این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://www.tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2021/05/neveshteh-12.jpg8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2025-11-15 06:48:282025-11-16 18:06:33تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۱۲
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
درود و خداقوت به استاد عزیز و همه همراهان خوب سایت
اولین باری که من این گفتوگو را میشنیدم بسیار تحت تأثیر دوستان عزیزم قرار گرفتم و از همینجا براشون آرزو میکنم انشالله هرکجا که هستند به همین شکل پرانرژی و قدرتمند به مسیر زندگیشون ادامه بدن.
واقعاً همه ما میتونیم آینه همدیگه باشیم در پیشرفت و موفقیت و خیلی مهمه که بهجای حسادت و مقایسه به این فکر کنیم که این یک نشانه از طرف خداونده برای ایجاد انگیزه و انرژی لازم جهت تغییر. خیلی اوقات میشه که ما دقیقاً برعکس این عمل میکنیم، یعنی نهتنها انگیزه نمیگیریم بلکه صدها پله هم عقب میفتیم. این کاملاً وضعیت خودم قبل از دوره احساس لیاقت بود به همین خاطر هم وقتی من این دوره رو شروع کردم با اینکه با دوستان تقریباً دوره رو شروع کردم اما حدود 2-3 ماه فقط در جلسات ابتدایی این دوره گیر کرده بودم انقدر که مقایسه تو وجود من رسوخ کرده بود.
من همیشه آدم خوشفکر و توانمندی تو کار خودم بودم و انقدر درگیر مقایسه بودم که نمیتونستم از امکانات و استعدادم بهره لازم رو ببرم. زمانی که شروع کردم به کار کردن روی این موضوع واقعاً زندگی من دگرگون شد. ممکنه همه ملاکشون برای تغییر نتیجه مالی باشه اما برای من ارزشمندتر از همه اینها احساس نزدیکی به خداوند بود.
من وقتی که دست از مقایسه برداشتم فهمیدم که چقدر خداوند برای من ارزش قائله و چقدر این موضوع ارتباط من رو با خداوند بهتر کرد.
همه ما به خداوند متصل هستیم و او هر لحظه داره ما رو هدایت میکنه، منتهی این ما هستیم که با افکار نامناسب جلوی این جریان را گرفتیم و اجازه نمیدیم که نعمت و برکت به آسانی وارد زندگیمون بشه.
ایدههای خوب، توانایی انجام کار و جریان هدایت همواره داره کار میکنه اما ما انقدر مقاومت گاهاً درونمون هست که اجازه نمیده اتفاقات مناسب برامون رخ بده. خودمون داریم با افکارمون جلوی جریان هدایت رو میگیریم.
به خدا من با دست خالی کارهایی انجام دادم که احتمالاً برای خیلیها باور کردنی نباشه چون همیشه گفتم خداوند همه جاهای خالی زندگی من رو پر میکنه.
میدونم که این تازه شروعه و من فقط باید با قدرت و ایمان به خداوند ادامه بدم.
الان بیش از 2000 روزه که من در این محفل گرم و صمیمی هستم اما واقعاً حس میکنم تازه روزه اوله، اگر نگم اون عطش و اشتیاق در من بیشتر نشده کمتر هم نشده حتی برای یک لحظه و این یک موهبت بسیار بزرگ از جانب خداونده.
واقعاً من خدارو تو تمام لحظهها در این مدت دیدم. اصلاً نمیخوام برچسب خوب و بد یا زشت و زیبا به اتفاقات بزنم چون وقتی خداوند رو همراه خودت میبینی دیگه همه اتفاقات برات شیرین هستند چون اون رفیق و یار همیشگیت همیشه همراهته، اتفاقاً خیلی وقتا وقتی شرایط به ظاهر بد میشه تو بیشتر وجودش رو لمس میکنی و ارتباطت بهتر میشه.
استاد عزیزم من هم مثل دوستان خوبمون از شما سپاسگزارم که بدون تردید توحید و خداشناسی رو من بوسیله شما آموختم و از این جهت بینهایت خوشحال و سپاسگزارم.
برای خودم و همه دوستان عزیزم بهترین لحظات و نابترین تجربیات رو آرزومندم
چقدر خوشحال شدم از فایل امروز.چون بچه هارو کامل میشناختم و در جریان نتایجشون بودم.
همیشه هم تحسین میکردم خواهران کیانی فر و.
واقعا خدا به شجاعان پاداش میده.
چقدر انگیزه م قوی تر شد.چقدر باورام قوی تر شد.چقدر منطق هام محکم تر شد.
و چقدر شما رو بیشتر از قبل دوست دارم که انقدر باعث تغییر تو زندگی آدم ها میشین.
احساسات بچه هارو میفهمم.من هم خیلی وقتها میام کامنت میزارم به نیت تشکر از شما.دلم میخواد فقط از شما قدردانی کنم.
ولی احساس توی صدا خیلی بیشتر خودشو نشون میده.
براشون ارزوی موفقیت بیشتر و خوشبختی بیشتر دارم و آفرین بهشون به خاطر جسارت و پیشرفتهای خوب مالی شون.
من هم به تازگی وقتی حس کردم وارد ناحیه امن شدم و کمتر دارم حرکت میکنم یک حرکت تازه انجام دادم.
که هم مجبور بشم بیشتر تلاش کنم برای بهبود وضعیت مالی و هم وارد یکی از ترس هام بشم.
حرفهای شما تو ذهنم میچرخید که بایدزودتر حرکت کنیم تا به تضاد بر نخوریم.اینکه اگر هدف تازه ای نداشته باشیم از نظر سلامتی مشکل پیدا میکنیم.اینهارو تو کشف قوانین گفتین.اینکه هدف پر چالش تعیین میکردین که احساس پوچی پیدا نکنید و …اینما به صورت کلی نوشتم چون طولانی میشد.
پس یک تصمیم تازه بهم الهام شد.
استاد جونم من ماشین گرفتم و رفتم تو دل ترسم.با یک تیر چندین نشون زدم که چندین ضعف و تو ذهن من بازسازی و منطقی کرد.
رانندگی تو ذهن من یک کار سخت تعریف شده بود.
ولی از اونجایی که گفته بودین اگر شما ساکن بشید جهان شمارو مجبور به تغییر میکنه،من دیدم به نقطه امن رسیدم و داره فکرهای اشتباه که باعث میشه حسم بد بشه میاد توی سرم.
به دلم افتاد یک تغییر بزرگ تو زندگیم ایجاد کنم و همون لحظه که بهم الهام شد عملیش کردم و چند روز بعد ماشین از یک راه خیلییییی راحت گرفتم.باورتون نمیشه تو کوچه خودمون و همون رنگی که میخواستم و همون قیمتی که تو ذهنم بود.
چندبار تو اگهی ها نگاه کردم و هربار خواستیم بریم ببینیم گفتن فروش رفته و جور نمیشد.
منم گفتم خدایا من از راه راحت میخوام و سمت خودمون باشه.پس نباید تقلا کنم و بسپارم به خدا.گرچه یه کوچولو تقلا زدم و بعدش رها کردم و خدارو شکر همون چیزی که خواستم شد.
من فقط گواهی نامه داشتم و اصلا اشنا نبودم به رانندگی.وقتی که شروع کردم به تمرین اولش برام سخت بود و ترسناک.
ولی فقط حرفهای شمارو مرور میکردم که آروم میشدم.هی میگفتم اولش اینطوریه.اگه انجامش بدی خدا بهت پاداش میده.استادم روز اول رفت تو کلاس حرف بزنه دست و پاش میلرزیده.عمل به الهامات گاهی ترس داره اولش ولی بعدش خیره.مثل مادری که بچه شو تو آب رها کرد،مثل حضرت ابراهیم که اسماعیل ومیخواست قربانی کنه و …
نجواها میومد و من خودمو آروم میکردم و سعی کردم تکامل و طبق توضیح شما تو زندگی در بهشت رعایت کنم و سرعتشو ببرم بالا.
به لطف خدا و آموزه های شما و عمل خودم الان دیگه ترسهام ریخته و به نقطه آرامش رسیدم و به نقطه لذت از رانندگی و البته اعتماد به نفسم کلییییی تقویت شد.
مهم نیست کارهایی که ما انجام میدیم برای دیگران چقدر ساده ست،مهم اینه که اونکار تو ذهن ما چه جایگاهی داره و ما چطور باهاش برخورد کردیم.
من با همین کار،چندین قانون و به صورت تصویری دیدم و چقدر باورهام قوی تر شد.
فهمیدم ترسها فقط توهمات ذهن ما هستن.
الان با عزت نفس بیشتر میتونم کارهامو پیش ببرم و مطمئن هستم از نظر مالی پیشرفتم بیشتر میشه.
چون خیلی وقت ها به خاطر مسیر نمیتونستم خیلی کارهارو انجام بدم و قبول نمیکردم.یا مهارت هایی که دوست داشتم و به خاطر مسیرش نرفتم یاد بگیرم.
ولی الان دیگه میتونم با خیال راحت کارهامو انجام بدم.😊
استاد شما خیلی تو زندگی من تاثیر گذاشتین و واقعا خودمو میدا کردم و جسارت پیدا کردم برای آرزوهای بزرگ و دست یافتنی.
این کار من خیلییییی بهم کمک کرد.شاید حکم لاغر کردن شما تو بندر عباس رو داشته باشه برام.
الان میگم اگر این شد،پس بقیه چیزها هم میشه.
استاد خیلییییی دوستتون دارم و همیشه براتون آرزوی سلامتی دارم.
معمولا اساتید مهارت های دیگه فقط توی تخصص خودشون به شاگردهاشون اموزش میدن و طرف از هر استاد میتونه یک مهارت یاد بگیره و به یک خواسته برسه.
ولی شما چیزهایی به ما یاد میدین که اگر درست یادش بگیریم به همه خواسته هامون میرسیم.
بهترین الگوی من تو زندگی هستین.
ان شاله روزی برسه که از نزدیک شما رو ببینم و خالصانه احساس قدردانی مو با نتایجم به شما ابراز کنم.💜
سلام به خدا جون واستادجون ومریم جون وعادله پرانرژی وعزیزم،خیلی دوست دارم امروز توی حرفات خیلی واسه من نکته بود که جواهر هستن از همین جا همین لحظه خودمو وارد ی چالش سخت که توی ذهنم نقش بسته خودمو دعوت کردم واسه تجربه ای جدید و کاربردی که بسیار به من کمک خواهد کرد برای زندگی شادتر .خداروسپاس واسه داشتن دوستان ثروتمند وباهوش و پرانرژی خدایا شکرت.
سلام عادله خانوم عزیز و تشکر از استاد برای ایجاد این فضا
ان شاالله که خوبید
چقدر ساده و روان نوشتید و من از یه جمله تون خیلی لذت بردم که نوشتید(مهم نیست کاری که ما انجام میدیم از نظر بقیه چقدر ساده است مهم اینه که اینکار تو ذهن ما چه جایگاهی داره و …..) خیلی این جمله رو دوست داشتم
تبریک میگم برای موفقیتتان و براتون آرزوی شادی و رضایت میکنم
همه جوره سر تعظیم به درگاهت میارم و خودمو دربرابر عظمتت هیچ میدونم هیچه هیچ
اگه تو نباشی من حتی قادر نیستم یه مگس رو بکشم چه برسه غلبه وکنترل نجواها و ترسهای درونیم
خدایا چقدر خوبه خودم وسپردم بهت
و فقط نگاهم به توئه که منو هدایت کنی راهو بهم نشون بدی و منو از عشقو رحمتت سیراب کنی
همیشه گفتم که پاشنه اشیل بنده دختر قشنگم شیرین خانمه
و سلامتی هم یکی از مواردیه که خیلی روش حساسم
درواقع از اون مسائلیه که اگه یکم بهم بریزه
منم بهم میریزم و نجواها کنترلشون برام سخت میشه
حالا فک کن که پاشنت یکم بدنش آب وروغن قاطی کنه دیگه تو ذهنم عروسی میشه و نور علی نور میشه
از وقتی باقانون اشنا شدم فهمیدم هر تجربه ای که تو زندگیمه رو خودم دارم خلق میکنم
و صدالبته که استاد بارها گفتن که وقتی فرکانسهات ناجورمیشن اولین واکنش رو توجسمت میتونی ببینی
وباز اینکه سلامتی یه امر طبیعیه و بیماری نشونه ی عدم کنترل ذهنه
پس وقتی مثلا جگرگوشت بیمار میشه نگو زمستونه دیگه
ویروسه دیگه
همه مریضن طبیعیه دیگه
آدمه دیگه بالاخره مریض میشه
وهزاران البته که اگه داره مدام این روند تکرار میشه نشونه ی یه باور محدوکننده و یه فرکانس ناجوره
که باید ریشه ای حلش کرد
از همون اوایل با این اگاهیها که بدست اوردم تمرکزم رو گذاشتم روی بزرگترین پاشنه آشیلم
چون به قول استاد هرچقدرم حالم خوب بود وقتی شیرین یکم حالش بد میشد کاملا میریختم بهم
انصافا هم عالی کار کردم کلی باور خراب خوروب پیدا کردم کلی ازمون خطا کردم کلی بازخورد گرفتم
کلی سعی کردم همه چیزو پاکسازی کنم
البته همه ی اینا اگه خداوند کمکم نمیکرد امکان مذیر نبودن
وبایاری خودش تو این زمینه خیلی خیلی خیلی همه چی بهتر شد
تا اول مهر امسال
یکی دو بار از اول مهر تا حالا بدن شیرین یه علائم خیلی خیلی مختصر نشون میداد و با کنترل ذهن و سعی در توجه نکردن به موضوع یه روزه خوب خوب میشد خداروشکر
و من هربار فهمیدم که چون توجهم رو سوز وباد و ایتکه کلاه نداره و …. بوده
باعث شده بود این دست موضوعات رو تجربه کنم
به هرچی توجه کنی از همون جنس دریافت میکنی
تا اینکه جمعه شب شیرین دوباره یکم علائم داد و دوباره سعی کردم با کنترل ذهن و ارامش درونی و امید به اینکه یه روزه حله به احساس خوب برسم
ولی تا دوشنبه صبح این ماجرا ادامه داشت
اینو بگم در حد یکم گرفتگی بینی بود یعنی حتی پدرش هم درست و حسابی متوجه نشد که چی شده
واگه کسی نمیدونست اصلا وابدا متوجه نمیشد
امروز صبح که رفت مدرسه
گفتم خدایا داری بهم میگی یه ریشه ی خراب هنوز تو ذهنته
ولی چون انقدر رو خودت خوب کار کردی باشیب ملایم دارم بهت میفهمونم ریشه ی اون توجه به ناخواسته رو پیدا کن تا کار بیخ پیدا تکرده زودتر حلش کن
وبازم چون خیلی دوستم داری وداری تعهدمو میبینی
میخوای زودتر ریشه رو دریابم و از بیخ درش بیارم
باشه خداجونم چشم
اول اینکه ازت ممنونم این یکم گرفتگی بینی رو طولانیش کردی تا منو اگاه کنی
دوم ایتکه بازم ممنونم با یه تضاد خیلی خیلی ریز داری منو متوجه میکنی
ولی خدایا منکه هیچی نمیدونم
علم واگاهی من درمقابل تو هیچه
من نمیدونم تو بگو
منو هدایتم کن به اون ریشه اصلی
و اومدم نشانه رو زدم و فایل 9 پرتو اگاهی اومد
خب مقداریش درباره سلامتیه دیگه
ازخود فایل چیزی دستم نیومد رفتم سراغ کامنتا
الله اکبر به بزرگیت فدات بشم من که انقدر تو خوبی ماهی بینظیری
تو یه کامنت اومده بود اگه همش داری بی پولی تجربه میکنی روابط بد داری یا مدام بیماری رو تجربه میکنی تنها علتش اینه که گذاشتی دیگران به ذهنت خوراک برسونن
حس کردم یکم از جوابم همینه
خب اینو گرفتم ولی چه خوراکی ؟
دوتا کامتت پایینترش اومد ترس ونگرانی
همونجا گفتم اره همینه
من هنوزم ته ذهنم ترس دارم ترس اینکه وای هوا سرده
وای کلاه سرش نیست
از حموم اومدی سرت خیس نمونه
اره همش دارم میترسم ونگرانم ناخوداگاه
منکه تو بیشتر جنبه ها دیگه نگرانی براشیرین ندارم چرا در مورد سلامتی هنوز قضیه ادامه داره؟
چون پدر منم همیشه نگران سلامتی ما بوده وهنوزم هست همیشه مراقبمون بود همیشه کنترل میکرد همه جوره ما اکی باشیم
یه کوچولو دستمون زخم میشد اوه بیا وببین چه میکرد انگار زخم شمشیره
منم تو اون محیط بزرگ شدم دیگه
از طرف دیگه همیشه اینو شنیدیم واین خوراک ذهنیو از قدیم به ما دادن که
تن مپوشان از باد بهار ولی
تن بپوشان از باد پاییز که هرکاری با درختان میکند با بدن تو هم میکند
هرجام میریم همه ی مادرا دغدغشون اینه که بپوش، نرو بیرون ،کلاه بزار ماسک بزن و…..
و من چون تو این زمینه تلقین پذیرم بخاطر بک گراند خانوادگیم
سریع ناخوداگاهم هرانچه تا حالا دوشیده بودم رو با همون باورای قدیمی یه پا میزنه زیرش و اون ماهیت اصلیش میاد رو
و وارد تجربه ی زندگی من میشه
من خیلی رو خودم کار کردم خیلی یعنی خیلی وهمه چیز در نهایت عالی بودنه
ولی استاد عزیزم ازتون یاد گرفتم که بهبود یه روند همیشگیه و من اگه بهتر نشم توقفی درکارنیست صد درصد همه چی خرابتر میشه و اوضاع از قبلم بدتر میشه
سال اول اشناییم با شما شیرین ماهی یه بار بیمارمیشد و کار به سرم وبیمارستان میکشید
ولی همه چی انقدر خوب پیش رفت و تغییر کرد که مثلا امسال فقط یه گرفتگی کوچولوی بینی اونم یه روزه خوب میشد و این یعنی معجزه
ولی باید بهترش کنم
تا من دارم کار میکنم همه چی خوب پیش میره
واندفعه هم که دو روز طول کشید از لطف خداوند بود که بفهمم
درسته توجه به هرسمتی بره همونو دریافت میکنیم
ولی ریشه ی اون توجهاتت از چیه ؟
از ترس ونگرانی
ریشه ترس ونگرانی وابستگیه و ریشه ی وابستگی شرکه
میبینی جه راحت شرکهای خفی داریم و نمیفهمیم
ترسهاییه که باش بزرگ شدم بخاطر باورای اشتباهم و خوراکهایی که دریافت کردم
انگار نگرانی و ترس جزئ لایتفک یه مادره
و اگه اینجوری نبودیم میشدیم ادم بیخیاله داستان
مادری که سربه هواست و بچه داری بلد نیست
من بچه داریم همیشه زبونزد فامیل واشنا بود ولی چرا؟
چون مدام مراقب شیرین بودم از لحاظ پوشش تغذیه رعایت بهداشت سر مشق و وتکلیفاش سر کلاس موسیقیش همه جوره همه جوره
یه کنترل کردن مداوم و زجرآور
خداروهزاران هرار بار شکرت که اگاهم کردی که هدایتم کردی که منو با قوانینت اشنا کردی که دست منو گذاشتی تو دست بهترین معلم واستاد دنیا
ولی خداجونم بازم بهت احتیاج دارم همیشه بهت محتاجم باید کمکم کنی و هدایتم کنی
و چون بندگان من (از دورى و نزدیکى) من از تو پرسند، (بدانند که) من به آنها نزدیکم، هر گاه کسى مرا خواند دعاى او را اجابت کنم. پس باید دعوت مرا (و پیغمبران مرا) بپذیرند و به من بگروند، باشد که (به سعادت) راه یابند.
حالا بگو
چه جوری این ترس ها رو از بین ببرم
چه جوری با این نجواها کنار بیام که از درون رها باشم
نقطه ی مقابل ترس ایمانه میدونم
ولی ایمان که به حرف نیست
من باید به جایی برسم که در عمل رها باشم و مطمئن
ولی پاشنس دیگه پاشنه
بنابراین استمرار و کار بیشتری میطلبه
بنابراین بیشتر باید کمکم کنی
خدایا من نمیدونم من همواره وهرلحظه بتو محتاجم
من فقط اینو میدونم که باید از زتدگیم لذت ببرم از وجود شیرین لذت ببرم
چقدر این فایل قشنگ بود. اشک توی چشمام جمع شده بود وقتی عادله داشت اونطوری با ذوق از عشقش به استاد میگفت.
وقتی میبینم بچهها انقدر خوب نتیجه میگیرند همش به خودم میگم پس چرا من هیچ کاری نمیکنم؟!
انقدر انرژی این ویسها بالاست که همون لحظه دلم میخواد بلند شم و یه کاری انجام بدم.
خدا را شکر بابت این انتقال انرژی که وجود داره.
چقدر آقای خوشدل با صبر و حوصله توضیح میداد مباحث رو.
چقدر شکیبا رو پسندیدم وقتی گفت خودم درآمد دارم و حالم خوبه. وقتی گفت وزنم رو کم کردم و خودم رو تغییر دادم.
چقدر دوست داشتم بچهها رو وقتی از مهاجرتشون میگفتند. چقدر دلم هوای رشت رو کرد.
دلم خواست دانشجو باشم برم خوابگاه توی شمال ایران و هم درس بخونم و هم از طبیعت زیبای اونجا لذت ببرم.
وقتی این فایل تموم شد و استاد داشت میگفت کدوم قسمت از زندگیت احتیاج به تغییر داره به فکر فرو رفتم.
مهمترین بخش زندگی من که باید تغییرش بدم ایجاد شغل هست.
من ورودی مالی خاصی ندارم چون شغل خاصی ندارم. من یک مادر هستم و یک بچه شیرخوار دارم. هر بار که میخوام کاری انجام بدم توی ذهنم این مسئله تداعی میشه پس پسرم چی؟! ولی روم نمیشه به زبون بیارم چون میدونم که نباید آدمهای زندگیم رو بهونه نرسیدن به خواستههام قرار بدم.
نمیدونم این تضاد چطور قراره حل بشه اما مطمئنم که به زودی به نتایج خوبی میرسم چون یاد گرفتم که دنبال هرچی بگردم پیداش میکنم.
تنها ایدهای که فعلاً به ذهنم میرسه این هست که ویژگیهای شغل مد نظرم رو به طور کامل و با جزئیات زیاد بنویسم و البته با حال خوب.
خدایا شکرت که هر لحظه داری منو به سمت خیر و خوبی هدایت میکنی و بهم جسارت میدی تا به الهامات قلبیم عمل کنم.
سلام و هزاران درود به استاد بزرگوارم، به مریم شایسته نازنینم و به همه یاران مسیر بهشتی
خدا جونم شکرت هزاران بار که امروز هدایت شدم به سمت این فایل، فایل که نه، این دوره ۳۴ دقیقه که یه محصول جداگانه هست که میلیونها تومن الان برام ارزش داشت و خدا میدونه که ارزش واقعی که بعدها بهش میرسم و درکش میکنم چقدره
یعنی دارم میگم هدایت و چقدر طریفه این هدایت
دیروز داشتم کامنت یکی از دوستان نازنینم رو میخوتدم که خیلی اتفاقی اسم عادله کیانی فر و این قسمت گفتگو رو اورد و من امروز صبح سر صبحانه با خودم گفتم که همزمان یه فایل گوش بدم و صبحم رو با حال عالی شروع کنم که چون گوشی جدید گرفتم که اینم دقیقا جذب خودم بوده و بهترین گوشی که در حال حاضر وجود داره رو خودم جذب کردم خیلی راحت، هنوز روش فایل خاصی نداشتم به جز همین قسمت گفتگو که دیدم دقیقا همین جلسه مربوط به صحبت های عادله جان هست و فایل پلی شد و خدا میدونه که با صدای این دوستان نازنینم، اشک بود که سرازیر شد..
خدا میدونه که چقدر حسم خدایی شده بود
خدا میدونه که چقدر داشتم لذت میبردم
خدا میدونه که چقدر تحسینشون کردم
خدایا هزاران بار شکرت که توی مسیری هستم که فقط با انسانهایی سر و کار دارم که حال دلشون، واقعی خوبه
خدایا من زنگی، عشق، جسارت، عزت نفس، ارزش تصاد، توحید عملی، پاگذاستن اوی دل ترس ها و ایمان به همراه عمل رو، همه و همه رو توی این فایل درک کردم
خدایا این دوستام، این صداهاشون، این لرزشی که حاصل عشق و صلح واقعی درون هست، همش نمود خودته
خدایا خدایا چقدر من ارزشمندم که در جمع دوستانی اینچنین ارزشمند هستم
خدایا منی که دوستان سابقم رو کنار گذاشتم و قطعا این کار جهان بود، حالا در جمعی از دوستانی قرار دارم که هر لحظه حالم باخاشون بی نظیره، هر لحظه دارم ازشون درس میگیرم، هر احظه تحسینشون میکنم و تحسین میشم
خدایا کجا مثل اینجا همش داره از تو گفته میشه؟
خدایا این جمع، عبادتگاه عاشقان تو شده و چیزی غیر از تو و هدایت های دائمی تو توش گفته نمیشه
خدایا چی بگم از حس زیبای عادله نازنینم
چی بگم از اون همه جسارت و شجاعت شکیبای زیبا
چی بگم از اون ایمان و توکل و اعتماد به نفس سید علی خوشدل ارزشمندمون
خدایا تضاد اومد، اما دوستانم این دو تا خواهر فرشته، چطور عمل کردن؟ نشستن گریه کردن و قربانی شدن و موندن توی اوت تضاد؟؟
نه دقیقا برعکس….
اونا با ایمان به تو و امید به بهبود حرکت کردن
اون تصاد براسون شد نشونه که آقا اکه بشینیم به فنا میریم و باید بریم، حالا کجا و چطور؟؟ اونو سپردن به تو و چه زیبا و عاشقانه تو هدایتشون کردی
خدایا هزاران بار شکرت
من همیشه رابطه زیبا و پر از عشق استادم و مریم نازنین رو تحسین میکنم و الان دوباره دارم الگو میبینم توی روابط عاشقانه، سید علی عزیزم و عادله دوست داشتنی و این حقیقت که « گرم گرمی را کشد»
اینکه جهان طبق قانونش نمیتونه افرادی که هم مدار نیستن رو برای مدت زیادی کنار هم قرار بده و این طبق قانون جهانه و حالا این دو نازنین هم فرکانس در کنار هم هستن و با عسقشون، تعهدشون و ایمانشون میرن جلو
و شکیبای نازنینم
هزاران بار تحسینت میکنم گل زیبای من که از ۱۶ سالگی هدایت شدی به این مسیر و چقدر ذوق کردم که گفتی ۳۰ کیلو وزن کم کردی
گوارای وجودت همه نتایج عالیت
عزت نفست برای تغییر، حرکت در مسیر مورد علاقت، خوندن رسته مورد علاقت و شغلی که دوسش داری و ارزش وروت میسازی و برای تو نازنین ۲۰ ساله، چه روزهای طلایی پیش روت قرار داره و چه نتایج بی نظیری که قطعا لایقشون هستی
خدایا چقدر تحسین میکنم این عزیزانم رو که حرکت کردن
خدایا من توی این ۱۴ جلسه ای که از این گفتگوها تا حالا گوش دادم( هنوز قسمت ۱۴ رو گوش ندادم) همش دارم ایمان در عمل و حرکت میلینم
همونی که همیشه استادم میگن و اینکه توهم نزنم که کار کردن روی خودم، یعنی یه جا نشستن و فقط بسری فایل دیدن و کامنت خوندن و نوشتن
بلکه یعنی عمل حتی اگه خیلی کوچک باشه که همین قدم های کوچک و کوچک متوالی چه نتایج عالی داره که میگه خودم کم دیدم؟؟ البته که باید مدام یادآوری کنم و تایید کنم و خودم رو هم تحسین کنم و ادامه بدم
خدایا عاشقتم که چنین واضح و زیبا هدایت میکنی بنده هایی رو که رو میارن به درگاهت و درست باورت میکنن
خدایا شکر گذار لحظه لحظه زندگیم هستم که تو درونش جاری هستی
خدایا به من و استادان و دوستان این جاده بهشتی، سلامتی کامل جسمی و روحی، شادی و لذت دایمی و پایدار و عشق بی نهایت و همه مدل ثروت و نعمت عطا کن که همگی لایق بهترین ها هستیم
سپاس بی انتها از دوستان عزیزم و استاد ارزشمندم که یه دست قدرتمند هستند برای هدایت ما
« ماها نباید منتظر معجزه باشیم، ما خودمون معجزه خلق میکنیم»
به نام خدای مهربانم که هر آنچه هستم و هر آنچه دارم از آن اوست
سلام به استاد عزیزم
و استاد شایسته ی عزیزم
سلام به دوستان الهی و ارزشمندم که امروز با خوندن کامنت هاشون این انگیزه رو در من بیدار کردن که بیام یک بار دیگه برای این فایل کامنت بنویسم
استادم،میدونم که فرکانسمو دریافت میکنی که من هم به اندازه ی عادله جون شایدم هم بیشتر عاشق شما هستم،بارها شده با گوش دادن فایلی که یه جایی تُن صداتون بالا رفته و یه جمله ی کوبنده برای ذهنم گفتی،همون لحظه از عشق بی نهایت که به شما دارم،اشک ریختم و عشقم رو نثارتون کردم،خدا میدونه که چقدر عاشق شما هستم که بعضی موقع ها به خودم تلنگر میزنم،مرضیه استاد دستی از دستان خداوند مراقب باش شرک نورزی،استاد همین دیشب خواب دیدم شما اومدی ایران،من اومدم تهران پیشتون و دارم به شما میگم که استاد من از مادرم اجازه گرفتم بهش گفتم تا وقتی که استاد ایران باشه من میخوام پیشش بمونم حتی اگه یک ماه طول بکشه من میمونم پیش استاد،و چقدر با شما تووی خواب حالم خوب بوده،انشالله بزودی دیگه این فراق به وصال تبدیل بشه و من و دوستانم شما رو از نزدیک ملاقات کنیم،استاد ما اینجا چشم انتظار شما هستیم و از خداوند میخوام که در زمان مناسب و در مکان مناسب این دیدار رو برای هممون رقم بزنه…
یه حسی که از کامنت های دوستانم گرفتم اینه که گفتم من اگه به سپاسگزاری،تمرکز بر زیبایی ها،و نکات مثبت آدم ها،کنترل ذهن،ادامه دادن مومنتوم مثبت،موندن تووی احساس خوب رو به صورت یک مهارت بهش نگاه کنم،بیام تکرار و تمرین کنم و یاد بگیرم آگاهانه مهارت سپاسگزاری رو،مهارت تمرکز بر زیبایی ها و نکات مثبت آدم ها رو،مهارت موندن تووی احساس خوب رو،مهارت کنترل ذهن چقدر زندگیم از این رو به اون رو میشه،اصلا چرا وقتی کلمه ی مهارت به گوشم میخوره فکر میکنم حتما باید یه چیزی رو از بیرون یاد بگیرم،مثه مهارت رانندگی،مهارت آشپزی،مهارت خیاطی،مهارت برنامه نویسی و….میبینم من از بچگی یاد گرفتمه که مهارت فقط میتونه یه چیزی بیرون از خودم باشه،خدایا من میخوام مهارت شادی رو یاد بگیرم،مهارت سپاسگزاری،مهارت موندن تووی احساس خوب،مهارت ادامه دادن مومنتوم مثبت،مهارت نگاه کردن به زندگی از دیدگاه روح مهارت تمرکز بر نکات مثبت آدم ها و هر مهارت درونی که میتونه بهم کمک کنه تا در مسیر صراط المستقیم ثابت بمونم و مدار به مدار به خداوند نزدیک تر و و نزدیک تر بشم
خدایا شکرت که هر آنچه هستم و هر آنچه دارم از آن توست
استاد همین چند ماه پیش بود که داشتم تووی دوره هم جهت با جریان خداوند هر جلسه رو کلمه به کلمه شو یادش میکردم،ذهنم میگفت تا کی میخوای بنویسی،گفتم تا همیشه،من اونقدر مینویسم،اونقدر میخونم،اونقدر تمرینهایی که استاد میگه رو تکرار و تمرین میکنم تا بشن جزیی از شخصیتم،اصلا این نوشتن بخشی از زندگی روزانه ی منه،من اونقدر برمیگردم به عقب و مینویسم و ادامه میدم تا مدارهای بالاتر و بالاتر رو تجربه کنم،قبلا اینجور بود تا مینوشتم،دلم میخواست زودتر تموم بشه،زودتر نتیجه بیاد،زودتر برم مرحله ی بعد،مثه دوران مدرسه،اولش دوست داری بری مدرسه،بعد وقتی رفتی مدرسه،دوست داری بری دانشگاه،بعدش مدرک های بالاتر و بیشتر و یک جایی دیگه متوقف میشه،اما به ذهنم هر بار داره اینو میفهمونم که این درس زندگیه،درس قوانین جهان هستی هرگز تموم نمیشه،همیشه ادامه داره،چون من تووی این جهان به کمال نمیرسم،من همیشه در حال تکامل هستم چون این قوانین جهان هستیه،و استاد بگم که من میخوام به قوانین جهان هستی مثه مهارت بهشون نگاه کنم،و خودمو،درونمو که روحم هست،هماهنگ کنم با ذهنم،و همیشه میتونم تووی این مهارت ها بهتر و بهتر بشم تا وقتی که در این دنیای مادی هستم.
خدایا شکرت که به حرف قلبم گوش دادم و اومدم و نوشتم هر آنچه تووی قلبم میگذشت….
موضوع این قسمت: چطور گذشتهی تلخ، بزرگترین انگیزه شما برای رسیدن به اوج است؟
مفاهیمی که در این گفتگو مورد بررسی و توضیح قرار گرفته است:
12 قدم، مسیر تکاملی خلق زندگی دلخواه از دل همان شرایطی است که الان داری؛
جهان طبق قانون، امکانات دنیای اطراف شما را بر اساس باورها و اهداف جدیدتان از نو بروزرسانی میکند؛
همه ما به یک اندازه به خداوند به عنوان منبع خوشبختی، دسترسی داریم؛
بهود در کدام قسمت از زندگیات را همین حالا میتوانی شروع کنی؟
این فایل صوتی، یک نقشه راه عملی برای کسانی است که معتقدند گذشته سخت یا شرایط خانوادگی نابسامان، مانع موفقیت آنهاست. استاد و دانشجویانشان نشان میدهند که تغییر، تنها راه نجات از نابودی و رسیدن به نتایج مالی و روحی حیرتانگیز است.
1. پایان دادن به توهم: گذشته شما بهانهای برای عدم پیشرفت نیست!
بهانهجویی را متوقف کنید: بسیاری از افراد، مشکلات خانوادگی (مانند دعواها، وضعیت مالی، کتکها، یا روابط بد والدین) را دلیل عدم موفقیت و بدبختی امروزشان میدانند. استاد تأکید میکنند که تقریباً هیچکس در یک خانواده بینقص بزرگ نشده است.
• مسئولیت تغییر با شماست: اگرچه والدین سعی میکنند بهترین زندگی را فراهم کنند، اما موفقیت یا عدم موفقیت آنها دلیل نمیشود که ما شرایط بدمان را گردن آنها بیندازیم و تغییر نکنیم. ما به یک اندازه دسترسی به خداوند داریم و توانایی تغییر داریم.
• تضاد، سوخت موتور شماست: در واقع، کسانی که در شرایط سختتری (مانند فقر) بزرگ شدهاند، انگیزه بیشتری برای ثروتمند شدن و پیشرفت دارند. به جای استفاده از تضادها برای بهانه، باید از آنها برای پیشرفت کمک گرفت.
2. قانونمندی جهان: یا پیشرفت کن، یا نابود شو!
جهان هستی، جایی برای سکون نیست. “یا باید پیشرفت کنی یا اینکه بیای پایین؛ نمیتوانی یک جا ثابت بمانی”. اگر در مسیر اشتباه مقاومت کنید، دنیا شما را مجبور به تغییر خواهد کرد.
این مفهوم، هسته اصلی درسی است که استاد میخواهند القا کنند:
• باتلاق فرکانسی: وقتی فرکانس زندگی پایین میآید، زندگی تبدیل به یک باتلاق میشود که هرچه دست و پا بزنید، بیشتر فرو میروید. تنها راه نجات، تغییر است.
• نجات از زیر چرخهای جهان: استاد با قاطعیت هشدار میدهند که اگر ما به دنبال پیشرفت همیشگی و بهبود مستمر نباشیم، “نابود میشویم زیر چرخهای جهان”.
• تغییر اجباری (تنبیهی) یا تغییر آگاهانه (پاداش): دلیل اصلی پیشرفتهایی که استاد و دانشجویانشان تجربه کردهاند، این بوده که قبل از اینکه اوضاع سختتر شود و فشارها زیاد گردد، به دنبال بهتر کردن اوضاع بودند.
این یعنی:همین الان، قسمتی از زندگیتان را که میدانید باید بهبود یابد، تغییر دهید. مثلاً یک مهارت سختافزاری یا نرمافزاری را یاد بگیرید، حتی اگر سخت باشد. اگر این مهارت را الآن با انتخاب خودتان کسب نکنید، جهان شما را مجبور خواهد کرد تا در شرایط بحرانی (و با تحمل مسئولیت و سختی بیشتر) آن را یاد بگیرید.
تمرین این قسمت:
این فایل بر دوگانهی «تغییر آگاهانه» یا «نابود شدن زیر چرخهای جهان» تمرکز دارد. این سوال، کاربران را به سمت خودشناسی و عمل فوری سوق میدهد:«استاد در این گفتگو بر یک چالش حیاتی تأکید کردند: “قبل از اینکه جهان ما را مجبور کند، خودمان تغییر کنیم.”در کار یا زندگی شخصی شما، آن “مهارت سختی”، “تغییر رفتاری دشواری” یا “اقدام مالی چالشبرانگیزی” که به وضوح میدانید اگر آن را انجام دهید، جهشی بزرگ در زندگیتان رخ میدهد، اما به دلیل سختی آن را عقب میاندازید، کدام است؟
لطفاً دقیقاً بنویسید:
1. آن مهارت یا تغییر ضروری که از آن میترسید یا تعلل میکنید، چیست؟
2. اگر امروز آن را انجام ندهید، پیشبینی میکنید جهان در آینده چطور شما را “مجبور” به یادگیری آن خواهد کرد (مثلاً چه بحرانی پیش میآید)؟
3. برای شروع یادگیری یا انجام آن تغییر حیاتی، چه “تصمیم جدی” را همین الآن میگیرید؟»
با به اشتراک گذاشتن تجربهتان، نه تنها به خودشناسی بیشتری میرسید، بلکه ممکن است داستان شما الهامبخش تحولی بزرگ در زندگی فرد دیگری شود که در همین لحظه، در همان موقعیت شماست!
هم اکنون در شرایط خیلی خوبی از نظر کار و درآمد هستم ، چیزی که خیلی ها آرزوی آن را هم نمیتوانند بکنند ، اما من خودم میدانم و فهمیده ام که پنیرم جابجاشده است و خواسته های من خیلی بیشتر و بهتراز این زندگی رویایی که دارم هست و از اعماق قلبم و با تمام وجودم میخواهم و دوست دارم که به آزادی مالی آزادی مکانی و آزادی زمانی برسم و از مابقی عمرم در سلامتی کامل از لحظه لحظه زندگیم با شورو شوی خیلی زیاد و احساس خوب لذت ببرم و مولد ثروت و فراوانی و از خالق بودن زندگی خودم لذت ببرم ، چون ایمان و باور دارم که وقتی من جهانم رو خوب درست کنم به شکل دلخواهم ، آنوقت هم کمک کرده ام و کمک میکنم که جهان جای بهتری برای زندگی دیگران باشد و با بهتر زندگی کردن خودم قدرت خداوند بخشنده مهربان رو بهتر و بیشتر به جهانیان نشان میدهم
خدایا شکرت که هرآنچه که دارم از آن توست و توسط تو به من داده شده است .
خدایا من تسلیمم
خدایا من آماده هستم
خدایا من قلبم رو باز میکنم
خدایا من اجازه میدهم
خدایا من سرسپرده فرمان تو هستم
خدایا تنها تورا میپرستم و تنها از تو کمک و یاری میجویم
خدایا منو هدایت کن به راه راست ، به راه کسانی که نعمت داده ای به آنها
الهی من خواهان و آماده حرکت و تغییر زندگی خودم به شکل و روشی دوست دارم هستم .
الهی من راه رو نمیدونم و نمیدانم از کدام داه باید برم تا به مقصد و خواستم برسم .
الهی تو فقط میدونی
الهی تو آگاهی ، من هیچ نمیدانم
خدایا تو راه رو نشونم بده
تو به من بگو که از کدام راه و کدام مسیر برم و حرکت کنم که برسم به راه راست ، به راهی که پر از نعمت و ثروت و سلامتی و فراونی بهتر و بیشتر هست
الهی شکرت برای تمام نعمتهایی که از اول زندگی تاکنون به من داده ای و هر لحظه بهتر و بهتر و بیشتر و بیشتر هم میدهی
خدایا از این زندگی عالی و خیلی خوبی که دارم بهتر و بهتر و بهتر چطور ؟
درود برشما دوست عزیز آقا مصطفی واقعا لذت بردم چون من دیروز یه تصمیم گرفتم والان ساعت 4صبح دارم دیدگاه شما میخوانم وساعت پنج باید برم سرکارقبل ازاینکه کامنت شمارا مطالعه کنم ازخداوند هدایت خواستم وبه قسمت تغییر رادراغوش بگیر هدایت شدم فایل صوتی راگوش دادم وبعدش کامنت شما را ازش خیلی لذت بردم وانگیزه گرفتم برای شروع مجدد دوره دوازده قدم که ازسال 98خریدم ولی متاسفانه بعد پایان دوره دیگه ادامه ندادم ولی الان تصمیم گرفتم امروز از سر کار که برگشتم باجان دل دوباره شروع کنم و مطمنم خداوند هرلحضه هدایتم میکنه سپاسگذارم ازخداوند وشماراتحسین میکنم بخاطر کامنت زیبا وتاثیر گذارتون
سلام استاد عزیزم، سلام به روی ماهتون به چهره نورانی و زیباتون، ای جانم، عاشقتونم استاد عزیزم
سلام به شما علی عزیزم، به عادله جان و شکیبای عزیز
قربونتون برم من چقد حال خوبتون و اون شوق و ذوقتون موقع شنیدن صدای استاد برای حس آشنایی داشت
حسی که هر بار یه فایل جدید میاد رو سایت بهم دست میده دقیقا حس و حال اون ذوق کردن شما اول صحبت علی جانه
عاشقتونم…
نمیدونم چرا من انقد ذوق کردم از شنیدن صداتون، همونقد که استاد کیف کردن از شنیدن صداتون و گفتن به به بچه های عزیز که از کامنتاشون لذت میبرم…
همه ما از کامنتاتون لذت میبریم و عشق میکنیم
شاید دلیل این حس خوبی که گرفتم ازتون این داستان بود که از اولین روزایی که وارد سایت شدم، اولین کامنتی که خوندم یکی از کامنتای عادله بود
یعنی در واقع عادله اولین نفری بود که بعد از استاد تو سایت باهاش آشنا شدم، و کامنتای بعدیش رو هم خوندم و برام جالب بود که با شکیبا دوتایی باهم کار میکردین و کامنت میذاشتین
و هربار با خوندن کامنتاتون لذت بیکران میبردم و تحسین میکردم
این که چجوری با قوانین شرایط زندگیتون عوض شد، اینکه چجوری هدایت شدین و مهاجرت کردین، اینکه چجوری با علی آشنا شدی و با هم ازدواج کردین، همه اینا برام یه ذهنیتی ایجاد کرده بود که ببین خوشبختی چقد راحته…
راستش حال الان منم چیزی از احساس شکیبا کمتر نیست
ادمی که در گذشته افسرده به تمام معنا بوده و همیشه فکر خودکشی و بی استفاده بودن داشته و امروز یکی از انسان های موثر میدونه خودش رو و با خودش کاملا در صلحه
درسته که جهان منو گذاشت تو منگنه و فشار تا این تغییر ایجاد بشه، اما ارزششو داشت، خیلیم ارزششو داشت
خوشحالم که جهان با تضاد هاش حسابی فشارم داد و تغییرم داد تا بفهمم که دفعات بعدی قبل از ایجاد فشار اقدام به تغییر کنم
روزی که کامنت عادله در مورد مهاجرت کردنشو خوندم، این جرقه تو ذهنم اینجاد شد که چرا تو نه؟
تو هم چیزی کم نداری از بقیه، هرچقد فشار روته، هرچقد تو خانواده اذیت شدی، هرچقد تو زندگیت هیچکاری نکردی بسه
پاشو برو جلو، تا کی میخوای قربانی بمونی؟
و بلند شدم، خیلی قوی بلند شدم، جوری که خودم الان یادم نمیاد چجوری اون حال و هوای افسرده جاشو یهو داد به این حال الانم..
واقعا یادم نمیاد چیشد که در عرض یه شب همه افکارم تغییر کرد همه حالم عوض شد
ولی میدونم که جوری بلند شدم واسه ادامه دادن که انگار سالها قبلش هم تو این مسیر بودم
انگار نه انگار که اون ادم افسرده وجود داشته، تصمیم گرفتم حتی برای یه مدت شده مهاجرت کنم و فکر کنم، مهاجرت کنم و خودمو به چالش بکشم
هر انچه از حمایت و دوستی تو زندگیم داشتم رو کنار گذاشتم و واسه خودم تنها شدم
و عجیب قدرت ادمیزاد خودشو تو تنهایی نشون میده، اونجا بود که فهمیدم اقا مهدی، همه چی همینجاس، همه چی تو خودته عزیزم
واقعا نمیشه اون حس و حال رو وقتی که خودتو واقعا کشف میکنی تو کلمات بیان کرد.
من ادم احساساتی ایم، و میدونم چی میگی عادله وقتی میگی کنترل احساسات سخته، وقتی از خوشحالی و شوق نمیتونی صحبت کنی و بغضت گرفت منم پا به پات بغض کرده بودم و اشک میریختم، از عظمت این دنیا، از بزرگی این خدا
واقعا استاد عزیزم، این حرف رو از هر کدوم از بچه های سایت که زندگیش با شما متحول شده بارها شنیدم، اینکه شما پیامبر زمانه اید. اینکه پیامبر بودن چیزی جز کاری که شما میکنید نیست، اینکه دست خدا بودن همینه… نمیدونم دارم چی میگم همینجوری به پهنای صورت دارم اشک میریزم و مینویسم….
میخوام از نتایج بگم، از نتایج کار کردن رو باور هام
از اینکه از اون ادم داغووون تبدیل شدم به یه ادمی که حداقل تو سطح فرکانس الانم واقعا خودم رو خیلی تحسین میکنم
از یه ادم بی عزت نفس، واقعا به چیزی تبدیل شدم که ارزش واقعی و ذاتی هر انسانی همینه
از کسی که تو یه خانواده به قول علی جان سوپر الترا مذهبی زندگی کرد، و به بی خدایی رسید تهش، تبدیل شدم به کسی که عاشقانه عاشق خدای خودمم و خدا شاهده روزی نیس به خاطر شاکربودن و عظمت خدا جونم اشک شوق نریزم.
میدونین، واسه کسایی که شاید خانوادشون مذهبی تر بودن و این تضاد تو ذهنشون بوده در مورد خدا که چرا چیزایی که به ما در مورد خدا میگن سازگار نیست با واقعیت جهان کمک کرده راحت تر باور هاشون رو اصلاح کنن. راحت تر خدارو بشناسن، راحت تر تغییر کنن…
من از ادمی که از نظر همه هیچوقت هیچکاری بلد نبوده، و خودمم به این باور رسیده بودم که من بی عرزه ام و هیچی بلد نیسم
به جایی رسیدم که کاری کردم که خودم رو امروز یکی از پر تجربه ترین و متخصص ترین ادم تو چند زمینه ای که کار کردم میدونم و بقیه همه دهنشون هنوز بازه که کی اینجوری شدی تو..
همین الان که دارم این کامنت رو میذارم، دارم اماده میشم برای یه مصاحبه کاری بزرگ که فرداس
چیزی که قبل از کار کردن رو خودم تو رویا هم نمیدیدم حتی توانشو داشته باشم، یا بتونم حتی به همین مرحله مصاحبه هم برسم
نمیدونم قراره چه اتفاقی تو مصاحبه بیوفته و چی بشه، اصن اتفاقات اهمیتی نداره، همه چی هدایته، هرچی پیش بیاد فقط و فقط هدایته.. اصن برام مهم نیس که بخاطر مصاحبه ای که مشخص نیس نتیجش باید برم یه شهر دور…
میدونم که با کار کردن روی باور هام به جایی رسیدم که امروز تماس بگیرن بهم بگن بیا مصاحبه
و وقتی تا اینجا پیش اومدم قطعا کار به اونجایی هم میرسه که برای داشتن نیرویی مثل من درخواست کنن ازم
قطعا باور هام هرچی جلو تر برم بیشتر رشد میکنه و نتایج بهتری خواهم گرفت..
الهی قربونت برم استاد عزیزم
چقد قشنگ هدایت رو جاری کردی تو این فایل
چقد قشنگ جریان پذیرش هدایت رو تو زندگیت بهمون نشون دادی وقتی تلفنت زنگ خورد و گفتی حتما نشونه ای بوده که توضیح ندم در مورد کمپی که میخوای بزاری
عاشقتم استاد عزیزم
عشق میکنم ازتون یاد بگیرم هر روز زندگی کردن رو
عشق میکنم که کنارهم دوستای زیادی داریم مثل عادله جان، مثل شکیبا مثل علی عزیزم ک دارن باعث میشن جهان جای زیبا تری باشه واسه زندگی
عاشقتونم، عاشقتم خدای منننننن
بخدا دیگه کلماتم کم میارن واسه عشق ورزیدن به خدا و این خلقتش
قربونت برم من سید عزیزم، عاشقتم… چقد کلامت دلگرم کننده بود اول صبح برام.
چقد انرژی بهم دادی چقد روحیه چقد باور توانایی رو تو وجودم برانگیخته کرد حرفت…
اصن بی نظیر که چی بگممممم
ببین یعنی این سازمان جایی بود که من ۶ ماه در آرزوش بودم و هیچوقت تو رویام نمیدیدم حتی بتونم به مرحله مصاحبه باهاشون برسم.
استاد عزیزم، دوستای عزیزم، خداجونم مرسی از همتون بابت این زندگی قشنگی که با این باورای ناب نصیبمون میکنین…
عاشقتونم…
امروز صبح به محض ورودم به سازمان اول از همه که چند تا از مدیرای ارشد اونجا نشسته بودن، با احترام بلند شدن جلوم تعارف کردن نشستم
بعد مسئول روابط انسانیشون اومدم فرم مصاحبه رو بهم داد و رفت تا فرم رو پر کردم و یکم طول کشید برگردن یه نگاهی به اطراف انداختم…
بعد با کلی احترام اومدن باهام مصاحبه کردن تو دومرحله
تو همون نگاه اول با یه برخورد عالی بهم گفتن حس میکنم ساخته شدی واسه این کار و تو ظاهرت انرژی و انگیزه زیادی میبینم…
و مصاحبه ای که خداقل واسه قبول شدن توش منتظر بودم چند هفته بعد خبر بدن بهم چیشد…
همون جا بهم گفتن از شنبه بیا کارتو شروع کن
و یسری اتفاقات جالبی هم افتاد که مثلا این سازمان کلا تو این زمینه هیچوقت نیروی جوون تو سن من و نیروی آقا نمیگرفت و امروز تو همون مرحله اول استخدام منو قبول کردن….
خدایا عاشقتم
چقد تو بزرگی خداجونم
دارم از عظمتت دیوونه میشم. چقد دوس دارم این دیوونگی رو… دلم میخواد فریاد بزنممم
نه بهاطر موقعیتی که برام فراهم شد
بخاطر اینکه خوشحالم ک تو این مدت ک رویای اینجا بودنو داشتم تونسم تو مسیر درست رو خودم کار کنم و نتیجه بگیرم
اینکه یبار دیگه نتیجه باور هامو دیدم… و اینکه بیشتر و بیشتر عاشق خدا جونم شدم
سلام دوست عزیزم سید مهدی جان الهی شکرت داشتم تو کامنت اولی میگفتم کاش نتایج مصاحبه رو میگفتن بچه ها بعد دیدم آقای خوشدل پاسخ به کامنت شما گذاشته و باز دوباره شما کامنت گذاشتین که کارتون چقدر فوق العاده و عالیه و دقیقا اون چیزیه که آرزوش رو داشتین الهی شکرت خدایا شکرت که یکی از آرزوهات تیک خورد و با تغییر خودت دنیای قشنگی رو داری برای خودت نقاشی میکشی الهی هزاران مرتبه شکرت واقعا تحسینت میکنم عزیزم انشاءالله همینجوری بری بالا بالا دوست خوبم . خیلی تبریک میگم بهت ،(
1.ان مهارت یا تغییر ضروری که از آن میترسید یا تعلل میکنید، چیست؟
2. اگر امروز آن را انجام ندهید، پیشبینی میکنید جهان در آینده چطور شما را “مجبور” به یادگیری آن خواهد کرد (مثلاً چه بحرانی پیش میآید)؟
3. برای شروع یادگیری یا انجام آن تغییر حیاتی، چه “تصمیم جدی” را همین الآن میگیرید
●راهی که به فراوانی ختم میشود؛ داستان ایمان، تغیر و تولد یک رؤیای مالی در مسیر ساختوساز
سلام استاد عزیز
سلام دوستان همفرکانس
و سلام به خدای مهربانی که این کلمات را از دل من عبور میدهد.
من امروز این نوشته را در گام 12 پروژه تغیر میگذارم تا هم سپاسگزاری عمیقی باشد از مسیری که طی کردهام، و هم ثبت یک تصمیم بزرگ… تصمیمی که احساس میکنم قرار است زندگی مالی من را متحول کند؛ همان تغیری که 6 سال است بهصورت درونی در من ساخته شد و حالا آماده است در دنیای فیزیکی متجلی شود.
●شش سال همراهی با آموزههایی که هویت من را تغییر داد:
شش سال است که با آموزههای استاد عباسمنش زندگی میکنم
نه اینکه فقط گوش کرده باشم
بلکه زندگی کردهام، تجربه کردهام، افتادهام، ایستادهام، و دوباره راه رفتهام
در این شش سال
• آرامش درونی در من شکل گرفت
• سلامتیام بهتر شد
• اعتماد به نفس و ایمانم به خدا چندین برابر شد
• یاد گرفتم ذهنم را کنترل کنم، نه اینکه ذهن من را کنترل کند
• و مهمتر از همه…
یاد گرفتم فراوانی یک حالت وجودی است، نه یک نتیجه مالی
و همین درک بود که باعث شد از یک انسانی که همیشه «دغدغه مالی» داشت، تبدیل شوم به انسانی که «دغدغه رشد» دارد انسانی که میفهمد
وقتی تو تغیر میکنی زندگی مجبور میشود سر تعظیم فرود آورد.
اما حالا… بعد از شش سال کار درونی یک صدای خیلی عمیق در من زنده شده است صدایی که میگوید:
“زمان آن رسیده به مرحله جدیدی وارد شوی… مرحله خلق ثروت بزرگ.”
●ندای جدیدی که دردرونم بیدار شده ؛ساختوسازمسکن
چندسالی است امابه طورجدی چند ماهی هست که در وجودم یک اشتیاق عجیب نسبت به ساختوساز مسکن ایجاد شده
نه بهعنوان یک «کسبوکار»
بلکه بهعنوان یک رسالت… بهعنوان یک «مسیر مقدس» که میدانم خدا قرار است از طریق آن سطح مالی من را وارد فاز تازهای کند
نمیدانم چرا
نمیدانم چطور
فقط میدانم این اشتیاق از جنس اشتیاقهای قبلی نیست
این یکی…
از جنس هدایت است.
وقتی صدای هدایت از درون میآید
وقتی شوقی در تو متولد میشود بدون اینکه منشأش را بدانی
وقتی فقط میدانی «باید بروی»…
همانجاست که میفهمی این مسیر از تو نیست… از خداست.
●نشانههایی که قطعی بودن مسیر را برایم ثابت کرد
زمانی من این مسیر را با اشتیاق شروع کردم
خداهم نشانههایش را پشت سر هم برایم فرستاد.
• خداوندیک زمین عالی وزمین مورددلخواهم را در کرمان که ازارزوهام برام خرید
بدون اینکه تقلاکنم اما شرایط طوری چیده شد که انگار زمین، من را انتخاب کرد.
• یک زمین ارزشمنددیگر در رفسنجان دارم که تصمیم گرفتم آن رابرای فروش بگذارم
تا سرمایه اولیه پروژه ام که ساخت ساختمان طبقاتی درکرمان میباشد فراهم شود
و عجیب است که از همان روزی که نیت کردم وتصمیمم جدی شد اتفاقات مربوط به فروش آن زمین باارزش به شدت فعال شد.
• بلافاصله بعدازخرید زمین کرمان خداوندیکی ازبهترین دستانش راسرراهم قرادادو به طرزعجیبی درکوتاه ترین زمان ممکن نقشه پیشنهادی من درشهرداری تاییدشد که یکی ازدغدغهای من بود.
• درحال حاضرنقشه پیشنهادی به مرحله صدورفیش عوارض رسیده برای صدورپروانه.
اینها فقط «اتفاق» نبودند…
اینها پاسخهایی بودند از طرف خدا به نیت من وتصمیم من
نمیدانم از کدام واژه آغاز کنم تا حق مهربانی، توجه وعنایت شمانازنین در پاسخ به کامنتهام ادا شده باشد
گاهی جملات هرقدر هم که اراسته و دلنشین باشند باز نمیتوانند میزان قدردانی حقیقی انسان را بیان کنند اما با این حال قلبم مرا وامیدارد که با تمام صداقت از شما بابت پاسخهای ارزشمند، پرمحبت و انگیزهبخشی که می نویسیدتشکر کنم.
واکنش شما تنها یک پاسخ ساده نیست انعکاسی بود از ایمان، آگاهی و احترامی که سالهاست فضای سایت عباسمنش را زنده، گرم و معنوی نگه داشته است.
در تک تک واژههای شما، روح آرامش، باور، و درک عمیقی از مسیر رشد و آفرینش واقعیت حس میشد این همان نوری است که هر فردی در مسیر تحول نیاز دارد تا بتواند گامی تازه مطمئنتر و الهامبخشتر بردارد.
برای من همین چند سطر شما همچون تلنگری روشن بود که یادآوری کند ما هر یک در جهان این خالق مهربان میتوانیم منشأ نوری شویم که زندگی دیگری را گرمتر و امیدبخشتر میکند.
اجازه دهید بگویم که پاسخ شمانازنین نه تنها نشانهای از شخصیت بزرگوار و آگاهتان بودبلکه انعکاسی از روحیهٔ سازندهای است که در این مسیر مشترک همهٔ ما را به هم پیوند میدهد.
گاهی یک جمله ان هم از سوی انسانی آگاه و در مسیربیش از صدها صفحه آموزش میتواند اثرگذار باشدو سخن شما چنین بودکوتاه اما ریشهدار، صمیمی اما عمیق، ساده اما الهامبخش.
امابسیارتابسیار خوشحالم که خبرراهاندازی بیزنس جدیدتان راخواندم البته درکامنتهای قبلی تون متوجه شده بودم که مشغول تولیددستکش هستین چه نشانهای برتر از این که فردی که در مسیر تحول قدم برمیداردنتایج را نه تنها درونی، بلکه در جهان بیرون هم میآفریند.
اینکه شما وارد عرصهٔ تولید دستکش شدهاید برای من یادآور این حقیقت است که انسان مؤمن و متعهد
حتی در سادهترین حوزهها نیز میتواند اثری ارزشمند و متفاوت بیافریندزیرا آنچه کار را ارزشمند میکندمحصول نیست انرژیای است که پشت آن جریان دارد.
شما با اقدام شجاعانه و الهامبخش خود به زیبایی نشان دادید که:
ایمان، توکل، پشتکار و حرکت آگاهانه دیر یا زود به ثمر مینشینند.
اینکه کسی از مرحلهٔ یادگیری و دریافت به مرحلهٔ خلق و ارائهٔ ارزش وارد شود یکی از بزرگترین نشانههای هماهنگی با جهان و قوانین الهی است.
و شما این قانون را به شکلی زیبا به مرحلهٔ عمل رساندهاید.
به شما تبریک میگویم از صمیم دل
بهخاطر قدمی که برداشتهاید بهخاطر جسارتی که نشان دادهاید و بهخاطر باوری که در عمل خود را اثبات کرده است.
امیدوارم این مسیرتان آغازفصلی پر از فراوانی، رونق، گسترش و نعمتهای الهی درزندگی پربرکتتان باشد.
از خدای مهربان میخواهم که بیزنستان را به جریانی از برکت تبدیل کند جریانی که نه فقط برای شما بلکه برای تمام ان کسانی که از محصول شما استفاده میکنندخیر، راحتی و انرژی مثبت به همراه داشته باشد.
نرگس عزیز
فضای سایت عباسمنش فضایی است که آدمها در ان آگاهی را فقط نمیآموزند
بلکه آن را زندگی میکنند.
پاسخهای شمانازنین به کامنتهای اینجانب وسایردوستان یکی از آن نشانههایی بود که نشان داداین فضاهنوز همانقدر سرشار از قلبهای مهربان و ذهنهای آگاه است.
صمیمانه برایتان سلامتی، موفقیت، افزایش فروش، گسترش کسبوکار، فراوانی مالی، آرامش قلبی و الهامات تازه آرزو دارم.
باشد که از این مسیر زیبانتایج و اتفاقاتی دریافت کنید که حتی فراتر از خواستهها و تصور امروزتان باشد.
نرگس جان مهربان
میخواهم دراینجا برایت از دخترنازنینم نازیلای خوشذوقمان که مربی “موسسه بچه های بهتر”میباشد بگویم ودرهمین تابستان گذشته بعد ازبرگزاری کارگاه صابونسازی در مؤسسه مون که برای بچه های نازنین شهرمون برگزارکردیم جرقهای در دلش روشن شد… جرقهای که امروز تبدیل شده به یک بیزنس کوچک و دوستداشتنی.
نازیلا این روزههابا دستان مهربانش و با دلی بزرگ، صابونهایی میسازد که هر کدامشان قصهای دارند صابونهایی کوچک در قالبهای کودکانه، رنگی، خوشبو و پر از انرژی مثبت.
او یادمان میدهد که خلاقیت سن نمیشناسد و رویاها فقط دنبال کمی شجاعت هستند.
همانطور که استاد عباسمنش میگویند:
«این روزها میشود از هزاران راه مختلف پول درآوردکافیست باور کنی که میتوانی.»
و نازیلا همین را ثابت کرده… با ایمان، با علاقه، با قدمهای کوچک اما پیوسته.
نرگس عزیز،
این یادآوری برای ماادمااست
که گاهی یک جرقه، یک کارگاه کوچک، یک ایده ساده… میتواند دری به سوی دنیایی تازه باز کند.
واین روزهها شکرخدانازیلا هرروزچندین سفارش ازمدارس ،مهدهای کودک و خانوادهها درشهرمون داره حتی سفارش اینترتی ازتهران داشته وجالب بدونی نوه گلم” گلشید”عزیزم که تازه امسال رفته مدرسه وکلاس اوله به شدت همه جاوپیش همه کارمامانشو تبلیغ میکنه
در پایان یک بار دیگر از توجه، مهربانی، وقت گذاشتن و پاسخ محبتآمیزتان قلباً سپاسگزارم.
شما باعث شدید لحظهای کوتاه اما روشن در دل من ثبت شود و این ارزش، هرگز فراموش نخواهد شد.
به نام خداوندی که آغاز هر کار با یاد او روشنی میگیرد و پایان هر راه با توکل بر او آرامش مییابد با امید به یاریاش قدم برمیداریم و از او میخواهیم که دل را آرام، راه را روشن و گامهایمان را برکت دهد.
سلام
نرگس جان
بانوی مهربان
وقتی کامنتت را خوندم همان لحظه چیزی در من تکان خورد انگار نفس طبیعت از لابهلای واژههایت به صورتم خورد و من را از پشت دیوارهای روزمرگیها بیرون کشید
نوشته بودی خانهات بغل کوههای زاگرس است… جنوبی، آفتابی، پاک… و همین تصویر کافی بود تا همهی آنچه در وجودم به خواب رفته بود بیدار شود گویی میدانم بعضی کلمات فقط کلمه نیستندپنجرهاند، پنجرهای رو به جایی که شاید سالهاست دلت میخواهد قدمی به سمتش برداری اما حواست پرت زندگی شده.
تو همان لحظه با نوشتنت این پنجره را باز کردی.
از همان ثانیه درونم هوایی شد انگار روح من از میان خطوط تو تا دامنهی کوههای زاگرس دوید نشست روی سنگ داغ عصرهای جنوب عمیق نفس کشید و با باد گرم همانجا آرام شدو من فهمیدم چقدر دلتنگ طبیعتم چقدر دلم میخواست از تنشها جدا شوم از شهر، از همهمه… و فقط در آغوش زمین نفس بکشم.
همان حس بود که باعث شد درنگ نکنم
روز گذشته دست همسر جانم را گرفتم و بیهیچ برنامهریزی مثل دو کودک عاشق ماجراجویی راه افتادیم سمت بندرعباس… شهری که هر بار آدم پا روی خاکش میگذارد چیزی در وجودش عوض میشود بندرعباس، شهری که دریا دارد، آفتاب دارد، مردمانش آنقدر پاک و صمیمیاند که انگار دلهایشان هم مثل ساحل جنوب همیشه روشن است.
وقتی رسیدیم اولین چیزی که حس کردم «رهایی» بودنسیم پرنمک دریا روی صورتمان نشست و انگار تمام غمها و خستگیها را شست و بردآدم اینجا که میآیدمیفهمد چرا میگویند جنوب فقط جغرافیا نیست یک روح است روحی گرم، صادق و بیریا.
نرگس جان
میخواهم صادقانه بگویم…
نوشتن تو نه فقط زیبا بودبلکه الهامبخش بودبعضی انسانها فقط با حضورشان یا حرفهای سادهشان در دیگری جرقهای روشن میکنندتو برای من همان جرقه بودی با توصیف خانهات، با گفتن از زندگی کنار کوه و طبیعت، تو مرا یاد چیزی انداختی که سالهاست فراموشش کرده بودم
اینکه زندگی فقط کار و تکرار و شلوغی نیست
زندگی یعنی زیستن، لمس کردن، شنیدن، دیدن…
زندگی یعنی «بودن» در آغوش طبیعت
اینجا بندرعباس که قدم میزنم هر موجی که کنار ساحل میشکندانگار دارد به من یادآوری میکند که جهان بیپایان است و انسان هر وقت بخواهد میتواند دوباره متولد شودمهم نیست چند سال گذشته یا چه چیزهایی را پشت سر گذاشتهایم کافیست یک تصمیم کوچک بگیریم و به سمت نور حرکت کنیم درست مثل همین سفر ناگهانی.
تو مرا یاد این حقیقت انداختی
وقتی از خانهات در دل طبیعت گفتی احساس کردم آنجا فقط یک خانه نیست یک «پرتو» است گاهی خدا بعضی آدمها را میگذارد در جاهایی که خود مکان، شفاست. زاگرس… کوه… آفتاب… باد گرم… خاکی که بوی زندگی میدهد تصورش هم آرامکننده است و اینکه تو در آن فضا نفس میکشی خودش زیباست.
میخواهم بدانی
این حس خوب
این روزهایم،
این سفر،
این هوای تازه،
این بیداری درونی…
همهش از همان چند خط پرانرژی تو آغاز شد.
از تو سپاسگزارم
به خاطر اینکه با صداقت و سادگی نوشتی
به خاطر اینکه انرژیات واقعی بود و رسید
به خاطر اینکه واژههایت مرا به جایی بردند که لازم داشتم بروم
اینجای سفرمان رو به دریاست وقتی غروب میشود، خورشید آرام آرام در آب فرو میرود و آسمان را با رنگهای نارنجی و بنفش نقاشی میکندهمینجا به خودم گفتم
«میبینی؟ یک کامنت، یک جمله، چطور میتواند مسیر آدم را عوض کند؟»
و به خودم لبخند زدم چون میفهمم که زیبایی زندگی همین است… همین اتفاقهای کوچک که به دل مینشینند و آدم را میبرند به سمت احساسات واقعی.
نرگس عزیز
برایم روشن شد که گاهی یک انسان از دوراز دل کوههای زاگرس میتواند نوری باشد برای کسی در جای دیگر این انرژیها واقعیاندنه خیالاندنه تصادف جهان همیشه با زبان آدمها با ما حرف میزند فقط باید گوش شنوا داشته باشیم.
از تو میخواهم همیشه همانطور بنویسی
با همان طبیعی بودن، همان صداقت، همان انرژی خاک خوب زاگرس.
تو نمیدانی نوشتههات چقدر میتواند الهامبخش باشد.
نه فقط برای من، شاید برای خیلیها.
دنیا به آدمهایی مثل تو نیاز دارد
آدمهایی که با یک جمله حال دیگری را بهتر میکنند.
در پایان از بندرعباس، از کنار دریا، با قلبی آرام و روشن به تو میگویم:
سپاس برای حضورت، برای حرفهایت، برای انرژیات،
و برای اینکه باعث شدی من و همسرم عزیزدلم این سفر زیبا را تجربه کنیم.
امیدوارم روزی کنار همان کوههای زاگرس، کنار خانهات، در دل طبیعتی که روایتش کردی، قدم بزنیم و هوایی را نفس بکشیم که تو هر روز نفس میکشی.
به نام خدای مهربونی که همیشه با عشق مراقب من بوده؛ خدایی که قدم به قدم همقدم من شده و حالا بیش از هر وقتی حضورش رو در زندگیام حس میکنم.
این روزها دستهام بیتاب نوشتنن…
انگار از کنترل مغزم هم رد شدن و مستقلاً دارن مینویسن. میخوان چیزی رو که تو دلشونه بریزن بیرون؛ هی مینویسن، پاک میکنن، دوباره مینویسن… و من میفهمم این یعنی چیزی درونم داره فوران میکنه.
از وقتی این فایل رو گوش دادم، انگار دستهام توی یک جشن و پایکوبی افتادن؛ یک رقص الهی… رقصی از جنس رهایی.
این فایل برای من یک یادآوری بزرگ بود.
وقتی داستان دوستانم رو شنیدم، قلبم پر شد از عشق. انگار یک آینه شد… من و خواهرهام رو دوباره توش دیدم؛ همون چهار دختر کوچیکی که وسط سختترین روزهای زندگی، تو دل بیکسیها، تو دل بیپولیها، تو دل نگرانیها… قد کشیدیم.
پدرم وقتی ما خیلی کوچیک بودیم رفت…
مادرم بیمار بود…
و همه اطرافیان با نگاهشون میگفتن: «این بچهها چطور میخوان بزرگ بشن؟»
من اون روزا خیلی خداشناس نبودم…
اما یک رفاقت عجیب بین من و خدا بود.
یه جور حس امنیت…
یه حالی که میگفت: «نگران نباش. من هستم.»
بیستوچهار سال گذشته…
و امروز هر کسی ما رو میبینه باورش نمیشه ما همون چهار دختری هستیم که همه میگفتن آیندهای نداریم.
ما نه با گذشتهمون تعریف شدیم و نه اجازه دادیم شرایط ما رو تسلیم کنه.
ما از همون روزهای اول بهترین رو از خدا خواستیم، و خدا هم بهترینها رو تو مسیرمون گذاشت.
خیلیا مثل ما سختی کشیدن ولی تو اون گذشته موندن…
خیلیا غرق شدن…
اما ما یک چیز رو از اول فهمیدیم:
همهچیز به انتخاب خود آدم بستگی داره.
به اینکه خودت رو در گذشته ببینی یا در مسیر الهی.
ما مسیر الهی رو انتخاب کردیم.
و خدا جواب این انتخاب رو با معجزه داد.
استادی اومد…
از دل قصهها، مثل سوار سفیدپوشی که میرسه وسط تاریکی…
و راه رو نشونمون داد.
ما رو دوباره وصل کرد به خود واقعیمون، به الهام، به قدرتی که همیشه با ما بوده.
من سپاسگزار خدایی هستم که بهترین رفیق زندگیمه؛
رفیقی که تمام این سالها جای پدر، جای مادر، جای حامی و تکیهگاه برام بوده.
رفیقی که هرچی بیشتر شناختمش، رابطهمون عمیقتر و واقعیتر شد.
رفیقی که یادم داد هیچوقت تنها نبودم.
و سپاسگزارم از خدایی که منو آورد وسط این سایت الهی؛
میون این خانواده، این آگاهیها، این فایلها، و این آدمهای نورانی.
هر بار که فایلی میبینم یا کامنت دوستانم رو میخونم، یه چیز توی دلم روشن میشه؛
یه چراغ…
یه ایمان تازه…
یه عشق دوباره.
این مسیر، فقط یک مسیر آموزشی نیست؛
این یک بازگشته.
یک تولده.
یک دوباره دیدنِ خودِ الهیِ درونم.
و آخرش میخوام یه چیزی رو صاف و ساده بگم…
من دیگه اون دختر قدیمی نیستم.
نه اون دختری که از گذشته میترسید، نه اون که دنبال یکی میگشت تکیه بده، نه اون که فکر میکرد زندگی فقط همون چیزیه که براش اتفاق افتاده.
من الان زنیام که تغییر رو پذیرفته.
زنی که فهمیده تغییر چیزی نیست که ازش بترسی… یه جور رفیقه، یه جور نور، یه جور دعوت به بهتر شدن.
از وقتی پذیرفتمش، انگار زندگی هم باهام راه اومد…
درها باز شد، نشونهها زیاد شد، حسهام عمیقتر شد، ایمانم محکمتر شد.
این قدم 12 برای من یک جمله میگه:
وقتی واقعاً تغییر رو بغل میکنی، زندگی هم تو رو بغل میکنه.
به نام خالق عشق و شادی و زیبایی
درود و خداقوت به استاد عزیز و همه همراهان خوب سایت
اولین باری که من این گفتوگو را میشنیدم بسیار تحت تأثیر دوستان عزیزم قرار گرفتم و از همینجا براشون آرزو میکنم انشالله هرکجا که هستند به همین شکل پرانرژی و قدرتمند به مسیر زندگیشون ادامه بدن.
واقعاً همه ما میتونیم آینه همدیگه باشیم در پیشرفت و موفقیت و خیلی مهمه که بهجای حسادت و مقایسه به این فکر کنیم که این یک نشانه از طرف خداونده برای ایجاد انگیزه و انرژی لازم جهت تغییر. خیلی اوقات میشه که ما دقیقاً برعکس این عمل میکنیم، یعنی نهتنها انگیزه نمیگیریم بلکه صدها پله هم عقب میفتیم. این کاملاً وضعیت خودم قبل از دوره احساس لیاقت بود به همین خاطر هم وقتی من این دوره رو شروع کردم با اینکه با دوستان تقریباً دوره رو شروع کردم اما حدود 2-3 ماه فقط در جلسات ابتدایی این دوره گیر کرده بودم انقدر که مقایسه تو وجود من رسوخ کرده بود.
من همیشه آدم خوشفکر و توانمندی تو کار خودم بودم و انقدر درگیر مقایسه بودم که نمیتونستم از امکانات و استعدادم بهره لازم رو ببرم. زمانی که شروع کردم به کار کردن روی این موضوع واقعاً زندگی من دگرگون شد. ممکنه همه ملاکشون برای تغییر نتیجه مالی باشه اما برای من ارزشمندتر از همه اینها احساس نزدیکی به خداوند بود.
من وقتی که دست از مقایسه برداشتم فهمیدم که چقدر خداوند برای من ارزش قائله و چقدر این موضوع ارتباط من رو با خداوند بهتر کرد.
همه ما به خداوند متصل هستیم و او هر لحظه داره ما رو هدایت میکنه، منتهی این ما هستیم که با افکار نامناسب جلوی این جریان را گرفتیم و اجازه نمیدیم که نعمت و برکت به آسانی وارد زندگیمون بشه.
ایدههای خوب، توانایی انجام کار و جریان هدایت همواره داره کار میکنه اما ما انقدر مقاومت گاهاً درونمون هست که اجازه نمیده اتفاقات مناسب برامون رخ بده. خودمون داریم با افکارمون جلوی جریان هدایت رو میگیریم.
به خدا من با دست خالی کارهایی انجام دادم که احتمالاً برای خیلیها باور کردنی نباشه چون همیشه گفتم خداوند همه جاهای خالی زندگی من رو پر میکنه.
میدونم که این تازه شروعه و من فقط باید با قدرت و ایمان به خداوند ادامه بدم.
الان بیش از 2000 روزه که من در این محفل گرم و صمیمی هستم اما واقعاً حس میکنم تازه روزه اوله، اگر نگم اون عطش و اشتیاق در من بیشتر نشده کمتر هم نشده حتی برای یک لحظه و این یک موهبت بسیار بزرگ از جانب خداونده.
واقعاً من خدارو تو تمام لحظهها در این مدت دیدم. اصلاً نمیخوام برچسب خوب و بد یا زشت و زیبا به اتفاقات بزنم چون وقتی خداوند رو همراه خودت میبینی دیگه همه اتفاقات برات شیرین هستند چون اون رفیق و یار همیشگیت همیشه همراهته، اتفاقاً خیلی وقتا وقتی شرایط به ظاهر بد میشه تو بیشتر وجودش رو لمس میکنی و ارتباطت بهتر میشه.
استاد عزیزم من هم مثل دوستان خوبمون از شما سپاسگزارم که بدون تردید توحید و خداشناسی رو من بوسیله شما آموختم و از این جهت بینهایت خوشحال و سپاسگزارم.
برای خودم و همه دوستان عزیزم بهترین لحظات و نابترین تجربیات رو آرزومندم
سلام استاد جونم
چقدر خوشحال شدم از فایل امروز.چون بچه هارو کامل میشناختم و در جریان نتایجشون بودم.
همیشه هم تحسین میکردم خواهران کیانی فر و.
واقعا خدا به شجاعان پاداش میده.
چقدر انگیزه م قوی تر شد.چقدر باورام قوی تر شد.چقدر منطق هام محکم تر شد.
و چقدر شما رو بیشتر از قبل دوست دارم که انقدر باعث تغییر تو زندگی آدم ها میشین.
احساسات بچه هارو میفهمم.من هم خیلی وقتها میام کامنت میزارم به نیت تشکر از شما.دلم میخواد فقط از شما قدردانی کنم.
ولی احساس توی صدا خیلی بیشتر خودشو نشون میده.
براشون ارزوی موفقیت بیشتر و خوشبختی بیشتر دارم و آفرین بهشون به خاطر جسارت و پیشرفتهای خوب مالی شون.
من هم به تازگی وقتی حس کردم وارد ناحیه امن شدم و کمتر دارم حرکت میکنم یک حرکت تازه انجام دادم.
که هم مجبور بشم بیشتر تلاش کنم برای بهبود وضعیت مالی و هم وارد یکی از ترس هام بشم.
حرفهای شما تو ذهنم میچرخید که بایدزودتر حرکت کنیم تا به تضاد بر نخوریم.اینکه اگر هدف تازه ای نداشته باشیم از نظر سلامتی مشکل پیدا میکنیم.اینهارو تو کشف قوانین گفتین.اینکه هدف پر چالش تعیین میکردین که احساس پوچی پیدا نکنید و …اینما به صورت کلی نوشتم چون طولانی میشد.
پس یک تصمیم تازه بهم الهام شد.
استاد جونم من ماشین گرفتم و رفتم تو دل ترسم.با یک تیر چندین نشون زدم که چندین ضعف و تو ذهن من بازسازی و منطقی کرد.
رانندگی تو ذهن من یک کار سخت تعریف شده بود.
ولی از اونجایی که گفته بودین اگر شما ساکن بشید جهان شمارو مجبور به تغییر میکنه،من دیدم به نقطه امن رسیدم و داره فکرهای اشتباه که باعث میشه حسم بد بشه میاد توی سرم.
به دلم افتاد یک تغییر بزرگ تو زندگیم ایجاد کنم و همون لحظه که بهم الهام شد عملیش کردم و چند روز بعد ماشین از یک راه خیلییییی راحت گرفتم.باورتون نمیشه تو کوچه خودمون و همون رنگی که میخواستم و همون قیمتی که تو ذهنم بود.
چندبار تو اگهی ها نگاه کردم و هربار خواستیم بریم ببینیم گفتن فروش رفته و جور نمیشد.
منم گفتم خدایا من از راه راحت میخوام و سمت خودمون باشه.پس نباید تقلا کنم و بسپارم به خدا.گرچه یه کوچولو تقلا زدم و بعدش رها کردم و خدارو شکر همون چیزی که خواستم شد.
من فقط گواهی نامه داشتم و اصلا اشنا نبودم به رانندگی.وقتی که شروع کردم به تمرین اولش برام سخت بود و ترسناک.
ولی فقط حرفهای شمارو مرور میکردم که آروم میشدم.هی میگفتم اولش اینطوریه.اگه انجامش بدی خدا بهت پاداش میده.استادم روز اول رفت تو کلاس حرف بزنه دست و پاش میلرزیده.عمل به الهامات گاهی ترس داره اولش ولی بعدش خیره.مثل مادری که بچه شو تو آب رها کرد،مثل حضرت ابراهیم که اسماعیل ومیخواست قربانی کنه و …
نجواها میومد و من خودمو آروم میکردم و سعی کردم تکامل و طبق توضیح شما تو زندگی در بهشت رعایت کنم و سرعتشو ببرم بالا.
به لطف خدا و آموزه های شما و عمل خودم الان دیگه ترسهام ریخته و به نقطه آرامش رسیدم و به نقطه لذت از رانندگی و البته اعتماد به نفسم کلییییی تقویت شد.
مهم نیست کارهایی که ما انجام میدیم برای دیگران چقدر ساده ست،مهم اینه که اونکار تو ذهن ما چه جایگاهی داره و ما چطور باهاش برخورد کردیم.
من با همین کار،چندین قانون و به صورت تصویری دیدم و چقدر باورهام قوی تر شد.
فهمیدم ترسها فقط توهمات ذهن ما هستن.
الان با عزت نفس بیشتر میتونم کارهامو پیش ببرم و مطمئن هستم از نظر مالی پیشرفتم بیشتر میشه.
چون خیلی وقت ها به خاطر مسیر نمیتونستم خیلی کارهارو انجام بدم و قبول نمیکردم.یا مهارت هایی که دوست داشتم و به خاطر مسیرش نرفتم یاد بگیرم.
ولی الان دیگه میتونم با خیال راحت کارهامو انجام بدم.😊
استاد شما خیلی تو زندگی من تاثیر گذاشتین و واقعا خودمو میدا کردم و جسارت پیدا کردم برای آرزوهای بزرگ و دست یافتنی.
این کار من خیلییییی بهم کمک کرد.شاید حکم لاغر کردن شما تو بندر عباس رو داشته باشه برام.
الان میگم اگر این شد،پس بقیه چیزها هم میشه.
استاد خیلییییی دوستتون دارم و همیشه براتون آرزوی سلامتی دارم.
معمولا اساتید مهارت های دیگه فقط توی تخصص خودشون به شاگردهاشون اموزش میدن و طرف از هر استاد میتونه یک مهارت یاد بگیره و به یک خواسته برسه.
ولی شما چیزهایی به ما یاد میدین که اگر درست یادش بگیریم به همه خواسته هامون میرسیم.
بهترین الگوی من تو زندگی هستین.
ان شاله روزی برسه که از نزدیک شما رو ببینم و خالصانه احساس قدردانی مو با نتایجم به شما ابراز کنم.💜
سلام به خدا جون واستادجون ومریم جون وعادله پرانرژی وعزیزم،خیلی دوست دارم امروز توی حرفات خیلی واسه من نکته بود که جواهر هستن از همین جا همین لحظه خودمو وارد ی چالش سخت که توی ذهنم نقش بسته خودمو دعوت کردم واسه تجربه ای جدید و کاربردی که بسیار به من کمک خواهد کرد برای زندگی شادتر .خداروسپاس واسه داشتن دوستان ثروتمند وباهوش و پرانرژی خدایا شکرت.
سلام عادله خانوم عزیز و تشکر از استاد برای ایجاد این فضا
ان شاالله که خوبید
چقدر ساده و روان نوشتید و من از یه جمله تون خیلی لذت بردم که نوشتید(مهم نیست کاری که ما انجام میدیم از نظر بقیه چقدر ساده است مهم اینه که اینکار تو ذهن ما چه جایگاهی داره و …..) خیلی این جمله رو دوست داشتم
تبریک میگم برای موفقیتتان و براتون آرزوی شادی و رضایت میکنم
دوست شما داریوش
بنام خداوند عشق وحال خوب
من اگه عاشق این خدا نباشم عاشق کی باشم؟
خدایا تا اخرین نفسم همه جوره عاشقتم
همه جوره بهت وابستم تا لحظه مرگم دربست مخلصتم
همه جوره سر تعظیم به درگاهت میارم و خودمو دربرابر عظمتت هیچ میدونم هیچه هیچ
اگه تو نباشی من حتی قادر نیستم یه مگس رو بکشم چه برسه غلبه وکنترل نجواها و ترسهای درونیم
خدایا چقدر خوبه خودم وسپردم بهت
و فقط نگاهم به توئه که منو هدایت کنی راهو بهم نشون بدی و منو از عشقو رحمتت سیراب کنی
همیشه گفتم که پاشنه اشیل بنده دختر قشنگم شیرین خانمه
و سلامتی هم یکی از مواردیه که خیلی روش حساسم
درواقع از اون مسائلیه که اگه یکم بهم بریزه
منم بهم میریزم و نجواها کنترلشون برام سخت میشه
حالا فک کن که پاشنت یکم بدنش آب وروغن قاطی کنه دیگه تو ذهنم عروسی میشه و نور علی نور میشه
از وقتی باقانون اشنا شدم فهمیدم هر تجربه ای که تو زندگیمه رو خودم دارم خلق میکنم
و صدالبته که استاد بارها گفتن که وقتی فرکانسهات ناجورمیشن اولین واکنش رو توجسمت میتونی ببینی
وباز اینکه سلامتی یه امر طبیعیه و بیماری نشونه ی عدم کنترل ذهنه
پس وقتی مثلا جگرگوشت بیمار میشه نگو زمستونه دیگه
ویروسه دیگه
همه مریضن طبیعیه دیگه
آدمه دیگه بالاخره مریض میشه
وهزاران البته که اگه داره مدام این روند تکرار میشه نشونه ی یه باور محدوکننده و یه فرکانس ناجوره
که باید ریشه ای حلش کرد
از همون اوایل با این اگاهیها که بدست اوردم تمرکزم رو گذاشتم روی بزرگترین پاشنه آشیلم
چون به قول استاد هرچقدرم حالم خوب بود وقتی شیرین یکم حالش بد میشد کاملا میریختم بهم
انصافا هم عالی کار کردم کلی باور خراب خوروب پیدا کردم کلی ازمون خطا کردم کلی بازخورد گرفتم
کلی سعی کردم همه چیزو پاکسازی کنم
البته همه ی اینا اگه خداوند کمکم نمیکرد امکان مذیر نبودن
وبایاری خودش تو این زمینه خیلی خیلی خیلی همه چی بهتر شد
تا اول مهر امسال
یکی دو بار از اول مهر تا حالا بدن شیرین یه علائم خیلی خیلی مختصر نشون میداد و با کنترل ذهن و سعی در توجه نکردن به موضوع یه روزه خوب خوب میشد خداروشکر
و من هربار فهمیدم که چون توجهم رو سوز وباد و ایتکه کلاه نداره و …. بوده
باعث شده بود این دست موضوعات رو تجربه کنم
به هرچی توجه کنی از همون جنس دریافت میکنی
تا اینکه جمعه شب شیرین دوباره یکم علائم داد و دوباره سعی کردم با کنترل ذهن و ارامش درونی و امید به اینکه یه روزه حله به احساس خوب برسم
ولی تا دوشنبه صبح این ماجرا ادامه داشت
اینو بگم در حد یکم گرفتگی بینی بود یعنی حتی پدرش هم درست و حسابی متوجه نشد که چی شده
واگه کسی نمیدونست اصلا وابدا متوجه نمیشد
امروز صبح که رفت مدرسه
گفتم خدایا داری بهم میگی یه ریشه ی خراب هنوز تو ذهنته
ولی چون انقدر رو خودت خوب کار کردی باشیب ملایم دارم بهت میفهمونم ریشه ی اون توجه به ناخواسته رو پیدا کن تا کار بیخ پیدا تکرده زودتر حلش کن
وبازم چون خیلی دوستم داری وداری تعهدمو میبینی
میخوای زودتر ریشه رو دریابم و از بیخ درش بیارم
باشه خداجونم چشم
اول اینکه ازت ممنونم این یکم گرفتگی بینی رو طولانیش کردی تا منو اگاه کنی
دوم ایتکه بازم ممنونم با یه تضاد خیلی خیلی ریز داری منو متوجه میکنی
ولی خدایا منکه هیچی نمیدونم
علم واگاهی من درمقابل تو هیچه
من نمیدونم تو بگو
منو هدایتم کن به اون ریشه اصلی
و اومدم نشانه رو زدم و فایل 9 پرتو اگاهی اومد
خب مقداریش درباره سلامتیه دیگه
ازخود فایل چیزی دستم نیومد رفتم سراغ کامنتا
الله اکبر به بزرگیت فدات بشم من که انقدر تو خوبی ماهی بینظیری
تو یه کامنت اومده بود اگه همش داری بی پولی تجربه میکنی روابط بد داری یا مدام بیماری رو تجربه میکنی تنها علتش اینه که گذاشتی دیگران به ذهنت خوراک برسونن
حس کردم یکم از جوابم همینه
خب اینو گرفتم ولی چه خوراکی ؟
دوتا کامتت پایینترش اومد ترس ونگرانی
همونجا گفتم اره همینه
من هنوزم ته ذهنم ترس دارم ترس اینکه وای هوا سرده
وای کلاه سرش نیست
از حموم اومدی سرت خیس نمونه
اره همش دارم میترسم ونگرانم ناخوداگاه
منکه تو بیشتر جنبه ها دیگه نگرانی براشیرین ندارم چرا در مورد سلامتی هنوز قضیه ادامه داره؟
چون پدر منم همیشه نگران سلامتی ما بوده وهنوزم هست همیشه مراقبمون بود همیشه کنترل میکرد همه جوره ما اکی باشیم
یه کوچولو دستمون زخم میشد اوه بیا وببین چه میکرد انگار زخم شمشیره
منم تو اون محیط بزرگ شدم دیگه
از طرف دیگه همیشه اینو شنیدیم واین خوراک ذهنیو از قدیم به ما دادن که
تن مپوشان از باد بهار ولی
تن بپوشان از باد پاییز که هرکاری با درختان میکند با بدن تو هم میکند
هرجام میریم همه ی مادرا دغدغشون اینه که بپوش، نرو بیرون ،کلاه بزار ماسک بزن و…..
و من چون تو این زمینه تلقین پذیرم بخاطر بک گراند خانوادگیم
سریع ناخوداگاهم هرانچه تا حالا دوشیده بودم رو با همون باورای قدیمی یه پا میزنه زیرش و اون ماهیت اصلیش میاد رو
و وارد تجربه ی زندگی من میشه
من خیلی رو خودم کار کردم خیلی یعنی خیلی وهمه چیز در نهایت عالی بودنه
ولی استاد عزیزم ازتون یاد گرفتم که بهبود یه روند همیشگیه و من اگه بهتر نشم توقفی درکارنیست صد درصد همه چی خرابتر میشه و اوضاع از قبلم بدتر میشه
سال اول اشناییم با شما شیرین ماهی یه بار بیمارمیشد و کار به سرم وبیمارستان میکشید
ولی همه چی انقدر خوب پیش رفت و تغییر کرد که مثلا امسال فقط یه گرفتگی کوچولوی بینی اونم یه روزه خوب میشد و این یعنی معجزه
ولی باید بهترش کنم
تا من دارم کار میکنم همه چی خوب پیش میره
واندفعه هم که دو روز طول کشید از لطف خداوند بود که بفهمم
درسته توجه به هرسمتی بره همونو دریافت میکنیم
ولی ریشه ی اون توجهاتت از چیه ؟
از ترس ونگرانی
ریشه ترس ونگرانی وابستگیه و ریشه ی وابستگی شرکه
میبینی جه راحت شرکهای خفی داریم و نمیفهمیم
ترسهاییه که باش بزرگ شدم بخاطر باورای اشتباهم و خوراکهایی که دریافت کردم
انگار نگرانی و ترس جزئ لایتفک یه مادره
و اگه اینجوری نبودیم میشدیم ادم بیخیاله داستان
مادری که سربه هواست و بچه داری بلد نیست
من بچه داریم همیشه زبونزد فامیل واشنا بود ولی چرا؟
چون مدام مراقب شیرین بودم از لحاظ پوشش تغذیه رعایت بهداشت سر مشق و وتکلیفاش سر کلاس موسیقیش همه جوره همه جوره
یه کنترل کردن مداوم و زجرآور
خداروهزاران هرار بار شکرت که اگاهم کردی که هدایتم کردی که منو با قوانینت اشنا کردی که دست منو گذاشتی تو دست بهترین معلم واستاد دنیا
ولی خداجونم بازم بهت احتیاج دارم همیشه بهت محتاجم باید کمکم کنی و هدایتم کنی
خودت گفتی هدایتتون برما واجبه
خودت گفتی من همواره اجابتتون میکنم
وَإِذَا سَأَلَکَ عِبَادِی عَنِّی فَإِنِّی قَرِیبٌۖ أُجِیبُ دَعۡوَهَ ٱلدَّاعِ إِذَا دَعَانِۖ فَلۡیَسۡتَجِیبُواْ لِی وَلۡیُؤۡمِنُواْ بِی لَعَلَّهُمۡ یَرۡشُدُونَ(١٨6)
و چون بندگان من (از دورى و نزدیکى) من از تو پرسند، (بدانند که) من به آنها نزدیکم، هر گاه کسى مرا خواند دعاى او را اجابت کنم. پس باید دعوت مرا (و پیغمبران مرا) بپذیرند و به من بگروند، باشد که (به سعادت) راه یابند.
حالا بگو
چه جوری این ترس ها رو از بین ببرم
چه جوری با این نجواها کنار بیام که از درون رها باشم
نقطه ی مقابل ترس ایمانه میدونم
ولی ایمان که به حرف نیست
من باید به جایی برسم که در عمل رها باشم و مطمئن
ولی پاشنس دیگه پاشنه
بنابراین استمرار و کار بیشتری میطلبه
بنابراین بیشتر باید کمکم کنی
خدایا من نمیدونم من همواره وهرلحظه بتو محتاجم
من فقط اینو میدونم که باید از زتدگیم لذت ببرم از وجود شیرین لذت ببرم
کار اصلیه من لذت بردنه
وکارتو اینه که این مسیرو برام هموار کنی
چشم امیدم به توئه
خودت منو به راحتی و آسونی به اون حس رهایی برسون
امین یا رب العالمین .
خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت
«به نام خدای توانا»
چقدر این فایل قشنگ بود. اشک توی چشمام جمع شده بود وقتی عادله داشت اونطوری با ذوق از عشقش به استاد میگفت.
وقتی میبینم بچهها انقدر خوب نتیجه میگیرند همش به خودم میگم پس چرا من هیچ کاری نمیکنم؟!
انقدر انرژی این ویسها بالاست که همون لحظه دلم میخواد بلند شم و یه کاری انجام بدم.
خدا را شکر بابت این انتقال انرژی که وجود داره.
چقدر آقای خوشدل با صبر و حوصله توضیح میداد مباحث رو.
چقدر شکیبا رو پسندیدم وقتی گفت خودم درآمد دارم و حالم خوبه. وقتی گفت وزنم رو کم کردم و خودم رو تغییر دادم.
چقدر دوست داشتم بچهها رو وقتی از مهاجرتشون میگفتند. چقدر دلم هوای رشت رو کرد.
دلم خواست دانشجو باشم برم خوابگاه توی شمال ایران و هم درس بخونم و هم از طبیعت زیبای اونجا لذت ببرم.
وقتی این فایل تموم شد و استاد داشت میگفت کدوم قسمت از زندگیت احتیاج به تغییر داره به فکر فرو رفتم.
مهمترین بخش زندگی من که باید تغییرش بدم ایجاد شغل هست.
من ورودی مالی خاصی ندارم چون شغل خاصی ندارم. من یک مادر هستم و یک بچه شیرخوار دارم. هر بار که میخوام کاری انجام بدم توی ذهنم این مسئله تداعی میشه پس پسرم چی؟! ولی روم نمیشه به زبون بیارم چون میدونم که نباید آدمهای زندگیم رو بهونه نرسیدن به خواستههام قرار بدم.
نمیدونم این تضاد چطور قراره حل بشه اما مطمئنم که به زودی به نتایج خوبی میرسم چون یاد گرفتم که دنبال هرچی بگردم پیداش میکنم.
تنها ایدهای که فعلاً به ذهنم میرسه این هست که ویژگیهای شغل مد نظرم رو به طور کامل و با جزئیات زیاد بنویسم و البته با حال خوب.
خدایا شکرت که هر لحظه داری منو به سمت خیر و خوبی هدایت میکنی و بهم جسارت میدی تا به الهامات قلبیم عمل کنم.
عاشقتم خدای خوبم.
به نام یکتای بی همتا
سلام و هزاران درود به استاد بزرگوارم، به مریم شایسته نازنینم و به همه یاران مسیر بهشتی
خدا جونم شکرت هزاران بار که امروز هدایت شدم به سمت این فایل، فایل که نه، این دوره ۳۴ دقیقه که یه محصول جداگانه هست که میلیونها تومن الان برام ارزش داشت و خدا میدونه که ارزش واقعی که بعدها بهش میرسم و درکش میکنم چقدره
یعنی دارم میگم هدایت و چقدر طریفه این هدایت
دیروز داشتم کامنت یکی از دوستان نازنینم رو میخوتدم که خیلی اتفاقی اسم عادله کیانی فر و این قسمت گفتگو رو اورد و من امروز صبح سر صبحانه با خودم گفتم که همزمان یه فایل گوش بدم و صبحم رو با حال عالی شروع کنم که چون گوشی جدید گرفتم که اینم دقیقا جذب خودم بوده و بهترین گوشی که در حال حاضر وجود داره رو خودم جذب کردم خیلی راحت، هنوز روش فایل خاصی نداشتم به جز همین قسمت گفتگو که دیدم دقیقا همین جلسه مربوط به صحبت های عادله جان هست و فایل پلی شد و خدا میدونه که با صدای این دوستان نازنینم، اشک بود که سرازیر شد..
خدا میدونه که چقدر حسم خدایی شده بود
خدا میدونه که چقدر داشتم لذت میبردم
خدا میدونه که چقدر تحسینشون کردم
خدایا هزاران بار شکرت که توی مسیری هستم که فقط با انسانهایی سر و کار دارم که حال دلشون، واقعی خوبه
خدایا من زنگی، عشق، جسارت، عزت نفس، ارزش تصاد، توحید عملی، پاگذاستن اوی دل ترس ها و ایمان به همراه عمل رو، همه و همه رو توی این فایل درک کردم
خدایا این دوستام، این صداهاشون، این لرزشی که حاصل عشق و صلح واقعی درون هست، همش نمود خودته
خدایا خدایا چقدر من ارزشمندم که در جمع دوستانی اینچنین ارزشمند هستم
خدایا منی که دوستان سابقم رو کنار گذاشتم و قطعا این کار جهان بود، حالا در جمعی از دوستانی قرار دارم که هر لحظه حالم باخاشون بی نظیره، هر لحظه دارم ازشون درس میگیرم، هر احظه تحسینشون میکنم و تحسین میشم
خدایا کجا مثل اینجا همش داره از تو گفته میشه؟
خدایا این جمع، عبادتگاه عاشقان تو شده و چیزی غیر از تو و هدایت های دائمی تو توش گفته نمیشه
خدایا چی بگم از حس زیبای عادله نازنینم
چی بگم از اون همه جسارت و شجاعت شکیبای زیبا
چی بگم از اون ایمان و توکل و اعتماد به نفس سید علی خوشدل ارزشمندمون
خدایا تضاد اومد، اما دوستانم این دو تا خواهر فرشته، چطور عمل کردن؟ نشستن گریه کردن و قربانی شدن و موندن توی اوت تضاد؟؟
نه دقیقا برعکس….
اونا با ایمان به تو و امید به بهبود حرکت کردن
اون تصاد براسون شد نشونه که آقا اکه بشینیم به فنا میریم و باید بریم، حالا کجا و چطور؟؟ اونو سپردن به تو و چه زیبا و عاشقانه تو هدایتشون کردی
خدایا هزاران بار شکرت
من همیشه رابطه زیبا و پر از عشق استادم و مریم نازنین رو تحسین میکنم و الان دوباره دارم الگو میبینم توی روابط عاشقانه، سید علی عزیزم و عادله دوست داشتنی و این حقیقت که « گرم گرمی را کشد»
اینکه جهان طبق قانونش نمیتونه افرادی که هم مدار نیستن رو برای مدت زیادی کنار هم قرار بده و این طبق قانون جهانه و حالا این دو نازنین هم فرکانس در کنار هم هستن و با عسقشون، تعهدشون و ایمانشون میرن جلو
و شکیبای نازنینم
هزاران بار تحسینت میکنم گل زیبای من که از ۱۶ سالگی هدایت شدی به این مسیر و چقدر ذوق کردم که گفتی ۳۰ کیلو وزن کم کردی
گوارای وجودت همه نتایج عالیت
عزت نفست برای تغییر، حرکت در مسیر مورد علاقت، خوندن رسته مورد علاقت و شغلی که دوسش داری و ارزش وروت میسازی و برای تو نازنین ۲۰ ساله، چه روزهای طلایی پیش روت قرار داره و چه نتایج بی نظیری که قطعا لایقشون هستی
خدایا چقدر تحسین میکنم این عزیزانم رو که حرکت کردن
خدایا من توی این ۱۴ جلسه ای که از این گفتگوها تا حالا گوش دادم( هنوز قسمت ۱۴ رو گوش ندادم) همش دارم ایمان در عمل و حرکت میلینم
همونی که همیشه استادم میگن و اینکه توهم نزنم که کار کردن روی خودم، یعنی یه جا نشستن و فقط بسری فایل دیدن و کامنت خوندن و نوشتن
بلکه یعنی عمل حتی اگه خیلی کوچک باشه که همین قدم های کوچک و کوچک متوالی چه نتایج عالی داره که میگه خودم کم دیدم؟؟ البته که باید مدام یادآوری کنم و تایید کنم و خودم رو هم تحسین کنم و ادامه بدم
خدایا عاشقتم که چنین واضح و زیبا هدایت میکنی بنده هایی رو که رو میارن به درگاهت و درست باورت میکنن
خدایا شکر گذار لحظه لحظه زندگیم هستم که تو درونش جاری هستی
خدایا به من و استادان و دوستان این جاده بهشتی، سلامتی کامل جسمی و روحی، شادی و لذت دایمی و پایدار و عشق بی نهایت و همه مدل ثروت و نعمت عطا کن که همگی لایق بهترین ها هستیم
سپاس بی انتها از دوستان عزیزم و استاد ارزشمندم که یه دست قدرتمند هستند برای هدایت ما
« ماها نباید منتظر معجزه باشیم، ما خودمون معجزه خلق میکنیم»
دست خداوند به همراهتون🌹🌹🌹🌹
به نام خدای مهربانم که هر آنچه هستم و هر آنچه دارم از آن اوست
سلام به استاد عزیزم
و استاد شایسته ی عزیزم
سلام به دوستان الهی و ارزشمندم که امروز با خوندن کامنت هاشون این انگیزه رو در من بیدار کردن که بیام یک بار دیگه برای این فایل کامنت بنویسم
استادم،میدونم که فرکانسمو دریافت میکنی که من هم به اندازه ی عادله جون شایدم هم بیشتر عاشق شما هستم،بارها شده با گوش دادن فایلی که یه جایی تُن صداتون بالا رفته و یه جمله ی کوبنده برای ذهنم گفتی،همون لحظه از عشق بی نهایت که به شما دارم،اشک ریختم و عشقم رو نثارتون کردم،خدا میدونه که چقدر عاشق شما هستم که بعضی موقع ها به خودم تلنگر میزنم،مرضیه استاد دستی از دستان خداوند مراقب باش شرک نورزی،استاد همین دیشب خواب دیدم شما اومدی ایران،من اومدم تهران پیشتون و دارم به شما میگم که استاد من از مادرم اجازه گرفتم بهش گفتم تا وقتی که استاد ایران باشه من میخوام پیشش بمونم حتی اگه یک ماه طول بکشه من میمونم پیش استاد،و چقدر با شما تووی خواب حالم خوب بوده،انشالله بزودی دیگه این فراق به وصال تبدیل بشه و من و دوستانم شما رو از نزدیک ملاقات کنیم،استاد ما اینجا چشم انتظار شما هستیم و از خداوند میخوام که در زمان مناسب و در مکان مناسب این دیدار رو برای هممون رقم بزنه…
یه حسی که از کامنت های دوستانم گرفتم اینه که گفتم من اگه به سپاسگزاری،تمرکز بر زیبایی ها،و نکات مثبت آدم ها،کنترل ذهن،ادامه دادن مومنتوم مثبت،موندن تووی احساس خوب رو به صورت یک مهارت بهش نگاه کنم،بیام تکرار و تمرین کنم و یاد بگیرم آگاهانه مهارت سپاسگزاری رو،مهارت تمرکز بر زیبایی ها و نکات مثبت آدم ها رو،مهارت موندن تووی احساس خوب رو،مهارت کنترل ذهن چقدر زندگیم از این رو به اون رو میشه،اصلا چرا وقتی کلمه ی مهارت به گوشم میخوره فکر میکنم حتما باید یه چیزی رو از بیرون یاد بگیرم،مثه مهارت رانندگی،مهارت آشپزی،مهارت خیاطی،مهارت برنامه نویسی و….میبینم من از بچگی یاد گرفتمه که مهارت فقط میتونه یه چیزی بیرون از خودم باشه،خدایا من میخوام مهارت شادی رو یاد بگیرم،مهارت سپاسگزاری،مهارت موندن تووی احساس خوب،مهارت ادامه دادن مومنتوم مثبت،مهارت نگاه کردن به زندگی از دیدگاه روح مهارت تمرکز بر نکات مثبت آدم ها و هر مهارت درونی که میتونه بهم کمک کنه تا در مسیر صراط المستقیم ثابت بمونم و مدار به مدار به خداوند نزدیک تر و و نزدیک تر بشم
خدایا شکرت که هر آنچه هستم و هر آنچه دارم از آن توست
استاد همین چند ماه پیش بود که داشتم تووی دوره هم جهت با جریان خداوند هر جلسه رو کلمه به کلمه شو یادش میکردم،ذهنم میگفت تا کی میخوای بنویسی،گفتم تا همیشه،من اونقدر مینویسم،اونقدر میخونم،اونقدر تمرینهایی که استاد میگه رو تکرار و تمرین میکنم تا بشن جزیی از شخصیتم،اصلا این نوشتن بخشی از زندگی روزانه ی منه،من اونقدر برمیگردم به عقب و مینویسم و ادامه میدم تا مدارهای بالاتر و بالاتر رو تجربه کنم،قبلا اینجور بود تا مینوشتم،دلم میخواست زودتر تموم بشه،زودتر نتیجه بیاد،زودتر برم مرحله ی بعد،مثه دوران مدرسه،اولش دوست داری بری مدرسه،بعد وقتی رفتی مدرسه،دوست داری بری دانشگاه،بعدش مدرک های بالاتر و بیشتر و یک جایی دیگه متوقف میشه،اما به ذهنم هر بار داره اینو میفهمونم که این درس زندگیه،درس قوانین جهان هستی هرگز تموم نمیشه،همیشه ادامه داره،چون من تووی این جهان به کمال نمیرسم،من همیشه در حال تکامل هستم چون این قوانین جهان هستیه،و استاد بگم که من میخوام به قوانین جهان هستی مثه مهارت بهشون نگاه کنم،و خودمو،درونمو که روحم هست،هماهنگ کنم با ذهنم،و همیشه میتونم تووی این مهارت ها بهتر و بهتر بشم تا وقتی که در این دنیای مادی هستم.
خدایا شکرت که به حرف قلبم گوش دادم و اومدم و نوشتم هر آنچه تووی قلبم میگذشت….
خدایا شکرت،خدایا شکرت،خدایا شکرت
دوستون دارم
بسم الله الرحمن الرحیم
بنام خداوند بخشنده مهربان
موضوع این قسمت: چطور گذشتهی تلخ، بزرگترین انگیزه شما برای رسیدن به اوج است؟
مفاهیمی که در این گفتگو مورد بررسی و توضیح قرار گرفته است:
12 قدم، مسیر تکاملی خلق زندگی دلخواه از دل همان شرایطی است که الان داری؛
جهان طبق قانون، امکانات دنیای اطراف شما را بر اساس باورها و اهداف جدیدتان از نو بروزرسانی میکند؛
همه ما به یک اندازه به خداوند به عنوان منبع خوشبختی، دسترسی داریم؛
بهود در کدام قسمت از زندگیات را همین حالا میتوانی شروع کنی؟
این فایل صوتی، یک نقشه راه عملی برای کسانی است که معتقدند گذشته سخت یا شرایط خانوادگی نابسامان، مانع موفقیت آنهاست. استاد و دانشجویانشان نشان میدهند که تغییر، تنها راه نجات از نابودی و رسیدن به نتایج مالی و روحی حیرتانگیز است.
1. پایان دادن به توهم: گذشته شما بهانهای برای عدم پیشرفت نیست!
بهانهجویی را متوقف کنید: بسیاری از افراد، مشکلات خانوادگی (مانند دعواها، وضعیت مالی، کتکها، یا روابط بد والدین) را دلیل عدم موفقیت و بدبختی امروزشان میدانند. استاد تأکید میکنند که تقریباً هیچکس در یک خانواده بینقص بزرگ نشده است.
• مسئولیت تغییر با شماست: اگرچه والدین سعی میکنند بهترین زندگی را فراهم کنند، اما موفقیت یا عدم موفقیت آنها دلیل نمیشود که ما شرایط بدمان را گردن آنها بیندازیم و تغییر نکنیم. ما به یک اندازه دسترسی به خداوند داریم و توانایی تغییر داریم.
• تضاد، سوخت موتور شماست: در واقع، کسانی که در شرایط سختتری (مانند فقر) بزرگ شدهاند، انگیزه بیشتری برای ثروتمند شدن و پیشرفت دارند. به جای استفاده از تضادها برای بهانه، باید از آنها برای پیشرفت کمک گرفت.
2. قانونمندی جهان: یا پیشرفت کن، یا نابود شو!
جهان هستی، جایی برای سکون نیست. “یا باید پیشرفت کنی یا اینکه بیای پایین؛ نمیتوانی یک جا ثابت بمانی”. اگر در مسیر اشتباه مقاومت کنید، دنیا شما را مجبور به تغییر خواهد کرد.
این مفهوم، هسته اصلی درسی است که استاد میخواهند القا کنند:
• باتلاق فرکانسی: وقتی فرکانس زندگی پایین میآید، زندگی تبدیل به یک باتلاق میشود که هرچه دست و پا بزنید، بیشتر فرو میروید. تنها راه نجات، تغییر است.
• نجات از زیر چرخهای جهان: استاد با قاطعیت هشدار میدهند که اگر ما به دنبال پیشرفت همیشگی و بهبود مستمر نباشیم، “نابود میشویم زیر چرخهای جهان”.
• تغییر اجباری (تنبیهی) یا تغییر آگاهانه (پاداش): دلیل اصلی پیشرفتهایی که استاد و دانشجویانشان تجربه کردهاند، این بوده که قبل از اینکه اوضاع سختتر شود و فشارها زیاد گردد، به دنبال بهتر کردن اوضاع بودند.
این یعنی:همین الان، قسمتی از زندگیتان را که میدانید باید بهبود یابد، تغییر دهید. مثلاً یک مهارت سختافزاری یا نرمافزاری را یاد بگیرید، حتی اگر سخت باشد. اگر این مهارت را الآن با انتخاب خودتان کسب نکنید، جهان شما را مجبور خواهد کرد تا در شرایط بحرانی (و با تحمل مسئولیت و سختی بیشتر) آن را یاد بگیرید.
تمرین این قسمت:
این فایل بر دوگانهی «تغییر آگاهانه» یا «نابود شدن زیر چرخهای جهان» تمرکز دارد. این سوال، کاربران را به سمت خودشناسی و عمل فوری سوق میدهد:«استاد در این گفتگو بر یک چالش حیاتی تأکید کردند: “قبل از اینکه جهان ما را مجبور کند، خودمان تغییر کنیم.”در کار یا زندگی شخصی شما، آن “مهارت سختی”، “تغییر رفتاری دشواری” یا “اقدام مالی چالشبرانگیزی” که به وضوح میدانید اگر آن را انجام دهید، جهشی بزرگ در زندگیتان رخ میدهد، اما به دلیل سختی آن را عقب میاندازید، کدام است؟
لطفاً دقیقاً بنویسید:
1. آن مهارت یا تغییر ضروری که از آن میترسید یا تعلل میکنید، چیست؟
2. اگر امروز آن را انجام ندهید، پیشبینی میکنید جهان در آینده چطور شما را “مجبور” به یادگیری آن خواهد کرد (مثلاً چه بحرانی پیش میآید)؟
3. برای شروع یادگیری یا انجام آن تغییر حیاتی، چه “تصمیم جدی” را همین الآن میگیرید؟»
با به اشتراک گذاشتن تجربهتان، نه تنها به خودشناسی بیشتری میرسید، بلکه ممکن است داستان شما الهامبخش تحولی بزرگ در زندگی فرد دیگری شود که در همین لحظه، در همان موقعیت شماست!
هم اکنون در شرایط خیلی خوبی از نظر کار و درآمد هستم ، چیزی که خیلی ها آرزوی آن را هم نمیتوانند بکنند ، اما من خودم میدانم و فهمیده ام که پنیرم جابجاشده است و خواسته های من خیلی بیشتر و بهتراز این زندگی رویایی که دارم هست و از اعماق قلبم و با تمام وجودم میخواهم و دوست دارم که به آزادی مالی آزادی مکانی و آزادی زمانی برسم و از مابقی عمرم در سلامتی کامل از لحظه لحظه زندگیم با شورو شوی خیلی زیاد و احساس خوب لذت ببرم و مولد ثروت و فراوانی و از خالق بودن زندگی خودم لذت ببرم ، چون ایمان و باور دارم که وقتی من جهانم رو خوب درست کنم به شکل دلخواهم ، آنوقت هم کمک کرده ام و کمک میکنم که جهان جای بهتری برای زندگی دیگران باشد و با بهتر زندگی کردن خودم قدرت خداوند بخشنده مهربان رو بهتر و بیشتر به جهانیان نشان میدهم
خدایا شکرت که هرآنچه که دارم از آن توست و توسط تو به من داده شده است .
خدایا من تسلیمم
خدایا من آماده هستم
خدایا من قلبم رو باز میکنم
خدایا من اجازه میدهم
خدایا من سرسپرده فرمان تو هستم
خدایا تنها تورا میپرستم و تنها از تو کمک و یاری میجویم
خدایا منو هدایت کن به راه راست ، به راه کسانی که نعمت داده ای به آنها
الهی من خواهان و آماده حرکت و تغییر زندگی خودم به شکل و روشی دوست دارم هستم .
الهی من راه رو نمیدونم و نمیدانم از کدام داه باید برم تا به مقصد و خواستم برسم .
الهی تو فقط میدونی
الهی تو آگاهی ، من هیچ نمیدانم
خدایا تو راه رو نشونم بده
تو به من بگو که از کدام راه و کدام مسیر برم و حرکت کنم که برسم به راه راست ، به راهی که پر از نعمت و ثروت و سلامتی و فراونی بهتر و بیشتر هست
الهی شکرت برای تمام نعمتهایی که از اول زندگی تاکنون به من داده ای و هر لحظه بهتر و بهتر و بیشتر و بیشتر هم میدهی
خدایا از این زندگی عالی و خیلی خوبی که دارم بهتر و بهتر و بهتر چطور ؟
درود برشما دوست عزیز آقا مصطفی واقعا لذت بردم چون من دیروز یه تصمیم گرفتم والان ساعت 4صبح دارم دیدگاه شما میخوانم وساعت پنج باید برم سرکارقبل ازاینکه کامنت شمارا مطالعه کنم ازخداوند هدایت خواستم وبه قسمت تغییر رادراغوش بگیر هدایت شدم فایل صوتی راگوش دادم وبعدش کامنت شما را ازش خیلی لذت بردم وانگیزه گرفتم برای شروع مجدد دوره دوازده قدم که ازسال 98خریدم ولی متاسفانه بعد پایان دوره دیگه ادامه ندادم ولی الان تصمیم گرفتم امروز از سر کار که برگشتم باجان دل دوباره شروع کنم و مطمنم خداوند هرلحضه هدایتم میکنه سپاسگذارم ازخداوند وشماراتحسین میکنم بخاطر کامنت زیبا وتاثیر گذارتون
به نام خدای مهربانم سلام به دوست عزیزم آقا مصطفی عزیز
ممنونم از کامنته بسیار بسیار عالی و مفصلتون که چقدر قشنگ همه توضیحات استاد رو نوشتین
مشخصه با دقت گوش دادین
من خدا رو برای وجود شما دوستان نازنینم شکر میگویم سپاسگزارش هستم
واقعا وقتی تجربه هاتون رو مبنویسین شاید الهام بخش زندگی ما باشد و قدمهای بهتر برداربم
جهان جهانی در حاله رشد ست
و اگر حرکت نکنیم جا میمانیم و حذف میشویم
ممنونم ممنونم بسیار بسیار سپاسگزارم
هر جا هستین بهترینهای این جهان نصیبتون
در پناه خداوند مهربان باشین سالم و ثروتمندتر
سلام استاد عزیزم، سلام به روی ماهتون به چهره نورانی و زیباتون، ای جانم، عاشقتونم استاد عزیزم
سلام به شما علی عزیزم، به عادله جان و شکیبای عزیز
قربونتون برم من چقد حال خوبتون و اون شوق و ذوقتون موقع شنیدن صدای استاد برای حس آشنایی داشت
حسی که هر بار یه فایل جدید میاد رو سایت بهم دست میده دقیقا حس و حال اون ذوق کردن شما اول صحبت علی جانه
عاشقتونم…
نمیدونم چرا من انقد ذوق کردم از شنیدن صداتون، همونقد که استاد کیف کردن از شنیدن صداتون و گفتن به به بچه های عزیز که از کامنتاشون لذت میبرم…
همه ما از کامنتاتون لذت میبریم و عشق میکنیم
شاید دلیل این حس خوبی که گرفتم ازتون این داستان بود که از اولین روزایی که وارد سایت شدم، اولین کامنتی که خوندم یکی از کامنتای عادله بود
یعنی در واقع عادله اولین نفری بود که بعد از استاد تو سایت باهاش آشنا شدم، و کامنتای بعدیش رو هم خوندم و برام جالب بود که با شکیبا دوتایی باهم کار میکردین و کامنت میذاشتین
و هربار با خوندن کامنتاتون لذت بیکران میبردم و تحسین میکردم
این که چجوری با قوانین شرایط زندگیتون عوض شد، اینکه چجوری هدایت شدین و مهاجرت کردین، اینکه چجوری با علی آشنا شدی و با هم ازدواج کردین، همه اینا برام یه ذهنیتی ایجاد کرده بود که ببین خوشبختی چقد راحته…
راستش حال الان منم چیزی از احساس شکیبا کمتر نیست
ادمی که در گذشته افسرده به تمام معنا بوده و همیشه فکر خودکشی و بی استفاده بودن داشته و امروز یکی از انسان های موثر میدونه خودش رو و با خودش کاملا در صلحه
درسته که جهان منو گذاشت تو منگنه و فشار تا این تغییر ایجاد بشه، اما ارزششو داشت، خیلیم ارزششو داشت
خوشحالم که جهان با تضاد هاش حسابی فشارم داد و تغییرم داد تا بفهمم که دفعات بعدی قبل از ایجاد فشار اقدام به تغییر کنم
روزی که کامنت عادله در مورد مهاجرت کردنشو خوندم، این جرقه تو ذهنم اینجاد شد که چرا تو نه؟
تو هم چیزی کم نداری از بقیه، هرچقد فشار روته، هرچقد تو خانواده اذیت شدی، هرچقد تو زندگیت هیچکاری نکردی بسه
پاشو برو جلو، تا کی میخوای قربانی بمونی؟
و بلند شدم، خیلی قوی بلند شدم، جوری که خودم الان یادم نمیاد چجوری اون حال و هوای افسرده جاشو یهو داد به این حال الانم..
واقعا یادم نمیاد چیشد که در عرض یه شب همه افکارم تغییر کرد همه حالم عوض شد
ولی میدونم که جوری بلند شدم واسه ادامه دادن که انگار سالها قبلش هم تو این مسیر بودم
انگار نه انگار که اون ادم افسرده وجود داشته، تصمیم گرفتم حتی برای یه مدت شده مهاجرت کنم و فکر کنم، مهاجرت کنم و خودمو به چالش بکشم
هر انچه از حمایت و دوستی تو زندگیم داشتم رو کنار گذاشتم و واسه خودم تنها شدم
و عجیب قدرت ادمیزاد خودشو تو تنهایی نشون میده، اونجا بود که فهمیدم اقا مهدی، همه چی همینجاس، همه چی تو خودته عزیزم
واقعا نمیشه اون حس و حال رو وقتی که خودتو واقعا کشف میکنی تو کلمات بیان کرد.
امروز وقتی ذوق بچه ها رو پشت گوشی دیدم،حس کردم خودمم، دقیقا حس خودم بود..
من ادم احساساتی ایم، و میدونم چی میگی عادله وقتی میگی کنترل احساسات سخته، وقتی از خوشحالی و شوق نمیتونی صحبت کنی و بغضت گرفت منم پا به پات بغض کرده بودم و اشک میریختم، از عظمت این دنیا، از بزرگی این خدا
واقعا استاد عزیزم، این حرف رو از هر کدوم از بچه های سایت که زندگیش با شما متحول شده بارها شنیدم، اینکه شما پیامبر زمانه اید. اینکه پیامبر بودن چیزی جز کاری که شما میکنید نیست، اینکه دست خدا بودن همینه… نمیدونم دارم چی میگم همینجوری به پهنای صورت دارم اشک میریزم و مینویسم….
میخوام از نتایج بگم، از نتایج کار کردن رو باور هام
از اینکه از اون ادم داغووون تبدیل شدم به یه ادمی که حداقل تو سطح فرکانس الانم واقعا خودم رو خیلی تحسین میکنم
از یه ادم بی عزت نفس، واقعا به چیزی تبدیل شدم که ارزش واقعی و ذاتی هر انسانی همینه
از کسی که تو یه خانواده به قول علی جان سوپر الترا مذهبی زندگی کرد، و به بی خدایی رسید تهش، تبدیل شدم به کسی که عاشقانه عاشق خدای خودمم و خدا شاهده روزی نیس به خاطر شاکربودن و عظمت خدا جونم اشک شوق نریزم.
میدونین، واسه کسایی که شاید خانوادشون مذهبی تر بودن و این تضاد تو ذهنشون بوده در مورد خدا که چرا چیزایی که به ما در مورد خدا میگن سازگار نیست با واقعیت جهان کمک کرده راحت تر باور هاشون رو اصلاح کنن. راحت تر خدارو بشناسن، راحت تر تغییر کنن…
من از ادمی که از نظر همه هیچوقت هیچکاری بلد نبوده، و خودمم به این باور رسیده بودم که من بی عرزه ام و هیچی بلد نیسم
به جایی رسیدم که کاری کردم که خودم رو امروز یکی از پر تجربه ترین و متخصص ترین ادم تو چند زمینه ای که کار کردم میدونم و بقیه همه دهنشون هنوز بازه که کی اینجوری شدی تو..
همین الان که دارم این کامنت رو میذارم، دارم اماده میشم برای یه مصاحبه کاری بزرگ که فرداس
چیزی که قبل از کار کردن رو خودم تو رویا هم نمیدیدم حتی توانشو داشته باشم، یا بتونم حتی به همین مرحله مصاحبه هم برسم
نمیدونم قراره چه اتفاقی تو مصاحبه بیوفته و چی بشه، اصن اتفاقات اهمیتی نداره، همه چی هدایته، هرچی پیش بیاد فقط و فقط هدایته.. اصن برام مهم نیس که بخاطر مصاحبه ای که مشخص نیس نتیجش باید برم یه شهر دور…
میدونم که با کار کردن روی باور هام به جایی رسیدم که امروز تماس بگیرن بهم بگن بیا مصاحبه
و وقتی تا اینجا پیش اومدم قطعا کار به اونجایی هم میرسه که برای داشتن نیرویی مثل من درخواست کنن ازم
قطعا باور هام هرچی جلو تر برم بیشتر رشد میکنه و نتایج بهتری خواهم گرفت..
الهی قربونت برم استاد عزیزم
چقد قشنگ هدایت رو جاری کردی تو این فایل
چقد قشنگ جریان پذیرش هدایت رو تو زندگیت بهمون نشون دادی وقتی تلفنت زنگ خورد و گفتی حتما نشونه ای بوده که توضیح ندم در مورد کمپی که میخوای بزاری
عاشقتم استاد عزیزم
عشق میکنم ازتون یاد بگیرم هر روز زندگی کردن رو
عشق میکنم که کنارهم دوستای زیادی داریم مثل عادله جان، مثل شکیبا مثل علی عزیزم ک دارن باعث میشن جهان جای زیبا تری باشه واسه زندگی
عاشقتونم، عاشقتم خدای منننننن
بخدا دیگه کلماتم کم میارن واسه عشق ورزیدن به خدا و این خلقتش
خیلی دوستتون دارم
خیلی عاشقتونم
منتظر دیدنتون هستم.
سلام سید عزیز و بزرگوار
چه قدر از خوندن دیدگاه شیرین و دل نشینت لذت بردم
چه قدر این مسیر بی نظیری که رفتی و تغییر از افسردگی به حال خب
به نظرم تغییر در حالت روحی حتی از داستان مالی و رابطه بزرگتره و رسیدن به حال عالی خیلی خیلی دستاورد ارزشمندیه
ممنونم بابت انرژی بی نظیری که دادی
مطمعنم در مصاحبه کاری فردا یه اتفاق فوق العاده بی نظیر میفته و حتما نتیجه بی نظیرش رو تو همین کامنت برام لطفا بفرستین
خیلی خیلی زیاد دوستت دارم برادر عزیزم
قربونت برم من سید عزیزم، عاشقتم… چقد کلامت دلگرم کننده بود اول صبح برام.
چقد انرژی بهم دادی چقد روحیه چقد باور توانایی رو تو وجودم برانگیخته کرد حرفت…
اصن بی نظیر که چی بگممممم
ببین یعنی این سازمان جایی بود که من ۶ ماه در آرزوش بودم و هیچوقت تو رویام نمیدیدم حتی بتونم به مرحله مصاحبه باهاشون برسم.
استاد عزیزم، دوستای عزیزم، خداجونم مرسی از همتون بابت این زندگی قشنگی که با این باورای ناب نصیبمون میکنین…
عاشقتونم…
امروز صبح به محض ورودم به سازمان اول از همه که چند تا از مدیرای ارشد اونجا نشسته بودن، با احترام بلند شدن جلوم تعارف کردن نشستم
بعد مسئول روابط انسانیشون اومدم فرم مصاحبه رو بهم داد و رفت تا فرم رو پر کردم و یکم طول کشید برگردن یه نگاهی به اطراف انداختم…
بعد با کلی احترام اومدن باهام مصاحبه کردن تو دومرحله
تو همون نگاه اول با یه برخورد عالی بهم گفتن حس میکنم ساخته شدی واسه این کار و تو ظاهرت انرژی و انگیزه زیادی میبینم…
و مصاحبه ای که خداقل واسه قبول شدن توش منتظر بودم چند هفته بعد خبر بدن بهم چیشد…
همون جا بهم گفتن از شنبه بیا کارتو شروع کن
و یسری اتفاقات جالبی هم افتاد که مثلا این سازمان کلا تو این زمینه هیچوقت نیروی جوون تو سن من و نیروی آقا نمیگرفت و امروز تو همون مرحله اول استخدام منو قبول کردن….
خدایا عاشقتم
چقد تو بزرگی خداجونم
دارم از عظمتت دیوونه میشم. چقد دوس دارم این دیوونگی رو… دلم میخواد فریاد بزنممم
نه بهاطر موقعیتی که برام فراهم شد
بخاطر اینکه خوشحالم ک تو این مدت ک رویای اینجا بودنو داشتم تونسم تو مسیر درست رو خودم کار کنم و نتیجه بگیرم
اینکه یبار دیگه نتیجه باور هامو دیدم… و اینکه بیشتر و بیشتر عاشق خدا جونم شدم
عاشقتونم بچه ها
عاشقتم استاد
بینهایت عاشقتم
❤️❤️❤️❤️❤️❤️ دوستتون دارم
سلام به به الهی شکر
ای جانم قربون این کائنات و کارما برم که مو لا درزش نمیره
چه قدر خوشخال شدم و چه قدر انرژی گرفتم دوست نازنینم ، سید دوست داشتنی
حال خوب و اتفاقات پدر و فرزندن
خیلی خیلی ممنونم که اومدی نتیجه خوب روزت رو کامنت کردی و یه عالم انرژی مثبت بهم دادی
انشالله این کار برات پر رزق و روزی باشه و بهترین ها برسی
و صاحب تمام اولین های زندگیت بشی سلطان🌹
خداروشکر چه قدر کامنتتون برای اینکه روز منو کامل کند عالی
خداروشکر
خداروشکر
وقتی شما داخل ۶ ماه کار کردن روی خودتون به خواستتون رسیدید
منم هم خیلی راحت داخل زمان کمتر میتونم به خواستم برسم
خداروشکر کامنتتون رو خوندم
و واقعا از ته قلبم تحسینتون میکنم
و خدارو بارها شکر میکنم بابت قانون ثابتش که همیشه در حال عمل کردن هست
سلام دوست عزیزم سید مهدی جان الهی شکرت داشتم تو کامنت اولی میگفتم کاش نتایج مصاحبه رو میگفتن بچه ها بعد دیدم آقای خوشدل پاسخ به کامنت شما گذاشته و باز دوباره شما کامنت گذاشتین که کارتون چقدر فوق العاده و عالیه و دقیقا اون چیزیه که آرزوش رو داشتین الهی شکرت خدایا شکرت که یکی از آرزوهات تیک خورد و با تغییر خودت دنیای قشنگی رو داری برای خودت نقاشی میکشی الهی هزاران مرتبه شکرت واقعا تحسینت میکنم عزیزم انشاءالله همینجوری بری بالا بالا دوست خوبم . خیلی تبریک میگم بهت ،(
برای همه چیز الهی شکرت
بانام خداوند عشق وثروت
کامنت دوم گام 12
تمرین : بخش دوم
1.ان مهارت یا تغییر ضروری که از آن میترسید یا تعلل میکنید، چیست؟
2. اگر امروز آن را انجام ندهید، پیشبینی میکنید جهان در آینده چطور شما را “مجبور” به یادگیری آن خواهد کرد (مثلاً چه بحرانی پیش میآید)؟
3. برای شروع یادگیری یا انجام آن تغییر حیاتی، چه “تصمیم جدی” را همین الآن میگیرید
●راهی که به فراوانی ختم میشود؛ داستان ایمان، تغیر و تولد یک رؤیای مالی در مسیر ساختوساز
سلام استاد عزیز
سلام دوستان همفرکانس
و سلام به خدای مهربانی که این کلمات را از دل من عبور میدهد.
من امروز این نوشته را در گام 12 پروژه تغیر میگذارم تا هم سپاسگزاری عمیقی باشد از مسیری که طی کردهام، و هم ثبت یک تصمیم بزرگ… تصمیمی که احساس میکنم قرار است زندگی مالی من را متحول کند؛ همان تغیری که 6 سال است بهصورت درونی در من ساخته شد و حالا آماده است در دنیای فیزیکی متجلی شود.
●شش سال همراهی با آموزههایی که هویت من را تغییر داد:
شش سال است که با آموزههای استاد عباسمنش زندگی میکنم
نه اینکه فقط گوش کرده باشم
بلکه زندگی کردهام، تجربه کردهام، افتادهام، ایستادهام، و دوباره راه رفتهام
در این شش سال
• آرامش درونی در من شکل گرفت
• سلامتیام بهتر شد
• اعتماد به نفس و ایمانم به خدا چندین برابر شد
• یاد گرفتم ذهنم را کنترل کنم، نه اینکه ذهن من را کنترل کند
• و مهمتر از همه…
یاد گرفتم فراوانی یک حالت وجودی است، نه یک نتیجه مالی
و همین درک بود که باعث شد از یک انسانی که همیشه «دغدغه مالی» داشت، تبدیل شوم به انسانی که «دغدغه رشد» دارد انسانی که میفهمد
وقتی تو تغیر میکنی زندگی مجبور میشود سر تعظیم فرود آورد.
اما حالا… بعد از شش سال کار درونی یک صدای خیلی عمیق در من زنده شده است صدایی که میگوید:
“زمان آن رسیده به مرحله جدیدی وارد شوی… مرحله خلق ثروت بزرگ.”
●ندای جدیدی که دردرونم بیدار شده ؛ساختوسازمسکن
چندسالی است امابه طورجدی چند ماهی هست که در وجودم یک اشتیاق عجیب نسبت به ساختوساز مسکن ایجاد شده
نه بهعنوان یک «کسبوکار»
بلکه بهعنوان یک رسالت… بهعنوان یک «مسیر مقدس» که میدانم خدا قرار است از طریق آن سطح مالی من را وارد فاز تازهای کند
نمیدانم چرا
نمیدانم چطور
فقط میدانم این اشتیاق از جنس اشتیاقهای قبلی نیست
این یکی…
از جنس هدایت است.
وقتی صدای هدایت از درون میآید
وقتی شوقی در تو متولد میشود بدون اینکه منشأش را بدانی
وقتی فقط میدانی «باید بروی»…
همانجاست که میفهمی این مسیر از تو نیست… از خداست.
●نشانههایی که قطعی بودن مسیر را برایم ثابت کرد
زمانی من این مسیر را با اشتیاق شروع کردم
خداهم نشانههایش را پشت سر هم برایم فرستاد.
• خداوندیک زمین عالی وزمین مورددلخواهم را در کرمان که ازارزوهام برام خرید
بدون اینکه تقلاکنم اما شرایط طوری چیده شد که انگار زمین، من را انتخاب کرد.
• یک زمین ارزشمنددیگر در رفسنجان دارم که تصمیم گرفتم آن رابرای فروش بگذارم
تا سرمایه اولیه پروژه ام که ساخت ساختمان طبقاتی درکرمان میباشد فراهم شود
و عجیب است که از همان روزی که نیت کردم وتصمیمم جدی شد اتفاقات مربوط به فروش آن زمین باارزش به شدت فعال شد.
• بلافاصله بعدازخرید زمین کرمان خداوندیکی ازبهترین دستانش راسرراهم قرادادو به طرزعجیبی درکوتاه ترین زمان ممکن نقشه پیشنهادی من درشهرداری تاییدشد که یکی ازدغدغهای من بود.
• درحال حاضرنقشه پیشنهادی به مرحله صدورفیش عوارض رسیده برای صدورپروانه.
اینها فقط «اتفاق» نبودند…
اینها پاسخهایی بودند از طرف خدا به نیت من وتصمیم من
استاد همیشه میگویند:
وقتی چیزی را واقعی وازروی شوق واشتیاق درونی درخواست کنی کائنات مشغول کارمیشوند
و من مدتهاست احساس میکنم کائنات دارند همه جوره منوحمایت میکنند…
راه داردباز میشود…
اتفاقات دارندبه بهترین شکل ممکن چیده میشوند.
● ایمان من به ساختوساز، ایمان به یک آینده رؤیایی است
من مطمئنم ساختوساز برای من فقط یک فعالیت مالی نیست.
این یک فصل جدید زندگی است.
احساس میکنم این مسیر قرار است
• من را وارد دنیای ثروت پایدار کند
• سطح ارتعاشی من را بالاتر ببرد
• حس آفرینندگیام را شکوفا کند
• و حتی کمک کند آدمهایی را استخدام کنم، اشتغال ایجاد کنم، و خیر بیشتری جاری کنم وبه گسترش جهان کمک کنم
این همان نوع ثروتی است که استاد همیشه دربارهاش حرف میزند:
«ثروتی که متولد عشق باشد، بینهایت است.»
● عبور از ترسها؛ مهمترین بخش این سفر
راستش را بگویم…
تصمیم ورود به ساختوساز تصمیم کوچکی نیست.
ترسهایی هم هست
• از ریسک مالی
• ازنداشتن تجربه
• از مسئولیت بزرگ
• از اینکه نکند موفق نشوم
اما چیزی که یاد گرفتهام این است
ترس یعنی در مسیر درست هستی.
چون اگر مسیر اشتباه باشد، ذهن نیازی به مقاومت ندارد.
ذهن فقط مقابل مسیرهایی میایستد که قصدرشد وقصدتغیرداری
هر وقت ترس آمد، من برمیگردم به آموزهها…
به این آگاهی که:
“خدا فقط مسیرهایی را در قلبت روشن میکند که توانش را داری”
پس به جای ترسیدن، به این فکر میکنم که
اگر خدا این اشتیاق را در من گذاشته،
یعنی آن پروژه، آن سرمایه، آن آدمها، آن شرایط…
همهشان از قبل خلق شدهاند و فقط باید من قدم بگذارم تا ظاهر شوند.
●پروژهای که در ذهن من شروع شده، قبل از تولدش در دنیای فیزیکی متولد شده است
وقتی به زمین کرمان فکر میکنم…
وقتی تصویر آن ساختمان را در ذهنم میسازم…
وقتی به این فکر میکنم که چند خانواده قرار است زیر سقفی که من ساختهام زندگی کنند…
وقتی تصور میکنم اولین اسکلت بتنی بالا میرود…
وقتی لحظه تحویل واحدها را در ذهن میبینم…
میفهمم این پروژه قبلاً اتفاق افتاده است
این واقعاً حس عجیبی است
انگار من دارم چیزی را دنبال میکنم که قبلاً در آیندهام خلق شده و الان دارد مرا صدا میزند.
● سپاسگزاری برای هر قدمی که در این شش سال برداشتم
اگر امروز آمادهام
اگر امروز جرأت یک شروع بزرگ را دارم
اگر امروز میتوانم با آرامش تصمیم مالی میلیاردی بگیرم
اگر امروز ساختوساز برایم قابل تصور است
تنها به این دلیل است:
شش سال تغییر درونی.
•شش سال کار روی خودم
•شش سال ایمان
•شش سال رهاسازی ترسها
•شش سال ایجاد باورهای درست
•شش سال اتصال به خدا
•شش سال همراهی با آموزههای استاد.
استاد عزیز
اگر امروز دارم وارد بزرگترین تحول مالی زندگیم میشوم
به خاطر بذرهایی است که شما در ذهن و وجود من کاشتید.
از صمیم قلب سپاسگزارتان هستم.
● حالا وارد مرحله اقدام میشوم؛ اقدامی همراه با ایمان کامل
پیام امروز من در گام 12پروژه تغیر این است:
من آمادهام.
من وارد بازی ساختوساز میشوم.
من به خدا توکل میکنم.
من از فرکانس کمبود بیرون آمدهام.
من باور دارم هر قدمی که برمیدارم، فرشتگان همراه من هستند.
من میدانم این پروژه، اولین پروژه از یک مسیر طولانی شکوفایی مالی است.
من ایمان دارم ثروتی که از عشق و خدمت بیاید، چندین برابر بازمیگردد.
و از همه مهمتر…
من برای تجلی نسخه بزرگترخودم آمادهام.
● اماسخن پایانی
من این ردپا را میگذارم تا هم تعهدی باشد برای خودم
و هم شاید الهام کوچکی باشد برای
دوستانی که مثل من سالها روی خودشان کار کردهاند و حالا حس میکنند باید وارد عمل شوند.
زندگی همیشه به کسانی پاداش میدهد که:
• با ایمان جلو میروند
• به ندای درون گوش میدهند
• از ترس عبور میکنند
و من امروز میخواهم با صدایی روشن و بلند اعلام کنم:
“من از امروز وارد دنیای ساختوسازمسکن میشوم
خدا با من است، پس همه چیز ممکن است.
باعشق و با ایمان کامل قدم برمیدارم .
تادرودی دیگربدرود
اصغرابراهیمی 27ابان 1404
سلام و درودی دوباره به دوست عزیزم…
سپاسگزار خداوندم که دستی از دستان خداوند شدیین..برای گسترش خودتون و شهرتون…
این لطف بیکران خداوند هست که شامل افرادی میشه…که تو این مسیر دارن قدم برمیدارن…
اصغر جان..کامنتتون پر از توحید و ایمان و احساس خوبه
واقعا شجاعتتون و کلامتون…رو تحسین میکنم…
منم اینروزا الان نزدیک به یکسال 8 ماه هست..فقط دارم تمرکزی در مسیر بیزنسم پیش میرم..
برای من ساخت طراحی و دوخت دستکش زنانه هست.
دستکشی که من نمونشو نه توی سایتای ایرانی دیدم و نه سایتهای خارجی…
بسیار پوشش دهی خوب و عالی داره…
و بسیار برای مجالس زیبا هستند..
چون بصورت کاربردیه همجا میشه پوشید..
یه جعبه پارچه ایی داره…
بعد روی جعبه این دستکش لوگوی اسم نرگس با سایزش با دست گلدوزی شده..
یچیز خیلی ساده و آسان…ولی از یه ذهنیت هوشمند…
که من میگم…همون هدابت خداوند…
روز گذشته با هوش مصنوعی ..که قدمهای خداوند بود..تونستم دستکشامو توی ورژنهای بزرگتری ارائه بدم…
و تمامی این قدمها ..از ساخت دستکش گرفته..
تا کارای عکسبرداری و تدوین تصویربرداریهام..
همه لطف خداوندی بود که توی این یکسال هشت ماه ..دارم قدمهای تکاملیشو پیش میبرم…
خیلی خوشحالم…همه ماها…دارییم تو این مسیر لذت میبرییم..
بجز لذت اون آرامش و اون آزادی زمانی …که فقط لذت هست..
من قبلنا فقط به اجبار داشتم کار میکردم..اصلا چالش تو کارم نبود…
اصلا حالم خوب نبود فقط داشتم با مشتریا “وَر میفتتادم…همیشه درگیر پول دادن و یا ندادن بودم..
همیشه ارائه کارام با مشتریا نمیخوند…
مشتریای بد تو تورم میخوردم…
و خیلی مشکلات دیگه…
ولی امروز که دارم بعد از دیگه 15 سال .من از سال 95 شروع کردم..سالهای قبلشم داشتم توی این حیطه درس میخوندم..
اون سالها کجا….و این یکسال خورده ایی کجا!!زمین تا آسمون متفاوته..
و همه رو لطف خدا میبینم..
خداوند دویتداره دستکشهای من وارد پروژه های عالی و عروش عالی بشه…
فقط اون میگه من عمل میکنم.
اصغر جان!!!
نمیدونم!ولی میدونم..تو هم تو این مسیری این صحبت من خیلی برات آشنا و درست هست…
که ما هیچی از مسیر بعدی نمیدونم..فقط روی جریان خداوندیم..اون مسیرها رو میدونه و ما تحت هدایت کاملش هستیم…
من یوقتایی فکر میکنم ..این مسیر دیگه مسیر درستشه..بعداش میبینم.خدا میگه!برو قدم بعدی…
اتفاقا !!یه روز خواهرم بهم گفت!نرگس..چرا یچیزی بهت میگم..احساس میکنم میترسی!،؟
چرا فلان کار رو برای دستکشات انجام نمیدی!؟
چرا فلان کار نمیکنی!؟
نمیدونه من راهنماییم خداست..هر چی اون بگه من انجام میدم…
میگه احساس میکنم از یچیزی مقاومت و ترس داری….
واقعا …
دقیقا من از مسیری که بهم الهام نمیشه…ترس دارم..چون من بسیار ناتوانم..
که یه روز بهش گفتم..عزیزم تو مسیر خودتو برو منم مسیر خودم..
اگه شما اون مسیر برات جواب داد برای منم جواب میده..
دقیقا میبینم خودشم تو اون مسیر هنوز لنگه…
و میخاد راه های دیگه بره…
و دقیقا زوراشو میبینم.
ولی سعی کردم کاری بهیچکسی نداشته باشم…
چون من تمام وجودم از خداست!تنها یارو حمایتگرم خداست..
من فقط خاستمو بهش میگم…..نشانهها میاد پیش میرم..تجربه میگیرم…و میرم جلو..
اصلا بسنده نمیکنم..به چیزیکه جامعه قبولش دارن…
من فقط امیدم هدایت الهی هست…
اصغر جان..خداوند یه ایده چند روز پیش در آینده بهم داد..که همین دستکشها رو در آینده میتونم…بصورت فریلنسری کنم..
همون بصورت سیستمی طراحی لباس و اینجور چیزا.. انجام میدن…
یچیزی بگم!!!من یه شب خوابشم بهم الهام شد…
و در جواب فرشتگان که منتظر حضور من توی اون قسمتی که من توی خواب دیدم. بودن..
بهم گفت میخای چکاره شی…
گفتم میخام طراحی پارچه هنون فریلنسر بشم..
من ایده ایی از این رشته مورد علاقه ام ددرم..میتونم از طبیعت توی نقش طراحیام..که اونم میتونه دستکش باشه استفاده کنم..
من دارم وارد این مراحل بشم..
ولی چون مسیر تکاملیش هستم.فعلا پیش میرم…
اصغر جان..این مسیرم به شما تبریک میگم…
فعلا!خدا نگهدارتون.
بسمالله الرحمن الرحیم
خانم فاطمه (نرگس) عزیز و گرامی
باسلام و احترام؛
نمیدانم از کدام واژه آغاز کنم تا حق مهربانی، توجه وعنایت شمانازنین در پاسخ به کامنتهام ادا شده باشد
گاهی جملات هرقدر هم که اراسته و دلنشین باشند باز نمیتوانند میزان قدردانی حقیقی انسان را بیان کنند اما با این حال قلبم مرا وامیدارد که با تمام صداقت از شما بابت پاسخهای ارزشمند، پرمحبت و انگیزهبخشی که می نویسیدتشکر کنم.
واکنش شما تنها یک پاسخ ساده نیست انعکاسی بود از ایمان، آگاهی و احترامی که سالهاست فضای سایت عباسمنش را زنده، گرم و معنوی نگه داشته است.
در تک تک واژههای شما، روح آرامش، باور، و درک عمیقی از مسیر رشد و آفرینش واقعیت حس میشد این همان نوری است که هر فردی در مسیر تحول نیاز دارد تا بتواند گامی تازه مطمئنتر و الهامبخشتر بردارد.
برای من همین چند سطر شما همچون تلنگری روشن بود که یادآوری کند ما هر یک در جهان این خالق مهربان میتوانیم منشأ نوری شویم که زندگی دیگری را گرمتر و امیدبخشتر میکند.
اجازه دهید بگویم که پاسخ شمانازنین نه تنها نشانهای از شخصیت بزرگوار و آگاهتان بودبلکه انعکاسی از روحیهٔ سازندهای است که در این مسیر مشترک همهٔ ما را به هم پیوند میدهد.
گاهی یک جمله ان هم از سوی انسانی آگاه و در مسیربیش از صدها صفحه آموزش میتواند اثرگذار باشدو سخن شما چنین بودکوتاه اما ریشهدار، صمیمی اما عمیق، ساده اما الهامبخش.
امابسیارتابسیار خوشحالم که خبرراهاندازی بیزنس جدیدتان راخواندم البته درکامنتهای قبلی تون متوجه شده بودم که مشغول تولیددستکش هستین چه نشانهای برتر از این که فردی که در مسیر تحول قدم برمیداردنتایج را نه تنها درونی، بلکه در جهان بیرون هم میآفریند.
اینکه شما وارد عرصهٔ تولید دستکش شدهاید برای من یادآور این حقیقت است که انسان مؤمن و متعهد
حتی در سادهترین حوزهها نیز میتواند اثری ارزشمند و متفاوت بیافریندزیرا آنچه کار را ارزشمند میکندمحصول نیست انرژیای است که پشت آن جریان دارد.
شما با اقدام شجاعانه و الهامبخش خود به زیبایی نشان دادید که:
ایمان، توکل، پشتکار و حرکت آگاهانه دیر یا زود به ثمر مینشینند.
اینکه کسی از مرحلهٔ یادگیری و دریافت به مرحلهٔ خلق و ارائهٔ ارزش وارد شود یکی از بزرگترین نشانههای هماهنگی با جهان و قوانین الهی است.
و شما این قانون را به شکلی زیبا به مرحلهٔ عمل رساندهاید.
به شما تبریک میگویم از صمیم دل
بهخاطر قدمی که برداشتهاید بهخاطر جسارتی که نشان دادهاید و بهخاطر باوری که در عمل خود را اثبات کرده است.
امیدوارم این مسیرتان آغازفصلی پر از فراوانی، رونق، گسترش و نعمتهای الهی درزندگی پربرکتتان باشد.
از خدای مهربان میخواهم که بیزنستان را به جریانی از برکت تبدیل کند جریانی که نه فقط برای شما بلکه برای تمام ان کسانی که از محصول شما استفاده میکنندخیر، راحتی و انرژی مثبت به همراه داشته باشد.
نرگس عزیز
فضای سایت عباسمنش فضایی است که آدمها در ان آگاهی را فقط نمیآموزند
بلکه آن را زندگی میکنند.
پاسخهای شمانازنین به کامنتهای اینجانب وسایردوستان یکی از آن نشانههایی بود که نشان داداین فضاهنوز همانقدر سرشار از قلبهای مهربان و ذهنهای آگاه است.
صمیمانه برایتان سلامتی، موفقیت، افزایش فروش، گسترش کسبوکار، فراوانی مالی، آرامش قلبی و الهامات تازه آرزو دارم.
باشد که از این مسیر زیبانتایج و اتفاقاتی دریافت کنید که حتی فراتر از خواستهها و تصور امروزتان باشد.
نرگس جان مهربان
میخواهم دراینجا برایت از دخترنازنینم نازیلای خوشذوقمان که مربی “موسسه بچه های بهتر”میباشد بگویم ودرهمین تابستان گذشته بعد ازبرگزاری کارگاه صابونسازی در مؤسسه مون که برای بچه های نازنین شهرمون برگزارکردیم جرقهای در دلش روشن شد… جرقهای که امروز تبدیل شده به یک بیزنس کوچک و دوستداشتنی.
نازیلا این روزههابا دستان مهربانش و با دلی بزرگ، صابونهایی میسازد که هر کدامشان قصهای دارند صابونهایی کوچک در قالبهای کودکانه، رنگی، خوشبو و پر از انرژی مثبت.
او یادمان میدهد که خلاقیت سن نمیشناسد و رویاها فقط دنبال کمی شجاعت هستند.
همانطور که استاد عباسمنش میگویند:
«این روزها میشود از هزاران راه مختلف پول درآوردکافیست باور کنی که میتوانی.»
و نازیلا همین را ثابت کرده… با ایمان، با علاقه، با قدمهای کوچک اما پیوسته.
نرگس عزیز،
این یادآوری برای ماادمااست
که گاهی یک جرقه، یک کارگاه کوچک، یک ایده ساده… میتواند دری به سوی دنیایی تازه باز کند.
واین روزهها شکرخدانازیلا هرروزچندین سفارش ازمدارس ،مهدهای کودک و خانوادهها درشهرمون داره حتی سفارش اینترتی ازتهران داشته وجالب بدونی نوه گلم” گلشید”عزیزم که تازه امسال رفته مدرسه وکلاس اوله به شدت همه جاوپیش همه کارمامانشو تبلیغ میکنه
در پایان یک بار دیگر از توجه، مهربانی، وقت گذاشتن و پاسخ محبتآمیزتان قلباً سپاسگزارم.
شما باعث شدید لحظهای کوتاه اما روشن در دل من ثبت شود و این ارزش، هرگز فراموش نخواهد شد.
با احترام و بهترین آرزوها
ارادتمند ابراهیمی 30 آبان 1404
سلام آقای ابراهیمی عزیز..
دارییم میرییم برای یکماه زیبای دیگه….اونم بازم با نور الهی که خودمون دارییم با باورهامون توی درونمون گسترشش میدییم…
ممنونم بابت لطف بیکرانت که اینقدر زیبا نوشته ایی
واقعا !از صمیم قلبم از شما سپاسگزاری میکنم..
آقای ابراهیمی عزیز…راجع به صابونهای نوه خوشکلت گفتی !یادم از صابونی اوگد که مادرم توی دوران کودکیم در سال 60 خرید….
هنوز”بوش توی مشاممه..
چقدر اون لحظه کودکیمو حس کردم..
منم دوستدارم یکی از اون صابونای خوشکل نوه.تونو داشته باشم…
خدایا شکرت بابت دوستان بهشتیم..
آقای ابراهیمی عزیز….نمیدونم چجور جواب اینهمه محبتتو بدم..ساعت 505 صبح تا 6…خوابم نمیبرد..اول هفته هم هست…حسم بهم گفت..سایت رو باز کن…
نور روی اسمتون روشن شد…
واقعا از صمیم قلبم از شما سپاسگزارم..
همین الان یه پرنده بلبل صداش روی درخت کنار بغل اتاقم داره تایید میکنه..
یادمه اون اوایلی که تازه وارد سایت شده بودم..
هر روز بلا استثنا این پرنده منو از رختخوابم بلند میکرد..
ناگفته نمونه..بغل دست خونمون کوه هست…
کوه زاگرس ولی از رشته کوهاش هست..
بهار که میشه…منطقه جنوبم که خودت میدونی…..یه حال هوای دیگه ایی داره..
من چه هدایتهایی توی بلندی این کوه شدم…
چه درهایی بروم باز شد…من به واقعیت بهشت رو دیدم…نمیتونم اینهمه حس خوب رو چجور برات بنویسم..
چه شبها چه روزهایی که در پی یافتن حقیقت زندگی با درکم از صحبتهای استاد عزیز….
چه الهاماتی دریافت کردم..من از کودکی همین شخصیتو داشتم..
ولی توی سن 33 سالگی پیدا کردم…
هم اکنونم خیلی خوشحالم..این 4 سال..به اندازه صدسال “در همه جنبه های زندگی رشد کردم…
توی رابطه…که شبانه روز شیطان امانم را بریده بود..و نه راه پس داشتم…و نه راه پیش….چقدر تونستم بر ترسهام غلبه کنم..
اینقدر تحول تو زندگیم پیش اومده که میتونم ساعتها برات حرف بزنم..
آقای ابراهیمی عزیز…صداقتتون از لب کلامتون مشخصه…واقعا از صمیم قلبم ازت ممنونم….
خیلی ممنونم….
یه شب…خواب دیدم…اون اوایل….
بهشت برام نمایان شد…دقیقا روی صفحه قرآنم..شکل یه پرنده زیبا روی شاخه های بهشت داره آواز میخونه…
دقیقا همون تصویر قرآنیمو توی بهشت دیدم…کل پرنده و درختان سرسبز بودن..
اصلا سرسبزیش با دنیای امروز زمین تا آسمون متفاوت بود…
یع سبز روشن و براق و زیبا…
و یه شب دیگه تو همین حوالیها…
دو شخص که دقیقا همرنگ این جامعه هستند..رو بهم نشون داد..
خودمم توی همون جهنم بودم…همون دوزخ….
فقط یجایی”تاریک و پر از گودال بود…
و من سرگردان فقط داشتم آدمهای اطرافمو میدیدم..
دیدم اون شخص مذهبی…به من گفت!
چون اتفاقا چند شب قبلش هدایت شدم به یه مکان اون شخص منو شناخت ..با من سلام کرد..دقیقا همون شکل با همون شرایط…
به من گفت…سبزی میخام..
(این شخص چادری و بسیار محجبه)
و یه شخص دیگه از اطرافیانم..دقیقا برخلاف این تیپ و شخصیت…
و از اونطرف بوم افتاده..اونا رفتن توی قهقرای اون مکان..
دیگه خودم تنها شدم..
ولی اونا توی سرگردانی خودشون پخش شدن..
من خودم تنهای تنها شدم…
و هدایت شدم روی چاهی عمیق…
انگار چشمانم روش دوربین فوکس بود…نگاهی به چاه انداختم…
دیدم…..اینقدر عمیقه که با چشم دیده نمیشه..
سر تا سر اون برهوت پر از چالها بود…
یه لحظه خداوند بهم گفت..نرگس…
تو راه میانه رو برو..نه این مسیر مذهبی….که چیزی بنام شادی و سرسبزی ندارن..
با نشانه ها بهم گفت.
نه اونراه که برخلاف این عقیده هستند..و دارن خودشونو نابود میکنن.
که امروزه دسته هاش هر روز داره بزرگ میشه…
بهم گفت راه خودتو برو…
و اون لحظه خداوند منو وارد بهشت کرد…
من بهشت رو بصورت صحنه واضح نمیدیدم..
چون برام قابلیت نداشت..
فقط حسش میکردم که دارم روی بهشت پرواز میکنم..
وای !!!
چقدر حسش لطافت داشت..
من خواب نبودم بیدار بودم.
صدای آبشار میومد..
صدای اب میومد..
صدای بوی سرسبزی گیاهان و باد خنک میومد..
صدای پرندگان اینقدر آمیخته این زیباییها شده بود..
که وجودم شده بود از لرز و نور الهی…
واقعا هر چقدر از زیباییهاش بگم…آقای ابراهیمی کوتاهی کردم…
من از بچگی..تمام هدایتهایی که شدم امروز تو زندگیم برام نمایان شده…
من از بچگی..خداوند همسرمو بهم نشون داد…
سال 97 وارد زندگیم شد…
دقیقا یسری اتفاقات افتاد…
و این ازدواج بجایی ختم نشد..
من همیشه در پی کارآفرین شدن بودم..
اصلا تو خط ازدواج نبودم..
دوستداشتم ازدواج کنم.ولی میگفتم من باید آمادگی کامل رو داشته باشم..
خداوند اون خواب کودکیم.تو سن 6 ساله..اگه اشتباه نکنم..سال 97 بهم داد..
پسر خیلی خوبیه..توی کارش بسیار موفقه…
و همین ورود این شخص..و یسری اتفاقات..
باعث شد من بیام توی این سرزمین وادی…
الان نزدیک به هشت ساله این موضوع میگذره..
خداوند هر روز نشده..که الهامی نرسونده باشه..راجع به این موضوع..
اوایل خوابی دیدم..که اون خواب…تایید این ازدواج رو بر قلبم زد..
یچیزایی غیبی بدون اینکه..کسی متوجه بشه..حتی خودش…به من رسیده…
اصلا توی دنیای اطرافیانم.اگه بهش بگم!!!
میگن!!!مگه میشه…
ولی برای من شده…
خداوند یه روز بهم گفت…یه غلبه بر ترس…
در قبرستان داشتم…
یادمه خیلی میترسیدم..
بهم گفت!
مگه نمیخای توی تمام زندگیت موفق بشی..
گفتم آره…
بهم گفت اگه حرکت نکنی همین الان..خبری از موفقعیتتت نیست..
مدام بهم میگفت…
میدونم..آقای ابراهیمی…بحث تمام جنبه های زندگی هست…حتی همین همسر…
اگه بهترینها هم از نظر خودش؟باشه
یا هر شغل دلخواه من..
یا هر چیزی دیگه…
میدونم.اگه روی خودم و قوانین الهی کار نکنم….
اون خاسته ها برای من جهنم میشه…
جهنم…..
چون من دارم برخلاف قانون عمل میکنم.و دارم زندگیمو در همه مراحل ….با فرکانسام خلق میکنم..
یه شب همون شخص با فرکانس ناجورم خدا بهم نشون داد..
که اون شخصی که همسر منه…
داشت بهم زور میگفت..
واقعا یه تکه از جهنم بود..
اونجا هدایت رو درک کردم..که هیچ وقت بها به چیزی ندم.
ممنونم..ببخشید پیامم زیاد شد…
میخام بهت بگم!!!آخه نوشتهات بسیار زیبا هستند..
و انشالله این هفته…یه هفته پر برکت برای تمامی بچه های سایت باشه..
من خیلی خوشحالم در مسیر رشد و تلاش بی وقفه هستم..
دقیقا با اوندن این فایل این انگیزه اومد یه دفتر خوشکل با بهترین مارک..که من همیشه دفتر آسمان میخرم..با بهترین خودکارها…
شروع کردم به نوشتن….
واقعا چقدر انرژیش توی زندگیم قوی شده…
چقدر درها بروم باز شده…
که همه رو لطف خدای مهربون میبینم…
فعلا آقای ابراهیمی ببخش؟نوشتهام زیاد شد..
ولی میخام بهت بگم! اینقدر این مسیر لذتبخشه..
بهمون خدای بزرگمون…
یوقتایی دوستدارم برم یجایی…
وقتی بهش فکر میکنم..
خوب من برم اونجا چکار کنم..
میگم هیجا مثل خانواده توحیدییم نمیشه..
اینقدر لذت اینجا برام گواه و روشنه..مخصوصا انرژی اینروزا..
میگم ترگس..هیج جا مثل اینجا دنج نیست..
حوریکه دیگه شارژ گوشیم کم بشه..بزارم کنار..
پیاده روی هر روز عصرم..فقط به بهانه گفتگو و الهامات خداونده…
بدجور دیوانه و سرگشته شدم…
.انشالله شما هم مثل من باشی..
دوستتدارم..دوست هم بهشتیم…
دوستیکه…وحودمون از یه خداست..و فرقی نمیکنه جنس مخالف باشی…غریبه باشی یا از خود…
به امید دیدار….
نرگس………
بسمالله الرحمن الرحیم
به نام خداوندی که آغاز هر کار با یاد او روشنی میگیرد و پایان هر راه با توکل بر او آرامش مییابد با امید به یاریاش قدم برمیداریم و از او میخواهیم که دل را آرام، راه را روشن و گامهایمان را برکت دهد.
سلام
نرگس جان
بانوی مهربان
وقتی کامنتت را خوندم همان لحظه چیزی در من تکان خورد انگار نفس طبیعت از لابهلای واژههایت به صورتم خورد و من را از پشت دیوارهای روزمرگیها بیرون کشید
نوشته بودی خانهات بغل کوههای زاگرس است… جنوبی، آفتابی، پاک… و همین تصویر کافی بود تا همهی آنچه در وجودم به خواب رفته بود بیدار شود گویی میدانم بعضی کلمات فقط کلمه نیستندپنجرهاند، پنجرهای رو به جایی که شاید سالهاست دلت میخواهد قدمی به سمتش برداری اما حواست پرت زندگی شده.
تو همان لحظه با نوشتنت این پنجره را باز کردی.
از همان ثانیه درونم هوایی شد انگار روح من از میان خطوط تو تا دامنهی کوههای زاگرس دوید نشست روی سنگ داغ عصرهای جنوب عمیق نفس کشید و با باد گرم همانجا آرام شدو من فهمیدم چقدر دلتنگ طبیعتم چقدر دلم میخواست از تنشها جدا شوم از شهر، از همهمه… و فقط در آغوش زمین نفس بکشم.
همان حس بود که باعث شد درنگ نکنم
روز گذشته دست همسر جانم را گرفتم و بیهیچ برنامهریزی مثل دو کودک عاشق ماجراجویی راه افتادیم سمت بندرعباس… شهری که هر بار آدم پا روی خاکش میگذارد چیزی در وجودش عوض میشود بندرعباس، شهری که دریا دارد، آفتاب دارد، مردمانش آنقدر پاک و صمیمیاند که انگار دلهایشان هم مثل ساحل جنوب همیشه روشن است.
وقتی رسیدیم اولین چیزی که حس کردم «رهایی» بودنسیم پرنمک دریا روی صورتمان نشست و انگار تمام غمها و خستگیها را شست و بردآدم اینجا که میآیدمیفهمد چرا میگویند جنوب فقط جغرافیا نیست یک روح است روحی گرم، صادق و بیریا.
نرگس جان
میخواهم صادقانه بگویم…
نوشتن تو نه فقط زیبا بودبلکه الهامبخش بودبعضی انسانها فقط با حضورشان یا حرفهای سادهشان در دیگری جرقهای روشن میکنندتو برای من همان جرقه بودی با توصیف خانهات، با گفتن از زندگی کنار کوه و طبیعت، تو مرا یاد چیزی انداختی که سالهاست فراموشش کرده بودم
اینکه زندگی فقط کار و تکرار و شلوغی نیست
زندگی یعنی زیستن، لمس کردن، شنیدن، دیدن…
زندگی یعنی «بودن» در آغوش طبیعت
اینجا بندرعباس که قدم میزنم هر موجی که کنار ساحل میشکندانگار دارد به من یادآوری میکند که جهان بیپایان است و انسان هر وقت بخواهد میتواند دوباره متولد شودمهم نیست چند سال گذشته یا چه چیزهایی را پشت سر گذاشتهایم کافیست یک تصمیم کوچک بگیریم و به سمت نور حرکت کنیم درست مثل همین سفر ناگهانی.
تو مرا یاد این حقیقت انداختی
وقتی از خانهات در دل طبیعت گفتی احساس کردم آنجا فقط یک خانه نیست یک «پرتو» است گاهی خدا بعضی آدمها را میگذارد در جاهایی که خود مکان، شفاست. زاگرس… کوه… آفتاب… باد گرم… خاکی که بوی زندگی میدهد تصورش هم آرامکننده است و اینکه تو در آن فضا نفس میکشی خودش زیباست.
میخواهم بدانی
این حس خوب
این روزهایم،
این سفر،
این هوای تازه،
این بیداری درونی…
همهش از همان چند خط پرانرژی تو آغاز شد.
از تو سپاسگزارم
به خاطر اینکه با صداقت و سادگی نوشتی
به خاطر اینکه انرژیات واقعی بود و رسید
به خاطر اینکه واژههایت مرا به جایی بردند که لازم داشتم بروم
اینجای سفرمان رو به دریاست وقتی غروب میشود، خورشید آرام آرام در آب فرو میرود و آسمان را با رنگهای نارنجی و بنفش نقاشی میکندهمینجا به خودم گفتم
«میبینی؟ یک کامنت، یک جمله، چطور میتواند مسیر آدم را عوض کند؟»
و به خودم لبخند زدم چون میفهمم که زیبایی زندگی همین است… همین اتفاقهای کوچک که به دل مینشینند و آدم را میبرند به سمت احساسات واقعی.
نرگس عزیز
برایم روشن شد که گاهی یک انسان از دوراز دل کوههای زاگرس میتواند نوری باشد برای کسی در جای دیگر این انرژیها واقعیاندنه خیالاندنه تصادف جهان همیشه با زبان آدمها با ما حرف میزند فقط باید گوش شنوا داشته باشیم.
از تو میخواهم همیشه همانطور بنویسی
با همان طبیعی بودن، همان صداقت، همان انرژی خاک خوب زاگرس.
تو نمیدانی نوشتههات چقدر میتواند الهامبخش باشد.
نه فقط برای من، شاید برای خیلیها.
دنیا به آدمهایی مثل تو نیاز دارد
آدمهایی که با یک جمله حال دیگری را بهتر میکنند.
در پایان از بندرعباس، از کنار دریا، با قلبی آرام و روشن به تو میگویم:
سپاس برای حضورت، برای حرفهایت، برای انرژیات،
و برای اینکه باعث شدی من و همسرم عزیزدلم این سفر زیبا را تجربه کنیم.
امیدوارم روزی کنار همان کوههای زاگرس، کنار خانهات، در دل طبیعتی که روایتش کردی، قدم بزنیم و هوایی را نفس بکشیم که تو هر روز نفس میکشی.
با قلبی پر از مهر
و آرزوی روشنترین لحظهها برای تو
ابراهیمی 4اذر1404
سلام و درودی دوباره به صبح روشنی بخش ”
زیبای طبیعت “بکر کوه تل قلعه…
میخام بازم برات بنویسم..دوستداری !؟پس گوش کن!
ناگفته نمونه…نوشتتت پر از درک حضورت کنارم بود…خیلی خیلی خیلی خیلی متشکرم..
اینروزا منو خدا خیلی بهم نزدیک شدییم..
وقتی داشتم کامتتتو میخوندم..بدنم به لرزه افتاده بود.
پلک چشمانم داشت تاایید میکرد..
نمیدونم چجور سپاسگزار خداوند باشم…
که هدایتم کرد تا حضورشو توی تمام ثانیهای زندگیم حسش کنم….
اصغر جان!!!!من همیشه با خودم میگفتم قبل از این اگاهیها همیشه توی درونم بود…
میگفتم ما هیچ تفاوتی با جنس مخالف ندارییم حتی غریبها..
همه ماها یکی هستیم..
اون نگاه های مذهبی خیلی آدمها رو از خودشون دور کرده بود..
خوب بگذرییم ولی خوشحالم که با همدیگه دارییم صحبت میکنیم..
اتفاقا”همین روز گذشته داشتم حیاط خونمونو که یکی از کنترل ذهنهای منه برای احساس خوب..آبپاشی و جارو زدنه…
خیلی خیلی دوستدارمش!دیدم یه پروانه زیبا روی زمین افتاده”جون میکنه..
حسم گفت بردارش بزارش روی تنه درختی که داخلش گل کاشتیم..اونم گل جعفری خوشبو..
اونجا بهم گفت..برو دوربینتو بردار فیلم بگیر بزار توی یوتیوب…
ازت پیشنهاد میکنم از طرف من دعوتی…برو ببینش..همون علی پور با انگلیسی بزن…بنام دستکش نرگس…
یه کلیپ خودمونی گرفتم راجع به دستکش نرگس و همراه با طبیعت…
دعوتتت کردما…به خاستت رسیدی..انشالله خوشحال میشم تشریف بیاری توی جنوب و این زیباییها رو ببینی…
ابراهیم عزیز…بخدا!!!در عرض ربع ساعت بود..این نشانه خداست..
بعد از گرفتن اون فیلم…
و هدایت شدن به یوتیوب..
لطف خدا شامل حالم شد..تا ببینم تا درکش کنم..
یه شخص اومد خونمون دقیقا مثل اون پروانه..
حالش بد بود..
گفت بیماری قلبی دارم از استرس بالا دست چپم خشک شده…
خونرسانی به بدنم نمیشه…
اونجا فهمیدم…چقدر ما باید سپاسگزار خداوند باشیم…
پیام بازرگانی…یه پرنده ایی از روزی که وارد سایت شدم هر صبح بلا استثنا میاد بالای اتاقم صدا میده..
الانم داره برام تایید میکنه..
به شما هدیه میکنم این زیباییها رو…
اصغر جان..میگفتم…اون روی “شخصی که دیروز باهاش ملاقات کردم..خیلی خیلی درونمو برانگیخته کرد..که یادم باشه..تاهدمو هیچ وقت از بیین نبرم…
و انشالله همیشه در خوشی و سعتدتمندی دنیا باشیم..
و اینم از یه تاهد قوی میگذره…که حالمونو خوب نگهدارییم..
یچیز دیگه! اصغر جان.!
من ساعتها توی خلوت خودم میرم کوه..هر موقع بهم گفته بشه..
خاصیت کوه..تنهاییه..
سکوته…
حال خوب و ارامشه..
باید بطلبه…
و هر موقع میرم..
اینقدر لذت میبرم..
که یه لحظه هم دوستندارم بیام پایین کوه..
یادمه خیلی گذشته….خیلی برام جالب بود…
خوابهایی که میدیم…توی دقیقا قسمتی که میرم با خدای خودم خلوت میکنم..
میدیدم همونجا یه آبشار بزرگ میاد پایین و پر از سرسبزی…
و دقیقا همین خواب رو مادرم..خانم های همسایمون..همیشه نیومدن بهمون میگفتن..
ما خواب دیدم اینجا یه تکه از بهشته..
الله اکبر…
و دقیقا سال گذشته خواهرم خواب دید…یه خانمی روی کوه داره صحبت میکنه..میگفت مادر من نمیدیدمش..فقط داشت صحبت میکرد..خیلی افراد دورش جمع بودن…
نمیدونستم چی میگفت..
اصغر جان..ایشون نمیدونست که اون خواب الهامی براش از طرف من..
من نمیگم!!!
که خیلی از قانون پیروی میکنم ولی خیلی دارم سعی میکنم..
و دقیقا اینفرد مسیر منو میبینه..
یه شب من قبل از اینکه این گفتها رو به ایشون بگم…
توی خواب بهم الهام شد..
دقیقا همون صحنه..
ولی ولی…ایشون خیلی خیلی مقاومت داشت..
میگفتم مسخرم میکرد..اونجا بهم الهام شد..که نرگس تو مسیر خودت برو جلو..
نیازی نیست…
تو به کسی چیزی بگی…
میخام بگم…بازم.یه صبح زود بهمون ماهی..که فضای جنوب خیلی سرسبزه…
خیلی خیلی زیباست..
یه صبح زود بعد از چند روز باران..
و سرسبز شدن کوه..
و اونهمه زیبایی گلهای رنگی الله اکبر.
دقیقا یه تکه از بهشت..
بهم گفت..
فقط حرکت کن برو بالای کوه…
اصغر جان..نمیدونم چحور برات توصیف کنم..
اینقدر که زیبا و پر از گل بود واقعا زبانم قاصره از اینهمه زیبایی
و من عاشق این ندای رفتن در زمان مناسبم..
یچیز دیگه ایی بگم!من دانشجوی رشته طراحی دوخت بودم…
یه درسی داشتم بنام طراحی پارچه..
یه روز که بیین فرجه ها بود اومدم شهرمون..
بازم دیوانه وار در دل طبیعت کوه..
یه حسی “که اون خدا بود..
بهم گفت..
هر چی گل هست توی کوه توی برگه ایی که تو دستته بکش!!
و منیکه نقاشیم خوب نبود..
همه رو کشیدم الله اکبر..
اونجا بود این حس درونی..گفتم خدایا من تو این رشته خیلی موفق نیستم.خوشم از دوخت کردن لباس نمیاد عاشق طراحیم…
.
و استادم تعجب کرده بود از اینهمه طرح..بهم گفت..تنها دانشجویی
که طرحهاش برای خودشه..
فقط خانم علی پور هست..
بهم گفت بشین روبرو برام بکش..
اصغر جان!براش کشیدم..و راپورت بندی کردم..
اصطلاح طراحی و پارچه هست..
و گذشت من پایان پروژه همون دفاع کارمو..
که بسیار زیبا شد…
کار طراحی دوخت سرویس خواب از صدفهای حوزه خلیج فارس…کار کردم با معدل 19.75 اونو به لطف خدا و الهامات کسب کردم..
حساب کنید این طبیعت به کجا کشونده شد..
و من جوری طراحی میکردم..
که خودممم “تعجب میکردم از این دقت و هماهنگی
و این گذشت تا اینکه من توی این مسیر خلق “دستکشهای نرگس رسیدم..
همین چند روز پیش خداوند بهم گفت ..میتونی در اینده..فریلنسر ساخت و طراحی دستکش اونم با طراحی پارچهات از طبیعت بشی…
و من اون اوایل ورودم به سایت..دقیقا همین مورد” بصورت خواب بهم یه فرشته بهم الهام کرد..
دستکشهام بسیار زیبا و پر کاربرد و بسیار ظریف هستند..
من همه رو لطف خداوند میبینم..
اصغر جان ببخش صحبتم طولانی شد..
من نرگس کوه رو فراموش کرده بودم ولی لطف خدا باعث شد.کوهمون زیبا بشه.محل زندگیمون زیبا باشه..
من خیلی دریافتها رو داشتم..من خیلی لطف خدا شامل حالم شده..ولی …یچیزی بگم!!!باید بیاد بیارییم تا همیشه در قلبمون یاداوری بشه…
فعلا!!!میبینمت…کوهمون داره صدات میکنه دوستتدارم…
به نام خدای مهربونی که همیشه با عشق مراقب من بوده؛ خدایی که قدم به قدم همقدم من شده و حالا بیش از هر وقتی حضورش رو در زندگیام حس میکنم.
این روزها دستهام بیتاب نوشتنن…
انگار از کنترل مغزم هم رد شدن و مستقلاً دارن مینویسن. میخوان چیزی رو که تو دلشونه بریزن بیرون؛ هی مینویسن، پاک میکنن، دوباره مینویسن… و من میفهمم این یعنی چیزی درونم داره فوران میکنه.
از وقتی این فایل رو گوش دادم، انگار دستهام توی یک جشن و پایکوبی افتادن؛ یک رقص الهی… رقصی از جنس رهایی.
این فایل برای من یک یادآوری بزرگ بود.
وقتی داستان دوستانم رو شنیدم، قلبم پر شد از عشق. انگار یک آینه شد… من و خواهرهام رو دوباره توش دیدم؛ همون چهار دختر کوچیکی که وسط سختترین روزهای زندگی، تو دل بیکسیها، تو دل بیپولیها، تو دل نگرانیها… قد کشیدیم.
پدرم وقتی ما خیلی کوچیک بودیم رفت…
مادرم بیمار بود…
و همه اطرافیان با نگاهشون میگفتن: «این بچهها چطور میخوان بزرگ بشن؟»
من اون روزا خیلی خداشناس نبودم…
اما یک رفاقت عجیب بین من و خدا بود.
یه جور حس امنیت…
یه حالی که میگفت: «نگران نباش. من هستم.»
بیستوچهار سال گذشته…
و امروز هر کسی ما رو میبینه باورش نمیشه ما همون چهار دختری هستیم که همه میگفتن آیندهای نداریم.
ما نه با گذشتهمون تعریف شدیم و نه اجازه دادیم شرایط ما رو تسلیم کنه.
ما از همون روزهای اول بهترین رو از خدا خواستیم، و خدا هم بهترینها رو تو مسیرمون گذاشت.
خیلیا مثل ما سختی کشیدن ولی تو اون گذشته موندن…
خیلیا غرق شدن…
اما ما یک چیز رو از اول فهمیدیم:
همهچیز به انتخاب خود آدم بستگی داره.
به اینکه خودت رو در گذشته ببینی یا در مسیر الهی.
ما مسیر الهی رو انتخاب کردیم.
و خدا جواب این انتخاب رو با معجزه داد.
استادی اومد…
از دل قصهها، مثل سوار سفیدپوشی که میرسه وسط تاریکی…
و راه رو نشونمون داد.
ما رو دوباره وصل کرد به خود واقعیمون، به الهام، به قدرتی که همیشه با ما بوده.
من سپاسگزار خدایی هستم که بهترین رفیق زندگیمه؛
رفیقی که تمام این سالها جای پدر، جای مادر، جای حامی و تکیهگاه برام بوده.
رفیقی که هرچی بیشتر شناختمش، رابطهمون عمیقتر و واقعیتر شد.
رفیقی که یادم داد هیچوقت تنها نبودم.
و سپاسگزارم از خدایی که منو آورد وسط این سایت الهی؛
میون این خانواده، این آگاهیها، این فایلها، و این آدمهای نورانی.
هر بار که فایلی میبینم یا کامنت دوستانم رو میخونم، یه چیز توی دلم روشن میشه؛
یه چراغ…
یه ایمان تازه…
یه عشق دوباره.
این مسیر، فقط یک مسیر آموزشی نیست؛
این یک بازگشته.
یک تولده.
یک دوباره دیدنِ خودِ الهیِ درونم.
و آخرش میخوام یه چیزی رو صاف و ساده بگم…
من دیگه اون دختر قدیمی نیستم.
نه اون دختری که از گذشته میترسید، نه اون که دنبال یکی میگشت تکیه بده، نه اون که فکر میکرد زندگی فقط همون چیزیه که براش اتفاق افتاده.
من الان زنیام که تغییر رو پذیرفته.
زنی که فهمیده تغییر چیزی نیست که ازش بترسی… یه جور رفیقه، یه جور نور، یه جور دعوت به بهتر شدن.
از وقتی پذیرفتمش، انگار زندگی هم باهام راه اومد…
درها باز شد، نشونهها زیاد شد، حسهام عمیقتر شد، ایمانم محکمتر شد.
این قدم 12 برای من یک جمله میگه:
وقتی واقعاً تغییر رو بغل میکنی، زندگی هم تو رو بغل میکنه.