این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://www.tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2015/12/عکس-سایت.jpg400510گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2015-12-06 20:10:132020-08-28 09:54:11کلیپ انگیزشی شماره ۴ | گروه تحقیقاتی عباس منش
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
استاد جان چقدر برخلاف فایل هایی که جدید میزارید و حتا حتا شنیدن صداتون به آدم آرامش محض میده که اون کاملا از درون آگاه. تکامل یافته و زیباتون میاد فایل های قدیمی پر از انرژی انگیزه همراه با یه عالمه باور توحیدی و قدرت حرکت و انگیزه بوده
خاطره دارم از همسرم در سال 96 که اون زمان در کارش ورشکسته شد و سرمایش صفر شد و هر چی داشت رو فروخت تا بدهی هاش رو بده
هر شب میدیدم که اشک میریزه و سپاسگزاری میکنه و خدا خدا میکنه
خدا رو شاهد میگیرم که بعد از 6 ماه ورق زندگی ما کاملا برگشت همسرم دوباره تو کارش موفق شد. سرمایه ای که به صفر تبدیل شده بود نه تنها برگشت بلکه صدها برابر شد
و خدا رو شکر تا همین لحظه زندگی من سرشار از وفور نعمت و برکت و لطف خدای مهربون هستش
و من همیشه برام سوال بود که واقعا همسرم تو اون شرایط سخت چطور میتونست انقدر شکر گزار باشه و ایمانش رو از دست نده(اون موقع من هنوز تو مدار آشنایی با شما نبودم )بعدها ینی از حدود 2 سال پیش که شروع کردم به گوش کردن فایل های شما و خواستم همسرم رو با شما آشنا کنم همسرم گفت که شما رو میشناسه وقتی پرسیدم چطور گفت اون زمان که ورشکسته شدم یادته؟؟؟میشستم تو ماشین با گریه فایل های انگیزشی استاد عباسمنش رو گوش میکردم…
استاد جانم من رفاه الان زندگیم رو مدیون کلام جادویی شما هستم که اینطور به همسرم قدرت. ایمان و باور حرکت دادید تا نا امید نشه. بلند شه و محکم تر و قدرتمند تر از قبل مسیرش رو ادامه بده
خدا رو شکر برای وجود پر برکتتون
خدا رو صد هزار مرتبه شکر که ما رو در مدار دریافت کلام الهی شما قرار داد
الهی که دست خدا همیشه روی شونتون باشه و لذت ببرید از این حمایت و همراهی دوشادوش رب العامین
خیلی زیاد دوستون دارم
و هر آنچه از آرامش در زندگیم تجربه میکنم به اندازه ای که دارم از آموزه هاتون بهرهمند میشم و روی خودم کار میکنم و در زندگیم اجرا میکنم مدیون کلام توحیدی و الهی شما هستم
آنها میخواهند نور خدا را با دهان خود خاموش کنند؛ ولی خدا جز این نمیخواهد که نور خود را کامل کند، هر چند کافران ناخشنود باشند!
=====================================
نشانه ی امروز من:1404/8/8
صبح که این فایل رو گوشدادم،انرژیم برای تیک زدن هدفم صد برابر شد،مخصوصا که این روزهای آخر پر از بشارت بود،از خواب ها و رویاهای صادقه که به دستم رسید تا هدایت هایی که از هر جایی دریافت کردم.
با تموم قوا و انرژی مثبتم تصمیم گرفتم امروز بالاخره تایپ کتابم رو تموم کنم و برم برای مراحل چاپش.
جملات پشت سرهم به قلبم جاری میشد و نوشته میشد…خط ها پشت سرهم به رقص درومدند…
همزمان با نوشتن خط های آخر،صدای باران به گوش جانم رسید،نه یک باران آرام…بارانی سنگین و بی وقفه وبی پروا…
یاد صدای استاد در توحید عملی 9 افتادم:خداوند داره قدرت خودش رو نشون میده…
صدای دلنشین باران پائیزی هم نوا شد با هدایت قرآن از تلویزیون:
سپردمش دست مهندسی که همیشه برام تیمارش میکرد،سفارش کردم بهش احتیاج دارم،لطفا زودتر درست شه…
الان که دارم این کامنت برای کنترل ذهنم مینویسم یک ربعی میشه که بهم زنگ زدن و گفتن هارد لپ تاپ کاملا سوخته و هرچی توش بوده پریده و دیگه هیچ دسترسی به اطلاعاتت نداری!
_از نوشته هات بک آپ داری؟!
_نه ندارم.من اصلا فکرش رو نمیکردم این اتفاق بیفته.
از شدت شوکه شدن خنده م گرفته بود،گفتم ببخشید اینا خنده های عصبیه،نمیتونم کنترلش کنم،گفت من شوکه شدم چه برسه به شما،میفهمم…
دوباره گفت من یک بار دیگه تموم تلاشمو میکنم و بهتون خبر میدم.
گوشی رو که قطع کردم خنده هام با گریه قاطی شد.
چندتا نفس عمیق کشیدم و با خودم تکرار کردم،من به خدا اعتماد دارم،من به خدا اعتماد دارم،هر اتفاقی بیفته همون خیره ست،من هیچی نمیدونم،خدا میدونه،من نمیدونم،من به خدا اعتماد دارم.استاد گفت یک لحظه ای هست که آدم ها اونجا کم میارن،من نباید کم بیارم،من دارم امتحان میشم،من این همه مدت حالم عالی بوده،این اتفاق هرچیزی که هست اومده من رو به خواسته هام برسونه،ظاهرش خیلی ناقشنگه، ولی داخلش حتما یک گیفت بزرگ هست.
من باید ایمانم رو حفظ کنم همونطور که زمان ریجکت شدن انتقالیم ایمانم رو حفظ کردم.
من باید ایمانم رو حفظ کنم همونطور که زمان رفتن به اورژانس کودکان ایمانم رو حفظ کردم.
من باید ایمانم رو حفظ کنم همونطور که تو کیش ایمانم روحفظ کردم.
به یقین ما شما را امتحان می کنیم تا مجاهدان از شما و صابران را مشخص نماییم، و اخبار شما را نیز [که اعمال و اسرار شماست] می آزماییم [تا صدق و کذب شما را در همه امور معلوم بداریم.]
و همان گونه [که شما را به راه راست هدایت کردیم] شما را امتی میانه قرار دادیم تا [در ایمان، عمل، درستی و راستی] بر مردم گواه باشید و پیامبر هم گواه بر شما باشد. و ما قبله ای را که بر آن بودی فقط به خاطر این قرار دادیم تا کسانی که از پیامبر پیروی می کنند از کسانی که از اسلام و اطاعت پیامبر برمی گردند معلوم و مشخص کنیم؛ گر چه این حکم جز بر کسانی که خدا هدایتشان کرده گران و دشوار بود. و خدا بر آن نیست که ایمان شما را تباه کند؛ زیرا خدا به همه مردم رؤوف و مهربان است.
سعیده جان.دقیقا یه هدایتی دو هفته پیش اوند.که نمونه دستکشامو بفرستم برای یه خانم ایرانی.برای فشن شوی دبی..
من فرستادم..نزدیک به یه هفته..ایشون هیچ پیامی به من نداد…
یکم بهم ریختم گفتم حتما خیره انشالله..
یه حسی گفت بیام از اول اون فایل رو تدوین کنم…
گفتم بیام دوربین گوشیمو بزارم یه فیلم از خودم و توضیحات کارمو بزارم..
ابنم فرستادم..دیدم..اصلا دانلود نمیشه..بازم کنترل ذهن کردم..
.
دیکه رهاش؟کردم..و از خداوند طلب هدایت کردم..هدایت اومد ..که یادته چه برخوردی با دوستت توی دوسال خورده ایی سال پیش داشتی..بهمون صورت نمونه کارتو بفرس…
و من طبق هدایت بازم کارمو فرستادم…
و بازم خونده نشد..هیچ پیامی از ایشون ندیدم….
تا اینکه بازم با یه کنترل ذهن قوی..
چند روز پیش بهم گفت بازم یبار دیگه کارتو خلاصه کن.به این صورت بفرس..
و من تمرکزی رفتم توی اتاق کارم یبار دیگه نمونه کارامو جمع جور کردم و فرستادم.
.
به محض اینکه پیامم با شما تموم شد..کامنت قبلیم..
وقتی نتم اومد بالا…اون شخص بهم کامنت داده بود.طرحتونو برای فلان شماره بفرس..
و من فرستادم..اینبار دقیقا با چند دوره فیلتر…
تا بالاخره طرحم ثبت شد..
تا روز گذشته توی خوندن کامنتای بچه ها بودم..ندا اوند..که نرگس ثبت شرکتتو بفروش..
من سال 95.. یه شرکت توی حیطه طراحی و دوخت ثبت کرده بودم….
و ندا اومد بفروشمش..قدمهای اول برداشته شد…
حالا ببینیم این هفته چه مسیری در جریان دارییم..
..نتیجه کارم هر روز داره بزرگ و بزرگتر میشه..منم سعی کردم اونروزا رو کنترل ذهن کنم..چه درهایی بروم باز شد..
چقدر ویرایش کارام زیباتر شد..
چقدر الان خودم راضی ترم..
فعلا دستتت خدای مهربون میسپارمت..دوست عزیز هم بهشتی من در دنیا و آخرت…
سعیده جان یچیزی همین چند دقیقه پیش این پیام رو از استادم دریافت کردم..
من نمونه کارمو براش؟فرستادم.اینو واسم فرستاد..
(چطوری فراخوان روپیداکردی
پسرم مهندس نفته داره ارشد میگیره میدونه دبی وکشورهای عربی نیرو میگیره ولی نمیدونیم چطور
اگه راه گرفتن نیرو رو پیدا کنیم بصورت کاری میتونه بره البته به زبان هم مسلطه
البته دریک شرکت معمولی کار میکنه چون استخدام وکار درنفت مافیا وپارتی میخواد)…
میدونی این جنسش چیه….
همون جنسی که قبلا همه ماها همین افکار رو داشتیم…
ولی لطف خدا ما رو با همزمانیها هماهنگ کرد…
اره نرگسی که 10 سال کار کرد..چرا نتونست همچنین کاری رو انجام بده..
الان تونسته!…
چرا!؟
چون با خداوند هماهنگ شده…
هنوزم نمیدونم مسیر بعدی چیه!؟فقط به هدایتها به این مسیر رسیدم..
و سعی کردم تسلیمش باشم…
یوقتایی از لحاظ ظاهری شرایط بهم ریخته میشه.ولی سعی کردم تسلیمش باشم…
خدا جوابِ ایمان وکنترل ذهنمرو داد،خدا دوباره شاخه رو آورد پایین،خدا دوباره درهارو باز کرد!!!
تازه از پیش مهندس برمیگردم،یک جعبه شیرینی گرفتم رفتم پیشش،با تموم قلبم ازش سپاسگزاری کردم،به خدا باید میدیدش،انقدر خوشحال شده بود،چشاش برق میزد،اصلا انتظارش رو نداشت که من برم اینجوری ازش تشکر کنم…
ولی من شاگرد بهترین استاد معنوی جهانم،استاد هم بهم یاد داده باید از دستان خدا تشکر کنم،نمیدونی چه حجمی از نور با یک جعبه شیرینی ساده و دیدن خوشحالی من به قلبش وارد شد..
بهش گفتم دعا میکنم اگر جایی کارتون گره خورد،خود خدا گره رو براتون باز کنه…
سمانه جانم،اسم کتاب از یک سال پیش بهم الهام شده،اسم قشنگیه،انشالله که میدرخشه،چون که من ننوشتم ،خدا نوشته…خودش درخشنده ش میکنه…
دوستت دارم سمانه،خدا میدونه چقدر از خوندن کامنتات ازت یاد میگیرم،فاطمه جان گفت قراره کانال یوتیوب خودت رو بزنی،خیییلی خوشحالم برات. ..
به امید شنیدن موفقیت های کوآنتومیت ودیدارت در بهترین زمان ومکان
خیلی دوست دارم همیشه بتونم کامنت ها و داستان های پر بار شما را بخوانم.
قلم شیوا و بی نظیری دارید و حتی در آخرین کامنتی که از شما خوندم نشستم و گریه کردم از سر ذوق، شوق، و سپاسگزاری از خداوند که چقدر زیبا سعیده شهریاری را هدایت کرده است.
سعیده خانم عزیز.
خدا خودت، و بچه هاتو حفظ کنه.
یه چند تا راهکار عملی میدم بهتون برای بعد. میدونم حالا دیگه مناسب نیست ولی در آینده قطعا برای شما بهترین اتفاقات می افتد.
ببین ما یه چیزی داریم به اسم فضای ابری.
مثل هارد کامپیوتر شماست منتهی در فضاهایی مثل گوگل درایو و وان درایو اطلاعات ذخیره میمونه.
اساس پشتیبان گیری با ایمیل شما انجام میشه.
صفحه اول گوگل را باز کنید کنار عکستون 6 تا نقطه است رو اون بزنید سندنگار یا sheet هست که دقیقا نرم افزاری مشابه به word هست و همینطور که شما دارید تایپ میکنید، خودش بکآپ میگیره.
حالا اگه دوست دارید از همون word استفاده کنید، یه اکانت outlook بسازید و تو نرم افزار word اون بالا سمت راست یه گزینه sign in هست.
بزن روش و با ایمل outlook وارد شو.
موقع ذخیره فایل، روی onedrive بزنید و توی وان درایو خودتون این فایل را ذخیره کنید.
اینجوری هیچ وقت حتی اگر مثل الان هارد لبتاپ بسوزه، شما اطلاعات مورد نیاز و مهم خودتون را از دست نمی دهید.
قطعا شما بهتر از من میدونید که خیری در این موضوع هست و من سپاسگزار خداوند هستم و مطمئنم شما یک روزی در مورد خیری در آن هست.
سعیده جان منم چند روزی هست به یک تضادی برخوردم که دارم میبینم خداوند داره قدم به قدم هدایتم میکنه بفهمم چجوری جلوی افکار نامناسب را بگیرم، مثل کامنت شما
و چجوری بتونم این باگ را بشناسم که دیگه وقتی از این دست اتفاقات افتاد بر نگردم پائین.
راستی یه چیزی هی بهم الهام میشه بهتون بگم.
بعضی مواقع هارد از جای خودش در میاد.
یبار بگو ببین شل نشده و از جای خودش در نیومده.
برای خودم پیش اومد این موضوع. اون موقع توی معدن وسط بیابان کار میکردم و هفته ای 1 بار برمیگشتم اصفهان. تا اومد اون 1 هفته تموم بشه من خیلی خوب ذهنمو کنترل کردم.
و بعد دیدم فقط این شل شده و در اومده از جای خودش.
ان شاءالله هرکجا هستید در پناه رب العالمین شاد، سالم، ثروتمند و سعادتمند در دنیا و آخرت باشید.
توی سه ماه گذشته، روی یک داستان کار میکردم که همه چیزش برام جدید بود… موضوع، محتوا و لحنش.
خب، خیلی کارها کردم که این کار جمع بشه… بماند.
حالا تو سیزدهمین بازنویسی هستم.
دوهفته پیش گفتم: تمومه. دیگه روی این کار نمیکنم. هر چی تو چنته داشتم، برای این رو کرده م.
این هفته رفتم یه دفتر جدید برای خودم درست کردم. با کاغذهای سفید درجه یک. دفتر قبلی از کاغذ کاهی بود.
چند روز پیش دوباره ویرم گرفت که روی دفتر خوشکل جدید، یه بازنویسی جدید بذارم… هر بار بازنویسی میشه رفتن به یه مدار بالاتر در حیطه ی نوشتن اون داستان.
الان ، داستانم اصلا قابل مقایسه با ویرایش اول نیست.
هر بار، کمی بهتر… یک نقطه ویرگول صحیح تر.
همزمان، دارم زندگی میکنم. با بچه هام بزرگتر میشم و برای معیشت، راههای جدید رو امتحان میکنم.
این، آفرینشه! پا توی کفش خدا کردنه! دیگه لزوما بندگی کردن صرف نیست! به همین خاطر، سخت تر از فروش خواربار، دم مغازه ی عباس آقا، یا مسافرکشی کردن تو تاکسی اینترنتی یه. البته باید به خاطرش مثل همون کارها، اینجام بنده خوب و شریفی بود، ولی باید خیلی پوست کلفت تر از بقیه ی بنده های خوب خدا باشم!
چند روز پیش، کیفم رو گذاشتم تو ماشین تا برم دنبال مه تا، در مدرسه ش. یهو فکر کردم: اگه دزد ، اشتباهی بیاد به هوای پول و اینا کیف رو از تو ماشین بزنه، چیکار میکنی علی؟
خب، نه فقط اون داستان، حدود 17 تا کار چاپ نشده، تو سه تا دفتر قطور، توی اون کیف هست، حاصل 4 سال کار! و طبیعیه که شیطان بخواد در این شرایط، تو دلم رو خالی کنه.
گفتم: خب، بهتر! یه ویرایش اضاف تر!! من عاشق این کار هستم! مال خودمه! از منتهای قلبم دارم اینا رو مینویسم.. برای بچه هام! برای بچه های مردم! چه بهتر! بذار شراب کهنه بشه! دیرتر مینویسمشون! با ویرایش جدیدتر!
خودم از خودم حیرت کردم. ولی شاید این، ارزش افزوده ی کار نویسندگی، برای ذهن قدرتمند من باشه. داره بهم میگه: همه ش خودتی و ذهن قدرتمندت… هارد اکسترنال پشت چشمات مهمن! اون خودش به روز میشه! بهتر میشه! به خاطر همین، هر فرصت بازنویس و ویرایش، مثل تایم اوتی هست که از زمان گرفتم. به خاطر وجود فرصت بازنویسی، ممنونم.سه تا دفتر قطور کیفت کیلو چنده؟
بالاخره یک روز میام شیراز و میبینمتون،نه فورا!ولی حتما!
خداوکیلی چطو ایتو خوووب مینویسید؟!مرسی برای دلگرمی های خط به خط تلگرافتون،مرسی که جملات رو به رقص درمیارید،مرسی که با کلمات شیرینی درست میکنید،مرسی که انقدر خوشگل قیمه هارو میریزید تو ماااست هااا،شما بی نظیرید،بی نظیر…
براتون آسونی های بیشتر آرزو میکنم،رها شدن در آغوش خدا،یک جنسی از آرامشِ تسلیم شدن در آیه ی ایاک نعبد و ایاک نستعین،اهدنا الصراط المستقیم…
مثل همیشه در پناه نور میسپارمتون و دعا میکنم الله یارتون باشه همیشه.
در رابطه با بذل محبتهای بی بدیل سرکار، نسبت به بنده حقیر،باید عرض کنم که:عامو ، آرمادا…!
گمونم گفتی معنیش میشه بیخیال.. این بود که با لفظ مقدس عامو ترکیبش کردم. محصول حاصله، حاوی ملاتونین طبیعی با عطر جنگل ناهارخوران خواهد بود. مثه این میشه که سر ظهر تو شیراز دوغ بخوری، بیفتی!
کامنتتون خیلی برام جالب بود و دوست داشتنی.کلا سبک و سیاق کامنت ولحنتون جذاب بود واسم.
میشه لطفا خواهش کنم بیشتر از نویسندگی و کارتون صحبت کنید برا من وتوضیح بدید؟
که آیا این شغل دائمی شماست و یا اینکه جدیدا بهش روی آوردید؟کتاب چاپ شده ای دارید یا نه؟واینکه سبک داستانتون چیه؟کودکان یا بزرگسالان؟رمان یا داستان کوتاه؟
من کامنتای زیادی ازتون خوندم ولی نمیدونستم دست به قلم هستید.حقیقتش الانم حس میکنم کامنتتون برای من ی نشانه اس.ی هدایت.ی نشانه از هزاران نشانه ای که چشم انتظارشم.
خیلی تو سرم افکار زیادیه ولی نمیخوام به زبون بیارمش چون وقت گفتنش نیست.
بهرحال ممنونم از شما بابت کامنت قشنگتون حال دلم رو خوب کرد.
ببخشید. نمیدونم چرا پاسختون رو توی میل باکس ندیدم که بخوام جوابش رو بدم. به هر حال اگر پاسخم با تاخیر بوده، ببخشید.
من آدم بسیار خوش شانسی هستم… همه ی زندگیم آرزو داشتم نویسنده بشم و این آرزو رو با خودم به میانسالی آوردم و یک ثانیه هم فراموشش نکردم.
قبلا تو محافل ادبی و انجمن سینمای جوان شیراز رفت و آمد داشتم و چند تا فیلم کوتاه هم ساختم، ولی علاقه اصلیم داستان بود. داستان کوتاه.
دیگه گذشت و با همسرم که ایشون هم فیلمساز تجربی کوتاه بود، ازدواج کردیم و زندگیمون، رفت تو تامین هزینه و جمع کردن مشکلات زندگی عادی. من کارمند کارخانه لاستیک سازی بودم و هزینه اصلی زندگی ما از اونجا میومد.
بود تا 4 سال پیش که بازنشسته شدم. کارخانجات لاستیک سازی، به خاطر وجود مواد شیمیایی، تابع قانون سختی کار هستند. بعد از 20 سال خدمت، بازنشسته شدم.
بعدش با همراهی رفیق عزیزم، دکتر علی امینی، یک انتشاراتی ثبت کردیم تا کتاب کودک تولید کنیم.
حالا 4 ساله که روز و شب من شده تولید کتاب برای بچه های کوچولو، حدود گروه سنی الف و ب. کاری که همیشه عاشقش بودم رو بدست آوردم. فعلا 4 تا کتاب شعر چاپ کردم. نویسنده مشترک هستم با آقای دکتر امینی. من ترانه ها رو مینویسم و ایشون نکات ادبی شعر رو کنترل میکنه و نهایتا با هم شعر رو تمام میکنیم.
تصویر سازمون هم خانوم ملیحه طوبایی، همسرم هستند. توی گوگل سرچ کنید، 4 تا کتاب شعر اول ما رو میاره. میتونید ببینید.
اسم انتشارات ما بادام هست. توی شیراز مستقر هستیم.
امیدوارم تونسته باشم کمکی کرده باشم. اگر هر کمکی خواستید که من میتونم موثر باشم در رفعش، در خدمتتون هستم.
خیلی خیلی خوشحال وخرسندم که پاسخ سوالم رو دادید و یک دنیا از شما ممنونم.فدای سرتون اگر دیر جواب دادید.خواست خدا بوده قطعا که در بهترین زمان جواب منو بدید.این روزها اتفاقا از هر گوشه وکناری هدایت ها و دریافت های معجزه آسایی دریافت میکنم حتی اگر از خداوند درخواست نکرده باشم.
چقدر داستان زندگیتون جالب و دوست داشتنی بود.
چقدر خوشحالم که به آرزوتون رسیدید و الان دارید اون آرزو رو زندگی میکنید.نوش جونتون.گوارای وجود این حجم زندگی شیرین.
نمیدونم چرا هرچی بیشتر توضیحاتتون رو میخوندم حس میکردم آشنا هستید برام.وحتی اسم وفامیل همسرعزیزتون.
نمیدونم شاید فیلم کوتاهتون رو توی تلویزیون پخش کردن ومن دیدم.ولی عجیب همه چیز آشنا بنظرم اومد.
خیلی انگیزه بخش بود برام صحبت هاتون.
کلی لذت بردم.انشاا…که همیشه وهرلحظه بهترینهابراتون رقم بخوره.
خیلی خوشحالم که این متد برای شما مثمر ثمر بوده. بچه های منم سالهاست به لطف رفیق قدیمی کودکیم، یک ارزش افزوده به سرگرمیهایشان اضافه شده. این هم از خوش شانسی های زیاد من بود.
این علاقه و کار جدید من هم تکمیل کننده همان متد هست، با تمرکز بر زبان مادری خودمان.
تمرکز بر نکات مثبت هم ارزش افزوده ایست که از اینجا به شعرها و داستانها اضافه میشود، بطور ناخودآگاه. من و رفیقم روی این نکته اتفاق نظر داریم که باید از منتهای قلب و با شادی و ایمان به زندگی بچه هایم و بچه های دیگران، عشق و امید پمپاژ کنیم. این چیزی است که به خاطرش هر روز از خواب بیدار میشوم.
سایت عباسمنش و فرشته هایش، مامن خاطر من و ذخیره مخفی انرژی من هستند، برای بهتر شدن و بهتر دیدن. کامنت امروز شما هم روزم را ساخت…ممنونم.
خیلی خیلی برات خوشحالم که رسیدی به مرحله چاپ کتابت.خانوم پیشاپیش تبریک صمیمانه منو از صمیم قلبم پذیرا باش.انشاا…به چاپ 100 ام برسه.که میدونم میرسه.فقط حتما بیا اینجا معرفیش کن بریم بخریمش و لذت ببریما.یادت نره؟
سعیده جانم نمیدونم باید از شما تشکر کنم یا از خدای عزیزم یا از استاد جان جانان؟
ی مدت اکثر کامنتات ناخواسته برای من شده هدایت.اون فایلای 12 قدم رو که گهگاهی مرور میکنی و میای میگی باور کن وقتی منم میرم مجدد گوشش میدم میبینم یا خداااااا این چرا دقیقا حال روز فعلی منو توضیح داده؟مگه میشه؟مگه داریم؟
الان همین فایل قدم 9جلسه پنج که توی کامنت قبلیت نوشته بودی بطور معجزه آسایی دقیق دقیق شرایط فعلی منو بازگو میکرد و استاد جان راه حل میدادو طبق معمول انرژی میفرستاد.
سعیدهههههه تو چنین خوب چراییییییی؟؟؟
خیلی خوشحالم که ایمیلم رو فعال کردم که کامنتات واسم نوتیفش میاد و من میتونم حظ وافر ببرم از درونیاتت.
ازخداوند از استاد ازتو از همه کائنات سپاسگزارم بابت این هدایت های حتی ناخواسته.خیلی دلنشینه که تو جوری بیفتی تو مسیر که بخوای نخوای خدا باهات حرف بزنه.
سلام آبجی سعیده جانم ..سلام خانم شهریاری عزیز..سلام به دختر خدا سلام به شاگرد اول کلاس استاد عباس منش
خدایا نمیدونم چرا دادم گریه میکنم؟؟؟مگه نوشته های من از دسترسم خارج شده؟؟من چم شده؟؟ آبجی جانم تو کی هستی که حتی توی این شرایط هم میشه ازت یاد گرفت واقعا وقتی نوشته هاتو خوندم دو تا حس بشدت قوی در اعماق قلبم حس کردم و همچنان دارمش .اول اینکه خدایا چقدر بنده هات و مخصوصا بنده های عباس منشیت و بطور ویژه سعیده شهریاری خفنن و چقدر ایمان و توکل به تو داره موج میزنه و دوم اینکه بوالله حسی در قلبم دارم که در همین چند ساعت آینده حتی اگر شده فقط متن کتابت را از تو اون دستگاه در میارن و تو میایی اینجا و به همه ما اطلاع میدی
مطمئنم که این اتفاق افتاد تا ایمان همه ما را توسط اون تقویت کنه
اصلا مگه میشه به خدا اعتماد کرد و جوابش اوکی نباشه؟؟؟
خدایا شکرت بابت این اتفاق که باعث شد اعتمادم بهت هزاران برابر بشه و باز هم نشون دادی حواست به ما هست
سعیده خانم شاید باورت نشه که البته میدونم باورت میشه ولی در سخت ترین شرایط زندگی ام بودم که نجواهای ذهن داشت داغونم میکرد چون بعد از 24 سال و در حالیکه میتونستم حدود یازده سال دیگه سر شغل فعلیم بمونم ولی با اموزشهای استاد و توکل و اعتماد به خدا درخواست بازنشستگی دادم(شغل من سخت و زیان آور بود و میتونستم بعد از بیست سال اینکار را بکنم ولی میترسیدم ) و بالاخره تصمیم بزرگ زندگیم را گرفتم و از اون محیط داغون بیرون اومدم و الان 14 روز است که دنبال کار جدید هستم و خب طبیعیه که ذهن نجواهای خودش را داره و من هم که هنوز تکاملم را طی نکردم بعضی وقتها ترس میاد سراغم که خدا با کامنت چند شب پیش شما و پیام الان شما ،نوری به دلم انداخته که تا کیلومترها جلوترم را روشن کرد و خیالم راحت شد که خدا حواسش به من هست و دیگه نگران نیستم و بزودی میام و از نتیجه این تصمیمم که نمیخواستم از مستضعفین باشم و در جواب خدا که گفته مگر زمین خدا پهناور نبود، یکبار دیگه مهاجرت کنم به یک محیط جدیدتر و مطمئن هستم که میشه ..نمیدونم چجوری ولی میدونم که میشه
نمیدونم از افتتاح شهر کبابم خبرداری یا نه رفیق جان؟!
دیروز جمعه بود …
انفجار مشتریها در شهرکباب
خدارو صدها هزار بار شکر میکنم بدون هیچ تبلیغ و سرو صدایی کارمون رو حتی بدون تابلو شروع کردیم به حول وقوه ی الهی هنوز 20 روز نشده دیروز وپریروز با موج عظیمی از مشتریها روبه رو شدیم که توی فضای 700 متری جا برای سوزن انداختن نبود و زمان انتظار برای غذا گاها به نیم ساعت هم میکشید..
خلاصه جونم برای رفیق عزیزم بگه که همه چی عالی داشت پیش میرفت، دیشب شادان وخندان با احسان عزیزم اومدیم خونه خبر فروش بی سابقه وعالی رو به بچه هامون دادیم و با کلی حال خوب وسپاسگزاری خوابیدیم وصبح با صدای زنگ همکاران از خواب بیدارشدم البته احسان جان صبح زود برای خرید هر3 شعبه رفته بود …
همکارم گفت خانم از اماکن اومدن شهرکباب رو پلمپ کردن رفتن …فقط ازم خواستن به شما اطلاع بدم برید اداره ی اماکن…
یه نفس عمیق کشیدم ..
گفتم ای خداجون شکررررررت
چی میخوای بهم بگی من آماده هستم.
بعدش توی ارامش نشستم رو به دفتر ستاره ی قطبیم..
نوشتم خدای من الخیر فی ماوقع..
توی زندگی با استاد یاد گرفتم تنها وظیفه ی من کنترل ذهنمه و لذت بردن از زندگیمه. بقیه ی کارا وظیفه ی خداست
خوب لیلا جان الان چی بهت احساس خوبی میده ؟
اینکه نگران وپریشان پاشی بری اداره ی اماکن که آقا ما چه مشکلی داشتیم که اومدین پلمپ کردین ورفتین یا اینکه دوست داری کجا بری چیکار کنی که احساس بهتری بهت بده..
خدای مهربونم توی قلبم اروم گفت دلم پیاده روی کوتاه ویه قهوه ی ایتالیایی ناب تویه کافه ی زیبا به نام سرزمین قهوه میخواد ..
گفتم چشم عشق عزیزم بزن بریم ..
پیاده روی کردم باچشم دلم
تمام زیباییهای فصل پاییز وصدای قشنگ پرنده ها و پاکی آسمان وصدای نفسهای خودم وقدمهای شمرده شمرده ام وسپاسگزاری..
رسیدم به کافه سرزمین قهوه
یه کافی ایتالیایی سفارش دادم با توجه به نکات زیبای اونجا وعطر خوش قهوم حال دلم عالیتر شد ..
بعد گفتم برم شهرکباب ،قطعا هرچی باشه خیره..
رسیدم شهرکباب ..
روی درب بزرگ ورودی یه بنر بزرگ بود که شهرکباب به علت تعمیرات ناگهانی امروز تعطیل میباشد ..
لبخندی به پهنای صورتم
بابا احسان جان لحظاتی که من قهوه میخوردم و کیف میکردم توبه چی فکر کردی اخه..
اینم از فضل خداست ..
از در کوچیک که پلمپ نبود وارد شدم همکارام اونجا بودن مثل گلهای پژمرده..
با خنده وپراز انرژی گفتم بچه ها خداقوت این یه فرصته استثنایی خدا بهمون عطا کرده ..
هم رستوران رو بعد اون شلوغیه دوروزه یه صفا بدیم هم ایرادات کارمون رو درست کنیم که سریعتر خدمات بدیم
خلاصه بچه ها که ده نفر بودن یه نگاهی پراز معنا بهم کردن و یه انرژی باحالی به راه افتاد که بیا وببین ..
سعیده جان سعیده جان
صدای خنده وشادی توی محوطه ی باز پیچیده بود
سالنکارهای اقا حیاط وسرویس هارو تمیز کردند وشیشه های هردوتا سالن رو اساسی پاک کردند
سالنکارهای خانم هم هردوتا سالن رو از بیخ وبن تمیز کردند ویخچالهارو مرتب وتروتمیز کردند..
بچه های اشپزخانه هم که میزکارها ووسایل رو جابجا کردند زیرو بم آشپزخونه تمیز ومرتب شسته شد ..
زنگ زدم کترینگم غذا فرستادند شهرکباب
خوش وخرم همگی ناهار خوردند.
همه جا مثل دسته ی گل شد .
تازه احسان عزیزم زنگ زد دوربین کارا اومدن همه جا دوربینم نصب کردیم..
خلاصه که یه انرژی عالی اونجا ذر جریان بود ومن وهمسرم این تعطیلی رو اتفاقا یه فرصت برای ریکاوری مجموعه و پرسنل وخودمون شمردیم ..
وچون دلمون قرصه که کارما هیچ عیب وایرادی نداره و اماکن تنها به یک دلیل اونجا رو پلمپ کرده که درخواست رشوه دارن ما هردویعنی منو همسرم خیلی چغر وبدبدن وایستادیم که صبح بشه بریم توی دل ایمانمون وتوحیدمون
که باور داریم ،قدرت دادن به عواملی که هیچ قدرتی ندارن و چشمشون به خورده نونهای دست مردمه،شرک مطلقه
خلاصه که سعیده ی عزیزم
هرکدوم از ما توی مسیر رشدمون ،به دست اندازهایی برمیخوریم که قدرت قدمهامون رو تقویت میکنه
باهربار گذر کردن از این دست اندازها میدونی چقدر پاهامون جون میگیره..چقده قویتروبزرگتر میشیم.
شاید باید کتابت رو با یه ورژن دیگه ای از خودت بنویسی واینم هدایت خداست..
اون تلفن ناموقع
اون هشدار روی صفحه ..
دختر خوب خدا دیگه چه جوری خودش رو انقده روشن وواضح بهت نشون بده ..
یه نگاه زیر بغلت بنداز ببین اژدهایی چیزی نمیاد بیرون ازش مثل موسی
اینا معجزست نشانه ی واضح خدا
که سعیده جان دلم میخواد با این مداری که الان توش هستی بنویسی، فهمیدی ؟
یا اینکه ببینم چقدر میتونی صدای ذهنت رو خاموش کنی و ارام بگیری تا صدای منو بشنوی تا قدرت و معجزه ی منو ببینی
دست از تقلی برداری وبه راه حلهای من اعتماد کنی ..
مثال استاد برای اون داستان
بسته شدن سایتشون درست لحظه ی فروش و رفتن استاد به همراه مریم عزیز ومایک به تله کابین ولذت بردن از لحظه ی اکنون الگویی عمیق برای منه که توی این چندسال خیلی جاها به دادم رسیده ..
لذت بردن از زندگی تنها وظیفه ی ماست باز کردن گره ها و رفع مسائل وچالشهای زندگی کار نیرویی بزرگتر وقویتر واگاهتر و با نفوذتر و داناتر از ماست به شرط باور واعتماد
باورتون میشه از اول کامنتتون روداشتم با چشمان ذوقی ویک لبخند پر از آرامش میخوندم…؟!
باورتون میشه همین چند دقیقه پیش،همین چند دقیقه پیش،داشتم فکر میکردم یک روزی با فاطمه جان میریم به لیلا جان سرمیزنیم با یک دسته گل…من داشتم میدیدم اون صحنه رو!!!
چرا خدا این تصویر رو گذاشت توی سرم؟!چرا بعدش نقطه ی آبی پربرکتتون دستم رسید؟!
غیر ازینکه اون اول و آخر و ظاهر و باطنه؟؟؟!!!
غیر ازینکه همه چیز اوووونه؟!
ای الهی دورتون بگردم،دور این همه ایمان،دور این همه توحید،دور این همه توکل…
چقدر استاد به داشتن همچین دانشجو هایی افتخار میکنه…
من مطمئنم به پاس این کنترل ذهنتون،یک در رویایی در حال باااز شدنه…از جایی که تصورش رو ندارید…
همون خدایی که کتاب رو از توی لپ تاپ سوخته کشید بیرون…
همون خدا،همون خدا،همون خدا،همون خداااااااا….
بعله لیلا جان بشارتی…بشارت بده به مومنان…
ان الله مع الصاااابرین
یک دنیا شکلک چشم قلبی،یک دنیا قلب رنگی رنگی،یک دنیا عشق و مودت قلبی اتچ کردم به این کامنت که به قلب روشنت برسه…
استاد بهم یاد داده:چیزی که بتونی تجسمش کنی،میتونی خلقش کنی…
زودی میام پیشت…با رفیق جادویی…
دوستت دارم و در پناه نور میسپارمت،الله یار و یاور و وکیل مدافعتون باشه همیشه.
امروزم اماکن به علت عدم حضور رئیس اماکن به ما دستور فک پلمپ ندادند.
اما به خود خدا قسم ذره ای احساسم ناخوب نیست .
چون مشق عشق میکنم.
چون حال خوبم سالهاست از عوامل بیرونی بی نیازه ..
سالهاست که یارو دلیری دارم در وجودم که توی همون جگرکی کوچیک 35 متری با کلی بدهکاری تمام وجودم پراز حس سپاسگزاری بود..
الان به لطف فضل بیکرانش بهم فضای 700 متری بخشیده حالا اصلا فکر میکنم یکم دیرتر افتتاحش کردیم ..
موضوع مهم اینه که حاضر به باج دادن نیستم..
موضوع مهم اینه که میگن سکه بخرید بدید ولی برای جرم نکرده حاضر به خراج دادن نیستم..
گفتم اشکالی نداره بزارید بسته باشه من واین کارگرها هم خدای روزی دهنده ای داریم..
چندتاشون که خانواده داشتن رو بردم توی دوتا شعبه ی دیگم که بنده های خدا به رزقشون برسند البته اینم هدایت وچینش خدابود ..
سعیده جان من فقط وسیله شدم ..
اگه لیلای 7سال پیش بودم مثل اسفند میپریدم بالا وپایین..
الان یه آرامشی توی وجودم موج میزنه که نگو ونپرس.
حتی نزدیک ترین افراد زندگیم هم نمیدونن چی شده ..
چون اصلا بهش فکر هم نمیکنم .
اگر اینجا هم میگم برای گذاشتن ردپا برای خودم و افراد خانواده ی صمیمی عباس منشه که یادمون باشه از تضادها با چه ایمانی باید گذر کنیم .
با چه باورهایی باید به ارامش برسیم ..
سعیده جان ماشین دومیلیاردی صفر کیلومتر جلوی شهر کباب توی پارک بود .دوتا ماشین باهم برخورد کردند و اومدن خوردن به ماشین من ،ماشینم نیست ونابود شد ..
هنوز بیمه ی بدنه هم نکرده بودم ..
بخدا وندی خودش ،خم به ابرو نیاواردم.
به همسرم گفتم اصلا ناراحت نشو .
همینکه نه من ونه تو ونه هیچ کس دیگه داخل ماشین نبود فقط شاکر باشیم وبس ..
بقیش درست میشه .
اصلا فکر میکنم چندماه دیرتر ماشین خریدیم ..
نذاشتم هیچ کدوم از فامیل متوجه این داستان بشن تا برام ترحم ودلسوزی کنن ..
سعیده جان
رفیق جان.
مطمئنم همون خدایی که کتاب رو لز هارد سوخته کشید بیرون دقیقا کاری که با ابراهیم کرد واون رو از آتش سلامت بیرون اوارد میتونه منو هم از این بلایا سلامت وسربلند بیرون بیاره ..
من میدونم بهترینها در انتظارشه،چون روح من برای تجربه ی سعادت ولذت اینجاست ..
برای رشد وقویتر شدن اینجاست .
پاسخ تمام مسائل رو داره.
قدرتش از هر اتفاق واز هر آدمی یا ارگانی بالاتره..
بخدا خندم میگیره وقتی مردم به ما میگن با اماکن درنیافتید، بیچارتون میکنن .
دوتا سکه ی تمام بدید وقال قضیه رو بکنید ..
توی دلم میگم خداجون اینا هنوز تورو نشناختن.
اینا نمیدونن تو با یه پشه بزرگترین پادشاه نسل بشر رو از پا دراواردی..
اینا نمیدونن تو همونی بودی که خودمن رو بارها وبارها توی ناممکن ها به امکان رسوندی..
نمیدونن هیچ دستی بالای دست تو نیست ..
خدای من تو خودت توی کالبد رئیس اماکن برای من دستور میشی اونم نه با باج وخراج بلکه با عزت واحترام وعذرخواهی از اینکه چرا بی خود وبی جهت سه روزه محل کسب من رو تعطیل کردن ..
سعیده جان مشتاقانه وبا ایمان میام خبرهای خوشم رو به قول زبون شیرینت تلگراف میکنم ..
این روزا یه حس عجیبی دارم که استاد میاد ایران..
ومن دعوتش میکنم بیاد به شهرکبابم ..
با کلی بروبچه های شهرکباب ..
براش بنر خوش آمدگویی میزنم ..
تاج گل خوش آمدگویی میزارم جلوی شهرکبابم.
استاد با یه عالمه از بچه های سایت میان شهرکبابم ..
برای هر سنگی که توی دیوار اونجا گذاشتم همیشه این ارزو کردم که استاد من بیاد و نتیجه ی استادی خودش رو ببینه ،ببینه من وهمسرم چطور با کمک اموزش های ایشون تونستیم از تضادها گذر کنیم ،رشد کنیم ..
بخدا بوی استاد رو حس میکنم ..
نمیدونی سعیده جانم چه حس عجیبی دارم ..
انشالله شمارو هم شانه به شانه ی استاد میبینم
بزودیه زود
در آغوش میکشم ..
همونطور که زهره احمدجانی وپروین ستاره ای در آسمان هفتم منو پیدا کردند و چنان همدیگه رو در آغوش کشیدیم که گویی پاره ای از وجود هم رو پیدا کردیم ..
نور تلگراف شما به قلب من نشست،فتبارک الله به این همه ایمان و توکل و اعتماد به جریانی که با چشم قابل دیدن نیست…
ماها وقتی بیرون یک مسئله هستیم خیلی راحت میگیم چیزی نیست،درست میشه،مطمئنم خدا بهش کمک میکنه…
ولی فقط خدا میدونه اون کسی که تو شرایطش هست داره چه کنترل ذهنی میکنه که ایمانش رو حفظ کنه…
استاد تو جلسه 4 قدم 5 میگه: الان تاریخ گذشته،ما میدونیم چطور مکه بدون یک قطره خون فتح شد،اما خدا میدونه چه ایمان وتوکلی میخواست که تو اون شرایط استقامت بورزی…
لیلا جانم،میدونم که خیلی خیلی بهتر از من قانون رو بلدی و انقدر از تکراروتمرین قانون نتیجه گرفتی که همه چیز روحفظی.
فقط جهت یاد آوری:جلسه 4قدم5،جلسه7 کشف قوانین،جلسه 6 و 10 دوره ی هم جهت،خیلی میتونه به در امان نگه داشتن ذهن از فشارنجواهای شیطان کمک کنه…
منم مطمئنم به زودی قراره پاداش های مافوق تصوراتت دریافت کنی،یادت میاد اون روزی که داشتی تو دفترت شکرگزاری میکردی و با چشم دلت دیدی که باران ثروت داره روی سرت میباره،درحالیکه هیچی ازون بیرون مشخص نبود؟!
تورو به همون خدای وهاب میسپارم،خدایی که بهترین امتحان گیرنده ی جهانه،خودش امتحان میگیره ولی با 5 هزار فرشته ی سردار سپاه بهت تقلب میرسونه که بتونی این مرحله رو با روسفیدی رد کنی وبری مدارهای بالاتر…
منتظر دریافت تلگراف های پر ازنورو معجزه ست هستم…
ممنونم که من رو کنار استاد دیدی،این یکی از آرزوهای بزرگ زندگیمه که به خودم قول دادم حتما بهش برسم…
بازم بدون باج و خراج ورشوه دادن،سربلند و عزتمندانه قدرت خدا توی زندگیم جاری شد ….
سعیده جان بعداز 4 روز صبار شکور بودن ،پاداش از راه رسید ..
سر خم نکردیم ..
ترس بدل راه ندادیم.
گفتیم چه سکه ای چه کشکی چه ماستی …
گفتیم هیچ قدرتی نیست جز قدرت رب مهربان وعاشقمون.
خدای من ساعت دو بود که همسرم بهم پیام داد لیلا جان زنگ بزن به همکارا بگو بیان سرکار …
بدون اینکه بپرسم چه جوری حل شد ،گقتم چشم ..
از عمق وجودم با سلول به سلول وجودم گفتم خداجون مطمئنم کار کار خودته .
تو درستش کردی ،سلطان محمود خره کیه ؟!
خدای من تو جاری شدی به دست خط رئیس اماکن..
خدای من شکررررررت که این بارم حلش کردی..
تا همه ی بچهها بیان وجمع بشیم شد ساعت 4
4 شروع کردیم به تولید و نظافت ..
اصلا خود خدا بود همه چی رو پیش میبرد..
ساعت 6 شهرکباب رو باز کردیم ..
اماکن تعهد گرفته بود که نباید پارکبان داشته باشیم ..
یه تعهد مسخره..
پارکبان برای محافظت از جان ومال مشتریهامون بود ..
به یوسف عزیز گفتم یوسف جان دل نگرون نباش ..
اینم درست میشه .
تو پارکبان میمونی…
بنده ی خدا نگران از دست دادن کارش بود.
گفتم خدای عزیزم، من نمیدونم اینا با چه منطقی گفتن پارکبان نداشته باشیم
ولی من جان ومال مشتریهامو بدستان مراقب تو میسپارم
وخودت روزی ورزق این پارکبان عزیز اقا یوسف شیرازی زبان رو برسون..
ساعت 6 شهرکباب باز شد..
خدارو صدهزار مرتبه شکر ..
خیلی شلوغ شد ..
خدای من ،تنها به تو قدرت میدم وتنها از تو میخوام منو به سلامت و با عزت از چالشها گذر بدی و رد کنی …
سعیده جان خدای ابراهیم .خدای موسی خدای کتاب تو ،خدای منم شد وشهرکباب با عزت بدون باج دادن ،باز شد .
خواستم پاداش صبر همراه با امید، خواستم پاداش توحیدم، پاداش توکلم ،پاداش اعتماد به رب رو با شما عزیزان دلم به اشتراک بگذارم که ایمان هممون قدرت بگیره که تنها خداست که صاحب تمام قدرت جهانه،و بسیار عاشق ماست وهمه کار برای مؤمنان میکنه ،اونها رو در تمام مراحل رشد زندگیشون ،همراهی میکنه ..
دوستای عزیزم
خیلی دلم میخواد جواب تک تک کامنت هایی که برام مینویسید رو باعشق تایپ کنم ،اما به لطف خدا انقده عاشقانه سرم به کسب وکارم گرمه که فرصت نمیشه فقط با عشق وبا اشک ذوق میخونم و با قلبم براتون عشق میفرستم ..
الهی همتون همینقدر سرتون شلوغ باشه که مثل من فرصت کم داشته باشید ..
استاد عزیزم
تمام این روزگار خوشبختی که دارم تجربه میکنم مدیون اگاهیها و آموزش های شما هستم .
همیشه از صمیم قلبم مثل اعضای خانواده ی تنی خودم دوستتون دارم واز خدا براتون خیر دنیا وآخرت طلب میکنم .
واقعا قبول دارم که بقول سعیده جان همه اینا کار خداست.همه کلام خداست.
لیلا جانم چقدر حس اومدن استاد دلم رو روشن کرد قلبم باز شد بی تاب دیدارم کرد و امیدوارم خدا این لیاقت رو برای منم فراهم کنه که بتونم روی ماه استاد رو ببینم.
حقیقتش خیلی دوست دارم شمارو،سعیده شهریاری رو،فاطمه محرمی رو و چندتا دیگه از دوستان رو که بخوام نام ببرم ی تومار بالا بلند میشه از نزدیک ببینم.
خیلی دوست دارم در حلقه دوستان عباسمنشی محاصره شم و دل بدیم ودل بدیم و دل بدیم همگی باهم.
به امید اون روز باتوکل به الله یکتا
لیلا جانم ممنونم ازت که با کلام الهیت روحمو جلا دادی.
موفقیت وسربلندیت آرزومه.
لیلای زیبا رو جانم اسم و فامیل و چهره منم یادت باشه لطفا.شک نکن ی روز پیدات میکنم وبه دوستی مثل تو افتخار میکنم.
خوندن کامنتهای شما خیلی برام لذت بخشه و سپاسگزارم بابت این ردپاهای قشنگتون من یقین دارم پرچم پیروزی دست شماست و با ایمانی که به پروردگار یکتا دارید حتما حتما موفق میشید و به زودی شهر کباب به بهترین شکل کارشو دوباره از سر میگیره
امیدوارم این دعای قشنگتون بزودی به حقیقت برسه و همه ما استاد عزیز رو تو شهر کباب زیباتون زیارت کنیم و اونجا بهترین خاطرات رو بسازیم به امید به انجام رسیدن هر چه زودتر این آرزوی قشنگ
همیشه پیگیر کامنت هاتون بوده ام و لذت ها برده ام و درس ها گرفته ام …
تا اینکه تونستم اندکی در مدار بالای شما قرار بگیرم و کامنت براتون بنویسم و خدا قوت بگم، تحسین کنم و تشکر کنم که هستی … تشکر کنم از عملگراییتان در این سالها …
تبریک بگم از نتایج عااااااالی تان ….
تبریک جانانه از کنترل ذهن هاتون …
تبریک از زیبابینی هایتان …..
در یک کلام، تبریک از اینکه رو دوش خدا جون هستین و قدم برمیدارین …..
همین دیشب به خودم گفتم شیما بانو چرا تا حالا بهش فکر نکرده بودی که اگر خدا روزیم کنه، بیام از رستوران لیلا جان، غذا تهیه کنم و دیدار داشته باشم ….
البته راه یه حدودی دور است و اما ….
اگر در مدار دیدار لیلا جان قرار بگیرم، این اتفاق خواهد افتاد …
دیشب یکم تو نت با نام شما و کترینگ سرچ کردم… اما نتونستم پیدا کنم ….
و اما مطمینم که چون خدا جون به دلم انداخته، جور خواهد شد …
چه سعادتی نصیب من خواهد شد که همچین شاگردی را از نزدیک ببینم و یا از مغازه شان، خرید کنم …
وقتی استاد ازشما فایلی درست کرده بود همش باخودم میگفتم من چطوری کامنت لیلاجون رو پیداکنم که توی یکی از کامنت ها دوستان لینکشو گذاشتن من رفتم همه کامنت های شما وپروفایل شمارو خوندم بسیار شیرین وجالب بودن
همش میگفتم این خانم یعنی کجای ایرانه
2هفته پیش ما تهران بودیم نصف شب همینطور داشتم کامنت های شمارو میخوندم توی یکیشون که توی زمان جنگ نوشته بودی اونجا گفتی من واوان زندگی میکنم با خوشحالی به همسرم گفتم پیداش کردم لیلای عزیز رو من هم یکی از خواهر شوهر هام اونجان نزدیک بلوار هشت بهشت ولی آدرس دقیقتو نمی دونم وگرنه میومدیم به شهر کباب بخاطر شغل همسرم نتونستیم زیاد بمونیم ولی خوشحال شدم که تقربیا نزدیک شدم اول فکر میکردم جنوب ایران زندگی میکنی
من زنجان زندگی میکنم
صبح دخترم بلند شده میگه چه خبر گذاشته بودی شب از جنگ حرف میزدی بهش گفتم یافتم این دوست عباسمنشی رو نزدیک خونه عمه ایناست
خیلی دوست دارم بایه عباسمنشی هم کلام بشم سپاسگزارم از کامنت های پرانرژیت
دوستت دارم در پناه الله روز به روز موفق تر وعالیتر بشی ️️️
اول کامنتم میخاستم به استادم سلام کنم و بگم استاد جان هیچی کامنت نمیشه چون در هر حالتی با چشم میشه خوند و قطره قطره به جان میشینه و همون صدای شما و کلماتی که برای آموزش قوانین گفتید، به عنوان ویس کفایت میکنه.
سلام به لیلا خانوم بشارتی.
دوست عزیزم.
این کامنت رو پلیس سایت داره براتون مینویسه.
پلیسی که چهار ساله دانشجوی استاده.
و وقتی قلبش به نور توحید روشن شد خداوند قدرتش رو به رخ کشید و زن و شوهری که دکترا مهر بچه دار نشدن و نازایی به پیشونیشون کوبیده بودن خداوند بعد از 11 سال به من دوقلوهای شیرین زبون و فوق العاده عطا کرد.
منم میخواستم داستان خودمو برات بگم شاید الان وقتش رسیده…
اما قبلش میخواستم اینو بگم که دیروز هدایت شدم به جلسه 3 قدم شش و اونموقع نفهمیدم که دلیل هدایتم چی بود اما امروز که بهش فکر کردم متوجه شدم من هنوز شخصیتم تغییر محسوسی نکرده…
من قبل از آشنایی با استاد یک آدم مذهبی بودم و به شدت در مراسمات مذهبی و هیئت ها حاضر میشدم و فکر میکردم فقط من آدمم و بهشت جای افرادی مثل منه و خارجیا و آدمایی که مذهبی نیستن خوشبخت نیستن و فقط من و طرز فکر من درسته…
و در کمال تعجب دیدم الانم فکر میکنم فقط من آدمم چون من توحیدی و یکتاپرستم چون من با قانون آشنا هستم و من از بقیه بهترم و لیلا جان جالبه بدونی دقیقا وقتی برمیگردم به چکاپ فرکانسی قدم اول میبینم هنوز تو روابط نتیجه محسوسی نگرفتم یعنی همون آدمایی که تو قدم اول نوشته بودم باهاشون رابطه ندارم. هنوزم باهاشون رابطه ندارم البته رابطه با همسرم به طور معجزه آسایی تغییر کرده که به خاطرش از خداوند سپاسگزارم.
و بیش از یک ماهه که هنوز تو قدم 12 هستم انگار به این راحتی نمیتونم این قدم رو تموم کنم و برگردم از اول.
انگار نمیخوام این حد از تغییر رو بپذیرم و توقعم بیشتر از این بوده…
اما امشب دوباره جلسه اول قدم دوازده رو گوش دادم و انگار نشنیده بودم که استاد میگه همین تغییرات رو ببین و سپاسگذار باش و…
بدون این تازه اول راهه…
انگار هر بار که میری به مدار بالاتر باید به یادت بیاد که این تازه اول راهه و قانون همونه … تکرار…تکرار…تکرار…
این لیلایی که الان ذهنشو بعد از پلمپ کردن شهر کباب اینطور کنترل میکنه همون لیلاییه که وقتی تازه کترینگ رو راه اندازی کرده بود ، موقع دور ریختن غذاهایی که فروخته نشده بود با این باور که خداوند قراره صدها برابرش رو برام بفروشه به احساس بهتری می رسید و این همون لیلاییه که بر اساس صداقت کار میکرد و می گفت مشتری من نباید غذای مونده بخوره و هر غذایی که از این کترینگ به دست مشتری میرسه یه بذری هست که بعدا قراره صدها خوشه بده…
خوب دوست من بریم سراغ قسمتی از داستان من…
مهر پارسال با شروع دوره 12 قدم تغییرات زندگی من شروع شد…
وقتی به خاطر بدهی هام خونه اولم رو دادم رهن و رفتم تو خونه جدیدی که ساخته بودم اما هنوز کابینت نداشت ، و با خودم فکر کردم میریم تو یه اتاق تا کابینت تموم بشه اما پخش کردن دائم خاک اره ها توسط دوقلوهام و به ستوه اومدن کابینت ساز تضادی شد که تصمیم گرفتیم موقتا بریم روستا خونه پدرم که خودش اونجا زندگی نمیکنه تا کابینت خونه تموم بشه…
و حال و هوای روستا خیلی آرامش عجیبی داشت…
وقتی کابینت خونه تموم شد دیدیم هزینه ها خیلی بیشتر از پیش بینی ما شده و در واقع من هنوز خیلی بدهی دارم و دیگه ن میتونستم وام بگیرم ن پولی داشتم من موندم و ده یازده تا طلبکار…
تصمیم گرفتیم خونه نوساز رو هم بدیم رهن و مدت بیشتری تو روستا بمونیم…
انگار با این تضادها سفری جدید در زندگی من شروع شده بود در حالیکه من در دوره 12 قدم بودم…
زمانی که موقتی روستا بودیم هیچ پولی نداشتم و همه حقوقم قسط بود اما اصلا به بدهی ها فکر نمیکردم و رفتن کنار ریل قطار با دوقلوهام و استفاده از سکوت و آرامش روستا و ویس گذاشتن تو گروه همه لحظاتم رو پر کرده بود…
من هرگز فکر نمیکردم همسرم زندگی تو روستا رو بپذیره اما انگار خدا اول مارو موقتی برد اونجا تا بدون مقاومت و به راحتی آسان بشیم برای آسانی ها…
با اجاره دادن خونه جدید بدهی ها صاف شد…
و من به فکر افزایش در آمد افتادم…
هدایت شدم به یک جگرکی که کنار جاده اصلی بود…
و صاحب اونجا با کار کردن من تو اون جگرکی موافقت کرد..
باورم نمیشد اون جگرکی کوچیک انقدر درآمد داشته باشه…
من تو سرم افتاد جگرکی بزنم…
اما وارد تضاد جدیدی شده بودم…
با رفتن به روستا فاصله تا محل کارم (همون شغل پلیسی) دور شده بود…
چطور میشد حلش کرد؟ نمیدونم…
شیفت های کار اونجا بهم ریخت…
و من که دیگه تحمل اینطور شیفت دادن و همزمان در جگرکی کار کردن رو نداشتم سر کار نرفتم و دنبال احساسم رفتم…
که ناباورانه انتقالیم به پاسگاه نزدیک روستا که اتفاقا کنار جگرکی بود اوکی شد…
همون روزها بود که با خوندن کامنت ها با شما و داستان هدایتت و معجزه پیشرفت و تغییرات شگفت انگیز شما آشنا شدم…
و چون شما هم جگرکی داشتی الگوی من شدی و اینکه مسیرم درسته…
من بعد از اون هدایت شدم به یک مغازه کوچک با تمام تجهیزاتش که چند وجب خاک روش بود و مدت ها بسته بود من اونجا رو احیا کردم و جگرکی خودمو راه انداختم …
انصافا هم خودم هم عزیز دلم صدم رو گذاشتیم …
اما دوباره از طرف کار منو انتقال دادن جای دیگه…
من از جریان انتقالیم چیزی به همسرم نگفتم و فقط گفتم باید بریم شمال و میخواستم دوباره مثل دفه اول سر کار نرم و برم عشق و حال …
اما اینبار یکی از همکارام اومد مغازه و در مورد صحت و سقم داستان انتقالی ازم سوال کرد که همسرم داستانو فهمید…
و نتونستم مثل دفه قبل عمل کنم…
همسرم گفت من این مسافرت بهم نمیچسبه و باید برم ببینم چرا دارن کار و کاسبی ما رو بهم میریزن و چرا دوباره انتقالت دادن…
این انتقالی باعث شد نتونم مغازه رو بچرخونم و الان دارم جمعش میکنم…
اما اینبار تضاد بزرگ تر بود و منو تو دو راهی رها کردن شغلی که 16 سال توش هستم و شغلی که تازه راه انداخته بودم قرار داد…
تشخیص دادم باید تسلیم بشم. و صابر و شکر گذار باشم…
دوتا درس گرفتم اول اینکه استاد میگن وام نگیرید چون وقتی قسط دارید نمیتونید ایده هاتون رو اجرا کنید…
دوم قانون تمرکز …
اگر تمرکرت نصف بشه نتیجه نصف نمیشه بلکه نزدیک به صفر میشه…
این دوتا درس رو گرفتم …
و چیزی که متوجه شوم این بود که خیلی دم مغازه که بودم شاد بودم. خسته نمیشدم انرژیم بالا رفته بود و مشتری هامو دوست داشتم…
برای ادامه دادن مغازه دوبار قرآن رو باز کردم …
دفه اول 82 هود و دوم 32 عنکبوت اومد هر دوبار مشابه و در مورد اینکه خداوند عذاب رو از آسمان نازل کرد و قبلش پیامبر و افراد با ایمان رو از معرکه خارج کرد…
اومد…
الان فهمیدم صاحب مغازه که پشت رستوران من کارواش داره خلافکار از آب در اومد و از شخصیت و شغل من به عنوان پوشش و سو استفاده میکرد و من به قطعیت رسیدم که باید مغازه رو جمع کنم …
اما …
مسیر همچنان ادامه دارد…
در کل بعضی وقتا انگار تشخیص میدی بری شمال اما خدا همون موقع همکارتو میفرسته تا خانومت بفهمه وومانع بشه و نری شمال تا بنده با ایمانش رو از معرکه عذاب خارج کنه …
واقعا بعضی وقتا پلن خدا با پلن ذهن ما 180 درجه متفاوته بعضی وقتا فکر میکنی داره میری سمت آتش اما قراره گلستان بشه برات…
بعضی وقتا هم فکر میکنی باید بری سمت درخت سیب ولی اون همون درخت ممنوعه هست…
این همون مسیر من نمیدونم تو بگو هست…
دوست دارم کامنتمو با این آیه تموم کنم.
که زمان پیامبر یهودی و نصرانی ها آمدن پیش پیامبر و گفتن تو باید مثل ما یک روش و مجموعه دستورات و پکیجی به اسم دین داشته باشی که خداوند گفت بگو من پیرو آیین ابراهیم هستم که موحد بود و مشرک نبود.
و [اهل کتاب به مردم مؤمن] گفتند: یهودى یا نصرانى باشید تا هدایت یابید بگو: بلکه از آیین ابراهیم یکتاپرست و حق گرا [پیروى مى کنیم نه از آیین تحریف شدۀ شما که عین گمراهى است] و او هرگز از مشرکان نبود.
مسیح فرزند مریم، فقط فرستاده (خدا) بود؛ پیش از وی نیز، فرستادگان دیگری بودند، مادرش، زن بسیار راستگویی بود؛ هر دو، غذا میخوردند؛ (با این حال، چگونه دعوی الوهیّت مسیح و پرستش مریم را دارید؟!) بنگر چگونه نشانه را برای آنها آشکار میسازیم! سپس بنگر چگونه از حق بازگردانده میشوند!
ایه 75 مائده
سلام خانم بشارتی توحیدی
خییلی ممنونم ازکامنت توحیدی تون
من از صب یکم بی انرژی بودم حوصله نداشتم گفتم یه کامنت بخونم حتما انرژی برمیگرده
اومدم تو جمیلم دیدم ایمیل اومد خانم بشارتی کامنت گذاشته
نمیدونی با چه احساسی کامنت زیباتون و خوندم و چه انرژی گرفتم
ناخودآگاه یادم داستان موسی و مادرش افتادم توحید عملی 9 اگه اشتباه نکنم
لیلا جان بشارتی عزیز، درخشش تو گواه ایمان و تلاش بیوقفهات در مسیر رشد و آگاهی است شاگردی در مکتب اندیشهی والا چون استاد عباسمنش و ادامهی مسیر با چنین عشق و صداقتی واقعاً ستودنیست از صمیم دل برایت روزهایی سرشار ازالهام، آرامش و موفقیتهای بزرگتر آرزو میکنم راهت همیشه روشن و دلت آرام باد
خانم بشارتی نازنین بسیارلذت بردم ازدلنوشته زیبایت که برای سعیده جان نوشتی امااین دلنوشته مثل همه نوشته هایت همه بچه های عباسمنش رادربرگرفت وروح همه ماراجلا داد
انجایکه که نوشته بودین به دلتون افتاده که استادمیادایران وقراره شمامیزبان ایشان وبچه های سایت باشین دلم غش رفت گفتم حاضریمو بزنم یه موقعی من وعزیزدلم ازقلم نیفتیم
بسیارخوشحالم که شعبه سوم واصلی تون راافتتاح کردین “شهرکباب”
پس انشالله هروقت خدای مهربان زمانش راتنظیم کردوعازم تهران بودیم درمسیرقصدخوردن نهاریاشام داشته باشیم فک کنم بتونیم اینبارازغذاهای خوشمزه تون نوش جان کنیم
سلام و عشق بیپایان به همه همراهان زیبای مسیر آگاهی
امروز دلم لبریز از سپاسگزاری است…
سپاس از خدای مهربان که من را در مسیری قرار داده تا با انسانهایی روشندل، مثل شماخانم شهریاری عزیز همفرکانس شوم.
گاهی در مسیر رشدتضادهایی پیش میآیند که در ظاهر ممکن است دردناک باشند اما در عمق خود زیباترین هدیههای الهیاند تضادها ما را بیدارتر، آگاهتر و نزدیکتر به خواستههایمان میکنندو من میدانم که این تضاد برای شمانازنین نیز پلی است به سوی نوری درخشانتر البته درادامه کامنت زیبای شما وپاسخ دوستان وپاسخ متقابل شمابه عزیزان متوجه شدم که متن کتابت به قول لیلا جان بشارتی ازدل آتش بیرون آمده خدامیدونه
چقدرخوشحال شدم به اندازه عزیزدلم پرسیلای نازنینم درست زمانی که به کامنتت هدایت شده بودم همسرم ازخواب بیدارشدگفت کتاب سعیده آماده چاپ شده البته ممکن بود زحمات سعیده ببادبره گفتم آره کامنتشوالان خوندم همسرم گفت خیلی برای سعیده خوشحال شدم
از صمیم قلب سپاسگزارم از محبت و کلمات زیبایی که در کامنتهایتان جاری میکنی انرژی عشق و صداقت در نوشتههایتان حس میشود و همین حضورهای پرنورباعث میشود هر روز با اشتیاق بیشتری مسیر آگاهی و ایمان را ادامه دهیم.
با عشق و احترام
درادامه سعیده جان تضادی که سه روزپیش برای خودم پیش امدبرات مینویسم که چقدرازاین تضاددرس گرفتم
من دریک مجتمع مسکونی 64 واحده زندگی میکنم که 8بلوک دارد وهربلوک یک مدیر واین 8نفرشورای مدیران راتشکیل می دهندو ازبین خود یک یادونفررابه عنوان مدیراصلی انتخاب میکنند درهمین راستا من ویک دوست عزیز از4ماه قبل به عنوان مدیرجهت انجام امورمجتمع انتخاب شدیم دراین مدت من باتوجه به وقت ازادبیشتری که داشتم بیش از90درصدکارهاراانجام میدادم ازجمله پروژه احداث دیوارجدیدحصارمجتمع ودوست دیگرمون دریک شرکت مشغول به کاراست ووقت چندانی برای مشارکت درکارها ندارد من چندشب پیش به قصدونیت اینکه سایرامور مجتمع باانسجام بهتری پیش بره رفتم تاباایشان درخصوص تقسیم کارصحبت کنیم ازهمان شروع صحبتها ایشان باروحیه تهاجمی وپرخاشگرانه بامن برخوردکرد ومن تلاش کردم باکنترل ذهن جوابهای منطقی به ایشان بدم امافایده نداشت ونهایتا باتوهین های وی گفتگوراقطع کردم ورفتم وبلافاصله درگروه شورای مدیران پیام گذاشتم که فرداشب ساعت 8جلسه داریم برای تعین تکلیف مدیریت مجتمع چونکه کارکردن بااقای …امکان پذیرنیست وایشان هم بلافاصله پیام گذاشت که ازمدیریت انصراف میده البته انصراف دادن ایشان ازمدیریت کافی نبود چونکه مدیریکی ازبلوکها وعضوشورای مدیران است وباتوجه به روحیه ای که داره دائم درحال انتقادکردن وایرادگرفتن اززمین زمان است وبعضا هم چوب لای چرخ میزاره
صبحدهمان روز درتمرین ستاره قطبی ام ضمن توجه وتمرکزروی ویژگیهای مثبت ایشان ازخداخواستم ونوشتم که خدایاخودت این تضادرابرام به بهترین شکل مدیریت وحل کن بطوری که هرچه به نفع وصلاح من وآقای… ومالکین وساکنین مجتمع میباشد همان اتفاق بیفتد ومن درس این تضادراهم بگیرم ساعت 2 بعداظهرمتوجه شدم ایشان ساعت12/30 دقیقه ظهر درگروه شورای مدیران پیام گذاشته که دیگرمدیربلوک هم نیست وفرد دیگری ازساکنین بلوک رابه عنوان جانشین خودمعرفی کرد واقعا حیرت کردم ازشاهکارخداوند وشورای مدیران هم دوشب پیش منت گذاشتند وبالطف ومحبت فراوان بااکثریت آرا بنده رابه عنوان تنهامدیرمجتمع انتخاب کردند
خدایاشکرت
بهترینها رابراتون ارزودارم منهم یه نوه خوشکل وناز دارم بنام “گلشید”فک کنم هم سن دختران قشنگت باشه من عاشق بچه هاهستم
من از شما و خانوم قشنگتون بی نهایت سپاسگزارم برای تموم عشق و محبتتون،من خیلی انسان خوشبختی هستم که جهانم سرشار از انسان های شایسته شده،بندگان توحیدی و ارزشمند خدا که من هیچ وقت ندیدمشون ولی سخاوتمندانه اینطور من رو مورد لطف خودشون قرار میدن…
خیلی خیلی از شما ممنونم،خداوند به زندگی شما برکت ده برابری عطا کنه،خدا گلشید نازنین رو حفظ کنه،الهی که خداوند به زودی درهای فضل و رحمت های بیشتری براتون باز کنه و این اتفاق لاجرم میفته.
براتون بهترین هارو آرزو میکنم و به امید دیدار روی ماه خانواده ی بهشتیتون در بهترین زمان و مکان
چقدر شعری که برام نوشتی قشششنگ بود،کلی کِف کررردم.
برای تموم عشقی که لا به لای جملات تلگرافت بود و قلبم دریافتش کرد ازت بی نهایت سپاسگزارم،نور تلگرافت قلب من رو روشن کرد،دعا میکنم خدا با نور خودش،تموم ابعاد زندگیت رو روشن کنه …
قلب روشنت رو میبوسم و برای تموم مهربونی هات ازت سپاسگزارم.
سلام با عشق به شما استاد عزیز خانم شایسته وجمع دوستان سایت استاد عباس منش
جمله روزهای سخت برای این آمده که ما از تمام توان مون برای حرکت استفاده کنیم
استاد عزیز این جمله دقیقا همان چیزی هست که من اکنون انجام می دهم وبا شنیدن این حرف شما موضوع برای بیشتر بلد شد که من تقریبا تو شرایط سخت از این قانون استفاده کردم تمام توانمو به کار بستم خدا را شکر الآن شرایط در مقایسه با خودم خیلی خیلی بهتر شده ولی هنوز چالشی هست که بازم به لطف خدا از فضل و رحمت ش تمام توانم را به کار می گیرم و مطمئنم به بهترین شکل خیلی بهتر از تصوراتم درست میشه سپاسگزارم خداوندم
برای لطف و حمایت هایش برای فضل رحمتش برای هدایتش
از شما هم سپاسگزارم برای سایت بی نظیر تون آگاهی های ناب تون برای انگیزه ای که با استفاده از این آگاهی ها می گیرم
من الان تا این ساعت بیدار بودم و داشتم تل میبافتم تا صبح برم برای فروش
26 مهر خدا از صبح تا شب هرچی گفتم کن فیکون کرد برام
جریانشو میام و مینویسم
و در یک روز 6 میلیون به حسابم واریز کرد
من که تا الان داشتم کار میکردم گفتم خدایا چیکار کنم
من صبح میرم مدرسه جدید خواهر زاده ام با مدیرش صحبت کنم دیشب بهم گفت خاله دیوارای مدرسه مونو رنگ کردن و به خواهرم گفتم صبح بیام بریم مدرسه و با مدیرش صحبت کنم که من برم طرح بکشم رو دیواراش
نمیدونم حس کردم باید قبل اینکه صبح برم برای فروش ،اول برم مدرسه همینجور داشتم به خدا میگفتم که اگه تو کار نقاشی دیواری بهم بدی من فروش تل قلاب بافی رو رها میکنم
میدونم هنوز باورم انقدرا قوی نشده که نمیتونم فروش تل رو رها کنم
دو سه روزیه نشونه هایی بهم داده که فهمیدم چیکار باید بکنم
و وقتی گوشی جدید خریدم دیگه باید کتاب ماچ ماچی رو شروع کنم و ادامه اش رو بنویسمش
الان که اومدم سایت و گفتم خدایا تو بهم و درمورد هرچی که بگی و درکشم میگی میدونم
که این فایل اومد و دوباره بعد چند وقت گوش دادم
حس کردم یه سری کارارو باید انجام بدم و به خودم یادآوری کنم
اینکه حرکت کنم و ایمانم رو نشون بدم خدا خودش همه کارارو میچینه
خیلی خیلی خوشحالم که خدا ریز تر از ریز داره هدایتم میکنه و عاشقانه دوستم داره
ماجرای این روزامو میام و مینویسم
خدایا شکرت
برای تک تکون بی نهایت عشق و شادی و سلامتی و آرامش و ثروت و فراوانی از خدا میخوام
هر کس بر خدا توکل کند، او برای وی کافی است. همانا خدا فرمانش را به انجام میرساند؛ خدا برای هر چیز اندازهای مقرر کرده است.سوره طلاق /3
لبیک جانم ……لبیک به عشقت……لبیک به مهرت….لبیک به ربی که ی لحظه ما را رها نکرده…..
سلام به طیبهی هنرمند و با ایمان …..
طیبه ی عزیزم حرفهات پر از نور ایمان بود، پر از عشق و حضور خدا ….
انگار خود خدا از میان احساساتت داره با ما حرف میزنه و تحسینت میکنم هنرمندم…….
خداوند وقتی ببینه دلت پر از عشق و اعتماد واقعیست، خودش معجزهها رو یکییکی سرِ راهت میذاره.
اون شش میلیون، دیوارهای نقاشی، تلهای قشنگی که با عشق میبافی، و کتابی که قراره بنویسی… همه نشونههاییان از اینکه لطف الهی داره قدم به قدم باهات میاد.
یعنی هر کس بر خدا توکل کند، خدا او را کفایت میکند.
حسبی الله…..خدا کافیست…….
و چه کسی وفادار تر از خدا……..
لا اله الا الله جز خدا هیچ ربی نیست…….
تنها تکیه گاه الله است..…
صبر یعنی….هیچ ساعتی دقیق تر از ساعت خداوند نیست؛صبر یعنی من با اعتماد کامل به قدرت خدا…..ادامه میدم…
خدایا شکرت …….برای حضورت کنارمون هر چی داریم از ایمانمون به توه و اگر با تمام وجود حرکت کنیم معجزه رخ میده…….
ایمان
ایمان
تمام قدرت از آن خداست………
🟢 همیشه ایمان داشتم که خدایی که این آرزو را به دلم انداخته، خدایی که این رؤیا را در وجودم گذاشته، شرایط برآورده شدنش را نیز میتواند ایجاد نماید و …..
برایت برایت حضور لحظه به لحظه جانان را آرزو میکنم وعشق و آرامش و برکت برای تو مهربانم……خدا نفس به نفس کنارته و رهات نمیکنه…..همون خدایی که منا بی تاب کرد و آوردم اینجا نورش با اوست و همیشه کنارته…هر جا دلت پر از نور حضورش شد ….بیا از معجزهاش بگو ….
امروز و دیروز و فردا را باور دارم ، باورهای خوب و خوبتر میسازم ، اگر چه رویاهایم کوچک است ، اگرچه فکر میکنم ، دور از دسترس هستند ، اما میدانم ، خدایی که مرا خلق نموده به من قدرت و توان بسیار فراوان عطا کرده است ، بارها فکر می کردم ، دیگر باید نا امید شوم و کارم تمام است ، اما در هر بار خداوند از بی نهایت طریق مرا کمک نموده است و بی نهایت نعمت خویش را به من عطا کرده است ، مدت هاست که از طریق بهترین سایت یعنی همین سایت استاد عباسمنش به توانایی هایی هدایت شدم که دیگر حقیقت است و علم و تجربه ناب خوبی و اتفاقات خوب بوده و هست ، خداوند را شاکرم که در این لحظه این پیام را در سایت و در فایل انگیزشی می نویسم ، می دانم که بهترینها در انتظار من هستند ، بارها معجزات فراوانی از این سایت و کاربران آن دیده و شنیده ام ، افتخار میکنم که در چنین سایتی عضو هستم و پیوسته آگاهی های ناب و خالص را در جهت زندگی بهتر دریافت مینمایم ، سالها دل طلب جام جم از ما می کرد ، وانکه خود داشت زبیگانه تمنا می کرد ، گوهری کز صدف کون و بلا بیرون است ، طلب از گمشدگان لب دریا می کرد …
امیدوارم که حق و حقیقت همیشه در زندگی شما باشد و داستان واقعی خویش را بنویسم ، بنویسم که خداوند همواره بهترینها را به من عطا نموده است و این جای بسی شکر و قدردانی را می طلبد، شاد ، سالم ، سلامت ، ثروتمند و سعادتمند در دنیا و أخرت باشید️
این جهان کوه است و فعل ما ندا ، سوی ما آید نواها را صدا ، قطعا اتفاقات خوب در راه هستند ، کافیه باور کنیم ، باور کنیم که خداوند همیشه خوبی است و تماما” خوبیها را برای ما میخواهد ، لازمه که از توحید عملی درخواست نماییم که همواره الله یکتا کنار ما بوده و هست و لحظه به لحظه به ما کمک رسانی می نماید ، خداوند از بینهایت طریق به ما کمک می کند ، همانطور که سید حسین عباسمنش را با ساده ترین کارها و استمرار آنها ، او را به نتایج بزرگی در جهان رسانید ، قطعا ما هم به نوبه خود میتوانیم این قوانین را به کار بگیریم و به جاهای خوب و دلخواه در کسب و کار و علی الخصوص زندگی برسیم
ازشب عاشورا که این دوره رو برای خودم طراحی کردم وبه خودم تعهد داده ام خودت روی پای خودت وایستا استادفایل هدیه آماده کرده. مریم جون طرح وبرنامه ریزی بسته بندی رو انجام داده وتاالان که تو، توی فرکانسش بودی.هدایت شدی وتمریناتش رو انجام دادی،خانه تکانی ذهن، روزشمار تحول زندگی ومهاجرت به مداربالاتر را تهیه کردند واستفاده شوهم مادی وهم معنوی به اندازه ی باورهات وظرف وجودت بردی بازهم کارکن بیشترمتوجه میشی وبهترنتیجه میگیری.
خب توهم یک تکونی بخور آمدی باری ازروی دوش دیگران برداری نه اینکه بارمسئولیتت رابه عهده ی دیگری بذاری.
دخترخدادختریه که فقط روی شانه های خدا محکم بنشیندوالگوی یکتاپرستی وتسلیم بودن در برابرخدا را با رفتاروگفتارش بامدرک عملگرایی ودیدن نتیجه ی خوب گسترش دهد.
روزعاشوراباعزیزدلم وپسردومیمان به روستارفتیم به خانه ی برادرشوهرم خیلی آرام بودم البته باتمرین پرتوآگاهی.
از راه رسیدیم دیدیم که کل خانواده مشغول پذیرای باشربت ازهیئت امام حسین وعزیزانی توی مسیردر رفت و آمد بودندوبه زیارت اهل قبور میرفتند پذیرایی باشکوهی بودولذت بخش.
اولین عزت امروزم توی خانه ی جاریم………
جاری عزیزم پرسیدلیلاخانم براتون چایی بریزم ازش تشکرکردم گفتم خودم میریزم شمانمازبخون بریم مسجد،چایی نوش جان کردیم این یک نشونه ی عالی بابت تمریناتم بود وهروقت میریم خونشون میپرسه الان چایی میل داری چون میدونه هردم بیلی چیزی نمیخورم. وباجاری خانم وعروس گلشون رفتیم مسجدبرای صرف آبگوشت لذیذ معروف روستامون آبگوشت(اَبَردِه)به به چه آبگوشتی بود.
از اول که واردصف شدیم مامورین خانم وآقاکه بچه های روستابودند خیلی بااحترام صفهارو منظم میکردند کیسه برای کفشهامیدادندکسی رو بدون صف اجازه نمیدادند واردمحله بشن خیلی خنده دار بود.
حتی از ساکنین میپرسیدند کجامیری بفرمایید توصف خخخخخخخخ همش میخندیدیم.
هواگرم بودخانمهاغرغرمیکردند من مثبت اندیش میکردم توذهنم گاهی به زبون میاوردم دوستان قدیمی رو ملاقات میکردم، کوههای زیبا راتماشامیکردم وشکرگذاری میکردم.
محله ی قدیمی که به دنیااومدم، محل بازی کودکانه بانوه ی دایی جانم همسن بودیم والی آخر…..یک ساعت مثل برق و باد با لذت سپری شد.
نوبه ی ماشدواردمسجدشدیم به زیبایی سلام بودوخوش آمدگویی بودبهشت بود.
ولی برای بیشترافرادحوصله شون سر رفته بود ومثل جهنم بود!!!!!
به قول قرآن این آیت ها ونشانه هارا، گمان هرانسان است که نتیجه راخوب یابدتجربه میکنند.
جای همه ی شماپرازصفابود.
آبگوشت رو نوشجان کردیم از بس که لذیذ بودلحظه ی خروج ازمسجد پسرهمسایمون که ازبچگی تویک محل بودیم .
خیلی ازشون تشکر کردم گفتم عالی بودفقط آب ظرفهاخیلی کم بودبنده ی خدابااحترام گفت پشت سرمن باش تابراتون یک ظرف سفارش بدم.
به جاریم گفتم بیابریم گفت نه دختر برادرم اینجاست گفتم خب خانه ی دخترت هستندگفت نه میخوام برم روضه!!!!بیاباهم بریم خانه ی فلانی روضه گفتم من خیلی اهل روضه نیستم رفتم کنارخیابون به برادرشوهرم گفتم بروخانمت رو، بگو بیادگفت نه اگه خواسته باشه میادگفتم برودنبالش عزیزدلم هم گفت آره ،داداش برو،بگو بیاد تابرادرشوهرم رفت صداش کردبدون هیچ معطلی دویدسوارماشین شد!!!!!!
چون من اخلاقش رومیدونم بعدازبرگشتن ازباغ جلوی خودمون وبعدازآمدن ما، کل دربهای بهشت راقفل وبندمیکردوهمه رو راهی اون جای دیگه میکردخخخخ
آخه خودم یک خانم هستم باوجوداینکه تمرین میکنم توجاده خاکیم و، اون بنده ی خدا که مسیرآزاد راه رو طی میکنه بدون ایست بازرسی ومثل گذشتگان بااعتقادات قدیمی هستندحق بااونه!!¡!!!!!!ا
رسیدیم باغ پسرم با2تاپسرعموش پریدن تواستخربه منم میگفتند زن عموجان شماهم بیاپسرم گفت یکم آبش سرده نرفتم ولی به بچهها خوش گذشت میگم بچهها پسرمن33سالشه کوچکترازپسرعموجانش هست خخخخخخخخخخخ.
یک دمنوش وچای باهم مخلوط کرده روی آتیش درست کردندخوردندوهرکسی مشغول کاری شد.
من پایه ی نردبان راگرفته بودم پسرم رفت روی نردبان 1میوه بازمی کرد.
عزیزدلم باپسربرادرش بطریهاروآب چشمه میکرد
برادرش باپسربزرگشون لوله ی آب رو درست میکردند جاری خانم توت خشک جمع میکرد.
وازآخررفتم سرچشمه کناراستخریک درخت کوچک شاتوت بودشاتوت خوردم.توت، بادام،سیب، آلو،خوردم خیلی خوش گذشت وبرگشتیم به روستا.
توی مسیر باعزیزدلم ازماشین پیاده شدیم وبه زیارت اهل قبور بر مزار پدرومادرمون رفتیم.
آمدیم خانه نمازخواندیم ومیوه خوردیم راه افتادیم به سمت مشهد.
ازصبح که رفتیم روستاازمیدان اول شاندیزبه خاطرهیئتها راه اصلی رو مامورین راهنمایی رانندگی بسته بودند.و مامورین راهنمایی رانندگی عزیز ماشینهارو از راه فرعی هدایت می کردند.
والان ساعت 8شب دوباره مسیربه سمت شاندیزبازهم بسته بودوازجاده ی فرعی هدایت می کردند.
تابرگشت به سمت روستا بهش الهام شد پرسید پمسیردیگه بلدین گفتیم آره ازمسیربیابون بریم ولی 10دقیقه مسیر خاکی وناخوبه!!!
ادامه مسیرازراه خیلی فرعی رو طی کردیم تارسیدیم به آسفالتی10مترجلوترآقاخدادرابعاد:دختر جوان صدامیزدآچارچرخ،عزیزدلم پرسیدپسرم آچارچرخ داری دوربزن، دور زد و2تایی سریع رفتندکمک خانم جوان که لاسیک ماشین پنچربود زاپاس انداختن تمام درحین انجام کارپیرزنی رو از ماشین پیاده کردند.
آوردن کنارجاده خاکی نشست گفت ای مادرمیبینی وقتی آدم بدبخته هرجابره بدبختی همراهشه به آسمان پرستاره نگاه کردم گفتم روسرتونگاه کن چقدرزیباست خداروشکرکن دوتاخانم که میانسال بودنددرادامه ی حرف مادرشون تامیخواستن شروع کنندولی من دوباره برای این اتفاق خداروسپاسگذاری کردم وگفتم این زحمتی برا مانیست بلکه رحمت خداشامل حال ماشدومثبت اندیش کردم بنده های خدادعای خیرکردندوگفتندخدایی ماغصه مون شدچون پدرومادرم مسن هستندالان تواین بیابونی این چه اتفاقی برای مارخ داد؟؟؟!!!
گفتم هرچی بودهم براشماهم برای ماخیربود.
به خداخندیدم گفتم پشت پرده چه خبرهایی بودکه پسرمن حاضره ماشین رو روسرش بذاره سعی میکنه جاده خاکی نره!!!!!!!!!
ولی امشب حاضرشداون همه مسیر رو ازجاده ی خیلی خاکی که کامیون ونیسان رفت و آمد دارندبیاد.
گفتم الخیروفی ماوقع هراتفاقی تودنیامیفته همش به نفع ماست.
واین خانم راننده لهجه ی شیرین وغلیظ بلوچی داشت خداحافظی کردیم گفت دمتون گرم و راه افتادیم.
وبه سلامتی کامل به خانه رسیدیم فقط این روزعاشورا ما ماموربودیم برای کمک رسانی به این خانواده الهی شکرت که مارا در صراط مستقیم قرارداده ای دمت گرم خداجون.
دم همتون گرم که دلنوشته ام راخوندین واین ردپارواول براخودم گذاشتم که منوخداباتمام کائنات یکی هستیم،،،،ولی،ولی،ولی هرکس خلق وخوی خودش که ازنفسش گرفته را در رفتار وگفتاروکردارش استفاده میکنه به قول استادهیچ کس نه دوست ونه دشمن شماست همه برای هم معلم هستیم این یک قانون است.
ومن بااحساس عالی که داشتم اتفاقات عالیتر برام افتادقدم اول باماست فقط احساس خوب تانتیجه ی خوب به دستت بیاد.
بنده دیشب ازراه رسیدم تاساعت 12شب گذشته بودکامنت مینوشتم لحظه ارسال نشون دادبه این سایت دسترسی ندارین خب یک مقداری حالم ناخوب شدچون خیلی نوشتم چشمام داشت میسوخت!ولی بازهم گفتم حالت رو خوب نگه دارموردامتحان قرارگرفته ای.
امروزصبح بیدارشدم بچه ها رفتندسرکار به خدا گفتم نون ولوازم خوراکی لازم دارم وتمرین شکرگذاری هم دارم خداگفت پاشوحاضرشوبروحاشیه وکیل آبادتمرین بنویس راه افتادم تومسیرگفت میتونی پارک سر راه بری رفتم توپارک محله روی میزشترنج پارک راحت بنشین تمرین بنویس توی پارک 5تاآقای میانسال نشسته بودندسلام کردم وروی نیمکت نشستم ومعذرت خواهی کردم که پشت سرم بودند.
درحال شکرگذاری ونوشتن بودم یک خانم سن بالاسلام کردوپرسیداینجاکتابخونه هم داره!!!!؟؟؟؟
گفتم نمیدونم فقط نمازخونه برانمازرفتم.
گفت چی داری مینویسی؟؟کارهای روزمره رویاد داشت میکنی؟?!!خندیدم گفتم یک جورایی آره ولی دارم داشته ها و زیباییهاوخواسته هامومینویسم باشکرگذاری، خانم منو تحسین کردوپرسیدبازنشسته ای خندیدم گفتم نه شغلم، شغل مقدس خانه داری س وتازنده ام توی این مسیربایدادامه بدم ببینم رسالت من چیه وماموریتم رو انجام بدم خندیدگفت خیلی هم عالیه گفت منم بازنشسته ی فرهنگی هستم ولی الان بایک عده ای از دوستان تلاش میکنیم کارمیکنیم
چون اززمان کرونا4سال خانه نشین وقرنتینه بودم.الان استادداریم واگه دوست دارین بیاین بامافعالیت کنین اینجاوقتی عضوشدین کارت تخفیف برای همه چی داره بعددرآمدداریم.
اول از همه گفتم من اهل بیرون برم وباجمع مشورت کنم ودورهمی لذت نمیبرم من فقط یک الگودارم وازهمون تبعیت میکنم وبه همه ی استادهااحترام میذارم ولی الگوی خودم رو مقدم میدارم.
پرسیدن کلاس میری؟؟؟؟!!!!
گفتم نه توگوشی وتوحونه تمرین دارم گفتم آنلاین هستیم!!!!!
بعدباخودم گفتم آنلاین کجایی؟؟؟؟!!!
گفتم مسخره نکن اشتباه لفظی بود!!!!
من به ایشون گفتم انفاقا من اسم این به قول شماویروس رو گذاشتم انرژی الهی*
خداراسپاسگذارم که از وقتی این نعمت به دنیاظاهرشدبه شکرانه ی الهی رزق وروزی عالی براماشد.
این حاج خانم به قول خودش فرهنگی سواد دار حقوق بگیرمانده بودکه این زنیکه ی دیوونه چی میگه!!!!!!
خخخخخخخخخخححخخخخخخخخحخححححح
فقط سرشو تکون میداد .
واز حکایتهای زندگی پیامبران براش گفتم فقط سرتاپاگوش بودودرک و فهمش چقدربودمن نمیدانم؟؟؟؟!!!!!
منم ازدوبار وارد شبکه های بازاریابی شدم تعریف کردم به ساعت مچی ش نگاه کردگفت ببخشید دیرم شده الان یک پرزنت دارم وخداحافظی کردورفت ومنم رسیدم خانه گفتم الان به بچهها بگم اوناهم خاطره ی خوبی ندارند وخودم هم تو خانه کارخونم رو انجام بدم کافیس، وخدا توی قرآن میگه آنچه درتوان دارین ازشماعمل میخواهیم واصلا اهل ساخت وسازعضوهم نیستم همین که وقتم رابرای خودسازی وخودشناسی خودم وخداشناسی میزارم خداراسپاسگذارم نیازی نمیبینم به عضوساختن.
وگفتم خدایاهدایتم کن ذهنم می گفت حالاعضوتشکیل نده خب کارت تخفیف داره برای هرچی که لازم داری!!!!!!!!
قلبم گفتم من فقط به قدرت خداودستان خدانیازدارم خدایاازجایی که فکرش را نمیکنم برسان وسریع شماره ی تماس که داده بودپاک کردم
خدایاچنان کن سرانجام کارتوخوشنوباشی ماهم رستگارامروزقسمت2درپرتوآگاهی رومدام گوش کردم وخدادرابعاداستادداره فریادمیزنه ای لیلاخانمی که توجسم بودی وذهن من روح هستم وجان توی لحظه لحظه ی زندگیت بامن یکی بودی وزندگی میکردی باشادی وذوق زدنهای کودکیت.
توسکوت بودی وآرامش توزائیده ی من بودی.
حالاتانفس دارشدی دیگه ازمن یادت رفت چی زودباهیچ وپوچ جی جی باجی شدی!!!!!!
به قول قدیمیها نوکه رسیدبه بازار اصلی شده دل آزار.
حالاباحضورنفس کثیفی هاجای تقدست وپاک بودن وسکوت رو گرفت .حالابرای من خوب وبد: دارشدی!!!!
زمان دارشدی زمان گذشته وآینده دارشدی وزمان اصل که درلحظه وحال است روبه کلی روش خط نیستی کشیدی اون ابزار ساخت وساززندگی را به تباهی وناامیدی کشیدی خوشگذرانی وهوسرانی بانفست شدی دیگه ما غریبه ایم.
من به تو جسم و جان و روح بخشیدم توان نگه داشتن گردنت رو نداشتی بامن بودی سکوت سکوت سکوت.
پیشرفتت کوانتومی بود.
حالاکه نفس واردزندگیت شدخوب زائیده شددرس کلاس گذاشتی درسهای پوچ غرورکینه فرافکنی بیشترخواهیهاترسهارنجها حسادت قضاوت من من کردنهات گریبان گیرت شد و این اشتباهاتت رو به رخ ماکشیدی وخودت رادرگرداب ندانم کاری های منفی وزور زدنهای الکی تقلاکردنهای پوچ فرو رفتی اینم اعمال به ظاهرزیبای شیطانی امافریبنده.
وازخودت فراموش کردی که لایتناهی هستی ومرافراموش کردی وازمن غافل شدی که یک زمانی بوده ام.ای وای، ای وای ،ای وای برمن خدایا، به یگانگی خودت قسم خجالت میکشم .
واقعااین سایت استاد،همون بهشت وسخنان الهی است.
وقتی که برنامه ی زندگی پس از زندگی استادعزیزم عباس موذن رو باجان ودل ازاعماق وجودم نگاه میکنم میشنوم فهم ودرک میکنم وگریه میکنم ولذت میبرم.
توجه میکنم که واقعااین بهشت هم برامن شده زندگی پس از زندگی وهرآن دوباره متولدمیشم..
الهی خیرببینین جنابان استادبزرگوارم سیدعرشیانفراستادعزیزم معرف خدا،استادعباسمنش وبانوی صدرخداشناسی در دوران زندگی دنیوی من مریم بانوی عزیزومن نمیدانم از استادعزیزم عباس موذون کجاوچگونه تشکرکنم ولی درپیشگاه الهی سپاسگذارایشون هم هستم.
که خداواقعادرابعاداین عزیزان منوخانواده ام را ازجهنم خودساخته ی دست خودمون مارانجات داد.
درخانه اگرکسس همین جمله ی آخربس است..
عاشقتونم تابی نهایتها.
حالاهم خداروشکرکه آماده ی گوش کردن به هدایت خداشده ای وبه سمت نوردرحرکتی هستی مبارکت باد.
ببخشیداشتباها توی این فایل کامنت گذاشتم ولی این کامنت مخصوص قسمت2درپرتوآگاهی است.
از خودمون بپرسیم که ما یک زندگی روزمره داریم یا واقعا هدف هایی داریم در زندگیمون که هر روز داریم براش قدم بر میداریم؟
هدف داشتن ،خواسته و آرزو داشتن خیلی مهمه و اینکه رسیدن به اونها رو در باور و ذهنمون امکان پذیر بدونیم هم خیلی مهمه ،خیلی مهمه که براش حرکت کنیم .چرا که خیلی از ماها اصلا هدفی نداریم ،اصلا خواسته و ارزویی نداریم یا حتی اگر داشته باشیم ایمان و باور نداریم که بهش میتونیم برسیم و رسیدن به اونها رو امکان پذیر نمیدونیم و انقدر در پس ترس هامون قایم شدیم و به این زندگی تکراری عادت کردیم که توانایی دیدن ارزوهامون یا قدم برداشتن برای اونها رو از دست دادیم
اگر ایمان و باور داشته باشیم و به کمتر از بهترین برای خودمون راضی نباشیم و با ایمان حرکت کنیم معجزه رخ میده خداوند افراد و شرایط رو برای ما میفرسته
خودمون رو لایق رسیدن به خواسته هامون بدونیم تا جهان هم ما رو لایق بدونه ،بر ترسهامون غلبه کنیم و حرکت کنیم
مگه قراره ما چند سال زندگی کنیم ؟؟؟؟چرا نباید زندگی که میخوایم رو داشته باشیم ؟؟؟؟روزهای سخت برای همه هست این روزها اومدن که ما از طریق تضادهامون خواسته هامون رو بهتر و بیشتر بشناسیم انگیزه هامون بیشتر بشه و بفهمیم که لایق چه زندگی هستیم
خدایا ما رو هدایت کن به سمت زندگی سراسر سلامتی ،عشق،آرامش،ثروت و فراوانی و صلح
خدای مهربونم ازت ممنونم که منو در این مسیر پربرکت قراردادی
خدایا ازت ممنونم که استاد را فرستادی که من یاد بگیریم از ایشون و طعم خوش زندگی رو بچشم
استاد عزیزم ازت ممنونم که هستی ،وجودتون مایه برکت هست و من قدردان شما هستم
به نام خدای وهاب و رزاقم
سلام به اساتید عزیزم
استاد جان چقدر برخلاف فایل هایی که جدید میزارید و حتا حتا شنیدن صداتون به آدم آرامش محض میده که اون کاملا از درون آگاه. تکامل یافته و زیباتون میاد فایل های قدیمی پر از انرژی انگیزه همراه با یه عالمه باور توحیدی و قدرت حرکت و انگیزه بوده
خاطره دارم از همسرم در سال 96 که اون زمان در کارش ورشکسته شد و سرمایش صفر شد و هر چی داشت رو فروخت تا بدهی هاش رو بده
هر شب میدیدم که اشک میریزه و سپاسگزاری میکنه و خدا خدا میکنه
خدا رو شاهد میگیرم که بعد از 6 ماه ورق زندگی ما کاملا برگشت همسرم دوباره تو کارش موفق شد. سرمایه ای که به صفر تبدیل شده بود نه تنها برگشت بلکه صدها برابر شد
و خدا رو شکر تا همین لحظه زندگی من سرشار از وفور نعمت و برکت و لطف خدای مهربون هستش
و من همیشه برام سوال بود که واقعا همسرم تو اون شرایط سخت چطور میتونست انقدر شکر گزار باشه و ایمانش رو از دست نده(اون موقع من هنوز تو مدار آشنایی با شما نبودم )بعدها ینی از حدود 2 سال پیش که شروع کردم به گوش کردن فایل های شما و خواستم همسرم رو با شما آشنا کنم همسرم گفت که شما رو میشناسه وقتی پرسیدم چطور گفت اون زمان که ورشکسته شدم یادته؟؟؟میشستم تو ماشین با گریه فایل های انگیزشی استاد عباسمنش رو گوش میکردم…
استاد جانم من رفاه الان زندگیم رو مدیون کلام جادویی شما هستم که اینطور به همسرم قدرت. ایمان و باور حرکت دادید تا نا امید نشه. بلند شه و محکم تر و قدرتمند تر از قبل مسیرش رو ادامه بده
خدا رو شکر برای وجود پر برکتتون
خدا رو صد هزار مرتبه شکر که ما رو در مدار دریافت کلام الهی شما قرار داد
الهی که دست خدا همیشه روی شونتون باشه و لذت ببرید از این حمایت و همراهی دوشادوش رب العامین
خیلی زیاد دوستون دارم
و هر آنچه از آرامش در زندگیم تجربه میکنم به اندازه ای که دارم از آموزه هاتون بهرهمند میشم و روی خودم کار میکنم و در زندگیم اجرا میکنم مدیون کلام توحیدی و الهی شما هستم
عاشقتون در پناه خدای رب العامین باشین
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِیمِ
به نام خدا که رحمتش بیاندازه است و مهربانیاش همیشگی
یُرِیدُونَ أَنْ یُطْفِئُوا نُورَ اللَّهِ بِأَفْوَاهِهِمْ وَیَأْبَى اللَّهُ إِلَّا أَنْ یُتِمَّ نُورَهُ وَلَوْ کَرِهَ الْکَافِرُونَ(32 توبه)
آنها میخواهند نور خدا را با دهان خود خاموش کنند؛ ولی خدا جز این نمیخواهد که نور خود را کامل کند، هر چند کافران ناخشنود باشند!
=====================================
نشانه ی امروز من:1404/8/8
صبح که این فایل رو گوشدادم،انرژیم برای تیک زدن هدفم صد برابر شد،مخصوصا که این روزهای آخر پر از بشارت بود،از خواب ها و رویاهای صادقه که به دستم رسید تا هدایت هایی که از هر جایی دریافت کردم.
با تموم قوا و انرژی مثبتم تصمیم گرفتم امروز بالاخره تایپ کتابم رو تموم کنم و برم برای مراحل چاپش.
جملات پشت سرهم به قلبم جاری میشد و نوشته میشد…خط ها پشت سرهم به رقص درومدند…
همزمان با نوشتن خط های آخر،صدای باران به گوش جانم رسید،نه یک باران آرام…بارانی سنگین و بی وقفه وبی پروا…
یاد صدای استاد در توحید عملی 9 افتادم:خداوند داره قدرت خودش رو نشون میده…
صدای دلنشین باران پائیزی هم نوا شد با هدایت قرآن از تلویزیون:
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیم
إِذَا جَاءَ نَصْرُ اللَّهِ وَالْفَتْحُ ﴿١﴾
وَرَأَیْتَ النَّاسَ یَدْخُلُونَ فِی دِینِ اللَّهِ أَفْوَاجًا ﴿٢﴾
فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّکَ وَاسْتَغْفِرْهُ إِنَّهُ کَانَ تَوَّابًا ﴿٣﴾
از شدت هیجان روی پا بند نبودم…
وسط نوشتن ها صدای زنگ گوشی بلند شد،دوست نداشتم جواب بدم،سخت مشغول نوشتن بودم و البته که از زنگ های بی موقع وبی اطلاع فراری ام وبرام ناخوشاینده…
سعی کردم آرامشم رو حفظ کنم،جواب دادم،حرف های بی ربط،سوالات بی ربط…
صفحه ی لپتاپ جلوی چشمم بود،یکدفعه سیاه شد وپرید…
نوشته های انگلیسی پشت سر هم میومد که یک مشکلی رخ داده…یک مشکی رخ داده…یک مشکلی رخ داده…
تماس بیخود بالاخره تموم شد،هرچقدر با لپ تاپ سروکله زدم دیگه درست نشد.
سپردمش دست مهندسی که همیشه برام تیمارش میکرد،سفارش کردم بهش احتیاج دارم،لطفا زودتر درست شه…
الان که دارم این کامنت برای کنترل ذهنم مینویسم یک ربعی میشه که بهم زنگ زدن و گفتن هارد لپ تاپ کاملا سوخته و هرچی توش بوده پریده و دیگه هیچ دسترسی به اطلاعاتت نداری!
_از نوشته هات بک آپ داری؟!
_نه ندارم.من اصلا فکرش رو نمیکردم این اتفاق بیفته.
از شدت شوکه شدن خنده م گرفته بود،گفتم ببخشید اینا خنده های عصبیه،نمیتونم کنترلش کنم،گفت من شوکه شدم چه برسه به شما،میفهمم…
دوباره گفت من یک بار دیگه تموم تلاشمو میکنم و بهتون خبر میدم.
گوشی رو که قطع کردم خنده هام با گریه قاطی شد.
چندتا نفس عمیق کشیدم و با خودم تکرار کردم،من به خدا اعتماد دارم،من به خدا اعتماد دارم،هر اتفاقی بیفته همون خیره ست،من هیچی نمیدونم،خدا میدونه،من نمیدونم،من به خدا اعتماد دارم.استاد گفت یک لحظه ای هست که آدم ها اونجا کم میارن،من نباید کم بیارم،من دارم امتحان میشم،من این همه مدت حالم عالی بوده،این اتفاق هرچیزی که هست اومده من رو به خواسته هام برسونه،ظاهرش خیلی ناقشنگه، ولی داخلش حتما یک گیفت بزرگ هست.
من باید ایمانم رو حفظ کنم همونطور که زمان ریجکت شدن انتقالیم ایمانم رو حفظ کردم.
من باید ایمانم رو حفظ کنم همونطور که زمان رفتن به اورژانس کودکان ایمانم رو حفظ کردم.
من باید ایمانم رو حفظ کنم همونطور که تو کیش ایمانم روحفظ کردم.
وَلَنَبْلُوَنَّکُمْ حَتَّىٰ نَعْلَمَ الْمُجَاهِدِینَ مِنْکُمْ وَالصَّابِرِینَ وَنَبْلُوَ أَخْبَارَکُمْ﴿٣١﴾
به یقین ما شما را امتحان می کنیم تا مجاهدان از شما و صابران را مشخص نماییم، و اخبار شما را نیز [که اعمال و اسرار شماست] می آزماییم [تا صدق و کذب شما را در همه امور معلوم بداریم.]
پناه میبرم بر خدا از شر نجواهای ذهن وشیطان…
قَالَ هَلْ آمَنُکُمْ عَلَیْهِ إِلَّا کَمَا أَمِنْتُکُمْ عَلَىٰ أَخِیهِ مِنْ قَبْلُ ۖ فَاللَّهُ خَیْرٌ حَافِظًا ۖ وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ
سلام سعیده عزیز…این آیه رو برات میفرستم…منم از تجربم تو همین هفته برات میگم.فعلا این آیه رو ببین..الحمدالله رب العالمین.
وَکَذَٰلِکَ جَعَلْنَاکُمْ أُمَّهً وَسَطًا لِتَکُونُوا شُهَدَاءَ عَلَى النَّاسِ وَیَکُونَ الرَّسُولُ عَلَیْکُمْ شَهِیدًا ۗ وَمَا جَعَلْنَا الْقِبْلَهَ الَّتِی کُنْتَ عَلَیْهَا إِلَّا لِنَعْلَمَ مَنْ یَتَّبِعُ الرَّسُولَ مِمَّنْ یَنْقَلِبُ عَلَىٰ عَقِبَیْهِ ۚ وَإِنْ کَانَتْ لَکَبِیرَهً إِلَّا عَلَى الَّذِینَ هَدَى اللَّهُ ۗ وَمَا کَانَ اللَّهُ لِیُضِیعَ إِیمَانَکُمْ ۚ إِنَّ اللَّهَ بِالنَّاسِ لَرَءُوفٌ رَحِیمٌ
و همان گونه [که شما را به راه راست هدایت کردیم] شما را امتی میانه قرار دادیم تا [در ایمان، عمل، درستی و راستی] بر مردم گواه باشید و پیامبر هم گواه بر شما باشد. و ما قبله ای را که بر آن بودی فقط به خاطر این قرار دادیم تا کسانی که از پیامبر پیروی می کنند از کسانی که از اسلام و اطاعت پیامبر برمی گردند معلوم و مشخص کنیم؛ گر چه این حکم جز بر کسانی که خدا هدایتشان کرده گران و دشوار بود. و خدا بر آن نیست که ایمان شما را تباه کند؛ زیرا خدا به همه مردم رؤوف و مهربان است.
سعیده جان.دقیقا یه هدایتی دو هفته پیش اوند.که نمونه دستکشامو بفرستم برای یه خانم ایرانی.برای فشن شوی دبی..
من فرستادم..نزدیک به یه هفته..ایشون هیچ پیامی به من نداد…
یکم بهم ریختم گفتم حتما خیره انشالله..
یه حسی گفت بیام از اول اون فایل رو تدوین کنم…
گفتم بیام دوربین گوشیمو بزارم یه فیلم از خودم و توضیحات کارمو بزارم..
ابنم فرستادم..دیدم..اصلا دانلود نمیشه..بازم کنترل ذهن کردم..
.
دیکه رهاش؟کردم..و از خداوند طلب هدایت کردم..هدایت اومد ..که یادته چه برخوردی با دوستت توی دوسال خورده ایی سال پیش داشتی..بهمون صورت نمونه کارتو بفرس…
و من طبق هدایت بازم کارمو فرستادم…
و بازم خونده نشد..هیچ پیامی از ایشون ندیدم….
تا اینکه بازم با یه کنترل ذهن قوی..
چند روز پیش بهم گفت بازم یبار دیگه کارتو خلاصه کن.به این صورت بفرس..
و من تمرکزی رفتم توی اتاق کارم یبار دیگه نمونه کارامو جمع جور کردم و فرستادم.
.
به محض اینکه پیامم با شما تموم شد..کامنت قبلیم..
وقتی نتم اومد بالا…اون شخص بهم کامنت داده بود.طرحتونو برای فلان شماره بفرس..
و من فرستادم..اینبار دقیقا با چند دوره فیلتر…
تا بالاخره طرحم ثبت شد..
تا روز گذشته توی خوندن کامنتای بچه ها بودم..ندا اوند..که نرگس ثبت شرکتتو بفروش..
من سال 95.. یه شرکت توی حیطه طراحی و دوخت ثبت کرده بودم….
و ندا اومد بفروشمش..قدمهای اول برداشته شد…
حالا ببینیم این هفته چه مسیری در جریان دارییم..
..نتیجه کارم هر روز داره بزرگ و بزرگتر میشه..منم سعی کردم اونروزا رو کنترل ذهن کنم..چه درهایی بروم باز شد..
چقدر ویرایش کارام زیباتر شد..
چقدر الان خودم راضی ترم..
فعلا دستتت خدای مهربون میسپارمت..دوست عزیز هم بهشتی من در دنیا و آخرت…
سعیده جان یچیزی همین چند دقیقه پیش این پیام رو از استادم دریافت کردم..
من نمونه کارمو براش؟فرستادم.اینو واسم فرستاد..
(چطوری فراخوان روپیداکردی
پسرم مهندس نفته داره ارشد میگیره میدونه دبی وکشورهای عربی نیرو میگیره ولی نمیدونیم چطور
اگه راه گرفتن نیرو رو پیدا کنیم بصورت کاری میتونه بره البته به زبان هم مسلطه
البته دریک شرکت معمولی کار میکنه چون استخدام وکار درنفت مافیا وپارتی میخواد)…
میدونی این جنسش چیه….
همون جنسی که قبلا همه ماها همین افکار رو داشتیم…
ولی لطف خدا ما رو با همزمانیها هماهنگ کرد…
اره نرگسی که 10 سال کار کرد..چرا نتونست همچنین کاری رو انجام بده..
الان تونسته!…
چرا!؟
چون با خداوند هماهنگ شده…
هنوزم نمیدونم مسیر بعدی چیه!؟فقط به هدایتها به این مسیر رسیدم..
و سعی کردم تسلیمش باشم…
یوقتایی از لحاظ ظاهری شرایط بهم ریخته میشه.ولی سعی کردم تسلیمش باشم…
انشالله…..
سلام نرگس جان،دوست خونگرم جنوبی من
سپاسگزارم برای کامنتی که برام نوشتی،انشالله بهترین ها برای بیزنست رقم بخوره و از خوشحالی به سجده ی شکر بیفتی…
تو تلگراف قبلیت،یک جمله ی پیغام سروشی برام نوشتی (شهریاری طلایی شد) در بهترین زمان به دستم رسید.
برای همه ی مهربونی هات ازت سپاسگزارم.
در پناه نور میسپارمت و الله یارت باشه همیشه.
سلام عزیز دلم.
محبتت دیشب دستم رسید، مرسی، ماچ به کله ی خودت.
وقتی کامنتتو خوندم گفتم آخ جون، به به، داریم نزدیک میشیم به مرحله ی جذابِ کتاب سعیده جانم.
و اشتیاقِ فراوانِ یه عالمه دوست هات، برای خریدش و افتخار به اینکه:
نویسنده ی کتاب، سعیده جان شهریاری، رفیقِ منه…
الانم چیزی عوض نشده.
همچنان آخ جون.
ببینیم خدا چه پلن قشنگی برای تو و کتابت چیده.
همونی که بهت گفته بنویس، متمرکز بنویس، خودش بلده از خط ها و کلمات و جمله هات، از صفحه های کتابت، محافظت کنه.
واسه طرح جلد هم خدا بهترینش رو برات ok میکنه.
انتشارات هم همینطور.
همین روزها میای مینویسی از دونه به دونه ی چیدمان خداوند، برای انتشار کتابت، به بهترین ورژنی که حتی خودتم فکرشو نمیکردی…
الان یه هارد کوچولوی لب تاب قدرتی نداره که بخواد کتابت رو حتی برای لحظه ای مختل کنه.
هر طوری باشه خدا خودش بهترین حافظ و پشتیبان هست.
فَاللَّهُ خَیْرٌ حَافِظًا وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ
خودم متوجهم که جملات رو من نمینویسم.
الهی شکر که کامنتت رو خوندم.
سعیده تحسینت میکنم برای خلوتِ خود خواسته ات.
برای کنترلِ ارتباطاتت، برای تمرکزت روی هدفت.
دسترسی ام بهت در بهترین زمان باز میشه :)
اسم کتابت رو هم خودش میگه.
مثلِ اسمِ حافظ کوچولو، که خودش بهم گفت.
و روزی نیست که سپاس گزار نباشم برای این بچه ی توحیدی و اسمِ توحیدیش.
ماچ به روی ماهِ خودت و نیلا و نیکای قشنگم.
🟣🟡🟢🟠🟣🟡🟢🟠
الله اکبر!!!!
سعیده
من اولش دقت نکردم که خودت ایه فَاللَّهُ خَیْرٌ حَافِظًا وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ رو خط اخر کامنتت نوشتی.
دو بار این ایه تو کامنت من اومده، الان تازه دیدم خودتم همینو نوشته بودی…
به نظرت بی دلیله؟
نه!
حتما که نه!
برو شادی هاتو برای کتابت شروع کن…
🟣🟡🟢🟠🟣🟡🟢🟠
فَاللَّهُ خَیْرٌ حَافِظًا وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ
الهی شکرت
سلااااام سمانه جاااانم
سلام مامانِ قشنگِ پسرِ نااااازم
سمااااانه ،سمااااانه،سمااااانه
دیدی چی شد؟!!
درست شد!
خدا جوابِ ایمان وکنترل ذهنمرو داد،خدا دوباره شاخه رو آورد پایین،خدا دوباره درهارو باز کرد!!!
تازه از پیش مهندس برمیگردم،یک جعبه شیرینی گرفتم رفتم پیشش،با تموم قلبم ازش سپاسگزاری کردم،به خدا باید میدیدش،انقدر خوشحال شده بود،چشاش برق میزد،اصلا انتظارش رو نداشت که من برم اینجوری ازش تشکر کنم…
ولی من شاگرد بهترین استاد معنوی جهانم،استاد هم بهم یاد داده باید از دستان خدا تشکر کنم،نمیدونی چه حجمی از نور با یک جعبه شیرینی ساده و دیدن خوشحالی من به قلبش وارد شد..
بهش گفتم دعا میکنم اگر جایی کارتون گره خورد،خود خدا گره رو براتون باز کنه…
سمانه جانم،اسم کتاب از یک سال پیش بهم الهام شده،اسم قشنگیه،انشالله که میدرخشه،چون که من ننوشتم ،خدا نوشته…خودش درخشنده ش میکنه…
دوستت دارم سمانه،خدا میدونه چقدر از خوندن کامنتات ازت یاد میگیرم،فاطمه جان گفت قراره کانال یوتیوب خودت رو بزنی،خیییلی خوشحالم برات. ..
به امید شنیدن موفقیت های کوآنتومیت ودیدارت در بهترین زمان ومکان
قلبِ فراوانِ فراوانِ فراوان
سلام جانِ دل.
خدا رو بی نهایت شکر برای بازگشتِ فایلِ کتابت.
دیروز که کامنتت رو خوندم خیلی خوشحال شدم.
چقدر مثال قشنگی شد کتابت، و عملکرد تحسین برانگیزت برای کنترل ذهن.
برای حفظ آرامش، زمانی که ناخواستهای میاد، صبر کردن، خوب نگهداشتن حس و حال و بعد خروجیِ فوق العاده ای که پاداش این فرآینده.
دوستت دارم و بهترین هارو برات میخوام عزیزم.
یه اتفاقِ بسیار زیبا افتاد همین الان برام.
من صبح اسمت رو تو ستاره قطبیم نوشتم.
میدونستم که در بهترین زمان یه خبری ازت میشنوم.
اول که کامنتت رو چند دقیقه پیش تو کانال یوتیوبم دیدم، ذوق کردم که به به، چقدر ستاره قطبیم قشنگ تیک خورد.
چقدر لذت بخشه خلق کردن.
و الان هم که اسمت رو تو پاسخ هام دیدم بسیار خوشحال شدم و باورم محکمتر شد به خلقِ خواسته هام…
اینکه هیچ چیزی اتفاقی نیست.
ممنونم از نگاهِ قشنگت به زندگی.
ممنونم از قلمِ قشنگ و تاثیر گذار و خوندنیت.
ممنونم از محبتت نسبت به خودم و حافظ عسلی.
ممنونم از دعای خیرت.
قلبِ فراوانِ سرشار از عشق برای تو.
فَاللَّهُ خَیْرٌ حَافِظًا وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ
الهی شکرت
درود بر شما سعیده خانم.
خیلی دوست دارم همیشه بتونم کامنت ها و داستان های پر بار شما را بخوانم.
قلم شیوا و بی نظیری دارید و حتی در آخرین کامنتی که از شما خوندم نشستم و گریه کردم از سر ذوق، شوق، و سپاسگزاری از خداوند که چقدر زیبا سعیده شهریاری را هدایت کرده است.
سعیده خانم عزیز.
خدا خودت، و بچه هاتو حفظ کنه.
یه چند تا راهکار عملی میدم بهتون برای بعد. میدونم حالا دیگه مناسب نیست ولی در آینده قطعا برای شما بهترین اتفاقات می افتد.
ببین ما یه چیزی داریم به اسم فضای ابری.
مثل هارد کامپیوتر شماست منتهی در فضاهایی مثل گوگل درایو و وان درایو اطلاعات ذخیره میمونه.
اساس پشتیبان گیری با ایمیل شما انجام میشه.
صفحه اول گوگل را باز کنید کنار عکستون 6 تا نقطه است رو اون بزنید سندنگار یا sheet هست که دقیقا نرم افزاری مشابه به word هست و همینطور که شما دارید تایپ میکنید، خودش بکآپ میگیره.
حالا اگه دوست دارید از همون word استفاده کنید، یه اکانت outlook بسازید و تو نرم افزار word اون بالا سمت راست یه گزینه sign in هست.
بزن روش و با ایمل outlook وارد شو.
موقع ذخیره فایل، روی onedrive بزنید و توی وان درایو خودتون این فایل را ذخیره کنید.
اینجوری هیچ وقت حتی اگر مثل الان هارد لبتاپ بسوزه، شما اطلاعات مورد نیاز و مهم خودتون را از دست نمی دهید.
قطعا شما بهتر از من میدونید که خیری در این موضوع هست و من سپاسگزار خداوند هستم و مطمئنم شما یک روزی در مورد خیری در آن هست.
سعیده جان منم چند روزی هست به یک تضادی برخوردم که دارم میبینم خداوند داره قدم به قدم هدایتم میکنه بفهمم چجوری جلوی افکار نامناسب را بگیرم، مثل کامنت شما
و چجوری بتونم این باگ را بشناسم که دیگه وقتی از این دست اتفاقات افتاد بر نگردم پائین.
راستی یه چیزی هی بهم الهام میشه بهتون بگم.
بعضی مواقع هارد از جای خودش در میاد.
یبار بگو ببین شل نشده و از جای خودش در نیومده.
برای خودم پیش اومد این موضوع. اون موقع توی معدن وسط بیابان کار میکردم و هفته ای 1 بار برمیگشتم اصفهان. تا اومد اون 1 هفته تموم بشه من خیلی خوب ذهنمو کنترل کردم.
و بعد دیدم فقط این شل شده و در اومده از جای خودش.
ان شاءالله هرکجا هستید در پناه رب العالمین شاد، سالم، ثروتمند و سعادتمند در دنیا و آخرت باشید.
سلام آقا علیرضا
من خیلی انسان خوشبختی هستم که انقدر جهانم سرشار از انسان های شایسته شده…
چه چیزی باعث شد شما سخاوتمندانه برام وقت بزارید و انقدر دقیق و کاربردی بهم آموزش بدید؟!خدا بهتون برکت بده برای تموم خوبی هاتون…
ازتونممنونم برای قلب روشنی که دارید،دعا میکنم هرجا نیاز به کمک داشتید خدا بهترین هارو براتون بفرسته…
درپناه نور میسپارمتون و الله یارتون باشه همیشه.
سلام سعیده
توی سه ماه گذشته، روی یک داستان کار میکردم که همه چیزش برام جدید بود… موضوع، محتوا و لحنش.
خب، خیلی کارها کردم که این کار جمع بشه… بماند.
حالا تو سیزدهمین بازنویسی هستم.
دوهفته پیش گفتم: تمومه. دیگه روی این کار نمیکنم. هر چی تو چنته داشتم، برای این رو کرده م.
این هفته رفتم یه دفتر جدید برای خودم درست کردم. با کاغذهای سفید درجه یک. دفتر قبلی از کاغذ کاهی بود.
چند روز پیش دوباره ویرم گرفت که روی دفتر خوشکل جدید، یه بازنویسی جدید بذارم… هر بار بازنویسی میشه رفتن به یه مدار بالاتر در حیطه ی نوشتن اون داستان.
الان ، داستانم اصلا قابل مقایسه با ویرایش اول نیست.
هر بار، کمی بهتر… یک نقطه ویرگول صحیح تر.
همزمان، دارم زندگی میکنم. با بچه هام بزرگتر میشم و برای معیشت، راههای جدید رو امتحان میکنم.
این، آفرینشه! پا توی کفش خدا کردنه! دیگه لزوما بندگی کردن صرف نیست! به همین خاطر، سخت تر از فروش خواربار، دم مغازه ی عباس آقا، یا مسافرکشی کردن تو تاکسی اینترنتی یه. البته باید به خاطرش مثل همون کارها، اینجام بنده خوب و شریفی بود، ولی باید خیلی پوست کلفت تر از بقیه ی بنده های خوب خدا باشم!
چند روز پیش، کیفم رو گذاشتم تو ماشین تا برم دنبال مه تا، در مدرسه ش. یهو فکر کردم: اگه دزد ، اشتباهی بیاد به هوای پول و اینا کیف رو از تو ماشین بزنه، چیکار میکنی علی؟
خب، نه فقط اون داستان، حدود 17 تا کار چاپ نشده، تو سه تا دفتر قطور، توی اون کیف هست، حاصل 4 سال کار! و طبیعیه که شیطان بخواد در این شرایط، تو دلم رو خالی کنه.
گفتم: خب، بهتر! یه ویرایش اضاف تر!! من عاشق این کار هستم! مال خودمه! از منتهای قلبم دارم اینا رو مینویسم.. برای بچه هام! برای بچه های مردم! چه بهتر! بذار شراب کهنه بشه! دیرتر مینویسمشون! با ویرایش جدیدتر!
خودم از خودم حیرت کردم. ولی شاید این، ارزش افزوده ی کار نویسندگی، برای ذهن قدرتمند من باشه. داره بهم میگه: همه ش خودتی و ذهن قدرتمندت… هارد اکسترنال پشت چشمات مهمن! اون خودش به روز میشه! بهتر میشه! به خاطر همین، هر فرصت بازنویس و ویرایش، مثل تایم اوتی هست که از زمان گرفتم. به خاطر وجود فرصت بازنویسی، ممنونم.سه تا دفتر قطور کیفت کیلو چنده؟
خوشبخت و خوش شانس و پولدار باشی
سلام داااداشش علی
خوشااا شیراز و وصف بی مثالش!
بالاخره یک روز میام شیراز و میبینمتون،نه فورا!ولی حتما!
خداوکیلی چطو ایتو خوووب مینویسید؟!مرسی برای دلگرمی های خط به خط تلگرافتون،مرسی که جملات رو به رقص درمیارید،مرسی که با کلمات شیرینی درست میکنید،مرسی که انقدر خوشگل قیمه هارو میریزید تو ماااست هااا،شما بی نظیرید،بی نظیر…
براتون آسونی های بیشتر آرزو میکنم،رها شدن در آغوش خدا،یک جنسی از آرامشِ تسلیم شدن در آیه ی ایاک نعبد و ایاک نستعین،اهدنا الصراط المستقیم…
مثل همیشه در پناه نور میسپارمتون و دعا میکنم الله یارتون باشه همیشه.
ازتونممنونمکه توی زندگیم هستید.
خواهر کوچیک شما: سعیده
چاکرم سعیده کاکو
در رابطه با بذل محبتهای بی بدیل سرکار، نسبت به بنده حقیر،باید عرض کنم که:عامو ، آرمادا…!
گمونم گفتی معنیش میشه بیخیال.. این بود که با لفظ مقدس عامو ترکیبش کردم. محصول حاصله، حاوی ملاتونین طبیعی با عطر جنگل ناهارخوران خواهد بود. مثه این میشه که سر ظهر تو شیراز دوغ بخوری، بیفتی!
بابت دعای خوبت ممنون.
بابا رو سلام برسون.
سلام دوست خوبم علی آقای بردبار
کامنتتون خیلی برام جالب بود و دوست داشتنی.کلا سبک و سیاق کامنت ولحنتون جذاب بود واسم.
میشه لطفا خواهش کنم بیشتر از نویسندگی و کارتون صحبت کنید برا من وتوضیح بدید؟
که آیا این شغل دائمی شماست و یا اینکه جدیدا بهش روی آوردید؟کتاب چاپ شده ای دارید یا نه؟واینکه سبک داستانتون چیه؟کودکان یا بزرگسالان؟رمان یا داستان کوتاه؟
من کامنتای زیادی ازتون خوندم ولی نمیدونستم دست به قلم هستید.حقیقتش الانم حس میکنم کامنتتون برای من ی نشانه اس.ی هدایت.ی نشانه از هزاران نشانه ای که چشم انتظارشم.
خیلی تو سرم افکار زیادیه ولی نمیخوام به زبون بیارمش چون وقت گفتنش نیست.
بهرحال ممنونم از شما بابت کامنت قشنگتون حال دلم رو خوب کرد.
درپناه خداباشید.آمین
سلام به خانوم نجفی عزیز
ببخشید. نمیدونم چرا پاسختون رو توی میل باکس ندیدم که بخوام جوابش رو بدم. به هر حال اگر پاسخم با تاخیر بوده، ببخشید.
من آدم بسیار خوش شانسی هستم… همه ی زندگیم آرزو داشتم نویسنده بشم و این آرزو رو با خودم به میانسالی آوردم و یک ثانیه هم فراموشش نکردم.
قبلا تو محافل ادبی و انجمن سینمای جوان شیراز رفت و آمد داشتم و چند تا فیلم کوتاه هم ساختم، ولی علاقه اصلیم داستان بود. داستان کوتاه.
دیگه گذشت و با همسرم که ایشون هم فیلمساز تجربی کوتاه بود، ازدواج کردیم و زندگیمون، رفت تو تامین هزینه و جمع کردن مشکلات زندگی عادی. من کارمند کارخانه لاستیک سازی بودم و هزینه اصلی زندگی ما از اونجا میومد.
بود تا 4 سال پیش که بازنشسته شدم. کارخانجات لاستیک سازی، به خاطر وجود مواد شیمیایی، تابع قانون سختی کار هستند. بعد از 20 سال خدمت، بازنشسته شدم.
بعدش با همراهی رفیق عزیزم، دکتر علی امینی، یک انتشاراتی ثبت کردیم تا کتاب کودک تولید کنیم.
حالا 4 ساله که روز و شب من شده تولید کتاب برای بچه های کوچولو، حدود گروه سنی الف و ب. کاری که همیشه عاشقش بودم رو بدست آوردم. فعلا 4 تا کتاب شعر چاپ کردم. نویسنده مشترک هستم با آقای دکتر امینی. من ترانه ها رو مینویسم و ایشون نکات ادبی شعر رو کنترل میکنه و نهایتا با هم شعر رو تمام میکنیم.
تصویر سازمون هم خانوم ملیحه طوبایی، همسرم هستند. توی گوگل سرچ کنید، 4 تا کتاب شعر اول ما رو میاره. میتونید ببینید.
اسم انتشارات ما بادام هست. توی شیراز مستقر هستیم.
امیدوارم تونسته باشم کمکی کرده باشم. اگر هر کمکی خواستید که من میتونم موثر باشم در رفعش، در خدمتتون هستم.
خوشبخت و خوش شانس و پولدار باشید
دوست خوب من سلام
خیلی خیلی خوشحال وخرسندم که پاسخ سوالم رو دادید و یک دنیا از شما ممنونم.فدای سرتون اگر دیر جواب دادید.خواست خدا بوده قطعا که در بهترین زمان جواب منو بدید.این روزها اتفاقا از هر گوشه وکناری هدایت ها و دریافت های معجزه آسایی دریافت میکنم حتی اگر از خداوند درخواست نکرده باشم.
چقدر داستان زندگیتون جالب و دوست داشتنی بود.
چقدر خوشحالم که به آرزوتون رسیدید و الان دارید اون آرزو رو زندگی میکنید.نوش جونتون.گوارای وجود این حجم زندگی شیرین.
نمیدونم چرا هرچی بیشتر توضیحاتتون رو میخوندم حس میکردم آشنا هستید برام.وحتی اسم وفامیل همسرعزیزتون.
نمیدونم شاید فیلم کوتاهتون رو توی تلویزیون پخش کردن ومن دیدم.ولی عجیب همه چیز آشنا بنظرم اومد.
خیلی انگیزه بخش بود برام صحبت هاتون.
کلی لذت بردم.انشاا…که همیشه وهرلحظه بهترینهابراتون رقم بخوره.
درپناه خداباشید.آمین
سلام به علی آقای بردبار
خیلی خیلی خوشحال شدم که شما رفیق آقای دکتر امینی هستید با ایشون و متد دو زبانه کردن کودکان کاملا آشنام و خیلی بهره بردیم
برای شما هم خوشحالم که روبه سوی علاقتون پیش میرید
آقا شما خیییییییلی باحالید
یکم بیشتر برامون بنویسید
کاکو
سلام به خانوم موسوی عزیز
ارادت دارم کاکو.
خیلی خوشحالم که این متد برای شما مثمر ثمر بوده. بچه های منم سالهاست به لطف رفیق قدیمی کودکیم، یک ارزش افزوده به سرگرمیهایشان اضافه شده. این هم از خوش شانسی های زیاد من بود.
این علاقه و کار جدید من هم تکمیل کننده همان متد هست، با تمرکز بر زبان مادری خودمان.
تمرکز بر نکات مثبت هم ارزش افزوده ایست که از اینجا به شعرها و داستانها اضافه میشود، بطور ناخودآگاه. من و رفیقم روی این نکته اتفاق نظر داریم که باید از منتهای قلب و با شادی و ایمان به زندگی بچه هایم و بچه های دیگران، عشق و امید پمپاژ کنیم. این چیزی است که به خاطرش هر روز از خواب بیدار میشوم.
سایت عباسمنش و فرشته هایش، مامن خاطر من و ذخیره مخفی انرژی من هستند، برای بهتر شدن و بهتر دیدن. کامنت امروز شما هم روزم را ساخت…ممنونم.
خوشبخت و خوش شانس و پولدار باشید.
سلام سعیده قشنگم
چطوری دختر خوب؟چطوری توحیدی جان؟
خیلی خیلی برات خوشحالم که رسیدی به مرحله چاپ کتابت.خانوم پیشاپیش تبریک صمیمانه منو از صمیم قلبم پذیرا باش.انشاا…به چاپ 100 ام برسه.که میدونم میرسه.فقط حتما بیا اینجا معرفیش کن بریم بخریمش و لذت ببریما.یادت نره؟
سعیده جانم نمیدونم باید از شما تشکر کنم یا از خدای عزیزم یا از استاد جان جانان؟
ی مدت اکثر کامنتات ناخواسته برای من شده هدایت.اون فایلای 12 قدم رو که گهگاهی مرور میکنی و میای میگی باور کن وقتی منم میرم مجدد گوشش میدم میبینم یا خداااااا این چرا دقیقا حال روز فعلی منو توضیح داده؟مگه میشه؟مگه داریم؟
الان همین فایل قدم 9جلسه پنج که توی کامنت قبلیت نوشته بودی بطور معجزه آسایی دقیق دقیق شرایط فعلی منو بازگو میکرد و استاد جان راه حل میدادو طبق معمول انرژی میفرستاد.
سعیدهههههه تو چنین خوب چراییییییی؟؟؟
خیلی خوشحالم که ایمیلم رو فعال کردم که کامنتات واسم نوتیفش میاد و من میتونم حظ وافر ببرم از درونیاتت.
ازخداوند از استاد ازتو از همه کائنات سپاسگزارم بابت این هدایت های حتی ناخواسته.خیلی دلنشینه که تو جوری بیفتی تو مسیر که بخوای نخوای خدا باهات حرف بزنه.
درپناه خداباشید.آمین
سلام زهرا جانم
برای همه ی مهربونی های قلبت ازت سپاسگزارم،برای روشنی روحت که میتونه انقدر قشنگ تحسین کنه،ازت ممنونم.
حقیقت اینکه که ما هیچی نیستیم و همه چیز اونه…
اگر هدایتی میاد از آن خداونده،اگر نوری میاد ازآن خداونده،اعتبار همه چیز برمیگرده به تنها فرمانروای جهان…
قبلنا توی دفترم یک جمله براش مینوشتم خودم خیلی دوستش داشتم،صبح که میشد میگفتم:به سلیمان جهان،از طرف مور سلام..:)
شعر مال کس دیگه ست و درموقعیت دیگه ای ازش استفاده شده،ولی برای من شد یک عشق بازی جدید با خدا…
خلاصه که هدایت های خدا،نوش جانت،همه ش بخاطر مدار خوبخودته،عاشقتم رفیق بهشتی و برات بهترین هارو آرزو میکنم.
درپناه نور میسپارمت و دعا میکنم الله یارت باشه همیشه.
به تو از دور سلام.
سلام مجدد سعیده شیرین زبون شیطون
سلام به دختر توحیدی دوست داشتنی
عزیزم دلم کاملا باحرفات موافقم واقعا اعتبار همه چیزمون،جز به جز زندگیمون برمیگرده به خداوند یکتا.برمیگرده به اون قدرت نامحدود.عشق ازلی وابدی هممون.
سعیده جانم چقدر ذکری که برا خودت انتخاب کردی بانمک بود.بلههههه در جریانم داستان اون قطعه شعر چیه و مال کجاست.
ولی کیف کردم از خلاقیتت که تونستی از ی همچین شعری ی همچین ذکر وبهتر بگم جمله تاکیدی بسازی.واقعا آفرین بهت.
ممنونم ازت که بهم حال خوب وانرژی دادی ممنونم ازت که بهم یادآوری کردی که فرکانسم داره لحظاتم رو پیش میبره.
موفقیتت و سربلندیت آرزومه.
خدا نگهبان حال دل خوبت باشه همیشه قشنگ جانم.
درپناه خداباشید.آمین
سلام آبجی سعیده جانم ..سلام خانم شهریاری عزیز..سلام به دختر خدا سلام به شاگرد اول کلاس استاد عباس منش
خدایا نمیدونم چرا دادم گریه میکنم؟؟؟مگه نوشته های من از دسترسم خارج شده؟؟من چم شده؟؟ آبجی جانم تو کی هستی که حتی توی این شرایط هم میشه ازت یاد گرفت واقعا وقتی نوشته هاتو خوندم دو تا حس بشدت قوی در اعماق قلبم حس کردم و همچنان دارمش .اول اینکه خدایا چقدر بنده هات و مخصوصا بنده های عباس منشیت و بطور ویژه سعیده شهریاری خفنن و چقدر ایمان و توکل به تو داره موج میزنه و دوم اینکه بوالله حسی در قلبم دارم که در همین چند ساعت آینده حتی اگر شده فقط متن کتابت را از تو اون دستگاه در میارن و تو میایی اینجا و به همه ما اطلاع میدی
مطمئنم که این اتفاق افتاد تا ایمان همه ما را توسط اون تقویت کنه
خدایا ما همه به تو اعتماد داریم
سلام دادااااش محسن،درررست شد،درررست شد،خدا درستش کرد،خدا از دهن شیر درش آورد،خدا شیشه رو بغل سنگ نگه داشت،داداش خدا همه کار کرد،همه کار…
برای این کامنت پر ازنورتون ازتون سپاسگزارم…
نورِ تلگراف پر مهرشما به قلب من نشست،من خیلی انسان خوشبختی هستم که انقدر بندگان خوش قلب خدا رو توی زندگیم دارم.
براتون بهترین هارو آرزو میکنم،در پناه نور میسپارمتون،الله یارتون باشه همیشه.
درود خواهر گلم
دیدی گفتم به قلبم افتاده که درست میشه؟؟؟؟؟
اصلا مگه میشه به خدا اعتماد کرد و جوابش اوکی نباشه؟؟؟
خدایا شکرت بابت این اتفاق که باعث شد اعتمادم بهت هزاران برابر بشه و باز هم نشون دادی حواست به ما هست
سعیده خانم شاید باورت نشه که البته میدونم باورت میشه ولی در سخت ترین شرایط زندگی ام بودم که نجواهای ذهن داشت داغونم میکرد چون بعد از 24 سال و در حالیکه میتونستم حدود یازده سال دیگه سر شغل فعلیم بمونم ولی با اموزشهای استاد و توکل و اعتماد به خدا درخواست بازنشستگی دادم(شغل من سخت و زیان آور بود و میتونستم بعد از بیست سال اینکار را بکنم ولی میترسیدم ) و بالاخره تصمیم بزرگ زندگیم را گرفتم و از اون محیط داغون بیرون اومدم و الان 14 روز است که دنبال کار جدید هستم و خب طبیعیه که ذهن نجواهای خودش را داره و من هم که هنوز تکاملم را طی نکردم بعضی وقتها ترس میاد سراغم که خدا با کامنت چند شب پیش شما و پیام الان شما ،نوری به دلم انداخته که تا کیلومترها جلوترم را روشن کرد و خیالم راحت شد که خدا حواسش به من هست و دیگه نگران نیستم و بزودی میام و از نتیجه این تصمیمم که نمیخواستم از مستضعفین باشم و در جواب خدا که گفته مگر زمین خدا پهناور نبود، یکبار دیگه مهاجرت کنم به یک محیط جدیدتر و مطمئن هستم که میشه ..نمیدونم چجوری ولی میدونم که میشه
خدایا شکرت
به نام خدایی که بسیار نزدیکه
سعیده ی عزیزم سلام
میخوام از داستان خودم برات بنویسم
نمیدونم از افتتاح شهر کبابم خبرداری یا نه رفیق جان؟!
دیروز جمعه بود …
انفجار مشتریها در شهرکباب
خدارو صدها هزار بار شکر میکنم بدون هیچ تبلیغ و سرو صدایی کارمون رو حتی بدون تابلو شروع کردیم به حول وقوه ی الهی هنوز 20 روز نشده دیروز وپریروز با موج عظیمی از مشتریها روبه رو شدیم که توی فضای 700 متری جا برای سوزن انداختن نبود و زمان انتظار برای غذا گاها به نیم ساعت هم میکشید..
خلاصه جونم برای رفیق عزیزم بگه که همه چی عالی داشت پیش میرفت، دیشب شادان وخندان با احسان عزیزم اومدیم خونه خبر فروش بی سابقه وعالی رو به بچه هامون دادیم و با کلی حال خوب وسپاسگزاری خوابیدیم وصبح با صدای زنگ همکاران از خواب بیدارشدم البته احسان جان صبح زود برای خرید هر3 شعبه رفته بود …
همکارم گفت خانم از اماکن اومدن شهرکباب رو پلمپ کردن رفتن …فقط ازم خواستن به شما اطلاع بدم برید اداره ی اماکن…
یه نفس عمیق کشیدم ..
گفتم ای خداجون شکررررررت
چی میخوای بهم بگی من آماده هستم.
بعدش توی ارامش نشستم رو به دفتر ستاره ی قطبیم..
نوشتم خدای من الخیر فی ماوقع..
توی زندگی با استاد یاد گرفتم تنها وظیفه ی من کنترل ذهنمه و لذت بردن از زندگیمه. بقیه ی کارا وظیفه ی خداست
خوب لیلا جان الان چی بهت احساس خوبی میده ؟
اینکه نگران وپریشان پاشی بری اداره ی اماکن که آقا ما چه مشکلی داشتیم که اومدین پلمپ کردین ورفتین یا اینکه دوست داری کجا بری چیکار کنی که احساس بهتری بهت بده..
خدای مهربونم توی قلبم اروم گفت دلم پیاده روی کوتاه ویه قهوه ی ایتالیایی ناب تویه کافه ی زیبا به نام سرزمین قهوه میخواد ..
گفتم چشم عشق عزیزم بزن بریم ..
پیاده روی کردم باچشم دلم
تمام زیباییهای فصل پاییز وصدای قشنگ پرنده ها و پاکی آسمان وصدای نفسهای خودم وقدمهای شمرده شمرده ام وسپاسگزاری..
رسیدم به کافه سرزمین قهوه
یه کافی ایتالیایی سفارش دادم با توجه به نکات زیبای اونجا وعطر خوش قهوم حال دلم عالیتر شد ..
بعد گفتم برم شهرکباب ،قطعا هرچی باشه خیره..
رسیدم شهرکباب ..
روی درب بزرگ ورودی یه بنر بزرگ بود که شهرکباب به علت تعمیرات ناگهانی امروز تعطیل میباشد ..
لبخندی به پهنای صورتم
بابا احسان جان لحظاتی که من قهوه میخوردم و کیف میکردم توبه چی فکر کردی اخه..
اینم از فضل خداست ..
از در کوچیک که پلمپ نبود وارد شدم همکارام اونجا بودن مثل گلهای پژمرده..
با خنده وپراز انرژی گفتم بچه ها خداقوت این یه فرصته استثنایی خدا بهمون عطا کرده ..
هم رستوران رو بعد اون شلوغیه دوروزه یه صفا بدیم هم ایرادات کارمون رو درست کنیم که سریعتر خدمات بدیم
خلاصه بچه ها که ده نفر بودن یه نگاهی پراز معنا بهم کردن و یه انرژی باحالی به راه افتاد که بیا وببین ..
سعیده جان سعیده جان
صدای خنده وشادی توی محوطه ی باز پیچیده بود
سالنکارهای اقا حیاط وسرویس هارو تمیز کردند وشیشه های هردوتا سالن رو اساسی پاک کردند
سالنکارهای خانم هم هردوتا سالن رو از بیخ وبن تمیز کردند ویخچالهارو مرتب وتروتمیز کردند..
بچه های اشپزخانه هم که میزکارها ووسایل رو جابجا کردند زیرو بم آشپزخونه تمیز ومرتب شسته شد ..
زنگ زدم کترینگم غذا فرستادند شهرکباب
خوش وخرم همگی ناهار خوردند.
همه جا مثل دسته ی گل شد .
تازه احسان عزیزم زنگ زد دوربین کارا اومدن همه جا دوربینم نصب کردیم..
خلاصه که یه انرژی عالی اونجا ذر جریان بود ومن وهمسرم این تعطیلی رو اتفاقا یه فرصت برای ریکاوری مجموعه و پرسنل وخودمون شمردیم ..
وچون دلمون قرصه که کارما هیچ عیب وایرادی نداره و اماکن تنها به یک دلیل اونجا رو پلمپ کرده که درخواست رشوه دارن ما هردویعنی منو همسرم خیلی چغر وبدبدن وایستادیم که صبح بشه بریم توی دل ایمانمون وتوحیدمون
که باور داریم ،قدرت دادن به عواملی که هیچ قدرتی ندارن و چشمشون به خورده نونهای دست مردمه،شرک مطلقه
خلاصه که سعیده ی عزیزم
هرکدوم از ما توی مسیر رشدمون ،به دست اندازهایی برمیخوریم که قدرت قدمهامون رو تقویت میکنه
باهربار گذر کردن از این دست اندازها میدونی چقدر پاهامون جون میگیره..چقده قویتروبزرگتر میشیم.
شاید باید کتابت رو با یه ورژن دیگه ای از خودت بنویسی واینم هدایت خداست..
اون تلفن ناموقع
اون هشدار روی صفحه ..
دختر خوب خدا دیگه چه جوری خودش رو انقده روشن وواضح بهت نشون بده ..
یه نگاه زیر بغلت بنداز ببین اژدهایی چیزی نمیاد بیرون ازش مثل موسی
اینا معجزست نشانه ی واضح خدا
که سعیده جان دلم میخواد با این مداری که الان توش هستی بنویسی، فهمیدی ؟
یا اینکه ببینم چقدر میتونی صدای ذهنت رو خاموش کنی و ارام بگیری تا صدای منو بشنوی تا قدرت و معجزه ی منو ببینی
دست از تقلی برداری وبه راه حلهای من اعتماد کنی ..
مثال استاد برای اون داستان
بسته شدن سایتشون درست لحظه ی فروش و رفتن استاد به همراه مریم عزیز ومایک به تله کابین ولذت بردن از لحظه ی اکنون الگویی عمیق برای منه که توی این چندسال خیلی جاها به دادم رسیده ..
لذت بردن از زندگی تنها وظیفه ی ماست باز کردن گره ها و رفع مسائل وچالشهای زندگی کار نیرویی بزرگتر وقویتر واگاهتر و با نفوذتر و داناتر از ماست به شرط باور واعتماد
فعلا تمرکزت رو از روی کتابت بردار
از خدای درونت بپرس که الان چی دوست داره ..
باهم برید وحال کنید ..
وبعد معجزات از راه میرسد..
بخدا همه چی فقط در سکوت ذهن و آرامش درونه
همین ..
عاشقتم دختر خوب خدا
آخیییش اللهم آخیییش!
باورتون میشه از اول کامنتتون روداشتم با چشمان ذوقی ویک لبخند پر از آرامش میخوندم…؟!
باورتون میشه همین چند دقیقه پیش،همین چند دقیقه پیش،داشتم فکر میکردم یک روزی با فاطمه جان میریم به لیلا جان سرمیزنیم با یک دسته گل…من داشتم میدیدم اون صحنه رو!!!
چرا خدا این تصویر رو گذاشت توی سرم؟!چرا بعدش نقطه ی آبی پربرکتتون دستم رسید؟!
غیر ازینکه اون اول و آخر و ظاهر و باطنه؟؟؟!!!
غیر ازینکه همه چیز اوووونه؟!
ای الهی دورتون بگردم،دور این همه ایمان،دور این همه توحید،دور این همه توکل…
چقدر استاد به داشتن همچین دانشجو هایی افتخار میکنه…
من مطمئنم به پاس این کنترل ذهنتون،یک در رویایی در حال باااز شدنه…از جایی که تصورش رو ندارید…
همون خدایی که کتاب رو از توی لپ تاپ سوخته کشید بیرون…
همون خدا،همون خدا،همون خدا،همون خداااااااا….
بعله لیلا جان بشارتی…بشارت بده به مومنان…
ان الله مع الصاااابرین
یک دنیا شکلک چشم قلبی،یک دنیا قلب رنگی رنگی،یک دنیا عشق و مودت قلبی اتچ کردم به این کامنت که به قلب روشنت برسه…
استاد بهم یاد داده:چیزی که بتونی تجسمش کنی،میتونی خلقش کنی…
زودی میام پیشت…با رفیق جادویی…
دوستت دارم و در پناه نور میسپارمت،الله یار و یاور و وکیل مدافعتون باشه همیشه.
به نام وهابترین رزاق
سلام سعیده ی عزیزم
دارم تمرین توحید میکنم
تمرین صبار شکور بودن
تمرین ایمان به غیب
امروزم اماکن به علت عدم حضور رئیس اماکن به ما دستور فک پلمپ ندادند.
اما به خود خدا قسم ذره ای احساسم ناخوب نیست .
چون مشق عشق میکنم.
چون حال خوبم سالهاست از عوامل بیرونی بی نیازه ..
سالهاست که یارو دلیری دارم در وجودم که توی همون جگرکی کوچیک 35 متری با کلی بدهکاری تمام وجودم پراز حس سپاسگزاری بود..
الان به لطف فضل بیکرانش بهم فضای 700 متری بخشیده حالا اصلا فکر میکنم یکم دیرتر افتتاحش کردیم ..
موضوع مهم اینه که حاضر به باج دادن نیستم..
موضوع مهم اینه که میگن سکه بخرید بدید ولی برای جرم نکرده حاضر به خراج دادن نیستم..
گفتم اشکالی نداره بزارید بسته باشه من واین کارگرها هم خدای روزی دهنده ای داریم..
چندتاشون که خانواده داشتن رو بردم توی دوتا شعبه ی دیگم که بنده های خدا به رزقشون برسند البته اینم هدایت وچینش خدابود ..
سعیده جان من فقط وسیله شدم ..
اگه لیلای 7سال پیش بودم مثل اسفند میپریدم بالا وپایین..
الان یه آرامشی توی وجودم موج میزنه که نگو ونپرس.
حتی نزدیک ترین افراد زندگیم هم نمیدونن چی شده ..
چون اصلا بهش فکر هم نمیکنم .
اگر اینجا هم میگم برای گذاشتن ردپا برای خودم و افراد خانواده ی صمیمی عباس منشه که یادمون باشه از تضادها با چه ایمانی باید گذر کنیم .
با چه باورهایی باید به ارامش برسیم ..
سعیده جان ماشین دومیلیاردی صفر کیلومتر جلوی شهر کباب توی پارک بود .دوتا ماشین باهم برخورد کردند و اومدن خوردن به ماشین من ،ماشینم نیست ونابود شد ..
هنوز بیمه ی بدنه هم نکرده بودم ..
بخدا وندی خودش ،خم به ابرو نیاواردم.
به همسرم گفتم اصلا ناراحت نشو .
همینکه نه من ونه تو ونه هیچ کس دیگه داخل ماشین نبود فقط شاکر باشیم وبس ..
بقیش درست میشه .
اصلا فکر میکنم چندماه دیرتر ماشین خریدیم ..
نذاشتم هیچ کدوم از فامیل متوجه این داستان بشن تا برام ترحم ودلسوزی کنن ..
سعیده جان
رفیق جان.
مطمئنم همون خدایی که کتاب رو لز هارد سوخته کشید بیرون دقیقا کاری که با ابراهیم کرد واون رو از آتش سلامت بیرون اوارد میتونه منو هم از این بلایا سلامت وسربلند بیرون بیاره ..
من میدونم بهترینها در انتظارشه،چون روح من برای تجربه ی سعادت ولذت اینجاست ..
برای رشد وقویتر شدن اینجاست .
پاسخ تمام مسائل رو داره.
قدرتش از هر اتفاق واز هر آدمی یا ارگانی بالاتره..
بخدا خندم میگیره وقتی مردم به ما میگن با اماکن درنیافتید، بیچارتون میکنن .
دوتا سکه ی تمام بدید وقال قضیه رو بکنید ..
توی دلم میگم خداجون اینا هنوز تورو نشناختن.
اینا نمیدونن تو با یه پشه بزرگترین پادشاه نسل بشر رو از پا دراواردی..
اینا نمیدونن تو همونی بودی که خودمن رو بارها وبارها توی ناممکن ها به امکان رسوندی..
نمیدونن هیچ دستی بالای دست تو نیست ..
خدای من تو خودت توی کالبد رئیس اماکن برای من دستور میشی اونم نه با باج وخراج بلکه با عزت واحترام وعذرخواهی از اینکه چرا بی خود وبی جهت سه روزه محل کسب من رو تعطیل کردن ..
سعیده جان مشتاقانه وبا ایمان میام خبرهای خوشم رو به قول زبون شیرینت تلگراف میکنم ..
این روزا یه حس عجیبی دارم که استاد میاد ایران..
ومن دعوتش میکنم بیاد به شهرکبابم ..
با کلی بروبچه های شهرکباب ..
براش بنر خوش آمدگویی میزنم ..
تاج گل خوش آمدگویی میزارم جلوی شهرکبابم.
استاد با یه عالمه از بچه های سایت میان شهرکبابم ..
برای هر سنگی که توی دیوار اونجا گذاشتم همیشه این ارزو کردم که استاد من بیاد و نتیجه ی استادی خودش رو ببینه ،ببینه من وهمسرم چطور با کمک اموزش های ایشون تونستیم از تضادها گذر کنیم ،رشد کنیم ..
بخدا بوی استاد رو حس میکنم ..
نمیدونی سعیده جانم چه حس عجیبی دارم ..
انشالله شمارو هم شانه به شانه ی استاد میبینم
بزودیه زود
در آغوش میکشم ..
همونطور که زهره احمدجانی وپروین ستاره ای در آسمان هفتم منو پیدا کردند و چنان همدیگه رو در آغوش کشیدیم که گویی پاره ای از وجود هم رو پیدا کردیم ..
عاشقتم مهربونم
سلام به روی ماه رفیق بهشتی من،لیلا جانم…
نور تلگراف شما به قلب من نشست،فتبارک الله به این همه ایمان و توکل و اعتماد به جریانی که با چشم قابل دیدن نیست…
ماها وقتی بیرون یک مسئله هستیم خیلی راحت میگیم چیزی نیست،درست میشه،مطمئنم خدا بهش کمک میکنه…
ولی فقط خدا میدونه اون کسی که تو شرایطش هست داره چه کنترل ذهنی میکنه که ایمانش رو حفظ کنه…
استاد تو جلسه 4 قدم 5 میگه: الان تاریخ گذشته،ما میدونیم چطور مکه بدون یک قطره خون فتح شد،اما خدا میدونه چه ایمان وتوکلی میخواست که تو اون شرایط استقامت بورزی…
لیلا جانم،میدونم که خیلی خیلی بهتر از من قانون رو بلدی و انقدر از تکراروتمرین قانون نتیجه گرفتی که همه چیز روحفظی.
فقط جهت یاد آوری:جلسه 4قدم5،جلسه7 کشف قوانین،جلسه 6 و 10 دوره ی هم جهت،خیلی میتونه به در امان نگه داشتن ذهن از فشارنجواهای شیطان کمک کنه…
منم مطمئنم به زودی قراره پاداش های مافوق تصوراتت دریافت کنی،یادت میاد اون روزی که داشتی تو دفترت شکرگزاری میکردی و با چشم دلت دیدی که باران ثروت داره روی سرت میباره،درحالیکه هیچی ازون بیرون مشخص نبود؟!
تورو به همون خدای وهاب میسپارم،خدایی که بهترین امتحان گیرنده ی جهانه،خودش امتحان میگیره ولی با 5 هزار فرشته ی سردار سپاه بهت تقلب میرسونه که بتونی این مرحله رو با روسفیدی رد کنی وبری مدارهای بالاتر…
منتظر دریافت تلگراف های پر ازنورو معجزه ست هستم…
ممنونم که من رو کنار استاد دیدی،این یکی از آرزوهای بزرگ زندگیمه که به خودم قول دادم حتما بهش برسم…
به امید دیدارت در بهترین زمان ومکان…
قلبِ فراوانِ فراوانِ فراوان
به نام جان جانانم.
سلام به رفیق شفیقم
رفیق جان بازم توحید جواب داد.
بازم هیچ دستی بالاتر از دست خدا نبود ..
بازم بدون باج و خراج ورشوه دادن،سربلند و عزتمندانه قدرت خدا توی زندگیم جاری شد ….
سعیده جان بعداز 4 روز صبار شکور بودن ،پاداش از راه رسید ..
سر خم نکردیم ..
ترس بدل راه ندادیم.
گفتیم چه سکه ای چه کشکی چه ماستی …
گفتیم هیچ قدرتی نیست جز قدرت رب مهربان وعاشقمون.
خدای من ساعت دو بود که همسرم بهم پیام داد لیلا جان زنگ بزن به همکارا بگو بیان سرکار …
بدون اینکه بپرسم چه جوری حل شد ،گقتم چشم ..
از عمق وجودم با سلول به سلول وجودم گفتم خداجون مطمئنم کار کار خودته .
تو درستش کردی ،سلطان محمود خره کیه ؟!
خدای من تو جاری شدی به دست خط رئیس اماکن..
خدای من شکررررررت که این بارم حلش کردی..
تا همه ی بچهها بیان وجمع بشیم شد ساعت 4
4 شروع کردیم به تولید و نظافت ..
اصلا خود خدا بود همه چی رو پیش میبرد..
ساعت 6 شهرکباب رو باز کردیم ..
اماکن تعهد گرفته بود که نباید پارکبان داشته باشیم ..
یه تعهد مسخره..
پارکبان برای محافظت از جان ومال مشتریهامون بود ..
به یوسف عزیز گفتم یوسف جان دل نگرون نباش ..
اینم درست میشه .
تو پارکبان میمونی…
بنده ی خدا نگران از دست دادن کارش بود.
گفتم خدای عزیزم، من نمیدونم اینا با چه منطقی گفتن پارکبان نداشته باشیم
ولی من جان ومال مشتریهامو بدستان مراقب تو میسپارم
وخودت روزی ورزق این پارکبان عزیز اقا یوسف شیرازی زبان رو برسون..
ساعت 6 شهرکباب باز شد..
خدارو صدهزار مرتبه شکر ..
خیلی شلوغ شد ..
خدای من ،تنها به تو قدرت میدم وتنها از تو میخوام منو به سلامت و با عزت از چالشها گذر بدی و رد کنی …
سعیده جان خدای ابراهیم .خدای موسی خدای کتاب تو ،خدای منم شد وشهرکباب با عزت بدون باج دادن ،باز شد .
خواستم پاداش صبر همراه با امید، خواستم پاداش توحیدم، پاداش توکلم ،پاداش اعتماد به رب رو با شما عزیزان دلم به اشتراک بگذارم که ایمان هممون قدرت بگیره که تنها خداست که صاحب تمام قدرت جهانه،و بسیار عاشق ماست وهمه کار برای مؤمنان میکنه ،اونها رو در تمام مراحل رشد زندگیشون ،همراهی میکنه ..
دوستای عزیزم
خیلی دلم میخواد جواب تک تک کامنت هایی که برام مینویسید رو باعشق تایپ کنم ،اما به لطف خدا انقده عاشقانه سرم به کسب وکارم گرمه که فرصت نمیشه فقط با عشق وبا اشک ذوق میخونم و با قلبم براتون عشق میفرستم ..
الهی همتون همینقدر سرتون شلوغ باشه که مثل من فرصت کم داشته باشید ..
استاد عزیزم
تمام این روزگار خوشبختی که دارم تجربه میکنم مدیون اگاهیها و آموزش های شما هستم .
همیشه از صمیم قلبم مثل اعضای خانواده ی تنی خودم دوستتون دارم واز خدا براتون خیر دنیا وآخرت طلب میکنم .
لیلا جانم سلام
عزیزدلم چقدر کامنتت حال خوب کن بود.چقدر ایمان وتوکل من رو هزاربرابر کرد.برای منی که چند وقته افتادم توکارهای شهرداری وبالا پایین کردناش.
چقدر آرامشم بیشتر میشه وقتی صحبت های گهربار استاد رو با کامنتت ادغام میکنم و ی اکسیر بی نظیر ازش ساخته میشه.
چقدر کامنتای سعیده شهریاری عزیز میاد امید میده بهم.
واقعا قبول دارم که بقول سعیده جان همه اینا کار خداست.همه کلام خداست.
لیلا جانم چقدر حس اومدن استاد دلم رو روشن کرد قلبم باز شد بی تاب دیدارم کرد و امیدوارم خدا این لیاقت رو برای منم فراهم کنه که بتونم روی ماه استاد رو ببینم.
حقیقتش خیلی دوست دارم شمارو،سعیده شهریاری رو،فاطمه محرمی رو و چندتا دیگه از دوستان رو که بخوام نام ببرم ی تومار بالا بلند میشه از نزدیک ببینم.
خیلی دوست دارم در حلقه دوستان عباسمنشی محاصره شم و دل بدیم ودل بدیم و دل بدیم همگی باهم.
به امید اون روز باتوکل به الله یکتا
لیلا جانم ممنونم ازت که با کلام الهیت روحمو جلا دادی.
موفقیت وسربلندیت آرزومه.
لیلای زیبا رو جانم اسم و فامیل و چهره منم یادت باشه لطفا.شک نکن ی روز پیدات میکنم وبه دوستی مثل تو افتخار میکنم.
درپناه خداباشید.آمین
سلام به دوست نازنین و خوش قلبم لیلا جان
خوندن کامنتهای شما خیلی برام لذت بخشه و سپاسگزارم بابت این ردپاهای قشنگتون من یقین دارم پرچم پیروزی دست شماست و با ایمانی که به پروردگار یکتا دارید حتما حتما موفق میشید و به زودی شهر کباب به بهترین شکل کارشو دوباره از سر میگیره
امیدوارم این دعای قشنگتون بزودی به حقیقت برسه و همه ما استاد عزیز رو تو شهر کباب زیباتون زیارت کنیم و اونجا بهترین خاطرات رو بسازیم به امید به انجام رسیدن هر چه زودتر این آرزوی قشنگ
لیلا جان دلم سلام …..
خدا قوت بانو جان جانان …
خیلی خیلی خدا قوت ….
همیشه پیگیر کامنت هاتون بوده ام و لذت ها برده ام و درس ها گرفته ام …
تا اینکه تونستم اندکی در مدار بالای شما قرار بگیرم و کامنت براتون بنویسم و خدا قوت بگم، تحسین کنم و تشکر کنم که هستی … تشکر کنم از عملگراییتان در این سالها …
تبریک بگم از نتایج عااااااالی تان ….
تبریک جانانه از کنترل ذهن هاتون …
تبریک از زیبابینی هایتان …..
در یک کلام، تبریک از اینکه رو دوش خدا جون هستین و قدم برمیدارین …..
همین دیشب به خودم گفتم شیما بانو چرا تا حالا بهش فکر نکرده بودی که اگر خدا روزیم کنه، بیام از رستوران لیلا جان، غذا تهیه کنم و دیدار داشته باشم ….
البته راه یه حدودی دور است و اما ….
اگر در مدار دیدار لیلا جان قرار بگیرم، این اتفاق خواهد افتاد …
دیشب یکم تو نت با نام شما و کترینگ سرچ کردم… اما نتونستم پیدا کنم ….
و اما مطمینم که چون خدا جون به دلم انداخته، جور خواهد شد …
چه سعادتی نصیب من خواهد شد که همچین شاگردی را از نزدیک ببینم و یا از مغازه شان، خرید کنم …
الله اکبر …
خواهر شما
شیما
به نام خدای وهاب و رزاقم
سلام لیلای عزیز چقدررر خوشحالم که در مدار خوندن کامنتتون بودم برای من پر از درس و آگاهی و نشونه بود
اینکه در زمان تضاد ها باید ایمان و باور قوی داشت و فقط کنترل ذهن کرد
چقدرررر اون آرامشتون تو مواجه با چالش ها برام شگفت انگیز و قابل تحسین بود
واقعا یکی از بزرگترین درخواست هام از خداوند در این روزها اینه که بتونم کنترل ذهن داشته باشم و سکوت کنم و آرامشم رو حفظ کنم
انشالله روزی به مداری برسم که الان شما توش هستید با این تمرکز و قدرت ذهن
چقدر توحیدی عمل کردید در ومواجه با این دو چالش که واقعا کمر خیلی ها رو ممکنه خم کنه
خییییلی تحسینتون کردم
و باور دارم هر آنچه داره اتفاق میوفته خیر مطلقه و خدا بهترین پلن هاش رو براتون در نظر گرفته
دوستون دارم رفیق بهشتی
در پناه خدا آرام و سلامت و ثروتمند باشید
درود بر بانو بشارتی عزیز:
همیشه رد پاهای شما به من امید بیشتری برای ماندن در راه و ادامه مسیر می دهد.
از ایمان و توحید شما لذت می برم و امیدوارم که روزی به مانند شما به توحیدی زلال و توکلی پاک و یک دست برسم.
تندرست،پیروز و پایدار باشید.
به نام خدای وهابم
سلام به لیلای عزیزم لیلای توحیدیم
وقتی استاد ازشما فایلی درست کرده بود همش باخودم میگفتم من چطوری کامنت لیلاجون رو پیداکنم که توی یکی از کامنت ها دوستان لینکشو گذاشتن من رفتم همه کامنت های شما وپروفایل شمارو خوندم بسیار شیرین وجالب بودن
همش میگفتم این خانم یعنی کجای ایرانه
2هفته پیش ما تهران بودیم نصف شب همینطور داشتم کامنت های شمارو میخوندم توی یکیشون که توی زمان جنگ نوشته بودی اونجا گفتی من واوان زندگی میکنم با خوشحالی به همسرم گفتم پیداش کردم لیلای عزیز رو من هم یکی از خواهر شوهر هام اونجان نزدیک بلوار هشت بهشت ولی آدرس دقیقتو نمی دونم وگرنه میومدیم به شهر کباب بخاطر شغل همسرم نتونستیم زیاد بمونیم ولی خوشحال شدم که تقربیا نزدیک شدم اول فکر میکردم جنوب ایران زندگی میکنی
من زنجان زندگی میکنم
صبح دخترم بلند شده میگه چه خبر گذاشته بودی شب از جنگ حرف میزدی بهش گفتم یافتم این دوست عباسمنشی رو نزدیک خونه عمه ایناست
خیلی دوست دارم بایه عباسمنشی هم کلام بشم سپاسگزارم از کامنت های پرانرژیت
دوستت دارم در پناه الله روز به روز موفق تر وعالیتر بشی ️️️
سپاسگزارم از استاد جانم
اول کامنتم میخاستم به استادم سلام کنم و بگم استاد جان هیچی کامنت نمیشه چون در هر حالتی با چشم میشه خوند و قطره قطره به جان میشینه و همون صدای شما و کلماتی که برای آموزش قوانین گفتید، به عنوان ویس کفایت میکنه.
سلام به لیلا خانوم بشارتی.
دوست عزیزم.
این کامنت رو پلیس سایت داره براتون مینویسه.
پلیسی که چهار ساله دانشجوی استاده.
و وقتی قلبش به نور توحید روشن شد خداوند قدرتش رو به رخ کشید و زن و شوهری که دکترا مهر بچه دار نشدن و نازایی به پیشونیشون کوبیده بودن خداوند بعد از 11 سال به من دوقلوهای شیرین زبون و فوق العاده عطا کرد.
منم میخواستم داستان خودمو برات بگم شاید الان وقتش رسیده…
اما قبلش میخواستم اینو بگم که دیروز هدایت شدم به جلسه 3 قدم شش و اونموقع نفهمیدم که دلیل هدایتم چی بود اما امروز که بهش فکر کردم متوجه شدم من هنوز شخصیتم تغییر محسوسی نکرده…
من قبل از آشنایی با استاد یک آدم مذهبی بودم و به شدت در مراسمات مذهبی و هیئت ها حاضر میشدم و فکر میکردم فقط من آدمم و بهشت جای افرادی مثل منه و خارجیا و آدمایی که مذهبی نیستن خوشبخت نیستن و فقط من و طرز فکر من درسته…
و در کمال تعجب دیدم الانم فکر میکنم فقط من آدمم چون من توحیدی و یکتاپرستم چون من با قانون آشنا هستم و من از بقیه بهترم و لیلا جان جالبه بدونی دقیقا وقتی برمیگردم به چکاپ فرکانسی قدم اول میبینم هنوز تو روابط نتیجه محسوسی نگرفتم یعنی همون آدمایی که تو قدم اول نوشته بودم باهاشون رابطه ندارم. هنوزم باهاشون رابطه ندارم البته رابطه با همسرم به طور معجزه آسایی تغییر کرده که به خاطرش از خداوند سپاسگزارم.
و بیش از یک ماهه که هنوز تو قدم 12 هستم انگار به این راحتی نمیتونم این قدم رو تموم کنم و برگردم از اول.
انگار نمیخوام این حد از تغییر رو بپذیرم و توقعم بیشتر از این بوده…
اما امشب دوباره جلسه اول قدم دوازده رو گوش دادم و انگار نشنیده بودم که استاد میگه همین تغییرات رو ببین و سپاسگذار باش و…
بدون این تازه اول راهه…
انگار هر بار که میری به مدار بالاتر باید به یادت بیاد که این تازه اول راهه و قانون همونه … تکرار…تکرار…تکرار…
این لیلایی که الان ذهنشو بعد از پلمپ کردن شهر کباب اینطور کنترل میکنه همون لیلاییه که وقتی تازه کترینگ رو راه اندازی کرده بود ، موقع دور ریختن غذاهایی که فروخته نشده بود با این باور که خداوند قراره صدها برابرش رو برام بفروشه به احساس بهتری می رسید و این همون لیلاییه که بر اساس صداقت کار میکرد و می گفت مشتری من نباید غذای مونده بخوره و هر غذایی که از این کترینگ به دست مشتری میرسه یه بذری هست که بعدا قراره صدها خوشه بده…
خوب دوست من بریم سراغ قسمتی از داستان من…
مهر پارسال با شروع دوره 12 قدم تغییرات زندگی من شروع شد…
وقتی به خاطر بدهی هام خونه اولم رو دادم رهن و رفتم تو خونه جدیدی که ساخته بودم اما هنوز کابینت نداشت ، و با خودم فکر کردم میریم تو یه اتاق تا کابینت تموم بشه اما پخش کردن دائم خاک اره ها توسط دوقلوهام و به ستوه اومدن کابینت ساز تضادی شد که تصمیم گرفتیم موقتا بریم روستا خونه پدرم که خودش اونجا زندگی نمیکنه تا کابینت خونه تموم بشه…
و حال و هوای روستا خیلی آرامش عجیبی داشت…
وقتی کابینت خونه تموم شد دیدیم هزینه ها خیلی بیشتر از پیش بینی ما شده و در واقع من هنوز خیلی بدهی دارم و دیگه ن میتونستم وام بگیرم ن پولی داشتم من موندم و ده یازده تا طلبکار…
تصمیم گرفتیم خونه نوساز رو هم بدیم رهن و مدت بیشتری تو روستا بمونیم…
انگار با این تضادها سفری جدید در زندگی من شروع شده بود در حالیکه من در دوره 12 قدم بودم…
زمانی که موقتی روستا بودیم هیچ پولی نداشتم و همه حقوقم قسط بود اما اصلا به بدهی ها فکر نمیکردم و رفتن کنار ریل قطار با دوقلوهام و استفاده از سکوت و آرامش روستا و ویس گذاشتن تو گروه همه لحظاتم رو پر کرده بود…
من هرگز فکر نمیکردم همسرم زندگی تو روستا رو بپذیره اما انگار خدا اول مارو موقتی برد اونجا تا بدون مقاومت و به راحتی آسان بشیم برای آسانی ها…
با اجاره دادن خونه جدید بدهی ها صاف شد…
و من به فکر افزایش در آمد افتادم…
هدایت شدم به یک جگرکی که کنار جاده اصلی بود…
و صاحب اونجا با کار کردن من تو اون جگرکی موافقت کرد..
باورم نمیشد اون جگرکی کوچیک انقدر درآمد داشته باشه…
من تو سرم افتاد جگرکی بزنم…
اما وارد تضاد جدیدی شده بودم…
با رفتن به روستا فاصله تا محل کارم (همون شغل پلیسی) دور شده بود…
چطور میشد حلش کرد؟ نمیدونم…
شیفت های کار اونجا بهم ریخت…
و من که دیگه تحمل اینطور شیفت دادن و همزمان در جگرکی کار کردن رو نداشتم سر کار نرفتم و دنبال احساسم رفتم…
که ناباورانه انتقالیم به پاسگاه نزدیک روستا که اتفاقا کنار جگرکی بود اوکی شد…
همون روزها بود که با خوندن کامنت ها با شما و داستان هدایتت و معجزه پیشرفت و تغییرات شگفت انگیز شما آشنا شدم…
و چون شما هم جگرکی داشتی الگوی من شدی و اینکه مسیرم درسته…
من بعد از اون هدایت شدم به یک مغازه کوچک با تمام تجهیزاتش که چند وجب خاک روش بود و مدت ها بسته بود من اونجا رو احیا کردم و جگرکی خودمو راه انداختم …
انصافا هم خودم هم عزیز دلم صدم رو گذاشتیم …
اما دوباره از طرف کار منو انتقال دادن جای دیگه…
من از جریان انتقالیم چیزی به همسرم نگفتم و فقط گفتم باید بریم شمال و میخواستم دوباره مثل دفه اول سر کار نرم و برم عشق و حال …
اما اینبار یکی از همکارام اومد مغازه و در مورد صحت و سقم داستان انتقالی ازم سوال کرد که همسرم داستانو فهمید…
و نتونستم مثل دفه قبل عمل کنم…
همسرم گفت من این مسافرت بهم نمیچسبه و باید برم ببینم چرا دارن کار و کاسبی ما رو بهم میریزن و چرا دوباره انتقالت دادن…
این انتقالی باعث شد نتونم مغازه رو بچرخونم و الان دارم جمعش میکنم…
اما اینبار تضاد بزرگ تر بود و منو تو دو راهی رها کردن شغلی که 16 سال توش هستم و شغلی که تازه راه انداخته بودم قرار داد…
تشخیص دادم باید تسلیم بشم. و صابر و شکر گذار باشم…
دوتا درس گرفتم اول اینکه استاد میگن وام نگیرید چون وقتی قسط دارید نمیتونید ایده هاتون رو اجرا کنید…
دوم قانون تمرکز …
اگر تمرکرت نصف بشه نتیجه نصف نمیشه بلکه نزدیک به صفر میشه…
این دوتا درس رو گرفتم …
و چیزی که متوجه شوم این بود که خیلی دم مغازه که بودم شاد بودم. خسته نمیشدم انرژیم بالا رفته بود و مشتری هامو دوست داشتم…
برای ادامه دادن مغازه دوبار قرآن رو باز کردم …
دفه اول 82 هود و دوم 32 عنکبوت اومد هر دوبار مشابه و در مورد اینکه خداوند عذاب رو از آسمان نازل کرد و قبلش پیامبر و افراد با ایمان رو از معرکه خارج کرد…
اومد…
الان فهمیدم صاحب مغازه که پشت رستوران من کارواش داره خلافکار از آب در اومد و از شخصیت و شغل من به عنوان پوشش و سو استفاده میکرد و من به قطعیت رسیدم که باید مغازه رو جمع کنم …
اما …
مسیر همچنان ادامه دارد…
در کل بعضی وقتا انگار تشخیص میدی بری شمال اما خدا همون موقع همکارتو میفرسته تا خانومت بفهمه وومانع بشه و نری شمال تا بنده با ایمانش رو از معرکه عذاب خارج کنه …
واقعا بعضی وقتا پلن خدا با پلن ذهن ما 180 درجه متفاوته بعضی وقتا فکر میکنی داره میری سمت آتش اما قراره گلستان بشه برات…
بعضی وقتا هم فکر میکنی باید بری سمت درخت سیب ولی اون همون درخت ممنوعه هست…
این همون مسیر من نمیدونم تو بگو هست…
دوست دارم کامنتمو با این آیه تموم کنم.
که زمان پیامبر یهودی و نصرانی ها آمدن پیش پیامبر و گفتن تو باید مثل ما یک روش و مجموعه دستورات و پکیجی به اسم دین داشته باشی که خداوند گفت بگو من پیرو آیین ابراهیم هستم که موحد بود و مشرک نبود.
سوره بقره
وَقَالُواْ کُونُواْ هُودًا أَوْ نَصَٰرَىٰ تَهْتَدُواْۗ قُلْ بَلْ مِلَّهَ إِبْرَٰهِـۧمَ حَنِیفࣰاۖ وَمَا کَانَ مِنَ ٱلْمُشْرِکِینَ(١٣5)
و [اهل کتاب به مردم مؤمن] گفتند: یهودى یا نصرانى باشید تا هدایت یابید بگو: بلکه از آیین ابراهیم یکتاپرست و حق گرا [پیروى مى کنیم نه از آیین تحریف شدۀ شما که عین گمراهى است] و او هرگز از مشرکان نبود.
بسم الله الرحمن الرحیم
مسیح فرزند مریم، فقط فرستاده (خدا) بود؛ پیش از وی نیز، فرستادگان دیگری بودند، مادرش، زن بسیار راستگویی بود؛ هر دو، غذا میخوردند؛ (با این حال، چگونه دعوی الوهیّت مسیح و پرستش مریم را دارید؟!) بنگر چگونه نشانه را برای آنها آشکار میسازیم! سپس بنگر چگونه از حق بازگردانده میشوند!
ایه 75 مائده
سلام خانم بشارتی توحیدی
خییلی ممنونم ازکامنت توحیدی تون
من از صب یکم بی انرژی بودم حوصله نداشتم گفتم یه کامنت بخونم حتما انرژی برمیگرده
اومدم تو جمیلم دیدم ایمیل اومد خانم بشارتی کامنت گذاشته
نمیدونی با چه احساسی کامنت زیباتون و خوندم و چه انرژی گرفتم
ناخودآگاه یادم داستان موسی و مادرش افتادم توحید عملی 9 اگه اشتباه نکنم
…..
بانام خدای وهاب
باسلام واحترام
لیلا جان بشارتی عزیز، درخشش تو گواه ایمان و تلاش بیوقفهات در مسیر رشد و آگاهی است شاگردی در مکتب اندیشهی والا چون استاد عباسمنش و ادامهی مسیر با چنین عشق و صداقتی واقعاً ستودنیست از صمیم دل برایت روزهایی سرشار ازالهام، آرامش و موفقیتهای بزرگتر آرزو میکنم راهت همیشه روشن و دلت آرام باد
خانم بشارتی نازنین بسیارلذت بردم ازدلنوشته زیبایت که برای سعیده جان نوشتی امااین دلنوشته مثل همه نوشته هایت همه بچه های عباسمنش رادربرگرفت وروح همه ماراجلا داد
انجایکه که نوشته بودین به دلتون افتاده که استادمیادایران وقراره شمامیزبان ایشان وبچه های سایت باشین دلم غش رفت گفتم حاضریمو بزنم یه موقعی من وعزیزدلم ازقلم نیفتیم
بسیارخوشحالم که شعبه سوم واصلی تون راافتتاح کردین “شهرکباب”
پس انشالله هروقت خدای مهربان زمانش راتنظیم کردوعازم تهران بودیم درمسیرقصدخوردن نهاریاشام داشته باشیم فک کنم بتونیم اینبارازغذاهای خوشمزه تون نوش جان کنیم
به به چه کبابی داره شهرکباب
چه میکنه شهرکباب
بهترینهارابراتون ارزودارم بانو
ارادتمند ابراهیمی
بانام خدای مهربان
سلام و عشق بیپایان به همه همراهان زیبای مسیر آگاهی
امروز دلم لبریز از سپاسگزاری است…
سپاس از خدای مهربان که من را در مسیری قرار داده تا با انسانهایی روشندل، مثل شماخانم شهریاری عزیز همفرکانس شوم.
گاهی در مسیر رشدتضادهایی پیش میآیند که در ظاهر ممکن است دردناک باشند اما در عمق خود زیباترین هدیههای الهیاند تضادها ما را بیدارتر، آگاهتر و نزدیکتر به خواستههایمان میکنندو من میدانم که این تضاد برای شمانازنین نیز پلی است به سوی نوری درخشانتر البته درادامه کامنت زیبای شما وپاسخ دوستان وپاسخ متقابل شمابه عزیزان متوجه شدم که متن کتابت به قول لیلا جان بشارتی ازدل آتش بیرون آمده خدامیدونه
چقدرخوشحال شدم به اندازه عزیزدلم پرسیلای نازنینم درست زمانی که به کامنتت هدایت شده بودم همسرم ازخواب بیدارشدگفت کتاب سعیده آماده چاپ شده البته ممکن بود زحمات سعیده ببادبره گفتم آره کامنتشوالان خوندم همسرم گفت خیلی برای سعیده خوشحال شدم
از صمیم قلب سپاسگزارم از محبت و کلمات زیبایی که در کامنتهایتان جاری میکنی انرژی عشق و صداقت در نوشتههایتان حس میشود و همین حضورهای پرنورباعث میشود هر روز با اشتیاق بیشتری مسیر آگاهی و ایمان را ادامه دهیم.
با عشق و احترام
درادامه سعیده جان تضادی که سه روزپیش برای خودم پیش امدبرات مینویسم که چقدرازاین تضاددرس گرفتم
من دریک مجتمع مسکونی 64 واحده زندگی میکنم که 8بلوک دارد وهربلوک یک مدیر واین 8نفرشورای مدیران راتشکیل می دهندو ازبین خود یک یادونفررابه عنوان مدیراصلی انتخاب میکنند درهمین راستا من ویک دوست عزیز از4ماه قبل به عنوان مدیرجهت انجام امورمجتمع انتخاب شدیم دراین مدت من باتوجه به وقت ازادبیشتری که داشتم بیش از90درصدکارهاراانجام میدادم ازجمله پروژه احداث دیوارجدیدحصارمجتمع ودوست دیگرمون دریک شرکت مشغول به کاراست ووقت چندانی برای مشارکت درکارها ندارد من چندشب پیش به قصدونیت اینکه سایرامور مجتمع باانسجام بهتری پیش بره رفتم تاباایشان درخصوص تقسیم کارصحبت کنیم ازهمان شروع صحبتها ایشان باروحیه تهاجمی وپرخاشگرانه بامن برخوردکرد ومن تلاش کردم باکنترل ذهن جوابهای منطقی به ایشان بدم امافایده نداشت ونهایتا باتوهین های وی گفتگوراقطع کردم ورفتم وبلافاصله درگروه شورای مدیران پیام گذاشتم که فرداشب ساعت 8جلسه داریم برای تعین تکلیف مدیریت مجتمع چونکه کارکردن بااقای …امکان پذیرنیست وایشان هم بلافاصله پیام گذاشت که ازمدیریت انصراف میده البته انصراف دادن ایشان ازمدیریت کافی نبود چونکه مدیریکی ازبلوکها وعضوشورای مدیران است وباتوجه به روحیه ای که داره دائم درحال انتقادکردن وایرادگرفتن اززمین زمان است وبعضا هم چوب لای چرخ میزاره
صبحدهمان روز درتمرین ستاره قطبی ام ضمن توجه وتمرکزروی ویژگیهای مثبت ایشان ازخداخواستم ونوشتم که خدایاخودت این تضادرابرام به بهترین شکل مدیریت وحل کن بطوری که هرچه به نفع وصلاح من وآقای… ومالکین وساکنین مجتمع میباشد همان اتفاق بیفتد ومن درس این تضادراهم بگیرم ساعت 2 بعداظهرمتوجه شدم ایشان ساعت12/30 دقیقه ظهر درگروه شورای مدیران پیام گذاشته که دیگرمدیربلوک هم نیست وفرد دیگری ازساکنین بلوک رابه عنوان جانشین خودمعرفی کرد واقعا حیرت کردم ازشاهکارخداوند وشورای مدیران هم دوشب پیش منت گذاشتند وبالطف ومحبت فراوان بااکثریت آرا بنده رابه عنوان تنهامدیرمجتمع انتخاب کردند
خدایاشکرت
بهترینها رابراتون ارزودارم منهم یه نوه خوشکل وناز دارم بنام “گلشید”فک کنم هم سن دختران قشنگت باشه من عاشق بچه هاهستم
ارادتمندابراهیمی
سلام آقای ابراهیمی
من از شما و خانوم قشنگتون بی نهایت سپاسگزارم برای تموم عشق و محبتتون،من خیلی انسان خوشبختی هستم که جهانم سرشار از انسان های شایسته شده،بندگان توحیدی و ارزشمند خدا که من هیچ وقت ندیدمشون ولی سخاوتمندانه اینطور من رو مورد لطف خودشون قرار میدن…
خیلی خیلی از شما ممنونم،خداوند به زندگی شما برکت ده برابری عطا کنه،خدا گلشید نازنین رو حفظ کنه،الهی که خداوند به زودی درهای فضل و رحمت های بیشتری براتون باز کنه و این اتفاق لاجرم میفته.
براتون بهترین هارو آرزو میکنم و به امید دیدار روی ماه خانواده ی بهشتیتون در بهترین زمان و مکان
قلبِ فراوانِ فراوانِ فراوان
گفتم دوش عشق را ای تو قرین و یار من
هیچ مباش یک نفس غایب از این کنار من
نور دو دیده منی دور مشو ز چشم من
شعله سینه منی کم مکن از شرار من
یار من و حریف من خوب من و لطیف من
چست من و ظریف من باغ من و بهار من
ای تن من خراب تو دیده من سحاب تو
ذره آفتاب تو این دل بیقرار من
لب بگشا و مشکلم حل کن و شاد کن دلم
کآخر تا کجا رسد پنج و شش قمار من
تا که چه زاید این شب حامله از برای من
تا به کجا کشد بگو مستی بیخمار من
تا چه عمل کند عجب شکر من و سپاس من
سلام به سعیده جانم
عزیزو دوست داشتنی
چقدر لذّت می برم از تک تک کامنت های نورانی ات
از موفقیت هایت
از زندگیت که سراسر لبریز است از معجزات بی بدلیل رب العالمین
از آگاهی و فهم و درک خدادادیت که از کتاب نور و هدایت الهی سرچشمه می گیرد و جاری در این سایت و نورانی تر شدن مسیر زیبایمان
از تجربیات بی نهایت کاربردیت
که گاه خندیدم و گاه اشک شوق ریختم
از کتاب لبریز از نور و هدایت
الهی ات که از همینابتدا با این اتفاق جادویی ،
گویای چه معجزاتی خواهد شد
خلاصه که در محضر شما درس پس می دهیم عزیزجانم
چقدر خوشحالم بابت تک تک
نعمت های ارزشمند وجود و زندگیه زیبایت
جوووونم به این دو دختر زیبا و توحیدی ات ، بوس به شش عدد لپ دلبرانه تان اووووووف چسبیدااااا
در مسیرِ نور هدایت رب العالمین هر لحظه شاد، سلامت، ثروتمند، سعادتمند، خوشبخت، موفق و عالی باشید و بدرخشید عزیزم
عشق بهتون .
خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت
متشکرم متشکرم متشکرم
مررییییم عزیز و مهربونم سلاااااام به روی مااااهت…
رفیق چنین دلبر و دلنشین و دلآرام چرایی …؟!
چقدر شعری که برام نوشتی قشششنگ بود،کلی کِف کررردم.
برای تموم عشقی که لا به لای جملات تلگرافت بود و قلبم دریافتش کرد ازت بی نهایت سپاسگزارم،نور تلگرافت قلب من رو روشن کرد،دعا میکنم خدا با نور خودش،تموم ابعاد زندگیت رو روشن کنه …
قلب روشنت رو میبوسم و برای تموم مهربونی هات ازت سپاسگزارم.
به امید دیدار روی ماهت در بهترین زمان و مکان
قلبِ فراوانِ فراوانِ فراوان
سلام با عشق به شما استاد عزیز خانم شایسته وجمع دوستان سایت استاد عباس منش
جمله روزهای سخت برای این آمده که ما از تمام توان مون برای حرکت استفاده کنیم
استاد عزیز این جمله دقیقا همان چیزی هست که من اکنون انجام می دهم وبا شنیدن این حرف شما موضوع برای بیشتر بلد شد که من تقریبا تو شرایط سخت از این قانون استفاده کردم تمام توانمو به کار بستم خدا را شکر الآن شرایط در مقایسه با خودم خیلی خیلی بهتر شده ولی هنوز چالشی هست که بازم به لطف خدا از فضل و رحمت ش تمام توانم را به کار می گیرم و مطمئنم به بهترین شکل خیلی بهتر از تصوراتم درست میشه سپاسگزارم خداوندم
برای لطف و حمایت هایش برای فضل رحمتش برای هدایتش
از شما هم سپاسگزارم برای سایت بی نظیر تون آگاهی های ناب تون برای انگیزه ای که با استفاده از این آگاهی ها می گیرم
دوستتان دارم.
تو رزو
بنام خدای مهربان
سلام ب استاد عزیزم و دوستان نازنین
من از طریق کامنت یکی از دوستان هدایت شدم ب این فایل
تاحالا این فایل و ندیده بودم یا ب عبارتی درمدار شنیدنش قرار نگرفتم
دیشب موقع کامنت نوشتن برای دستورالعمل پروژه تغییر
یاد رویای 4 سال پیشم افتاد ک بهم امید و انگیزه میداد برای حرکت کردن
بهم قدرت خالق بودن میداد
الان با هدایتم باین فایل قلبم ب تپش افتاد برای رویای قشنگم
اگه بقیه تونستن ب رویاشون برسن چرا من نتونم
من چی از بقیه کمتر دارم
باید پا روی ترسهام بزارم
باید بهش رنگ و لعاب بدم
باید براش قدم بردارم
رویای من خلق برند zaki برای پوشاک هست
خدایا من نمیدونم چطور و از کجا
من نمیفهمم
من بلد نیستم
فقط میدونم ک این رویای منه
خواسته ی قلبی منه
چطورش ب من ربطی نداره
من فقط باید براش قدم بردارم
من فقط باید سهم خودم و انجام بدم
هرروز ی قدم ب سمت خواسته ام بردارم
خدایی ک این آرزو رو ب دل من انداخته
شرایط برآورده شدنش رو هم فراهم میکنه ایمان دارم
من میخواهم و میشود
من ب کمتر از بهترین قانع نمیشم
خداوند پشتیبان منه برای رسیدن ب خواسته هام
خداوند عزت میده
نعمت میده
ثروت میده
عشق میده
سعادت میده
ب چ کسی؟؟؟
ب کسی ک خودشو باور میکنه
ب کسی ک خدای خودشو باور کنه
من توکل میکنم ب خدا و قدم برمیدارم و خداوند باعشق هدایتم میکنی
عشق میکنه ازاینکه من باورش کردم
و اعتماد کردم بهش
خداوند لذت میبره ازاینکه من زندگی زیبایی داشته باشم
نعمت و ثروت و فراوانی تو زندگی من باشد
خداوند میخواهد ک من نعمت و ثروت بیشتری داشته باشم تو زندگیم
قراره ک من ب خواسته هام برسم
قراره ک من ب ثروت برسم
قراره ک من موفق بشم
قراره
قراره
قراره
خدا ب من وعده داده
قول داده
و مث مررررد پای قولش وایساده م منتظر منه ک حرکت کنم
ک بهم پاداش بده
من میخوام آزاد زندگی کنم
من میخوام زندگی و درتمام ابعاد تجربه کنم
الهی صدهزار مرتبه شکرت
امروز ی کش مو دیگه فروختم ب قیمت 20 تومن ب مادرم
واین نشونه اس ک ادامه بدم
مادرم خییلی راضی بود ازش
خدایا صدهرار مرتبه شکرت عاشفتمممم
روز5 از 28
به نام ربّ
سلام با بی نهایت عشق برای شما
رد پای روز 27 مهر رو با عشق مینویسم
من الان تا این ساعت بیدار بودم و داشتم تل میبافتم تا صبح برم برای فروش
26 مهر خدا از صبح تا شب هرچی گفتم کن فیکون کرد برام
جریانشو میام و مینویسم
و در یک روز 6 میلیون به حسابم واریز کرد
من که تا الان داشتم کار میکردم گفتم خدایا چیکار کنم
من صبح میرم مدرسه جدید خواهر زاده ام با مدیرش صحبت کنم دیشب بهم گفت خاله دیوارای مدرسه مونو رنگ کردن و به خواهرم گفتم صبح بیام بریم مدرسه و با مدیرش صحبت کنم که من برم طرح بکشم رو دیواراش
نمیدونم حس کردم باید قبل اینکه صبح برم برای فروش ،اول برم مدرسه همینجور داشتم به خدا میگفتم که اگه تو کار نقاشی دیواری بهم بدی من فروش تل قلاب بافی رو رها میکنم
میدونم هنوز باورم انقدرا قوی نشده که نمیتونم فروش تل رو رها کنم
دو سه روزیه نشونه هایی بهم داده که فهمیدم چیکار باید بکنم
و وقتی گوشی جدید خریدم دیگه باید کتاب ماچ ماچی رو شروع کنم و ادامه اش رو بنویسمش
الان که اومدم سایت و گفتم خدایا تو بهم و درمورد هرچی که بگی و درکشم میگی میدونم
که این فایل اومد و دوباره بعد چند وقت گوش دادم
حس کردم یه سری کارارو باید انجام بدم و به خودم یادآوری کنم
اینکه حرکت کنم و ایمانم رو نشون بدم خدا خودش همه کارارو میچینه
خیلی خیلی خوشحالم که خدا ریز تر از ریز داره هدایتم میکنه و عاشقانه دوستم داره
ماجرای این روزامو میام و مینویسم
خدایا شکرت
برای تک تکون بی نهایت عشق و شادی و سلامتی و آرامش و ثروت و فراوانی از خدا میخوام
دوستتون دارم
سلام بر یگانه معبود عالم هستی
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِیمِ
وَمَن یَتَوَکَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ ۚ إِنَّ اللَّهَ بَالِغُ أَمْرِهِ ۚ قَدْ جَعَلَ اللَّهُ لِکُلِّ شَیْءٍ قَدْرًا
هر کس بر خدا توکل کند، او برای وی کافی است. همانا خدا فرمانش را به انجام میرساند؛ خدا برای هر چیز اندازهای مقرر کرده است.سوره طلاق /3
لبیک جانم ……لبیک به عشقت……لبیک به مهرت….لبیک به ربی که ی لحظه ما را رها نکرده…..
سلام به طیبهی هنرمند و با ایمان …..
طیبه ی عزیزم حرفهات پر از نور ایمان بود، پر از عشق و حضور خدا ….
انگار خود خدا از میان احساساتت داره با ما حرف میزنه و تحسینت میکنم هنرمندم…….
خداوند وقتی ببینه دلت پر از عشق و اعتماد واقعیست، خودش معجزهها رو یکییکی سرِ راهت میذاره.
اون شش میلیون، دیوارهای نقاشی، تلهای قشنگی که با عشق میبافی، و کتابی که قراره بنویسی… همه نشونههاییان از اینکه لطف الهی داره قدم به قدم باهات میاد.
وعده خدا همیشه حقیقه:
«وَ مَن یَتَوَکَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ»
یعنی هر کس بر خدا توکل کند، خدا او را کفایت میکند.
حسبی الله…..خدا کافیست…….
و چه کسی وفادار تر از خدا……..
لا اله الا الله جز خدا هیچ ربی نیست…….
تنها تکیه گاه الله است..…
صبر یعنی….هیچ ساعتی دقیق تر از ساعت خداوند نیست؛صبر یعنی من با اعتماد کامل به قدرت خدا…..ادامه میدم…
خدایا شکرت …….برای حضورت کنارمون هر چی داریم از ایمانمون به توه و اگر با تمام وجود حرکت کنیم معجزه رخ میده…….
ایمان
ایمان
تمام قدرت از آن خداست………
🟢 همیشه ایمان داشتم که خدایی که این آرزو را به دلم انداخته، خدایی که این رؤیا را در وجودم گذاشته، شرایط برآورده شدنش را نیز میتواند ایجاد نماید و …..
برایت برایت حضور لحظه به لحظه جانان را آرزو میکنم وعشق و آرامش و برکت برای تو مهربانم……خدا نفس به نفس کنارته و رهات نمیکنه…..همون خدایی که منا بی تاب کرد و آوردم اینجا نورش با اوست و همیشه کنارته…هر جا دلت پر از نور حضورش شد ….بیا از معجزهاش بگو ….
طیبه عزیزم دوستتت دارم از اینجا تا قلب نورانیت…
در پناه تنها رزاق جهان باشی …..🩵
به نام خدای خوبیها
امروز و دیروز و فردا را باور دارم ، باورهای خوب و خوبتر میسازم ، اگر چه رویاهایم کوچک است ، اگرچه فکر میکنم ، دور از دسترس هستند ، اما میدانم ، خدایی که مرا خلق نموده به من قدرت و توان بسیار فراوان عطا کرده است ، بارها فکر می کردم ، دیگر باید نا امید شوم و کارم تمام است ، اما در هر بار خداوند از بی نهایت طریق مرا کمک نموده است و بی نهایت نعمت خویش را به من عطا کرده است ، مدت هاست که از طریق بهترین سایت یعنی همین سایت استاد عباسمنش به توانایی هایی هدایت شدم که دیگر حقیقت است و علم و تجربه ناب خوبی و اتفاقات خوب بوده و هست ، خداوند را شاکرم که در این لحظه این پیام را در سایت و در فایل انگیزشی می نویسم ، می دانم که بهترینها در انتظار من هستند ، بارها معجزات فراوانی از این سایت و کاربران آن دیده و شنیده ام ، افتخار میکنم که در چنین سایتی عضو هستم و پیوسته آگاهی های ناب و خالص را در جهت زندگی بهتر دریافت مینمایم ، سالها دل طلب جام جم از ما می کرد ، وانکه خود داشت زبیگانه تمنا می کرد ، گوهری کز صدف کون و بلا بیرون است ، طلب از گمشدگان لب دریا می کرد …
امیدوارم که حق و حقیقت همیشه در زندگی شما باشد و داستان واقعی خویش را بنویسم ، بنویسم که خداوند همواره بهترینها را به من عطا نموده است و این جای بسی شکر و قدردانی را می طلبد، شاد ، سالم ، سلامت ، ثروتمند و سعادتمند در دنیا و أخرت باشید️
به نام خدای مهربانم خدایی که صدایم را میشنود و کنارم ست
سلام به استاد عزیزم و مریم جانم
ممنونم از فایل زیبا و نوشته مریم جانم که خیلی نکات آموزنده داره مثل همیشه راهنمای ما در زندگیست
وقتی از ته قلبت وقتی با ایمان قوی و محکم تقسیم کار میکنی با خداوند دلت آرومه
و اون ایمان قوی باعث میشه که اما و اگر نیاری
و پا روی گاز رو به جلو بری و مانعها رو با توکل بر خداوند برداری از سر راه
من لایق استفاده کردن و لذت بردن از تمام زیباییها و خوبیها و فراوانیهای این جهان هستم
ابن یعنی زندگی در لحظه حال و لذت بردن از آن و روی نیروی خدای قدرتمند حساب کنیم
استادم ممنونم از شما
خدایا من با تو تقسیم کار میکنم و همه رو مشتریها رو همه واریزیها و همه و همه رو به تو میسپارم
الهی شکرت سپاسگزارتم
پس
این جهان کوه است و فعل ما ندا ، سوی ما آید نواها را صدا ، قطعا اتفاقات خوب در راه هستند ، کافیه باور کنیم ، باور کنیم که خداوند همیشه خوبی است و تماما” خوبیها را برای ما میخواهد ، لازمه که از توحید عملی درخواست نماییم که همواره الله یکتا کنار ما بوده و هست و لحظه به لحظه به ما کمک رسانی می نماید ، خداوند از بینهایت طریق به ما کمک می کند ، همانطور که سید حسین عباسمنش را با ساده ترین کارها و استمرار آنها ، او را به نتایج بزرگی در جهان رسانید ، قطعا ما هم به نوبه خود میتوانیم این قوانین را به کار بگیریم و به جاهای خوب و دلخواه در کسب و کار و علی الخصوص زندگی برسیم
درها بسته است
نمی دانم چیکار کنم
…تو من رو داری
غم دارم
…هر چی غم بیشتر شکست ها بیشتر
جهان من غم داخلش نیست
اشکم سرازیر شده
….بزار بیاد
….خوبه
راه به هیچ جا ندارم
….تو منو داری
تا به من تکیه نکنی راه به هیچ جا و هیچ چیزی نمی بری
هر چی هم بدست بیاری از دست می دهی
حرکت هام همه جواب نمی دهند
….چون همه را می پرستی جز من .
همه را بت کردی
همه را بزرگ کردی
جز من که خالق تو هستم
.
.
.
.
وقتی اشک هام حین گوش دادن به فایل لبریز شد
خدا با دستان نرمش همه را برام پاک می کرد و این به من شادی داد
بر شادی سلام
بر آزادی سلام
بر عشق
.
.
استاد چه کردی با ما ……..
2مین گام مهاجرت به تجربه ی بالاتردوره ی طلایی خودسازی که باهدایت الله برای خودم ساختم.
دمت گرم لیلا میخوای کم کم خودت رابشناسی مبارک باد برتو این بشارت الهی .
به نام خدا وسلام به خدا واستادومریم جون وهمه ی همکلاسیهای عزیزم.
خداراسپاسگذارم بابت سلامتی خودم وخانواده ام وفرشته ی الهیم وخانواده ی سایت بهشتی ام.
ازشب عاشورا که این دوره رو برای خودم طراحی کردم وبه خودم تعهد داده ام خودت روی پای خودت وایستا استادفایل هدیه آماده کرده. مریم جون طرح وبرنامه ریزی بسته بندی رو انجام داده وتاالان که تو، توی فرکانسش بودی.هدایت شدی وتمریناتش رو انجام دادی،خانه تکانی ذهن، روزشمار تحول زندگی ومهاجرت به مداربالاتر را تهیه کردند واستفاده شوهم مادی وهم معنوی به اندازه ی باورهات وظرف وجودت بردی بازهم کارکن بیشترمتوجه میشی وبهترنتیجه میگیری.
خب توهم یک تکونی بخور آمدی باری ازروی دوش دیگران برداری نه اینکه بارمسئولیتت رابه عهده ی دیگری بذاری.
دخترخدادختریه که فقط روی شانه های خدا محکم بنشیندوالگوی یکتاپرستی وتسلیم بودن در برابرخدا را با رفتاروگفتارش بامدرک عملگرایی ودیدن نتیجه ی خوب گسترش دهد.
روزعاشوراباعزیزدلم وپسردومیمان به روستارفتیم به خانه ی برادرشوهرم خیلی آرام بودم البته باتمرین پرتوآگاهی.
از راه رسیدیم دیدیم که کل خانواده مشغول پذیرای باشربت ازهیئت امام حسین وعزیزانی توی مسیردر رفت و آمد بودندوبه زیارت اهل قبور میرفتند پذیرایی باشکوهی بودولذت بخش.
اولین عزت امروزم توی خانه ی جاریم………
جاری عزیزم پرسیدلیلاخانم براتون چایی بریزم ازش تشکرکردم گفتم خودم میریزم شمانمازبخون بریم مسجد،چایی نوش جان کردیم این یک نشونه ی عالی بابت تمریناتم بود وهروقت میریم خونشون میپرسه الان چایی میل داری چون میدونه هردم بیلی چیزی نمیخورم. وباجاری خانم وعروس گلشون رفتیم مسجدبرای صرف آبگوشت لذیذ معروف روستامون آبگوشت(اَبَردِه)به به چه آبگوشتی بود.
از اول که واردصف شدیم مامورین خانم وآقاکه بچه های روستابودند خیلی بااحترام صفهارو منظم میکردند کیسه برای کفشهامیدادندکسی رو بدون صف اجازه نمیدادند واردمحله بشن خیلی خنده دار بود.
حتی از ساکنین میپرسیدند کجامیری بفرمایید توصف خخخخخخخخ همش میخندیدیم.
هواگرم بودخانمهاغرغرمیکردند من مثبت اندیش میکردم توذهنم گاهی به زبون میاوردم دوستان قدیمی رو ملاقات میکردم، کوههای زیبا راتماشامیکردم وشکرگذاری میکردم.
محله ی قدیمی که به دنیااومدم، محل بازی کودکانه بانوه ی دایی جانم همسن بودیم والی آخر…..یک ساعت مثل برق و باد با لذت سپری شد.
نوبه ی ماشدواردمسجدشدیم به زیبایی سلام بودوخوش آمدگویی بودبهشت بود.
ولی برای بیشترافرادحوصله شون سر رفته بود ومثل جهنم بود!!!!!
به قول قرآن این آیت ها ونشانه هارا، گمان هرانسان است که نتیجه راخوب یابدتجربه میکنند.
جای همه ی شماپرازصفابود.
آبگوشت رو نوشجان کردیم از بس که لذیذ بودلحظه ی خروج ازمسجد پسرهمسایمون که ازبچگی تویک محل بودیم .
خیلی ازشون تشکر کردم گفتم عالی بودفقط آب ظرفهاخیلی کم بودبنده ی خدابااحترام گفت پشت سرمن باش تابراتون یک ظرف سفارش بدم.
وخودش مامور درب خروجی بودوکلامامورین دیگرکه بچه های روستابودند باصدای بلندمیگفتندخانمهامسجدروتخلیه کنیدمردم توصف انتظار زیرنورآفتاب اذیت میشن.
وبنده خدایک ظرف دیگه برام گرفت خوب بودولی به خوشمزگی ظرف اول نه!!!خیلی تفاوت داشت.
خانمهاالتماس میکردندتوروخدابچم تو خونه س یک ظرف بدین محال بودحتی میگفتندخانم غذاتوخوردی مزاحم نشوبروبیرون!!!!!!!!
واین 2مین احترام دیگربه من بود،به خاطرتمریناتی که من داشتم باهدایت خدا.
برگشتیم خانه ی برادرشوهرم تصمیم گرفتن آقایون برن باغ خانمهااستراحت کنند.
گفتم من خونه ی خودمون استراحت مناسب دارم وتوی روستانمیمونم منم میام عزیزدلم گفت آره خوبه بیا.
به جاریم گفتم بیابریم گفت نه دختر برادرم اینجاست گفتم خب خانه ی دخترت هستندگفت نه میخوام برم روضه!!!!بیاباهم بریم خانه ی فلانی روضه گفتم من خیلی اهل روضه نیستم رفتم کنارخیابون به برادرشوهرم گفتم بروخانمت رو، بگو بیادگفت نه اگه خواسته باشه میادگفتم برودنبالش عزیزدلم هم گفت آره ،داداش برو،بگو بیاد تابرادرشوهرم رفت صداش کردبدون هیچ معطلی دویدسوارماشین شد!!!!!!
چون من اخلاقش رومیدونم بعدازبرگشتن ازباغ جلوی خودمون وبعدازآمدن ما، کل دربهای بهشت راقفل وبندمیکردوهمه رو راهی اون جای دیگه میکردخخخخ
آخه خودم یک خانم هستم باوجوداینکه تمرین میکنم توجاده خاکیم و، اون بنده ی خدا که مسیرآزاد راه رو طی میکنه بدون ایست بازرسی ومثل گذشتگان بااعتقادات قدیمی هستندحق بااونه!!¡!!!!!!ا
لهی سپاسگذارم کهدر مسیرالهی مدام بایداز ایست بازرسی رد بشی قرارگرفته ایم.
خب راهی باغ شدیم منوعزیزدلم وپسرم وعموجان وزن عموجان باپسرکوچکشون باماشین بودیم ودامادبزرگشون باپسربزرگشون باموتورراه افتادن.
رسیدیم باغ پسرم با2تاپسرعموش پریدن تواستخربه منم میگفتند زن عموجان شماهم بیاپسرم گفت یکم آبش سرده نرفتم ولی به بچهها خوش گذشت میگم بچهها پسرمن33سالشه کوچکترازپسرعموجانش هست خخخخخخخخخخخ.
یک دمنوش وچای باهم مخلوط کرده روی آتیش درست کردندخوردندوهرکسی مشغول کاری شد.
من پایه ی نردبان راگرفته بودم پسرم رفت روی نردبان 1میوه بازمی کرد.
عزیزدلم باپسربرادرش بطریهاروآب چشمه میکرد
برادرش باپسربزرگشون لوله ی آب رو درست میکردند جاری خانم توت خشک جمع میکرد.
وازآخررفتم سرچشمه کناراستخریک درخت کوچک شاتوت بودشاتوت خوردم.توت، بادام،سیب، آلو،خوردم خیلی خوش گذشت وبرگشتیم به روستا.
توی مسیر باعزیزدلم ازماشین پیاده شدیم وبه زیارت اهل قبور بر مزار پدرومادرمون رفتیم.
آمدیم خانه نمازخواندیم ومیوه خوردیم راه افتادیم به سمت مشهد.
ازصبح که رفتیم روستاازمیدان اول شاندیزبه خاطرهیئتها راه اصلی رو مامورین راهنمایی رانندگی بسته بودند.و مامورین راهنمایی رانندگی عزیز ماشینهارو از راه فرعی هدایت می کردند.
والان ساعت 8شب دوباره مسیربه سمت شاندیزبازهم بسته بودوازجاده ی فرعی هدایت می کردند.
کمی ترافیک بودیک مسیرفرعی هردوطرف ماشینهاپارک وبرای رفت وآمدماشین کمی سخت بود.
پسرم گفت برگردیم روستاپدرش گفت برگرد.
تابرگشت به سمت روستا بهش الهام شد پرسید پمسیردیگه بلدین گفتیم آره ازمسیربیابون بریم ولی 10دقیقه مسیر خاکی وناخوبه!!!
ادامه مسیرازراه خیلی فرعی رو طی کردیم تارسیدیم به آسفالتی10مترجلوترآقاخدادرابعاد:دختر جوان صدامیزدآچارچرخ،عزیزدلم پرسیدپسرم آچارچرخ داری دوربزن، دور زد و2تایی سریع رفتندکمک خانم جوان که لاسیک ماشین پنچربود زاپاس انداختن تمام درحین انجام کارپیرزنی رو از ماشین پیاده کردند.
آوردن کنارجاده خاکی نشست گفت ای مادرمیبینی وقتی آدم بدبخته هرجابره بدبختی همراهشه به آسمان پرستاره نگاه کردم گفتم روسرتونگاه کن چقدرزیباست خداروشکرکن دوتاخانم که میانسال بودنددرادامه ی حرف مادرشون تامیخواستن شروع کنندولی من دوباره برای این اتفاق خداروسپاسگذاری کردم وگفتم این زحمتی برا مانیست بلکه رحمت خداشامل حال ماشدومثبت اندیش کردم بنده های خدادعای خیرکردندوگفتندخدایی ماغصه مون شدچون پدرومادرم مسن هستندالان تواین بیابونی این چه اتفاقی برای مارخ داد؟؟؟!!!
گفتم هرچی بودهم براشماهم برای ماخیربود.
به خداخندیدم گفتم پشت پرده چه خبرهایی بودکه پسرمن حاضره ماشین رو روسرش بذاره سعی میکنه جاده خاکی نره!!!!!!!!!
ولی امشب حاضرشداون همه مسیر رو ازجاده ی خیلی خاکی که کامیون ونیسان رفت و آمد دارندبیاد.
گفتم الخیروفی ماوقع هراتفاقی تودنیامیفته همش به نفع ماست.
واین خانم راننده لهجه ی شیرین وغلیظ بلوچی داشت خداحافظی کردیم گفت دمتون گرم و راه افتادیم.
وبه سلامتی کامل به خانه رسیدیم فقط این روزعاشورا ما ماموربودیم برای کمک رسانی به این خانواده الهی شکرت که مارا در صراط مستقیم قرارداده ای دمت گرم خداجون.
دم همتون گرم که دلنوشته ام راخوندین واین ردپارواول براخودم گذاشتم که منوخداباتمام کائنات یکی هستیم،،،،ولی،ولی،ولی هرکس خلق وخوی خودش که ازنفسش گرفته را در رفتار وگفتاروکردارش استفاده میکنه به قول استادهیچ کس نه دوست ونه دشمن شماست همه برای هم معلم هستیم این یک قانون است.
ومن بااحساس عالی که داشتم اتفاقات عالیتر برام افتادقدم اول باماست فقط احساس خوب تانتیجه ی خوب به دستت بیاد.
بنده دیشب ازراه رسیدم تاساعت 12شب گذشته بودکامنت مینوشتم لحظه ارسال نشون دادبه این سایت دسترسی ندارین خب یک مقداری حالم ناخوب شدچون خیلی نوشتم چشمام داشت میسوخت!ولی بازهم گفتم حالت رو خوب نگه دارموردامتحان قرارگرفته ای.
امروزصبح بیدارشدم بچه ها رفتندسرکار به خدا گفتم نون ولوازم خوراکی لازم دارم وتمرین شکرگذاری هم دارم خداگفت پاشوحاضرشوبروحاشیه وکیل آبادتمرین بنویس راه افتادم تومسیرگفت میتونی پارک سر راه بری رفتم توپارک محله روی میزشترنج پارک راحت بنشین تمرین بنویس توی پارک 5تاآقای میانسال نشسته بودندسلام کردم وروی نیمکت نشستم ومعذرت خواهی کردم که پشت سرم بودند.
درحال شکرگذاری ونوشتن بودم یک خانم سن بالاسلام کردوپرسیداینجاکتابخونه هم داره!!!!؟؟؟؟
گفتم نمیدونم فقط نمازخونه برانمازرفتم.
گفت چی داری مینویسی؟؟کارهای روزمره رویاد داشت میکنی؟?!!خندیدم گفتم یک جورایی آره ولی دارم داشته ها و زیباییهاوخواسته هامومینویسم باشکرگذاری، خانم منو تحسین کردوپرسیدبازنشسته ای خندیدم گفتم نه شغلم، شغل مقدس خانه داری س وتازنده ام توی این مسیربایدادامه بدم ببینم رسالت من چیه وماموریتم رو انجام بدم خندیدگفت خیلی هم عالیه گفت منم بازنشسته ی فرهنگی هستم ولی الان بایک عده ای از دوستان تلاش میکنیم کارمیکنیم
چون اززمان کرونا4سال خانه نشین وقرنتینه بودم.الان استادداریم واگه دوست دارین بیاین بامافعالیت کنین اینجاوقتی عضوشدین کارت تخفیف برای همه چی داره بعددرآمدداریم.
اول از همه گفتم من اهل بیرون برم وباجمع مشورت کنم ودورهمی لذت نمیبرم من فقط یک الگودارم وازهمون تبعیت میکنم وبه همه ی استادهااحترام میذارم ولی الگوی خودم رو مقدم میدارم.
پرسیدن کلاس میری؟؟؟؟!!!!
گفتم نه توگوشی وتوحونه تمرین دارم گفتم آنلاین هستیم!!!!!
بعدباخودم گفتم آنلاین کجایی؟؟؟؟!!!
گفتم مسخره نکن اشتباه لفظی بود!!!!
من به ایشون گفتم انفاقا من اسم این به قول شماویروس رو گذاشتم انرژی الهی*
خداراسپاسگذارم که از وقتی این نعمت به دنیاظاهرشدبه شکرانه ی الهی رزق وروزی عالی براماشد.
این حاج خانم به قول خودش فرهنگی سواد دار حقوق بگیرمانده بودکه این زنیکه ی دیوونه چی میگه!!!!!!
خخخخخخخخخخححخخخخخخخخحخححححح
فقط سرشو تکون میداد .
واز حکایتهای زندگی پیامبران براش گفتم فقط سرتاپاگوش بودودرک و فهمش چقدربودمن نمیدانم؟؟؟؟!!!!!
گفتم بایدزیرمجموعه بسازی گفت آره مسافرت میبرندرایگان حالابیاین دفتراگه دوست داشتی که عضومیشی وگرنه همونجاخداحافظی میکنی اصلانمیخوادسرمایه گذاری کنی فقط اینجوری واونجوریه. شماهم که مشخصه خیلی آماده هستین شماره تماس بدین تماس میگیرم گفتم شماشماره بدین من اگه دوست داشتم باشماتماس میگیرم.
منم ازدوبار وارد شبکه های بازاریابی شدم تعریف کردم به ساعت مچی ش نگاه کردگفت ببخشید دیرم شده الان یک پرزنت دارم وخداحافظی کردورفت ومنم رسیدم خانه گفتم الان به بچهها بگم اوناهم خاطره ی خوبی ندارند وخودم هم تو خانه کارخونم رو انجام بدم کافیس، وخدا توی قرآن میگه آنچه درتوان دارین ازشماعمل میخواهیم واصلا اهل ساخت وسازعضوهم نیستم همین که وقتم رابرای خودسازی وخودشناسی خودم وخداشناسی میزارم خداراسپاسگذارم نیازی نمیبینم به عضوساختن.
وگفتم خدایاهدایتم کن ذهنم می گفت حالاعضوتشکیل نده خب کارت تخفیف داره برای هرچی که لازم داری!!!!!!!!
قلبم گفتم من فقط به قدرت خداودستان خدانیازدارم خدایاازجایی که فکرش را نمیکنم برسان وسریع شماره ی تماس که داده بودپاک کردم
خدایاچنان کن سرانجام کارتوخوشنوباشی ماهم رستگارامروزقسمت2درپرتوآگاهی رومدام گوش کردم وخدادرابعاداستادداره فریادمیزنه ای لیلاخانمی که توجسم بودی وذهن من روح هستم وجان توی لحظه لحظه ی زندگیت بامن یکی بودی وزندگی میکردی باشادی وذوق زدنهای کودکیت.
توسکوت بودی وآرامش توزائیده ی من بودی.
حالاتانفس دارشدی دیگه ازمن یادت رفت چی زودباهیچ وپوچ جی جی باجی شدی!!!!!!
به قول قدیمیها نوکه رسیدبه بازار اصلی شده دل آزار.
حالاباحضورنفس کثیفی هاجای تقدست وپاک بودن وسکوت رو گرفت .حالابرای من خوب وبد: دارشدی!!!!
زمان دارشدی زمان گذشته وآینده دارشدی وزمان اصل که درلحظه وحال است روبه کلی روش خط نیستی کشیدی اون ابزار ساخت وساززندگی را به تباهی وناامیدی کشیدی خوشگذرانی وهوسرانی بانفست شدی دیگه ما غریبه ایم.
من به تو جسم و جان و روح بخشیدم توان نگه داشتن گردنت رو نداشتی بامن بودی سکوت سکوت سکوت.
پیشرفتت کوانتومی بود.
حالاکه نفس واردزندگیت شدخوب زائیده شددرس کلاس گذاشتی درسهای پوچ غرورکینه فرافکنی بیشترخواهیهاترسهارنجها حسادت قضاوت من من کردنهات گریبان گیرت شد و این اشتباهاتت رو به رخ ماکشیدی وخودت رادرگرداب ندانم کاری های منفی وزور زدنهای الکی تقلاکردنهای پوچ فرو رفتی اینم اعمال به ظاهرزیبای شیطانی امافریبنده.
وازخودت فراموش کردی که لایتناهی هستی ومرافراموش کردی وازمن غافل شدی که یک زمانی بوده ام.ای وای، ای وای ،ای وای برمن خدایا، به یگانگی خودت قسم خجالت میکشم .
واقعااین سایت استاد،همون بهشت وسخنان الهی است.
وقتی که برنامه ی زندگی پس از زندگی استادعزیزم عباس موذن رو باجان ودل ازاعماق وجودم نگاه میکنم میشنوم فهم ودرک میکنم وگریه میکنم ولذت میبرم.
توجه میکنم که واقعااین بهشت هم برامن شده زندگی پس از زندگی وهرآن دوباره متولدمیشم..
الهی خیرببینین جنابان استادبزرگوارم سیدعرشیانفراستادعزیزم معرف خدا،استادعباسمنش وبانوی صدرخداشناسی در دوران زندگی دنیوی من مریم بانوی عزیزومن نمیدانم از استادعزیزم عباس موذون کجاوچگونه تشکرکنم ولی درپیشگاه الهی سپاسگذارایشون هم هستم.
که خداواقعادرابعاداین عزیزان منوخانواده ام را ازجهنم خودساخته ی دست خودمون مارانجات داد.
درخانه اگرکسس همین جمله ی آخربس است..
عاشقتونم تابی نهایتها.
حالاهم خداروشکرکه آماده ی گوش کردن به هدایت خداشده ای وبه سمت نوردرحرکتی هستی مبارکت باد.
ببخشیداشتباها توی این فایل کامنت گذاشتم ولی این کامنت مخصوص قسمت2درپرتوآگاهی است.
به نام خدای مهربان
سلام به استاد نازنینم و همه دوستان عزیزم
از خودمون بپرسیم که ما یک زندگی روزمره داریم یا واقعا هدف هایی داریم در زندگیمون که هر روز داریم براش قدم بر میداریم؟
هدف داشتن ،خواسته و آرزو داشتن خیلی مهمه و اینکه رسیدن به اونها رو در باور و ذهنمون امکان پذیر بدونیم هم خیلی مهمه ،خیلی مهمه که براش حرکت کنیم .چرا که خیلی از ماها اصلا هدفی نداریم ،اصلا خواسته و ارزویی نداریم یا حتی اگر داشته باشیم ایمان و باور نداریم که بهش میتونیم برسیم و رسیدن به اونها رو امکان پذیر نمیدونیم و انقدر در پس ترس هامون قایم شدیم و به این زندگی تکراری عادت کردیم که توانایی دیدن ارزوهامون یا قدم برداشتن برای اونها رو از دست دادیم
اگر ایمان و باور داشته باشیم و به کمتر از بهترین برای خودمون راضی نباشیم و با ایمان حرکت کنیم معجزه رخ میده خداوند افراد و شرایط رو برای ما میفرسته
خودمون رو لایق رسیدن به خواسته هامون بدونیم تا جهان هم ما رو لایق بدونه ،بر ترسهامون غلبه کنیم و حرکت کنیم
مگه قراره ما چند سال زندگی کنیم ؟؟؟؟چرا نباید زندگی که میخوایم رو داشته باشیم ؟؟؟؟روزهای سخت برای همه هست این روزها اومدن که ما از طریق تضادهامون خواسته هامون رو بهتر و بیشتر بشناسیم انگیزه هامون بیشتر بشه و بفهمیم که لایق چه زندگی هستیم
خدایا ما رو هدایت کن به سمت زندگی سراسر سلامتی ،عشق،آرامش،ثروت و فراوانی و صلح
خدای مهربونم ازت ممنونم که منو در این مسیر پربرکت قراردادی
خدایا ازت ممنونم که استاد را فرستادی که من یاد بگیریم از ایشون و طعم خوش زندگی رو بچشم
استاد عزیزم ازت ممنونم که هستی ،وجودتون مایه برکت هست و من قدردان شما هستم
دوستون دارم