چه موضوعی را باور کرده ای؟ - صفحه 22 (به ترتیب امتیاز)


  • نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
  • فایل تصویری چه موضوعی را باور کرده ای؟
    745MB
    46 دقیقه
  • فایل صوتی چه موضوعی را باور کرده ای؟
    45MB
    46 دقیقه
توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

1057 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    مائده سازگار گفته:
    مدت عضویت: 994 روز

    سلام به استاد زیبای خودم و خانم شایسته ی همیشه پایه و مهربانم

    چقدرررررر عاشقانه دلم براتون تنگ شده بود

    وچقدر زیبا پروردگار پاسخ درخواست هامو داد

    شما و تمام تصاویری که در این فیلم دیدم از تابلوهای نقاشیه منم رنگارنگ تر وزیباترید!

    واااااااقعا یه اثر هنریه این فایل و اون فضا.

    خداروبی نهایت شکرمیکنم برای مسیر شگفت انگیزی ک دراون قرار گرفتم

    فایل قبلیه استاد هم درمورد باورهای ثروتساز بودکه درست زمانی ک داشتم بیراهه میرفتم مسیردرست روبهم نشون داد

    من در کامنت قبلی که میشه 25ام اردیبهشت نوشتم که دارم رو جلسات ثروت 1 کارمیکنم

    وتاالان که 27ام خرداد هست انقدددددر اتفاقای معجزه است برام افتاده که ازهمون روزی که این فایل رو گوش دادم همش دارم بخودم میگم من چجوووری اییینهمه ی اتفاق ثروت افرین و معجزه اسا رو با بچه ها درمیون بذارم

    چجوری بگم وبنویسم‌که اصل مطلب رو رسونده باشم

    درست یکماه پیش بود که نوشتم دارم روی‌خودم کارمیکنم ولی هنوز گرسنگی و بی پولی و این داستانا هست

    اونموقع خیلی کُند بودم و البته باورهای ثروتسازم بشششدت ضعیف بودن و مقاومتای ذهنیم بالا بود ونمیذاشت اگاهی های دوره به خورد ذهنم بره ولی من همچنان ادامه میدادم و اون مثال استاد راجب‌رنگ‌ سفید زدن به دیوار سیمانی رو به خودم یاداور میشدم و میگفتم اشکال نداره مائده،ادامه‌بده‌این‌الان لایه ی‌اوله‌رنگه و طبیعیه که رنگ سیمان هنوز‌خیییلی مشخصه طبیعیه وباید کارکرد ذهنو بشناسی تا بتونی افسارشو دستت‌بگیری

    ادامه‌دادم و بقول استاد ذهنمو بااگاهی های دوره ثروت بمباران کردم و بقولا بخودم اجازه ی نفس‌کشیدن‌ندادم

    البته‌من همزمان دارم قدم اول و دوره ی عزت نفسم کارمیکنم

    و بسییییییار متعهدانه تمرینات هر سه تا دوره رو انجام میدم

    این ماه داشتم روی جلسه 6عزت نفس کارمیکردم که یکی از تمریناتش «اگهی تبلیغاتی» هست

    تمرینی که بشششدت نسبت بهش گارد داشتم و انجام دادنش سختم بوده وهست

    اما این جمله ی استاد که«اگر این تمرین رو انجام ندی ینی نمیخوای تغییرکنی» انقدددددر غیرت منو برانگیخته کرد که اصلا نمیتونستم یه لحظه هم از فکر انجام دادنش بیرون بیام

    در جلسه ی 4 ثروت 1 استاد درتکمیل تمرین اهرم رنج ولذت میگن هرررر ایده ایی برای یک اقدام عملی به ذهنتون میاد رو بنویسین وانجامش بدین

    من دوتا ایده بذهنم رسید یکیش :

    شروع از اول دوره ی طراحیم و تمرین روزانه

    ودومی بیرون رفتن از خونه ودیدن فراوانی ها و الگوهای عینی ثروتسازبود

    منم همون شب انجامشون دادم

    دوره ی طراحی رو که از همون لحظه بعد از فایل 4 استارت زدم

    وهمون شبم رفتم بیرون و تلااااااااش ذهنیه بسیییار کردم راجب هرررچه تااونموقع از ساختن باورهای ثروتساز یادگرفته بودم اقدام عملی کنم تا جهان جدیت منو ببینه

    مثلا درمورد خرج کردن پول ک بششششدت برام سخت بود چون پولم کم بود و میترسیدم

    سعی میکردم با تکیه بر منطق مثالهای استاد و تکرار اگاهی های باورفراوانی پول خرج کنم

    ویا مثلا دیدن اگاهانه ی نمودهای ثروت

    مثل مغازه ها وماشین های شیک و افرادی ک انقدر پول دارن ک هرررچی بخوان دارن میخرن که انصافا هم اصصصلا تعدادشون کم نبود بااینکه همیشه همه میگفتن خرمشهریا محروم و فقیرن ولی من با چشم خودم دیدم ک اتفاقا هم خیییییلی پولدارن هم خیلی دارن خرج میکنن که این نتیجه ی توجه اگاهانه روی فراوانی هاست!

    ذهنمو باز کردم و از تمام وجودم خدارو شکر میکردم

    نمیدونم باورتون میشه یانه ولی حس میکردم تو لاس وگاسم:))

    بااینکه هواخیییلی گرم بود و خرمشهر همون خرمشهری بود که همیشه فحشش میدادم ولی اونشب کلا حالم خییلی خوب بود.

    و طبق قانون حال خوب=اتفاق خوب و بنابه الهامی که بم شده بود هدایت شدم به پیداکردن یه اموزشگاه هنری توخرمشهر برای اولین بار!

    گشتم وگشتم و پیدانکردم

    گفتم از مغازه های اطراف بپرسم

    ک هدایت شدم به یک کافی نت و فرشته ایی ک اونجا خدا برام قرار داده بود

    خوداون خانم داوطلبانه برام پیگیر شد

    و کلی تماس گرفت ودراخر هم داوطلبانه شماره ی چنتا مدیراموزشگاه رو بم داد

    من اونشب دگ تماسی نگرفتم

    ولی فرداش علیرغم نجواهای بسیییییارزیاد شیطان ولی بخاطر عزم محکمم برای تغییر یکبار اگهی تبلیغاتی رو برا خودم تو خونه تمرین کردم و بعد سریع اماده شدم و رفتم انجامش دادم

    اونایی ک این تمرین رو انجام دادن میدونن ک چقدددددد شیطان نجوا میکنه

    اونموقع جلسه ی6 ثروت 1بودم

    انجام این تمرین و تمرینهای ثروت 1 چنان اعتمادبنفس و ذهن اماده ایی بم داد ک دگ نمیتونستم بیخیال هدفم بشم

    پیگیر اموزشگاه شدم

    گفتم خدایی ک تااینجا هدایتم کرده و راهو بم نشون داده از اینجا به بعدشم کنارم هست و داره کییییف میکنه از داشتن همچین بنده ایی.

    مائده اماده ی گیفت های خدا باش!

    بااولین شماره تماس گرفتم و باباور هدایت و احساس لیاقت خودمو پرزنت کردم

    و اون فرد منو راهنمایی کرد به یک شخص دگ

    فرداش به دلیل یسری مسائل خونوادگی حالم خیلی خوب نبود و نجواها بی داد میکردن

    ولی من مدام درحال گوش دادن به جلسات ثروت1بودم

    به ترتیب!

    البته یادمه اون روز داشتم کتاب«من میتوانم اینده ی مالیه شمارو پیش بینی کنم »رو هم میخوندم

    خلاصه تماس گرفتم باخانمی ک بم معرفی شده بودن

    !

    و درنهایت گفتن بیا اموزشگاه

    و‌من رفتم

    و معجزه ی هدایت!!!!

    معتبرترین اموزشگاه خرمشهر که تازه یک هفته بود تاسیس شده بود

    و نیاز به یه نیروی کاربلد تو همه چیز داشت

    چون شرایط ظاهری اموزشگاه خیلی خوب نبود وباید پا میگرفت

    بااون خانم بی نهایت مهربون که مدیر اونجا بود صحبت کردم

    و ازم خییلی خوشش اومد

    و این شد ک کارم از عصر همون روز استارت خورد

    خودمم باورم نمیشه الان دارم این جملات و مینویسم!!!!

    من دقیقا از10خرداد 1403مشغول کار شدم

    و همون موقع هم به اون خانم گفتم من اومدم کار یادبگیرم

    هیییییچ تضمینی تو ذهنم نمیخواستم

    فقط میخواستم تو محیطی ک عشقم (طراحی ونقاشی) محوریتش هست حضور داشته باشم وکار یاد بگیرم

    بقول استاد و حرفای طلائیشون(خییییییلی باارزش ترازطلا)که دردوره ثروت1میگن :

    من اگر جای شماباشم اگ بخوام جایی رئیس بشم اول میرم مدددتها اونجا کارگری میکنم شاگردی میکنم و اجازه میدم تکاملم طی بشه

    بقول استاد اصلا نخواید یک شبه ثروتمند و موفق بشید

    بخواید ک اهسته اهسته و قدم به قدم رشد کنید

    منم این حرفا مددددددام درسرم تکرار میشدن و میشن

    هرررجایی ک میخوام عجله کنم یا حرکت ناشیانه ای کنم سرعتگیرهای استاد هستن واجازه ی سرعتهای غیرمجاز رونمیدن!!!

    منم فقط میگم چشم:))))

    من الان صبح و بعدازظهر اموزشگاهم و همههههههه کار میکنم

    از دسشویی شستن و چای درست کردن و‌حساب کتاب و پاسخ ارباب رجوع و تمیییییییزکاری و چه وچه

    با افتخار

    بقول استاد افتخار میکنم‌ک دارم از صفر شروع میکنم

    و ایییینهمه داره بم احترام گذاشته میشه

    باماشین شخصیشون میان دنبالم

    میبرنم و میارنم(بخاطر گررررررمای وحشتناک خرمشهر)اینو خدا به دلشون انداخته!

    بهم اعتماد دارن

    ازم هیییچ ومدرک و چیزی نخواستن

    منو با خودم میسنجن

    بااین میسنجن ک دارم از همه ی وجودم مایه میذارم باعشق

    وااااقعا صدمو گذاشتم

    در کنارش خانم مدیر مهربون کلللی کتاب و تکنیک های نقاشی و طراحی رو داوطلبانه در اختیارم قرار داده

    و من همش سرکلاسای اموزشیه طراحیم

    تمام اموزشها دارن برام بارها تکرار میشن ک محصول 30 سال تجربه این استاد بزرگوارن

    والبته دارن بهم اموزش دادن رو هم یادمیدن ک منم طراحی یادبدم

    چون تاحدودی بلدم و قدرت کلام دارم

    وهمچنین چون خیییلی رابطم بابچه ها خوبه اموزش نقاشی بچه هارو هم به من سپردن:)))))))

    و من شبانه روز دارم رو مهارتهام کار میکنم

    یکم انرژیم درگیره وخسته میشم ک میدونم اولشه و طبیعیه

    انقدر ک اصلا وقت نکردم بیام کامنت بذارم‌

    از 22ام هی میام یکی دوجمله تایپ میکنم و میرم

    این چندروزه ورکشاپ سفالگری داشتیم ک یجور افتتاحیه هم محسوب میشد و همینطور برنامه های پی در پی داریم ک من و خانم مدیر وهمسرشون ک اتفاقا دوست مادرم(معلمن) از اب دراومدن سه نفری داریم شرایط رو مدیریت میکنیم واین باعث شده ک من 2ساعت بیشتر خونه نباشم

    و همش در حال فعالیتم

    و راااااااااااضی

    و‌خووووووشحال

    و شککککککککرگزار پروردگار و سپاسگزارم دستای مهربونش هستم

    و عااااااااااااااااشقتونم استاد

    بااااااعشق مینویسم براتون

    من تغییر کردم استاد

    حرکت کردم و باور دارم که این «صراط المستقیمه» من «انعمت علیهم » رو انتخاب کردم!

    من هرروز دارم از دانشگاه شما اموزش میبینم و یادمیگیرم و عمل میکنم

    و این باعث میشه ک باکمترین درصد خطا رشد کنم و پیشرفت کنم و ثروتمند بشم

    راجب پول و حقوق نگفتم

    چون نمیدونم چقدره

    هرچی باشه قدم اوله و من نه تضمینی میخوام ن قولی ن عددی!!

    من‌به هر میزانی ک‌خوب باشم و بهتر بشم و باعث رشد کردن خودم و اموزشگاه بشم از «جهان» ثروت دریافت میکنم.

    ممنونم از همه ی رفیقای درجه یکم که همیشه تو عقل کل هوامو داشتن.

    عاشقتونم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 15 رای:
    • -
      ناعمه احمدی گفته:
      مدت عضویت: 1609 روز

      به نام خداوند بخشاینده ام

      سلام ب مائده جانم

      عزیزم چقدررر لذت بردم از کامنتت، این همه معجزه و نتایج توی یک ماه، واقعا جای تحسین داری.ممنونم ک برامون نوشتی از نتایجت.برات موقعیت بهتر و بالاتری رو میخوام، پیشرفت بیشتر و بیشتر.

      تمرین آگهی بازرگانی و تحسین فراوانی هر دو تمرین های بسیار خوبیه و من خیلی دوست شون دارم، مرسی بابت یادآوری ات ک فراموشم نشه باید جزو شخصیتم بشه نه صرفا با یکبار دوبار انجام دادن بزارمش کنار.و من ب عینه دیدم نتایج هر دوش رو توی زندگیم، شاید اون لحظه ذهن بگه خب ک چی، مثلا رفتی تمرینو خوندی بعدش قراره چه اتفاق عجیبی رخ بده مگه، یا مثلا خب الان این ماشین لوکس و زیبا رو یا اون فرد ثروتمند رو تحسین کردی خب ک چی!؟

      ولی من بارها دیدم بعد از تکرار تحسین فراوانی مشتری های خوب اومدم سمتم با خریدهای بیشتر ، بعد از تمرین آگهی مخصوصا برای پسرها چه اعتمادبنفسی پیدا کردم برای راحت ارتباط برقرار کردن، و دیدم ک بابا چقدر پسرهای محترم و متشخصی بودن من تو ذهنم چه دید بدی داشتم، دیدم چقدر فراوان انسان های محترم و متشخص داریم، چقدر میتونم با صدای رسا و قاطع با جنس مخالفم صحبت کنم. و نتایج بسیاااار دیگه ک اون لحظه ک انجامش میدی نمیدونی در آینده چه موهبت هایی داره برات.

      جالبه یکی از پاشنه های آشیل من هم خرج کردن پول هست، باید جنگید با این ذهن و ب زور دستش رو بگیری ببری براش خرید کنی، من هربار این جنگ رو دارم ولی دارم کم کم خوب پیش میرم. این حس ک قراره پولت تموم بشه، دیگه از کجا میخواد برگرده، اینا نجواهای کمبود شیطانه، چون من از بچگی بهم گفتن فقط برای موارد فوق ضروری پول خرج بشه و من یاد نگرفتم ک پول را باید بدهی تا برگردد.

      اتفاقا اگر دقت کرده باشی همه افراد ثروتمند از خرج کردن پول نمیترسن، شاید ذهن ما بگه خب دارن ک خرج میکنن، نع اصن ربطی ب داشتن پول تو حساب نیست، اونا پول رو ب راحتی خرج میکنن و تیکه ای از قلب شون کنده نمیشه با خرج کردن، با باور فراوانی پول رو خرج میکنن و نمیترسن نمی ترسن.

      اتفاقا امروز داشتم ب یکی از اقوام فکر میکردم دیدم ایشون هر دفعه ک می بینمش یک دست لباس جدید داره، و زندگیش مثل یه روز شاه ی روز گدا هست، ولی یک سری عقاید خیلی خوبی در مورد خرج کردن داره، ک تا قطره آخر پولش رو برای خودش خرج میکنه و اصلا نگران تموم شدن پولش نیست و مطمئنه برمیگرده حالا از کجا ؟ فکرش رو نمیکنه، فقط و فقط میخره و میخوره و خیلی آدم بی خیالی هست، خیلی در لحظه زندگی میکنه و جالبه از طریق خانواده اش و خواهر و برادرهاش همیشه بهش پول میرسه، ینی اون افراد همیشه بهش غر میزنن ک چرا انقدر خرج میکنی و درعین حال هربار بهش پول هم میدن.

      خیلی عجیبه ب خدا، نه نیست چون قانون عه، ینی من گفتم خب ندن بهش ک یکم پس انداز کنه کمتر خرج کنه، بعد دیدم بابا قانون اینه این فرد نمیترسه از خرج کردن، پول خرج کردن مثل کندن از جونش نیست، نمی شینه حساب کتاب کنه و جهان هم بهش میده ب همین راحتی.

      میدونی ی باوری ک در خودم ساختم من میگم با خرج کردن دارم ب پیشرفت و گسترش جهان کمک میکنم، من پول رو میدم ک دوباره برگرده، این پول باید توی چرخه جهان بچرخه، نباید ثابت بمونه وگرنه میگنده.

      و باور خوب بعدی ام اینه ک خرج کردن پول نوعی انفاق حساب میشه، چون تو داری ب اون فرد کمک میکنی ک کارش گسترش پیدا کنه و بتونه اجناس بیشتری بیاره و خدمت بیشتری کنه.من حتی پرداخت کرایه مغازه ام رو انفاق میدونم، ب خدا میگم اون بنده توعه من دارم از رزقی ک تو بهم عطا کردی ب اون بنده ات خیر میرسونم، چون همیشه تو ذهن ما این بوده ک کرایه دادن ینی پول مفت ب بقیه دادن، ینی پول رو حروم کردن، در صورتی ک من اومدم این باور رو عوض کردم و گفتم نه اتفاقا خدا چندبرابرش رو ب من برمیگردونه، من یکی از دستانش هستم برای رزق رسانی ب این بنده صاحب ملک، پس با عشق میپردازم.

      و نتیجه این شده ک صاحب ملک من میگه هروقت داشتی بزن اصلا اشکال نداره دخترم، و میگم خدایا شکرت من ک تابحال هیچ جا نشینده بودم صاحب ملکی بگه عیب نداره هروقت داشتی بزن، و اصلا هیچ اضطراری روم نباشه و بگم خدایا خودت پول بنده ات رو جور کن من نمیدونم.

      هرر ایده ای برای یک اقدام عملی ب ذهنتون میاد رو بنویسید و انجامش بدین.

      من اگر جای شماباشم اگ بخوام جایی رئیس بشم اول میرم مدددتها اونجا کارگری میکنم شاگردی میکنم و اجازه میدم تکاملم طی بشه.

      بقول استاد اصلا نخواید یک شبه ثروتمند و موفق بشید،بخواید ک اهسته اهسته و قدم به قدم رشد کنید ممنونم ازت ک این جملات ناب استاد رو برامون نوشتی.خیلی بهم کمک کرد.

      چقدر تحسینت میکنم ک اقدام کردی و حرکت کردی و گفتی با توجه ب شرایط فعلی من این ایده قابل اجراس و رفتی و تحقیق کردی و خداوند هدایتت کرد ب بهترین فرد،ک هم تو دستی برای خیررسانی ب این دو کارآفرین باشی ک کارشون از اول خوب پیش بره با چنین نیروی درستکار و مسئولیت پذیری و هم برای تو سراسر خیر و خوبی باشه ک آموزش هارو یاد بگیری ب راحتی و درنهایت عزت.

      نمیدونی چقدر دلم خواست چنین وضعیتی رو تجربه کنم، چون احساس میکنم توی روتین افتادم و همه چیز برام امن شده، دلم چالش خواست، دلم معاشرت های جدید، ارتباطات جدید، وظایف جدید، تجربیات جدید خواست. از خدا خواستم ک بهم ایده بده ک بیشتر حرکت کنم، بیشتر خلق ثروت کنم، خودمو بندازم تو ریل گسترش جهان. درصورتی ک الان بیکار نیستم و دارم خلق ثروت میکنم ب لطف خدا ولی من ب کم قانع نیستم و میخوام بیشتر رشد کنم.

      در پناه الله باشی دوست خوبم.

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
      • -
        مائده سازگار گفته:
        مدت عضویت: 994 روز

        سلام به تو ناعمه ی عزیزو قشگنم

        ممنونم از لطفت مهربان

        چه اسم و زیبا و وزینی داری.وچه معنای‌زیبایی

        معنای اسمت پراز حس‌خوبه:))

        بله خودمم خیلی به وجد میام وقتی به تغییراتم دراین یکماه فکر میکنم

        البته هنوز یکماه نشده ١٠ تیر یکماه میشه:)))

        و بسیییییار سپاسگزارتم برای دعای خیرت و منم از تمام وجودم برات ارزوی پیشرفت و شادی وثروت بیشتر وبیشتر دارم عزیزدلم

        وااااقعا تمرین اگهی تبلیغاتی تمرین تاثیرگذاریه

        ینی قشنگ حس میکنی اون ادمی که چنددقیقه قبل از انجام دادنش بودی دگ نیستی

        و بیشتر شدن قدرتتو وااقعا ملموس حس میکنی

        یه حس پیروزیه حقیقی ای داره

        و اینکه «باور» میکنیم که ما واقعا قشنگیم ،خوبیم،مهربونیم،بااستعدادیم ووو

        و این چیزیه ک باهیچ کاره دیگه ایی انقد سریع و واقعی نمیشه حسش کرد

        درواقع یهو ،شک و ترس رو به یقین تبدیل میکنه

        و این خییییلی زیباست

        من یکبار تاالان انجامش دادم ک همون یکبار زندگیمو متحول کرد

        ولی میخوام برنامه ی جدی براش داشته باشم ک هرچندوقت یکبار انجامش بدم وهربار سعی کنم چالشی ترش کنم

        ولی خب درمورد جنس مخالف میدونم ک بششدت پاشنه اشیل دارم و باید شجاعت بیشتری‌برای تمرین این تمرین درمقابل‌اقا پسرا داشته باشم

        انشالله خدا مثل‌همیشه کمک میکنه

        درموردتحسین فراوانی هم‌ من بششششدت کار دارم

        و بشششدت باید تمرینش کنم چون خیییلی عجیب لنگ میزنم دراینمورد

        ولی از قانون توجه باید کمک گرفت و تلاش کنیم اگاهانه زیبایی ها و فراوانی هارو ببینیم

        که بقول استاد «تمرین» میخوات همه ی‌اینا تمرین میخوات وبهتر میشه انشالله!!

        ناعمه ی عزیزم منم بسیار مشکل‌در خرج کردن پول داشتم ومنم فکرمیکردم ک باید الان با بی مهابا خرج کردن پولام به این حس بد غلبه کنم اما

        در دوره ی ثروت استاد چیزی گفتن ک کاااملا باید مورد منافات داشت

        و گفتن ک اتفاقا باید فقط وقتی پول خرج کنیم ک چیزی رو «لازم » داریم

        ن چون پول داریم به چاهی براش بکنیم

        و این شده ک الان درمن این حس بده پول خرج کردن کمترشده بدون زیاد پول خرج‌کردن

        دیدم ک عزیزه دیگری در پاسخ به‌کامنت شما گفته بودن :الان میرم با حس خوب پولمو خرج میکنم

        اگر فقط‌زمانی باشه ک ما چیزی نیازمونه اوکیه

        اینجوری ما با پول رفیق میشیم‌عزیزدلم

        (حیفه‌که اینجا نمیشه‌ایموجی‌فرستاد،همش دوسداشتم برات قلب بفرستم:)))

        وعزیزم باورهات راجب ثروت و رابطش با پیشرفت جهان هم عاالیه

        ناعمه جان

        هرررچه از بازخوردای‌بیی نهایت‌ زیبا به تبع‌حرکت و اقدام کردن بگم کم گفتم

        اصلا درهایی باز میشه ک هیچوقت فک نمیکردی درن فک میکردی‌دیوارن وبن بستن

        خداوند از بی نهایت‌دستش‌کمکت‌میکنه

        من هرررروزع این یکماه اصلا برام قابل‌باور نیست

        هررروزش‌پرررر از ثروت و رضایته واین درحالیه ک من «««هنوز هیچ‌پولی به‌حسابم‌واریز‌نشده»»»

        یعنی من فااارغ از داشتن پول راضی و خوشحال وهدف دارو در حرکتم

        و بقول تو دوست عزیزم منم شدم دست خدا برای این دوکارافرین ک واقعا بشکل نهادینه هرچه ک نیاز دارند رو در کارکترم دارم

        بدون‌نقش‌بازی کردن وزور زدن

        و اینکه ی ناعمه ی زیبا

        من در پروفایلت داستان اشناییت رو خوندم

        همینطور خوندم و تحسینت کردم ک برای جسارتت برای حرکتت

        تو اییینهمه‌حرکت کردی اینهمه توکل کردی

        و اینهمه هم نتیجه گرفتی

        پس الانم میتونی خیییلی بهتر و بیشتر حرکت کنی

        چون بارها این کار رو کردی و زمینشو داری

        و ایضا در دوره ی عزت نفس جلسه ی 8 استاد توضیح کاااااامل میدن راجب بیرون اومدن از منطقه ی امن

        یکبار دیگه گوشش‌کن

        مطمئنم ک میتونی

        وخییییلی بهتر از انتظاراتت خواهی‌بود

        من دوشیفت اموزشگاهم و کلا سه ساعت خونم از30ام هی میام یکی دوجمله مینویسم و میرم :)))

        و دگ گذاشتم روزعید ک تعطیلم جواب‌شما و چنتا از دوستان دیگه رو بدم

        از قشنگیای امسال بازم‌بگم که روز تولدم مصادف‌شده‌با‌ عید غدیر که‌من اینو به فال نیک گرفتم

        و به‌لطف‌وفضل‌بی‌نهایت خدا متفاوت ترین روز زندگیم بود

        و از درو دیوار برام عشق بارید

        این‌دوعزیز‌کارافرین‌سوپرایزم کردن و برام‌کیک اوردن ومن اصلللللللا فک نمیکردن بدونن و اینکارو انجام بدن

        این‌اولین بار بود تو زندگیم:))))

        من سپاسگزار دستان مهربان الله هستم

        اما سپاسگزاریه اصلی رو از پروردگار دارم ک اینقد دقیییق و عاشقانه هوامو داره

        وقطعا همینطور هوای‌تو رو هم داره

        وبرات ارزوی شادی و موفقیت‌و سلامتی‌و‌ثروت روز افزون دارم

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
      • -
        بهاره صرام گفته:
        مدت عضویت: 1561 روز

        سلام ناعمه عزیز چه اسم پر معنا و خوشکلیم داری،

        چقدرررررر از خوندن کامنتت که پاسخ یک کامنت قشنگ دیگه بود لذت بردم عزیزم ،

        چقدر بهم انگیزه دادی که همینقدری پولی که توی دستمه رو برم باهاش خرید کنم و ازش لذت ببرم و بزای از دست دادنش و تمام شدنش نگران نباشم ،

        انقدر حس خوب گرفتم که دلم میخواد برم و همین الان که ساعت 6 صبح نشده خرج کنم و باهاش عشق کنم ،

        ممنون عزیزم که واسمون از حس و دل قشنگت نوشتی .

        در پناه خدای بزرگ شاد و‌موفق باشی

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  2. -
    لطیفه هستم گفته:
    مدت عضویت: 919 روز

    بنام خالق و صاحب و مالک قدرتمندم

    سلام به استاد عزیزم و مریم بانوی نازنینم

    سلام به تک تک دوستان هم فرکانسی ام که اینجا هستن و این کامنت رو میخونن.عمیقا اعتراف میکنم بهترین و تاثیرگزارترین افراد زندگیم بعد از پروردگار. استاد مهربانم و شما دوستان نازنینم هستین.

    که با خوندن کامنت هاتون قدم به قدم کنارتون دارم رشد میکنم

    استاد مهربانم

    من مدت زیادی نیست اینجام ولی توو همین مدت کم با تمرکز بر آگاهی های سایت شما. بی نظیر ترین تجربه ها وارد زندگیم شده.

    به لطف الله همیشه خواهان علم و آگاهی بودم و تلاشهای بسیاری توو زندگیم داشتم که انتهای تمام جستجوهام و آخرین دوره هام ختم شد به این سایت الهی و استاد عزیزم عباس منش.

    بالاخره نیمه ی گم شده ی خودمو اینجا پیدا کردم

    بالاخره بعد اینهمه سال کندوکاو خدای مهربونم این مسیر رو برام مقدر کرد

    استادم چقد دوس دارم دستای پر مهرتونو ببوسم و بگم این جامعه خیلی بهتون نیاز داره

    خداروشکر که هستین

    خدایا شکر ک از سمت خداوند برگزیده شدین تا راه رو برای همه ی ما هموارتر کنین.

    استاد کلام شما معجزه میکنه

    سایت شما معجزه میکنه

    کامنت مخاطبای شما معجزه میکنه.

    من به شخصه تاثیرات فراوانی دیدم.چون واقعا الحمدلله یکی از ویژگی های خوبی ک خداوند بهم داده اینه که عاشق آگاهی هستم و وقتی در مسیر آگاهی قرار میگیرم با تمام تارو پودم تلاش میکنم به بهترین نحو بیا موزم و عملی کنم.

    من آموزش های ناب شما رو با گوش جان میشنوم.نکته برداری میکنم.خلاصه هاشو در میارم.بعد میشینم اون قسمت هایی ک بیشتر بهش نیاز دارمو به جملات تاکیدی در میارم.بعد تمام اون جملات رو بصورت ویس با صدای خودم دکلمه میکنم و روی خودم تمرین میکنم و بعد اینکه احساس کردم نیازه ک اون جملات رو تغییر بدم و به آگاهی های دیگه ای نیاز دارم دوباره به اموزشای دوره مراجعه میکنم و دوباره جملات مورد نیازمو یادداشت میکنم و ب همه جا میچسبونمو و دکلمه میکنمو بعد این دکلمه هارو روزانه سه الی چهار ساعت.در تمام اوقاتی ک رانندگی میکنم.کارای منزل انجام میدم.قبل خوابم.و کوچکترین تایمی ک پیدا کنم عاشقانه میرم سمت سایت یا دکلمه ها.یا کامنتای دوستان.یا آموزشای دوره لیاقت و خلاصه هر جوری ک میتونم روی خودم کار میکنم.و این توفیق پروردگارم رو هزاران هزار بار شکرگزارم.

    استاد عزیزم شما اینجا سوال کردین که چگونه باورهامون در زندگیمون تاثیر داره.

    کامنتای دوستان خیلی قشنگ بود منم خیلی از حرفاشونو با جان و دل تجربه کردم.

    یه اتفاقی ک همین روزا بخاطر یه باور نادرست توی زندگیمون افتاد رو میخام براتون تعریف کنم.انگار خداوند خواست که با صدای بلندتر بهم بگه لطیف باورهات ببین چ کارایی میتونه توی زندگیت انجام بده.

    لطیف ببین چه چیزایی رو خودت داری خلق میکنی.

    قربونت برم خدا پیامتو دریافت کردم و از اون روز خیلی بیشتر مراقبم.

    اون اتفاق اینجوری بود که ما توی یه کاری سرمایه گزاری کرده بودیم و پول کم آوردیم و همسرم روزانه صدبار موج منفی میفرستاد ک من میدونم ورشکست میشیم.من میدونم صاحب کارمون فلان میکنه.من میدونم بهمان میکنه.من میدونم این کار جواب نمیده ووووووووو

    منم که توی تمرینات بودم خیلی خیلی خودمو کنترل میکردم و تمام سعیمو میکردم امواج مثبت بفرستم و باورهای محدود کننده رو حذف کنم ولی انگار هنوز اونقدری قوی نشده بودم ک موفق بشم و تمام باورهای محدود کننده ی همسرم به یکباره منو ویران کرد ک ترس و لرز به دل من هم افتاد.و کم کم باورهای قدرتمند کننده ی من سست شد و باور های منفی غالب شد.ترسیدم و همینکه ترسیدم همه چی رو خراب کردم.اولین کارخرابی که از باور محدود کننده ی ترس هام ک خلق کردم. این بود که. بدون اینکه اصلا بفهمم.خیلی ناخودآگاه.و اتفاقی با صاحب کار جر و بحثم شد.منی ک اصلا اهل دعوا نبودم.و بقول استاد

    (حال بد مساویست با اتفاق بدفرکانس خشم ب جهان فرستادم و جهان در جوابم اتفاقات بد فرستادخشمگین شدم و انرژی های محافظت کننده ی من از بین رفتن و آسیب دیدم.) بعد اون دعوا کلی آسیب خلق کرده بودم .کلی اوضاع بدتر شد.

    دیدم اوضاع داره بدتر و بدتر میشه یادم اومد استاد میگفت اینکه عصبانی شدی مهم نیست چقدر توی عصبانیتت بمونی مهمه.سریع اومدم باورهای های مثبت.فرکانس های مثبت.فرستادم.همش جملات مثبت تکرار کردم.شکرگزاری نوشتم.بخودم و همسرم اطمینان قلبی دادم که همه چی درست شده. ب همسرم میگفتم. چشماتو ببند و فکر کن همه چی درست شد.و یه پولی از یه جایی رسید که ما رو نجات داد.

    (بقول استاد اون چیزی رو ک میپذیری اتفاق میفته چه بد چه خوب)من اومدم تلاش کنم بپذیرم که یه سرمایه رسیده و همه چی داره حل میشه.

    سعی کردم تمام باورهای محدود کننده مون رو بشناسم و حذفش کنم.اره ما ترسیده بودیم.ترس از ورشکستگی یکی از اون باورهای محدود کننده مون بود

    ترس از دست دادن کارمون

    ترس از دست دادن آبرو

    ترس از لج کردن صاحب کار

    همه اینا باورهای محدود کننده مون بود ک باعث بدتر شدن وضعمون میشد.اینا رو دیگه بهش فکر نکردیم و سعی کردیم حذفش کنیم.بااینکه همسرم زمین تا آسمون متفاوته بامن.بااینکه اصلا حوصله آگاهی و اموزش رو نداره.ولی الحمدلله رب العالمین منو باور داره.و وقتی من میگم بیا اینکارو بکنیم حرفامو گوش میده. و ما باخودمون تکرار میکردیم خداوند رزاق برامون یه سرمایه دار میفرسته و همه چی داره حل میشه. الان پول توو دستمونه.میایم یکی یکی مشکلاتو حل میکنیم.

    داره روبه راه میشه.با این افکار ذهنمون رو آروم کردیم.آشوب های ذهنیمون رو کنترل کردیم.

    و از اینجا ب بعد اتفاقات خوب رسیددقیقا بعد سه روز که ما باورهای قدرتمند کننده فرستادیم.ناخودآگاه همسرم ک توی اد لیست مبایلش میگشت تا ببینه دیگه به کی میتونیم پیشنهاد شراکت بدیم ک سرمایه داشته باشه.یهو چشمش افتاد به شماره ی دوستی که سالها قبل بهش پیشنهاد شراکت داده بود و ما قبول نکرده بودیم.

    الهی قریونت برم خدا ک قدرت خلق زندگیمونو در دست باورهای خودمون گذاشتیاینجا دیگه خیلی خیلی واضح تر لمس کردم این جمله استاد رو

    اره قدرت در دستان خداییست که اونو به دست خودمون داده.

    و از اون روز دیگه اروم اروم پروسه ی پاداش جهان به فرکانس های مثبت ما پیش رفت تا امروز به لطف الله رزاق ما هشتاد درصد از مشکلمون حل شده.و مطمعنم صد در صد حل میشه.

    استادم تو گفتی هر باوری ک بهت باور محدود کننده میفرسته رو پیدا کن و حذفش کن تا قوی تر بشی.چون این افکار من بود که جریان زندگی منو داشت رقم میزد.

    و من با تمام وجودم لمس کردم که باید باورهامو تغییر بدم تا جهت زندگیم تغییر کنه.

    خدایا شکرت که مسیر استاد عباس منش رو سر راهم قرار دادی

    الان زندگی آسون تر شده.الان با این آگاهی ها دارم روزهای بهتری رو تجربه میکنم.خدایا شکرت که هستی.خدایا شکرت بابت استاد.خدایا شکرت بابت این سایت.خدایاشکرت بابت کامنتای عالی دوستان عزیزم

    در پناه الله شاد و آگاه و سلامت و ثروتمند باشین

    بازم منتظر تجربه های شیرین من باشین.بقدری این روزا داره اتفاقات خوب سرازیر زندگیمون میشه که منتظرم یه وقت خالی بیاد سراغمو من بیام براتون بنویسم.تا خبرای خوب دیگه خدانگهدار

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 16 رای:
    • -
      بهاره صرام گفته:
      مدت عضویت: 1561 روز

      سلام لطیفه عزیز ،

      چقدر مسیر زندگیت و‌چقدر حس جریان داشتن خداوند و توی زندگیتون حس کردم ، و چقدر اونحایی که‌نوشتی استاد میگن وقتی که عصبی میشین مهم نیست و مهم اینه چقدر توی این عصبانیت و اون شرایط بمونین مهمه من دارم تجربش میکنم ،

      و الان میتونم به جرات بگم به حدی رسیدم که وقتایی که یه تضادی توی زندگیم پیش میاد و یه حس بدی پیش میاد انقدر باور دارم و محکم باخدای خودم صحبت میکنم و میدونم فقط کافیه بگم خدایاشکرت حال منو توی لحظه های بعدی زندگیم خوب کن بعد از نیم ساعت قطعا میدونم که شرایط و حالم از این رو به اون رو میشه ،

      با خوندن این نظر یهویی یاد این قضیه و باور خودم افتادم و حالم خوب شد خداروشکرررررر

      ممنونم لطیفه عزیز که زندگیتونم مثل اسم زیباتون لطیفه .

      در پناه خداوند باشید عزیزم .

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
      • -
        لطیفه هستم گفته:
        مدت عضویت: 919 روز

        سلام بهاره جانم.قربون محبتت.چقد خوشحالم کردین برام کامنت گذاشتین.

        و خیلی خوشحال شدم از اینکه نوشتین حالتون با خوندن کامنتم خوب شده

        خیلی شیرین و دلچسبه که بتونی لحظه ای حال کسی رو خوب کنی

        منم اتفاقا خیلی از کامنتتون خوشحال شدم

        چقد ایده ی خوبیه ک گفتین توو تضادها محکم میگین خدایا شکرت حال منو توی لحظه های بعدی زندگیم خوب کن.

        خیلی عالی بود

        سپاس از وجودت بهاره جانم

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 0 رای:
  3. -
    A گفته:
    مدت عضویت: 1570 روز

    به نام خداوند مهربان

    سلام استاد و خانم شایسته عزیز

    در بخش نظرات این فایل، تجربیات خود درباره موارد زیر را بنویسید:

    الف) چه باورهای قدرتمند کننده ای داری که آن باورها ایمان و انگیزه هایت را در راستای تحقق خواسته هایت افزایش داده، به گونه ای که منجر به قدم برداشتن، اجرای ایده ها و تحقق خواسته هایت شده و به این شکل به نفع شما کار می کند؟

    – این باور را در زمان گذشته داشتم که یادگیری تمام مهارت ها با تکرار هزاران بار آنها امکان پذیر است و این باور به من کمک کرده که همیشه در تمام کلاس ها نفر اول باشم.

    – چون در سن 2 یا 3 سالگی در قرعه کشی بانک برنده شدم این باور را دارم که در قرعه کشی ها همیشه برنده می شوم البته در قرعه کشی خاصی شرکت نکردم اما در مسابقاتی که شرکت می کردم و به قید قرعه جایزه می دادند برنده می شدم

    – چون همیشه عینک می زدم به من لقب بسیار باهوش و منظم می دادند و همین عامل باعث شد که همیشه شاگرد اول باشم

    – باور دارم که خلاق هستم و می توانم برخی مسائل را از شیوه های غیر معمول حل کنم.

    ب) چه باورهای محدود کننده ای را پذیرفته ای که بر علیه شما کار می کند؟ باورهایی که باعث شک و تردید، به تعویق انداختن و مانع تراشیدن برای حرکت در راستای تحقق خواسته هایت شده و به این شکل به شما ضربه زده است؟

    – باورهایی مانند حتما باید پارتی داشته باشی تا بتوانی کار کنی

    – فروشندگی شغل بسیار بی ارزش و کلاه برداری است

    – جنسیت عامل مهمی در میزان ثروت است

    – اگر انجام کاری به آسانی پیش برود نتیجه بخش نیست و حتما ایرادی وجود دارد

    – برای برخی مسائل هیچ راه حلی وجود ندارد و باید آنها را به همان شکل که هست پذیرفت

    – باور دارم که اکثر افراد تنها برای منافع شخصی خود یا گذراندن وقتشان با ما رفت و آمد می کنند.

    خدایا شکرت

    عاشقتونم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 16 رای:
  4. -
    سمیه منیری گفته:
    مدت عضویت: 2200 روز

    سلام استاد عزیز و خواننده ای عزیز.

    الف) چه باورهای قدرتمند کننده ای داری که آن باورها ایمان و انگیزه هایت را در راستای تحقق خواسته هایت افزایش داده، به گونه ای که منجر به قدم برداشتن، اجرای ایده ها و تحقق خواسته هایت شده و به این شکل به نفع شما کار می کند؟

    من برای اولین بار در عمرم و اولین کسی که درمورد قدرت هدایت ازش شنیدم و اینکه من هدایت میشوم از شما بود استاد جان، و زمانی که به قدرت هدایت باور کردم توانستم که تصمیماتی بگیرم، جاهایی بروم و با کسانی صحبت کنم که قبلا هرگز جراتش رو نداشتم، وقتی که باور داشتم خداوند حواسش بهم هست مثلا: وقتی که من باور کردم که خداوند هدایتم میکنه و میگه چیکار کنم، توانستم که دانشگاه رو ول کنم و مسیر دیگه ای رو شروع کنم ، وقتی باور داشتم خداوند هدایتم میکنه و بهم میگه چیکار کنم توانستم اعتماد کنم و قدم بزارم به کارهای جدیدی که قبلا هرگز انجام نداده بودم.

    یا مثلا وقتی که حکومت طالبان آمد همگی میگفتند بدبخت میشیم یا دخترا براش زندگی تنگ تر میشه ، ولی استاد جان من همون زمان فایل های شما رو گوش میدادم که میگفتین حکومت ، شرایط ، منطقه جغرافیایی ، جنسیت هیچ نقشی در موفقیت یک فرد نداره ، با بستن ورودی هام از جامعه و باز کردن ورودی هام به صحبت ها و فایل های شما باعث شد که اولا من در قسمت کارم به شیوه ای آنلاین هدایت بشم بعدش هدایت بشم به صنعت توریزم با همین فایل های سفرنامه ای که از شما دیدم با باور کردن صحبت های خوب از شما ، الان توی کشور یک امنیت خیلی خوبی بوجود آمده با تغییر حکومت و به این دلیل توریست های خیلی زیادی دارن به افغانستان میان و من تونستم به عنوان خانم راهنما و تور گاید تو ی شهرم کار بکنم، با این باوری که خداوند قلب ها رو برام رام میکنه تونستم برم با افرادی صحبت کنم که بغیه اسم شونو بشنون ترس شون میان ، با باور اینکه هر اتفاقی بیافته به خیر من هست توانستم اتفاقاتی که به ظاهر بر خلاف من بود به خیر من تمام شوند.

    یکبار یادم میاد که از طرف بعضی اشخاص حکومتی برام یک مسأله ای پیش آوردن اینکه من توریست های آقا رو گاید یا ترجمانیش نکنم بعد من اون تجربه ای شما رو یادم آوردم که گفتین تو دانشگاه بندرعباس اون اشخاصی که بخش نظارت بودن اومدن و شما رو جلوی همه حالت نامناسبی بردن دفتر مشاور ، ولی اونا نتونستن که باعث ایستاد شدن کار تون بشن و بلکه باعث رشد تون شدن، با تکرار این باور در ذهنم باعث شد که من در کل به عنوان گاید خانم شناخته بشم ، چون این شغل تو افغانستان کاملا جدید هست و وقتی من رفتم برای اولین به دفتر اطلاعات فرهنگ شهرم اونا برای اولین بار بودن که تور گاید خانم میدیدن و در کل با رفتن تو دل ترس ها و کار های ناشناخته انجام دادن این شغل داره رشد پیدا میکنه بعد از من دختر خانم های دیگه ای هم بهم درخواست دادن که چطور این کار رو پیش ببرن و چطور شروع کنند و واقعا همه ای شجاعت ها رو مدیون باور هایی میدونم که از شما استاد گرفتم از تجربیات شما در ذهنم الگو برداری کردم و میکنم در نتیجه، زندگیم شروع به تغییر کرده

    ربم سپاسگزارم از اینکه استادم رو در مسیر تغییرم قرار دادی تا هدایتم کنی.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 16 رای:
  5. -
    مجید نازقلیچی گفته:
    مدت عضویت: 811 روز

    در مورد کارم که سوییت میدادم برای مهمانان اینکه مسافر در زمانهای معینی پیدا میشود من نپذیرفتم و طبق قانون درخواست باورهای متناسب با خواسته ام را شکل دادم و گفتم مسافر هست و برای من هم پیدا میشود و شهر من خانه ی من پتانسیل جذب مسافرهای خوب و تمیز را دارد و در مدت زمان کوتاهی در بدترین زمان که رکود مسافر هست برای مدت 8ماه با مبلغ خوبی پیدا شد و طلسم اینکه نیست را شکستم هر موقعی چنین دیدگاهی را داشتم و قدرت دادم و منطقی کردم که به این دلایل میتواند اتفاق بیفتد مقاومت ها برداشته و امکانپذیر تر شد و به راحتی وارد زندگیم شد

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 16 رای:
  6. -
    مهتاب گفته:
    مدت عضویت: 3473 روز

    به نام خدا

    سلام

    این فایل نشونه دیروزمه و قضیه اینه که من به تضادی برخوردم و ازونجایی که میدونم رنجها برای عذاب من نیستن و برای هدایتم به پله ها و مراحل بالاترن و البته در پاسخ به خواسته های خودم دچار این تضاد شدم تصمیم به پیشرفت و تغییر رویه زندگی و البته اقدام عملی گرفتم و برای شما هم اومدم تا بگم قضیه چیه.

    داستان ازونجایی شروع شد که زمستان پارسال من به طرز عجیبی میل به این داشتم که پیش افرادی برم و وقت بگذرونم که عملا جز لغو و بیهوده حرفی بین مون نبود و این وسط من داشتم خرج میکردم، نه تنها مالی بلکه از فرکانسی که داشتم و کم کم پایین میومدم.

    ازونجا که احساس شما بهترین قطب نمای مسیر شماست همیشه وقتی از پیش شون برمیگشتم حس خستگی داشتم و احساس گناه ناشی از گوش کردن به مسخره کردنها و غیبتهای اونها و میدونستم کسی که جلوی من پشت سر کسی بد بگه پشت سر منم به بقیه بدی منو میگه. اونجا دلم خواست با اینا رفت و آمدم کمتر بشه.

    گذشت و بعد از سال انگار این خواسته م اجابت شد از طریق تضادی که بهش بعدا برخوردم. خواسته من این بود که اون آدمها مناسبم نیستن و باید ازشون دور بشم و حسم می‌گفت دارن بهم ضربه میزنن و این در حالی بود که توی واقعیت اثری از ضربه شون نمی دیدم و انگار یه دلیلی میخواستم برای این کار.

    بعد از سال یکیشون بهم طعنه پول زد که انگار من ادای پولدار بودنو درمیارم در حالیکه اون موقعی که من بهش پیشنهاد داده بودم واقعا قدرت این رو داشتم که پولم رو جمع کنم و اون برنامه ای که میخواستیم، رو انجام بدیم اما وقتی دیدم تعلل میکنه منم پولمو رو راکد نذاشتم و برای خودم خرج کردم و زندگیمو معطل بقیه نکردم. این برام سنگین اومد که صداقتم رو زیر سوال برد با اینکه میدونست من خالصانه و بی غل و غش هستم. مورد دوم بدون اجازه من کاری رو کرده بود که من بعداً متوجه شدم و در حالی بود که قبل از سال هم با وجود اینکه اجازه نداده بودم اون عمل رو انجام داده بود و دیده بود من عصبانی شدم و حتی بهش تذکر رو هم داده بودم که دیگه اینکارونکن. اما انگار منو جدی نگرفته بود و باهام لج کرده و کار خودشو انجام داده بود و گویا داشت صبر منو امتحان میکرد.

    من اون لحظات که این دو اشتباه رو کرده بود بهش چیزی نگفتم و توی دلم هر دو مورد رو نگه داشتم چون عقیده م اینه 3 بار فرصت اشتباه به آدمها میدم (این عقیده البته بده، باور اشتباهیه و ضربه میزنه چون: 1- ناخوداگاه از طرف داری میخوای که بهم ضربه بزن و ناراحتم کن و 2ـ طرف هم ناخودآگاه میاد امتحان کنه که حالا اگه 3 بار اشتباه کنم چکار میخواد بکنه)

    تا اینکه بعد از مدتها زنگ زد که چرا خیلی وقته نمیای و منم با اکراه رفتم پیش شون و حرف تو حرف اومد و با اصرار فراوان گفتم که اینکارا رو‌ کردید و من ناراحت شدم. در کمال تعجب و ناباوری فقط داشت خودشو توجیه میکرد و اصلاً اجازه صحبت کردن نمیداد و این موضوع بهم یادآوری شد که بعضیا فقط گوش میدن که جوابتو بدن اما گوش نمیکنن که بشنون و بفهمن. میدونستم باورهای مخربی در وجودش هست اما این بحث بین ما انگار پاره شدن اون پرده ستری بود که روی خودش و باورهای منفیش کشیده بود: من ازت بزرگترم و حرف دهنمو میفهمم و این کبر و غرور و خود بزرگ بینی جالب بود برای من که فکر میکردم مثل خودم خاکی و ساده ست. یک جهان بینی محدود که فکر میکنه چون سن تقویمیش از من بیشتره پس همه چیز رو میدونه و بری از اشتباهه. عذرخواهی های پشت سرهم و ماله کشی با جمله «ببخشید ولی شوخی کردم تو خودت ناراحت شدی» که معادل «ببخشید ولی تقصیر خودت بود» هست یعنی طرف اصلا از اینکه ناراحتت کرده پشیمون نیست که هیچ تازه لذتشو هم داره میبره که تونسته احساساتو به دست بگیره، کنترل کنه و بازی بده و بازم مغروره که نمیتونه همدلی داشته باشه و بفهمه نباید با تمسخر کردن حس تحقیر به کسی بده.

    مسلماً من اون شب خیلی ناراحت شدم و نه تنها از دلم درنیومد که بیشترم ناراحت شدم.حتی یه مرتبه دیگه هم سعی کردم با خودش تنها صحبت کنم که دیدم همچنان بر سر مواضع خودشه و اینم فهمیدم دلیل اینکه خودشو همچنان محق میدونه به اینکه اشتباهی نکرده و اصلا روی اشتباه دومش یعنی بی اجازه من کاری رو کرده مانور نمیده اینه که نفر دیگه هم پشت سر من به جای اینکه از من طرفداری کنه و متوجهش کنه که بابا اشتباهت رو بپذیر و دیگه انجامش نده، بیشتر طرف اون رفته (چون ضعیفه و حزب باده) و خودشو عزیز کرده و براش مهم نیست که درست چیه، مهم اینه که کدوم طرف نفع بیشتری داره و ازم بدگویی کرده و این باعث بالا رفتن بیشتر غرور همین نفر اول شده که باعث شد حتی در دیدار دو نفره مون هم بهم بگه دوستش راست گفته که من نباید از خودم دفاع میکردم و نباید از تحقیر و تمسخرش نسبت به خودم ناراحت میشدم و باید بیشتر اجازه مرزشکنی و فراتر از حد رفتن رو بهش میدادم.

    حالا چرا این قضیه رو اینقدر با جزئیات نوشتم: این تضاد باعث شد تا دلیل خوبی برای پایان دادن به ارتباطم با این افراد داشته باشم و البته درسهای خوبی که با توجه به دانسته های قبلیم از قوانین و باورها یاد گرفتم.

    اول اینکه چرا اصلا دلیل داشته باشم برای قطع رابطه که بخوام توضیح بدم چون تو فلان اشتباه رو کردی پس من باهات قطع رابطه میکنم؟ واقعیت اینه اگه من روی باورهام کار کنم فرکانسک میره بالا و اصلا خودبه خود بدون نیاز به بحث اینجور آدمها ارتباطشون باهام قطع میشه پس باید بیشتر روی آشنایی با قوانین خداوند کار کنم انگار هنوز ساز و کار جعان هستی رو خوب ملتفت نشدم.

    دوم اینکه چرا آدم عکس العملی و واکنشی بودم و عملگرا نبودم و کنترل احساسم رو به دیگری سپردم و فکر کردم در بهترین حالت دیگران بلدن ازش استفاده کنن یا در بدترین حالت ازش سواستفاده نمیکنن؟ خیانت به قطب نمای احساس درون، نتیجه ش دور شدن از مسیر و اتفاقات بد رو تجربه کردنه. (یاد فیلم دزدان دریایی کارائیب: مرده ها قصه نمیگن افتادم)

    سوم اینکه به جای حساب کردن روی نفر دوم که از نظر من ظاهر عاقل و منطقی داشته و فکر میکردم پشت سرم ازم دفاع و طرفداری کرده باید روی خدا حساب میکردم و این از نظر الانم که دارم با دید ناظر به داستان نگاه میکنم یعنی من شرک ورزیدم و نتیجه ش هم کاملا درست بوده که حتی در دیدار دوم فرد مُصِر بر حق داشتن خودش داشته و منو مقصر میدونسته. چرا فکر کردم کسی جدای از خدا از من طرفداری میکنه؟ شرک لعنتی مخفی. الفرار به خدا از شرش.

    یاد جلسه 7 قانون آفرینش و قدرت احساس افتادم. تحقیر اونقدر قدرتمنده که نه تنها از بین نمیره بلکه مخرب تر از هرچیزی وارد میشه اگه درست هدایتش کنیم پیشرفتهای عظیمی رو رقم میزنه.

    چون قبلا گفته بودم یه کارهایی میخوام براش انجام بدم و برای حرفم خیلی ارزش قائلم تصمیم گرفتم بازم درآمدم رو بیشتر کنم و از همون روش نوشتن تعهد به افزایش درآمد و کار کردن روی باورهام استفاده کنم، (با اینکه هنوز روی کاغذ نیاورده بودمش) اما هدایت شدم؛ اینجوری که با ماشین حساب حساب کردم که تا 3 ماه آینده دقیقا چه تاریخی و چه مبلغی تعهد افزایش درآمدم تمام میشه و به کدوم نقطه باید رسیده باشم و توی ذهنم بود و وارد سایت شدم تا نشانه روزم رو دریافت کنم و فایلی برام اومد که دقیقا پاسخ من بود. تمام باورهایی که نیاز داشتم تا درآمدم رو به این حد برسونم به صورت خلاصه و جامع توی اون فایل دانلودی بود. چشام ستاره ای ان هنوز.

    کار استخراج باورها و تبدیل به فایل صوتی رو دارم انجام میدم. هر روز دو تا کانال تلگرامی استاد رو چک میکنم و پیامهای نتایج و دستاوردهای بچه ها رو میخونم و ایموجی دست زدن رو انتخاب میکنم و اینجوری به جهان نشون میدم که دارم موفقیت های دیگران رو تحسین و تشویق می‌کنم تا موفقیت های بیشتری وارد زندگیم بشن. به طرز جالبی وقت آزادم بیشتر شده و نگران این نیستم که دو هفته دیگه امتحاناتم شروع میشن و اصلا آمادگیشو ندارم. کتابهایی که باید مطالعه کنم دیروز به دستم رسیدن و روزنامه وار شروع کردم به خوندن و خیلی سرعت مطالعه م بیشتر از موقعی بود که سعی میکردم با زور و استرس و عجله حفظ شون کنم. دارم خودمو آروم آروم از فرکانس پایین و منفی میکشم بالا و در نتایج و واقعیات زندگیم خودشو نشون میده. کار خوب شروع میشه و تا نیمه هم خوب میره جلو اما فعلا نتیجه کامل یا دلخواهمو همیشه نداره و همین که تا نصفه نیمه هم خوب شده برام نشونه پیشرفته چون در گذشته اصلا شروع نمیشد که بخواد خواسته م نتیجه ای داشته باشه یا باید کلی منتظر میموندم تا به نتیجه مطلوب برسه. مثلا دیروز نصابی که همیشه جواب تلفنم رو‌ نمیداد بالاخره اومد ولی وسط کار برق قطع شد و مجبور شد بره. یا کولر رو سرویس کردم و تقریبا نو شد ولی واترپمپش صدای زیادتر از حد معمولی داره و پرتاب بادش کم شده اما دیگه اون صدای تق تق بلند و مزاحم رو‌ نمیده.

    از آدمهای بی معنی و بی مصرف که وایب منفی میدادن تصمیم گرفتم که دور بشم. کسایی که وقتمو می‌خوردن و چیزی جز حس منفی و ناکافی بودن و هدر رفته شدن بهم نمیدادن. اگه اون تضادها یکی بعد از دیگری در قالب تحقیر، تمسخر و بی احترامی رو تجربه نمی‌کردم هرگز جدی تصمیم به افزایش درآمد و راحت شدن از شر تعهداتی که با حرف برای خودم در جهت منفعت رسوندن به اونها ایجاد کرده بودم نمی‌شدم چون می‌دونم با کار کردن روی باورهام فرکانسم بالا می‌ره و ازون آدمها بدون مجادله جدا میشم و آدمهای بهتری جایگزین شون میشن. اگه اون تضادها نبودن هرگز تصمیم به دور شدن ازونها نمیگرفتم و احتمالا هنوز در حال دست و پا زدن برای این بودم که بهشون بفهمونم که دارید اشتباه می‌کنید و اشتباه کردید و من بی گناه بودم و من فقط دفاع مشروع کردم از خودم و باید دیگه اینکارو‌ نکنید و قص علی هذا و در حال لگدمال کردن اعتماد به نفس و عزت نفس و احساس لیاقتم بودم. احساس لیاقت رو نباید ثابت کرد چون اگه احساس لیاقتم 10 باشه، کسایی میان که اندازه 10 نمره بهم احترام بذارن و خواسته هام در حد همون 10 نمره اجابت میشن و اگه من خواهان این باشم که بهم اندازه 20 نمره احترام بذارن باید همونقدر هم در درون خودم حس لیاقت داشته باشم

    درست مثل اینکه من بخوام 20 بگیرم توی امتحان ولی اندازه پاس شدن هم نخونده باشم و بیام التماس معلم رو کنم که تو رو خدا بهم حداقل 10 بده. این میشه تلاش بیرونی بدون باورسازی و علم درونی. که شخصیت و عزت نفسم خراب میشه.

    مهمترین ترین درس، باور به ساخت عزت نفس و اعتماد به نفسی که به هر دلیل از دست رفته و تقویت لیاقتم بود که به نظرم پایه و مبنای خلق این ماجرا بود. راستش اگه این قضیه پیش نمیومد همچنان کجدار و مریز روی باورهام کار میکردم با اینکه نیاز به درآمد بیشتر داشتم و کیفیت آدمهای اطرافم برام مهم نبود. برای همین میگم تضادها برای رنج و عذاب ما نیستن بلکه برای هدایت ما میان‌.

    سپاس از توجه شما

    در پناه الله یکتا باشید

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 17 رای:
    • -
      خانم اکبرزاده گفته:
      مدت عضویت: 1352 روز

      سلام به دوست عزیزم

      سپاسگزارم از کامنت زیبایت کلی آموختم .

      پر رنگ برای من : اگر احساس لیاقتت 10 باشد کسایی اطرافت می آیند که به اندازه 10 احترام بگذارند و خواسته هاتون به اندازه 10 بر آورده میشه

      اما اگر خواهان 20 هستی درونت را تغییر باید ،باید بدهی ولاغیر

      پاشنه آشیل : حواسم جمع باشد فقط به خودم و درون خودم ونه دیگران.

      در پی تضادم خیلی، خیلی به دردم خورد مطالب و نوشته هایت

      در پناه حق به خواسته پر رنگ اکنونت به آسانی و عزتمندانه برسی آمین

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  7. -
    علی کربلایی گفته:
    مدت عضویت: 1252 روز

    با سلام خدمت استاد عزیزم و خانوم شایسته عزیز آخ ک نمیدونین چقدر دلم تنگ شده بود واستون استاد.

    این یک موضوع ک واسه من اتفاق افتاده واقعا تاثیر عجیبی داره سعی میکنم با یک مثال ک واسه خودم اتفاق افتاده تعرف کنم و ایشالا الگو خوبی باشه

    من مهارت عالی تو آشپزی دارم و اعتماد ب نفس زیادی دارم در حدی ک هر غذایی ببینم تو فیلم یا هرچی میتونم درست کنم حتی سخت ترین ها ن شبیه همون غذا حتی تغیراتی هم توش ایجاد میکنم ک خوشمزه تر و زیبا تر هم بشه تا اینجا کار پس من مهارت عالی دارم حالا بحث باوری ک همه دوستان و اطرافیان میگن بهم اینه ک علی هر کاری ک سخت باشه رو انجام میده و واسش ایده داره ولی کار راحت نمیتونه درست انجام بده این دیگه تبدیل ب یک باور شده واسه من خیلی وقت ها کار های میکنم عجیب مثلا از ماشین سر در نمیارم در حدی ک رانندگی بلد نیستم ولی خراب میشه ماشین دوستان میگم مشکل فلان جاس یا مثلا تو تعمیرگاه میریم ب یک مشکل میخوریم من یک دست ساده میزنم یک موضع ک گیر کردن حل میشه یا خیلی چیز های دیگه سعی میکنم برم تو چالش و حل کنمش چالش های سخت ک کسی نمیتونه حل کنه .خب بریم سر موضوع اشپزی ک با این فایل قشنگ از جلو چشمم رد شد من استاد تو دل طبیعت بدون ابزار تو 45 مثلا 2 مدل استیک ک تو بهترین رستوران هم با این کیفیت و دیزاین سرو نمیشه درست کردم یا برگر دستی تو جنگل با ابزار خیلی کم درست کردم واقعا باکیفیت فوق العاده ک میگن بچه ها نخوردن با این کیفیت غذا تاحالا در این حد خوب و عالی ولی همین موضوع خنده دار هم ب نظر میاد بگم تو یک غذا ساده مثل املت هر دفعه من درست کردم خوب نشده چون خیلی سادست و من اعتماد ب نفس خوبی تو درست کردن غذا های سخت دارم البته این ب موضوع هدایت خواستن از خداوند هم مربوط میشه من مثلا غذایی ک تا ب حال درست نکردم و خیلی سخته اولش تو دلم از خداوند هدایت میخام ک خدایا من میرم ک درست کنم تو هدایت کن خوشمزه بشه و همیشه عالی میشه ولی واسه یک موضوع مثل املت ب ذهن اصلا نمیاد ک بخوام هدایت بخوام و خوب نمیشه هم مربوط ب اینه بنظرم هم این که فکر میکنم این باور و اعتماد ب نفسی ک من گرفتم از انجام دادن کار های سخت باعث میشه کاری ک از نظر همه سخته راحت انجام بدم اما کاری ک بنظر ساده میاد نتونم درست انجام بدم ک حتی تو بیزنس خودمم سرایت کرده ک خیلی راحت پول در میارم یکم اذیت میشم و خیلی رو خودم کار میکنم و با خودم حرف میزنم ک بابا تو لایق آسانی هستی و آسان پول در آوردن امید وارم ک مفید باشه این کامنت ولی بنظر خنده دار میاد ولی کاملا واقعیه این موضوع همه میگن عللی کلا تخم مرغ بلد نیست غذاهای سخت فقط بلده ک کسی بلد نیست و من هم کاملا این موضوع باور کردم ک هم خوبه هم بد

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 15 رای:
  8. -
    زکیه لرستانی گفته:
    مدت عضویت: 2057 روز

    بنام خدای مهربانم

    سلاام ب استاد عزیزم و عزیزدل استاد

    و سلااام ب دوستان توحیدی قشنگم

    خییلی خوشحالم و خداروشکر میکنم ک اینجام و میتونم بنویسم و ی ردپا از خودم برای آینده ام بزارم

    هرچند ی کم دیر اومدم ماشاالله 700و خورده ای کامنت اومده رو این فایل

    واین نشون میده ک چقددد مهم وارزشمنده این آگاهی ها

    ک با درک و عمل ب اصل ب راحتی میتونم زندگیم و تغییر بدم

    خداروشکر هنوز تو مسیر هستم هرچند این روز ها جاده خاکی هم میزنم

    ولی باز خدای مهربان باعشق هدایتم میکنه

    میخوام از باورهای محدود کننده الانم شروع کنم من درحال حاظر تو یک سالن زیبایی کار میکنم.

    ک خیلی سریع حس میکنم اخیرا با هرواکنشی حسم بد میشه از طرف صاحب سالن

    خودمو مقایسه میکنم ناخودآگاه ک وقتی متوجه شدم سعی میکنم ب حداقل برسونم

    اسپیکر هرروز روشنه و آهنگ های ک من سه ساله قدغن کردم برای خودم و هرروز میشنوم سعی میکنم هنسفری بزارم و فایل گوش بدم ولی باز مشتری ک میاد مجبورم ک بردارم و برم کارمو انجام بدم

    چرااا زکیه؟

    واقعا چراااا!!!

    این همه رو کانون توجهت کار نکردی ک الان ب راحتی تسلیم این ورودی های نامناسب بشی

    مگه نمیدونی احساس خوب=اتفاقات خوب

    من باید بتونم ذهنم و کنترل کنم یا از این کار بیام بیرون

    الان ک فکرشو میکنم بخاطر ترس از قضاوت شدنه و ترس از باور کمبود

    ولی میدونم این کار چیزی نیست ک من میخوام شاید بخاطر اینه ک باور کردم ک آرایشگری شغل خوبی نیست

    و همه ب چشم بد نگاه میکنن

    چن وقت پیش ک رفتم کارت سلامت بگیرم برا سالن

    وقتی ک متصدی پست بانک ازم پرسید کارت چیه گفتم تو سالن کار میکنم

    گفت آرایشگری گفتم ننننن

    توسالن کارمیکنم، وقتی کارتی ک برام صادر کرد نگاه کردم

    دیدم نوشته شغل:آرایشگر

    حسم بدشد، ی چیزی انگار در درونم بهم گفت این شغل تو نیست

    واقعا نمیدونم چرا این حسو دارم شاید بخاطر باوری ک مدتی هست دارم روش کار میکنم

    ک من کافی هستم ب شکلی ک هستم من همینی ک هستم کافی هستم

    فارغ از دستاوردهام

    فارغ از ظاهرم

    فارغ از نتابجم

    لازم نیست ماسک بزنم رو صورتم تا مورد عشق واحترام واقع بشم

    لازم نیست صورتم و جراحی کنم

    لازم نیس ی لباس خاصی بپوشم ک مورد عشق واحترام واقع بشم

    من همین جوری ک هستم لایق عشق و احترام ام

    ولی چیزی ک دارم میبینم خیلی متفاوته

    و داره بهم میگه تو کافی نیستی

    همین جوری باید بوتاکس انجام بدی

    خط لبخندتو ژل بزنی

    لبتو پروتز کنی

    لباس خاصی باید بپوشی

    غلیظ آرایش کنی

    همه عکس باورهای من و همین باعث شده از درون حس رضایت نداشته باشم

    اصن چرا این این همه کار دارن انجام میدن ک جوان بمونن زیبا باشن

    و پیر نشن

    بخاطر ترس از پیریه

    و ترس از پیری همون ترس از مرگه

    چرا من باید از مرگ بترسم منی ک با تارهای سفید ک تو موهام هست ب صلح رسبدم و دوسشون دارم و دیگه انگار نمیبینمشون

    قرار نیست من تا ابد زنده بمونم

    من اومدم ی مدت زندگی تو این کره ی خاکی و تجربه کنم لذت ببرم و خلق کنم

    همین قرار نیست همیشه جوان و زیبا بمونم همون طور ک یک روز کودک بودم وربزرگ شدم

    نوجوان

    و جوان شدم

    پیری و هم تجربه میکنم

    و برمیگردم ب اصل خودم

    هر مرحله ای از زندگی و باید زندگی کنم ولذتشو ببرم

    چن روز پیش خواهرم زنگ زد گفت دخترش ک الان 8ماهشه و تازه شزوع کرده چهار دستو پا راه رفتن، رو برده حمام

    گفت وقتی گذاشتمش تو وان پراز آب شروع کرده با دست ضربه زدن تو آب و آبی ک پخش میشده رو نگاه میکرده و با صدای بلند میخندیده

    و خییلی لذت برده از بازی با آب ولمسش

    و خودم دیدم ک چقد تلاش میکرد تو4ماهگی ک بتونه فقط غلت بزنه و دیدم ک چقد نفس نفس میزد و ذوق میکرد ک ی حرکت جدید یاد گرفته

    و الان ک 8ماهشه باعشق داره تلاش میکنه و دست میگیره از هر وسیله ای ک جلو دستش میاد ک وایسه سر پا

    ومن چقد ذوووق میکنم از دیدنش

    از تلاشی ک میکنی ک تجربه کنه زندگی رو

    راه رفتن و

    تازه د`د` گفتنو یاد گرفته و باعشق میکنه

    منم مث سارای قشنگم ارزشمند هستم و دقیقا اومدم تجربه کنم زندگی رو

    مرحله ب مرحله رشد میکنم و تکاملم و طی میکنم

    همون خدایی ک از یک سلول منو خلق کرد وبل تقسیم میتوز ی توده سلولی شدم و شدم جنین و مرحله ب مرحله منو رشد و نمو داد

    و بهم رزق داد تو شکم مادر و حتی قبل از اینکه دنیا بیام غذام و از قبل آماده کرده بود تا گشنگی نکشم

    همون خدا هم ازاین ب بعد هدایتم میکته و بهم رزق میده

    خدایا شکرت عاشقتممم

    خدایا خودت هدایتم کن من هیچی نمیدونم تو میدونی خودت بهم بگو

    ب جای من تصمیم بگیر

    تو عالمی

    تو آگاهی

    تو بینایی

    تو شنوایی

    تو وهابی

    از فضلت بر من ببخش

    من تسلیم توام وب هر خیری ازسمت شما فقیرم و محتاج

    خدایا منو تسلیم خودت کن و تسلیم بمیران

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 18 رای:
    • -
      محمدرضا بهبودی گفته:
      مدت عضویت: 2633 روز

      سلام دوست عزیز

      امیدوارم حالتون عالی باشه بی قید و شرط

      ممنونم بابت کامنت زیباتون و تحسینتون میکنم و چقدر قشنگ صحبت کردید در مورد بچه نوزاد و کارایی ک با ذوق انجام میده و من داشتم قشنگ تصور میکردم صحبت های شما رو و از شما سپاسگزارم چون حس واقعاً قشنگی گرفتم

      آخر کامنت شما ی چیزی ب من گفت و ی حسی ک بیام و بنویسم

      خداروشکر میکنم بخاطر این هدایت همیشگی ک در زندگیم جریان داره

      دوست عزیز ، هر کدوم از ما و خداوند یکی هستیم

      ما از خداوند دور نیستیم

      خدایی ک وقتی خودشو برای ما معرفی می‌کنه ، میگه : « من نزدیکم »

      انرژی هوشمندی ک طبق یک سیستم بی نهایت دقیق داره هر لحظه ب افکار ما پاسخ میده

      بنظرم هرچقدر بتونیم خداوند رو ب شکل درستش باور کنیم ، ب همون میزان ازش نتیجه میگیریم

      ب همون میزان کارآموز راحت تر و با کیفیت تر انجام میشه

      ب همون میزان خودمون رو خالق زندگی مون میبینیم

      خدایی ک با ماست ، همیشه با ما بوده ، ما قسمتی از وجود الهی و مقدس خداوندیم

      ما و خداوند یکی هستیم

      همون طور ک خداوند خلق می‌کنه ما هم خلق میکنیم

      کافیه ب این شکل فکر کنیم تا نتایجش باورمون نسبت ب خداوند رو قوی تر کنه

      ما و خداوند یکی هستیم

      هرچقدر خودمون رو نزدیک ب خداوند ببینیم و هرچقدر با خداوند صمیمی تر باشیم ، ب همون میزان تجربه شیرین تر و لذت بخش تر و ساده تر و راحت تری از زندگی میتونین داشته باشیم

      و خیییلی باید روی این موضوع کار کنیم

      من هروقت ک یکم روی این موضوع تمرکز میکنم ، قشنگ میبینم ک اتفاقات داره چطور رخ میده و نتایج چقدر ساده راحت و سریع رخ میدن و در واقع جهان چقدر ساده و راحت ب افکار قدرتمند کننده من پاسخ میده

      امیدوارم مفید باشه برای همه مون

      براتون آرزوی سلامتی شادی عشق ثروت و سعادت در دنیا و آخرت دارم

      ی چیز جالب بگم

      من با خوندن کامنت بچه ها ، این خواسته در وجودم شکل گرفت ک : منم دلم میخواد کامنت بنویسم

      و بعد ادامه دادم ب خوندن کامنت ها

      و کامنت شما ی حسی رو در من بوجود آورد و من اومدم ب لطف خدا کامنت گذاشتم ، البته اگه استاد عزیز تائید کنند

      وقتی کامنتم تموم شد و ثبتش کردم ، یهو متوجه شدم ک خواسته ام اجابت شد . ب همین سادگی ب همین راحتی و طوری ک بعداز اجابت شدنش متوجه شدم ک اجابت شده و آنقدر ساده و راحت و سریع واقعاً

      در واقع تمام خواسته ب همین شکل اجابت میشن

      یعنی قانون اجابت خواسته ها همینه

      الهی شکرت ک باورهام رو قوی تر و سازنده تر کردی

      چون من باور دارم ک : من هر لحظه در حال هدایت شدن ب سمت خواسته هام و ب سمت زیبایی ها هستم اونم ب سادگی براحتی با لذت و کاملا طبیعی

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  9. -
    علی میرفخررجایی گفته:
    مدت عضویت: 1825 روز

    به نام خداوند بخشنده و بخشایشگر

    سلام به استاد عزیزم

    مریم خانوم عزیز

    و همه ی دوستان بی نظیرم در این سایت

    ،

    هر روز یک گنجی در یه گوشه ای از این سایت پیدا میکنم

    هر بار هر فایل داره از زاویه های مختلف قانون رو به خورد وجود من میده

    و هر بار به گنج بی انتهای کامنت های بچه ها هدایت میشم

    واقعا کامنت های این صفحه مثل گنج عمل می‌کنه

    ،

    باور + ایمان + عمل = تجربه ی باور

    ،

    از روزی که با استاد آشنا شدم و استاد رو به عنوان همون مربی که همیشه دوست داشتم تو زندگیم داشته باشم که ازش چیز یاد بگیرم انتخاب کردم

    که البته خود استاد هم در پاسخ به درخواست من از خداوند سر راهم قرار گرفت

    در پاسخ به این درخواست که خدایا تو کی هستی ؟

    .

    از همون روز استارت تغییر باورهای من خورد

    یه بار مرور کنیم که باور چیه

    همون فکر هایی که توی سرمون داریم یا میاد

    حالا اگر یه بار باشه میشه فکر

    اگر خیلییی تکرار بشه در حدی که بهش معتقد باشی میشه باور

    و قدرت منحصر به فرد ما انسان ها

    همین هست که قدرت فکر کردن و تجسم کردن داریم که همین افکار قدرت خلق کنندگی دارن

    یعنی ما داریم افکارمون رو زندگی میکنیم

    و نه هیچ چیز دیگه ای رو

    ،

    من اون موقع یک رؤیا و هدف داشتم اما کلی هم محدودیت و شرک داشتم

    در کنار ایمان و توکلی که داشتم باورهای محدود کننده هم بود که همون شرک میشه ، یعنی قدرت دادن به عوامل بیرونی یا دلیل آوردن برای توجیه کردن نرسیدن به خواسته هات یا همون انتظار داشتن از یه چیزی بیرون از خودت و خدای خودت برای اینکه به تو کمک کنه که تو به خواستت برسی ،

    روزی که شنیدم که من میتونم با تغییر باورهای به همه ی خواسته هام برسم

    اولش یکم حول شدم

    داشتم از حول حلیم میفتادم تو دیگ

    اما کوچولو کوچولو سعی کردم این حرفی که شندیم رو باور کنم

    و شروع کردم به عمل کردن در راستای این هدف

    که باور کنم که افکار من قدرت خلق کنندگی دارن

    ،

    اون غذایی که میخواستم مادرم میپخت

    اون مشتری که میخواستم حتی بیشترش میومد خرید میکرد

    اون برخورد خوبی که از آدمها انتظار داشتم برام به وجود اومد

    به اون تصاویر و مسافرت هایی که توی فایل های استاد بهشون توجه میکردم هدایت شدم و داشتم تجربه میکردم

    ایمانم به درستی و صحبت این حرف که خودمونیم که داریم اتفاقات رو رقم می‌زنیم و نه هیچ عامل دیگه ای داشت بیشتر میشد ،

    ،

    مصمم شدم به هدفی که سال ها دوست داشتم تحربش کنم برسم

    قهرمانی توی بوکس حرفه ای

    شروع کردم محدودیت هارو یکی یکی به صورت منطقی برداشتن

    بعضیا با پیدا کردن الگو

    بعضا فقط با شنیدن حرف های استاد و باور کردنشون

    با توجه کردن به الگوی مورد نظرم توی بوکس حرفه ای و احساس کردن و تجسم کردن خودم توی همون فضا و لحظات و مبارزات و رینگ بوکس و تماشاگر ها،

    هدف واضح و شفاف بود برام

    دیگه این من بودم که باید سمت خودمو خوب انجام میدادم

    تغییر و باورهای و تمرکز صد درصد گذاشتن روی هدفم

    آروم آروم شروع کردم به انجام ندادن یک سری کارها و نفرستادن یک سری فرکانس های که با هدفم همخونی نداشت

    و شروع کردم به فکر کردن به اینکه چطور خودمو برای رؤیای خودم آماده کنم و کاری به چگونگیش نداشته باشم

    رؤیا در پس ذهنم بود

    اما میدونستم که باید از همون شهر خودم اصفهان شروع کنم

    فقط شروع کردم با جدیت تمرین کردن و به دنبال یک مربی حرفه ای که بتونم ازش کمک بگیرم بوکسم رو از اینی که هست بهتر و حرفه ای تر کنه

    از اونجایی که فهمیدم همه چیز باوره و همیشه در گذشته خودمو محدود کرده بودم به این باور که حتما باید برم به یک کشور دیگه تا مربی حرفه ای پیدا کنم .

    اومدم باورمو عوض کردم

    گفتم حتما توی همین جایی که من هستم افرادی هستن که بتونن به من کمک کنن

    البته قبل از آشنایی با استاد من دو سه تا اقدام جدید و عملی در این راستا برداشته بودم و از محیط امن قبلیم خارج شده بودم و خودمو سعی کردم کنار قهرمان ها قرار بدم تا رشد کنم

    ، اما فقط با تغییر همین باور

    من هدایت شدم به استادی که قبلا هم دیده بودمش و یه حسی از درون به من می‌گفت به دنبال این مربی بگرد

    و قدم به قدم خداوند منو هدایت کرد تا بتونم از این مربی چیز یاد بگیرم که خودش معجزه بود،

    بعد سه ماه

    من دقیقا من داشتم تبدیل میشدم به همون الگویی که همیشه بهش توی بوکس حرفه ای توجه میکردم

    و همیشه میگم اون مربی که خدا منو به سمتش هدایت کرد به جرعت میتونم بگم جزو 10 مربی برتر دنیاست

    اما حالا به خاطر باور های محدود کننده خودشون همونجا هستن،

    ،

    خلاصه اتفاقات از همون اصفهان شروع شد رخ دادن

    مسابقه پشت مسابقه

    تجربه پشت تجربه

    من از قانون توی تموم مسابقاتم استفاده کردم

    و از اون روزی که دوباره شروع کردم به مسابقه ی بوکس دادن تا همین لحظه همه‌ی بازی های رسمی و تدارکتیم رو به غیر از یک دونش که اونم به خاطر کنترل ذهن بود ، بقیش همه رو بردم و اکثرا هم ناک اوت کردم،

    ،

    خلاصه این یک مسیر یک ساله هست که اگر بخوام بگم خیلی طولانی میشه ولی توی سایت هیستوری هست

    ،بعد سه سال تمام اون تصویر ها و در واقع باورهایی که توی ذهنم ساخته بودم رو بهشون رسیدم و تجربه کردم

    از قهرمانی اصفهانو تهران و ایران بگیر تا مبارزه توی بزرگترین سازمان بوکس حرفه ای دنیا WBC

    همون هدفی که روز اولی که استارت زدم توی دفترم نوشتم و هر روز و هر شب بهش توجه کردم

    تموم اون باشگاه هایی که دوست داشتم توشون تمرین کنم و در اختیارم باشه همرو با بهترین کیفیت تجربه کردم

    ،

    توی این مسیر خیلی اتفاقات دیگه ای هم رخ داد

    هدف های دیگه و مسائل دیگه ای که حل شدن

    اما

    رؤیا پس ذهن من بود

    و همه ی اعمالم در جهت رسیدن به اون رؤیا بود

    حتی انگیزه برای پرداخت بدهی این بود که بتونم صد در صد تمرکز کنم روی هدفم

    انگیزه برای پول ساختنم این بود که صد در صد تمرکز کنم روی هدفم و بتونم آماده تر بشم

    و دقیقا

    وقتی که من آماده شدم هم از لحاظ فیزیکی هم از لحاظ فرکانسی

    اتفاق خودش برای من رخ داد

    .

    این نکته رو هم یادمه استاد می‌گفت اگر کسی به تو گفت که تو تا چند وقت دیگه قهرمان جهان میشی باور کن چون این بهت کمک می‌کنه

    و اگر چیزی گفت که بهت کمک نمی‌کرد باور نکن

    من اون مربی که گفتم خدا هدایت کرد منو به سمتش بعد از دو سه هفته که باهم کار کردیم و تواناییمو دید گفت تو با همین تکنیکی که داریم کار میکنیم فقط با همین یه دونه ، و بعد می‌گفت علی تا چند وقت دیگه فقط از این تلویزیون به اون تلویزیون دعوتت میکنن برای مصاحبه

    که منم اینارو باور کردم

    اما یک سری باورهای اشتباه هم داشت اون استاد که نگاه خوبی نسبت به داورا و افراد توی فدراسیونو این چیزا نداشت دقیقا همون باورهایی که محدودش کرده بود به همون موقعیت کوچیک خودش توی اصفهان ، و منم به محض اینکه بهم الهام شد دیگه با اون استاد کار نکنم که البته نشانه های هم اومد ، دیگه تموم کردم و حرکت کردم به سمت تهران ،

    .

    همه ی اینارو گفتم

    که بگم فرمول رسیدن به هر هدف و خواسته ای همینه

    حتی توی مسائل کوچیک

    کافیه بتونیم اول از همه هدف رو تعیین کنیم

    بگیم واقعا ما چی رو می‌خوایم

    و هرچقدر دلیل برای رسیدن به اون هدف بیشتر داشته باشیم و باورهای هم جهت با اون خواسته هم داشته باشیم راحت تر و شفاف تر میتونیم تجسمش کنیم .وقتی که خیلی خوب لحظه ی رسیدن به اون خواسته رو تجسم میکنیم خود به خود در ما انگیزه ای ایجاد میشه که دوست داریم پاشیم و یک قدمی در راستای رسیدن به اون هدف برداریم که این دقیقا همون ایده ای هست که بهمون الهام میشه و همون عملی هست که میخواد مارو در مدار دریافت خواستمون قرار بده

    اون وقت با برداشتن اون قدم ها

    ما

    به همین شکلی که در بالا توضیح دادم

    به همه ی خواسته هامون میرسیم

    ،

    همین الان که داشتم با خودم صحبت میکردم

    دوباره داشتم خواسته های خودمو با خودم مرور میکردم

    بعد رسیدم به اینکه آره من هم موفقیت می‌خوام هم خوشبختی می‌خوام هم راحتی و آسانی و آسایش رو میخوام هم سلامتی رو‌میخوام هم روابط عاشقانه رو باهم می‌خوام

    و این جمله‌ی استاد هم در حین گوش کردن به همین فایل برام مرور شد

    که الان که میدونیم همه ی اتفاقات زندگیمونو داریم خودمون با افکارمون رقم می‌زنیم چرا مولد ثروت نباشیم؟

    ،

    میتونم اعتراف کنم که همیشه در حد اینکه بتونم به خواسته هام برسم پول خواستم و خیلی از موقع ها هم خیلی از خواسته هارو نخواستم چون باور نداشتم که میتونم داشته باشمش

    ،

    اما وقتی با موضوع باورها آشنا شدم

    دیگه هر خواسته ای رو بخوام فقط سعی میکنم بتونم توی ذهنم ایجادش کنم و احساسش کنم

    و

    و

    و

    نکته ی خیلی مهمی که ممکنه فراموش کنیم

    باید در راستای رسیدن به اون خواسته و باور اقدامات عملی انجام بدیم

    همون از تو حرکت از خدا برکت

    میخوای قهرمان بشی ؟

    اوکی پاشو و تمرین کن و خودتو آماده کن

    میخوای از لحاظ مالی پیشرفت کنی؟

    اوکی پاشو و یا اولین ایده ای که به ذهنت اومد کارو شروع کن ،حتی اگر کارگری باشه ،

    میخوای روابط عاشقانه داشته باشی؟

    اوکی اول از همه خودت اون آدم خوبه بشو اون آدمی که میخوای تو‌ زندگیت بیای بشو

    وقتی که هم ارتعاش شدی باخواستت و خودتو لایقش دونستی خیلی راحت وارد زندگیت میشه

    ،

    احساس لیاقت در رسیدن به خواسته ها حرف اولو‌ آخرو می‌کنه

    اگر بتونیم خودمونو از لحاظ باوری لایق رسیدم به خواستمون بدونیم صد در صد خواستمونو تجربه میکنیم

    که قطعا اقدامات فیزیکی برای اینکه ما خودمونو توی رهنمون لایق رسیدن به خواستمون بدونیم هم اساس کاره،

    مثلا من اگر بشینم توی خونه و بخوام خودمو توی ذهنم لایق قهرمانی توی بوکس حرفه ای ببینم و هیچ اقدامی برای رسیدن به این خواسته مثل رفتن به باشگاه ، تمرین کردن، خواب درست، تغذیه ی درست ،افکار درست ، نداشته باشم خب اون خواسته در حد یک رؤیا باقی میمونه،

    یا مثلا می‌خوام یک بیزینس من بشم

    اگر بشینم و فقط به این فکر کنم که یک بیزینس من موفق هستم

    اون وقت پا نشم و کتاب بخونم در مورد بیزینس، در مورد رهبری ، در مورد خلاقیت و ایده پردازی و …

    اگر من خودمو آماده نکنم نمیتونم حتی توی ذهنم خودمو موفق تصور کنم ،

    اما هر چقدر که ما از لحاظ فیزیکی خودمونو آماده تر میکنیم از لحاظ دانشی ، فنی ،

    خیلی راحت تر میتونیم خودمونو تو لحظه ای که موفق هستیم توی خواستمون تجسم کنیم،

    .

    در مورد باور ها ،

    وقتی که می‌خوایم یک باور جدید ایجاد کنیم

    ما باید منطقمونو قانع کنیم

    رو هوا باوری ساخته نمیشه

    باید بهش الگو نشون بدیم باید برای دلیل و منطق بیاریم

    خب ذهن خود من خیلی منطقیه و از وقتی هم که با استاد دارم کار میکنم خیلیییییی منطقم قوی شده

    یعنی واقعا میتونم بشینم و با الهامات درونم و آگاهی هایی که کسب کردم خیلی منطقی بشینم و ته موضوع رو در بیارم و نشون ذهنم بدم که ساکت بشه ،

    اما

    میشه با پیدا کردن الگو های مختلف هم منطقی بودن اون باورو به خودمون ثابت کنیم

    و اینقدر تکرار کنیم تا ببینیمش

    مثل تموم چیزهایی که تا الان خودمون با تکرار اون فکر و باور تجربش کردیم چه مثبت چه منفی،

    .

    آگاهی های جلسه 21 تا 23 روانشناسی ثروت 1 هم خیلی در پس گوش دادن به این فایل برام درک ایجاد کرد

    که اگر میگی باورمو تغییر دادم اگر میگی احساس لیاقت در خودم ایجاد کردم اگر منجر نشود به اقدام منجر نشود به بروز دادن خودت به عرضه کردن خودت

    تو باوری نساختی!

    تو احساس لیاقتی ایجاد نکردی!

    ،

    در کل

    تموم این حرفا و این باور ها

    باید به من شجاعت دهد برای اقدام برای حرکت برای خلق کردن اهداف و رؤیا هامون،

    و

    بیایم از نتایجمون اینجا بنویسیم

    تا باور هممون قوی تر بشه،

    ،

    من که خودم توی بحث روابط الان خیلی باورام بهتر شدن و واقعا میتونم بگم توی روابط الان خیلی راضی هستم که صد البته دوست دارم هرررر بار توش بهتر بشم

    الان با اینکه رابطه ی عاشقانه ای ندارم

    اما این باورو تو این لحظه دارم که اینقدر آماده هستم که میتونم عاشقانه ترین رابطه رو داشته باشم

    که اونم باید خواستش تو وجودم شدت پیدا کنه تا باهاش هم ارتعاش بشم و خواستم دارد زندگیم بشه ،

    اما تو بحث ثروت

    اول از همه هر روز دارم سعی میکنم انگیزه هارو برای ثروت مند شدن توی ذهنم قوی تر کنم و منجر شود به اقدامات جدی برای آزادی واقعی مالی

    نه توهم

    چون توانایی و مهارت به اندازه ی کافی دارم برای خلق ثروت

    دیگه بحث بحثه اقدامه در راستای علایق و توانمندی هام

    بحث بحثه هدف گذاریه و خلق ارزشه

    و

    دارم سعی میکنم اینقدر این انگیزه ها و قشنگ در ذهنم نهادینه کنم که یک فونداسیون قوی باشه برای اینکه تا آخر عمرم مورد ثروت باشم

    که البته تا آخر عمرم هم باید این انگیزه ها و باورها و در خودم تقویت کنم.

    .

    .

    توی کامنت بعدی انشاالله می‌خوایم بیام بنویسم که چه باورهای قدرتمند کننده ای دارم که بهم کمک می‌کنه

    و چه باور های محدود کننده ای دارم که بهم اجازه حرکت کردن نامیده و منو محدود می‌کنه

    ،

    خداشکر میکنم واقعا به خاطر این فضا

    واقعا خودش نمادی از فراوانیه

    واقعا از استاد سپاسگذارم به خاطر ایجاد این فضا و این آگاهی ها و این دوستان بینظیری که توی سایت دارم

    خدارو شکر

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 15 رای:
  10. -
    شهلاحیدری گفته:
    مدت عضویت: 1579 روز

    به نام الله یکتا که هر چه دارم از اوست

    سلام به استاد خوش تیپ خودم ومریم بانوی نازنینم که برام خیلی خیلی عزیز

    وسلام به خانواده ی نازنینم

    هرروزخدارو سپاسگزار هستم به خاطر هدایتم به قول سعیده ی عزیزم به این غار حرا..

    الهی ،دختر کوچک تنهایی که ساالها روی پای خودش زندگیش رو سپری کرد،نودت بهتر میدونی در چه شرایطی اما دراین دوسه سال اخیر دوباره متولد شد وداره خوذش وزندگیش رو از نو میسازه

    دوران بچگی ونوجوانی وجوانی بدون حتی کوچکترین راهنمای درست وحسابی گذشت ،اما خدا بود،دوران متاهلی هم گذشت باتمام فراز ونشیب هاش،گذشت ،باز هم خدا بود،این سالهای به ظاهر سخت اخیر هم گذشت،که دیگه چه مالی چه عاطفی.با رعایت نکردن قوانین از سمت خودم،همه جوره گذشت،باز هم خدا بود….

    رسیدم به الان که خدا اول وآخر شده برام،وخبری از گذشته که نیست هیچ،تازه متولد شدم ومیخوام خودم زندگیم رو اونجوری که میخوام بسازم

    یادم همیشه میشنیدم از دوستان وهمکاران که پول نیست،بدبختی،تورم،دولت فلان….من تونستم برای خودم این تابو رو بشکنم ،الان حدود دوسالی هست که هیچ چیز نتونست جلوی من رو بگیره،به قانون عمل کردم وتمام وکمال کارن رو سپردم به خدا،وتمام خرافات رو قبول نکردم ،الان به جایگاهی رسیدم که فقط باران رحمت الهی میباره وبس

    جالب که بچه هام رو هم رها کردم ودیگه تو کارشون دخالتی نکردم،وفقط رو خودم تمرکز کردم،دیشب یه لحظه داشتم قبل ازینکه بخوابم فکر میکردم به خودم میگفتم شهلا درآمد این دوتا سرتق هم تو سن وسال خودشون کم که نیست از درآمد آدم بزرگسال هم بیشتر…الله اکبر

    خدایا شکرت

    سالها غمی تو وجودم بود که من چرا اینقدر تو روابط عاطفی تنهام،الان متوجه میشم که باور کرده بودم واقعا تنهام،حالابه خاطر شرایط طلاق ودو تا بچه و….

    این اواخر تجربه ای روکسب کسب کردم،به ظاهر خیلی جالب نبود،ولی وقتی سپری شد وتمام شد،متوجه شدم خدا میخواست قوی تر شدن رو بهم باد بده وبگه شهلا ایرادت این هستش،درستش کن،حالت رو خوب کن،باور کن تو لایق کم بودن نیستی ببین من وجهانم قرار برات چیکار کنیم

    من تو بدست آوردن درآمد باور کردم که میشه وشد

    توارتباط برقرار کردن با دوست وغریبه وشاگرد باور کردم که میشه شد

    واین اواخر باور کردم که من علی رقم شرایط فعلیم میتونم یک رابطه قشنگ وعاشقنانه وتوحیدی داشته باشم،حالم خیلی بهتر شده،حالم خوب ،حسم فوق العاده س،ومیدونم به وقتش اتفاق میفته،چون محک بزرگی به خودم زدم،ایرادهامو پیدا کردم رفع کردم،ومیدونم میشه

    آره استاد عزیزم،همه چیز باور،وشاگردت داره خیلی خوب رو خودش کار میکنه

    ساعت کاریم خیلی زیاد،ولی به جرأت میتونم بگم ساعتها سایت رو عاشقانه پیگیری میکنم

    ممنونم که هستید هم شما هم مریم نازنینم هم بچه های سایت

    عاشقتونم

    در پناه حق

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 16 رای:
    • -
      محمد حسین تجلی گفته:
      مدت عضویت: 2555 روز

      سلام به شما خانم شهلا حیدری عزیز

      خانم حیدری دیدگاه شما رو خواندم ، حقیقتش من رو تحت تأثیر قرار دادید … چون من هم تو آستانه 30 سالگی هستم و فراز و نشیب های عاطفی و شغلی زیادی در زندگی ام داشتم

      من هم همیشه برایم سوال بود که چرا نمی توانم یک رابطه‌ی عاطفی عالی و سراسر عشق و سلامت فکر و زیبایی رو تجربه کنم

      در مورد کسب و کار هم همینطور …

      من دوست دارم اول تحسینتون کنم که با شجاعت و شهامت اومدید یه ردپا از خودتون ثبت کردید برای آینده و از مداری که الان در اون قرار دارید گفتید …

      دوم بهتون بگم که مسیرتون درسته ، پر قدرت ادامه بدهید و پشتوانه‌ی خودتون الله هدایتگری رو ببینید که شما رو جزو بنده های عزیز دوردونه‌ی خودش قرار داده و هدایت تون کرده به این دانشگاه موفقیت …

      دانشگاه و استادی که به جرعت می توانم بگم من نمونه‌اش رو هیچ جای دیگه ‌ای تا به حال ندیدم.

      •••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••

      خانم حیدری عزیز ، من به تازگی دارم یک نگرش زیبایی رو درونم ایجاد می کنم که خیلی قدرتمند کننده است و دوست دارم با شما هم به اشتراک بگذارم…

      به خودم میگم آقا محمدحسین شما موفق شو ، تو سکوت ادامه بده … به چیزهایی که دوست داری برس و شاکر باش (منظورم بیشتر اهداف مالی هستش)

      نگران دیگران نباش … خدا خودش غربال می کنه … خوب ها رو جدا می کنه و کنارت قرار میده ، یا شما رو هدایت می کنه به محیط های بهتر و می بره پیش افراد خیلی های لول تر … این کار جهانه.

      به خودم میگم آقا محمد حسین …

      اینکه فقط خودت رو در رأس ببینی و تمرکزت فقط بر روی اهدافت و لذت بردن از زندگیت باشه ، اسمش غرور نیست ، اسمش ارزش قائل شدن برای خود ، هستش.

      اینکه تو جمع ها نامناسب که حرف های سیاسی و اقتصادی میزنند ، چه آشنا پ چه غریبه شرکت نکنی … و حتی اگه در جمعشون هستی تا صحبت ها شروع میشه ، بلند بشی بری بیرون … اصلا غرور نیست ! اسمش ارزش قائل شدن برای خودته

      من به لطف الله پنج ساله که دارم پیاپی روی ساختن عزت نفسم و تمرکز بر نکات مثبت خودم و دیگران کار می کنم ، خب نتیجش هم مشخصه ، رفقای فوق‌العاده ارزشمند و دوست داشتنی… دریافت عشق و عزت و احترام از افراد غریبه و آشنا … کسب اعتبار نیک و شهرت در کسب و کار خودم و منطقه‌ای که در اون مشغول به فعالیت هستم.

      من این همه نتیجه در زندگی‌ام دارم ، در مورد استفاده از قانون… اوکی حالا میام تمرکزی رو‌ی رسیدن به اهداف مالی ام و روی پر رنگ کردن توانایی هایم در ذهنم و تخصصی که کسب کردم و ارزش خلق کردن تمرکز می کنم ، پاداشش هم میشه ورود ثروت و نعمت های بیشتر به زندگی ام ، و به طَبع عزت نفس بیشتری هم کسب می کنم به خاطر دست آورد هایم و می توانم با این عزت نفس خیلی بیشتر کارهای خیلی بزرگتری هم انجام بدهم.

      الهی به امید تو …

      خداوند یار و نگهدار و هدایت گر ما باشه به سمت زیبایی های بیشتر

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
      • -
        شهلاحیدری گفته:
        مدت عضویت: 1579 روز

        به نام خدای نازنینم

        سلام به شما آقای تجلی عزیز

        کامنت شما رو چند روزی هست خوندم اول ازینکه سپاسگزارم به خاطر کامنت پر ارزشتون که برام نوشته بودین،دوم اینکه خواستم در بهترین حال خودم جواب کامنتون رو بدم وعجله ای نکردم،البته که دیگه این صبر وحوصله برام خیلی عادی شده وعجول بودن رو کاملا کنار گذاشتم

        به نکات عالی اشاره کردین،وبه عنوان نشانه ای از طرف خداوند حتما ازشون استفاده خواهم کرد

        حال وهوای این سایت قابل وصف نیست،هبچ جای جهان همچین استاد و دوستانی رو نمیشه پیدا کرد

        خیلی خداروشاکر هستم من رو به این مسیر هدایت کرده..

        من هم مثل شما تو یک سری از مسائل مخصوصا در روابط پاشنه ی آشیلم بوده ولی الان متوجه میشم چرا باید یه سری از اتفاقات میفتاده

        رهای رها شدم ودیگه دست وپا نمیزنم،چون صفر تاصد رو به خودش سپردم ودخالتی نمیکنم،وقتی سکان رو به دست خودش میدی پس چه بیم از اتفاقات

        هر چه پیش آید خوش آید

        بهترینهارو براتون آرزو دارم

        در پناه خودش باشیم که به شدت کافیست

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای: