اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
صبر در قران بسیار تحسین شده صبر یعنی این که من امید دارم توکل دارم ایمان دارم
اما تحمل یعنی دارم زجر میکشم و تحمل میکنم و فکر میکنم که راه حلی وجود نداره همینی که هست محکوم به ساختن و سوختن هستم محکم به پذیرش هستم
هیچ چیز رنج اوری طبیعی نیست اینو باید بپذیرم
خیلی موقع ها برای این ما به مسیر درست هدایت نمیشیم چون باور کردیم که راه حلی وجود نداره و باید فعلا همین مسیرو ادامه بدیم و انتخابی غیر از این نداریم
چیزی خود به خود درست نمیشه من باید تغییر کنم افکار من باید تغییر کنه رفتارم ذهنم باید عوض شه که تا درست بشه
اگر باور کنم راهی هست حتما به راهش هدایت میشم
همه چیز راه داره به شرط این که من باور کنم که همه چیز راه داره و به شرط این که نپذیرم و تحمل نکنم که هیچ راهیی نیست اون وقت راه ها و راه حل ها پیدا میشن خیلی ساده و اسون
استاد چقدر فضای این فایل مورد علاقه من بود هوای ابری و باران بی نهایت زیبا .
تیکه های ابر واقعا بی نظیر بود
با دیدن این فایل من خیلی به فکر فرو رفتم که آیا من دارم شرایط جسمیم رو تحمل میکنم یا اینکه دارم صبر میکنم ؟
خب با خودم فکر کردم که من دارم فایلها رو هر روز گوش میکنم روزی چند بار باورهامو تکرار میکنم بیشتر روزا مدیتیشن میکنم شکرگزاری میکنم و سعی میکنم احساسم رو توجه بکنم . و این موارد نیاز به یک تکامل داره تا نتیجه بده و معنیش هم میشه صبر
اما اینکه محدودیت های جسمی رو که یک جور تحمل کردن هست رو هم نمیشه منکر شد
کمی دو به شک شدم که دقیقا من در کدوم وضعیت هستم
کمی به خودم توجه کردم دیدم یکی دو مورد از وضعیت های نابسامان جسمانیم که تازگی به وجود اومده و انگار دارم بهشون بی توجهی میکنم اما یه جورایی دارم تحمل هم میکنمشون .
گیج شدم رفتم تو قسمت نشانه ی امروز و فایل قسمت 8دوره قانون سلامتی واسم اومد. یهو جا خوردم فایل رو گوش کردم
و میدونم که من صددر صد نیاز به دوره ی قانون سلامتی دارم و اما خب من باید در آمد داشته باشم از خودم که ، بتونم تهیه کنم دوره رو.
بعضی فایل ها خیلی من رو گیج میکنه و میدونم که نیاز هست مدارم بالاتر بره تا به درک برسم .
واقعا تحمل کردن کار زجر آوری هست. همه یدما خیلی موارد رو در زندگیمون تحمل کردیم و فکر میکردیم راه دیگه ای نیست و وقتی فکر میکنی راهی نیست واقعا راهی نیست یعنی اصلا هدایتی نیست چون ذهن درگیر ترس و از دست دادن و شرک هست و راههای گم و ناپدید میشن . من این امید رو دارم که تو این مسیر راه ها پیدا میشن چون این مسیر ،مسیری هست که ما به احساسمون توجه میکنیم سعی میکنیم صلح درون داشته باشیم سعی میکنیم هر روز از خداوند هدایت بخواهیم خب حتما این مسیر تفاوت داره با مسیر زجر آور تحمل .
خدای آفریننده باران که هر دفعه که جایی کوچکترین نشونه ای از باران میبینم به سرعت شگفتزده میشم و خودم رو دلباخته اون صحنه میبینم. چقدر که بارون رو از بچگی دوست داشتم و هنوزم عاشقانه دوستش دارم. ریزش نعمت، رحمت، فرواونی و برکت خداوند رو می تونیم در تک تک قطرات باران و در ذره ذره این قطراتی که جمع بر روی زمین میبارن مشاهده کرد. چقدر که این رحمت خدا زیباست.
خدای آفریننده حیوانات زیبا و خوشگلی مثل براونی و گریس که وقتی آدم اونها رو در فایل های تصویری استاد میبینه گل از گلش میشکفه و خالق زیبایی های اونها رو تحسین میکنه. حیواناتی که هرکدومشون برای خودشون نعمتی هستن و دنیای ما رو زیباتر میکنن.
خدای آفریننده پارادایس، این مکان رویایی و زیبا بر روی زمین در سرزمین پر از نعمت و ثروت آمریکا، یه قطعه زمین با کلی درخت های سرسبز، قشنگ و زیبا، با یه کلبه چوبی آروم، خوش ساخت و خوشگل که ماجراهایی که در اون برای آدم هایی که توش زندگی میکنن، کلی درس داره؛ درس هایی از قوانین خداوند، درس هایی از روش زندگی کردن. درس هایی از قانون تکامل، روند پیشرفت و تلاش دائم برای بهبودی خود. درس هایی برای تغییر باورهای کهنه و فرسوده و شرک آلود قدیمی با باورهایی که ایمان، انگیزه، امید و شادی رو به ارمغان میاره و ما رو به حرکت وا میداره.
خدای آفریننده سید حسین عباس منش و مریم شایسته که هدایت پروردگار رو با تمامی وجودشون و تمامی زندگیشون قبول کردن و نه تنها این هدایت و الهامات الهی رو در لحظه به لحظه زندگیشون دریافت میکنن، بلکه در تک تک لحظات زندگیشون به ایده ها و الهامات عمل میکنن تا با تمام وجودشون فریاد بزنن که ایمانی که عمل نیاورد، ایمان نیست و حرف مفت است.
این جمله رو تا چند وقت پیش بارها از زبان استاد در جلسه اول دوره قانون آفرینش میشنیدم و با خودم تکرار میکردم، اما در عمل اون به شدت ضعف داشتم. امسال سال دوم و ترم سوم دانشگاه من با شروع پاییز شروع شد. ترم اول ترمی بود که شاید دورترین حالت من از خداوند و هدایت اون بود که از کلی اتفاق به اونجا رسیدم و به قول استاد عباس منش نه تنها هنری توی خراب کردن نیست، بلکه این کار بسیار راحت تر از ساختن یه چیزه؛ و من هم در اون برهه شاید به ظاهر در حال خودسازی و خودشناسی بودم اما میتونم با جدیت تمام بگم که اون دوران هیچ کمکی به پیشرفت من نمیکرد و صرفا داشتم اذیت میشدم. اما یه سری اتفاقات افتاد، وجود خداوندی رو که در هر لحظه حاضر و آگاه به زندگی من بود رو دوباره به یاد آوردم و شروع کردم به تغییر کردن. از اون موقع شاید حداقل از لحاظ احساسی همه چی به شدت بهتر شده بود و من میدیدم که انگیزه پیدا کردم تا بیشتر به کارهای مورد علاقهم بپردازم و احساس خودم رو خوب نگه دارم ولی هنوزم به طور دقیق نمیفهمیدم که ایراد کارم چیه. من که دارم روی خودم کار میکنم و فایل ها رو گوش میدم، نکته برداری میکنم و حواسم به کانون توجهم هست ولی چرا نتایج از این بالاتر نمیره؟
گذشت و گذشت تا چند هفته پیش. جایی که تصمیم خودم رو برای خروج از دانشگاه گرفته بودم و تصمیم گرفتم دیگه سر کلاس های دانشگاه نرم.
در طی چند سال اخیر مدام به همه دوستانم و کسانی که باهاشون نزدیکی زیادی داشتم میگفتم که آدم باید همیشه اون کاری که دلش بهش میگه رو انجام بده ولی چقدر اون موقع نادون بودم و این موضوع رو نمیدیدم که وقتی خودم به حرفی که میزنم عمل نمیکنم و بهش ایمانم رو نشون نمیدم تا ازش نتیجه ای بگیرم، چطور قراره کسی با گوش دادن به حرف من نتیجه بگیره؟
الان میفهمم که چرا استاد میگه که هر موقع روی کار کردن در مورد چیز جدیدیه در موردش صحبت نمیکنه تا زمانی که نتیجه بگیره و نتایج پایدار بشن، چون این نشانه واقعی و پایدار ایمانه. موفقیت نتیجه طبیعی ایمان و حال خوب و آرامشه.
من تا همین چند هفته پیش قبل تصمیمم، به صورت دائم هر روزی که دانشگاه میرفتم رو تحمل میکردم تا زمانی که تایم خروج از دانشگاه برسه. علاقهم به رشتهم در حدی نبود که بخواد اشتیاق سوزانی در من ایجاد کنه و من رو به وجد بیاره. اما تا 2 سال این رشته رو، تمام اون کلاس هایی که بهشون حتی ذره ای علاقه نداشتم رو، تمام اون تایمی که توی مسیر دانشگاه در طی این همه روز در رفت و آمد بودم و …؛ هر کدوم از اون کارها بخشی از انرژی من رو میگرفتن و به من چیز آنچنان جدیدی اضافه نمیکردن و من فکر میکردم این بخاطر اینه که من تنبلم و نمیخوام درسی بخونم در حالی که من شاگرد درس نخونی نبودم! و مغزم بخاطر ترس از اینکه مادرم ممکنه چی بگه، ترس از حرف کسایی که الان تو دانشگاه منو میشناسن و یه عالمه ترس دیگه تا یه مدت خییییییلی زیادی داشتم با خودم کلنجار میرفتم و هی این موضوع رو سرکوب میکردم و این احساس بد رو تحمل میکردم. اما چند هفته پیش وقتی به خودم تعهد دادم که دیگه تمام لحظات زندگیم رو صرفکار کردن بر روی خودم و پیشرفت شخصیم کنم و هر روزم بهتر از دیروزم باشه، با اقتدار دیگه سر کلاس ها نرفتم و مسئولیت تمامیت زندگیم رو به صورت عملی در دست گرفتم و ایمانم، قلبم و زندگیم رو در اختیار رب و پرورش دهنده ای گذاشتم که هر بار من رو به راه دست هدایت کرده.
سلام مجدد به استاد چند جمله ای جا افتاده بود توی نوشته هام
و اون هم اینکه پزشک اولی که بردم بهم گفت این مشکل طبیعیه ،ژنتیکی هست و باید تا هفت سالگی صبر کنید خوب میشه اولش پذیرفتم ولی این تو ذهنم میگذشت اصلا اومدیم و پزشک اشتباه کرده بود و تو هفت سالگی خوب نشد اون موقع کی جوابگو هست؟
و بهتر که گوش ندادم به حرفش چون کاردرمانش گفت اگه تو هفت سالگی میاوردیش روند بهبودش خیلی کند میشد اگه الان با دوسال عضله هاش سفت بشه اون موقع باید پنج سال وقت میزاشتی تازه این نتیجه رو هم نمیگرفتی
در کل تجربه ثابت کرده تا وقتی یه شرایط رو بپذیریم هدایت نمیشیم ولی اگه بیایم و قبول نکنیم اون شرایط رو خدا راهها رو برامون باز میکنه و دستان خدا از راه میرسند
سلام به استاد خوش تیپ و خوش استایلم و دوستان عزیزم
من تو خانواده متعصب و مذهبی ای بزرگ شدم و این موضوع رو زندگی دخترهای خانواده رو بیشتر مختل میکنه من از بچگی عاشق ازادی بودم و هرجا هرچقدر ک میشد از پوشش گرفته تا بیرون رفتن و ورزشهای خاص کردن ولی بازهم ی ترسی وجود داشت تو دلم .من تا حدی این موضوع رو پذیرفته بودم ک خانواده من میتونن در سرنوشت من تاثیر داشته باشند کوچکتر ک بودن از اینکه منو دعوا کنن و سرزنش کنن میترسیدم یکم بزرگتر ک شدم ازینکه ناراحتشون کنم میترسیدم ولی همیشه از خودم میپرسیدم یعنی من تا ابد باید این محدودیتها رو ک تعصب خونواده من ایجاد کرده رو تحمل کنم .؟ایا من نمیتونم با خیال راحت چیزهای ک دوست دارمو داشته باشم و با ازادی کامل کارهایی ک دوست دارم رو انجام بدم ؟همیشه این سوالو داشتم.من بچه تر ک بودم خیلی سر این ک چ پوششی داشته باشم کتک میخوردم ولی چیزی ک خودم میخاستمو میپوشیدم انقدر پای این خواستم وایسادم ک هیچ کس باورش نمیشه ک تو این خانواده ی دختر با این پوشش بگرده ولی این موضوع خیلی برام بزرگ نبود و فک میکردم ک میشه انجامش داد چیزی من فک میکردم باید تا ابد تحملش کنم این بود من بتونم سفر برم تفریح کنم خودم ب تنهایی یا با دوستام .چون دوران مدرسه هم هیچوقت اجازه بهم ندادند ک هیچ اردویی از طرف مدرسه برم .و این باور تحمل کردن تا قبل ازینکه با سایت و برنامه های شما اشنا بشم ادامه داشت .تا اینکه دیگه خسته شدم ی عالمه اشتیاق و علاقه ب سفر داشتم و دیگه نمیتونستم ب تعویق بندازمش .من ی دوستی توی بیرجند دارم و تصمیم گرفتم اولین سفر تنهایی ام رو برم پیش اون دوستم.ولی هیجان و استرس دلشت منو میکشت رفتم ی بلیط بیرجند گرفتم و تا چندساعت قبل از ساعت بلیطم هم بهشون نگفتم .مثلا من ساعت 2 بلیط داشتم صبح ساعت دهونیم 11 ب بابام گفتم ک من بلیط گرفتم دارم میرم و اون هم گفت نه نمیزارم بری ولی همینکه تونسته بودم تا اینجا پیش برم از خودم مقداری راضی بودم .و هی اصرار ک من بلیط دارمو دیر میشه و ازین حرفا .بابام هم دید من دارم اصرار میکنم طبق عادت همیشگیش اومد تسبیح انداخت .دست بر قضا تسبیحم خوب اومد ولی باز گفت نه نمیزارم بری .اون روز من زنگ زدم ترمینال و بلیطمو کنسل کردم ولی انداختم برای دوروز دیگه چیزی ک شروعش کرده بودم باید تمومش میکردم .من باید اون سفرو میرفتم .دوروز بعد شد و من چمدونم رو بسته بودم .یک ساعت قبل از ساعت بلیطم من ب مامانم گفتم من چ شما بزارید چ نزارید میرم پس برای احترام ب خودتون ب نفعتونه ک بزارید برم .اونجا بود ک دیدن من دیگه تصمیمو گرفتم حتی بابام منو رسوند ترمینال کارت بانکیشم داد ک تو سفر کم نیارم .ازون ب بعد هرجا ک خواستم هرچندروز ک خواستم میرم بدون اینکه قبلش اعلام کنم فقط قبل راه افتادن ی اصلاع جزیی میدم ک دارم میرم .حالا ترسی ک من داشتم این بود ک میترسیدم ناراحتشون کنم میترسیدم دیگه منو نپذیرن یا نمیدونم ی ترسی داشتم ولی خداروشکر این موضوع رو حلش کردم هیچ اتفاقی هم نیفتاد اتفاقا فهمیدن ک من رو حرفم هستم قوی هستم میتونم کارامو خودم تنها انجام بدم و وقتشه ک مستقل بشم
الانم در حال حاضر دارم بی پولی رو تحمل میکنم ولی دیگه خسته شدم باید راهی پیدا کنم و بیشتر روی خودم کار کنم تابتونم همیشه پول داشته باشم.
سلام،راجع به فایل میزان تحمل میخواستم صحبت کنم،من 9سال هستش که مشغول شغلی هستم(رئیس قطار) و روز به روز شرایط کاری من بد و بدتر میشه و میدونم تنها دلیل این همه اتفاق و خورد شدن شخصیت و تنزل جایگاه خودم هستم و دلیل ادامه دادن(همچنان دارم ادامه میدم) ترس از مشکلات مالی و اجاره خونه و … هستش.مسیرهای اشتباه رو انتخاب میکردم برای بهتر شدن شرایطم و همیشه شرایط بد و بدتر شد.تا 3 ماه پیش که تصمیم به کاری گرفتم که تغییرات تو خودم ایجاد کنم،باید بگم که تمام مسائل کاری من زندگی خانوادگیم رو هم تحت تأثیر قرار داده و روز به روز با همسرم مشکلاتم بیشتر میشد.تصمیم به یادگرفتن حرفه ی دیگه ای گرفتم با جدیت و پشت کار ولی هنوز ترس از نتونستن تو وجودم هست،با اینکه به خودم و توانایی هام ایمان دارم،20 سال پیش با بدترین شرایط مالی و روزانه چندین ساعت ورزش و رژیم سنگین تونستم تو پرورش اندام قهرمان کشور بشم،از هر لحاظ توانایی دارم چه شرایط فنی و چه روابط عمومی و فن بیان و … ولی خودم رو بازیچه ی چندتا مدیر کردم و خودمو کوچیک کردم و گردنم پیششون کج شده و چندین و چند ماه معلق شدن و تبعید رو تحمل کردم به امید بهتر شدن شرایط و غافل از اینکه شرایط زمانی میتونه تغییر کنه و بهتر بشه که من رویه کاریم و رفتاریم تغییر کنه و من همون رویه رو بعداز چند ماه تکرار و تکرار میکردم و برای برگردندون شغلی که 15 میلیون حقوقش هستش و 20 شبانه روز باید دوری از خانواده رو تحمل کنم.با اینکه همسرم سرتاپا کنار من هستش و با جدیت گفته این شغل رو رها کن ولی هنور ترس از آینده دارم و دارم روز به روز این ترس هارو پشت سر میذارم و تونستم به مدیرمون بگم اگه قرار به کار کردن به صورت اداری باشه من نمیتونم ادامه بدم و نبودنم تو شرکت به نفع من هستش تا اینکه بخوام برای 10 میلیون حقوق تو سن 40 سالگی کل ماهو درگیر کار اداری بشم که میدونم هیچ آینده ای رو نمی تونم برای خودم متصور بشم،میخوام ترس هام رو کنار بذارم در کنار تغییر دادن خودم،چون من زیاد حرف میزنم و این حرف زدن ها باعث اکثر گرفتاری های من بوده،من باید وجودم رو تغییر بدم،کلامم رو تغییر بدم و…برای هدفی که برای خودم در نظر گرفتم و دارم روی خودم سرمایه گزاری میکنم تا با توکل به خدا به اهدافم برسم،و دیگه نمیخواد ترس از اجاره خونه و مشکلات مالی داشته باشم.خیلی مواقع مشکلات باعث شده من ایمانم رو از دست بدم ولی وقتی به دخترم نگاه می کنم که تو اوج ناامیدی خدا دخترمون رو بهمون هدیه داد به خودم میگم برای خدا هیچ چیزی غیر ممکن نیست وقتی خودمون بخوایم،من الان خواستم و با جدیت دارم راهم رو پیش میبرم،ترس از نگرانی های پدر و مادر پا به سن گزاشتم و حرف و حدیث های اطرافیان ندارم،مسیری رو که در پیش گرفتم و دست های خدا منو به این راه هدایت کردن و حضور خواهر همسرم برای قبول این آموزش ها بدون دریافت ریالی هزینه آموزش در حالی که چند صد میلیون تومن باید هزینه این آموزش ها می کردم(دندان سازی) منو مطمئن کرده که دیگه نترسم و دیگه شرایط تحقیر شدن رو تحمل نکنم و زمانی که ترس هام رو کنار گذاشتم و با جدیت گفتم نمیتونم،برخورد و تصمیم مدیر هم به نسبت تغییر کرد،من تنها خودم هستم که انتخاب می کنم که بمونم و تحمل کنم و شرایط بد زندگیم یا تغییر کنم و ترس هام رو منار بذارم و با جدیت هدفم رو دنبال کنم و روزهای خوبی رو پیش روم ببینم.خدارو شکر که چندین سال هست که صدای شما تو محیط منزل و محافلی که حضور دارم در حال پخش شدن هستش،و اینکه من کسی بودم که روی شما و حرف های شما خیلی موضع داشتم و روز به روز با شما دارم همراه تر میشم،
خدایا شکرت از این بهشت زیبا با چمن های سبز و آبی جاری و کلبه ای وسط آب جاری و آسمان آبی و ابرهای پفکی
خدایا شکرت از این فایل زیبا موضوع عالی
خدایا شکرت از این استاد زیبا رو زیبا سخن
خدایا شکرت از استاد شایسته و فیلم برداری زیباشون
خدایا شکرت از قوانین ثابت الهی و عدل الهی
خدایا شکرت از همزمانی ها و هدایت الهی
خدایا شکرت از بارانی که میبارد و ظرفهای ما
خدایا شکرت از صبری که به خرج میدیم و انتظار تکمیل ظرفیت داریم
خدایا شکرت از تحملی که تبدیل به صبر میکنیم و اقدام میکنیم
خدایا شکرت از تمام انوار الهی
سپاسگزارم استاد عزیزم هستم که موضوع صبر و تحمل رو اینقدر قشنگ توضیح دادند
همون اول بگم من در امر کارم خیلی پوست کلفتم یعنی خیلی تحمل دارم و هنوز که هنوزه ترسها و البته مسائل شخصیتی خودم باعث شده در جا بزنم و البته عقب گرد هم داشتم و هنوز دارم تحمل میکنم.
به دلیل شکستهای مالی که داشتم هنوز میترسم خارج بشم از منطقه امن کوچکی که دارم.
اونطرف قضیه خیلی خودم رو لایق شغل و درآمد عالی میدونم
ولی حرکتی نمیزنم چون ترسها منو احاطه کرده
استاد میفرمایند باورها رو عوض کنید و سوالات خوبی بپرسید
2 تا نکته ایمان به الله و ایمان و باور به خودم کمه
خلاصه اینکه با عوض شدن باورها باید حرکت آغاز بشه و اگه نشه هیچ اتفاقی نمیفته
شاید ده سال هم توی این سایت از نظر تئوری به شاگرد اول تبدیل بشیم ولی حرکت که نزنی یعنی
ایمانی که عمل نیاورد حرف مفت است
تمام نعمتهایی که استاد دارند رو خدا بهشون داده ،یعنی تمام نعمتها ی دنیا از خداست ولی کسی که ایمان میاره،یاد میگیره باورها رو عوض میکنه و مطابق الهامات پیش میره اون آدم موفقه و صاحب هر چی بخاد میشه
چقدر برونی زیباست چقدر اون بزغاله که اسمش رو فراموش کردم زیباست.
چقدر دریاچه قشنگی ،اینا یه روزی آرزو بوده اما تبدیل شد .فکرها،باورها ،فرکانسهایی رو ارسال میکنن
مراقب افکار و باورهامون باشیم
چقدر کنترل ذهن بحث اصلیه و چقدر خداوند باتقواها رو دوست داره
سلام استاد جان سلام مریم عزیزم و یک سلام ویژه خدمت دوستانم در این سایت بی نظیر
استاد جان چقدر خوبه شما در سری فایل های جدید انگشت روی خودشناسی گذاشتین تا فایل شروع به دیدن کردم پیش خودم گفتم نه من همچین موردی ندارم ولی وقتی فلش بک به زندگیم زدم دیدم من شرایط خیلی سختی تحمل کردم نه صبر بخاطر آبروی خانواده حرف مردم و مجبور شدم به طرفم باج بدم و اونم حسابی تازوند.
استاد به نظر من در تحمل ریشه هایی از شرک به خدا وجود داره اگر ما خدا رو قادر مطلق می دونیم اگر ایمان به خالق بودن خودمون داریم واقعا تحمل معنایی نداره.
من در برهه ای از زندگیم مجبور شدم توهین و بی ادبی های همسرمو تحمل کنم که چی؟ اگر من جدا شم مردم چی میگن بچه ام چی میشه و هزهران بهونه بی دلیل و مسخره انقدر در اون شرایط تحت فشار بودم که بعضی وقت ها فکر به خودکشی یا فرار از محل زندگیم به سرم میزد تحمل میکردم شاید عوض بشه شاید دست از این کارها برداره ولی هر روز بدتر و بدتر میشد تا کار به جایی رسید که بهم خیانت کرد.
باورم این بود که جدا شدن پروسه خیلی سختی آبروی خانواده ام میره بچه ام این وسط داغون میشه من بخدا و نیروی هدایتش ایمان نداشتم من باور نداشتم که روال طبیعی زندگی اینجوری نیست باور نمی کنین مدام تنم به لرزه بود که دعوایی و سر و صدایی راه نندازه میخواستم به زور عوضش کنم زهی خیال باطل
کم کم به این نقطه رسیدم که مردم هر طوری دوست دارن میتونن فکر کنن اصلا حرف مردم ارزش نداره که من سالیان سال با زجر و استرس زندگی کنم به این باور رسیدم که خدا از رگ گردن به من نزدیک بچه مو حمایت می کنه دوست دارم آرامش داشته باشم و به قول شما استاد عزیزززززم دیگه همینی که هست نپذیرفتم و در عرض 2 ساعت تصمیم به جدایی گرفتم پیش خودم فکر کردم من لایق زندگی آروم هستم من لایق همسر خوب هستم من لایق این هستم که از ته دل بخندم استاد شاید یکم سخت بود ولی خدا مدام برای درهای مختلف باز کرد آدم های دوست داشتنی سر راهم قرار داد و من مثل یه پرنده از قفس به همراه پسر کوچولوم پرواز کردیم استاد نمیتونم اون روز براتون توصیف کنم اولین شبی که آروم بدون هیچ فکری خوابیدم از اون آدم عصبی و بداخلاق تبدیل شدم به یک آدم نرمال و بزرگترین معجزه زندگیم رخ داد آشنایی با شما و عجین شدن تمام زندگیم با سایت و آموزه های شما شناخت خدایی که سالیان سال فکر میکردم عادل نیست جواب دعاهامو نمیده خدایا شکرت به اندازه همه قطرات بارنت که راه درست زندگی رو بهم از طریق استاد یاد دادی
استاد این باور که هیچ چیز زجرآوری نباید تحمل کرد و این غیرعادی اگر در وجودمون نهادینه کنیم زندگی بهشت میشه
سلام دوستان عزیز من تازه وارد شدم من دارم فقر رو تحمل میکنم پول دارم ولی ایده ندارم خلاقیت برای کار کردن با پولم ندارم
به همین واسطه دوسال پیش 100میلیون پول دادم به یکی از آشنا ها که با پولم کار کنه و ماهیانه سود به من بده یه مدتی خوب بود 6ماه سود میکردم خداروشکر ولی کلاه اونم یه نفر برداشت الان یک سال و نیم هست که پولم دستشه و هیچ فایده ای برام نداشته
عرض سلام خدمت استاد عزیز، مریم خانم گل و دوستان خوبم.
“بددلی”!
بددلی برخی از آقایون چیزی هست که غالب خانمها اون رو “تحمل” میکنند به امید روزی که به پایان برسه!
سال 90 حرفی در رابطه با ازدواج من با یکی از اقوام زده شد و از آنجا که من ایشون رو میشناختم و میدونستم پسر خوب و مودبیه و منو دوست داره و باهم رابطه خوبی داریم،قبول کردم مدتی باهم رفت و آمد بیشتر داشته باشیم.
اما متاسفانه ایشان در کنار همه خصوصیات خوبش،بدبین و بددل بود!
یکسال رابطه ما طول کشید و من در طی یک سال این رفتارش رو تحمل میکردم و تمام تلاشم رو کردم تا اعتمادش رو جلب کنم تا دست از بددلی برداره،یعنی باورم این بود که میتونم این ویژگی رفتاری اون رو تغییر بدم،اما دریغ که گویا بددلی چیزی نیست که بهراحتی درست بشه.
روزهای تلخ زیادی رو طی اون رابطه تحمل کردم و حرفهای عجیب و آزاردهندهای شنیدم؛مثلا امروز چون فلان پسر فامیل خونتون دعوت داره این رنگ رژ رو زدی؟!
چرا وانمود میکنی اسم این ماشین رو نمیدونی؟یعنی تا حالا پسربازی نکردی و سوار همچین ماشینی نشدی؟!
چرا وقتی دنده عقب میگیری تو آینه نگاه میکنی؟به کسی اشاره میکنی؟!
چرا به پسرعمهت سلام میدی؟
چرا به برادر ناتنیت دست میدی؟
چرا از پسری آدرس پرسیدی؟
چرا از مغازهدار تشکر میکنی؟
چرا با راننده تاکسی حرف اضافه زدی؟
امروز دوستم تو رو با یک پسر دیده!!!
جالبه بدونید که من ازنظر ظاهری آدم سادهای بودم و به مسائل مذهبی معتقد بودم و به اصطلاح فشن نبودم.
اون روزها و قبل از اینکه عقدی بینمون خونده بشه،فهمیدم یه چیزی این وسط غلطه و هدایت شدم به مراجعه به روانشناس و تصمیم گرفتم برم پیش مشاور؛ مشاور به من گفت ایشون به پارانوئید مبتلاست و اگر باهاش ازدواج کنی،درب خونه رو روت قفل میکنه و از خونه خارج میشه!
همونجا بود که فهمیدم اون یک سال رو هم اشتباه کردم که تحمل کردم و روان خودم رو زیر دست یک آدم بیمار قرار دادم. اینقدر اون آقا به من تلقین کرده بود که مشکلی دارم و خیانتکار هستم که خودم هم به خودم شک پیدا کرده بودم!
اونجا بود که گفتم نمیخوام و تمام!
البته بدونید که ساده نبود؛اولا چون دوستش داشتم،دوما چون اون منو رها نمیکرد و تهدید میکرد که آبروت رو میبرم و خودمو میکشم و این حرفها و سوم اینکه یکسال تمام تقریبا صبح تا شب باهم بودیم و همه فامیل ما رو باهم دیده بودند و حرف و حدیث پشت سرم میاومد؛اما هیچکدوم مهم نبود چون دیگه نمیخواستم و نمیتونستم تحمل کنم.
یک نکته هم خالی از لطف نیست اگر بگم؛به نظرم میرسه من این آدم رو خودم جذب کردم!چون اون زمانها سن کمی داشتم و یادم میاد که یکی از فانتزیهای ذهنم این بود که شوهرم غیرتی باشه!
امیدوارم کسانی که این مشکل رو دارند به این صفحه هدایت بشن و بدونند که نباید تحمل کنند؛ متاسفانه اطرافیان در چنین مواقعی میگن عوض میشه،چندسال بگذره خوب میشه،بچه بیاری خوب میشه و متاسفانه زندگی آدما رو با باورهای اشتباه خراب میکنند. برای مثال میتونم زنی رو مثال بزنم که قرار بود مادرشوهرم بشه،ایشون هم کل سالهای زندگیش رو با یک مرد بددل (پدر فردی که من در موردش حرف زدم؛بهواقع بعضی دکترها معتقد بودند که بددلی ارثیه)گذرونده بود.
دلم میخواد در ارتباط با داستانی که تعریف کردم،به یک موضوع هم اشاره کنم؛اونروزها چندین نفر اطراف ما بودند که به دلایل مختلف بین ما رو بهم میزدند!یعنی این آقا خودش بددل بود،حالا یه عده هم به دروغ در مورد من حرفهایی بهش میزدند و آتیشش رو تندتر میکردند!
کاری از دست من برنمیاومد و ایشون بهجای اینکه به من اعتماد داشته باشه،حرف اونها رو میپذیرفت؛حتی بهاصطلاح رو در رو کردن و ثابت کردن و قسم خوردن هم فایده نداشت.
نکته جالب این موضوع اخیر این هست که: خدارو شاهد میگیرم چندسال بعد از جدایی ما و زمانی که من ظلم اون آدم و کسایی که در مورد من پیش اون بدگویی کرده بودند رو فراموش کردم و به خدا سپردم،خودش و هر چهار نفری که پشت سر من حرفهایی زده بودند،به خشم خدا گرفتار شدند (به نظر من) به این صورت که هر پنج نفر به دلایل مختلف به جون هم افتادند!
این رو هم گفتم که بدونید خدا جای حق نشسته و اگر شما مسائل اینچنینی رو رها کنید و به خودش بسپرید،خدا انتقام شما رو میگیره.
به نام خدای بخشنده مهربان
تعهد241
فرق هست بین صبر و تحمل
صبر در قران بسیار تحسین شده صبر یعنی این که من امید دارم توکل دارم ایمان دارم
اما تحمل یعنی دارم زجر میکشم و تحمل میکنم و فکر میکنم که راه حلی وجود نداره همینی که هست محکوم به ساختن و سوختن هستم محکم به پذیرش هستم
هیچ چیز رنج اوری طبیعی نیست اینو باید بپذیرم
خیلی موقع ها برای این ما به مسیر درست هدایت نمیشیم چون باور کردیم که راه حلی وجود نداره و باید فعلا همین مسیرو ادامه بدیم و انتخابی غیر از این نداریم
چیزی خود به خود درست نمیشه من باید تغییر کنم افکار من باید تغییر کنه رفتارم ذهنم باید عوض شه که تا درست بشه
اگر باور کنم راهی هست حتما به راهش هدایت میشم
همه چیز راه داره به شرط این که من باور کنم که همه چیز راه داره و به شرط این که نپذیرم و تحمل نکنم که هیچ راهیی نیست اون وقت راه ها و راه حل ها پیدا میشن خیلی ساده و اسون
درود
روز صد و چهل و هفتم از تحول روز شمار زندگی من
سپاسگزارم از استاد
استاد چقدر فضای این فایل مورد علاقه من بود هوای ابری و باران بی نهایت زیبا .
تیکه های ابر واقعا بی نظیر بود
با دیدن این فایل من خیلی به فکر فرو رفتم که آیا من دارم شرایط جسمیم رو تحمل میکنم یا اینکه دارم صبر میکنم ؟
خب با خودم فکر کردم که من دارم فایلها رو هر روز گوش میکنم روزی چند بار باورهامو تکرار میکنم بیشتر روزا مدیتیشن میکنم شکرگزاری میکنم و سعی میکنم احساسم رو توجه بکنم . و این موارد نیاز به یک تکامل داره تا نتیجه بده و معنیش هم میشه صبر
اما اینکه محدودیت های جسمی رو که یک جور تحمل کردن هست رو هم نمیشه منکر شد
کمی دو به شک شدم که دقیقا من در کدوم وضعیت هستم
کمی به خودم توجه کردم دیدم یکی دو مورد از وضعیت های نابسامان جسمانیم که تازگی به وجود اومده و انگار دارم بهشون بی توجهی میکنم اما یه جورایی دارم تحمل هم میکنمشون .
گیج شدم رفتم تو قسمت نشانه ی امروز و فایل قسمت 8دوره قانون سلامتی واسم اومد. یهو جا خوردم فایل رو گوش کردم
و میدونم که من صددر صد نیاز به دوره ی قانون سلامتی دارم و اما خب من باید در آمد داشته باشم از خودم که ، بتونم تهیه کنم دوره رو.
بعضی فایل ها خیلی من رو گیج میکنه و میدونم که نیاز هست مدارم بالاتر بره تا به درک برسم .
واقعا تحمل کردن کار زجر آوری هست. همه یدما خیلی موارد رو در زندگیمون تحمل کردیم و فکر میکردیم راه دیگه ای نیست و وقتی فکر میکنی راهی نیست واقعا راهی نیست یعنی اصلا هدایتی نیست چون ذهن درگیر ترس و از دست دادن و شرک هست و راههای گم و ناپدید میشن . من این امید رو دارم که تو این مسیر راه ها پیدا میشن چون این مسیر ،مسیری هست که ما به احساسمون توجه میکنیم سعی میکنیم صلح درون داشته باشیم سعی میکنیم هر روز از خداوند هدایت بخواهیم خب حتما این مسیر تفاوت داره با مسیر زجر آور تحمل .
به نام خدای مهربان
خدای آفریننده باران که هر دفعه که جایی کوچکترین نشونه ای از باران میبینم به سرعت شگفتزده میشم و خودم رو دلباخته اون صحنه میبینم. چقدر که بارون رو از بچگی دوست داشتم و هنوزم عاشقانه دوستش دارم. ریزش نعمت، رحمت، فرواونی و برکت خداوند رو می تونیم در تک تک قطرات باران و در ذره ذره این قطراتی که جمع بر روی زمین میبارن مشاهده کرد. چقدر که این رحمت خدا زیباست.
خدای آفریننده حیوانات زیبا و خوشگلی مثل براونی و گریس که وقتی آدم اونها رو در فایل های تصویری استاد میبینه گل از گلش میشکفه و خالق زیبایی های اونها رو تحسین میکنه. حیواناتی که هرکدومشون برای خودشون نعمتی هستن و دنیای ما رو زیباتر میکنن.
خدای آفریننده پارادایس، این مکان رویایی و زیبا بر روی زمین در سرزمین پر از نعمت و ثروت آمریکا، یه قطعه زمین با کلی درخت های سرسبز، قشنگ و زیبا، با یه کلبه چوبی آروم، خوش ساخت و خوشگل که ماجراهایی که در اون برای آدم هایی که توش زندگی میکنن، کلی درس داره؛ درس هایی از قوانین خداوند، درس هایی از روش زندگی کردن. درس هایی از قانون تکامل، روند پیشرفت و تلاش دائم برای بهبودی خود. درس هایی برای تغییر باورهای کهنه و فرسوده و شرک آلود قدیمی با باورهایی که ایمان، انگیزه، امید و شادی رو به ارمغان میاره و ما رو به حرکت وا میداره.
خدای آفریننده سید حسین عباس منش و مریم شایسته که هدایت پروردگار رو با تمامی وجودشون و تمامی زندگیشون قبول کردن و نه تنها این هدایت و الهامات الهی رو در لحظه به لحظه زندگیشون دریافت میکنن، بلکه در تک تک لحظات زندگیشون به ایده ها و الهامات عمل میکنن تا با تمام وجودشون فریاد بزنن که ایمانی که عمل نیاورد، ایمان نیست و حرف مفت است.
این جمله رو تا چند وقت پیش بارها از زبان استاد در جلسه اول دوره قانون آفرینش میشنیدم و با خودم تکرار میکردم، اما در عمل اون به شدت ضعف داشتم. امسال سال دوم و ترم سوم دانشگاه من با شروع پاییز شروع شد. ترم اول ترمی بود که شاید دورترین حالت من از خداوند و هدایت اون بود که از کلی اتفاق به اونجا رسیدم و به قول استاد عباس منش نه تنها هنری توی خراب کردن نیست، بلکه این کار بسیار راحت تر از ساختن یه چیزه؛ و من هم در اون برهه شاید به ظاهر در حال خودسازی و خودشناسی بودم اما میتونم با جدیت تمام بگم که اون دوران هیچ کمکی به پیشرفت من نمیکرد و صرفا داشتم اذیت میشدم. اما یه سری اتفاقات افتاد، وجود خداوندی رو که در هر لحظه حاضر و آگاه به زندگی من بود رو دوباره به یاد آوردم و شروع کردم به تغییر کردن. از اون موقع شاید حداقل از لحاظ احساسی همه چی به شدت بهتر شده بود و من میدیدم که انگیزه پیدا کردم تا بیشتر به کارهای مورد علاقهم بپردازم و احساس خودم رو خوب نگه دارم ولی هنوزم به طور دقیق نمیفهمیدم که ایراد کارم چیه. من که دارم روی خودم کار میکنم و فایل ها رو گوش میدم، نکته برداری میکنم و حواسم به کانون توجهم هست ولی چرا نتایج از این بالاتر نمیره؟
گذشت و گذشت تا چند هفته پیش. جایی که تصمیم خودم رو برای خروج از دانشگاه گرفته بودم و تصمیم گرفتم دیگه سر کلاس های دانشگاه نرم.
در طی چند سال اخیر مدام به همه دوستانم و کسانی که باهاشون نزدیکی زیادی داشتم میگفتم که آدم باید همیشه اون کاری که دلش بهش میگه رو انجام بده ولی چقدر اون موقع نادون بودم و این موضوع رو نمیدیدم که وقتی خودم به حرفی که میزنم عمل نمیکنم و بهش ایمانم رو نشون نمیدم تا ازش نتیجه ای بگیرم، چطور قراره کسی با گوش دادن به حرف من نتیجه بگیره؟
الان میفهمم که چرا استاد میگه که هر موقع روی کار کردن در مورد چیز جدیدیه در موردش صحبت نمیکنه تا زمانی که نتیجه بگیره و نتایج پایدار بشن، چون این نشانه واقعی و پایدار ایمانه. موفقیت نتیجه طبیعی ایمان و حال خوب و آرامشه.
من تا همین چند هفته پیش قبل تصمیمم، به صورت دائم هر روزی که دانشگاه میرفتم رو تحمل میکردم تا زمانی که تایم خروج از دانشگاه برسه. علاقهم به رشتهم در حدی نبود که بخواد اشتیاق سوزانی در من ایجاد کنه و من رو به وجد بیاره. اما تا 2 سال این رشته رو، تمام اون کلاس هایی که بهشون حتی ذره ای علاقه نداشتم رو، تمام اون تایمی که توی مسیر دانشگاه در طی این همه روز در رفت و آمد بودم و …؛ هر کدوم از اون کارها بخشی از انرژی من رو میگرفتن و به من چیز آنچنان جدیدی اضافه نمیکردن و من فکر میکردم این بخاطر اینه که من تنبلم و نمیخوام درسی بخونم در حالی که من شاگرد درس نخونی نبودم! و مغزم بخاطر ترس از اینکه مادرم ممکنه چی بگه، ترس از حرف کسایی که الان تو دانشگاه منو میشناسن و یه عالمه ترس دیگه تا یه مدت خییییییلی زیادی داشتم با خودم کلنجار میرفتم و هی این موضوع رو سرکوب میکردم و این احساس بد رو تحمل میکردم. اما چند هفته پیش وقتی به خودم تعهد دادم که دیگه تمام لحظات زندگیم رو صرفکار کردن بر روی خودم و پیشرفت شخصیم کنم و هر روزم بهتر از دیروزم باشه، با اقتدار دیگه سر کلاس ها نرفتم و مسئولیت تمامیت زندگیم رو به صورت عملی در دست گرفتم و ایمانم، قلبم و زندگیم رو در اختیار رب و پرورش دهنده ای گذاشتم که هر بار من رو به راه دست هدایت کرده.
سلام مجدد به استاد چند جمله ای جا افتاده بود توی نوشته هام
و اون هم اینکه پزشک اولی که بردم بهم گفت این مشکل طبیعیه ،ژنتیکی هست و باید تا هفت سالگی صبر کنید خوب میشه اولش پذیرفتم ولی این تو ذهنم میگذشت اصلا اومدیم و پزشک اشتباه کرده بود و تو هفت سالگی خوب نشد اون موقع کی جوابگو هست؟
و بهتر که گوش ندادم به حرفش چون کاردرمانش گفت اگه تو هفت سالگی میاوردیش روند بهبودش خیلی کند میشد اگه الان با دوسال عضله هاش سفت بشه اون موقع باید پنج سال وقت میزاشتی تازه این نتیجه رو هم نمیگرفتی
در کل تجربه ثابت کرده تا وقتی یه شرایط رو بپذیریم هدایت نمیشیم ولی اگه بیایم و قبول نکنیم اون شرایط رو خدا راهها رو برامون باز میکنه و دستان خدا از راه میرسند
سلام به استاد خوش تیپ و خوش استایلم و دوستان عزیزم
من تو خانواده متعصب و مذهبی ای بزرگ شدم و این موضوع رو زندگی دخترهای خانواده رو بیشتر مختل میکنه من از بچگی عاشق ازادی بودم و هرجا هرچقدر ک میشد از پوشش گرفته تا بیرون رفتن و ورزشهای خاص کردن ولی بازهم ی ترسی وجود داشت تو دلم .من تا حدی این موضوع رو پذیرفته بودم ک خانواده من میتونن در سرنوشت من تاثیر داشته باشند کوچکتر ک بودن از اینکه منو دعوا کنن و سرزنش کنن میترسیدم یکم بزرگتر ک شدم ازینکه ناراحتشون کنم میترسیدم ولی همیشه از خودم میپرسیدم یعنی من تا ابد باید این محدودیتها رو ک تعصب خونواده من ایجاد کرده رو تحمل کنم .؟ایا من نمیتونم با خیال راحت چیزهای ک دوست دارمو داشته باشم و با ازادی کامل کارهایی ک دوست دارم رو انجام بدم ؟همیشه این سوالو داشتم.من بچه تر ک بودم خیلی سر این ک چ پوششی داشته باشم کتک میخوردم ولی چیزی ک خودم میخاستمو میپوشیدم انقدر پای این خواستم وایسادم ک هیچ کس باورش نمیشه ک تو این خانواده ی دختر با این پوشش بگرده ولی این موضوع خیلی برام بزرگ نبود و فک میکردم ک میشه انجامش داد چیزی من فک میکردم باید تا ابد تحملش کنم این بود من بتونم سفر برم تفریح کنم خودم ب تنهایی یا با دوستام .چون دوران مدرسه هم هیچوقت اجازه بهم ندادند ک هیچ اردویی از طرف مدرسه برم .و این باور تحمل کردن تا قبل ازینکه با سایت و برنامه های شما اشنا بشم ادامه داشت .تا اینکه دیگه خسته شدم ی عالمه اشتیاق و علاقه ب سفر داشتم و دیگه نمیتونستم ب تعویق بندازمش .من ی دوستی توی بیرجند دارم و تصمیم گرفتم اولین سفر تنهایی ام رو برم پیش اون دوستم.ولی هیجان و استرس دلشت منو میکشت رفتم ی بلیط بیرجند گرفتم و تا چندساعت قبل از ساعت بلیطم هم بهشون نگفتم .مثلا من ساعت 2 بلیط داشتم صبح ساعت دهونیم 11 ب بابام گفتم ک من بلیط گرفتم دارم میرم و اون هم گفت نه نمیزارم بری ولی همینکه تونسته بودم تا اینجا پیش برم از خودم مقداری راضی بودم .و هی اصرار ک من بلیط دارمو دیر میشه و ازین حرفا .بابام هم دید من دارم اصرار میکنم طبق عادت همیشگیش اومد تسبیح انداخت .دست بر قضا تسبیحم خوب اومد ولی باز گفت نه نمیزارم بری .اون روز من زنگ زدم ترمینال و بلیطمو کنسل کردم ولی انداختم برای دوروز دیگه چیزی ک شروعش کرده بودم باید تمومش میکردم .من باید اون سفرو میرفتم .دوروز بعد شد و من چمدونم رو بسته بودم .یک ساعت قبل از ساعت بلیطم من ب مامانم گفتم من چ شما بزارید چ نزارید میرم پس برای احترام ب خودتون ب نفعتونه ک بزارید برم .اونجا بود ک دیدن من دیگه تصمیمو گرفتم حتی بابام منو رسوند ترمینال کارت بانکیشم داد ک تو سفر کم نیارم .ازون ب بعد هرجا ک خواستم هرچندروز ک خواستم میرم بدون اینکه قبلش اعلام کنم فقط قبل راه افتادن ی اصلاع جزیی میدم ک دارم میرم .حالا ترسی ک من داشتم این بود ک میترسیدم ناراحتشون کنم میترسیدم دیگه منو نپذیرن یا نمیدونم ی ترسی داشتم ولی خداروشکر این موضوع رو حلش کردم هیچ اتفاقی هم نیفتاد اتفاقا فهمیدن ک من رو حرفم هستم قوی هستم میتونم کارامو خودم تنها انجام بدم و وقتشه ک مستقل بشم
الانم در حال حاضر دارم بی پولی رو تحمل میکنم ولی دیگه خسته شدم باید راهی پیدا کنم و بیشتر روی خودم کار کنم تابتونم همیشه پول داشته باشم.
سلام،راجع به فایل میزان تحمل میخواستم صحبت کنم،من 9سال هستش که مشغول شغلی هستم(رئیس قطار) و روز به روز شرایط کاری من بد و بدتر میشه و میدونم تنها دلیل این همه اتفاق و خورد شدن شخصیت و تنزل جایگاه خودم هستم و دلیل ادامه دادن(همچنان دارم ادامه میدم) ترس از مشکلات مالی و اجاره خونه و … هستش.مسیرهای اشتباه رو انتخاب میکردم برای بهتر شدن شرایطم و همیشه شرایط بد و بدتر شد.تا 3 ماه پیش که تصمیم به کاری گرفتم که تغییرات تو خودم ایجاد کنم،باید بگم که تمام مسائل کاری من زندگی خانوادگیم رو هم تحت تأثیر قرار داده و روز به روز با همسرم مشکلاتم بیشتر میشد.تصمیم به یادگرفتن حرفه ی دیگه ای گرفتم با جدیت و پشت کار ولی هنوز ترس از نتونستن تو وجودم هست،با اینکه به خودم و توانایی هام ایمان دارم،20 سال پیش با بدترین شرایط مالی و روزانه چندین ساعت ورزش و رژیم سنگین تونستم تو پرورش اندام قهرمان کشور بشم،از هر لحاظ توانایی دارم چه شرایط فنی و چه روابط عمومی و فن بیان و … ولی خودم رو بازیچه ی چندتا مدیر کردم و خودمو کوچیک کردم و گردنم پیششون کج شده و چندین و چند ماه معلق شدن و تبعید رو تحمل کردم به امید بهتر شدن شرایط و غافل از اینکه شرایط زمانی میتونه تغییر کنه و بهتر بشه که من رویه کاریم و رفتاریم تغییر کنه و من همون رویه رو بعداز چند ماه تکرار و تکرار میکردم و برای برگردندون شغلی که 15 میلیون حقوقش هستش و 20 شبانه روز باید دوری از خانواده رو تحمل کنم.با اینکه همسرم سرتاپا کنار من هستش و با جدیت گفته این شغل رو رها کن ولی هنور ترس از آینده دارم و دارم روز به روز این ترس هارو پشت سر میذارم و تونستم به مدیرمون بگم اگه قرار به کار کردن به صورت اداری باشه من نمیتونم ادامه بدم و نبودنم تو شرکت به نفع من هستش تا اینکه بخوام برای 10 میلیون حقوق تو سن 40 سالگی کل ماهو درگیر کار اداری بشم که میدونم هیچ آینده ای رو نمی تونم برای خودم متصور بشم،میخوام ترس هام رو کنار بذارم در کنار تغییر دادن خودم،چون من زیاد حرف میزنم و این حرف زدن ها باعث اکثر گرفتاری های من بوده،من باید وجودم رو تغییر بدم،کلامم رو تغییر بدم و…برای هدفی که برای خودم در نظر گرفتم و دارم روی خودم سرمایه گزاری میکنم تا با توکل به خدا به اهدافم برسم،و دیگه نمیخواد ترس از اجاره خونه و مشکلات مالی داشته باشم.خیلی مواقع مشکلات باعث شده من ایمانم رو از دست بدم ولی وقتی به دخترم نگاه می کنم که تو اوج ناامیدی خدا دخترمون رو بهمون هدیه داد به خودم میگم برای خدا هیچ چیزی غیر ممکن نیست وقتی خودمون بخوایم،من الان خواستم و با جدیت دارم راهم رو پیش میبرم،ترس از نگرانی های پدر و مادر پا به سن گزاشتم و حرف و حدیث های اطرافیان ندارم،مسیری رو که در پیش گرفتم و دست های خدا منو به این راه هدایت کردن و حضور خواهر همسرم برای قبول این آموزش ها بدون دریافت ریالی هزینه آموزش در حالی که چند صد میلیون تومن باید هزینه این آموزش ها می کردم(دندان سازی) منو مطمئن کرده که دیگه نترسم و دیگه شرایط تحقیر شدن رو تحمل نکنم و زمانی که ترس هام رو کنار گذاشتم و با جدیت گفتم نمیتونم،برخورد و تصمیم مدیر هم به نسبت تغییر کرد،من تنها خودم هستم که انتخاب می کنم که بمونم و تحمل کنم و شرایط بد زندگیم یا تغییر کنم و ترس هام رو منار بذارم و با جدیت هدفم رو دنبال کنم و روزهای خوبی رو پیش روم ببینم.خدارو شکر که چندین سال هست که صدای شما تو محیط منزل و محافلی که حضور دارم در حال پخش شدن هستش،و اینکه من کسی بودم که روی شما و حرف های شما خیلی موضع داشتم و روز به روز با شما دارم همراه تر میشم،
بسم الله الرحمن الرحیم
خدایا شکرت از این بهشت زیبا با چمن های سبز و آبی جاری و کلبه ای وسط آب جاری و آسمان آبی و ابرهای پفکی
خدایا شکرت از این فایل زیبا موضوع عالی
خدایا شکرت از این استاد زیبا رو زیبا سخن
خدایا شکرت از استاد شایسته و فیلم برداری زیباشون
خدایا شکرت از قوانین ثابت الهی و عدل الهی
خدایا شکرت از همزمانی ها و هدایت الهی
خدایا شکرت از بارانی که میبارد و ظرفهای ما
خدایا شکرت از صبری که به خرج میدیم و انتظار تکمیل ظرفیت داریم
خدایا شکرت از تحملی که تبدیل به صبر میکنیم و اقدام میکنیم
خدایا شکرت از تمام انوار الهی
سپاسگزارم استاد عزیزم هستم که موضوع صبر و تحمل رو اینقدر قشنگ توضیح دادند
همون اول بگم من در امر کارم خیلی پوست کلفتم یعنی خیلی تحمل دارم و هنوز که هنوزه ترسها و البته مسائل شخصیتی خودم باعث شده در جا بزنم و البته عقب گرد هم داشتم و هنوز دارم تحمل میکنم.
به دلیل شکستهای مالی که داشتم هنوز میترسم خارج بشم از منطقه امن کوچکی که دارم.
اونطرف قضیه خیلی خودم رو لایق شغل و درآمد عالی میدونم
ولی حرکتی نمیزنم چون ترسها منو احاطه کرده
استاد میفرمایند باورها رو عوض کنید و سوالات خوبی بپرسید
2 تا نکته ایمان به الله و ایمان و باور به خودم کمه
خلاصه اینکه با عوض شدن باورها باید حرکت آغاز بشه و اگه نشه هیچ اتفاقی نمیفته
شاید ده سال هم توی این سایت از نظر تئوری به شاگرد اول تبدیل بشیم ولی حرکت که نزنی یعنی
ایمانی که عمل نیاورد حرف مفت است
تمام نعمتهایی که استاد دارند رو خدا بهشون داده ،یعنی تمام نعمتها ی دنیا از خداست ولی کسی که ایمان میاره،یاد میگیره باورها رو عوض میکنه و مطابق الهامات پیش میره اون آدم موفقه و صاحب هر چی بخاد میشه
چقدر برونی زیباست چقدر اون بزغاله که اسمش رو فراموش کردم زیباست.
چقدر دریاچه قشنگی ،اینا یه روزی آرزو بوده اما تبدیل شد .فکرها،باورها ،فرکانسهایی رو ارسال میکنن
مراقب افکار و باورهامون باشیم
چقدر کنترل ذهن بحث اصلیه و چقدر خداوند باتقواها رو دوست داره
سپاسگزارم استاد عزیزم
بنام خدایی که من رو خالق زندگیم آفرید
سلام استاد جان سلام مریم عزیزم و یک سلام ویژه خدمت دوستانم در این سایت بی نظیر
استاد جان چقدر خوبه شما در سری فایل های جدید انگشت روی خودشناسی گذاشتین تا فایل شروع به دیدن کردم پیش خودم گفتم نه من همچین موردی ندارم ولی وقتی فلش بک به زندگیم زدم دیدم من شرایط خیلی سختی تحمل کردم نه صبر بخاطر آبروی خانواده حرف مردم و مجبور شدم به طرفم باج بدم و اونم حسابی تازوند.
استاد به نظر من در تحمل ریشه هایی از شرک به خدا وجود داره اگر ما خدا رو قادر مطلق می دونیم اگر ایمان به خالق بودن خودمون داریم واقعا تحمل معنایی نداره.
من در برهه ای از زندگیم مجبور شدم توهین و بی ادبی های همسرمو تحمل کنم که چی؟ اگر من جدا شم مردم چی میگن بچه ام چی میشه و هزهران بهونه بی دلیل و مسخره انقدر در اون شرایط تحت فشار بودم که بعضی وقت ها فکر به خودکشی یا فرار از محل زندگیم به سرم میزد تحمل میکردم شاید عوض بشه شاید دست از این کارها برداره ولی هر روز بدتر و بدتر میشد تا کار به جایی رسید که بهم خیانت کرد.
باورم این بود که جدا شدن پروسه خیلی سختی آبروی خانواده ام میره بچه ام این وسط داغون میشه من بخدا و نیروی هدایتش ایمان نداشتم من باور نداشتم که روال طبیعی زندگی اینجوری نیست باور نمی کنین مدام تنم به لرزه بود که دعوایی و سر و صدایی راه نندازه میخواستم به زور عوضش کنم زهی خیال باطل
کم کم به این نقطه رسیدم که مردم هر طوری دوست دارن میتونن فکر کنن اصلا حرف مردم ارزش نداره که من سالیان سال با زجر و استرس زندگی کنم به این باور رسیدم که خدا از رگ گردن به من نزدیک بچه مو حمایت می کنه دوست دارم آرامش داشته باشم و به قول شما استاد عزیزززززم دیگه همینی که هست نپذیرفتم و در عرض 2 ساعت تصمیم به جدایی گرفتم پیش خودم فکر کردم من لایق زندگی آروم هستم من لایق همسر خوب هستم من لایق این هستم که از ته دل بخندم استاد شاید یکم سخت بود ولی خدا مدام برای درهای مختلف باز کرد آدم های دوست داشتنی سر راهم قرار داد و من مثل یه پرنده از قفس به همراه پسر کوچولوم پرواز کردیم استاد نمیتونم اون روز براتون توصیف کنم اولین شبی که آروم بدون هیچ فکری خوابیدم از اون آدم عصبی و بداخلاق تبدیل شدم به یک آدم نرمال و بزرگترین معجزه زندگیم رخ داد آشنایی با شما و عجین شدن تمام زندگیم با سایت و آموزه های شما شناخت خدایی که سالیان سال فکر میکردم عادل نیست جواب دعاهامو نمیده خدایا شکرت به اندازه همه قطرات بارنت که راه درست زندگی رو بهم از طریق استاد یاد دادی
استاد این باور که هیچ چیز زجرآوری نباید تحمل کرد و این غیرعادی اگر در وجودمون نهادینه کنیم زندگی بهشت میشه
سلام دوستان عزیز من تازه وارد شدم من دارم فقر رو تحمل میکنم پول دارم ولی ایده ندارم خلاقیت برای کار کردن با پولم ندارم
به همین واسطه دوسال پیش 100میلیون پول دادم به یکی از آشنا ها که با پولم کار کنه و ماهیانه سود به من بده یه مدتی خوب بود 6ماه سود میکردم خداروشکر ولی کلاه اونم یه نفر برداشت الان یک سال و نیم هست که پولم دستشه و هیچ فایده ای برام نداشته
به همین واسه دوست دارم خودم با پولم کار کنم
ولی هیچ ایده ای ندارم نمیدونم چیکار کنم
دوستان خیلی خوشحال میشم کمک کنید ممنون
عرض سلام خدمت استاد عزیز، مریم خانم گل و دوستان خوبم.
“بددلی”!
بددلی برخی از آقایون چیزی هست که غالب خانمها اون رو “تحمل” میکنند به امید روزی که به پایان برسه!
سال 90 حرفی در رابطه با ازدواج من با یکی از اقوام زده شد و از آنجا که من ایشون رو میشناختم و میدونستم پسر خوب و مودبیه و منو دوست داره و باهم رابطه خوبی داریم،قبول کردم مدتی باهم رفت و آمد بیشتر داشته باشیم.
اما متاسفانه ایشان در کنار همه خصوصیات خوبش،بدبین و بددل بود!
یکسال رابطه ما طول کشید و من در طی یک سال این رفتارش رو تحمل میکردم و تمام تلاشم رو کردم تا اعتمادش رو جلب کنم تا دست از بددلی برداره،یعنی باورم این بود که میتونم این ویژگی رفتاری اون رو تغییر بدم،اما دریغ که گویا بددلی چیزی نیست که بهراحتی درست بشه.
روزهای تلخ زیادی رو طی اون رابطه تحمل کردم و حرفهای عجیب و آزاردهندهای شنیدم؛مثلا امروز چون فلان پسر فامیل خونتون دعوت داره این رنگ رژ رو زدی؟!
چرا وانمود میکنی اسم این ماشین رو نمیدونی؟یعنی تا حالا پسربازی نکردی و سوار همچین ماشینی نشدی؟!
چرا وقتی دنده عقب میگیری تو آینه نگاه میکنی؟به کسی اشاره میکنی؟!
چرا به پسرعمهت سلام میدی؟
چرا به برادر ناتنیت دست میدی؟
چرا از پسری آدرس پرسیدی؟
چرا از مغازهدار تشکر میکنی؟
چرا با راننده تاکسی حرف اضافه زدی؟
امروز دوستم تو رو با یک پسر دیده!!!
جالبه بدونید که من ازنظر ظاهری آدم سادهای بودم و به مسائل مذهبی معتقد بودم و به اصطلاح فشن نبودم.
اون روزها و قبل از اینکه عقدی بینمون خونده بشه،فهمیدم یه چیزی این وسط غلطه و هدایت شدم به مراجعه به روانشناس و تصمیم گرفتم برم پیش مشاور؛ مشاور به من گفت ایشون به پارانوئید مبتلاست و اگر باهاش ازدواج کنی،درب خونه رو روت قفل میکنه و از خونه خارج میشه!
همونجا بود که فهمیدم اون یک سال رو هم اشتباه کردم که تحمل کردم و روان خودم رو زیر دست یک آدم بیمار قرار دادم. اینقدر اون آقا به من تلقین کرده بود که مشکلی دارم و خیانتکار هستم که خودم هم به خودم شک پیدا کرده بودم!
اونجا بود که گفتم نمیخوام و تمام!
البته بدونید که ساده نبود؛اولا چون دوستش داشتم،دوما چون اون منو رها نمیکرد و تهدید میکرد که آبروت رو میبرم و خودمو میکشم و این حرفها و سوم اینکه یکسال تمام تقریبا صبح تا شب باهم بودیم و همه فامیل ما رو باهم دیده بودند و حرف و حدیث پشت سرم میاومد؛اما هیچکدوم مهم نبود چون دیگه نمیخواستم و نمیتونستم تحمل کنم.
یک نکته هم خالی از لطف نیست اگر بگم؛به نظرم میرسه من این آدم رو خودم جذب کردم!چون اون زمانها سن کمی داشتم و یادم میاد که یکی از فانتزیهای ذهنم این بود که شوهرم غیرتی باشه!
امیدوارم کسانی که این مشکل رو دارند به این صفحه هدایت بشن و بدونند که نباید تحمل کنند؛ متاسفانه اطرافیان در چنین مواقعی میگن عوض میشه،چندسال بگذره خوب میشه،بچه بیاری خوب میشه و متاسفانه زندگی آدما رو با باورهای اشتباه خراب میکنند. برای مثال میتونم زنی رو مثال بزنم که قرار بود مادرشوهرم بشه،ایشون هم کل سالهای زندگیش رو با یک مرد بددل (پدر فردی که من در موردش حرف زدم؛بهواقع بعضی دکترها معتقد بودند که بددلی ارثیه)گذرونده بود.
دلم میخواد در ارتباط با داستانی که تعریف کردم،به یک موضوع هم اشاره کنم؛اونروزها چندین نفر اطراف ما بودند که به دلایل مختلف بین ما رو بهم میزدند!یعنی این آقا خودش بددل بود،حالا یه عده هم به دروغ در مورد من حرفهایی بهش میزدند و آتیشش رو تندتر میکردند!
کاری از دست من برنمیاومد و ایشون بهجای اینکه به من اعتماد داشته باشه،حرف اونها رو میپذیرفت؛حتی بهاصطلاح رو در رو کردن و ثابت کردن و قسم خوردن هم فایده نداشت.
نکته جالب این موضوع اخیر این هست که: خدارو شاهد میگیرم چندسال بعد از جدایی ما و زمانی که من ظلم اون آدم و کسایی که در مورد من پیش اون بدگویی کرده بودند رو فراموش کردم و به خدا سپردم،خودش و هر چهار نفری که پشت سر من حرفهایی زده بودند،به خشم خدا گرفتار شدند (به نظر من) به این صورت که هر پنج نفر به دلایل مختلف به جون هم افتادند!
این رو هم گفتم که بدونید خدا جای حق نشسته و اگر شما مسائل اینچنینی رو رها کنید و به خودش بسپرید،خدا انتقام شما رو میگیره.