تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۴ - صفحه 19


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

547 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    اکبر ابراهیمی گفته:
    مدت عضویت: 3135 روز

    سلام به دوست عزیزم عباس (نورپخش) الان ساعت 5/53دقیقه‌ 3 آبان 1404 هست ومن با توجه به حسو حالی که داشتم هدایت شدم به خوندن کامنت شما، هممون در زندگی شرایط شبیه شما رو تجربه کردیم با عناوین و اتفاقات مختلف،

    و خداوند هم در هر لحظه درحال هدایت ماست،من هم داستانی شبیه داستان شما رو 2 سال پیش تجربه کردم با این تفاوت که مسئله من مشکل بیماری خودم بود که داستانش مفصل و عبرت آموز برای خود من هست ، شدت پیشروی بیماری به حدی بود که کاملا زمین‌گیر شده بودم،مصرف روزانه 7 عدد قرص در دوزهای بالا که اگر زمان مصرف چند دقیقه به تاخیر میافتاد شرایطی در وجودم رخ میداد در حد خارج شدن روح از بدن، و داشتم وصیت نامه خودم رو می‌نوشتم، و دستان خداوند از راه رسیدن از راه‌های عجیب و غریب،

    الان که به اون روزها فکر می‌کنم شاید باور نکنید حتی فکر کردنش هم برام عذاب آوره ( تصور کنید نه بتونید روی زمین بنشینید نه روی مبل انگار روحتون با جسمتون در تضاد 360درجه دردآوره) و نمیدونم چطور من زنده موندم

    ومن بتونم همین یک مورد رو بتونم سپاسگزار باشم از خودم راضیم، ولی چه کنیم که فراموش می‌کنیم حتی یک روز قبلیمون رو، حتی نعمت‌هایی که همین الان خیلی آسون و بدیهی بهشون دسترسی داریم به قول استاد هیچ تلاش فیزیکی حتی ذهنی هم براشون نمیکنیم، و خیلی دقیق و منظم دارند به ما خدمت می‌کنند برانمونه به قول عباس نورپخش عزیز همین دوربین‌هایی که داریم به جایی اینکه روی داشته های خودمون زوم باشه روی نداشته‌هامون و کمبودهامون زومه که در برابر داشته هامون اصلا به حساب نمیان

    همه اینها رو گفتم که به خودم یادآوری کنم. شاید یک روزی من هم بتونم داستان زندگی پراز فراز و نشیب خودم رو مثل عباس نورپخش عزیز مکتوب کنم

    بهترین‌ها رو براتون آرزو می‌کنم

    در پناه پناه بی پناهان

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
  2. -
    نسرین سیفی گفته:
    مدت عضویت: 1339 روز

    به‌نام خدای مهربون

    سلام به استاد عزیزم و مریم جان

    استاد عزیزم

    روز‌های زیادی بودن که تو زندگیم خیلی سخت بودن خیلی

    نمیتونم بگم نا امید نشدم

    نمیتونم بگم قوی بودم تو اون روزا

    نمیتونم بگم شاکی نشدم

    حتی نمیتونم از خود اون‌ روزام ایراد بگیرم

    نمیتونم بگم تا ته اون دره‌ نرفتم

    شکستم، له‌ شدم، اشک ریختم، به‌حدی که از شدت گریه قیافم عوض شده

    ولی میتونم بگم تنها کسی که نجاتم داده خدا بوده

    پناهم‌ شده

    مرهم زخمام‌ شده

    امیدم شده

    درکم‌ کرده

    بهم حق داده

    نوازشم کرده

    حتی احساس می‌کردم اشکامو پاک میکنه

    ما‌یه ضرب‌المثل تو زبون ترکی داریم که معنیش میشه فقط مرگه‌ که چاره نداره

    و فکر کردن به این جمله همیشه کمکم‌ کرده وامیدم‌ رو بیشتر کرده

    هنوز هم یادآوری خاطرات تلخم قلبم‌ رو درد میاره، ولی دووم‌ آوردن تو اون شرایط و چنگ زدن برای زندگی خودش شاید یه‌ نوع امید محسوب میشد

    شنیدن‌ زخم زبون آدما و تحمل‌کردنش شاید یه نوع امید محسوب میشد

    هنوزم نمیفهمم‌ چرا باید به یه دختر نوجوون‌ برای کارای‌ باباش طعنه زد، چرا باید ازش بخوان باباشو دوست نداشته‌ باشه و حمایت نکنه. ازش، هنوزم بعضی سنگ دلی‌های آدما رو درک نمیکنم

    ولی تو همه اون‌لحظه‌ها من مطمئن بودم خدا داره میبینه‌ و اصلا مثل آدماش فکر نمیکنه، و کمکم‌ میکنه

    من راستش نمیدونم اصلا مثال‌های من چقدر به جواب سوال نزدیکن‌

    راجع‌به تغییر رویه‌

    اون لحظه‌ها اصلا من راهی دنبال نمیکردم

    من به جبر روزگار تو یه محیط پرتنش بزرگ شدم و بعضی روزها هم انگاری به ته‌خط داری می‌رسی فقط ته‌دلت با یه صدای بی‌جون خدارو صدا می‌زنی و نجاتت‌میده، حل میکنه، دهن‌هارو میبنده

    یه همچین مدل روزایی‌ تو زندگیم زیاد بودن‌، خیلی زیاد

    و نمیتونم خیلی‌هاشون رو بگم ولی خدا دقیقا اون‌جاهایی که محال بود معجزه کرد برام

    اون‌جاهایی که تنها بودم نور شد و به قلبم‌ بارید، با چیزای کوچولو خوشحال میشدم، ذوق میکردم، دووم‌ میاوردم‌، و خداهم برام سنگ تموم میزاشت

    خدا نوازشم میکرد انگاری

    گاهی از خدا میخواستم شرایط درست بشه

    ظاهر قضیه جوری پیش می‌رفت که انگار داره هزار برابر‌ بدتر میشه

    ولی درواقع داشت تخریب میشد که از پی‌ درست بشه و من خودم رو به دست اون جریان سپردم و الحمدلله‌ الان خیلی خیلی راضیم از زندگیم

    و حتی از همه اون طوفان‌ها و تلاطم‌ها و گذشتم‌ ممنونم چون احساس میکنم درکم رو به زندگی عمیق‌تر کرده و باعث شده خدا رو بیشتر بشناسم و حضور پر رنگش رو تو زندگیم حس کنم، گاهی انقدر شرایط سخت بود که انگار من نای ادامه‌ دادن نداشتم خدا منو رو دوشش میزاشت و می‌برد ، من الان میگم مسیری که اومدم علی‌رغم بالا پاییناش‌ قشنگ بوده چون خدا رو بیشتر دیدم‌ ، من سعادت اینو داشتم که قشنگ بفهمم‌ داره بهم کمک میکنه، حرفامو میشنوه و برام معجزه میکنه اونم نه یکی دو بار بلکه بارها و بارها

    آخ‌ خدای مهربونم ممنون‌ که پناهمی‌ و همه جوره‌ حامی منی‌

    ممنونم‌ ازتون استاد که باعث میشین‌ یادمون نره خدا چجوری دستامونو گرفت

    دوستون دارم استاد عزیزم

    درپناه خدای یکتا باشین

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای:
  3. -
    " لیلا شیرزاد " گفته:
    مدت عضویت: 2570 روز

    سلام عزیزانم

    در این زمینه من چندتا تجربه دردناک دارم

    که متاسفانه به هشدارهای جهان توجه نکردم

    و سیلی ها خوردم تا درسشو بگیرم

    و مسیرمو عوض کنم …

    اکثریت این تجربه ها هم واسه این بوده که من احساس دلسوزی زیادی نسبت به اطرافیانم داشتم

    و این باور محدود

    باعث شده بود که من به قصدی دلسوزی ، به قصد کمک برم جلو

    اما در نهایت مورد سواستفاده و بی احترامیِ همون شخص هم قرار بگیرم

    اینکه من نفهمیده بودم که خداوند عادله و به کسی ظلم نمیکنه

    اینکه هر کسی ، هر جایی که هست ، همونجاییه که باااید باشه (مطابق با فرکانسهای خودش)

    اینکه من نمیتونم کسی رو نجات بدم

    من خیلی هنر کنم ، روی ذهن خودم کار کنم …

    اینکه دلسوزی بیجای من ، نه تنها به اون شخص کمکی نخواهد کرد که به خودم هم ضربه خواهد زد

    من اینا رو نفهمیدم

    و بددد سیلی خوردم از جهان

    الان که فکر میکنم به اون موقع ها

    به خودم افتخار میکنم

    که هر چند که چندین بار از این لحظات ضربه خوردم

    اما در نهایت فکر میکنم که درسشو گرفتم …

    هر چند که این باور غلطِ دلسوزی

    جزو پاشنه های آشیل منه

    و پاشنه آشیل همیشششه احتیاج داره به کار کردن …

    الان که گاهی فکرم میره سمت گذشته

    نمیدونم باور میکنین یا نه

    من اول به قصد کمک به شخصی که هیچ توقعی از من نداشت یا اگرم توقعی داشت معمولا بیان نمیکرد میرفتم جلو

    و اینقدر از خودم و از شخصیت خودم میکندم و به اون فرد میدادم

    از زمانم میزدم

    از زندگیم میزدم

    از برنامه هام میزدم

    از انرژیم میزدم

    از اعصابم میزدم

    که در نهااایت تماااام اون خوبیها

    میشد جزو وظایفم

    و از یه جایی به بعد

    حالااا اگه توقعاتِ طرف رو برآورده نمیکردم

    تازه فرد ناراحتم میشد از من

    به جایی میرسیدم که خودم از توقعاتِ اون فرد به ستوه میومدم

    اما متاسفانه اینجا هم عزت نفس کافی

    برای خارج شدن از اون سیکلِ معیوب رو نداشتم …

    اما سیلی ها رو که خوووب خوردم

    باجها رو که دادم

    بی محبتی ها و توقعات بیجا رو که دیدم

    دیگه تصمیم گرفتم

    دست از خدایی کردن برای دیگران بردارم …

    نمیگم الان صد در صد تو این زمینه عااالی شدم

    ولی بینهایت نسبت به قبل بهترم

    الان مدتهاست من حتی نسبت به بچه های خودمم

    خدمات اضافه نمیدم …

    و جالبه که

    الان بسیار آرامشم بیشتره .

    بسیار احترامم بیشتره .

    از خودم راضیم

    عزت نفسم بسیار بسیار بالاتر رفته

    وقتم خیلی آزادتره برای کار کردن روی خودم

    و در نهایت

    اون آدمهایی که یه روزی خودم با فداکاریهای اشتباه

    با خدایی کردن واسشون

    با به زحمت انداختن خودم براشون

    خودمو مسئول کمک به رفعِ چالشهاشون میدونستم

    حالا از زندگیم خیلی دور شدن

    توقعی نیست

    ناراحتی نیست

    احترامها صد برابر بیشتر شده

    آرامشم هزاران برابر …

    اصلا آدمهای محتاجِ کمک از مدار من انگار خارج شدن

    این بود اون درسی که من باید میگرفتم

    و خدارو شکر

    الان راضیم و در آرامش …

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 12 رای:
  4. -
    محمد امین ایلونی کشکولی گفته:
    مدت عضویت: 416 روز

    به نام خدا

    شکر الله بابت گوش دادن به این فایل و لذت بردن

    واقعا صحبت این دوستان و همچنین این سوپرایز شدنه لذت بخشه!

    این چند جلسه که دارم با این پروژه پیش میرم به این میرسم که چقدر تغییر شرافتمندانه هست، چقدر تغییر کمک کننده و بی نظیره

    چقدر تغییر میتونه کمک کننده باشه و مسیر رو عوض کنه

    فرقی هم نمیکنه کی تغییر رو اعمال کنی بالاخره نتایج این جهاد اکبر خودش رو نشون میده

    من واقعا خوشحالم که دارم با این آگاهی ها بزرگ میشم، لذت میبرم که میتونم ی روند جدیدی رو پیش ببرم

    واقعا زندگی با درک این آگاهی ها توام با آرامش میشه

    انشالله که همگی مون بتونم با استقبال بریم سراغ تغییر فارغ از اینکه به کدام مسیر ها هدایت میشیم لذت ببریم از مسیر!

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  5. -
    زهره گفته:
    مدت عضویت: 1446 روز

    سلام

    تاوقتی ازته دل تسلیم نشی نمیتونی مسیرت روتغییربدی

    توروابط چه خانوادگی چه عاطفی وکاری و‌‌..وقتی باتمام وجودم ازخداهدایت خواستم مسیرزندگیم اروم اروم شروع شدبه بهترشدن

    یادمه 14و15 سالگی به یه نفر وابسته شده بودم اول اون رابطه خیای خیلی خوب بود چون که من حالم خوب بود اززندگیم لذت میبردم نگران چیزی نبودم واون شخص چقدرمنودوس داشت وساعت هاباهم تلفنی صحبت میکردیم طوری که متوجه زمان اصلانمیشدم طوری که میدیدم شب شده ولی اون شخص به من میگفت چراانقدربی معرفتی و..به.من حس گناه میداد که بیشترباهاش باشم وببینممش ووقتی من شروع کردم به راضی کردن اون وبرام مهم شدکه اون منوخوب ببینه بهش ثابت کنم دوسش دارم ازمن دورترودورترشد هرچقدرمن وابسته ترمیشدم ومیخواستم راضیش کنم اون دورترمیشد ودقیقا عین جمله استادکه میگفت اگرمیخوای باهات بمونم باید این کارکنی این جوزی باشی و.‌میتونم بگم خوشبختانه یه ترسی تووجودم بود که باعث می‌شد یه مرزهایی روهمبشه نگه دارم وهمیشه احساس میکردم خداحواسش،بهم هست ازم مراقبت میکنه باتمام وجودم ازش خواستم که یه نشونه ای بده که ابن شخص همون شخصی هست که قراره باهاش ازدواج کنم چون داشت یه سری وعده هامیداد ومن قشنگ اینویادمه که چقدرمتواضعانه ازخداطلب هدایت کردم وعقل وهوش خودم کشیدم کناروگفتم تواینده رومیبینی توهمیشه محافظ من هستی وتاالانم بودی خودت هدایت کن مرزهای که همیشه تورروابط باجنس مخالف داشتم شکسته نشه وازمن وحریم شخصی من محافظت کن وخداچقدرواضح بهم نشونه ای دادکه این شخص بایدبره وبزاربره ومن واقعا این کارانجام دادم وچقدر مدیون خداهستم ارامشی که دارم وسلامت مسیری که تابه الان داشتم همش لطف اون بوده وگرنه اگرهوش وعقل خودم بودوهدایت نمیخواستم قطعا به بیراهه رفته بودم وبعدش کلی بایدتلاش میکردم تاااحساس لیاقت تخریب شده روبازسازی میکردم چون متاسفانه وقتی نظربقیه برات مهم باشه ویه نفربرات بت بشه دست به هرکاری میزنه که طرف مقابلشوراضی کنه ولی باوجوداین صعف شخصیتی فقط تسلیم شدن دربرابر خدا واون ترسی که به نظرم ترس خوبی هست مثل ترس ازارتفاع یه ترسی که سازنده هست محافظت میکنه ازجسم انسان این ترس همیشه تووجودم بود که جرات نداشته باشم وچقدربهم کمک کرده که مسیری نرم که تبدیل بشه عادت وودرروابط بعدی هم بخوای این رفتارهاادامه بدی .

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
  6. -
    زهره ممتاز گفته:
    مدت عضویت: 2397 روز

    به نام خدا

    سلام استاد عزیز

    متاسفانه من تجربه کردم رسیدن به ته دره را نمی‌دونم داستان من مناسب این قسمت هست یا نه

    از اونجایی که یاداوری و خاطراتش تلخ هستند و احساسم را بد میکنه به طور کلی در موردش حرف میزنم

    من وقتی مجرد بودم با فایل ها و سایت شما آشنا شدم و اوضاع فکریم داغون بود واقعا زندگی ظاهر خودشو داشت ولی درون زندگی و ذهن من که گه گاه آدم های متفاوت را دیده بود و همیشه میپرسیدم اینا واقعا چطور اینقدر متفاوت و موفق هستند و چه فرقی هست ی وقتایی در برخورد های کوتاه غریبه هایی میدیدم لبریز از آرامش لبریز از فراوانی فراوانی فکری معنوی تربیتی همیشه ب خدا میگفتم منم میخوام شبیه اینا بشم منم میخوام همین قدر آروم باشم منم میخوام مسایل و مشکلات زندگیم مشکلات عادی مردم باش

    خلاصه که طی فایل ها و آموزه های شما تا حدودی خودمو پیدا کردم ولی خب بیشتر شبیه ی زمین که دورش مرز بندی شده و راه زیاد بود تا ی ساختمان شیک و اوکی با جزییات

    وقتی ازدواج کردم خیلی چیز ها شبیه اون درخواست هایی که یاد گرفته بودم داشته باشم بود ولی همیشه بحث و دعواهای شدید داشتیم تا اونجایی که مرتبا فکر به خودکشی میکردم با اینکه میدونستم فکر اشتباهی است و تازه قبل از اون زندگی تمام و کمالی نداشتم چون پدر و مادرم وقتی 12 ساله بودم جدا شدند و ما با مادرم زندگی میکردیم و سختی و کم وکاستی زیاد بود مخصوصا از نظر مالی ولی از نظر عاطفی خیلی به هم نزدیک بودیم

    خلاصه همسرم ظاهرا همه جور خوب بود اما این مشکلات و دعواها همیشه به خودم میگفتم واقعا مشکل از کجاست من که خدای جدید را شناختم استاد و آموزه های این سایت را دارم من که جزییات خونم همونه که میخواستم واقعا چرا از نظر عاطفی این همه فاصله البته زمان های خوب هم داشتیم ولی بحث و دعواها همه چیز را میشست و میبرد و نابود می‌کرد رویاها و احساس ها را اونم سر موضوعات واقعا پوچ و الکی

    با همه کم و کاستی هایی که از بچگی داشتم ولی همیشه امیدوار بودم و هیچ وقت چنین چیزی ب ذهنم نرسیده بود ولی الان از بیرون و دید همه ی زندگی عالی با بهترین امکانات داشتم ولی دل خوش. نه! و همش شده بود نقش بازی کردن و فشارهای روحی و روانی

    بی احترامی و تحقیر کردن

    هر بار که به دره پرت کیشدم میگفتم کجای کارم اشتباه است از استاد شنیده بودم نباید کسی را مقصر و مسیول زندگی خودمون بدونیم و من دیگه خسته شده بودم که مقصر منم ولی تغییری به وجود نمیومد

    هربار به خودم میگفتم حتما راه حلی داره که من بلد نیستم همین طور که من خیلی چیز ها را نمیدونستم پیداش میکنم و خدا خدا میکردم

    خیلی انرژی گذاشتم دوباره فایل های مختلف را گوش دادم من برای خودم توانا بودم مستقل بودم و توی جمع ها سریع جا باز میکردم راحت ارتباط میرفتم چطور الان از پسش برنمیام؟؟؟

    متوجه شدم خودمو رها کردم مدام به دنبال خوشایند همسرم هستم مدام حرف هام را قورت میدم و نمیزنم چون بهمون یاد داده بودن زن باید کوتاه بیاد و سنگ زیر آسیاب باشه و جمع میشد و تبدیل به بغض و گریه که کار را بدتر می‌کرد اغلب تلاش میکردم هر کاری از دستم بر میاد برای خوشحالی اطرافیان بکنم حتی بدون درخواستشون. برای انجام کارهای شخصیم مدام نظرش را میپرسیدم

    بدون اینکه بپرس همه چیز را براش توضیح میدادم

    همه چیز را به خودم میگرفتم چون به خودم باور نداشتم

    واما قدم اول درخواست کردم از تمام وجودم از خدا خواستم راه را نشونم بده و پیش رفتم با آموزه های شما انرژی زیادی صرف کردم الان همه چیز خیلی بهتره ولی جای کار زیاده است

    الان یاد گرفتم محکم به دنبال اهدافم باشم بر س‌پاسگذاری تمرکز کنم زیبایی ها را ببینم دارم یاد مییرم احساس لیاقت داشتن به شیوه درست را وابسته نکردن احساساتم به عوامل خارجی تمرکز بر روی پیشرفت خودم

    و چیزی که برای من خیلی کاربردی بود یاد گرفتم هر روز حتی بسیار کوتاه در مورد مسایل اون روز با روی خوش ی صحبت ساده داشته باشم نکات مثبت همسرم را ببینم و تشویق کنم

    خدایا شکرت برای آرامش اکنونم خدایا شکرت برای اگاهی

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  7. -
    آباندخت گفته:
    مدت عضویت: 1567 روز

    سلام

    من در بک ارتباطی بودم که طرف مقابلم با عذاب وجدان دادن بهم من رو وادار به موندن میکرد

    و اون رابطه واقعا افتضاح بود

    و من انقد عزتتتتتت نفس پایییییینییییی داشتم که نمی‌تونستم از این منجلاب بیام بیرون

    خودمو دوست نداشتم

    مدام حالم بد بود و یه دغدغه‌ی ذهنی داشتم

    بسیار ادم کنترلگری بودند نمی‌ذاشتند من جاهایی که باعث موفقیتم میشد برم و کار کنم

    تا اینکه یک شب دلشکسته خدارو صدا زدم و گفت خدایا من قدرت اینکه از این ارتباط بیام بیرون رو ندارم خواهش می‌کنم خودت راهمو درستش کن

    به طرز معجزه واری چند وقت بعد خود اون اقا از زندگیم رفت بیرون و متعاقبا من به دنبال مباحث چشم زخم بودم که با سایت آشنا شدم️

    و دوره عزت نفس رو تهیه کردم و بعد به فاصله چند ماه با همسر عزیزم آشنا شدم که این رو لطف خدا میدونم

    اشنایی من با سایت خیلی روم تاثیر گذاشت و من دیگه اون ادم ترسو نیستم

    توکل به خدا همه چیز رو درست خواهد کرد حتی اگه راه حلی براش نداشته باشیم در اون لحظه

    پایدار باشید

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 76 رای:
  8. -
    عباس نوربخش گفته:
    مدت عضویت: 930 روز

    بنام انرژی بی پایان جهان هستی بخش

    سلام وادب واحترام خدمت تمام دوستان عزیزم “درسایت بزرگ استاد عباس منش عزیزم//

    خداوندروبی نهایت سپاسگزارم که بهم فرصتی دوباره داد”تا فایل تغییررادرآغوش بگیرقسمت 4 هم حضورداشته باشم واگرداستان زندگی من که الان دوهفته هم هست که کتاب صوتی :قانون سلامتستان(ازروی تجربیات داستان زندگی من نوشته شده است) رودرسایت ایتا توی کانال برگزاردارم میکنم فعلا فصل دوم هستیم رو “برسه به دست افرادی که درسراسرجهان که نیازدارند وهمانطورکه خوده خدام زندگی من رو اززیرصفربه اینجارسونده(البته به درخواست من) زندگی اونهاروهم خوده خدا”اوکی خواهدکرد به درخواستهاشون”الهی آمین//

    داستان زندگی من:

    بنده چندین باردرزندگیم به آخرخط رسیده ام(به مورسیده اماپاره نشده خداراشکر) اما ناامیدنشدم که اینجا دوتاکه بزرگترین عامل تغییرات شگرف درزندگانیم شدن رومیخوام براتون بگم..

    اولین داستان من:درسال1389خداوندهدیه زیبایی بهمون دادوآن هم یک پسربسیارزیباودوست داشتنی اما این پسرازیک سالگی بابیماریهایی همچون بیماری سرع{تشنج شدید}دست وپنجه نرم میکردو متاسفانه مادرش که همسرسابق بنده بودندخیلی اعتقادبه دعاوجادوجنبل داشتند وهچنین داروی شیمیای وبنده هم چون نمیتونستم ایشون روقانه بکنم که این کاراشتباه هست خودم هم همراهشون شدم واین اشتباهات روادامه دادیم تاپسرم در9سالگیش کاربه جایی رسیدکه ازیک بیماری به هزاران بیماری مبتلاشده ودیگربه ته خط رسیدم هرچیزی داشتم روبرای معالجه اش خرج کردم البته بماند3بارخداازم گرفتش اما بخاطر اینکه بنده خدام روازبچگیم دروجودم حس میکردم ازش گرفتم تااینکه پسرم خودش یک روزکه دیگه ازداروبیماریش رنج میبردگریه کردوهرچی رسیدبه مادرش گفت ومن خندیدم همانجابودکه پسرم تصمیم جدی گرفت که دیگه دارونخوره وهمین باعث شد که بنده باپسرم همکاری بکنم وبه دورازچشم مادرش قرصاشودوربریزه “البته مادرش که اینطوری قبول نمیکردبعدازاینکه پسرم گریه کردنوبت دکترداشتیم هفته بعدش ومن به پسرم گفتم اونجابایدگریه کنی وازخدابخوای تاتوروخوب کنه “اما پسرم موقعی که داشتنددکترهانوارمغزمیگرفتندخندیدوبعدازنوارمغزپرفسورقرفانی که نمیدونم الان زنده هستندیانه ازآمریکا میامدند ایشون متعجب شده بودند و10بارصفحات نوارمغزرو”ورق میزدندویکدفعه دادزدندمعجزه شده معجزه شده وازاونجا که من باورداشتم وایمان به خدا فقط ازشدت ذوق جلوی خودموگرفتم وچندقطره اشک زوق ریختم بی نهایت ازتمام وجودم ازخدام سپاسگزاری کردم والان خداروشکرازاون روزتاالان که پسرم 16ساله هستش بدون یک دانه قرص ماشالله سالم سالم هستحتی کنگ فوهم میره واگرکسی خواست وچنین مشکلی درخانواده اش داشت بنده بخاطر قولو وقصمی که به خدام دادم کمکشون میکنم البته تاجایی که توانم باشد”راهنمایش خواهم کردکه چکاربکنداینم بگم همین که درسایت استادهستیدخداکمکتون کرده که اینجا هستید..

    دومین داستان زندگی من:بنده خودم درسال 1398 به دلیل اینکه 2بارفتخ م روعمل کرده بودم وچون به صورت بیمه تامین اجتماعی رفته بودم” خوب نشده بودم ودومین بارحتی برای حدود30ثانیه ای ازاین دنیا رفتم وفقط خودم رودرتخت بیمارستان دیدم وتا ازخدام درخواست کردم که منوبرگردوند”چون من هنوز طعم لذت زندگی رونچشیدم {که البته این داستان داره و به امیدخدااگرعمری باشه وتوسایت تونستم به صورت تصویری داستانش روبراتون تعریف خواهم کرد}ومن روخدابرگردوندمنم برای سومین باررفتم تهران زمانی که کرونابودبه صورت خصوصی عمل کردم واونجا فهمیدم ثروت یعنی چی “اینکه میگن :پول مرده روزنده میکنه یعنی چی/خخخ/خلاصه تایکسال بعدش ازهمسرسابقم جداشدیم وایشون هم بامهربانی تمام”تمام زندگی روبرد /خخخخ/البته ازش سپاسگزارم خدامیدونه چون بارم روسبک کرد ومن هم بایک دست لباس دوباره درسال1399متولدشدم وازاون سال که( اونم داستان طولانی داره) به ته خط رسیدم اما با قانون خداوند”قدم به قدم باصبروامیدوعمل صالح زندگیم روادامه دادم والان درحال حاضر”حاضرم قصم بخورم خوشبخت ترین مرد ایرانم “چون درتمام ابعادزندگیم ثروتمندهستم :درعشق وروابط درآرامش درشغل ودرارتباط باخدام “درسلامتی وو…همه چی عالی واونم بچه هایک روزویک شب نبودها “قدم به قدم هرروزیک کوچولوازدیروزخودم بهترمیشم وصبح به صبح دوربینهام که همان(چشمهام هست)روروشن میکنم فقط وفقط روخودم هست وکارهای خودم وکاری به هیچ کسی ندارم (سوره شمس)روبخونید” خدابه 11چی قصم خورده وگفته خوشبخت کسی هست که خودش روبسازه ومن هم خداروشکرتمام تمرکزم روخودم هست حتی روبچه هام نیست..

    واینها عامل خوشبختی من درزندگیم هست(خداراشکر) :

    1-هرروزتاشب دوربینهام”روخودم هست

    2-هرلحظه حس سپاسگزاری دارم

    3-ازداشته هام خوشحال وشکرگزارم

    4- تحت هیچ شرایطی تمام سعیمو میکنم غرونق نزنم وغم واندوه چیزی رونخورم

    5-شادباشم وازمسیرزندگانیم لذت ببرم

    6-صبح وشب تاسعی دارم فقط وفقط به خواسته هام فکرمیکنم وتوجه میکنم ودرموردشون صحبت میکنم

    7-به گذشته کاری ندارم واگرهم یادش کنم ازتجربیاتی که بهم داده یادمیکنم (گذشته درگذشت)وآینده هم خودش میادوتمام سعیم” اینه که درحال زندگی کنم ولذت ببرم وتمام

    عاشقتونم :امیدوارم هرکجا که هستیدتمام وجوداحساسی تون پورازشادی ورقص وپایکوبی باشه ودرهرشرایطی که هستیدباخودتون وخدای خودتون درصلح باشید وبخندیدو بخندیدطوری که بهتون بگن دیوونه/خخخخخ/دوستون دارم وتک تکتون رومیبوسم عزیزان دلم/یاحق//

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 105 رای:
  9. -
    هیوا گفته:
    مدت عضویت: 272 روز

    به نام یار:)

    سلام عزیزان

    تمرین این جلسه: بله ، من به ته ته دره رسیدم ، سقوط کردم ، طوری که اصلاً دلم نمی خواد حتی به یاد بیارم که چه ظلم هایی در حق خودم کردم. یه رابطه ی دوستی رو شروع کردم ، با کسی که هیچ کس باهاش دوست نمی شد. فرد اجتماعی ای بود ولی هیییچ دوست صمیمی ای نداشت چون فکر می کرد خودش از همممه بهتره و فقط می خواست این رو به بقیه هم ثابت کنه یا به خودش بیشتر ثابت کنه ، کوه اعتماد به نفس بود ولی غرور هم به این عزت نفسش اضافه شده بود؛ بگذریم. ببینیم من با خودم چه کردم! من چون دوستش داشتم ، اصلاً متوجه عیب و ایراداتش و اینکه مدام در حال مسابقه راه انداختن با من بود نشدم! نشونه هم اومد که باید این دوستی رو تموم کنم ، ولی من عمل نکردم: یه بار دوستم اومد خونمون و ما داشتیم رو جدول مندلیف کار می کردیم و کاغذ دیواریش رو درست می کردیم (کلاس هفتم بودم) . مامانم اومد و پرسید: این چیه بچه‌ها ؟ دوستم گفت: جدول مندلیفه دیگهههه (با یه لحن خیلی متکبرانه و متعجب از اینکه مامانم داره چنین سؤالی می پرسه) مامانم هم بزرگی کرد و چیزی بهش نگفت فقط تو دلش تعجب کرد. بعداً اومد بهم گفت این دوستت ادب نداره باهاش نگرد ، ولی من گفتم نهههه مامان چطور شما چنین حرفی می زنی ، ایشون خیلی هم مؤدبه. ( مشکل واقعی از غرور کاذبش بود) خلاصه از بعد از اون قضیه مامانم چندین و چنددد بار به من گفت باهاش نگرد ، ولی من متوجه نمی شدم. و منی که ناخودآگاه داشتم تأثیر می گرفتم از دوستم. مثل قورباغه ی آرام پز که نمی فهمه چه بلایی داره سرش میاد… این باور به من القا می شد که پایه ی احساس لیاقتم رو بذارم «مقایسه ی خودم با دیگران» . و این باور رییییشه زد تو وجود من. به طوری که نمی تونستم حتی لحظه ای به این فکر کنم که کسی از من بهتره تو درس ، ورزش ، قرآن و کلا هر حوضه ای… و چون دوستم اعتماد بی نهایت زیادی به خودش داشت و بقیه ( تمام اطرافیانش از جمله من که دوست صمیمیش بودم و بهتره بگم به خصوص من) رو زیر سوال می برد ، من شروع کردم به شک کردن به خودم!!!!! شروع کردم به بزرگ دیدن بقیه. نشونه ها با تغییر بیشتر من به سمت اشتباه بزرگتر می شدن: دوستم مثلاً سر یه کلاسی با یه نفر دیگه که گروه می شدیم ، فقط با اون حرف می زد و به اون توجه می کرد و نظرات منو انگار که نمی شنید و نادیده می گرفت و اون فرد هم فقط به دوستم توجه می کرد و من بیشتر به خودم شک می کردم و احساس ارزشمندیم رو از دست می دادم… ولی باز هم متوجه نبودم. حتی یادمه یه بار به شوخی به یه نفر دیگه گفت با این حیوونی که می گردم…. در حضور من. فکر می کرد فقط شوخیه. و حالا من چیکار کردمممم؟؟؟؟؟؟؟ من هیچی بهش نگفتم ، خندیدم و فقط گفتم واقعاً که! در همین حد. بعد انقدر ناراحت بودم که تو خونه این قضیه رو به مامانم گفتم و ایشون گفت باهاش قهر کن ، بهش بگو از دستش ناراحت شدی. منم همین کارو کردم ولی خب کافی نبود. مثلاً اون یه روزی ک قهر کردم خیلی جواب داد و کلی معذرت خواهی کرد ولی در ادامه ی رابطه بازم از این مسائل پیش میومد. واقعیت اینه که من باید کلا رابطه رو به پایان می رسوندم ؛ نه اینکه در حد صمیمیت نگهش دارم!!!

    خلاصه بزرگ دیدن بقیه ، قدت دادن به بقیه بیشتر و بیشتر می شد در وجود من (مثلاً فکر می کردم فلان اکیپ تو مدرسه دیگه خییییلی خفنن و اندشن و من در مقابل اونا هیچم و همش می ترسیدم که چه فکری در مورد من می کنن) . من داشتم خودم رو فراموش می کردم. کلاس هشتم و نهم هم باهاش دوست موندم. دیگه اواخر رابطمون افففتضاح شده بود. من خودمو دست کم می گرفتم ، اون با تحکم حرف می زد و حرف حرف اون بود ، همش می خواست حرف خودشو به کرسی بشونه و من، دختری که فقط از زندگیش لذت می برد، تبدیل شده بودم به آدمی که فقط از نظر بقیه می ترسید و نگران بود که بقیه مسخرش کنن. یه روند 3 ساله باعث ایننن حجم از تغییر در من شده بود. منی که هیچ کار خاصی نمی کردم و همیشه محبوب بودم ، چون من فقط شاد بودم! لذت می بردم از زندگیم!، تبدیل شدم به آدمی که خودشو می کشت برای جلب توجه بقیه و جلب نظر بقیه! و گدایی می کرد برای محبت بقیه از اون طرف یه غروری هم داشت که باعث شد در نهایت تصمیم بگیره با هیچ کس ارتباط برقرار نکنه. دیگه کلا ترسید از اینکه با کسی دوست شه. دیگه کلا ترسید از ابراز خودش و نظراتش که مبادا بقیه مسخرش کنن یا باهاش موافق نباشن. چون این دقیقا کاری بود که دوستم با من می کرد: سال نهم دیگه تقریباً اصلاً حرفای منو نمی شنید. هر چی اون می گفت من با دقت گوش می دادم ولی من که حرف می زدم اون نگاه در و دیوار می کرد. من حتی از حرف زدن هم ترسیدم. ترسیدم کسی حرفای منو نشنوه ، کسی به من توجهی نکنه ، من برای هیچ کس مهم نباشم، که هنوزم مقداری از اونا باهامن، ولی به جرئت می تونم بگم 70 درصدشون نابود شدن! شاید اگه الان یه سال قبل بود این حرفا رو با گریه می زدم. ولی الان با یه جنسی از آرامش اینا رو میگم. چون می دونم که همون طور که من توی 3 سال اونقدررررررر تغییر کردم. (دیگه اواخر که نابود بودم اصلاً ، رابطم با خانوادم ، عزیزترینام رو هم برای خودم جهنم کرده بودم ، هر روز دعوا ، توهین کردن و توهین شنیدن ، احساس قربانی بودن وححححشتناک زیاد ، ترس زیاد ، صحبت نکردن و اگرم صحبت می کردم جز حرفای بد نبود، حتی دیگه درسم نمی خوندم، من یکی دیگه شده بودم!) ، باز هم قدرت تغییر رو دارم ، ولی به قول استاد تغییر به سمت خوبی خیلی سریع تر هم اتفاق میفته! همون طوری که من الان توی 6 ماه یه آدم دیگه ای شدم! من کلاس دهم رابطه ام با دوستم رو تموم کردم ، با وجود اینکه دو تامون تو یه مدرسه قبول شدیم و تو یه کلاس بودیم. ولی کلاس دهم و یازدهم رو با تمام اون ترسا و مسائلی که گفتم ادامه دادم و همچنان روززز به روز بدتر از قبل می شدم. تا اینکه کلاس دوازدهم تصمیم به تغییر جدی گرفتم، دیر تصمیم گرفتم ولی خب یا علی گفتم و شروع کردم! تو یه جمله ، یه کلام به خدا گفتم: دیگه بسه! من از الان به بعد «فقط خودمو به تو ثابت می کنم!» همین کافی بود برا من. رو همین یه جمله کار کردم ، قدرت گرفتم. سر کلاسا جواب می دادم ، به درس گوش می دادم ( من کلاس دهم و یازدهم انقدر مشغله ی ذهنی داشتم که حتی نمی تونستم تمرکز کنم به معلما گوش بدم) و من توی امتحانات نوبت اول نمره اول دبیرستان تیزهوشان شدم ، بله! همهههه رو شکست دادم تو کلاسمون. چون من تصمیم گرفته بودم کاری که به نظرم درسته رو فقط انجام بدم. شبی دو صفحه قرآن می خوندم بدوووون هیچ استثنایی. چون یادمه دقیقا که یه شب به خدا قول دادم شبی دو صفحه قرآن بخونم و نماز هام رو هم کامل بخونم. و فکر می کنید چی شد ؟ خدا من رو هدایت می کرد ، حتی خودش خیلی تکاملی کمکم می کرد که باورامو درست کردم (ولی به صورت ناخودآگاه) و همون طور که تو قرآن گفته عشق من ، در حدی که من می فهمیدم ، باهام حرف زد ، بهم کمک کرد. من دیدم اتفاقاتی که داره در طول روز برام می افته ، شب که قرآن می خونم موضوعشون با هم مرتبطه!!!!!!!! مثلاً معلم فارسیمون که علاقه ی زیادی به قرآن داره یه آیه می گفت ، همون شب من دقیقاً همون آیه رو باز می کردم (چون من دو صفحه رو به صورت رندوم باز می کردم و می خوندم) یا اینکه دقیقا یادمه من یه شب یه آیه خوندم در مورد اینکه کافران موقع جنگ می ترسیدند و بهونه می آوردند و فرداش دوستم منو رسوند مدرسه ، باباش داشت در مورد اون آیه حرف می زد. من هر دفعه شگفت زده می شدم و اشک تو چشام جمع می شد. من حتی سؤال می کردم از خدا و قرآن رو باز می کردم و می دیدم جواب سؤالم اونجاست!( البته اون موقع فکر می کردم تنها راه ارتباطی من با خدا قرآنه و نمی دونستم خدا خیلی راحت از هزاران هزار طریق دیگه می تونه من رو هدایت کنه و جوابمو بده: گاهی تو سرم مستقیم بهم بگه ، گاهی تو تلویزیون ، گاهی مکالمه ی بین دو نفر ، یه کتاب یا هرررر چیز دیگه) من فهمیدم خدا با من حرف می زنه!بلههههه! و انقدر شگفت زده شده بودم از این موضوع که به مامان بابامم گفتم ، ولی خب اونا باور نکردن:)))) یا مامانم گف این یه چیز اتفاقیه که ممکنه برای هر کسی پیش بیاد و برای منم خیلی پیش اومده. که من یادمه می گفتم ، خب معلومه چون خدا با همه حرف می زنه. من مطمئن بودم خداست که با من حرف می زنه (خودش انگار اینو به من می گفت که این منم ، اصلاً فوق العاده واضح بود برام) ولی همون طور که گفتم فکر می کردم راه ارتباطی من و خدا فقط قرآنه، نمی دونستم در تمام طول روز خدا به همون میزان به من نزدیکه ، این منم یا می شنوم یا نه! و این منم که باید خودمو با خدا هم فرکانس تر بکنم! خلاصه من اینجوری تغییر رو شروع کردم و نتیجش رو هم که دیدم: نمره اول شدن تو درس ، آرامش داشتن و بهتر شدن رابطه ام با خونوادم. گذشت تا اینکه معلمم اسم استاد رو آورد و من با سایت عباس منش آشنا شدمممم! کاملاً تکاملی ( من اول عضو سایت نشدم ولی باورتون میشه هدایت شدم به پروژه ی خانه تکانی ذهن ؟؟؟ بدون اینکه بدونم از کجا باید شروع کنم، رفتم سراغ اون پروژه ، بعداً وقتی عضو سایت شدم فهمیدم دقیقا باید از همون پروژه شروع می کردم)از اون موقع 6 ماه می گذره و من خیلی متمرکز تر و با آگاهی فوق‌العاده بیشتر رو خودم کار کردم! آگاهانه تلاش کردم برای تغییر باورام: آرامشم چند صددددد برابر شد و رابطم با خانوادم و این بار ، دوستام هم!، بهتر شد! منی که هیچ وقت تو عمرم با دوستام نرفته بودم بیرون چندین بار با افراد مخخخختلف رفتم بیرون!!!! من الان تیچر کانون زبانم! من با هدایتتتت بی نهایت خدا و به طرز معجزه آسایی با یه ماه خوندن برای کنکور پزشکی روزانه قبول شدم (برای امتحان نهایی فقط می تونم بگم آمادگی داشتم چون در طول دوازدهم خوندم ولی از دهم یازدهم هیچی بلد نبودم:))))، قبول شدم توی مناسب ترینننن شهر برای من!!!!! چون همین انتخاب رشته رو هم سپردم به خود خدا و یه شهری قبول شدم که اولش فکر کردم بده، چون می خواستم تو شهر خودمون قبول شم، ولی بعد فهمیدم که اولاً مهاجرت خیلی آدم رو تغییر میده و بهبود می بخشه و دوما این شهری که قبول شدم دقیقا مناسب ترین شهره چون کلاس تارم رو می تونم اونجا ادامه بدم ، چون استاد تارم همونجاییه و دلایل دیگهههه:))))) و مهم تر از همه آگاهیه برای من ، شناخت بیشتر و درک بیشتره. تغییر ، تغییر و تغییره. من الان می دونم که باید همیشه در حال تغییر باشم. به خاطر همین اصلاً انقدر وقت گذاشتم و چنین کامنت بلند بالایی رو نوشتم:) یه دو ماهیه که حس می کنم تغییر رو یکم کنار گذاشتم ، باید متعهد تر باشم ، باید عمل‌گرا تر باشم ، باید بیشتر وقت بذارم برای کار کردن رو خودم ، برای زندگی کردن!!!!!! برای لذت بردن از زندگیم ، بیشتر خودم بودن. خدایا! لطفاً منو هدایت کن و مسیر رو برام هموار کن ، عزیزترینم!

    خدا رو شاکرم ، عاشقشم ، ازش ممنونم که منو آورد به یه چنین سایتی که بوی بهشت میده:) خدا رو شکر به خاطر استاد عباس منش ، خانم شایسته ، این همه دوستای متعهدی که دارن رو خودشون کار می کنن و کامنتای بی نظیر می نویسن و من یاد می گیرم و لذت می برم ، خدا رو شکر:) هر بار که میام تو سایت ، فایلای استاد رو گوش میدم ، یا کامنت می خونم ، ناخودآگاه لبخند میاد رو لبم:)))) باید بیشتر بنویسم. خوشحالم که انقدر وقت گذاشتم و نوشتم. باز هم خدا رو شکر:)

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 60 رای:
    • -
      محمد حسین گنجی گفته:
      مدت عضویت: 1187 روز

      سلام .

      هم خانواده عزیز و هم فرکانسی موفق.

      واقعا تحسینت کردم.

      و اونجایی که از هم صحبتی با خدا برای مادرت گفتی و اون متوجه نشد چی میگی .

      اونجایی که تصمیم گرفتی خودتو فقط به رب خودت ثابت کنی.

      اشک در چشمام حلقه زد.

      اونجاهایی که تصمیمات اساسی گرفتی رابطه سمی رو تموم کردی و به این حد از موفقیت رسیدی.

      اونجایی که در جریان هدایت قرار گرفتی و شهری که خداوند برات در نظر گرفته بود رو به شهری که خودت تو ذهنت بود ترجیح دادی و پذیرفتی.

      همش قابل تحسین بود.

      چقدر خوبی تو.

      بهت تبریک میگم .

      ممنونم که وقت گذاشتی و نتایج زیبات رو به اشتراک گذاشتی…

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
    • -
      رسول بنادری گفته:
      مدت عضویت: 1714 روز

      درود بر شما دوست خوبم هیوا

      اول بگم که اسمتون چقدر زیباست و رفتم نگاه کردم معنیش میشه امید ، چقدر خوب

      از همزمانی که برات اتفاق افتاده لذت بردم : پزشکی در شهر دیگه‌ای قبول شدی که خب اولش ناراحت شدی ولی بعد دیدی استاد ساز تار هم همون شهری هست که پزشکی قبول شدی ، این مسیری هست که منم دوست دارم تجربش کنم در کنار کارم ساز مورد علاقم رو یاد بگیرم ، که چقدر راحت برای شما اتفاق افتاده پس برای منم اتفاق میوفته کافیه بدور از هیاهوی بیرون از خودم، از درونم، تغییر کنم و خواسته هام بخوام

      امیدوارم به جایی برسید که مثل اسمتون امید رو در دیگران زنده کنید چه با پزشک شدنتون چه با تبدیل شدنتون به یک نوازنده بینظیر

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
    • -
      الهام حامد گفته:
      مدت عضویت: 3149 روز

      سلام هیوا عزیزم

      خدا رو شکر میکنم که به کامنتت هدایت شدم

      همیشه به خدا میگم خدایا تو نعم المولی نعم النصیر و نعم الوکیلی، تو رب العالمینی و همینا کافیه تا نگرانی‌های من به عنوان یک مادر خاموش بشه، آخه تو هستی،

      و کامنت نورانی تو رو میخونم و میبینم که خدا خودش میدونه چجوری نعم المولی باشه، چجوری هدایت کنه، چجوری دست بنده هاش رو بگیره و بیارتشون توی صراط مستقیم، اون خودش میدونه کِی، کجا و چجوری…

      من فقط باید از زندگیم لذت ببرم. از حضور فرزندم و بودن در کنارش و عاشقانه هایی که میتونیم باهم داشته باشیم…

      ممنونم که نوشتی عزیزم.

      این مسیر فقط نور هست و نور هست و نور…

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  10. -
    فاطمه(نرگس) علی پور گفته:
    مدت عضویت: 1605 روز

    بنام خداوند بخشنده مهربان…

    خداوندیکه هر لحظه و هر ثانیه.و هر چشم بهم زدنی…..در حال هدایت و حمایت همه انسانهاست…چه اونیکه بخاد تعقیییر کند..

    چه اونیکه تعقییر نکند…

    ولی…..اینجا!!!!! مشکلی که پیش میاد..سخت چک و لگد میخورد…

    یا عبرت میگیره…یا زیر دنده های جهان لِه میشه.

    امروز آیه ایی از سوره بقره رو خوندم..چقدر خداوند دقیق قانونشو…بیان میکنه….راجع به گاو زرد رنگی که از طرف خدا اومده که اونو ذبح کنند…

    ۞ أَفَتَطْمَعُونَ أَنْ یُؤْمِنُوا لَکُمْ وَقَدْ کَانَ فَرِیقٌ مِنْهُمْ یَسْمَعُونَ کَلَامَ اللَّهِ ثُمَّ یُحَرِّفُونَهُ مِنْ بَعْدِ مَا عَقَلُوهُ وَهُمْ یَعْلَمُونَ

    آیا [شما مردم مؤمن] امید دارید که [آن سخت دلان] به [دین] شما ایمان بیاورند؟! در حالی که گروهی از آنان کلام خدا را همواره می شنیدند، سپس بعد از آنکه [معنا و مفهومش را] درک می کردند، [به سبب دنیاطلبی و امور مادی] به دلخواه خود تغییرش می دادند، در صورتی که می دانستند [به کلام خدا و به مردم جویای حق خیانت می کنند].

    ….

    اونا میدوننن ولی دوستدارن اونچیزی که خودشون میخواهند انجام بدن…

    اینجا عدالت خداوند دقیق و درسته…..

    که دقیقا نتایج زندگیشون گواه اعمال و رفتار و کردارشون هست‌..

    فکر میکنند که دارن دنیا رو گول میزنن..ولی از این بیخبرن!!!خودشو دارن ..خودشونو گول میزنن..

    بارها و بارها خداوند بهم یاداوری کرد..که نرگس اگر بازگردید ما نیز باز میگردییم…

    بارها بهم گفت….نرگس!!!اگر حرکت نکنی و پا روی ترست و نشانهایی که بهت میگم رو”انجام ندی…خبر از موفقعیتتتتتت نیست…..

    هر نشانه اییی که اومد.. انجامش ندی..زیر دنده های این جهان لِه میشوی و از بیین خواهی رفت…

    .

    یادمه قبل از اینکه این اگاهیها رو بشنوم….اطرافیانم مدام از بی نهایت طریق منو از روابطی که بسیار منو از یطرف فلج کرده بود..و از یطرف دیگه…نابود کرده بود..و شخصیتمو از بیین برده بود..منع میکردن…

    میگفتن دست از اینکارت بردار…و خیلی خیلی بهم فشار میوردن..

    و یه رابطه ایی که من به ایشون بخاطر یه مقدار ناچیزی پول….داشتم به ایشون شرک میورزیدم..آخ که نگم چقدر چک و لگد خوردم..

    و فشار بدجور از همه طرف بهم رو کرده بود..و ته ته همون درها گیر کرده بودم..

    جوریکه….

    یه شب خواب دیدم توی اصطبل گاوها “الاغها هستم..و اون افرادی که من داشتم بهشون شرک میورزیدم…به من یه اتاق کثیفی دادن..

    بخودم گفتم..خدایا من میترسم اینجا زندگی کنم.

    منو نجات بده..

    یادمه یه فانوس توی طاقچه هاش بود..ینفر اومد بهم.داد…..بهم رو کرد گفت !!!بیا بیرون…

    استادم…نمیخام بگم!!!!از قانون خیلی خیلی تمرکزی کار میکنم..ولی دارم خیلی سعی میکنم..

    یحرف خیلی صحیحی زدین!!!گفتین زیپ دهن کشیدن خیلی سخته..

    واقعا همینه..دارم سعی میکنم‌..خیلی زیاد..هر جا خیلی سعی کردم آرامشمو بیشتر درک کردم..

    استادم..ماها بچه ها خیلی رنجها کشیدم.حتی خودتونم همینجور…

    نمیتونیم اون زندگی خفت بار رو تحمل کنیم..بهمین خاطر به محض پریدن به پرتگاه فورا متوجه قدمهاش میشیم که میخاییم باز گردییم..من یکی …دقیقا تو همین شرایطم..

    دقیقا میدونم این مسیر جاده اش جوریه که میدونم اگه اون مسیر برم میفتم توی ته دره..ولی سعی میکنم زود با توجه و تمرکز روی اون داشتها و سپاسگزاری..و کانون توجهم..بتونم احساساتمو خوب کنم…

    .مخصوصا توی روابط بسیار بسیار باید هنوز دارم ،”روشون کار میکنم!!!!..

    استادم…لطف خداوند مسیر درّه برامون واضح هست…

    مسیر راه درست هم برامون واضح هست..

    ولی میدونیم و درک کردییم که مسیر دره..اگه افتادی داخلش!!! خیلی انرژی بره…. تا خودتو بکشونی بالا‌.

    من به این نقطعه رسیدم و درکش کردم…

    .اونشبی که از اون روابط مشرک زده در همه جنبه ها چک خوردم..

    هنوز سیاهیشو درک میکنم…

    هنوز سیاهیشو میبینم..

    میدونم مسیر نادرست یعنی نابودی..

    یعنی از بیین بردن انرژی..

    و من تو اون دره ها ..وقتی نوای خداوند رو شنیدم.‌و خداوندم انصافا..استاد تمام شبها من خواب شیطان و مسیر نادرست بهم الهام میشد..

    و خداوند هر شب نشانهاشو اورد و بهم فهموند..نرگس من میخام تو پیشرفت کنی..

    حیفه تو تو این موقعیتهای ناجالب بمونی..

    بیا عزیزم….

    بیا عزیزم…

    استادم…من چه شبهایی چه الهاماتی درک کردم..

    میدونم همه ماها که در این مسیر هستیم..

    همین شرایطها رو داشتیم..

    ولی من واقعا!!!ا لطف خداوند شامل حالم شد…

    استادم..‌‌من قبل از این اگاهیها…..مدام به خاسته..بهم الهام میشد که توئه نرگس!!! بدون فلان شخص به این خاسته میرسی..

    این اتفاق از طرف من انجام شده..

    و اون عطش عشق به اون خاسته منو پوش داد..که من راز قوانین دنیا رو درک کنم..

    من از بچگی این خاسته بهم الهام شده بود..دقیقا من نقاشیشو توی دفترم کشیده بودم..

    استادم دقیقا اون صحنه تو زمان و مکان مناسب خداوند بهم نشون داد.بدون حضور اون شخصی که بهش شرک میورزیدم…خیلی راحت و اسان..هنوز اون شخص هیچ اطاعی نداره!!!الله اکبر.

    .

    استادم من حدودا 20 خورده ایی سالهای گذشته!!! خواب دیدم دانشگاه دولتی امریکا قبول شدم..دقیقا اون دانشگاه..دانشگاه روبروی خونه شما در تمپا بود همون صحنه….اتفاقا همکلاسیاممم هنوز چهرشون روبرومه..ولی من سوار یه اتوبوس ریل مانند شدم پرواز کردم به یه ساختمان بالای دانشگاه…

    احساس میکنم اون خواب صادقانه همین خونه شما تو اون محل بود…

    و خیلی الهامات دیگه…من حتی قبول شدنم در دانشگاه خداوند از قبل مدرک اون دانشگاه رو بهم داد…

    و خیلی چیزهای دیگه…نشانه دیدم.حتی روابطم با ادمها..چقدر خداوند بهم میگفت..نرگس خودتو با این اشخاص دور کن.دور نکردم…ولی خداوند هوامو داشت..ولی یجایی یه توهین ناجور که پای شخصیتمو وسط کشید..و من اونجا فهمیدم چقدر کارهای اشتباه کردم..

    .

    واقعا جهان به انسان نشانها رو میده‌..ولی انسان ناسپاس بی عقل و نادانه…

    استاد عزیزم…من بیزنسم…به لطف خدا و نشانهاش قدرت گرفت..هر چی گفت انجام دادم..

    هر چی گفت بهش گفتم چشم..

    و امروز به لطف خداوند و هم جهت شدن به این آغوش تعقیزر..همین هفته چقدر نشانها رو درک کردم و چقدر عملی کردم..

    خداوند وعده فش شوی دبی رو بهم میده اونم به دلار…

    نمیدونم میخاد چی بشه..ولی وعده های بزرگ بهم میده من فقط بهش اطاعت میکنم‌..

    و این هفته اولین قدم رو برداشتم..

    …..در ادامه

    راجع به این تمرین…

    آیا تا به حال در زندگی‌ات به «تهِ دره» رسیده‌ای؟

    جایی که احساس کردی دیگر امیدی نیست، اما در نهایت با تغییر نگاهت، با ایمان، با سپاسگزاری یا با نشانه‌ای از خداوند دوباره برخاستی و مسیرت را عوض کردی؟

    لطفاً تجربه‌ات را بنویس:

    چطور توانستی از آن موقعیت سخت بیرون بیایی؟

    چه نشانه یا آگاهی باعث شد دوباره بلند شوی و باور کنی می‌شود اوضاع را تغییر داد؟

    صحبتهای قبلم.گویای همین سوال الهی هست..

    دقیقا ادامه نوشتهام…..

    من اینروزا و این مدت عضویتم..سعی کردم هر لحظه قانون رو درک کنم…

    و با هر بار درک کردن باعث شده اتفاقات خوب برام پیش بیاد…

    و هر گاه فهمیدم در کمینگاه دره هستم فورا خودمو از لبه پرتگاه منع کردم..

    .و داستان زندگیم در قبل گویای همین مسیر بود…

    مسیری که منو واقعا نابود کرد…

    و همون یه زره نور در دل اون دره ها باعث شد….که در این مسیر خداوند،” بال پر بگیریم‌..و از اون دره عمیق خودمو بکشونم بالا…و همین اتفاقم افتاد به یاری الله

    و میدونم…اون انگیزه ها چیزی نبود….جز نشانه ها چه در این سایت ..چه در خوابها و الهاماتم..

    .مخصوصا اونجایی که خداوند مسیر شیطان رو در خواب بهم نشون میداد..

    من رفتم نزدیکش…دیدم فقط میخنده به اون ادمهای بی عقل…

    و افراد رو میگرفت!!! یه کیسه مانند میورد سرشون میکرد داخلشون ،”و از اون پرتگاه مینداخلشون پایین..

    ..یه الهام دیگه!!!

    من سالها از بچگی یه مشکل درونی جسمی داشتم..و هر بار میخاستم اونو نابود کنم..نمیشد..وقتی تو ابن مسیر اومدم خداوند کمکم کرد تونستم اون کثافت رو از جسممم خارج کنم…

    و من بخاطر این مشکل پرخاشگر شده بودم…

    .

    میخام نتیجه گیریمو راجع به این فایل بگم…

    فقط!!!یه کلام …اونم توحید و یاد خداوند بودن

    و در مسیر درست بودن..باعث شد که امروز من در این فضا باشم.

    جز این دیگه نمیتونم هیچی بهش بچسبونم…

    باورهای توحیدی…و باور به اینکه….مخصوصا درکهایی که عمل به قوانین الهی رو داره بیشتر و بیشتر بهم میفهمونه…

    که اگر باز گردم خداوند نیز بازمیگردد…

    و مثل اون مار پله ایی هست..که منو میبره تا یه قدمی خاسته…با یه لحظه غفلت ،”نیشم میزنه بازمیگردم به ته دره…

    و نکته بعد شخصیتتتتتت شخصیتتتتتت خیلی خیلی مهمه..و پیدا کردن نقطعه بولد این داستان..

    .که میتونه تو رو به خوشبختی و سعادتمندی دنیا و آخرت بکشونه…

    استاد عزیزم..در نهایت میخام بگم…اگه هدایت خداوند نبود…اگه یاری اون نبود..اگه لطف اون نبود..مخصوصا روزهایی که من یه کوچولو حالم خوب شده بود..اگه نبودش..و بهم کمک نمیکرد..و صداشو تو وجودم نمیورد بالا..و از بی نهایت طریق اون عطش عشق اون خاسته رو بهم الهام نمیکرد..و اگه اون دلهای اون افرادی که راجع به خاستم بود…اون لحظه ها نبود..من هیچ وقت تو مسیر راه راست نمیومدم..

    اینجا…..

    مشخص میشه…چقدر خداوند مهربان و بخشنده همیشگی “ایست..وقتیکه یه قدم بسمتش میای..اون هزارها قدم بیشتر بسمتتت میاد..

    و اون چون تو وجودته ..و میدونه از سر نادانی یکاری رو انجام میدی..

    خیلی هواتو داره..

    اگه لطف مهربانیش نبود…ما بنده هاا خیلی بدبخت بودییم..

    خیلی بیچاره بودییم‌خیلی فقیر بودییم.خیلی نادان و توی مسیر شیطان بودییم..

    استادم من عاشق نشانه های خداوندم..

    استادم یجاهایی میشه..من یکاری رو اشتباه انجام میدم..و درست هدایتو درک نکردم…هر کاری میکنم نمیشه..یا اون نوقع یه اتفاقی میفته..

    همین چند روز پیش احساس کردم فلان کار رو انجام بدم خوبه…و انجامش دادم خیلی شخصیتم بزرگ شد..منیکه همیشه نمونه دستکشامو بصورت پیامک بجاهای مختلف ارائه میدادم…اومدم جلوی دوربین نزدیک به چند دقیقه بدون یه زره مکث صحبت کردم‌..

    .

    چی میشه یه سخنران خوب میشی..موقعه ایی که از درون پر از شخصیت باشی..نه حرف مفتا..بلکه حرف درست و بجا..

    چون دستکشهای من خیلی قابلیت درست داره..

    و من اومدم اون فایل رو فرستادم.‌هر کاری کردم. دانلودش به 99 رسید ولی برای این شخص فرستاده نشد..

    رفتم ادامه پیاده روی..برگشتم ..فردا صبحش یه مثالی بهم زد..و بهم گفت به این صورت بفرس..

    اگه من اون نرگس قبل بودم..فورا حالم بد میشد..

    ولی اینبار گفتم خداوند روش بهتری رو برام قرار داده..و اون احساس ارامش؟من باعث اتفاقات خوب،” اونم در زمان و مکان مناسب و هدایتی..اومد…

    یه شخص جدیدی دقیقا نزدیکایی اون شماره که باید کارای دستکشامو میفرستادم…

    یه مقدار عالی ..با شماره کارت با اسم خودشو برام فرستاد..

    و من از ایشون گفتم شما با چه شخصی کار داریید.

    ایشون گفتن.یدالله .هی……

    اونجا فهمیدم دقیقا نقطعه درستشه..نمیدونم این مسیر بازم میخاد چه چیزی رو بهم نشون بده‌..

    میخام بگم……ما باید هر لحظه روی خودمون و باورامون.مخصوصا باورهای توحیدی کار کنیم و برای من سپاسگزار داشتهام.بخاطر اون اشخاصی که اطرافم هست..و تمرکز روی خوبیهاشون.و نادیده گرفتن یسری کاراسون بتونم آرامشمو حفظ کنم..

    و بخاطر زندگی دنیاییی خودمو از خداوند و خاستهام و بهشتم دور کنم..چون ما امتحان میشیم.اونجا مشخص میشه ما تعقییر کردیم یا نه…

    …در ادامه…

    وقتی میرم پیاده روی!!!!که اینم الهامات پروردگار عزیزمان بود!!!!وقتی زندگی افراد رو توی جای بجای شهرم میبینم…

    میگم نرگس توی این مسیرها هر فردی هر خانواده ایی شکل زندگیش؟متفاوته..

    بخاطر چیه!؟خدا براش نخاسته..چرا بعضیا تو ناز و نعمت و ثروت و زندگی زیبا هستند..

    ولی بعضیا توی فقر خودشوننن..

    و این نشون میده…

    چون اون افراد بدنبال تعقییر نبودن..و این خاصیتشونه که همینجور زندگی کنند..

    خیلی جاها دارم خودمو کنترل میکنم..

    که نرگس تو توان تعقییر هیچکسی رو نداری‌.

    هر کسی با توجه به باورهاشه که داره زندگی رو برای خودش گل بلبل میکنه. یا جهنم میکنه!!!

    پس تو هم بخاه که خوشبخت باشی…زندگی خوبی رو داشته باشی از همه نظر..

    استادم من دقیقا هر روز با هر طلوعی میگم..نرگس زندگیتو بساز..اگه نسازی….خداوند هیچ احساس دلسوزی رو نسبت بهت نداره..

    پس زندگی قشنگی،” رو برای خودت بساز…

    خیلی خیلی مواظب خودت باش..

    که اگه نباشی بد ضربه میبینی…

    و نابود و نابود و نابود میشی…

    من دقیقا با هر رفتاری نادرست شعله های جهنم رو میبینم..

    و با هر رفتاری درست و صحیح بهشت رو جلوی خودم میبینم…

    و ترس؟از خداوند و قوانینش مدام بهم الهام میشه که اینقدر ترسش دارم وجودمو به ارامش میرسونم.و میگم خدایا منو یه لحظه از خودت دور نکن…

    اگه بیفتم من نابود میشم…

    و چشیدن لطف خداوند…که رفته” زیر دونات….واقعا!!!.سخته برگردی..

    ولی خوبه همیشه و هر لحظه روی خودت کار کنی..و فکر نکنی حالا اشکال نداره یبار دیگه اشتباه کردم…

    باید بگی سعی میکنم خوب انجامش بدم..

    چون عادت به هر کاری که تکرار بشه…بازم بازمیگرده..

    ابنجا توی دام شیطان میفتی..

    چقدر خوبه یه فیلتر روی هر چیزی بزارییم…

    این باورهای منه…که من مدام برای این مسیرها و بازگشت از مسیر دره منو دور میکنه‌..

    .

    در نهایت سپاسگزار خداوندم که هدایت نمود..و نشانهاش و لطفش وارد زندگیم شد

    بقول دوست عزیز این مسیر…حساب با کرام اکاتبین خیلی سخته…انشالله که بتونیم خوب عمل کنیم..و شعله های جهنم رو درک کنیم…

    و نخاییم مثل افراد جامعه عمل کنیم که مثل اونا دریافتهای همچنینی داشته باشیم‌و توی غارمون..بمونیم…

    هر چقدر بیشتر درک میکنم همه لطف خداست..

    و همیشه امید به خداوند وعده هاش و ایمان به غیب رو یادمون نره….

    که یکی از خصوصیات مومنان هست…

    مومنیکه هر لحظه صلاتشو بجا میاره…

    الحمدالله رب العالمین.

    الحمدالله رب العالمین

    الحمدالله رب العالمین‌‌..

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 14 رای: