تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۵ - صفحه 34


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

552 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    کژال گفته:
    مدت عضویت: 404 روز

    به نام تنها قدرت جهان

    سلام میکنم به استاد و مریم بانوی عزییییییزم و بچه های پروژه

    توی گام های قبل هم این داستان رو توضیح دادم که توی یه شرایط سخت و افسرده ای بودم که اونجا با فایلای استاد اشنا شدم خیلی معجززه وارانه

    اما نقطه عطف من اینجا بود که همونطور که استاد هم به خودشون گفتن منم به خودم گفتم اگه قانون اینه که من حالم و خوب نگه دارم همه چیز حل میشه پس تمومه دیگه و یه شور و اشتیاقی داشتم یه احساس شور قوی داشتم که هیچوقت اون حس رو تجربه نکرده بودم احساس میکردم دیگه کل دنیا دیگه مال منه و خداوند هم قدم هارو برام برمیداشت

    نکته دیگه ای که بود این خیلی تو من بولد بود که اصلا منطقی به قضایا فکر نمیکردم بخاطر همین نعمت و ثروت تو زندگیم میفرستاد خداوند

    و خیلی رها بودم ینی حال اون موقع رو تحسین میکنم که این حجم از رهایی رو داشتم عالی بود عالللللللللی

    اصلا مهم نبود خواستم چی شد؟؟؟؟؟حتی انقدر رها بودم مثلا نشانه ای هم از تحقق خواستم دریافت میکردم واکنشم اینجوری بودش که عه؟چه جالب خب باشه حالا میریم سر کار و زندگیمون و واقعا خودم تحسین میکنم اون رهایی رو

    خدایا سپاسگذارم ازت برای تمام اینا

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  2. -
    راحیل امیری گفته:
    مدت عضویت: 1664 روز

    درود به استاد عزیزم و خانم شایسته گل .

    جمله تو خود پای در راه بنه و هیچ مپرس تو ذهنم تکرار می‌شد صبح که وارد سایت شدم دقیقا چشمم به اولین جمله خورد که همون بود خدا رو شاکرم که از سایت شما نشونه هاشو بهم نشون میده از تحریک بخوام بگم تو باشگاه کار میکردم کم کم از نظر درآمدی پایین اومدم که سخت میشد و داشتم دنبال کار می‌گشتم تا یه ظهر که داشتم میومدم خونه به خدا گفتم خودت بهم کن یه کاری بهم برسون من نمی‌دونم چطوری فقط می‌دونم تو میتونی اصلا این حرف رو با تک تک سلول های بدنم و روحم گفتم تا رسیدم خونه دیدم گوشیم زنگ میخوره جواب دادم یکی از دوستام بود که از طریق باشگاه دوست شده بودیم گفت تو دفترمون نیرو می‌خوایم میتونی بیای گفتم آره میتونم حالا بماند اون لحظه چقدر هم خوشحال بودم و هم متعجب بعد که قطع کردم به این فکر میکردم چطور فاصله خواستن و اجابت شدنم به یه ساعت نرسیده فردا رفتم محل کارشون یه دفتر توی بهترین منطقه و خوب بود کارمو شروع کردم اوایل همه چی عالی بود تا اینکه کم کم به خاطر خستگی حجم کارم دیگه نمی رسیدم اونجوری که باید رو خودم کار کنم و بچه های دیگه رو می‌دیدم که خوب کار میکنن میخواستم منم عقب نمونم همون باعث شد کارایی انجام بدم که زمان به تکامل رسیدنم رو بهم بریزه و رفته رفته شرایط خیلی برام سخت شد بعد از یه مدت به خودم گفتم موندنم فقط باعث نابودیمه منی که کارام یه چرخ رون داشت و خوب پیش می‌رفت به جایی رسیدم انگار داشتم یه گاری زوار در رفته رو تو یه مسیر سنگلاخ می‌کشیدم فقط انرژیم رو هدر میدادم اونجا باز از خداوند کمک خواستم گفتم می‌دونم باید بپرم ولی انگار بالم قیچی شده بپرم افتادم تا اینکه یه دفتر خریدم برای شکر گذاری جالب بود دیدم توی صفحه های دفترم عکس پرنده های کوچیک رو کشیده که دارن پرواز میکنن این برام نشونه شد و گفتم خدا جونم همیشه هوای منو داشتی این بارم هوامو داشته باش که بدون تو نمیتونم یه دفعه تو ذهنم اومد که تو بپر من این پایین هستم میگیرمت نمی‌ذارم بیوفتی باز ترسیدم از همه چون اون موقع یه فصل جدید زندگیم رو شروع کرده بودم خیلی ترس داشتم که نشه که بمونم تا اینکه یه روز با یکی از آشنا ها صحبت میکردم یه هویی گفت چرا پرواز نمیکنی بال های خیلی قشنگی داری من همینجوری مونده بودم فکر کردم ذهنم رو میخونه تا بالاخره خودم رو رها کردم و یه مدته تو خونه هستم و شاید بگم بهترین روزای زندگیم شدن چون دوبار دارم خودم رو می‌سازم و زندگیم رو خلق میکنم و می‌دونم میرسم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  3. -
    فریبا حبیبی گفته:
    مدت عضویت: 928 روز

    بنام خدا

    پاسخ سوال اول: چند سال پیش که میخواستم مهاجرت کنم دوران کرونا بود و ویزا بسته شد اما میگفتم یه راهی پیدا میکنم و ویزا میگیرم

    یادم نیست همون شب بود یا چند شب بعدش یکی از همکاران قدیمی ام که یه آقا بسیار با شخصیت و مودب بود و ما باهم در ارتباط نبودیم و شاید یه سال بود ازش هیچ خبری نداشتم

    ساعت 12 شب بهم پیام داد و من فردا صبحش پیامرو خوندم بعد احوالپرسی گفت شمام که قصد مهاجرت داشتین چی شد رفتین؟ گفتم نه ویزا بسته است بخاطر کرونا

    گفت میتونی از فلان طریق اقدام کنی و من پیگیر شدم و منو خواهرم تونستیم ویزا بگیرم و همه تعجب کردند.

    من واقعا نمیدونستم چجوری میشه ولی میگفتم یه راهی پیدا میکنم و راه باز شد

    پاسخ سوال دوم: الان با اینکه تو اوج جوانی هستم توی سن25 سالگی قرار دارم اما انگیزه ام کم شده، شور و شوق کمتری به زندگی دارم شاید دلیلش اینه که نوک قله را نمیبینم، بجای تمرکز به لحظه ای که به خواسته ام رسیدم تمرکزم روی شرایط کنونی زندگی من است شاید هم یه جاهای هم هنوز توی گذشته گیر کردم اما هرچی که است واقعا هر روز دارم روی خودم کار میکنم از خداوند میخوام بازم بهم جسارت بده که مثل قبل فقط بخوام و به چگونه گی اش فکر نکنم..

    خدایا اراده ام را قوی کن.

    آمـــین.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  4. -
    مولود محمدی گفته:
    مدت عضویت: 624 روز

    سلام خدمت استاد عزیزو خانم شایسته ی عزیزم

    1.بزرگترین و عجیبترین موفقیت در گذشته در دوران مجردی بدون هیچ پول و پشتوانه ایی رفتم و مغازه زدم هیچ پولی نداشتم رفتم مغازه تو یک پاساژی پیدا کردم و ب طور ناباورانه صاحب پاساژ از من چک قبول کرد (چک هم از خودم نبود از یک دوستی گرفته بودم) قبلش بهم گفته بودن صاحب پاساژ خیلی آدم سخت و بداخلاقی هست چک قبول نمیکنه درصورتی که من رفتم و قبول کرد

    2.امروز در کجای زندگیتان ایستاده اید ک فکر میکنید آن شور و شوق ایمان گذشته را کم دارید

    هم مالی هم روابط هم کاری از وقتی ازدواج کردم ایستادم و هیچ شورو شوقی ندارم و خیلی بی انگیزه شدم و از اینکه هیچ کاری انجام نمیدم و استقلال مالی ندارم حالم خوب نیست

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 0 رای:
  5. -
    صابر صبوری گفته:
    مدت عضویت: 1571 روز

    سلام به استاد عزیزم و خانم شایسته عزیز

    وتمام دوستان هم فرکانسی

    من این فایل های گفتگوبا دوستان را بار هاشنیدم ولی این پروژه تغیر یک چیزای دیگه را به من گوشزد می کند مخصوصا توضیحات را بانو شایسته عزیز در قسمت صفحات هر فایل اضافه کرده است خیلی سپاس گذار تان هستم بابت این عشق که پشت این کار تان هست دست تان را می بوسم از راه دور

    تمرین هر جلسه خیلی کمک کننده است برای کنترل زهن

    این هم جایگاه فرکانسی مارا نشان می دهد یک فردی مثل بانو شایسته عزیز از این فایل میتواند توضیحات را بیرون بیکشد که خیلی کمک کننده.

    خوب تمرین این قسمت

    بزرگترین یا عجیب‌ترین موفقیتی که در گذشته (حتی دوران جوانی) با «ایمان خالص» و «شور و شوق» و بدون توجه به منطقِ ‘چطور؟’ به دست آوردید، چه بود؟

    ج،،، من از دوران کودکیم یک خاطره خوب دارم حدود ده ساله بودم صنف چهارم مکتب تازه کتاب انگلیسی را در مکتب مان درس می داد از همون الفبا شروع میشد من هیچ یاد نمی گرفتم تا دو سال دیگه الفبای انگلیسی را یاد نگرفتم صنف ششم بودم استاد انگلیسی متوجه شد که من درس را درست بلد نیستم پیش تخته مرا ایستاد کرد از البفای سوال کرد من یاد نداشتم بعد ساعت درسی مرا به اداره خواست گفت چرا درس نمی خوانی منم گفتم دری و پشتو خوبم ولی انگلیسی یاد نمیگیرم او هم abc تا zروی یک ای فور نوشت با نام فارسی خورد و کلان به من داد گفت تا سه روز دیگه اگر تمام حروف خورد کلان یاد نگیری از مکتب اخراج می کنم اینقدر ترسیدم دیگه خواب خوراک نداشتم شب روز این برگه کاغذ با من بود و من هر جا می رفتم با خودم داشتم این کاغذ را میخواندم و تکرار می کردم تا سه روز خیلی خوب یاد گرفتم روزی که ازم سوال کرد پیش تخته من یاد داشتم( یادم هست که همان استاد دو تا کتابچه آبی یونیسیف برایم جایزه داد که هیچ وقت یادم نمیره) خیلی اسم ها را می خواندم بعضی وقتا جملات را معنی می کردم اصلا اعتماد به نفسم خیلی بالا رفت قبل از این کار همیشه فرار می کردم از استاد سرم را پایین می گرفتم می ترسیدم که ازم سوال کند، ولی بعد از آن صف پیش رو می نشستم همینکه استاد می گفت که درس امروز رو خوانی می کند من دستم را بالا می کردم و قشنگ شاگرد خوب مدرسه بودم و این روند همان یک سال ادامه داشت من دیگه استاد مان تبدیل مکتبم تبدیل شد منم فراموش کردم روند درست را.

    بعد از آن در امتحانات تقلب یاد گرفتم هیچ وقت تلاش صادقانه نداشتم چون اهرمی نبود مرا بترساند همیشه دلغک بازی بود این روند تا به امروز این کامنت را می نویسم ادامه دارد از خداوند طلب بخشش و هدایت می کنم که مسایل را از ریشه حل کنم

    سوال دوم این تمرین امروز در کجای زندگی‌تان (کاری، مالی، روابط) ایستاده‌اید که احساس می‌کنید آن «شور و شوق» و «ایمانِ» گذشته را کم دارید و نیاز دارید آن را دوباره به یاد بیاورید.

    ج… در تمام این موارد چون الگو های زندگیم باور هام همش افتضاح بوده من از اطرافیانم فقط باور های اشتباه را تکرار کردم ولی از وقتی با استاد عزیزم آشنا شدم اهسته امیدم به آینده بهتر شده نحوه فکر و بر خورد با مسایل همه اینا خیلی بهتر شده امیدوارم بتوانم ان موفقییت ان دوران کودکیم را تکرار کنم بازم دوست تان دارم استاد عزیز خدا نگهدار..

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 0 رای:
  6. -
    الناز قدیری گفته:
    مدت عضویت: 1681 روز

    سلام و درود به استاد عزیز

    اول از هم از خداوند سپاسگذارم که من رو هدایت کرد به آموزه های ارزشمند پروژه تغییر را در آغوش بگیر.

    بزرگترین و یا عجیب ترین موفقیتی که بدون توجه به اینکه چطور؟به دست آوردم چه بود؟

    من مدتی بود که دنبال کار می گشتم با اینکه اون کارها مورد علاقه ام نبودند ولی فقط میخواستم انجامشون بدم که درآمدی داشته باشم

    چون من مسیرم رو گم کرده بودم و مدت ها از علاقه ام فاصله گرفته بودم

    و هر بار که هر دری رو میزدم برای پیدا کردن کار و هر بار در بسته بود

    مصاحبه های مختلف میرفتم و هر بار به در بسته میخوردم جایی که دیگه ناامید شدم که چرا من هر دری رو میزنم بسته است منکه دارم تلاش خودم‌رو انجام میدم

    البته بماند که مدت ها بعد دلیل بسته شدن اون درها رو متوجه شدم به لطف خدا که خدا میخواست دری قشنگ تر از همه درهای دیگه برام باز کنه

    تا اینکه مدتی بعد که من شروع کرده بودم رو خودم کار کردن سپاسگذاری انجام میدادم و فایل های رایگان استاد عباس منش رو گوش میدادم و تصمیم گرفته بودم توجهم رو بزارم رو زیبایی ها و نعمت ها این تمرین حس و حالم رو خیلی خوب کرده بود و در کنارش رو دوست داشتن خودم هم کار میکردم

    تا اینکه خداوند و جهان هستی جواب این تغییر فرکانس و احساس های خوب من رو به شکلی هیجان انگیز بهم داد

    کاری بهم پیشنهاد شد که مورد علاقه ام بود

    خیلی راحت همه کارها رو خداوند داشت برام‌جور میکرد

    با اینکه من هیچ تجربه ای از انجام اون کار نداشتم جز خیلی کم ولی گفتم با “توکل به خدا “و با “شور و شوق “و “ایمان” شروع میکنم و مطمئنم خدا من رو هدایت میکنه

    شروع کردم و اون پیشنهاد کاری رو قبول کردم

    که هم بهش علاقه داشتم هم اینکه با همین گوشی تو دستم شروع کردم بدون سرمایه اولیه و از صفر تونستم به لطف خدا به مبلغی برسونم خودم رو البته که جا برای پیشرفت های خیلی بیشتری هنوز وجود داره تازه ابتدای راهم

    در واقع تونستم خودم با کمک خداوند پول بسازم

    به لطف خدا همش به خاطر هدایت های خداوند و ایمان و توکل و شور و شوقی که در درونم داشتم برام اتفاق افتاد

    از وقتی کارم رو شروع کردم و هربار از خداوند میخوام که قدم هام رو هدایت کنه و اون هم به سادگی این کارو انجام میده

    فقط کافیه به قول استاد عباس منش عزیز ما ایمان داشته باشیم و باور و احساسمون خوب باشه اتفاق های خوب خیلی راحت تر از چیزی که فکرش رو میکنیم‌برامون اتفاق میفته همونطوری که برای من اتفاق افتاد.

    استاد جان ممنونم برای حضورتون و آموزش های ارزشمندتون

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  7. -
    مرضیه جعفری گفته:
    مدت عضویت: 3231 روز

    سلام به عزیزترین اساتید دنیا با عشق️

    بزرگترین یا عجیب‌ترین موفقیتی که در گذشته (حتی دوران جوانی) با «ایمان خالص» و «شور و شوق» و بدون توجه به منطقِ ‘چطور؟’ به دست آوردید، چه بود؟ (لحظه‌ای که با دست خالی یا امکانات کم، کاری کردید که از نظر دیگران نشدنی بود.)

    خوب من سالها پیش دلم میخواست وارد حوزه حسابرسی بشم حسابدار بودم و هیچ پیش زمینه ای هم از این کار نداشتم اطلاعاتی نداشتم اما بشدت دلم میخواست وارد این حوزه کاری بشم و یادمه خیلی براش اشتیاق داشتم جوری که صبح تا شب راه می رفتم تو خونه و در موردش با خودم صحبت میکردم و در عرض شاید یک هفته بعدش با من تماس گرفته شد و پیشنهاد کاری در این زمینه بمن شد.

    یا زمانی که مهاجرت کردم به تهران خوب نه جا داشتم نه هیچ امکاناتی فقط یه دنیا شورو شوق و احساس خوب داشتم برای اینکه کسب و کارم که پخت نون خونگی بود رو راه اندازی کنم اصلا به پولش فکر نمی‌کردم فقط دلم میخواست انجامش بدم و در عرض شاید یک هفته جا و مکان پیدا شد تمام وسایلش مهیا شد از همه مهمتر آردش که یه آرد خاصی بود از یه جای دور خدا دستی برام رسوند و اونم به راحتی به دستم رسید و من شروع کردم و در دم یه مشتری خوبم پیدا کردم عمده ای هرچی پخت میکردم در روز ازم می‌خرید و خیلی زود به درآمد رسیدم.

    یا برای مغازه زدن چقدر شور و شوق داشتم تو ستاره قطبیم با جزئیات مغازه مد نظرم رو می‌نوشتم حتی صاحب مغازه چطور آدمی باشه و دقیقا خدا به همون شکل پاسخ داد و از هیچی واقعا با صفر ما مغازه دار شدیم و الان یک سال گذشته سرمایه در گردش ما چند برابر شده به فضل خدا.

    امروز در کجای زندگی‌تان (کاری، مالی، روابط) ایستاده‌اید که احساس می‌کنید آن «شور و شوق» و «ایمانِ» گذشته را کم دارید و نیاز دارید آن را دوباره به یاد بیاورید؟

    الان باز می‌خوام کسب و کاری که دوستش دارم و واقعا نسبت بهش شورو شوق دارم رو راه اندازی کنم خیلی دوست دارم تجربه کنم اما یک سری زنجیر ها هست تو روابط که اونا یکم منو زنجیر کرده به موقعیت فعلی و اجازه حرکت رو از من گرفته و یکم هم تو بحث احساس لیاقت مشکل دارم یعنی ایده هایی که دارم همش با خودم میگم از این زیاده آدمهای قوی تر و بهتری هستند که کارهای حرفه ای تری از من انجام میدهند بابا من عددی نیستم حرفی برای گفتن ندارم کسی پول نمیده بابت کارام بدبخت میشم همینم که دارم از دست میدم.ابرومم می‌ره.

    باید خیلی بزرگ و هیوج باشه کارم که دیده بشه بترکونه(کمالگرایی)

    در صورتی که باید به یاد خودم بیارم اون زمانی که میخواستم همون نونوایی رو بزنم آیا هزارتای دیگه نبودند آیا همه نمی‌گفتند بابا اینا کارشون بیسته بازار اشباع شده دیگه جواب نمیگری فایده نداره و …

    آیا من وقتی مهاجرت کردم رفتم مادرم تنها شد در صورتی که اینقدر از هر لحاظی بکن وابسته بود و دست راستش بودم اتفاقی براش افتاد؟ مشکلی ایجاد شد براش یا داره خوش و خرم زندگیشو میکنه؟

    در کل فکر میکنم اگر احساس ارزشمندی در من ساخته بشه تقویت بشه و درونا خودم برای کارم برای آنچه که هستم ارزش قائل بشم اون شور و شوق هم بوجود میاد و می‌تونه از زیر گردو خاک و غبار احساس بی لیاقتی و بی ارزشی بزنه بیرون و شکوفا کنه منو.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  8. -
    ماریا اکبری گفته:
    مدت عضویت: 2114 روز

    سلام به استاد عباس منش عزیزم و مریم جون درصلح و تمام اعضای این سایت که خانواده ی بزرگم هستند

    سپاسگزارم از مهربان پروردگارِ سخاوتمندم که هدایتم کرد به سمت این آگاهی ها تا خوب زندگی کنم و کمک کنم جهان جای بهتری برای زندگی کردن باشه

    سپاسگزارم از شما استاد عباس منش عزیزم که این آگاهی های بسیار ازشمند رو به صورت هدیه دراختیارمون قرارمیدین

    وسپاسگزارم از خودم که دراین مسیر ثابت قدم هستم تا هم در دنیا و هم آخرت سعادتمند باشم

    داستان منصوره ی عزیزم ، منو برد به هشت سال قبل(1396) ،درست زمانی که تازه با آگاهی های توحیدی این سایت آشنا شده بودم و به پشتوانه‌ی این قوانین و صحبت های استاد ، دست خالی و با مدرک دیپلم رفتم با شهردار, جایی که زندگی میکنم صحبت کردم و ازش تقاضای سالنی برای اجرا کردم اونم منو ارجاع داد به شورا و اونا هم قبول کردن که سالن اجتماعات شهرداری رو دراختیار من قرار بدن تا بتونم کلاسهامو برگزار کنم بدون ریالی پول و حتی مدرک معتبری برای اجرا، که بعد از اون با برخورد با اولین تضاد رفتم دنبال مدرک و بعد ادامه ی تحصیل و بعد اجراهای بسیار قوی و پرشور تو دانشگاه ها و مراکز خصوصی و مدارس و مساجد استان محل سکونتم

    من اولین قدم رو به پشتوانه ی آگاهی هایی که استاد بهم داده بود برداشتم ، یادمه میگفتم استاد تونست منم میتونم ، خودمو بسته بودم به این آگاهی ها و پرشور و پرانگیزه و شجاع میرفتم تو دل ترس هام ، من هیییچ پولی نداشتم برا همون تمام زورمو زدم تا سالنو رایگان بگیرم ، من لکنت زبان داشتم و ترس تمام وجودمو فرامیگرفت که حین سخنرانی حمله عصبی بهم دست بده و نتونم حتی به حضار سلام بگم ، من زمان شروعم نه مدرک تحصیلی بالا داشتم(دیپلمه بودم ) نه مدرکی برای اجرا ، اما توسط یک استاد بزرگواری حسابی آموزش دیده بودم و تو اون حوزه حرفایی برای گفتن داشتم کافی نبودم اما برای شروع بسیار با انگیزه بودم

    درامتداد این شروع و شجاعت لیسانس گرفتم دوتا مدرک بسیار معتبر از دانشگاه تهران گرفتم ، مدرک بین المللی سخنرانی حرفه ای گرفتم و همچنان که تو اون مسیر بودم خودمو بهبود دادم و کارموبه دانشگاه ها کشوندم و اونجاها کلاس هامو برگزار میکردم ، رزومه ای بسیار پر پرو پیمون از اجراهای آنلاین و حضوری برا خودم جمع کردم جوری که تو کرونا سمینار های آنلاین باحضور تمام دانشگاه های علمی کاربردی کل کشور برگزار میکردم و هربار به تعداد شرکت کنندگان اضافه میشد

    الان مسیر کاری من تغییر کرده و میخوام خودم صاحب کسبو کارم بشم علاقمندم که تو شرکتی که کار میکنم صاحب کار باشم و من این تعهدوکه تا عید حقوقم سه برابر بشه رو با خودم بستم و هرروز بالذت از پروردگارم خواستم که هدایتم کنه به اینکه چطور باهمین تایم کاری و همین کاری که انجام میدم حقوقم سه برابر بشه، مدیریت و صاحب کسبو کارم باشم چیزیه که عاشقشم

    نمیتونم بگم درکمال تعجب یا ناباوری جهان بهم پاسخ داده ،چون می‌دونم قانون عمل کرده چون من در حد توانم درست دارم مطابق قانون عمل و زندگی میکنم ،پس در کمال کار کرد قانون ، رئیسم بهم پیشنهادی داد که من فقط میتونم بگم در مقابل خداوند تعظیم کردم و اشک شوق ریختم ، ایشون گفتن یک شرکت دیگه بنام خودشون ثبت شده دارن، که همه ی کارهاش انجام شده گفتن که تو هفته جدید بریم اونو دوباره راه بندازیم اما صفر تاصدش با خودت ، خودت بشو صاحب کسبو کارت و سودو زبانش برا خودت که بعد اون با اعتباری که جمع می‌کنی و تجربه ای که بدست میاری بتونی شرکت خودتو راه بندازی البته که من می‌دونم که باید از قراردادهای کوچیک شروع کنم تا کاملا کار دستم بیادو‌تکاملمو دراین مسیر حتما رعایت میکنم و بسیار شادم از پشتیبانی این قوانین از اینکه من پای در راه بنم و هیچ مپرسم ،تاخود راه بهم بگه که چون باید کرد

    من نزدیک یک سال هست که تو این شرکت کار میکنم و بسیاری از فنون رو بلد شدم اما خودم سرمایه ی ثبت شرکت و پرداخت مالیات و … رو نداشتم حالا یکی از دستان خداوند اومده و میگه بیا این شرکت ثبت شده ی آماده ی مال تو ،کارهای کوچیکم وقرار دادهای کوچیکم درابتدا خودم بهت میدم تا خودت کم کم راش بنداز ی ،منم کنارتم و همه جوره کمکت میکنم .

    خدایا سپاسگزارم که جهان هستی رو با قوانین ثابتش آفریدی تا من به پشتوانه ی این قوانین و این ثبات حرکت کنم و سعادتمند بشم

    خدایا چگونه است که من اصصصصصصلا نباید بگم چطور….

    من فقط باید سمت خودمو درست انجام بدم، اونوقت خداوند از هزاراااااااران مسیر که عقل من و ذهن منطقی من اصلا ازش خبر هم نداره ، منو به خواستم برسونه.

    البته من شدیدا قدر دان رئیسم هستم اما اعتبارشو به خداوند میدم و به خودم یادآوری میکنم که ماریا مادامی که تو این مسیری و داری توحیدی زندگی می‌کنی به سمت بهبود خواهی رفت پس خداوند رو به یاد بیار و همیشه سپاسگزار خداوند باش

    ماه اول که وارد این شرکت شدم به دایی بزرگم که خیلی دوسش دارم و دکترای مشاوره خانواده داره گفتم که میخوام این شرکتو داشته باشم راستی رشته ی تحصیلم که عاشقشم هستم مدیریت کسبو کارهست و من روانشناسی ثروت ها و محصول اصول کسبو کار شخصی هم خریده بودم و روخودم کار میکردم

    وداییم گفت فعلا برای این خواسته کمی زوده نیست؟؟

    ومن گفتم درخواست که میتونم بکنم ، خواسته که میتونم داشته باشم….

    یادمه استاد عباس منش عزیزم تو یکی از فایل هاش که بلوز قرمزم پوشیده میفرمایند که ماحتی برای یک دقیقه فقط یک دقیقه نمیتونیم خواستمونو تو ذهنمون نگه داریم همون لحظه ذهن منطقی مون میاد وسط و میگه با شرایط تو نمیشه با موقعیت تو با کمبود های تو نمیشه و نمی‌ذاره حتی یک دقیقه به خواستت فکر کنی

    درحالی که مایی که تواین مسیر هستیم نباید امکان پذیری تحقق خواستمونو با محدودیت های شرایط الانمون بسنجیم باید بتونیم به غیب و به خداوند ایمان بیاریم و توانایی هامون رو باور کنیم و خداوند رو منبع تمام فراوانی ها بدونیم

    خدایا من به هرخیزی ازجانب تو فقیرم منو به راه راست راه کسانی که به آنها نعمت دادی هدایت کن

    خدایا من می‌دونم که دستهای توانمنددیگری پرکار است دستهای توانمند نیرویی برتر که بی نیاز و بری از قوانین محدود کننده ی آدمهاست

    خدایا من می‌دونم مدامی که دراین مسیرم و دارم رو باورهام کار میکنم انسان های نازنینی وارد زندگیم میشن که از جهت بهم کمک میکنن من می‌دونم که مانعی بزرگتر از نجواهی ذهنم برای موفقیت های که می‌خوام بدست بیارم نیست من می‌دونم که باید خوش بینی بیش از حد الهامات قلبمو باورکنم و روی اون حساب کنم چون این خداوند هست که وعده ی فزونی میده و میگه که آینده ی تو درخشان تراز گذشته تو خواهد بود ، من می‌دونم که من همیشه خالق بودم فقط اون موقع ها باورهای محدود کننده داشتم و درامتدادش تجربیات ناخوشایند داشتم حالا باورهامو قوی میکنم تا تجربیات دلخواهمو داشته باشم خدایا من به هر خیری ازجانب تو فقیرم منو به راه راست هدایت کن

    عاشقتونم وسپاسگزارم که بااین فایل ها باعث می‌شید تا موفقیت هامونو بیاد بیاریم که بیادآوردن نعمت های که در گذشته بهمون داده شده باعث میشه تا باور کنیم که بازهم می‌تونه بهمون نعمت بده ، عاششششقتونم استاد عباس منش عزیزم وعشق برای خانواده بزرگم در سرزمین توحیدی عباس منش.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  9. -
    انیس دیده بان گفته:
    مدت عضویت: 1604 روز

    شکر وجود استاد جانم

    بله من اول سال 99 با شروع کرونا برای اولین بار توی عمرم یک خونه 2طبقه اجاره کردم بدون هیچ پولی یسری وسایل خونه رو فروختم تا 20 م پول رهن جور شد و اجاره ماهی 2.5 م بود ک برای من بخصوص برای شروع خیییییلی زیاد بود از خدا خواستم برام انجامش بده

    و در اوج بیماری ک همه از هم فرار میکردن من شاگردام یکی یکی شروع کردن به ثبت نام چون خیال خانواده راحت بود از اینکه مکان خصوصیه و از من هم شناخت کامل داشتند چون سالها فرزندانشون شاگردم بودند

    توی هر سانس 3تا 4 نفر ثبت نام کردم

    قبلا در یک سانس 40 نفر شاگرد بود

    اما الان مجبور بودم با تعداد کم کار کنم بخاطر بیماری

    اما چنتا سانس تشکیل دادم و قیمت رو بالاتر بردم

    کم کم شلوغتر شد

    و یکی از اساتید دیگه هم ک متوجه شد من هوم جیم زدم تماس گرفت و از من برای کلاس خصوصی تایم اجاره کرد

    خلاصه که درامدم از قبل کرونا بیشتر شد کم کم هوم جیمم رو تجهیز کردم

    از تاتامی کفپوش تا آیینه و دمبل و کولر و استپ و کیسه بوکس و کلی وسایل دیگه و اتفاقا همون سال شاگردم در همون فضای 30 متری در کشور در رده سنی جوانان به مقام سوم رسید و دعوت به اردوی تیم ملی شد

    و الان دوباره همون ذوق رو دارم درونم زنده میکنم و دیروز کمالگرایی رو کنار گذاشتم و با همون مبلغ کمی که داشتم شروع کردم به خرید چنتا دمبل و دارم دنبال فضایی برای اجاره واسه باشگاه میگردم با دستان خالی

    من دستام خالیه ولی او میدونه چطور و از کجا من نمیدونم او خودش کار رو پیش میبره من فقط قدم به قدم میرم سراغ چیزی که میگه

    دیروز ذوق مرگ شدم از خرید دمبلهام اصلا فکرشو نمیکردم بتونم بگیرم ولی پولش رسید و بلافاصله بدون تعلل خریدمشون

    امروز ک جمعه س میرم در دل طبیعت و حالشو میبرم

    فردا دنبال فضا واسه اجاره ام

    الهی ب امید تو

    شکرت خدای من برای وجود استاد عزیزم و این دانشگاه بی نظیر

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  10. -
    moghadam گفته:
    مدت عضویت: 2587 روز

    مهری

    فایل پنجم، پروژه تغییر را در آغوش بگیر

    به نام خالق بی همتا، او که مدبر است و دانا و آگاه و توانا به هر چیز.

    سلام

    الهی قلم رو به تو میسپارم، بنویس برایم معجزات زندگیم که با دست خودت رقم خورد، تا بتوانم قدم های بعدی رو با اطمینان و خلوص بیشتری بردارم.

    اولین تصمیمی که ذهنی گرفتم و برای رسیدن بهش خیلی تلاش کردم، میخاستم سال سوم راهنمایی رو با بالاترین نمره قبول بشم، و اون سال من رتبه ی اول رو آوردم، شاید اول شدن اون زمان نسبت به کنکور الان صفر باشه ولی اون حال و هوا و با خودم صحبت کردن و تلاش کردن و رسیدن به هدف حس خوبی بهم میده. خودم خواستم و شد. حتی گرفتن دیپلم و و بعدها گرفتن مدرک خیاطی با وجود داشتن سه فرزند، شور و شوق و حرکت و پویایی منو نشون میده، گرفتن گواهی نامه هم برام شکستن شاخ غول بود اونم گرفتم، سفر اول که اومدم ملبورن با برخورد به تضادها، تصمیم گرفتم با همون مقدار زبانی که بلد هستم، به هر نحوی شده گواهینامه اینجا رو بگیرم، اونم گرفتم، یادم میاد اونقدر برام باور نکردنی بود که وقتی موفق شدم در ازمون عملی از شدت خوشحالی فقط پریدم تو اب دریا و شنا کردم، چه حال و هوا و شور و اشتیاقی من داشتم. کلی هیجان داشتم برای یادگیری زبان و کار، با وجودی که همه ناامیدم میکردند ولی من تونستم تو خونه چرخ خیاطی جور کنم و کمی درامدزایی کنم، برگشتم ایران و اونجا با کلی اتفاقات و درگیری مریضی خواهرم، با این حال تنها چیزی که میتونست منو اروم و امیداور کنه یادگرفتن مهارت جدید بود، کلاس چرم شرکت کردم، برام جذاب بود و با دوستان جدید اشنا شدم و کلی مهارتم بالاتر رفت و کیف های خوبی هم درست کردم و هدیه دادم. مهمترین درسی که گرفتم ذر این حرفه صبوری و طی کردن مسیر تکامل بود. الان که برگشتم ملبورن دیگه از اون شور و حال و شوق خبری نیست، با خوردن به تضادهای زندگیم میفهمم که باید یک تکونی به خودم بدم، دوباره خودم رو جمع کنم و شروع کنم ساخت زندگی جدید رو. ولی چطور؟

    چقدر این کلمه بهم انرژی میده،…. نمیدونم… خدایا من نمیدونم،، تو منو هدایت کن، تو دست منو بگیر، هدایتم کن به آسانی ها، به راهی که ارامش و ایمان قلبی باشه، راهی که پایانش خودت باشی و من و کلی نتیجه های عالی، کلی حال خوب، کلی ثروت و عشق. من نمیدونم، چه جوری؟ خودت میدونی، من فقط مسیر رو میگیرم و بیشترین تلاش خودم رو میکنم ولی میدونی تلاش من بدون تو هیچ هست و ناممکن، دستم رو میذارم تو دستت، خودت هدایتم کن به سوی بهترین ها.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای: