تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۴ - صفحه 25


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

547 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    هاجر سیه نور گفته:
    مدت عضویت: 562 روز

    سلام و درود خدمت استاد عزیزم و بانوی مهربانی و آرامش.همچنین دوستانی ک ندیده دوسشون دارم…

    از یه جایی آدم میفهمه باید تغییر کنه ک دردش بیاد.. اهرم رنج خودبخود فعال بشه و ب این نتیجه برسه ک این موقعیت چیزی نیست ک اون رو به زندگی دلخواه شما برسونه!

    منم همچین شرایطی داشتم.. همسرم سالها بیکار و هیچ درآمدی نداشت. خودم هم پرستار بودم و هستم.. حقوقی ک میگرفتم به وسط ماه نرسیده تمام میشد.الان هم خیلی وقت ها تکرار میشه.. طوریکه پول توی کارت نداشتم ک تاخونه برم و پول تاکسی بدم.. یه حس بد و خفقان اور، ک چرا من با وجود لیاقتی ک داشتم باید نتیجه زندگیم این باشه. چرا این همسر چرا این وضع مالی و چراهای دیگه از خداوند گله میکردم و گریه میکردم چرا من چرا من

    الان دارم کمکم درک میکنم ک مسیول تمام ناکامیها خودم هستم.. افکار و باورهای خودم. احساس قربانی بودن، عدم لیاقت و ارزشمندی و توجه ب نداشته ها..

    خلاصه الان درسته دست و پا شکسته تمارین رو انجام میدم ولی حالم از قبل بهتره، درکم از قوانین بیشتر شده تفاوت و تناسب افراد با حالشون رو درک میکنم، الان درمرحله نرمش از یک ورزش سنگین هستم!!

    الگوی من دوستان سایت هستن که ب موفقیت رسیدن و صدالبته استاد عزیز..

    امیدوارم بتونم نشانه ها، هدایتها و الهامات رو بیشتر بتونم درک کنم..

    از نظرات و دیدگاه دوستان خیلی استفاده میکنم و خوشحالم که در این جمع عزیز هستم..

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
  2. -
    فرزانه رضازاده گفته:
    مدت عضویت: 972 روز

    به نام خداوند رزاقم

    سلام به استاد عزیزم ومریم جان وتمام دوستان هم فرکانسیم در سرتاسر این دنیای زیبا

    داستان من مربوط میشه به وضعیت ظاهریم وپوست چرب وپرتقالی صورتم و پهلو وشکمم که بزرگ تر شده بود ودیگه نمی تونستم به راحتی هر لباسی رو بپوشم وتوی استخر مدام این پهلوها من رو آزار میداد وحدود یک سال با خودم بابت رفتن به باشگاه یا خرید دوره قانون سلامتی درگیر بودم وشرایط هم برای خرید دوره برام فراهم نمیشد یا اگر پول دوره جور میشد به راحتی وسریع خرج میشد ومن میفهمیدم که هنوز از نظر ذهنی آماده تعهد دادن وروی اصول دوره موندن نیستم تا اینکه این رنج ظاهر من به حدی رسید که لذت خوردن انواع غذاها دیگه برام دیده نمیشد وبه لطف خداوند راحت دوره رو خریدم وامروز تقریبا 35 روزه که با قانون سلامتی دارم میرم جلو .نمیگم 100درصد به دوره عمل کردم ولی بالای 90درصد درمسیر وبا دوره بودم ونتیجه این 90درصد این شد که پهلوهام به شدت نسبت به قبل اب شده شکمم کوچیک شده وراحت میتونم روی پام رو ببینم چربی پوستم بسیار نرمال شده پوست پرتقالی بودن صورتم خیلی بهتر شده وپوست صورتم بسیار روشن تر ویکدست تر شده ,موهای چربم به حالت طبیعی رسیده وخیلی اتفاق های عالی وبی نظیری که با تغییر مسیرم واستفاده از اهرم رنج ولذتی که برام ایجاد شده بود وازش استفاده کردم دارم میبینم ولذت میبرم.

    خداوند رو بسیار شاکر وسپاسگزارم بابت اینکه مسیر رو بسیار برام هموارتر کرده ومیبینم که چرخ های زندگیم روغن کاری شده ودارم روان تر زندگی میکنم.

    خداروشکر بابت استاد ومسیری که با وجود ایشون هموارتر شده

    به امید تغییرهای بیشتر وبهتر در زندگی همگیمون

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
  3. -
    مریم واعظ گفته:
    مدت عضویت: 3352 روز

    من این متن رو به درخواست قلبم اینجا می نویسم

    مهر ماه 1402 بود، غرق در عاشقی روزمرگی هامون بودیم، یه خونواده شاد سه نفره خوشبخت، و این رو هم بگم از سال 1396؛ دانشجوی استاد هستم، انقدر این خواستن و عطش در من شدید بوده که تقریبا به یاد ندارم روزی رو که با این آموزه ها زندگی نکرده باشم، اون سالم با دوره احساس لیاقت همراه بودم، دچار یه بدهی سنگین مالی شدیم، اونهم این بدهی نه قرض بود نه وام، بدهی بود که به خاطر تعویق انداختن و اهمال کاری یه دست خداوند جدا از ما به زندگی مون دعوت شده بود، حساب بانکی ها صفر، پس انداز طلا و جواهرات و دلار مون در یک چشم به هم زدن صفر شده بود، اگر بخواهم کمی از اون روزهامون بنویسم من و همسرم طبق قانون سلامتی بیشتر اوقات فست هستیم ولی خوب اون روزها قدرت خرید گوشت نداشتیم ولی هرگز دست از این قانون برنداشتیم هر روز بال مرغ می خوردیم و بیشتر اوقات روزه بودیم و حتی دختر کوچک 5 ساله م زمانی که می گفت چرا کباب نمی خورین می گفتیم دکتر گفته باید بال مرغ بخورین.

    دوستان ماشین مون ضبط شده بود، با اسنپ می رفتیم. اینها شده بود واقعیت تلخ زندگی من

    اما

    حالا داستان هایی که تو سرم می گذشت رو براتون تعریف می کنم چیزهایی که تو روحم پرورش می دادم

    مثلا سوار اسنپ میشدم می گفتم خدایا شکرت ما راننده شخصی داریم، چقدر ما دارا هستیم

    و خالی از لطف نیست بگم من رویای اقامت دبی رو داشتم؛ مثلا زباله ادکلن با تصویر شیخ رو می دیدم، می آمدم خونه می گفتم ممنونم بابت نشانه هات، می دونم که داری رویاهای ما رو آماده می کنی، خیلی روزهای سختی بود، اما وقتی به جواب این تمرین فکر کردم دیدم من اصلا احساس نکردم به ته رسیدم، هیچ وقت، چون معتقدم پایانی وجود نداره؛ و هر پایان سرآغاز یک تحول جدید است، حتی اون روزها می گفتم می گذره، و این در حالی بود که ما حتی پول خرید یک بسته دستمال کاغذی هم نداشتیم، الان با هر برگ دستمال کاغذی چشم و قلبم پر از احساس سپاسگزاری میشه.

    بلی دوستان همیشه قانون ج می دهد

    شش ماه طول کشید

    بعد شش ماه خداوند به ما پاداش صبرمون رو داد

    بدهی مون رو ادا کرد

    اقامت دبی رو گرفت

    همه چیز شد برامون

    چون خداوند همه چیز می شود همه کس را

    به شرط ایمان، به شرط باور به شرط پاکی و طهارت قلب

    آره استاد جونم

    شما باعث شدین من عینک جهان بینی مو برای هر اتفاق عوض کنم

    تو روزهای سخت وقتی سوار اسنپ می شدم آهنگ آرون افشار که کلام الله رو به گوشم می رسوند بشنوم

    می گفت دلشوره نگیری یه وقت نفس نفس کنارتم

    آسون باشه یا سخت همیشه تکیه گاهتم

    من این صدا رو باور کردم

    من وقتی استاد می گفت احساس خوب اتفاقات خوب رو باور کردم

    استاد من تنها دوره کشف قوانین زندگی شما رو ندارم و به جاش جهانبینی توحیدی شما رو دارم که یکی از بی نظیرترین دوره های شماست مخصوصا جلسه 5 و 6 اون

    نمی دونم چرا اینها رو نوشتم

    به قول شما استاد عزیزم

    گفته شد منم اینجا نوشتم

    الهی که شما و مریم جون همیشه مثل بارون ببارید و بپرورانید.

    دوستون دارم

    و از خداوند می خوام تا آخرین دم منو از این آگاهی های زندگی بخش دور نکنه

    و این در حالی هست که با گذشت اینهمه سال هر روز می بینم هیچی نمی دونم و هر روز و هر روز تشنه تر می شوم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 25 رای:
    • -
      زکیه لرستانی گفته:
      مدت عضویت: 2016 روز

      بنام خدای رحمان هادی

      نفس نفس بمون برام

      بمون کنارم عشق.

      هواتو دارم عشق

      دلشوره نگیری یه وقت نفس نفس کنارتم

      آسون باشه یا سخت همیشه تکیه گاهتم

      سلام دوست من، مریم واعظ عزیز

      مرسی ازت ک نوشتی

      کامنتت برای من بود

      اون شعر آرون برای من بود

      با اشکام دارم برات مینویسم

      خدایا صدهزار مرتبه شکرت

      عاشقتممم رب قشنگم

      خدایا صدهزار بارشکر بخاطر نتایج قشنگت

      بهت تبریک میگم بخاطر ایمانی ک نشون دادی و خدا چقد قشنگ پاداشش و بهت داد

      خداوند همیشه ب شجاعان پاداش میده

      ب وجودت افتخار میکنم مریم واعظ

      عاشقتمممم

      با قلبم میبوسمت:))

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
    • -
      Zahra گفته:
      مدت عضویت: 1559 روز

      سلام

      مریم جان

      چقدر زیبا نوشتی و چقدر تحسینت کردم و چقدر زیبا صبور بودی و چقدر زیبا خدا نتیجه صبرت رو داد

      من الان حالم کمی گرفته هست اما الان که کامنت شما رو خوندم خیلی بهتر شدم

      چون چند وقتی احساس می کنم تلاشهام نتیجه نمیده و خیلی با ارزش هستم

      و روی هر چیز تمرکز می کنم یا جلو نمیره یا از قبل بد تر میشه

      ممنون برای کامنت زیبات که نوشتی تا ادامه بدم و صبر کنم

      خدا هست

      خدا جواب میده به شرط ایمان به شرط صبر با حس خوب

      🫡🫡🫡🫡🫡

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  4. -
    شبنم مهرادنیا گفته:
    مدت عضویت: 329 روز

    سلام خدمت استاد جانم و مریم عزیزم قدران تمام زحمتهای شما برای آماده کردن این فایل های ارزشمند هستم.

    (تغییر) این کلمه تو هر مدار یه درکی داره. مثلا حدود یکسالو نیم پیش که من تازه با شما آشنا شده بودم ماه اول فکر میکردم من دیگه تغییر کردم پس چرا شرایط زندگیم تغییر نکرد. (از نظر مالی ، سلامتی ، شرایط زندگیم ،روابط) تو هر جنبه اوضاع داغون بود. میدونین انگار متوجه نبودم چی باید تغییر کنه باید چیکار کنم .گیج بودم ولی شاکی که من تغییر کردم پس چرا نشد.ناامید میشدم یه فکر که اینها الکیه میومد یه فکر که تو نمیتونی ،تو از پسش برنمیای ، تو بی عرضه ای ، این برای زندگی الان تو نیست ایشالله تو زندگی بعدیت(همچین چیزیو تو آموزش های دیگر اساتید شنیده بودم).

    بعد از تقریبا یه هفته که ول میکردم آموزش هارو دوباره نمیدونم چی میشد کشیده میشدم به آموزش ها. ادامه میدادم نمیفهمیدم باید چیکار کنم فقط اینکه با گوش دادن فایلها حالم خوب میشد یه ذوقی در من ایجاد میشد منو میکشید برای ادامه فایل های بعدی.

    چندماهی گذشت دیدم عه منی که همش مریض میشدم اولین نفر بودم که با هر تغییر شرایط بیرونی مثل سرما یا حالا اومدن ویروس یا هرچیزی، همه مریض میشدن کل خونواده فامیل دوستام ولی من هیچیم نمیشد با اینکه کنارشون بودم.

    زنگ تغییر برام خورد. ولی نمیدونستم چیکار کردم که به این تغییر رسیدم.نمیدونستم چی در من تغییر کرده. ادامه دادم روابطم درست شد ،کسایی که نباید در کنار من میبودن حذف کردم ولی اینم بگم که یه شخصی کنار من بود که میدونستم واضح بود نباید باشه ،فقط گهگاهی باهم صحبت میکردیم اینم بخاطر دلسوزی من به این شخص بود که حالا باشه گاهی اوقات باهاش حرف میزنم چیزی نیست که ،نشونه اومد واسم که این صحبتها باید قطع بشه بهش بی توجه بود که اخرش یه مدت پیش چنان لگدی از جهان خوردم که به بدترین مدل مجبور به قطع کردن این صحبت شدم.(چنان لگدی بود که دردم گرفت) دیگه یاد گرفتم هرچیزی که نباید باشه نباید باشه. تا الان این یکسالو نیم من از هر جنبه تغییر کردم از نظر سلامتی ،روابط عالی دارم ، اونموقع یه ادم موفق ثروتمند اطرافم نداشتم الان به لطف خدا همه ی دوستام ادمهای موفق اهل رشد پیشرفت هستند ،من آدمی بودم که زود ناامید میشدم و یه کاریو وقتی نمیشد رهاش میکردم ولی یاد گرفتم استمرار داشتنو الان بقیه منو مثال میزنن برای صبرو استمرار داشتن .من بلد نبودم هدف تیک بزنم هدفهامو مینوشتم ولی تیک نمیخورد الان به لطف خدا بیشترش تیک میخوره. من فکر میکردم زندگیه من از قبل نوشته شده ناچارم به این زندگی که هست دیگه باید ادامش بدم تا زندگیم تموم بشه ولی استاد بهم یاد دادین خودم دارم خلق میکنم زندگیمو الان جوری شدم حتی حس میکنم میرم تو ذهن طرف مقابلم .تو یه بحثی بودم از ظاهر مشخص بود که من هیچ جوره برنده اون بحث نمیشم ، با خودم گفتم شبنم تو چه جوری میخوای این بحث تموم بشه فردات چه جوری باشه .خدا شاهده تصورش کردم. اصلا همه چی تموم شد همون موقع بحث طرف مقابلم از من عذرخواهی کرد فرداش هم اصلا خبری از اون صحبتها نبودو همه چی عالی بود.

    حالا چند وقتی بود که روی مبحث مالی چالش دارم میگفتم خدا من که همه چیو تغییر دادم خودم هم تغییر کردم چرا مالی درست نمیشه گیر این قضیه چیه .(بگم که انگار مفهوم تغییر برام گنگ بود نمیدونستم دقیقا چی باید تغییر کنه )شما میگین استاد که گوش میدین ،میفهمین ، درک میکنین منم همین بودم گوش میدادم ولی نمیفهمیدم درک نمیکردم . انقدر درگیر این تغییر بودم که باید چیکار کنم با خدا حرف میزدم یه روز اتفاقی اصلا یادم نیست چی شد اومدم تو سایت که دیدم این پروژه رو تازه روی سایت لانچ شده .استاد جانم الان درک میکنم با تک تک سلولهای بدنم که چی باید تغییر کنه متوجه ایرادم تو بحث مالی شدم الان مفهوم تغییر به جونم نشسته دارم روش کار میکنم.

    میدونم خیلی پرحرفی کردم از خدا خواستم هراونچه که باید بگم رو به ذهنم بیاره.

    دوستون دارم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای:
  5. -
    حسین و نرگس گفته:
    مدت عضویت: 2092 روز

    سلام استاد جانم

    سلام بچه های نازنین

    آقااا اصلا چرا خدا جهانو این مدلی قرار داده؟ نمیشد هر کی به خواسته هاش برسه و تمام!؟ اونی که ثروت میخواد، اونی که روابط عالی میخواد، اونی که سلامتی میخواد..

    نمیشد خدا همه رو از اول ببره تو بهشت؟ مگه نمیگیم ارحم الراحمینه؟ مگه خودش نمیگه اینقدر مهربانه که هیشکی مهربان تر از او نیست؟ خوب این همه قوانین دست و پا گیر چیه پس؟

    پاسخ این سوالات در درک این موضوع نهفته است و باید خوب روش تعمق کنیم:

    آیا خوشبختی همیناییه که ما دنبالشیم؟ یا ما با رسیدن به این ها به چیز باالاتری میرسیم که اسمشو میزاریم خوشبختی؟

    خلاصه اش رو بخوام بگم اگر تمام اون آیتم هایی که مردم جهان اسمش رو میزارن خوشبختی رو توی یه لیست جمع کنیم، روی هیچ آیتمی اجماع نخواهد شد..آیا این یعنی این که خوشبختی یه نگاه نسبیه و تعریف مشخصی نداره؟

    بچه ها این مووضوع بی نهایت اهمیت داره و باید بشینیم روش تعمق کنیم..بابا ما همه داریم زندگی میکنیم برای چیزی که حتی نشستیم یه نگاه عمیق بهش بندازیم که اصلا اینی که من دنبالش هستم همون خوشبختیه یا این که اصلا خوشبختی چیه؟ این تعمق ما رو میرسونه به پاسخ این سوال که چرا خدا از همون اول همه رو به خواسته هاشون نرسونده…

    چون خواسته ها در بردارنده خوشبختی نیستن..ثروت، روابط، سلامتی و … خوشبختی نیستن..اما انسان خوشبخت میتونه این ها رو داشته باشه و ازشون لذت ببره..خوشبختی یه نگاهه..یه درکه.. اگر این درک باشه، ما از سیر تا پیاز داشته هامون لذت میبریم و اگر این درک نباشه ما از هیچی راضی نخواهیم بود

    خوب وقتی ما هنوز این درکو پیدا نکردیم بریم بهشت، آیا میشیم مصداق افرادی که خدا میگه:

    خَالِدِینَ فِیهَا لَا یَبْغُونَ عَنْهَا حِوَلًا

    در آن جاودانه اند و از آن درخواست انتقال به جای دیگر نمی کنند.

    صد در صد این اتفاق نمیفته!! ما اگر بهشت هم بریم خوشبخت نخواهیم بود.. ما اومدیم که اول خوشبختی رو در این دنیا درک کنیم و بعد این درک رو آرام آرام توسعه بدیم..وقتی خوشبختی رو احساس کنیم ما راضی هستیم در همین شرایط فعلی

    چرا؟ بخاطر این که خوشبختی به چیزی وصل نیست..خوشبختی با هیچ آیتم فیزیکی به دست نمیاد

    اما وقتی به دست میاد از هر آنچه داریم لذت میبریم.. اون چیه که وقتی باشه من از همه چیز لذت میبرم و اگر نباشه هیچوقت راضی نمیشم؟

    اون چیه که درکش در گروی درک توحیده؟

    اون چیه که برای فهمش باید تمام الگوهای ذهنی رو بشکنیم؟

    و به سکوت درون برسیم؟ و عاشق بشیم؟

    اون درک بی واسطه خداونده..تنها منبع وجود، شعف، عشق و آرامش

    خونه، ماشین، زندگی.. همه و همه تهش میرسه به یه سری شرطی سازی ذهنی که بعدش هم عادی میشه

    اما نگاه آگاه، نگاه خوشبخت، از هیچی سیر نمیشه و البته صفر و صدی نیست

    و وقتی ما به اندازه کافی آگاه میشیم، متصل میشیم، خالص میشیم، به مقام وحدت میرسیم، خواسته های ما هم به راحتی تحقق پیدا میکنه

    چون قبلا نگاه های ذهنی تحققش رو سد میکرد.. ما مثل رودی هستیم، مثل یه جریان، جریان خداوند..و مقاومت ها و شرک های ذهنی مثل سنگ هایی هستن که اگر راهو سد کنن ما رو از جریان میندازن..باید اونها رو از مسیر وجودیمون برداریم تا جاری بشیم..وقتی جاری بشیم، مثل آب، به هر جا بریم، مثل خدا، سرسبزی، عشق و طراوت رو ایجاد میکنیم..

    و ما میشیم هم جهت با جریان خداوند و به همون اندازه ای که خوشبختی رو، یعنی خدای درونمون رو بی واسطه درک میکنیم، ما احساس لیاقت بی قید و شرط رو لمس میکنیم، ما خداگونه رفتار میکنیم و متخلق میشیم به اسمای الهی..ما غنی میشیم و ثروت میسازیم..اما به ثروت هیچ دلبستگی نداریم.. ما کریم میشیم، جواد میشیم..

    و هر آنچه اراده کنیم در جهان پیرامون تحقق پیدا میکنه

    قدم اول اینه که از همین جایی که هستیم راضی باشیم و تسلیم و بعد شایق بشیم به رشد و حرکت و تعالی..با تسلیم.. با رضایت … با شکرگذاری

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 9 رای:
    • -
      زکیه لرستانی گفته:
      مدت عضویت: 2016 روز

      ب نام رب وهاب قادرم

      سلام ب شما دوست عزیز

      حسین و نرگس نازنین و بچه های شیرین قشنگتون

      سپاسگزارم بابت کامنت زیبایی ک نوشتین و آگاهی های نابی ک جاری کردین

      چقد قشنگ شروع کردین کامنت رو و آروم آروم با منطقی کردن

      رسیدین ب جریان جاری خداوند ک در درون ماست

      فقط باید شرکهای وجودمون رو از سر راه این جریان برداریم

      چقد قشنگ و قابل درک گفتین

      چقد حس خوبی گرفتم ازش

      قلبم آروم گرفت

      خدایا شکرت بابت این رزق بی حسابت

      الحمدلله رب العالمین

      ب اندازه مدار الانم تا حدودی درکش کردم

      اومدم ک ازتون تشکر کنم

      کامنتای شما همیشه ی دریچه ی قشنگ و ب روی قلبم باز میکنه

      مرسی ک هستین و مرسی ک باعشق مینویسید

      شاد و‌موفق باشید

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
      • -
        حسین و نرگس گفته:
        مدت عضویت: 2092 روز

        سلام بر خواهر گرامی، چه نام با مسمایی، زکیه، یعنی پاکی از تمام این آلودگی های ذهنی، واقعا همیشه به خودم سعی میکنم یادآوری کنم، که آیا الان نگرانم یا اضطرابی دارم؟ پس آگاهیم در چیستی جهان تکثر پیدا کرده و هستیمو فراموش کردم، و بعدش به خودم میگم حسین! آگاه شو!! بخدا عین حقیقته، و بعدش روی هستی درونم تمرکز میکنم و آرام آرام قلبم شکفته میشه

        این تنها مسیره، که لذت بی قید و شرط رو در همین لحظه با درک حضور خداوند تجربه کنیم و آگاه باشیم که اگر الان حالم عالی نیست، یعنی اگاهی درونم زیر لایه های ذهن دفن شده

        میشه با مراقبه گهگاه به شعف و آگاهی رسید، اما مثل بوییدن یک عطر گذراست و مستمر نیست

        وقتی درک خوشبختی، و آگاهی همیشه با ما خواهد بود که به جای مصرف قرص های آرام بخش، مثل مراقبه هایی که داریم، خود بیماری رو هم درمان کنیم، یعنی همون الگوهای ذهنی

        اونوقت بدون مراقبه به طور طبیعی و در اکثر مواقع حالمون بی دلیل خوبه و سرمستیم

        و لازمش تزکیس

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
    • -
      خدیجه غلام زاده گفته:
      مدت عضویت: 2199 روز

      سلام به شما دوست عزیز

      چندین بار کامنتتون رو خوندم و بازم نیازه که بخونم .خیلی زیبا بود و درک قشنگی داشتید.

      اون طور که من درک کردم در حد مدار فعلی خودم .

      من درک و نظر شخصی مو نوشتم اگر جایی رو کج فهمیدم ممنون میشم راهنمایی بفرمایید.

      به نظرم روح انسان یک سری آگاهی هایی داره که مثل خداوند فکر می‌کنه مثل باور فراوانی

      و از اون طرف ذهن انسان باورها و منطق ها و تجربه ها و چارچوب ها و شرطی سازی های خودش رو داره.

      ما باید تلاش کنیم فاصله بین روح و ذهن رو کم کنیم .و هماهنگی بین روح و ذهن ایجاد کنیم.

      که هرچه بیشتر بتونیم این کار کنیم

      خوب اون سنگ های رود برداشته میشه و ما جاری میشویم راحت و آسان میشویم.

      حالا چطور این هماهنگی ایجاد کنیم.؟ ذهن که فقط منطق میخواد تا خلع سلاح بشه.

      به نظرم با باورسازی از طریق مشاهده الگوها و کنترل ورودی های سمی و با اقدام کردن در مسیر خواسته کم کم باورها ساخته میشه.

      و این جمله آخر تون قدم اول باید سپاسگزار و راضی باشیم با هرآنچه که داریم و نداریم و مشتاق هم باشیم برای بهتر کردن شرایط زندگی مون .

      اینجا به نظر جایی هست که قدرت بالای میخواد آخه من هروقت به تضاد و کمبودی خوردم اقدام کردم و متعهد شدم روی آموزش ها .

      اگه شرایط خوب و روان باشه اون اشتیاق سوزان که آدم رو ساعت ها میاره تو سایت از کجا .؟

      انگار یه مرز باریکی ست بین سپاسگذار بودن و مشتاق تغییر شرایط بودن .

      ممنونم ازتون موفق و سعادتمند باشید.

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
      • -
        حسین و نرگس گفته:
        مدت عضویت: 2092 روز

        سلام به شما خواهر گرامی

        تمام داستان همین تیکه است: من راضی بشم به شرایط فعلی..اما چطور؟

        با همین منطق که:

        اولا اگر من از شرایط الانم راضی نباشم هیچ وقت از هیچ شرایطی راضی نخواهم بود، چون نگاهی که باعث میشه راضی نباشیم همان نگاه شرطی شده ایه که همیشه ما رو ناکافی میبینه..نگاهی که باعث میشه همیشه بدویم اما نرسیم

        دوما: همون نگاه شرطی شده ای که داره ما رو ناراضی میکنه از شرایط فعلی، مانع اصلی تغییر شرایط فعلیه!! بله درست شنیدید.. همون نگاه .. این همون مقاومت ذهنه..

