کلیپ انگیزشی شماره ۴ | گروه تحقیقاتی عباس منش

کلیپ انگیزشی استاد عباس منش

خیلی‌ها از من می‌پرسند: چه کار می کنی که اینقدر زندگی روی خوش خود را به تو نشان داده؟!

چه رمز و رازی در کار است؟!

هر بار این سؤال پرسیده می‌شود، پاسخ‌های زیادی برای گفتن وجود دارد. اما همیشه…

هر بار که کاری متفاوت انجام داده‌ام!

هر بار که پا در مسیری تازه گذاشته‌ام..

هر بار باز هم پیشگام بودن، باز هم ایستادن بر لبه‌ی جلوییِ موفقیت را خواسته‌ام!..

و هر بار که با غیرِ ممکنی روبه رو می‌شوم! نیرویی از درون، یک ایمانِ راستین ترس‌هایم را کنار زده و به من می‌گوید:

“قرار نیست این را نیز دستِ تنها انجام دهی! این یکی را نیز به عهده‌ی خداوند بگذار.

و نیروی اراده‌ات را برای مداومت بر این تقاضا به کار ببند. تا هرگز، حتی لحظه‌ای، حتی چشم بر هم زدنی، نیرویی کارآمدتر و تواناتر از او ندانی”

و انگیزه‌ای به من می‌بخشد، تا به یاد داشته باشم که: قرار نیست به تنهایی کاری کنم.

قرار است با یقین، با اطمینان، با ایمان چشم به دستانِ سخاوتمند و هدایتگرِ خدایم بدوزم.

پس با ایمان می گویم که همین انگیزه، مهم‌ترین رمزِ موفقیتِ من است!!! اطمینان می‌دهم تنها چیزی که برای موفقیتتان لازم است، انگیزه‌ی است که از این ایمانِ راسخِ درونی بر آمده!

همین امروز برای رابطه ات با خداوند و تقسیم کار با او وقت بگذار تا از ایمانِ حاصل از این رابطه، انگیزه ای بسازی برای انجامِ همه چیزهایی که مشکل یا حتی غیر ممکن به نظر می رسید!

زیرا قرار نیست هیچ کاری را به تنهایی انجام دهی!!!

با تمام وجودم دوست دارم که این ایمان را از طریق این فایل انگیزشی به تک تک اعضای خانواده‌ام نیز انتقال دهم…

باز هم مانندِ همیشه، منتظر نظراتِ انگیزه بخشتان هستم…

سید حسین عباس منش

متن کلیپ انگیزشی ۴:

خیلی از آدم‌ها در زندگی هیچ هدفی ندارند…

خیلی از آدم‌ها صبح زود از خواب بیدار شده و سرِ کار می‌روند، بدون اینکه انگیزه ای داشته باشند، انرژی ای داشته باشند، آن‌ها سرکار می‌روند به این دلیل که بتوانند زنده بمانند!

و این روش را تا زمان مرگ ادامه می‌دهند و نمی‌دانند که آن‌ها خیلی قبل از اینکه بمیرن، مرده بودند…

دنیا پر است از آدم‌هایی که رویاهای شان را فراموش کرداه ند…آدم‌هایی که فقط نفس می‌کشند، هیچوقت زندگی را تجربه نمی‌کنند…

من هرگز رویاهای کودکی‌ام را از یاد نبردم… به یاد دارم که از بچگی می‌خواستم کارهای خیلی بزرگ انجام دهم …به موفقیت‌های خیلی زیادی برسم… یادم می‌آید که همیشه می‌خواستم آزاد زندگی کنم…می‌خواستم تمام زندگی را تجربه کنم…و این آرزو را هرگز فراموش نکردم…

وقتی از خیلی‌ها این سؤال را می‌پرسم که: چه رؤیایی دارید؟؟ چه آرزویی دارید؟؟؟
حتی نمی‌توانند بیاد بیاورند که چه خواسته ای داشتند ؟! و اگر هم بیاد بیاوردند، می گویند که آرزو دارم فلان چیز را داشته باشم، ولی…
بله!!!

همیشه ته کلامشان به این کلمه‌ی “ولی” ختم می‌شود…

  • ولی سنم زیاد شده!
  • ولی پولش رو ندارم!!
  • ولی شرایطش رو ندارم.
  • ولی … ولی … ولی…!!!

به یاد دارم هیچوقت! وقتی به رویاهایم فکر می‌کردم، از این کلمه ناامید کننده استفاده نمی‌کردم.

همیشه ایمان داشتم که خدایی که این آرزو را به دلم انداخته، خدایی که این رؤیا را در وجودم گذاشته، شرایط برآورده شدنش را نیز می‌تواند ایجاد نماید و با امید ادامه دادم…
و امید آن چیزی است که خیلی‌ها با اولین تجربه ناراحت کننده، با اولین شکست، از دست داده‌اند!! ولی من همیشه امید داشتم.

می‌توانم بگویم چیزی بالاتر از امید… یقین.. اطمینان… ایمان!!!

اگر باور کنید که نباید به چیزی کمتر از بهترین قانع شوید، اگر با تمام وجودتان، با تمام ایمانتان حرکت کنید، معجزه رخ می‌دهد!!!
خداوند افراد و شرایط جدید را به گونه به خدمت شما در می‌آورد که قدرتمندترین دولت‌ها و حکومت‌ها قادر به تأمین چنین امکاناتِ مناسبی نیستند.

خدا من را هدایت کرد… خدا من را هدایت کرد به مسیرهایی که من را به خواسته‌هایم، به آرزوهایم و به رویاهایم برساند!!!

همه چیز در زندگی من تغییر کرد… و اکنون، وقتی به خودم نگاه می‌کنم، هیچ ربطی به گذشته‌ام ندارم!!!

خداوند به من عزت داد،… به من ثروت داد،… به من نعمت‌های بی شماری هدیه کرد!!!… نه فقط به من… بلکه به هرکسی که با ایمان حرکت کرده و هیچوقت ناامید نمی‌شود.

به هر کسی که باورهای محدود کننده ای را که از کودکی در ذهن اش فرو کرده‌اند را تغییر و خداوند را با قدرتِ بی انتهایش باور می‌کند.

کسی که ربوبیت خداوند را باور می‌کند… کسی که باور می‌کند تمام قدرت از آنِ خداوند است!!! و هر زمانی که بخواهد، می‌تواند این قدرت را از خداوند دریافت نماید.

دلیل اینکه اینقدر با قدرت حرف می‌زنم، این است که از بدترین شرایط به این نقطه رسیده‌ام. به جایی که لحظه لحظه خداوند را بخاطرش شکر می‌کنم… زندگی ِ سراسر زیبایی و آرامش و عشق!!! این همان چیزی است که از اول می‌خواسته‌ام.

خودت را باور کن! خدای خودت را باور کن.

خودت را لایقِ همه‌ی چیزهای خوب بدان!!! … اگر خودت را لایق بهترین‌ها بدانی، بهترین‌ها وارد زندگیِ تو می‌شوند.

بدان هر فردی که توانسته به هر موفقیتی برسد، تو هم می‌توانی!!!.. تو چیزی از او کمتر نداری!… فقط باید این را باور کنی. باید حرکت کنی!

باید وارد ترس‌هایت شوی!…

به خدا توکل کن و ترس‌هایت را نابود کن.
باور کن روزهای سخت برای هم هست!… برایم من هم بوده است… روزهایی که همه چیز و همه‌ی اتفاقات انگاری به ضررِ ماست!… اما روزهای سخت قرار است انگیزه مان را بیشتر کند، نه اینکه نا امیدمان نماید!

