این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://www.tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2021/04/5.jpg8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2025-10-26 08:21:072025-10-31 00:14:46تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۵
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
من سال91 درسم تمام شد و خیلی دوست داشتم کاری پیدا کنم و علاقه به تدریس داشتم در دانشگاه آزاد چند واحد به من دادن ولی حقوق ناچیزی داشت ولی دوست داشتم دو سالی تدریس کردم بخاطر بارداری دیگه دانشگاه نرفتم و دخترم دو سالش شد و من در روزمرگی زندگی غرق شدم دیگه خسته شده بودم به هر کسی غیر از خدا رو انداختم و نشد ولش کردم و یک روز به خدا گفتم من از تو کار میخوام تو تنها امید منی(من اون سال ها باورهای شرک آمیز زیادی داشتم) باورتون نمیشه یکساعت بعد همسرم اومد خونه گفت آزمون استخدامی آموزش و پرورش گذاشتن و شهر ما یک نفر رو میخواست و ثبت نام کردم و با شوق و علاقه درسها رو میخوندم و تو یک ماه که فرصت داشتم تمام موارد آزمون رو مطالعه کرده بودم و ته دلم میگفت میشه، خلاصه هرجا کم می آوردم همسرم امید میداد من باورهای الان رو که نداشتم اما امیدی ته دلم روشن بود، خلاصه جواب مرحله اول اومد و من قبول شدم جز سه برابر ظرفیت و بعد متوجه شدم بالاترین نمره رو گرفتم بعد مرحله دوم و سوم و گزینش و دوره عملی رو به ترتیب قبول شدم و استخدام شدم خیلی خوشحال بودم.
من واقعا با تمام وجود دبیری رو دوست داشتم و بهش رسیدم الان هشت سال گذشته و این یکی از خواسته هام بود که بهش رسیدم و فراموش کردم.
سوال دوم
یکسال هست که با آموزه های استاد آشنا شدم و خیلی از باورهای غلط گذشته رو بهبود دادم و هنوز دنبال باورهای مخرب دیگه هستم اینقدر زیادن که گاهی از خوندن کامنت دوستان میفهمم که منم دارم این باور رو و نمیدونستم.
خلاصه که الان به تضادی در مورد رابطه و شغلم برخورد کردم که هفته پیش تصمیم گرفته بود استعفا بدم با ورود به این پروژه تغییر متوجه شدم شخصیت من احتیاج به تغییر درست و حسابی داره و تا تغییر نکنم چیزی تغییر نخواهد کرد. به خودم از دیروز تعهد دادم باجدیت روی تمرینهای دوره ها کار کنم و امروز یه قدم کوچک برداشتم و دوست دارم هر روز بهتر از روز قبل باشم.
بزرگترین یا عجیبترین موفقیتی که در گذشته (حتی دوران جوانی) با «ایمان خالص» و «شور و شوق» و بدون توجه به منطقِ ‘چطور؟’ به دست آوردید، چه بود؟ (لحظهای که با دست خالی یا امکانات کم، کاری کردید که از نظر دیگران نشدنی بود)
یادمه وقتی چندسال پیش برای کنکور آماده میشدم
خیلی ها میگفتن ول کن قبول نمیشی ،،،،،عمرتو گذاشتی ول کن
بارها شد که تو یه سری تضادهاااا شاید هرکسی جای من بود دوام نمیورد ولی من ادامه دادم ،،،،،بخدا قسم
وقتی اولین قدمو برداشتم و حتی پول خریدن یه کتاب نداشتم ،،،،،خداوند درهارو برام باز کرد،،،،به واسطه یکی از دوستام با یه دختر خانم آشنا شدم که در سال پیش دانشگاه تهران قبول شده بود و چندین سال پیش معادل 20 میلیون الان شایدم بیشتر کتاب خریده بود،،،،،،من از هر کتاب چندین نسخه اونم بهترینشو داشتم ،،،،،،،یه روز رفتم دره خونشون گفت مهسا یه ماشین بگیر کتابارو ببر حس میکردم چند دونه باشن ولی اندازه یه اتاق کتاب تست بود اونم بهترینش خلاصه همه کتابارو بهم داد حتی یه خطم نزده بود توش و همه تست هارو قبلا تو کاغذ زده بود و کتابا تمیز بودن ،،،،انگار تازه خریده بودمشون ،،،،
خلاصه خدا به جای یه شاخه گل یه دسته گل بهم داد ،،،،،،،شکر
خلاصه برای کنکور شروع کردم خوندن و چنان با شوق میخوندم و با ذوق کتاباروورق میزدم من با عشق درس میخوندم و همینم باعث شد تو بهترین دانشگاه فرهنگیان قبول بشم اونم دبیری،
من هدفم مستقل شدن بود و میخواستم از همون دوران دانشجویی حقوق داشته باشم و از همون روز اوب ک رفتم دانشگاه بهم حقوق دادن.
با دست خالی ولی با امید تونستم و شد:)
امروز در کجای زندگیتان (کاری، مالی، روابط) ایستادهاید که احساس میکنید آن «شور و شوق» و «ایمانِ» گذشته را کم دارید و نیاز دارید آن را دوباره به یاد بیاورید؟
از نظر کسب و کار و ناز نظر مالی احساس میکنم ایستادم میخوام هدفمو بزرگ تر کنم و کسب و کار خودمو داشته باشم و آرزوی منم داشتن یه گالری و هدفم اینکه برند خودمو داشته باشم ،،،،من ظروف سرامیکی و سفالگری تازه دارم یادم میگیرم و کلاس میرم و واقعا از ته قلبم میخوام برای خودم کار کنم .
میخوام یه برند جهانی داشته باشم و هرکسی ک ظرف و ظروفی که من ساختمو میخره بگه از فلان برنده ،،،،،
این آرزو از بچگی تو وجودم بود،،،،همیشه دلم میخواست یه گالری داشته باشم ک چندین طبقه باشه ،،،یه طبقش برای آموزش
یه طبقش فروش محصولاتم و برندم
و یه طبقش فروش وسایل و ادوات هنری باشه برای کسایی که میخوان کار هنری شروع کنن…..
دلم میخواد تو امریکا تو اروپا و کانادا شعبه از گالریم باشه و ظروف با برند اسم خودم که البته معنی اسمم مَه به معنی ماه ،،،،،میخوام این اسم پشت تمام ظروفم هک بشه مثه برند دنی هوم
خیلی سپاس گزارم بابت این فایل زیبا و از منصوره جان عزیز بخاطر این تجربیات فوق العاده اش. این فایل یک درس خیلی بزرگ برای من داشت اونم این بود که چطور ها رو کنار بزارم و به خدا باور داشته باشم که با هر روشی که شده من رو در مسیرم یاری می کنه. چون قبلا من از خودم خیلی این چطور ها رو می پرسیدم و چون جوابی هم براشون نداشتم خیلی زود ناامید می شدم و یکی از مشکلات اصلی من هم همین بود الان فهمیدم که به خدا باید اعتماد کرد چیستی و چطور ها رو باید کنار گذاشت هدایت ها و کمک های خدا با ذهن نمی شه حدس زد و فهمید.
1. بزرگترین یا عجیبترین موفقیتی که در گذشته (حتی دوران جوانی) با «ایمان خالص» و «شور و شوق» و بدون توجه به منطقِ ‘چطور؟’ به دست آوردید، چه بود؟ در سن 14 سالگی من شروع کردم به یادگیری برنامه نویسی و از یک سیستم خیلی قدیمی شروع کردم می رفتم اسم سایت ها و کلید های میانبر رو با مداد در گوشه مانیتور می نوشتم تا یادم بمونه هر روز من با شور و شوق مشغول یادگیری برنامه نویسی بودم هر روز من به کد نویسی می گذشت اصلا برام مهم نبود نتیجه می ده یا نه چقدر زمان می بره یا نه من به خودم قول داده بودم گفته بودم طاها تو باید توی این کار تا ته اش بریی بعد اش آروم آروم یه لپ تاپ عالی خریدم و بعد از تقریبا دو سال در سن 16 سالگی من به آنچنان مهارتی توی برنامه نویسی رسیدم که تونستم اولین پروژه کاری خودم رو بگیرم و درآمد کسب کنم و اصلا باورم نمی شد که خدا چطور این پروژه رو به طرز شگفت انگیزی به من هدایت کرد.
2. امروز در کجای زندگیتان (کاری، مالی، روابط) ایستادهاید که احساس میکنید آن «شور و شوق» و «ایمانِ» گذشته را کم دارید و نیاز دارید آن را دوباره به یاد بیاورید؟ الان در همین برنامه نویسی که ایستادم احساس می کنم نسبت به قبل شور و اشتیاق کمتری دارم انگاری که دیگه سر شدم و توی مدار موندم و رشد نکردم , هنوز هم وقتی به این فکر می کنم که برم وارد یک شرکتی بشم یا با برنامه نویس های حرفه ای کار کنم قلب ام از شور و شوق یادگیری چیز های جدید به تپش می افته یا زمانی که یک مبحث جدید رو می رم یاد می گیرم خیلی شور و اشتیاق دارم و یا زمانی که یک باگ رو در پروژه ها بر طرف می کنم اما موضوعی که مقداری اذیت ام می کنه اینه که مثل قبل تمام فکر و ذکر ذهن من برنامه نویسی نیست من قبلا شب تا صبح و صبح تا شب فقط به تنها چیزی که فکر می کردم برنامه نویسی بود ولی الان این طور نیست شایدم ها دارم زیاده روی می کنم , نمی دونم چون الان خیلی احساس بهتری دارم چون دارم اروم اروم رشد می کنم ولی قبلا هیچ کاری جز برنامه نویسی نداشتم , هیچ تفریحی , هیچ حس خوبی جز برنامه نویسی ولی الان من هم تفریح می کنم و هم لذت می برم و هم با عشق کارم رو انجام می دم و احساس ام هم خیلی خوبه فقط زمان کمتری رو نسبت به قبل به برنامه نویسی اختصاص می دم.
با”ایمان خاص” وشور وشوق ” وبدون توجه به منطق چطور؟بدست آوردید،چه بود؟
موردی که 2 سال قبل برای فروش خودرو اقدام کردم واطرافیان ودوستان وکسانی که برای فروش ماشین از شون کمک خواستم وبه من میگفتند به هیچ وجه با قیمتی که گذاشتی فروش نمیره وبارها مشتری میاد ولی پایین تر از قیمتی که میگی قبول میکنند وچون چندین ماه از اعلان فروش گذشته تنها راهش اینه که با همین قیمتی که مشتری خرید ماشین میاد،بفروشی وگرنه کلا امکانپذیر نیست وخودروهای جدید میاد وشرایط فروش برات سخت تر میشه،،،،بدنبال شنیدن این صحبتها از چندین نفر یه لحظه از ذهنم گذشت که خودم اقدام کنم وبرم سمت صافکاری که قبلا کارهای خودرو رو انجام میداد وانسان منصف وصادقی هست وهمون لحظه حرکت کردم ورفتم وازشون سوال کردم وایشون گفتند شما خودتون چه قیمتی میفروشین؟؟؟
ومن قیمتی که خودم مد نظرم بود،گفتم وایشون گفتند میسپرم برای فروش وبهتون اطلاع میدم،چند ساعت بعد مشتری خرید تماس گرفت ودرعرض 72 ساعت کلیه کارهای فروش وتحویل خودرو با همون قیمت مدنظرم انجام شد وهمه اطرافیانم ودوستانی که در جریان بودند متعجب شدند وحتی بعضی از اونها به شوخی گفتند،کلاه سر طرف گذاشتی!!! چطوری؟؟کی بهت معرفی کرد؟؟؟و…
مورد دوم،،،تنهایی اقدام کردن برای رهن خونه خودم با قیمتی که مدنظرم بود وبارها مشتری با قیمت پایین تر میومد وبنگاههای مختلف میگفتند، الان شرایط کساده وبهتره با همین قیمت بدی رهن وگرنه فرصتی برای رهن خونه جدید برات پیش نمیاد !!!من مصرانه ومصصم( همراه با کمی نگرانی ونجوایی که نکنه درست بگن!!!) ته دلم امید وایمان داشتم که همیشه خداوند مسیر رو برام باز کرده،مطمئنا ایندفعه هم من رو تنها نمیذاره (با مرور حرف یک بنگاهی که موافق قیمت مد نظرم بود) ،،،،از بنگاهی تماس گرفتند ویکی از همکاراشون برای رهن خونه با قیمتی که گفتم موافقت کرد وبراحتی رهن خونه جایی که مد نظرم بود انجام شد(البته هزینه رهن خونه جدید رو داشتم،فقط برای اینکه باور خودم تقویت بشه که با همون قیمتی که یکی از بنگاهی ها گفته ولی بقیه مخالفن، من میتونم خونه رو رهن بدم ).
2-امروز در کجای زندگی تان( کاری،مالی،روابط)ایستاده اید که احساس میکنید آن””شور وشوق “” وایمان ” گذشته را کم دارید ونیاز دارید آن را دوباره به یاد آورید؟؟
پاشنه آشیل من در روابط هست که نسبت به قبل بهبودی محسوس با تعهدِ حضور درسایت وخوندن کامنتها وکامنت گذاشتن ویادآوری مسیری که بهبود ایجاد شده،، کمکم کرده که ادامه بدم،، هرچند گاهی نجواها ومقایسه ،من رو متوقف کرده وبا نشانه هایی که خداوند هدایتم کرده، به مسیر برگشتم وادامه میدم.
قبل از ازدواجم در سال 88 همیشه خواسته هام وشرایطی که مد نظرم بود رو برای دوستان وخانواده میگفتم وبهش توجه میکردم، واقعا شرایط وموقعیت وروابط زیبایی رو خداوند در مسیر زندگی ام قرار داد تا خواسته هام رو تجربه کنم والان که مرور میکنم، میبینم خودم با کمالگرایی ومقایسه کردن ومسئولیت پذیری بیش ازحد میخواستم وظایف بقیه رو هم بعهده بگیرم واین احساس عدم لیاقت ،کم کم نعمتها رو در زندگی ام بویژه در خصوص روابط وآرامشی که تجربه میکردم ،کمرنگ کرد (ولی پیامد زیبایِ این جدایی، باور داشتن خودم وتوانایی هام ومهارت تجربهِ عدم وابستگی به افراد هست وشکر گزار این نعمت وتجربه خودم واعتماد به نفس بالاترم وخلق نعمتها ودیدن اونها در زندگی ام هستم)
در حال حاضر نا خودآگاه، باور اشتباهی که باید به ته خط رسید وبدنبال احساس عجز کردن خداوند نعمتها وفرصتها رو سر راهت قرار میده وآرامش میگیری،باعث میشه زمانی که آرامش دارم وهمه چیز خوب پیش میره،،فک کنم که نباید الان چیزی بخام،،یا اینکه اگر هم بخام مثل زمانی که احساس عجز میکنم معجزه تو زندگی ام رخ نمیده!!!
در صورتیکه هم در زمینه روابط وهم شغلی وهم مالی بارها معجزات رو تجربه کردم ومسیرم راحت تر از قبل پیش رفته،،ولی اغلب اوقات این باور اشتباه در ذهنم باعث میشه که فک کنم در زمان راحتی،راحتی ونعمت بیشتر رقم نمیخوره وباید سختی بکشی ودرخواست کنی وبعد جواب بگیری!!!
واین باور اشتباهم، بدنبال عدم احساس لیاقتِ خلق آرامش ورفاه وراحتی وزیبایی هر روز بهتر از روز قبلم هستش که فقط با تغییر باورهام ودیدگاهم در این زمینه میتونم از این زیبایی ها ونعمتها وشادی ها وروابط زیبا در آرامش وبدون عذاب وجدان در قبال بقیه لذت ببرم وشکر گزار باشم واونها رو ببینم وبهشون توجه کنم.
سپاس فراوان از استاد عزیزم که با مرور وتوجه به این آگاهی ها بهتر از قبل، خودم وباورهای اشتباهم وپیدا میکنم وجهت بهبودشون مسیر تکاملم رو طی میکنم.
بله من اول سال 99 با شروع کرونا برای اولین بار توی عمرم یک خونه 2طبقه اجاره کردم بدون هیچ پولی یسری وسایل خونه رو فروختم تا 20 م پول رهن جور شد و اجاره ماهی 2.5 م بود ک برای من بخصوص برای شروع خیییییلی زیاد بود از خدا خواستم برام انجامش بده
و در اوج بیماری ک همه از هم فرار میکردن من شاگردام یکی یکی شروع کردن به ثبت نام چون خیال خانواده راحت بود از اینکه مکان خصوصیه و از من هم شناخت کامل داشتند چون سالها فرزندانشون شاگردم بودند
توی هر سانس 3تا 4 نفر ثبت نام کردم
قبلا در یک سانس 40 نفر شاگرد بود
اما الان مجبور بودم با تعداد کم کار کنم بخاطر بیماری
اما چنتا سانس تشکیل دادم و قیمت رو بالاتر بردم
کم کم شلوغتر شد
و یکی از اساتید دیگه هم ک متوجه شد من هوم جیم زدم تماس گرفت و از من برای کلاس خصوصی تایم اجاره کرد
خلاصه که درامدم از قبل کرونا بیشتر شد کم کم هوم جیمم رو تجهیز کردم
از تاتامی کفپوش تا آیینه و دمبل و کولر و استپ و کیسه بوکس و کلی وسایل دیگه و اتفاقا همون سال شاگردم در همون فضای 30 متری در کشور در رده سنی جوانان به مقام سوم رسید و دعوت به اردوی تیم ملی شد
و الان دوباره همون ذوق رو دارم درونم زنده میکنم و دیروز کمالگرایی رو کنار گذاشتم و با همون مبلغ کمی که داشتم شروع کردم به خرید چنتا دمبل و دارم دنبال فضایی برای اجاره واسه باشگاه میگردم با دستان خالی
من دستام خالیه ولی او میدونه چطور و از کجا من نمیدونم او خودش کار رو پیش میبره من فقط قدم به قدم میرم سراغ چیزی که میگه
دیروز ذوق مرگ شدم از خرید دمبلهام اصلا فکرشو نمیکردم بتونم بگیرم ولی پولش رسید و بلافاصله بدون تعلل خریدمشون
امروز ک جمعه س میرم در دل طبیعت و حالشو میبرم
فردا دنبال فضا واسه اجاره ام
الهی ب امید تو
شکرت خدای من برای وجود استاد عزیزم و این دانشگاه بی نظیر
سلام به استاد عباس منش عزیزم و مریم جون درصلح و تمام اعضای این سایت که خانواده ی بزرگم هستند
سپاسگزارم از مهربان پروردگارِ سخاوتمندم که هدایتم کرد به سمت این آگاهی ها تا خوب زندگی کنم و کمک کنم جهان جای بهتری برای زندگی کردن باشه
سپاسگزارم از شما استاد عباس منش عزیزم که این آگاهی های بسیار ازشمند رو به صورت هدیه دراختیارمون قرارمیدین
وسپاسگزارم از خودم که دراین مسیر ثابت قدم هستم تا هم در دنیا و هم آخرت سعادتمند باشم
داستان منصوره ی عزیزم ، منو برد به هشت سال قبل(1396) ،درست زمانی که تازه با آگاهی های توحیدی این سایت آشنا شده بودم و به پشتوانهی این قوانین و صحبت های استاد ، دست خالی و با مدرک دیپلم رفتم با شهردار, جایی که زندگی میکنم صحبت کردم و ازش تقاضای سالنی برای اجرا کردم اونم منو ارجاع داد به شورا و اونا هم قبول کردن که سالن اجتماعات شهرداری رو دراختیار من قرار بدن تا بتونم کلاسهامو برگزار کنم بدون ریالی پول و حتی مدرک معتبری برای اجرا، که بعد از اون با برخورد با اولین تضاد رفتم دنبال مدرک و بعد ادامه ی تحصیل و بعد اجراهای بسیار قوی و پرشور تو دانشگاه ها و مراکز خصوصی و مدارس و مساجد استان محل سکونتم
من اولین قدم رو به پشتوانه ی آگاهی هایی که استاد بهم داده بود برداشتم ، یادمه میگفتم استاد تونست منم میتونم ، خودمو بسته بودم به این آگاهی ها و پرشور و پرانگیزه و شجاع میرفتم تو دل ترس هام ، من هیییچ پولی نداشتم برا همون تمام زورمو زدم تا سالنو رایگان بگیرم ، من لکنت زبان داشتم و ترس تمام وجودمو فرامیگرفت که حین سخنرانی حمله عصبی بهم دست بده و نتونم حتی به حضار سلام بگم ، من زمان شروعم نه مدرک تحصیلی بالا داشتم(دیپلمه بودم ) نه مدرکی برای اجرا ، اما توسط یک استاد بزرگواری حسابی آموزش دیده بودم و تو اون حوزه حرفایی برای گفتن داشتم کافی نبودم اما برای شروع بسیار با انگیزه بودم
درامتداد این شروع و شجاعت لیسانس گرفتم دوتا مدرک بسیار معتبر از دانشگاه تهران گرفتم ، مدرک بین المللی سخنرانی حرفه ای گرفتم و همچنان که تو اون مسیر بودم خودمو بهبود دادم و کارموبه دانشگاه ها کشوندم و اونجاها کلاس هامو برگزار میکردم ، رزومه ای بسیار پر پرو پیمون از اجراهای آنلاین و حضوری برا خودم جمع کردم جوری که تو کرونا سمینار های آنلاین باحضور تمام دانشگاه های علمی کاربردی کل کشور برگزار میکردم و هربار به تعداد شرکت کنندگان اضافه میشد
الان مسیر کاری من تغییر کرده و میخوام خودم صاحب کسبو کارم بشم علاقمندم که تو شرکتی که کار میکنم صاحب کار باشم و من این تعهدوکه تا عید حقوقم سه برابر بشه رو با خودم بستم و هرروز بالذت از پروردگارم خواستم که هدایتم کنه به اینکه چطور باهمین تایم کاری و همین کاری که انجام میدم حقوقم سه برابر بشه، مدیریت و صاحب کسبو کارم باشم چیزیه که عاشقشم
نمیتونم بگم درکمال تعجب یا ناباوری جهان بهم پاسخ داده ،چون میدونم قانون عمل کرده چون من در حد توانم درست دارم مطابق قانون عمل و زندگی میکنم ،پس در کمال کار کرد قانون ، رئیسم بهم پیشنهادی داد که من فقط میتونم بگم در مقابل خداوند تعظیم کردم و اشک شوق ریختم ، ایشون گفتن یک شرکت دیگه بنام خودشون ثبت شده دارن، که همه ی کارهاش انجام شده گفتن که تو هفته جدید بریم اونو دوباره راه بندازیم اما صفر تاصدش با خودت ، خودت بشو صاحب کسبو کارت و سودو زبانش برا خودت که بعد اون با اعتباری که جمع میکنی و تجربه ای که بدست میاری بتونی شرکت خودتو راه بندازی البته که من میدونم که باید از قراردادهای کوچیک شروع کنم تا کاملا کار دستم بیادوتکاملمو دراین مسیر حتما رعایت میکنم و بسیار شادم از پشتیبانی این قوانین از اینکه من پای در راه بنم و هیچ مپرسم ،تاخود راه بهم بگه که چون باید کرد
من نزدیک یک سال هست که تو این شرکت کار میکنم و بسیاری از فنون رو بلد شدم اما خودم سرمایه ی ثبت شرکت و پرداخت مالیات و … رو نداشتم حالا یکی از دستان خداوند اومده و میگه بیا این شرکت ثبت شده ی آماده ی مال تو ،کارهای کوچیکم وقرار دادهای کوچیکم درابتدا خودم بهت میدم تا خودت کم کم راش بنداز ی ،منم کنارتم و همه جوره کمکت میکنم .
خدایا سپاسگزارم که جهان هستی رو با قوانین ثابتش آفریدی تا من به پشتوانه ی این قوانین و این ثبات حرکت کنم و سعادتمند بشم
خدایا چگونه است که من اصصصصصصلا نباید بگم چطور….
من فقط باید سمت خودمو درست انجام بدم، اونوقت خداوند از هزاراااااااران مسیر که عقل من و ذهن منطقی من اصلا ازش خبر هم نداره ، منو به خواستم برسونه.
البته من شدیدا قدر دان رئیسم هستم اما اعتبارشو به خداوند میدم و به خودم یادآوری میکنم که ماریا مادامی که تو این مسیری و داری توحیدی زندگی میکنی به سمت بهبود خواهی رفت پس خداوند رو به یاد بیار و همیشه سپاسگزار خداوند باش
ماه اول که وارد این شرکت شدم به دایی بزرگم که خیلی دوسش دارم و دکترای مشاوره خانواده داره گفتم که میخوام این شرکتو داشته باشم راستی رشته ی تحصیلم که عاشقشم هستم مدیریت کسبو کارهست و من روانشناسی ثروت ها و محصول اصول کسبو کار شخصی هم خریده بودم و روخودم کار میکردم
وداییم گفت فعلا برای این خواسته کمی زوده نیست؟؟
ومن گفتم درخواست که میتونم بکنم ، خواسته که میتونم داشته باشم….
یادمه استاد عباس منش عزیزم تو یکی از فایل هاش که بلوز قرمزم پوشیده میفرمایند که ماحتی برای یک دقیقه فقط یک دقیقه نمیتونیم خواستمونو تو ذهنمون نگه داریم همون لحظه ذهن منطقی مون میاد وسط و میگه با شرایط تو نمیشه با موقعیت تو با کمبود های تو نمیشه و نمیذاره حتی یک دقیقه به خواستت فکر کنی
درحالی که مایی که تواین مسیر هستیم نباید امکان پذیری تحقق خواستمونو با محدودیت های شرایط الانمون بسنجیم باید بتونیم به غیب و به خداوند ایمان بیاریم و توانایی هامون رو باور کنیم و خداوند رو منبع تمام فراوانی ها بدونیم
خدایا من به هرخیزی ازجانب تو فقیرم منو به راه راست راه کسانی که به آنها نعمت دادی هدایت کن
خدایا من میدونم که دستهای توانمنددیگری پرکار است دستهای توانمند نیرویی برتر که بی نیاز و بری از قوانین محدود کننده ی آدمهاست
خدایا من میدونم مدامی که دراین مسیرم و دارم رو باورهام کار میکنم انسان های نازنینی وارد زندگیم میشن که از جهت بهم کمک میکنن من میدونم که مانعی بزرگتر از نجواهی ذهنم برای موفقیت های که میخوام بدست بیارم نیست من میدونم که باید خوش بینی بیش از حد الهامات قلبمو باورکنم و روی اون حساب کنم چون این خداوند هست که وعده ی فزونی میده و میگه که آینده ی تو درخشان تراز گذشته تو خواهد بود ، من میدونم که من همیشه خالق بودم فقط اون موقع ها باورهای محدود کننده داشتم و درامتدادش تجربیات ناخوشایند داشتم حالا باورهامو قوی میکنم تا تجربیات دلخواهمو داشته باشم خدایا من به هر خیری ازجانب تو فقیرم منو به راه راست هدایت کن
عاشقتونم وسپاسگزارم که بااین فایل ها باعث میشید تا موفقیت هامونو بیاد بیاریم که بیادآوردن نعمت های که در گذشته بهمون داده شده باعث میشه تا باور کنیم که بازهم میتونه بهمون نعمت بده ، عاششششقتونم استاد عباس منش عزیزم وعشق برای خانواده بزرگم در سرزمین توحیدی عباس منش.
اول از هم از خداوند سپاسگذارم که من رو هدایت کرد به آموزه های ارزشمند پروژه تغییر را در آغوش بگیر.
بزرگترین و یا عجیب ترین موفقیتی که بدون توجه به اینکه چطور؟به دست آوردم چه بود؟
من مدتی بود که دنبال کار می گشتم با اینکه اون کارها مورد علاقه ام نبودند ولی فقط میخواستم انجامشون بدم که درآمدی داشته باشم
چون من مسیرم رو گم کرده بودم و مدت ها از علاقه ام فاصله گرفته بودم
و هر بار که هر دری رو میزدم برای پیدا کردن کار و هر بار در بسته بود
مصاحبه های مختلف میرفتم و هر بار به در بسته میخوردم جایی که دیگه ناامید شدم که چرا من هر دری رو میزنم بسته است منکه دارم تلاش خودمرو انجام میدم
البته بماند که مدت ها بعد دلیل بسته شدن اون درها رو متوجه شدم به لطف خدا که خدا میخواست دری قشنگ تر از همه درهای دیگه برام باز کنه
تا اینکه مدتی بعد که من شروع کرده بودم رو خودم کار کردن سپاسگذاری انجام میدادم و فایل های رایگان استاد عباس منش رو گوش میدادم و تصمیم گرفته بودم توجهم رو بزارم رو زیبایی ها و نعمت ها این تمرین حس و حالم رو خیلی خوب کرده بود و در کنارش رو دوست داشتن خودم هم کار میکردم
تا اینکه خداوند و جهان هستی جواب این تغییر فرکانس و احساس های خوب من رو به شکلی هیجان انگیز بهم داد
کاری بهم پیشنهاد شد که مورد علاقه ام بود
خیلی راحت همه کارها رو خداوند داشت برامجور میکرد
با اینکه من هیچ تجربه ای از انجام اون کار نداشتم جز خیلی کم ولی گفتم با “توکل به خدا “و با “شور و شوق “و “ایمان” شروع میکنم و مطمئنم خدا من رو هدایت میکنه
شروع کردم و اون پیشنهاد کاری رو قبول کردم
که هم بهش علاقه داشتم هم اینکه با همین گوشی تو دستم شروع کردم بدون سرمایه اولیه و از صفر تونستم به لطف خدا به مبلغی برسونم خودم رو البته که جا برای پیشرفت های خیلی بیشتری هنوز وجود داره تازه ابتدای راهم
در واقع تونستم خودم با کمک خداوند پول بسازم
به لطف خدا همش به خاطر هدایت های خداوند و ایمان و توکل و شور و شوقی که در درونم داشتم برام اتفاق افتاد
از وقتی کارم رو شروع کردم و هربار از خداوند میخوام که قدم هام رو هدایت کنه و اون هم به سادگی این کارو انجام میده
فقط کافیه به قول استاد عباس منش عزیز ما ایمان داشته باشیم و باور و احساسمون خوب باشه اتفاق های خوب خیلی راحت تر از چیزی که فکرش رو میکنیمبرامون اتفاق میفته همونطوری که برای من اتفاق افتاد.