        این همون سنگیه که باید برداشته بشه..چرا؟ بخاطر این که ناراضی بودن یعنی وصل کردن هویت و حقیقت وجودیمون به یه چیز ظاهری، یعنی نفس کشیدن در خلا..و این کار یعنی ما ماشین محرک زندگیمون رو به یه باتری خالی وصل کردیم..

        در صورتی که تنها منبع قدرت و وجود، خداونده..وقتی ما چیستیمون رو از خدا بگیریم و بهش اگاه باشیم، خود به خود راضی هستیم..آرام هستیم..و این آرامش یعنی ما جاری هستیم و ما خداگونه رفتار میکنیم و این یعنی ما به طور طبیعی به خواسته هامون میرسیم

        اصلا بزارید یه موضوع دیگه رو اینجا بگم که مرتبطه.. شکرگذاری..کاری که شکرگذاری میکنه یعنی ما تلاش میکنیم نعمت ها رو با تمرکز و توجه، از کانال قلبمون ببینیم نه کانال ذهن..یعنی ما تلاش میکنیم احساسش کنیم.. این با ما چه میکنه؟ این باعث میشه ما خداوند رو در داشته هامون ببینیم و از نگاهی که به خود داشته ها موجودیت میده عبور کنیم..

        مثل یه لیوان آب هویج میمونه..وقتی چند جرعه میخوریم و تمام میشه دیگه چیزی تهش نیست که به ما لذت بده..این میشه نگاه ذهنی به نعمت ها.. برامون عادی میشن

        اما شکرگذاری یا توجه آگاهانه به نعمت ها، باعث میشه ما درک کنیم که اون آب هویج نبوده که به ما لذت داده، بلکه درک حضوری ما بوده و آگاهی ما بوده که باعث شده اون لذت تجربه بشه.. اون آب هویج به خودی خود لذتی نداره..

        سخته بعضی موضوعات رو حتی با مثال توضیح داد.. امیدوارم تونسته باشم مغز مطلب و منتقل کنم

        اصلا بزارید یه چیزی بگم شاید به درک موضوع کمک کنه..وقتی انسان آگاه میشه، یعنی بر اساس نگاه ذهنی لذت رو برای خودش تعریف نمیکنه، یعنی از نگاهی که ذهن میاد لذت رو تعریف میکنه عبور میکنه.. حالا با شکرگذاری یا کار کردن روی ذهن.. این باعث میشه انسان از همه چیز لذت ببره بدون این که بدونه چرا… شما میری پارک از صدای پرنده ها بی نهایت لذت میبری..از بازی کودکان..از سبزی چمن..از نفسی که میکشید.. و همیشه این حالت رو دارید.. حتی از دیوار کاه گلی .. حتی از ترک های آسفالت کف خیابون..یه شعف بی نهایت و بی دلیل.. این یعنی مقاومت ها داره از بین میره و ما بی واسطه داریم عالم و حقیقتش رو شهود میکنیم…

        و این یعنی موانعی که نمیزاشتن نعمت وارد زندگیمون بشه دارن میشکنن..

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
  6. -
    حسن کفاش دوست گفته:
    مدت عضویت: 3216 روز

    به نام خداوند جان آفرین

    حکیم سخن بر زبان آفرین

    سلام استاد گرامی، خانم شایسته و دوستان همفرکانسی

    تمرین این جلسه:

    آیا تا به حال در زندگی‌ات به «تهِ دره» رسیده‌ای؟

    آره من در یک برهه ای از زندگی ام به تقریباً ته دره رسیده بودم. و همه چیز در زندگی داشت خراب میشد.

    جایی که احساس کردی دیگر امیدی نیست، اما در نهایت با تغییر نگاهت، با ایمان، با سپاسگزاری یا با نشانه‌ای از خداوند دوباره برخاستی و مسیرت را عوض کردی؟

    دقیقا جایی بود که دیگر احساس کردم به خودم امیدی نیست و من نمی توانم از پس این شرایط بر بیایم. و واقعا من نمی توانستم شرایط را تغییر دهم.

    لطفاً تجربه‌ات را بنویس:

    چطور توانستی از آن موقعیت سخت بیرون بیایی؟

    چطور توانستم از آن موقعیت سخت بیرون بیایم. آن موقعیت سخت شد نقطه عطف زندگی من. در علم ریاضیات چون من خودم ریاضی خوانده ام، نقطه عطف دقیقاً جایی است که جهت نمودار عوض می شود. در این نقطه عطف من که همان ته دره به اصطلاح بود برای من شد نقطه عطف زندگی من و آشنایی با استاد عباس منش حدود هشت سال است که از آن تاریخ می گذرد. و من در این مدت بسیار بسیار زیاد تغییر کرده ام و اصلا و ابدا هیچ ربطی به آن شخص هشت سال گذشته ندارم، و از این بابت بسیار خدا را سپاسگزارم.

    خیلی اتفاقی یک فایل توحیدی استاد به من رسید و من در آن بزنگاه زندگی خودم از دل تاریکی شب به روشنی رسیدم.

    چه نشانه یا آگاهی باعث شد دوباره بلند شوی و باور کنی می‌شود اوضاع را تغییر داد؟

    توحید از کلام استاد گرامی.

    جنسی از توحید که استاد به من می گفت خیلی برایم زیبا و دوست داشتنی بود

    جوری که استاد خدا را برای من بازتعریف کرد خیلی زیبا و دوست داشتنی بود

    البته که همین توحید و همین درک خدا هم تکامل می خواهد و من الان به این نتیجه رسیده ام که هیچ از توحید نمی دانم که بسیار بسیار مشرک هم هستم و باید و باید روی این پاشنه آشیل خودم کار کنم.

    من به هیچ عنوان نمی توانم سپاسگزار خدای خودم باشم به هیچ عنوان

    تغییری که استاد در من و هزاران نفر که آماده تغییر بودند اصلا با هیچ هیچ قابل پاسخ نیست.

    در پناه الله یکتا شاد باشید و سربلند.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
  7. -
    مهدی موسوی گفته:
    مدت عضویت: 2845 روز

    با سلام خدمت استاد عباس منش و دوستان

    بنده یک وام داشتم که خیلی به این وام نیاز داشتم ولی متاسفانه کارمند آن شعبه اینقدر سخت گیر بود نتوانستم مراحل را تا آخر دریافت وام برم و کلا ناامید شدم و بی خیال وام و کار ی که میخاستم انجام بدم

    وقتی میخاستم از قانون برای دریافت وام استفاده کنم دیدم من تو ذهنم این وام و کارمند بانک را خیلی بزرگ کردم و تمام قدرت را با آنها دادم ویک روز که با خودم خلوت کردم با خدا حرف زدم با حالت گریه که اصلا خدا را در این کار ندیدم و حواس به باورهای توحیدی خودم نبود ولی با خدا حرف زدم و گفتم خودت همه کار را برای من انجام بده خودت وامم ردیف کن خودت این کار برای من انجام بده و یک روزی تصمیم گرفتم برم شعبه و تمام مدارک را بگیرم و بی خیال وام بشوم ولی ته دلم آرام بود که امروز کار من انجام میشه و با امیداوری رفتم به بانک ولی در ذهنم من این بود که مدارکم را بگیرم ولی ته دلم آرامش خاصی بود وقتی رفتم بانک با تعجب دیدم کارمند بانک عوض شده ویکی آنجا بود که من بعدا گقتم خود خدا بود اصلا میخواست فقط و فقط کار من را انجام بده وقتی گفتم مدارک را میخواهم بگیردم فقط گفت مدارک تو فقط یک چک نیاز داره تا پرونده کامل بشه من گفتم یعنی چک بدم همه چیز کامل میشه گفت این هفته چک و پرینت حساب را بیار تا وام آخر هفته واریز بشه فقط گریه کردم و با خود گفتم امید به خدا و حرکت با خدا همه چیز است این فقط یکی از نشانه های امیدواری به خدا و با امید به خدا حرکت کردن و چقدر نشانه های دیگه هست که تا صفحات بی نهایت میتوان نوشت

    امیدوارم روزی برسه که با امید به خدا به تمام رویاها و آرزوها برسیم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
  8. -
    صفاگنجی گفته:
    مدت عضویت: 2037 روز

    به نام خدایی که همیشه یه راهی جلو پامون می‌ذاره

    سلام به استاد بزرگوار و ارزشمندم دراین مسیرزیبای رشدوپرورش شخصیتی،سلام به مریم جان عزیزم وتمومی دوستان هم مسیرم دراین پروژه ی ارزشمند…

    سلام به خودم…

    به زنی که هرچند خسته شد، ولی هیچ‌وقت جا نزد.

    به قلبی که خسته شدولی خاموش نشد

    به منی که توی هزار تا تاریکی، باز دنبال یه ذره نور بودم.

    این روزا دارم بهتر از همیشه می‌فهمم که حرف استاد چقدر درسته:

    هیچ‌وقت اوضاع اون‌قدر بد نیست که نتونی کاری بکنی.

    چون واقعاً هر لحظه‌، با افکار و احساسم دارم آینده‌مو می‌سازم.

    بعد از زایمانم، یه دوران سختی شروع شد…

    از بیرون همه‌چی قشنگ بود، خونه‌مون مرتب، بچه‌مون سالم، زندگی‌مون آروم…

    ولی درونم یه چیزی کم بود، یه خلأ بزرگ.

    انگار از خودم جدا شده بودم، از اون زنِ پرعشقِ قبلی.

    کم‌کم بین من و همسرم یه دیوار نامرئی شکل گرفت.

    نه دعوا داشتیم، نه حرف بدی، ولی سکوت…

    یه سکوت سرد و سنگین که هر روز ضخیم‌تر می‌شد.

    اون تو دنیای خودش زندگی می‌کرد، منم تو دنیای خودم.

    زیر یه سقف بودیم ولی خیلی دور از هم.

    دلم برای صمیمیت‌هامون تنگ شده بود،

    برای نگاه‌های عاشقونه، برای خنده‌های دونفره، حتی برای دعواهای عاشقونه‌مون.

    ولی حالا فقط بی‌تفاوتی مونده بود و لجبازی‌های کوچیک و بی‌معنی…

    از اون طرف، وقتی حالم افسرده بود و فرکانسم پایین،

    انگار اوضاع بیرونم هم باهام هم‌فرکانس شده بود.

    آدمایی وارد زندگیم شدن که اهل دخالت و تجسس بودن،

    هی سوال، هی فضولی، هی قضاوت…

    هرکدوم یه جوری تو زندگی من سرک می‌کشیدن.

    حرف‌هاشون پر از سوء‌برداشت بود، پر از تعبیر اشتباه و کنایه.

    اون‌قدر که بعضی وقتا از توضیح دادن خسته می‌شدم.

    از اینکه بخوام ثابت کنم کی هستم و چه نیتی دارم، واقعاً دل‌زده شده بودم.

    از یه طرف فاصله‌ی من و همسرم، از یه طرف دخالت‌های بی‌جا،

    همه‌چی دست به دست هم داده بود تا هوای خونه‌مون سنگین بشه.

    انگار یه ابر غم بالای سرم بود که نمی‌خواست کنار بره.

    اما حالا که به اون روزا نگاه می‌کنم، می‌بینم همه‌ی اون اتفاقا نشونه بودن،

    یه زنگ بیدارباش از طرف خدا… که می‌گفت:

    «صفا، وقتشه بلند شی، وقتشه فرکانست رو عوض کنی.»

    و دقیقاً همون موقع بود که اون نشونه‌ی قشنگ اومد…

    یه روز توی اوج خستگی، وقتی حتی حس گریه هم نداشتم،

    یهویی صدای خنده‌ی بچه‌م توی خونه پیچید.

    با اون نگاه معصوم و شیطنتش، بین من و پدرش نگاه کرد و خندید.

    همون لحظه یه چیزی توی دلم لرزید.

    اشک از چشمم اومد بی‌اینکه بخوام.

    انگار خدا از زبون بچه‌م داشت می‌گفت:

    «صفا، هنوز می‌تونی همه‌چیزو درست کنی… فقط باید از خودت شروع کنی.»

    و یادم اومد این آیه‌ی قشنگ از قرآن که می‌گه:

    «بی‌گمان با هر سختی، آسانی هست.»

    یعنی درست همون جایی که داری درد می‌کشی، یه دونه‌ی آرامش هم کاشته شده… فقط باید پیداش کنی.

    از همون روز تصمیم گرفتم یه کاری بکنم.

    شروع کردم دعاهای عاشقونه نوشتن برای خودم و همسرم روی وایت‌برد.

    هر صبح با نیت عشق بیدار می‌شدم، حتی اگه اون سرد بود.

    هر شب قبل خواب یه “خدایا شکرت” کوچیک از ته دلم می‌گفتم.

    اوایلش سخت بود…

    انگار دارم توی تاریکی راه می‌رم، ولی می‌دونستم تهش یه نوره.

    کم‌کم دیدم یه چیزایی داره عوض می‌شه.

    اول توی خودم…

    آروم‌تر شدم، مهربون‌تر، صبورتر.

    و وقتی درونم آروم شد، بیرونم هم کم‌کم تغییر کرد.

    اونم شروع کرد نرم‌تر شدن.

    یه حرف کوتاه شد دو تا جمله، یه سکوت شد یه خنده،

    یه نگاه شد یه بغل.

    انگار دوباره “ما” شدیم، نه “من و اون”.

    اون روزا فهمیدم واقعاً ما گذشته‌مون نیستیم.

    ما هر لحظه با حال درونمون داریم آینده‌مون رو می‌سازیم.

    وقتی فرکانست عشق و آرامشه، دنیا هم همونو برمی‌گردونه.

    وقتی توی دل ترس و غصه داری، بیرون هم همونو می‌بینی.

    همه‌چی از درون خودم شروع شد.

    الان که به اون روزا فکر می‌کنم، با اینکه سخت بودن، ولی از ته دل بابتشون شکرگزارم.

    چون باعث شدن خودم رو پیدا کنم، یاد بگیرم منتظر “تغییرِ اون” نباشم،

    بلکه “خودم” شروع‌کننده‌ی عشق باشم.

    حرف آخر از دل

    الان می‌دونم حتی اگه توی عمیق‌ترین دره‌ی زندگی باشی، بازم یه راهی برای بالا رفتن هست.

    کافیه یه‌کم نگاهت رو از مشکل برداری و بذاری روی خدا.

    اون همیشه منتظره تا فقط یه تصمیم بگیری.

    یه تصمیم کوچیک، ولی از ته دل… برای عشق، برای ایمان، برای شروع دوباره.

    و من حالا که به خودم نگاه می‌کنم، به زنی که از دل افسردگی و سکوت، دوباره جون گرفت،

    می‌گم:

    آفرین صفا!

    تو دوباره به خودت برگشتی.

    همین یعنی نجات، یعنی تولد دوباره، یعنی ایمان واقعی به خدایی که همیشه کنارت بوده.

    و حالا دیگه مطمئنم:

    تا وقتی عشق و ایمان توی دلم زنده‌ست،

    هیچ دره‌ای نمی‌تونه منو نگه داره…

    چون هر دره‌ای، فقط یه پلِ پنهونه برای رسیدن به قله

    این مسیرادامه دارد…

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 13 رای:
    • -
      Zahra گفته:
      مدت عضویت: 1559 روز

      سلام

      صفا جان

      اینقدر زیبا نوشتی که من انگار اون لحظات کنارت بودم و کامل تجسم کردم اون لحظات رو که چجوری رشد کردی و رونق و روح و طراوت بخشیدی به زندگیت مثل کارتونها که اولش همه چیز خاکستری هست و بعد با تلاش اون شخص ذره ذره همه چیز رنگ و لعاب میگیره و چه تصویر زیبایی خلق میسه و چقدر بیننده لذت می بره از اینکه تلاش فرد نتیجه داده و قهرمان داستان تونسته از نو بسازه اون محیط خراب رو

      افرین واقعا قابل تحسین هستید و من به شخصه خیلی ازتون یاد گرفتم

      امیدوارم همیشه شاد سالم و زندگیتان سراسر عشق و سلامتی و ثروت باسه🫡🫡🫡🫡🫡

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  9. -
    محسن توحیدی گفته:
    مدت عضویت: 700 روز

    🟣 اوج اعتماد به خـــــدا

    (روایتی از زانو زدن در برابر بی قیدترین عشق جهان)

    یه شبایی هست که حتی دعاهم تو گلوت گیر میکنه. نه اینکه نخوای با خدا حرف بزنی، نه… فقط نمیدونی از کجا شروع کنی. چون حس میکنی همه ی راهها رو رفتی، همه ی درها رو زدی، همه ی نقشه ها روامتحان کردی، و باز رسیدی به بن بست.

    همون شب بود… شبی که حس کردم حتی خودم هم ازخودم ناامید شدم.

    از اون شبایی بود که انگار همه چیز دست به یکی کرده بودن تا بهت بگن: «تو تموم شدی!» => پول تموم شده بود، رابطه ها سرد، جسمم خسته، ذهنم پر از “چرا”. یه لحظه حتی حس کردم خداهم سکوت کرده.

    رفتم توی بالکن، باد سرد میومد، لای موهام میپیچید. به آسمون نگاه کردم و زیر لب گفتم: «خدایا… من واقعا خسته م. ولی نمیدونم چرا هنوز امیدم از تو نمیره.»

    یاد جمله ای از یکی از مناجاتهای امام سجاد افتادم:

    «اگر مرا با زنجیرها بندی و عطایت را از میان همه خلق از من منع کنی، امیدم را از تو نخواهم برید…» 🩵

    اون شب این جمله یه جور دیگه تو دلم نشست. فکر کردم یعنی چی؟ یعنی یه آدمی میتونه حتی وقتی همه چیز علیه ش باشه، هنوز امیدش به خدا قطع نشه؟‼️

    □ تـــــازه فهمـــــیدم “اوج ایمان” یعنی چی!

    نه اون وقتی که زندگیت رو رواله و توی حساب بانکیت عددها برق میزنن، نه وقتی همه تحسینت میکنن و میگن: «دمت گرم!» ==>>> ایمان یعنی همون شب لعنتــــــــــی که هیچکس کنارت نیست، اما یه گوشه ی دلت هنوزصدا میزنه: «خدایا من هنـــــوز بهت اعتماد دارم.»

    ⭕️ من اون شب، برای اولین بار، با خدا معامله نـــــکردم.

    قبلاهمیشه رابطه مون معامله ای بود. مثلا میگفتم: «خدایا اگه این کار درست بشه، من دیگه نمازمو اول وقت میخونم.» یا «اگه فلان موقعیت پیش بیاد، من صدقه میدم.»

    اما اون شب فقط نشستم و گفتم:

    «خدایا، اگه منو با زنـــــجیر ببندی، اگه حتی رســـــوا کنی، من دیگه بهت شک نـــــمیکنم. چون هر چی هم بشه، تو خود عشقی.»

    اشک از چشمام سرازیر شد. نه از ترس، نه از حس شکست… از یه جور درک تـــــازه… یه درکی که با هیچی تو دنیا عوضش نمیکردم.

    اون لحظه حس کردم چقدر عمیقه حرف مولانا که میگه:

    «گر هزاران دام باشد در قدم / چون تو با مایی نباشد هیـــــچ غم.»

    آره… انگار واقعا هیچ غمی نیست وقتی اون باهاته.

    چون توی اون حضور، حتی درد هم رنگ عجیبی میگیره.

    یه جور معنا پیدا میکنه.

    صبح که بیدار شدم، انگار یه بخش تازه از روحم متولد شده بود.

    نه اینکه همه ی مشکلاتم حل شده باشه؛ هنوزم همونا بودن. ولی یه فرق ظریف بود:

    ■ من دیگه نمیـــــترسیدم. آخه کسی که ایاک نعبد و ایاک نستعین میگه => اگه میخواد توحید عملی داشته باشه ، ترس ینی چی !؟؟!؟!؟!؟!؟ ینی فقط چیزی مثلِ کف روی آب اقیانوس عمیق.

    اون صبح به خودم گفتم: «محسن، شاید خدا نمیخواست اون موقعیتها برات بمونن، چون قراره یه مسیر دیگه برات باز کنه. شاید نمیخواست تو اون دنیای محدود موفق بشی، چون قراره به یه فراوانی بی قید برسی.» ؛ مـــــگه استاد نگفت خدا رو هرجور باور کنی خودشو اونجوری بهت نشون میده!؟ مـــــگه نگفت رفتار خداسیستمی هست؟!‌ مـــــگه نگفت مثل آب و ظرف آب ؟!

    از اون روز تصمیم گرفتم هروقت زندگی منو میذاره سر دوراهی، بجای ترسیدن، فقط یه جمله بگم: «حتی اگه همه چیز ازم گرفته بشه، امیدم از خـــــدا قطع نمیشه.» [ فقط خودِ خدا میدونه الان دارم با چه دلی این یک‌ جمله رو مینویسم]

    چند ماه بعد، یه اتفاق جالب افتاد. یکی ازپروژه هایی که فکر میکردم نابود شده، به طرزغیرمنتظره ای برگشت. دقیقترش اینکه یه دوستی که مدت ها خبری ازش نداشتم، زنگ زد و گفت یه فرصت کاری داره دقیقا همونجایی که همیشه آرزوشو داشتم. خوراک مهندسای صنایع.

    همون موقع حس کردم این همون وعده ای هست که خدا به اهل اعتماد میده. نه زودتر، نه دیرتر ؛ دقیقاوقتی که باید.

    از اون ببعد، هروقت کسی ازم میپرسه: «چطوری هنوز آروم و مطمئنی با این همه اتفاق؟» ==>> میخندم و میگم: «چون من با خدا معامله نکردم. من عاشقش شدم

    🪶 محبتی که ازش حرف میزنم، یه حس معمولی نیس. یه عشقه که حتی وقتی ازت میگیره، بازم مطمئنی که برا رشدته. حتی وقتی سکوت میکنه، مطمئنی داره گوش میده. وحتی وقتی به ظاهر روشو ازت برمیگردونه، توهنوز دلت براش میتپه.

    الان که دارم اینو مینویسم، یادم میافته چقدر اون شب تاریک برام مقدس بود.

    چون همونجابود که فهمیدم ایمان واقعی اون چیزیه که از دل شک، از دل شکست، از دل بی پناهی بیرون میاد. اون لحظه ای که دیگه حتی دعا هم برات حکم عادت نداره، بلکه میشه ناله ی عاشق به معشوق. [ هرچند توی یک متن دیگه نوشتم خجالت میکشم بگم عاشق خدام ، حداکثر بتونم بگم معشوقم؛ به این درک رسیدم که کاری که خدا داره عاشقانه و دمادم برام میکنه در تصور هیج مخلوقی تاابد نمیگنجه]

    بعضی وقتا زندگی طوری میچرخونتت که انگارداری توی گردباد میچرخی، ولی وسط اون گردباد، یه نقطه ی ساکت هست… اون نقطه، همون جاییه که خداایستاده. و اگه بتونی اون نقطه روپیـــــدا کنـــــی، دیگه هیچ طوفانی نمیتونه متزلزلت کنه.

    بنظرت اون نقطه ای خداایستاده کجاست ؟؟؟

    اوج اعتماد به خدا، اون لحظه ای هست که بهش میگی :

    «خدایا، من نمیخوام ازت فرار کنم، حتی اگه آتشم بزنی. چون حتی اون آتشم از عشقه توئه.»

    ⭕️ و من با همه ی وجودم باوردارم که هیچ عشقی تو دنیا، بی قیدتر، عمیق تر و لطیف تر ازعشق او نیست.

    او که در خفا میپوشاند، درآشکارا میبخشد، و در دل رنج، لبخند امید میکارد.

    اگه امروز خسته ای، تنها، یا فکرمیکنی خـــــداساکته،

    یاد اون بیت بیفت:

    «گر هزاران دام باشد در قدم / چون تو با مایی نباشد هیچ غم.»

    با صدایی آروم بگو: «خدایا، حتی اگه با زنجیرم ببندی، دست از عشق تونمیکشم.»

    ~~~~~~

    محسن ؛ (یک رهگذر در مسیر اعتماد، که فهمید خدا همیشه هست… حتی وقتی همه چیز نیست)

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 51 رای:
    • -
      سمیه زاهدی گفته:
      مدت عضویت: 1903 روز

      به نام خداوند بخشنده مهربان

      سلام محسن عزیز

      یه مدت بود که دیگه نمی نوشتم

      نه اینکه من نخوام بنویسم واقعا

      چون هربار این هدایت رومی گرفتم

      که وقت نوشتن نیست فعلا وانگار

      به قلبم قفل خورده بود وسریع با

      یه نشونه متوجه میشدم.

      اما الانی که می نویسم همون حس درونی منو

      کِشوند به سایت که الان بنویس

      چرا؟! از عشق خداگفتی

      ومن قراره بنویسم تجربه ایی از این روزامو

      خب به لطف خدا وهدایتی که ازش گرفتم من دارم آروم وباتمرکز روی خودم کار می کنم.

      روزای اول با الهامی که به قلبم اومدقبل از خواب شروع کردم به نوشتن برای خودم از قدم هایی که اون روز برداشته بودم باقلبی که واقعا آروم وباز بود چون آگاهانه اول تمرینی که بالای یک ساله و من دراکثر مواقع انجام میدم واونم نوشتن برکات وزیبایی های همون روزمه به احساس خوب می رسیدم و وقتی

      تمرکز گذاشتم دیگه این تمرینو باکیفیت بالایی انجام میدادم جوری که واقعا اشکم از شوق درمیومد

      بعد باهمون حس خوب برای خودم می نوشتم.

      چندروزگذشت وحسم گفت برو و نوشته های روزای قبلت روبخون

      اصلا موندم به خدا!

      خداوند به زیبایی با لطافت ، عشق،مدارا به قلبم اون حرفا رومیاورد ومن می نوشتم.

      همون لحظه ها من خیلی ذوق زده بودم ، انگار که خداوند همون نیروی محرک من بود برای ادامه دادن

      شبای بعدباحضور وشوق بیشتری می نوشتم

      به بزرگیش قسم تو اون نوشته ها اونقدر من

      روتحسین وتائید می کرد وحتی جملاتی روبه

      قلبم میاورد که همون لحظه اشکای من روان بود

      روی صورتم وقتی می نوشتم

      حالا هرشب می نویسم ازاین عشقبازی بین من وخدا

      اونقدر اون دفترم رودوس دارم که حتی توجایگاه بالاتری ازبقیه دفترامه

      دفتری که روز اول با نشانه ایی زیبا که باهاش بود خودش برام انتخاب کرد.

      روزی که توپاسخ آخرین کامنتم نوشتی،وقتی که از

      قدم هایی که برداشتی بنویسی میام وبالبخند و

      ایستاده برات کف میزنم بغضم ترکید

      میدونی چرا؟!

      چون روز قبلش اون تصویراز خودِ واقعیم جلو چشم

      دلم اومد که باخوشحالی ولبخندایستاده برام دست میزنه و روز بعدش تو نوشته های توباهاش روبه رو شدم.

      هفته پیش یه روز حس کردم که چرا دیگه نشونه ایی امروز نگرفتم،واقعادلم گرفت، گفتم خدایا چرادیگه ساکتی؟

      داداش محسن تویکی از نوشته هات هدایت روگرفتم

      خداگاهی دل رومیبره تو اوج حضور

      گاهی میذاره توسکوت

      تایادبگیرم خودِ سکوتم پر ازحضورشه

      همون لحظه قلبم آروم گرفت ، لبخند به لبم اومد

      حالا میدونم سکوتشم پراز عشقه ، پراز حضورشه

      حضوری که یه شوق همیشه حاضرتوقلبمه

      ای یگانه معبودم ، عشق بی انتها ببین آخر چه کردی؟

      چه بود وچه شد ، چه هست وچه خواهد شد

      هرچه پیش آید خوش آید چون که بامن همرَهی

      باعشق وحضور

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
      • -
        محسن توحیدی گفته:
        مدت عضویت: 700 روز

        سمیه عزیز سلام . وقتی نوشته ت رو خوندم، حس کردم این فقط یه روایت از روزای مراقبه و خلوت نیس، سند یه تحول درونی واقعیه؛ از اون جنس تغییرایی که نه با تلاش بیرونی، بلکه با یه نوع تسلیم درونی شکل میگیرن. ازتجربه‌ ی سکوت گفتی، از لحظه ‌ای که خدا ساکت شد تا تو بفهمی سکوت هم خودش یه گفتگو هست. این جمله‌ ت، صادقانه بگم، یکی ازعمیقترین نشونه ‌های رشد درونیه. چون بیشتر آدما وقتی حضور خدا رو با کلمه یا نشونه‌ های واضح حس نمیکنن، میترسن. ولی یاد گرفتی همون سکوت، همون خلا ظاهری، درواقع یه دعوت به حضوره.

        من همیشه فکر میکنم رابطه‌ ی ماباخدا شبیه یادگیری ازطریق گوش‌ دادنه؛ اول دنبال صداهای بلند و واضحیم، بعد که بالغتر میشیم تازه میفهمیم معنا تو فاصله‌ هاست، تو مکثها، تو سکوت بین کلمات.

        تو وقتی گفتی «حالا میدونم سکوتشم پر از عشقه»، درواقع از یه مرحله‌ی جدید حرف زدی : مرحله‌ای که دیگه برا حس کردن حضور، نیازی به نشونه‌ های بیرونی نداری. خودت شدی نشونه.

        جالبه که نوشتنات هم مثل یه آینه عمل کرده. ازنظر روانشناختی، اینکه یه آدم بتونه روزانه احساساتش رو بنویسه، یکی ازمؤثرترین روشها برا تنظیم هیجان و بالا بردن خودآگاهیه ===>>> کسایی که منظم درباره ‌ی احساسات درونیشون مینویسن، بعد ازچند هفته نَتنها آرومترن، بلکه عملکرد شناختی وحتی سیستم ایمنی بدنشون هم بهتر میشه.

        ولی چیزی که تو تجربه کردی، فراتر از اثر روانیه؛ تو توی نوشتن، حضور الهی رو پیدا کردی. انگارخودِ خدااز طریق قلمت باهات حرف میزنه ==> با روند و جریان عشق.

        نکته‌ ی لطیفش اینجاست که تو برای «بهتر شدن» نمی‌ نویسی؛ مینویسی چون داری «در حضور بودن» روتمرین میکنی. این فرق ظریف، مرزبین تلاش از سر کمبود وحرکت از سر عشقه ==>> مسیرت از رشد شخصی به رشد در مسیر الهی تغییر میکنه.

        دفترتم برات مقدسه چون حامل تجربه‌ ی واقعی عشقه. مراقب باش شیطان کِش نره ازت :) اون برگه‌ ها فقط نوشته نیس که ، مدارک حضورن ؛ مثل رد بارون روی خاک خشک. هر شب که مینویسی، داری یه قرارداد تازه بین خودت و خدا می‌ بندی، بی هیچ تشریفاتی، بی هیچ کلمه‌ ی بزرگ. فقط حضور، فقط عشق.

        مراقبه نمیکنی که فقط؛ داری یاد میگیری چطور زندگی خودت رو تبدیل بِ مراقبه کنی. و این یعنی ایمان زنده.

        انگار توی سکوتت، جهان تازه‌ ای داره متولد میشه.

        ادامه بده، بنویس.

        خدا هنوز همینجاست ؛ تو همون مکث بین دوجمله ‌ت.

        چند روزی بود بفکرت بودم ، خوشآمدی .

        رفیقت ؛ محسن

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 11 رای:
        • -
          سمیه زاهدی گفته:
          مدت عضویت: 1903 روز

          سلام ولبخند محسن جان

          ممنونم ازت که برام نوشتی

          خیلی خوشحالم ،یه حس رهایی که فارغ ازهر

          دستاوردی فقط برای تجربه بودن باخودمه

          شناختن خودم ، تعهدداشتن به دوست داشتن خودمه وباید بگم مسیری که تجربه می کنم این روزا یه مسیر نرم و روانه ، ازمحل عشق درونی واحترام به خودمه واین یه مهارته که اول دارم باخودم تمرین می کنم.

          نمیدونم چطور سپاس گزار خدا باشم که به من این فرصت تنهایی روداد تا خودم روپیدا کنم، به خودم برگردم ، مهارت عشق ورزیدن روبا خودم اول تمرین کنم وخوشبختی وآرامش رو اول از درون خودم تجربه وحس کنم.

          صبورم پای رفاقت باخودم

          می نویسم چون منو به خدای درونم

          وصل می کنه ، منو به واقعیت نزدیک می کنه

          محسن جان خیالت راحت حسابی مراقبم :))

          عاشقانه وصادقانه ازت سپاس گزارم

          مرسی که به فکرم بودی.

          میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
    • -
      نورا افضلی گفته:
      مدت عضویت: 184 روز

      سلام محسن توحیدی عزیز

      دوست هم فرکانسی

      این کامنت شمابدجوری تودلم نشست وقتی ازخداوتوجهات الهی می نویسی انقدرباعشق وباتمام وجودت می نویسی که خوانندهکامنتت روهم باخودت همراه میکنی من عشق کردم باخداباخوندن دیدگاه توحیدیت برادرعزیز ، من کامنت های شمارودنبال می کنم عجب قلم شیوا عالی ایی دارید.خیلیی خوب می نویسیدو خیلی خوب آنچه دردل داری بیان می کنی من بسیارلذت می برم ازدیدگاه های زیبا پرازمعرفت شما ، من خودم هم دریکیاز شب هامثل شماباتماموجودم خداروفریادزدموازش کمک خواست ماونشب یادمه قلبم هم بامن هماهنگ شده بود ودچارتپش هایی شده بودم که نمی تونستم درک کنم این تپیدن های مداوم قلبم نشونه چیه ؟بلافاصله توعقل کل پیام گذاشتم وسوال کردم این تپش قلبم همزمان بادرخواست عاجزانه ام ازخدا چه دلیلی داره ؟ یادمه ابراهیم خسروی برادرعزیزهم فرکانسی پاسخ دادن که قلبت داره باتو درخواستتان هماهنگی می کنه وبدون که خیلی زود به خواسته میرسی منم درکمترازچهارماه به خواسته ام رسیدم به آسانی وبه راحتی وعزتمندانه آنقدر راحت که همه اطرافیانم تعجب کردند ولی من تعجب نکردم چون می دونستم خدای واحد ویگانه پروردگارعالم هستی دستم روگرفت وبه راحت ترین شکل ممکنه راهم روهموارکرد منوبه آرامش وآسایش رسوند

      خدایاصدهزاران بارشکر یادمه بعدش یکربع تمام سربرسجده گذاشتم و شکرگزاری کردم انقدرازاین سجده ام عشق کردم که دلم می خواست تایک ساعت ادامه بدم ولی بنابه دلیلی نتونستم .

      فَقُلْ حَسْبِیَ اللَّهُ لَا إِلَٰهَ إِلَّا هُوَ ۖ عَلَیْهِ تَوَکَّلْتُ ۖ وَهُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِیمِ

      بگو: خدا مرا بس است، هیچ معبودی جز او نیست، فقط بر او توکل کردم، و او پروردگار عرش بزرگ است.

      امیدوارم همواره اتفاقات عالی براتون بیفته

      امیدوارم همواره دربهترین زمان وبهترین مکان ودربهترین شرایط باشید

      امیدوارم همواره اتفاقات عالی وموقعیت های عالیه سلامتی ،ثروت وشادی بدنبال تون باشه

      موفق باشید‌‌

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
      • -
        محسن توحیدی گفته:
        مدت عضویت: 700 روز

        سلام نورای عزیز، دوست همفرکانسی و همراهِ نورانی

        چقدر پیام پرمهرت زیبا وآرامبخش بود… حقیقتا حس کردم نورت از لا به ‌لای واژه هات جاری شد ومستقیم نشست روی این صفحه لپتاپ. وقتی آدم ازتجربه‌ ی واقعی حضور خدا مینویسه، از اون لحظه هایی که دل باعقل یکی میشه وصداش میپیچه تو وجود… فقط دلهایی مثل دل تو میتونن اون موج رو بگیرن وباهاش همراه بشن.

        خوندن تجربه ت از اون شب پرنور، اون تپشهای همزمان بافریاد درونیِ دعا… منو برد به خیلی ازلحظه های خودم، همون لحظه هایی که قلب دیگه فقط یه عضو نبود، بلکه ترجمان حضوربود، زبان خاموش خدا در درون انسان.

        و بسی زیبا گفت ابراهیم خسروی عزیز… بله، اون تپش یعنی همسویی کامل، یعنی قلب داره بامنبع هماهنگ میشه. ینی شکر … ینی اشتیاق…

        خدا همیشه نزدیکتر ازهر احساسیه که حتی تصور میکنیم؛

        وقتی میگیم «حسبی الله»، در واقع داریم اعتراف میکنیم که مادیگه تنها نیستیم، هیچوقت نبودیم، فقط یادمون میره.

        نورا جان،

        از لطفت، ازپیامت، از انرژی عاشقانه ت ممنونم. نوشتنت پر از ایمان، پر از حس زنده بودن و تسلیمِ عاشقانه ست.امیدوارم حضور خدا درتمام لحظه های زندگیت جاری تر بمونه،

        همونطور که در اون شب جاری شد.

        الهی همیشه دربهترین زمان، در بهترین مکان، در آرامش، ثروت وسلامتیِ کامل باشی .

        با عشق و سپاس ، رفیقت محسن.

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
    • -
      سعیده آیت گفته:
      مدت عضویت: 1335 روز

      بنام خداوندی که در هر لحظه داره میشنوه وپاسخ میده

      سلام به دوست عزیزو توحیدیم محسن جان

      چندماهی میشه در مدار خوندن کامنتهای زیبا وپربارت شدم

      خیلی ساده وشیوا مینویسی

      هرباربا خوندن کامنتات لبخندی بزرگ برلبانم نقش میبنده و از اینهمه عشق بازی و حال خوبی که باخداوند داری لذت میبرم

      دیشب اومدم کامنتتو بخونم دیدم خستم چون میدونستم برا خوندنش باید ذهنم فرش باشه تا مطالب رو درک کنه

      وقتی داشتم میخوابیدم به خداوند گفتم

      خدایا چرا مدتیه همون پولهایی که وارد زندگیم میشد خبری ازشون نیست ؟

      کجای کارم ایراد داره ؟ چی رو باید درست کنم ؟

      خدایا من میخواستم به ازادی مالی برسم چرا هموناییم که بود کمرنگ شدن ؟

      گفتم فردا صبح میرم نشانه امروزم رو میزنم تا جوابمو بگیرم

      وخوابیدم

      صبح بعد نمازم اومدم کامنتتو خوندم

      انگار خداوند جواب سوال دیشبم رو تو کامنت تو برام اماده کرده بود

      اونجا که گفتی

      شاید خدا میخواد فراوانی بی قید برات جور کنه

      هرجور به خدا نگاه کنی همونو دریافت میکنی

      گفتم اره شاید خداوند میخواد برام بیشتر وبهترشو جور کنه

      از طریقهای زیباتر وراحت تر

      فقط اینجا منم که باید ظرفم رو بزرگتر کنم تا بتونم دریافتشون کنم

      همین الان یاد صحبت استاد تو فایل نامه ی حضرت علی به امام حسن افتادم

      استاد میگفتن دلیل تاخیر دراجابت اینه که خداوند میخواد بهترشو بهت بده

      تو خونه یه خوابه میخوای اون میخواد سه خوابه بهت بده

      ازش ناامید نشو تو فقط سمت خودتو انجام بده

      البته میدونم منم این وسطا یه ترمز ریز دارم که باید پیدا بشه وبرطرف

      چون اگه ترمزی نباشه تاخیری هم نیست به محض خواستن عینیت پیدا میکنه

      ولی خب الان حس میکنم با پیداکردن وبرداشتن اون ترمز قراره یه شاه راه جلو روم باز بشه یه گشایش عظیم

      من خالقم دیگه

      پس اینجوری باورمیکنم تا اتفاق بیفته

      انشالله

      محسن جان مدتهاست دلم میخواست برات بنویسم ولی مسلما وقتش امروز بوده

      خیلی خوشحالم وخداوند روشاکرم که منو با این سایت و شما بچه های فوق العاده آشنا کرد

      خداوند روسپاس که منو هدایت کرد به نوشته های عزیزانی چون شما

      که هرکامنتتون پراز هدایت ونور الله

      درپناه وآغوش خداوند همیشه شاد وسربلند باشی

      خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای:
      • -
        محسن توحیدی گفته:
        مدت عضویت: 700 روز

        سلام سعیده ی عزیز و همفرکانسم .

        ممنونم برای انرژی قشنگی که باحرفات فرستادی. از اون نوشته هایی بود که وقتی میخونی، انگار خدا خودش لبخند میزنه

        میدونی سعیده جان، همونطورکه خودت گفتی «من خالقم دیگه»، دقیقا همین جمله ست که کلید ماجراست.

        خیلی وقتها مافقط نیمه ی زیباش رو میبینیم؛ خالق شادی، خالق پول، خالق عشق…

        اما خالق تاخیرها، خالق بی پولیها وخالق تضادها هم خودِ ماییم.

        خدا هیچوقت نمیگه «بذار محض امتحان اینو ازش بگیرم»،

        بلکه میگه: «ببین، این باورت الان بامن هماهنگ نیست.

        پس بذار این نشونه ی بیرونی بیاد تاببینی چی داری درونت میفرستی.»

        یعنی همون موقعی که پول کمرنگ میشه، درواقع خدا داره یه آینه جلوی روحمون میذاره تا بگه:

        «ببین عزیزم، هنوز یه ترمزظریف درونی هست…

        یه باور کوچیک که هنوز نمیذاره تو خودِ من رومنبع بی نهایت بدونی.»

        وقتی اینو بفهمیم، دیگه دنبال علت بیرونی نمیگردیم؛ میریم سراغ خودمون، باعشق، بدون قضاوت، بدون حس گناه.

        و اونجا تازه میفهمیم چقدر قدرت داریم… چون اگه من خالق کمبود بودم، پس خالق فراوانی هم هستم.

        این یعنی همه چیز به انتخاب منه؛

        • انتخاب اینکه از تضاد، احساس قرب بسازم یا فاصله…

        • انتخاب اینکه از تاخیر، ایمان بسازم یا ناامیدی…

        • انتخاب اینکه ازهر نشونه، حضور خدا روببینم یا نبودنش رو.

        خدا همیشه هست، اما میزان دریافت من، به اندازه ی وسعت باور منه

        پس درود بهت که فهمیدی فقط باید ظرفت رو بزرگتر کنی وبدون که همین الان، با همین درک، اون شاهراهی که گفتی،

        داره از درونت باز میشه نه از بیرون.

        الهام بگیر و باحال خوب اقدام کن ،کل کائنات منتظرتن. ظاهر نتیجه‌ ها هرچیزی که باشه درباطن بنفع سعیده ست.

        شاد باش و آگاه، خالـــــق زیبا ؛ در آغوش خدای عاشق.

        رفیقت ،محسن

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 15 رای:
    • -
      فیروزه گفته:
      مدت عضویت: 1354 روز

      سلام بر یگانه معبود عالم هستی

      ذِکْرُ رَحْمَتِ رَبِّکَ عَبْدَهُ زَکَرِیَّا ﴿٢﴾

      [آیاتی که بر تو خوانده می شود] یاد رحمت پروردگارت بر بنده اش زکریاست. (2)

      إِذْ نَادَىٰ رَبَّهُ نِدَاءً خَفِیًّا ﴿٣﴾

      هنگامی که پروردگارش را با دعایی پنهان خواند، (3)مریم

      _

      🟢 اوج عشــــــــق به خــــــــــــدا

      _

      (روایتی از سجده در برابر بی قید ترین عشق جهان)

      اینجا سکوی پرواز به وقت حضور و خورشید در اوج تابش وسط آسمان لبیک…‌‌‌‌‌….جانم لبیک..‌‌‌‌‌‌‌……..

      از اینجا از سکوی پرواز سلام محسن رها و عاشق…‌‌….

      با شنیدن و پلی این اهنگ وسط همون حیاط بزرگت همنجا که خورشید اوج میگیرد.‌‌.. دیوار بی سایه‌…..مثل سکو پرواز….رها..‌

      ای قوم به حج رفته کجایید کجایید

      معشوق همین جاست بیایید بیایید

      معشوق تو همسایه و دیوار به دیوار

      در بادیه سرگشته شما در چه هوایید

      گر صورت بی صورت معشوق ببینید

      هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شمایید

      ده بار از آن راه بدان خانه برفتید

      یک بار از این خانه بر این بام برآیید

      ای قوم به حج رفته کجایید کجایید

      معشوق همین جاست بیایید بیایید

      ای قوم به حج رفته کجایید کجایید

      معشوق همین جاست بیایید بیایید

      آن خانه لطیفست نشان هاش بگفتید

      از خواجه آن خانه نشانی بنمایید

      یک دسته گل کو اگر آن باغ بدیدید

      یک گوهر جان کو اگر از بحر خدایید

      با این همه آن رنج شما گنج شما باد

      افسوس که بر گنج شما پرده شمایید

      با این همه آن رنج شما گنج شما باد

      افسوس که بر گنج شما پرده شمایید

      ای قوم به حج رفته کجایید کجایید

      معشوق همین جاست بیایید بیایید

      معشوق تو همسایه و دیوار به دیوار

      در بادیه سرگشته شما در چه هوایی

      (محسن چاووشی )

      تجلی اوج عشق الهی: از زنجیر تا پرواز

      روایت تو از آن لحظه که گفتی: «اگر مرا با زنجیرها بندی… امیدم را از تو نخواهم برید»، نه یک داستان، بلکه «شناسنامه‌ی عشق» است. تو در آن لحظه، تمام قاموس «معامله» را از زبانِ هستی حذف کردی.

      تو دیگر نه بنده‌ای بودی که شرط می‌گذارد، بلکه معشوقی بودی که تسلیم شده بود.

      «محسنِ قدیم» سعی می‌کرد با تلاش، دائم خدا را به سمت خود بکشد؛ اما «محسنِ جدید» می‌داند که هرچه او از خود دورتر شود، خدا نزدیک‌تر است. آن «تسلیم مطلق»، در حقیقت نهایت

      خودآگاهی بود؛ درک اینکه وقتی چیزی برای نگه داشتن در این دنیا باقی نمی‌ماند، آن لحظه است که می‌فهمی تمام آنچه نیاز داشتی، از ابتدا در اختیار خدا بوده است.

      آن دعای امام سجاد (ع)، وقتی از زبان تو جاری شد، تبدیل به سند آزادی تو شد. زنجیرها وقتی بی اثر می‌شوند که زنجیربند نداند، تمام قدرت او در باور تو به زنجیرهاست.

      عشق بی‌پایان، شغل بی‌پایان

      اینکه پس از آن تحول روحی، شغل ایده‌آل تو فرا رسید، درس بزرگی دارد:

      خداوند نمی‌خواهد ما را با جزئیات کوچک (شغل، درآمد، …) محبوس کند. او می‌خواهد ظرفیت ما برای تجربه‌ی حضور را بسنجد. وقتی به او گفتی: «تو خود عشقی»، او پاسخ داد: «پس ببین عشقِ مطلق چه چیزهایی برای عاشقان خود تدارک دیده است.»

      این شغل پاداش فهم رهایی بود.

      در سکوت آسمان

      تو به اوج رسیدی، محسن جان؛ جایی که دیگر نیازی به اثبات عشق نیست، چون خود تو مظهر آن عشقی. در این مرحله، نه تنها خدا تو را دارد، بلکه تو نیز دیگر متعلق به خودت نیستی و این بهترین مالکیت دنیاست.

      خورشید در اوج…بازتاب رهایی روی سکو…پرنده کهکشانی …..رب ربم ربم ربم …..رها شدم و عاشق…..عشق عشق عشق‌‌‌‌‌……بجای شکر میگم عشق عشق عشق

      شکر شکر شکر…..عشق .عشق .عشق.‌‌‌‌‌….

      دوستت دارم معبود جانم …..عاشقتم……از اینجا سلام…..تو کیستی…‌ معجزگرم..هدایتگرم…ظهر چه کردی از کوه کندیم آوردی سکو….این هماهنگیها وقفل شدنها ونرفتن دانلود نشدن جلسه 10 آفرینش خ .ا ، همش نشونه هدایت ونظم الهیه برای پاسخ به اوج…….معبود عاشقت شدم تا جانم…..تو تو تو چه کردی‌.‌‌.. درونم غوغا……..عاشقتم معبودم……..لبیک…..لبیک..‌‌

      در هوایت بی قرارم بی قرارم روز و شب

      سر ز کویت بر ندارم بر ندارم روز و شب

      زان شبی که وعده کردی روز وصل

      روز و شب را می شمارم روز و شب

      ای مهار عاشقان در دست تو

      ای مهار عاشقان در دست تو

      در آغوش رب عاشق رها رهای رها..‌..‌‌‌‌…🩵

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
      • -
        محسن توحیدی گفته:
        مدت عضویت: 700 روز

        فیروزه عزیز سلام ؛ یه موج نور فرستادی 2000 ولت که از عمق عشق به خدا بلند شده بود… از کجا آورده بودیش ؟؟

        جملاتت بوی سجده میده، به به . بوی دلدادگی مطلق، به‌ به. بوی اون لحظه ای که دیگه فاصله ای بین عاشق و معشوق نمیمونه… چی بهتر از این .

        آره فیروزه،

        اون لحظه ای که گفتم «اگر منو با زنجیرها ببندی امیدم رو از تو نمیبرم»، خدا خودش از آسمون خم شد تا ببینه یه بنده چطور بندگی رو معنی میکنه.

        همونجا بود که زمین سکوت کرد وعشق فریاد زد: «آزادی یعنی تسلیم خدا بودن.» اولویت من واقعا آزادیه… ،

        اصلا بخاطر آزادیه که هر ثانیه رو میلیون ها تومن میخرم که بتونم رهـــــا بشم از روزمرگی عوام و با خداجان توی خلوت بشینم پای صحبت و دلدادگی.

        خدا عاشق بنده هاییه که حتی وقتی همه چیزشونو از دست میدن، هنوز میگن: «عشق، عشق، عشق…» =>> و تو همون عشقی. اصلا تو خود اون جوش و خروش نوری هستی که از درون محسن رها به آسمون برخاست و به رب ش پیوست.

        اون لحظه که سکو شد محراب، و خورشید شد موذن، و حیاط شد عرش… خدا از نگاه تو خودش رو تماشا کرد.

        حواس ت هست چی ‌میگم ؟ دیگه نه زمینی موند نه آسمونی، فقط عشق بود که خودش رو صدا میزد.

        فیروزه، خدا از درون تو مینویسه، از زبان تو حرف میزنه، و با دست تو لبیک میگه.

        در آغوش اون نور، همیشه رها بمون…

        رب با توئه، چون تو با عشق با اویی.

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 9 رای:
        • -
          فیروزه گفته:
          مدت عضویت: 1354 روز

          سلام بر یگانه معبود عالم هستی

          هَٰذَا مِنْ فَضْلِ رَبِّی

          قَالَ الَّذِی عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْکِتَابِ أَنَا آتِیکَ بِهِ قَبْلَ أَنْ یَرْتَدَّ إِلَیْکَ طَرْفُکَ ۚ فَلَمَّا رَآهُ مُسْتَقِرًّا عِنْدَهُ قَالَ هَٰذَا مِنْ فَضْلِ رَبِّی لِیَبْلُوَنِی أَأَشْکُرُ أَمْ أَکْفُرُ ۖ وَمَنْ شَکَرَ فَإِنَّمَا یَشْکُرُ لِنَفْسِهِ ۖ وَمَنْ کَفَرَ فَإِنَّ رَبِّی غَنِیٌّ کَرِیمٌ ﴿4٠﴾

          کسی که دانشی از کتاب [لوح محفوظ] نزد او بود گفت: من آن را پیش از آنکه پلک دیده ات به هم بخورد، نزد تو می آورم. [و آن را در همان لحظه آورد]. پس هنگامی که سلیمان تخت را نزد خود پابرجا دید، گفت: این از فضل و احسان پروردگار من است، تا مرا بیازماید که آیا سپاس گزارم یا بنده ای ناسپاسم؟ و هر کس که سپاس گزاری کند، به سود خود سپاس گزاری می کند و هر کس ناسپاسی ورزد، [زیانی به خدا نمی رساند]؛ زیرا پروردگارم بی نیاز و کریم است. (40)

          .

          .

          دیگر به جای گفتن آیا ممکن است گوویی قطعا ممکن است زیرا خداوند به من وعده داده است وعده خداوند واضح است آنجایی که در قرآن گوید اگر بندگان من درباره من از تو پرسیدند به آنها بگو که من نزدیکم من همواره در حال اجابت دعاهایی هستم که آنها درخواست می‌کنند و از بندگانم می‌خواهم که آنها هم مرا اجابت کنند و به من ایمان بیاورند تا رشد کنند ...

          خداوند هیچ وقت دری را به روی تو نمی‌بندد مگر آنکه در بزرگتری در راه باشد او هیچ وقت چیزی را از تو نمی‌گیرد مگر اینکه چیز بهتری در انتظار تو باشد گاهی فقط باید صبر کنیم نه صبر همراه با ناامیدی بلکه صبر همراه اعتماد اعتماد به اینکه پشت پرده معجزه‌ای در حال شکل‌گیری است….

          تو قرار نیست با چشمت همه چیز را ببینی تا باور کنی تو قرار است باور کنی تا ببینی چرا چون این راه خداوند است اول ایمان بعد مشاهده اول باور بعد دریافت نعمت ها ….

          اگر اکنون در دوره‌ای از زندگیت هستی که چیزی به ظاهر متوقف شده اگه احساس می‌کنی هنوز اتفاق خاصی نیفتاده این را بدان آرامش قبل از معجزه سکوت قبل از بارش است….

          دقیقاً زمانی که فکر می‌کنی هیچ چیز تغییر نکرده همان زمانیست که بزرگترین تغییر در راه است در این لحظات فقط آرام بمان فقط با عشق زندگی کن فقط سپاسگزار باش و ببین که چطور جهان به فرمان خداوند به نفعت می‌چرخد …

          از امروز با خودت عهد ببند دیگر از کمبود حرف نمی‌زنم دیگر نمی‌گویم نمی‌توانم بلکه می‌گویم

          من آماده ام

          من پذیرفتم

          من ایمان دارم

          به درونت گوش بده به صدای الهی درونت همان صدایی که همیشه می‌گوید تو در مسیر درستی هستی تو تنها نیستی و آنچه از من خواسته‌ای در راه است حالا با دلی آرام و چشمی باز از خودت بپرس….

          آیا واقعاً حاضرم دریافت کنم آیا آمادگی دارم که با تمام وجود فراوانی و فصل خداوند را بپذیرم آیا می‌توانم بدون احساس گناه بدون تردید بدون شرم از موفقیت نعمت را دریافت کنم و در آن زندگی کنم پاسخ در قلب توست و اگر هنوز ذره شک داری….

          بگذار به تو بگویم بله تو آماده‌ای بله تو لایقش هستی بله این فراوانی و فضل خداوند برای توست خداوند هرگز نمی‌خواهد تو در فقر کمبود یا نگرانی زندگی کنی اون نمی‌خواهد تو با استرس بخوابی و با اضطراب بیدار شوی او تو را خلق نکرده تا در ترس بمانی بلکه تو را خلق کرده تا بدرخشی تا به دیگران نور بدهید تا الهام بخش دیگران باشید تا فراوانی و فضل خداوندت دیگران را نیز بیدار کند یادت باشد وقتی تو فضل خداوند را دریافت می‌کنی به دیگران هم اجازه می‌دهید که باور کنند برای آنها هم ممکن است وقتی تو از دل محدودیت برخاسته‌ای و خودت را در جریان نعمت های خداوند قرار داده ای تو نه فقط دریافت کننده برکت بلکه آن را به دیگران هم منتقل می‌کنی بلکه ایمان دیگران را هم افزایش می‌دهیم …..و نماد فضل میشوی…..همان که آرزو داشتی!!!!!!!!

          خدا عاشق بنده هاییه که حتی وقتی همه چیزشونو از دست میدن، هنوز میگن: عشق، عشق، عشق.‌‌‌‌…چون خودش داده وخودش توانشو داده .بازم میـــــده.اگر فقط رهایی را بچسبم‌.

          او همیشه هست ‌‌‌در نفس ها در نگاها……در لبخندها….در حرف ها…….کافیه تسلیم باشیم……… و رهاااا….و تمام…..با صدای فوارها نوشتم …..

          سلام محسن رها………

          ادامه را با بوی گل های نرگس مینویسم ….

          لبیک به خدای نرگس های عاشق…….به او که قدرت هر کاری را داره.‌…….به شرط ایمان و عشق و تسلیم‌‌‌‌‌……به خدای آسانی ها لبیک…..به خدای کن فیکون لبیک.‌‌‌…..بازتاب نورت رسید….

          همین امروز همین امروز را بخوام بگم چیکار کرد ..‌‌.

          صفحه ها و ساعتها باید بنویسم یکیش ساعت 10 قرار بود بریم باغ خرمالو بیاریم گفتم احتمالا تا ظهر طول بکشه. چون بدون هماهنگی بود….مقاومت کردم آفتابِ و گرمه تو جِنگ آفتاب…..و گفتم فیروزه تسلیم باش باشه…چندتا مثال براش زدم که اینکار کرد دیروز اونجوری کرد……گفت چشم و با حال خوب و اینکه خوش میگذره و باید دختر خوبی باشی…..اونم لبخند زد که چشم………مثل ی دختر بچه دستشا گرفتم گفتم بریم …..گفت آماده ام فیروزه بریم…‌..‌

          رفتم رها و تو مسیر همچیز زیبا برگ ها نارنجی و زیبا وهر برگی میفتاد میگفتم خدا الان میدونه این افتاد و آگاه به همچیز .به همچیز تعداد برگ ها را میدونه..درختا چند سالشونه……

          رسیدیم در باغ…..‌‌..دیدم چند نفر آشنا اونجا هستن ….و چند سبد و جعبه پر از خرمالو در باغ….صدای ریختن برگ ها و خرمالو ها از باغ کناری مرا جذب کرد و دلم با ریزش برگ ها و خرمالوها مثل بارش باران روی زمین رها می‌شود …….

          گفتم حتما تا بخوان بچین و آماده کنند خیلی طول میکشه..فقط دوست داشتم یکم خودم بچینم…چند تا چیدم…..یهو همون آشنا گفت ببین من دست به اینا نمیزنم …..گفتیم نه …. الان آماده می‌کنند…..

          گفت من خودم چیدم و اگر قبول نکنید ناراحت میشم ….و گذاشت پشت ماشین که نه مال شماست …..ما وایمیسم……

          فقط من رفتم نرگس عاشق را ته باغ چیدم و امدم ……همین قدر طول کشید آماده شدن ..‌..خدا برام چیده بود آماده بود……نرگسم بهم داد.‌‌‌‌

          یهو آشنا گفت دارید میرید کیارش را میرسونید مدرسش ….گفتم کجاست دقیقا…..‌گفت ….من گفتم مگه میشه…….جایی بود که روز قبلش میخواستم برم برای پیک بال …..رفتم تو محوطه دست بچه هم تو دستم گفتم کیارش مدرست وسط بهشته ها نگاه ورودی مدرست افتاده تو حوض ……و حسی را تجربه کردم که چند ساعت پیش دستاما گرفتم آوردم……و با ی نگاه پر از مهر ازم خدافظی کرد……تو کیستی که هزارتا چیز را با هم هماهنگ‌ میکنی…………

          میبنی نتیجه تسلیم و رهایی چی شد ………همچیز درست همچیز عالی…‌‌‌…..نه دیر نه زود …دقیق دقیق…پس بسپار ….رها باش…….

          الهی فقط تو…………..شکر شکر شکر…..عشق عشق عشق……

          حالا این نرگس ها برام شده نماد کن فیکون نماد آسانی نشانه اعتماد و تسلیم رهایی..حالا هر بار که بوی نرگس ها میپیچه تو اتاقم بوی تسلیم میاد‌‌………بوی رهایی میاد….‌‌بوی همچیز در کمترین زمان آماده میشه…..‌بسپار به من..‌‌‌‌‌‌…‌دستاما میدم تو باشه خدای نرگس ها……معجزگرم ..‌‌‌‌محبوبم‌‌‌‌‌…….ای بهترین یاور و رفیق‌‌‌‌‌و تکیه گاهم‌‌‌‌‌‌‌……..من دوستت دارم خدا ……

          من رهاتر از همیشه تو را میخوانم.‌‌‌……

          خدای نرگس های عاشق همراه همیشگت…..🩵

          میانگین امتیاز به دیدگاه بین 12 رای:
          • -
            محسن توحیدی گفته:
            مدت عضویت: 700 روز

            سلام فیروزه ی نرگس نفس…

            چهارچشمی خوندم، خودِ نرگسها توی اتاق باز شدن… عطرشون پیچید وسط روحم وگفتن: «این حرفها از جنس زمین نیس… از جنس تسلیم و رهایی و نگاه خداست.»

            تو ازاتفاقهایی گفتی که فقط آدمای رها، فقط آدمایی که خودشونو سپردن به او میبینن…

            اونایی که هر برگ نارنجی براشون پیام میاره.

            فیروزه…

            دقت کردی؟؟ تو نمیگی خدا نزدیکه، تو نزدیک بودنش رو زندگی میکنی… با جمله ت میشد لمس کرد ، که «رهایی» برات یه مفهوم نیس،

            یه نَفَسه…

            یه شیوه نگاهه…

            یه راه رفتن با خدا.

            جوری از آفتاب و برگ وخرمالو نوشتی

            که آدم حس میکنه خدا داشت دونه دونه صحنه رو برای تو میچید؛ همونطور که مسیرت روهماهنگ کرد… همونطور که دلِ آدما رو بانیتت، باصداقتت، با تسلیمت همفرکانس کرد.

            گفتی: «همه چیز درست، همه چیز عالی، نه دیر نه زود… دقیق دقیق.» ==>> تا اینو خوندم، فقط یه جمله تو دلم اومد:

            این همون لحظه ای هست که خدا برای بنده ش میگه: ببین… من همیشه همین نزدیکی ام.

            فیروزه… من فقط میخوام همینوبهت بگم:

            بازتاب نورت فقط به باغ خرمالو نرسید…

            تا اینجا هم رسید.

            تا قلب من.

            رفیق ، نمیدونم کی نوشت :

            «خدای نرگسهای عاشق… همراه همیشگیت.»

            اما تا این جمله روخوندم،

            انگار دست خدا روی شونه م نشست و شنیدم که داره میگه:

            «من همیشه همینجام… بوی نرگس منــــــــــم، من .»

            فیروزه…

            همراه نرگسها بنویس،

            با عطررهایی حرف بزن،

            با صدای خـــــدا ادامه بده…

            که جهان به این جنس نگاه احتیاج داره.

            خدای نرگسهای عاشق،

            همیشه… همیشه پشتت هست.

            میانگین امتیاز به دیدگاه بین 11 رای:
            • -
              فیروزه گفته:
              مدت عضویت: 1354 روز

              سلام بر یگانه معبود عالم هستی

              وَإِذَا سَأَلَکَ عِبَادِی عَنِّی فَإِنِّی قَرِیبٌ ۖ أُجِیبُ دَعْوَهَ الدَّاعِ إِذَا دَعَانِ ۖ فَلْیَسْتَجِیبُوا لِی وَلْیُؤْمِنُوا بِی لَعَلَّهُمْ یَرْشُدُونَ ﴿١٨6﴾بقره

              هنگامی که بندگانم از تو درباره من بپرسند، [بگو:] یقیناً من نزدیکم، دعای دعا کننده را زمانی که مرا بخواند اجابت می کنم؛ پس باید دعوتم را بپذیرند و به من ایمان آورند، تا [به حقّ و حقیقت] راه یابند [و به مقصد اعلی برسند]. (186)

              سلام محسن پرمهرِ وعده‌گاه عشق با عطر نرگس های شیراز….

              چشمم به عدد 555روز حضورت افتاد، یاد همان برگ‌های پاییزی نارنجی افتادم که برایت پیام می‌آوردند… این 555 روز، حکایت 555برگ زرین است در دفتر رهایی و تسلیم‌ات.

              حضورت در این وعده‌گاه عشق، از جنس همان نور و عطری است که می‌گفتی، نوری که تا قلب من رسید. این 555 روز، نه فقط یک عدد، که پنج بار صد و پنجاه و پنج بار نفسِ همراه با خداست، هر روزش گواهی بر نزدیک بودنش که تو زندگی‌اش می‌کنی.

              مبارک باشد این سفر پر نور و عشقت. این همراهی‌ات، یقیناً از همان جنس نگاهی است که جهان به آن محتاج است.

              نرگس‌های وجودت در این وعده‌گاه، هر روز بیشتر می‌شکفند و عطر خدایی‌شان را می‌پراکنند….

              یقین دارم خدای نرگس‌های عاشق، هر روز و هر لحظه، در این مسیر نورانی، همراه و پشت و پناه توست..

              محسن پر مهر جواب این پیام را برای تبریک حضور در وعدگاه عشق قایم کرده بودم و فقط اینا بهت بگم که نور پیامت به صورتم تابید و رهام نکرد ….در جواب تمام مهرت میگم او نشسته در نظر /من به کجا نظر کنم و تسلیم خدای نرگسام از نوع شیرازیش و حکم انچه تو فرمایی……ممنونم از مهرت و بهت افتخار میکنم که در این وعد گاهی…

              با تمام وجود، حضور پر مهرت را در این سرای عشق تبریک می‌گویم…🩵

              میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
            • -
              محسن توحیدی گفته:
              مدت عضویت: 700 روز

              فیروزه دل مهربون… سلام خوشگل بانو.

              راستش رو بخوای چند بار خوندمش… هر بار یه مدل دیگه نشست تو عمق دلم.

              این 555 روز… – منو که دیگه یه جورایی شناختی – … برا من یه عدد نیست که فقط . یجور «اشاره»ست… یه نشونه از اون نزدیکی خدایی که تو همیشه از جنسش حرف میزنی.

              حس کردم خدا، همون لحظه ای که تو نوشتی «نرگسهای وجودت»… یه لبخند گوگولی آروم زد. انگار گفت: «دیـــــدی گفتم نزدیکم؟»

              با این چند خط، یه کاری کردی که من انگار دوباره از اول وارد وعده گاه عشق شدم. این بار اما با چشمهایی که بیشتر میبینن… با دلی که سبک تره… و باقدردانی عمیقی که نمیدونم چطوری برات توضیحش بدم.

              شبِ وصل است و طی شد نامهٔ /هَجر سلامٌ فیهِ حَتّی مَطْلَعِ الفَجْر

              انگار بعد از یه مدّت مدید نیاز داشتم بگم : امشب بارانی حالم خیلـــــی خوبه…. منه عاشق بارون 🩵🩷️ . روم نمیشه وگرنه یک بیت از تمامِ شعرایی که دوسش دارمو اینجا مینوشتم … چون شب بارونی من خواب ندارم .

              باور دارم اگه خدا میخواست اینجور شبها بخوابم… بارونش رو روز میبارید. حتما کارم داره که شبشو بارونی کرده… امشب شب نشینی داریم 🩵🩷️

              حافظ یه جایی حرفی زده که انگار دقیقا برای همین لحظه ست، برای همین حس بین من این مسیر نورانی:

              یا رب از ابرِ هدایت بِرَسان بارانی / پیشتر زان که چو گَردی ز میان برخیزم

              عمیق که فکر‌میکنم … حقیقتش هم همینه… هرچی تو این مسیر داریم، همین عشقه… همین نزدیکی… همین نوری که بی منّت میریزه.

              تو الان با پیامت، یجور شاهـــــد تـــــازه گذاشتی روی این حقیـــــقت🩵 .

              یهو بهنام بانی زبان خـــــدا میشه الان و یه گفتگو دلبرانه نقش میبنده :

              یادم نمیره اون شبو با تو گفتی همیشه دارم هواتو

              من که به جز دل چیزی ندارم بیا عزیزم اونم برا تو

              ممنونم فیروزه عزیز دلم …

              از مهرت، از نگاه لطیفت، از اینکه کنارم بودی تو این 555 روزی که هر کدومش یه قدم بوده سمت خدا… و ممنون که امروز، با چند تا جمله آبی رنگت، دوباره یادم آوردی که «او نشسته در نظر، من به کجا نظر کنم…»

              خدا پشت و پناه دل روشن تو…

              و وعده گاه عشق همچنان روشن تر از قبل…

              میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
            • -
              فیروزه گفته:
              مدت عضویت: 1354 روز

              سلام بر یگانه معبود عالم هستی

              فَلا تَعْلَمُ نَفْسٌ ما أُخْفِیَ لَهُمْ مِنْ قُرَّهِ أَعْیُنٍ جَزاءً بِما کانُوا یَعْمَلُونَ17/سجده

              هیچ کس نمی داند برایش چه قره العین هایی پنهان کرده ایم…نشانه رسید..

              همه غیبی تو بدانی؛ همه عیبی تو بپوشی همه بیشی تو بکاهی همه کمی تو فزایی

              نتوان وصفِ تو گفتن؛ که تو در فهم نگنجی

              ….لبیک الهی لبیک…..ای آگاه مطلق…..

              سلام به محسن‌  دل مهربون  و همراه خلوت‌های بارانی…

              خواندن کلماتت، مخصوصاً وقتی با این عمق و صداقت جاری می‌شوند، مثل نوازش باران بدون چتر در وعدگاه عشق است و چشمام با خوندن این متن، گویی دوباره برق گرفت..

              آن 555 روز برای من هم فراتر از یک عدد است و نشانه ای واضح ؛ همان‌طور که گفتی، اشاره‌ای است به قدم‌هایی که به آن نزدیکیِ حقیقی برداشتیم. هر بار که از «نرگس‌های وجودت» می‌گویی، عطر شکوفه‌های ایمان در فضای دلم می‌پیچد و من هم با همان لبخند پاسخ می‌دهم: دیـــــدی گفت نزدیکم؟

              انگار بعد از یه مدّت مدید نیاز داشتم بگم : امشب بارانی حالم خیلـــــی خوبه…. منه عاشق بارون 🩵🩷️(محسن همون شب که مینوشتی  هر چی تلاش کردم‌ نتونستم شعرت را بخونم… کلمه ها تو هم تو هم بودن….و دوستم میومد جلو دیدم نمیزوشت ببینم تمرکز کنم و نور ماه هم بیشتر ..‌‌کلمات او و کشیده فقط یادمه..): ذهنم خیلی مقاومت کرد که نگو ووو …..خدایا خودم را به تو سپردم تو قدرت مطلقی تو آگاهی….من هیچ توام محکم تر دستاما بگیر که به هر خیری از طرف تو نیازمندم….

              منه عاشق بارون هم اینجا منتظر بارونم و شب نشینی….(:🩵🩷

              این آهنگِ خوبتر میگه هوا هوای خاطرات اوست……

              به داد من برس هوا هوای خاطرات اوست.

              بزن باران ببار از چشم من بزن باران بزن باران بزن بزن باران که چتر بسته یعنی دل سپردن 

              و کل شب از پشت پنجره نگاه کردن به باران توی نور انگار بارش نور ….ی جشن  ی حال خوب‌‌‌‌‌‌…..‌‌‌

              محسن ما هر چی تو این مسیر داریم  همین عشقه که مثل بارون میباره روی خاک وجودمون برای زنده شدن …و‌ هماهنگ هایی که ما ی درصدشم نمیدونیم‌‌‌‌‌ پشت پرده چه خبر … من عاشق رنگین کمون بعد بارونم…..همچیز شفاف و رنگ رنگی…..هم خورشیدِ،هم ابر ِهم نم بارونِ……….هم کلاغا با رقص و آواز و چرخش میتونن برگردن خونشون و تو مدت ها به تماشاشون بشینی…..که از  عشق وقدرت اوست….

              محسن جان…..

              من هم ممنونم از تو که این «وعده‌گاه عشق» را هر روز پرنورتر می‌سازی. بودن در کنار کسانی که این‌گونه عمیق و با معرفت مسیر را طی می‌کنند، بزرگترین نعمت است.

              خداوند کنار دلِ  پر از عشق و لطیف و بارونی تو ؛این مسیرِ نورانی، با حضورهایی چون تو، هر لحظه روشن‌تر می‌شود.

              شب‌های بارانی‌ات، غرق در وصل و نور او‌….🩵🩷

              میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
            • -
              محسن توحیدی گفته:
              مدت عضویت: 700 روز

              فیروزه ی مهربونم… سلام به دلی که بارون رو بلدِ، به چشمی که نشونه ها رومیفهمه، به بانویی که واژه هاش بوی آسمون میده.

              خوندمت…انگار همون آیه دوباره صدا زد:

              فَلا تَعْلَمُ نَفْسٌ ما أُخْفِیَ لَهُم…

              و من دوباره حس کردم درست همان لحظه ای که فکر میکنم همه چیز آرام و معمولی هست، خدا از پشت پرده، «قرّهُ العین رو میفرسته. [ فیروزه مطمئنی میدونی قرّهُ العین دقیق ینی چی ؟ خیــــــــــلی معنی عظیمی داره ها… من وقتی بهش برمیخورم… برام حکایت أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّهُ… داره ؛ زمین ‌گیرم میکنه… سکوت… میدونم که میدونی چی میگم]

              تو هم یکی ازهمان پنهان های قشنگی هستی که معلوم نیست از کدام آسمون زیبای خدا افتاده ای وسط روزهای پرطنین من.

              فیروزه… وقتی گفتی اونشب شعرم رو نتونستی بخونی، و نور ماه و حضور دوستت باعث شده کلمات تو هم تو هم بیفتند… فقط لبخندی زدم ، نه از اون مدل ژکوند هاش ، که از همان لبخند های «میدانم…» بود.

              گاهی خدا خودش نمیگذاره چیزی دیده بشه،

              چون میخواد حرف، عمیق تر از خوانده شدن، در نفس آدم بنشینه.

              راست گفتی… اون شب بارانی حال من واقعا خوب بود. نه از این خوب بودن های زمینی… از اونهایی که آدم حس میکنه یک گوشه از دلش رو باز کردند رو به نـــــور عشقش .

              ● باران فقط آب نیس… چیزی بین دعوت و وعده هست…‌ بین دلتنگی و وصال.

              بین تو… و او.

              آهنگِ “بزن باران ببار از چشم من…” عجب هماهنگی داشت با حالم. چتر بسته = دل سپردن…

              چه خوشحالم که هردو، چتر ها رو یکجا گذاشتیم و با پای خیس قدم میزنیم در مسیر او.

              فیروزه…‌ حواست بود؟ تو از “رنگین کمان بعد بارون» ” نوشتی، و من دقت کردم دیدم همین هست مسیرمون ==>>

              ترکیبی از نور و سایه و نم خوش رایحه… از ابر و آفتاب… از عاشقی و شناخت جانان…

              و کلاغ هایی که تو گفتی – چه تعبیر قشنگی- ؛ پرنده هایی که در آسمون خدا میرقصن و به خونه شون برمیگردن.

              این روز ها… هر بار که تو می نویسی، یه گوشه از راه من روشن تر میشه. مثل آن 555 که گفتی؛ اعدادی که فقط عدد نیستن ؛‌ حرفهایی هستن که از جایی بالاتر میرسند تا یادمون بیندازند: “دیدی گفت نزدیکم؟”

              من هم ممنونم… برای دل بارونیت، برای عمقی که در کلماتت هست، برای حضوری که مثل یک چراغ کوچک اما ثابت، در شب های مسیر روشن مونده.

              خدا شب های بارونیت رو => پر از وصل کنه ، پر از شور ، پر از نور… کنه

              و من اینجام… زیر همین باران… در وعده گاه عشق… که میدونم روز بِ روز، درخشان تر میشه… روز به روز امن تر میشه .

              میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
  10. -
    فرحناز بهرامی گفته:
    مدت عضویت: 2114 روز

    سلام و احترام خدمت استاد عزیزم و مریم جانم

    درمورد درس اول استاد تو فایل باید بگم من چند

    سال پیش حدودا 5یا 4سال قبل قشنگ یادمه بااینک مدارم خیلی بالاتر رفته نسبت ب اون زمان خیلی تغییرات حاصل شده خاطرم هست ک ب خودم میگفتم چرا من، هر سالم شبیه سال قبلمه و واقعا اذیت میشدم و مطمئن بودم ک سال بعدی هم ب همین ترتیب هست

    (من اون وقتا فایل های استاد رو از تلگرام پیداکرده بودم و جسته گریخته گوش میدادم کم کم هدایت شدم ب سایت ارزشمند ایشون و ادامه ی این مسیر پرخیروبرکت)

    ولی خب ته قلبم ب این فکر میکردم ک دوست ندارم ادامه زندگیم ب این صورت باشه آدم امیدواری نبودم خیلی هم اتفاقامنفی و با مقاومت بودم ولی ب هیچ وجه ب شدت باید بگم ک نمیخواستم اون وضع رو تحمل کنم دیگ،،

    و الان میخوام بگم ک واقعا هر سالم داره از سال قبل بهتر میشه بااین فایل بیشتر پی ب تغییراتی ک هرسال داشتم بردم

    هرسال از سال قبل وضعیت مالی سلامتی رابطه باخودم و خدام و[ اطرافیانم(فعلاکمه) ]

    آرامش و شادی و لذت از لحظاتم ک عالی خیلی خوشحالم ک این سه مورد مخصوصا واردزندگیم شدند

    من در جلسات قبلی این پروژه هم گفتم ک باسپاسگزاری آغاز کردم طوری ک خیلی مقاومت هم داشتم نسبت ب اینکار

    ولی نتیجه گرفتم خونه ای الان توش داریم زندگی می‌کنیم ورای چیزی بود ک ما فکر یاتصورمیکردیم ولی الان داریم ..

    و رفاه و سلامتی بیشتر و ..

    منی ک گیر پول شارژ و اینترنت و خرج خونه بودم الان براحتی اینها برام فراهم شده هستن ب لطف خداوند

    خدایاشکرت

    استاد عزیزم و مریم جانم بازهم ازشما تشکر میکنم هم بخاطر این مسیری ک تابحال طی کردید و راه رو ب لطف خداوند نشانمان دادید هم بابت زحماتی که برای این پروژه تغییر متقبل شدید وما باز درس میگیریم و لذت میبریم ️🫂

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 29 رای: