تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۸ - صفحه 23 (به ترتیب امتیاز)


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

489 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    ندا گلی گفته:
    مدت عضویت: 2128 روز

    سلام بر همه عزیزان

    روزشمار 129 روز نهم فصل پنجم

    یادمه اون زمان که این فایل ها رو گوش میدادم از ته دلم میخواستم که تو این گفتگوها شرکت کنم و چون گوشی ایفون نداشتم ترمزها میومد که چی میخوای بگی اصلا چه تغییری کردی؟

    امروز دیدم ا الان که ایفون دارم رفتم دانلود کردم نجوا اومد که چه فایده الان استاد اصلا این سمتی نمیاد رفتی گروهشم پیدا کردی عضو شدی که چی حالا بعد نزاشتم موفق بشه ذهنم گفتم اون زمان تو مدار هم صحبتی با استاد نبودم و ذهنم بیراهم نمیگفت خیلی صحبتی نداشتم چون تازه تصمیم گرفته بودم که تغییر کنم ذهنم خیلی مقاومت داشت با تغییر و من شاید هول میشدم و نمیتونستم با استاد صحبت کنم و مطالب مفیدی که بچه ها گفتن و بگم که استفاده کنن پس هرکس در زمان درستش در جای درستش قرار داره

    نکاتی که برداشت کردم

    « اگه علاقت و پیدا کردی و شناختی و نرفتی سمتش شرک داری»

    «به لحظه مرگ فکر کن و جوری زندگی کن که حسرت نخوری»

    « وقتی دنبال علاقت میری کلی شکوفا میشی ذهنت باز میشه درهای بیشتری روت باز میشه وقتی که تو اون حرفه ای هم بشی البته»

    «ارزش خلق کن در کنار علاقت و درامدت»

    من زمانی تصمیم به تغییر گرفتم که احساس کردم اگه زندگی قبل و روال قبلیمو ادامه بدم قطعا سقوط خواهم کرد یجورایی قبل اینکه چک و لگد بیشتری دریافت کنم تصمیم گرفتم و معجزه و تغییرات کوچیک کوچیک دیدم تایید کردم و ادامه دادم و خدا رو شاکرم که هرگز مثل قبلم نشدم قبل اشنایی با استاد عزیزم

    تبریک میگم به سه دوست عزیزی که تغییر کردن و پاداششونم از جهان گرفتن امیدوارم الان تغییراتشون صد برابر شده باشه و نعمت و برکات بیشتری دریافت کرده باشن

    ممنونم استاد عزیزم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  2. -
    امیر تابع گفته:
    مدت عضویت: 3854 روز

    به نام خدا

    سلام به استاد عزیزم

    روزشمار تحول زندگی من روز 129

    سلسله فایلهای گفتگو با دوستان در واقع جایی برای الگو برداری از نتایج دوستان هستش و با شنیدن صحبت‌های دوستان این امید را در من زنده می‌کند که میشود و با دیدن نشانه ها تغییر در زندگی رو باید شروع کرد و فقط باید به خدا ایمان داشت و توکل کرد و به دنبال علاقه خودم بروم .

    ازخدا می‌خواهم که من رو در این مسیر هدایت و یاری کند . خدایا شکرت.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  3. -
    طیبه گفته:
    مدت عضویت: 1010 روز

    به نام ربّ

    سلام با بی نهایت عشق برای شما

    129. روز شمار تحول زندگی من از این جعبه شگفتی خدا

    چقدر این فایل به اتفاقات امروز من مرتبط بود

    که من دقیقا امروز این حرفو گفتم

    به مادرمم گفتم

    گفتم که مامان یادته من بارها چند سال پیش آینه دستی و جاولیدی و چیزای دیگه نقاشی میکشیدم هیچ کس نمیگرفت و تصمیم میگرفتم هدیه بدم

    چون اذیت میشدم میدیدم نقاشیایی که با کلی عشق رنگ کردم کسی نمیگیره یا میگن گرونه

    و کلی باور محدود کننده دیگه که اون زمان داشتم

    و از زمانی که تصمیم گرفتم آگاهی رو انتخاب کنم و از خدا کمک خواستم و سعی کردم هر روز نسبت به دیروزم پیشرفت کنم ، کم کم با توجه به تلاشی که میکردم

    به مقدار تلاشم و ایمانی که نشون میدادم آروم تر و زندگیم تغییر کرد

    امروز وقتی جلو در مدرسه 355 فروش داشتم و در عرض نیم ساعت که بچه ها میرن و مادراشون میان دم مدرسه انقدر اشتیاق نشون میدادن که دور کارام میشستن بچه ها و یکی یکی نگاه میکردن و مادراشون میگفتن درس هم میدی به بچه ها

    اصلا من مونده بودم اون همه کلمات که پشت سر هم به مادرا میگم ، من نیستم و خداست که به زبونم جاری میکنه

    با هر مادری که حرف میزدم یا خودشون میپرسیدن میگفتم میتونین ثبتنام کنین تا تابستون به بچه هاتون تو مسجد محله مون یاد بدم

    و گفتن که یکم دوره براشون و ازم درخواست کردن تا برم مسجد محله خودشون که با محلخ و شهرک ما نیم ساعت پیاده راه داره ، تا هفته ای یه روز به بچه هاشون درس بدم نقاشی روی چوب و سفال و … رو

    حتی شماره مو هم گرفتن یه دختر گفت خاله شماره تو میدی گفتم باشه و من قبلا به هیچ کس شماره نمیدادم

    طبق باور محدودی که از بچگی اطرافیان گفته بودن و ترسونده بودن میگفتن نباید شماره تو به کسی بدی مزاحم میشن و کلی حرفای دیگه

    حتی از جواب دادن به شماره ناشناس ترس داشتم دست و پام میلرزید

    ولی به لطف و عنایت خدا این محدودیت رو پشت سر گذاشتم و از اون روزایی که تصمیم گرفتم خجالتم رو رفع کنم دیگه برام مهم نیست که بگم وای نه شماره نمیدم

    من وقتی امروز آینه دستیام فروش رفت با جاکلیدی و کش مو ، یه لحظه به خودم گفتم ببین طیبه چه فرقی کرد ؟؟؟؟

    تو قبلا هم داشتی از این کارا انجام میدادی و عشقت نقاشی بود و عاشقانه شب و روز کار میکردی ولی فروش نداشتی

    چی شد ؟؟؟

    الان تو نیم ساعت نزدیک 400 فروش داری و حتی بیشتر از اونم میشه طبق باور و ایمانت به خدا

    تازه دارم درک میکنم همه چی اول ایمان به خدا و توحیدی عمل کردنه و بعد باور

    چون وقتی من روی باورام کار میکردم فروش داشتم ولی نه زیاد

    از وقتی که تصمیم گرفتم ایمانم رو در کنار قدرتمند کردن باور هام به خدا نشون بدم خدا یه جور دیگه ای برام بی نهایت عطا کرد از همه نظر

    من امروز مثل هر روزم گفتم خدا تو راهمو بهم نشون بده گفتم میرم باز یه مدرسه تا نقاشیامو بفروشم

    تو ذهن خودم یه مدرسه دیگه بود ولی تو دلم گفتم خدا تو بخواه و میپرسیدم کجا باشد برم

    اول وقتی از خونه بیرون اومدم گفتم میرم به سرای محله اون قسمت از منطقه ای که نزدیک خونمونه وپیاده نیم ساعت راهه میگم اگر معلم نقاشی خواستن اسممو بنویسم بعد میخواستم برم پارک ترافیک که دوچرخه سواری حرفه ای یاد میدن تا برم حرفه ای یاد بگیرم

    تو راه با خدا حرف میزدم میگفتم کجا برم؟ انقدر محو حرف زدن با خدا و دیدن زیبایی هاش و سپاسگزاری بودم ،گفتم من چرا یادم رفت ، دوچرخه سواریم باید میرفتم قبل رفتن به مدرسه ای که تو ذهنم بود

    چون اون مدرسه که میخواستم برم مسیرش جدا بود و اول گفتم برم دوچرخه رو بپرسم بعد برگردم جلو مدرسه تا بچه ها وقتی اومدن نقاشیامو پهن کنم

    وقتی رسیدم به کوچه پارک ترافیک یهویی شنیدم صدای بچه ها میاد ،گفتم مگه اینجا مدرسه هست ؟؟؟

    بعد دیدم گفتم وای خدای من ، اصلا حواسم نبود که اینجا کنار مارک ترافیک مدرسه ابتدایی هست

    بارها اومده بودم این پارک ترافیک و مدرسه رو دیده بودم ولی اصلا یادم نبود تا بیام اینجا بفروشم

    زود رسیده بودم 11 بود و بچه ها 12:15 زنگشون میخورد

    یهویی دیوارا و نقاشی روی دیوار مدرسه توجهمو جلب کرد

    یه حسی بهم گفت برو مدرسه و با مدیر صحبت کن برای رنگ دیوارای مدرسه

    ولی ذهنم هی نرو میگفت که اگه قبول نکردن چی؟ یا چحوری میخوای بگی

    که زود جوابشو دادم

    گفتم اوالا من میرم و میگم فوقش یا میگن باشه یا میگن نه

    بعدشم من ایمانم رو به خدا نشون میدم باقی کارا با خداست من و تو چه کاره ایم ذهن من و بعد رفتم و با مدیر حرف زدم گفت قیمت بده

    گفت چند رنگ میکنی هر دیوارو

    بهش گفتم من تاحالا کار نکردم ،ولی اگه قبول کنین من میتونم رنگ کنم و گفت از روی همون طرح ها بخوای رنگ کنی قیمت بده یا هر طرحی که بود دوباره رنگ بشه قیمت بگو

    گفت برو حیاط مدرسه رو ببین و بیا بگو که چقدر میگیری تا رنگ کنی

    بعد نقاشیامم نشونشون دادم گفتن نه اینا رو نمیخوایم ولی دیوار مدرسه رو قیمت بدی میگیم بیای رنگ کنی یا نه

    بعد من رفتم حیاط مدرسه رو دیدم انقدر بزرگ بود و دیواراش لازم بود که رنگ بشه خیلی رنگاش رفته بود

    بعد اومدم بیرون و دیدم مادرای بچه ها دارن میان ، سفره مو پهن کردم و نقاشیامو گذاشتم یکی یکی اومدن نگاه کردن و ازم خرید کردن

    بعد که بچه ها زنگ آخرشون به صدا در اومد با مادراشون اومدن و دور کارام جمع شدن

    بعد مدیر مدرسه میخواست بره گفت دختر تو اومدی دیوارارو ببینی قیمت بدی

    گفتم اینجا میفروختم فردا میام باهاتون حرف میزنم گفت باشه

    امروز وقتی رفتم اون مدرسه فقط گفتم خدایا شکرت یعنی خوب میدونستی کجا منو ببری

    حتی به دلم انداخت برم نقاشی دیواری رو بپرسم و گفتن که قیمت بگو

    همه اینا کار خود خودشه که جوری مسیرمو تغییر داد تا برم اونجا

    همه چیو به خودش سپردم گفتم خدا اگر رنگ دیوارای مدرسه جور بشه که عالیه اگرم نشد باز خیریتی در این هست که درس هایی باید یاد بگیرم

    بعد که برمیگشتم تو راه یه مدرسه هم دیدم که بچه ها میومدن گفتم بشینم اونجا یهویی چند بار شنیدم نه نشین برو خونه

    گفتم چشم و وقتی رفتم رسیدم سمت خونه مون یهویی یادم اومد که من قرار بود برم مدرسه ابتدایی سمت خونمون که 1:30 زنگشون میخوره

    رفتم و به خانم دستفروشی که نشسته بود جلو مدرسه گفتم من میرم اونجا خواستی بیا و گفت باشه و اومد

    وقتی رفتیم درسته نفروختم چیزی ولی با مادرا حرف زدم و بچه ها گفتن فردا بیا خاله الان پول نداریم

    من برگه ای که چاپ کرده بودم و با خط تحریری خودم نوشته بودم آموزش هست تو مسجد محله مون میخواستم جلو در مدرسه بچسبونم که

    یکی از مادرا گفت آموزشم میدی گفتم بله شماره مو گرفت گفت بیا به مسجد محله ما هم که نزدیک محله شماست بگو تا ما هم بچه هامونو بیاریم برای آموزش

    خیلی حس خوبی داشت

    من وقتی داشتم فکر میکردم که مادرا میخوان که بچه هاشون یاد بگیرن

    به یاد این ایده افتادم که قبل از آگاهی بهم داده شده بود از طریق ددستم ولی عمل نکرده بودم

    این بود که فیلم بگیرم و تو تلگرام یا سی دی کنم و بفروشم آموزش نقاشیامو رو چوب یا سفال

    باز همه اینا رو از خدا میخوام راهشو که به طبیعی ترین و ساده ترین هست رو بهم بگه

    و هر بار میگم خدایا اختیارمو تماما به تو میسپرم و خودت اراده منو بگیر به دستت

    اون چیزی باشه که تو میخوای نه اونی که من از نا آگاهیم میدونم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  4. -
    پرستو گفته:
    مدت عضویت: 517 روز

    به نام خداوند بخشنده ی مهربان

    خدایی که همه چیزم از آن اوست

    سلام و احترام به استاد عزیز و مریم جانم و‌دوستانم در سایت

    خدایا شکرت برای شنیدن این فایل که اولین بارم بود هدایت شدم به سمتش … و چقد به موقع بود …

    من عاشق کارم هستم اما تو کارم خیلی سختی کشیدم که موفق بشم البته منظورم از لحاظ فیزیکی نیست و هربار خواستم بزارمش کنار یه چیزی نمیزاشت این کارو انجام بدم …با اینکه خیلی زیاد ضربه خوردم از کارم هم روحی روانی هم مالی… اما کم نیوردم… ادامه دادم… تا آخرین ضربه رو هم خوردم به شدت سنگین بود برام، جوریکه انگاری داشتم متلاشی میشدم از نظر روانی … تا اینکه نمیدونم اصلا چی شد یهوو خودمو تو سایت استاد عباسمنش دیدم و شروع کردم به گوش دادن فایلها …. واای یه دفه برق از سرم پرید … گذشته ی وحشتناکی که داشتم رو فراموش کردم من باید تلاش میکردم اول اروم بشم آرامش داشته باشم چیزی که استاد بارها و بارها تو فایلهایی که می شنیدم میگفتن تا آرامش نداشته باشی نمیتونی موفق بشی …. و چقققققدر عجیب من فول اضطراب بودم جوریکه دست و پامم میلرزید از شدت اضطراب اونوقت انتظار داشتم توی بازارهای مالی موفق بشم و هرگز این اتفاق برام نیفتاد …. اما الان مهم‌ترین چیزی که توی این مدت از سایت استاد ‌و دوره ی 12 قدم گرفتم داشتن ارامش بود و تمرکز رو خواسته های زندگیم هستش … به شدت اروم شدم نسبت به قبلا… الان تازه متوجه شدم من باید چطور با کارم کنار بیام همیشه باهاش تو جنگ بودم با اینکه به شدت بهش علاقم دارم کاری که اگه هزاربار هم شکست میخوردم بازم ادامه میدادم ولی الان تو مسیر دوستی با کارم هستم و خداروصدهزار مرتبه شکر خدا چشمامو باز کرد و حالیم کرد که روند کاریتو باید عوض کنی …

    مررسی استاد عزیزم شما چشمای منو باز کردید و چقد جالب بود یکی از دوستان هم مثل من کارش تو بازارهای مالی بود و اینم یه نشونه ی عالی بود برای من و بازم جالبترش اینجا بود که اسم استادی که من پیششون آموزش دیدم هم سبحان بود … منم مثل اقای سبحان که گفتن میخوان ارزش خلق کنن منم دقیقا هدفم همینه و میخوام همین کارو کنم و توی کارم موفق بشم و گسترشش بدم و کار آفرینی کنم و کلی نیروی های موفق توی بازارهای مالی جذب کنم و میدونم و‌مطمئنم که موفق میشم…..

    خدایا شکرت برای هدایتهات برای نشونه هات….

    خدایا خیلی دوستت دارم ….

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  5. -
    سمیه زحمتکش گفته:
    مدت عضویت: 1938 روز

    به نام خداوند بخشنده مهربان

    با هدایت تو ،رب بزرگم

    خلاصه گفتگو استاد با امیر

    توی شروع آموزش هایی که از شما می گرفتم ،شما می گفتید باید بگردید دنبال کاری که ،موقعی که انجامش می دید نه خسته بشید ،نه گشته بشید ،نه تشنه بشید،نه بفهمید زمان چجوری می گذره.

    اون موقع که این حرف ها را می زدید،من توی تهران ،من شغلم چیز دیگه ای بود.

    یه روز توی یکی از فایل ها تون گفتید که ،اینکه به سمت چیزی که علاقه دارید نمیرید،این یک جور شرک است ،یعنی تو می ترسی .

    پیش خودت میگی که خدا حمایتم نمی کنه .

    اینکه جرات نمی کنی ،به سمتش بری ،یک جور شرکه.

    من اون جا از خودم بدم اومد ،گفتم که چرا این همه نشونه به من میگه که این کار مورد علاقه ام است،ولی چرا من سمتش نمی رم .

    من دارم شرک می ورزم ،شرم پنهانی دارم توی وجودم .

    همون لحظه تصمیم گرفتم برم سمتش.

    ولی یه درهایی باز شد،که اصلا عجیب وغریب بود ،ودر عرض کمتر از یکماه بدون اینکه شغلم مشخص باشه،نهدخونه ام مشخص باشه ،نه کارم مشخص باشه،من مهاجرت کردم از تهران اومدم جزیره کیش،درصورتی که خیلی موانع سر راهم بود ،همه خیلی راحت ،برطرف شد.

    زمانی که تصمیم گرفتم بهتر کنم زندگیم را.

    و هیچ موقع شلاق را نخورده بودم ،پلی دوست داشتم این عمری که خدا به من هدیه داده ،من بپردازم به کاری که ،واقعا عاشقشم ‌ واقعا دوستش دارم واین مقدمه اش از اینجا بود .

    که هنوزه من دارم کار مورد علاقه ام را انجام میدم .

    پاسخ استاد :

    من لذت می برم از آدم هایی که می‌روند سراغ علایقشون ،نه‌تنها زندگی را خیلی بهتر زندگی میکنند ،بلکه کمک می کنند به گسترش جهان .

    کسی که داره به گسترش جهان کمک می کنه ،بیشترین منافع را ازاین جهان مادی خواهد داشت ،قانون خداوند است .

    ما یه چند صباحی بیشتر تو دنیا نیستیم،هر کدوم ازماامروز یا فردا از دنیا می‌ریم ،خیلی مهمه به لحظه مرگ فکر کنیم ،وجوری زندگی کنیم که حسرت نخوریم .

    مسیری بریم که اون لحظه ،نگیم ای کاش من یک مسیر دیگه ای را می رفتم.

    یکی از اون تمرین های که به ما کمک می کنه که مسیر مون را اصلاح کنیم ،فکر کردن به اون لحظه ای که عزراییل ،میاد میگه بریم .

    اون لحظه ببینم چی میگیم بهش ،یعنی مسیری که تا الان داریم میریم ،این مسیر اگر ادامه بدیم اون لحظه ادامه بدیم چی میگیم .

    اگر اون لحظه میگیم،تورو خدا ،بزار یک ساله دیگه ،پنج سال دیگه ،بذار من مسیرم را درست کنم برم ،یعنی مسیرمون اشتباهه .

    یه جوری مسیر مون را تصحیح کنیم ،که لحظه ای که اومد گفت بریم ،بگیم بریم .

    بگیم من‌خودم را تجربه کردم ،من اون چیزی که دوست داشتم تو این دنیا تجربه کنم ،تجربه کردم .

    من دنبال علایق خودم رفتم وچقدر آدم شکوفا میشه وقتی که دنبال علایقش می‌ره .

    چقدر چیزهایی را تجربه می کنه .

    ویه درهایی باز بشه ،وقدم به قدم رفته و دنبال عشقش رفته ،این در هم هست ،این فضا هم هست ،من این کار هم می توانم بکنم ،تو‌مسیر مورد علاقه ام .

    خدا می‌دونه چه درهایی را باز می کنه ،وقتی که آدم ادامه میده ،وقتی که حرفه ای میشه ،وقتی من تو مسیر علایقم حرکت می کنم، من توی مسیر علایقم حرفه ای میشم هر چقدر کار می کنم .

    وقتی آدم با علاقه کار می‌کنه ،کلی تحقیق می‌کنه ،کلی چیز یاد می گیره ،کلی تست می کنه ،کلی خودش را مورد آزمایش قرار میده ،کلی خودش سقف ها را می‌بره بالاتر ،محدودیت ها را کمتر می کنه ،خودش برای خودش چالش درست می‌کنه.

    آدم به چیزی که علاقه داره،هی دوست داره بهتر بشه توش و این بهتر شدن بعداً از جاهایی سر در میاره،که الان شاید هیچ ایده ای درباره‌اش نداشته باشه.

    و این داستان خداونده که وقتی ما تو مسیر علایقمون حرکت می‌کنیم و ادامه میدیم،وتوش حرفه‌ای می‌شیم ،درهای باز میشه که الان اصلاً نمی‌دونیم که وجود داشته باشه،ولی وقتی بهش می‌رسیم و حرکت می‌کنیم درهایی به وجود میاد،و باز میشه و موقعیت‌هایی،و اتفاقاتی، می‌افته که وقتی برمی‌گردیم می‌بینیم شروعش از این عشق و علاقه آتشین بوده،که بعد این در این در این در و این اتفاق به وجود اومد.

    گفتگو با عاطفه

    من 5 سال پیش با شما آشنا شدم،و بعد از چند ماه مهاجرت کردم و درآمدم تقریباً صد برابر افزایش پیدا کرد و،رابطه با خودم خیلی بهتر شد و رابطه ام با خدا،خیلی بهتر شد وخدا رابا شما شناختم .

    اوضاع من هیچ وقت به چک و لگد نرسید.

    فایل‌هاتونو که گوش دادم فهمیدم که من قبل‌تر از این نیاز به تغییر داشتم و خودم خبر نداشتم.

    فکر می‌کردم خوبه دیگه اوضاع همینه و یه آب باریکه میاد و یه تلاشی می‌کنیم و همینه

    ولی دیدم نه خیلی قشنگ‌تر از این می‌تونه باشه و چشمای من رو باز کردید .

    صدای فایل‌های شما را اونجایی که به سری باور هابود را با صدای خودم ضبط می‌کردم توی محل کار گوش می‌دادم.

    همکارم از گرونی دلار و از مشکلات اقتصادی جامعه حرف می‌زدند،من به خاطر اینکه حرف اون‌ها رو نشنوم هندزفری همش تو گوشم بود و و به جملات باورهای خودم گوش می‌دادم و یه فایل‌های شما رو گوش می‌دادم.

    ویهویی چشم باز کردم دیدم که زندگیم از این رو به اون رو شده،الان شغلی دارم که در هفته دو ساعت میرم سر کار و تقریباً با تلفن است کارهام.

    الان نشستم تو خونه و توی خونه‌ای که از هتل 5 ستاره هم بهتره هرچی را که بخوام می‌تونم بخرم،بهترین زندگی رو تو کشور ترکیه دارم و 100 برابر درآمدم هم بیشتر شده.

    پاسخ استاد:

    هم به خود عاطفه هم به من هم به بقیه امید و انگیزه میده که،این مسیر درسته و همین مسیرو با قدرت ادامه بده،و هی بهتر و بهتر و با کیفیت‌تر بشه زندگیمون قشنگ‌تر بشه.

    بتونیم یه نتایجی بگیریم که بقیه از ما الگو بگیرند بقیه ببینند که می‌شود

    خدا می‌دونه که چقدر آدم‌ها عاطفه را ببینند و باورهاشون قوی بشه و الگو بگیرندو تصمیم بگیرند و پیشرفت کنند و عاطفه بشه سرمشق و الگوی خیلی از نزدیکان خودش.

    گفتگو با سبحان

    من تقریباً یک سال و نیم است که به آموزش شما دارم گوش میدم،و این سبحانی که الان است با یک سبحان یک سال و نیم گذشته کاملا متفاوت است.

    باورهای من یک باور ساده و همرنگ جامعه بود،مدرک بگیر و برو شغل کارمندی.

    با یک مشکل مالی برای پدرم باعث شد به خودن بیام .

    من دوست دارم ارزش خلق کنم.

    زمانی که روی خودم کار کردم افرادی وارد زندگیم شدند،الان خودشون دوست دارن با من صحبت کنند.

    پاسخ استاد:

    قاعده جهان این است که هر بار هی،پیشرفت می‌کنند.

    بچه 5 ساله الان از لحاظ هوش از لحاظ درک ،این روند جهانی که هر بار هی داره بهتر و بهتر می‌شه.

    من تا سن 21 سالگی نمی‌دونستم چه چیزی برای آینده‌ام می‌خوام،یک عدد کوتاه مدتی را انتخاب می‌کردم و می‌رفتم سراغش،و نمی‌تونستم فکر کنم به یک آینده دورتر که،من بشینم هدف گذاری کنم برای 10 ساله بعد یا تو بیزینس یا کاریا تو روابط یا زندگی،خیلی خیلی سطحی بود نگاه من.

    که بگذرونیم حالا.

    این نبود که بشینم فکر کنم هدف گذاری کنم،

    الان سبحان رو می‌بینیم که تو 19 سالگی به بیزینسی فکر می‌کنه که ارزش خلق کنه.

    یه آدمی که توی سن 18 سالگی قهرمان شده، قهرمان جهان شده و این پیشرفت‌ها هی ادامه پیدا کرده هی ادامه پیدا کرده،اینقدر خوب تکاملشو طی کرده،اینقدر بالغ است،اینقدر فهمیده است که توی سنی که،(خیلی غرور دارند)،اینقدر این آدم فروتن اینقدر راحته.

    این پتانسیل رو همه ما داریم که توی سن کم بتونیم موفقیت‌های بزرگ برسیم،به این مسیر درست باعث بشه که هر چقدر ما بیشتر پیشرفت می‌کنیم هی بلوغمون هم بهتر بشه مربی‌هامون هم با راحت تر کار کند و اززندگیمون لذت ببریم.

    این پتانسیل همه ما داریم حالا هر چقدر زودتر بیدار بشیم.

    آدم می‌تونه توی سن کم شروع کنه و مسیر درست رفتن و مسیر موفقیت‌ها را طی کنه،هدف داشته باشه برای خودش.

    خودم این هدف‌ها رو نداشتم انقدر پخته نبودم توی سن 18 سالگی.

    ولی این نبود که بلند مدت فکر کنم و بگم ارزش آفرینی کنم .

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  6. -
    عاطفه گفته:
    مدت عضویت: 1048 روز

    سلااااااام به روی ماه استاد عباسمنش عزیزم و خانم شایسته گل

    با تمام وجودم سپاسگزارم برای این پروژه عالی و بی‌نظیر که راه انداختید روی سایت و به رایگان در اختیار مون قرار دادید

    نمیدونم بخدا چطوری بنویسم که بتونم احساس قلبی خودمو انتقال بدم!

    این فایل رو چندین و چنددددد باااااار گوش دادم

    قسمت دوم فایل که در مورد عاطفه صحبت میکنید، از گذشته اش میگین و شرایط بعد از آشنایی با شما و نتایجی که الان توی دستشه!!

    استاد منم اسمم عاطفه هست و نمیدونید چقدر ذوق کردم که تو این فایل 5 بار اسم عاطفه رو به زبان شیرین تون آوردید، هربار که میگید عاطفه…. قند تو دلم آب میشه و میگم استاد مستقیما داره با من حرف میزنه!!! عاطفه حواستو جمع کن با توعه استاد!! با خود خودت !!!!

    استاد منم یکی از دوستانم شمارو بهم معرفی کرد و اومدم توی سایت

    منم ذهنیت آب باریکه داشتم و به سختی در حال امرار معاش بودم ذهنیت بسیار فقیر و محدودکننده با کلی ترمز و ظرف سوراخ که هرچی بارون رحمت الهی توش میریخت از سوراخ های این ظرف بیرون میریخت و باز من تو همون نقطه در حال درجا زدن بودم!!

    الان اهرم رنج و لذت ثروت رو نوشتم و هر روز دارم با فایلهای روانشناسی ثروت1 پیش میام، روی گوشی آلارم تنظیم کردم که هر روز بخونم و تو این مسیر ثابت قدم بمونم

    این فایل تون بسیار بسیار برام ارزشمند بود بارها شنیده بودم که بچه ها قسمتهایی از فایلهای شمارو برای خودشون کات میکنن و بارها گوش میدن، تابحال برام پیش نیومده بود که منم اینکارو انجام بدم

    اما این فایل رو کات کردم اونجایی که کلام شیرین شما مستقیما با من صحبت میکنه:

    (((((((( خیلی خوشحالم که دوستایی رو دارم اینجا که دارن حرکت میکنن و ادامه میدن و به این نتایج رسیدن

    چقدر عاطفه مثال قشنگی زد که مثلا من قبلا اینجوری با چه سختی با چه بدوبدو یی برو تو ساختمون نیمه کاره با چه خطراتی روبه‌رو بودم و کار میکردم برای مثلا چندر غاز

    و بعد اومدم روی خودم کار کردم و حرکت کردم

    و زندگیم به حدی تغییر کرده که الان درآمدم 100 برابر شده به لطف الله و الان دارم جایی زندگی میکنم که از هتل 5 ستاره هم با کیفیت تره

    چقدر اینها هم به خود عاطفه هم به من هم به بقیه داره امید و انگیزه میده که این مسیر درسته

    همین مسیر رو با قدرت ادامه بدیم هی بهتر و بهتر و با کیفیت تر بشه زندگی مون و قشنگ تر بشه و بتونیم یک نتایجی بگیریم که بقیه از ما الگو بگیرن

    بقیه ببینن که می شود

    خدا میدونه الان مثلا تو خانواده عاطفه چقدر در آینده یا حتی الان چقدر آدما عاطفه رو ببینن و باوراشون قوی بشه و الگو بگیرن و تصمیم بگیرن و هی پیشرفت کنن و عاطفه بشه سرمشق و الگوی خیلی از افراد تو نزدیکان خودش !!!)))))))

    استاد چطوری تشکر کنم؟؟؟؟؟نمیدونم بخدا !!! شاید با گفتن نتایجم بتونم بخشی از این همه لطف و محبت شما رو جبران کنم

    که قول میدم بیام در آینده ای نزدیک، براتون از نتایجی که تو دستمه بگم فعلا همینقدر بگم که از کارمندی بیرون اومدم، تو دل ترسهام رفتم و از کاری که همیشه میترسیدم انجام بدم دارم بیزینس خودمو پیش میبرم و خدامیدونه چقدر ذوق دارم. این راه باید ادامه پیدا کنه تا نتایجم تثبیت بشه اون موقع میام جزئیات بیشتری با عشق براتون مینویسم استاد :))

    استاد من از خانواده پرجمعیتی هستم و خودم عضو کوچک خانواده ام و کلی خواهرزاده و برادرزاده دارم

    بارها و بارها وقتی تو خلوت با خودم حرف میزدم میگفتم آفرین عاطفه ادامه بده تو میشی الگوی مناسبی برای این بچه ها و به قول استاد خدا می‌دونه در آینده چقدر معیارهای این بچه ها فرق میکنه و چقدر شرایط زندگی شون بهتر میشه

    استاد قدم هام محکم تر شد، دلم پر نور تر شد،

    استاد ایمانم قوی تر شد، مسیرم درسته فقط نیاز به ادامه داره …ادامه ….ادامه … حفظ مومنتوم مثبت…

    استاد یک فایل آماده کردم از اهرم رنج و لذت ( با صدای خودم برای اولین بار ) که هر روز گوش بدم و غرق در لذت بشم

    با بند بند وجودم ازتون ممنونم

    با همه وجودم از خدا براتون بهترینها رو میخوام

    خدا عاقبتتون رو بخیر کنه

    و منو در مسیر شما و در مدار شما نگه داره

    آمین

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  7. -
    راضیه صمدی گفته:
    مدت عضویت: 2191 روز

    به نام خداوند بخشنده و مهربان

    سلام به استاد عزیزم مریم جانم و همه دوستان نازنینم در این محفل توحیدی

    خداوندم مرا به راه راست هدایت کن راه کسانی که به آنها نعمت داده ای نه راه گمراهان نه راه مورد غضب واقع شدگان…

    سپاسگزار خداوندی هستم که همواره در حال هدایت من به بهترین مسیر هاست

    سپاسگزار دوستان عزیزی هستم که با اشتراک گذاشتن تجربیات ارزشمندشون و مسیر الهی که پیمودن به ما هم کمک میکنن تا در جهت بهبود هر روزه ی زندگیمون انگیزه و اشتیاق پیدا کنیم و باورمون به این قانون ثایت و الهی بشتر و بیشتر بشه

    قانونی که هیچ محدودیتی نداره نه سنت مهمه نه کشورت ونه هیچ چیز فقط ازتو میخواد که شروع کنی پا بزاری تو این مسیر اون وقت اون برات کنفیکون میکنه

    استاد سپاسگزارم که اینقدر قشنگ و شفاف مسیر رو توضیح میدین چقدر باورم قوی تر شده نسبت به مسیرم چقدر ذهنم باز تر شده چقدر برام قابل باورتر شده که مسیر علاقه من هیچ فرقی با یه بیزنس جهانی ثروت ساز نداره علاقه من هم قابلیت جهانی شدن داره قابلیت ثروت سازی فراوان داره خیلی میشه باهاش بالا بالاها برم چقدر ایده های عالی به ذهنم میاد خداروصد هزاران بار سپاسگزارم

    من در مسیر عشق خودم پا گذاشتم هیچ محدودیتی هموجود نداره خداوند هم برام راه رو داره هموار میکنه دلها رو نرم میکنه و من سوار بر موج همواره جاری خری و فراروانی در آغوش جانان هستم

    آن «علاقه آتشین» یا آن «کار رؤیایی» در زندگی شما چیست که قلباً می‌دانید باید به سمتش حرکت کنید، اما «ترس» (ترس از بی‌پولی، ترس از قضاوت دیگران، ترس از شکست یا ترس از آینده‌ی مبهم) جلوی شما را گرفته و باعث شده آن را به تعویق بیندازید؟

    من فهمیدم مسیری که میخوام برم چیه اما یکم دارم پشت گوش میندازم تا یکم شرایط عادتر بشه ج به جا بشیم الان که نمیشه فعلا مکانت ثابتی نست و این جور بهانه ها که برای ذهنم منطقیه اما روحم دره میگه نهاز همین الان شروع کن هم چیز خدش برات ردیف میشه تو سمت خودت رو انجام بده اولین قدمی که میتونی بردار فارق از هر اتفاقی که قراره بیوفته تو اری که مین الان میتونی رو انجام بده

    اولین قدم عملی و کوچکی که متعهد می‌شوید (همین امروز) برای غلبه بر این ترس و حرکت به سمت آن علاقه بردارید، چیست؟

    من کلیپ های پایه ای کاری که میخوام انجام بدم رو دارم پس از امروز میشینم هرچقد ازاون کلیپ ها رو میتونم رروز ببینم تا بفهمم اصول اسسی کار چیه تا در انجام عملی پیش زمینه ی قوی داته باشم انشاالله

    من اقعا سپاسگزار استد هست که این باور رو در وجود من نهادینه کردن که هرکاری هررکاری قابلیت ثروت سازیداره فقطباید علاقتباشه عشقت باشهاون وقت تو اون کار کولاک میکنی چون عاشقش هستس با جون و دل وقت میزاری و یاد میگیر هر آنچه که باد رو اونوت ه خدا و جهان تعهد و درستکاری تو رو ببینه شکوفا مشه البته که تکامل دار البته کهصبر جمیل میخواد و لذت بردن از تک تکمراحل رو خواهانه

    چقدر استاد جان اون سوال چکاپی لحظه مرگ عالیه هر وقت که ابن سوال رو مپرسم فقط این جواب یاد که رها تر باشم و بیشتر لذت ببرم زنگی همین روزاهاست که داری میگذرونی قدر تک تک لحظاتت رو بدون

    استاد سپاسگزارم ز زمین تا عرش خداوند از وجود نازنن شما امیوارم که بتونم با تعهد و ثابت قدم بدون در مسیر درست بتونم حق سپاسگزاری حقیقی رو ا شما ه جا بیارم

    عاشقننم تا بی هایت

    خداوندم ن رو د مسیر درست همواره هدایت و حمایت کن

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  8. -
    رسول بنادری گفته:
    مدت عضویت: 1740 روز

    سلام به استاد عباسمنش و خانم شایسته عزیز ازتون سپاسگزارم بابت این مسیری که ایجاد کردین و با عشق پیش میبرینش و سلام خدمت دوستای گلم که تجربیات زندگی شون خیلی بهم کمک میکنه و باعث میشه کمتر آزمون و خطا کنم

    خدایا من به شدت ضعیف هستم ، من بدون کمک تو هیچی نیستم ، من بدون هدایت تو هیچی نیستم، تویی که می‌دونی، تویی که بر همه ی امور اشراف داری ، منو هدایت کن

    تویی که خیر و صلاح منو می‌دونی ، من به هر خیری که از تو به من برسه به شدت نیازمند هستم

    بعد از گوش دادن گام 8

    نشونه واضحی بود که بگه آقا به خودت بیا

    من فردی بودم که می‌دونستم باید در جهت علاقم قدم بردارم ،‌ تجربه‌اش کنم ، ولی خودم رو به نفهمی زده بودم و موضوعات دیگه‌ای رو پیگیری می‌کردم ، اولویتم چیز دیگه‌ای بود

    حالا چرا ؟

    من از فکر کردن به علاقه‌ام ترس دارم ، علاقه من خوانندگی است

    با فکر کردن بهش استرس می‌گیرم ، پس سعی می‌کنم فقط در حد یک رویا بهش نگاه کنم و خودم رو از تجربه‌اش محروم کنم ، مثلاً یکی از راه‌هایی که میشه از این طریق درآمد کسب کرد اینه که در عروسی‌ها بخونی ، با فکر کردن به اینکه دارم در عروسی می‌خونم استرس می‌گیرم از اینکه احتمالاً خانواده‌ام مخالفند (مهم بودن نظر دیگران) ، بهم میخندن (مهم بودن نظر دیگران) ، من که بلد نیستم و استرس می‌گیرم خراب میکنم (‌باور نداشتن خود یا کمبود عزت نفس) و داشتم اینجوری خودم رو گول می‌زدم که خب من الان هیچ کاری نمی‌کنم و فقط برای آزمون استخدامی می‌خونم و بعد از قبول شدن در آزمون و شروع به کار در اون ارگان ، بعدا شروع می‌کنم به رفتن سمت علاقم ، تازه بعدش هم میام از نوازندگی عود شروع می‌کنم

    حالا چرا از نوازندگی ؟

    چون میترسم با خوانندگی شروع کنم و می‌خوام از طریق نوازندگی وارد موسیقی بشم و کم کم بعد خوانندگی رو شروع کنم ؛ یاد آرنولد افتادم که برای وارد شدن به سینما اول طبق باور هایی که داشت بدنسازی رو شروع کرد و بعد از بدنسازی رفت وارد سینما شد ، درصورتی که میتونست همون اول بره وارد سینما بشه

    وقتی که دوست عزیزم توی این فایل از علاقه‌اش به غواصی گفت عقل از سرم پرید، گفت که : اینکه سمت عشق و علاقه نمیری به این معنی که مشرک هستی، خدا رو باور نداری، به خدا ایمان نداری که می‌تونه از این طریق بهت رزق بده

    خدا جون تک تک سلول‌های بدنم و ترس فرا گرفته از اینکه نکنه برم سمت علاقم و خیلی بهش علاقه نداشته باشم یا دیگه خوشم نیاد و برای برگشتن دیر باشه ، نکنه از لحاظ مالی نتونه نیاز های منو برطرف کنه ، نکنه من نتونم تئوری موسیقی رو یاد بگیرم ، نکنه با رفتن به سمت علاقه ام از دیگران عقب بمونم دوستانی که ازدواج کردن بچه دار شدن خونه برای خودشون ساختن و من هنوز توی خرج های اولیه‌ی زندگیم موندم ، نکنه اشتباه فکر میکنم و چون دیگران بهم گفتن صدات خوبه فکر میکنم به خوانندگی علاقه دارم و هزاران ترس دیگه و ذهنم از آینده ای مبهم منو میترسونه

    دارم فشار زندگی رو حس می‌کنم فشار تغییر نکردن و تحمل کردن شرایط نامناسب فشار قربانی شرایط بودن ذهنم داره سناریو نویسی می‌کنه از آینده نه چندان دور که به علت دلایلی(وام) من میرم زندان مادرم میره زندان وخواهر برادر کوچیکم به تنهایی باید بزرگ بشند و با کار کردن مایحتاج زندگی را فراهم کنند من برای همه اینا ناراحتم ، دارم می‌بینم که اگر من تغییر نکنم همه این شرایط نامناسب به راحتی اتفاق می‌افتد و اون موقع تغییر به شدت سخت ، شایدم غیر ممکن باشد

    نباید خیلی به خودم سخت بگیرم و یک دفعه زیر میز بزنم می‌تونم قدم به قدم برم جلو‌ ، گام‌هایی در حوزه علاقمندی‌ام بردارم

    یعنی به جای اینکه منتظر بمونم تا در آزمون استخدامی قبول بشم تا بعد برم سمت علاقه‌ام ، همینجوری که دارم برای آزمون استخدامی می‌خونم بیام یک قدم برای علاقه‌ام بردارم و به سمت تجربه کردنش نزدیک بشم این گام‌ها منو به شناخت بهتری از خودم و علاقم می‌رسونه شاید بعدها برای آزمون استخدامی نخوندم و کلاً رفتم سمت علاقم و شایدم به مسیر دیگه‌ای هدایت شدم ، مزیت این گام‌ها اینه که برای چیزی که فکر می‌کردم علاقم هست قدم برداشتم و در حد رویا باقی نماند

    واقعا عقل از سرم پرید

    مثل کسی که سال‌ها وقت داشته برای امتحانی بخونه ولی توی عیش و نوش و خوشگذرانی بوده تا شب امتحان خودش تک و تنها در یک اتاق نیمه تاریک به تایم‌هایی که می‌تونست برای امتحان بخونه فکر می‌کنه به جدیت امتحان فردا و آماده نبودنش فکر می‌کنه

    بعد از گوش دادن به این فایل بهم گفته شد که برم مسجد منی که دفعه قبلی که مسجد رفتم تقریباً سه ماه قبل بوده و با رفتن به مسجد مسئول کانون فرهنگی مسجد رو دیدم بعد از سلام و احوالپرسی ازم خواست که مسئول منابع انسانی بسیج بشم با اینکه من نه اهل بسیج و نه بچه مسجدی هستم به اصطلاح ولی قبول کردم

    چرا ؟ نمی‌دونم…… الخیر فی ما وقع

    از مسجد برگشتم شروع کردم به پیاده‌روی و در همین حین دوباره فایل رو گوش دادم با خودم فکر کردم من که نمی‌خوام از فردا قله هیمالیا رو فتح کنم، من که نمی‌خوام از فردا توی بهترین سالن ایران کنسرت بزارم بیام یک قدم کوچک بردارم که به قول استاد انجام ندادنش سخت‌تر از انجام دادنش باشه

    کاری که می‌تونم بکنم( یک گام کوچک) :

    می‌تونم آهنگ‌هایی رو که خوشم میاد ازشون توی دفترچه که دارم متنشون رو بنویسم و حفظ شم و در مرحله اول برای خودم بخونم

    کار دومی که می‌تونم انجام بدم سعی کنم از صدام بیشتر استفاده بکنم حالا من امروز رفتم مسجد اگه موقعی زیارت عاشورا خواستم بخونن سعی کنم بخونم، قرآن در جمع سعی کنم بخونم که هم باورم نسبت به خودم و توانایی‌هام بهتر بشه و خب نظر دیگران بر آن کمرنگ بشه

    منی که چند تا چند ساعت پیش ناامید بودم جوری الان هیجان ، استرس ، امیدواری منو فرا گرفت جوری سرحال شدم ، سر زنده شدم که نگم ؛ من به خودم گفته بودم که روز مبادا می‌خوام علاقم رو شروع کنم پس چه کاریه همون موقع وارد ترسات شو، همون موقع تمرینات عزت نفس رو انجام بده

    در یک مرحله‌ای بودم که سقف بالای سرم ترس بود و اجازه پیشرفت و رفتن به مدار بالاتر و رو نمی‌داد و من برای غلبه بر ترس‌هایم هیچ کاری نمی‌کردم ؛ همین که الان فکر میکنم بر ترس‌هام غلبه کنم چقدر احساس ارزشمندی درونم می‌جوشد ،‌ خدا میدونه بعد از غلبه بر ترسم چه آدمی بشم ؛ چقدر به خودم انگیزه می‌دادم می‌گفتم از خوندن توی مراسم عروسی می‌ترسی اوکی باید وارد شی اگر واردش نمیشی بی‌ایمانی ، برو واردش شو، در مسیر وارد شدن به ترست بمیری بهتره تا اینکه هیچ کاری نکنی

    چقدر لذت می‌بردم که این گفتگوها به سمت مثبت هدایت می‌شد به سمتی که منو هول می‌داد به سمت جلو البته که به کمک آموزه‌های استاد عزیزم این اتفاق افتاده

    چند روزی بود فایل حاضری برای هدفت چه چیزی قربانی کنی رو گوش میدادم و کامنت‌های دوستان عزیزم رو‌ که چه جوری برای اهدافشون بها داده بودند و نوشته بودند چه بهاهایی باید برای رسیدن به اهدافشون بدهند رو‌ میخوندم و با آگاهی های گام 8 ، قطعات پازل داشت به همدیگه وصل می‌شد

    سپاسگزام از استادان عزیزم ، از دوستان مهربانم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  9. -
    محمد طاها افضلی نیا گفته:
    مدت عضویت: 631 روز

    به نام خدا

    سلام به استاد و دوستان عزیزم

    این فایل من رو یاد بچگی خودم انداخت از بچگی عاشق خلق کردن چیز های جدید و اختراع کردن بودم از بچگی دوست داشتم که یک چیز جدید خلق کنم هنوزم این علاقه رو دارم و عاشق خلق کردن هستم آنچنان لذت و آتیشی خلق کردن توی من ایجاد می کنه که حد و مرز نداره. و خب از وقتی علاقه مند به برنامه نویسی شدم این حس چندین برابر شد چون برنامه نویسی همش خلق کردنه , مثل قلمی می مونه که تو می تونی هرچیزی که دلت خواست رو روی یک بوم سفید بکشی , الان من از همه بیشتر علاقه به این دارم که با یک ایده با برنامه نویسی چیزی خلق کنم منم مثل سبحان عاشق اینم که ارزشی خلق کنم برنامه ای بنویسم که باعث پیشرفت جهان و ساده تر کردن کار ها بشه.

    آن «علاقه آتشین» یا آن «کار رؤیایی» در زندگی شما چیست که قلباً می‌دانید باید به سمتش حرکت کنید، اما «ترس» (ترس از بی‌پولی، ترس از قضاوت دیگران، ترس از شکست یا ترس از آینده‌ی مبهم) جلوی شما را گرفته و باعث شده آن را به تعویق بیندازید؟ من یک چیز خیلی مهمی که از استاد یاد گرفتم این بود که هر ترسی که دیدی برو تو دل اش و نزار اون ترس به تو چیره بشه و در هر شخص هم در مسیر علایق اش هست که به اوج می رسه برای همین هر علاقه ای که داشتم و هر ترسی که جلوی من رو می گرفت با سر رفتم توی دل اش , به برنامه نویسی علاقه شدید داشتم در سن 14 سالگی خودم به تنهایی یک آموزشگاه رو از توی دیوار پیدا کردم و رفتم و ثبت نام کردم خودم رو با اینکه خیلی ترس ها بود و من تا به حال همچین کاری رو نکرده بودم اونم تنهایی ولی انجام اش دادم چون عشق به علاقه ام به قدری من رو هل می داد به جلو که دیوار های ترس رو یکی به یکی خورد می کردم ,دوست داشتم از برنامه نویسی که یاد گرفته بودم پول دربیارم برای همین رفتم با چندین شرکت مصاحبه کردم و رزومه ام رو براشون ارسال کردم ولی رد ام می کردن گفتم اشکال نداره می بینم کجای کار مشکل داره و خودم رو قوی تر می کنم بعد از مدت کوتاهی بصورت کاملا هدایتی تونستم پروژه بگیرم و درآمد کسب کنم اونم توی سن 17 سالگی , دوست داشتم که بدن خوبی داشته باشم و به سلامتی برسم ترس هام رو گذاشتم کنار و رفتم باشگاه ثبت نام کردم و رژیم تغذیه ام رو اصلاح کردم و غذای سالم می خورم. همیشه سعی کردم هر خواسته ای که دارم از اون عشق کمک بگیرم و برم توی دل ترس هام چون می دونم که اگر با ترس ها رو به رو نشم هیچ وقت نمی تونم حتی قدم بردارم که بخوام از مسیر لذت ببرم.

    اولین قدم عملی و کوچکی که متعهد می‌شوید (همین امروز) برای غلبه بر این ترس و حرکت به سمت آن علاقه بردارید، چیست؟ من هچنان ترس هایی توی زندگی ام دارم که باهاشون مواجه نشدم ولی از همین امروز به خودم قول می دم که توی زندگی ام با تمام ترس هام رو به رو بشم و نزارم هیچ ترسی من رو فلج کنه که جلوی حرکت کردن من رو به سمت علایق ام بگیره.

    خدایا شکرت بخاطر این آگاهی های زیبا

    همه تون رو به خدای بزرگ می سپارم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  10. -
    حامد اکبری گفته:
    مدت عضویت: 2172 روز

    به نام خدا

    وقتی نتایج دوستان رو می‌شنوم یه تلنگری بهم میخوره که یه انرژی و یه سوختی رو درونم روشن میکنه که باید حرکت کنی باید بیشتر کار کنی و با راتو تغیر بدی میشه درماده رو 100 برابر کنی میشه آزادی زمانی بیشتری داشته باشه این بچه تونستن کسایی که توسایت هستن دارن رو خودشون کار میکنن واقعا

    توام باید کار کنی رو خودت

    در ادامه صحبت های جلسه قبل اینکه من داستان صبر رو اشتباه متوجه شدم فکر میکردم خوب تو سایت بودن فایل گوش کردن برام نتایج میاره خود به خود در صورتی که اگر من تمرین نکنم وعمل نکنم به چیزهایی که می‌شنوم اصلا تغیری ایجاد نمیشه که هیچ ناامیدم میشم

    ولی وقتی صحبت‌های بچه هارو گوش کردم باز انرژی گرفتم برای حرکت کردند ف استاد راجب لحظه مرگ افتادم واز خودم سوال کردم آیا الان از زندگیت راضی هستی که موقع مرگته ذهنم خیلی سری جواب داد نه پس من باید خیلی خیلی رو خودم کار کنم وتمرین کنم تا زندگیمون تغییر بدم

    باز قبل نوشتن این متن یه سوال رو از خودم پرسیدم گفتم الان باید بری دوره هایی که داریم روی مرور کنی و کامنت بنویسی وتمرین کنی وذهنم سری جواب داد بابا تو اگه تمرین بکن بودی که همین فایلی که الان گوش کردی ومتنوع چند بار خوندی رو براش یه کامنت مینوشتی

    بعد این شد که آمدم کامنت نوشتم

    سپاسگذارم از همه

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای: