کلیپ انگیزشی شماره ۴ | گروه تحقیقاتی عباس منش
خیلیها از من میپرسند: چه کار می کنی که اینقدر زندگی روی خوش خود را به تو نشان داده؟!
چه رمز و رازی در کار است؟!
هر بار این سؤال پرسیده میشود، پاسخهای زیادی برای گفتن وجود دارد. اما همیشه…
هر بار که کاری متفاوت انجام دادهام!
هر بار که پا در مسیری تازه گذاشتهام..
هر بار باز هم پیشگام بودن، باز هم ایستادن بر لبهی جلوییِ موفقیت را خواستهام!..
و هر بار که با غیرِ ممکنی روبه رو میشوم! نیرویی از درون، یک ایمانِ راستین ترسهایم را کنار زده و به من میگوید:
“قرار نیست این را نیز دستِ تنها انجام دهی! این یکی را نیز به عهدهی خداوند بگذار.
و نیروی ارادهات را برای مداومت بر این تقاضا به کار ببند. تا هرگز، حتی لحظهای، حتی چشم بر هم زدنی، نیرویی کارآمدتر و تواناتر از او ندانی”
و انگیزهای به من میبخشد، تا به یاد داشته باشم که: قرار نیست به تنهایی کاری کنم.
قرار است با یقین، با اطمینان، با ایمان چشم به دستانِ سخاوتمند و هدایتگرِ خدایم بدوزم.
پس با ایمان می گویم که همین انگیزه، مهمترین رمزِ موفقیتِ من است!!! اطمینان میدهم تنها چیزی که برای موفقیتتان لازم است، انگیزهی است که از این ایمانِ راسخِ درونی بر آمده!
همین امروز برای رابطه ات با خداوند و تقسیم کار با او وقت بگذار تا از ایمانِ حاصل از این رابطه، انگیزه ای بسازی برای انجامِ همه چیزهایی که مشکل یا حتی غیر ممکن به نظر می رسید!
زیرا قرار نیست هیچ کاری را به تنهایی انجام دهی!!!
با تمام وجودم دوست دارم که این ایمان را از طریق این فایل انگیزشی به تک تک اعضای خانوادهام نیز انتقال دهم…
باز هم مانندِ همیشه، منتظر نظراتِ انگیزه بخشتان هستم…
سید حسین عباس منش
متن کلیپ انگیزشی ۴:
خیلی از آدمها در زندگی هیچ هدفی ندارند…
خیلی از آدمها صبح زود از خواب بیدار شده و سرِ کار میروند، بدون اینکه انگیزه ای داشته باشند، انرژی ای داشته باشند، آنها سرکار میروند به این دلیل که بتوانند زنده بمانند!
و این روش را تا زمان مرگ ادامه میدهند و نمیدانند که آنها خیلی قبل از اینکه بمیرن، مرده بودند…
دنیا پر است از آدمهایی که رویاهای شان را فراموش کرداه ند…آدمهایی که فقط نفس میکشند، هیچوقت زندگی را تجربه نمیکنند…
من هرگز رویاهای کودکیام را از یاد نبردم… به یاد دارم که از بچگی میخواستم کارهای خیلی بزرگ انجام دهم …به موفقیتهای خیلی زیادی برسم… یادم میآید که همیشه میخواستم آزاد زندگی کنم…میخواستم تمام زندگی را تجربه کنم…و این آرزو را هرگز فراموش نکردم…
وقتی از خیلیها این سؤال را میپرسم که: چه رؤیایی دارید؟؟ چه آرزویی دارید؟؟؟
حتی نمیتوانند بیاد بیاورند که چه خواسته ای داشتند ؟! و اگر هم بیاد بیاوردند، می گویند که آرزو دارم فلان چیز را داشته باشم، ولی…
بله!!!
همیشه ته کلامشان به این کلمهی “ولی” ختم میشود…
- ولی سنم زیاد شده!
- ولی پولش رو ندارم!!
- ولی شرایطش رو ندارم.
- ولی … ولی … ولی…!!!
به یاد دارم هیچوقت! وقتی به رویاهایم فکر میکردم، از این کلمه ناامید کننده استفاده نمیکردم.
