این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://www.tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2022/07/abasmanesh-5.jpg8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2016-09-12 09:33:282025-12-02 04:46:14«اعتماد به ربّ»، پیام ابراهیم از قربانی کردن فرزندش
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
من این مورد رو میخوام هر سری توی تمام کامنتهام بنویسم تا هم یاداوری و تکرار برای خودم باشه و هم بچه های سایت میخونن با این چهارچوب کامنت در مورد فایل بنویسن تا به رشد خودشون کمک بشه👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇
👈👈 من میخوام از این به بعد سبکم در نوشتن کامنت توی همه دوره ها و فایلها طبق این چهارچوب باشه، به این شکلی که استاد توی دقیقه 55 فایل جلسه دوم ثروت 1 میگه:
هرکجا توی فایل که به یک درکی رسیدی، stop کن و بیا
درک ت رو بنویس،
تصمیماتی که باید بگیری رو بنویس،
مثالهایی که به ذهنت میاد رو بنویس،
الگوهایی که به ذهنت میاد رو بنویس،
یعنی این نباشه که فقط گوش کنی مثل رادیو،
هرکجا که یک ایده ایی امد،
یک درکی کردی،
یه چیزی رو فهمیدی،
در مورد رفتاهای خودت در گذشته چیزی فهمیدی
یا هرچی که بود همونجا stop کن و بنویس، بذار که اینجوری رشد کنی.
زود نخواه که بری سراغ جلسات بعد،
چون تا وقتی که ما تغییر نکنیم، نتایج تغییر نمیکنه، برای تغییر هم ما باید واقعا روی خودمون کار کنیم، روشش هم همینه که درکی که از فایلها بدست میاریم رو بنویسیم. اولش شاید درک کمتر باشه ولی هرچقدر که کار میکنی و هرچقدر بیشتر در مدار قرار میگیری درک ت بیشتر و بیشتر میشه.
🔸درک من تا دقیقه 2:28 این فایل
وقتی استاد پرسیدین چند نفرمون حاضریم فرزند شیرخوارمون و همسرمون رو وسط بیابون بدون آب و علف رها کنیم؟؟؟
ذهن من بدون فکر کردن گفت نه اصلا….
یعنی یه لحظه که خودم رو توی اون شرایط گذاشتم به ذهنم نیومد که خدایی هم هست و میخواستم با عقل منطقی خودم تصمیم بگیرم، در صورتی که نه تنها با عقل منطقی و محدود خودم نمیتونم تصمیمی بگیرم بلکــــــــــــه وابستگی که به همسر و مخصوصا به فرزند بوجود میارم(این نکته مهمی هستاااا، بوجود میارم نه اینکه بوجود میاد…. من بوجودش میارم. نمیخوام الکی بُلُف بزنم بگم نه من اگر با کسی باشم وابسته نمیشم یا اگر بچه داشته باشم وابسته ش نمیشم، اتفاقا میشم، دوتا برادر کوچیک دارم که یکی شون الان 8 سالش و یکیشون 13سال و من خودم 28 سال یعنی خودتون اختلاف سنی رو درک کنین یه جورایی انگار فرزندای خودم هستن و خب واقعا وابستگی رو دارم بهشون.) و نکته دیگه اینکه چقدرررررررررررررررر توی اون لحظه نجواهای مختلفی بیاد از اینکه اگر راهزنی یا دزدی یا یه مردی بیاد همسرت رو آزار بده، یا اموالی اگه داشته باشه غارت کنه یا اصلا فرزندت رو غارت کنه، یا اگر مورد حمله موجود وحشی قرار بگیره، یا آب نیست و از تشنگی اگر بمیرن چی و کلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی نجواهای دیگه که الان دارم بهشون فکر میکنم واقعا توی اون لحظه توی بیابون خیلیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی باید ایمان قوی داشته باشی که بتونی رهاشون کنی و خدای درونت گوش بدی………. همین الان موهای تنم سیخ شد وقتی دارم به این جنس از ایمان فکر میکنم…… همچین جنس ایمانی داشته باشی به خداوند واقعا کارایی میکنی که اکثریت مردم بهش نمیگن کار بهش میگن معجزه دیگه …..
🔸درک من تا دقیقه 6:27
“استاد تا اینجا در مورد این توضیح میدادین که بیراه هم نیست که همه مردم زندگی شون شده بچه هاشون و از خودتون گفتین که اگر حاضر باشم برای نجات فرزندم بمیرم بدون هیچ شکی اینکارو میکنم ولی نمیتونه هدف زندگی یک فرد بچه هاش باشن و بهترین حمایت از بچه هامون اینه که حمایتشون نکنیم.”
خب استاد من خودم تا یه زمانی تک فرزند بودم و هم حمایت شدم و هم حمایت نشدم، اما با اینکه تک فرزند بودم بنظر خودم خانواده م مثل بقیه خانواده های دیگه رفتاری نداشتن که لوس باشم یا نتونم کارای خودم رو بکنم اتفاقا برعکس این قضیه امااااااا یه چیزی رو که حمایت بیش از حد کردن در مورد موضوع درسم بود.
فکر میکردن اگر که من فقط درس بخونم و کاری نکنم(منظورم از کار اینه که بیرون سر یه کاری نرم، مثلا در مغازه ایی، یا فنی یادبگیرم که ازش پول در بیارم و …) و در راحتی از این شکل باشم که دغدغه نداشته باشم توی درسم پیشرفت میکنم و ……. حالا من چون بسکتبال حرفه ایی بازی میکردم شرایطم جوری بود از کلاس 4م ابتدایی باید شهرهای مختلف میرفتم و خب این قضیه من رو خیلی قویتر کرده بود و اجتماعی تر نسبت به بچه هایی که همین روش خانواده شون انجام میدادن ولی اونا فقط توی خونه بودن و درس میخوندن. من رفتارهای مختلف رو درک کردم، گاهی اوقات خودم باید توی اون سن کم تنهایی میرفتم شهرهای دیگه، من زمانی هم که تهران زندگی میکردم با اینکه خانواده م از لحاظ مالی خوب بودن ولی من رو بدون سرویس میفرستادن مدرسه. یعنی من باید از خیابون شیخ صفی پیاده میرفتم خیابون ملک نرسیده به هفت تیر و مدرسه م اونجا بود. از کلاس اول ابتدایی تا سوم ابتدایی من پیاده میرفتم و برمیگشتم یا بهم پول میدادن ماشین شخصی و تاکسی سوار میشدم و اینطوری نبود که با سرویس برم و بیام.
اما میگم چون زمان آخرای راهنمایی و دبیرستان و مخصوصا نزدیک کنکور اصلا اجازه نمیدادن و منم خب پذیرفته بودم، یعنی کاملا درک میکنم که تقصیر خودم بوده و من باید خودم زندگیم رو میساختم اینم برای این میگم چون دوستانی دارم الان که خانواده های خوب به بالایی بودن و از لحاظ مالی خیلی خوب بودن ولی فرزندشون چون دوست داشت منبع درامدی برای خودشون داشته باشن از همون زمانِ راهنمایی یا دبیرستان یواشکی کار میکردن و پول میساختن…. پس منم میتونستم اینکارو بکنم اگر نکردم بخاطر خودم و ترسهام بوده نه خانواده م…
ولی میخوام بگم حمایت بیش از اندازه چه ویژگی هایی ایجاد میکنه برای فرزندان.
اتفاقا همین دو روز پیش یک مقاله خیلیییی عالی رو یک روانشناسی به فارسی ترجمه کرده بود که منتظر بودم اینو به عنوان کامنت برای یه فایلی بنویسم و الان هدایت شدم به این فایل
اون مقاله این بود از قول دکتر امید امانی:
Developmental cognitive neuroscience
Journal homepage :
…..
Maternal overprotection in childhood is associated with amygdala reactivity and structural connectivity in adulthood
Madeline J. Farber
از جالب ترین پژوهش هایی که اخیرا خوندم، مقاله دکتر مدلین فاربر(Farber) و همکارانش از دانشگاه دوک بود. این پژوهشگرا دنبال این بودن ببینن محافظت بیش از حد والدین چه تاثیری رئی ساختارهای مغزی بچه میگذاره!، واسهش خوبه یا بد!، خیره یا شر! “بچه مامانی بودن به نفع مغز کودکه یا به ضررش”.
برای رسیدن به جواب این سوال، پژوهشگرها مطالعهی جذاب و پر سر صدایی رو به راه انداختن. روش کارشون هم اینطوری بود که از تعداد زیادی دانش آموز و دانشجوی سال آخر دعوت کردن تا در یک مصاحبه مربوط به تجربه زندگی شرکت کنن و طی چند مصاحبه عمیق ازشون در مورد روابط با پدر و مادرها طی دوره بچگی پرسیدن و در نهایت از بین همه شرکت کنندهها، 312 نفر رو که اندزه محافظت کننده (Overprotection) قرار داشتن و بدون اجازه پدر/مادر حق آب خوردن نداشتن رو انتخاب کردن و ازشون درخواست کردن تا برای تصویربرداری از ساختارها و عملکر مغزی در دستگاه fmri قرار بگیرن و همزمان با ارائه یک مجموعه تصاویر محرک از موقعیت های مختلف هیجانی(ترس، عصبانیت، تعجب، خنثی و …) شروع کردن به اسکن ساختارهای مغزی این گروه از بچه های دیروز و بزرگسالان امروز… خروجی کار نشون میداد، حمایت زیاد و بی مورد والدین از بچهها در سنین کودکی و نوجوانی، ناحیهایی از مغز بچه ها به نام آمیگدالا(Amygdala) که مسئول ترس و واکنش های هیجانیه و در موقعیت های ترسناک و بحرانی فعال میشه رو پرکارتر میکنه و بچه هایی که طی دوره کودکی و نوجوانی والدین بیش از اندازه محافظت کننده یا به اصطلاح هلیکوپتری داشتن و بدون اجازه والدین حق نداشتن قدم از قدم بردارن و همیشه و همه جا باید جواب پس میدادن، آمیگدال پرکارتر و فعالتری داشته و موقعیت ها رو پیش از اندازه ترسناک ارزیابی میکردن.
نتیجه : محافظت زیاد و بی مورد والدین از بچه ها، زمینه ساز پرکاری ناحیهی مربوط به ترس مغز(آمیگدال) اونها در سنین بعدی شده و بزرگسالهایی ترسو، کم جرئت و جسارت رو پرورش میده که تو موقعیت های بخرانی به جای سینه سپر کردن و دریدن قلب بحران، یه گوشه یخ میکنن و دنبال راه در رو میگردن.
یه بزرگسال ترسو و کم جرئت به سختی تصمیم میگیره! به سختی مسئولیت قبول میکنه! و به سختی متعهد میشه و اجرا میکنه! مسئولیت تمام کارهاش رو قبول میکرده! و به جاش اجرا میکرده….
/
خب حتی علمی هم میبینیم که این موضوع ثابت میشه که حمایت الکی و بی جا و نادرست چه ضربه های سنگینی به بچه هامون میزنه.
🔸درک من تا دقیقه 7:35
استاد: ” ابراهیم باور داره که خدا حمایتش میکنه، تفاوت ابراهیم با همه اینه که تسلیمِ….”
در مورد این یک خط نمیدونم چی بگم….؟؟؟؟
واقعا چی میتونیم بگیم؟؟؟؟ من فکر میکنم هرچی بگیم فقط حرفِ… نمیخوام صفر و یک بهش نگاه کنم یا خودخوری کنم بگم خاک تو سر من و مقایسه بکنم و …….. فقط میخوام بگم به خودم که مهرداد خودت رو نزدیک کن به یک، ما نه یک هستیم و نه صفر بلکه فقط بین صفر و یک هستیم و بهترین حالت زندگی همینه که خودمون رو به یک نزدیک کنیم ولی چجوری؟؟؟
جواب ش استاد داد توی این یک خط
خدارو باور داشته باشیم که حمایت میکنه، باور داشته باشیم که جوابهارو بهمون میگه، باور داشته باشیم که هیچ وقت نمیتونه دوستمون نداشته باشه، باورکنیم همیشه پیشمونِ کنارمونِ، باور کنیم بهترین هارو میخواد و از ما مشتاق تر که به زندگی طبیعی که سرشار از نعمت و برکت و ثروت خوشبختی و سعادت و ارامش برسیم، از ما مشتاق تره که ساده و آسون و لذت بخش زندگی کنیم و از مسیر لذت ببریم، باورش کنیم که وهاب و بینهایت میبخشه بدون اینکه حساب و کتابی بکنه، باور کنیم فراوانی ش رو، باور کنیم که مدیریت کل کیهان و جهان با اونه، بعدش از چی بخوایم بترسیم ؟؟؟ چرا به ذهنمون این اجازه و قدرت رو بدیم که بهمون تسلط پیدا کنه که اینارو نبینیم؟؟؟ باید باورش کنیم که هرلحظه داره کمکمون میکنه و بهمون نعمت میده، مارو از خیلی بلاها دور نگه میداره فقط شرطش اینه که هی بیشتر و بیشتر تسلیم ش باشیم.
حالا تسلیم بودن در مقابل خدا یعنی چی؟؟؟؟؟ واقعا یعنی چی؟؟؟؟
تسلیم از نظر من یعنی چنان درونمون حسش کنیم مثل حسی که دوران بچگی به مامان و بابامون داریم که کنارمون هستن و خیالمون کاملا راحت و هیچ دغدغه ایی نداریم و نگران هیچی نیستیم چون خاطرمون کاملا جمع که اونا هستن و هیچ اتفاقی برای ما نمیفته دقیقا باید همچین باوری و یقین درونی به خداوند و قدرت خداوند و فراوانی خداوند داشته باشیم.
تسلیم ممکن معانی و تعریفهای دیگه ایی هم داشته باشه اما این چیزی که من الان درونم باور دارم، تسلیم یعنی حال خوب، یعنی احساس خوب
چون وقتی بچه ایی و میدونی مامان و بابات هستن و مراقبتن حااااااااااالت خیلییییییییییی خوبه، خیلییییییییییییییی کِیف میکنی، خیلی خوشحالی… خیلی روی غلتکی، خیلی انرژی داری، خیلی پروووو بازی در میاری برای بقیه حتی بزرگتر از زبونت حرف میزنی یا دعوا میکنی با بچه های دیگه چرااااااا؟؟؟؟ چون میدونی یه مامان و بابایی داری که همیشه حواسشون بهت هست، همیشه دوست دارن باید همچین یقینی داشته باشم
ولی
ربی که مارو آفریده عشقش به ما مثل پدر و مادر و بقیه شرطی نیست، عشقش خالصِ، بخاطر ما همه چی رو خلق کرده، همه چی رو در اختیارمون قرار داده، مارو جانشین خودش کرده، بهمون قدرت آزادی و انتخاب و ساختن هر شکلی از زندگی رو داده، حتی بهمون سیستمی بودنش رو داده که طبق دستورات این سیستم، طبق شرایط بازی کنیم که بهترین نتیجه رو داشته باشیم، که از بهترین و راحت ترین و لذت بخش ترین و ساده ترین مسیر زندگی رو زندگی کنیم….
این اوس کریم ما هیچوقت از ما ناراحت نمیشهههه هاااااا برعکس پدر و مادر، هیچوقت از ما روی برنمیگردونه، هیچوقت تنها نمیذاره بلکه همیشه و هرلحظه با ماست، فقط باید طبق سیستمش جلو بریم همینننننننن. سیستم خداوند بی نقص، بی خطاست، ثابتِ، همیشه ثابتِ تغییر نمیکنه فقط ما باید خودمون رو باهاش هم جهت کنیم وگرنه اون همیشه با ماست.
🔸درکم تا دقیقه 13:04
این فایل واقعا دیوونه کننده ست، فوق العاده ست، یه گنج بینظیرررررررررررررررررررره، دلم میخواد بترکمممممم
استاد: “تسلیم باشیم، تسلیم بودن یعنی احساس خوب داشتن، وقتی بدونم خداوند حمایتم میکنه من حالم خوبه، وقتی یقین دارم که وارد ترسهام بشم، زمین نمیمونم این بهم احساس خوب میده، تسلیم بودن یعنی آرامش، یعنی ادامه دادن به مسیر….”
خدارو شکر میکنم قبل از اینکه ادامه فایل رو ببینم قبلش درکم رو از تسلیم بودن گفتم و مثالی که میتونستم درکم رو انتقال بدم، انتقال دادم.
من قشنگ یادمه وقتی مامان و بابام کنارم بودن همه کار میکردم، چون جسارت پیدا میکردم و زمانی که نبودن این جسارت کم میشد.
دقیقا باید جنس ایمان و یقین م به خداوند این شکلی و فراتر باشه، به قول استاد به من بگن بیا انگشت داداشات رو نه اینکه قطع کن بلکه یه برش عمیقی بده من نمیتونم چه برسه بیای گردن بچه خودت رو با چاقو بِبُری…. اخه فکرش رو بکن چقدررررررررررررررررر ابراهیم خودش رو میشناخته، چقدر به خودش تسلط داشته به احساساتش تسلط داشته و چقدررررررررررررررررر خودش رو سپرده بودههههههه
وقتی کلمه رها بودن رو میشنوم، وقتی استاد میگه تسلیم بودن یعنی رها باشی فقط احساس خوب توی ذهنم میاد
چون بنظرم شرط رها بودن یعنی فقط احسسسساااااااااااااااس خوب داشته باشی…
احساس خوب چجوری بوجود میاد؟؟؟
با آشکار کردن داشته هات برای خودت، یعنی تمرکزت بذاری روی داشته هات، یعنی مهرداد خان داشته هات رو ببین، کور که نیستی؟؟؟ هستی؟؟؟ نیستی دیگه… داشته هات ببین عزیزم، ببین تو خیلیییییییییییییییی بیشتر از اون روزهای قبل استاد داشته داری، داشته های تو خیلی سطح شون بالاست، ببین اینارو، شکرگزارشون باش، قران ابراهیم رو مثال میزنه که شکرگزار بود و مشرک نبود.
دلم میخوااااااد داااااااااد بزنم…. این فایل روانی میکنه ادم رو بخدااا…اینقدرررررر حس خوب و ایمان و یقین ایجاد میکنه دلت میخواد هر لحظه بشنویش و عمل کنییییییی عمل عمل عمل عمل عمل عمل…………. آهاااااااااای مهرداد عمممممممممممممممممممممل میفهمی مهرداد
حرف قشنگ رو همه خیلییییییییییییییی خوب بلدن، ماشالله تو هم که استاد حرف خوب زدنی….
عمل کن قشنگ من، عمل کن نتیجه بگیر با نتیجه هات بیا بگو تسلیم بودن یعنی چی
اون موقع استاد هم ازت انرژی میگیری، اون موقع ست که جهان مقابل ت زانو میزنه، اون موقع ست که وقتی اینجا توی کامنت مینویسی تسلیم یعنی چی… بچه ها که میخونن بیشتر درک میکنن، بیشتر میپذیرین، بیشتر به فکر فرو میرن….
🔸درکم تا دقیقه 14:40
“ما هم میتونیم مثل ابراهیم باشیم، اگر اون تونسته ما هم میتونیم”
ابراهیم چی بود؟؟؟ از خودت بپرس ابراهیم چی بود؟؟؟؟ آیا انسان بود یا نه ؟؟؟ آره انسان بود… پس قبول داری انسان بود؟؟؟ آرره…
پس قبول داری مثل خودت دست و پا و بدن و مغز و قلب و … داشت ؟؟؟ آره بابا قبول دارم…
خب اگر هیچ فرقی نداره و انسان بوده پس یه سری تلاشهای عملی و ذهنی داشته که شده ابراهیم؟؟؟ یه سری درک ها داشته دیگه؟؟؟ آره داشته
خب تو هم همون کارارو بکن، شخصیتت رو مثل ابراهیم تبدیل کن به چیزی که میخوای، مثل ابراهیم باور کن، مثل ابراهیم عمل کن میشی ابراهیم…
پس برای خودت بزرگ نکن هیچ چیزی رو…
چون خدای ابراهیم خدای تو هم هست، دنیایی که تو الان داری توش زندگی میکنی یه زمانی دنیای ابراهیم هم بوده، این زمینی که داری توش قدم برمیداری یه زمانی زمین ابراهیم هم بوده… تازه اون زمان خیلی زندگی از لحاظ رفاه و آسایش و امکانات نسبت به الان ضعیف تر و شاید بدتر بوده و ابراهیم توی اون زمان بوده پس میشههههههههههههههه
اکی مهرداد؟؟؟؟ اره اکی… میشههههههههه باید فقط بیشتر فکر کنم بهش، بیشتر باورش کنم، بیشتر درکش کنم، بیشتر الگو ازش به یاد بیارم و تکرار کنم..
🔸و درک من از صحبت های آخر فایل:
وقتی استاد گفتین در مورد ابراهیم بیشتر مطالعه کنین، در مورد روحیه ش و نگاهش و اینکه خداوند در قران چجوری در موردش صحبت میکنه انگار که رفیق جون جونیشِ…. یه حس عجیب و خیلیییییییییییییییی خوبی گرفتم، یه حس قدرت… یه حسی که انگار دنیا و همه این همه هیاهوی جهان توی درونم خیلی خیلی کوچیک شد و کوچیک حسش کردم…..
این فایل عجیب فوق العاده ست و خیلی وقت بود که ازش یادم رفته بود… ولی الان تحول بیشتر درونم ایجاد کرد…
منم اندازه ایی که تسلیم خداوند بودم لذت بردم و احساس قدرت داشتم و حرکت کردم اما خداروشکر میکنم این روزها خیلی بیشتر توی این مسیر هستم چون دارم عمل میکنم
یه زمانی از دانشگاه توی ترم 7 روزانه دانشگاه صنعتی شاهرود انصراف از درس دادم چون دیدم مسیرم نیست و پا گذاشتم روی همه ترسهام و امید هایی که مدرک خوبه و باید داشته باشی و ……. خیلی جاها با قدرت تونستم “نه” بگم به خیلی هایی که هرکسی جای من بود میگفت بهشون سفت بچسب که کلی میتونی رشد کنی ولی توکلم رو فقط گذاشتم روی خدا…
وارد مسیر علاقه م شدم و کار کردم یک سال و نیم و بعدش علاقه جدیدتر که هم مسیر همون علاقه قبلی ست هدایت شدم بهش و با ایمان گفتم دیگه اون مسیر یک سال و نیم ادامه نمیدم و میخوام این مسیر جدید رو برم و فقط ایمانم رو بستم به خدا و شروع کردم و خدا هم ترکونده برام تا الان و میترکونه فقط من باید با همین ایمان و توکل جلو برم.
درسته بخاطر کم ایمانیم دیر شروع کردم ولی الان دارم با قدرت میرم جلو، اینقدر قدرتم زیاد شده که همه دارن حسش میکنن، خب خیلیاش درونی بوده ولی مثلا وقتی با دوره سلامتی تونستم خودم رو از 109 کیلو به 78 کیلو برسم و نه بگم به این همه غذاهایی که لذت بودن که یه زمانی عشقم بودن ولی الان از بغلشون فقط رد میشم…
من روی ذهنم واقعا کار کردم و عملی کار کردم و عملی دارم روی حوزه علاقه م کار میکنم و کار میکنم و ادامه میدم و فقط ادامه میدم
منم میخوام بشم رفیق جون جونی خدای خودم…
باید عمل پشت عمل کنم، توکل پشت توکل، ایمان پشت ایمان، یقین پشت یقین، تسلیم بودن پشت تسلیم بودن، حس خوب پشت حس خوب…
استاد خودش میگه
اصل اینه که من بتونم ذهنم رو کنترل بکنم
اصل اینه که احساسم رو خوب بکنم و خوب نگه دارم
اصل اینه که از زوایایی به قضیه نگاه کنم که احساس بهتری بهم بده
اصل اینه که مهارت هام افزایش بدم
اصل اینه که استانداردهام ببرم بالاتر
اصل اینه که خداوند رو باور کنم به عنوان منبع قدرت
اصل اینه که توحیدی رفتار و عمل کنم
اصل اینه که بیشتر روی باورهام کار کنم
اصل اینه که بیشتر روی ایمانم کار کنم
اصل اینه که بیشتر روی موضوع هدایت کار کنم
اصل اینه که بیشتر روی احساستم کار کنم
اصل اینه که بیشتر روی توانایی هام کار کنم
اصل اینه که بیشتر روی اصل کار کنممممممممممممممممممم
بقیه ش خودش درست میشه
وقتی در مسیر درست باشی جزئیات خودشون درست میشن
توی جزئیات، خودش، خودش رو میسازه
وقتی طبق اصل جلو میری نگران جزئیات نباش، اینکه خیلیا گمراه میشن چون درگیر جزئیات میشن
بقیه ش خودش درست میشه
بقیه ش اتفاقات خوب میفته
زمان مناسب هر چیزی و هرکاری درست میشه و میفته
همه چی به خیر من تموم میشه
من همیشه در مکان درست و در زمان درست قرار میگیرم بدون اینکه خودم زمان و مکان درست رو ایجاد کنم
چوووووووووووون همه چی هدایته….
و میخوام حرفم رو با این جمله از کتاب دالِ دوست داشتن تموم کنم:
🔸عشقی که در تنورش هیزم وابستگی بسوزاند، نانِ سوختهی نفرت بیرون میآورد.
🔸یگانه کسی رو دوست داشتن دلیل بر زانو زدن، فرو ریختن و شکستن در برابرش نیست.
🔸عشق زمین نمیزند، که برپا میدارد…
🔸اسیر نمیکند، که قفس میگشاید…
🔸گاه جدایی که رسید، او که عاشقتر است، رهاتر بال میگشاید و بالاتر پرواز میکند.
سبحانک ماعَبَدناک حق عبادتِک و ما عَرفناکَ حق معرفتک
سلام
تو این دو روز اتفاقاتی افتاد که اشک بود که جاری میشد
برنامه ای برای نوشتن نداشتم اما احساس کردم که بیام بنویسم،چون نوشتن احساس خیلی بهم میده
نمیدونستم کجا بنویسم ، همینطور توی کلید توحید میومدم پایین که به فایل اعتماد به رب رسیدم
من بیست و چهار سال سن دارم ، از ده دوازده سالگی رفتم تو مسیر ظالین یعنی گمراهان و هر چقدر که گذشت تا 12 سال توی گمراهی ، گمراه تر و گمراه تر شدم
اردیبهشت 98 خواستم تغییر کنم ، یه کسی اومد سراغم،دستم رو گرفت و گفت کجا میخوای بری ؟ گفتم دوست دارم خوشبخت بشم،پول داشته باشم،زندگی کنم،لذت ببرم،برای خانوادم شرایط خوبی رو مهیا کنم . گفت من میدونم چجوری باید بریم، آخه من خیلی از آدما رو بردم به اونجا ، باید باهام بیای . گفتم گمت میکنم ، من خسته ی راهم ، ببین چقدر زخمی شدم . ببین چقدر افتادم تا الان، پاهام زخمیه ، دیگه توان حرکت ندارم . گفت من باهات هم قدم میشم هر چقدم آروم بری
چهره ش زیبا بود ، از اینا که وقتی میبینیش همون لحظه خوشت میاد ازش . نشسته بودم رو زمین ، دستشو گرفت سمتم ،دستمو گرفت و بلندم کرد
از اون روز منو هر جایی که برد فقط خوبی بود و خوشبختی ، لذت بود و خنده ، حال خوب بود
منو از جاهای ساده میبرد ، از مسیرهای مالروی جنگلی زیبا که پر از چشمه های آب بود ، سرسبزی بود،آبشار بود ، گفتم اخه اینا کجا بودن ؟ من چرا نمیدیدم اینا رو ؟ چیزی نگفت و لبخندی زد بهم
گلمو صاف کردم و ازش پرسیدم ببخشید شما منو میشناسی ولی من نمیشناسمت کی هستی ؟
گفت من هادی ، هادی المضلین
برق چشماش ، نور صورتش ، گرمای دستاش ، صمیمتیش منو از خودم میربود .
گاهی که خسته میشدم منو میگرفت روی شونه هاش تا جون بگیرم . هر جا تشنه م میشد خودش میفهمید میگفت بریم آب بخوریم ، غذا بخوریم ، سردم که میشد برام آتیش درست میکرد تا گرم بشم .
کم کم داشت جذابیت مسیر برام کمتر میشد و جذابیت خودش برام بیشتر میشد ، دیگه بیشتر از راه دوست داشتم به خودش نگاه کنم، انگار وقتی خودش رو میدیدم ، به خودش نگاه میکردم صد برابر زیبایی هایی که دیده بودم رو میتونستم درش ببینم.
دو شب پیش که سرد شده بود
بهم گفت میخوام مسیر خوشبختی رو بهت نشون بدم . کنجاو شدم ، گوشام تیز شد گفتم بگو بگو
ای اهل ایمان! از خدا پروا کنید و دست آویز و وسیله ای برای تقرّب به سوی او بجویید؛ و در راه او جهاد کنید تا رستگار شوید.
از اون لحظه ای که اینو گفت مات و مبهوتش شدم
از اون لحظه ای که اینو گفت عاشقش شدم
گفتم خدایا من این همه مسئله دارم اخه چجوریه چرا ازم دل نمیبری؟گفت
به عاقبت به من آیی که منتهات منم
از اون لحظه انگار همه چی درست شد ، از اون لحظه انگار تمام وجودم رو گرفت،همه ی مشکلات درست شد
عود که جود میکند بهر تو دود میکند شیر سجود میکند چون به سگ استخوان دهی
برگذرم ز نه فلک گر گذری به کوی من/پای نهم بر آسمان گر به سرم امان دهی
عقل و خرد فقیر تو پرورشش ز شیر تو/چون نشود ز تیر تو آنک بدو کمان دهی
در دو جهان بننگرد آنک بدو تو بنگری/خسرو خسروان شود گر به گدا تو نان دهی
…
یه مشکلی داشتم ، ده سال بود درگیرش بودم ، ده سال بود راهی براش پیدا نمیکردم
دو شب پیش گفتم درمانت منم ، گفتم اخه من که تو مسیر توام . گفت کافی نیست ، گفت ایمان نداری، ایمان نداری. گفتم من مشکل دارم،فلان کمبود ها رو دارم. گفت من برای تو همه چی میشم ، اگه ایمان داشته باشی،اگه تسلیم بشی
گفتم : حکم آنچه تو گویی ، من لالِ تو هستم
..
هیچ وقت حس و حالی شبیه به حس و حال کنونیم نداشتم . انگار همه چی روشن شده . دوست دارم دور بشم و خلوت کنم باهاش
دو شب پیش عجیب ترین شب زندگیم بود ، حرف هاش همه ی الویت های زندگیم رو بهم ریخت
جامه صبر میدرد عقل ز خویش میرود/مردم و سنگ میخورد عشق چو اژدهای تو
بند مکن رونده را گریه مکن تو خنده را/جور مکن که بنده را نیست کسی به جای تو
عشق درآمد از درم دست نهاد بر سرم/دید مرا که بیتوام گفت مرا که وای تو…
یاد این بیت افتادم
به هر چیزی که آسیبی کنی آن چیز جان گیرد/چنان گردد که از عشقش بخیزد صد پریشانی
هر شخصی با توجه به لیاقت وایمانی که بخدا دارد وفور نعمت دریافت میکند من وشما وهمه اعضا گروه تحقیقاتی لایق بهترین نعمات خداوندی از قبیل سلامتی ونعمت والدین وثروت بی نهایت وغیر شمارش وحساب هستیم (آمین)
چیزهایی که مدتهاست راجعه خداوند آموختم بی نهایت مسحور کننده است و این تعجب آورترکه خود نمی دانیم آنها راداریم و استفاده نمی کنیم استاد عزیز پایه خداشناسی راازشمادارم چون شما تنها کسی بودید که به سوالات من در این رابطه پاسخ دادید و مرا با خدای واقعی که همیشه برایم سوال انگیز بود آشناکردیدو مرا با خدای خودم آشنا کردید در این مورد همیشه مدیون شما هستم و خدایی که شماراجلوی راهم قرار داد.
اینکه سوال می پرسیدم و جوابهایی می شنیدم که برایم قابل قبول و قانع کننده نبود حالم را بد کرده بود و این شما بودید که با منطق درست و خوب مرا به جواب سوالهایم رساندید
از دوره کشف قوانین که شما فرمویدید که الان خیلی چیزها را نمیتوانم بگویم در مورد خداوند و کلی اش را گفتم من همیشه دنبال جواب سوالاتم بودم راستش دلم می خواست بدانم اصل تناسخ راکامل بدانم و اینکه من آخرش چه می شوم وووو و چه تواناییهای بالقوه در من است و هزاران سوال دیگر به لطف خدا و اینکه درخواست کردم که می خواهم تورا بیشتر بشناسم مرا به کلاسی هدایت کرد که دارم می روم و در راستای صحبتهای شماست و تناقضی با آن ندارد وادامه دادم خیلی خیلی اتفاقی خیلی اتفاقی
خانه مادرم به من خیلی فاصله دارد از آنجائیکه مربی ورزش هستم گفتم ببین آینا پس فردا اتفاقی بیفته همیشه پشیمان می شوی که تو که کار ورزشی هستی مادرت را یوگا نبردی و اصلاخانواده من کلا با ورزش بیگانه هستند ومدتی بود که هر وقت مادرم رامیدیدم که سن ایشان هم زیاد است چهار پنج تا حرکت ورزشی با ایشان تمرین میکردم و خلاصه گفتم بزار ببرمش یوگا که بعدا پشیمان نشوم می دانستم که این کاره نیست ولی من گفتم بزار عذاب وجدان بعدا را نداشته باشم خلاصه بار اول بردمش و بار دوم سوم نرفت و خلاصه دوباره آمدم دنبالش و بردمش کلاس یوگا و بدون من نمی توانست بره و بنا به سن و سالی که داره توقع نداشتم اعتماد به نفس این راداشته باشه که جلو جمع بره خلاصه کلی با مربی اش هم صحبت کردم و از آن جهت که مربی هم بودم حرف هم را حسابی می فهمیدم و کاملا وضعیت مادرم را گفتم و دفعه دوم خودم هم ورزش کردن گفتم این همه راه آمدم نمی میمیرم که چرا الکی بشینم آنجا بزار ورزش کنم و خلاصه شماره تلفن مربی را گرفتم و مادرم هم گفت دیگر نمی خواهد ادامه دهد و … و به همین راحتی و به همین راحتی بااین همه فاصله واردکلاسی شدم که خدا را بهتر بشناسم نمیدانید چقدر زیباسسسسسسسسسسسسسست
ماچقدر توانایی داریم ما خود خدا هستیم ولی خود را باور نداریم
سلام استاد عزیز و بزرگوار ممنون که با فایل هایی که در اختیارمون قرار میدین باعث رشت و انگیزه و تکامل ما میشید.همیشه دلم میخواست با یه نفر اشناشم که مطالب قران و دین رو به روز و با یه نگاه درست و منطقی برایم توضیح بدهد.از زمانی که با شما اشنا شدم زمانی که قرآن کریم رو مطالعه میکنم با اشتیاق معنی هاشو میخونم و احساس درک بهتری دارم.از بچگی تو ذهنم خیلی باور های اشتباه شکل گرفته بود و دارم رو خودم کار میکنم که بتونم به تکامل از هر ابعاد زندگیم برسم.فایل های رایگانتونم بسیار تاثیر گذار و عالیه.خلاصه شما باعث افتخار ما هستی استاد عزیزم من شخصیت شما و طرز تفکرتون رو خیلی میپسندم و امیدوارم همیشه شاد سالم ثروتمند و سعادتمند در دنیا و اخرت باشید.و بهتر از همیشه بدرخشید.
در این سفرنامه میخواهم از ابراهیم و اعتمادش به ابراهیم بنویسم
یک نکته از ابراهیم در قرآن توجه من را جلب کرد و آن هم در سوره بقره در آیه ۱۳۰ است که خداوند میفرماید:
(و چه کس از آیین پاک ابراهیم روی گرداند به جز مردم بیخرد؟!)
دیگه صریح تر از این خدا بگه که هر کس به من اعتماد کنه مثل ابراهیم برایش شاهکار میکنم؟
واقعا باید قوه تعقل خود را بکار ببندیم تا در مورد شخصیت ابراهیم تعقل کنیم تا با یقین بیشتر در آیین او که یکتا پرستی است وارد شویم زیرا اگر تعقل نکنیم به تعبیر قرآن بی خرد می مانیم و از آیین او به دور می مانیم
حالا ما تصمیم میگیریم که وارد آیین ابراهیم شویم و به مانند او تسلیم باشیم ، مسلما در ابتدای مسیر نجواهای شیطانی میایند و ما را میترسانند و ایمان ما را نشانه میگیرند و وظیفه ما این است که دائما پیام خدا را در ذهن خود تکرار کنیم و با صدای بلند به شیطان تشر بزنیم و بگوییم:
چی میگی ای رانده شده از درگاه خدا ، خودت از درگاه خدا رانده شدی حالا حسودیت میشه میخوام به خدای خودم نزدیک بشم؟ اصلا تو چی میگی من در پناه قدرت خداوند هستم؟
آره اینجوری باید جوابش را داد تا بفهمه اینجا جایش نیست
یه نکته دیگه بگم از حضرت ابراهیم که آزمایشی فکر نکنم سخت تر از این باشه که بخواهد پسر خود را سر ببرد و قربانی کند ولی در این آزمایش به خدا اعتماد کرد و نتیجه اش این شد که خدا پسرش را به او بخشید و او را به مقام امام(پیشوایی)مردم رساند
حالا خدا با این داستان میخواد بگه اعتماد کن به من و خود را تسلیم امر من کن همانطوری که ابراهیم رفتار کرد آن وقت که من ایمان تو را ببینیم کهحرکت کردی شاهکارم را برایت رقم میزنم
اصلا در برابر نجواهای شیطان هم میشه این داستان ابراهیم را مدام در ذهن خود تکرار کنیم و به خود بگیم که خدای من و ابراهیم یکی است تا این ایمان و اعتماد به خدا در ذهنمان رسوخ کند
و در آخر میخوام سخنی از امام جواد علیه السلام بگم در مورد اعتماد به خدا و یه نتیجه قشنگ بگیرم که ایشان فرمودند:
(اعتماد به خدا بهای هر چیز گران است و پلکانی برای رسیدن به هر بلندی است)
خب دوستان دقت کردین وقتی میخوایم وکیلی بگیریم باید بهایی به او بپردازیم ، خب اگر من بخوام خدا را وکیل بگیرم چه بهایی باید بدم؟ آیا پول باید بدم؟ نه خدا که پول نمیخواد ، بلکه بهایی دیگر باید پرداخت و آن بها اعتماد به خداست
تنها بهایی که باید پرداخت اعتماد به اوست و عیار این بها را باید با کارکردن روی خود باارزش تر کرد
خدایا توکل و اعتمادی راستین به خود را به من عطا کن
سپاسگزارم از آقای عباس منش و خانم شایسته بزرگوار و عزیز و تیم اجرایی سایت🌹🌹🙏🙏
یه اتفاق جالب افتاد: اولین کامنتی که برای سفرنامه نوشتم در مورد تردیدم برای خرید ۱۲ قدم بود. بعد سفرنامه رفتم مقدمه محصول رو گوش دادم که استاد گفتن اگه تردید دارین نشانه بخواین.
نشانه: من دیروز داشتم در مورد تردید و خرید دوره ۱۲ قدم با خواهرم صحبت میکردم یهو مامانم اومد گفت موبایلت داره زنگ میخوره. رفتم از اتاقم برش داشتم. (به نظرتون چی دیدم؟)
پیام روی گوشی: اولین قدم ۱۲ قدم رو بخر.
چند ثانیه هنگ بودم بعد یادم افتاد که اینو چند روز قبل خودم به صورت هشدار زنگ، روی گوشیم ثبت کرده بودم. درست وقتی که داشتم دربارش حرف میزدم هشدار داد.
(بزودی میخرمش)
قشنگ ترین جمله از این فایل که خیلی به دلم نشست:
من پشتم به خدا گرمه
به نظرم این جمله خودش عزت نفس آدم رو بالا میبره.
من پشتم به خدا گرمه.
آهای نگرانی و ترس و امواج منفی، من ازت نمیترسم. میدونی به کی وصلم؟ خدا حامی منه. آخیش همه چی رو سپردم به خودش.
و این جمله هم خیلی درست و آموزنده بود:
تفاوت آدمها در ترسهاشونه. در واقع یکی میترسه یه قدم برای تغییر زندگیش برداره و یکی با کله میره سمت تغییر و میگه خدایا خودمو سپردم به تو و خیالم راحته هوامو داری.
اتفاقا در مورد همین موضوع منطقه راحتی هم داشتم با خواهرم حرف میزدم که به نظرت همین الان میخواستی میتونستی چمدونت رو ببندی و بری. (منظورم یه چیزی شبیه مهاجرت به شهر دیگه بود) گفت آره خیالم راحته میتونم خودم پولمو دربیارم.
من گفتم من الان این اعتماد به نفس رو ندارم که میتونم کامل همه چیزو بذارم و برم و خیالم راحت باشه که میتونم خرجمو در بیارم.
حالا نکته اش: دقیق یادم نیست توی فایل روز دوم سفرنامه شنیدم یا توی یه فایل دیگه اما مضمون فایل این بود. خدا روزی تو رو میده هرجا که باشی.
من اون لحظه که گفتم نه الان نمیتونم فکر کنم قدرت رو از خدا گرفتم دادم به شیطان یادم رفت اونی که اینجا داره روزی منو میده خداست. من هرجایی برم اون هنوزم خداست و بازم روزیم دسته اونه.
خوبیه همراهی با این سایت فرکانس بالا اینه که جدیدا خیلی عالی می تونم مچ ذهنم رو بگیرم. و این خیلی کار رو راحت تر میکنه. آگاهی، تغییر ایجاد میکنه.
ازتون ممنونم که در جهت افزایش آگاهی (هرکی که در مدارش هست) تلاش میکنین.
و یه تشکر ویژه از مریم جان که به طرز شایسته ای سفرنامه رو مرتب کردن. من یاد مدل تمیز و مرتب کردن خونه افتادم که میگفتن وسایلی که بیشتر نیاز میشه رو دم دست میذارن. خیلی برام شادی آور و جذاب بود که فایل روز اول مربوط به عزت نفس بود که خیلی مهمه.
ان شاءالله بیشتر و بیشتر موفق و شاد باشین
ما هم نتیجه های عالی بگیریم و بیایم اعلام کنیم و دسته جمعی بگیم خدایا صدهزار مرتبه شکر برای مداری که توشیم برای فرکانس عالی که میفرستیم و برای نتایجی که میگیرم شکرررت.
در خصوص حضرت ابراهیم و بحث انجام اعمال با یقین کامل و علی الخصوص به قربانگاه بردن فرزندش سوالی داشتم که خاستم مطرح کنم:
میدانیم که به قربانگاه بردن حضرت اسماعیل از اول تا آخرش با وسوسه هاس شیطانی همراه بود و تقریبا با هر ندایی از طرف خدا شاید 10ها وسوسه نیز از طرف شیطان صورت میگرفت .میدونیم که تشخیص ندای درونی و ندای الله و یقین به پروردگار میتونه رمز پیروزی ابراهیم باشه ولی و مسلما وسوسه های شیطانی هم خیلی حرفه ای تر از وسوسه های همیشگی میتونه باشه .
استاد میخاستم بدونم واقعا اون نکته اصلی که ابراهیم ندای خدا رو از وسوسه شیطانی میتونست تشخیص بده چی هست و این کمک بزرگی برای ما باشه تا بتونیم وسوسه های شیطانی رو که همیشه در ذهن ما جولان میدهد رو تشخیص دهیم بتونیم به مسیر تکامل خودمون ادامه بدیم.
بنده احساس کردم پاسخ شما رو میدونم چون چند روزه خودم خیلی درگیر این مسئله بودم.
اولا ندای شیطان اصلا وجود نداره اصلا شیطان رو از ذهنتون حذف کنید شیطان کیه؟ فقط ترس های شماست. وجودش رو حساب نکنید و بزرگش نکنید و ازش نترسید که یه وقت وسوسه کنه.
فقط این نکته که از هرچی بترسید و هرموقع بترسید دارید از خدا دور میشید و هر موقع دلتون گرم شد و اروم بودید بدونید به خدا نزدیک هستید. ترس ناشی عدم باور به خداست و توانایی او.
این پاراگراف بالا رو 1000 بار باید بخونیم تا یادمون باشه.
فکر میکنم وقتی ایده ای به ذهنمون میاد و احساس خوبی بمون میده این ایده از طرف خداست و وقتی بیشتر فکر میکنیم و میگیم اخه چطور ممکنه یا به فلان دلیل نمیشه اون وسوسه و ترس است(ترس رو میتونید شیطان معنی کنید). پس الهام خدا همیشه اولش و با احساس خوب میاد و شاید بدون دلیل و ولی ما یه فکر تو سرمون میگذره که میگه نمیشه، نمیتونی و اینجا باید بگیم یعنی میگی خدا نمیتونه؟ یعنی میگی خدا زورش نمیرسه و داستان معجزه دریا موسی رو یا بقیه معجزات پیامبران رو مرور کنیم و بگیم اصلا خدا بدلیل و منطق نیاز نداره(شیطان منطقیه یکم!). یعنی میگی خدا قدرتش رو نداره؟ نه، داره و میشه، پس اول یه ایده عالی با حس خوب و شاید بی دلیل منطقی میاد بعد وسوسه با دلیل منطقی دیگه ما فقط باید اون اولی رو باور کنیم و اینکه هرچیزی بعد اون ترس ایجاد کرد از خدا نیست.
یک مسئله دیگه اینکه الهام زیاد تکرار میشه.
نکته بعدی با یک مثال واقعی از خودم
تو خیابون داشتم رد میشدم یهو چشمم به یه تابلو کلاسی خورد و یه حس عالی بم دست داد که برم داخل ساختمون یه سرو گوشی اب بدم(الهام)
یه حس دیگه پشت سرش اومد گفت چرا میخوای بری این کلاس بدرد الانت نمیخوره پولت میره و الان نیازی هم بش نداری، (ترس)راست هم میگفت ها ولی اصلا مهم نیست که راست میگه چون الهام اولیه خوب بود.
به هر حال اومدم بیخیال بشم و برم چند قدم رفتم که احساسم خیلی بد شد(یه نشونه دیگه اگر نخوای الهام خدا رو انجام بدی حالت بد میشه و اگه خیلی حالت بد شد یعنی کار خیلی مهمی باید انجام میدادی و اگر کمتر بد شد کمتر مهم بوده) در پاسخ گفتم یعنی خدا دروغ بهت الهام کرده؟ یعنی داری میگی خدا تو الهامش اشتباه کرده؟(چون حسم خوب بود میدونستم الهام خداست)
سریع آگاه شدم و برگشتم که برم تو و حالم دوباره رو به خوبی رفت و خوب شد. اونجا بسته بود.رفتم فردا هنوز الهام ادامه داشت رفتم ثبت نام کردم با اینکه منطقی نبود و نمیدونستم چرا … اخرش یه موقعیت بزرگ اونجا واسم بود که اصلا ربطی به کلاس نداشت و کلاس رو هم کنسل کردم…
نکته دیگه هر وقت یادتون اومد زود برگردید دیر نشده اشکال نداره که اولش اقدام نکردین و ناراحت از دست رفتن اون موقعیت نباشین.
هر وقت شاد تر هستین و اون الهام شادی بیشتری رو در شما بوجود اورد یعنی بیشتر از طرف خداست. اگر هم ناراحت هستین ولی ایده اومد که یه لحظه خوشحال شدید خوبه و همون رو انجام بدید.
همیشه یه لحظه فکر کنید اگر الهامی رو انجام بدید، اگر فکری رو که بسرتون زده انجام بدید بعد از انحام و شدنش حالتون خوبه یا بده؟…
فایل های رایگان هدف گذاری رو هم استفاده کنین چون اونجا گفته خدا موافق هر کاریه و کمکمون میکنه، ایمانمون رو بیشتر میکنه.
الان دو ساعت و نیمه که دو تا کامنت تو این صفحه گذاشتم، کامنت قبلی هم بخونین خوبه.
موفق باشین و نمیدونین پاسخ بسوالتون چقدر به من کمک کرد و ذهنم شفاف شد.
چقد کامنتتون بهم حال داد خیلی چیزا آموختم و چقد قشنگ بهم فهموندی که شیطان هیج قدرتی از خودش نداره و هیچ غلطی نمیتونه بکنه تا ما خودمون نخوایم و گفتی شیطان وجود نداره این ترس و نگرانی های ما بهش وجود میده و مارو از خدا دور میکنه با این حرفا بزرگتر شدم قویتر شدم خداروشکر چنان آماده ام که حرفای خوب یهویی مثل آمپول تورگی میزنن میره تو وجودم نهادینه میشه خداروشکر که خاک درونم بسیار حاصلخیز شد و بذرها با هر آبیاری و نم و نوری چه کم چه زیاد بسوی آسمان در حال رشدن الهی شکرت برای این آگاهیی نابی که بوسیله دوستان باعشقم بهم تزریق میشه اونم تورگی الهی شکررررررت
علی جان دمتگرم به مثال عالی و راهکار عالی تون دمتگرررررم.
-نجوا تنها از ناحیهی اهریمن است و میخواهد مؤمنان را غمگین و اندوهناک سازد! امّا هیچ زیانی نمیتواند بدیشان برساند مگر این که اجازهی خدا در میان باشد. پس مؤمنان باید به خدا توکّل کنند و بس.
به نسبت اینکه ارتباط مابا منبع الهی قوی ترذو نزدیک تر باشد خداوند فاصله ای بین مشرق و مغرب بین ما و شیطان می اندازد و شدت و حجم این وسوسه ها کاهش می یابد ، الهامی که از سوی پروردگار است در یک لحظه به قلب انسان وارد می شود و قلب محکم شده و آرامش می گیرد ، اما الهاماتی که از سوی شیطان است موجب استرس و افزایش افکار ذهنی شده و انسان را دچار شک و تردید می کند و اصولا شیطان ما را به سمت خیر دعوت نمی کند در ابتدای روز و انتهای شب از شرشیطان به خداوند پناه ببرید و همواره در امان خداوند قرار می گیرید ، خداوند بنده ای را که به او پناه می برد به دست شیطان نمی سپارد
دو عالم را برون کردند از دل پاک
برون کردند تا جای تو باشد
اگر وابستگی هایمان قطع شود دل خانه ی الهامات خداوند می شود
چقد پاسختون زیبا بود چقد به دلم نشست خلاصه ووبسیااااار مفید بهم یاد دادی که شیطان وجود ندلره این ذهن منطقی ماست که شیطان وومیسازه و اگه به خدا پناه ببریم خداوند هرگز نمیزاره دست هیچ بند و بشری شرور و شیطان رجیمی به بنده مومنش برسه بنده ای که روز ووشب ذکر اورا میگوید و به صبر وصلات و زکات روی میاورد و خودشو به خدا وصل میسازد و به دست هیچکس جز خودش نمیسپارد خیلیییییییی لذت بردم ازاین پاسخ نابت
و اونجایی که گفتی اگر وابستگی هایمان را قطع کنیم دل خانه الهامات خدا میشود چقد لذت بردم واقعااااا آفرین برتو دوست خوبم هم پاسخ شمارو تو دفترم قشنگم نوشتم هم پاسخ علی آقا آرام و که خیلی شبیه هم و بسیاااااار زیبا و مفرح بخش و دلگرم کننده بود دورود و صددرود بر شما دوستان گلم خدا استاد و ما رو برای هم اینجا دور هم برای روشنایی بخشیدن و دلگرم کردن هم نگهداره انشالله…..
با تشکر و قدردانی از دوستان بزرگوار بخصوص سرکارخانم شب خیز و جناب آقای ملک
نکات خوب و عالی رو بیان کردین و در خیلی مواردکمک کار و راهگشا خواهند بود.
دوستان عزیز به نظر من این موارد در تصمیم های بزرگ خودش رو نشون میده ولی در زندگی روزمره که هزاران تصمیم کوچک و معمولی میگیریم و همشون رو در عین آرامش و با حوصله و حتی در خیلی موارد با چاشنی منطق هم همراه میکنیم تشخیص این موارد لااقل برای من کمی دشواره .دوستان تصمیم رو معمولا در دوراهی میگیریم در زمانیکه شک و تردید داریم زمانیکه صلاح و غیرصلاح قاطیه همه
در کارهای ریز و کوچک زندگی از خداوند طلب فرقان کنید فرقان یعنی تمیز و تشخیص راه درست از نادرست حتی در کارهای کوچک، آیه ای در قرآن به همین مضمون داریم
احساسات ما در هر لحظه راهنمای ما هستند. اگر وقتی می خواهید به جایی بروید یا حتی تلفنی به یکی از دوستانتان بزنید اگر. احساس کردید یک نیروی مثبت به شدت جلوی شما را می گیرد دست نگه دارید و از قانون سوال استفاده کنید مثلا به خداوند بگویید خدایا راه درست چیست ؟ و خداوند همواره از طریق الهامات یا نشانه ها راه را به شما نشان می دهد این را مطمعن باشید
وقتی می خواهم وعده ی غذای روزانه ی منزل را درست کنم برعکس بسیاری از خانم ها هیچ وقت انرژی فکری زیادی نمی گذارم که حالا چه چیزی. درست کنم. بلکه سوالم را از خداوند می پرسم ، به این صورت که خدایا امروز چه غذایی درست کنم؟؟ و همیشه به سرعت خداوند به من پاسخ می دهد که چه غذایی را انتخاب کنم ، گاهی اوقات خداوند سکوت می کند. من هم دست نگه می دارم و غذایی درست نمی کنم جالب اینجاست که شوهرم تماس می گیرد و می گوید امروز ظهر ناهار مهمان من به رستوران برویم یا بستگانم ما را مهمان می کنند ، این تکنیک را از کتاب های راندابرن و کاترین پاندر یاد گرفتم
کتاب های معجزه سپاسگزاری و کتاب هایی که نویسنده اش ، استر هیکس است چون آیشان فردی هستند که با مراقبه به شهود الهی رسیده اند و در سایت استاد عباس منش بزرگوار وجود دارد و واقعا بی نظیر هستند
کتاب صوتی ((راز قدرت )) نوشته ی راندا برن که از طریق اینترنت آن را دانلود کنید و زندگی مرا متحول کرد
ابراهیم دستور خدا رو دریافت کرد و این شد هدف ابراهیم .
و فقط به نداهایی گوش میداد که در راستای هدفش بود و کاری به نداهای مخالف نداشت چون وقتی تصمیم به کاری میگیری و اونو هدف خودت قرار میدی حتما و صد در صد نجواهای شیطان شروع میشه و قوی تر از قبل میخاد تو رو از هدفت باز داره. اما ابراهیم فقط و فقط به هدفش توجه میکرد و هرچه اورا از هدف و خواسته اش دور میکرد . توجه نمیکرد.
استاد در بسته هدفگذاری اینو کاملا توضیح دادن که وقتی میخواهی به سمت هدفت بری، اگر از آسمان سنگ هم بباره تو راهتو برو. وقتی با باور و ایمان راهتو ادامه بدی و سنگها و موانع توجه نکنی اونا خودشون ازبین میرن و حل میشن.
با سلام خدمت استاد عباس منش و تیم قویشون و همچنین همه ی دوستان عزیز که قدم در راه رشد ،تعالی گذاشته اند.
موضع تمایز وسوسه ها و ندای الهی : ذهن بیشتر ما ها در هر لحظه در حال نشخوار های ذهنی و قضاوت ها خیال پردازی ها و وسوسه ها …… غیره میباشد همه این اوهام در هر فرد بر میگرده به فرهنگ و طرز فکر و …. در هر فرد اما تنها زمانی ندای الهی اتفاق میافته که ما در آرامشی قرار بگیریم که تمام منیت های این صداها گرفته شده باشه و من اصلی در آرامش به جوهره ی اصلی خود و تمام هستی ارتباط بر قرار کرده باشه و این چیزی فراتر از یک احساس میباشد و نوعی شادی بدون تضاد در دنیا میباشد(توضیح فرراوان داره و تضاد ها در علم موفقیت کاربرد زیادی داره)
و اما سوالی پیش میاد چگونه انسان این نشخوار های ذهنیو کنار بگذاره که یکی از راهای آن گوش کردن به آنها به طوری که قسمتی مستقل از وجود خود من اصلی خود میباشد و رسیدن به وجود اصیل.
اگر توضیحات گنگ بودند عذر خواهی منو بپذیرید و این توضحاتو به طور مفصل در کتاب های عارفان بزرگ دنیا میباشد از مولانا و شیخ محمود شبستری تا ویلیام بلیک آمریکایی(شاعر و عارف ) تا اشو عارف هندی و بودا میشه پیدا مرد . بدون تعصب میتونید از تمام حرف های بزرگان دنیا استفاده کنید . به قول دکتر الهی قمشه ای شراب حکمت از هر طرف اومد بگیری چه در جام سفالی چه جام بلوری چه از غرب چه از شرق .
وقتی به مسیر رشدم فکر میکنم،متوجه خط مشی میشم که هربار من رو هدایت میکنه که روی چه قسمتی از وجودم کار کنم.یادمه روزهای اول فقط از توحید میگفت.بعدش عزت نفس.بعدش فروانی.بعدش احساس لیاقت.و تا الان که یه حسی درونم همش از صبر میگه.یه صدای واضح انگار که فقط کلمه صبر رو برام مرور میکنه.قران رو باز میکنم آیات صبر رو میبینم.حتی جالب بود که امروز داداشم ساعت 7 صبح بهم پیام داده بود که : اصلا میدونی مفهوم صبر یعنی چی؟!
وقتی به شخصیتی مثل ابراهیم نگاه میکنم فقط اسوه ای از صبر رو میبینم.هر قسمتی از زندگیشون توی هر امتحان الهی که دقت میکنم انگار یه صبر پشت همه اینها هست.صبری که از ایمان و اعتماد 100 درصد به خداوند میاد. نه به معنای زجر کشیدن و طاقت آوردن.بلکه به معنای لذت بردن و اطمینان قلبی از انجام شدن درخواست هست. که برای من یجورایی همون تسلیم بودن در برابر اراده خداونده.تسلیم بودن در برابر قوانین بدون تغییر خداوند.تسلیم بودن در برابر قانون تکامل و زور نزدن.
امیدوارم من هم بتونم مفهوم صبر رو بهتر درک کنم و بتونم اون رو توی تمام قسمت های زندگیم به کار بگیرم.
به نام خداوند خوبیها خداوند بزرگ که ما را افرید و سپس هدایت کرد بی شک ابراهیم که در قران لقب خلیل الله را گرفته است شایسته این عنوان میباشد و سخترین کار ممکن و یکی از دشوارترین حالتهای امتهان الهی میباشد که سربلند از ان بیرون امد و توانست از بهترین انچه که داشت بگذرد به همین جهت به خدا رسید و این بدین معناست که باید رای رسیدن به خواسته هایمان و اهدافمان از بهترین انچه که داریم مایه بگذاریم و بخاطر اهدافمان بهایش را بپردازیم حالا هر په هدف بزرگتر باشد بهای ان باید بزرگتر باشد امیدوارم در این مسیر بتوانیم با الگو گرفتن از حضرت ابراهیم و برسی ابعاد شخصیتیش و همچنین نمونه های دیگری مثل حضرت زینب در واقعه کربلا و شیوه زندگی افرادی چون استاد عزیز اقای عباس منش بتوانیم در مسیر توحید و ایمان به خدا حرکت کنیم و به جایی برسیم که مثل حضرت ابراهیم بتوانیم از همه چیزمون در راه خدا بگزریم و اطمینان دارم که خداوند بیشتر از ما میخواهد که موفق باشیم من به شخصه از زندگی استاد بسیار درس گرفتم و همیشه در ذهنم زندگی این انسان بزرگ را مرور میکنم و خدا میداند که خیلی از زندگی و درسهایی که من ازش یاد گرفتم نتیجه دارم میگیرم و هر روز این اگاهیها و نتایج پر رنگتر میشوند و هر کسی با درک صحیح قوانین الهی و کار کردن روی خودش میتواند یک ابراهیم باشد باز هم از استاد عزیز که صادقانه تجارب زندگیش را با فایلهای بسیار زیبا در اختیار ما میگذارد تشکر میکنم و این عید بزرگ را به همه دوستان عزیزم در سایت عباس منش و تمام مردم جهان تبریک عرض میکنم و از خداوند بهترینها را در این روز عزیز برای شما ارزو میکنم روزتان شاد
آقای سبزوار شکر سلام عید بر شما هم مبارک به حقیقت امام حسین (ع) و حضرت زینب (س) ، اسماعیل ها در صحرای کربلا در راه هدف والایشان قربانی کردند و واقعا چه مقام تسلیمی و چه خلیل الله هایی
سلام به استاد عزیزم و همه بچه های عزیز و پرانرژی.
من این مورد رو میخوام هر سری توی تمام کامنتهام بنویسم تا هم یاداوری و تکرار برای خودم باشه و هم بچه های سایت میخونن با این چهارچوب کامنت در مورد فایل بنویسن تا به رشد خودشون کمک بشه👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇
👈👈 من میخوام از این به بعد سبکم در نوشتن کامنت توی همه دوره ها و فایلها طبق این چهارچوب باشه، به این شکلی که استاد توی دقیقه 55 فایل جلسه دوم ثروت 1 میگه:
هرکجا توی فایل که به یک درکی رسیدی، stop کن و بیا
درک ت رو بنویس،
تصمیماتی که باید بگیری رو بنویس،
مثالهایی که به ذهنت میاد رو بنویس،
الگوهایی که به ذهنت میاد رو بنویس،
یعنی این نباشه که فقط گوش کنی مثل رادیو،
هرکجا که یک ایده ایی امد،
یک درکی کردی،
یه چیزی رو فهمیدی،
در مورد رفتاهای خودت در گذشته چیزی فهمیدی
یا هرچی که بود همونجا stop کن و بنویس، بذار که اینجوری رشد کنی.
زود نخواه که بری سراغ جلسات بعد،
چون تا وقتی که ما تغییر نکنیم، نتایج تغییر نمیکنه، برای تغییر هم ما باید واقعا روی خودمون کار کنیم، روشش هم همینه که درکی که از فایلها بدست میاریم رو بنویسیم. اولش شاید درک کمتر باشه ولی هرچقدر که کار میکنی و هرچقدر بیشتر در مدار قرار میگیری درک ت بیشتر و بیشتر میشه.
🔸درک من تا دقیقه 2:28 این فایل
وقتی استاد پرسیدین چند نفرمون حاضریم فرزند شیرخوارمون و همسرمون رو وسط بیابون بدون آب و علف رها کنیم؟؟؟
ذهن من بدون فکر کردن گفت نه اصلا….
یعنی یه لحظه که خودم رو توی اون شرایط گذاشتم به ذهنم نیومد که خدایی هم هست و میخواستم با عقل منطقی خودم تصمیم بگیرم، در صورتی که نه تنها با عقل منطقی و محدود خودم نمیتونم تصمیمی بگیرم بلکــــــــــــه وابستگی که به همسر و مخصوصا به فرزند بوجود میارم(این نکته مهمی هستاااا، بوجود میارم نه اینکه بوجود میاد…. من بوجودش میارم. نمیخوام الکی بُلُف بزنم بگم نه من اگر با کسی باشم وابسته نمیشم یا اگر بچه داشته باشم وابسته ش نمیشم، اتفاقا میشم، دوتا برادر کوچیک دارم که یکی شون الان 8 سالش و یکیشون 13سال و من خودم 28 سال یعنی خودتون اختلاف سنی رو درک کنین یه جورایی انگار فرزندای خودم هستن و خب واقعا وابستگی رو دارم بهشون.) و نکته دیگه اینکه چقدرررررررررررررررر توی اون لحظه نجواهای مختلفی بیاد از اینکه اگر راهزنی یا دزدی یا یه مردی بیاد همسرت رو آزار بده، یا اموالی اگه داشته باشه غارت کنه یا اصلا فرزندت رو غارت کنه، یا اگر مورد حمله موجود وحشی قرار بگیره، یا آب نیست و از تشنگی اگر بمیرن چی و کلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی نجواهای دیگه که الان دارم بهشون فکر میکنم واقعا توی اون لحظه توی بیابون خیلیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی باید ایمان قوی داشته باشی که بتونی رهاشون کنی و خدای درونت گوش بدی………. همین الان موهای تنم سیخ شد وقتی دارم به این جنس از ایمان فکر میکنم…… همچین جنس ایمانی داشته باشی به خداوند واقعا کارایی میکنی که اکثریت مردم بهش نمیگن کار بهش میگن معجزه دیگه …..
🔸درک من تا دقیقه 6:27
“استاد تا اینجا در مورد این توضیح میدادین که بیراه هم نیست که همه مردم زندگی شون شده بچه هاشون و از خودتون گفتین که اگر حاضر باشم برای نجات فرزندم بمیرم بدون هیچ شکی اینکارو میکنم ولی نمیتونه هدف زندگی یک فرد بچه هاش باشن و بهترین حمایت از بچه هامون اینه که حمایتشون نکنیم.”
خب استاد من خودم تا یه زمانی تک فرزند بودم و هم حمایت شدم و هم حمایت نشدم، اما با اینکه تک فرزند بودم بنظر خودم خانواده م مثل بقیه خانواده های دیگه رفتاری نداشتن که لوس باشم یا نتونم کارای خودم رو بکنم اتفاقا برعکس این قضیه امااااااا یه چیزی رو که حمایت بیش از حد کردن در مورد موضوع درسم بود.
فکر میکردن اگر که من فقط درس بخونم و کاری نکنم(منظورم از کار اینه که بیرون سر یه کاری نرم، مثلا در مغازه ایی، یا فنی یادبگیرم که ازش پول در بیارم و …) و در راحتی از این شکل باشم که دغدغه نداشته باشم توی درسم پیشرفت میکنم و ……. حالا من چون بسکتبال حرفه ایی بازی میکردم شرایطم جوری بود از کلاس 4م ابتدایی باید شهرهای مختلف میرفتم و خب این قضیه من رو خیلی قویتر کرده بود و اجتماعی تر نسبت به بچه هایی که همین روش خانواده شون انجام میدادن ولی اونا فقط توی خونه بودن و درس میخوندن. من رفتارهای مختلف رو درک کردم، گاهی اوقات خودم باید توی اون سن کم تنهایی میرفتم شهرهای دیگه، من زمانی هم که تهران زندگی میکردم با اینکه خانواده م از لحاظ مالی خوب بودن ولی من رو بدون سرویس میفرستادن مدرسه. یعنی من باید از خیابون شیخ صفی پیاده میرفتم خیابون ملک نرسیده به هفت تیر و مدرسه م اونجا بود. از کلاس اول ابتدایی تا سوم ابتدایی من پیاده میرفتم و برمیگشتم یا بهم پول میدادن ماشین شخصی و تاکسی سوار میشدم و اینطوری نبود که با سرویس برم و بیام.
اما میگم چون زمان آخرای راهنمایی و دبیرستان و مخصوصا نزدیک کنکور اصلا اجازه نمیدادن و منم خب پذیرفته بودم، یعنی کاملا درک میکنم که تقصیر خودم بوده و من باید خودم زندگیم رو میساختم اینم برای این میگم چون دوستانی دارم الان که خانواده های خوب به بالایی بودن و از لحاظ مالی خیلی خوب بودن ولی فرزندشون چون دوست داشت منبع درامدی برای خودشون داشته باشن از همون زمانِ راهنمایی یا دبیرستان یواشکی کار میکردن و پول میساختن…. پس منم میتونستم اینکارو بکنم اگر نکردم بخاطر خودم و ترسهام بوده نه خانواده م…
ولی میخوام بگم حمایت بیش از اندازه چه ویژگی هایی ایجاد میکنه برای فرزندان.
اتفاقا همین دو روز پیش یک مقاله خیلیییی عالی رو یک روانشناسی به فارسی ترجمه کرده بود که منتظر بودم اینو به عنوان کامنت برای یه فایلی بنویسم و الان هدایت شدم به این فایل
اون مقاله این بود از قول دکتر امید امانی:
Developmental cognitive neuroscience
Journal homepage :
…..
Maternal overprotection in childhood is associated with amygdala reactivity and structural connectivity in adulthood
Madeline J. Farber
از جالب ترین پژوهش هایی که اخیرا خوندم، مقاله دکتر مدلین فاربر(Farber) و همکارانش از دانشگاه دوک بود. این پژوهشگرا دنبال این بودن ببینن محافظت بیش از حد والدین چه تاثیری رئی ساختارهای مغزی بچه میگذاره!، واسهش خوبه یا بد!، خیره یا شر! “بچه مامانی بودن به نفع مغز کودکه یا به ضررش”.
برای رسیدن به جواب این سوال، پژوهشگرها مطالعهی جذاب و پر سر صدایی رو به راه انداختن. روش کارشون هم اینطوری بود که از تعداد زیادی دانش آموز و دانشجوی سال آخر دعوت کردن تا در یک مصاحبه مربوط به تجربه زندگی شرکت کنن و طی چند مصاحبه عمیق ازشون در مورد روابط با پدر و مادرها طی دوره بچگی پرسیدن و در نهایت از بین همه شرکت کنندهها، 312 نفر رو که اندزه محافظت کننده (Overprotection) قرار داشتن و بدون اجازه پدر/مادر حق آب خوردن نداشتن رو انتخاب کردن و ازشون درخواست کردن تا برای تصویربرداری از ساختارها و عملکر مغزی در دستگاه fmri قرار بگیرن و همزمان با ارائه یک مجموعه تصاویر محرک از موقعیت های مختلف هیجانی(ترس، عصبانیت، تعجب، خنثی و …) شروع کردن به اسکن ساختارهای مغزی این گروه از بچه های دیروز و بزرگسالان امروز… خروجی کار نشون میداد، حمایت زیاد و بی مورد والدین از بچهها در سنین کودکی و نوجوانی، ناحیهایی از مغز بچه ها به نام آمیگدالا(Amygdala) که مسئول ترس و واکنش های هیجانیه و در موقعیت های ترسناک و بحرانی فعال میشه رو پرکارتر میکنه و بچه هایی که طی دوره کودکی و نوجوانی والدین بیش از اندازه محافظت کننده یا به اصطلاح هلیکوپتری داشتن و بدون اجازه والدین حق نداشتن قدم از قدم بردارن و همیشه و همه جا باید جواب پس میدادن، آمیگدال پرکارتر و فعالتری داشته و موقعیت ها رو پیش از اندازه ترسناک ارزیابی میکردن.
نتیجه : محافظت زیاد و بی مورد والدین از بچه ها، زمینه ساز پرکاری ناحیهی مربوط به ترس مغز(آمیگدال) اونها در سنین بعدی شده و بزرگسالهایی ترسو، کم جرئت و جسارت رو پرورش میده که تو موقعیت های بخرانی به جای سینه سپر کردن و دریدن قلب بحران، یه گوشه یخ میکنن و دنبال راه در رو میگردن.
یه بزرگسال ترسو و کم جرئت به سختی تصمیم میگیره! به سختی مسئولیت قبول میکنه! و به سختی متعهد میشه و اجرا میکنه! مسئولیت تمام کارهاش رو قبول میکرده! و به جاش اجرا میکرده….
/
خب حتی علمی هم میبینیم که این موضوع ثابت میشه که حمایت الکی و بی جا و نادرست چه ضربه های سنگینی به بچه هامون میزنه.
🔸درک من تا دقیقه 7:35
استاد: ” ابراهیم باور داره که خدا حمایتش میکنه، تفاوت ابراهیم با همه اینه که تسلیمِ….”
در مورد این یک خط نمیدونم چی بگم….؟؟؟؟
واقعا چی میتونیم بگیم؟؟؟؟ من فکر میکنم هرچی بگیم فقط حرفِ… نمیخوام صفر و یک بهش نگاه کنم یا خودخوری کنم بگم خاک تو سر من و مقایسه بکنم و …….. فقط میخوام بگم به خودم که مهرداد خودت رو نزدیک کن به یک، ما نه یک هستیم و نه صفر بلکه فقط بین صفر و یک هستیم و بهترین حالت زندگی همینه که خودمون رو به یک نزدیک کنیم ولی چجوری؟؟؟
جواب ش استاد داد توی این یک خط
خدارو باور داشته باشیم که حمایت میکنه، باور داشته باشیم که جوابهارو بهمون میگه، باور داشته باشیم که هیچ وقت نمیتونه دوستمون نداشته باشه، باورکنیم همیشه پیشمونِ کنارمونِ، باور کنیم بهترین هارو میخواد و از ما مشتاق تر که به زندگی طبیعی که سرشار از نعمت و برکت و ثروت خوشبختی و سعادت و ارامش برسیم، از ما مشتاق تره که ساده و آسون و لذت بخش زندگی کنیم و از مسیر لذت ببریم، باورش کنیم که وهاب و بینهایت میبخشه بدون اینکه حساب و کتابی بکنه، باور کنیم فراوانی ش رو، باور کنیم که مدیریت کل کیهان و جهان با اونه، بعدش از چی بخوایم بترسیم ؟؟؟ چرا به ذهنمون این اجازه و قدرت رو بدیم که بهمون تسلط پیدا کنه که اینارو نبینیم؟؟؟ باید باورش کنیم که هرلحظه داره کمکمون میکنه و بهمون نعمت میده، مارو از خیلی بلاها دور نگه میداره فقط شرطش اینه که هی بیشتر و بیشتر تسلیم ش باشیم.
حالا تسلیم بودن در مقابل خدا یعنی چی؟؟؟؟؟ واقعا یعنی چی؟؟؟؟
تسلیم از نظر من یعنی چنان درونمون حسش کنیم مثل حسی که دوران بچگی به مامان و بابامون داریم که کنارمون هستن و خیالمون کاملا راحت و هیچ دغدغه ایی نداریم و نگران هیچی نیستیم چون خاطرمون کاملا جمع که اونا هستن و هیچ اتفاقی برای ما نمیفته دقیقا باید همچین باوری و یقین درونی به خداوند و قدرت خداوند و فراوانی خداوند داشته باشیم.
تسلیم ممکن معانی و تعریفهای دیگه ایی هم داشته باشه اما این چیزی که من الان درونم باور دارم، تسلیم یعنی حال خوب، یعنی احساس خوب
چون وقتی بچه ایی و میدونی مامان و بابات هستن و مراقبتن حااااااااااالت خیلییییییییییی خوبه، خیلییییییییییییییی کِیف میکنی، خیلی خوشحالی… خیلی روی غلتکی، خیلی انرژی داری، خیلی پروووو بازی در میاری برای بقیه حتی بزرگتر از زبونت حرف میزنی یا دعوا میکنی با بچه های دیگه چرااااااا؟؟؟؟ چون میدونی یه مامان و بابایی داری که همیشه حواسشون بهت هست، همیشه دوست دارن باید همچین یقینی داشته باشم
ولی
ربی که مارو آفریده عشقش به ما مثل پدر و مادر و بقیه شرطی نیست، عشقش خالصِ، بخاطر ما همه چی رو خلق کرده، همه چی رو در اختیارمون قرار داده، مارو جانشین خودش کرده، بهمون قدرت آزادی و انتخاب و ساختن هر شکلی از زندگی رو داده، حتی بهمون سیستمی بودنش رو داده که طبق دستورات این سیستم، طبق شرایط بازی کنیم که بهترین نتیجه رو داشته باشیم، که از بهترین و راحت ترین و لذت بخش ترین و ساده ترین مسیر زندگی رو زندگی کنیم….
این اوس کریم ما هیچوقت از ما ناراحت نمیشهههه هاااااا برعکس پدر و مادر، هیچوقت از ما روی برنمیگردونه، هیچوقت تنها نمیذاره بلکه همیشه و هرلحظه با ماست، فقط باید طبق سیستمش جلو بریم همینننننننن. سیستم خداوند بی نقص، بی خطاست، ثابتِ، همیشه ثابتِ تغییر نمیکنه فقط ما باید خودمون رو باهاش هم جهت کنیم وگرنه اون همیشه با ماست.
🔸درکم تا دقیقه 13:04
این فایل واقعا دیوونه کننده ست، فوق العاده ست، یه گنج بینظیرررررررررررررررررررره، دلم میخواد بترکمممممم
استاد: “تسلیم باشیم، تسلیم بودن یعنی احساس خوب داشتن، وقتی بدونم خداوند حمایتم میکنه من حالم خوبه، وقتی یقین دارم که وارد ترسهام بشم، زمین نمیمونم این بهم احساس خوب میده، تسلیم بودن یعنی آرامش، یعنی ادامه دادن به مسیر….”
خدارو شکر میکنم قبل از اینکه ادامه فایل رو ببینم قبلش درکم رو از تسلیم بودن گفتم و مثالی که میتونستم درکم رو انتقال بدم، انتقال دادم.
من قشنگ یادمه وقتی مامان و بابام کنارم بودن همه کار میکردم، چون جسارت پیدا میکردم و زمانی که نبودن این جسارت کم میشد.
دقیقا باید جنس ایمان و یقین م به خداوند این شکلی و فراتر باشه، به قول استاد به من بگن بیا انگشت داداشات رو نه اینکه قطع کن بلکه یه برش عمیقی بده من نمیتونم چه برسه بیای گردن بچه خودت رو با چاقو بِبُری…. اخه فکرش رو بکن چقدررررررررررررررررر ابراهیم خودش رو میشناخته، چقدر به خودش تسلط داشته به احساساتش تسلط داشته و چقدررررررررررررررررر خودش رو سپرده بودههههههه
رهااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
این کلمه رها بودن عجیب حسی بهم میده…
وقتی کلمه رها بودن رو میشنوم، وقتی استاد میگه تسلیم بودن یعنی رها باشی فقط احساس خوب توی ذهنم میاد
چون بنظرم شرط رها بودن یعنی فقط احسسسساااااااااااااااس خوب داشته باشی…
احساس خوب چجوری بوجود میاد؟؟؟
با آشکار کردن داشته هات برای خودت، یعنی تمرکزت بذاری روی داشته هات، یعنی مهرداد خان داشته هات رو ببین، کور که نیستی؟؟؟ هستی؟؟؟ نیستی دیگه… داشته هات ببین عزیزم، ببین تو خیلیییییییییییییییی بیشتر از اون روزهای قبل استاد داشته داری، داشته های تو خیلی سطح شون بالاست، ببین اینارو، شکرگزارشون باش، قران ابراهیم رو مثال میزنه که شکرگزار بود و مشرک نبود.
دلم میخوااااااد داااااااااد بزنم…. این فایل روانی میکنه ادم رو بخدااا…اینقدرررررر حس خوب و ایمان و یقین ایجاد میکنه دلت میخواد هر لحظه بشنویش و عمل کنییییییی عمل عمل عمل عمل عمل عمل…………. آهاااااااااای مهرداد عمممممممممممممممممممممل میفهمی مهرداد
عمــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــل کن عزیزم….
حرف قشنگ رو همه خیلییییییییییییییی خوب بلدن، ماشالله تو هم که استاد حرف خوب زدنی….
عمل کن قشنگ من، عمل کن نتیجه بگیر با نتیجه هات بیا بگو تسلیم بودن یعنی چی
اون موقع استاد هم ازت انرژی میگیری، اون موقع ست که جهان مقابل ت زانو میزنه، اون موقع ست که وقتی اینجا توی کامنت مینویسی تسلیم یعنی چی… بچه ها که میخونن بیشتر درک میکنن، بیشتر میپذیرین، بیشتر به فکر فرو میرن….
🔸درکم تا دقیقه 14:40
“ما هم میتونیم مثل ابراهیم باشیم، اگر اون تونسته ما هم میتونیم”
ابراهیم چی بود؟؟؟ از خودت بپرس ابراهیم چی بود؟؟؟؟ آیا انسان بود یا نه ؟؟؟ آره انسان بود… پس قبول داری انسان بود؟؟؟ آرره…
پس قبول داری مثل خودت دست و پا و بدن و مغز و قلب و … داشت ؟؟؟ آره بابا قبول دارم…
خب اگر هیچ فرقی نداره و انسان بوده پس یه سری تلاشهای عملی و ذهنی داشته که شده ابراهیم؟؟؟ یه سری درک ها داشته دیگه؟؟؟ آره داشته
خب تو هم همون کارارو بکن، شخصیتت رو مثل ابراهیم تبدیل کن به چیزی که میخوای، مثل ابراهیم باور کن، مثل ابراهیم عمل کن میشی ابراهیم…
پس برای خودت بزرگ نکن هیچ چیزی رو…
چون خدای ابراهیم خدای تو هم هست، دنیایی که تو الان داری توش زندگی میکنی یه زمانی دنیای ابراهیم هم بوده، این زمینی که داری توش قدم برمیداری یه زمانی زمین ابراهیم هم بوده… تازه اون زمان خیلی زندگی از لحاظ رفاه و آسایش و امکانات نسبت به الان ضعیف تر و شاید بدتر بوده و ابراهیم توی اون زمان بوده پس میشههههههههههههههه
اکی مهرداد؟؟؟؟ اره اکی… میشههههههههه باید فقط بیشتر فکر کنم بهش، بیشتر باورش کنم، بیشتر درکش کنم، بیشتر الگو ازش به یاد بیارم و تکرار کنم..
🔸و درک من از صحبت های آخر فایل:
وقتی استاد گفتین در مورد ابراهیم بیشتر مطالعه کنین، در مورد روحیه ش و نگاهش و اینکه خداوند در قران چجوری در موردش صحبت میکنه انگار که رفیق جون جونیشِ…. یه حس عجیب و خیلیییییییییییییییی خوبی گرفتم، یه حس قدرت… یه حسی که انگار دنیا و همه این همه هیاهوی جهان توی درونم خیلی خیلی کوچیک شد و کوچیک حسش کردم…..
این فایل عجیب فوق العاده ست و خیلی وقت بود که ازش یادم رفته بود… ولی الان تحول بیشتر درونم ایجاد کرد…
منم اندازه ایی که تسلیم خداوند بودم لذت بردم و احساس قدرت داشتم و حرکت کردم اما خداروشکر میکنم این روزها خیلی بیشتر توی این مسیر هستم چون دارم عمل میکنم
یه زمانی از دانشگاه توی ترم 7 روزانه دانشگاه صنعتی شاهرود انصراف از درس دادم چون دیدم مسیرم نیست و پا گذاشتم روی همه ترسهام و امید هایی که مدرک خوبه و باید داشته باشی و ……. خیلی جاها با قدرت تونستم “نه” بگم به خیلی هایی که هرکسی جای من بود میگفت بهشون سفت بچسب که کلی میتونی رشد کنی ولی توکلم رو فقط گذاشتم روی خدا…
وارد مسیر علاقه م شدم و کار کردم یک سال و نیم و بعدش علاقه جدیدتر که هم مسیر همون علاقه قبلی ست هدایت شدم بهش و با ایمان گفتم دیگه اون مسیر یک سال و نیم ادامه نمیدم و میخوام این مسیر جدید رو برم و فقط ایمانم رو بستم به خدا و شروع کردم و خدا هم ترکونده برام تا الان و میترکونه فقط من باید با همین ایمان و توکل جلو برم.
درسته بخاطر کم ایمانیم دیر شروع کردم ولی الان دارم با قدرت میرم جلو، اینقدر قدرتم زیاد شده که همه دارن حسش میکنن، خب خیلیاش درونی بوده ولی مثلا وقتی با دوره سلامتی تونستم خودم رو از 109 کیلو به 78 کیلو برسم و نه بگم به این همه غذاهایی که لذت بودن که یه زمانی عشقم بودن ولی الان از بغلشون فقط رد میشم…
من روی ذهنم واقعا کار کردم و عملی کار کردم و عملی دارم روی حوزه علاقه م کار میکنم و کار میکنم و ادامه میدم و فقط ادامه میدم
منم میخوام بشم رفیق جون جونی خدای خودم…
باید عمل پشت عمل کنم، توکل پشت توکل، ایمان پشت ایمان، یقین پشت یقین، تسلیم بودن پشت تسلیم بودن، حس خوب پشت حس خوب…
استاد خودش میگه
اصل اینه که من بتونم ذهنم رو کنترل بکنم
اصل اینه که احساسم رو خوب بکنم و خوب نگه دارم
اصل اینه که از زوایایی به قضیه نگاه کنم که احساس بهتری بهم بده
اصل اینه که مهارت هام افزایش بدم
اصل اینه که استانداردهام ببرم بالاتر
اصل اینه که خداوند رو باور کنم به عنوان منبع قدرت
اصل اینه که توحیدی رفتار و عمل کنم
اصل اینه که بیشتر روی باورهام کار کنم
اصل اینه که بیشتر روی ایمانم کار کنم
اصل اینه که بیشتر روی موضوع هدایت کار کنم
اصل اینه که بیشتر روی احساستم کار کنم
اصل اینه که بیشتر روی توانایی هام کار کنم
اصل اینه که بیشتر روی اصل کار کنممممممممممممممممممم
بقیه ش خودش درست میشه
وقتی در مسیر درست باشی جزئیات خودشون درست میشن
توی جزئیات، خودش، خودش رو میسازه
وقتی طبق اصل جلو میری نگران جزئیات نباش، اینکه خیلیا گمراه میشن چون درگیر جزئیات میشن
بقیه ش خودش درست میشه
بقیه ش اتفاقات خوب میفته
زمان مناسب هر چیزی و هرکاری درست میشه و میفته
همه چی به خیر من تموم میشه
من همیشه در مکان درست و در زمان درست قرار میگیرم بدون اینکه خودم زمان و مکان درست رو ایجاد کنم
چوووووووووووون همه چی هدایته….
و میخوام حرفم رو با این جمله از کتاب دالِ دوست داشتن تموم کنم:
🔸عشقی که در تنورش هیزم وابستگی بسوزاند، نانِ سوختهی نفرت بیرون میآورد.
🔸یگانه کسی رو دوست داشتن دلیل بر زانو زدن، فرو ریختن و شکستن در برابرش نیست.
🔸عشق زمین نمیزند، که برپا میدارد…
🔸اسیر نمیکند، که قفس میگشاید…
🔸گاه جدایی که رسید، او که عاشقتر است، رهاتر بال میگشاید و بالاتر پرواز میکند.
سبحانک ماعَبَدناک حق عبادتِک و ما عَرفناکَ حق معرفتک
سلام
تو این دو روز اتفاقاتی افتاد که اشک بود که جاری میشد
برنامه ای برای نوشتن نداشتم اما احساس کردم که بیام بنویسم،چون نوشتن احساس خیلی بهم میده
نمیدونستم کجا بنویسم ، همینطور توی کلید توحید میومدم پایین که به فایل اعتماد به رب رسیدم
من بیست و چهار سال سن دارم ، از ده دوازده سالگی رفتم تو مسیر ظالین یعنی گمراهان و هر چقدر که گذشت تا 12 سال توی گمراهی ، گمراه تر و گمراه تر شدم
اردیبهشت 98 خواستم تغییر کنم ، یه کسی اومد سراغم،دستم رو گرفت و گفت کجا میخوای بری ؟ گفتم دوست دارم خوشبخت بشم،پول داشته باشم،زندگی کنم،لذت ببرم،برای خانوادم شرایط خوبی رو مهیا کنم . گفت من میدونم چجوری باید بریم، آخه من خیلی از آدما رو بردم به اونجا ، باید باهام بیای . گفتم گمت میکنم ، من خسته ی راهم ، ببین چقدر زخمی شدم . ببین چقدر افتادم تا الان، پاهام زخمیه ، دیگه توان حرکت ندارم . گفت من باهات هم قدم میشم هر چقدم آروم بری
چهره ش زیبا بود ، از اینا که وقتی میبینیش همون لحظه خوشت میاد ازش . نشسته بودم رو زمین ، دستشو گرفت سمتم ،دستمو گرفت و بلندم کرد
از اون روز منو هر جایی که برد فقط خوبی بود و خوشبختی ، لذت بود و خنده ، حال خوب بود
منو از جاهای ساده میبرد ، از مسیرهای مالروی جنگلی زیبا که پر از چشمه های آب بود ، سرسبزی بود،آبشار بود ، گفتم اخه اینا کجا بودن ؟ من چرا نمیدیدم اینا رو ؟ چیزی نگفت و لبخندی زد بهم
گلمو صاف کردم و ازش پرسیدم ببخشید شما منو میشناسی ولی من نمیشناسمت کی هستی ؟
گفت من هادی ، هادی المضلین
برق چشماش ، نور صورتش ، گرمای دستاش ، صمیمتیش منو از خودم میربود .
گاهی که خسته میشدم منو میگرفت روی شونه هاش تا جون بگیرم . هر جا تشنه م میشد خودش میفهمید میگفت بریم آب بخوریم ، غذا بخوریم ، سردم که میشد برام آتیش درست میکرد تا گرم بشم .
کم کم داشت جذابیت مسیر برام کمتر میشد و جذابیت خودش برام بیشتر میشد ، دیگه بیشتر از راه دوست داشتم به خودش نگاه کنم، انگار وقتی خودش رو میدیدم ، به خودش نگاه میکردم صد برابر زیبایی هایی که دیده بودم رو میتونستم درش ببینم.
دو شب پیش که سرد شده بود
بهم گفت میخوام مسیر خوشبختی رو بهت نشون بدم . کنجاو شدم ، گوشام تیز شد گفتم بگو بگو
گفت:
یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَابْتَغُوا إِلَیْهِ الْوَسِیلَهَ وَجَاهِدُوا فِی سَبِیلِهِ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ
ای اهل ایمان! از خدا پروا کنید و دست آویز و وسیله ای برای تقرّب به سوی او بجویید؛ و در راه او جهاد کنید تا رستگار شوید.
از اون لحظه ای که اینو گفت مات و مبهوتش شدم
از اون لحظه ای که اینو گفت عاشقش شدم
گفتم خدایا من این همه مسئله دارم اخه چجوریه چرا ازم دل نمیبری؟گفت
به عاقبت به من آیی که منتهات منم
از اون لحظه انگار همه چی درست شد ، از اون لحظه انگار تمام وجودم رو گرفت،همه ی مشکلات درست شد
عود که جود میکند بهر تو دود میکند شیر سجود میکند چون به سگ استخوان دهی
برگذرم ز نه فلک گر گذری به کوی من/پای نهم بر آسمان گر به سرم امان دهی
عقل و خرد فقیر تو پرورشش ز شیر تو/چون نشود ز تیر تو آنک بدو کمان دهی
در دو جهان بننگرد آنک بدو تو بنگری/خسرو خسروان شود گر به گدا تو نان دهی
…
یه مشکلی داشتم ، ده سال بود درگیرش بودم ، ده سال بود راهی براش پیدا نمیکردم
دو شب پیش گفتم درمانت منم ، گفتم اخه من که تو مسیر توام . گفت کافی نیست ، گفت ایمان نداری، ایمان نداری. گفتم من مشکل دارم،فلان کمبود ها رو دارم. گفت من برای تو همه چی میشم ، اگه ایمان داشته باشی،اگه تسلیم بشی
گفتم : حکم آنچه تو گویی ، من لالِ تو هستم
..
هیچ وقت حس و حالی شبیه به حس و حال کنونیم نداشتم . انگار همه چی روشن شده . دوست دارم دور بشم و خلوت کنم باهاش
دو شب پیش عجیب ترین شب زندگیم بود ، حرف هاش همه ی الویت های زندگیم رو بهم ریخت
جامه صبر میدرد عقل ز خویش میرود/مردم و سنگ میخورد عشق چو اژدهای تو
بند مکن رونده را گریه مکن تو خنده را/جور مکن که بنده را نیست کسی به جای تو
عشق درآمد از درم دست نهاد بر سرم/دید مرا که بیتوام گفت مرا که وای تو…
یاد این بیت افتادم
به هر چیزی که آسیبی کنی آن چیز جان گیرد/چنان گردد که از عشقش بخیزد صد پریشانی
..
از همه توبه میکنم بلکه تو باورم کنی…
تقدیم به خدایه ارام بخش دلها:
وقتی قلبهایمان کوچکتر از غصههایمان میشود
وقتی نمیتوانیم اشکهایمان را پشت پلکهایمان مخفی کنیم
و بغضهایمان پشت سر هم میشکند،
وقتی احساس میکنیم بدبختیها بیشتر از سهممان است و رنجها بیشتر از صبرمان؛
وقتی امیدها ته میکشد و انتظارها به سر نمیرسد،
وقتی طاقتمان طاق میشود و تحملمان تمام…
آن وقت است که مطمئنیم به تو احتیاج داریم و مطمئنیم که تو،
فقط تویی که کمکمان میکنی…
آن وقت است که تو را صدا میکنیم، تو را میخوانیم.
آن وقت است که تو را آه میکشیم، تو را گریه میکنیم، تو را نفس میکشیم.
وقتی تو جواب میدهی،
دانهدانه اشکهایمان را پاک میکنی و یکییکی غصهها را از توی دلمان برمیداری،
گره تکتک بغضهایمان را باز میکنی و دل شکستهمان را بند میزنی،
سنگینیها را برمیداری و جایش سبکی میگذاری و راحتی؛
بیشتر از تلاشمان خوشبختی میدهی و بیشتر از لبها، لبخند،
خوابهایمان را تعبیر میکنی و دعاهایمان را مستجاب و آرزوهایمان را برآورده،
قهرها را آشتی میکنی و سختها را آسان.
تلخها را شیرین میکنی و دردها را درمان،
ناامیدها، امید میشود و سیاهها سفید سفید…
خدایا
تورا صدا میکنیم ،تو را می خوانیم
استاد جون دوست دارم و همچنین دوستانی که با این خانواده هستند دسته حق نگهدارتون
ارزویه شادی سلامتی و سعادت مندی در دنیا و اخرت رو از ته قلبم براتون دارم
دوست خوبم محمد خوارزمی ممنون که ما را به فضای فکری پر از احساس خوبتان مهمان کردید.
هر چی آرزوی خوبه مال تو …
سلامت باشی علی جون از دیدگاهات به صورته کامل دارم استفاده میکنم…دوست دارم
دسته حق نگهدارت ;-)
آقای خوارزمی دوست بزرگوار ، به شما تبریک می گویم و تحسین می کنم شما را بابت این همه احساس خوب به خداوند و باور و یقین فوق العاده
سلام بر خانم شب خیز
خیلی خوب وبا مطالعه پاسخ میدهید
بهشت را به بها دهند نه بهانه
هر شخصی با توجه به لیاقت وایمانی که بخدا دارد وفور نعمت دریافت میکند من وشما وهمه اعضا گروه تحقیقاتی لایق بهترین نعمات خداوندی از قبیل سلامتی ونعمت والدین وثروت بی نهایت وغیر شمارش وحساب هستیم (آمین)
دوست عزیز آقای عرشیان درود بر شما
بسیار از ابراز لطف شما سپاسگزارم ،و صد البته که شما لیاقت و شایستگی بهترین عطایای پروردگار را دارید
سلامت باشید دوست عزیز خانم شبخیز ..وجوده پرررنگ شما در این خانواده رو شاهد هستم و از نظراتتون درس میگیرم…دسته حق نگهدارتون
سلام
چیزهایی که مدتهاست راجعه خداوند آموختم بی نهایت مسحور کننده است و این تعجب آورترکه خود نمی دانیم آنها راداریم و استفاده نمی کنیم استاد عزیز پایه خداشناسی راازشمادارم چون شما تنها کسی بودید که به سوالات من در این رابطه پاسخ دادید و مرا با خدای واقعی که همیشه برایم سوال انگیز بود آشناکردیدو مرا با خدای خودم آشنا کردید در این مورد همیشه مدیون شما هستم و خدایی که شماراجلوی راهم قرار داد.
اینکه سوال می پرسیدم و جوابهایی می شنیدم که برایم قابل قبول و قانع کننده نبود حالم را بد کرده بود و این شما بودید که با منطق درست و خوب مرا به جواب سوالهایم رساندید
از دوره کشف قوانین که شما فرمویدید که الان خیلی چیزها را نمیتوانم بگویم در مورد خداوند و کلی اش را گفتم من همیشه دنبال جواب سوالاتم بودم راستش دلم می خواست بدانم اصل تناسخ راکامل بدانم و اینکه من آخرش چه می شوم وووو و چه تواناییهای بالقوه در من است و هزاران سوال دیگر به لطف خدا و اینکه درخواست کردم که می خواهم تورا بیشتر بشناسم مرا به کلاسی هدایت کرد که دارم می روم و در راستای صحبتهای شماست و تناقضی با آن ندارد وادامه دادم خیلی خیلی اتفاقی خیلی اتفاقی
خانه مادرم به من خیلی فاصله دارد از آنجائیکه مربی ورزش هستم گفتم ببین آینا پس فردا اتفاقی بیفته همیشه پشیمان می شوی که تو که کار ورزشی هستی مادرت را یوگا نبردی و اصلاخانواده من کلا با ورزش بیگانه هستند ومدتی بود که هر وقت مادرم رامیدیدم که سن ایشان هم زیاد است چهار پنج تا حرکت ورزشی با ایشان تمرین میکردم و خلاصه گفتم بزار ببرمش یوگا که بعدا پشیمان نشوم می دانستم که این کاره نیست ولی من گفتم بزار عذاب وجدان بعدا را نداشته باشم خلاصه بار اول بردمش و بار دوم سوم نرفت و خلاصه دوباره آمدم دنبالش و بردمش کلاس یوگا و بدون من نمی توانست بره و بنا به سن و سالی که داره توقع نداشتم اعتماد به نفس این راداشته باشه که جلو جمع بره خلاصه کلی با مربی اش هم صحبت کردم و از آن جهت که مربی هم بودم حرف هم را حسابی می فهمیدم و کاملا وضعیت مادرم را گفتم و دفعه دوم خودم هم ورزش کردن گفتم این همه راه آمدم نمی میمیرم که چرا الکی بشینم آنجا بزار ورزش کنم و خلاصه شماره تلفن مربی را گرفتم و مادرم هم گفت دیگر نمی خواهد ادامه دهد و … و به همین راحتی و به همین راحتی بااین همه فاصله واردکلاسی شدم که خدا را بهتر بشناسم نمیدانید چقدر زیباسسسسسسسسسسسسسست
ماچقدر توانایی داریم ما خود خدا هستیم ولی خود را باور نداریم
خدا آن حس زیبایی است
که در تاریکی صحرا
زمانی که هراس مرگ میدزدد سکوتت را
یکی همچون نسیم دشت میگوید:
کنارت هستم ای تنها……….
just do it now
سلام استاد عزیز و بزرگوار ممنون که با فایل هایی که در اختیارمون قرار میدین باعث رشت و انگیزه و تکامل ما میشید.همیشه دلم میخواست با یه نفر اشناشم که مطالب قران و دین رو به روز و با یه نگاه درست و منطقی برایم توضیح بدهد.از زمانی که با شما اشنا شدم زمانی که قرآن کریم رو مطالعه میکنم با اشتیاق معنی هاشو میخونم و احساس درک بهتری دارم.از بچگی تو ذهنم خیلی باور های اشتباه شکل گرفته بود و دارم رو خودم کار میکنم که بتونم به تکامل از هر ابعاد زندگیم برسم.فایل های رایگانتونم بسیار تاثیر گذار و عالیه.خلاصه شما باعث افتخار ما هستی استاد عزیزم من شخصیت شما و طرز تفکرتون رو خیلی میپسندم و امیدوارم همیشه شاد سالم ثروتمند و سعادتمند در دنیا و اخرت باشید.و بهتر از همیشه بدرخشید.
سلام
حتما موفق میشوید و بهترین بنده خدا
«وَ اذکرْ فِی الکتابِ إِبْراهِیمَ إِنَّهُ کانَ صِدِّیقاً نَبِیاً؛2
و در این کتاب به یاد ابراهیم(ع) پرداز، زیرا او پیامبری بسیار راستگوی بود.»
به نام خدایی که هم خدای من است و هم خدای ابراهیم
در این سفرنامه میخواهم از ابراهیم و اعتمادش به ابراهیم بنویسم
یک نکته از ابراهیم در قرآن توجه من را جلب کرد و آن هم در سوره بقره در آیه ۱۳۰ است که خداوند میفرماید:
(و چه کس از آیین پاک ابراهیم روی گرداند به جز مردم بیخرد؟!)
دیگه صریح تر از این خدا بگه که هر کس به من اعتماد کنه مثل ابراهیم برایش شاهکار میکنم؟
واقعا باید قوه تعقل خود را بکار ببندیم تا در مورد شخصیت ابراهیم تعقل کنیم تا با یقین بیشتر در آیین او که یکتا پرستی است وارد شویم زیرا اگر تعقل نکنیم به تعبیر قرآن بی خرد می مانیم و از آیین او به دور می مانیم
حالا ما تصمیم میگیریم که وارد آیین ابراهیم شویم و به مانند او تسلیم باشیم ، مسلما در ابتدای مسیر نجواهای شیطانی میایند و ما را میترسانند و ایمان ما را نشانه میگیرند و وظیفه ما این است که دائما پیام خدا را در ذهن خود تکرار کنیم و با صدای بلند به شیطان تشر بزنیم و بگوییم:
چی میگی ای رانده شده از درگاه خدا ، خودت از درگاه خدا رانده شدی حالا حسودیت میشه میخوام به خدای خودم نزدیک بشم؟ اصلا تو چی میگی من در پناه قدرت خداوند هستم؟
آره اینجوری باید جوابش را داد تا بفهمه اینجا جایش نیست
یه نکته دیگه بگم از حضرت ابراهیم که آزمایشی فکر نکنم سخت تر از این باشه که بخواهد پسر خود را سر ببرد و قربانی کند ولی در این آزمایش به خدا اعتماد کرد و نتیجه اش این شد که خدا پسرش را به او بخشید و او را به مقام امام(پیشوایی)مردم رساند
حالا خدا با این داستان میخواد بگه اعتماد کن به من و خود را تسلیم امر من کن همانطوری که ابراهیم رفتار کرد آن وقت که من ایمان تو را ببینیم کهحرکت کردی شاهکارم را برایت رقم میزنم
اصلا در برابر نجواهای شیطان هم میشه این داستان ابراهیم را مدام در ذهن خود تکرار کنیم و به خود بگیم که خدای من و ابراهیم یکی است تا این ایمان و اعتماد به خدا در ذهنمان رسوخ کند
و در آخر میخوام سخنی از امام جواد علیه السلام بگم در مورد اعتماد به خدا و یه نتیجه قشنگ بگیرم که ایشان فرمودند:
(اعتماد به خدا بهای هر چیز گران است و پلکانی برای رسیدن به هر بلندی است)
خب دوستان دقت کردین وقتی میخوایم وکیلی بگیریم باید بهایی به او بپردازیم ، خب اگر من بخوام خدا را وکیل بگیرم چه بهایی باید بدم؟ آیا پول باید بدم؟ نه خدا که پول نمیخواد ، بلکه بهایی دیگر باید پرداخت و آن بها اعتماد به خداست
تنها بهایی که باید پرداخت اعتماد به اوست و عیار این بها را باید با کارکردن روی خود باارزش تر کرد
خدایا توکل و اعتمادی راستین به خود را به من عطا کن
سپاسگزارم از آقای عباس منش و خانم شایسته بزرگوار و عزیز و تیم اجرایی سایت🌹🌹🙏🙏
سلام به سید آگاهی بخش و همه دوستان هم مدار
یه اتفاق جالب افتاد: اولین کامنتی که برای سفرنامه نوشتم در مورد تردیدم برای خرید ۱۲ قدم بود. بعد سفرنامه رفتم مقدمه محصول رو گوش دادم که استاد گفتن اگه تردید دارین نشانه بخواین.
نشانه: من دیروز داشتم در مورد تردید و خرید دوره ۱۲ قدم با خواهرم صحبت میکردم یهو مامانم اومد گفت موبایلت داره زنگ میخوره. رفتم از اتاقم برش داشتم. (به نظرتون چی دیدم؟)
پیام روی گوشی: اولین قدم ۱۲ قدم رو بخر.
چند ثانیه هنگ بودم بعد یادم افتاد که اینو چند روز قبل خودم به صورت هشدار زنگ، روی گوشیم ثبت کرده بودم. درست وقتی که داشتم دربارش حرف میزدم هشدار داد.
(بزودی میخرمش)
قشنگ ترین جمله از این فایل که خیلی به دلم نشست:
من پشتم به خدا گرمه
به نظرم این جمله خودش عزت نفس آدم رو بالا میبره.
من پشتم به خدا گرمه.
آهای نگرانی و ترس و امواج منفی، من ازت نمیترسم. میدونی به کی وصلم؟ خدا حامی منه. آخیش همه چی رو سپردم به خودش.
و این جمله هم خیلی درست و آموزنده بود:
تفاوت آدمها در ترسهاشونه. در واقع یکی میترسه یه قدم برای تغییر زندگیش برداره و یکی با کله میره سمت تغییر و میگه خدایا خودمو سپردم به تو و خیالم راحته هوامو داری.
اتفاقا در مورد همین موضوع منطقه راحتی هم داشتم با خواهرم حرف میزدم که به نظرت همین الان میخواستی میتونستی چمدونت رو ببندی و بری. (منظورم یه چیزی شبیه مهاجرت به شهر دیگه بود) گفت آره خیالم راحته میتونم خودم پولمو دربیارم.
من گفتم من الان این اعتماد به نفس رو ندارم که میتونم کامل همه چیزو بذارم و برم و خیالم راحت باشه که میتونم خرجمو در بیارم.
حالا نکته اش: دقیق یادم نیست توی فایل روز دوم سفرنامه شنیدم یا توی یه فایل دیگه اما مضمون فایل این بود. خدا روزی تو رو میده هرجا که باشی.
من اون لحظه که گفتم نه الان نمیتونم فکر کنم قدرت رو از خدا گرفتم دادم به شیطان یادم رفت اونی که اینجا داره روزی منو میده خداست. من هرجایی برم اون هنوزم خداست و بازم روزیم دسته اونه.
خوبیه همراهی با این سایت فرکانس بالا اینه که جدیدا خیلی عالی می تونم مچ ذهنم رو بگیرم. و این خیلی کار رو راحت تر میکنه. آگاهی، تغییر ایجاد میکنه.
ازتون ممنونم که در جهت افزایش آگاهی (هرکی که در مدارش هست) تلاش میکنین.
و یه تشکر ویژه از مریم جان که به طرز شایسته ای سفرنامه رو مرتب کردن. من یاد مدل تمیز و مرتب کردن خونه افتادم که میگفتن وسایلی که بیشتر نیاز میشه رو دم دست میذارن. خیلی برام شادی آور و جذاب بود که فایل روز اول مربوط به عزت نفس بود که خیلی مهمه.
ان شاءالله بیشتر و بیشتر موفق و شاد باشین
ما هم نتیجه های عالی بگیریم و بیایم اعلام کنیم و دسته جمعی بگیم خدایا صدهزار مرتبه شکر برای مداری که توشیم برای فرکانس عالی که میفرستیم و برای نتایجی که میگیرم شکرررت.
با سلام خدمت استاد و برادر عزیز و بزرگوارم
در خصوص حضرت ابراهیم و بحث انجام اعمال با یقین کامل و علی الخصوص به قربانگاه بردن فرزندش سوالی داشتم که خاستم مطرح کنم:
میدانیم که به قربانگاه بردن حضرت اسماعیل از اول تا آخرش با وسوسه هاس شیطانی همراه بود و تقریبا با هر ندایی از طرف خدا شاید 10ها وسوسه نیز از طرف شیطان صورت میگرفت .میدونیم که تشخیص ندای درونی و ندای الله و یقین به پروردگار میتونه رمز پیروزی ابراهیم باشه ولی و مسلما وسوسه های شیطانی هم خیلی حرفه ای تر از وسوسه های همیشگی میتونه باشه .
استاد میخاستم بدونم واقعا اون نکته اصلی که ابراهیم ندای خدا رو از وسوسه شیطانی میتونست تشخیص بده چی هست و این کمک بزرگی برای ما باشه تا بتونیم وسوسه های شیطانی رو که همیشه در ذهن ما جولان میدهد رو تشخیص دهیم بتونیم به مسیر تکامل خودمون ادامه بدیم.
ممنون از شما و تمام همکاران گروه
بنده احساس کردم پاسخ شما رو میدونم چون چند روزه خودم خیلی درگیر این مسئله بودم.
اولا ندای شیطان اصلا وجود نداره اصلا شیطان رو از ذهنتون حذف کنید شیطان کیه؟ فقط ترس های شماست. وجودش رو حساب نکنید و بزرگش نکنید و ازش نترسید که یه وقت وسوسه کنه.
فقط این نکته که از هرچی بترسید و هرموقع بترسید دارید از خدا دور میشید و هر موقع دلتون گرم شد و اروم بودید بدونید به خدا نزدیک هستید. ترس ناشی عدم باور به خداست و توانایی او.
این پاراگراف بالا رو 1000 بار باید بخونیم تا یادمون باشه.
فکر میکنم وقتی ایده ای به ذهنمون میاد و احساس خوبی بمون میده این ایده از طرف خداست و وقتی بیشتر فکر میکنیم و میگیم اخه چطور ممکنه یا به فلان دلیل نمیشه اون وسوسه و ترس است(ترس رو میتونید شیطان معنی کنید). پس الهام خدا همیشه اولش و با احساس خوب میاد و شاید بدون دلیل و ولی ما یه فکر تو سرمون میگذره که میگه نمیشه، نمیتونی و اینجا باید بگیم یعنی میگی خدا نمیتونه؟ یعنی میگی خدا زورش نمیرسه و داستان معجزه دریا موسی رو یا بقیه معجزات پیامبران رو مرور کنیم و بگیم اصلا خدا بدلیل و منطق نیاز نداره(شیطان منطقیه یکم!). یعنی میگی خدا قدرتش رو نداره؟ نه، داره و میشه، پس اول یه ایده عالی با حس خوب و شاید بی دلیل منطقی میاد بعد وسوسه با دلیل منطقی دیگه ما فقط باید اون اولی رو باور کنیم و اینکه هرچیزی بعد اون ترس ایجاد کرد از خدا نیست.
یک مسئله دیگه اینکه الهام زیاد تکرار میشه.
نکته بعدی با یک مثال واقعی از خودم
تو خیابون داشتم رد میشدم یهو چشمم به یه تابلو کلاسی خورد و یه حس عالی بم دست داد که برم داخل ساختمون یه سرو گوشی اب بدم(الهام)
یه حس دیگه پشت سرش اومد گفت چرا میخوای بری این کلاس بدرد الانت نمیخوره پولت میره و الان نیازی هم بش نداری، (ترس)راست هم میگفت ها ولی اصلا مهم نیست که راست میگه چون الهام اولیه خوب بود.
به هر حال اومدم بیخیال بشم و برم چند قدم رفتم که احساسم خیلی بد شد(یه نشونه دیگه اگر نخوای الهام خدا رو انجام بدی حالت بد میشه و اگه خیلی حالت بد شد یعنی کار خیلی مهمی باید انجام میدادی و اگر کمتر بد شد کمتر مهم بوده) در پاسخ گفتم یعنی خدا دروغ بهت الهام کرده؟ یعنی داری میگی خدا تو الهامش اشتباه کرده؟(چون حسم خوب بود میدونستم الهام خداست)
سریع آگاه شدم و برگشتم که برم تو و حالم دوباره رو به خوبی رفت و خوب شد. اونجا بسته بود.رفتم فردا هنوز الهام ادامه داشت رفتم ثبت نام کردم با اینکه منطقی نبود و نمیدونستم چرا … اخرش یه موقعیت بزرگ اونجا واسم بود که اصلا ربطی به کلاس نداشت و کلاس رو هم کنسل کردم…
نکته دیگه هر وقت یادتون اومد زود برگردید دیر نشده اشکال نداره که اولش اقدام نکردین و ناراحت از دست رفتن اون موقعیت نباشین.
هر وقت شاد تر هستین و اون الهام شادی بیشتری رو در شما بوجود اورد یعنی بیشتر از طرف خداست. اگر هم ناراحت هستین ولی ایده اومد که یه لحظه خوشحال شدید خوبه و همون رو انجام بدید.
همیشه یه لحظه فکر کنید اگر الهامی رو انجام بدید، اگر فکری رو که بسرتون زده انجام بدید بعد از انحام و شدنش حالتون خوبه یا بده؟…
فایل های رایگان هدف گذاری رو هم استفاده کنین چون اونجا گفته خدا موافق هر کاریه و کمکمون میکنه، ایمانمون رو بیشتر میکنه.
الان دو ساعت و نیمه که دو تا کامنت تو این صفحه گذاشتم، کامنت قبلی هم بخونین خوبه.
موفق باشین و نمیدونین پاسخ بسوالتون چقدر به من کمک کرد و ذهنم شفاف شد.
سلام
عالی بود
مرسی سوالی در ذهنم بودبا نوشته شما به آن پاسخ داده شد
رَبَّنا تَقَبَّلْ مِنّا إِنَّک أَنْتَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ؛6
پروردگارا از ما بپذیر. به راستی تو شنوای دانایی.»
سلام درک و استنباطتون جالب بود
احسنت تبارک الله
سلام و درود بر دوستم علی آقا آرام با صفا
چقد کامنتتون بهم حال داد خیلی چیزا آموختم و چقد قشنگ بهم فهموندی که شیطان هیج قدرتی از خودش نداره و هیچ غلطی نمیتونه بکنه تا ما خودمون نخوایم و گفتی شیطان وجود نداره این ترس و نگرانی های ما بهش وجود میده و مارو از خدا دور میکنه با این حرفا بزرگتر شدم قویتر شدم خداروشکر چنان آماده ام که حرفای خوب یهویی مثل آمپول تورگی میزنن میره تو وجودم نهادینه میشه خداروشکر که خاک درونم بسیار حاصلخیز شد و بذرها با هر آبیاری و نم و نوری چه کم چه زیاد بسوی آسمان در حال رشدن الهی شکرت برای این آگاهیی نابی که بوسیله دوستان باعشقم بهم تزریق میشه اونم تورگی الهی شکررررررت
علی جان دمتگرم به مثال عالی و راهکار عالی تون دمتگرررررم.
سلام عرض میکنم خدمت استاد عباس منش و همه دوستان عزیز
.
در جواب سوال آقای کربلایی باید بگم که:
.
وسوسه شیطان حس ترس و ناراحتی و شک و تردید و کلیه احساس هاس بد رو به دل آدم میندازه
.
-إِنَّمَا النَّجْوَىٰ مِنَ الشَّیْطَانِ لِیَحْزُنَ الَّذِینَ آمَنُوا وَلَیْسَ بِضَارِّهِمْ شَیْئًا إِلَّا بِإِذْنِ اللَّـهِ ۚ وَعَلَى اللَّـهِ فَلْیَتَوَکَّلِ الْمُؤْمِنُونَ ﴿lمجادله١٠﴾
-نجوا تنها از ناحیهی اهریمن است و میخواهد مؤمنان را غمگین و اندوهناک سازد! امّا هیچ زیانی نمیتواند بدیشان برساند مگر این که اجازهی خدا در میان باشد. پس مؤمنان باید به خدا توکّل کنند و بس.
.
????ولی????
.
ندای خدا حس آرامش رو به همراه داره
.
الَّذِینَ آمَنُوا وَتَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُم بِذِکْرِ اللَّـهِ ۗ أَلَا بِذِکْرِ اللَّـهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ ﴿رعد٢٨﴾
آن کسانی که ایمان میآورند و دلهایشان با یاد خدا سکون و آرامش پیدا میکند. هان! دلها با یاد خدا آرام میگیرند.
به نام خدای بخشنده
سلام به شما آقای ملک
آیه های بسیار عالی وآرامش دهنده ای را نوشتید.
موفق وشاد وسلامت باشید.
خیلی خوب بود مثال آیه ها
الهامات خداوند با ارامشه ولی شیطان باعث اضطراب و ترس میشه
إِنَّما یَأْمُرُکُمْ بِالسُّوءِ وَ الْفَحْشاءِ وَ أَنْ تَقُولُوا عَلَى اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ ( بقره ـ 169)
همانا (شیطان)، شما را فقط به بدى و زشتى فرمان مىدهد و اینکه بر خداوند چیزهایى بگویید که به آن آگاه نیستید.
آقای کربلایی دوست بزرگوار سلام
به نسبت اینکه ارتباط مابا منبع الهی قوی ترذو نزدیک تر باشد خداوند فاصله ای بین مشرق و مغرب بین ما و شیطان می اندازد و شدت و حجم این وسوسه ها کاهش می یابد ، الهامی که از سوی پروردگار است در یک لحظه به قلب انسان وارد می شود و قلب محکم شده و آرامش می گیرد ، اما الهاماتی که از سوی شیطان است موجب استرس و افزایش افکار ذهنی شده و انسان را دچار شک و تردید می کند و اصولا شیطان ما را به سمت خیر دعوت نمی کند در ابتدای روز و انتهای شب از شرشیطان به خداوند پناه ببرید و همواره در امان خداوند قرار می گیرید ، خداوند بنده ای را که به او پناه می برد به دست شیطان نمی سپارد
دو عالم را برون کردند از دل پاک
برون کردند تا جای تو باشد
اگر وابستگی هایمان قطع شود دل خانه ی الهامات خداوند می شود
سلام و درود بر دوست خوب توحیدیم لیلای عزیز
چقد پاسختون زیبا بود چقد به دلم نشست خلاصه ووبسیااااار مفید بهم یاد دادی که شیطان وجود ندلره این ذهن منطقی ماست که شیطان وومیسازه و اگه به خدا پناه ببریم خداوند هرگز نمیزاره دست هیچ بند و بشری شرور و شیطان رجیمی به بنده مومنش برسه بنده ای که روز ووشب ذکر اورا میگوید و به صبر وصلات و زکات روی میاورد و خودشو به خدا وصل میسازد و به دست هیچکس جز خودش نمیسپارد خیلیییییییی لذت بردم ازاین پاسخ نابت
و اونجایی که گفتی اگر وابستگی هایمان را قطع کنیم دل خانه الهامات خدا میشود چقد لذت بردم واقعااااا آفرین برتو دوست خوبم هم پاسخ شمارو تو دفترم قشنگم نوشتم هم پاسخ علی آقا آرام و که خیلی شبیه هم و بسیاااااار زیبا و مفرح بخش و دلگرم کننده بود دورود و صددرود بر شما دوستان گلم خدا استاد و ما رو برای هم اینجا دور هم برای روشنایی بخشیدن و دلگرم کردن هم نگهداره انشالله…..
درود بر شما بانوی خوب و توحیدی خواهر معنوی من
با تشکر و قدردانی از دوستان بزرگوار بخصوص سرکارخانم شب خیز و جناب آقای ملک
نکات خوب و عالی رو بیان کردین و در خیلی مواردکمک کار و راهگشا خواهند بود.
دوستان عزیز به نظر من این موارد در تصمیم های بزرگ خودش رو نشون میده ولی در زندگی روزمره که هزاران تصمیم کوچک و معمولی میگیریم و همشون رو در عین آرامش و با حوصله و حتی در خیلی موارد با چاشنی منطق هم همراه میکنیم تشخیص این موارد لااقل برای من کمی دشواره .دوستان تصمیم رو معمولا در دوراهی میگیریم در زمانیکه شک و تردید داریم زمانیکه صلاح و غیرصلاح قاطیه همه
اگه میشه کمی بیشتر و ریز تر و کاربردی تر بفرمایید
ممنون
آقای مهدی کربلائی با سلام مجدد
در کارهای ریز و کوچک زندگی از خداوند طلب فرقان کنید فرقان یعنی تمیز و تشخیص راه درست از نادرست حتی در کارهای کوچک، آیه ای در قرآن به همین مضمون داریم
احساسات ما در هر لحظه راهنمای ما هستند. اگر وقتی می خواهید به جایی بروید یا حتی تلفنی به یکی از دوستانتان بزنید اگر. احساس کردید یک نیروی مثبت به شدت جلوی شما را می گیرد دست نگه دارید و از قانون سوال استفاده کنید مثلا به خداوند بگویید خدایا راه درست چیست ؟ و خداوند همواره از طریق الهامات یا نشانه ها راه را به شما نشان می دهد این را مطمعن باشید
وقتی می خواهم وعده ی غذای روزانه ی منزل را درست کنم برعکس بسیاری از خانم ها هیچ وقت انرژی فکری زیادی نمی گذارم که حالا چه چیزی. درست کنم. بلکه سوالم را از خداوند می پرسم ، به این صورت که خدایا امروز چه غذایی درست کنم؟؟ و همیشه به سرعت خداوند به من پاسخ می دهد که چه غذایی را انتخاب کنم ، گاهی اوقات خداوند سکوت می کند. من هم دست نگه می دارم و غذایی درست نمی کنم جالب اینجاست که شوهرم تماس می گیرد و می گوید امروز ظهر ناهار مهمان من به رستوران برویم یا بستگانم ما را مهمان می کنند ، این تکنیک را از کتاب های راندابرن و کاترین پاندر یاد گرفتم
با سلام به همه دوستان
و تشکر از دوستانی که سوالم رو جواب نوشتند بخصوص دوستان عزیز میرمحمودی و دادخواه و خانم شب خیز
جوابهاتون برایم مفید بودن
از استاد هم ممنونم که در این سایت این فضا رو فراهم آوردن تا تبادل افکار و ایده ها صورت میگیره
ممنون از همه دوستان
همتون لایق بهترین ها هستید
سلام دوست گرامی لطفا عنوان کتابهایی که مطالعه کردید رانیز بنویسید تا من نیز با مطالعه آنها پیشرفت کنم با تشکر
سلام دوست عزیز ?
کتاب هایی که نویسنده اش استر هیکس می باشد و در سایت استاد عباس منش موجود است زیرا استر هیکس با شهود الهی از طریق مراقبه ارتباط برقرار می کرده است
کتاب (( راز قدرت)) نوشته ی راندا برن که تمام زندگیم را متحول کرد
کتاب قانون توانگری نوشته ی کاترین پاندر
سلام دوست عزیز
کتاب های معجزه سپاسگزاری و کتاب هایی که نویسنده اش ، استر هیکس است چون آیشان فردی هستند که با مراقبه به شهود الهی رسیده اند و در سایت استاد عباس منش بزرگوار وجود دارد و واقعا بی نظیر هستند
کتاب صوتی ((راز قدرت )) نوشته ی راندا برن که از طریق اینترنت آن را دانلود کنید و زندگی مرا متحول کرد
کتاب قانون توانگری نوشته ی کاترین پاندر
سلام
کتابهای استرهیکس
لیست کتاب های خانم استرهیکس:
1-قدرت شگفت انگیز ارزوهای شما
2-ارزوهایتان را تحقق ببخشید
3-بخواهید تا به شما داده شود
4-مجموعه قوانین جذب در روابط
5-فقط به رویاهایت بیندیش
6-از خدا بخواه او میدهد
7-قانون جذب رفاه و سلامتی
8-قدرت اعجازانگیز احساسات
بسیار زیبا این تکنیک را از شما یاد گرفتم ، متشکرم
سلام
با ارزوی بهترینها برای شما
سلام
عالی بود
همیشه این شک و تردیدهای ماست که کارمان را پیش نمی بره
«إِنِّی وَجَّهْتُ وَجْهِیَ لِلَّذِی فَطَرَ السَّمواتِ وَالأَرضَ حَنِیفاً وَما أَنَا مِنَ المُشْرِکینَ؛7
من از روی اخلاص، پاک دلانه روی خود را به سوی کسی گردانیدم که آسمان ها و زمین را پدید آورده است و من از مشرکان نیستم.»
ابراهیم دستور خدا رو دریافت کرد و این شد هدف ابراهیم .
و فقط به نداهایی گوش میداد که در راستای هدفش بود و کاری به نداهای مخالف نداشت چون وقتی تصمیم به کاری میگیری و اونو هدف خودت قرار میدی حتما و صد در صد نجواهای شیطان شروع میشه و قوی تر از قبل میخاد تو رو از هدفت باز داره. اما ابراهیم فقط و فقط به هدفش توجه میکرد و هرچه اورا از هدف و خواسته اش دور میکرد . توجه نمیکرد.
استاد در بسته هدفگذاری اینو کاملا توضیح دادن که وقتی میخواهی به سمت هدفت بری، اگر از آسمان سنگ هم بباره تو راهتو برو. وقتی با باور و ایمان راهتو ادامه بدی و سنگها و موانع توجه نکنی اونا خودشون ازبین میرن و حل میشن.
سلام
تشکر درست است مرسی گفتید خودشان از بین می روند عالی است ممنون
با سلام خدمت استاد عباس منش و تیم قویشون و همچنین همه ی دوستان عزیز که قدم در راه رشد ،تعالی گذاشته اند.
موضع تمایز وسوسه ها و ندای الهی : ذهن بیشتر ما ها در هر لحظه در حال نشخوار های ذهنی و قضاوت ها خیال پردازی ها و وسوسه ها …… غیره میباشد همه این اوهام در هر فرد بر میگرده به فرهنگ و طرز فکر و …. در هر فرد اما تنها زمانی ندای الهی اتفاق میافته که ما در آرامشی قرار بگیریم که تمام منیت های این صداها گرفته شده باشه و من اصلی در آرامش به جوهره ی اصلی خود و تمام هستی ارتباط بر قرار کرده باشه و این چیزی فراتر از یک احساس میباشد و نوعی شادی بدون تضاد در دنیا میباشد(توضیح فرراوان داره و تضاد ها در علم موفقیت کاربرد زیادی داره)
و اما سوالی پیش میاد چگونه انسان این نشخوار های ذهنیو کنار بگذاره که یکی از راهای آن گوش کردن به آنها به طوری که قسمتی مستقل از وجود خود من اصلی خود میباشد و رسیدن به وجود اصیل.
اگر توضیحات گنگ بودند عذر خواهی منو بپذیرید و این توضحاتو به طور مفصل در کتاب های عارفان بزرگ دنیا میباشد از مولانا و شیخ محمود شبستری تا ویلیام بلیک آمریکایی(شاعر و عارف ) تا اشو عارف هندی و بودا میشه پیدا مرد . بدون تعصب میتونید از تمام حرف های بزرگان دنیا استفاده کنید . به قول دکتر الهی قمشه ای شراب حکمت از هر طرف اومد بگیری چه در جام سفالی چه جام بلوری چه از غرب چه از شرق .
تشمر ا توجه شما . شاد و کامیاب باشید.
سلام
مرسی عالی بود
تشکر
سوره مبارکه النحل آیه 90
إِنَّ اللَّهَ یَأمُرُ بِالعَدلِ وَالإِحسانِ وَإیتاءِ ذِی القُربىٰ وَیَنهىٰ عَنِ الفَحشاءِ وَالمُنکَرِ وَالبَغیِ ۚ یَعِظُکُم لَعَلَّکُم تَذَکَّرونَ﴿90﴾
خداوند به عدل و احسان و بخشش به نزدیکان فرمان میدهد؛ و از فحشا و منکر و ستم، نهی میکند؛ خداوند به شما اندرز میدهد، شاید متذکّر شوید!
سلام
وسوسه های شیطانی احساس آرامش برای ما ندارند و خدایی برعکس این مورد هستند .
به نام خداوند وهاب و هدایتگر
سلام به استاد عزیزم و همه دوستان
وقتی به مسیر رشدم فکر میکنم،متوجه خط مشی میشم که هربار من رو هدایت میکنه که روی چه قسمتی از وجودم کار کنم.یادمه روزهای اول فقط از توحید میگفت.بعدش عزت نفس.بعدش فروانی.بعدش احساس لیاقت.و تا الان که یه حسی درونم همش از صبر میگه.یه صدای واضح انگار که فقط کلمه صبر رو برام مرور میکنه.قران رو باز میکنم آیات صبر رو میبینم.حتی جالب بود که امروز داداشم ساعت 7 صبح بهم پیام داده بود که : اصلا میدونی مفهوم صبر یعنی چی؟!
وقتی به شخصیتی مثل ابراهیم نگاه میکنم فقط اسوه ای از صبر رو میبینم.هر قسمتی از زندگیشون توی هر امتحان الهی که دقت میکنم انگار یه صبر پشت همه اینها هست.صبری که از ایمان و اعتماد 100 درصد به خداوند میاد. نه به معنای زجر کشیدن و طاقت آوردن.بلکه به معنای لذت بردن و اطمینان قلبی از انجام شدن درخواست هست. که برای من یجورایی همون تسلیم بودن در برابر اراده خداونده.تسلیم بودن در برابر قوانین بدون تغییر خداوند.تسلیم بودن در برابر قانون تکامل و زور نزدن.
امیدوارم من هم بتونم مفهوم صبر رو بهتر درک کنم و بتونم اون رو توی تمام قسمت های زندگیم به کار بگیرم.
سپاس از استاد عزیزم
به نام خداوند خوبیها خداوند بزرگ که ما را افرید و سپس هدایت کرد بی شک ابراهیم که در قران لقب خلیل الله را گرفته است شایسته این عنوان میباشد و سخترین کار ممکن و یکی از دشوارترین حالتهای امتهان الهی میباشد که سربلند از ان بیرون امد و توانست از بهترین انچه که داشت بگذرد به همین جهت به خدا رسید و این بدین معناست که باید رای رسیدن به خواسته هایمان و اهدافمان از بهترین انچه که داریم مایه بگذاریم و بخاطر اهدافمان بهایش را بپردازیم حالا هر په هدف بزرگتر باشد بهای ان باید بزرگتر باشد امیدوارم در این مسیر بتوانیم با الگو گرفتن از حضرت ابراهیم و برسی ابعاد شخصیتیش و همچنین نمونه های دیگری مثل حضرت زینب در واقعه کربلا و شیوه زندگی افرادی چون استاد عزیز اقای عباس منش بتوانیم در مسیر توحید و ایمان به خدا حرکت کنیم و به جایی برسیم که مثل حضرت ابراهیم بتوانیم از همه چیزمون در راه خدا بگزریم و اطمینان دارم که خداوند بیشتر از ما میخواهد که موفق باشیم من به شخصه از زندگی استاد بسیار درس گرفتم و همیشه در ذهنم زندگی این انسان بزرگ را مرور میکنم و خدا میداند که خیلی از زندگی و درسهایی که من ازش یاد گرفتم نتیجه دارم میگیرم و هر روز این اگاهیها و نتایج پر رنگتر میشوند و هر کسی با درک صحیح قوانین الهی و کار کردن روی خودش میتواند یک ابراهیم باشد باز هم از استاد عزیز که صادقانه تجارب زندگیش را با فایلهای بسیار زیبا در اختیار ما میگذارد تشکر میکنم و این عید بزرگ را به همه دوستان عزیزم در سایت عباس منش و تمام مردم جهان تبریک عرض میکنم و از خداوند بهترینها را در این روز عزیز برای شما ارزو میکنم روزتان شاد
سپاسگزارم دوست عزیز. استفاده کردیم.
هر چی آرزوی خوبه مال تو …
سلام
خوشحالیم که در مسیر ومدار موفقیت قرار گرفته اید
ارزوی موفقیت برایتان از خداوند منان داریم
آقای سبزوار شکر سلام عید بر شما هم مبارک به حقیقت امام حسین (ع) و حضرت زینب (س) ، اسماعیل ها در صحرای کربلا در راه هدف والایشان قربانی کردند و واقعا چه مقام تسلیمی و چه خلیل الله هایی