تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۱۲
موضوع این قسمت: چطور گذشتهی تلخ، بزرگترین انگیزه شما برای رسیدن به اوج است؟
مفاهیمی که در این گفتگو مورد بررسی و توضیح قرار گرفته است:
- 12 قدم، مسیر تکاملی خلق زندگی دلخواه از دل همان شرایطی است که الان داری؛
- جهان طبق قانون، امکانات دنیای اطراف شما را بر اساس باورها و اهداف جدیدتان از نو بروزرسانی میکند؛
- همه ما به یک اندازه به خداوند به عنوان منبع خوشبختی، دسترسی داریم؛
- بهود در کدام قسمت از زندگیات را همین حالا میتوانی شروع کنی؟
این فایل صوتی، یک نقشه راه عملی برای کسانی است که معتقدند گذشته سخت یا شرایط خانوادگی نابسامان، مانع موفقیت آنهاست. استاد و دانشجویانشان نشان میدهند که تغییر، تنها راه نجات از نابودی و رسیدن به نتایج مالی و روحی حیرتانگیز است.
۱. پایان دادن به توهم: گذشته شما بهانهای برای عدم پیشرفت نیست!
بهانهجویی را متوقف کنید: بسیاری از افراد، مشکلات خانوادگی (مانند دعواها، وضعیت مالی، کتکها، یا روابط بد والدین) را دلیل عدم موفقیت و بدبختی امروزشان میدانند. استاد تأکید میکنند که تقریباً هیچکس در یک خانواده بینقص بزرگ نشده است.
• مسئولیت تغییر با شماست: اگرچه والدین سعی میکنند بهترین زندگی را فراهم کنند، اما موفقیت یا عدم موفقیت آنها دلیل نمیشود که ما شرایط بدمان را گردن آنها بیندازیم و تغییر نکنیم. ما به یک اندازه دسترسی به خداوند داریم و توانایی تغییر داریم.
• تضاد، سوخت موتور شماست: در واقع، کسانی که در شرایط سختتری (مانند فقر) بزرگ شدهاند، انگیزه بیشتری برای ثروتمند شدن و پیشرفت دارند. به جای استفاده از تضادها برای بهانه، باید از آنها برای پیشرفت کمک گرفت.
۲. قانونمندی جهان: یا پیشرفت کن، یا نابود شو!
جهان هستی، جایی برای سکون نیست. “یا باید پیشرفت کنی یا اینکه بیای پایین؛ نمیتوانی یک جا ثابت بمانی”. اگر در مسیر اشتباه مقاومت کنید، دنیا شما را مجبور به تغییر خواهد کرد.
این مفهوم، هسته اصلی درسی است که استاد میخواهند القا کنند:
• باتلاق فرکانسی: وقتی فرکانس زندگی پایین میآید، زندگی تبدیل به یک باتلاق میشود که هرچه دست و پا بزنید، بیشتر فرو میروید. تنها راه نجات، تغییر است.
• نجات از زیر چرخهای جهان: استاد با قاطعیت هشدار میدهند که اگر ما به دنبال پیشرفت همیشگی و بهبود مستمر نباشیم، “نابود میشویم زیر چرخهای جهان”.
• تغییر اجباری (تنبیهی) یا تغییر آگاهانه (پاداش): دلیل اصلی پیشرفتهایی که استاد و دانشجویانشان تجربه کردهاند، این بوده که قبل از اینکه اوضاع سختتر شود و فشارها زیاد گردد، به دنبال بهتر کردن اوضاع بودند.
این یعنی:همین الان، قسمتی از زندگیتان را که میدانید باید بهبود یابد، تغییر دهید. مثلاً یک مهارت سختافزاری یا نرمافزاری را یاد بگیرید، حتی اگر سخت باشد. اگر این مهارت را الآن با انتخاب خودتان کسب نکنید، جهان شما را مجبور خواهد کرد تا در شرایط بحرانی (و با تحمل مسئولیت و سختی بیشتر) آن را یاد بگیرید.
این فایل بر دوگانهی «تغییر آگاهانه» یا «نابود شدن زیر چرخهای جهان» تمرکز دارد. این سوال، کاربران را به سمت خودشناسی و عمل فوری سوق میدهد:«استاد در این گفتگو بر یک چالش حیاتی تأکید کردند: “قبل از اینکه جهان ما را مجبور کند، خودمان تغییر کنیم.”در کار یا زندگی شخصی شما، آن “مهارت سختی”، “تغییر رفتاری دشواری” یا “اقدام مالی چالشبرانگیزی” که به وضوح میدانید اگر آن را انجام دهید، جهشی بزرگ در زندگیتان رخ میدهد، اما به دلیل سختی آن را عقب میاندازید، کدام است؟
۱. آن مهارت یا تغییر ضروری که از آن میترسید یا تعلل میکنید، چیست؟
۲. اگر امروز آن را انجام ندهید، پیشبینی میکنید جهان در آینده چطور شما را “مجبور” به یادگیری آن خواهد کرد (مثلاً چه بحرانی پیش میآید)؟
۳. برای شروع یادگیری یا انجام آن تغییر حیاتی، چه “تصمیم جدی” را همین الآن میگیرید؟»
با به اشتراک گذاشتن تجربهتان، نه تنها به خودشناسی بیشتری میرسید، بلکه ممکن است داستان شما الهامبخش تحولی بزرگ در زندگی فرد دیگری شود که در همین لحظه، در همان موقعیت شماست!
پاسخت را کامل در قسمت کامنتهای همین صفحه بنویس تا هم برای خودت نقشهی راه شود و هم الهامبخش دیگران.
- نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
- فایل صوتی تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۱۲25MB27 دقیقه














بانام خداوند عشق وثروت
کامنت دوم گام 12
تمرین : بخش دوم
1.ان مهارت یا تغییر ضروری که از آن میترسید یا تعلل میکنید، چیست؟
2. اگر امروز آن را انجام ندهید، پیشبینی میکنید جهان در آینده چطور شما را “مجبور” به یادگیری آن خواهد کرد (مثلاً چه بحرانی پیش میآید)؟
3. برای شروع یادگیری یا انجام آن تغییر حیاتی، چه “تصمیم جدی” را همین الآن میگیرید
●راهی که به فراوانی ختم میشود؛ داستان ایمان، تغیر و تولد یک رؤیای مالی در مسیر ساختوساز
سلام استاد عزیز
سلام دوستان همفرکانس
و سلام به خدای مهربانی که این کلمات را از دل من عبور میدهد.
من امروز این نوشته را در گام 12 پروژه تغیر میگذارم تا هم سپاسگزاری عمیقی باشد از مسیری که طی کردهام، و هم ثبت یک تصمیم بزرگ… تصمیمی که احساس میکنم قرار است زندگی مالی من را متحول کند؛ همان تغیری که 6 سال است بهصورت درونی در من ساخته شد و حالا آماده است در دنیای فیزیکی متجلی شود.
●شش سال همراهی با آموزههایی که هویت من را تغییر داد:
شش سال است که با آموزههای استاد عباسمنش زندگی میکنم
نه اینکه فقط گوش کرده باشم
بلکه زندگی کردهام، تجربه کردهام، افتادهام، ایستادهام، و دوباره راه رفتهام
در این شش سال
• آرامش درونی در من شکل گرفت
• سلامتیام بهتر شد
• اعتماد به نفس و ایمانم به خدا چندین برابر شد
• یاد گرفتم ذهنم را کنترل کنم، نه اینکه ذهن من را کنترل کند
• و مهمتر از همه…
یاد گرفتم فراوانی یک حالت وجودی است، نه یک نتیجه مالی
و همین درک بود که باعث شد از یک انسانی که همیشه «دغدغه مالی» داشت، تبدیل شوم به انسانی که «دغدغه رشد» دارد انسانی که میفهمد
وقتی تو تغیر میکنی زندگی مجبور میشود سر تعظیم فرود آورد.
اما حالا… بعد از شش سال کار درونی یک صدای خیلی عمیق در من زنده شده است صدایی که میگوید:
“زمان آن رسیده به مرحله جدیدی وارد شوی… مرحله خلق ثروت بزرگ.”
●ندای جدیدی که دردرونم بیدار شده ؛ساختوسازمسکن
چندسالی است امابه طورجدی چند ماهی هست که در وجودم یک اشتیاق عجیب نسبت به ساختوساز مسکن ایجاد شده
نه بهعنوان یک «کسبوکار»
بلکه بهعنوان یک رسالت… بهعنوان یک «مسیر مقدس» که میدانم خدا قرار است از طریق آن سطح مالی من را وارد فاز تازهای کند
نمیدانم چرا
نمیدانم چطور
فقط میدانم این اشتیاق از جنس اشتیاقهای قبلی نیست
این یکی…
از جنس هدایت است.
وقتی صدای هدایت از درون میآید
وقتی شوقی در تو متولد میشود بدون اینکه منشأش را بدانی
وقتی فقط میدانی «باید بروی»…
همانجاست که میفهمی این مسیر از تو نیست… از خداست.
●نشانههایی که قطعی بودن مسیر را برایم ثابت کرد
زمانی من این مسیر را با اشتیاق شروع کردم
خداهم نشانههایش را پشت سر هم برایم فرستاد.
• خداوندیک زمین عالی وزمین مورددلخواهم را در کرمان که ازارزوهام برام خرید
بدون اینکه تقلاکنم اما شرایط طوری چیده شد که انگار زمین، من را انتخاب کرد.
• یک زمین ارزشمنددیگر در رفسنجان دارم که تصمیم گرفتم آن رابرای فروش بگذارم
تا سرمایه اولیه پروژه ام که ساخت ساختمان طبقاتی درکرمان میباشد فراهم شود
و عجیب است که از همان روزی که نیت کردم وتصمیمم جدی شد اتفاقات مربوط به فروش آن زمین باارزش به شدت فعال شد.
• بلافاصله بعدازخرید زمین کرمان خداوندیکی ازبهترین دستانش راسرراهم قرادادو به طرزعجیبی درکوتاه ترین زمان ممکن نقشه پیشنهادی من درشهرداری تاییدشد که یکی ازدغدغهای من بود.
• درحال حاضرنقشه پیشنهادی به مرحله صدورفیش عوارض رسیده برای صدورپروانه.
اینها فقط «اتفاق» نبودند…
اینها پاسخهایی بودند از طرف خدا به نیت من وتصمیم من
استاد همیشه میگویند:
وقتی چیزی را واقعی وازروی شوق واشتیاق درونی درخواست کنی کائنات مشغول کارمیشوند
و من مدتهاست احساس میکنم کائنات دارند همه جوره منوحمایت میکنند…
راه داردباز میشود…
اتفاقات دارندبه بهترین شکل ممکن چیده میشوند.
● ایمان من به ساختوساز، ایمان به یک آینده رؤیایی است
من مطمئنم ساختوساز برای من فقط یک فعالیت مالی نیست.
این یک فصل جدید زندگی است.
احساس میکنم این مسیر قرار است
• من را وارد دنیای ثروت پایدار کند
• سطح ارتعاشی من را بالاتر ببرد
• حس آفرینندگیام را شکوفا کند
• و حتی کمک کند آدمهایی را استخدام کنم، اشتغال ایجاد کنم، و خیر بیشتری جاری کنم وبه گسترش جهان کمک کنم
این همان نوع ثروتی است که استاد همیشه دربارهاش حرف میزند:
«ثروتی که متولد عشق باشد، بینهایت است.»
● عبور از ترسها؛ مهمترین بخش این سفر
راستش را بگویم…
تصمیم ورود به ساختوساز تصمیم کوچکی نیست.
ترسهایی هم هست
• از ریسک مالی
• ازنداشتن تجربه
• از مسئولیت بزرگ
• از اینکه نکند موفق نشوم
اما چیزی که یاد گرفتهام این است
ترس یعنی در مسیر درست هستی.
چون اگر مسیر اشتباه باشد، ذهن نیازی به مقاومت ندارد.
ذهن فقط مقابل مسیرهایی میایستد که قصدرشد وقصدتغیرداری
هر وقت ترس آمد، من برمیگردم به آموزهها…
به این آگاهی که:
“خدا فقط مسیرهایی را در قلبت روشن میکند که توانش را داری”
پس به جای ترسیدن، به این فکر میکنم که
اگر خدا این اشتیاق را در من گذاشته،
یعنی آن پروژه، آن سرمایه، آن آدمها، آن شرایط…
همهشان از قبل خلق شدهاند و فقط باید من قدم بگذارم تا ظاهر شوند.
●پروژهای که در ذهن من شروع شده، قبل از تولدش در دنیای فیزیکی متولد شده است
وقتی به زمین کرمان فکر میکنم…
وقتی تصویر آن ساختمان را در ذهنم میسازم…
وقتی به این فکر میکنم که چند خانواده قرار است زیر سقفی که من ساختهام زندگی کنند…
وقتی تصور میکنم اولین اسکلت بتنی بالا میرود…
وقتی لحظه تحویل واحدها را در ذهن میبینم…
میفهمم این پروژه قبلاً اتفاق افتاده است
این واقعاً حس عجیبی است
انگار من دارم چیزی را دنبال میکنم که قبلاً در آیندهام خلق شده و الان دارد مرا صدا میزند.
● سپاسگزاری برای هر قدمی که در این شش سال برداشتم
اگر امروز آمادهام
اگر امروز جرأت یک شروع بزرگ را دارم
اگر امروز میتوانم با آرامش تصمیم مالی میلیاردی بگیرم
اگر امروز ساختوساز برایم قابل تصور است
تنها به این دلیل است:
شش سال تغییر درونی.
•شش سال کار روی خودم
•شش سال ایمان
•شش سال رهاسازی ترسها
•شش سال ایجاد باورهای درست
•شش سال اتصال به خدا
•شش سال همراهی با آموزههای استاد.
استاد عزیز
اگر امروز دارم وارد بزرگترین تحول مالی زندگیم میشوم
به خاطر بذرهایی است که شما در ذهن و وجود من کاشتید.
از صمیم قلب سپاسگزارتان هستم.
● حالا وارد مرحله اقدام میشوم؛ اقدامی همراه با ایمان کامل
پیام امروز من در گام 12پروژه تغیر این است:
من آمادهام.
من وارد بازی ساختوساز میشوم.
من به خدا توکل میکنم.
من از فرکانس کمبود بیرون آمدهام.
من باور دارم هر قدمی که برمیدارم، فرشتگان همراه من هستند.
من میدانم این پروژه، اولین پروژه از یک مسیر طولانی شکوفایی مالی است.
من ایمان دارم ثروتی که از عشق و خدمت بیاید، چندین برابر بازمیگردد.
و از همه مهمتر…
من برای تجلی نسخه بزرگترخودم آمادهام.
● اماسخن پایانی
من این ردپا را میگذارم تا هم تعهدی باشد برای خودم
و هم شاید الهام کوچکی باشد برای
دوستانی که مثل من سالها روی خودشان کار کردهاند و حالا حس میکنند باید وارد عمل شوند.
زندگی همیشه به کسانی پاداش میدهد که:
• با ایمان جلو میروند
• به ندای درون گوش میدهند
• از ترس عبور میکنند
و من امروز میخواهم با صدایی روشن و بلند اعلام کنم:
“من از امروز وارد دنیای ساختوسازمسکن میشوم
خدا با من است، پس همه چیز ممکن است.
باعشق و با ایمان کامل قدم برمیدارم .
تادرودی دیگربدرود
اصغرابراهیمی 27ابان 1404
بانام خداوند هدایتگر
سلام و درود به استاد عزیز، جناب عباسمنش بزرگوار،
سلام به بانوی فرهیخته و الهامبخش، سرکار خانم شایسته
و سلام به همهی همراهان آگاه و دوستداشتنی
خانوادهی سایت عباسمنش
تمرین این قسمت :
این فایل بر دوگانهی «تغییر آگاهانه» یا «نابود شدن زیر چرخهای جهان» تمرکز دارد. این سوال، کاربران را به سمت خودشناسی و عمل فوری سوق میدهد:«استاد در این گفتگو بر یک چالش حیاتی تأکید کردند: “قبل از اینکه جهان ما را مجبور کند، خودمان تغییر کنیم.”در کار یا زندگی شخصی شما، آن “مهارت سختی”، “تغییر رفتاری دشواری” یا “اقدام مالی چالشبرانگیزی” که به وضوح میدانید اگر آن را انجام دهید، جهشی بزرگ در زندگیتان رخ میدهد، اما به دلیل سختی آن را عقب میاندازید، کدام است؟
پاسخ : دقیقامن ناآگاهانه مجبور به تغیرشدم جایی که جهان داشت منوزیرچرخ دنده هاش له میکرد
اما روزی ازروزهای خوب تابستان سال98
خداوند دستموگرفت وراه درست رانشان داد ……
چگونه آموزههای استاد عباسمنش مسیر زندگی مرا از رنج به آگاهی تبدیل کرد؟
سالهایی که نمیدانستم چرا زندگی سخت است؛
استاد عزیزم دوستان بهشتی ام
من این نوشته را از روی یک شوق درونی مینویسم برای ادای دینی کوچک به نیرویی که زندگی مرا نجات داد:
“آگاهی”
تا قبل از سال 1398زندگی برای من فقط یک «تحمل کردن» بود.
سالها بود که با افسردگی مزمن، سردردهای میگرنی بیوقفه، اختلال خواب، نگرانی دائمی، ترسهای بیمنطق و روابط عاطفی نابسامان دستوپنجه نرم میکردم
هیچچیز برایم آسان نبودحتی سادهترین کارهای روزمره.
نه آرامشی داشتم، نه امیدی و نه حتی تصور اینکه میشود روزی جور دیگری زندگی کرد.
آن زمانها فکر میکردم زندگی فقط همین است وبس
یک چرخهٔ بیپایان از رنج، تلاش، ناکامی و دوباره رنج.
نمیدانستم من منشأ تمام تجربهای هستم که در زندگیام خلق میکنم.
کسی نبود که این را بگوید کسی نبود که راهی نشانم دهد.
تا وقتی که خدا دوستم داشت وخواست و استادعباسمنش راسرراهم قراردادومن با آموزههای استاد عباسمنش آشنا شدم.
این آشنایی «تصادف» نبود یک هدایت بودازطرف نیروی برتر
و آغازتولد دوبارهٔ من.
نقطهٔ عطف؛ آشنایی با حقیقتی که همیشه در درونم بود
سال 1398 برای من سالی بود که گویی جهان مرا تکان داد.
گویی زندگی گفت: «دیگر کافیست وقت بیداری است»
با فایل توحیدعملی ، “قانون جذب درقرآن” استاد عباسمنش دربارهٔ «قدرت ذهن وقدرت خلق زندگی ام » آشنا شدم.
ازهمان ابتدا حس کردم یک نفر دارد حقیقت وجودم را به من یادآوری میکند
نه حرفهایش انگیزشی بود نه شعاربلکه
یک «دانش واگاهی» بود
دانشی که سالها دنبالش بودم اما نمیدانستم اسمش چیست.
جملهای که ازهمان روزهای اول ازاستادشنیدم زندگیام را شکافت این بود:
«جهان آینهٔ باورهای توست»
این جمله مثل یک صاعقه به جانم خورد
به گذشته نگاه کردم و فهمیدم ریشهٔ تمام رنجهایم، منفعتطلبی دنیا یا بیعدالتی زندگی نبود
ریشه فقط یک چیز بود: باورها و فرکانسهای خودم
برای اولین بار در زندگیام حس کردم راهی وجود دارد
و آن راه از درون من شروع میشود.
آغاز تغییر؛ قدمهایی کوچک، نتایجی بزرگ
از همان روز تصمیم گرفتم «واقعاً» آموزهها را جدی بگیرم.
«تمرینهای ذهنی»
«قانون توجه وتمرکز»
«قانون هماهنگی با خواسته» وکلیداموزشهای استاد
” احساس خوب = اتفاقات خوب”
” احساس بد= اتفاقات بد”
هرچه یاد میگرفتم، با ایمان عمل میکردم
نه فوری و نه با عجله
بلکه با اعتمادوایمان
و کمکم اتفاقهایی افتاد که اگر خودم تجربه نکرده بودم هرگز باور نمیکردم
1. افسردگیام شروع به عقبنشینی کرد
ازاموزههای استاداموخته بودم که «افکار ما شیمی بدن ما را میسازد»
وقتی این را درک کردم شروع کردم به تغییر نگاهم؛
به جای اینکه بپرسم «چرا من؟»شروع کردم به پرسیدن:
«این حس الان چه پیامی برای من دارد؟»
آرامآرام وضعیتی که دهها سال با من بود شروع به فروپاشی کرد
2. سردردهای میگرنی بیستسالهام محو شد
سالها دارو خوردم، امّا هیچچیز مانند آرامش ذهنیای که از تمرینها گرفتم
مؤثر نبود.
باتمرین شگفت انگیز اهرم رنج ولذت سردردوافسردگی 20ساله ام درمدت کوتاهی درمان شد
فهمیدم که بدنم سالها زبان نداشت و فقط با درد حرف میزد.
وقتی «ذهنم» آرام شد بدنم هم آرام گرفت.
3. اضطراب و نگرانی به آرامش و اعتماد تبدیل شد؛
یاد گرفتم توجه خرابم را جمع کنم.
استاد میگوید:
“ذهن تو مثل بچهای است که باید تربیتش کنی”
” ذهن تومثل باغچه ای است که نیازبه مراقبت دارد تادرخت وگیاهش درست وسالم رشدکند”
من هم شروع کردم به تربیت ذهنم.
اول سخت بود، ولی نتیجهاش… وصفناپذیر.
4. خوابم عمیق و راحت شد؛
خوابم سالها خراب بود.
با کوچکترین فکری بیدار میشدم.
اما وقتی ذهنم آرام گرفت وقتی فرکانسم تنظیم شد خوابم هم متعادل شد
برای اولین بار بعد از سالها حس کردم «بدنم دارد به من اعتماد میکند»
5. روابط عاطفیام ترمیم شد
وقتی من تغیر کردم، روابطم نیز تغیر کردوبهبودودیافت
قبلاً نیازمند، وابسته، نگران و همیشه در حال کنترلگری بودم.
اما آموختم:
«کسی را میتوانی دوست بداری که اول خودت را دوست داشته باشی.»
و این شد نقطهٔ تغیر
تلاش نکردم هماهنگ شدم؛
یکی از بزرگترین درسهایی که گرفتم این بود:
«زندگی از تو تلاش نمیخواهدهماهنگی میخواهد»
وقتی افکارم تغیرکردوقتی باورهایم ترمیم شد وقتی فرکانسم عوض شد اتفاقهایی افتاد که نمیتوانستم باور کنم
• پاگذاشتن روی ترسهایم قویتر شد.
• تصمیمگیریهایم آسانتر شد.
• شهودم بیدار شد.
• فرصتها یکییکی به سمت من آمدند.
• چیزهایی که قبلاً برایم محال بود تبدیل به عادت روزانهٔ من شد.
درک کردم که دنیا با من دشمن نبود؛
این فرکانسهایم بود که مرا زیر چرخ زندگی داشت له میکرد.
از روزی که «تسلیم بودن»، «اعتماد به منبع آفرینش» و «هماهنگی با خواستهها» را یاد گرفتم
دنیا دیگر دشمن نبود؛
دنیا شد دوست من
جهان جدیدی که برای خودم خلق کردم؛
وقتی ذهنم آرام شد، تازه فهمیدم زندگی زیباییهایی دارد که سالها ندیده بودم
سلامتی کامل
بدن من به من برگشت.
دیگر نه سردردهای همیشگی را دارم، نه بیخوابی، نه اضطرابهای فلجکننده.
بدنم مثل شاگردی بود که سالها تشنهٔ آرامش بود و تا آن را چشیدشکوفا شد.
آرامش ذهنی پایدار
دیگر برای موجهای زندگی نمیترسم.
وقتی موجها میآیندیا به تضادی برمیخورم یادم میافتد
«این موجها این تضادهاپیامی هستندبرای بهترشدن برای رشدکردن بیشتر برای بهبوددادن وضع موجود نه تهدید»
روابط عاطفی سالم و عاشقانه
وقتی خودم را دوست داشتم دیگر نیازی نبود کسی جای خالی درونم را پر کند
از اینجا بود که رابطهام متولد شد
رابطهای بدون ترس، بدون کنترل، بدون اضطراب.
خواب عمیق و شیرین
برای من خواب دیگر یک مبارزه نیست
یک نعمت است
قدرت تصمیمگیری و حرکت بدون ترس
قبلاً هر تصمیمی حتی کوچک برایم عذاب اور بود
اما امروزه به لطف خدای رحمان وبه برکت اموزههای استادعباسمنش هر انتخاب وتصمیمی را با صلح میگیرم
چون از منبعی که پشت من است مطمئنم
احساس ارزشمندی
بزرگترین هدیه ای که ازاین مسیرنورانی نصیبم شد این بود که فهمیدم:
من ارزشمندم، فقط چون هستم.
و این درسی بود که تمام زندگیام را از نو ساخت.
سپاسگزاری؛ هدیهای که مسیرم را روشن کرد
اگر امروز باافتخاراین متن را مینویسم فقط برای ادای احترام به نیروو مسیری است که مرا نجات داد
به خداوندی که مرا هدایت کرد
به آگاهیای که همیشه درونم بود
و به استاد عزیزی که باعث شد این آگاهی را به یاد بیاورم
آموزههای استاد عباسمنش برای من فقط یک سری آموزش نبودند
یک چراغ راه بودند
چراغی که تاریکی ذهنم را روشن کرد و صورتم را به سمت نور چرخاند.
جمعبندی: من تغییر نکردم من خودم را پیدا کردم؛
اگر بخواهم در یک جمله بگویم:
من از سال 1398 تا امروز، نه تبدیل به آدم جدیدی شدم؛
بلکه به خودحقیقیام برگشتم.
این مسیر هنوز ادامه دارد…
ولی امروز دیگر میدانم جهان من به دست خود من ساخته میشود.
هر فکر، هر احساس، هر رابطه، هر انتخاب،
همه از درون من سرچشمه میگیرند.
و باور دارم هرکسی که این مسیر را انتخاب کند
میتواند نسخهٔ زیباتر، آرامتر و موفقتری از خودش را تجربه کند.
تادرودی دیگربدرود
ارادتمند اصغرابراهیمی 26ابان 1404
بانام خداوند رحمان ورحیم
باسلام وعرض ارادت
ابراهیم عزیز،
از لطف و محبت ارزشمندت صمیمانه سپاسگزارم همراهی و دلگرمی شما دوست عزیز وهمراه در مسیر «تغیر» برای من بسیار الهامبخش بود
باور دارم که تغییر واقعی زمانی معنا مییابد که در کنار آن انسانهایی باشند که با انرژی مثبت نگاه آگاهانه و کلامی صادقانه مسیر را روشنتر کنند.
پیامت برایم یادآور این حقیقت شد که هیچ قدمی حتی اگر کوچک باشددر این مسیر بیاثر نیست و همراهی دلهای آگاه میتواند آن را عمیقتر و ماندگارتر سازد
از توجه و مهر شمانازنین ممنونم و خداوند را شاکرم که در این مسیر رشد و آگاهی با انسانهای ارزشمندی چون شما هممسیر شدهام.
برای شماعزیزدل در ادامهی راه تغیر، آگاهی و خلق زندگی دلخواهت بهترینها را آرزو میکنم
ارادتمندابراهیمی
بسمالله الرحمن الرحیم
خانم فاطمه (نرگس) عزیز و گرامی
باسلام و احترام؛
نمیدانم از کدام واژه آغاز کنم تا حق مهربانی، توجه وعنایت شمانازنین در پاسخ به کامنتهام ادا شده باشد
گاهی جملات هرقدر هم که اراسته و دلنشین باشند باز نمیتوانند میزان قدردانی حقیقی انسان را بیان کنند اما با این حال قلبم مرا وامیدارد که با تمام صداقت از شما بابت پاسخهای ارزشمند، پرمحبت و انگیزهبخشی که می نویسیدتشکر کنم.
واکنش شما تنها یک پاسخ ساده نیست انعکاسی بود از ایمان، آگاهی و احترامی که سالهاست فضای سایت عباسمنش را زنده، گرم و معنوی نگه داشته است.
در تک تک واژههای شما، روح آرامش، باور، و درک عمیقی از مسیر رشد و آفرینش واقعیت حس میشد این همان نوری است که هر فردی در مسیر تحول نیاز دارد تا بتواند گامی تازه مطمئنتر و الهامبخشتر بردارد.
برای من همین چند سطر شما همچون تلنگری روشن بود که یادآوری کند ما هر یک در جهان این خالق مهربان میتوانیم منشأ نوری شویم که زندگی دیگری را گرمتر و امیدبخشتر میکند.
اجازه دهید بگویم که پاسخ شمانازنین نه تنها نشانهای از شخصیت بزرگوار و آگاهتان بودبلکه انعکاسی از روحیهٔ سازندهای است که در این مسیر مشترک همهٔ ما را به هم پیوند میدهد.
گاهی یک جمله ان هم از سوی انسانی آگاه و در مسیربیش از صدها صفحه آموزش میتواند اثرگذار باشدو سخن شما چنین بودکوتاه اما ریشهدار، صمیمی اما عمیق، ساده اما الهامبخش.
امابسیارتابسیار خوشحالم که خبرراهاندازی بیزنس جدیدتان راخواندم البته درکامنتهای قبلی تون متوجه شده بودم که مشغول تولیددستکش هستین چه نشانهای برتر از این که فردی که در مسیر تحول قدم برمیداردنتایج را نه تنها درونی، بلکه در جهان بیرون هم میآفریند.
اینکه شما وارد عرصهٔ تولید دستکش شدهاید برای من یادآور این حقیقت است که انسان مؤمن و متعهد
حتی در سادهترین حوزهها نیز میتواند اثری ارزشمند و متفاوت بیافریندزیرا آنچه کار را ارزشمند میکندمحصول نیست انرژیای است که پشت آن جریان دارد.
شما با اقدام شجاعانه و الهامبخش خود به زیبایی نشان دادید که:
ایمان، توکل، پشتکار و حرکت آگاهانه دیر یا زود به ثمر مینشینند.
اینکه کسی از مرحلهٔ یادگیری و دریافت به مرحلهٔ خلق و ارائهٔ ارزش وارد شود یکی از بزرگترین نشانههای هماهنگی با جهان و قوانین الهی است.
و شما این قانون را به شکلی زیبا به مرحلهٔ عمل رساندهاید.
به شما تبریک میگویم از صمیم دل
بهخاطر قدمی که برداشتهاید بهخاطر جسارتی که نشان دادهاید و بهخاطر باوری که در عمل خود را اثبات کرده است.
امیدوارم این مسیرتان آغازفصلی پر از فراوانی، رونق، گسترش و نعمتهای الهی درزندگی پربرکتتان باشد.
از خدای مهربان میخواهم که بیزنستان را به جریانی از برکت تبدیل کند جریانی که نه فقط برای شما بلکه برای تمام ان کسانی که از محصول شما استفاده میکنندخیر، راحتی و انرژی مثبت به همراه داشته باشد.
نرگس عزیز
فضای سایت عباسمنش فضایی است که آدمها در ان آگاهی را فقط نمیآموزند
بلکه آن را زندگی میکنند.
پاسخهای شمانازنین به کامنتهای اینجانب وسایردوستان یکی از آن نشانههایی بود که نشان داداین فضاهنوز همانقدر سرشار از قلبهای مهربان و ذهنهای آگاه است.
صمیمانه برایتان سلامتی، موفقیت، افزایش فروش، گسترش کسبوکار، فراوانی مالی، آرامش قلبی و الهامات تازه آرزو دارم.
باشد که از این مسیر زیبانتایج و اتفاقاتی دریافت کنید که حتی فراتر از خواستهها و تصور امروزتان باشد.
نرگس جان مهربان
میخواهم دراینجا برایت از دخترنازنینم نازیلای خوشذوقمان که مربی “موسسه بچه های بهتر”میباشد بگویم ودرهمین تابستان گذشته بعد ازبرگزاری کارگاه صابونسازی در مؤسسه مون که برای بچه های نازنین شهرمون برگزارکردیم جرقهای در دلش روشن شد… جرقهای که امروز تبدیل شده به یک بیزنس کوچک و دوستداشتنی.
نازیلا این روزههابا دستان مهربانش و با دلی بزرگ، صابونهایی میسازد که هر کدامشان قصهای دارند صابونهایی کوچک در قالبهای کودکانه، رنگی، خوشبو و پر از انرژی مثبت.
او یادمان میدهد که خلاقیت سن نمیشناسد و رویاها فقط دنبال کمی شجاعت هستند.
همانطور که استاد عباسمنش میگویند:
«این روزها میشود از هزاران راه مختلف پول درآوردکافیست باور کنی که میتوانی.»
و نازیلا همین را ثابت کرده… با ایمان، با علاقه، با قدمهای کوچک اما پیوسته.
نرگس عزیز،
این یادآوری برای ماادمااست
که گاهی یک جرقه، یک کارگاه کوچک، یک ایده ساده… میتواند دری به سوی دنیایی تازه باز کند.
واین روزهها شکرخدانازیلا هرروزچندین سفارش ازمدارس ،مهدهای کودک و خانوادهها درشهرمون داره حتی سفارش اینترتی ازتهران داشته وجالب بدونی نوه گلم” گلشید”عزیزم که تازه امسال رفته مدرسه وکلاس اوله به شدت همه جاوپیش همه کارمامانشو تبلیغ میکنه
در پایان یک بار دیگر از توجه، مهربانی، وقت گذاشتن و پاسخ محبتآمیزتان قلباً سپاسگزارم.
شما باعث شدید لحظهای کوتاه اما روشن در دل من ثبت شود و این ارزش، هرگز فراموش نخواهد شد.
با احترام و بهترین آرزوها
ارادتمند ابراهیمی 30 آبان 1404
بسمالله الرحمن الرحیم
به نام خداوندی که آغاز هر کار با یاد او روشنی میگیرد و پایان هر راه با توکل بر او آرامش مییابد با امید به یاریاش قدم برمیداریم و از او میخواهیم که دل را آرام، راه را روشن و گامهایمان را برکت دهد.
سلام
نرگس جان
بانوی مهربان
وقتی کامنتت را خوندم همان لحظه چیزی در من تکان خورد انگار نفس طبیعت از لابهلای واژههایت به صورتم خورد و من را از پشت دیوارهای روزمرگیها بیرون کشید
نوشته بودی خانهات بغل کوههای زاگرس است… جنوبی، آفتابی، پاک… و همین تصویر کافی بود تا همهی آنچه در وجودم به خواب رفته بود بیدار شود گویی میدانم بعضی کلمات فقط کلمه نیستندپنجرهاند، پنجرهای رو به جایی که شاید سالهاست دلت میخواهد قدمی به سمتش برداری اما حواست پرت زندگی شده.
تو همان لحظه با نوشتنت این پنجره را باز کردی.
از همان ثانیه درونم هوایی شد انگار روح من از میان خطوط تو تا دامنهی کوههای زاگرس دوید نشست روی سنگ داغ عصرهای جنوب عمیق نفس کشید و با باد گرم همانجا آرام شدو من فهمیدم چقدر دلتنگ طبیعتم چقدر دلم میخواست از تنشها جدا شوم از شهر، از همهمه… و فقط در آغوش زمین نفس بکشم.
همان حس بود که باعث شد درنگ نکنم
روز گذشته دست همسر جانم را گرفتم و بیهیچ برنامهریزی مثل دو کودک عاشق ماجراجویی راه افتادیم سمت بندرعباس… شهری که هر بار آدم پا روی خاکش میگذارد چیزی در وجودش عوض میشود بندرعباس، شهری که دریا دارد، آفتاب دارد، مردمانش آنقدر پاک و صمیمیاند که انگار دلهایشان هم مثل ساحل جنوب همیشه روشن است.
وقتی رسیدیم اولین چیزی که حس کردم «رهایی» بودنسیم پرنمک دریا روی صورتمان نشست و انگار تمام غمها و خستگیها را شست و بردآدم اینجا که میآیدمیفهمد چرا میگویند جنوب فقط جغرافیا نیست یک روح است روحی گرم، صادق و بیریا.
نرگس جان
میخواهم صادقانه بگویم…
نوشتن تو نه فقط زیبا بودبلکه الهامبخش بودبعضی انسانها فقط با حضورشان یا حرفهای سادهشان در دیگری جرقهای روشن میکنندتو برای من همان جرقه بودی با توصیف خانهات، با گفتن از زندگی کنار کوه و طبیعت، تو مرا یاد چیزی انداختی که سالهاست فراموشش کرده بودم
اینکه زندگی فقط کار و تکرار و شلوغی نیست
زندگی یعنی زیستن، لمس کردن، شنیدن، دیدن…
زندگی یعنی «بودن» در آغوش طبیعت
اینجا بندرعباس که قدم میزنم هر موجی که کنار ساحل میشکندانگار دارد به من یادآوری میکند که جهان بیپایان است و انسان هر وقت بخواهد میتواند دوباره متولد شودمهم نیست چند سال گذشته یا چه چیزهایی را پشت سر گذاشتهایم کافیست یک تصمیم کوچک بگیریم و به سمت نور حرکت کنیم درست مثل همین سفر ناگهانی.
تو مرا یاد این حقیقت انداختی
وقتی از خانهات در دل طبیعت گفتی احساس کردم آنجا فقط یک خانه نیست یک «پرتو» است گاهی خدا بعضی آدمها را میگذارد در جاهایی که خود مکان، شفاست. زاگرس… کوه… آفتاب… باد گرم… خاکی که بوی زندگی میدهد تصورش هم آرامکننده است و اینکه تو در آن فضا نفس میکشی خودش زیباست.
میخواهم بدانی
این حس خوب
این روزهایم،
این سفر،
این هوای تازه،
این بیداری درونی…
همهش از همان چند خط پرانرژی تو آغاز شد.
از تو سپاسگزارم
به خاطر اینکه با صداقت و سادگی نوشتی
به خاطر اینکه انرژیات واقعی بود و رسید
به خاطر اینکه واژههایت مرا به جایی بردند که لازم داشتم بروم
اینجای سفرمان رو به دریاست وقتی غروب میشود، خورشید آرام آرام در آب فرو میرود و آسمان را با رنگهای نارنجی و بنفش نقاشی میکندهمینجا به خودم گفتم
«میبینی؟ یک کامنت، یک جمله، چطور میتواند مسیر آدم را عوض کند؟»
و به خودم لبخند زدم چون میفهمم که زیبایی زندگی همین است… همین اتفاقهای کوچک که به دل مینشینند و آدم را میبرند به سمت احساسات واقعی.
نرگس عزیز
برایم روشن شد که گاهی یک انسان از دوراز دل کوههای زاگرس میتواند نوری باشد برای کسی در جای دیگر این انرژیها واقعیاندنه خیالاندنه تصادف جهان همیشه با زبان آدمها با ما حرف میزند فقط باید گوش شنوا داشته باشیم.
از تو میخواهم همیشه همانطور بنویسی
با همان طبیعی بودن، همان صداقت، همان انرژی خاک خوب زاگرس.
تو نمیدانی نوشتههات چقدر میتواند الهامبخش باشد.
نه فقط برای من، شاید برای خیلیها.
دنیا به آدمهایی مثل تو نیاز دارد
آدمهایی که با یک جمله حال دیگری را بهتر میکنند.
در پایان از بندرعباس، از کنار دریا، با قلبی آرام و روشن به تو میگویم:
سپاس برای حضورت، برای حرفهایت، برای انرژیات،
و برای اینکه باعث شدی من و همسرم عزیزدلم این سفر زیبا را تجربه کنیم.
امیدوارم روزی کنار همان کوههای زاگرس، کنار خانهات، در دل طبیعتی که روایتش کردی، قدم بزنیم و هوایی را نفس بکشیم که تو هر روز نفس میکشی.
با قلبی پر از مهر
و آرزوی روشنترین لحظهها برای تو
ابراهیمی 4اذر1404