«اعتماد به ربّ»، پیام ابراهیم از قربانی کردن فرزندش - صفحه 7 (به ترتیب امتیاز)


  • نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
  • دانلود با کیفیت HD
    214MB
    18 دقیقه
  • فایل صوتی «اعتماد به ربّ»، پیام ابراهیم از قربانی کردن فرزندش
    16MB
    18 دقیقه
توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

2165 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    عارفه محمودی گفته:
    مدت عضویت: 1737 روز

    سلام به استاد عزیزم

    امروز 18 اسفند ماه 1401 و تولد شماست. استاد عزیزم تولدتون مبارک من امروز طبق برنامه ام که یکی از فایل های اجرای توحید درعمل باید نت برداری کنم.

    قبل از اینکه کامنتم برای این فایل بنویسم. خواستم تولد استاد توحیدی ام رو بهش تبریک بگم استاد چه همزمانی پیش آمده شما که عاشق حضرت ابراهیم هستید و این فایل هم در روز عید قربان که بزرگترین عید مسلمان جهان ضبط کردید ومن امروز 18 اسفند1401 دارم گوش می دم‌وتبریک تولدتون رو در کامنت این فایل می نویسم.

    انشاالله که تن تون سالم عمرتون طولانی طولانی ااا که ماهم از دانسته های شما استفاده کنیم.

    سعادتمند در دنیا وآخرت باشید.دنیا وقف مرادتون باشه براسب آرزوهاتون سوار…

    باور وایمان به اینکه خداوند به من کمک می کنه

    در هر شرایطی وقتی که این باور رو داشته باشیم .حرکت می کنیم.

    اویل آشنایتم با استاد بود که کنکور ارشد دادم سال 99 بود رشته من برای کنکور ارشد دو مرحله ای بود مرحله اول مجاز میشدیم. باید برای مرحله دوم که به صورت عملی شیت بستن بود می رفتیم تهران…

    وقتی جواب مرحله اول آمد من مجاز شده بودم با رتبه 160 اما یه مشکلی پیش آمده بود که من موقع ثبت نام مشخصاتم رو درست وارد نکرده بودم.شهر خودم که پیگیر شدم گفتن باید بری تهران مرکز سازمان سنجش اما قبلش باید یه نامه ای که ما میگیم کجا باید بری بگیری بعد ببری سازمان سنجش کل.تا من به این قطعیت برسم که شهر خودم پاسخ گو نیست دقیقا فرداش که 20 مرداد ماه بود روز آخر بود.می دونستم اگه به پدرم بگم همراهم نمی آمد بنا به دلایلی نه اینکه تهران بلد نباشه نه این حرفا نبود داییش تهران بود از بچگیش تهران رفته بود کل تهران بلد بود به دلیل اینکه با ادامه تحصیل من مخالف بود ویکسری مشکلات دیگه….

    منی که از ابتدایی همیشه با سرویس رفته بودم مدرسه آمده بودم وهمینطور دانشگاه رو هم خانواده برده بودن آورده بودن یه جور محال ممکن بود که اجازه می دادن خودم برم نمی دونم همان اویل اینقدر این فایل ها به من جرات انجام خیلی از کارها رو داده بود که همش احساس می کردم 2تا بال درآوردم.

    به برادرم گفتم دوتایی باهم بریم خو چون خودش کار داشت نمی تونست بیاد.گفتم پایه ای کمکم کنی من تنها برم خودم گفت نمی ترسی گفتم نه.فقط یه جور کن مامان و بابا نفهمن من برم تهران. گفت هرجوری کنی صبح تو بخواهی بری باید حداقل 6 صبح دربیایی بیرون انوقت می خواهی چیکار کنی. گفتم توکل به خدا.بهش گفتم می خوام با توکل به خدا این تهران برم هیچ جاشم بلد نیستم ااا…. اما می خوام برم گفت باشه اوکی…

    شب سرسفرشام بودیم که یهو گوشی بابام زنگ خورد که بهش اطلاع دادن یه کاری پیش آمد که باید می رفت و تا فردا ظهر هم نمی امد خونه.یعنی وقتی اینو شنیدم اون لحظه خدا رو شکر کردم.

    بعدشام به داداشم گفتم که ساعت 5 یا 4نیم شب بیاد دنبالم که منو تا اتوبان نزدیک خونمون برسونه تا من برم تهران. چون اگه می رفتم ترمینال ماشین برای اون تایم نبود به همین دلیل باید کنار اوتوبان می ایستادم تاسوار ماشین های بین راه میشدم.خلاصه سوار یه اتوبوس Vipشدم به محضی که رسیدم کنار اتوبان ماشین نگهداشت برای اولین بار توی عمرم تنها داشتم می رفتم و برای اولین بار بدون اطلاع واجازه از پدر ومادرم.راس ساعت 6 رسیدم تهران.چون ترس داشتم اسنپ نگرفتم. همشم با توکل به خدا بود که تاکسی سوار میشدم باید اول می رفتم لویزان تهران.نامه ای که بهم گفته بودند می گرفتم.فک کنم ساعت 9بود که رسیدم اونجا اماوقتی رسیدم بهم گفتن رییس شون نیامده و نمی تونن نامه رو برام مهر امضاء کنند.بهم گفتن برم دو روز دیگه بیام. منی که ساعت 4صبح با اون همه سختی امده بودم حالا اینو گفتن هیچ وقت یادم نمی ره اون لحظات رو امدم این سمت خیابان اصلا نفهمیدم چطور پل هوایی رو امدم اینور سوار تاکسی شدم تقریبا 1کیلومتر 2 کیلومتر بودتاکسی سوار شده بودم برای دومین بار توی عمرم یه صدایی بلند بهم گفت پیاده شده و برگردد اول اعتنا نکردم اما خدای من شاهد که قربون این خداا برم وقتی اعتماد کردم بهش چنین باهم حرف زد یه جوری بهم گفت پیاده شو هیچ وقت اون لحظه توی اون بولوار بزرگ یادم نمی ره به راننده گفتم نگه دار می خوام پیاده شم.پیاده شدم برگشتم به همان اداره. گفتم که آقااا من 2 روز دیگه نمی تونم بیام اصلا تا فردا مهلت دارم چنان محکم با قطعیت گفتم.آقای زنگ زد یکی از همکارای خانم شون آمد منو بردش یه اتاقی ماجرا گفتم ایشون زنگ زدن به یه آقایی که امد پیش من گفت که کارت ملی پدرت و شناسنامه کارت ملی خودت بده تا 11 هم باید منتظر بمونید گفتم باشه امدم کارت ملی پدرم بدم دیدم اشتباهی به جای کارت ملی گواهینامه پدرم برداشتم:) یا ابولفضل العباس

    وقتی آقای گفت اینکه گواهی نامه اشون یخ مات مبهوت نگاه شون کردم.خدایش مرد شریف مهربانی بود.گفت باشه دخترم اشکال نداره شناسنامه کارت ملی خودت بده همین جاهم منتظر باش. من نمی دونم واقعااا چطور شد اما برای ساعت 10 نامه رو دادن دستم.بهم گفت این دوتا نامه یکی برای سازمان سنجش یکی هم برای شهر خودت اگه روز کنکور یا برای ثبت نام دانشگاه ت که قبول شدی انشاالله ،مساله ای پیش امد دیگه نیایی. من فقط یه نامه برای سازمان سنجش می خواستم اما نامه دوم خودشون برام زدن باورم نمیشه بدون هیچ التماس و خواهشی کارم درست شد.اما همش توی دلم می گفتم خدا کنارمه خدا با منه همش با خدا حرف می زدم.فقط برای تاکسی سوار شدن زنگ می زدم داداشم می پرسیدم.ساعت 11 بود زنگ زدم داداشم که بیام خونه یا برم کرج سازمان سنجش گفت برو کرج فردا می خواهی چطوری دوباره بری برو تموم کن بیا خونه .ساعت 12 ظهر رسیدم آزادی سوار تاکسی کرج شدم بماند که توی خیابان کرج می دویدم تا برسم سازمان سنجش چون یه خیابان یه طرف بود راننده گفت اگه این مسافت پیاده بری زودتر می رسی تا با تاکسی آقا هرچه من تند تند می رفتم مگه این خیابان تموم میشد. نزدیک سازمان سنجش رسیدم یه خیابان خلوت پراز درخت و یه نهر آب پاک زلال کنار خیابان بود وقتی داشتم می دویدم تا قبل 1 برسم سازمان صدای اذان آمد همان لحظه به آسمان نگاه کردم گفتم خداااا من به تو اعتماد کردم ااااا تو کارم رو درست کن خدا من توی شهر غریبم خودت کمک کن این کار درست بشه.رسیدم جلو سازمان اسم مشخصات پرسیدن وپرسید کدوم قسمت کار دارید هرچی زنگ زد گوشی برنداشتن اینم کار خدا بود که گوشی برنداشتن آقای نگهبان راهنمایی کرد کدوم ساختمان کدوم طبقه و کدوم اتاق برم پیش کدوم شخص. وقتی رفتم در زدم در باز کردم قبل ازاینکه جواب سلام منو بگیرن پرسید داوطلبی ؟ گفتم بله گفت کی اجازه داد شما بیایید داخل داوطلبین حق ورود ندارن وبرو بیرون جلو در ایستادم مات مبهوت داشتم حرفای این آقا رو گوش می کردم حرفاش که تمام شد انگار که قدرت خدا در گلوی من بود خیلی با قدرت گفتم چی یعنی چی آقاااا این چه طرز برخورد جواب سلام منو نگرفتید مشکل کار منو نشنید میگید برید بیرون شما اصلاااا می دونی من از کدوم شهر آمدم رفتم تهران فلان جا نامه گرفتم بدو امدم می گید نه برو… من ساعت 3 شب به خاطر یه نامه از خونه زدم بیرون کاری که با تلفن برام انجام ندادید گفتید حضوری بیایید حالا امدم اینو می گید.نامه رو بردم گذاشتم روی میزش نامه رو که نگاه کرد گفت خانم من لیست رو ارسال کردم برای همکارم از دست من خارج

    گفتم که همکارتون دیگه توی این ساختمان. کدوم اتاق بگید برم گفت تا قبل 2 سایت بسته میشه گفتم که ساعت 1نیم. گفت بشین وقتی نشستم زنگ زد به همکارشون گفت که لیست ارسال کرده یا نه گفت نه و گفتن که نفرسته که باید اصلاحش کنه و مجدد بفرسته. من ساعت یه ربع به 2 کارم تموم شد.یعنی وقتی ازپله های سازمان می امدم پایین گفتم خداا من چطوری امدم اینجا من الان کدوم خیابان برم اسم خیابان بلد نیستم اسنپ نمی گرفتم چون می ترسیدم.امدم بیرون سازمان مینی بوس هایی که برای کارمندای سازمان بیرون منتظر بودند. اول خیابان نگاه کردم دیدم یا ابوالفضل اینجا چرا این مدلی اصلا یادم نبود که اینجا رومن دویده بودم خلاصه مکانی نبود تاکسی خور باشه باید همان خیابان پیاده برمی گشتم. رفتم از یکی تز راننده ها پرسیدم که من می خوام برم کنار اتوبان فلان و می خوامم تاکسی سوارشم میشه راهنمایی ام کنید.بهم گفت تشکرکردم. وقتی که چند قدمی ازش دور شدم صدام زد خانم،دختر خانم برگشتم سمتش گفت اگه عجله ندارید منتظر بمونید تا 2نیم من مسیرم اون سمت بین راه شما رو پیاد می کنم. منم تا دونیم منتظر موندم 40 دقیقه هم سوار این مینی بوس بودم همش می گفتم خدایاااا شکرت من اینجا رو چطوری پیدا می کردم بعدش خواستم پیاده شم کرایه شون دادم نگرفت هرکاری کردم نگرفت پیاده شدند منو به یه آقای سپرد که راهنمایی کنه رفت اون آقا هم یه اتوبوس برام نگه داشت و گفت که کجا و کدوم عوارضی نگه داره من پیاده بشم.من برای ساعت 5 خونمون بودم. به خدایی که می پرستم من انروز با اون حجم از معجزه رو هیچ وقت یادم نمی ره اون همه آدم های خوب که کمکم کردندبا حال خوب باهم برخورد کردن وکارم دررست کردند راهنمایی ام کردن. اون راننده که از سازمان سنجش من اورد از دوستش که کنار اوتوبان خودش مسافرکشی می کرد گفت که براش اتوبوس نگه دار و …. واقعاااا من آدمی نبودم بتونم کنار اتوبان توی یه شهر غریب اونم برای اولین بار توی عمرم تنها بایستم اتوبوس سوارشم بگم کجا و کدوم عوارضی مگه من عوارضی ها میشناسم 10 تا عوارضی بود توی مسیر کدوم پیاده می شدم که به راننده بگم اما این آقای همه رو برام گفت به اون راننده اتوبوس

    ، بعدش صدام کرد گفت سوار شیدخانم. به خداااا هربار یاد این روز می افتم اشکام از این اعتمادی به خدا کردم رفتم توی دل این کار خدا همه رو برام‌درست کرد.من فقط می رفتم درها رو آدم ها رو خدا برام می اورد جلو حتی اونوع برخورد شون حتی توی اون سازمان سنجش وقتی آقای باصدای بلند بهم گفت داوطلبی گفتم بله باصدای بلند گفت برو بیرون خیلی برام جای تعجب بود توی سازمان احد ناسی توی سالن ها نبود که بگم داوطلب زیاد رفته بود اینا خسته بودن نه اینا کلا اجازه نداده بودن داوطلب وارد سازمان بشه اما وقتی من حرف زدم انگاری این آقای آتشین مزاج یهو مثل آب آروم شد زنگ زد به دوستش که لیست ها ارسال کرده بود 1ساعت قبل ارسال نکنه تا اصلاح کنه. همش خدا بود همش خداااااااا…

    تازه با این تنهایی امدم تهران باعث شد جرات پیدا کنم برای مرحله دومم که تهران برگزار میشد فقط تهران از همه شهر از بندرعباس بگیر تا مابقی شهرها باید برای مرحله دوم می آمدیم تهران من جرات اینو پیدا کردم مرحله دومم تنها بیام تهران اما با این تفاوت که اینبار پدرم ومادرم خبر داشتن دیگه نگران ساعت نبودم که قبل از تاریکی شب حتما می رسیدم خونه. اینبار با یه اعتماد دیگه امدم تهران و اسنپ هم گرفتم :) دل پیدا کرده بودم.

    اعتماد به رب بهترین نامی بود که میشد برای این فایل بزارید.

    درپناه الله یکتا شاد سلامت و ثروتمند باشید.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 9 رای:
  2. -
    علیرضا شمشیرگر گفته:
    مدت عضویت: 2259 روز

    با سلام به تمام اعضای خانواده صمیمی عباسمنش

    خدا رو شکر تو این مسیر هستم و از استاد عباسمنش و مریم خانم عزیز کمال تشکر رو دارم

    من با عشق روی باورهام کار میکنم و اینقدر یه باور رو تکرار میکنم تا برام جا بیفته

    باور لیاقت که من ارزشمندم و من لایقم و لایق بهترین ها هستم .با خوندن کامنت یکی از دوستان و افکاری که به سمتم اومد در مورد شیطان به این نتیجه رسیدم که شیطان هم یه فرشته بوده که هزاران سال خدا رو پرستش کرده و آفریده خداست اما در مقابل انسان سجده نکرد و تکبر کرد و به فرمان خدا گوش نداد خدا به اون فرصت داد و خدا به ما انسانها هم اختیار داده که از فرمان خدا پیروی یا سرپیچی کنیم هر چی تسلیم تر مقربتر . حضرت ابراهیم خلیل الله هست چون کاملا تسلیم بود حتی حاضر شد سر بچه خودش رو به فرمان الهی ببره حالا خدا این اختیار رو به ما انسانها داده از هدایتش پیروی کنیم یا گوش ندیم. خداوند قدرتمنده خداوند قادره خداوندی که آسمان ها و زمین رو در شش روز با این عظمت و بزرگی و پیچیدگی خلق کرده و تمام موجودات زنده عالم رو داره هر لحظه هدایت میکنه از یه کرم خاکی و یه ماهی در اعماق هزاران کیلومتری دریا تا یه پرنده در آسمانها رو همه رو هدایت میکنه پس ما انسانها هم میتونیم از این هدایت الهی استفاده کنیم حالا یه خدای درون داریم و قلبی که محل دریافت الهامات و هدایت هست در مقابل یه شیطان که در ذهن نجوا می‌کنه . داشتم فکر میکردم در گذشته چه افکار پوچ و مسخره‌ای ذهنم رو مشغول میکرد ،چه چیزهایی مسخره‌ای تو ذهنم مثل فیلم سینمایی نمایش داده میشد و من رو مشغول میکرد واقعا انگار یه دیوانه و نادون تو ذهنم گذاشته بودن فقط مسخره بازی کنه و منو مشغول کنه و گمراهم کنه و منو الکی بترسونه شیطانی که خیلی خیلی ضعیف هست و در مقابل من که اشرف مخلوقاتم و آفریده خدا هستم و فرشتگان بهم سجده کردن واقعا قدرتی نداره .من همیشه به خدا پناه میبرم در خوندن قرآن در خوندن نماز همش از خدا کمک میخوام لحظه به لحظه هدایتم کنه و فقط روی خدا حساب میکنم برای غلبه بر این موجود

    ضعیف و رانده شده. شیطان دشمن قسم خورده تمام انسانهاست و خدایی که در مقابل قسم خورده به خیلی چیزها در قرآن و وعده آمرزش و قول مغفرت داده .خدایی که به شب و روز ،به ستارگان ،به زیتون و انجیر و غیره قسم خورده و رزق ما رو بعهده گرفته

    تازه دارم میفهمم اون همه ترس و استرسی که داشتم همش الکی و بیهوده بوده همش از جانب شیطان بوده برای دور کردن من از خود واقعیم برای دور کردنم از خدای درونم از خدایی که از رگ گردن بهم نزدیکتره خدایی که از روح خودش در من دمیده خدایی که منو در بر گرفته وظیفه من چیه؟ اینکه اروم باشم اینکه برم تو دل ترسها و به خودم ثابت کنم که هیچی توش نیست اینکه توکل کنم و شجاع باشم و هدایت بخوام. من رفتن تو دل ترسها رو با عمل و تمرین انجام دادم. خدا رو شکر سوار تله سیژ شدم و ترس از ارتفاع ندارم ، ترس از هواپیما ندارم برعکس از اون بالا خیلی هیجان داره و چقدر دنیا قشنگه و چقدر همه چی کوچیک میشه یه دید الهی از بالا. رفتن تو دل تاریکی تو یه پارک خلوت جایی که کسی نبود با اینکه میترسیدم ولی رفتم تو دل ترسهام و هیچی نشد، ترس خیلی بزرگ رهایی از یه زندگی مشترک که یه جهنم واقعی بود و ترس از قاضی و ترس از زندان و تهدیدهای وکیل اخرش چی شد رها شدم راحت شدم به تمام معنا ازاد شدم و دوباره ازدواج کردم و زندگیم بهشت شد. همه اون ترسها الکی و بیهوده بود . ترس از دیدن یه مرده که من با شجاعت ملافه جسد پدربزرگم رو کنار زدم و جسد رو چک کردم که بعد سردخونه و غسال خونه قبل از دفن خودش باشه کاری که نوه های دیگه پدربزرگم جرات انجامش رو نداشتن، ترس از پارس یه سگ یا ترس از سوسک و موش که خیلیا دارن ولی من وقتی میرم تو دل ترسهام و یه سگ بهم نزدیک میشه اینقدر ارومم که باهام رفیق میشه و کاری بهم نداره و آخرین کار بزرگی که انجام دادم آگهی تبلیغاتی خودم بود تو پارک با یه نفر غریبه اجرا کردم و کمی قبلش ترسیده بودم ولی نه پاهام لرزید نه صدام لرزید نه بیخیال شدم اینقدر تو ذهنم چرخید و تجسم کردم و صدای استاد رو گوش کردم تا جسارت انجامش رو پیدا کردم و انجام دادم و بعدش باز هم شجاعت بیشتر و احساس ارزشمندی بالاتر که به خودم ثابت کنم من میتوانم . صدای جیغ ها و ناله های شیطان رو میشنوم که به خاک افتاده و داره له میشه و مجبوره جلوم سجده کنه و بگه نمیتونم دیگه بترسونمت نمیتونه دیگه بهم مسلط باشه چون من آگاه بر افکارم شدم و من متصل به خدا هستم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 9 رای:
  3. -
    بهاره صرام گفته:
    مدت عضویت: 1534 روز

    بسم الله الرحمن الرحیم

    به نام خدایی که امروز تونستم بیشتر تسلیمش باشم ،

    امروز روز 24 ماه مبارک رمضان بود ،

    بعد از اینکه ساعت 5 صبح یه کلیپ فوق العاده از استاد خیراندیش در مورد ذکر گفتن دیدم ،و توکل کردم و حرفای دلم و‌ نوشتم و خوابیدم ، عجب روز خوبی و شروع کردم ،

    اول روز بلند شدم مثل هروز به گل های خونمون سلام کردم ،

    بعدش با خودم عهد کردم در مورد شغلم هرچی خداوند گفت گوش کنم ،

    قرار گذاشتم تسلیمش باشم و توی مسیری که دارم میرم کاری و انجام بدم که شاد باشم ، همون جور که استاد میگه احساست داره مسیر درست و بهت نشون میده ،

    قول دادم بتونم در لحظه زندگی کنم و همش توکلم به خودش باشه ،

    امروز وقتی پیج اینستاگراممو باز‌کردم دیدم یه مشتری که من بهشون میگم مهمان بهم پیام داده و درخواست تازه ای داره در مورد کارم با اینکه تاحالا انجامش ندادم اما خیلی راحت گفتم بله و قیمت بهش اعلام کردم ، بعد اینکه این کارو کردم خیلی حس خوبی داشتم حس کردم به حرف خدا گوش کردم ،

    و بعدش رفتم و به بقیه کارهای روزانم رسیدگی کردم ،

    بعد که برای کلاس رفتنم اقدام کردم منی که قبل کلاس همیشه استرس میگرفتم وای حالا چی میشه ،به خدای خودم گفتم مگه کسی هست جز خودت که من ازش بترسم و حساب ببرم ؟؟؟

    نه اصلا نیست و نخواهد بود ،

    خدای مهربانم بهت توکل میکنم و میرم جلو الان چند جلسه هست این کارو میکنم هم خودم حس بسیااااار بهتری دارم ، هم کلاس به بهترین شکل ممکن میگذره هم بهتر یاد میگیرم و با حس خوب کلاس و تمام میکنم ،

    خدایا از وقتی که تصمیم گرفتم خودمو تمام و کمال بسپارم به خودت با اینکه ذهن و نجواها هنوز نمیذارن کامل خودم و بهت بسپارم اما دارم چیز های خوب ، احساس خوب و اتفاقات مثبت و جدیدی و تجربه میکنم که اصلا ازشون ترسی ندارم و بدون نگرانی میرم توی دلشون ،

    چقدر این حس آرامش به دلم میچسبه ،

    چقدر حس خوبیه که میدونم یکی کاملا داره منو حمایت میکنه ،

    یکی از جنس انرژی ،

    از جنس حسی که میفرستم ،

    خیلی خوب و لذت بخشه ،

    هر حسی بفرستم ،هر اعمالی داشته باشم همون و دریافت میکنم خدایا چقدر خوب و قشنگه ،

    راستی من تا به امروز و این سن هیچوقت سوره آیت الکرسی و با این دقت نخونده بودم ،

    چقدر قشنگه جایی که میگه ،

    هیچ چیزی بدون اجازه تو اتفاق نمی افته ، نه خوابی سبک نه خوابی سنگین تو رو فرامیگیره ،

    یعنی همیشه هست فقط وقتایی که ما خوابیم باهاش در ارتباط نیستیم اگه نه اون همیشه هست همیشه،

    این خیلی زیباست ، خیلیییی واقعا زیباست ،

    در پناه زیباترین باشین .

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 9 رای:
  4. -
    رئیس قبیله گفته:
    مدت عضویت: 3603 روز

    دوستان عزیزم سلام امید وارم که همیشه شاد و سالم باشید چون با سلامتی و شادی ادم میتونه همه چی رو در دست داشته باشه

    دوستان اگه واقعا میخواید که احساس نزدیکی به خدا بیش از اندازه رو حس کنید این رفتار و حرکت رو در وجود خودتون نهادینه کنید ….

    من همیشه این کارو میکنم دوستان واقعا به ادم احساس شادی وهیجان به میده که مثلا من پیشه خودم احساس میکنم که خدا جلو وایساده و بامنه و…

    منم لپ های خدا رو میکشم و میگم وای خدا جونم تو چقدر خوشگلی تو چقد خوشتیپی خخخخخخخخ…و م.باهاش حرف میزنم و درمورد اینده و از اینکه ببین من رو خلق کردی و حالا میتونم با وجوده تو دنیاتو تغییر بدم با ایده ها یی که تو به ذهنم میرسونی و مثلا میخوام برم مغازه دسته خدا رو تو دستم میگیرم و جوری که انگار واقعا دستم تو دسته یکیه و ببینید چه احساس شادی وهیجانی وارامشی بهتون میده و دوستان تا جایی که میتونید مثله بچها رفتار کنید مثله بچه هایه 5 ساله که همینجوری و حالته عادیشون شادن وخوشحالن و بازی گوشی میکنن شما ه مباخداتون بازی گوشی کنید با خدا مثلا من یه اهنگ شاد میزار مثلا اهنگ کردی و با خدا میرقصم و بهش میگم نه خدا ببین اینجوری باید پاهاتو ورداری و اینجوری فلان خخخخخخ…مثلا به خدا میگم خوب خداجون حالا یکم پول میخوام تو کارتت بهم واریز کن و یهو میبینی واریز میشه….دوستان برای یک بار هم که شده امتحان کنید یعنی مثلا من میخوام بخوابم میگم خوب خداجون بیا بغلم بخوام بوسش میکنم و قربون صدقش میرم اصلا دوستان قشنگ احساسش میکنید…امتحان کنید و نتیجتون رو زیره همین کامنت کنید یا حق

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 11 رای:
    • -
      گندم گفته:
      مدت عضویت: 2182 روز

      سلام و درود دوست عزیز

      چقدر این کامنتتون با مزه بود . تحسینتون میکنم که میتونید اینقدر خوب با خداوند ارتباط بگیرید.

      البته خداوند در ذهن هر فرد یک شکل خاصی تعریف شده (متناسب با باورهای همون شخص). البته من هنوز نتونستم خداوند رو خیلی به خودم نزدیک ببینم یعنی این باور که خداوند درون من هست ، هنوز در عمق وجودم ریشه نکرده و هنوز هم وقتی میخوام دعا کنم رو به آسمون دعا میکنم و خب البته در بیشتر مواقع سریع به خودم یادآوری میکنم که اقدس جان خداوند درون توعه اصلا نیازی نیست توی قعر آسمون دنبالش باشی و صداش کنی. و در طول روز هم بیشتر مواقع یادم میره که بیادش باشم. باید خیلی بیشتر ، خیلی خیلی بیشتر روی این باور کار کنم که خداوند درون منه و به من نزدیکه !

      در پناه الله باشید

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  5. -
    طاهره حامدی گفته:
    مدت عضویت: 4303 روز

    سلام خدمت استاد عزیز و دوست داشتنی و خانم شایسته ی گرامی و مهربان

    اول از همه بابت مرور مطالب توسط خانم شایسته از خدا سپاسگزاری میکنم و از خانم شایسته ی عزیز ممنون که این وقت رو میزارن و اینکار زیبا و پر از سود و فایده و منفعت رو انجام میدن ، و من چقدر به اینکار نیاز داشتم چون به تنهایی برای مرور مطالب خسته بودم ولی الان میدونم اینکار رو با خانواده ی بسیار بزرگی انجام میدم و این بهم انرژی میده اما هدفم از نوشتن این پیام ، فقط گفتن این مطالب نبود ، بلکه خواستم تجربه ی دیروزم رو باهاتون به اشتراک بزارم ،

    دیروز باید جایی میرفتم اما قبل از رفتن فایلهای اعتماد بنفس رو گوش دادم و ازش نکته برداری کردم و با یک حس خوب از خونه رفتم بیرون، من معمولا کمتر با تاکسی میرم و میام بیشتر دربست میرم اما دیروز گفتم با تاکسی میرم و معمولا من قبل از گرفتن ماشین ، یک پیامی رو با خودم مرور میکنم و اون اینه :

    (خدایا ازت ممنونم که ماشینی گیرم اومد که راننده ش خیلی خوب رانندگی میکنه ، قیمت کرایه ش مناسبه ، ماشینش تر و تمیز و خوشبوءه ، آهنگ خیلی خوبی گذاشته ، مسافراش هم خوبن ، صندلی جلو هم جا گیرم میاد )و دیگه هم بهش فکر نمیکنم و در بیشتر موارد دقیقا همینجور میشه، یکوقتایی هم که مثلا ماشین قراضه است بلافاصله تو ذهنم این پیام میاد که خودت امروز نگفتی چی میخوای و دوباره بیخیالش میشم و میرم ، دیروز از خونه که اومدم بیرون همینا رو گفتم و رفتم ایستگاه ، ماشینی که نوبتش بود صندلی جلو یکی نشسته بود ، به خودم گفتم صبر کنم این پر بشه بره نوبت بعدی بشه یا با همین برم ؟گفتم ولش کن میرم عقب میشینم همینکه رفتم دیدم یکی عقب نشسته. تا بیام تصمیم بگیرم اینکه برم یا نرم یک آقایی هم اومد و یکجورایی من که خم شده بودم داخل ماشینو ببینم مجبور شدم سوار شم ، دوباره صدای ذهنم اومد اشکال نداره حالا که این سریع پر شد معلوم نبود اون یکی کی میخواد پر بشه ،

    اما حسم خوب نبود ، مجبور بودم جمع و جور بشینم ، یعنی بدترین جایی که اصلا دوست نداشتم نشسته بودم ، صندلی عقب اونم وسط، اومدم به مسافر سمت چپ بگم یکم جمعتر بشینه گفتم شاید مشکل پاداره وگرنه خودش جمعتر مینشست ، این صداها همنجور میرفت و میومد، اومدم به چیزای خوب فکر کنم نمیشد ،

    چند لحظه بعد دوباره صداها و نجواهای درون شروع شد :

    -چته از چی ناراحتی از اینکه صندلی عقب و وسط نشستی ،

    -عجله کردی میتونستی صبر کنی تا این ماشین بره و ماشین بعدی میرفتی جلو

    -حالا که چیزی نشده ، همیشه چیزی که میخواستی شده حالا یکی دوبار هم نشد که نشد

    و یکدفعه حالم خوب شد و کلا از اون حال و هوا در اومدم ، دیدم هوا چقدر خوبه و ناخوداگاه لبخند زدم ، هنوز به دو دقیقه نرسیده بود مسافر سمت چپ گفت پیاده میشم و این یعنی من و اون یکی مسافر باید پیاده میشدیم تا این یکی بتونه پیاده بشه در حال پیاده شدن بودم که شنیدم مسافر جلویی گفت پیاده میشه و کرایه شو حساب کرد و رفت و من موندم و صندلی جلو و خالی و سوار شدم و کل مسیر رو همونجوری رفتم که از اول خواسته بودم

    همون لحظه که این اتفاق افتاد فهمیدم یچیزی شد که اینجوری شد میدونستم برمیگرده به خودم دنبال الگوش بودم چی گفتم چیکار کردم چه فکری کردم خب بعد چی شد،چندبار صحنه رو مرور کردم باز با این نجوا : بزار ببینم چی شد (درسته میدونستم همه چیز از باورهای ماست اما دنبال این بودم چجوری یک باور عمل کرد ، چجوری تاثیر گذاشت،یکجورایی دنبال منطقی کردن و الگو کردنش بودم تا بتونم همیشه ازش استفاده کنم ، یکجورایی کاربردیش کنم )

    تا امروز صبح یکدفعه فهمیدم

    زندگی یک بازیه یک بازی معمایی

    باید پسورد رو درست بزنی تا قفل باز بشه . با باز شدن قفل هر مرحله وارد مرحله ی بعد میشی

    قفلها چند مرحله ای ان . من معما رو حل کردم پسورد رو درست زدم و قفل باز شد و‌ اون مرحله حل شد ، انگار اون ادمها قطعه ای از بازی و معما بودن ،اونجا بودن چون قطعه ای از یک پازل و معما بودن ، اگه من همه چیزو به بیرون از خودم و شانسم ربط میدادم یا تا اخر مقصد به همون شکل میرفتم یا اگه وسط راه طرف پیاده هم میشد من متوجه یک الگو نمیشدم و نتایجم همیشه بگیر نگیر داشت و خودم هم نمیفهمیدم چرا فقط میدونستم روزی که خوب نیستم از زمین و اسمان میباره و روزی که خوبم همه چیز عالی و خوب پیش میره اما با حل کردن و پیدا کردن معما به این شکل حالا دارم به جاهایی که نتایجم بگیرنگیر داره فکر میکنم

    شاید در ابتدا چیزی که خواستی دقیقا همونی نیست که میخوای ، ناامید نشو ، بیقراری نکن ، خودت رو بدشانس ندون ، قراره از این راه به یک قفل برسی که وقتی حلش کردی همونی که میخوای بشه ،

    حالا میفهمم ربطی به بودن یا نبودن ادم خاصی نداره ، اگه ادم خاصی سد راهته یا موضوع خاصی ، واسه اینه که پسورد رو درست نزدی ، وجود مشکل یعنی یک قفل سرراهته باید از طریق نشانه ها و راهنماها ، کلید یا پسوردشو پیدا کنی اونوقت اصلا تو بخوای یا نخوای قفل باز میشه ، پس تمرکزت روی افراد یا مشکل بزاری بیفایده است تازه اونجوری مشکلات بیشتری رو هم میبینی ، تمرکزت رو بزار روی راه حل

    خب چیه چرا الان خوب نیستی چرا قفل باز نمیشه کلید کجاست ، پسورد درست کدومه و این یعنی از نیروی درون خودت کمک خواستن و یعنی به خدای خودت اعتماد کردن یعنی کمک از غیر نخواستن, یعنی استفاده از قدرتی که داری و اویزون و سرگردان این و اون نشدن و کوچیک و تحقیر نشدن ، یعنی بزرگی خودت رو زیرپا نزاشتن ، این یعنی ناراحت نشدن از کسی و یعنی بی دلیل دوست داشتن دیگران ، صادقانه دوست داشتن یا نداشتن کسی و این یعنی توحید

    با یک پسورد پیدا کردن ،چقدر قفل باز شد ، ایول

    بعد از اینکه این مطالب رو برای خودم نوشتم دیدم یک پیام توی تلگرام کانالتون اومد رفتم بخونمش دیدم هنوز روی پیام دیروزم که داشتم میخوندم نصفه ولش کرده بودم رفته بودم ، دوباره زدم روی لینکش و این جمله ها اومد :

    ( زیرا همواره به خودم می گویم، اگر ابراهیم توانسته رفیق خداوند باشد، ما هم می توانیم.

    اگر او به چنین حدّی از اعتماد و تسلیم در برابر خداوند رسیده، ما نیز می توانیم. زیرا هیچ چیز نمی تواند از این بالاتر باشد، که انسان، پایه های تمامِ زندگی اش را بر “اعتماد ۱۰۰% بر ربّ“ پایه ریزی نماید و رفیقِ خداوند باشد. اعتمادی که سبب بشود ، حتی لحظه ای در برابر ربّ مان، با تردید روبه رو نشویم. اعتمادی که سبب شود، عنانِ ۱۰۰درصدِ زندگی مان را به او سپرده، ترس هایمان را نادیده گرفته و با خیالِ آسوده تنها او را بپرستیم و تنها از او یاری بجوییم.

    اعتمادی که چنان شرک را از وجودمان بزداید که از ما خلیل اللهِ دیگری، بسازد.

    پیام ابراهیم از قربانی کردن فرزندش، چیزی جز، آموختنِ این نوع از اعتماد به خداوند و نتیجه چنین اعتمادی، نبوده است.)

    خدای من یک قفل دیگه ، اونم بارها و بارها از استاد شنیده بودم اما امروز یکجور دیگه شنیدم ، اگه کسی بتونه کاری بکنه ما هم میتونیم ، آره یک از قفلهای من اینه ، من اینو میگفتم اما خلافش در باورام بود، من به نتیجه نمیرسیدم چون همه چیزو دور از دسترس میدیدم ، خیلی دور از دسترس ، انگار الان یک وزنه از روی ذهنم برداشته شد ،

    چندبار باید بیام همین مطلب خودمو بخونم مرور کنم تا بفهمشش و یادم نره

    این مطلبو نوشتم تا به خودم بگم ببین یک موضوع ساده هم خارج از نقش باور نیست ، حتما نباید فقط موضوع بزرگ باشه (اینم یک قفل دیگه ) تمام زندگی ، تمام اموراتش تحت تاثیر احساس ، باور و در نهایت فرکانسه،

    خدایا ازت ممنونم اینقدر بهم آگاهی دادی ممنونم ازت از یک راه ساده چیزایی رو که باید میدونستم بهم گفتی ، ازت ممنونم ، ازت ممنونم که استاد عباسمنش و خانم شایسته رو در مسیرم قرار دادی

    استاد الان میفهمم چرا صدها میلیون خرج سایتت کردی، وقتی گفتین صدها میلیون براش خرج کردین به خودم گفتم خب چرا ؟

    یکبار ازتون شنیدم که گفتین این همه سازمان این همه کمک که به افراد فقیر کمک کردن آیا تونستن از فقر جهان کم کنند ؟

    الان فهمیدم چرا میگید خدا میدونه در آینده این اگاهی ها که در این سایت داره نوشته میشه چیکار میکنه،فقط صبر کنید و ببینید ،

    به جای ماهی دادن ، راههای ماهی گرفتن رو داری یاد میدی و این یعنی همه چیز ، به خدا مثل روز برام روشن شد این اگاهی که بهم داده شد یعنی ظرفم برای ورود نعمتها و ثروتها به زندگیم بزرگ شد و اماده ی دریافت شدم ، اگه یکی الان یک میلیارد هم بهم میداد نمیتونست یک هزارم این اگاهی بهم داده بشه ولی از راه این سایت و مطالبش ، هزاران هزار میلیارد بهم اگاهی ای داده شد که اگه ثروت بشه چه اتفاقاتی میتونه بیفته ، خدایا نمیدونم چجوری باید ازت تشکر کنم

    امیدوارم این نوشته که با این صدای ذهنم اونو نوشتم (بنویس تا تاثیر یک موضوع ساده در زندگی روزمره ، بتونه همینطور که تو رو اگاه کرد بقیه رو هم اگاه کنه ، همه چیز در بزرگی مسئله نیست ، مسئله ی بزرگ وجود نداره ، هم ش همینه ) بتونه هدفی که داشت رو به انجام برسونه

    بازم از شما استاد عزیزم ، از شما خانم شایسته ی نازنین و از همه مهمتر از خدای بزرگ ، رب و تنها فرمانده ی بزرگ و مقتدر جهان بینهایت ممنون و سپاسگزارم و برای همه مون از خدایی که صاحب فضل عظیم و عشق و ثروت بی پایانه خواستار همه چیزم .خواستار ثروتی که در حساب نیاد ، خواتار ارامشی که لحظه لحظه ی زندگی یک بهشت کامل باشه ، خواستار سلامتی ای که هر روز بیشتر بشه ، خواستار ایمانی که هر لحظه محکمتر و قویتر بشه ، دلم میخواد همینجور خدا رو با تمام ویژگیهاش صدا بزنم ، وای که چقدر بزرگه ، چقدر خواستنی و دوست داشتنیه ، خوشحالم خدا خودش میدونه چقد خوشحالم که دارمش ، خدایا هزاران بار شکرت ، خدایا هزاران بار سپاس

    خدایا شکرت و سپاس که هستی ، خدایا شکرت و سپاس که هستم .

    در پناه رب ثروتمند ، سلامت ، شاد و بزرگ باشید.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 10 رای:
    • -
      محمد نامی گفته:
      مدت عضویت: 2692 روز

      سلام

      خانوم حامدی واقعا بهت تبریک میگم و با تمام وجودم تحسینت میکنم وبه درگاه الله یکتا بابت این جهان زیبا و اینهمه انسانهای خوب که خلق کرده سجده شکر میکنم .

      وقتی داشتم مطالب زیباتونو میخوندم باور کنید شما یک آدم باایمان،شاد،موفق،خوشبخت و یک انسان کامل دیدم که واقعا در مسیر کمال قدم گذاشته و داره به سرعت به سوی سعادت حرکت میکنه عزیزم با تمام انرژی ادامه بده و مطمئن باش موفق میشی و فقط و فقط به قله نگاه کن و بدان که بزودی پرچمت رو در بالای قله زندگی خودت نصب میکنی (عاشق خدا باش)

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
    • -
      علی اکبر شفیعی گفته:
      مدت عضویت: 2015 روز

      سپاس دوست بزرگوار بابت این دیدگاه عالی

      چون هم نشون داد میشه از اتفاقات ساده زندگی چنین درس هایی گرفتی

      وهمون تعبیر زیبایی زندگی مثل یک بازیه، بازی معمایی که با حل هر معما و مرحله وارد مرحله بعدی میشی

      و اون تعبیر پسورد و قفل هم زیبا بود

      امیدوارم شاد و ثروتمند باشی و ابراهیم وار باور کنی

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 0 رای:
  6. -
    ایمان متین فر گفته:
    مدت عضویت: 3450 روز

    به نام خدا

    با عرض سلام و ادب

    قانون تکامل میگه باورها ، فرکانس ها ، حل مسائل ، افزایش عزت نفس ، لذت بردن از مسیر و نهایتا” رسیدن به خواسته یه فنداسیون قوی می خواد و اون هم اعتقاد به رب ، اعتماد به رب ، توکل به رب در تمام مسیره . هر وقت توکل کردم بعد از مدتی انجام شد و هر وقت تقلا کردم به والله قسم اتفاق نیفتاد و فقط خودم رو خسته کردم. همش همینه در لحظه زندگی کردن و سپاسگزار نعمت های خدا بودن

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 10 رای:
  7. -
    زهرا نبیشی گفته:
    مدت عضویت: 1119 روز

    سلام به استاد عباسمنش و خانم شایسته ی عزیز

    با توکل به خدا میخوام اولین ردپای خودم رو برجای بذارم و تجربه ی امروزم رو برای شما دوستان بگم.

    چند وقت پیش من جای مشغول به کار شدم ولی نه حقوقم مشخص بود و نه قراردادی بسته شده بود ولی میترسیدم که اگه از اون کار استعفا بدم نتونم کار پیدا کنم بعد دوهفته با کارکردن روی خودم نشونه هایی دریافت کردم که این جا به دردم نمیخوره و قدرم رو نمیدونن و با اینکه هیچ ایده ای نداشتم کجا قراره برم استعفا دادم.این رو هم بگم که من شغلم آزاده و توی زمینه ی زیبایی تازه کارم رو شروع کردم.(کار ناخن میکنم)

    بعد یک روز از استعفام یه آگهی دیدم که سمت شغل به کارم مربوط نبود(کارمنشی توی سالن زیبایی) ولی حسم میگفت تماس بگیرم این رو هم بگم که من هر روز سعی داشتم حس لیاقت رو به خودم بدم و یادم باشه توکل کنم.

    با اون شماره آگهی تماس گرفتم و هماهنگ کردم برای امروز .با اینکه عقلم می‌گفت که به درد این کار نمیخوری، تو نمیتونی، اونا تورو قبول نمیکنن ،اصلا هدفت چیه واس این کار و هزاران فکر منفی میومد به سرم ولی من سخت داشتم میجنگیدم با ذهنم..

    امروز صبح درحالی که داشتم آماده میشدم برم هنزفری گذاشتم تا آهنگ گوش بدم بین آهنگ های این فایل که دانلود کرده بودم به صورت صوتی اومد (قبل این فایل کلی فایل اومدن بود ولی من رد میکردم و آهنگ گوش میدادم) یه حسی بهم گفت اینو گوش کنم با اینکه نمیدونستم کدوم فایله ولی یه صدایی توی دلم گفت این آهنگ قراره هدایتت کنه…

    تمام زمان آماده شدنم و رسیدن به اون مکان فایل رو گوش دادم و به خودم گفتم توکل کن ،ایمان داشته باش، همان جوری که حضرت ابراهیم ایمان واقعی داشت سعی کن یه قطره از اون ایمانو داشته باشی،تو لایق بهترین ها هستی…

    وقتی به محل مصاحبه رسیدم با دیدن نفراتی که توی صف مصاحبه بودن یکم افکار منفی اومد با خودم گفتم من اینجا چیکار میکنم ولی همون لحظه گفتم صبر داشته باش ایمان داشته باش

    بعد یه خیال بافی محال کردم که کاش بگه بیا این زمینت ای که تخصص داری کار کنی و بی اختیار از این فکر خوشم اومد ولی مغزم میگفت نه کلی نیروی دیگه هستن از تو وارد تر …ولی با تمام توان ایمانمو نگه داشتم نذاشتم فرو بریزه…

    وقتی رفتم برای صحبت ،گفتم که من طراحی میکنم و کار ناخن میکنم ولی خب اون شخص اول جدی نگرفت و بهش گفتم میخوایید کارامو ببینید و کارامو نشون دادم وقتی کارامو دیدم انگار برق از سرش پرید خشکش زد گفت عالیه عالیه فوق العادس تو کار منشی رو بیخیال شو بیا از شنبه کار ناخن انجام بده. از هیجان اون منم به هیجان افتادم و گفتم من این کارمو بدون آموزش توی یه هفته تمرین انجام دادم .اینقدر ذوق زده بود که سریع بلند شد و توی سالن اعلام کرد که قراره از شنبه بیاد برای کار و آموزش هم نیاز باشه بهش میدم…

    تمام راه به این فکر میکردم که اینم پاداش ایمانت …

    کاری که فکر میکردی محاله مثل آب خوردن خداوند برات حل کردن…

    جایی هدایتت کرد که قدر کارتو میدونن…

    میخوام هر وقت نا امید شدم یاد این روز بیوفتم که به چه راحتی همه چی برام حل شد‌…

    خدایا شکرت که هدایتم کردی‌‌…

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 10 رای:
  8. -
    مریم دستجردی گفته:
    مدت عضویت: 2132 روز

    به نام نامی دوست که هرچه دارم از اوست.

    امروز عالی بود عالی دوستم بعد مدت ها که قراربود بیاد اومد و یک لباس میکیموز دوست داشتنی و کاکائو کنجدی خوشمزه بهم هدیه داد به لطف خدا از ته دلم تایمی که باهاش بودم خندیدم و لذت بردم بعدم استراحت و رفتن به مهمانی با کلی بگو و بخند و بازی آخر شبم به خونه اومدیم.

    خداجونم به این سمت و خواندن کامنت های بچه ها و الانم نوشتن کامنت برای قسمت سوم هدایتم کرد. خدایا بی‌نهایت متشکرم دوست دارم عشق بی نظیر من.

    این روزها اکثر اوقات لبخند به لبم دارم و به قولی الکی خوشم ، راحت‌تر می‌خوابم و ذوق می‌کنم برای یک خواب راحت یک غذای خوشمزه گوشتی

    یک هدیه ، یک مهمانی و شادی . اصلا آماده‌ام یکی دست بزنه و من همراهیش کنم و باهم کلی بزنیم و بکوبیم و برقصیم.

    یکی از دوستان نوشته بود تسلیم بودن یعنی از سرراه خودمان کنار بریم و بزاریم خدا کارش رو بکند

    اولش نفهمیدم سری دوم که خواندم یاد مثال خودم افتادم : من خیلی زیاد نگران بودم که نتوانم پوششی که دوست دارم داشته باشم درواقع دوست داشتم حجاب سر نداشته باشم. از طرفی قانون خانواده می‌دانستم، خلاصه چسبیده بودم بهش اما از وقتی که بی‌خیال این موضوع شدم و بود و نبودش برام مهم نبود، تلاش کردم در لحظه باشم به لطف الله و از آنچه که هست و دارم لذت ببرم و نه آنچه که نمی‌خواهم.

    شرایط عوض شد و من به نسبت قبل حالم بهتر هست دیگه حجاب سرم در خانواده‌ام مهم نیست جالب بدون هیچ بحث و جدلی خیلی عادی و طبیعی اتفاق افتاد در صورتی که قبلااصلا این طوری نبود.

    الان دارم یادمیگیرم از سرراه خودم برم کنار به عبارتی تسلیم باشم تا خدا کارش رو بکند آن هم با لذت بردن از همین لحظه از آنچه که دارم الان بهتر می‌فهمم همه چی همین الان هست دل خوشی و شادی و حال خوب الانم من از یک لحظه بعدم خبر ندارم و هیچ چیز ارزش بدشدن حالم رو نداره.

    عشق می‌کنم وقتی تسلیمم چرا که قلبم سراسر آرامش میشه چرا که من بی‌نهایت لذت می‌برم آن لحظه

    خدایا جسم و روحم تقدیم تو یادم بده مثل ابراهیم و بندگان صابرت تسلیم باشم تنها و تنها از تو از این که خلاف قوانین عمل کنم و با تبعاتش روبرو بشم بترسم.

    خدایا شرک رو از وجودم پاک کن و عشق و نور و امید و باور به قدرت بی‌نهایت خودت رو روز به روز در وجودم بیشتر کن‌.

    یاحق

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 10 رای:
  9. -
    ارمان مشایخی گفته:
    مدت عضویت: 3865 روز

    ?قدرت انسان?:

    ﺍﺯ ﭘﺮﻓﺴﻮﺭ ﺳﻤﯿﻌﯽ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ : ” ﺗﻮ ﺩﯾﮕﺮ ﭼﺮﺍ ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﺍﻋﺘﻘﺎﺩ

    ﺩﺍﺭﯼ؟ ”

    ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ : ” ﮐﻨﺎﺭ ﺩﺭﻳﺎ، ﻣﺮﻏﺎﺑﻲ ﺭﺍ ﺩﻳﺪﻡ ﮐﻪ ﭘﺎﻳﺶ ﺷﮑﺴﺘﻪ . ﭘﺎﻳﺶ

    ﺭﺍ ﺩﺍﺧﻞ ﮔﻞ ﻫﺎﯼ ﺭﺱ ﻣﺎﻟﻴﺪ . ﺑﻌﺪ ﺑﻪ ﭘﺸﺖ ﺧﻮﺍﺑﻴﺪ ﻭ ﭘﺎﻳﺶ ﺭﺍ

    ﺳﻤﺖ ﻧﻮﺭ ﺧﻮﺭﺷﻴﺪ ﮔﺮﻓﺖ ﺗﺎ ﮔﻞ ﺧﺸﮏ ﺷﻭﺪ . ﺍﻳﻨﻄﻮﺭﯼ ﭘﺎﯼ

    ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﮔﭻ ﮔﺮﻓﺖ . ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﮐﻪ ﻧﯿﺮﻭﯾﯽ ﻣﺎﻓﻮﻕ ﻃﺒﯿﻌﯽ ﻭﺟﻮﺩ

    ﺩﺍﺭﺩ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺍﯾﻦ ﺁﻣﻮﺯﺵ ﺭﺍ ﺩﺍﺩﻩ . ﺣﺎﻻ ﺍﺳﻢ ﺍﯾﻦ ﻧﯿﺮﻭ ﺭﺍ ﻣﯽ

    ﺗﻮﺍﻧﯿﺪ ﺧﺪﺍ ﯾﺎ ﻫﺮ ﭼﯿﺰ ﺩﯾﮕﺮ ﺑﮕﺬﺍﺭﯾﺪ “.

    ﻣﻐﺮﻭﺭ ﻧﺸﻮﯾﺪ!

    ﻭﻗﺘﯽ ﭘﺮﻧﺪﻩ ﺍﯼ ﺯﻧﺪﻩ ﺍﺳﺖ، ﻣﻮﺭﭼﻪ ﺭﺍ ﻣﯿﺨﻮﺭﺩ . ﻭﻗﺘﯽ ﻣﯿﻤﯿﺮﺩ،

    ﻣﻮﺭﭼﻪ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻣﯿﺨﻮﺭﺩ . ﺷﺮﺍﯾﻂ ﺑﺍ ﺯﻣﺎﻥ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﻣﯿﮑﻨﺪ .

    ﻫﯿﭽﻮﻗﺖ

    ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﺗﺤﻘﯿﺮ ﻧﮑﻨﯿﺪ . ﺷﺎﯾﺪ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻗﺪﺭﺗﻤﻨﺪ ﺑﺎﺷﯿﺪ ﺍﻣﺎ ﺯﻣﺎﻥ ﺍﺯ

    ﺷﻤﺎ ﻗﺪﺭﺗﻤﻨﺪﺗﺮ ﺍﺳﺖ . ﯾﮏ ﺩﺭﺧﺖ، ﻫﺰﺍﺭﺍﻥ ﭼﻮﺏ ﮐﺒﺮﯾﺖ ﺭﺍ

    ﻣﯿﺴﺎﺯﺩ ﺍﻣﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﺯﻣﺎﻧﺶ ﺑﺮﺳﺪ ﯾﮏ ﭼﻮﺏ ﮐﺒﺮﯾﺖ ﻣﯿﺘﻮﺍﻧﺪ ﻫﺰﺍﺭﺍﻥ

    ﺩﺭﺧﺖ ﺭﺍ ﺑﺴﻮﺯﺍﻧﺪ!

    ﭘﺲ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﺑﺎﺷﯿﺪ انسان?:

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 11 رای:
    • -
      مجید بختیارپور عمران گفته:
      مدت عضویت: 1263 روز

      سلام و درود بر آرمان جان عزیز برادرگل

      خیلی کامنتات زیبا بود و دعای زیبایی که در کامنت قبل این آورده شد بسیار زیبا در سال 95این کامتتو نوشتی تا من امروز بعد8سال بهش برسم وبخونم وولذت بیرم

      مثال اون مرغابی که خودشو درمان کرد و آن نیروی حیاتی که معلوم نیست هیچ قدرتی نمیتونه ببینتش ولی میشه حسش کرد میشه در خود و دیگری حسش کرد حیاتی که باعث نورانی تر شدن ما میشه اینکه این مرغابی رو در این حال ببینی بعد فراموشش کنی بگی خوب طبیعتش ایتجوری بود این یعنی حیات نداری یعنی با یک مرده فرقی نداری که خداوند در سوره یاسین به اینجور آدما میگه هرچی انذارشان کنی درک نمیکنن آنها در غل وزنجیرن از سرو گردن و دست وپا یعنی مرده متحرکن حیات ندارن اینه که خداوند میگه من نشانه هایم را میفرستم و ترو در مسیرش قرار میدهم اگه اونو گرفتی حیات یافتی اگرنه مرده ای بیش نیستی ممنونم بابت این مثال واین آگاهی نابی که رسوندی و اون مثالی که پرندگان مورچه رو میخورن و همون پرنده بعد مردن خوراک مورچه ها میشود پس برای اینکه هیجوقت خوراک مورچه های ذهن منطقی مون نشیم سعی کنیم مغرور نشیم و ضعیف کشی نکنیم که دست بالای دست بسیااااار هست.

      بسیار نکات زیبایی را اشاره کردین جناب آقای مشایخی عزیز دمتگررررررم

      شاد و پیروز و کامیاب باشی

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 0 رای:
  10. -
    مریم جوان گفته:
    مدت عضویت: 1627 روز

    بنام الله یکتا

    سلام استاد عزیز و دوست داشتنی ام

    واژه تسلیم ، کلمه ای که بارها از شما شنیدم و با شما معنی اونو درک کردم

    با شنیدنش اعتماد و توکل رو یاد گرفتم دست از کنترل فرزندم برداشتم و اونو در هر قدم بخدا سپردم ، چقدر سبکتر و راحتتر شدم و چقدر فرزندم عاقلتر متین تر و آگاهتر عمل کرد

    چقدر نوع دعاهای من برای فرزندم تغییر کرد از درخواست موقعیتهای اجتماعی و مادیات رسید به سپردن هر روزه اون به خدا و درخواست هدایت در مسیر درست زندگی ، باز کردن نور قلبش و روشنایی بخش مسیرش خودش باشه

    در چه پیچ و خمهایی که موندم و دست و پا زدم ولی همین سخنان شما که همیشه از تسلیم بودن در برابر خدا و اعتماد به اون بود قلبم رو گرم کرد تا پیش برم

    و این روزها که عاجزانه تر از همیشه تسلیم او هستم که راه رو برام باز کنه و چشم امید بخودش دارم که قدرت مطلق خودشه و میدانم که الخیر فی ماوقع و میدانم که این نشانه امروزم پاسخم هست که او به تنهایی برای من کافی است .

    در پناه الله باشید

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 10 رای:
    • -
      کبری مشتاقی گفته:
      مدت عضویت: 1208 روز

      به نام خدای مهربانم سلام به دوست

      مریم عزیزم آفرین شما دستانه خداوند برای من هستین

      و خیلی عالیه که من تا پارسال کنترل میکردم دخترهامو با همین که بزرگ هم هستن اونم با آگاهیهایی که از سایت داشتم کم شده بود اما بود الان دوباره هدایت شدم که بابا اون یکم رو هم درست کن کامل بسپار به خداوند

      که او قدرتمند و هدایتگری تواناست

      مریم جونم ممنونم کامنتت آگاهی دهنده بود برای من

      حتما برای هر کسی که بخونه

      همینطوره

      بسپاریم به او که از ما بهتر می‌داند

      خدایا دخترهامو به تو می‌سپارم راه درست رو نشانش بده در زندگی و کارشون

      بی نهایت ازت ممنونم سپاسگزارم

      در پناه خداوند مهربان باشین سالم و ثروتمند باشین

      مریم عزیزم دوستت دارم

      دوست توحیدیم

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 0 رای: