تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۵ - صفحه 36


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

552 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    فاطمه نامی گفته:
    مدت عضویت: 122 روز

    لام و عرض ارادت خدمت استاد عزیز

    امروز1404/9/12 است

    در فایل صوتی که چند روز پیش در کانال تلگرام شنیدم استاد گفتن بیاین کامنت بزارید از پیشرفت هاتون بگید من تصمیم گرفتم بیام و زندگی من قبل از عباسمنش و بعد از عباسمنش رو کامتت کنم با این که گوشی رو عوض کرده بودم و رمز ایمیل قبلیم رو نداشتم که وارد سایت بشم دوباره با ایمیل جدید وارد شدم همین که وارد سایت شدم به دلم افتاد که روی گزینه نشونه من بزنم ببینم در مورد این دغدغه چی میاد که با کمال تعجب دقیقا این فایلی که اومده در مورد اتفاقات و دغدغه های منه واسه من هم همین چیزها پیش اومد و جواب خوبی گرفتم

    ولی اگر بگم هنوز میترسم حتما دعوام میکنید

    امیدوارم به لطف خدا این متن نوشته من به دستتون برسه و بخونید شاید ویسی فرستادین وباز هم به خواست خدا ویس به دستم رسید

    من تا حالل محصولی نخریدم فقط بافایل های رایگان پیش رفتم ابتدا که واقعا توان مالی نداشتم بعدش که معلم شدم به فکر پس انداز بودم که دایم طلا قسطی میخریدم که مجبور بشم حقوقم رو بدم و خرج نکنم

    من یک دختر 16 ساله بودم که ازدواج کردم و حتی دیپلم هم نگرفته بودم و با عروسک بافتن و کارهای هنری درآمد کمی داشتم و با رنج هایی که کشیدم چون بلد نبودم چطور ارتباط خوبی با اطرافیان مخصوصا همسرم داشته باشم و خیانت هایی که دیدم، افتادم تو مسیر خودشناسی و رسیدم به جایی که بعد از 17سال ترک تحصیل لیسانس گرفتم و معلم شدم و پایه سوم تدریس میکردم البته.در مدارس غیر انتفاعی و برگزار کننده دوره های مهارت تدریس شدم 15 کیلو وزن کم کردم

    و مجوز تاسیس مدرسه گرفتم

    دبستان دخترانه

    و دست خالی دنبال مکان برای مدرسه می‌گشتم

    و تا این که بعد از کلی گشتن یه مکان پیدا کردم عاااااالی صاحب خانه حاضر بود کلی خرج کنه و ملک رو مقاوم سازی کنه با هزینه خودش تا ملک تایید بشه واسه مدرسه

    پدرم 100 میلیون بهم پول داد همسرم هم 80میلیون

    و درخواست وام کردم از آموزش و پروزش که خبری نمیدادن

    و رهن مکان 400 میلیون و 120 میلیون هم باید پول به نوسازی میدادم که تایید کنن و بگن چه کارهایی باید انجام بشه برای مقاوم سازی

    رفتم شرکت با نوسازی صحبت کردم

    گفتن 120میلیون میشه

    کلی صحبت کردم که قسطی کردن

    و گفتن 30میلیون بده بقیه قسطی

    من موندم اگر 30 میلیون به اینها بدم و شروع کنم حالا بقیه پول رو از کجا بیارم واسه رهن البته شاید طلا هام رو می‌فروختم یه مقدارش جور میشد ولی ترسیدم و تا صبح بیشتر وقت نداشتم فکر کنم و پول رو واریز کنم چون روز بعد اخرین مهلت بود و سایت نوسازی اگر بسته میشد دیگه نمی تونستن من رو معرفی کنند و می‌رفت تا سال بعد و مجوز من هم تا خرداد سال405 فقط وقت داره

    شب سختی بود خیلی سخت خیلی گریه کردم نمی‌دونستم 30 میلیون رو واریز کنم و ایمان و باورم رو نشون بدم یا اینکه جا بزنم چون واریز کردن اون پول با واریز اون پول باید تا اخر میرفتم

    من همسرم و پسرم گفته بودن حمایتی ازم نمی کنند و واقعا هم از نظر مالی نمی تونستن ولی معنوی هم خودشون رو کنار کشیدن

    و ترسیدم و پول را واریز نکردم واسه نوسازی و هنوز هم با صاحب ملک قرار داد نبسته بودم

    وتا روز بعد نتونستم تصمیم بگیرم و سایت بسته شد و من ملک رو هم از دست دادم و چند روزی که تو افسردگی و غم بودم ملک رو اجاره دادن

    البته هزینه رهن مکان بود هزینه نوسازی هم بود هزینه بنایی های داخل ملک رو شانس آورده بودم خود مالک متقبل شده بود و تمام تجهیزات مدرسه رو هم میشد قسطی تهیه کرد

    من ترسیدم.ترسیدم ترسیدم من تمام آموزش ها و فایل های که. گوش داده بودم و می گفتین که ایمان داشته باش و برو جلو بقیه رو خدا کمک می‌کنه رو شنیده بودم ولی پای عمل کردن نتونستم و. ترسیدم

    و مجوزم خیلی دیگه اعتبار ندارد و من نمی‌دونم دیگه برم دوباره دنبالش یا بی خیالش بشم

    ولی بعد شرمنده خودم و بچه هام میشم که نتونستم ریسک کنم و برم جلو

    همه نشانه ها برای من حاکی از این بود که این رویای من درسته و ادم ها دارن به کمکم میان

    چند سال پیش که فقط یه رویا بود بدون اقدام،

    یک مدیر به مدرسه ما اومد و همین که گفتم به ایشون که رویای تاسیس مدرسه دارم

    ایشون من رو هل داد به جلو تا مجوزم را گرفتم و تمام ملک ها خودشون می امدن با من و کلی راهنمایی میکردند خیلی با تجربه هستن و می‌دونم ایشون را هم خدا واسم فرستاده بودن و قول دادن تمام تجربه هایی که دارن در اختیارم بذارن و خودشون مدرسه را راه اندازی کنند ولی از من خواستن که فقط مراحلش را انجام بده بقیه اش با من، خب این برای من که هیچی بلد نبودم فقط رویای داشتن یک مدرسه با آموزش های صحیح رو داشتم چون بچه های من از سیستم آموزش آسیب دیدن و میخواستم مسیر متفاوتی را ابداع کنم چون بسیار خلاقم

    زمانی که تازه شروع کرده بودم به خودشناسی و دوره ای شرکت کردم خیلی عجیب بود از دوره های موسسه کلام زنده

    نمی‌دونم می‌شناسین یا نه

    روز اخر دوره طی پروسه ای

    باید همه شرکت کننده ها روی برگه می‌نوشتند جهان هستی من را اینگونه میخواهد ـو پایین این نوشته چیزی بنویسند که فکر میکنند جهان آنها را اینگونه میخواهد

    و بعد چشمانشان را ببندند و برگه های خود را با هم عوض کنند

    و برگه ای که به دست من افتاد اینطور نوشته بود

    میخواهم به حدی از ثروت، دانش، و آگاهی برسم که بتوانم مرکزی برای آموزش و پرورش کودکان داشته باشم

    و من بعد از خوندن این متن خندیدم چون من رویایی نداشتم و هنوز دیپلم هم نداشتم

    ولی الان من یک قدمی خواست جهان هستم الان اذر ماه هست و خرداد قرار دادم تموم میشه و معمولا تمدید نمیکنن و خیلی سخت میگیرند

    ولی افسرده و ناامید

    چون سرمایه و دل و جرات ندارم و نداشتم

    دوست دارم معحزه ای بشه بتونم این کار رو انحام بدم که روز نوه ها و. نتیجه هایم بهم افتخار کنن

    از اینکه مادر بزرگ ما یا جد ما در شرایطی تونست به موفقیت برسه ممنون که خوندین

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  2. -
    پریناز مرادی گفته:
    مدت عضویت: 2221 روز

    سلام استاد عزیزم،خانم شایسته عزیز و دوستان بهشتی ام

    1.بزرگترین یا عجیب‌ترین موفقیتی که در گذشته (حتی دوران جوانی) با «ایمان خالص» و «شور و شوق» و بدون توجه به منطقِ ‘چطور؟’ به دست آوردید، چه بود؟ (لحظه‌ای که با دست خالی یا امکانات کم، کاری کردید که از نظر دیگران نشدنی بود.)

    دو سال بعد از آشنایی با استاد در مورد رابطه ام خواسته ای داشتم و شور و شوق زیادی هم برای رسیدن به اون خواسته ام داشتم. یادمه فقط فایل گوش میکردم، تمرین انجام میدادم و خیلی زیاد روی خودم کار می کردم و حالم بسیار خوب بود. هر روز صبح تو سرویس خواسته ام رو تجسم میکردم و بسیار لذت می‌بردم و حتی کم کم این احساس لذت آنقدر عمیق تر میشد که قشنگ می‌فهمیدم که خیلی به خواسته ام نزدیکم و خیلی زود جهان پاسخ داد و من خیلی راحت و نرم به خواسته ام رسیدم.

    یادم میاد اون موقع اصلا از خودم نمی پرسیدم آخه چطوری می خواد بشه یا می میخواد اتفاق بیوفته. فقط روی خودم کار می کردم و لذت می‌بردم و انگار نه دلم قرص بود که حتما میشه.

    من یکبار دیگه اسفند پارسال و اواخر فروردین امسال این فرمول رو تجربه کردم. با شروع دوره فوق العاده هم جهت با خداوند من کار کردن روی خودم رو خیلی تمرکزی و با قدرت بیشتری ادامه دادم و بیشتر ساعات روز یا فایل گوش میکردم، یا کامنت می‌خوندم یا کامنت می‌نوشتم و یا تمرین انجام میدادم. مدت ها بود که می‌خواستیم خونه مون رو عوض کنیم اما نمیشد. به طور معجزه آسایی تو تعطیلات عید این امکان فراهم شد و ما خیلی راحت و نرم به خونه جدید رفتیم و من کاملا متوجه شدم که این پاداش تمرکزی کار کردن من روی خودم بود.

    2. امروز در کجای زندگی‌تان (کاری، مالی، روابط) ایستاده‌اید که احساس می‌کنید آن «شور و شوق» و «ایمانِ» گذشته را کم دارید و نیاز دارید آن را دوباره به یاد بیاورید؟

    امروز در مرحله ای هستم که باز رابطه ام نیاز به بهبود داره و از همه مهمتر من دوست دارم کسب و کار شخصی خودم رو داشته باشم و خدا هم بهم گفته که چی می‌خوام و قدم اول رو چه جوری بردارم. درواقع قدم اول من دو بخشی بود ، بخش اول رو امتحان کردم دیدم نه حال نمیده بهم، ولی می‌دونم که اگر وارد بخش دوم که تدریس خصوصی سازم هست بشم خیلی پیشرفت میکنم چون عاشقش هستم و از نواختن و یادگیری سازم خیلی لذت میبرم. و باید روی باورهای کار کنم که من خیلی مدرس فوق العاده ای هستم و کار من بسیار ارزشمند است. و مشتری برای من زیاد است.

    ولی یه مشکلی هست. من شور و شوق لازم رو ندارم. یه جورایی بی حال حرکت میکنم. من هنوز هم روی خودم کار میکنم. از وقتی که آموزش رو با استاد شروع کردم تقریبا هر روز روی خودم کار میکنم. من هر روز فایل گوش میدم، تمرین انجام میدم، کامنت میخونم یا می نویسم اما یک فرقی با 3 سال پیش یا با اسفند پارسال دارم، اون شور و شوق و ایمان رو دیگه ندارم، اون حال خوبم کمتر شده.

    توی مسیرم مرتبا سعی می کنم تصحیح مسیر کنم و جلوتر برم ولی اون شور و حال رو دیگه ندارم.

    با این فرمولی که استاد گفتند که :

    «شما باید آنقدر داستان موفقیت گذشته‌ی خود را (داستان گالری اصفهان) برای خودتان تکرار، بازگو و یادآوری کنید (بنویسید، نقاشی‌اش کنید، در موردش صحبت کنید) تا ذهنتان دوباره «باور» کند که آن قانون هنوز هم کار می‌کند.»

    من هم باید انقدر این دو تا داستان موفقیتم رو برای خودم بازگو کنم، بنویسم، تحلیلش کنم تا یادم بیاد قانون و فرمول موفقیت یکی هست و دوباره شور و شوقم بیشتر بشه.

    استاد جونم و خانم شایسته عزیزم بسیار سپاسگزارم بابت این پروژه فوق العاده که انقدر خوب ما رو کند و کاو می‌کنه.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  3. -
    حمزه سوری گفته:
    مدت عضویت: 1758 روز

    ای تو، نور ازلی و ابدی،

    تو که از شکوه باران‌های بهاری تا عظمت کوه‌های سر به فلک کشیده، در همه جا و همه چیز، امضای جاودانگی خود را گذاشته‌ای، با هر نفس که می‌کشم، عطر حضور تو را در هوای وجودم احساس می‌کنم. تو که زیبایی‌ها را در پنهان‌ترین نقاط جهان پراکنده‌ای، بگذار قلبم محرابی باشد برای ستایش بی‌پایان تو، جایی که عشق تو چون رودخانه‌ای خروشان، همیشه جاریست.

    تو که با نام تو، دل‌های شکسته را می‌بندی و امید را در دل‌های ناامید می‌کاری، بگذار نجوای من با تو، چون نغمه‌ای در آسمان‌ها طنین‌انداز باشد. در این گستره‌ی دنیایی که هر روز، زندگی با هزاران رنگ و روی جدید خود را به رخ می‌کشد، ایمانم به تو پرچمی است که هرگز به زمین نخواهد خورد. در دل شب‌های تار، نور تو، چراغ راه من است و در روزهای بی‌قراری، یاد تو، آرامش بخش دل من.

    سلام استاد عزیزم و خانوم شایسته مهربان و دوستان همفرکانسیم

    خدارو شکر که خدا من را به این دوره پروانه شدن هدایت کرد چون واقعا به این دوره احتیاج داشتم

    استاد راست میگه ما فراموش می‌کنیم که با چه شور و اشتیاقی شروع به حرکت کردیم

    چند وقتی بود که احساس می‌کردم روند رشدی که تو گذشته داشتم کند شده همش به خودم

    میگفتم من که دارم رو خودم کار میکنم پس چرا روند رشد به کندی داره پیش میره

    از خدا هدایت خواستم. تا اینکه به این جلسه رسیدم که با شنیدن صدای منصوره عزیز و توضیحات

    استاد فهمیدم که کلید گمشده همون شور و اشتیاقیه که در شروع مسیر داشتم.

    یادم اومد که با چه اشتیاقی رفتم از کارم استعفا دادم کاری که مدتها بود میخواستم انجام بدم

    اما ترسهام اجازه نمی‌داد و اون شور و اشتیاق برای شروع کار مورد علاقم و رسیدن به خواسته هام

    باعث شد من این کارو انجام بدم و ایمانی که به خدای مهربان داشتم که هدایتم میکنه

    شد سوخت حرکتی من

    خدارو شکر میکنم که به این فایل تأثیرگذار هدایتم کرد تا به یاد بیارم که سالها پیش

    وقتی تازه ازدواج کرده بودم چطور با دست خالی با هدایت خداوند یک باشگاه ورزشی

    تاسیس کردم و اینکه چطور برای شروع کار مورد علاقم به 10 سال کارمندی پایان دادم

    با یادآوری اینها دوباره شور و اشتیاق در من زنده شد و مطمئن هستم که نتایج مثل

    روزهای اول شروع کار عالی و حتی از اونم بهتر میشه

    استاد جان سپاسگزارم که همیشه برای ما دست خدا میشی که همیشه در مسیر

    رسیدن به خداوند باقی بمونیم.برای همه دوستانم آرزوی موفقیت دارم

    در پناه الله مهربان باشید. یاحق

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  4. -
    مصطفی ابوطالبی گفته:
    مدت عضویت: 804 روز

    به نام خداوند بخشنده و مهربان

    به نام خدایی که از رگ گردن بهم نزدیکتره

    به نام خدایی که قدرت فقط دست اونه

    به نام خدای رزاقم

    سلام و تحیت پروردگار بر پیامبر خدا استاد عباس منش بزرگوار و عزیزم

    سلام و تحیت پروردگار بر استاد خانم شایسته بزرگوار و عزیزم

    سلام و تحیت پروردگار بر اعضای سایت الهی

    من وقتی یک نفر به هر دلیلی حالم رو خراب کنه باید حتما از طریق کلامم حالش رو بگیرم حالا هر کی میخواد باشه مگر اینکه خیلی برام محترم باشه اونفرد

    افراد منفی که مواقعی که من حالم خوب هست میرم باهاشون مثلاً میرم خونهاشون حالم خراب میشه مثل امروز که رفتم خونه خواهرم و این توقع رو داشتم که حالم خراب بشه

    من مقصر زندگیم رو خودم خیلی کم میبینم در صورتی که این قانون دنیا هست که مقصر زندگی خودم هستم ولی من میندازم تقصیر دیگران

    وقتی حالم خراب میشه اولین چیزی که میاد سراغم استعفا از کارم هست

    ذهنم زوم می‌کنه روی اینکه بازد از کارت استعفا بدی و بیای بیرون تا همه چیز درست بشه

    چون من میترسم با حال بد برم سر کار وقتی که با حال بد برم سر کار صاحب کار باهام خوب برخورد نمیکنه همکار باهام خوب برخورد نمیکنه هیچ چیزی سر جایش نیست و با کوچک ترین جرقه ای بحثمون میشه با آقا مرتضی و اوضاع بدتر میشه

    ولی وقتی حالم خوب باشه و برم سر کار همه چیز سر جای خودشه و همه بهم احترام میزارن اگرم اشتباهی بکنم نادیده میگیرن

    دیشب داشتم به مرتضی میگفتم تو یعنی منو تابستون اخراج نمیکنی اون گفت مگه من مرض دارم شاگرد خوب رو اخراج کنم گفتم یعنی من شاگرد خش هستم گفت چرا نباشی

    همش فکر میکنم اونا منو الان که زمستون هست و کارگر کم هست و همه دنبال مدرسه و اینا هستن منو نگه داشتن تا تابستون منو اخراج کنن

    کاشکی هم میتونستم خودم رو قانع کنم که بابا بشین روی احساس لیاقتت کار کن روی اون دوره عذت نفس کار کن و بعدش معجزاتش رو که استاد میگه تو زندگیت ببین

    من دوسال هست که هندزفوری توی گوش چپم بوده و داشتم به فایلها چه رایگان چه محصولات گوش میدادم و الان چند روز هست که دیگه نمیتونم گوش بدم وقتی که به فایلها گوش میدم استرس میگیردم حالم عوض میشه اذیت میشم میگم شاید من زده شده باشم ازوش دادن به فایلها وگرنه من در گذشته اینجور نبودم و لذت می‌بردم ازش و تصمیم گرفتم فعلا دیگه هندزفوری تو گوشم نباشه و به فایلها گوش ندم و من از زمانی که سر کار رفتم اینجور شدم و نمیتونم دیگه گوش بدم

    کاشکی قانع میشدم که به دوره عذت نفس عمل کنم من دارم زجر میکشم از این زندگی تکراری پر از غصه و ناراحتی و بحث

    خدایا هدایتم کن خدایا کمکم کن

    من اون شور و اشتیاقی که روزهای اولی که میرفتم مغازه رو کمتر دارم روزهای اول بیشتر بود

    من هر جا رفتم سر کار موندگارت نشدم و خودم رو بیکار کردم

    دیروز حسین جیگول اون پیرمرد هفتادوهفت ساله ای که میرم گاهی اوقات پارک باهاش می‌شینم نصیحتم کرد گفت خودت رو بیکار نکن بدبخت میشی بیچاره میشی برو سر کار اونجا هر چی بهت گفتن چیزی نگو کارت رو از دست نده برو سر کار تو خونه نشستن چیزی توش نیست برو سر کارت

    و من به نصیحتش گوش دادم و شب قرار بود استعفا بدم از کارم که منصرف شدم

    یعنی خداوند به طرق مختلف خیلی بهم کمک می‌کنه که من برم سر کار و از کارم استعفا ندم نمی‌دونم دلیل اینکه من باید هر شب این مسیر طولانی رو با موتور برم تا مغازه برای چی هست نمیگم من به کبابی علاقه ندارم دارم ولی چرا خداوند آنقدر اسرار داره که من برم اونجا سر کار

    اونجا هم که میرم بچها هوامو دارن منو درک میکنن این کار مثل اون کارهایی که میرفتم نیست من احساس میکنم دارم توی این کار بزرگ میشم دارم یاد میگیرم و می‌خوام در آینده بهترین رستوران خودم رو بزنم و بشم شماره یک جهان ان شائلله من میتونم

    خدایا پروردگارا کمکم کن من به کمک تو نیاز دارم

    خدایا پروردگارا من بلد نیستم تو بهم بگو چیکار کنم

    خدایا پروردگارا قدرت فقط تو داری کمکم کن

    خدایا پروردگارا من سخت به تو محتاجم

    خدایا پروردگارا اگه الان به بعد باید فایل گوش بدم چون من در کنار فایلهام یه دوسه ماهی به فایلهای توحیدی گوش دادم اگه الانم باید گوش بدم بهم بگو کمکم کن من کسی ندارم غیر تو

    خدایا پروردگاراکمکم کن من به کمک تو نیاز دارم من نیازمند تو هستم من فقیر و خسته به درگاه تو آمدم کمکم کن خدایا کمکم کن

    خدایا به عذت و جلالت قسم کمکم کن بیشتر کمکم کن من به تو نیازمندم من به کمک تو نیاز دارم

    خدایا ذهنم منو میترسونن از تابستون که فروشمون بیشتر میشه و میگه تو وزنت سنگین هست و نمیتونی کار کنی خدایا بهم میگه اخراجت میکنن خدایا کمکم کن

    دیشب آقای برزگر گفت شاید تابستون کارگر اضافه کردم اگه فروشمون خوب بود شاید میبینی با این تعداد کارگر نمیشه کار رو جلو برد باید کارگر اضافه کنم خدایا کمکم کن

    خدایا نذار از کارم استعفا بدم خدایا من شغلم رو دوست دارم کمکم کن

    براتون آرزوی موفقیت ثروت سلامتی خوشبختی و سعادت در دنیا و آخرت خواستارم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  5. -
    مجتبی گفته:
    مدت عضویت: 180 روز

    سلام و وقت بخیر خدمت استاد عزیزم و تیم قوی عباسمنش و همراهان گرامی

    از زمان شروع پروژه تغییر را در آغوش بگیر با شروع تمرین بسیار عالی و تاثیرگذارش من دوره اکسل رو استارت زدم و حین همین دوره بعد از دو هفته از سمت مدیرم در خصوص ارتقا به من خبری داده شد که ما ارجاع دادیم به منابع انسانی تا کمیته ارتقائتو برگزار کنه شاید باورتون نشه این ارتقا رو تقریبا 2 سال بود که منتظرش بودم و با شروع این تمرین به وقوع پیوست و من این رو فهمیدم که حتی شده با کوچکترین چیز باید شروع کنم و قدم بردارم در راه رسیدن به اون چیزی که می‌خوام و خداوند خودش در بهترین زمان ممکن واسم بهترین اتفاقات رو رقم میزنه

    خداروشکر که در فرکانس و مدار پیشرفت قرار گرفتم

    خدارو صد هزار مرتبه شکر بابت اینکه توسط دستی از دستانش داریم این قانون رو یاد می‌گیریم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  6. -
    یوسف محمدی گفته:
    مدت عضویت: 552 روز

    روز دهم از پروژه «تغییر را در آغوش بگیر» / قسمت پنجم

    با نام خدای یکتا

    چقدر من انسان خوشبخت هستم که در این جمع حضور دارم و در حال تغییر و بهبود خودم در رسیدن به ثروت های مالی و رابطه هستم

    دیروز روز نه ام برای انجام تمرین بود،که اما انجام ندادم.

    این تمرین امروز من را برد به 15 سال قبل… به روزهایی که واقعاً شور و شوق خالص داشتم و با همان انرژی، کارهایی کردم که خیلی‌ها فکر می‌کردند نشدنی است.1. آن موفقیت قدیمی با دست خالی یادم هست زمانی که سرباز بودم، از یک شهر کوچک تصمیم گرفتم هرطور شده در تهران خدمت کنم.نه آشنایی داشتم، نه امکانات… فقط یک شوق قوی در دلم بود که بروم تهران، آدم‌های مهم را بشناسم و رشد کنم.با همان ایمان و اشتیاق رفتم.در تهران با یک همشهری آشنا شدم که مسیر زندگی من را کاملاً تغییر داد.تجربه کار در ادارات، آشنایی با محیط‌های جدید و حتی کار در بازار تهران… همه‌ش حاصل همان شور و شوق بود.

    وقتی به این خاطره نگاه می‌کنم، می‌بینم همان انرژی بود که بعدها هم باعث شد پاسپورتم را بگیرم و برای مهاجرت اقدام کنم.

    همه‌چیز از یک «جرقه» شروع شد.

    2. امروز کجا ایستاده‌ام؟

    امروز که این تمرین را انجام دادم، حس کردم شور و شوق آن روزها چه برای مهاجرت و ایجاد رابطه با دوستان کمتر شده. این موضوع واقعاً من را تحت‌تأثیر قرار داد تا حدی که اشکم درآمد.

    اما یک چیز را هم فهمیدم:

    الان تجربه بیشتری دارم. الان می‌دانم رشد باید تدریجی، منظم و همراه با بهبود دائمی باشد.

    پس اگر همان شور و شوق گذشته را با تجربه امروز و فهم قانون‌مندی دنیا ترکیب کنم، نتیجه خیلی قوی‌تر می‌شود.

    این تمرین به من یادآوری کرد که:

    من قبلاً با دست خالی کارهای بزرگ کردم.امروز هم می‌توانم… فقط باید آن حس را دوباره روشن کنم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  7. -
    یاسمین گفته:
    مدت عضویت: 1304 روز

    سلام استاد نازنین خیلی فایل خوبی بود منم بهش نیاز داشتم ولی الان یه سوالی دارم

    گفتین یادآوری کن که چه چیزی بار اول تونست بلندت کنه , همون راهو برو

    من بار اول عشق به زندگی کنتر کسی که قرار بود با هم زندگی شروع کنیم توی وجودم بود که انرژیمو هزار برابر میکرد. اون عزیز از زندگیم رفت بعد از پیشرفت زیادم. چند ماهی گذشت از درد اون اتفاق و من الان خیلی شاکرم چون هم درسهارو متوجه شدم و هم ایمان به حکمت الهی دارم و فقط با امید به لطف الهی دارم ادامه میدم تا یکبار دیگه جهش کنم و اینبار بدونه عشقی از بیرون

    حالم الهی شکر عالیه ولی هنوز انگار اون خلاقیتی که بخواد باعث جهش بشه ایجاد نشده

    آیا زمان بیشتری لازمه ؟

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  8. -
    سونیا نوری گفته:
    مدت عضویت: 749 روز

    بنام خدایی مهربان

    سلام به همه دوستان خوبم و استاد عزیزم

    پروژه تغییر جلسه پنجم

    اولا که چقدر منصوره جان شجاعت بخرچ دادند و با وجودیکه از طرف پدرشان حمایت می‌شدند اما این شجاعت می‌خواهد که حرکت کنی یک نوع ایمان متفاوت می‌خواهد که من می‌توانم، من میتوانم ادامه بدهم .

    کنترول ذهن و دیدن مسائل از ناحیه ای که به ما احساس خوب میدهد مثلا اینکه ما ببینیم قبلا به فلان خواسته های ما رسیدیم پس این بار هم می‌شود.

    تمرین

    همیشه باید به خودمان بگیم که قبلا به فلان خواسته رسیدیم پس ما پتانسیل اش را دارم.

    من قبلا خودم این داستان را به خودم میگم که تو توانستی با ایمان و شجاعت به گفته استاد اون غول کانکور را خواندی و بهترین شدی پس همه موفقیت‌های دنیا هم برایت امکان پذیر است.

    خداره صدهزار مرتبه شکر برای این همه آگاهی که درین سایت وجود دارد.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  9. -
    سپیده آقایاری گفته:
    مدت عضویت: 2092 روز

    با نام و یاد تنها فرمانروای کیهان

    سلام به استاد عزیزم، سلام به خانم شایسته دوست‌داشتنی، و سلام به تمام دوستان نازنینم.

    این روزها حس می‌کنم خداوند بیشتر از همیشه با من صحبت می‌کنه… یا شاید من هستم که بالاخره دارم صداش رو می‌شنوم. انگار پنبه‌ها رو از گوشم برداشته باشم و حالا واضح‌تر از همیشه متوجه پیام‌هاش می‌شم.

    حسم فوق‌العاده است، چرخ زندگی‌ام نونوار شده، و این‌ها رو مدیون استادی هستم که روزی تصمیم گرفت برخلاف موج اطرافش شنا کنه. او برای ما تبدیل شد به الگویی کامل؛ کسی که راه درست زندگی کردن رو در همهٔ ابعاد به ما یاد داد.

    صحبت‌های منصوره رو شاید بیش از 10 بار گوش دادم و هر بار، مسیر موفقیت دوباره برام مرور شد.

    الان هم می‌خوام با نوشتن دربارهٔ زندگی خودم، همون مسیر رو دوباره برای خودم یادآوری کنم.

    خدایا، از تو کمک می‌خوام… یاریم کن تا به یاد بیارم و تو بر ذهن و قلبم جاری شو.

    1. بزرگ‌ترین یا عجیب‌ترین موفقیتی که با ایمان خالص و بدون توجه به «چطور؟» به دست آوردم

    خیلی از اتفاق‌های مهم زندگی‌ام بدون منطق ظاهری رخ دادن؛ فقط حرکت کردم و جهان راه رو برام باز کرد.

    – وقتی تصمیم گرفتم کنکور ارشد بدم، اونم تو رشته‌ای جدید، اصلاً نپرسیدم «چطور؟». منابع رو خریدم، فقط 3–4 ماه خوندم و رتبه 7 شدم. در حالی که هم‌کلاسی‌هام یا همان رشته رو خونده بودن یا کلاس و آزمون رفته بودن. شاید اگه از قبل این‌ها رو می‌دونستم، نتیجه‌ام این نبود.

    – وقتی وارد کارم شدم، با سماجتِ عجیبی به این حوزه چسبیدم. بدون امکانات شروع کردم و جهان منو به یکی از بهترین شرکت‌ها هدایت کرد. نه فقط رشد کاری و مالی داشتم، بلکه سفرهای فوق‌العاده و تجربه‌های رشد شخصی زیادی هم نصیبم شد.

    – زمان بیماری و تعطیلی شرکت، یک کسب‌وکار کوچک خانگی با دوستم راه انداختم. با سرمایه‌ای ناچیز، محصولات دست‌ساز می‌ساختیم و خیلی زود فروش کردیم.

    همهٔ این‌ها رو فقط با یک چیز پیش بردم: ایمان و حرکت.

    2. جایی از زندگی که امروز نیاز به همان ایمان و شور گذشته دارم

    خدایا… تازه دارم می‌فهمم چرا مدتیه نتیجه نمی‌گیرم.

    بیش از یک ساله که کنار شغلم، روی بیزینس شخصی‌ام هم کار می‌کنم؛ سایت زدم، در اینستاگرام فعالم… اما نتیجه‌ای نگرفتم.

    چرا؟

    چون اون شور و شوق در من کمرنگ شده بود.

    چون ذهنم هزار دلیل می‌آورد.

    ذهنم می‌گفت:

    «تو نتیجه گرفتی چون شرکت کمک کرد… چون فلانی بود… چون رئیس مشتری‌ها رو به تو داد.»

    اما ذهنم نمی‌خواد ببینه:

    چرا هیچ‌کدوم از همکاران سابقم دیگه تو این کار نیستن؟

    مگه اونها هم همین شرایط را نداشتن؟

    پس چرا از اون همه آدم، فقط من موندم؟

    چرا بین این‌همه مقصد، من وارد بازاری شدم که بیشترین تورها را داشته طی سالهای اخیر؟

    چرا وقتی همهٔ کشورها مشتری داشتند، خدا مرا دقیقاً به سمت بازاری هدایت کرد که بعدها برام بهترین شد؟

    این‌ها دستِ خدا بود، نه بندهٔ خدا. وگرنه کی میتونسته اینها رو پیش بینی کنه.

    «دستِ خدا رو ببین… نه دستِ بنده رو.»

    و همان خدایی که منو تو کارم هدایت کرد، الان هم می‌تونه تو بیزینس شخصی‌ام مشتری‌ها را به سمت من بیاره…

    به شرطی که من هم دوباره همون ایمان رو نشان بدم.

    مثل روزهای کنکور که گوشم رو بستم و فقط تلاش کردم.

    مثل روزهای اول کار که امکانات نداشتم اما با سماجت جلو رفتم.

    امروز هم باید همون آدم باشم.

    نه کسی که منتظر پول، امکانات، شهرت یا تایید دیگرانه.

    خدایا شکرت…

    صبح ازت رزق خواستم و چه رزقی شیرین‌تر از این آگاهی؟

    فهمیدم که چه باورهای کرم‌خورده‌ای در ذهنم بوده.

    و همین یک آگاهی، چند پله منو بالا برد.

    امروز با رئیس‌ام صحبت می‌کنم و تصمیمم رو می‌گم.

    خدایا شکرت برای این الهامات و روشنایی‌ها.

    در پناه ربّ العالمین باشید.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
  10. -
    مریم انصاریان گفته:
    مدت عضویت: 2062 روز

    بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ

    وَمَا رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ وَلَٰکِنَّ اللَّهَ رَمَىٰ

    أَلَیْسَ اللَّهُ بِکَافٍ عَبْدَهُ

    سلام استاد جان

    سلام استاد شایسته نازنینم

    سپاسگزار خداوند هستم که دوباره فرصت تفکر و نوشتن بهم عطا کرده و همراه و حامی منه در تمام زندگیم

    اگر نبود این پروژه نمیدونم چقدر ذهن من میتونست کارو برام سخت تر از الانی کنه که دارم آسان تر به خودشناسی بیشتر میرسم. الهی شکرت

    جمله ای که خیلی برای من پر رنگ شد تو حرفهای استاد این بود:

    اگه کسی قبلاً تو حوزه ای موفق شده

    خیلی راحت تر میتونه تو حوزه دیگه ای موفق بشه

    چون ذهن من به این مقاومت داره ، و دلیل لاک پشتی حرکت کردن من هم همینه ، یعنی من قبلاً فکر نمیکردم تو جاهایی که فکر میکنم استعداد ندارم بتونم موفق بشم. این باور که در من شکسته شد شروع به یادگیری کردم اما چون باورهای نادرست زیاد بود اون حرکته هم آهسته شد هم شور و شوقی نبود.

    حالا اما فرق داره ، با تغییر نگاه و باورهام تو این چند وقته اون اشتیاق شروع به شعله ور شدن در وجودم کرده و گرماشو حس میکنم و البته با کمکهایی که الان این پروژه داره بهم میکنه دارم اون هدف رو واضح تر میبینم.

    و پیام امروز رو که از خداوند گرفتم بهم یه انگیزه بیشتری داد:

    روشن و واضح بودن هدف

    اولین قدم برای تمام موفقیت هاست

    خداوند به بینهایت راه باهامون حرف میزنه هدایتمون میکنه و حمایتمون میکنه

    با توکل به خودش با ایمانی عمیق تر و عشقی شعله ور تر می‌خوام این مسیرو ادامه بدم.

    إِیَّاکَ نَعْبُدُ وَإِیَّاکَ نَسْتَعِینُ اهْدِنَا الصِّرَاطَ الْمُسْتَقِیمَ

    صِرَاطَ الَّذِینَ أَنْعَمْتَ عَلَیْهِمْ غَیْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَیْهِمْ وَلَا الضَّالِّینَ

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای: