این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://www.tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2021/05/neveshteh-12.jpg8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2025-11-15 06:48:282025-11-16 18:06:33تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۱۲
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
«کسانی که همه چیز را به دستِ خدا میسپارند، دستِ خدا را در همه چیز خواهند دید..»
سلام به استاد گرانقدرم ومریم بانوی عزیز
و همه دوستانم در ادامه هرروزه این مسیر توحیدی
خداروبی نهایت شاکروسپاسگزارم که جز شکرو سپاسش چیزی بر زبانم جاری نمی شود و همین برای تداوم حال و احساسم و آرامشی که در پشت آن هست کافیست ،کافیست تا هرلحظه قدرو ارزش تک تک سلول ها و اعضاء و کل بدنم را با تمام وجودم درک کنم و اندیشه کنم در مورد اینکه می توانست سرنوشت زندگیم طوری دیگر رقم بخورد ولی اکنون اینجا هستم در مسیری که به زیبایی هدایت شدم و این خود ارزشمندترین دارائی من است چون مسیریست که با عمل به قوانینی که در آن آموختم و خدایی را که با آن شناختم هرروز زندگی روی خوشش را به من نشان داد چون من دیگر رویم به سمت زیبایی ها بود ،به سمت افکار مثبت ،باورهایی که آرام آرام در ذهنم جایگزین می شدند و من طوری دیگر زیستن را آغاز کردم …..
امروز بابت تمام تضادهای زندگیم از خانواده ای که در آن چشم به دنیا گشودم تا تجربه اول زندگیه قبلم، سر به سجده شکر می گذارم چون ارزش آنها را امروز درک می کنم در این فرکانس و با آگاهی های نابی که آموختم و هرروز تمرین می کنم تا در این مسیر ثابت قدم تر باشم
ذهنم بازوپاک و قلبم گشوده برای دریافت هدایت های خداوند .
اتفاقات و هر تضادی را که مرور می کنم ،امروز رشدوپیشرفت آن را در وجودم و بعد زندگیم شاهد هستم این طور به خودم یادآوری می کنم که من کاملا باید از دنیا درس می گرفتم و در واقع از بازتاب رفتارها و عملکردهای ناآگاهانه خودم،
کسی مقصر نبود از جایی به بعد باید می آموختم که نباید کر،کور و لال می بودم و ادامه پیدا کرد تاجایی که کتابها خریدم ،صحبت های اساتیدمختلف را شنیدم اما واقعا در فرکانس دریافت نبودم و در واقع تکامل چیزی بود که هنوز نیاموخته بودم .
من قدم گذاشتم و دنیا صدای قدم های مرا و عجز و ناتوانی مرا در مقابل اتفاقات شنیده بود ،من دیگر تسلیم بودم اما نمی دانستم مشکل خودم هستم ،افکارو باورهایم است انگار قفل هستی ،همه چیز واضح است اما آنقدر در گیر حواشی ،رفتارها ،کارو….هستی که داری زجر می کشی اما انگار یه بی حسی تمام وجودت را گرفته و
بعد در زمان مناسب معجزه وار هدایت می شوی به این مسیر چه زمان زمانی که خداوند از طریق دستانش با استاد آشنایم می کند و استاد در کشور زیبا و پیشرفته آمریکا هستند و این خود بیانگر خیلی چیزها در قلبم بود،
اینکه تسلیم شدم و قوانین به زیبایی با شروع تغییرات اساسی من در زندگیم داشتند پدیدار می شدند از جمله انسانی که خداوند روزیمکرد با همان ویژگی ها وشرایطی که درذهنم بود و بعد هم که با هم زندگی را شروع کرده و با عشق صحبت های انگیزشی را با تمام وجودمان گوش می کردیم تا با هم لذّت یک زندگی آگاهانه را بچشیم و هدفمند به رشدوپیشرفت خود و بعد با توجه به شرایط به دنیا کمک شایانی کنیم و
اینها مستلزم عمل به قانون تکامل بود و بعد هم هرروز شنیدن و گوش جان سپردن به کلام های کلیدی و بی نهایت تاثیر گذاراستاد ….
گذر زیبای زمان تو را به جایگاهی می رساند که وقتی سعی و تلاش دلچسب تو را ببیند، اینکه دیگر کر،کور و لال نیستی و آگاهانه در مسیر درست و با رعایت صددرصد به قوانینش عمل می کنی ، درهای رحمت و نعمت خداوند در تمام زوایای وجود و زندگیت هویدا می شود و تو هرروز که چشم می گشایی و خداروبابت هدیه روز دیگر ازصمیم قلبت شکر می گویی و قلبت باز است و آرام
و اگر چالشی هم بود آن را با آغوش باز پذیرفته چون دیگر به چشم تضاد نگاه نمی کنی ،تضاد معنی نمی دهد بلکه سکوی پرتاب تو برای برداشتن قدم هایی در جهت رشدوپیشرفت توست چه در معنویات و چه در مادیات و روز به روز ایمانت قوی تر می شود ،صبوری را تجربه می کنی و سهم خود را با هدایت خداوند انجام و بقیه را هم باز به خداوند می سپاری و این بی نظیراست ،یک زندگی بی دغدغه و در نهایت برآیند آن می شود ،
لذّت ،شادی،آرامش، احساس عالی ،سلامتی، شکرگزاری در لحظه ،رابطه عالی ،شنیدن هرروز کلام خداوند و قوانینش از صحبتهای استادت و درکل خوشبختی و سعادت در دنیا و آخرت .
بی نظیر بود این فایل و نشانه امروزم که لبریز از درس و تجربه ها و نتایج دوستانِ عزیزم و صحبتهای طلایی استاد گرانقدرم بود و چقدر آگاهی های فوق العاده ای…
خدایابی نهایت شاکروسپاسگزارم.
در پناه خداوندمهربانم هرنفس شاد، سلامت وعالی باشید و بدرخشید، عاشقتونم.
این فایل بمب آگاهی های خالص و یه حسن ختام عالی بود
آگاهی های این سه تا عزیز رو من دنبال میکنم و الان چقدر خوشحالم از شنیدن صدای این عزیزان و استفاده از آگاهی هاشون خدایا شکرت که تو عصری زندگی میکنم پر از امکانات و تکنولوژی های باحال که بتونم گوشه خونه ام از آگاهیهای ناب دیگر بندگانت استفاده کنم
استاد عزیز بهت تبریک میگم برا تربیت و هدایت بچهایی که اشک شوق میریزن چون خدا رو بهشون شناسوندی
در پیمانی که با خداوند بستی و هدفی که داشتی همواره موفق باشی و دعای خیر ما همیشه همراه تمام لحظه های زندگیت باد
این آگاهیهارو من درک کردم و تکرار میکنم که
_ما همیشه در حال هدایت هستیم پس از رحمت خداوند ناامیدنشو
_با خودم تکرار میکنم همیشه در زمان درست ودر مکان درست حضور دارم
_همیشه باید از محدودیت ها ثروت بسازی اگر نسازی تقصیر محدودیت فکرته
_باید یا خودتو بکشی بالا یا سقوط کنی
نمیشه درجا بزنی
_هدایت اجباری خداوند عده ای رو به سمت خلق ثروت میبره پس ازتضادهاباید فرصت بسازیم
_من هدایتمو از زبان یک کودک و نشانه ها رو از پیرامونم درک کنم(باید مثل استادبه نشانه ها توجه کنیم،موقعی که تلفن زنگ خورد فهمید یک نشانه است)
_اگر ایده ای رو میخای اجرا کنی و مجبوری براش قرض کنی اون ایده تو نیست و تو رو بجایی نمیرسونه
_از کمشروع کن و نتیجه رو بگیر
_تعهد به کارت رو از دست نده
_تلاش مداوم تو رو به هدف میرسونه
_یاد بگیر در تمام مسیر رشد کنی ، خودت برا خودت تضاد درست کن (این طرز تفکر خیلی خاص هست ،بهههه از این ایمانی که پشت این طرز فکره )
_همه ما به یک اندازه دسترسی داریم به هدایت خداوند
_هیچ دلیلی پذیرفته نیست برای تغییرنکردن
مسیر خوشبختی انتهایی نداره برا تغییر و خوشبختی و فرو رفتن در باتلاق هم انتها نداره
نذاریم با چک و لقد های جهان تغییر کنیم
اگر عادله و شکیباجون تصمیم به تغییر نگرفته بودن و از اتفاقات نادلخواه زندگیشون گلایه میکردن ممکن بود الان پیش ما نباشن اما با یه تصمیم جدی زندگیشون رو بدلخواه خودشون تغییر دادن و جهان پاداش ها رو بهشون دادو الان با عشق دارن زندگی میکنن
و اینکه برام مشخص شد که برا گرفتن نتیجه بزرگتر باید زمان بیشتری روی خودم کار کنم اعتراف میکنم تا الان روزی یکی دوساعت کار میکنم و مینویسم و فایل گوش میدم اما با توضیحات سید علی به این کم کاری پی بردم
براتون آرزوی بهترینها رو دارم و عشقتون پایدار و مشتاق دیدارتون از نزدیک هستم
هر که از خداپروا کند خدابرای او راه بیرون رفتن را مشکلات را قرارمیدهد،اورا از جایی که گمان نمیکند روزی میدهدوکسی که برخدا توکل کند،خدا برایش بس است،یقینا خدا فرمان و خواسته اش را می رساند،قطعا برای هرچیزی اندازه ای قرار داده است.
دوست عزیزم چه قدر این آیه بی نظیر و فوق العاده بود
چه قدر از این دیدگاه عالیتون انرژی گرفتم
واقعا این آیه احساس آرامش و قدرت بی نظیری به من داد
واقعا این آیه نشان دهنده قدرت مطلقی هست که خدا برای حل کردن تک تک تضادهامون قرار داده تا بتونیم به بهترین ها برسیم و از همه این بهترین ها به بهترین ها بعدی پل بزنیم
اکر این آیه رو در هر سختی و مشکل بخونیم دیگه مشکلی نداریم
تبریکی مجدد برای زندگی عالی که خداوند هدیه بهت داده
بقول استاد هم صورت زیبا داری و سیرت زیبا
از اینکه جفت روحیتو پیدا کردی و کنار هم خوشبختید خیلی برات خوشحالم ، صحبتهات برام یه تلنگر بزرگ بود اگر من نتیجه عالی مثل شما نمیگیرم برای اینه که مثل شما متعهد نیستم و نتونستم دایمی ذهنمو کنترل کنم
دوسال پیش در پاسخ به سوالم درباره روابط با همسر بدقلق پاسخ بسیار منطقی و زیبا بهم دادی خیلی واضح و طولانی برام نوشتی که ترسهامو بشورم و عشق و احساس خوب رو جایگزین کنم
نتیجه اون طرز فکر و اون تعهد بایدم میشد علی امروز 🤗😍
بیشتر حضور داشته باش و بیشتر بنویس از قلمت خیلی استفاده میکنم
مهارتی که من میترسم وتعلل میکنم مهارت رانندگی هست چند سال پیش گواهی نامه مو گرفتم بعدش چون ماشین نداشتم والان هم نداریم نشد که پشت فرمون بشینم وهمه چی رو فراموش کردم وبرگشتم سر نقطه ی اول واون ترسی که بهش غلبه کرده بودم دوباره برگشته .
همیشه این خانمهایی که میبینم پشت فرمون نشستن رو تحسین میکنم وبه نظرم کار خیلی بزرگی انجام میدن وخیلی دوست دارم منم مسلط بشم.
شاید چون الان ماشین نداریم به فکرش نیستم.
ولی تو این سالها اگه خودم ماشین داشتم چون چندتا بچه هم دارم که هی کلاس های متفرقه میبرمشون وسرکارهم میام چقدر به کارهام سرعت میبخشید وچقدر همه چی راحتتر میشد.
یعنی اگه این اتفاق بیفته دیگه هیچ کاری برام نشد نداره چون میدونم شجاعت واعتماد به نفسم رو خیلی بالا میبره.
بذارید داستان خودمو اینجا بنویسم،یعنی این چند روزه همش تو دلم بود که بیا و بنویس اما نمیدونستم کجا و الان اینقدر ساده هدایت شدم
داستان به تابستون پارسال برمی گرده
من قبل دوسالگی مادرم رو از دست دادم،پدرمون معتاد بود و زن بابا هم که…..
کلا از بچگی شرایطمون خیلی سخت بود،تا با شروع مسیرمون منو سارا روی روابط خانوادگیون تمرکز کردیم و انصافا همه چیز عالی بود
ما با دوره جهان بینی شروع کردیم
دوره 12قدم
سفربه دور آمریکا و….
الانم که عزت نفس و دوره ثروت1 رو داریم خداروشکر
اینجور بود که اینقدر روابطمون عالی شده بود که زن بابامون میگفت کاش بچه های خودم هم مثل شما بودن
گذشت تا پارسال که سارا ازدواج کرد و رابطمون خیلی خیلی بدتر از قبل شد
تضاد ها زیاد شدن،و من به شدت تنها بودم تو خونه و دلم میخواست از خونه بزنم بیرون و تنها زندگی کنم
اما من دختر خوبه نه تنها خونه بلکه فامیل بودم،همه میگفتن خیلی سر به راهه،خیلی حرف گوش کنه،خیلی مسیرش درسته اصلا خطایی ازش سر نزده
و همین حرفا زنجیر پاهای من بود برای حرکت،که همه میگن من اینجورم الان بخوام برم خونه جدا بگیرم چی میگن؟؟؟و البته من پول جدا زندگی کردنم نداشتم.
خلاصه شرک از اینور و تضاد از یه طرف دیگه منو تحت فشار گذاشته بودن و قدرت حرکت کردن رو ازم گرفتن
تا اینکه شرایط بد و بدتر شد و من شروع کردم به هدفون گذاشتن تو طول روز در خونه و تو یه گروه سپاس گزاری که عضو بودم فعالیتم رو بیشتر و بیشتر کردم(همه اینا تقریبا4ماه طول کشید)
گذشت تا اینکه خیلی ساده خیلی ساده من این مساله که میخوام از خونه برم رو به خواهرم که از مادر خودم بودن عنوان کردم و نمیدونید چه استقبالی شد قرار شد برم خونه صحبت کنم که نمیخوام دیگه اینجا باشم و میخوام برم واینکه کجا و چطور رو اصلا نمیدونستم
اون شبو که دقیقا 5شنبه بود خونه سارا موندم وگفتم خدایا من رفتم خونه نمیخوام زن بابام باشه،جمعه رو باسارا اینارفتم بیرون و شب جمعه رو باز خونه سارا موندم شنبه از همونجا رفتم سرکار و ظهر سارا زنگ زد گفت بعد کار بیا اینجا صحبت کنیم گفتم چی شده گفت مامان امین(دامادمون)اینجاست باهات حرف داره
بعد کار رفتم خونه سارا (سارا ماجرا رو برای مادر شوهرش تعریف کرده بود منم بی خبر از همه چی)وای خدایا مامان امین گفت من میخوام بیای اینجا،چندین باره دارم به امین میگم سعیده رو بیار پیش خودتون و کلی صحبت های دیگه و گفت همینجا میمونم برو خونه با بابات صحبت کن و وسایلت رو جم کن و بیا اینجا
من رفتم خونه،زن بابام رفته بود شهرستان و نبود و کس دیگه ای هم نبود حدود نیم ساعتی تو اتاق بودم تا جراتش رو پیدا کنم که برم با بابا صحبت کنم چون بابا دست بزن داشت و…
خلاصه تمام جراتمو جم کردم و گفتم خدایا خودت کمک کن،رفتم با بابا صحبت کردم کلی عصبانی شد،توجیح کرد و در نهایت گفت برو
وای باورم نمیشد تا 3،4ساعت تو اتاقم داشتم گریه میکردم میگفتم خدایا اینقدر ساده بود من این همه دست دست کردم؟
اینقدر ساده بود و من خودم رو اینقدر اذیت کردم؟
همش گریه میکردم و خداروشکر میکردم
وسایلمو جم کردم امین اومد دنبالم و اومدم پیش سارا اینا زندگی کنم،الان حدود 8ماهه که اینجام و واقعا دارم بهشت رو از هرجهت تجربه میکنم.
آرامش زندگیمون هزاران برابر شد
آدمهای اطرافمون عوض شدن
من از ته بیماری به اوج سلامتی رسیدم
وضعیت مالیم خیلی پیشرفت کرد
رابطم باخودم و خدا چقدر عالی شده
هر روزم پر از حس سپاس گزاری هست
واین نتایج هر روز داره بیشتر میشه
هرروز به لطف خدا بیشتر وبیشتر میشه
خدارو شکر این مسیر همچنان ادامه داره
خیلی دوستتون دارم
شکیبا و عادله جون واقعا برای من الگو هستید همیشه کامنتاتون بهم حال عالی میداد و الان صداهای خوشگلتون بهم حس بی نظیری داده خداروشکر واسه وجودتون
استاد ممنونم مرسی واسه این صحبت های بی نظیر
یعنی قبل باید میرفتیم کامنا میخوندم واسه فهمیدن نتایج دوستان الان خودشون میان و با صدای خوشگلشون نتایج زندگیشون رو با اون حس عالی تعریف میکنن و پشت بندش استاد توضیح میده…
جدای از همه ی زیبایی ها و درسهای این فایل،یک قسمت از صحبت های عادله جان برای من از همه جالب تر بود.
اونجایی که گفتند مدتی اموزش برنامه نویسی دیدند و در این حوزه کار کردن،اما متوجه شدن که این حوزه،حوزه ی مورد علاقشون نیست.
با وجود اینکه توی این حوزه وقت گذاشته بودن و ماهر هم شده بودن،اما رها کردن و تصمیم گرفتند وارد حوزه ی ورزش بشن.
بدون ترس از اینده مبهم.
بدون ترس از قضاوت.
بدون سرزنش خودشون.
بدون اینکه بگن خب من این همه وقت گذاشتم،هزینه کردم،اموزش دیدم،الان بیام رها کنم؟!؟!
این موضوع برای من دو هفته قبل اتفاق افتاد.
من مدتها فکر میکردم خیییلی علاقه دارم بشم استاد دانشگاه و تدریس کنم.
خلاصه گفتم باید ادامه تحصیل بدم تا دکتری تا به خواستم برسم.
امسال کارشناسی ارشد دانشگاه ازاد ثبت نام کردم.
جلسه اول کلاس دیدم که من اصلا به درسهای رشتم علاقه ندارم.
دیدم من اصلا دوست ندارم این مباحث رو تدریس کنم.
دیدم همین الان هم دوست ندارم در جایگاه استادای دانشگاه باشم که این دروس رو تدریس میکنن.
اما مسیری بود که واردش شده بودم.
هزینه ازمون ورودی و تشکیل پرونده
و شهریه دانشگاه نزدیک به 17 میلیون شده بود.و پرداخت کرده بودم.
احتمالا باید هزینه دروس انتخابی هم پرداخت کنم!
خلاصه جلسه دوم هم دوباره همین افکار میوند توی ذهنم که من اینجا چکار میکنم؟
مگه من به این حوزه علاقه دارم که اومدم ارشدش هم بگیرم؟!
همین جلسه دوم که دوهفته پیش بود فرزندانم هر دو بیمار بودن و من رفتم کلاس.
وسطهای دومین کلاس بود که همسرم تماس گرفت و گفت بیا به بچه ها برس.
اولش خییییلی ناراحت شدم که همسرم اینطور رفتار کرد.
اما اما اما کمتر از 1 ساعت با مرور صحبتهای استاد توی ذهنم حالم عالی شد!
منی که از تا یک ساعت پیشش از دست همسرم ناراحت بودم که داره مانع تحصیلم میشه،خدا رو شکر میکردم که هدایتم کرد.
میگفتم این ضربه ی جهان بود که منو به خودم بیاره.
که مسیر رو بهم نشون بده.
گفتم سعیده توی مسیری اومدی که مورد علاقه ات نیست.
خودت هم میدونی.
این بیماری بچه ها و رفتار همسرت هم سیلی جهان بود که مسیرت رو اصلاح کنی.
تا قبل از اینکه اولین جلسه ارشد رو برم فکر میکردم من عااااشق تدریس این رشته توی دانشگاهم!!!
اما بعد فهمیدم که نه.
این خواسته ی من نیست.
و بهاش رو پرداخت کردم تا فهمیدم این خواسته ی من نیست.
هم بهای زمانی و هم مالی.
الان به خودم میگم سعیده پرداخت این بها واقعا ارزشش رو داشت.
فهمیدی که به این حوزه شغلی علاقه نداری.
اگر واردش نمیشدی تا اخر عمر فکر میکردی عاشق اینی که بری دانشگاه این رشته رو تدریس کنی!!!
اگر بها پرداخت نمیکردی و واردش نمیشدی همیشه حسرت به دل بودی که کاش دکترام رو میگرفتم و میشدم استاد دانشگاه.
الان هم با وجود اینکه تصمیم به استعفا از ادامه تحصیل گرفتم، باید نزدیک به 5 تا 6 تومن دیگه شهریه متغیر پرداخت کنم.
اما با عشق پرداخت میکنم.
خیلی خوشحالم شغلی که چندین سال فکر میکردم عاشقشم خداوند بهم نشون داد که فقط فکر میکردی عاشقشی.
خلاصه اولین بار که در دوره 12 قدم از استاد شنیدم که بچه ها وقتی فهمیدید مسیر اشتباهه برگردید و نگید که حیفه من کلی براش زحمت کشیدم ،خیلی برام سنگین بود.
به هیچ عنوان حتی نمیتونستم تصور کنم من این مسیر طولانی و پر زحمتی که اومدم رو رها کنم.
چون برای رسیدن به شغل کنونی خودم با وجود بارداری و بچه شیرخوار بسیار بسیار درس خوندم و تلاش کردم.
هنوزم با وجود یک سال و نیم همراهی با استاد بسیییییار مقاومت دارم برای قطع این مسیر و شروع مسیر شغلی جدید.
اما فعلا در این مرحله هستم که پا روی ترس از قضاوت دیگران گذاشتم و به همسر و خانواده ام اعلام کردم که من به این شغل علاقه ندارم و تصمیم به خارج شدن دارم.
خواهرم هام استقبال کردن.
همسرم هم خدا رو شکر توی این موارد دخالتی نمیکنه و موافقه.
اما هنوز این جسارت رو پیدا نکردم که ریشه شرک و ترس رو قطع کنم.
البته قبلا حتی نمیتونستم تصور و تجسم کنم که از شغلم خارج شدم.
تا این حد مقاومت داشتم.
اما اعلام عدم علاقه مندیم رو به خانواده بروز دادم.
الان هر وقت به کار فکر میکنم،سریع کار توی کارگاه قنادی و پخت کیک کافی شاپی خانگی میاد تو ذهنم!
نمیدونم این هم باید واردش بشم ببینم چه حسی نسبت بهش دارم.
الان چیزی که مطمئنم خییییلی بهش علاقه دارم و خسته نمیشم و حاضرم بدون دریافت پول با عشششق انجامش بدم،تدریس دروس مدرسه به بچه هاست.
مثلا ریاضی ابتدایی و عربی و زبان انگلیسی متوسطه اول.
اصلا بهش فکر هم میکنم که شاگرد دارم و دارم تدریس میکنم،قلبم میخنده.
اصلا عاشق اینم که ساعتها با بچه های خودم درساشون رو تمرین کنم.
حتی همیشه با امیرعلی شعرهای کتابشو حفظ میکنم.
چندبار به پیشنهاد خودم دروس بچه های برادر همسرم رو باهاشون کار کردم و لذت بردم.
پسر برادر شوهرم بهم گفت زن عمو من تازه فهمیدم این مبحث رو.
هفته قبل معلم پسرم به پسرم گفته بود که چون خونتون نزدیک مدرسه هست،از پدر و مادرت اجازه بگیر پنج شنبه و جمعه توی خونتون برای بچه ها کلاس تقویتی ریاضی برگزار کنم.
اما همسرم موافقت نکرد و حتی شاکی هم شد که اخه این چه پیشنهادی بوده که معلم بیاد خونه کس دیگه کلاس برگزار کنه.
اما همون موقع یه جرقه تو ذهنم خورد که سعیده ببین وقتی یک نفر دیگه حاضره تو خونه دیگران کلاس خودشو برگزار کنه،چرا تو نیای تو خونه خودت،کلاس خودتو برگزار کنی؟
اونم تویی که عاشق تدریسی.
عاشق کار کردن با بچه هایی.
به همسرم موضوع رو گفتم اونم با عشق پذیرفت و گفت من کاملا موافقم تو توی خونه کلاس خصوصی برگزار کنی.
یه روز که کسی خونه نبود رفتم تو اتاق نشستم،تصور کردم یه تخته وایت برد بزرگ زدم به دیوار،تصور کردم یه میز و صندلی ساده کنار تخته هست و یک دانش اموز نشسته روی صندلی روبه رومه.
اصلا روحم از شدت خوشحالی به پرواز در اومده بود!
خب نجواها حمله کردن که منو بترسونن.
شیطان میگفت خونتون پایین شهره.
کسی بچش رو پایین شهر نمیفرسته کلاس خصوصی که.
میگفت خونتون انچنان قشنگ و لوکس نیست که دانش اموز بخواد بیاد.
میگفت اصلا مگه کسی تو رو میشناسه؟
چطوری مردم باید اعتماد کنن بچشون رو بسپارن به تو.
میگفت اگه نتونی چی؟
اصلا کو تخته و میز و صندلیت؟
نگو که میخوای دانش اموز رو بنشونی روی زمین؟
اگر دانش اموز به نشستن روی زمین عادت نداشته باشه چی؟!
اما من یک جواب داشتم:
من نمیدونم.
خدا میدونه.
من قدم اول رو برمیدارم خداوند قدم های بعدی رو بهم میگه.
هدایت خدا مثل مشعلیه که فقط قدم اول رو برام روشن میکنه.
وقتی خداوند خودش قراره برام دانش اموز بشه دیگه من چکار به این کارها دارم؟!
و دلم ارومه ارومه.
فقط اینو میدونم که نباید بین الهام ایده و اجرای اون فاصله انداخت.
این موضوعی که گفتی عاشق تدریس هستی و بچهای اقوام هم خیلی تعریف کردند. من رو یاد یکی از کامنتهای آقای مجید حرفت انداخت.
که میگفتند: دبیرستان ریاضی تدریس میکردن وهمه از تدریسش تعریف میکردند. و وقتی که بازنشسته شده یک ایده به ذهنش رسیده که این آموزشها رو اینترنتی تدریس کنه و با این کار تونسته میلیاردی ثروت بسازه.
نمیدونم یدفعه به ذهنم اومد که این مطلب رو به شما هم کامنت کنم.
پریشب چقدر منتظر شدم که در کلاب هاوس با شما حرف بزنم و در مورد موضوع حرف بزنم ولی قسمت نشد.
ولی چون خیلی این موضوع برام جالب بود گفتم زیر این فایل که بهم انرژی داده، تجربه خودم رو برای اولین بار بعد از چند وقت عضویت در سایت بنویسم چون من اصلا آدم نوشتاری نیستم ولی سعی کردم با این متن خودم را به اعضای خانواده عباس منش نزدیکتر و صمیمی تر کنم.
من همون شخص NA ای که شما مثال زدین هستم.
چندین سال از بهترین سالهای عمرم رو درگیر اعتیاد شدم و انگار مشت و لگدهای روزگار جزعی از زندگیم شده بود و دنیام خیلی کوچیک شده بود چون من تو شهرستانی کوچک مثل خواهران عزیزی بزرگ شده بودم همراه با باورها و دوستان مخرب و منفی.
اینقدر پیش رفتم که کارم رو که خیلی عالی بود تعطیل کردم و بعد از چند وقت مهاجرت به یک شهر بزرگتر بازهم صورت مساله پاک نشد تا زمانی که وارد NA شدم و مواد از زندگیم خارج شد.
این اولین باری بود که مجبور به تغییر رویه زندگی با مشت و لگد روزگار شدم ولی هنوز ترکش ها تو زندگیم بود و بعد چند وقت راه دادگاه و پاسگاه برای طلاق با همسر سابقم شروع شد که ۲ سال طول کشید و بالاخره با هزار بدبختی جدا شدیم چند وقت بعد طلاقم با اینکه مدرک مهندسی عمران داشتم برای شرکت های عمرانی به صورت ماهیانه با حقوق ۱۵۰۰۰۰۰ تومان کار میکردم که تازه بعد چند ماه کارها تمام میشد و یا دیگه نیازی به من نبود من رو بیرون میکردن و تازه حقوق ۱ تا ۲ ماه من رو بهم نمیدادن.
تا اینکه بعد گذشت ۴ سال از پاکی که تقریبا با متن های آموزشی داخل اینستا گرام و مطالعه جست و گریخته چند کتاب شروع به تغییر و کار شخصی خودم شدم و انگیزه اصلی من از شروع، انگیزه های متفاوت بود.
۱_خیلی دوست داشتم به همه بفهمونم داستان طلاق و مواد مصرف کردنم تقصیر همسر سابقم بود (در صورتی که خودم میدونم مقصر تمام و کمال خودم بودم)
۲_خسته شده بودم از بس حقوقم رو نمیدادن و همیشه باید استرس اخراج و ترور شخصیتی میشدم
۳_خسته شده بودم از بس آویزون مردم بودم
۴_دوست داشتم عالی زندگی کنم و آرزوهای بزرگ داشتم ولی نمیشد
(همینجا دلم خواست خدا رو شکر کنم برای تمامی داشته های امروزم)
بالاخره در سال ۹۵ برج ۱۰ با پس اندازی که داشتم شروع کردم به بزینس شخصی خودم که همش ۴۷ میلیون بود و دست و پا شکسته خوب بود کارم تا اینکه تو یک جلسه ای یکی از دوستانم در مورد مثبت اندیشی صحبت میکرد که کنجکاو شدم و بعد از چند روز پیگیری دوستان عباس منشی اون شهر دور هم جمع میشدن و تبادل تجربه میکردن که من هم به جمعشون پیوستم و زندگیم شروع به تغییرات کرد.
اوایل خیلی ترمز داشتم و دوس داشتم بگم من بهتر میدونم ولی بعد از چند بار دور همی و گوش کردن فایل های استاد تصمیم گرفتم طبق صحبت استاد که میگفتن با هر صلیقه و شخصیتی سعی کن چند ماه فقط اون چیزی که من میگم رو بدون چون و چرا انجام بده و اگر نتیجه نگرفتی هر کاری خواستی رو بکن. من عاشق کلام استاد شدم که از خیلی از اعضای خانواده ام هم برام عزیزتر هست و من استاد رو پدر روحانی خودم میدونم.
من چند سال اون شهر کار میکردم و سال ۹۷ با استاد آشنا شده بودم که بعد یک سال که همه زندگیم خوب شده بود و حالا من دوباره یک ازدواج عالی و یک پسر چند ماهه همرا با ماشین ۲۰۷ و چند ملک شخصی که راسته کارم ساخت و ساز بود و روابط عالی در نظام مهندسی و پروانه نظارت و اجرا و تمام ادارت مربوطه و مشاورین املاک و هر آنچه لازم بود رو داشتم ولی دلم اتفاقات بزرگتر میخواست و با اینکه در هدف گذاری ۵ سالم مهاجرت از بیرجند به مشهد بود بعد ۳ سال مهاجرت کردم و به حرف استاد ایمان داشتم که اتفاقاتی که در مهاجرت هست عالی رخ خواهند داد و این هم داستان تغییر دومم که با توجه به خوب بودن همه چیز تصمیم گرفتم و خودم رو به چالش کشیدم.
من از برج ۵ پارسال که مهاجرت کردم شاید سرمایه ام ۲ تا ۳ برابر شده و الان هم ماشینم خارجی که خیلی دوس داشتم خریدم و پر هستم از اتفاقات عالی.
خدااااااااااایا هزاران بار شکرت.
عاشقتم که دوستان عالی دارم
خداااااااایا مرسی که عضو خانواده بزرگ عباس منش هستم
چقدر صحبت های عادله و شکیرا و علی عزیز عالی بودن و درس توشون بود خصوصا قسمتی که علی عزیز گفت ایده ای که حتی تو مجبور شی برای اجرا کردن اش 1000 تومن هم قرض کنی اون ایده مال تو نیست این نشون می ده که وقتی یکسری ایده داریم باید اون ایده ای رو عملی کنیم که می تونیم تو همون شرایط فعلی که هستیم انجام اش بدیم این خیلی به من کمک کرد و خب من خودم هم طراح سایت هستم و این رو می دونم که در این کار مدام در حال یادگیری چیز های جدید باید باشی و خودت رو پیشرفته تر کنی و همیشه تلاش من هم همین بوده ولی جدیدا همش یک صدا و ندایی به من می یاد و می گه که هوش مصنوعی رو باید یاد بگیرم ولی اول از کم می خوام شروع کنم و به خودم قول می دم که ایده هام رو عملی کنم و این رو هم می دونم که اگر یاد اش نگیرم یک روز مجبور به یادگیری اش می شم جوری که هوش مصنوعی تمام حوزه های برنامه نویسی رو می گیره و من مجبور می شم که یاد اش بگیرم پس چه بهتره که از همین الان یادش بگیرم که در آینده با تجربه و مهارت بالا در این موضوع ادامه بدم و ایده های خودم رو عملی کنم
«کسانی که همه چیز را به دستِ خدا میسپارند، دستِ خدا را در همه چیز خواهند دید..»
سلام به استاد گرانقدرم ومریم بانوی عزیز
و همه دوستانم در ادامه هرروزه این مسیر توحیدی
خداروبی نهایت شاکروسپاسگزارم که جز شکرو سپاسش چیزی بر زبانم جاری نمی شود و همین برای تداوم حال و احساسم و آرامشی که در پشت آن هست کافیست ،کافیست تا هرلحظه قدرو ارزش تک تک سلول ها و اعضاء و کل بدنم را با تمام وجودم درک کنم و اندیشه کنم در مورد اینکه می توانست سرنوشت زندگیم طوری دیگر رقم بخورد ولی اکنون اینجا هستم در مسیری که به زیبایی هدایت شدم و این خود ارزشمندترین دارائی من است چون مسیریست که با عمل به قوانینی که در آن آموختم و خدایی را که با آن شناختم هرروز زندگی روی خوشش را به من نشان داد چون من دیگر رویم به سمت زیبایی ها بود ،به سمت افکار مثبت ،باورهایی که آرام آرام در ذهنم جایگزین می شدند و من طوری دیگر زیستن را آغاز کردم …..
امروز بابت تمام تضادهای زندگیم از خانواده ای که در آن چشم به دنیا گشودم تا تجربه اول زندگیه قبلم، سر به سجده شکر می گذارم چون ارزش آنها را امروز درک می کنم در این فرکانس و با آگاهی های نابی که آموختم و هرروز تمرین می کنم تا در این مسیر ثابت قدم تر باشم
ذهنم بازوپاک و قلبم گشوده برای دریافت هدایت های خداوند .
اتفاقات و هر تضادی را که مرور می کنم ،امروز رشدوپیشرفت آن را در وجودم و بعد زندگیم شاهد هستم این طور به خودم یادآوری می کنم که من کاملا باید از دنیا درس می گرفتم و در واقع از بازتاب رفتارها و عملکردهای ناآگاهانه خودم،
کسی مقصر نبود از جایی به بعد باید می آموختم که نباید کر،کور و لال می بودم و ادامه پیدا کرد تاجایی که کتابها خریدم ،صحبت های اساتیدمختلف را شنیدم اما واقعا در فرکانس دریافت نبودم و در واقع تکامل چیزی بود که هنوز نیاموخته بودم .
من قدم گذاشتم و دنیا صدای قدم های مرا و عجز و ناتوانی مرا در مقابل اتفاقات شنیده بود ،من دیگر تسلیم بودم اما نمی دانستم مشکل خودم هستم ،افکارو باورهایم است انگار قفل هستی ،همه چیز واضح است اما آنقدر در گیر حواشی ،رفتارها ،کارو….هستی که داری زجر می کشی اما انگار یه بی حسی تمام وجودت را گرفته و
بعد در زمان مناسب معجزه وار هدایت می شوی به این مسیر چه زمان زمانی که خداوند از طریق دستانش با استاد آشنایم می کند و استاد در کشور زیبا و پیشرفته آمریکا هستند و این خود بیانگر خیلی چیزها در قلبم بود،
اینکه تسلیم شدم و قوانین به زیبایی با شروع تغییرات اساسی من در زندگیم داشتند پدیدار می شدند از جمله انسانی که خداوند روزیمکرد با همان ویژگی ها وشرایطی که درذهنم بود و بعد هم که با هم زندگی را شروع کرده و با عشق صحبت های انگیزشی را با تمام وجودمان گوش می کردیم تا با هم لذّت یک زندگی آگاهانه را بچشیم و هدفمند به رشدوپیشرفت خود و بعد با توجه به شرایط به دنیا کمک شایانی کنیم و
اینها مستلزم عمل به قانون تکامل بود و بعد هم هرروز شنیدن و گوش جان سپردن به کلام های کلیدی و بی نهایت تاثیر گذاراستاد ….
گذر زیبای زمان تو را به جایگاهی می رساند که وقتی سعی و تلاش دلچسب تو را ببیند، اینکه دیگر کر،کور و لال نیستی و آگاهانه در مسیر درست و با رعایت صددرصد به قوانینش عمل می کنی ، درهای رحمت و نعمت خداوند در تمام زوایای وجود و زندگیت هویدا می شود و تو هرروز که چشم می گشایی و خداروبابت هدیه روز دیگر ازصمیم قلبت شکر می گویی و قلبت باز است و آرام
و اگر چالشی هم بود آن را با آغوش باز پذیرفته چون دیگر به چشم تضاد نگاه نمی کنی ،تضاد معنی نمی دهد بلکه سکوی پرتاب تو برای برداشتن قدم هایی در جهت رشدوپیشرفت توست چه در معنویات و چه در مادیات و روز به روز ایمانت قوی تر می شود ،صبوری را تجربه می کنی و سهم خود را با هدایت خداوند انجام و بقیه را هم باز به خداوند می سپاری و این بی نظیراست ،یک زندگی بی دغدغه و در نهایت برآیند آن می شود ،
لذّت ،شادی،آرامش، احساس عالی ،سلامتی، شکرگزاری در لحظه ،رابطه عالی ،شنیدن هرروز کلام خداوند و قوانینش از صحبتهای استادت و درکل خوشبختی و سعادت در دنیا و آخرت .
بی نظیر بود این فایل و نشانه امروزم که لبریز از درس و تجربه ها و نتایج دوستانِ عزیزم و صحبتهای طلایی استاد گرانقدرم بود و چقدر آگاهی های فوق العاده ای…
خدایابی نهایت شاکروسپاسگزارم.
در پناه خداوندمهربانم هرنفس شاد، سلامت وعالی باشید و بدرخشید، عاشقتونم.
خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت
متشکرم متشکرم متشکرم
سپاس خدایی را که مرا انسان آفرید
سپاس خدایی را که فرمانروایی ویژه ی اوست
سپاس خدایی راکه همه ی ستایش ها مخصوص اوست
این فایل بمب آگاهی های خالص و یه حسن ختام عالی بود
آگاهی های این سه تا عزیز رو من دنبال میکنم و الان چقدر خوشحالم از شنیدن صدای این عزیزان و استفاده از آگاهی هاشون خدایا شکرت که تو عصری زندگی میکنم پر از امکانات و تکنولوژی های باحال که بتونم گوشه خونه ام از آگاهیهای ناب دیگر بندگانت استفاده کنم
استاد عزیز بهت تبریک میگم برا تربیت و هدایت بچهایی که اشک شوق میریزن چون خدا رو بهشون شناسوندی
در پیمانی که با خداوند بستی و هدفی که داشتی همواره موفق باشی و دعای خیر ما همیشه همراه تمام لحظه های زندگیت باد
این آگاهیهارو من درک کردم و تکرار میکنم که
_ما همیشه در حال هدایت هستیم پس از رحمت خداوند ناامیدنشو
_با خودم تکرار میکنم همیشه در زمان درست ودر مکان درست حضور دارم
_همیشه باید از محدودیت ها ثروت بسازی اگر نسازی تقصیر محدودیت فکرته
_باید یا خودتو بکشی بالا یا سقوط کنی
نمیشه درجا بزنی
_هدایت اجباری خداوند عده ای رو به سمت خلق ثروت میبره پس ازتضادهاباید فرصت بسازیم
_من هدایتمو از زبان یک کودک و نشانه ها رو از پیرامونم درک کنم(باید مثل استادبه نشانه ها توجه کنیم،موقعی که تلفن زنگ خورد فهمید یک نشانه است)
_اگر ایده ای رو میخای اجرا کنی و مجبوری براش قرض کنی اون ایده تو نیست و تو رو بجایی نمیرسونه
_از کمشروع کن و نتیجه رو بگیر
_تعهد به کارت رو از دست نده
_تلاش مداوم تو رو به هدف میرسونه
_یاد بگیر در تمام مسیر رشد کنی ، خودت برا خودت تضاد درست کن (این طرز تفکر خیلی خاص هست ،بهههه از این ایمانی که پشت این طرز فکره )
_همه ما به یک اندازه دسترسی داریم به هدایت خداوند
_هیچ دلیلی پذیرفته نیست برای تغییرنکردن
مسیر خوشبختی انتهایی نداره برا تغییر و خوشبختی و فرو رفتن در باتلاق هم انتها نداره
نذاریم با چک و لقد های جهان تغییر کنیم
اگر عادله و شکیباجون تصمیم به تغییر نگرفته بودن و از اتفاقات نادلخواه زندگیشون گلایه میکردن ممکن بود الان پیش ما نباشن اما با یه تصمیم جدی زندگیشون رو بدلخواه خودشون تغییر دادن و جهان پاداش ها رو بهشون دادو الان با عشق دارن زندگی میکنن
و اینکه برام مشخص شد که برا گرفتن نتیجه بزرگتر باید زمان بیشتری روی خودم کار کنم اعتراف میکنم تا الان روزی یکی دوساعت کار میکنم و مینویسم و فایل گوش میدم اما با توضیحات سید علی به این کم کاری پی بردم
براتون آرزوی بهترینها رو دارم و عشقتون پایدار و مشتاق دیدارتون از نزدیک هستم
ایه ۲/۳سوره ی طلاق درتایید توضیحات دوستان عزیزم به خاطرم اومد
وَ مَنْ یَتَّقِ اللَّهَ یَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجا ِ وَ یَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لا یَحْتَسِبُ وَ مَنْ یَتَوَکَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ إِنَّ اللَّهَ بالِغُ أَمْرِهِ قَدْ جَعَلَ اللَّهُ لِکُلِّ شَیْءٍ قَدْرا»
هر که از خداپروا کند خدابرای او راه بیرون رفتن را مشکلات را قرارمیدهد،اورا از جایی که گمان نمیکند روزی میدهدوکسی که برخدا توکل کند،خدا برایش بس است،یقینا خدا فرمان و خواسته اش را می رساند،قطعا برای هرچیزی اندازه ای قرار داده است.
💐💮💐🙋
دوست عزیزم چه قدر این آیه بی نظیر و فوق العاده بود
چه قدر از این دیدگاه عالیتون انرژی گرفتم
واقعا این آیه احساس آرامش و قدرت بی نظیری به من داد
واقعا این آیه نشان دهنده قدرت مطلقی هست که خدا برای حل کردن تک تک تضادهامون قرار داده تا بتونیم به بهترین ها برسیم و از همه این بهترین ها به بهترین ها بعدی پل بزنیم
اکر این آیه رو در هر سختی و مشکل بخونیم دیگه مشکلی نداریم
دیگه سختی برامون وجود نداره و همه چیز لذته
ممنونم از شما دوست نازنینم 🌹
سید علی عزیز
تبریکی مجدد برای زندگی عالی که خداوند هدیه بهت داده
بقول استاد هم صورت زیبا داری و سیرت زیبا
از اینکه جفت روحیتو پیدا کردی و کنار هم خوشبختید خیلی برات خوشحالم ، صحبتهات برام یه تلنگر بزرگ بود اگر من نتیجه عالی مثل شما نمیگیرم برای اینه که مثل شما متعهد نیستم و نتونستم دایمی ذهنمو کنترل کنم
دوسال پیش در پاسخ به سوالم درباره روابط با همسر بدقلق پاسخ بسیار منطقی و زیبا بهم دادی خیلی واضح و طولانی برام نوشتی که ترسهامو بشورم و عشق و احساس خوب رو جایگزین کنم
نتیجه اون طرز فکر و اون تعهد بایدم میشد علی امروز 🤗😍
بیشتر حضور داشته باش و بیشتر بنویس از قلمت خیلی استفاده میکنم
در پناه حق شاد و سلامت باشی
بسم الله الرحمن الرحیم
درود و ارادت به همه همسفرای عزیز
من قبلا هم این فایل رو گوش داده بودم
اما اینبار توی روز شمار طبق قانون خداوند هماهنگ شده با روزها و اتفاقای زندگی من
وتقعا لذت میبرم کنار دانشجو هایی هستم که اینقدر نتایج ملموسی رو گرفتن
و اینقدر رو ایمانشون کار کردن که توی سن کمتر از 20 سالگی مستقل شدن
از دل تموم تضاد ها و کلی مشکلات به خواسته هاشون رسیدن
و اقای خوشدل که همیشه کامنتای خفنشونو توی سایت خوندم و چقدر این جسارت تغییر و رفتن تو دل ترساشون رو تحسین میکنم
و این باور رو مستحکمتر میکنن تو دل ما بچه ها که اگر رو خودت با تعهد کار کنی میشود
الانم که دارم این فایلو مینویسم توی مترو هستم توی مسیر خونه
و چقدر دارم به قوانین فکر میکر میکنم
چقدر دارم مرور میکنم صحبتای استاد رو که شرایط تغییر میکنه اگر باورهاتو تغییر بدی
به لطف الله دیشب با همسر عزیزم قدم اول رو شروع کردیم و چکاپ فرکانسیمونو نوشتیم
حالا بماند که من 3 سالی میشه قدم اول رو خریدم و توی قدم اول گیرم
.اما لطف این ذوره روز شمار شامل حالم شده و منو پرتاب کرده به مدار های بالاتر تا این دوررو با دل و جون گوش بدم
قشنگ توی دلم گواهی میده که تمام خواسته هات شدنیه.
تمام اتفاقات رو داری خودت رقم میزنی با افکارت
یکم باید بیشتر روی تربیت ذهنم کار کنم که با بقیه و مسیر بقیه کاری نداشته باشم
وقتی میبینم نزدیکترین کسا دیگه توی این مدار نیستن
و حتی دیگه فایلای استاد رو گوش نمیکنن پیش خودم نگم ای بابا اینا چرا قانون رو فراموش کردن(من خودمم چون بارها شده فراموش کردم)
و تمرین هر روزه ی من باعث شده هنوز توی شنیدن این فایل ها باشم.
راستش یکم ذهنم خستس از کسایی که فقط حرف میزنن اما هیچ عملی توی رفتارشون نمیبینم
همین الان بهم الهام شد که دیدن این تضاد ها اینه که خودت باید عملگرا بشی به قوانین
و با نتایجت اول به خودت و به دیگران ثابت بکنی که استاد عباسمنش با همه استادایی که الان مثل… ریخته تو اینیستا فرق میکنه
حالا نمیخوام تعصب و کسی یا چیزی رو بخورم
اما این شروع دوره 12 قدم انگیزه عجیبی تو وجودم روشن کرده به لطف خدا و همسر عزیزم که کنارمه
امیدوارم بتونم مثل شاگرد اولای این سایت اونقدر نتیجه بگیرم و بیام اینجا بنویسم
اصل داستان تغییر خودمونه نه دیگران
اصل داستان عمل به قوانینه
اصل داستان احساس خوبه
اصل داستان ایمان به رب العالمینه که هر لحظه داره صدامونو میشنوه
اره اینجا هستم و خواهم بود
با تعهد 100درصد ادامه میدم
به لطف رب عاللللللللم
وَ الَّذِینَ یَبِیتُونَ لِرَبِّهِمْ سُجَّداً وَ قِیاماً
آنان در حال سجده و ایستاده، برای خدا شبزندهداری میکنند
فرقان 64
به نام خداوند بخشنده و مهربانم سلام به دوست توحیدیم
منم خوشحالم کنار دوستانی همچون شما آگاه و توحیدی هستم تحسینتون میکنم شما و همسر زیباتون رو مرحبا آقا فرشاد بنده محبوبه خداوند
چقدر لذت بخشه که با هم شروع میکنین برای تغییر
دو چرخ برای رسیدن به بهتری خواسته ها
شما میتونین فقط ایمان و تعهد میخواد
ان شالله میاین از نتایج بزرگتون برای من میگین و اینجا ردپا میذارین
متشکرم دوستتون دارم
در پناه خداوند مهربان سالم و ثروتمند باشین
به نام خدای هدایتگرم
سلام و درود خدمت شما دوست عزیز
اومده بودم کامنت های جدید و بخونم یه حس قشنگی من و آورد توی این صفحه و گفت بروووو آخر
رسیدم ب کامنت شما
کلی تحسینتون کردم برای ایمان و امید و نوری ک توی وجودتون روشن شده
باز حسم گفت کجا میری
وایسا بنویس! منم گفتم چشم”
از اونجایی ک منم دانشجوی تازه وارد 12 قدم هستم
خواستم تجربه و الهام درونیم رو با شما ب اشتراک بزارم ک ایمان دارم چیزی جز هدایت نیست و منی در کار نیست …
من خودم تو قدم اول نزدیک 4،5 ماه شایدم 6 ماه گیر کرده بودم فکر میکردم تا اینو کامل نفهمم و اجرا نکنم نباید حرکت کنم
در صورتی ک اسم این دوره داره تکامل رو نشون میده
اگه قرار بود تو قدم اول همه چیزو بفهمم چه نیازی ب 12 قدم بود؟!
اما وقتی ک پذیرفتم من قرار نیست کامل باشم اما قراره حرکت کنم قراره تمرین کنم
یکسال تمرین کنم کنترل ذهن رو
یکسال تمرین کنم تمرکز بر نکات مثبت رو
یکسال تمرین کنم کم کردن مقاومت هارو
و…..
بقول مولانا
آدمی در عالم خاکی ، نمیآید به دست .
عالمی دیگر بباید ساخت ، و از نو آدمی .
ما اومدیم اینجا تا با تکرار و تمرین یه آدم نو یه شخصیت جدید بسازیم ..
و فکر نکنیم یبار این مسیر و میریم و به همه چی میرسیم و دیگه تموم شد رفت
نه همیشه باید روی خودمون کار کنیم
آقا فرشاد دوست عزیزم
ندای درونم میگه فقط حرکت کن
تو خود پای در راه بنه و هیچ مپرس
خود راه بگویدت ک چون باید رفت
در پناه خدای مهربون تو همون جاده جنگلی آسفالته سوت زنان حرکت کنی و به تمام خواسته هات با لذت با عشق به راحتی برسی کنار عزیزدلتون
به نام خداوند خوب و مهربانم خدایی که هدایت میکند ما رو خدایا تنها تو را میپرستم و تنها از تو یاری میجویم
سلام به استاد عزیزم و مریم بانو مهربانم سلام به دوست توحیدیم
ما باید مسولیت تمام مسائل مون رو به گردن بگیریم و مقصر کسی رو ندونیم
چون این ما هستیم که با افکار و باورهامون خلق میکنیم
بله در هر جایی و تو هر شرایطی باشی به محض اینکه باورها رو تغییر بدهی شرایط از همون ساعات اول عوض میشود
اگر به مشکل یا تضادی برخوردیم به جای سرزنش کردن بیایم درس بگیریم از اون مشکل
و دیدگاهمون رو به اون مسله مثبت کنیم
تا کارها به نفع ما تموم بشه
و دیدگاه خیلی مهمه دیدگاه مثبت داشتن ما رو به خواسته نزدیکتر میکنه و مسیر هموار و راحت تر طی میشود
استاد بی نهایت ممنون و متشکرم سپاسگزارتون هستم
در پناه خداوند مهربان باشین ثروتمند و سلامت باشید
به نام خداوندمهربان
سلام به استادان گرامی ودوستان خوبم
مهارتی که من میترسم وتعلل میکنم مهارت رانندگی هست چند سال پیش گواهی نامه مو گرفتم بعدش چون ماشین نداشتم والان هم نداریم نشد که پشت فرمون بشینم وهمه چی رو فراموش کردم وبرگشتم سر نقطه ی اول واون ترسی که بهش غلبه کرده بودم دوباره برگشته .
همیشه این خانمهایی که میبینم پشت فرمون نشستن رو تحسین میکنم وبه نظرم کار خیلی بزرگی انجام میدن وخیلی دوست دارم منم مسلط بشم.
شاید چون الان ماشین نداریم به فکرش نیستم.
ولی تو این سالها اگه خودم ماشین داشتم چون چندتا بچه هم دارم که هی کلاس های متفرقه میبرمشون وسرکارهم میام چقدر به کارهام سرعت میبخشید وچقدر همه چی راحتتر میشد.
یعنی اگه این اتفاق بیفته دیگه هیچ کاری برام نشد نداره چون میدونم شجاعت واعتماد به نفسم رو خیلی بالا میبره.
به نام خداوند بخشنده و مهربان
سلام استاد گلم،سلام خانوم شایسته عزیز
سلام شکیبا جان،سلام عادله جان و سلام سید علی عزیز و تمام دوستان خانواده عزیزم
من سعیده هستم خواهر سارا
وای خدایا شکرت دارم چی میشنوم
الان بیش از 6ساعته که دارم فایل میبینم و چه حسن ختامی
خدایا شکرت ،چه انرژی داشت این فایل
چه الگوهایی
خدایا شکرت چقدر حالم عالیه،چقدر اشک شوق ریختم، چقدر درکش کردم خدا جوونم
بذارید داستان خودمو اینجا بنویسم،یعنی این چند روزه همش تو دلم بود که بیا و بنویس اما نمیدونستم کجا و الان اینقدر ساده هدایت شدم
داستان به تابستون پارسال برمی گرده
من قبل دوسالگی مادرم رو از دست دادم،پدرمون معتاد بود و زن بابا هم که…..
کلا از بچگی شرایطمون خیلی سخت بود،تا با شروع مسیرمون منو سارا روی روابط خانوادگیون تمرکز کردیم و انصافا همه چیز عالی بود
ما با دوره جهان بینی شروع کردیم
دوره 12قدم
سفربه دور آمریکا و….
الانم که عزت نفس و دوره ثروت1 رو داریم خداروشکر
اینجور بود که اینقدر روابطمون عالی شده بود که زن بابامون میگفت کاش بچه های خودم هم مثل شما بودن
گذشت تا پارسال که سارا ازدواج کرد و رابطمون خیلی خیلی بدتر از قبل شد
تضاد ها زیاد شدن،و من به شدت تنها بودم تو خونه و دلم میخواست از خونه بزنم بیرون و تنها زندگی کنم
اما من دختر خوبه نه تنها خونه بلکه فامیل بودم،همه میگفتن خیلی سر به راهه،خیلی حرف گوش کنه،خیلی مسیرش درسته اصلا خطایی ازش سر نزده
و همین حرفا زنجیر پاهای من بود برای حرکت،که همه میگن من اینجورم الان بخوام برم خونه جدا بگیرم چی میگن؟؟؟و البته من پول جدا زندگی کردنم نداشتم.
خلاصه شرک از اینور و تضاد از یه طرف دیگه منو تحت فشار گذاشته بودن و قدرت حرکت کردن رو ازم گرفتن
تا اینکه شرایط بد و بدتر شد و من شروع کردم به هدفون گذاشتن تو طول روز در خونه و تو یه گروه سپاس گزاری که عضو بودم فعالیتم رو بیشتر و بیشتر کردم(همه اینا تقریبا4ماه طول کشید)
گذشت تا اینکه خیلی ساده خیلی ساده من این مساله که میخوام از خونه برم رو به خواهرم که از مادر خودم بودن عنوان کردم و نمیدونید چه استقبالی شد قرار شد برم خونه صحبت کنم که نمیخوام دیگه اینجا باشم و میخوام برم واینکه کجا و چطور رو اصلا نمیدونستم
اون شبو که دقیقا 5شنبه بود خونه سارا موندم وگفتم خدایا من رفتم خونه نمیخوام زن بابام باشه،جمعه رو باسارا اینارفتم بیرون و شب جمعه رو باز خونه سارا موندم شنبه از همونجا رفتم سرکار و ظهر سارا زنگ زد گفت بعد کار بیا اینجا صحبت کنیم گفتم چی شده گفت مامان امین(دامادمون)اینجاست باهات حرف داره
بعد کار رفتم خونه سارا (سارا ماجرا رو برای مادر شوهرش تعریف کرده بود منم بی خبر از همه چی)وای خدایا مامان امین گفت من میخوام بیای اینجا،چندین باره دارم به امین میگم سعیده رو بیار پیش خودتون و کلی صحبت های دیگه و گفت همینجا میمونم برو خونه با بابات صحبت کن و وسایلت رو جم کن و بیا اینجا
من رفتم خونه،زن بابام رفته بود شهرستان و نبود و کس دیگه ای هم نبود حدود نیم ساعتی تو اتاق بودم تا جراتش رو پیدا کنم که برم با بابا صحبت کنم چون بابا دست بزن داشت و…
خلاصه تمام جراتمو جم کردم و گفتم خدایا خودت کمک کن،رفتم با بابا صحبت کردم کلی عصبانی شد،توجیح کرد و در نهایت گفت برو
وای باورم نمیشد تا 3،4ساعت تو اتاقم داشتم گریه میکردم میگفتم خدایا اینقدر ساده بود من این همه دست دست کردم؟
اینقدر ساده بود و من خودم رو اینقدر اذیت کردم؟
همش گریه میکردم و خداروشکر میکردم
وسایلمو جم کردم امین اومد دنبالم و اومدم پیش سارا اینا زندگی کنم،الان حدود 8ماهه که اینجام و واقعا دارم بهشت رو از هرجهت تجربه میکنم.
آرامش زندگیمون هزاران برابر شد
آدمهای اطرافمون عوض شدن
من از ته بیماری به اوج سلامتی رسیدم
وضعیت مالیم خیلی پیشرفت کرد
رابطم باخودم و خدا چقدر عالی شده
هر روزم پر از حس سپاس گزاری هست
واین نتایج هر روز داره بیشتر میشه
هرروز به لطف خدا بیشتر وبیشتر میشه
خدارو شکر این مسیر همچنان ادامه داره
خیلی دوستتون دارم
شکیبا و عادله جون واقعا برای من الگو هستید همیشه کامنتاتون بهم حال عالی میداد و الان صداهای خوشگلتون بهم حس بی نظیری داده خداروشکر واسه وجودتون
استاد ممنونم مرسی واسه این صحبت های بی نظیر
یعنی قبل باید میرفتیم کامنا میخوندم واسه فهمیدن نتایج دوستان الان خودشون میان و با صدای خوشگلشون نتایج زندگیشون رو با اون حس عالی تعریف میکنن و پشت بندش استاد توضیح میده…
وای خدایا مگه از این عالیترم داریم…
ممنوووونم استاد
میبوسمتون
خدایا شکرت بابات این حال عالیم شکرت شکرت
در پناه خدا باشید
سعیده خیاط
سلام بر استادان عزیزم.
سلام بر همه رفقای مشتاق تغییر.
جدای از همه ی زیبایی ها و درسهای این فایل،یک قسمت از صحبت های عادله جان برای من از همه جالب تر بود.
اونجایی که گفتند مدتی اموزش برنامه نویسی دیدند و در این حوزه کار کردن،اما متوجه شدن که این حوزه،حوزه ی مورد علاقشون نیست.
با وجود اینکه توی این حوزه وقت گذاشته بودن و ماهر هم شده بودن،اما رها کردن و تصمیم گرفتند وارد حوزه ی ورزش بشن.
بدون ترس از اینده مبهم.
بدون ترس از قضاوت.
بدون سرزنش خودشون.
بدون اینکه بگن خب من این همه وقت گذاشتم،هزینه کردم،اموزش دیدم،الان بیام رها کنم؟!؟!
این موضوع برای من دو هفته قبل اتفاق افتاد.
من مدتها فکر میکردم خیییلی علاقه دارم بشم استاد دانشگاه و تدریس کنم.
خلاصه گفتم باید ادامه تحصیل بدم تا دکتری تا به خواستم برسم.
امسال کارشناسی ارشد دانشگاه ازاد ثبت نام کردم.
جلسه اول کلاس دیدم که من اصلا به درسهای رشتم علاقه ندارم.
دیدم من اصلا دوست ندارم این مباحث رو تدریس کنم.
دیدم همین الان هم دوست ندارم در جایگاه استادای دانشگاه باشم که این دروس رو تدریس میکنن.
اما مسیری بود که واردش شده بودم.
هزینه ازمون ورودی و تشکیل پرونده
و شهریه دانشگاه نزدیک به 17 میلیون شده بود.و پرداخت کرده بودم.
احتمالا باید هزینه دروس انتخابی هم پرداخت کنم!
خلاصه جلسه دوم هم دوباره همین افکار میوند توی ذهنم که من اینجا چکار میکنم؟
مگه من به این حوزه علاقه دارم که اومدم ارشدش هم بگیرم؟!
همین جلسه دوم که دوهفته پیش بود فرزندانم هر دو بیمار بودن و من رفتم کلاس.
وسطهای دومین کلاس بود که همسرم تماس گرفت و گفت بیا به بچه ها برس.
اولش خییییلی ناراحت شدم که همسرم اینطور رفتار کرد.
اما اما اما کمتر از 1 ساعت با مرور صحبتهای استاد توی ذهنم حالم عالی شد!
منی که از تا یک ساعت پیشش از دست همسرم ناراحت بودم که داره مانع تحصیلم میشه،خدا رو شکر میکردم که هدایتم کرد.
میگفتم این ضربه ی جهان بود که منو به خودم بیاره.
که مسیر رو بهم نشون بده.
گفتم سعیده توی مسیری اومدی که مورد علاقه ات نیست.
خودت هم میدونی.
این بیماری بچه ها و رفتار همسرت هم سیلی جهان بود که مسیرت رو اصلاح کنی.
تا قبل از اینکه اولین جلسه ارشد رو برم فکر میکردم من عااااشق تدریس این رشته توی دانشگاهم!!!
اما بعد فهمیدم که نه.
این خواسته ی من نیست.
و بهاش رو پرداخت کردم تا فهمیدم این خواسته ی من نیست.
هم بهای زمانی و هم مالی.
الان به خودم میگم سعیده پرداخت این بها واقعا ارزشش رو داشت.
فهمیدی که به این حوزه شغلی علاقه نداری.
اگر واردش نمیشدی تا اخر عمر فکر میکردی عاشق اینی که بری دانشگاه این رشته رو تدریس کنی!!!
اگر بها پرداخت نمیکردی و واردش نمیشدی همیشه حسرت به دل بودی که کاش دکترام رو میگرفتم و میشدم استاد دانشگاه.
الان هم با وجود اینکه تصمیم به استعفا از ادامه تحصیل گرفتم، باید نزدیک به 5 تا 6 تومن دیگه شهریه متغیر پرداخت کنم.
اما با عشق پرداخت میکنم.
خیلی خوشحالم شغلی که چندین سال فکر میکردم عاشقشم خداوند بهم نشون داد که فقط فکر میکردی عاشقشی.
خلاصه اولین بار که در دوره 12 قدم از استاد شنیدم که بچه ها وقتی فهمیدید مسیر اشتباهه برگردید و نگید که حیفه من کلی براش زحمت کشیدم ،خیلی برام سنگین بود.
به هیچ عنوان حتی نمیتونستم تصور کنم من این مسیر طولانی و پر زحمتی که اومدم رو رها کنم.
چون برای رسیدن به شغل کنونی خودم با وجود بارداری و بچه شیرخوار بسیار بسیار درس خوندم و تلاش کردم.
هنوزم با وجود یک سال و نیم همراهی با استاد بسیییییار مقاومت دارم برای قطع این مسیر و شروع مسیر شغلی جدید.
اما فعلا در این مرحله هستم که پا روی ترس از قضاوت دیگران گذاشتم و به همسر و خانواده ام اعلام کردم که من به این شغل علاقه ندارم و تصمیم به خارج شدن دارم.
خواهرم هام استقبال کردن.
همسرم هم خدا رو شکر توی این موارد دخالتی نمیکنه و موافقه.
اما هنوز این جسارت رو پیدا نکردم که ریشه شرک و ترس رو قطع کنم.
البته قبلا حتی نمیتونستم تصور و تجسم کنم که از شغلم خارج شدم.
تا این حد مقاومت داشتم.
اما اعلام عدم علاقه مندیم رو به خانواده بروز دادم.
الان هر وقت به کار فکر میکنم،سریع کار توی کارگاه قنادی و پخت کیک کافی شاپی خانگی میاد تو ذهنم!
نمیدونم این هم باید واردش بشم ببینم چه حسی نسبت بهش دارم.
الان چیزی که مطمئنم خییییلی بهش علاقه دارم و خسته نمیشم و حاضرم بدون دریافت پول با عشششق انجامش بدم،تدریس دروس مدرسه به بچه هاست.
مثلا ریاضی ابتدایی و عربی و زبان انگلیسی متوسطه اول.
اصلا بهش فکر هم میکنم که شاگرد دارم و دارم تدریس میکنم،قلبم میخنده.
اصلا عاشق اینم که ساعتها با بچه های خودم درساشون رو تمرین کنم.
حتی همیشه با امیرعلی شعرهای کتابشو حفظ میکنم.
چندبار به پیشنهاد خودم دروس بچه های برادر همسرم رو باهاشون کار کردم و لذت بردم.
پسر برادر شوهرم بهم گفت زن عمو من تازه فهمیدم این مبحث رو.
گفت چقدر خوب درس میدی.
گفت حتی از معلممون هم بهتر یادم دادی.
کامنتم خیلی طولانی شد.
ادامه افکارم رو در کامنت بعدی میارم.
خلاصه داشتم میگفتم.
هفته قبل معلم پسرم به پسرم گفته بود که چون خونتون نزدیک مدرسه هست،از پدر و مادرت اجازه بگیر پنج شنبه و جمعه توی خونتون برای بچه ها کلاس تقویتی ریاضی برگزار کنم.
اما همسرم موافقت نکرد و حتی شاکی هم شد که اخه این چه پیشنهادی بوده که معلم بیاد خونه کس دیگه کلاس برگزار کنه.
اما همون موقع یه جرقه تو ذهنم خورد که سعیده ببین وقتی یک نفر دیگه حاضره تو خونه دیگران کلاس خودشو برگزار کنه،چرا تو نیای تو خونه خودت،کلاس خودتو برگزار کنی؟
اونم تویی که عاشق تدریسی.
عاشق کار کردن با بچه هایی.
به همسرم موضوع رو گفتم اونم با عشق پذیرفت و گفت من کاملا موافقم تو توی خونه کلاس خصوصی برگزار کنی.
یه روز که کسی خونه نبود رفتم تو اتاق نشستم،تصور کردم یه تخته وایت برد بزرگ زدم به دیوار،تصور کردم یه میز و صندلی ساده کنار تخته هست و یک دانش اموز نشسته روی صندلی روبه رومه.
اصلا روحم از شدت خوشحالی به پرواز در اومده بود!
خب نجواها حمله کردن که منو بترسونن.
شیطان میگفت خونتون پایین شهره.
کسی بچش رو پایین شهر نمیفرسته کلاس خصوصی که.
میگفت خونتون انچنان قشنگ و لوکس نیست که دانش اموز بخواد بیاد.
میگفت اصلا مگه کسی تو رو میشناسه؟
چطوری مردم باید اعتماد کنن بچشون رو بسپارن به تو.
میگفت اگه نتونی چی؟
اصلا کو تخته و میز و صندلیت؟
نگو که میخوای دانش اموز رو بنشونی روی زمین؟
اگر دانش اموز به نشستن روی زمین عادت نداشته باشه چی؟!
اما من یک جواب داشتم:
من نمیدونم.
خدا میدونه.
من قدم اول رو برمیدارم خداوند قدم های بعدی رو بهم میگه.
هدایت خدا مثل مشعلیه که فقط قدم اول رو برام روشن میکنه.
وقتی خداوند خودش قراره برام دانش اموز بشه دیگه من چکار به این کارها دارم؟!
و دلم ارومه ارومه.
فقط اینو میدونم که نباید بین الهام ایده و اجرای اون فاصله انداخت.
نباید بیشتر از این تعلل کنم.
خدایا شکرت برای این صلات پربرکت.
سلام سعیده عزیزم
این موضوعی که گفتی عاشق تدریس هستی و بچهای اقوام هم خیلی تعریف کردند. من رو یاد یکی از کامنتهای آقای مجید حرفت انداخت.
که میگفتند: دبیرستان ریاضی تدریس میکردن وهمه از تدریسش تعریف میکردند. و وقتی که بازنشسته شده یک ایده به ذهنش رسیده که این آموزشها رو اینترنتی تدریس کنه و با این کار تونسته میلیاردی ثروت بسازه.
نمیدونم یدفعه به ذهنم اومد که این مطلب رو به شما هم کامنت کنم.
در پناه خداوند همیشه موفق باشید.
سلااااام بر مریم جانم.
امیدوارم حالت عالی باشه.
ازت ممنونم بابت پاسختون.
برگشتم و دوباره کامنت خودم رو خوندم.
استاد همیشه میگن بچه ها توی دنیا هیچ چیزی اتفاقی نیست.
هیچ چیزی تصادفی نیست.
میگن حتی کسی هم که توی اتوبوس کنارتون مینشینه هم اتفاقی نیست.
و دریافت این پیام از طرف شما هم قطعا اتفاقی نیست.
بعداز ارسال کامنتم،یه آگهی توی اپلیکیشن دیوار گذاشتم برای تدریس خصوصی عربی متوسطه اول.
الان هم نزدیک به 1 ماه از آگهی میگذره ولی هیچکس پیام هم نداده.
اما من به هیچ وجه نگران نشدم و همش به خودم میگم در زمان و مکان مناسب قطعا هدایت میشم.
و خدا از طریق شما به من این پیغام رو رسوند که اگر دوستمون مجید حرفت تونسته توی این حوزه برای خودش ثروت بسازه،قطعا من هم میتونم.
ازت متشکرم دوست خوبم.
در پناه نور و عشق خدا باشی
سلام استاد عزیزم
پریشب چقدر منتظر شدم که در کلاب هاوس با شما حرف بزنم و در مورد موضوع حرف بزنم ولی قسمت نشد.
ولی چون خیلی این موضوع برام جالب بود گفتم زیر این فایل که بهم انرژی داده، تجربه خودم رو برای اولین بار بعد از چند وقت عضویت در سایت بنویسم چون من اصلا آدم نوشتاری نیستم ولی سعی کردم با این متن خودم را به اعضای خانواده عباس منش نزدیکتر و صمیمی تر کنم.
من همون شخص NA ای که شما مثال زدین هستم.
چندین سال از بهترین سالهای عمرم رو درگیر اعتیاد شدم و انگار مشت و لگدهای روزگار جزعی از زندگیم شده بود و دنیام خیلی کوچیک شده بود چون من تو شهرستانی کوچک مثل خواهران عزیزی بزرگ شده بودم همراه با باورها و دوستان مخرب و منفی.
اینقدر پیش رفتم که کارم رو که خیلی عالی بود تعطیل کردم و بعد از چند وقت مهاجرت به یک شهر بزرگتر بازهم صورت مساله پاک نشد تا زمانی که وارد NA شدم و مواد از زندگیم خارج شد.
این اولین باری بود که مجبور به تغییر رویه زندگی با مشت و لگد روزگار شدم ولی هنوز ترکش ها تو زندگیم بود و بعد چند وقت راه دادگاه و پاسگاه برای طلاق با همسر سابقم شروع شد که ۲ سال طول کشید و بالاخره با هزار بدبختی جدا شدیم چند وقت بعد طلاقم با اینکه مدرک مهندسی عمران داشتم برای شرکت های عمرانی به صورت ماهیانه با حقوق ۱۵۰۰۰۰۰ تومان کار میکردم که تازه بعد چند ماه کارها تمام میشد و یا دیگه نیازی به من نبود من رو بیرون میکردن و تازه حقوق ۱ تا ۲ ماه من رو بهم نمیدادن.
تا اینکه بعد گذشت ۴ سال از پاکی که تقریبا با متن های آموزشی داخل اینستا گرام و مطالعه جست و گریخته چند کتاب شروع به تغییر و کار شخصی خودم شدم و انگیزه اصلی من از شروع، انگیزه های متفاوت بود.
۱_خیلی دوست داشتم به همه بفهمونم داستان طلاق و مواد مصرف کردنم تقصیر همسر سابقم بود (در صورتی که خودم میدونم مقصر تمام و کمال خودم بودم)
۲_خسته شده بودم از بس حقوقم رو نمیدادن و همیشه باید استرس اخراج و ترور شخصیتی میشدم
۳_خسته شده بودم از بس آویزون مردم بودم
۴_دوست داشتم عالی زندگی کنم و آرزوهای بزرگ داشتم ولی نمیشد
(همینجا دلم خواست خدا رو شکر کنم برای تمامی داشته های امروزم)
بالاخره در سال ۹۵ برج ۱۰ با پس اندازی که داشتم شروع کردم به بزینس شخصی خودم که همش ۴۷ میلیون بود و دست و پا شکسته خوب بود کارم تا اینکه تو یک جلسه ای یکی از دوستانم در مورد مثبت اندیشی صحبت میکرد که کنجکاو شدم و بعد از چند روز پیگیری دوستان عباس منشی اون شهر دور هم جمع میشدن و تبادل تجربه میکردن که من هم به جمعشون پیوستم و زندگیم شروع به تغییرات کرد.
اوایل خیلی ترمز داشتم و دوس داشتم بگم من بهتر میدونم ولی بعد از چند بار دور همی و گوش کردن فایل های استاد تصمیم گرفتم طبق صحبت استاد که میگفتن با هر صلیقه و شخصیتی سعی کن چند ماه فقط اون چیزی که من میگم رو بدون چون و چرا انجام بده و اگر نتیجه نگرفتی هر کاری خواستی رو بکن. من عاشق کلام استاد شدم که از خیلی از اعضای خانواده ام هم برام عزیزتر هست و من استاد رو پدر روحانی خودم میدونم.
من چند سال اون شهر کار میکردم و سال ۹۷ با استاد آشنا شده بودم که بعد یک سال که همه زندگیم خوب شده بود و حالا من دوباره یک ازدواج عالی و یک پسر چند ماهه همرا با ماشین ۲۰۷ و چند ملک شخصی که راسته کارم ساخت و ساز بود و روابط عالی در نظام مهندسی و پروانه نظارت و اجرا و تمام ادارت مربوطه و مشاورین املاک و هر آنچه لازم بود رو داشتم ولی دلم اتفاقات بزرگتر میخواست و با اینکه در هدف گذاری ۵ سالم مهاجرت از بیرجند به مشهد بود بعد ۳ سال مهاجرت کردم و به حرف استاد ایمان داشتم که اتفاقاتی که در مهاجرت هست عالی رخ خواهند داد و این هم داستان تغییر دومم که با توجه به خوب بودن همه چیز تصمیم گرفتم و خودم رو به چالش کشیدم.
من از برج ۵ پارسال که مهاجرت کردم شاید سرمایه ام ۲ تا ۳ برابر شده و الان هم ماشینم خارجی که خیلی دوس داشتم خریدم و پر هستم از اتفاقات عالی.
خدااااااااااایا هزاران بار شکرت.
عاشقتم که دوستان عالی دارم
خداااااااایا مرسی که عضو خانواده بزرگ عباس منش هستم
……
به نام خدا
سلام به استاد و دوستان عزیزم
خدا رو سپاس گذارم بابت این فایل زیبا.
چقدر صحبت های عادله و شکیرا و علی عزیز عالی بودن و درس توشون بود خصوصا قسمتی که علی عزیز گفت ایده ای که حتی تو مجبور شی برای اجرا کردن اش 1000 تومن هم قرض کنی اون ایده مال تو نیست این نشون می ده که وقتی یکسری ایده داریم باید اون ایده ای رو عملی کنیم که می تونیم تو همون شرایط فعلی که هستیم انجام اش بدیم این خیلی به من کمک کرد و خب من خودم هم طراح سایت هستم و این رو می دونم که در این کار مدام در حال یادگیری چیز های جدید باید باشی و خودت رو پیشرفته تر کنی و همیشه تلاش من هم همین بوده ولی جدیدا همش یک صدا و ندایی به من می یاد و می گه که هوش مصنوعی رو باید یاد بگیرم ولی اول از کم می خوام شروع کنم و به خودم قول می دم که ایده هام رو عملی کنم و این رو هم می دونم که اگر یاد اش نگیرم یک روز مجبور به یادگیری اش می شم جوری که هوش مصنوعی تمام حوزه های برنامه نویسی رو می گیره و من مجبور می شم که یاد اش بگیرم پس چه بهتره که از همین الان یادش بگیرم که در آینده با تجربه و مهارت بالا در این موضوع ادامه بدم و ایده های خودم رو عملی کنم
همه شما رو به خدای بزرگ می سپارم