روزهای سخت برای این آمده است که ما از تمامِ توانمان استفاده نماییم!… تا یادمان نرود که دقیقاً چه چیزی را می‌خواهیم. لایقِ چه زندگی ای هستیم.
باور کن که این زندگی، این زمانی که اکنون زنده هستی، فرصتِ کوتاهی است برای لذت بردن!… برای تجربه‌ی خودت و برای تجربه‌ی یک زندگی…

و اگر در این دنیا از زندگی‌ات استفاده نکنی، در این دنیا خوشبختی را تجربه نکنی، مطمئن باش که درآخرت عذاب شدید تر است.

به خدا زندگی می‌تواند خیلی زیبا باشد، باور نکن که زندگی مجموعه ایست از بدبختی‌ها و مشکلات!!!

نه هرگز اینگونه نیست. شاید برای خیلی‌ها اینگونه باشد، نه برای تو که می‌خواهی خداوند را باور کنی.

قرار است که شادی و عشق را تجربه نمایی؛

قرار است از تمامِ ظرفیت‌هایت استفاده نمایی؛

قرار است که به آروزهایت برسی؛

قرار است که جهان را گسترش دهی؛

قرار است که جهان را جای بهتری برای زندگی نمایی؛

واقعاً می‌خواهی که خوشبختی، عشق و شادی را تجربه نمایی؟!

واقعاً می‌خواهی به رویایت برسی؟؟!!

واقعاً می‌خواهی آرزوهایت دست یافتنی باشند؟!

این سوالی آ ست که تو باید به آن پاسخ دهی.

توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

381 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
    تعداد کل دیدگاه‌های «لیلا بشارتی» در این صفحه: 3
  1. -
    لیلا بشارتی گفته:
    مدت عضویت: 2658 روز

    به نام خدایی که بسیار نزدیکه

    سعیده ی عزیزم سلام

    میخوام از داستان خودم برات بنویسم

    نمیدونم از افتتاح شهر کبابم خبرداری یا نه رفیق جان؟!

    دیروز جمعه بود …

    انفجار مشتریها در شهرکباب

    خدارو صدها هزار بار شکر میکنم بدون هیچ تبلیغ و سرو صدایی کارمون رو حتی بدون تابلو شروع کردیم به حول وقوه ی الهی هنوز 20 روز نشده دیروز وپریروز با موج عظیمی از مشتریها روبه رو شدیم که توی فضای 700 متری جا برای سوزن انداختن نبود و زمان انتظار برای غذا گاها به نیم ساعت هم می‌کشید..

    خلاصه جونم برای رفیق عزیزم بگه که همه چی عالی داشت پیش می‌رفت، دیشب شادان وخندان با احسان عزیزم اومدیم خونه خبر فروش بی سابقه وعالی رو به بچه هامون دادیم و با کلی حال خوب وسپاسگزاری خوابیدیم وصبح با صدای زنگ همکاران از خواب بیدارشدم البته احسان جان صبح زود برای خرید هر3 شعبه رفته بود …

    همکارم گفت خانم از اماکن اومدن شهرکباب رو پلمپ کردن رفتن …فقط ازم خواستن به شما اطلاع بدم برید اداره ی اماکن…

    یه نفس عمیق کشیدم ..

    گفتم ای خداجون شکررررررت

    چی میخوای بهم بگی من آماده هستم.

    بعدش توی ارامش نشستم رو به دفتر ستاره ی قطبیم..

    نوشتم خدای من الخیر فی ماوقع..

    توی زندگی با استاد یاد گرفتم تنها وظیفه ی من کنترل ذهنمه و لذت بردن از زندگیمه. بقیه ی کارا وظیفه ی خداست

    خوب لیلا جان الان چی بهت احساس خوبی میده ؟

    اینکه نگران وپریشان پاشی بری اداره ی اماکن که آقا ما چه مشکلی داشتیم که اومدین پلمپ کردین ورفتین یا اینکه دوست داری کجا بری چیکار کنی که احساس بهتری بهت بده..