استاد جان ممنونم برای حضورتون و آموزش های ارزشمندتون
پاسخ سوال اول: چند سال پیش که میخواستم مهاجرت کنم دوران کرونا بود و ویزا بسته شد اما میگفتم یه راهی پیدا میکنم و ویزا میگیرم
یادم نیست همون شب بود یا چند شب بعدش یکی از همکاران قدیمی ام که یه آقا بسیار با شخصیت و مودب بود و ما باهم در ارتباط نبودیم و شاید یه سال بود ازش هیچ خبری نداشتم
ساعت 12 شب بهم پیام داد و من فردا صبحش پیامرو خوندم بعد احوالپرسی گفت شمام که قصد مهاجرت داشتین چی شد رفتین؟ گفتم نه ویزا بسته است بخاطر کرونا
گفت میتونی از فلان طریق اقدام کنی و من پیگیر شدم و منو خواهرم تونستیم ویزا بگیرم و همه تعجب کردند.
من واقعا نمیدونستم چجوری میشه ولی میگفتم یه راهی پیدا میکنم و راه باز شد
پاسخ سوال دوم: الان با اینکه تو اوج جوانی هستم توی سن25 سالگی قرار دارم اما انگیزه ام کم شده، شور و شوق کمتری به زندگی دارم شاید دلیلش اینه که نوک قله را نمیبینم، بجای تمرکز به لحظه ای که به خواسته ام رسیدم تمرکزم روی شرایط کنونی زندگی من است شاید هم یه جاهای هم هنوز توی گذشته گیر کردم اما هرچی که است واقعا هر روز دارم روی خودم کار میکنم از خداوند میخوام بازم بهم جسارت بده که مثل قبل فقط بخوام و به چگونه گی اش فکر نکنم..
امیدوارم هر کجا هستید در پناه خدا شاد و موفق باشید.
خیلی خوشحالم که کامنتها شرکت میکنم.
میخواهم یکی از تجربههای خاص موفقیتم را با شما به اشتراک بگذارم
وقتی زانتیا تازه وارد ایران شده بود من فقط 18 سال داشتم. این ماشین برایم خیلی جذاب و دستنیافتنی به نظر میرسید چون معمولاً فقط کارخانهدارها و سرمایهدارهای شهر سوار آن میشدند اما من با خودم گفتم اگر ذهن کار میکند اگر تصویرسازی واقعاً اثر داردمن هم باید بتوانم به این ماشین برسم
در آن زمان یک پژو 405 ( 2000 ) داشتم که از نظر قیمت هیچ شباهتی به زانتیا نداشت با این حال هر روز و هر شب خودم را سوار زانتیا میدیدم سه ماه تمام تصویر رانندگی با آن را در ذهنم تکرار میکردم
یک روز دوستی به دفترم آمد و اصرار کرد که پژو را همان لحظه از من بخرد ( من اصلاً قصد فروش ماشین نداشتم و به کسی هم نسپرده بودم برای فروش ) پول را همانجا پرداخت کرد و من تصمیم گرفتم برای خرید یک ماشین دیگر به نمایشگاهها سر بزنم چند روز بعد در یکی از نمایشگاهها یک زانتیا دیدم که گوشهی آخر نمایشگاه گذاشته شده بود و خاک گرفته به فروشنده گفت من این ماشین را میخواهم
انگار همهچیز از قبل آماده شده بود در چند ثانیه تمام ماشین های که جلوش پارک شده بود بیرون زدن و ماشین را بیرون آوردند شستند و به من گفتند بفرمایید من سوار شدم فقط لذت میبردم و حتی به این فکر نمیکردم که آیا پولش را دارم یا نه به هیچی فکر نمیکردم
وقتی ماشین را برای بررسی به نمایندگی بردم و برگشتم فروشنده نمایشگاه مرا به اتاقش دعوت کرد و خیلی محترمانه گفت
ما شرایط خرید را طوری برایت میچینیم که بتوانی این ماشین را بخری
من مبلغ نقدی حاصل از فروش پژو را بهعنوان پیشپرداخت دادم و باقی را با شرایط بسیار مناسبی برایم تنظیم کردند انگار همهی اتفاقات دست به دست هم داده بود تا من به این خواسته برسم
وقتی زانتیا را به خانه آوردم خانوادهام باور نمیکردند که واقعاً آن را خریدهام اما واقعاً خریده بودم و این برای من یک معجزهی واقعی بود
از لحظهای که این ماشین دادخواست کردم تا زمانی که به آن رسیدم حدود سه ماه طول کشید اما در تمام این مدت احساس خوب رسیدنش را هر روز تجربه میکردم و خداوند همهچیز را طوری کنار هم قرار داد که این رؤیا به واقعیت تبدیل شد
امیدوارم این تجربه برای دوستان عزیز مؤثر و الهامبخش باشد.
سلام استاد عزیزم،خانم شایسته عزیز و دوستان بهشتی ام
1.بزرگترین یا عجیبترین موفقیتی که در گذشته (حتی دوران جوانی) با «ایمان خالص» و «شور و شوق» و بدون توجه به منطقِ ‘چطور؟’ به دست آوردید، چه بود؟ (لحظهای که با دست خالی یا امکانات کم، کاری کردید که از نظر دیگران نشدنی بود.)
دو سال بعد از آشنایی با استاد در مورد رابطه ام خواسته ای داشتم و شور و شوق زیادی هم برای رسیدن به اون خواسته ام داشتم. یادمه فقط فایل گوش میکردم، تمرین انجام میدادم و خیلی زیاد روی خودم کار می کردم و حالم بسیار خوب بود. هر روز صبح تو سرویس خواسته ام رو تجسم میکردم و بسیار لذت میبردم و حتی کم کم این احساس لذت آنقدر عمیق تر میشد که قشنگ میفهمیدم که خیلی به خواسته ام نزدیکم و خیلی زود جهان پاسخ داد و من خیلی راحت و نرم به خواسته ام رسیدم.
یادم میاد اون موقع اصلا از خودم نمی پرسیدم آخه چطوری می خواد بشه یا می میخواد اتفاق بیوفته. فقط روی خودم کار می کردم و لذت میبردم و انگار نه دلم قرص بود که حتما میشه.
من یکبار دیگه اسفند پارسال و اواخر فروردین امسال این فرمول رو تجربه کردم. با شروع دوره فوق العاده هم جهت با خداوند من کار کردن روی خودم رو خیلی تمرکزی و با قدرت بیشتری ادامه دادم و بیشتر ساعات روز یا فایل گوش میکردم، یا کامنت میخوندم یا کامنت مینوشتم و یا تمرین انجام میدادم. مدت ها بود که میخواستیم خونه مون رو عوض کنیم اما نمیشد. به طور معجزه آسایی تو تعطیلات عید این امکان فراهم شد و ما خیلی راحت و نرم به خونه جدید رفتیم و من کاملا متوجه شدم که این پاداش تمرکزی کار کردن من روی خودم بود.
2. امروز در کجای زندگیتان (کاری، مالی، روابط) ایستادهاید که احساس میکنید آن «شور و شوق» و «ایمانِ» گذشته را کم دارید و نیاز دارید آن را دوباره به یاد بیاورید؟
امروز در مرحله ای هستم که باز رابطه ام نیاز به بهبود داره و از همه مهمتر من دوست دارم کسب و کار شخصی خودم رو داشته باشم و خدا هم بهم گفته که چی میخوام و قدم اول رو چه جوری بردارم. درواقع قدم اول من دو بخشی بود ، بخش اول رو امتحان کردم دیدم نه حال نمیده بهم، ولی میدونم که اگر وارد بخش دوم که تدریس خصوصی سازم هست بشم خیلی پیشرفت میکنم چون عاشقش هستم و از نواختن و یادگیری سازم خیلی لذت میبرم. و باید روی باورهای کار کنم که من خیلی مدرس فوق العاده ای هستم و کار من بسیار ارزشمند است. و مشتری برای من زیاد است.
ولی یه مشکلی هست. من شور و شوق لازم رو ندارم. یه جورایی بی حال حرکت میکنم. من هنوز هم روی خودم کار میکنم. از وقتی که آموزش رو با استاد شروع کردم تقریبا هر روز روی خودم کار میکنم. من هر روز فایل گوش میدم، تمرین انجام میدم، کامنت میخونم یا می نویسم اما یک فرقی با 3 سال پیش یا با اسفند پارسال دارم، اون شور و شوق و ایمان رو دیگه ندارم، اون حال خوبم کمتر شده.
توی مسیرم مرتبا سعی می کنم تصحیح مسیر کنم و جلوتر برم ولی اون شور و حال رو دیگه ندارم.
با این فرمولی که استاد گفتند که :
«شما باید آنقدر داستان موفقیت گذشتهی خود را (داستان گالری اصفهان) برای خودتان تکرار، بازگو و یادآوری کنید (بنویسید، نقاشیاش کنید، در موردش صحبت کنید) تا ذهنتان دوباره «باور» کند که آن قانون هنوز هم کار میکند.»
من هم باید انقدر این دو تا داستان موفقیتم رو برای خودم بازگو کنم، بنویسم، تحلیلش کنم تا یادم بیاد قانون و فرمول موفقیت یکی هست و دوباره شور و شوقم بیشتر بشه.
استاد جونم و خانم شایسته عزیزم بسیار سپاسگزارم بابت این پروژه فوق العاده که انقدر خوب ما رو کند و کاو میکنه.
به نام خداوند مهربانم
سلام به دوستان و استاد عزیزم
در مورد سوال اول
من سال91 درسم تمام شد و خیلی دوست داشتم کاری پیدا کنم و علاقه به تدریس داشتم در دانشگاه آزاد چند واحد به من دادن ولی حقوق ناچیزی داشت ولی دوست داشتم دو سالی تدریس کردم بخاطر بارداری دیگه دانشگاه نرفتم و دخترم دو سالش شد و من در روزمرگی زندگی غرق شدم دیگه خسته شده بودم به هر کسی غیر از خدا رو انداختم و نشد ولش کردم و یک روز به خدا گفتم من از تو کار میخوام تو تنها امید منی(من اون سال ها باورهای شرک آمیز زیادی داشتم) باورتون نمیشه یکساعت بعد همسرم اومد خونه گفت آزمون استخدامی آموزش و پرورش گذاشتن و شهر ما یک نفر رو میخواست و ثبت نام کردم و با شوق و علاقه درسها رو میخوندم و تو یک ماه که فرصت داشتم تمام موارد آزمون رو مطالعه کرده بودم و ته دلم میگفت میشه، خلاصه هرجا کم می آوردم همسرم امید میداد من باورهای الان رو که نداشتم اما امیدی ته دلم روشن بود، خلاصه جواب مرحله اول اومد و من قبول شدم جز سه برابر ظرفیت و بعد متوجه شدم بالاترین نمره رو گرفتم بعد مرحله دوم و سوم و گزینش و دوره عملی رو به ترتیب قبول شدم و استخدام شدم خیلی خوشحال بودم.
من واقعا با تمام وجود دبیری رو دوست داشتم و بهش رسیدم الان هشت سال گذشته و این یکی از خواسته هام بود که بهش رسیدم و فراموش کردم.
سوال دوم
یکسال هست که با آموزه های استاد آشنا شدم و خیلی از باورهای غلط گذشته رو بهبود دادم و هنوز دنبال باورهای مخرب دیگه هستم اینقدر زیادن که گاهی از خوندن کامنت دوستان میفهمم که منم دارم این باور رو و نمیدونستم.
خلاصه که الان به تضادی در مورد رابطه و شغلم برخورد کردم که هفته پیش تصمیم گرفته بود استعفا بدم با ورود به این پروژه تغییر متوجه شدم شخصیت من احتیاج به تغییر درست و حسابی داره و تا تغییر نکنم چیزی تغییر نخواهد کرد. به خودم از دیروز تعهد دادم باجدیت روی تمرینهای دوره ها کار کنم و امروز یه قدم کوچک برداشتم و دوست دارم هر روز بهتر از روز قبل باشم.
بزرگترین یا عجیبترین موفقیتی که در گذشته (حتی دوران جوانی) با «ایمان خالص» و «شور و شوق» و بدون توجه به منطقِ ‘چطور؟’ به دست آوردید، چه بود؟ (لحظهای که با دست خالی یا امکانات کم، کاری کردید که از نظر دیگران نشدنی بود)
یادمه وقتی چندسال پیش برای کنکور آماده میشدم
خیلی ها میگفتن ول کن قبول نمیشی ،،،،،عمرتو گذاشتی ول کن
بارها شد که تو یه سری تضادهاااا شاید هرکسی جای من بود دوام نمیورد ولی من ادامه دادم ،،،،،بخدا قسم
وقتی اولین قدمو برداشتم و حتی پول خریدن یه کتاب نداشتم ،،،،،خداوند درهارو برام باز کرد،،،،به واسطه یکی از دوستام با یه دختر خانم آشنا شدم که در سال پیش دانشگاه تهران قبول شده بود و چندین سال پیش معادل 20 میلیون الان شایدم بیشتر کتاب خریده بود،،،،،،من از هر کتاب چندین نسخه اونم بهترینشو داشتم ،،،،،،،یه روز رفتم دره خونشون گفت مهسا یه ماشین بگیر کتابارو ببر حس میکردم چند دونه باشن ولی اندازه یه اتاق کتاب تست بود اونم بهترینش خلاصه همه کتابارو بهم داد حتی یه خطم نزده بود توش و همه تست هارو قبلا تو کاغذ زده بود و کتابا تمیز بودن ،،،،انگار تازه خریده بودمشون ،،،،
خلاصه خدا به جای یه شاخه گل یه دسته گل بهم داد ،،،،،،،شکر
خلاصه برای کنکور شروع کردم خوندن و چنان با شوق میخوندم و با ذوق کتاباروورق میزدم من با عشق درس میخوندم و همینم باعث شد تو بهترین دانشگاه فرهنگیان قبول بشم اونم دبیری،
من هدفم مستقل شدن بود و میخواستم از همون دوران دانشجویی حقوق داشته باشم و از همون روز اوب ک رفتم دانشگاه بهم حقوق دادن.
با دست خالی ولی با امید تونستم و شد:)
امروز در کجای زندگیتان (کاری، مالی، روابط) ایستادهاید که احساس میکنید آن «شور و شوق» و «ایمانِ» گذشته را کم دارید و نیاز دارید آن را دوباره به یاد بیاورید؟
از نظر کسب و کار و ناز نظر مالی احساس میکنم ایستادم میخوام هدفمو بزرگ تر کنم و کسب و کار خودمو داشته باشم و آرزوی منم داشتن یه گالری و هدفم اینکه برند خودمو داشته باشم ،،،،من ظروف سرامیکی و سفالگری تازه دارم یادم میگیرم و کلاس میرم و واقعا از ته قلبم میخوام برای خودم کار کنم .
میخوام یه برند جهانی داشته باشم و هرکسی ک ظرف و ظروفی که من ساختمو میخره بگه از فلان برنده ،،،،،
این آرزو از بچگی تو وجودم بود،،،،همیشه دلم میخواست یه گالری داشته باشم ک چندین طبقه باشه ،،،یه طبقش برای آموزش
یه طبقش فروش محصولاتم و برندم
و یه طبقش فروش وسایل و ادوات هنری باشه برای کسایی که میخوان کار هنری شروع کنن…..
دلم میخواد تو امریکا تو اروپا و کانادا شعبه از گالریم باشه و ظروف با برند اسم خودم که البته معنی اسمم مَه به معنی ماه ،،،،،میخوام این اسم پشت تمام ظروفم هک بشه مثه برند دنی هوم
خدایاشکرت
سلام به استاد و مریم شایسته و دوستان عزیز
خیلی سپاس گزارم بابت این فایل زیبا و از منصوره جان عزیز بخاطر این تجربیات فوق العاده اش. این فایل یک درس خیلی بزرگ برای من داشت اونم این بود که چطور ها رو کنار بزارم و به خدا باور داشته باشم که با هر روشی که شده من رو در مسیرم یاری می کنه. چون قبلا من از خودم خیلی این چطور ها رو می پرسیدم و چون جوابی هم براشون نداشتم خیلی زود ناامید می شدم و یکی از مشکلات اصلی من هم همین بود الان فهمیدم که به خدا باید اعتماد کرد چیستی و چطور ها رو باید کنار گذاشت هدایت ها و کمک های خدا با ذهن نمی شه حدس زد و فهمید.
1. بزرگترین یا عجیبترین موفقیتی که در گذشته (حتی دوران جوانی) با «ایمان خالص» و «شور و شوق» و بدون توجه به منطقِ ‘چطور؟’ به دست آوردید، چه بود؟ در سن 14 سالگی من شروع کردم به یادگیری برنامه نویسی و از یک سیستم خیلی قدیمی شروع کردم می رفتم اسم سایت ها و کلید های میانبر رو با مداد در گوشه مانیتور می نوشتم تا یادم بمونه هر روز من با شور و شوق مشغول یادگیری برنامه نویسی بودم هر روز من به کد نویسی می گذشت اصلا برام مهم نبود نتیجه می ده یا نه چقدر زمان می بره یا نه من به خودم قول داده بودم گفته بودم طاها تو باید توی این کار تا ته اش بریی بعد اش آروم آروم یه لپ تاپ عالی خریدم و بعد از تقریبا دو سال در سن 16 سالگی من به آنچنان مهارتی توی برنامه نویسی رسیدم که تونستم اولین پروژه کاری خودم رو بگیرم و درآمد کسب کنم و اصلا باورم نمی شد که خدا چطور این پروژه رو به طرز شگفت انگیزی به من هدایت کرد.
2. امروز در کجای زندگیتان (کاری، مالی، روابط) ایستادهاید که احساس میکنید آن «شور و شوق» و «ایمانِ» گذشته را کم دارید و نیاز دارید آن را دوباره به یاد بیاورید؟ الان در همین برنامه نویسی که ایستادم احساس می کنم نسبت به قبل شور و اشتیاق کمتری دارم انگاری که دیگه سر شدم و توی مدار موندم و رشد نکردم , هنوز هم وقتی به این فکر می کنم که برم وارد یک شرکتی بشم یا با برنامه نویس های حرفه ای کار کنم قلب ام از شور و شوق یادگیری چیز های جدید به تپش می افته یا زمانی که یک مبحث جدید رو می رم یاد می گیرم خیلی شور و اشتیاق دارم و یا زمانی که یک باگ رو در پروژه ها بر طرف می کنم اما موضوعی که مقداری اذیت ام می کنه اینه که مثل قبل تمام فکر و ذکر ذهن من برنامه نویسی نیست من قبلا شب تا صبح و صبح تا شب فقط به تنها چیزی که فکر می کردم برنامه نویسی بود ولی الان این طور نیست شایدم ها دارم زیاده روی می کنم , نمی دونم چون الان خیلی احساس بهتری دارم چون دارم اروم اروم رشد می کنم ولی قبلا هیچ کاری جز برنامه نویسی نداشتم , هیچ تفریحی , هیچ حس خوبی جز برنامه نویسی ولی الان من هم تفریح می کنم و هم لذت می برم و هم با عشق کارم رو انجام می دم و احساس ام هم خیلی خوبه فقط زمان کمتری رو نسبت به قبل به برنامه نویسی اختصاص می دم.
همه شما رو به خدای بزرگ می سپارم
به نام خداوند بخشنده ومهربان
سلام به اساتید عزیزم ودوستان خوبم
قسمت پنجم پروژه تغییر را در آغوش بگیر
تمرین::
1- بزرگترین یا عجیب ترین موفقیتی که در گذشته
با”ایمان خاص” وشور وشوق ” وبدون توجه به منطق چطور؟بدست آوردید،چه بود؟
موردی که 2 سال قبل برای فروش خودرو اقدام کردم واطرافیان ودوستان وکسانی که برای فروش ماشین از شون کمک خواستم وبه من میگفتند به هیچ وجه با قیمتی که گذاشتی فروش نمیره وبارها مشتری میاد ولی پایین تر از قیمتی که میگی قبول میکنند وچون چندین ماه از اعلان فروش گذشته تنها راهش اینه که با همین قیمتی که مشتری خرید ماشین میاد،بفروشی وگرنه کلا امکانپذیر نیست وخودروهای جدید میاد وشرایط فروش برات سخت تر میشه،،،،بدنبال شنیدن این صحبتها از چندین نفر یه لحظه از ذهنم گذشت که خودم اقدام کنم وبرم سمت صافکاری که قبلا کارهای خودرو رو انجام میداد وانسان منصف وصادقی هست وهمون لحظه حرکت کردم ورفتم وازشون سوال کردم وایشون گفتند شما خودتون چه قیمتی میفروشین؟؟؟
ومن قیمتی که خودم مد نظرم بود،گفتم وایشون گفتند میسپرم برای فروش وبهتون اطلاع میدم،چند ساعت بعد مشتری خرید تماس گرفت ودرعرض 72 ساعت کلیه کارهای فروش وتحویل خودرو با همون قیمت مدنظرم انجام شد وهمه اطرافیانم ودوستانی که در جریان بودند متعجب شدند وحتی بعضی از اونها به شوخی گفتند،کلاه سر طرف گذاشتی!!! چطوری؟؟کی بهت معرفی کرد؟؟؟و…
مورد دوم،،،تنهایی اقدام کردن برای رهن خونه خودم با قیمتی که مدنظرم بود وبارها مشتری با قیمت پایین تر میومد وبنگاههای مختلف میگفتند، الان شرایط کساده وبهتره با همین قیمت بدی رهن وگرنه فرصتی برای رهن خونه جدید برات پیش نمیاد !!!من مصرانه ومصصم( همراه با کمی نگرانی ونجوایی که نکنه درست بگن!!!) ته دلم امید وایمان داشتم که همیشه خداوند مسیر رو برام باز کرده،مطمئنا ایندفعه هم من رو تنها نمیذاره (با مرور حرف یک بنگاهی که موافق قیمت مد نظرم بود) ،،،،از بنگاهی تماس گرفتند ویکی از همکاراشون برای رهن خونه با قیمتی که گفتم موافقت کرد وبراحتی رهن خونه جایی که مد نظرم بود انجام شد(البته هزینه رهن خونه جدید رو داشتم،فقط برای اینکه باور خودم تقویت بشه که با همون قیمتی که یکی از بنگاهی ها گفته ولی بقیه مخالفن، من میتونم خونه رو رهن بدم ).
2-امروز در کجای زندگی تان( کاری،مالی،روابط)ایستاده اید که احساس میکنید آن””شور وشوق “” وایمان ” گذشته را کم دارید ونیاز دارید آن را دوباره به یاد آورید؟؟
پاشنه آشیل من در روابط هست که نسبت به قبل بهبودی محسوس با تعهدِ حضور درسایت وخوندن کامنتها وکامنت گذاشتن ویادآوری مسیری که بهبود ایجاد شده،، کمکم کرده که ادامه بدم،، هرچند گاهی نجواها ومقایسه ،من رو متوقف کرده وبا نشانه هایی که خداوند هدایتم کرده، به مسیر برگشتم وادامه میدم.
قبل از ازدواجم در سال 88 همیشه خواسته هام وشرایطی که مد نظرم بود رو برای دوستان وخانواده میگفتم وبهش توجه میکردم، واقعا شرایط وموقعیت وروابط زیبایی رو خداوند در مسیر زندگی ام قرار داد تا خواسته هام رو تجربه کنم والان که مرور میکنم، میبینم خودم با کمالگرایی ومقایسه کردن ومسئولیت پذیری بیش ازحد میخواستم وظایف بقیه رو هم بعهده بگیرم واین احساس عدم لیاقت ،کم کم نعمتها رو در زندگی ام بویژه در خصوص روابط وآرامشی که تجربه میکردم ،کمرنگ کرد (ولی پیامد زیبایِ این جدایی، باور داشتن خودم وتوانایی هام ومهارت تجربهِ عدم وابستگی به افراد هست وشکر گزار این نعمت وتجربه خودم واعتماد به نفس بالاترم وخلق نعمتها ودیدن اونها در زندگی ام هستم)
در حال حاضر نا خودآگاه، باور اشتباهی که باید به ته خط رسید وبدنبال احساس عجز کردن خداوند نعمتها وفرصتها رو سر راهت قرار میده وآرامش میگیری،باعث میشه زمانی که آرامش دارم وهمه چیز خوب پیش میره،،فک کنم که نباید الان چیزی بخام،،یا اینکه اگر هم بخام مثل زمانی که احساس عجز میکنم معجزه تو زندگی ام رخ نمیده!!!
در صورتیکه هم در زمینه روابط وهم شغلی وهم مالی بارها معجزات رو تجربه کردم ومسیرم راحت تر از قبل پیش رفته،،ولی اغلب اوقات این باور اشتباه در ذهنم باعث میشه که فک کنم در زمان راحتی،راحتی ونعمت بیشتر رقم نمیخوره وباید سختی بکشی ودرخواست کنی وبعد جواب بگیری!!!
واین باور اشتباهم، بدنبال عدم احساس لیاقتِ خلق آرامش ورفاه وراحتی وزیبایی هر روز بهتر از روز قبلم هستش که فقط با تغییر باورهام ودیدگاهم در این زمینه میتونم از این زیبایی ها ونعمتها وشادی ها وروابط زیبا در آرامش وبدون عذاب وجدان در قبال بقیه لذت ببرم وشکر گزار باشم واونها رو ببینم وبهشون توجه کنم.
سپاس فراوان از استاد عزیزم که با مرور وتوجه به این آگاهی ها بهتر از قبل، خودم وباورهای اشتباهم وپیدا میکنم وجهت بهبودشون مسیر تکاملم رو طی میکنم.
شکر وجود استاد جانم
بله من اول سال 99 با شروع کرونا برای اولین بار توی عمرم یک خونه 2طبقه اجاره کردم بدون هیچ پولی یسری وسایل خونه رو فروختم تا 20 م پول رهن جور شد و اجاره ماهی 2.5 م بود ک برای من بخصوص برای شروع خیییییلی زیاد بود از خدا خواستم برام انجامش بده
و در اوج بیماری ک همه از هم فرار میکردن من شاگردام یکی یکی شروع کردن به ثبت نام چون خیال خانواده راحت بود از اینکه مکان خصوصیه و از من هم شناخت کامل داشتند چون سالها فرزندانشون شاگردم بودند
توی هر سانس 3تا 4 نفر ثبت نام کردم
قبلا در یک سانس 40 نفر شاگرد بود
اما الان مجبور بودم با تعداد کم کار کنم بخاطر بیماری
اما چنتا سانس تشکیل دادم و قیمت رو بالاتر بردم
کم کم شلوغتر شد
و یکی از اساتید دیگه هم ک متوجه شد من هوم جیم زدم تماس گرفت و از من برای کلاس خصوصی تایم اجاره کرد
خلاصه که درامدم از قبل کرونا بیشتر شد کم کم هوم جیمم رو تجهیز کردم
از تاتامی کفپوش تا آیینه و دمبل و کولر و استپ و کیسه بوکس و کلی وسایل دیگه و اتفاقا همون سال شاگردم در همون فضای 30 متری در کشور در رده سنی جوانان به مقام سوم رسید و دعوت به اردوی تیم ملی شد
و الان دوباره همون ذوق رو دارم درونم زنده میکنم و دیروز کمالگرایی رو کنار گذاشتم و با همون مبلغ کمی که داشتم شروع کردم به خرید چنتا دمبل و دارم دنبال فضایی برای اجاره واسه باشگاه میگردم با دستان خالی
من دستام خالیه ولی او میدونه چطور و از کجا من نمیدونم او خودش کار رو پیش میبره من فقط قدم به قدم میرم سراغ چیزی که میگه
دیروز ذوق مرگ شدم از خرید دمبلهام اصلا فکرشو نمیکردم بتونم بگیرم ولی پولش رسید و بلافاصله بدون تعلل خریدمشون
امروز ک جمعه س میرم در دل طبیعت و حالشو میبرم
فردا دنبال فضا واسه اجاره ام
الهی ب امید تو
شکرت خدای من برای وجود استاد عزیزم و این دانشگاه بی نظیر
سلام به استاد عباس منش عزیزم و مریم جون درصلح و تمام اعضای این سایت که خانواده ی بزرگم هستند
سپاسگزارم از مهربان پروردگارِ سخاوتمندم که هدایتم کرد به سمت این آگاهی ها تا خوب زندگی کنم و کمک کنم جهان جای بهتری برای زندگی کردن باشه
سپاسگزارم از شما استاد عباس منش عزیزم که این آگاهی های بسیار ازشمند رو به صورت هدیه دراختیارمون قرارمیدین
وسپاسگزارم از خودم که دراین مسیر ثابت قدم هستم تا هم در دنیا و هم آخرت سعادتمند باشم
داستان منصوره ی عزیزم ، منو برد به هشت سال قبل(1396) ،درست زمانی که تازه با آگاهی های توحیدی این سایت آشنا شده بودم و به پشتوانهی این قوانین و صحبت های استاد ، دست خالی و با مدرک دیپلم رفتم با شهردار, جایی که زندگی میکنم صحبت کردم و ازش تقاضای سالنی برای اجرا کردم اونم منو ارجاع داد به شورا و اونا هم قبول کردن که سالن اجتماعات شهرداری رو دراختیار من قرار بدن تا بتونم کلاسهامو برگزار کنم بدون ریالی پول و حتی مدرک معتبری برای اجرا، که بعد از اون با برخورد با اولین تضاد رفتم دنبال مدرک و بعد ادامه ی تحصیل و بعد اجراهای بسیار قوی و پرشور تو دانشگاه ها و مراکز خصوصی و مدارس و مساجد استان محل سکونتم
من اولین قدم رو به پشتوانه ی آگاهی هایی که استاد بهم داده بود برداشتم ، یادمه میگفتم استاد تونست منم میتونم ، خودمو بسته بودم به این آگاهی ها و پرشور و پرانگیزه و شجاع میرفتم تو دل ترس هام ، من هیییچ پولی نداشتم برا همون تمام زورمو زدم تا سالنو رایگان بگیرم ، من لکنت زبان داشتم و ترس تمام وجودمو فرامیگرفت که حین سخنرانی حمله عصبی بهم دست بده و نتونم حتی به حضار سلام بگم ، من زمان شروعم نه مدرک تحصیلی بالا داشتم(دیپلمه بودم ) نه مدرکی برای اجرا ، اما توسط یک استاد بزرگواری حسابی آموزش دیده بودم و تو اون حوزه حرفایی برای گفتن داشتم کافی نبودم اما برای شروع بسیار با انگیزه بودم
درامتداد این شروع و شجاعت لیسانس گرفتم دوتا مدرک بسیار معتبر از دانشگاه تهران گرفتم ، مدرک بین المللی سخنرانی حرفه ای گرفتم و همچنان که تو اون مسیر بودم خودمو بهبود دادم و کارموبه دانشگاه ها کشوندم و اونجاها کلاس هامو برگزار میکردم ، رزومه ای بسیار پر پرو پیمون از اجراهای آنلاین و حضوری برا خودم جمع کردم جوری که تو کرونا سمینار های آنلاین باحضور تمام دانشگاه های علمی کاربردی کل کشور برگزار میکردم و هربار به تعداد شرکت کنندگان اضافه میشد
الان مسیر کاری من تغییر کرده و میخوام خودم صاحب کسبو کارم بشم علاقمندم که تو شرکتی که کار میکنم صاحب کار باشم و من این تعهدوکه تا عید حقوقم سه برابر بشه رو با خودم بستم و هرروز بالذت از پروردگارم خواستم که هدایتم کنه به اینکه چطور باهمین تایم کاری و همین کاری که انجام میدم حقوقم سه برابر بشه، مدیریت و صاحب کسبو کارم باشم چیزیه که عاشقشم
نمیتونم بگم درکمال تعجب یا ناباوری جهان بهم پاسخ داده ،چون میدونم قانون عمل کرده چون من در حد توانم درست دارم مطابق قانون عمل و زندگی میکنم ،پس در کمال کار کرد قانون ، رئیسم بهم پیشنهادی داد که من فقط میتونم بگم در مقابل خداوند تعظیم کردم و اشک شوق ریختم ، ایشون گفتن یک شرکت دیگه بنام خودشون ثبت شده دارن، که همه ی کارهاش انجام شده گفتن که تو هفته جدید بریم اونو دوباره راه بندازیم اما صفر تاصدش با خودت ، خودت بشو صاحب کسبو کارت و سودو زبانش برا خودت که بعد اون با اعتباری که جمع میکنی و تجربه ای که بدست میاری بتونی شرکت خودتو راه بندازی البته که من میدونم که باید از قراردادهای کوچیک شروع کنم تا کاملا کار دستم بیادوتکاملمو دراین مسیر حتما رعایت میکنم و بسیار شادم از پشتیبانی این قوانین از اینکه من پای در راه بنم و هیچ مپرسم ،تاخود راه بهم بگه که چون باید کرد
من نزدیک یک سال هست که تو این شرکت کار میکنم و بسیاری از فنون رو بلد شدم اما خودم سرمایه ی ثبت شرکت و پرداخت مالیات و … رو نداشتم حالا یکی از دستان خداوند اومده و میگه بیا این شرکت ثبت شده ی آماده ی مال تو ،کارهای کوچیکم وقرار دادهای کوچیکم درابتدا خودم بهت میدم تا خودت کم کم راش بنداز ی ،منم کنارتم و همه جوره کمکت میکنم .
خدایا سپاسگزارم که جهان هستی رو با قوانین ثابتش آفریدی تا من به پشتوانه ی این قوانین و این ثبات حرکت کنم و سعادتمند بشم
خدایا چگونه است که من اصصصصصصلا نباید بگم چطور….
من فقط باید سمت خودمو درست انجام بدم، اونوقت خداوند از هزاراااااااران مسیر که عقل من و ذهن منطقی من اصلا ازش خبر هم نداره ، منو به خواستم برسونه.
البته من شدیدا قدر دان رئیسم هستم اما اعتبارشو به خداوند میدم و به خودم یادآوری میکنم که ماریا مادامی که تو این مسیری و داری توحیدی زندگی میکنی به سمت بهبود خواهی رفت پس خداوند رو به یاد بیار و همیشه سپاسگزار خداوند باش
ماه اول که وارد این شرکت شدم به دایی بزرگم که خیلی دوسش دارم و دکترای مشاوره خانواده داره گفتم که میخوام این شرکتو داشته باشم راستی رشته ی تحصیلم که عاشقشم هستم مدیریت کسبو کارهست و من روانشناسی ثروت ها و محصول اصول کسبو کار شخصی هم خریده بودم و روخودم کار میکردم
وداییم گفت فعلا برای این خواسته کمی زوده نیست؟؟
ومن گفتم درخواست که میتونم بکنم ، خواسته که میتونم داشته باشم….
یادمه استاد عباس منش عزیزم تو یکی از فایل هاش که بلوز قرمزم پوشیده میفرمایند که ماحتی برای یک دقیقه فقط یک دقیقه نمیتونیم خواستمونو تو ذهنمون نگه داریم همون لحظه ذهن منطقی مون میاد وسط و میگه با شرایط تو نمیشه با موقعیت تو با کمبود های تو نمیشه و نمیذاره حتی یک دقیقه به خواستت فکر کنی
درحالی که مایی که تواین مسیر هستیم نباید امکان پذیری تحقق خواستمونو با محدودیت های شرایط الانمون بسنجیم باید بتونیم به غیب و به خداوند ایمان بیاریم و توانایی هامون رو باور کنیم و خداوند رو منبع تمام فراوانی ها بدونیم
خدایا من به هرخیزی ازجانب تو فقیرم منو به راه راست راه کسانی که به آنها نعمت دادی هدایت کن
خدایا من میدونم که دستهای توانمنددیگری پرکار است دستهای توانمند نیرویی برتر که بی نیاز و بری از قوانین محدود کننده ی آدمهاست
خدایا من میدونم مدامی که دراین مسیرم و دارم رو باورهام کار میکنم انسان های نازنینی وارد زندگیم میشن که از جهت بهم کمک میکنن من میدونم که مانعی بزرگتر از نجواهی ذهنم برای موفقیت های که میخوام بدست بیارم نیست من میدونم که باید خوش بینی بیش از حد الهامات قلبمو باورکنم و روی اون حساب کنم چون این خداوند هست که وعده ی فزونی میده و میگه که آینده ی تو درخشان تراز گذشته تو خواهد بود ، من میدونم که من همیشه خالق بودم فقط اون موقع ها باورهای محدود کننده داشتم و درامتدادش تجربیات ناخوشایند داشتم حالا باورهامو قوی میکنم تا تجربیات دلخواهمو داشته باشم خدایا من به هر خیری ازجانب تو فقیرم منو به راه راست هدایت کن
عاشقتونم وسپاسگزارم که بااین فایل ها باعث میشید تا موفقیت هامونو بیاد بیاریم که بیادآوردن نعمت های که در گذشته بهمون داده شده باعث میشه تا باور کنیم که بازهم میتونه بهمون نعمت بده ، عاششششقتونم استاد عباس منش عزیزم وعشق برای خانواده بزرگم در سرزمین توحیدی عباس منش.
سلام و درود به استاد عزیز
اول از هم از خداوند سپاسگذارم که من رو هدایت کرد به آموزه های ارزشمند پروژه تغییر را در آغوش بگیر.
بزرگترین و یا عجیب ترین موفقیتی که بدون توجه به اینکه چطور؟به دست آوردم چه بود؟
من مدتی بود که دنبال کار می گشتم با اینکه اون کارها مورد علاقه ام نبودند ولی فقط میخواستم انجامشون بدم که درآمدی داشته باشم
چون من مسیرم رو گم کرده بودم و مدت ها از علاقه ام فاصله گرفته بودم
و هر بار که هر دری رو میزدم برای پیدا کردن کار و هر بار در بسته بود
مصاحبه های مختلف میرفتم و هر بار به در بسته میخوردم جایی که دیگه ناامید شدم که چرا من هر دری رو میزنم بسته است منکه دارم تلاش خودمرو انجام میدم
البته بماند که مدت ها بعد دلیل بسته شدن اون درها رو متوجه شدم به لطف خدا که خدا میخواست دری قشنگ تر از همه درهای دیگه برام باز کنه
تا اینکه مدتی بعد که من شروع کرده بودم رو خودم کار کردن سپاسگذاری انجام میدادم و فایل های رایگان استاد عباس منش رو گوش میدادم و تصمیم گرفته بودم توجهم رو بزارم رو زیبایی ها و نعمت ها این تمرین حس و حالم رو خیلی خوب کرده بود و در کنارش رو دوست داشتن خودم هم کار میکردم
تا اینکه خداوند و جهان هستی جواب این تغییر فرکانس و احساس های خوب من رو به شکلی هیجان انگیز بهم داد
کاری بهم پیشنهاد شد که مورد علاقه ام بود
خیلی راحت همه کارها رو خداوند داشت برامجور میکرد
با اینکه من هیچ تجربه ای از انجام اون کار نداشتم جز خیلی کم ولی گفتم با “توکل به خدا “و با “شور و شوق “و “ایمان” شروع میکنم و مطمئنم خدا من رو هدایت میکنه
شروع کردم و اون پیشنهاد کاری رو قبول کردم
که هم بهش علاقه داشتم هم اینکه با همین گوشی تو دستم شروع کردم بدون سرمایه اولیه و از صفر تونستم به لطف خدا به مبلغی برسونم خودم رو البته که جا برای پیشرفت های خیلی بیشتری هنوز وجود داره تازه ابتدای راهم
در واقع تونستم خودم با کمک خداوند پول بسازم
به لطف خدا همش به خاطر هدایت های خداوند و ایمان و توکل و شور و شوقی که در درونم داشتم برام اتفاق افتاد
از وقتی کارم رو شروع کردم و هربار از خداوند میخوام که قدم هام رو هدایت کنه و اون هم به سادگی این کارو انجام میده
فقط کافیه به قول استاد عباس منش عزیز ما ایمان داشته باشیم و باور و احساسمون خوب باشه اتفاق های خوب خیلی راحت تر از چیزی که فکرش رو میکنیمبرامون اتفاق میفته همونطوری که برای من اتفاق افتاد.
استاد جان ممنونم برای حضورتون و آموزش های ارزشمندتون
بنام خدا
پاسخ سوال اول: چند سال پیش که میخواستم مهاجرت کنم دوران کرونا بود و ویزا بسته شد اما میگفتم یه راهی پیدا میکنم و ویزا میگیرم
یادم نیست همون شب بود یا چند شب بعدش یکی از همکاران قدیمی ام که یه آقا بسیار با شخصیت و مودب بود و ما باهم در ارتباط نبودیم و شاید یه سال بود ازش هیچ خبری نداشتم
ساعت 12 شب بهم پیام داد و من فردا صبحش پیامرو خوندم بعد احوالپرسی گفت شمام که قصد مهاجرت داشتین چی شد رفتین؟ گفتم نه ویزا بسته است بخاطر کرونا
گفت میتونی از فلان طریق اقدام کنی و من پیگیر شدم و منو خواهرم تونستیم ویزا بگیرم و همه تعجب کردند.
من واقعا نمیدونستم چجوری میشه ولی میگفتم یه راهی پیدا میکنم و راه باز شد
پاسخ سوال دوم: الان با اینکه تو اوج جوانی هستم توی سن25 سالگی قرار دارم اما انگیزه ام کم شده، شور و شوق کمتری به زندگی دارم شاید دلیلش اینه که نوک قله را نمیبینم، بجای تمرکز به لحظه ای که به خواسته ام رسیدم تمرکزم روی شرایط کنونی زندگی من است شاید هم یه جاهای هم هنوز توی گذشته گیر کردم اما هرچی که است واقعا هر روز دارم روی خودم کار میکنم از خداوند میخوام بازم بهم جسارت بده که مثل قبل فقط بخوام و به چگونه گی اش فکر نکنم..
خدایا اراده ام را قوی کن.
آمـــین.
سلام استاد عزیز.
امیدوارم هر کجا هستید در پناه خدا شاد و موفق باشید.
خیلی خوشحالم که کامنتها شرکت میکنم.
میخواهم یکی از تجربههای خاص موفقیتم را با شما به اشتراک بگذارم
وقتی زانتیا تازه وارد ایران شده بود من فقط 18 سال داشتم. این ماشین برایم خیلی جذاب و دستنیافتنی به نظر میرسید چون معمولاً فقط کارخانهدارها و سرمایهدارهای شهر سوار آن میشدند اما من با خودم گفتم اگر ذهن کار میکند اگر تصویرسازی واقعاً اثر داردمن هم باید بتوانم به این ماشین برسم
در آن زمان یک پژو 405 ( 2000 ) داشتم که از نظر قیمت هیچ شباهتی به زانتیا نداشت با این حال هر روز و هر شب خودم را سوار زانتیا میدیدم سه ماه تمام تصویر رانندگی با آن را در ذهنم تکرار میکردم
یک روز دوستی به دفترم آمد و اصرار کرد که پژو را همان لحظه از من بخرد ( من اصلاً قصد فروش ماشین نداشتم و به کسی هم نسپرده بودم برای فروش ) پول را همانجا پرداخت کرد و من تصمیم گرفتم برای خرید یک ماشین دیگر به نمایشگاهها سر بزنم چند روز بعد در یکی از نمایشگاهها یک زانتیا دیدم که گوشهی آخر نمایشگاه گذاشته شده بود و خاک گرفته به فروشنده گفت من این ماشین را میخواهم
انگار همهچیز از قبل آماده شده بود در چند ثانیه تمام ماشین های که جلوش پارک شده بود بیرون زدن و ماشین را بیرون آوردند شستند و به من گفتند بفرمایید من سوار شدم فقط لذت میبردم و حتی به این فکر نمیکردم که آیا پولش را دارم یا نه به هیچی فکر نمیکردم
وقتی ماشین را برای بررسی به نمایندگی بردم و برگشتم فروشنده نمایشگاه مرا به اتاقش دعوت کرد و خیلی محترمانه گفت
ما شرایط خرید را طوری برایت میچینیم که بتوانی این ماشین را بخری
من مبلغ نقدی حاصل از فروش پژو را بهعنوان پیشپرداخت دادم و باقی را با شرایط بسیار مناسبی برایم تنظیم کردند انگار همهی اتفاقات دست به دست هم داده بود تا من به این خواسته برسم
وقتی زانتیا را به خانه آوردم خانوادهام باور نمیکردند که واقعاً آن را خریدهام اما واقعاً خریده بودم و این برای من یک معجزهی واقعی بود
از لحظهای که این ماشین دادخواست کردم تا زمانی که به آن رسیدم حدود سه ماه طول کشید اما در تمام این مدت احساس خوب رسیدنش را هر روز تجربه میکردم و خداوند همهچیز را طوری کنار هم قرار داد که این رؤیا به واقعیت تبدیل شد
امیدوارم این تجربه برای دوستان عزیز مؤثر و الهامبخش باشد.
در پناه خدا شاد، موفق و سربلند باشید
سلام استاد عزیزم،خانم شایسته عزیز و دوستان بهشتی ام
1.بزرگترین یا عجیبترین موفقیتی که در گذشته (حتی دوران جوانی) با «ایمان خالص» و «شور و شوق» و بدون توجه به منطقِ ‘چطور؟’ به دست آوردید، چه بود؟ (لحظهای که با دست خالی یا امکانات کم، کاری کردید که از نظر دیگران نشدنی بود.)
دو سال بعد از آشنایی با استاد در مورد رابطه ام خواسته ای داشتم و شور و شوق زیادی هم برای رسیدن به اون خواسته ام داشتم. یادمه فقط فایل گوش میکردم، تمرین انجام میدادم و خیلی زیاد روی خودم کار می کردم و حالم بسیار خوب بود. هر روز صبح تو سرویس خواسته ام رو تجسم میکردم و بسیار لذت میبردم و حتی کم کم این احساس لذت آنقدر عمیق تر میشد که قشنگ میفهمیدم که خیلی به خواسته ام نزدیکم و خیلی زود جهان پاسخ داد و من خیلی راحت و نرم به خواسته ام رسیدم.
یادم میاد اون موقع اصلا از خودم نمی پرسیدم آخه چطوری می خواد بشه یا می میخواد اتفاق بیوفته. فقط روی خودم کار می کردم و لذت میبردم و انگار نه دلم قرص بود که حتما میشه.
من یکبار دیگه اسفند پارسال و اواخر فروردین امسال این فرمول رو تجربه کردم. با شروع دوره فوق العاده هم جهت با خداوند من کار کردن روی خودم رو خیلی تمرکزی و با قدرت بیشتری ادامه دادم و بیشتر ساعات روز یا فایل گوش میکردم، یا کامنت میخوندم یا کامنت مینوشتم و یا تمرین انجام میدادم. مدت ها بود که میخواستیم خونه مون رو عوض کنیم اما نمیشد. به طور معجزه آسایی تو تعطیلات عید این امکان فراهم شد و ما خیلی راحت و نرم به خونه جدید رفتیم و من کاملا متوجه شدم که این پاداش تمرکزی کار کردن من روی خودم بود.
2. امروز در کجای زندگیتان (کاری، مالی، روابط) ایستادهاید که احساس میکنید آن «شور و شوق» و «ایمانِ» گذشته را کم دارید و نیاز دارید آن را دوباره به یاد بیاورید؟
امروز در مرحله ای هستم که باز رابطه ام نیاز به بهبود داره و از همه مهمتر من دوست دارم کسب و کار شخصی خودم رو داشته باشم و خدا هم بهم گفته که چی میخوام و قدم اول رو چه جوری بردارم. درواقع قدم اول من دو بخشی بود ، بخش اول رو امتحان کردم دیدم نه حال نمیده بهم، ولی میدونم که اگر وارد بخش دوم که تدریس خصوصی سازم هست بشم خیلی پیشرفت میکنم چون عاشقش هستم و از نواختن و یادگیری سازم خیلی لذت میبرم. و باید روی باورهای کار کنم که من خیلی مدرس فوق العاده ای هستم و کار من بسیار ارزشمند است. و مشتری برای من زیاد است.
ولی یه مشکلی هست. من شور و شوق لازم رو ندارم. یه جورایی بی حال حرکت میکنم. من هنوز هم روی خودم کار میکنم. از وقتی که آموزش رو با استاد شروع کردم تقریبا هر روز روی خودم کار میکنم. من هر روز فایل گوش میدم، تمرین انجام میدم، کامنت میخونم یا می نویسم اما یک فرقی با 3 سال پیش یا با اسفند پارسال دارم، اون شور و شوق و ایمان رو دیگه ندارم، اون حال خوبم کمتر شده.
توی مسیرم مرتبا سعی می کنم تصحیح مسیر کنم و جلوتر برم ولی اون شور و حال رو دیگه ندارم.
با این فرمولی که استاد گفتند که :
«شما باید آنقدر داستان موفقیت گذشتهی خود را (داستان گالری اصفهان) برای خودتان تکرار، بازگو و یادآوری کنید (بنویسید، نقاشیاش کنید، در موردش صحبت کنید) تا ذهنتان دوباره «باور» کند که آن قانون هنوز هم کار میکند.»
من هم باید انقدر این دو تا داستان موفقیتم رو برای خودم بازگو کنم، بنویسم، تحلیلش کنم تا یادم بیاد قانون و فرمول موفقیت یکی هست و دوباره شور و شوقم بیشتر بشه.
استاد جونم و خانم شایسته عزیزم بسیار سپاسگزارم بابت این پروژه فوق العاده که انقدر خوب ما رو کند و کاو میکنه.