همیشه ایمان داشتم که خدایی که این آرزو را به دلم انداخته، خدایی که این رؤیا را در وجودم گذاشته، شرایط برآورده شدنش را نیز میتواند ایجاد نماید و با امید ادامه دادم…
و امید آن چیزی است که خیلیها با اولین تجربه ناراحت کننده، با اولین شکست، از دست دادهاند!! ولی من همیشه امید داشتم.
میتوانم بگویم چیزی بالاتر از امید… یقین.. اطمینان… ایمان!!!
اگر باور کنید که نباید به چیزی کمتر از بهترین قانع شوید، اگر با تمام وجودتان، با تمام ایمانتان حرکت کنید، معجزه رخ میدهد!!!
خداوند افراد و شرایط جدید را به گونه به خدمت شما در میآورد که قدرتمندترین دولتها و حکومتها قادر به تأمین چنین امکاناتِ مناسبی نیستند.
خدا من را هدایت کرد… خدا من را هدایت کرد به مسیرهایی که من را به خواستههایم، به آرزوهایم و به رویاهایم برساند!!!
همه چیز در زندگی من تغییر کرد… و اکنون، وقتی به خودم نگاه میکنم، هیچ ربطی به گذشتهام ندارم!!!
خداوند به من عزت داد،… به من ثروت داد،… به من نعمتهای بی شماری هدیه کرد!!!… نه فقط به من… بلکه به هرکسی که با ایمان حرکت کرده و هیچوقت ناامید نمیشود.
به هر کسی که باورهای محدود کننده ای را که از کودکی در ذهن اش فرو کردهاند را تغییر و خداوند را با قدرتِ بی انتهایش باور میکند.
کسی که ربوبیت خداوند را باور میکند… کسی که باور میکند تمام قدرت از آنِ خداوند است!!! و هر زمانی که بخواهد، میتواند این قدرت را از خداوند دریافت نماید.
دلیل اینکه اینقدر با قدرت حرف میزنم، این است که از بدترین شرایط به این نقطه رسیدهام. به جایی که لحظه لحظه خداوند را بخاطرش شکر میکنم… زندگی ِ سراسر زیبایی و آرامش و عشق!!! این همان چیزی است که از اول میخواستهام.
خودت را باور کن! خدای خودت را باور کن.
خودت را لایقِ همهی چیزهای خوب بدان!!! … اگر خودت را لایق بهترینها بدانی، بهترینها وارد زندگیِ تو میشوند.
بدان هر فردی که توانسته به هر موفقیتی برسد، تو هم میتوانی!!!.. تو چیزی از او کمتر نداری!… فقط باید این را باور کنی. باید حرکت کنی!
… باید وارد ترسهایت شوی!…
به خدا توکل کن و ترسهایت را نابود کن.
باور کن روزهای سخت برای هم هست!… برایم من هم بوده است… روزهایی که همه چیز و همهی اتفاقات انگاری به ضررِ ماست!… اما روزهای سخت قرار است انگیزه مان را بیشتر کند، نه اینکه نا امیدمان نماید!
روزهای سخت برای این آمده است که ما از تمامِ توانمان استفاده نماییم!… تا یادمان نرود که دقیقاً چه چیزی را میخواهیم. لایقِ چه زندگی ای هستیم.
باور کن که این زندگی، این زمانی که اکنون زنده هستی، فرصتِ کوتاهی است برای لذت بردن!… برای تجربهی خودت و برای تجربهی یک زندگی…
و اگر در این دنیا از زندگیات استفاده نکنی، در این دنیا خوشبختی را تجربه نکنی، مطمئن باش که درآخرت عذاب شدید تر است.
به خدا زندگی میتواند خیلی زیبا باشد، باور نکن که زندگی مجموعه ایست از بدبختیها و مشکلات!!!
نه هرگز اینگونه نیست. شاید برای خیلیها اینگونه باشد، نه برای تو که میخواهی خداوند را باور کنی.
قرار است که شادی و عشق را تجربه نمایی؛
قرار است از تمامِ ظرفیتهایت استفاده نمایی؛
قرار است که به آروزهایت برسی؛
قرار است که جهان را گسترش دهی؛
قرار است که جهان را جای بهتری برای زندگی نمایی؛
واقعاً میخواهی که خوشبختی، عشق و شادی را تجربه نمایی؟!
واقعاً میخواهی به رویایت برسی؟؟!!
واقعاً میخواهی آرزوهایت دست یافتنی باشند؟!
این سوالی آ ست که تو باید به آن پاسخ دهی.
- نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
- فایل صوتی کلیپ انگیزشی شماره ۴ | گروه تحقیقاتی عباس منش7MB8 دقیقه














2مین گام مهاجرت به تجربه ی بالاتردوره ی طلایی خودسازی که باهدایت الله برای خودم ساختم.
دمت گرم لیلا میخوای کم کم خودت رابشناسی مبارک باد برتو این بشارت الهی .
به نام خدا وسلام به خدا واستادومریم جون وهمه ی همکلاسیهای عزیزم.
خداراسپاسگذارم بابت سلامتی خودم وخانواده ام وفرشته ی الهیم وخانواده ی سایت بهشتی ام.
ازشب عاشورا که این دوره رو برای خودم طراحی کردم وبه خودم تعهد داده ام خودت روی پای خودت وایستا استادفایل هدیه آماده کرده. مریم جون طرح وبرنامه ریزی بسته بندی رو انجام داده وتاالان که تو، توی فرکانسش بودی.هدایت شدی وتمریناتش رو انجام دادی،خانه تکانی ذهن، روزشمار تحول زندگی ومهاجرت به مداربالاتر را تهیه کردند واستفاده شوهم مادی وهم معنوی به اندازه ی باورهات وظرف وجودت بردی بازهم کارکن بیشترمتوجه میشی وبهترنتیجه میگیری.
خب توهم یک تکونی بخور آمدی باری ازروی دوش دیگران برداری نه اینکه بارمسئولیتت رابه عهده ی دیگری بذاری.
دخترخدادختریه که فقط روی شانه های خدا محکم بنشیندوالگوی یکتاپرستی وتسلیم بودن در برابرخدا را با رفتاروگفتارش بامدرک عملگرایی ودیدن نتیجه ی خوب گسترش دهد.
روزعاشوراباعزیزدلم وپسردومیمان به روستارفتیم به خانه ی برادرشوهرم خیلی آرام بودم البته باتمرین پرتوآگاهی.
از راه رسیدیم دیدیم که کل خانواده مشغول پذیرای باشربت ازهیئت امام حسین وعزیزانی توی مسیردر رفت و آمد بودندوبه زیارت اهل قبور میرفتند پذیرایی باشکوهی بودولذت بخش.
اولین عزت امروزم توی خانه ی جاریم………
جاری عزیزم پرسیدلیلاخانم براتون چایی بریزم ازش تشکرکردم گفتم خودم میریزم شمانمازبخون بریم مسجد،چایی نوش جان کردیم این یک نشونه ی عالی بابت تمریناتم بود وهروقت میریم خونشون میپرسه الان چایی میل داری چون میدونه هردم بیلی چیزی نمیخورم. وباجاری خانم وعروس گلشون رفتیم مسجدبرای صرف آبگوشت لذیذ معروف روستامون آبگوشت(اَبَردِه)به به چه آبگوشتی بود.
از اول که واردصف شدیم مامورین خانم وآقاکه بچه های روستابودند خیلی بااحترام صفهارو منظم میکردند کیسه برای کفشهامیدادندکسی رو بدون صف اجازه نمیدادند واردمحله بشن خیلی خنده دار بود.
حتی از ساکنین میپرسیدند کجامیری بفرمایید توصف خخخخخخخخ همش میخندیدیم.
هواگرم بودخانمهاغرغرمیکردند من مثبت اندیش میکردم توذهنم گاهی به زبون میاوردم دوستان قدیمی رو ملاقات میکردم، کوههای زیبا راتماشامیکردم وشکرگذاری میکردم.
محله ی قدیمی که به دنیااومدم، محل بازی کودکانه بانوه ی دایی جانم همسن بودیم والی آخر…..یک ساعت مثل برق و باد با لذت سپری شد.
نوبه ی ماشدواردمسجدشدیم به زیبایی سلام بودوخوش آمدگویی بودبهشت بود.
ولی برای بیشترافرادحوصله شون سر رفته بود ومثل جهنم بود!!!!!
به قول قرآن این آیت ها ونشانه هارا، گمان هرانسان است که نتیجه راخوب یابدتجربه میکنند.
جای همه ی شماپرازصفابود.
آبگوشت رو نوشجان کردیم از بس که لذیذ بودلحظه ی خروج ازمسجد پسرهمسایمون که ازبچگی تویک محل بودیم .
خیلی ازشون تشکر کردم گفتم عالی بودفقط آب ظرفهاخیلی کم بودبنده ی خدابااحترام گفت پشت سرمن باش تابراتون یک ظرف سفارش بدم.
وخودش مامور درب خروجی بودوکلامامورین دیگرکه بچه های روستابودند باصدای بلندمیگفتندخانمهامسجدروتخلیه کنیدمردم توصف انتظار زیرنورآفتاب اذیت میشن.
وبنده خدایک ظرف دیگه برام گرفت خوب بودولی به خوشمزگی ظرف اول نه!!!خیلی تفاوت داشت.
خانمهاالتماس میکردندتوروخدابچم تو خونه س یک ظرف بدین محال بودحتی میگفتندخانم غذاتوخوردی مزاحم نشوبروبیرون!!!!!!!!
واین 2مین احترام دیگربه من بود،به خاطرتمریناتی که من داشتم باهدایت خدا.
برگشتیم خانه ی برادرشوهرم تصمیم گرفتن آقایون برن باغ خانمهااستراحت کنند.
گفتم من خونه ی خودمون استراحت مناسب دارم وتوی روستانمیمونم منم میام عزیزدلم گفت آره خوبه بیا.
به جاریم گفتم بیابریم گفت نه دختر برادرم اینجاست گفتم خب خانه ی دخترت هستندگفت نه میخوام برم روضه!!!!بیاباهم بریم خانه ی فلانی روضه گفتم من خیلی اهل روضه نیستم رفتم کنارخیابون به برادرشوهرم گفتم بروخانمت رو، بگو بیادگفت نه اگه خواسته باشه میادگفتم برودنبالش عزیزدلم هم گفت آره ،داداش برو،بگو بیاد تابرادرشوهرم رفت صداش کردبدون هیچ معطلی دویدسوارماشین شد!!!!!!
چون من اخلاقش رومیدونم بعدازبرگشتن ازباغ جلوی خودمون وبعدازآمدن ما، کل دربهای بهشت راقفل وبندمیکردوهمه رو راهی اون جای دیگه میکردخخخخ
آخه خودم یک خانم هستم باوجوداینکه تمرین میکنم توجاده خاکیم و، اون بنده ی خدا که مسیرآزاد راه رو طی میکنه بدون ایست بازرسی ومثل گذشتگان بااعتقادات قدیمی هستندحق بااونه!!¡!!!!!!ا
لهی سپاسگذارم کهدر مسیرالهی مدام بایداز ایست بازرسی رد بشی قرارگرفته ایم.
خب راهی باغ شدیم منوعزیزدلم وپسرم وعموجان وزن عموجان باپسرکوچکشون باماشین بودیم ودامادبزرگشون باپسربزرگشون باموتورراه افتادن.
رسیدیم باغ پسرم با2تاپسرعموش پریدن تواستخربه منم میگفتند زن عموجان شماهم بیاپسرم گفت یکم آبش سرده نرفتم ولی به بچهها خوش گذشت میگم بچهها پسرمن33سالشه کوچکترازپسرعموجانش هست خخخخخخخخخخخ.
یک دمنوش وچای باهم مخلوط کرده روی آتیش درست کردندخوردندوهرکسی مشغول کاری شد.
من پایه ی نردبان راگرفته بودم پسرم رفت روی نردبان 1میوه بازمی کرد.
عزیزدلم باپسربرادرش بطریهاروآب چشمه میکرد
برادرش باپسربزرگشون لوله ی آب رو درست میکردند جاری خانم توت خشک جمع میکرد.
وازآخررفتم سرچشمه کناراستخریک درخت کوچک شاتوت بودشاتوت خوردم.توت، بادام،سیب، آلو،خوردم خیلی خوش گذشت وبرگشتیم به روستا.
توی مسیر باعزیزدلم ازماشین پیاده شدیم وبه زیارت اهل قبور بر مزار پدرومادرمون رفتیم.
آمدیم خانه نمازخواندیم ومیوه خوردیم راه افتادیم به سمت مشهد.
ازصبح که رفتیم روستاازمیدان اول شاندیزبه خاطرهیئتها راه اصلی رو مامورین راهنمایی رانندگی بسته بودند.و مامورین راهنمایی رانندگی عزیز ماشینهارو از راه فرعی هدایت می کردند.
والان ساعت 8شب دوباره مسیربه سمت شاندیزبازهم بسته بودوازجاده ی فرعی هدایت می کردند.
کمی ترافیک بودیک مسیرفرعی هردوطرف ماشینهاپارک وبرای رفت وآمدماشین کمی سخت بود.
پسرم گفت برگردیم روستاپدرش گفت برگرد.
تابرگشت به سمت روستا بهش الهام شد پرسید پمسیردیگه بلدین گفتیم آره ازمسیربیابون بریم ولی 10دقیقه مسیر خاکی وناخوبه!!!
ادامه مسیرازراه خیلی فرعی رو طی کردیم تارسیدیم به آسفالتی10مترجلوترآقاخدادرابعاد:دختر جوان صدامیزدآچارچرخ،عزیزدلم پرسیدپسرم آچارچرخ داری دوربزن، دور زد و2تایی سریع رفتندکمک خانم جوان که لاسیک ماشین پنچربود زاپاس انداختن تمام درحین انجام کارپیرزنی رو از ماشین پیاده کردند.
آوردن کنارجاده خاکی نشست گفت ای مادرمیبینی وقتی آدم بدبخته هرجابره بدبختی همراهشه به آسمان پرستاره نگاه کردم گفتم روسرتونگاه کن چقدرزیباست خداروشکرکن دوتاخانم که میانسال بودنددرادامه ی حرف مادرشون تامیخواستن شروع کنندولی من دوباره برای این اتفاق خداروسپاسگذاری کردم وگفتم این زحمتی برا مانیست بلکه رحمت خداشامل حال ماشدومثبت اندیش کردم بنده های خدادعای خیرکردندوگفتندخدایی ماغصه مون شدچون پدرومادرم مسن هستندالان تواین بیابونی این چه اتفاقی برای مارخ داد؟؟؟!!!
گفتم هرچی بودهم براشماهم برای ماخیربود.
به خداخندیدم گفتم پشت پرده چه خبرهایی بودکه پسرمن حاضره ماشین رو روسرش بذاره سعی میکنه جاده خاکی نره!!!!!!!!!
ولی امشب حاضرشداون همه مسیر رو ازجاده ی خیلی خاکی که کامیون ونیسان رفت و آمد دارندبیاد.
گفتم الخیروفی ماوقع هراتفاقی تودنیامیفته همش به نفع ماست.
واین خانم راننده لهجه ی شیرین وغلیظ بلوچی داشت خداحافظی کردیم گفت دمتون گرم و راه افتادیم.
وبه سلامتی کامل به خانه رسیدیم فقط این روزعاشورا ما ماموربودیم برای کمک رسانی به این خانواده الهی شکرت که مارا در صراط مستقیم قرارداده ای دمت گرم خداجون.
دم همتون گرم که دلنوشته ام راخوندین واین ردپارواول براخودم گذاشتم که منوخداباتمام کائنات یکی هستیم،،،،ولی،ولی،ولی هرکس خلق وخوی خودش که ازنفسش گرفته را در رفتار وگفتاروکردارش استفاده میکنه به قول استادهیچ کس نه دوست ونه دشمن شماست همه برای هم معلم هستیم این یک قانون است.
ومن بااحساس عالی که داشتم اتفاقات عالیتر برام افتادقدم اول باماست فقط احساس خوب تانتیجه ی خوب به دستت بیاد.
بنده دیشب ازراه رسیدم تاساعت 12شب گذشته بودکامنت مینوشتم لحظه ارسال نشون دادبه این سایت دسترسی ندارین خب یک مقداری حالم ناخوب شدچون خیلی نوشتم چشمام داشت میسوخت!ولی بازهم گفتم حالت رو خوب نگه دارموردامتحان قرارگرفته ای.
امروزصبح بیدارشدم بچه ها رفتندسرکار به خدا گفتم نون ولوازم خوراکی لازم دارم وتمرین شکرگذاری هم دارم خداگفت پاشوحاضرشوبروحاشیه وکیل آبادتمرین بنویس راه افتادم تومسیرگفت میتونی پارک سر راه بری رفتم توپارک محله روی میزشترنج پارک راحت بنشین تمرین بنویس توی پارک 5تاآقای میانسال نشسته بودندسلام کردم وروی نیمکت نشستم ومعذرت خواهی کردم که پشت سرم بودند.
درحال شکرگذاری ونوشتن بودم یک خانم سن بالاسلام کردوپرسیداینجاکتابخونه هم داره!!!!؟؟؟؟
گفتم نمیدونم فقط نمازخونه برانمازرفتم.
گفت چی داری مینویسی؟؟کارهای روزمره رویاد داشت میکنی؟?!!خندیدم گفتم یک جورایی آره ولی دارم داشته ها و زیباییهاوخواسته هامومینویسم باشکرگذاری، خانم منو تحسین کردوپرسیدبازنشسته ای خندیدم گفتم نه شغلم، شغل مقدس خانه داری س وتازنده ام توی این مسیربایدادامه بدم ببینم رسالت من چیه وماموریتم رو انجام بدم خندیدگفت خیلی هم عالیه گفت منم بازنشسته ی فرهنگی هستم ولی الان بایک عده ای از دوستان تلاش میکنیم کارمیکنیم
چون اززمان کرونا4سال خانه نشین وقرنتینه بودم.الان استادداریم واگه دوست دارین بیاین بامافعالیت کنین اینجاوقتی عضوشدین کارت تخفیف برای همه چی داره بعددرآمدداریم.
اول از همه گفتم من اهل بیرون برم وباجمع مشورت کنم ودورهمی لذت نمیبرم من فقط یک الگودارم وازهمون تبعیت میکنم وبه همه ی استادهااحترام میذارم ولی الگوی خودم رو مقدم میدارم.
پرسیدن کلاس میری؟؟؟؟!!!!
گفتم نه توگوشی وتوحونه تمرین دارم گفتم آنلاین هستیم!!!!!
بعدباخودم گفتم آنلاین کجایی؟؟؟؟!!!
گفتم مسخره نکن اشتباه لفظی بود!!!!
من به ایشون گفتم انفاقا من اسم این به قول شماویروس رو گذاشتم انرژی الهی*
خداراسپاسگذارم که از وقتی این نعمت به دنیاظاهرشدبه شکرانه ی الهی رزق وروزی عالی براماشد.
این حاج خانم به قول خودش فرهنگی سواد دار حقوق بگیرمانده بودکه این زنیکه ی دیوونه چی میگه!!!!!!
خخخخخخخخخخححخخخخخخخخحخححححح
فقط سرشو تکون میداد .
واز حکایتهای زندگی پیامبران براش گفتم فقط سرتاپاگوش بودودرک و فهمش چقدربودمن نمیدانم؟؟؟؟!!!!!
گفتم بایدزیرمجموعه بسازی گفت آره مسافرت میبرندرایگان حالابیاین دفتراگه دوست داشتی که عضومیشی وگرنه همونجاخداحافظی میکنی اصلانمیخوادسرمایه گذاری کنی فقط اینجوری واونجوریه. شماهم که مشخصه خیلی آماده هستین شماره تماس بدین تماس میگیرم گفتم شماشماره بدین من اگه دوست داشتم باشماتماس میگیرم.
منم ازدوبار وارد شبکه های بازاریابی شدم تعریف کردم به ساعت مچی ش نگاه کردگفت ببخشید دیرم شده الان یک پرزنت دارم وخداحافظی کردورفت ومنم رسیدم خانه گفتم الان به بچهها بگم اوناهم خاطره ی خوبی ندارند وخودم هم تو خانه کارخونم رو انجام بدم کافیس، وخدا توی قرآن میگه آنچه درتوان دارین ازشماعمل میخواهیم واصلا اهل ساخت وسازعضوهم نیستم همین که وقتم رابرای خودسازی وخودشناسی خودم وخداشناسی میزارم خداراسپاسگذارم نیازی نمیبینم به عضوساختن.
وگفتم خدایاهدایتم کن ذهنم می گفت حالاعضوتشکیل نده خب کارت تخفیف داره برای هرچی که لازم داری!!!!!!!!
قلبم گفتم من فقط به قدرت خداودستان خدانیازدارم خدایاازجایی که فکرش را نمیکنم برسان وسریع شماره ی تماس که داده بودپاک کردم
خدایاچنان کن سرانجام کارتوخوشنوباشی ماهم رستگارامروزقسمت2درپرتوآگاهی رومدام گوش کردم وخدادرابعاداستادداره فریادمیزنه ای لیلاخانمی که توجسم بودی وذهن من روح هستم وجان توی لحظه لحظه ی زندگیت بامن یکی بودی وزندگی میکردی باشادی وذوق زدنهای کودکیت.
توسکوت بودی وآرامش توزائیده ی من بودی.
حالاتانفس دارشدی دیگه ازمن یادت رفت چی زودباهیچ وپوچ جی جی باجی شدی!!!!!!
به قول قدیمیها نوکه رسیدبه بازار اصلی شده دل آزار.
حالاباحضورنفس کثیفی هاجای تقدست وپاک بودن وسکوت رو گرفت .حالابرای من خوب وبد: دارشدی!!!!
زمان دارشدی زمان گذشته وآینده دارشدی وزمان اصل که درلحظه وحال است روبه کلی روش خط نیستی کشیدی اون ابزار ساخت وساززندگی را به تباهی وناامیدی کشیدی خوشگذرانی وهوسرانی بانفست شدی دیگه ما غریبه ایم.
من به تو جسم و جان و روح بخشیدم توان نگه داشتن گردنت رو نداشتی بامن بودی سکوت سکوت سکوت.
پیشرفتت کوانتومی بود.
حالاکه نفس واردزندگیت شدخوب زائیده شددرس کلاس گذاشتی درسهای پوچ غرورکینه فرافکنی بیشترخواهیهاترسهارنجها حسادت قضاوت من من کردنهات گریبان گیرت شد و این اشتباهاتت رو به رخ ماکشیدی وخودت رادرگرداب ندانم کاری های منفی وزور زدنهای الکی تقلاکردنهای پوچ فرو رفتی اینم اعمال به ظاهرزیبای شیطانی امافریبنده.
وازخودت فراموش کردی که لایتناهی هستی ومرافراموش کردی وازمن غافل شدی که یک زمانی بوده ام.ای وای، ای وای ،ای وای برمن خدایا، به یگانگی خودت قسم خجالت میکشم .
واقعااین سایت استاد،همون بهشت وسخنان الهی است.
وقتی که برنامه ی زندگی پس از زندگی استادعزیزم عباس موذن رو باجان ودل ازاعماق وجودم نگاه میکنم میشنوم فهم ودرک میکنم وگریه میکنم ولذت میبرم.
توجه میکنم که واقعااین بهشت هم برامن شده زندگی پس از زندگی وهرآن دوباره متولدمیشم..
الهی خیرببینین جنابان استادبزرگوارم سیدعرشیانفراستادعزیزم معرف خدا،استادعباسمنش وبانوی صدرخداشناسی در دوران زندگی دنیوی من مریم بانوی عزیزومن نمیدانم از استادعزیزم عباس موذون کجاوچگونه تشکرکنم ولی درپیشگاه الهی سپاسگذارایشون هم هستم.
که خداواقعادرابعاداین عزیزان منوخانواده ام را ازجهنم خودساخته ی دست خودمون مارانجات داد.
درخانه اگرکسس همین جمله ی آخربس است..
عاشقتونم تابی نهایتها.
حالاهم خداروشکرکه آماده ی گوش کردن به هدایت خداشده ای وبه سمت نوردرحرکتی هستی مبارکت باد.
ببخشیداشتباها توی این فایل کامنت گذاشتم ولی این کامنت مخصوص قسمت2درپرتوآگاهی است.