این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://www.tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2021/04/neveshteh-8.webp8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2025-11-06 07:26:172025-11-07 19:05:43تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۹
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
سپاسگزار پروردگارم هستم که منو هدایت کرد تا ب این جا بیام و کلی درس یاد بگیرم، چقدر این فایل برام درس های قشنگی داشت. خدایا شکرت
انقد حرفای استاد برام جذابه و ب دلم میشینه ک برای یادگرفتنشون جاهای متفاوت و جدید رو انتخاب میکنم . همیشه وقتی درسایی رو میخوام یاد بگیرم ک دوسشون دارم محیط جدید رو برای بادگیری انتخاب میکنم ک لذتش بیش تر ب دلم میچسبه:)
مثلا الان اومدم بالا پشت بوم ی فرش پهن کردم. اسمونو نگاه میکنم ک انگار غرق در سکوته. اون موقع ک اومدم خورشید تو اسمون بود ولی الان تقریبا 20 دقیقه گذشته و دیگه خورشید مثل قبل نمیتابه. ابر ها اروم اروم روی خورشید زیبارو پوشوندن. این تغییرات ک ارام ارام انجام میشه این درسو بهم میده ک ببین، تغییرات اروم اروم انجام میشه. ابرا کم کم بدون اینکه تو متوجه بشی خورشیدو محو میکنن و اون طرف اسمون ماه داره کم کم پدیدار میشه. صبر داشته باش عزیزم. و بذار تکاملت طی بشه و اروم اروم تغییرات رو درون خودت ببین:)🥰
صدای پرنده ها چقد قشنگه خدای من🕊
خب برم ک درسامو بگم…
استاد توی دوره قانون افرینش، جلسه اول میگین هرچی ک قانونه بدون ی باوره و الان دارم تو حرفاتون میشنوم ک میگین تو ی درخواستی داری و جهان بهش پاسخ میده حتی اگر یه قانون باشه
چقدر زیباس ک میشه ب خواسته ها رسید حتی اگه ی قانون باشه. قانون میتونه عوض بشه و جهان ب همراه تغیبرات ما تغییر میکنه و شکل های متفاوتی ب خود میگیره
چقدر باید سپاسگزار پروردگارم باشم ک اینقدر بهم قدرت داده ک درکش سخته برای منی ک بیست و یک سال با باورهای کاملا متفاوت زندگی کردم ولی ب مرور با عمل بهشون ان شالله باورهام تغییر میکنه و میتونم زندگیمو بسازم همونجوری ک دلم میخواد❤
بله، استاد میفرمایند باورهای ما ب حقیقت میپیونده
پس هر حقیقتی ک الان در زندگی من وجود داره برمیگرده ب باورام. باید بگردم و باورهامو پیدا کنم و نتیجشو ببینم تا قانون بیش تر برام یاداوری بشه و برای تغییرش ذهنمو بمباران کنم😊
استاد میگن انگار قرار بوده این قانون سربازی ثابت باشه و تغییر نکنه ولی یه حس، یه الهام بهش گفته برو نظام وظیفه. دوباره ی حس بهش گفته برو تهران و کاراتو انجام بده هرچند غیر منطقیه. بله! این خاصیت الهامه ک غیر منطقیه
ولی تو باید گوش کنی و تسلیم باشی، سرسپردگی مطلق جانم. سرسپردگی مطلق:)
قلب ادم ب ادم حقیقت رو میگه و تو باید بهش گوش بدی. خداوند از طریق قلبت باهات حرف میزنه و تو باید حرف خالقتو گوش بدی اگر میخوای ب خواستت برسی🌙🧡
و تسلیم بودن اصل داستان هدایته…
استاد برام غیرقابل باوره وقتی میگین اون خانومه ب استثنا اون روز اونجا بوده و گفته من میخوام شمارو بفرسم امریکا و فقط بگو سربازی کجا رفتی و کارای ویزاتون اینقد راحت انجام بشه توسط اون دست خدا:):))
الله اکبر واقعا
الله اکبر ک اگه کسی قانون رو ندونه فکر میکنه اینا دروغه ک راحت کارا انجام بشه ولی باور تو زندگی تو و اتفاقات تورو ب وجود میاره. باور تو…
و باور تو با توجه تو ب وجود میاد. ب اون چبزیکه فکر میکنی، مینویسی، تصور میکنی، حرف میزنی درموردش
همه اینا باور تورو ب وجود میاره و تو تجربش میکنی
جهان نمیتونه ب چیزی غیراز باور تو پاسخ بده جانم:)
خب هوا داره کم کم تاریک میشه و از خورشید تنها یه مقدار نور مونده. رنگش شبیه رنگ اسمون پرادایسه موقع غروب افتاب:)
هرموقع بهش نگاه میکنم میگم چ خوب ک میتونم تجربه شبیه استاد و مریم جانو داشته باشم. اخه رنگای اسمونمون شبیه همه. و قدرت میگم برای ادامه راه ک توی زمینه های بیش تر با شما تجربه مشترک داشته باشم:)😊
خیلی وقته با آموزه های شما کار میکنم و در کل فکر میکنم از قبل هم با الهاماتم غریبه نبودم و داشتم و فقط بعد از شما اعتمادم به الهاماتم بیشتر شده.
از مثالهایی که بخوام بگم، ساده ترینش در بازی پینگ پونگ هست که درست مثل شما در شرایط خاص احساسم بهم میگه که به این شکل سرویس بزن یا حتی وسط رالی حسم میگه محکم بکووب درحالی که زدن محکم اون ضربه غیر منطقی بوده باشه یا حتی احتمالش ضعیف باشه که با میز برخورد کنه اما وقتی اعتماد کردم و انجام دادم نتیجه گرفتم و گاهی هم وسط اقدام ترسیدم و وچ دستم بخاطر ترس چرخیده و توپ بیرون رفته من خودم حس کردم که متین نترس، وقتی حست میگه بزن یعنی بزن.
مثال دیگه حدود 4 سال پیش به اصفهان رفته بودم و یه خوابگاه رفتم شب اول، بعد من اصلاً اصفهان رو نمیشناختم و اون تایم خواستم امتحان کنم که ایا این هدایت میتونه من رو به زیبایی های اصلهان هدایت کنه.
بعد کاری که کردم این بود، گفتم من نمیخوام از گوگل مپ استفاده کنم میخوام حسم من رو ببره, بعد همینطوری از خوابگاه اومدم بیرون و هیچ ایده ای هم نداشتم، و فقط حسم گفت از اینور برو بعد یهو چشمم به یه کوچه ای خورد میرفتم توش و همینطور با حسم از این کوچه به اون کوچه و به فلان خیایون رفتم رفتم، و یکهو دیدم سر از میدان بسیار زیبای نقش جهان سر درآوردم و واقعا باورم نمیشد که اونهمه کوچه پس کوچه رفتن درنهایت من رو به این فضای زیبا رسوند و انقدر خوشحال شده بودم که دیگه کل اون روز رو بدون گوگل مپ و همینطور هدایتی رفتم و هم سی و سه پل رو دیدم هم چهل ستون و هم از خیابان چهارباغ زیبا رد شدم و واقعا بی نظیر بود این تجربم.
امروز به موقع بیدار شدم رفتم کلاس ، پیش خوانی کرده بودم حس خوبی داشتم
از بچه ها و معاشرت باهاشون حس خوب گرفتم.
استاد و تدریسش و علمش رو تحسین میکنم
اعتماد بنفس و اخلاق خوب و فروتنی و باسواد بودنش رو تحسین میکنم
بچه های کلاس که گیراییشون بالاست و خیلی زود و خوب و دقیق مسائل رو میفهمن ، تحلیل و تهسیل می کنند و با اعتماد بنفس میرن پای تابلو جواب درست رو می نویسن تحسین میکنم .
خودمو تحسین میکنم که سوال هامو پیش استاد و بچه ها ، رفع اشکال کردم.
تحسین میکنم رفتار محبت امیز همه ی مرشد هایی که سر راهم قرار گرفتن.
شکر که اطلاعات پیدا کردم درمورد انتقالی و مهمان بودن و تغییر رشته و کنکور مجدد.
شکر که پول داشتم و خداوند به پولم برکت داده و غذای خوشمزه خریدم خوردم.
شکر که در زمان مناسب روبروی ادم مناسبی قرار گرفتم و چشممون به هم افتاد و دقیقا کسی بود که من می خواستم و بهم شارژر خفنشو داد و گوشیم رو شارژ کردم.
خودم رو تحسین میکنم بابت اعتماد بنفس درخواست کردنم.
خودم رو تحسین میکنم بابت جایی که حس میکنم هماهنگ نیستم با احترام و درک خودم اونجا رو ترک می کنم.
فاطمه رو تحسین میکنم بابت ریلکس و راحت و در صلح بودن با خودش و دیگران رو .
لباس های قشنگ و متنوع بچه ها رو تحسین می کنم.
فیس های زیبای بچه هارو تحسین میکنم.
اتوبوس هارو که مارو راحت و امن میبرن و میارن تحسین میکنم ، خدا به راننده هاشون قوت بده.
تحسین میکنم که بربری نزدیکمون هست.
تحسین میکنم که به احساس خودم و تعهداتم اهمیت میدم و ارزش قائلم و حال خوبم ، الویت اول زندگیمه.
شکر بابت بهتر شدن حال مامانم
شکر بابت سلامتی و خوشحالی و خوبختی خانوادم.
شکر بابت نعمت هایی که برای خوردن دارم.
شکر برای بیرون رفتن و پیدا کردن جاهای جدید تر و بهتر با همراه عزیزم که خیلی خوش خنده ، خوش انرژی ، خوش تعریف ، با درک ، طناز و با محبتِ و خیلی خودشه ، خیلی با خودش در صلحه ، خیلی خوشگله خوش سلیقست و لباس های زیبایی می پوشه .
شکر که خرید هامون رو انجام دادیم چیز های باحال دیدیم.
شکر بابت قدرت جسمیمون که این همه پیاده رویکردیم.
شکر چیز هایی که خیلی وقت بود می خواستم رو خریدم.
شکر بابت ریلکسی و راحتی بچه های کلاسمون
شکر که میتونم بفهمشون درکشون کنم احترام بزارم و باهاشون کانکت شم ، بددن اضطراب ، بدون ترس ، بدون وابستگی ، بدون حس نیاز به جلب توجه ،راحت با احترام صمیمی ، بااعتماد بنفس ، با حس خوب و کمک کننده برای همدیگه ، کنار هم وایستادیم ، خدایا هزار مرتبه شکرت.
چقدر جهان دست به دست هم داده تا به من خدمت و من رو خوشحال کنه.
من لایق دریافت بهترین هام ، خدایا هر چه هست از فضل توست ، به کوچیک ترین لطف تو محتاج ترینم ، هر لحظه هدایت و کمکم کن و من را هرگز به حال خودم وا مگذار. آمین
من کلا تا الان الهام قلبی وو زندگی بر اساس این الهام رو درک نکرده ام دقیقا نمدونم چطوری و نا الان اصلا اون الهامی که میگن از دل میاد از قلب میاد احساست خوب و یا میفهنی من درک نکردم .
خیلی هم دوست دارم این حس و تجربه کنم
ولی واقعا نمیدونم کجاها بوده.
دیروز تواتوبوس بودم و من اینجا ترکیه بیکارم و زبان هم بلد نیستم ففط ی چیزی اومد تو کله ام که برو دلار بفروش و بخر چون اینجا هم مثل ایران نوسان داره
سلام و درود فراوان به استاد عزیز بزرگوارم و مریم جان عزیز و تمامی دوستان گرامی .
در طول روز تو ذهنمون یه سری گفتگوهایی پرسه میزنن که در اکثر مواقع حس منفی ازشون میگیریم و وقتی شدت میگیره تبدیل به وسواس فکری میشه که در این صورت حتی به جسممون هم آسیب میرسونه . بنابراین اینا نمیتونن الهامات قلبی باشن و فقط گفتگوهای ذهنی ای هستن که مدام باید برای رفعشون آگاهانه با توجه کردن به زیباییهای اطرافمون ، دیدن نقاط مثبت هر کس و هر چیزی و تغییر زاویه ی دید ، بتونیم کنترلشون کنیم .
همونطور که گفتم اگه نتونیم کنترلشون کنیم تبدیل به وسواس فکری میشن اون وقته که کنترل کردنش خیلی سختتر میشه .
الهامات قلبی همونطور که از اسمش مشخصه یه حس خوب به انسان میدن یه حس خوبی که هر عان و در لحظه از درون قلبت شنیده میشه حسی که هر چقدر بیشتر بهش توجه کنی بیشتر درکش میکنی و بیشتر میفهمیش و بیشتر عمل میکنی و در نهایت تجارب قشنگتری رو برای خودت رقم میزنی .
در اینکه برای شروع و برای شناخت این الهامات مقاومتهایی وجود داره شکی نیس و ب نظر طبیعی میاد چون هر انسانی طبق عادتها و باورهای غلطش که بیشتر با استدلال و منطق دنبال هر راه حلی هستش کارها و رفتارهاشو پیش میبرده ، بنابراین برای درک این الهامات ، ترس و نگرانی گاهی همراه ما هستن اما با توجه به شناختی که کم کم پیدا میکنیم باید آگاهانه بیشتر به الهامات درونمون توجه داشته باشیم و هر بار با جسارت و شهامت به خودمون بگیم امتحانش میکنم و با توجه به دیدن نتایج که قطعاً نتایجهای خوبی خواهیم دید بیشتر به این نداها و الهامات گوش میدیم و بیشتر باورش میکنیم . اگه دقت کرده باشید در طول روز این الهامات با ما هستن بخصوص افرادی که دنبال تغییرات درونی خودشون هستن و سعی در بهتر کردن روند زندگی و بهبود شخصیتشون هستن بیشتر حسش خواهند کرد . چون این افراد آگاهانه تمرکز روی هر آنچه که از ذهن یا از دلشون میگذره دارن . اگه در مورد خودم بخوام بگم در طول روز و در برخورد با هر فرد و یا جمعی و یا در برخورد با هر اتفاقی و حتی تضادهای زندگیم صدای الهامات رو میشنوم البته گاهی ناآگاهانه متوجه نمیشم و کار خودمو انجام میدم ولی خیلی جاها خیلی خوب میشنوم ولی باز اهمیت نمیدم که هر باری که اینطور بیتوجه ازش گذشتم بعدش پشیمون شدم خیلی وقتا همون عان پشیمون میشم و به خودم میگم تو که میدونی انگار که اون میاد و یه پیام قشنگی بهم میده و من توجهی بهش نمیکنم به خودم میگم میدونستی و نکردی بنابراین حالا که بیشتر آگاهانه به این موضوع توجه دارم بیشتر سعی دارم به این الهامات توجه داشته باشم این الهامات لزوماً برای انجام کارهای مهم نمیان این الهامات همیشه و در هر حالی به طور خودجوش از درون ما میجوشه .
خیلی خوب حس خوبش رو میفهمیم مهم اون جسارت و شهامت و اهمیت دادن به الهامات هستش یعنی باید روی این بخش خیلی کار کنیم که به نظر خودم با توجه تکاملی که تو این زمینه داشتم خیلی بهتر از قبل عمل میکنم توی رفتارها و روزمرگی خیلی این صدا رو میشنویم که بهتره بهش توجه کنیم مثلاً خیلی وقتا تو ، بحثها و مشاجرههای همسرم بهم الهام میشد ناهید سکوت کن حرف نزن الان وقتش نیست نمیخواد چیزی بگی یکم آروم بگیر صبر کن . این از اون مواردی بود که اصلاً به این الهامات توجه نمیکردم و قطعاً هر بار پیامدی ازش دریافت میکردم که پشیمون میشدم . که خدا رو شکر تو این زمینه خیلی کار کردم و خیلی خیلی بهتر از قبل هستم. اگرچه خدا رو شکر دعوا و مشاجرهامون به شدت کم شده خیلی وقتی هس که اصلاً نیست . ب نظرم همین توجه به این الهامات میتونه باعث عدم وقوع این مشاجرهها باشه هر رفتار مثبتی رو که من تو وجودم تمرینش میکنم به طور ناخودآگاه در دنیای بیرونم نتیجشو دریافت میکنم .
خیلی وقتا تو خیلی از جمعها و تو بحثهای خانوادگی الهام بهم گفته تو دخالت نکن این موضوع به تو ربطی نداره اجازه بده خودشون حلش کنن که اگه به گذشته بود بدون اینکه حتی نظر منو بخوان مداخله میکردم و نظر خودمو ارائه میدادم اونم با تحمیل نه فقط بیان .
خیلی وقتا خیلی جاها قبل رفتنم بهم گوشزد کرده یکم صبر کن یا فلان کارو نکن خیلی جاها بهم گفته فلان کارو انجام بده به فلانی زنگ بزن به فلانی سر بزن از راست برو از چپ برو این کارو بکن اون کارو نکن به همین راحتی هر بار که قشنگ حرفشو گوش میدم از کرده ی خودم پشیمون نمیشم میدونید چرا ؟ چون الهامات از جنس و انرژی مثبتی هستن . الهامات نداهایی هستن که ما رو به مسیر درست سوق میدن و امر و نهی شون ما رو به رفتارها و اتفاقات خوب هدایت میکنه .
الهامات غلبه بر گفتگوهای ذهنی که اکثراً شیطانی هستن هستش . خیلی جاها هم در روابط با دیگران در لحظه بهم گفته چ چیزهایی بگم خیلی واضح جمله و کلامهایی که باید برای دفاع و یا برای بیان احساسم بگم رو بهم یادآوری کرده همونطور که گفتم اگه بهش توجه کنم با شهامت انجامش میدم نکته ی مهمتر اینکه توجه به الهامات ، به طور ناخودآگاه روی اعتماد به نفس و عزت نفس تاثیرات استثنایی میذاره .
تو رو خیلی شجاعتر و جسورتر میکنه و اینکه خیلی جاها کاری باهات میکنه که به ارزشهای وجودیت توجه کنی در واقع حس لیاقت تو رو خیلی تقویت میکنه از همه ی اینا گذشته باعث میشه خیلی رهاتر و آزادانهتر زندگی کنی و همین رهایی و آزادی به طور ناخودآگاه ایمان تو رو به خدای درونت بیشتر و بیشتر میکنه . هر چقدر بیشتر به این الهامات توجه کنیم بیشتر میتونیم غلبه به گفتگوهای ذهنیمون داشته باشیم همه اینا با تمرین و تکرار محقق میشه . همونطور که گفتم در طول روز تو همه ی زمینهها این الهامات به ما گفته میشه که باید بهش توجه کنیم حتی تو کارهای ساده ی روزمره مثل آشپزی مثل ورزش مثل تغذیه مثل خریدهایی که میکنیم حتی تو تیپ زدن تو حرف زدن کلا ، تو هر لحظه به خاطر انجام هر کاری ندایی ، مسیر درست رو بهمون نشون میده بدون اینکه به خودمون فشار بیاریم یا اینکه ذهنمونو درگیر کنیم . فقط نکته ی مهمی که اینجا وجود داره اینه که در لحظه کاری که بهت میگه رو باید انجام بدی وگرنه عقل و منطق و استدلالهای خودت وسط میاد که نمیزاره بش توجه کنی و کار درست رو انجام بدی .
یه هو به خودت میای و میبینی چقد جسورتر و شجاع تر شدی و چقد راحتر بدون اینکه خودتو اذیت کنی کاراتو ، احساساتت رو پیش میبری ، کم کم موفقیت رو تو خودت حس میکنی مهم تر اینکه میبینی چقد با آدمهای اطرافت فرق داری و چقد پذیرشت نسبت به آدمها و موضوعات و تضادها و اتفاقات دنیای بیرون بیشتر شده حتی تو صبور شدن ، مهربون شدنت هم تاثیر خوبی میزاره انگار اختیارت دست خودت نیست و یه نیروی قوی تر ، تو رو به هر مسیر و حرکت درست تری ، هدایت میکنه اینجاست که در کنار همهمه و هیاهوی زندگی ، آرامش رو خیلی خوب لمس و حس میکنی .
الهامات از جنس نور ، پاکی ، صداقت ، راستی و درستی هستن یه حس ناب یه حس خوب یه حس مثبت یه حسی که انگار صدای خدا رو ازش میشنوی .
چرا استاد عزیز همیشه تاکید دارن در هر لحظه از خداوند هدایت بطلبید به خاطر اینکه بیشتر صدای خداوند رو بشنویم تاعملکردهای بهتری داشته باشیم .
“این کامنت مخصوص دوستانی هست که از دیدن نتیجه ی بچها ممکنه ناامید بشن از جمله خود من”
شما باید به قلبتون گوش بدین همیشه به قلبت گوش کن
در رابطه با ترمز ها اینو بهت بگم که تا زمانی که به اونا خوراک ندی اونا ضعیف میمونن و نمیتونن کاری کنن . تو اصلا نباید به این فکر کنی که چه ترمزی داری . تو فقط باید ببینی چطوری میتونی زمان بیشتری گاز بدی (در احساس امید و ایمان و شادی و آرامش بمونی). باید همش آگاه تر بشی. چون هرچی آگاه تر میشی یعنی داری بزرگتر میشی و وقتی بزرگتر بشی یعنی دیگه اشتباهات بچگونه (ترمزها) رو انجام نمیدی.
تازه اگر بیای فکر کنی که چه ترمزی دارم و اومدیم و شناساییش هم کردی بازم به این نقطه میرسی که نباید بهش خوراک بدی تا ضعیف بشه بازم ممکنه اون ترمز رو نتونی رفع کنی چون هنوز اونقدر بزرگ نشدی .
پس وقت ارزشمندت رو بزار روی ایجاد باورهای قدرتمند کننده و هرچی قوی تر بشی خودبخود میفهمی که چه وجه ضعیفی تو وجودت داری و راحت رفعش میکنی.
در واقع یه آدم نمیتونه هروز قوی تر بشه و هروز ضعیف تر هم بشه … وقتی داری میری بدنسازی خب هروز قوی تر و عضلانی تر میشی … مگه میشه هم لاغر شی هم عضلانی بشی؟ مگه میشه همزمان این اتفاق بیفته؟ نه دورت بگردم … تو یا داری میری بالا یا داری میری پایین
مگه میشه هم بری بالا هم بری پایین؟
مگه میشه احساست هم عالی باشه هم بد؟
پس اگر داری به چیزهایی توجه میکنی که احساست رو خوب میکنه به این معناست که پات روی گازه
من اینو قبول ندارم که میشه همزمان گاز و ترمز داد
تو یا داری گاز میدی یا ترمز
مثلا داری یه فایل گوش میدی که بی نهایت احساس و باورِ تحقق خواسته هات رو بهت میده و تو قلبت باز میشه آرامش میگیری خیالت راحت میشه و ترس و غم و شک و ناامیدی از وجودت میره… پس تو میفهمی که الان داری گاز میدی داری فقط گاز میدی … پس باید این فایل رو گوش بدی گوش بدی گوش بدی … فایلهایی که این حالت رو برات ایجاد میکنه رو همش گوش بده … مادامی که خوراک خوب به ذهنت میدی پات روی گازه
ولی مثلا یه فایلی هست که گوش میدی بعد حالت بد میشه قلبت میگیره یهو کل ایمانت میریزه پایین و ناامید میشی ( ممکنه اون فایل خیلیم خوب باشه ولی به خاطر مداری که هستی برداشت نا صحیحی از اون فایل کنی و حالت بد بشه ناامید بشی)… خب اینجا داری ترمز میگیری احساست انقدر بده که میفهمی پات روی ترمزه … سریع اون فایل رو پاک کن اون فایلی نیست که بهت کمک بکنه اون در مدار تو نیست…
در واقع گاز دادن یعنی چیزایی رو میشنوی و حست خوب میشه و ایمان پیدا میکنی.
ترمز دادن یعنی چیزایی و میشنوی ک حست بد میشه ناامید میشی.
و هرچقدر که بتونی در طول روز در احساس خوب بمونی به این معناست ک گاز دادی.
بعضیا در طول روز یکم چیزای خوب گوش میکنن یکم شکرگزاری میکنن بعد باز میرن اخبار میبینن یا با دوستی میشینن ک حرفای اکثریت جامعه رو میشنون که رسما تو دیوار هستن. یکم از روز گاز میدن و یکم ترمز میگیرن.
بازم میگم
اینو بدون که هروقت حالت خوبه به این معناست که داری تخته گاز میدی ( یعنی رسما پات رو از رو ترمز برداشتی ها)
هروقتم حالت بده داری ترمز میگیری.
حالا بعضیا اشتباها فکر میکنن که نه هرچقدر حالت خوب باشه ولی ترمزها دارن کار خودشون رو میکنن … که این باعث میشه ایمان نداشته باشن و نتونن حال خودشون رو خوب نگه دارن… این شک و تردید و توهمِ ترمز نمیزاره ایمانشون مدت زیادی حفظ بشه و قدرت بگیره.
امام علی میگه بنده هیچوقت مزه ایمان رو نمیچشه مگر اینکه باور کنه که اون چیزی که بهش میرسه نمیتونسته نرسه. ( یعنی وقتی داری گاز میدی لاجرم میرسی به خواستت)
یعنی مغز ما ، وظیفش اینه مارو به ارتعاشمون برسونه
چیزی ک مدت ها ارتعاشش رو فرستادم نمیتونه که اتفاق نیفته…تا اینجوری باور نکنی ایمان نداری… تا به این فکر کنی که نکنه من عملگرا نیستم نمیتونی ایمان بیاری…تا به این فکر کنی که پس چرا فلانی تونست من چقد عقبم نمیتونی مزه ایمان رو بچشی…ایمان یعنی مستی یعنی رو پات نمیتونی وایسی … یعنی فارغ از اینکه الان وسط لجن زاره زندگی هستم … شرایط تغییر میکنه لاجرم تغییر میکنه…
مثلا تو بحث روابط وقتی ایمان داری ک من رابطه خوبی رو دریافت میکنم… یهو یه حرفی از دهنت درمیاد و طرف خیلی خوشش میاد ازت … خب تو بخاطر اینکه در بحث روابط ایمان داشتی که خدا برات میسازه پس مغزت بهت دستورهایی میده که این اتفاق برات بیفته … خودبخود کارهایی رو میکنی ک شیرین و دوست داشتنی میشی …
مثلا در بحث ثروت ببین مارک زاکر برگ وقتی اینستاگرام رو میخواست بخره همه سهام داران فیسبوک بهش میگفتن این دیوونگیه و ما کنارت نخواهیم بود
ولی تو مغز مارک زاکر برگ این کار دیوونگی نبود مغزش داشت اون و به باورای مالیش میرسوند و خیلی منطقی براش جلوه میداد ک تو باید اینکارو کنی
در واقع مارک این کارو منطقی ترین کار ممکن میدونست و بعد انجامش داد … اگر یه ذره شک داشت ک نمیرفت بخره … ته دلش ایمان داشت ک اینکار درست ترین کاره ممکنه و بعد انجامش داد… و خب وقتی با ایمان و یقین قدم برداشت نتایجش هم اومد…
ما تصمیم هایی میگیریم که براساس باورامون هست ما ماشین اثباته باورهامون هستیم
ما نمیتونیم تصمیم هایی بگیریم که ضد باورامون باشه مغزمون بهمون این اجازه رو نمیده! نمیشه که باورای مالی داغونی داشته باشیم و یه ایده رو با شجاعت و جسارت اجرا کنیم و بهمون نتیجه بده! مطمئنا اون ایده هیچ ثروتی نداره و عزت نفست و خورد میکنه… دیگه ترس داری قدمی برداری..ترسات رو بیشتر میکنه.
مثلا کسی که به درامد ماهی یه تومن باور داره
نمیتونه کارایی کنه که ماهی دو تومن بهش سود برسونه.حتی اگ برفرض مثال کاری رو کنه که دو میلیون بهش سود بده در نهایت با همون تصمیم هایی که میگیره یه تومنه اضافی رو به باد میده مثلا ممکنه مغزش بهش فرمان بده که تصادف کنه تا اون یه تومن و خرج ماشینش کنه و در نهایت یه تومن برای خودش باقی بمونه.
پس اصلا به این فکر نکن ک چه کاری انجام بدم یا چه ترمزی دارم؟
تو فقط بگو چه ارتعاشی بفرستم چه باوری بسازم چه چیزی رو ببینم و گوش بدم که حالم بهتر بشه ایمانم قوی بشه … بعدش دیگه بصورت خودکار تمام آدم ها و جهان و مغزت و تصمیماتت به خدمتِ ارتعاشِ غالبت در میان ..دقت کنین ارتعاشِ غالب! نه اینکه یکم چیزای خوب ببینم یکمم برم با آدمایی ک تو دیوار هستن نشست و برخواست کنم بعد خیال کنم ک دارم رو خودم کار میکنم! نه جانه دل … تو باید عاشقانه تقوی داشته باشی عاشقانه مث عقاب بالای سر خودت وایسی و بفهمی ک چی بدردت میخوره و سمتِ چه ورودی هایی نباید بری…
شما نگاه نکن ک بچها چیکار میکنن خب پس من چون انجام نمیدم پس نتیجه نمیگیرم… شما اصلا تو مغز اون آدما نیستی که بفهمی چه فعل و انفعالاتی انجام شده… شما الان تنها کاری ک میکنی اینه که امیدت رو حفظ کنی
فکر کردن به ترمز باعث میشه امیدت رو از دست بدی.
ولش کن بخدا ترمز ها خودشون برطرف میشن
من از پارسال تا الان هزارتا ترمز داشتم ک برطرف شده
من اصا فکر نکردم بهشون … هرچی رو خودم کار کردم اون ترمز ها برام بدیهی شدن من بزرگ شدم و فهمیدم که اونا چقدر ضایه هستن ..و چقدر واضح هست که اشتباهه و برطرفشون کردم.
مثلا یه بچه رو در نظر بگیر وقتی خیلی کوچیکه رو فرش دسشویی میکنه و از نظر ما خیلی بدیهی هستش که اینکار اشتباهه ولی اون بچه با درک و باورای اون زمانش نمیتونه متوجه بشه که کارش اشتباهه ولی وقتی بزرگتر میشه دیگه براش مث روز روشنه که این کار اشتباهه و وقتی میفهمه راحت تغییر میکنه .( حالا فرض کن که اون بچه که هشت ماهشه بیاد به داداشه هفت سالش نگاه کنه و بگه عه داداشم رو قالی دشویی نمیکنه پس چرا من نمیتونم مث اون باشم پس من خیلی داغونم و تا اخر عمر قراره همینکارو کنم وای چقدر من ضعیف و ناتوانم و یا بزور بیاد سعی کنه بره دسشویی اصلا مگه میتونه؟ هههههه اصلا مگه بچه هشت ماهه میتونه راه بره …)
ما هم اینطوری هستیم هرچی بزرگتر و با فهم تر میشیم ترمزهامون برامون بدیهی میشه و میتونیم شناسایی کنیم و ترکشون کنیم.
مثلا بارها شده که یه فایل و گوش دادیم که استاد میگه غیبت نکن … بعد تو میگی خب تو غیبت ک مشکلی ندارم و اوکی هستم و میزنی میره … درحالیکه دقیقا تو همون کار و انجام میدی ولی چون مث اون بچه هنوز درک و فهم و آگاهیت پایینه نمیفهمی … بعد یکم زمان میگذره یکم آگاه تر میشی دوباره اون فایل و میشنوی یهو میگی عه من چرا غیبت میکردم تا الان ولی نمیفهمیدم !!! من خودم جز همین دسته بودم ولی نمیفهمیدم…!!! خب شما الان انقد برات بدیهی هست که میتونی راحت غیبت کردن رو ترک کنی شاید اصلا اون فایل و گوش ندی ولی درونت داد میزنه و برات بدیهی میشه که این عادت زشت و ضایه اس و باید ترکش کنی… ولی چند وقت قبل کوچیک بودی ناآگاه بودی نمی دونستی ترمزی به اسم غیبت تو وجودت هست… فکر میکردی تو این قضیه مشکلی نداری و اوکی هستی …اصلا زشتی اینکار به چشمت نمیومد… یه دروغگو اگر بدونه دروغ زشته که اینکارو نمیکنه … اون آدم تو ذهنش دروغ رو شیک و خوشگل کرده که میتونه انجامش بده… از دید ناظر بیرونی قابلِ تشخیصه ولی خودش تو مدار و آگاهی نیست که بتونه زشتیش رو تشخیص بده… مث اون بچه ک دسشویی میکنه و میخنده بعدش …
پس برطرف کردن ترمز ها نیاز به زور زدن نداره… کم کم بزرگ میشی آگاه میشی و خیلی بدیهی و واضح مث روز برات روشن میشه که داری از فلان جا ضربه میخوری و چون متوجه میشی و تو مدار این آگاهی هستی خیلی راحت اون عادت و ترمز رو برطرف میکنی.
مشکل ما اینه که الان رو پله اول هستیم و داریم به بچهایی ک رو پله هزار هستن نگاه میکنیم و میگیم ای دل غافل من چقد شوت هستم و عزت نفست و میاری پایین و فکر میکنی ناتوان هستی.
مگه اون بچه که رو قالی دسشویی میکنه ناتوانه؟ یا چیزی از بقیه کم داره؟ نههه اون فقط هنوز آگاهیش به اون مرحله نرسیده که متوجه بشه کارش اشتباهه و عملکردش رو تغییر بده.
تو ناتوان نیستی تو قدرت جذبت پایینتر از بچهای دیگه نیست تو فقط باید ادامه بدی تا آگاهیت هروز بالاتر بره… بعدش به اون بچها میرسی به خواسته هات میرسی … بخدا که هیچی از بقیه کم نداری… اگ بعضیا زودتر نتیجه میگیرن به این معناست که آگاهتر بودن و صفر کیلومتر نبودن… بالاخره یه گذشته متفاوتی با ما داشتن .. ممکنه خانوادشون از خانواده ما آگاهتر بودن و هزارتا دلیل که باعث میشه همینکه به سایت وارد میشن نتایج بزرگی دریافت کنن … و بعد ما بچهای پایینتر نگاهشون میکنیم و حسرت می خوریم و ناامید میشیم و بدتر ترمز میگیریم … لطفا صبور باشید و ادامه بدید.
خیلی از بچها از سن پایین کار میکردن… بقولی تو خیابون بزرگ شدن هزارتا سرد و گرم و چشیدن… خیلی زودتر از اینها با خیلی از ترس هاشون روبرو شدن کوهی از تجربه هستن… خیلی جاها مجبور شدن رو پای خودشون بایستن… خب اینا زودتر پیشرفت میکنن… ولی خیلیا من جمله خودِ من تا هیجده سالگی حق نداشته از خونه تنها بره بیرون.. هرجا خواسته بره براش آژانس گرفتن… حق نداشته به هیچ مهارتی فکر کنه چون پدر و مادر دیکتاتورش ازش خواستن دکتر بشه!
خیلی مهارتهارو دوس داشته یاد بگیره ولی پدرش نذاشته چون لطمه میخورده درساش! من خودم چنین شرایطی رو داشتم و عزت نفسم له شده … من نمیتونم امروز یه فایل گوش بدم بعد بگم عه پس پاشم گیوه هام و وَر بکشم برم تو دل ترسام! من کل عمرم و تحت کنترل و ترسای پدرو مادرم بودم… برام خیلی عجیبه که بچها چطوری پامیشن میرن یه شهره دیگه… ناامید میشم خودمو سرزنش میکنم … چرا من مهارتام انقدر کمه چرا انقدر وابسته ام به پول پدرم؟
من میدونم خیلی جای کار دارم .. ولی این به این معنی نیست ک من چیزی از بقیه کم دارم یا دارم توهم میزنم! من فقط نیاز دارم صبر و استقامت داشته باشم در این راه… ترسای من از بچها دیگه بیشتره ولی به این معنی نیست ک من ناتوانم.
سلام به استاد عزیزم و استاد شایسته مهربانم و دوستان گلم
الهه هستم
یک روز رفته بودم بیرون بعد که از ماشین پیاده شدم فلش هم تو دستم بود و بعد اومدم خونه نگاه کردم دیدم فلش نیست همه جا رو گشتم اما پیداش نکردم بعد حسم میگفت برو تو کوچه افتاده از من انکار که نه من اوردمش خونه تو خونه است تا اینکه صبح شد گفتم حالا برم ببینم تو کوچه است یانه که دیدم بله همون جاست اما ماشین از روش رفته بود و نابود شده بود اگه گوش کرده بودم به ندای درونیم و همون شب میرفتم بیرون میاوردمش سالم بود
یک بار دیگه هم رفتیم پارک عرفان گم شد همه جا رو دنبالش گشتم و حسم بهم میگفت همون جاست نگران نباش و گوشی هم پیشم نبود حسین جان هم رفته بود قدم بزنه و چیزی بخره بخوریم بعد حسم بهم گفت از این آقا گوشیش رو بگیر زنگ بزن به حسین بهش بگو چطور شده و برگرده و همون موقع که من سریع گوش کردم و از اون آقا درخواست کردم و بنده خدا گوشیش رو داد و من زنگ زدم و همسرم همون موقع از یک ورودی دیگه پارک اومد داخل پارک و عرفان همون جایی بود که گم شده بود و پیدا شد و منکه باز هیچ راه ارتباطی با حسین جان نداشتم حسم بهم گفت برگرد همون جایی که بچه رو گم کردی و اونجا هردوتاشون رو باهم دیدم و جالبه عرفان بهم میگفت مامان کجا رفته بودی گم شدی خخخخ
چند شب پیش خوابی دیدم که فقط آخرش یک نفر بهم تسبیح داد زدم تعبیر خواب زده بود ذکر خداوند رو زیاد بگو
و ذکر خداوند رو ازاون روز دارم به یاد خودم میارم و اینکه دارم صبر رو عملی انجام میدم دارم خودم رو تربیت میکنم تا صبور و شکور باشم
آخرین باری که یک ندای درونی داشتم و بهش گوش کردم این بود که برای مسافرت کردن و ماه عسل برنامه ریخته بودیم اما به تعویق میافتاد تا اینکه یه حسی بهم گفتش که برو بلیط فستیوال کاوان که یک فستیوال موسیقی جنوبیه و به مدت یک هفته در جزیره قشم برگزار میشد رو بگیر بدون اینکه هیچ برنامهای از قبل داشته باشیم یا آمادگیشو داشته باشیم یا حتی پول رفتنش فقط به اندازه خود بلیط پول داشتم… و اینجا توی پرانتز میگم که ما بعد عروسی ماه عسل نرفته بودیم و با شرایطی که پیش اومده بود در جامعه فکرم نمیکردیم که بتونیم یه سفر خارجی بریم و اون بودجهای که داشتیم رو برای چیزهای دیگهای هزینه کرده بودیم اما خیلی دوست داشتیم که بریم ولی گفتم حالا که نمیشه بریم خارج از کشور پس بریم حداقل قشم و هدایت شدم به اون لحظهای که بلیطها رو توی سایت میفروختن و تازه سایت باز شده بود پس به خودم گفتم درسته باید اینا رو بگیرم با همسرم فقط خیلی کوتاه هماهنگ کردم و ایشونم گفتن باشه بدون اینکه بگم نه حالا پولشو نداریم یا کی بریم چه جوری بریم منم بلیطها رو گرفتم و گفتم فعلاً با همین بودجهای که میتونیم یه سفر جنوب بریم از این فستیوال لذت ببریم و یه هفته پر از رقص و آواز و شادی رو در جنوب کشور خودمون سپری کنیم اما در همین لحظات بود که کل خانواده به یاریمون شتافتند خونواده همسرم بلیطهامونو گرفتن خونواده خودم شرایطی براشون پیش اومد که بهمون دلار دادن و ما تونستیم یه ماه عسل فوق العاده بریم در یک هتل یوال خیلی فوق العاده و عالی یه هفته بینظیری رو اونجا سپری کردیم و این بود که عمل به یه الهام کوچیک باعث شد که یه نتیجه خیلی جالب و بزرگتر از اون چیزی که فکرشو میکردم بده و من فقط اون لحظه به این الهام عمل کرده بودم و دستان خداوند بقیه مسیر رو هموار کرد از جمله در بهترین زمان در بهترین مکان بودن در تمام طول سفر چون در آخرین روزهای فصل رفتن به آنتالیا بود و خلوت بودن مسیر خلوت بودن هتل نسبت به دو هفته گذشته که مثل اینکه غلغله بوده و خلاصه هموار شدن همه چیز برای ما چه قبل از سفر چه در تمام زمانی که توی سفر بودیم البته ما بعداً بلیطهای فستیوال کاوانمون رو به دوستامون در بندرعباس دادیم که برن و خودمون داشتیم در سواحل مدیترانه لذت میبردیم… این شد که دوباره تو زندگیم بعد از عمل کردن به یه ایده کوچیک گامهای بعدی گفته شد و نتیجه بیشتر و بهتر از اون چیزی که فکرشو میکردم بود البته قانون رهایی رو من همیشه سعی میکنم تو زندگیم یادم باشه و ازش استفاده کنم و فکر میکنم که همین قانون رهایی لذت بردن از هر اتفاقی که بیفته و حفظ کردن شور و شوق و لذت بردن از خوشیهای کوچیک باعث میشه خوشیهای بزرگتر هم در زندگیمون بیاد.
.
الهامی که الان در ذهنم هست و تضادی که بهش برخوردم اینه که 30 تا از نقاشیهامو آماده کرده بودم برای یک نمایشگاه آنلاین در گالری گلستان اما چند تا از نقاشیها به خاطر آب و هوای مرطوب رشت تاب برداشتند یا به خاطر انبساط و انقباض دچار مسئله شدن و خوب اولش که اونا رو دیدم طبیعتاً ناراحت شدم که آثارم آسیب دیدن اما بعد خیلی زود گفتم که اونایی که میتونم و درست میکنم اونایی که نمیتونم درست کنم رو کاملاً کنار میذارم و یه سریاشون رو هم که درست کردم نتیجه دلخواه حاصل نشد و تصمیم گرفتم خیلی شجاعانه اونا رو از مدار خارج کنم الهام درونیم بهم میگه که فریبا نگران نباش کارای جدیدی که قراره بکشی خیلی کارای خفنتر و جالبتری هستند اشکالی نداره که اینا آسیب دیدن بدون توجه کردن به اینکه چه اتفاقی افتاده برو چند تا کار تازه بکش و ما کمکت میکنیم که اون کارها رو در سریعترین زمان ممکن بکشی و توی این فاصلهای که برام پیش اومده زمانی که الان دارم برای کشیدن کارهای تازه احتمالاً روی باورهای ثروتم بیشتر کار کنم تا نتایج دلخواه تری از اون فروش آنلاین یک هفتهای داشته باشم و حتماً که خیره و میخوام به این الهام با جون و دل بیشتری گوش بدم.
سلام
سپاسگزار پروردگارم هستم که منو هدایت کرد تا ب این جا بیام و کلی درس یاد بگیرم، چقدر این فایل برام درس های قشنگی داشت. خدایا شکرت
انقد حرفای استاد برام جذابه و ب دلم میشینه ک برای یادگرفتنشون جاهای متفاوت و جدید رو انتخاب میکنم . همیشه وقتی درسایی رو میخوام یاد بگیرم ک دوسشون دارم محیط جدید رو برای بادگیری انتخاب میکنم ک لذتش بیش تر ب دلم میچسبه:)
مثلا الان اومدم بالا پشت بوم ی فرش پهن کردم. اسمونو نگاه میکنم ک انگار غرق در سکوته. اون موقع ک اومدم خورشید تو اسمون بود ولی الان تقریبا 20 دقیقه گذشته و دیگه خورشید مثل قبل نمیتابه. ابر ها اروم اروم روی خورشید زیبارو پوشوندن. این تغییرات ک ارام ارام انجام میشه این درسو بهم میده ک ببین، تغییرات اروم اروم انجام میشه. ابرا کم کم بدون اینکه تو متوجه بشی خورشیدو محو میکنن و اون طرف اسمون ماه داره کم کم پدیدار میشه. صبر داشته باش عزیزم. و بذار تکاملت طی بشه و اروم اروم تغییرات رو درون خودت ببین:)🥰
صدای پرنده ها چقد قشنگه خدای من🕊
خب برم ک درسامو بگم…
استاد توی دوره قانون افرینش، جلسه اول میگین هرچی ک قانونه بدون ی باوره و الان دارم تو حرفاتون میشنوم ک میگین تو ی درخواستی داری و جهان بهش پاسخ میده حتی اگر یه قانون باشه
چقدر زیباس ک میشه ب خواسته ها رسید حتی اگه ی قانون باشه. قانون میتونه عوض بشه و جهان ب همراه تغیبرات ما تغییر میکنه و شکل های متفاوتی ب خود میگیره
چقدر باید سپاسگزار پروردگارم باشم ک اینقدر بهم قدرت داده ک درکش سخته برای منی ک بیست و یک سال با باورهای کاملا متفاوت زندگی کردم ولی ب مرور با عمل بهشون ان شالله باورهام تغییر میکنه و میتونم زندگیمو بسازم همونجوری ک دلم میخواد❤
بله، استاد میفرمایند باورهای ما ب حقیقت میپیونده
پس هر حقیقتی ک الان در زندگی من وجود داره برمیگرده ب باورام. باید بگردم و باورهامو پیدا کنم و نتیجشو ببینم تا قانون بیش تر برام یاداوری بشه و برای تغییرش ذهنمو بمباران کنم😊
استاد میگن انگار قرار بوده این قانون سربازی ثابت باشه و تغییر نکنه ولی یه حس، یه الهام بهش گفته برو نظام وظیفه. دوباره ی حس بهش گفته برو تهران و کاراتو انجام بده هرچند غیر منطقیه. بله! این خاصیت الهامه ک غیر منطقیه
ولی تو باید گوش کنی و تسلیم باشی، سرسپردگی مطلق جانم. سرسپردگی مطلق:)
قلب ادم ب ادم حقیقت رو میگه و تو باید بهش گوش بدی. خداوند از طریق قلبت باهات حرف میزنه و تو باید حرف خالقتو گوش بدی اگر میخوای ب خواستت برسی🌙🧡
و تسلیم بودن اصل داستان هدایته…
استاد برام غیرقابل باوره وقتی میگین اون خانومه ب استثنا اون روز اونجا بوده و گفته من میخوام شمارو بفرسم امریکا و فقط بگو سربازی کجا رفتی و کارای ویزاتون اینقد راحت انجام بشه توسط اون دست خدا:):))
الله اکبر واقعا
الله اکبر ک اگه کسی قانون رو ندونه فکر میکنه اینا دروغه ک راحت کارا انجام بشه ولی باور تو زندگی تو و اتفاقات تورو ب وجود میاره. باور تو…
و باور تو با توجه تو ب وجود میاد. ب اون چبزیکه فکر میکنی، مینویسی، تصور میکنی، حرف میزنی درموردش
همه اینا باور تورو ب وجود میاره و تو تجربش میکنی
جهان نمیتونه ب چیزی غیراز باور تو پاسخ بده جانم:)
خب هوا داره کم کم تاریک میشه و از خورشید تنها یه مقدار نور مونده. رنگش شبیه رنگ اسمون پرادایسه موقع غروب افتاب:)
هرموقع بهش نگاه میکنم میگم چ خوب ک میتونم تجربه شبیه استاد و مریم جانو داشته باشم. اخه رنگای اسمونمون شبیه همه. و قدرت میگم برای ادامه راه ک توی زمینه های بیش تر با شما تجربه مشترک داشته باشم:)😊
ان شالله ب یاری پروردگارم❤
در پناه حق باشین. دوستون دارم🌙🧡❤🥰
به نام خدایی که مرا انسان آفرید ،سلام بر استاد عباسمنش عزیز،با خود نجنگید، نرم باشید
سعی نکنید بنایی از اخلاقیات و شخصیت در اطراف خود بسازید
خود را زیاد در معرض نظم و انضباط های تحمیلی قرار ندهید وگرنه هر انضباطی حجابی بر روی شماست
به دور خود حصار نکشید
نرم بمانید، جاری باشید.
با روپوش شخصیت و رفتارهای از قبل تعیین شده، زندگی نکنید. نرم وملایم باشید، مثل آب نه سفت و خشک مثل یخ
هرجا که طبیعت میبرد، بروید. مقاومت نکنید
به خودتان و هستی تان، چیزی را تحمیل نکنید اما جامعه به شما تحمیل را آموزش می دهد و می گوید خوب و خوش اخلاق باشید.
این طور و آن طور باشید.
اما بدانید اگر زیاد هم متمدن باشید، آن چه را که طبیعی است، از دست می دهید و مبدل به ماشین می شوید.
بدون سیلان، بدون جریان،
به دور خود حصار نکشید.
لحظه به لحظه زندگی کنید.با هوشیاری،
زیرا با نبودن شخصیتی به دور خود، نیاز به آگاهی دارید. تصمیم باید هر لحظه گرفته شود نه از قبل
باید در لحظه به موقعیت ها جواب دهید
چیزی آن جاست و شما برای آن مهیا و آماده نیستید. باید تماما بیدار باشید.
پس نرم باشید و این کلمه را عمیقا به خاطر بسپارید. بگذارید در شما نفوذ کند تا در هر شرایطی بتوانید جاری باشید، مثل آب
برای زندگی تان الگو و چهارچوب درست نکنید گرچه تمام جامعه سعی در ساختن این الگو برای شما دارند.
اما حقیقت این است که تعداد اندکی از روشن بینان، شهامت این گونه زیستن را دارند.
سلام به استاد عزیزم.
خیلی وقته با آموزه های شما کار میکنم و در کل فکر میکنم از قبل هم با الهاماتم غریبه نبودم و داشتم و فقط بعد از شما اعتمادم به الهاماتم بیشتر شده.
از مثالهایی که بخوام بگم، ساده ترینش در بازی پینگ پونگ هست که درست مثل شما در شرایط خاص احساسم بهم میگه که به این شکل سرویس بزن یا حتی وسط رالی حسم میگه محکم بکووب درحالی که زدن محکم اون ضربه غیر منطقی بوده باشه یا حتی احتمالش ضعیف باشه که با میز برخورد کنه اما وقتی اعتماد کردم و انجام دادم نتیجه گرفتم و گاهی هم وسط اقدام ترسیدم و وچ دستم بخاطر ترس چرخیده و توپ بیرون رفته من خودم حس کردم که متین نترس، وقتی حست میگه بزن یعنی بزن.
مثال دیگه حدود 4 سال پیش به اصفهان رفته بودم و یه خوابگاه رفتم شب اول، بعد من اصلاً اصفهان رو نمیشناختم و اون تایم خواستم امتحان کنم که ایا این هدایت میتونه من رو به زیبایی های اصلهان هدایت کنه.
بعد کاری که کردم این بود، گفتم من نمیخوام از گوگل مپ استفاده کنم میخوام حسم من رو ببره, بعد همینطوری از خوابگاه اومدم بیرون و هیچ ایده ای هم نداشتم، و فقط حسم گفت از اینور برو بعد یهو چشمم به یه کوچه ای خورد میرفتم توش و همینطور با حسم از این کوچه به اون کوچه و به فلان خیایون رفتم رفتم، و یکهو دیدم سر از میدان بسیار زیبای نقش جهان سر درآوردم و واقعا باورم نمیشد که اونهمه کوچه پس کوچه رفتن درنهایت من رو به این فضای زیبا رسوند و انقدر خوشحال شده بودم که دیگه کل اون روز رو بدون گوگل مپ و همینطور هدایتی رفتم و هم سی و سه پل رو دیدم هم چهل ستون و هم از خیابان چهارباغ زیبا رد شدم و واقعا بی نظیر بود این تجربم.
خدایاشکرت
امروز به موقع بیدار شدم رفتم کلاس ، پیش خوانی کرده بودم حس خوبی داشتم
از بچه ها و معاشرت باهاشون حس خوب گرفتم.
استاد و تدریسش و علمش رو تحسین میکنم
اعتماد بنفس و اخلاق خوب و فروتنی و باسواد بودنش رو تحسین میکنم
بچه های کلاس که گیراییشون بالاست و خیلی زود و خوب و دقیق مسائل رو میفهمن ، تحلیل و تهسیل می کنند و با اعتماد بنفس میرن پای تابلو جواب درست رو می نویسن تحسین میکنم .
خودمو تحسین میکنم که سوال هامو پیش استاد و بچه ها ، رفع اشکال کردم.
تحسین میکنم رفتار محبت امیز همه ی مرشد هایی که سر راهم قرار گرفتن.
شکر که اطلاعات پیدا کردم درمورد انتقالی و مهمان بودن و تغییر رشته و کنکور مجدد.
شکر که پول داشتم و خداوند به پولم برکت داده و غذای خوشمزه خریدم خوردم.
شکر که در زمان مناسب روبروی ادم مناسبی قرار گرفتم و چشممون به هم افتاد و دقیقا کسی بود که من می خواستم و بهم شارژر خفنشو داد و گوشیم رو شارژ کردم.
خودم رو تحسین میکنم بابت اعتماد بنفس درخواست کردنم.
خودم رو تحسین میکنم بابت جایی که حس میکنم هماهنگ نیستم با احترام و درک خودم اونجا رو ترک می کنم.
فاطمه رو تحسین میکنم بابت ریلکس و راحت و در صلح بودن با خودش و دیگران رو .
لباس های قشنگ و متنوع بچه ها رو تحسین می کنم.
فیس های زیبای بچه هارو تحسین میکنم.
اتوبوس هارو که مارو راحت و امن میبرن و میارن تحسین میکنم ، خدا به راننده هاشون قوت بده.
تحسین میکنم که بربری نزدیکمون هست.
تحسین میکنم که به احساس خودم و تعهداتم اهمیت میدم و ارزش قائلم و حال خوبم ، الویت اول زندگیمه.
شکر بابت بهتر شدن حال مامانم
شکر بابت سلامتی و خوشحالی و خوبختی خانوادم.
شکر بابت نعمت هایی که برای خوردن دارم.
شکر برای بیرون رفتن و پیدا کردن جاهای جدید تر و بهتر با همراه عزیزم که خیلی خوش خنده ، خوش انرژی ، خوش تعریف ، با درک ، طناز و با محبتِ و خیلی خودشه ، خیلی با خودش در صلحه ، خیلی خوشگله خوش سلیقست و لباس های زیبایی می پوشه .
شکر که خرید هامون رو انجام دادیم چیز های باحال دیدیم.
شکر بابت قدرت جسمیمون که این همه پیاده رویکردیم.
شکر چیز هایی که خیلی وقت بود می خواستم رو خریدم.
شکر بابت ریلکسی و راحتی بچه های کلاسمون
شکر که میتونم بفهمشون درکشون کنم احترام بزارم و باهاشون کانکت شم ، بددن اضطراب ، بدون ترس ، بدون وابستگی ، بدون حس نیاز به جلب توجه ،راحت با احترام صمیمی ، بااعتماد بنفس ، با حس خوب و کمک کننده برای همدیگه ، کنار هم وایستادیم ، خدایا هزار مرتبه شکرت.
چقدر جهان دست به دست هم داده تا به من خدمت و من رو خوشحال کنه.
من لایق دریافت بهترین هام ، خدایا هر چه هست از فضل توست ، به کوچیک ترین لطف تو محتاج ترینم ، هر لحظه هدایت و کمکم کن و من را هرگز به حال خودم وا مگذار. آمین
شکر که انقدر جاهای زیبا دیدیم انقدر حس خوب ، اجناس خوب ، ادم های خوب فروشنده های ، عکس های خفن ، خرید های خفن ، جاهای خفن رو تجربه کردیم ، هزار مرتبه سپاااااس.
شکر که مژه هام رو لیفت کردم و خوشگل تر شدم.
شکر که بچه ها شامن رو اماده کردن و منم شستم و چایی هم برام دم کردن ، چه چای خوش رنگ و عطری.. چسبید به جونم خدایا شکرت.
شکر بابت ریمو ناخن های پام.
شکر که تونستم دستی از دستان خدا باشم و به ایلین مقنعه بدم که نیازش برطرف بشه.
شکر در تعامل خوبی با همه هستم ، چه در فضای مجازی چه رو در رو.
شکر که ورودی هام روز به روز قدرتمند تر میشه.
شکر که روز به روز ثروتمند تر میشم و راحت تر و لذت بخش تر و خلاقانه تر پول میسازم.
الویت اول من و هر انسان دیگه ای ، پول ساختنه.
من حرفه ای ام ، خداوند رزاق و روزی رسان بی حساب منه
هر لحظه برکت جاری میکنع
وهاب ترینه
بهش ایمان دارم.
شکر بابت یاداوری قاشق چنگال و لطف رعنا بابت گذاشتن قاشق چنگال توی کیفم و دادن ایرپادم.
شکر بابت گوشی ایرپاد اینترنت و لپ تاپ و انرژی برق و گرما نور .
شکر بابت لیزر رفتن رعنا
شکر که بی نهایت پول داره و هری دلش می خواد راحت میخره
شکر بابت حضورش ، قدر دان وجودش هستم.
شکر بارت جذابیتم بابت راحت بودن
من همین حس ریلکس بودن و در صلح بودن با خودم رو میخوام.
من عاشق خودمم ، خدایا شکرت
شکر بابت سیب های قشنگی که زهرا از باغشون اورد
شکر که زهرا به موقع رسید
شکر برای چایی که ظهر خوردم و بهم چسبید.
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
به آخرین باری فکر کن که یک الهام یا ندای درونی داشتی
2. آیا به آن عمل کردی؟ اگر نه، چرا؟ اگر بله، چه نتیجهای گرفتید؟
بله عمل کردم،سال گذشته تو دوره حل مسئله این ایده اومد و من عمل کردم و مرحله به مرحله جلو رفتم و الان فعلا شغلم عوض شده .
هنوز درآمد خاصی ندارم ولی دارم پیش میرم و سعی میکنم بهتر بشم.
چه تجربهای از گوش دادن یا گوش نکردن به هدایت درون داری؟
وقتی به آن عمل کردی، چه نتیجهای گرفتی؟
تجربه ام از گوش کردنه،جالب بود همه مراحل خدا بود،با کمترین هزینه ها بهترین نتایج رو گرفتم.
من یک حامی بزرگ داشتم و همه جا با من بود و منو بر همه چیز تسلط داد.
الان چه الهامی در ذهن یا قلبت هست که شاید وقتش رسیده به آن گوش بدهی؟
با شروع این دوره و شروع دوره لیاقت،یه سری مسائل پشت پرده عیان تر شد.
واضح تر متوجه پشت پرده مسائل خودم شدم
الان هم الهام من اینه بر اون ترسها فائق بشم
حرف مردم همون شرکی که دارم و مونده ،کم شده ولی تموم نشده.
داستان مولانا و شمس یادم اومد و اون کوزه شراب و مردمی که مولانا رو امام جماعت میدونستن و شمس مولانا رو مجبور میکنه براش شراب بیاره و….
بر اون شخصیت ذهنی خودم باید فائق بشم.
باید از اون سد حرف مردم بگذرم
باید از ترس از شکست و اشتباه خلاص بشم.
باید احساس ارزشمندیم رو به هیچ چیز گره نزنم
فقط و فقط با خدا باشم.
استاد عزیزم تشکر میکنم.استاد شایسته عزیز تشکر میکنم
سلام
دوستان عزیز من
من کلا تا الان الهام قلبی وو زندگی بر اساس این الهام رو درک نکرده ام دقیقا نمدونم چطوری و نا الان اصلا اون الهامی که میگن از دل میاد از قلب میاد احساست خوب و یا میفهنی من درک نکردم .
خیلی هم دوست دارم این حس و تجربه کنم
ولی واقعا نمیدونم کجاها بوده.
دیروز تواتوبوس بودم و من اینجا ترکیه بیکارم و زبان هم بلد نیستم ففط ی چیزی اومد تو کله ام که برو دلار بفروش و بخر چون اینجا هم مثل ایران نوسان داره
ولی صبح ترسیدم نکنه غیر قانونی باشه
این تنها چیزی بود که فکر می کنم الهام
ممنون
سلام و درود فراوان به استاد عزیز بزرگوارم و مریم جان عزیز و تمامی دوستان گرامی .
در طول روز تو ذهنمون یه سری گفتگوهایی پرسه میزنن که در اکثر مواقع حس منفی ازشون میگیریم و وقتی شدت میگیره تبدیل به وسواس فکری میشه که در این صورت حتی به جسممون هم آسیب میرسونه . بنابراین اینا نمیتونن الهامات قلبی باشن و فقط گفتگوهای ذهنی ای هستن که مدام باید برای رفعشون آگاهانه با توجه کردن به زیباییهای اطرافمون ، دیدن نقاط مثبت هر کس و هر چیزی و تغییر زاویه ی دید ، بتونیم کنترلشون کنیم .
همونطور که گفتم اگه نتونیم کنترلشون کنیم تبدیل به وسواس فکری میشن اون وقته که کنترل کردنش خیلی سختتر میشه .
الهامات قلبی همونطور که از اسمش مشخصه یه حس خوب به انسان میدن یه حس خوبی که هر عان و در لحظه از درون قلبت شنیده میشه حسی که هر چقدر بیشتر بهش توجه کنی بیشتر درکش میکنی و بیشتر میفهمیش و بیشتر عمل میکنی و در نهایت تجارب قشنگتری رو برای خودت رقم میزنی .
در اینکه برای شروع و برای شناخت این الهامات مقاومتهایی وجود داره شکی نیس و ب نظر طبیعی میاد چون هر انسانی طبق عادتها و باورهای غلطش که بیشتر با استدلال و منطق دنبال هر راه حلی هستش کارها و رفتارهاشو پیش میبرده ، بنابراین برای درک این الهامات ، ترس و نگرانی گاهی همراه ما هستن اما با توجه به شناختی که کم کم پیدا میکنیم باید آگاهانه بیشتر به الهامات درونمون توجه داشته باشیم و هر بار با جسارت و شهامت به خودمون بگیم امتحانش میکنم و با توجه به دیدن نتایج که قطعاً نتایجهای خوبی خواهیم دید بیشتر به این نداها و الهامات گوش میدیم و بیشتر باورش میکنیم . اگه دقت کرده باشید در طول روز این الهامات با ما هستن بخصوص افرادی که دنبال تغییرات درونی خودشون هستن و سعی در بهتر کردن روند زندگی و بهبود شخصیتشون هستن بیشتر حسش خواهند کرد . چون این افراد آگاهانه تمرکز روی هر آنچه که از ذهن یا از دلشون میگذره دارن . اگه در مورد خودم بخوام بگم در طول روز و در برخورد با هر فرد و یا جمعی و یا در برخورد با هر اتفاقی و حتی تضادهای زندگیم صدای الهامات رو میشنوم البته گاهی ناآگاهانه متوجه نمیشم و کار خودمو انجام میدم ولی خیلی جاها خیلی خوب میشنوم ولی باز اهمیت نمیدم که هر باری که اینطور بیتوجه ازش گذشتم بعدش پشیمون شدم خیلی وقتا همون عان پشیمون میشم و به خودم میگم تو که میدونی انگار که اون میاد و یه پیام قشنگی بهم میده و من توجهی بهش نمیکنم به خودم میگم میدونستی و نکردی بنابراین حالا که بیشتر آگاهانه به این موضوع توجه دارم بیشتر سعی دارم به این الهامات توجه داشته باشم این الهامات لزوماً برای انجام کارهای مهم نمیان این الهامات همیشه و در هر حالی به طور خودجوش از درون ما میجوشه .
خیلی خوب حس خوبش رو میفهمیم مهم اون جسارت و شهامت و اهمیت دادن به الهامات هستش یعنی باید روی این بخش خیلی کار کنیم که به نظر خودم با توجه تکاملی که تو این زمینه داشتم خیلی بهتر از قبل عمل میکنم توی رفتارها و روزمرگی خیلی این صدا رو میشنویم که بهتره بهش توجه کنیم مثلاً خیلی وقتا تو ، بحثها و مشاجرههای همسرم بهم الهام میشد ناهید سکوت کن حرف نزن الان وقتش نیست نمیخواد چیزی بگی یکم آروم بگیر صبر کن . این از اون مواردی بود که اصلاً به این الهامات توجه نمیکردم و قطعاً هر بار پیامدی ازش دریافت میکردم که پشیمون میشدم . که خدا رو شکر تو این زمینه خیلی کار کردم و خیلی خیلی بهتر از قبل هستم. اگرچه خدا رو شکر دعوا و مشاجرهامون به شدت کم شده خیلی وقتی هس که اصلاً نیست . ب نظرم همین توجه به این الهامات میتونه باعث عدم وقوع این مشاجرهها باشه هر رفتار مثبتی رو که من تو وجودم تمرینش میکنم به طور ناخودآگاه در دنیای بیرونم نتیجشو دریافت میکنم .
خیلی وقتا تو خیلی از جمعها و تو بحثهای خانوادگی الهام بهم گفته تو دخالت نکن این موضوع به تو ربطی نداره اجازه بده خودشون حلش کنن که اگه به گذشته بود بدون اینکه حتی نظر منو بخوان مداخله میکردم و نظر خودمو ارائه میدادم اونم با تحمیل نه فقط بیان .
خیلی وقتا خیلی جاها قبل رفتنم بهم گوشزد کرده یکم صبر کن یا فلان کارو نکن خیلی جاها بهم گفته فلان کارو انجام بده به فلانی زنگ بزن به فلانی سر بزن از راست برو از چپ برو این کارو بکن اون کارو نکن به همین راحتی هر بار که قشنگ حرفشو گوش میدم از کرده ی خودم پشیمون نمیشم میدونید چرا ؟ چون الهامات از جنس و انرژی مثبتی هستن . الهامات نداهایی هستن که ما رو به مسیر درست سوق میدن و امر و نهی شون ما رو به رفتارها و اتفاقات خوب هدایت میکنه .
الهامات غلبه بر گفتگوهای ذهنی که اکثراً شیطانی هستن هستش . خیلی جاها هم در روابط با دیگران در لحظه بهم گفته چ چیزهایی بگم خیلی واضح جمله و کلامهایی که باید برای دفاع و یا برای بیان احساسم بگم رو بهم یادآوری کرده همونطور که گفتم اگه بهش توجه کنم با شهامت انجامش میدم نکته ی مهمتر اینکه توجه به الهامات ، به طور ناخودآگاه روی اعتماد به نفس و عزت نفس تاثیرات استثنایی میذاره .
تو رو خیلی شجاعتر و جسورتر میکنه و اینکه خیلی جاها کاری باهات میکنه که به ارزشهای وجودیت توجه کنی در واقع حس لیاقت تو رو خیلی تقویت میکنه از همه ی اینا گذشته باعث میشه خیلی رهاتر و آزادانهتر زندگی کنی و همین رهایی و آزادی به طور ناخودآگاه ایمان تو رو به خدای درونت بیشتر و بیشتر میکنه . هر چقدر بیشتر به این الهامات توجه کنیم بیشتر میتونیم غلبه به گفتگوهای ذهنیمون داشته باشیم همه اینا با تمرین و تکرار محقق میشه . همونطور که گفتم در طول روز تو همه ی زمینهها این الهامات به ما گفته میشه که باید بهش توجه کنیم حتی تو کارهای ساده ی روزمره مثل آشپزی مثل ورزش مثل تغذیه مثل خریدهایی که میکنیم حتی تو تیپ زدن تو حرف زدن کلا ، تو هر لحظه به خاطر انجام هر کاری ندایی ، مسیر درست رو بهمون نشون میده بدون اینکه به خودمون فشار بیاریم یا اینکه ذهنمونو درگیر کنیم . فقط نکته ی مهمی که اینجا وجود داره اینه که در لحظه کاری که بهت میگه رو باید انجام بدی وگرنه عقل و منطق و استدلالهای خودت وسط میاد که نمیزاره بش توجه کنی و کار درست رو انجام بدی .
یه هو به خودت میای و میبینی چقد جسورتر و شجاع تر شدی و چقد راحتر بدون اینکه خودتو اذیت کنی کاراتو ، احساساتت رو پیش میبری ، کم کم موفقیت رو تو خودت حس میکنی مهم تر اینکه میبینی چقد با آدمهای اطرافت فرق داری و چقد پذیرشت نسبت به آدمها و موضوعات و تضادها و اتفاقات دنیای بیرون بیشتر شده حتی تو صبور شدن ، مهربون شدنت هم تاثیر خوبی میزاره انگار اختیارت دست خودت نیست و یه نیروی قوی تر ، تو رو به هر مسیر و حرکت درست تری ، هدایت میکنه اینجاست که در کنار همهمه و هیاهوی زندگی ، آرامش رو خیلی خوب لمس و حس میکنی .
الهامات از جنس نور ، پاکی ، صداقت ، راستی و درستی هستن یه حس ناب یه حس خوب یه حس مثبت یه حسی که انگار صدای خدا رو ازش میشنوی .
چرا استاد عزیز همیشه تاکید دارن در هر لحظه از خداوند هدایت بطلبید به خاطر اینکه بیشتر صدای خداوند رو بشنویم تاعملکردهای بهتری داشته باشیم .
استاد جونم دوستت دارم عاشقتم
مرسی که هستید
الهی که همیشه باشید
بسم الله الرحمن الرحیم
“این کامنت مخصوص دوستانی هست که از دیدن نتیجه ی بچها ممکنه ناامید بشن از جمله خود من”
شما باید به قلبتون گوش بدین همیشه به قلبت گوش کن
در رابطه با ترمز ها اینو بهت بگم که تا زمانی که به اونا خوراک ندی اونا ضعیف میمونن و نمیتونن کاری کنن . تو اصلا نباید به این فکر کنی که چه ترمزی داری . تو فقط باید ببینی چطوری میتونی زمان بیشتری گاز بدی (در احساس امید و ایمان و شادی و آرامش بمونی). باید همش آگاه تر بشی. چون هرچی آگاه تر میشی یعنی داری بزرگتر میشی و وقتی بزرگتر بشی یعنی دیگه اشتباهات بچگونه (ترمزها) رو انجام نمیدی.
تازه اگر بیای فکر کنی که چه ترمزی دارم و اومدیم و شناساییش هم کردی بازم به این نقطه میرسی که نباید بهش خوراک بدی تا ضعیف بشه بازم ممکنه اون ترمز رو نتونی رفع کنی چون هنوز اونقدر بزرگ نشدی .
پس وقت ارزشمندت رو بزار روی ایجاد باورهای قدرتمند کننده و هرچی قوی تر بشی خودبخود میفهمی که چه وجه ضعیفی تو وجودت داری و راحت رفعش میکنی.
در واقع یه آدم نمیتونه هروز قوی تر بشه و هروز ضعیف تر هم بشه … وقتی داری میری بدنسازی خب هروز قوی تر و عضلانی تر میشی … مگه میشه هم لاغر شی هم عضلانی بشی؟ مگه میشه همزمان این اتفاق بیفته؟ نه دورت بگردم … تو یا داری میری بالا یا داری میری پایین
مگه میشه هم بری بالا هم بری پایین؟
مگه میشه احساست هم عالی باشه هم بد؟
پس اگر داری به چیزهایی توجه میکنی که احساست رو خوب میکنه به این معناست که پات روی گازه
من اینو قبول ندارم که میشه همزمان گاز و ترمز داد
تو یا داری گاز میدی یا ترمز
مثلا داری یه فایل گوش میدی که بی نهایت احساس و باورِ تحقق خواسته هات رو بهت میده و تو قلبت باز میشه آرامش میگیری خیالت راحت میشه و ترس و غم و شک و ناامیدی از وجودت میره… پس تو میفهمی که الان داری گاز میدی داری فقط گاز میدی … پس باید این فایل رو گوش بدی گوش بدی گوش بدی … فایلهایی که این حالت رو برات ایجاد میکنه رو همش گوش بده … مادامی که خوراک خوب به ذهنت میدی پات روی گازه
ولی مثلا یه فایلی هست که گوش میدی بعد حالت بد میشه قلبت میگیره یهو کل ایمانت میریزه پایین و ناامید میشی ( ممکنه اون فایل خیلیم خوب باشه ولی به خاطر مداری که هستی برداشت نا صحیحی از اون فایل کنی و حالت بد بشه ناامید بشی)… خب اینجا داری ترمز میگیری احساست انقدر بده که میفهمی پات روی ترمزه … سریع اون فایل رو پاک کن اون فایلی نیست که بهت کمک بکنه اون در مدار تو نیست…
در واقع گاز دادن یعنی چیزایی رو میشنوی و حست خوب میشه و ایمان پیدا میکنی.
ترمز دادن یعنی چیزایی و میشنوی ک حست بد میشه ناامید میشی.
و هرچقدر که بتونی در طول روز در احساس خوب بمونی به این معناست ک گاز دادی.
بعضیا در طول روز یکم چیزای خوب گوش میکنن یکم شکرگزاری میکنن بعد باز میرن اخبار میبینن یا با دوستی میشینن ک حرفای اکثریت جامعه رو میشنون که رسما تو دیوار هستن. یکم از روز گاز میدن و یکم ترمز میگیرن.
بازم میگم
اینو بدون که هروقت حالت خوبه به این معناست که داری تخته گاز میدی ( یعنی رسما پات رو از رو ترمز برداشتی ها)
هروقتم حالت بده داری ترمز میگیری.
حالا بعضیا اشتباها فکر میکنن که نه هرچقدر حالت خوب باشه ولی ترمزها دارن کار خودشون رو میکنن … که این باعث میشه ایمان نداشته باشن و نتونن حال خودشون رو خوب نگه دارن… این شک و تردید و توهمِ ترمز نمیزاره ایمانشون مدت زیادی حفظ بشه و قدرت بگیره.
امام علی میگه بنده هیچوقت مزه ایمان رو نمیچشه مگر اینکه باور کنه که اون چیزی که بهش میرسه نمیتونسته نرسه. ( یعنی وقتی داری گاز میدی لاجرم میرسی به خواستت)
یعنی مغز ما ، وظیفش اینه مارو به ارتعاشمون برسونه
چیزی ک مدت ها ارتعاشش رو فرستادم نمیتونه که اتفاق نیفته…تا اینجوری باور نکنی ایمان نداری… تا به این فکر کنی که نکنه من عملگرا نیستم نمیتونی ایمان بیاری…تا به این فکر کنی که پس چرا فلانی تونست من چقد عقبم نمیتونی مزه ایمان رو بچشی…ایمان یعنی مستی یعنی رو پات نمیتونی وایسی … یعنی فارغ از اینکه الان وسط لجن زاره زندگی هستم … شرایط تغییر میکنه لاجرم تغییر میکنه…
مثلا تو بحث روابط وقتی ایمان داری ک من رابطه خوبی رو دریافت میکنم… یهو یه حرفی از دهنت درمیاد و طرف خیلی خوشش میاد ازت … خب تو بخاطر اینکه در بحث روابط ایمان داشتی که خدا برات میسازه پس مغزت بهت دستورهایی میده که این اتفاق برات بیفته … خودبخود کارهایی رو میکنی ک شیرین و دوست داشتنی میشی …
مثلا در بحث ثروت ببین مارک زاکر برگ وقتی اینستاگرام رو میخواست بخره همه سهام داران فیسبوک بهش میگفتن این دیوونگیه و ما کنارت نخواهیم بود
ولی تو مغز مارک زاکر برگ این کار دیوونگی نبود مغزش داشت اون و به باورای مالیش میرسوند و خیلی منطقی براش جلوه میداد ک تو باید اینکارو کنی
در واقع مارک این کارو منطقی ترین کار ممکن میدونست و بعد انجامش داد … اگر یه ذره شک داشت ک نمیرفت بخره … ته دلش ایمان داشت ک اینکار درست ترین کاره ممکنه و بعد انجامش داد… و خب وقتی با ایمان و یقین قدم برداشت نتایجش هم اومد…
ما تصمیم هایی میگیریم که براساس باورامون هست ما ماشین اثباته باورهامون هستیم
ما نمیتونیم تصمیم هایی بگیریم که ضد باورامون باشه مغزمون بهمون این اجازه رو نمیده! نمیشه که باورای مالی داغونی داشته باشیم و یه ایده رو با شجاعت و جسارت اجرا کنیم و بهمون نتیجه بده! مطمئنا اون ایده هیچ ثروتی نداره و عزت نفست و خورد میکنه… دیگه ترس داری قدمی برداری..ترسات رو بیشتر میکنه.
مثلا کسی که به درامد ماهی یه تومن باور داره
نمیتونه کارایی کنه که ماهی دو تومن بهش سود برسونه.حتی اگ برفرض مثال کاری رو کنه که دو میلیون بهش سود بده در نهایت با همون تصمیم هایی که میگیره یه تومنه اضافی رو به باد میده مثلا ممکنه مغزش بهش فرمان بده که تصادف کنه تا اون یه تومن و خرج ماشینش کنه و در نهایت یه تومن برای خودش باقی بمونه.
پس اصلا به این فکر نکن ک چه کاری انجام بدم یا چه ترمزی دارم؟
تو فقط بگو چه ارتعاشی بفرستم چه باوری بسازم چه چیزی رو ببینم و گوش بدم که حالم بهتر بشه ایمانم قوی بشه … بعدش دیگه بصورت خودکار تمام آدم ها و جهان و مغزت و تصمیماتت به خدمتِ ارتعاشِ غالبت در میان ..دقت کنین ارتعاشِ غالب! نه اینکه یکم چیزای خوب ببینم یکمم برم با آدمایی ک تو دیوار هستن نشست و برخواست کنم بعد خیال کنم ک دارم رو خودم کار میکنم! نه جانه دل … تو باید عاشقانه تقوی داشته باشی عاشقانه مث عقاب بالای سر خودت وایسی و بفهمی ک چی بدردت میخوره و سمتِ چه ورودی هایی نباید بری…
شما نگاه نکن ک بچها چیکار میکنن خب پس من چون انجام نمیدم پس نتیجه نمیگیرم… شما اصلا تو مغز اون آدما نیستی که بفهمی چه فعل و انفعالاتی انجام شده… شما الان تنها کاری ک میکنی اینه که امیدت رو حفظ کنی
فکر کردن به ترمز باعث میشه امیدت رو از دست بدی.
ولش کن بخدا ترمز ها خودشون برطرف میشن
من از پارسال تا الان هزارتا ترمز داشتم ک برطرف شده
من اصا فکر نکردم بهشون … هرچی رو خودم کار کردم اون ترمز ها برام بدیهی شدن من بزرگ شدم و فهمیدم که اونا چقدر ضایه هستن ..و چقدر واضح هست که اشتباهه و برطرفشون کردم.
مثلا یه بچه رو در نظر بگیر وقتی خیلی کوچیکه رو فرش دسشویی میکنه و از نظر ما خیلی بدیهی هستش که اینکار اشتباهه ولی اون بچه با درک و باورای اون زمانش نمیتونه متوجه بشه که کارش اشتباهه ولی وقتی بزرگتر میشه دیگه براش مث روز روشنه که این کار اشتباهه و وقتی میفهمه راحت تغییر میکنه .( حالا فرض کن که اون بچه که هشت ماهشه بیاد به داداشه هفت سالش نگاه کنه و بگه عه داداشم رو قالی دشویی نمیکنه پس چرا من نمیتونم مث اون باشم پس من خیلی داغونم و تا اخر عمر قراره همینکارو کنم وای چقدر من ضعیف و ناتوانم و یا بزور بیاد سعی کنه بره دسشویی اصلا مگه میتونه؟ هههههه اصلا مگه بچه هشت ماهه میتونه راه بره …)
ما هم اینطوری هستیم هرچی بزرگتر و با فهم تر میشیم ترمزهامون برامون بدیهی میشه و میتونیم شناسایی کنیم و ترکشون کنیم.
مثلا بارها شده که یه فایل و گوش دادیم که استاد میگه غیبت نکن … بعد تو میگی خب تو غیبت ک مشکلی ندارم و اوکی هستم و میزنی میره … درحالیکه دقیقا تو همون کار و انجام میدی ولی چون مث اون بچه هنوز درک و فهم و آگاهیت پایینه نمیفهمی … بعد یکم زمان میگذره یکم آگاه تر میشی دوباره اون فایل و میشنوی یهو میگی عه من چرا غیبت میکردم تا الان ولی نمیفهمیدم !!! من خودم جز همین دسته بودم ولی نمیفهمیدم…!!! خب شما الان انقد برات بدیهی هست که میتونی راحت غیبت کردن رو ترک کنی شاید اصلا اون فایل و گوش ندی ولی درونت داد میزنه و برات بدیهی میشه که این عادت زشت و ضایه اس و باید ترکش کنی… ولی چند وقت قبل کوچیک بودی ناآگاه بودی نمی دونستی ترمزی به اسم غیبت تو وجودت هست… فکر میکردی تو این قضیه مشکلی نداری و اوکی هستی …اصلا زشتی اینکار به چشمت نمیومد… یه دروغگو اگر بدونه دروغ زشته که اینکارو نمیکنه … اون آدم تو ذهنش دروغ رو شیک و خوشگل کرده که میتونه انجامش بده… از دید ناظر بیرونی قابلِ تشخیصه ولی خودش تو مدار و آگاهی نیست که بتونه زشتیش رو تشخیص بده… مث اون بچه ک دسشویی میکنه و میخنده بعدش …
پس برطرف کردن ترمز ها نیاز به زور زدن نداره… کم کم بزرگ میشی آگاه میشی و خیلی بدیهی و واضح مث روز برات روشن میشه که داری از فلان جا ضربه میخوری و چون متوجه میشی و تو مدار این آگاهی هستی خیلی راحت اون عادت و ترمز رو برطرف میکنی.
مشکل ما اینه که الان رو پله اول هستیم و داریم به بچهایی ک رو پله هزار هستن نگاه میکنیم و میگیم ای دل غافل من چقد شوت هستم و عزت نفست و میاری پایین و فکر میکنی ناتوان هستی.
مگه اون بچه که رو قالی دسشویی میکنه ناتوانه؟ یا چیزی از بقیه کم داره؟ نههه اون فقط هنوز آگاهیش به اون مرحله نرسیده که متوجه بشه کارش اشتباهه و عملکردش رو تغییر بده.
تو ناتوان نیستی تو قدرت جذبت پایینتر از بچهای دیگه نیست تو فقط باید ادامه بدی تا آگاهیت هروز بالاتر بره… بعدش به اون بچها میرسی به خواسته هات میرسی … بخدا که هیچی از بقیه کم نداری… اگ بعضیا زودتر نتیجه میگیرن به این معناست که آگاهتر بودن و صفر کیلومتر نبودن… بالاخره یه گذشته متفاوتی با ما داشتن .. ممکنه خانوادشون از خانواده ما آگاهتر بودن و هزارتا دلیل که باعث میشه همینکه به سایت وارد میشن نتایج بزرگی دریافت کنن … و بعد ما بچهای پایینتر نگاهشون میکنیم و حسرت می خوریم و ناامید میشیم و بدتر ترمز میگیریم … لطفا صبور باشید و ادامه بدید.
خیلی از بچها از سن پایین کار میکردن… بقولی تو خیابون بزرگ شدن هزارتا سرد و گرم و چشیدن… خیلی زودتر از اینها با خیلی از ترس هاشون روبرو شدن کوهی از تجربه هستن… خیلی جاها مجبور شدن رو پای خودشون بایستن… خب اینا زودتر پیشرفت میکنن… ولی خیلیا من جمله خودِ من تا هیجده سالگی حق نداشته از خونه تنها بره بیرون.. هرجا خواسته بره براش آژانس گرفتن… حق نداشته به هیچ مهارتی فکر کنه چون پدر و مادر دیکتاتورش ازش خواستن دکتر بشه!
خیلی مهارتهارو دوس داشته یاد بگیره ولی پدرش نذاشته چون لطمه میخورده درساش! من خودم چنین شرایطی رو داشتم و عزت نفسم له شده … من نمیتونم امروز یه فایل گوش بدم بعد بگم عه پس پاشم گیوه هام و وَر بکشم برم تو دل ترسام! من کل عمرم و تحت کنترل و ترسای پدرو مادرم بودم… برام خیلی عجیبه که بچها چطوری پامیشن میرن یه شهره دیگه… ناامید میشم خودمو سرزنش میکنم … چرا من مهارتام انقدر کمه چرا انقدر وابسته ام به پول پدرم؟
من میدونم خیلی جای کار دارم .. ولی این به این معنی نیست ک من چیزی از بقیه کم دارم یا دارم توهم میزنم! من فقط نیاز دارم صبر و استقامت داشته باشم در این راه… ترسای من از بچها دیگه بیشتره ولی به این معنی نیست ک من ناتوانم.
به نام خداوند بخشنده و مهربان
سلام به استاد عزیزم و استاد شایسته مهربانم و دوستان گلم
الهه هستم
یک روز رفته بودم بیرون بعد که از ماشین پیاده شدم فلش هم تو دستم بود و بعد اومدم خونه نگاه کردم دیدم فلش نیست همه جا رو گشتم اما پیداش نکردم بعد حسم میگفت برو تو کوچه افتاده از من انکار که نه من اوردمش خونه تو خونه است تا اینکه صبح شد گفتم حالا برم ببینم تو کوچه است یانه که دیدم بله همون جاست اما ماشین از روش رفته بود و نابود شده بود اگه گوش کرده بودم به ندای درونیم و همون شب میرفتم بیرون میاوردمش سالم بود
یک بار دیگه هم رفتیم پارک عرفان گم شد همه جا رو دنبالش گشتم و حسم بهم میگفت همون جاست نگران نباش و گوشی هم پیشم نبود حسین جان هم رفته بود قدم بزنه و چیزی بخره بخوریم بعد حسم بهم گفت از این آقا گوشیش رو بگیر زنگ بزن به حسین بهش بگو چطور شده و برگرده و همون موقع که من سریع گوش کردم و از اون آقا درخواست کردم و بنده خدا گوشیش رو داد و من زنگ زدم و همسرم همون موقع از یک ورودی دیگه پارک اومد داخل پارک و عرفان همون جایی بود که گم شده بود و پیدا شد و منکه باز هیچ راه ارتباطی با حسین جان نداشتم حسم بهم گفت برگرد همون جایی که بچه رو گم کردی و اونجا هردوتاشون رو باهم دیدم و جالبه عرفان بهم میگفت مامان کجا رفته بودی گم شدی خخخخ
چند شب پیش خوابی دیدم که فقط آخرش یک نفر بهم تسبیح داد زدم تعبیر خواب زده بود ذکر خداوند رو زیاد بگو
و ذکر خداوند رو ازاون روز دارم به یاد خودم میارم و اینکه دارم صبر رو عملی انجام میدم دارم خودم رو تربیت میکنم تا صبور و شکور باشم
عاسقتونم
آخرین باری که یک ندای درونی داشتم و بهش گوش کردم این بود که برای مسافرت کردن و ماه عسل برنامه ریخته بودیم اما به تعویق میافتاد تا اینکه یه حسی بهم گفتش که برو بلیط فستیوال کاوان که یک فستیوال موسیقی جنوبیه و به مدت یک هفته در جزیره قشم برگزار میشد رو بگیر بدون اینکه هیچ برنامهای از قبل داشته باشیم یا آمادگیشو داشته باشیم یا حتی پول رفتنش فقط به اندازه خود بلیط پول داشتم… و اینجا توی پرانتز میگم که ما بعد عروسی ماه عسل نرفته بودیم و با شرایطی که پیش اومده بود در جامعه فکرم نمیکردیم که بتونیم یه سفر خارجی بریم و اون بودجهای که داشتیم رو برای چیزهای دیگهای هزینه کرده بودیم اما خیلی دوست داشتیم که بریم ولی گفتم حالا که نمیشه بریم خارج از کشور پس بریم حداقل قشم و هدایت شدم به اون لحظهای که بلیطها رو توی سایت میفروختن و تازه سایت باز شده بود پس به خودم گفتم درسته باید اینا رو بگیرم با همسرم فقط خیلی کوتاه هماهنگ کردم و ایشونم گفتن باشه بدون اینکه بگم نه حالا پولشو نداریم یا کی بریم چه جوری بریم منم بلیطها رو گرفتم و گفتم فعلاً با همین بودجهای که میتونیم یه سفر جنوب بریم از این فستیوال لذت ببریم و یه هفته پر از رقص و آواز و شادی رو در جنوب کشور خودمون سپری کنیم اما در همین لحظات بود که کل خانواده به یاریمون شتافتند خونواده همسرم بلیطهامونو گرفتن خونواده خودم شرایطی براشون پیش اومد که بهمون دلار دادن و ما تونستیم یه ماه عسل فوق العاده بریم در یک هتل یوال خیلی فوق العاده و عالی یه هفته بینظیری رو اونجا سپری کردیم و این بود که عمل به یه الهام کوچیک باعث شد که یه نتیجه خیلی جالب و بزرگتر از اون چیزی که فکرشو میکردم بده و من فقط اون لحظه به این الهام عمل کرده بودم و دستان خداوند بقیه مسیر رو هموار کرد از جمله در بهترین زمان در بهترین مکان بودن در تمام طول سفر چون در آخرین روزهای فصل رفتن به آنتالیا بود و خلوت بودن مسیر خلوت بودن هتل نسبت به دو هفته گذشته که مثل اینکه غلغله بوده و خلاصه هموار شدن همه چیز برای ما چه قبل از سفر چه در تمام زمانی که توی سفر بودیم البته ما بعداً بلیطهای فستیوال کاوانمون رو به دوستامون در بندرعباس دادیم که برن و خودمون داشتیم در سواحل مدیترانه لذت میبردیم… این شد که دوباره تو زندگیم بعد از عمل کردن به یه ایده کوچیک گامهای بعدی گفته شد و نتیجه بیشتر و بهتر از اون چیزی که فکرشو میکردم بود البته قانون رهایی رو من همیشه سعی میکنم تو زندگیم یادم باشه و ازش استفاده کنم و فکر میکنم که همین قانون رهایی لذت بردن از هر اتفاقی که بیفته و حفظ کردن شور و شوق و لذت بردن از خوشیهای کوچیک باعث میشه خوشیهای بزرگتر هم در زندگیمون بیاد.
.
الهامی که الان در ذهنم هست و تضادی که بهش برخوردم اینه که 30 تا از نقاشیهامو آماده کرده بودم برای یک نمایشگاه آنلاین در گالری گلستان اما چند تا از نقاشیها به خاطر آب و هوای مرطوب رشت تاب برداشتند یا به خاطر انبساط و انقباض دچار مسئله شدن و خوب اولش که اونا رو دیدم طبیعتاً ناراحت شدم که آثارم آسیب دیدن اما بعد خیلی زود گفتم که اونایی که میتونم و درست میکنم اونایی که نمیتونم درست کنم رو کاملاً کنار میذارم و یه سریاشون رو هم که درست کردم نتیجه دلخواه حاصل نشد و تصمیم گرفتم خیلی شجاعانه اونا رو از مدار خارج کنم الهام درونیم بهم میگه که فریبا نگران نباش کارای جدیدی که قراره بکشی خیلی کارای خفنتر و جالبتری هستند اشکالی نداره که اینا آسیب دیدن بدون توجه کردن به اینکه چه اتفاقی افتاده برو چند تا کار تازه بکش و ما کمکت میکنیم که اون کارها رو در سریعترین زمان ممکن بکشی و توی این فاصلهای که برام پیش اومده زمانی که الان دارم برای کشیدن کارهای تازه احتمالاً روی باورهای ثروتم بیشتر کار کنم تا نتایج دلخواه تری از اون فروش آنلاین یک هفتهای داشته باشم و حتماً که خیره و میخوام به این الهام با جون و دل بیشتری گوش بدم.