    خدای مهربونم توی قلبم اروم گفت دلم پیاده روی کوتاه ویه قهوه ی ایتالیایی ناب تویه کافه ی زیبا به نام سرزمین قهوه میخواد ..

    گفتم چشم عشق عزیزم بزن بریم ..

    پیاده روی کردم باچشم دلم

    تمام زیباییهای فصل پاییز وصدای قشنگ پرنده ها و پاکی آسمان وصدای نفسهای خودم وقدمهای شمرده شمرده ام وسپاسگزاری..

    رسیدم به کافه سرزمین قهوه

    یه کافی ایتالیایی سفارش دادم با توجه به نکات زیبای اونجا وعطر خوش قهوم حال دلم عالی‌تر شد ..

    بعد گفتم برم شهرکباب ،قطعا هرچی باشه خیره..

    رسیدم شهرکباب ..

    روی درب بزرگ ورودی یه بنر بزرگ بود که شهرکباب به علت تعمیرات ناگهانی امروز تعطیل میباشد ..

    لبخندی به پهنای صورتم

    بابا احسان جان لحظاتی که من قهوه میخوردم و کیف میکردم توبه چی فکر کردی اخه..

    اینم از فضل خداست ..

    از در کوچیک که پلمپ نبود وارد شدم همکارام اونجا بودن مثل گلهای پژمرده..

    با خنده وپراز انرژی گفتم بچه ها خداقوت این یه فرصته استثنایی خدا بهمون عطا کرده ..

    هم رستوران رو بعد اون شلوغیه دوروزه یه صفا بدیم هم ایرادات کارمون رو درست کنیم که سریعتر خدمات بدیم

    خلاصه بچه ها که ده نفر بودن یه نگاهی پراز معنا بهم کردن و یه انرژی باحالی به راه افتاد که بیا وببین ..

    سعیده جان سعیده جان

    صدای خنده وشادی توی محوطه ی باز پیچیده بود

    سالنکارهای اقا حیاط وسرویس هارو تمیز کردند وشیشه های هردوتا سالن رو اساسی پاک کردند

    سالنکارهای خانم هم هردوتا سالن رو از بیخ وبن تمیز کردند ویخچالهارو مرتب وتروتمیز کردند..

    بچه های اشپزخانه هم که میزکارها ووسایل رو جابجا کردند زیرو بم آشپزخونه تمیز ومرتب شسته شد ..

    زنگ زدم کترینگم غذا فرستادند شهرکباب

    خوش وخرم همگی ناهار خوردند.

    همه جا مثل دسته ی گل شد .

    تازه احسان عزیزم زنگ زد دوربین کارا اومدن همه جا دوربینم نصب کردیم..

    خلاصه که یه انرژی عالی اونجا ذر جریان بود ومن وهمسرم این تعطیلی رو اتفاقا یه فرصت برای ریکاوری مجموعه و پرسنل وخودمون شمردیم ..

    وچون دلمون قرصه که کارما هیچ عیب وایرادی نداره و اماکن تنها به یک دلیل اونجا رو پلمپ کرده که درخواست رشوه دارن ما هردویعنی منو همسرم خیلی چغر وبدبدن وایستادیم که صبح بشه بریم توی دل ایمانمون وتوحیدمون

    که باور داریم ،قدرت دادن به عواملی که هیچ قدرتی ندارن و چشمشون به خورده نونهای دست مردمه،شرک مطلقه

    خلاصه که سعیده ی عزیزم

    هرکدوم از ما توی مسیر رشدمون ،به دست اندازهایی برمی‌خوریم که قدرت قدمهامون رو تقویت میکنه

    باهربار گذر کردن از این دست اندازها میدونی چقدر پاهامون جون میگیره..چقده قویتروبزرگتر میشیم.

    شاید باید کتابت رو با یه ورژن دیگه ای از خودت بنویسی واینم هدایت خداست..

    اون تلفن ناموقع

    اون هشدار روی صفحه ..

    دختر خوب خدا دیگه چه جوری خودش رو انقده روشن وواضح بهت نشون بده ..

    یه نگاه زیر بغلت بنداز ببین اژدهایی چیزی نمیاد بیرون ازش مثل موسی

    اینا معجزست نشانه ی واضح خدا

    که سعیده جان دلم میخواد با این مداری که الان توش هستی بنویسی، فهمیدی ؟

    یا اینکه ببینم چقدر میتونی صدای ذهنت رو خاموش کنی و ارام بگیری تا صدای منو بشنوی تا قدرت و معجزه ی منو ببینی

    دست از تقلی برداری وبه راه حلهای من اعتماد کنی ..

    مثال استاد برای اون داستان

    بسته شدن سایتشون درست لحظه ی فروش و رفتن استاد به همراه مریم عزیز ومایک به تله کابین ولذت بردن از لحظه ی اکنون الگویی عمیق برای منه که توی این چندسال خیلی جاها به دادم رسیده ..

    لذت بردن از زندگی تنها وظیفه ی ماست باز کردن گره ها و رفع مسائل وچالشهای زندگی کار نیرویی بزرگتر وقویتر واگاهتر و با نفوذتر و داناتر از ماست به شرط باور واعتماد

    فعلا تمرکزت رو از روی کتابت بردار

    از خدای درونت بپرس که الان چی دوست داره ..

    باهم برید وحال کنید ..

    وبعد معجزات از راه می‌رسد..

    بخدا همه چی فقط در سکوت ذهن و آرامش درونه

    همین ..

    عاشقتم دختر خوب خدا

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 103 رای:
  2. -
    لیلا بشارتی گفته:
    مدت عضویت: 2658 روز

    به نام وهابترین رزاق

    سلام سعیده ی عزیزم

    دارم تمرین توحید میکنم

    تمرین صبار شکور بودن

    تمرین ایمان به غیب

    امروزم اماکن به علت عدم حضور رئیس اماکن به ما دستور فک پلمپ ندادند.

    اما به خود خدا قسم ذره ای احساسم ناخوب نیست .

    چون مشق عشق میکنم.

    چون حال خوبم سالهاست از عوامل بیرونی بی نیازه ..

    سالهاست که یارو دلیری دارم در وجودم که توی همون جگرکی کوچیک 35 متری با کلی بدهکاری تمام وجودم پراز حس سپاسگزاری بود..

    الان به لطف فضل بیکرانش بهم فضای 700 متری بخشیده حالا اصلا فکر میکنم یکم دیرتر افتتاحش کردیم ..

    موضوع مهم اینه که حاضر به باج دادن نیستم..

    موضوع مهم اینه که میگن سکه بخرید بدید ولی برای جرم نکرده حاضر به خراج دادن نیستم..

    گفتم اشکالی نداره بزارید بسته باشه من واین کارگرها هم خدای روزی دهنده ای داریم..

    چندتاشون که خانواده داشتن رو بردم توی دوتا شعبه ی دیگم که بنده های خدا به رزقشون برسند البته اینم هدایت وچینش خدابود ..

    سعیده جان من فقط وسیله شدم ..

    اگه لیلای 7سال پیش بودم مثل اسفند می‌پریدم بالا وپایین..

    الان یه آرامشی توی وجودم موج میزنه که نگو ونپرس.

    حتی نزدیک ترین افراد زندگیم هم نمیدونن چی شده ..

    چون اصلا بهش فکر هم نمیکنم .

    اگر اینجا هم میگم برای گذاشتن ردپا برای خودم و افراد خانواده ی صمیمی عباس منشه که یادمون باشه از تضادها با چه ایمانی باید گذر کنیم .

    با چه باورهایی باید به ارامش برسیم ..

    سعیده جان ماشین دومیلیاردی صفر کیلومتر جلوی شهر کباب توی پارک بود .دوتا ماشین باهم برخورد کردند و اومدن خوردن به ماشین من ،ماشینم نیست ونابود شد ..

    هنوز بیمه ی بدنه هم نکرده بودم ..

    بخدا وندی خودش ،خم به ابرو نیاواردم.

    به همسرم گفتم اصلا ناراحت نشو .

    همینکه نه من ونه تو ونه هیچ کس دیگه داخل ماشین نبود فقط شاکر باشیم وبس ..

    بقیش درست میشه .

    اصلا فکر میکنم چندماه دیرتر ماشین خریدیم ..

    نذاشتم هیچ کدوم از فامیل متوجه این داستان بشن تا برام ترحم ودلسوزی کنن ..

    سعیده جان

    رفیق جان.

    مطمئنم همون خدایی که کتاب رو لز هارد سوخته کشید بیرون دقیقا کاری که با ابراهیم کرد واون رو از آتش سلامت بیرون اوارد میتونه منو هم از این بلایا سلامت وسربلند بیرون بیاره ..

    من میدونم بهترینها در انتظارشه،چون روح من برای تجربه ی سعادت ولذت اینجاست ..

    برای رشد وقویتر شدن اینجاست .

    پاسخ تمام مسائل رو داره.

    قدرتش از هر اتفاق واز هر آدمی یا ارگانی بالاتره..

    بخدا خندم میگیره وقتی مردم به ما میگن با اماکن درنیافتید، بیچارتون میکنن .

    دوتا سکه ی تمام بدید وقال قضیه رو بکنید ..

    توی دلم میگم خداجون اینا هنوز تورو نشناختن.

    اینا نمیدونن تو با یه پشه بزرگترین پادشاه نسل بشر رو از پا دراواردی..

    اینا نمیدونن تو همونی بودی که خودمن رو بارها وبارها توی ناممکن ها به امکان رسوندی..

    نمیدونن هیچ دستی بالای دست تو نیست ..

    خدای من تو خودت توی کالبد رئیس اماکن برای من دستور میشی اونم نه با باج وخراج بلکه با عزت واحترام وعذرخواهی از اینکه چرا بی خود وبی جهت سه روزه محل کسب من رو تعطیل کردن ..

    سعیده جان مشتاقانه وبا ایمان میام خبرهای خوشم رو به قول زبون شیرینت تلگراف میکنم ..

    این روزا یه حس عجیبی دارم که استاد میاد ایران..

    ومن دعوتش میکنم بیاد به شهرکبابم ..

    با کلی بروبچه های شهرکباب ..

    براش بنر خوش آمدگویی میزنم ..

    تاج گل خوش آمدگویی میزارم جلوی شهرکبابم.

    استاد با یه عالمه از بچه های سایت میان شهرکبابم ..

    برای هر سنگی که توی دیوار اونجا گذاشتم همیشه این ارزو کردم که استاد من بیاد و نتیجه ی استادی خودش رو ببینه ،ببینه من وهمسرم چطور با کمک اموزش های ایشون تونستیم از تضادها گذر کنیم ،رشد کنیم ..

    بخدا بوی استاد رو حس میکنم ..

    نمیدونی سعیده جانم چه حس عجیبی دارم ..

    انشالله شمارو هم شانه به شانه ی استاد میبینم

    بزودیه زود

    در آغوش میکشم ..

    همونطور که زهره احمدجانی وپروین ستاره ای در آسمان هفتم منو پیدا کردند و چنان همدیگه رو در آغوش کشیدیم که گویی پاره ای از وجود هم رو پیدا کردیم ..

    عاشقتم مهربونم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 119 رای:
  3. -
    لیلا بشارتی گفته:
    مدت عضویت: 2658 روز

    به نام جان جانانم.

    سلام به رفیق شفیقم

    رفیق جان بازم توحید جواب داد.

    بازم هیچ دستی بالاتر از دست خدا نبود ..

    بازم بدون باج و خراج ورشوه دادن،سربلند و عزتمندانه قدرت خدا توی زندگیم جاری شد ….

    سعیده جان بعداز 4 روز صبار شکور بودن ،پاداش از راه رسید ..

    سر خم نکردیم ..

    ترس بدل راه ندادیم.

    گفتیم چه سکه ای چه کشکی چه ماستی …

    گفتیم هیچ قدرتی نیست جز قدرت رب مهربان وعاشقمون.

    خدای من ساعت دو بود که همسرم بهم پیام داد لیلا جان زنگ بزن به همکارا بگو بیان سرکار …

    بدون اینکه بپرسم چه جوری حل شد ،گقتم چشم ..

    از عمق وجودم با سلول به سلول وجودم گفتم خداجون مطمئنم کار کار خودته .

    تو درستش کردی ،سلطان محمود خره کیه ؟!

    خدای من تو جاری شدی به دست خط رئیس اماکن..

    خدای من شکررررررت که این بارم حلش کردی..

    تا همه ی بچه‌ها بیان وجمع بشیم شد ساعت 4

    4 شروع کردیم به تولید و نظافت ..

    اصلا خود خدا بود همه چی رو پیش می‌برد..

    ساعت 6 شهرکباب رو باز کردیم ..

    اماکن تعهد گرفته بود که نباید پارکبان داشته باشیم ..

    یه تعهد مسخره..

    پارکبان برای محافظت از جان ومال مشتریهامون بود ..

    به یوسف عزیز گفتم یوسف جان دل نگرون نباش ..

    اینم درست میشه .

    تو پارکبان میمونی…

    بنده ی خدا نگران از دست دادن کارش بود.

    گفتم خدای عزیزم، من نمیدونم اینا با چه منطقی گفتن پارکبان نداشته باشیم

    ولی من جان ومال مشتریهامو بدستان مراقب تو میسپارم

    وخودت روزی ورزق این پارکبان عزیز اقا یوسف شیرازی زبان رو برسون..

    ساعت 6 شهرکباب باز شد..

    خدارو صدهزار مرتبه شکر ..

    خیلی شلوغ شد ..

    خدای من ،تنها به تو قدرت میدم وتنها از تو میخوام منو به سلامت و با عزت از چالش‌ها گذر بدی و رد کنی …

    سعیده جان خدای ابراهیم .خدای موسی خدای کتاب تو ،خدای منم شد وشهرکباب با عزت بدون باج دادن ،باز شد .

    خواستم پاداش صبر همراه با امید، خواستم پاداش توحیدم، پاداش توکلم ،پاداش اعتماد به رب رو با شما عزیزان دلم به اشتراک بگذارم که ایمان هممون قدرت بگیره که تنها خداست که صاحب تمام قدرت جهانه،و بسیار عاشق ماست وهمه کار برای مؤمنان میکنه ،اونها رو در تمام مراحل رشد زندگیشون ،همراهی میکنه ..

    دوستای عزیزم

    خیلی دلم میخواد جواب تک تک کامنت هایی که برام می‌نویسید رو باعشق تایپ کنم ،اما به لطف خدا انقده عاشقانه سرم به کسب وکارم گرمه که فرصت نمیشه فقط با عشق وبا اشک ذوق میخونم و با قلبم براتون عشق میفرستم ..

    الهی همتون همینقدر سرتون شلوغ باشه که مثل من فرصت کم داشته باشید ..

    استاد عزیزم

    تمام این روزگار خوشبختی که دارم تجربه میکنم مدیون اگاهیها و آموزش های شما هستم .

    همیشه از صمیم قلبم مثل اعضای خانواده ی تنی خودم دوستتون دارم واز خدا براتون خیر دنیا وآخرت طلب میکنم .

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 128 رای: