم که قدرت مراقبت همه ی عزیزانم رو داشته باشم .

    خیلی جاها باور به اینکه من مسئول بقیه هستم احساس گناه به من میده چرا که من قادر به انجام هر کاری نیستم و توانایی و قدرت انجام هر چیزیو ندارم مطمئناً جایگاه خودم رو فراموش می‌کنم و به جای تمرکز کردن روی سهم و نقش کارهای شخصی خودم ، تمام توجهم به کنترل کردن دیگران میره . فکر کردن به اینکه من مسئول هر فردی من جمله فرزندان یا همسر یا پدر و مادر و یا تک تک اعضا خانواده کم کم باعث میشه احساس گناه در من بیشتر بشه و به طور ناخودآگاه بدون اینکه خودم متوجه باشم کینه و رنجش و خشم و عصبانیت رو در وجودم ، پدیدار می‌کنه حتی نسبت به عزیزترین کسانم چون خارج از توانم کاری انجام دادم و همین باعث پدیدار شدن این احساسات منفی میشه طوری که مدام دیگران رو قضاوت می‌کنم با احساساتی درگیر میشم که باعث آزار و اذیت و آسیب زدن به خودم میشه شاید به ظاهر فکر کنم من یه آدم قوی و محکمی هستم اما در واقعیت و به مرور زمان خواهم فهمید که فرد ضعیفی هستم .

    اما تمرکز کردن روی مسئولیتهای خودم ، خیلی جاها باعث میشه سکوت کنم و با چیزی و با کسی نجنگم .

    بحث و مشاجره‌های بی‌مورد با کسی نداشته باشم .

    به جای دیدن عیب و نقص دیگران و نقد و بررسی و کنترلشون ، دنبال نواقص و ضعفهای خودم باشم .

    به اندازه قدم بردارم .

    و در حد توانم مسئولیتی رو بپذیرم .

    پذیرش مسئولیت باعث میشه خیلی جاها حرکت کنم و تلاش خودمو تو اون راستا شروع کنم .

    غلبه به ترسهام داشته باشم .

    منتظر کسی نباشم خودم اقدام کنم .

    افراط و تفریط تو کارهام نداشته باشم .

    و برای داشتن احساس خوب هر کاری که لازم هستش انجام بدم .

    دنبال مقصر نگردم مثل طلبکارا با بقیه رفتار نکنم .

    از خودمم طلبکار نباشم یعنی بیش از حد توانم توقع نکنم قرار نیست خودم رو با کسی مقایسه کنم و اجازه بدم حس حسادت باعث فشارهای روحی و روانی و حتی جسمی به خودم بشه .

    دیدن موفقیتها و رشد دیگران باعث ترغیبم برای هر گام مثبتی باشه نه دست و پا زدن و تقلای بیش از حد و یا باز موندن از حرکت .

    پذیرش مسئولیت باعث غلبه بر مشکلات و مقاوم شدن در برابر تضادها میشه و خیلی چیزهای ریز و کوچیک و موضوعات پیش پا افتاده دیگه باعث آزار اذیتم نمیشه و مشکلات رو حاد و حل نشدنی نمی بینم .

    پذیرش مسئولیت باعث میشه در حین حفظ آرامش دنبال راه حل مسائل باشم بهتر فکر کنم و بهتر بیندیشم .

    قرار نیست همه چیز همیشه پرفکت باشه و قرار نیست دنبال کمال گرایی باشم .

    در حد توان خودم تلاش می‌کنم و سعی می‌کنم وظایف خودمو درست انجام بدم و سهم و نقشمو تا جایی که می‌تونم درست ایفا کنم همیشه باید درصدد کسب آگاهی و یادآوری آموخته‌ها و آموزه‌ها و دیدن تجاربم باشم تا بهتر بتونم مسئولیت‌هام رو انجام بدم .

    پذیرش مسئولیت به معنای این نیست که فکر کنم همه چیز همیشه عالی پیش میره که اگر اینطور فکر کنم خیلی جاها ممکنه پا پس بزنم و شونه خالی کنم .

    توقع زیادی داشتن از خودمون حتی برای کارهای شخصی خودمون هم باعث خسارت زدن به روح و روان و حتی جسممون میشه پس در حد تعادل و در حد توانم پیش خواهم رفت طوری که همیشه حواسم به بودن در احساس خوب باشه .

    هر کاری حتی کار مثبت اگه احساس خوب رو از من بگیره و باعث فشار روح و روانم بشه و جسمم رو خسته کنه اسمش پذیرش مسئولیت و یا انجام کار درست نیست .

    ما همیشه سعی میکنیم درست عمل کنیم و به جا و به موقع مسولیتی رو بپذیریم اما اشتباه کردن هم میتونه جز روند کاریمون باشه پس سرزنش کردن و محکوم کردن خودمون کار درستی نیست بدون احساس گناه باز پیش میریم تا به نتیجه برسیم .

    سرزنش کردن و توقع زیادی داشتن و عجله کردن و مقایسه کردن از نواقصی میتونن باشن که یه جور دیگه باعث عدم مسؤولیتمون بشه طوری که خودمون متوجش نشیم پس آرام و پیوسته و با صبر و حوصله و با تکامل پیش میریم تا به کمک و یاری خدای بزرگ و قدرتمندمون به اهدافمون برسیم و هر مسولیتی رو درست انجام بدیم .

    بنابراین با توجه به آگاهی های نابی که از استاد عزیزم تو دوره های مختلف کسب کردم و تجاربی که از دوستان عزیز و تمامی افراد نزدیکم دیدم و شنیدم ، بیشتر به مسولیتهای خودم شناخت پیدا کردم و سعی کردم جاهایی که حس نگرانی و ترس به خاطر خودم یا عزیزانم سراغم میاد ، بدون دخالت خودم ، اونا رو به دستان توانمند خداوند بسپارم .

    به میزان ایمانی که داشته باشم رها تر و آزادتر و در آرامش بیشتری به سر میبرم .

    تجربه بهم ثابت کرده ، بابت مسولیتهای دیگران هر چقد خودمو کنار بکشم و تمرکزم بیشتر روی مسولیتهای خودم باشه ، اتفاقات قشنگ تری رو تجربه میکنم.

    دیدم ناکامی ها و شکستهای بقیه ، باعث رشدشون بوده پس من چکاره ام که بخام خودمو دخالت بدم حتی بابت فرزندان و همسرم که بیشترین حساسیتها رو بهشون داشتم ب نظرم اجازه بدیم خودشون با فکر و عقل و منطق و احساسات خودشون، مسئولیتهاشونو بپذیرن ،شک نکنید زودتر رشد میکنن و شما بیشتر موفقیتهاشونو میبینید موفقیتها و تجارب خوبی که به نفع شما هم خواهد بود .

    هر فردی ممکنه تو راستای انجام مسولیتهاش اشتباه کنه و مسیری رو غلط پیش بره هر چقد من از سر راهشون کنار برم زودتر به مسیر درست هدایت میشن .

    وظیفه ی من در حد یه راهنمایی ساده بدون تحمیله ! بقیش رها کردن و توکل کردن و اعتماد کردن به خدای قدرتمند و صبوری منه .

    استاد جونم مرسی ازت .

    عاشقتم دوستت دارم

    مرسی ک هستید

    الهی که همیشه باشید.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 19 رای:
  2. -
    سید محمد بنی سعید لنگرودی گفته:
    مدت عضویت: 1184 روز

    بنام خدا

    سلام خدمت استاد عزیز و مریم بانوی گرامی و همه دوستان نازنینم

    در مورد ترس از شکست چند موردی یادم اومد:

    اولیش در مورد زندگی شخصیم؛ من یک بار در دوران دانشجویی ازدواج کردم به پیشنهاد خانواده و به بن بست رسیدیم و جدا شدیم جفتمون کم سن و سال و بی تجربه و دخالت های خانواده ها زیاد، اختلاف نظر هم بینمون بیداد میکرد. بعد از جدایی تا صحبت ازدواج میشد میترسیدم بازم شکست بخورم اون زمان هم (سال 92) اصلا با این مباحث آشنا نبودم ولی یه چیزی از خانواده خودمون میشنیدم که منو حسابی برانگیخت تا ثابت کنم میتونم بهترین آدم زندگیمو پیدا کنم، خالم تیکه مینداخت یه خانم مطلقه با یه بچه هم پیدا شد ازدواج کن، برادر خودم تیکه مینداخت تو ازدواج کنی دومی هم طلاق میدی، اون یکی برادرم میگفت تا این ازدواج نکنه کسی به ما زن نمیده و…..

    یه چیزی درون من غلیان کرد که به همتون ثابت میکنم من با همین شرایط میتونم و واقعا به آسونی خداوند یه یار و همراه واقعی رو کنارم قرار داد، عشقم که همه جوره بی نظیره و ما 12 ساله داریم باهم زندگی میکنیم و به پسر گل داریم.

    خیلی جالبه وقتی به مسائل زندگیم نگاه میکنم بیشتر حرفهای استاد رو درک میکنم، وقتی استاد میگه از همون لحظه که نوع نگاهتون رو تغییر میدید دنیاتون تغییر میکنه و من اینو دیدم، هر آنچه که از رابطه میخواستم همسرم داره بدون اینکه من چیزی از این مباحث بدونم ناخواسته فقط یه آدمی میخواستم با یه سری ویژگی و شخص خاصی مدنظرم نبود.

    ترس دوم من در مورد کار کردن بود؛ چون پدر من تقریبا توی شهر شناس بود میترسیدم برم جایی کار کنم و میگفتم مردم چی میگن،. از طرف دیگه یبار شراکت کرده بودم و شکست خورده بودم و کلی سرزنش از خانواده شنیده بودم و دیگه از شکست دوباره میترسیدم و این سد رو‌ سال 95 شکستم و دوباره رفتم توی یه قنادی شروع کردم به کار کردن و کمتر از 2ماه شدم مدیر فروشگاه.

    سومین ترس من زمانی شروع شد که بعد از قبولی توی آزمون مرکز مشاوران عذر منو بخاطر یه گزارش از حفاظت دادگستری خواستن و من دیگه ناامید شده بودم اون زمان تازه با این مفاهیم آشنا شده بودم و یه شب که با خودم خلوت کرده بودم یاد این آیه قرآن افتادم که « گاهی چیزی به ظاهر شر میتونه باشه ولی در باطن سراسر خیره» و اونجا بچد که تصمیم گرفتم بازم آزمون شرکت کنم ولی اینبار توی آزمون کانون وکلا و نتیجش شد قبولی من و اینکه الآن وکیل پایه یک هستم.

    شروع کارآموزی فکر میکردم باید زیر دست پدرم کار یاد بگیرم غریبه بهم چیزی یاد نمیده( پدرم وکیل دادگستریه) ولی وقتی با فایل های استاد همراه بودم و با همسرم صحبت میکردیم در این خصوص یاد این حرف استاد افتادم« ایمان بدون عمل حرف مفته» و تصمیم گرفتم کارآموزیم رو برم پیش یع وکیل دیگه و فردای اون روز دوستم بهم گفت وکیل سرپرست من یدونه جای خالی داره میای؟ و من با ذوق گفتم چرا که نه!!!! و رفتم پیش یه وکیل خوب و همراه و چقدر ازش یاد گرفتم و هنوز دارم یاد میگیرم.

    مورد بعد جدا کردن دفتر وکالتم بود، خیلی دوست داشتم مستقل باشم، دفتر خودمو داشته باشم و دو روز بعد از خواستنم بازم دوستم بهم پیشنهاد به شرایط خوب برای دفتر مستقل رو داد و بازم ذوق کردم که چقدر دنیا راحت میتونه خواسته های مارو بهمون بده ولی ما زود نتایجمون رو فراموش میکنیم. و ما یکساله دفتر مستقل خودمون رو داریم و هربار که میرم دفتر کلی لذت میبرم و خدارو شکر میکنم برای نعمتهای زندگیم.

    استاد عزیزم شما روح تازه ای دمیدی در وجود رنجور من، اعتماد به نفس دادی بهم و باور کردم که میشه، اگه ما فقط شمارو الگو قرار بدیم و به گفته هاتون عمل کنیم و تکاملمون رو طی کنیم به همه خواسته هامون خواهیم رسید.

    دوستتون دارم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 19 رای:
  3. -
    رحیم خان گفته:
    مدت عضویت: 3786 روز

    خدایا شکرت شکرت که اینجا هستم ودارم لذت میبرم وحال دلم عالیست بسم الله الرحمن الرحیم به نام خدایی که تمام جهان دردست اوست واولین صفتش اولین نشانش مهربان بودن است این مهربانی برای منی که سعی میکنم دارم تلاش میکنم که درمسیرش باشم شرک نداشته باشم به فرکانس وباورهایم ایمان داشته باشم. این خدا برای منی که صداش میزنم درخواست ازش میکنم مهربان وکارکشا میشود به شرطی که من قدم بردارم اگر من صددرصد هم باورهایم به عنوان مثال ،درست باشد ( هرچند باور درسته اینه وجود ندارد انتهایی ندارد درسته هرروز کمی بهتر درسته) اگرمن قدم برندارم این صاحب هم کاری برایت انجام نمیده. من باید حرکت کنم وهدایت خودش می آید من اگردرمسیر درست باشم مشکل آنچنانی ندارم اگر هم بیاد راهحلش هم توخودشه .خدا که نمیاد چرثقیل بندازه زیر من ومنو واداربه حرکت کنه. ایمان وعمل درقرآن باهم اومده. مهربانی این خدا اینه که تودرهرمسیری ،هرمسیری. ؟؟؟؟ حرکت کنی کمکت میکند هدایتت میکند اینه معنی مهربانی خدا. ….

    چند روز پیش به خداگفتم الهی من آماده حرکتم پول میخواهم خودت که میدونی 300میلیون دادم ماشین نو وطلا. من آماده ام هرکاری باشه انجام میدم امروز یک ونیم میخوام این ماشین جلودست درست کنم (ازوقتی با این خونه آشنا شدم هرروز نشونه میاد که درمسیر درست هستم الان ی موتورهوندا دارم ی پراید برا جلو دست ی تیبا2 ی پژوپارس 1400و…. خدایا شکرت)

    ببینید خدا چطور جواب میده ( هدایت پانزدهم)

    گفتم خدا حسابام خالی شده پول میخوام هرکاری باشه انجام میدم

    بچه شما باید حداقل قدمی بردارید تا خدا نشونه وهدایت بفرسته

    ( واقعا صدها بارتجربه کرده ام که باایمان به خدا،تویک قدم برداری خدا صدقدم برات برمیداره چون عزیزم نفس تو نفس خداست دوستت داره)

    گفتم خدا جونم 1/5 .وهمینطوری داشتم باگوشی داخل سایت استاد مطالعه میکردم که فیش حقوقیم باز کردم ( هدایت ساده است. وخدا به هزاران طریق مارا هدایت میکنه) دیدم من دوتا صندوق درمحل کاردارم که یکیش اصلا بدهکارنیستم پیام برای مسئولش فرستادم گفتم پول میخوام نوشت بررسی کنم بدهکارنباشی پیام دومیش این بود “چک شما صادرشد ”

    چقدره ؟

    ..7/5

    خدایا شکرت من امروز 1/5 خواستم توپنج برابر برایم فرستادی سپاسگزارتم سپاسگزارم سپاسگزارتم

    نتیجه گرفتم وقتی من ایمان دارم وتوکل میکنم خدا ازجایی کمک میکنه که تونمیدانی

    واقعا این صندوق به ذهن من نمی آمد که همچین جایی چک برات صادرکنه ووارد حسابت شود.هرچند حواسم هست دهها بار پیشنهاد تمام وامها رد کردم میدونم تله است ولی این اون لحظه واون روز برای من بسیار قشنگ بود حسابت خالی وهمون روز روی کمک خدا حساب کنی وخدا بکه فعلا اینو داشته باش کارت راه بیوفته. …..

    به خدا عزیزان ازکناراین حرفهایی که استاد میگویند به راحتی نگذرید مثل ؛کسی که خودش هرروز به دنبال کمی بهتر کمی صبورتر کمی شادتر کمی بهبود دائمی ،ازجهان چک ولگد نمیخوره وای وای خداجون شکرت شکرت برای حال خوبم برای این خونه الهی وعباسمنش وهمه شیرین دهننان وشیرین سخنان این خونه

    الهی هزاران بارشکرت بوس

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 20 رای:
  4. -
    سارا ارجمندی گفته:
    مدت عضویت: 1960 روز

    بنام خدای یکتا

    من اوایل سال 99توسط دخترم باگوش دادن فایلهای دانلودی بااستادعباسمنش آشناشدم ازهمون اول حس آرامشی درزندگی من بوجود اومدوفکرهایی که سالیان سال برام غول بودازبین رفت و نتایج خوبی درزندگی من رخ داده من هرروز بین 3تا4ساعت فایلاروگوش میدم وروی ذهنم کارمیکنم تااینکه امروزگفتگوبادوستان صحبت‌های آرام جان گوش میدادم وخداروشکرمیکردم وبه خودم گفتم خدایاچقدرملت نتیجه های خوبی میگیرن وبه خداگفتم خدایا من هدایت کن

    خداشاهده بعدازپنج دقیقه چون قدمهاروخریداری کردم ودارم گوش میدم نوبت جلسه 5ازقدمه 4بودکه رفتم گوش دادم همون دقیقه های اولش استادگفتن ازلحظه به لحظه زندگی لذت ببرین زندگی مسابقه نیست زندگی به یه نقطه خاص نیست زندگی جلوزدن ازبقیه نیست هرچه ماعجول باشیم ازخواسته هامون دورمیشیم واگرشمااجازه بدیدخداوندمارادرمسیرالهی هدایت میکند

    ومن به خودم گفتم ببین ببین باوجود که تواین مدت کم نتیجه خوبی گرفتی بازم عجله داری

    باوجود اینکه استادبارهاوبارهاگفتن اززندگی لذت ببرین وعجله نکنید بازم یادمون میره

    به امید روزی که بیام هدف اصلیم روی سایت بزارم

    ازخدا برای استادعباسمنش ومریم جان ودوستان عزیز خیروبرکت راآرزودارم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 22 رای:
  5. -
    مریم رنجبر گفته:
    مدت عضویت: 1352 روز

    به نام خداوند بخشنده ی مهربان

    سلام و عرض ادب خدمت استاد عزیزم خانم شایسته ی نازنینم وتک تک دوستان عزیزم

    در زندگی‌تان، بزرگ‌ترین ‘دیوار’ ذهنی که خودتان ساخته‌اید چه بوده (مثل ترس از شکست، سرزنش دیگران، یا باورهای محدودکننده)؟

    چطور با پذیرش مسئولیت و یک قدم کوچک تعهد آمیز، آن را شکستید و چه معجزه‌ای در روابط، کار یا درآمدتان اتفاق افتاد؟

    توزندگی من بزرگترین دیوار ذهنی من موضوع جدایی از همسرم بود .ووقتی باقانون آشنا شدم همیشه به خودم میگفتم اگر من بتونم این ترس وازش بگذرم خیلی بزرگتر میشم خیلی رشد میکنم ……

    خیلی ازاین موضوع ترس داشتم……

    (ترس از اینکه پولی ندارم پشتوانه مالی ندارم ،ترس از اینکه ممکنه بعدها بچهام منو نپذیرن وسرزنشم کنن ،ترس ازنگاه مردم به یک خانمی که جدا شده و ممکنه ازش سواستفاده بشه ،ترس از اینکه خونه ندارم ،کارندارم ،ترس از اینکه همسرم اذیتم کنه ونخواد من جدا بشم ،ترس از اینکه تنها بمونم کسی منو نخواد ومن بخاطر آنتخابم سرزنش بشم که کار درستی انجام ندادم ،چون در هر حال من مادرم وباید تحت هر شرایطی کوتاه بیام به خاطر بچهام و…….)

    اما با گوش دادن به دوره دوازده قدم حدود دوسال به صورت جدی و متعهد گفتم من می‌خوام زندگیم تغییر کنه اگه استاد جان تونسته و اینهمه بچهای دیگه نتیجه گرفتن منم حتما میتونم فقط باید روی باورهای درست کارکنم

    وسعی کنم توی تمام ابعاد هرروز یک درصد خودمو بهبود بدم واصلا عجله نکنم

    چون استاد میگه این باورها یک شبه بوجود نیومده که یک شبه هم تغییر کنه

    باشه منم انجام میدم من اینهمه سال به روش خودم زندگی کردم نتیجه اصلا خوب نبود

    حالا می‌خوام با روشی که استاد میگه پیش برم

    وخدا خودش شاهد که چقدر زندگی من در تمام ابعاد تغییر کرد

    از روابط داغون خودم با همسرم بگیر با مادرم با خانواده همسرم با بچهام خیلی بهتر شدم

    آروم شدم درامدمون رشد کرد زندگی بهتر شد آرامش پیدا کرده بودم درونم چنان احساس خوب وارامشی داشتم که تا باحال در عمرم چنین تجربه آیی رو نداشتم

    کم کم عزت نفسم خودباوریم احساس ارزشمندیم تقویت شد

    ایمانم به خدا وند بهتر شد

    ویک روز تصمیم گرفتم پامو‌فراتر از نقطه ی امن زندگیم قرار بدم واز زندگی که سالها دوست داشتم بیام بیرون .بیام بیرون

    وانجامش دادم

    چون من ترس زیادی از همسرم داشتم اما به لطف آموزش استاد یاد گرفتم به هیچ انسانی توزندگیم قدرت ندم

    ویاد گرفتم تنها قدرت مطلق درزندگی من فقط خداست

    و تنها نیرویی که داره حمایتم می‌کنه هادی منه پشتیبان منه خداست

    من خدارو باور کردم من به خداوند ایمان آوردم واین عشق درونی رو خیلی دوست دارم

    اینکه فقط فکر میکنم من به خداوصلم اینکه میبینم چقدر زیبا بامن صحبت می‌کنه ازبینهایت نشونه واضح که قابل درک برام و داره ساده و روان هدایتم می‌کنه بیشتر عاشقش میشم

    اون روزی که میخواستم تصمیم بگیرم ازخون بیام بیرون وقتی باخدا صحبت میکردم ومیگفتم بهم بگو کی قدم بردارم

    بهم گفت :برو توازادی تو همین العانم آزادی رهایی برو ومن هستم

    من بازم یه کوچولو ترس داشتم بهش گفتم بچهام چی گفت اونها همین العانم بدون تو دارن زندگی میکنم

    آیا تواین مدت که توسر کار بودی کاری براشون انجام میدادی گفتم نه درست میگی .

    اون احساس عمیق ازاطمیانی که خدا بهم داد و گفت برو دیگه فهمیدم وقت رفتن وانجامش دادم

    درسته خیلی ترس داشتم ولی گفتم من خدای درونم رو دوست دارم خواسته هایی دارم که پرداخت بهاش اینه پاروی ترسهام بزارم

    وانجامش دادم وخدا کمکم کرد ومن العان حدود سه ماه ونیم داره میشه از همسرم جدا شدم وجدا زندگی میکنم

    واینو هرباربه خودم میگم بااین باورهای خوب وایمانی که العان دارم به کمک خدا زیباترین زندگی رو برای خودم خلق میکنم

    ومن در مسیر انجامش هستم

    خدارو سپاسگزارم که حامی هادی وپشتیبان منه مراقب منه ومنو آسان کرده برای اسانیها

    خدا بهم سلامتی داد وقتی بیمار ورنجور وناامید بودم

    خدا بهم آرامش داد وقتی احساس تنهایی میکردم واحساس ناامیدی داشتم

    خدا بهم امیدداد ومنو با استاد عزیزم آشنا کرد

    منو به مسیر ورزش هدایت کرد

    وبهم قدرت و انگیزه وشهامت داد تا برای خواستم قدم بردارم حتی کوچیک

    خداهدایتم کرد با آدمهای خوب آشنا شدم توزمینه ورزش که بهم کمک کردن

    وبازهدایتم کرد برای مربی شدنم

    خدا به کار همسرم برکت بخشید تا من راحتر برم و آموزشهای دورهای مربیگری رو ببینم

    خدا برام باشگاهی اماده کرد ازطریق بینهایت دستانش

    بهم کارداد از درآمد صفر بهم بیست برابر وبیشتر درآمد داد

    خدا بهم اعتبار وابرو بین مردم داد

    خدا بهم عزت داد بهم ارامش‌ وزندگی آرام داد

    ازاون زندگی منو آورد بیرون بهم جا و مکان تمیز مرتب وبسیار عالی داد وخیلی زیبا و سرسبز

    خدا بهم عشق داد خدا همه کسم شده خدا بهم یادداد فقط روی خودش حساب کنم فقط از خودش بخوام فقط اونو‌صدا بزنم

    خدا بهم یادداد روی هیچ کسی حتی خودم حساب نکنم

    خدا بهم یادداد فقط نگاهم به دست خودش باشه کافیه بهش سفارش بدم امروز نه فردا نه حتما چند روز دیگه اون خواسته میاد توزندگیم

    خدا بهم نشون داد مسیر درست کدومه ازطریق استاد عباسمنش توحیدی وباایمان که بهترین دستان خدا توی زندگی منه ومن تا آخر عمرم سپاسگزارم شما هستم استاد جان خانم شایسته ی عزیزم

    من واقعا خوشبختم که تواین مسیر هستم و خالق زندگی خودم هستم و هرروز دارم توی تمام ابعاد زندگیم بهتر میشم

    خدارو شکر که این کامنت رو نوشتم خدارو شکر آمدم سایت خدارو شکر که ارزش خودمو درک کردم وخدای واقعی رو شناختم توزندگیم

    خدایا کمک کن تومسیر درست ثابت قدم باشم و هرروز ایمانم بهت قوی تر بشه

    خدایا مارو به راه راست هدایت کن راه کسانیکه به آنها نعمت داده آیی نه راه گمراهان وغضب شده گان خدایا تنها ترو بندگی میکنم و تنها ازتو یاری می‌جویم ای مهربانترین مهربانان …..

    در پناه الله یکتا باشیم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 20 رای:
  6. -
    کیوان گفته:
    مدت عضویت: 1250 روز

    بنام خدا

    سلام استاد خوبم حدیث هستم و ممنونم بابت این پروژه عالی

    تمرین این قسمت:

    در زندگی‌تان، بزرگ‌ترین ‘دیوار’ ذهنی که خودتان ساخته‌اید چه بوده (مثل ترس از شکست، سرزنش دیگران، یا باورهای محدودکننده)؟

    چطور با پذیرش مسئولیت و یک قدم کوچک تعهد آمیز، آن را شکستید و چه معجزه‌ای در روابط، کار یا درآمدتان اتفاق افتاد؟

    استاد بنظرم بزرگترین دیوار ذهنی من این بود که فکر میکردم تمام اتفاقات زندگیم شانسی هستن و من هیچ دخالتی ندارم نهایتش سعی میکردم با نماز و روزه و اشک و ناله دست به دامان خدا بشم و التماس کنم و بعد هم ذکر بگم و به ائمه التماس کنم که مثلا فلان چیز رو بهم بدن…خب این یه باور محدود کننده خیلی فجیعه که باعث میشد من همیشه فک کنم مثه برگی توی بادم و باری به هرجهت پیش میرفتم تا اینکه با همین ذهنیت ازدواج کردم و به بن بست خوردم و دوسال کشش دادم و تحمل کردم و خب مطمئنا فک میکردم شانسم اینه دیگه شانس ندارم….

    تا اینکه کم کم دیدم نه واقعا نمیشه ادامه داد چقد باج بدم تا کی…اصلا نمیتونستم خودمو با اون زیر یه سقف تصور کنم و کم کم دیدم که اره خودم انتخاب اشتباه‌ی داشتم من این همه خواستگار خوب داشتم چرا با این آدم ازدواج کردم خب اینجا فهمیدم که خودم مقصر بودم و دیگه تصمیم گرفتم ادامه ندم ترس داشتم از واکنش خانواده از آینده از خیلی چیزا ولی رفتم تو دلش و آسون شدم برا اسونیا…دیگه به هیچ وجه باج ندادم بهش…چندین بار واسطه فرستاد پیام داد زنگ زد التماس کرد اما من اینبار دیگه خام نشدم و سفت و سخت پای تصمیمم ایستادم و برای همیشه تمومش کردم. نتیجه این تصمیم و پذیرش صد درصد مسولیت زندگیم و انتخاب اشتباهم این بود که خانواده واکنششون خوب بود جریان طلاق سریع و راحت تموم شد..‌حالم عالی شد انگار از قفس آزاد شدم تو همون روزا با استاد آشنا شدم و دیگه چی بگم از حال اون روزا که توی بهشت بودم حال یه دختر دبیرستانی مجرد رو داشتم انقد سبکبال بودم اصلا چیزی از گذشته ن چندان دور توی ذهنم نبود فقط حالم خوب بود و انگار تازه متولد شده بودم با این تفاوت که آدم جدیدی بودم و فهمیدم که زندگی شانسی نیست و من میتونم زندگیمو خلق کنم…تا ابد مدیونتم استاد..‌استاد دوره لیاقت رو دو سه روزه خریدم و من عاشقتونم استاد…خدا حفظتون کنه برام

    خدایا شکرت شکرت شکرت هزاران بار

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 20 رای:
  7. -
    مرضيه ابراهيمي گفته:
    مدت عضویت: 2501 روز

    به نام خدای مهربانم که هر آنچه هستم و هر آنچه دارم از آن اوست

    سلام به استاد عزیزم و استاد شایسته ی عزیزم

    سلام به دوستان الهی و ارزشمندم

    در زندگی‌تان، بزرگ‌ترین ‘دیوار’ ذهنی که خودتان ساخته‌اید چه بوده (مثل ترس از شکست، سرزنش دیگران، یا باورهای محدودکننده)؟

    چطور با پذیرش مسئولیت و یک قدم کوچک تعهد آمیز، آن را شکستید و چه معجزه‌ای در روابط، کار یا درآمدتان اتفاق افتاد؟

    واقعا دوست دارم با تیتر بزرگ و پررنگ اینجا بنویسم که بزرگ‌ترین دیوار ذهنی من و خانواده ام از بچگی «پدرم» بوده و هست،پدر،پدر،پدر،بزرگ‌ترین شرک جمع خونواده ی من پدرم بوده و هست و خدا میدونه تا کی ادامه داره،

    من تنها دختر خونواده م هستم که تا حدی تونستم این شرک رو تووی ذهنم کمرنگ کنم،تنهایی مسافرت کنم بارها و بارها،تنهایی تووی یه شهر دیگه زندگی کنم،استقلال رو تووی هر جنبه ایی از زندگیم رو تا حدی که تونستم این شرک رو کمرنگ کنم،تجربه کردم چون تووی فرهنگ خونواده ی من اصلا از این خبرها نیست که دختر بره یه شهر دیگه،دختر چنین لباسی رو بپوشه،دختر خونه مجردی داشته باشه،دختر بره بیرون به دوستاش ساعت دوازده شب بیاد خونه،دختر روسریش از سرش بیوفته،دختر لباس کوتاه بپوشه،پدر من همیشه بخاطره حرف مردم ما رو محدود کرده و هنوز هم درگیر حرف مردمه،و فکر می‌کنم روزی که این بت رو تووی ذهنم بشکونم،به اندازه ی حضرت ابراهیم قدم بزرگی برداشتم که اون بت ها رو شکوند،واقعا فکر نمیکنم اغراق کرده باشم در این مورد،

    استاد با شروع این پروژه وقتی که به یقین رسیدم که وقتشه که کارایی که لازمه برا مهاجرتم انجام بدم،و فعلا قدم هایی که گفته شده رو انجام دادم تنها دیوار ذهنی من،پدرم هست،اگه بخوام به گذشته برگردم،من همیشه جنگیدم برای اون چیزهایی که خواستم مثلا برای اینکه برم سرکار جنگیدم،مثلا برای اینکه برم یه شهر دیگه سرکار جنگیدم،تنهایی برم مسافرت جنگیدم،فلان لباس رو بپوشم،جنگیدم،از کوچکترین چیزها تا بزرگ‌ترینش من جنگیدم،چون مانعی به نام پدرم تووی ذهنم بوده که باور کرده بودم و هنوزم این باورم هست که پدرم با خوبی قبول نمیکنه،حتما باید جنگ بشه تهشم اون که راضی نمیشه،من با ناراحتی باید کارمو انجام بدم،الان که دارم مینویسم،وجودم دوباره پر از حس بد شده یادآوری بزرگ‌ترین شرکی که دارم و هنوز نمیتونم این سد رو بشکونم،یه وقتهایی اونقدر عصبی میشم که چرا من باید از یه انسان اینقدر بترسم،خلاصه الان که میدونم مهاجرتم نزدیکه،و تنها مانع ذهنم پدرم هست،چون ایندفعه نمیخوام به یه شهر دیگه برم.میخوام به یه کشور دیگه برم،این مدت تماما از خدا خواستم و میخوام که این بار میخوام با خوبی،با حس خوب به خواسته م برسم،نمیخوام دیگه بجنگم،تموم وجودم پر از ترس،وقتی اونروزی رو تصور می‌کنم که برم بهش بگم میخوام مهاجرت کنم،نکنه بابام سکته کنه،نکنه قبول نکنه،من برم بعد بمیره،اونموقع چجوری با عذاب وجدانش زندگی کنم،اینقدر ترمز تووی ذهنم هست در موردش که حد و حساب نداره،از خداوند خواستم و میخوام دلشو نرم کنه،اولین قدمی که امروز براش برداشتم اینه که تووی دفترم خصوصیات مثبت پدرم رو نوشتم،و متعهد شدم تا 21روز آگاهانه بخونم و سپاسگزاری کنم،و من میخوام این دیواره رو خورد کنم و ازش عبور کنم،خدایا ازت میخوام تو دلشو نرم کنی و من با دل خوش بدرقه بشم و برم پی آرزوها و رویاهام…

    و امروز وقتش رسیده که این همه سال پدرم رو تووی ذهنم بت کردم،بیام مسئولیتشو بپذیرم،بپذیرم که من با باورهای محدود کننده که از بچگی به خورد ذهنم دادم،قدرت زندگی مو به پدرم دادم،و روی ذهنم کار کنم،قدرت رو تووی ذهنم از پدرم بگیرم و به خداوند متعال بدم،که تنها قدرت از آن اوست،و اون هم قدرت خلق زندگیمو،رسیدن به خواسته هامو به خودم داده.

    خدایا شکرت که هر آنچه دارم و هر آنچه هستم از تو دارم

    خدایا شکرت که بهم قدرت خلق زندگیمو دادی

    خدایا شکرت که پامو محکم روی زمینت میزارم

    خدایا شکرت شرایط الانم زندگیم یه روزی آرزوم بوده و تو منو به این آرزوها رسوندی

    خدایا شکرت که داری آماده ام میکنی وارد مرحله ی جدیدی از آرزوهام بشم

    خدایا شکرت،خدایا شکرت،خدایا شکرت

    دوستون دارم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 21 رای:
  8. -
    فاطمه حبیبی گفته:
    مدت عضویت: 977 روز

    بنام خدا!

    خدایا شکرت!

    146

    خدارا شکر می کنم که تو چنین سایتی هستم که سراسر خیر و برکت بوده برایم.

    من عاشق این قسمت از سایت هستم گفتگویی استاد با دوستان یا همون پروژه‌ای تغیر را در آغوش بگیر.

    خیلی برایم الهام بخش هست صحبت های دوستان عزیزم که توی این مسیر نتایج فوق‌العاده گرفتن.

    خیلی درس میگرم از تعهد و پشت کاری که همسفران عزیزم توی این مسیر داشتن که باعث خلق نتایج فوق‌العاده و معجزه آسا شده تو زندگی شون.

    البته که خودمم جز افرادی هستم که این مسیر برایم معجزه ها کرده،

    خدایم را شاکر و سپاسگزارم که در مسیر درست قرار گرفتم.

    آرام عزیزم، دختر جسور و با تعهد،دمت گرم عزیزم با این نتایج فوق‌العاده ات،

    دمت گرم با این تعهد و پشت کارت که صبح زود بیدار می شی و روزت رو با گوش دادن به فایل های استاد نهایت عزیزم قشنگترش می کنی،

    واقعا بهت افتخار می کنم عزیزم این حد از تعهد واقعا قابل تحسین هست،

    این عمل کرد و این تعهد هست که نتایج آدم ها رو از هم متفاوت می کنه،

    خدایا هزاران بار سپاسگزارم که درین مسیر زیبا و این سایت بی نظیر هم مدارم کردی.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 24 رای:
  9. -
    رویا مهاجرسلطانی گفته:
    مدت عضویت: 2519 روز

    تغییر را در آغوش بگیر | قسمت 14 

    دومین کامنت

    بنام خداوند رحمان و غفور و بخشنده مهربانم

    سلام بر خدایی که خدایی کردن کار او است و بندگی کار من

    خدایااا شکرت که برای تو هیچ غیرممکنی غیرممکن نیست و هر غیر ممکنی را برایم ممکن می سازی

    هر تضادی در زندگی گذشته مون داشتیم و الان هم کمابیش در زندگی هر کدام از ماها وجود داره فقط بخاطر افکار و باورهای مخرب خودمان بوده هر چند تضادهای گذشته مون یعنی قبل از آشنایی با استاد عزیزمون خیلی تفاوت داره با تضادهای کنونی مون ..

    تضادهایی که بخاطر باورها ی نامناسب و ناآگاهانه مثل دیوار بتونی تمام روح و جسم مون رو محاصره کرده بود و ناآگاهانه در منجلاب باورهای مخرب غوطه ور بودیم

    اگر قبلاً خطایی می‌کردم یا اشتباهی می‌کردم، بارها خودم رو سرزنش می‌کردم و اینجا استاد گفتن : فقط کافیه سریع خودت رو ببخشی و همونطوری که با یک دوست صمیمی رفتار می‌کنی با خودت رفتار کن

    این جملات طلایی استاد دقیقا باعث شد که بیشتر از همیشه به اعماق درونم سفر کنم و با خودم آشتی کنم و به صلح برسم و خودمو ببخشم

    انگار رابطه‌ام با خداوند نزدیکتر و صمیمی‌تر شده و احساس لیاقت میکنم که با خداوند همنشین و هم صحبت شدم

    جمله طلایی استاد در این مبحث

    من چیکار کنم که نتایج بیشتری بگیرم؟

    جواب.. تعهد بیشتر داشتنع

    به اندازه ای که ما متعهد باشیم به این مسیر و روی خودمون کار کنیم نتایج میتونه بی انتها باشه..

    این بی انتها بودن رو دوست دارم

    پول و ثروت و نعمت و خیر و برکت های خداوند بی انتهاست

    سلامتی و تندرستی و زیبایی و متناسب بودن بی انتهاست

    راه حل های آسان خداوند بی انتهاست

    مسیرهای رسیدن به خواسته ها و آرزوهامون بی انتهاست

    وفور و فراوانی ایده ها بی انتهاست

    روابط خوب و عالی با افراد هماهنگ با خودمان بی انتهاست

    چطور با پذیرش مسئولیت و یک قدم کوچک تعهد آمیز، آن را شکستید و چه معجزه‌ای در روابط، کار یا درآمدتان اتفاق افتاد؟

    خدایا شکرت بهم آرامش دادی وقتی احساس تنهایی میکردم واحساس ناامیدی داشتم

    خدایا شکرت هدایتم کردی و با آدمهای خوب آشنا شدم و در تمام جنبه های زندگیم رشد و پیشرفت کردم و بهم کمک کردن

    این هم از آن جملات طلایی است که باید آویزه گوشم کنم اینکه نتایج بزرگ به دلیل اتفاقات بزرگ رخ نمی‌دهند؛ آن‌ها نتیجه تعهد مستمر به بهبود دائمی و کنترل ورودی‌ها هستند. و من هم دارم متعهدانه و مستمر همین کار رو انجام میدهم

    اومدم دوباره به تعهدم عمل کنم و نشانه ها و هدایت های خداوند را کاملا جدی بگیرم و باز هم دوباره اینجا بنویسم چون در قسمت 9 جلسه ی تغییر را در آغوش بگیر بخودم تعهد داده بودم آن جملات و تجسم و تصویر سازی رو در خودم تقویت کنم و این ایده رو از کامنت دوست عزیزم خانم نجمه امینی عزیز دریافت کردم

    تعهدم چی بود؟؟؟

    یک تعهد شبانگاهی و صبح گاهی

    تعهد داده بودم اینکه صبحها موقع بیدار شدن و شبها موقع خوابیدن وقتی دارم کامنت های دوستان رو میخونم هر وقت متوجه شدم چشمانم غرق خواب شدند فوری برم توی قسمت کیپ بوک گوشیم جملات تاکیدی زیبا و دلبخواهم رو بخونم تا اولین و آخرین جمله ای که وارد ضمیر ناخودآگاهم میشه در ذهنم حک و ثبت و ضبط بشه

    البته این هم از آن تمرین های است که نیاز به تمرین و تکرار و تکرار داره تا تبدیل به باورهام و برنامه ی روتین زندگیم بشه و نباید این تمرین رو دست کم بگیرم و یا پشت گوش بندازم

    الهی شکررر… هر چی آرزو کرده بودم دارم لمسش می‌کنم الان

    وقتی در مدار یه چیزی قرار بگیری به هزاران طریق بهش برخورد میکنی

    3ــ انجام شده بدان

    Consider it done

    4ــ وفور و فراوانی پول و ثروت و نعمت خیر و برکت های خداوند بی انتهاست

    5ــ نوشتن و تمرین و تکرار و تکرار دیدن زیبایی ها و کنترل ورودی های ذهن و توجه به نکات مثبت خودم و دیگران و محیط اطرافم و سپاسگذار بودن از تمام نعمت ها و رزق و روزی های بی انتهای خداوند

    وَ قُلْ رَبِّ أَدْخِلْنِی مُدْخَلَ صِدْقٍ وَ أَخْرِجْنِی مُخْرَجَ صِدْقٍ وَ اجْعَلْ لِی مِنْ لَدُنْکَ سُلْطاناً نَصِیراًو

    بگو: پروردگارا! مرا با ورودى نیکو و صادقانه وارد (کارها) کن و با خروجى نیکو بیرون آر و براى من از پیش خودت سلطه و برهانى نیرومند قرار ده

    IN GOD WE TRUST

    ما به خداوند اعتماد داریم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 24 رای:
  10. -
    زلیخا جهانگیری⁦ گفته:
    مدت عضویت: 2575 روز

    سلام به استاد عزیز

    خانم شایسته ی عزیز

    و دوستان عزیز

    که همگی داریم از وجود همدیگه توی این بهشتی که موسسش استاد بزرگوار بودند، لذت می بریم.

    چقدر لذت بردم از این قسمت

    تعهد در کارکردن روی خودمون

    چند روز پیش کامنت یکی از دوستان خوندم که گفته بود هر روز سه صبح بیدار میشه تا قوانین رو کار کنه.

    توی این قسمت هم این دوست عزیزمون، آرام جان گفتن از ساعت 4 تا 8 صبح قوانین رو کار می کنن. اینقدر به حال خودم و دوستان دیگری که افتخارمون اینه دو سه سالی هست توی این مسیر هستیم ولی نتایج مورد نظرمون رو کسب نکردیم، تاسف خوردم. اصلا الان می فهمم چطور دوستانی که فرصت می کنن به همه ی کاراشون برسن، یا چطور اینقدر زودپیشرفت می کنن. ساعات خوابشون رو مدیریت می کنن. اینکه فکر می کنیم بدنمون به روزی 8 ساعت خواب نیاز داره تا سلامت باشه، اما همه مون تجربه کردیم و بهش رسیدیم که سلامتی از این راه بدست نمیاد. حتی هزاران بار شده میزان روزی 8 ساعت خوابیدیم ولی باز خسته و بیحال بودیم اون روز.

    چیزی که این چند روز در مدار درکش بودم و هم خودم تجربه کردم و هم توی کامنت خوندم و هم توی این قسمت آرام جان گفت، همین کم کردن ساعات خوابه. پریشب وقتی از ته دل از خدای درونم خواستم که منو بیدار کنه، ساعت و تایم نمی گم، به خدا گفتم تو از درون من آگاهی، هر موقع خوابم عمیق شد و خستگیم در رفت بیدارم کن. و وقتی یکی دوساعت بعد، سرحاله، سرحاله، سرحال بیدار شدم، اینقدر خستگیم در رفته بود و سرحال بودم که باورم نمی شد همش یکی دوساعت خواب بودم. فکر کردم حداقل پنج ساعتی خوابیده بودم. خیلی درکم در این زمینه بالا رفت. وقتی من با هدف و انگیزه کار می کنم، همیشه سالمم. به ساعات خواب نیست. اصلا این عدد 8 از کجا اومده من نمیدونم!!!

    از طرفی همیشه دوست داشتم روی فایل ها بیشتر کار کنم اما در طول روز وقت کم میاوردم. چقدر این موضوع منو تکان داد، آگاهم کرد. اینقدری که می تونم بهش به راحتی عمل کنم.

    آرام جان واقعا بهت افتخار می کنم که روزی 4 ساعت وقت میزاری و قوانین رو متعهدانه کار می کنی. نتایجی که گرفتی گوارای وجودت عزیزدلم. شما لایقش هستی. لایق رسیدن به آرزوهای بزرگت. بهت تبریک می گم.

    اهرم رنج و لذت برای خوردن

    من ناآگاهانه از این روش برای حذف پفکی که سی سال عاشقش بودم استفاده کردم و الان که فکر می کنم و گذشته رو مرور می کنم میتونم بفهمم چرا دیگه نه تنها عاشقش نیستم بلکه بدم هم میاد. اگر به قوانین آگاه نبودم نمی تونم بفهمم چرا اینطوری شدم، ولی الان که آگاه شدم به قول استاد می تونیم از همین ابزار از همون روش برای رسیدن به خواسته های دیگه هم استفاده کنیم.

    همیشه وقتی پفک می خوردم، واقعا فکر می کردم دارم سم میخورم، میدونستم ضرر داره ولی دوست داشتم، هر سری یادآوری می کردم سم سم سم… چون داره به بدن من آسیب میزنه. حتی موقع خرید هم می گفتم، مثلا 6 تومن میدی سم می خری؟ تازه پول میدی برات فایده ای داشته باشه نه تنها فایده نداره بلکه برعکس آسیبم بهت میزنه…چقدر جالب، پول میدی آسیب ببینی؟!

    یا همسرم همیشه میگفت چسبندگی روده میاره، تصور کنید وقتی کلمه ی چسبندگی روده گفته میشد، همون لحظه توی ذهنم می اومد حالتش… این چنین اهرم رنج درست کار کرد طوریکه الان تونستم اون حریص بودن درمورد پفک رو کنترل کنم. چیزی که واقعا ضعف داشتم درموردش و اصلا نمی تونستم خودمو کنترل کنم و چقدر زیاد هم میخریدیم.

    و چقدر تفکر کردن به همین یه موفقیت، بیشتر آگاهم کرد که همه چی ذهنیه، بازی، بازی ذهنیه بیشتر باور کردم این جمله رو.

    خودمون مسئول کارامون هستیم

    خداروشکر توی این مورد حتی قبل از آشنایی با استاد خیلی خوب عمل کردم. همیشه و همیشه مسئول شرایط زندگی رو میپذیرفتم. حتی مسئول رفتارهایی که باهام میشد. اگه یه ترش رویی از کسی میدیدم، شکایت نمی کردم چرا اونطوری بامن رفتار کرد، به چه حقی اونطوری حرف زد؟ همون لحظه می گفتم: اگه من از همون اول سکوت می کردم اصلا این ناخواسته رو نمیشنیدم. یا اگه کلا نمی رفتم اون رفتار رو نمیدیدم. درکل همیشه به این میرسیدم که من یکجایی توی این بحث، قادر بودم نزارم اون ناخواسته رخ بده.

    این دیدگاهمو نوشتم برای دوستانی که کمی سختشونه این باور رو در خودشون ایجاد کنن، اگر از این منظر نگاه کنن، میبینن خودشون خیلی دستشون باز بوده که بتونن تغییر بدن اوضاع رو. پس ما قادر هستیم نزاریم ناخواسته ای برامون رخ بده، گردن دیگران و خدا نندازیم. و البته به لطف الله و حضور پرعشق استاد توی این میسر و آگاهی هایی که میدن، ما درونی تر میتونیم کنترل کنیم ناخواسته ای رخ نده، نه فقط در ظاهر(مثلا سکوت کردن یا نرفتن). درونی تر مثلا استفاده از قانون برانگیختگی.

    استاد متشکرم که در ادامه ی صحبت دوستان، شما صحبت می کنید و آگاهمون می کنید.

    مریم نازنین، از شما هم متشکرم که با حضورتون در کنار استاد باعث شدید این بهشت اینقدر باکیفیت تر بشه.

    از شما دوست عزیزی هم که کامنت من رو خوندید هم متشکرم. امیدوارم براتون مفید بوده باشه.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 24 رای: