تسلیم بودن در برابر خداوند - صفحه 50


  • نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
  • فایل تصویری تسلیم بودن در برابر خداوند
    382MB
    59 دقیقه
  • فایل صوتی تسلیم بودن در برابر خداوند
    57MB
    59 دقیقه
توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

934 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    منیره صدیقی گفته:
    مدت عضویت: 619 روز

    سلام و عرض ادب خدمت استاد عزیزم خانم شایسته عزیز و تمامی دوستان گلم

    تجارب من از توکل و اعتماد و تسلیم بودن در برابر خداوند.

    – چند سال پیش من یک امتحان خیلی سرنوشت ساز در عرصه تحصیلاتم داشتم سال اول چون روی درس های که خونده بودم حساب کردم ناکام شدم سال بعد که توکل کردم به خدا و تسلیم او شدم از راه بسیار ساده و آسان کامیاب شدم در هر دو دوره آزمون که هر دو دفعه هم خیلی هم سخت بود آزمون در آزمون اول یک ساعت پیش از شروع آزمون یک جزوه ی چهار جوابه دوستم به من داد و گفت اینو بخون شاید به امتحان ما بیایه از سوال هایش منم خوب مرور کردم تمام جزوه رو و وقتی آزمون شروع شد وقتی برگه اول رو نگاه کردم دیدم سوال و جواب هاش همین سوال و جواب های بود که من و دوستم یک ساعت پیش خوندیم و با جواب های اصلیش حفظ کرده بودیم.

    – یک دفعه هم من یک سخنرانی یی داشتم در یک همایشی و یک استادی ما داشتیم که عضو مهمانان اصلی اون همایش بود و اگه اون موقع سخنرانی یی من می بود همه چیز خراب می شد چون من اصلا جلو اون نمی تونستم یک کلمه هم حرف بزنم اونم سر یک مساله که بین من و اون ایجاد شده بود و می ترسیدم از سخنرانی کردن جلو اون وقتی همایش شروع شد دیدم اونم اومد و نشست درست رو به روی استج همون موقع من سعی کردم آرامشم رو‌حفظ کنم و به خدا توکل کردم همش به خودم می گفتم منیره حضرت موسی به خدا توکل کرد و همراه قوم خود وقتی به دریا رسید فرعون هم همراه با لشکرش رسید و ظاهرا هیچ راه فراری نبود در اثر توکل و اعتماد

    حضرت موسی همزمانی رخ داد و آب دریا دو‌ قسمت شد و‌ موسی و پیروانش تونستن از دریا عبور کنن

    یک شب من دل درد شدیدی داشتم چنان شدید بود که از خواب ساعت 2 شب بیدارم کرد گفتم خدایا هدایتم کن که چی بخورم آروم شم خدا گفت زنجبیل بخور اما کن گفتم خدایا من معده ام اسید داره اگه زنجبیل بخورم که بد تر میشم خلاصه گوش نکردم و رفتم رازیانه خوردم چون پیش خودم عقلا گفتم رازیانه باد بر است و خوب میشم خوب که نشدم بد تر هم شدم و دیدم باز خدا بهم گفت زنجبیل بخور این بار که زنجبیل خوردم دیدم آهسته آهسته آروم شدم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
  2. -
    آزاده گفته:
    مدت عضویت: 2480 روز

    إِذْ قَالَ لَهُ رَبُّهُ أَسْلِمْ قَالَ أَسْلَمْتُ لِرَبِّ الْعَالَمِینَ هنگامی که پروردگارش به او فرمود: تسلیم باش. گفت: به پروردگار جهانیان تسلیم شدم.

    سلام به استاد حق و حقیقت، سلام به دوستانی که از بودن در کنارشون لذت می برم

    خدا رو به عظمت کهکشان ها شکر که به این فایل بی نظیر هدایت شدم

    تسلیم و هدایت شدن دو واژه مکمل که همیشه در کنار هم هستند استاد جان ایمان خیلییییی قوی می خواد که آدم در همه ابعاد زندگی تسلیم امر خداوند باشه تا هدایت رو هم در همه ابعاد زندگی دریافت کنه.

    یه مشکلی که غریب به اتفاق دوستان و من جمله خودم دارم نمی‌دونیم الان اینی که می شنویم و بهمون گفته میشه صدای ذهن و یا هدایت هست درست از روی احساس میشه متوجه شد ولی من خودم هنوز مشکل دارم و این برمیگرده به باورهای محدود کننده ای که هنوز در وجودم هست.

    همه میدونیم باید تسلیم بشیم ولی هنوز اون ایمان قلبی در وجودمون کامل ننشسته ایمانی که به قول شما مثل یه نوزاد رها و تسلیم در دستان رب قدرتمند کیهان باشیم این هست تفاوت ابراهیم و دیگر بندگان این حد از ایمان هست که ابراهیم میشه دوست خدا وقتی عمیقاً به قربانی کردن اسماعیل یا به رودخانه انداختن حضرت موسی فکر می کنم می بینم من واقعا واقعا نمیتونم اینگونه تسلیم خدا باشم و حالا حالاها باید روی خودم کار کنم فرق انبیا الهی با ما در ایمان صد درصدی به خدا و تسلیم بودن محض آنان هست.

    چقدر جالب که استاد بجای اینکه خواسته مون از خداوند بخواهیم قصد و نیتی که از رسیدن به اون خواسته می خواهیم به خدا بگیم اون وقت پلن زیبای خدا رو می بینیم

    یکی از مواردی که من برام اتفاق افتاده در خصوص تسلیم نشدن و وارد ترس هام نشدن این که من با یه خانمی حدود 10 سال کار می کردم و چون ایشون روحیه حمایتگری داشت من یه منطقه امن برای خودم درست کرده بودم و غافل از اینکه اونور تغییرات برام پر از خیر و برکت هست و وقتی این خانم بازنشسته شد منو انگار با یه قایق بدون پارو تو اقیانوس رها کردن و تازه متوجه شدم که چه موقعیت هایی رو میتونستم تجربه کنم که بدلیل ترس و تسلیم نشدن از دست دادم و در این میان هدایتی نبود چون من خودم و اتفاقاتی که قرار بود برام بیفته رو به این خانم سپرده بودم و به نوعی تسلیم بنده خدا شده بودم که قدرتی در برابر ربی که خالق همه چیز هست نداره و الان دارم با شرایطی که برام اتفاق میفته عواقب تسلیم نشدن درک می کنم.

    استاد اون موردی که داشتین در مورد اون خونه خرابه تعریف می کردین واقعا تحسین‌برانگیز بود و جالب اینکه تا شما شروع به تعریف کردن کردین ذهنم گفت وای خیلی ترسناک و من هیچ وقت نمی‌رفتم تو اون خونه.

    ولی تازه شروع کردم به اینکه تسلیم محض باشم بذارم خدا راه ها رو برام باز کنه نه خودم که فقط خسته بشم تهش نتیجه ای نداشته باشه همه چیز و هر آنچه که اتفاق میفته خیر مطلق بدونم و یاد کتاب رویاهایی که رویا نیستند افتادم که اصلا نیروی شری در این دنیا وجود نداره همه چیز خیر و اگر شری هم باشه از جانب خودمون هست.

    امید که هر روز کمی بیشتر از قبل تسلیم خدای مهربان و بخشنده باشیم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای:
  3. -
    الهام رمضانپور گفته:
    مدت عضویت: 1667 روز

    سلامم سعیده نازنینم

    امیدوارم حسابی هم جهت با خداوند باشی.

    سعیده جان یه راهنمایی و کمک میخوام..توی کامنتتات خونده بودم زبان میخونی و به فکر مهاجرتی…منم به فکر مهاجرت هستم ولی این فکر منو بهم ریخته..اولا تمرکز کردم روی بی برقی و بی ابی و وضع اقتصادی..چون توی اهرم رنج و لذت..بخش رنج مجبور بودم اینا رو بنویسم، از وقتی نوشتم انقدر بهم ریختم که قشنگ دو سه مدار اومدم پایین( توو پرانتز بگم که در کل کنترل ذهن خوبی دارم حتی توی جنگ همش الخیر فی ماوقع میگفتم و با اینکه همه دورو بریام استرس داشتن و حالشون بد بود من سرحال و خوب بودم. اما برای این موضوع بهم ریختم) و از طرفی همش ذهنم میگه آلمانی بخونی به اون سختی و بازم بری کادر درمان اونجا بشی ( بازم توو پرانتز چون ذهنم میگه مسیر رفتن به آلمان آسونتر از جاهای دیکه ست که واقعا هم شواهد نشون میده هست) و یا انگلیسی بخونی برای یه کشور انگلیسی زبان اقدام کنی که حداقل یه زبان بین اللملیه..حالا مهاجرتم نشد خلاصه یه زبان خوب یاد گرفتی…خلاصه سرت رو درد نیارم یهو به ذهنم رسید که ازت بپرسم برای مهاجرتت کشور رو در نظر گرفتی؟ پلن داری؟ یا زبان میخونی و منتظر هدایتها و برداشتن قدمهایی..البته اگر شخصی نیست بهم بگی و کمکم کنی ..چون ناآرام شدم و میدونم که زمانی که آرامش نداشته باشم هدایتها نمیاد ولی ذهنم خیلی نجوا میکنه هم از لحاظ وضعیت کنونی کشور که باعث شده سپاسگزاریم کم شه و هم انتخاب کشور و زبان..

    مرسی سعیده عزیزم..سعیده دو سه ساعت از من فاصله داری..من ساری زندگی میکنم، کاش در مداری قرار بگیرم که بتونم ببینمت سعیده نورانی..میدونی حتی دخترم سارا کامنتات رو دنبال میکنه و عاشقته..

    در پناه نورر باشی.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  4. -
    سیده سعیده موسوی گفته:
    مدت عضویت: 721 روز

    به نام خدای هدایتگرم در هر لحظه

    خدایا شکرت که هستی

    وقتی فکر می کنم که یکی هست که هر لحظه داره منو هدایت می کنه

    قلبم آرام میگیره

    آرامش تمام وجودم رو فرا می گیره

    وقتی به یاد می آورم

    هدایت های الله مهربان رو

    و

    وقتی که با تمام وجود اونو پذیرفتم و

    اون قدم به قدم راهنمایم شد

    موانع رو از سر راهم برداشت

    دل ها را برای رسیدن من به خواسته ام

    نرم کرد

    دستانش رو برای یاری رساندن برام فرستاد

    و

    من حرکت کردم

    زمانی که هیچی نبود که

    از نظر دیگران کاری عبس وبیهوده بود

    ولی در نظر من بسی امیدوار کننده و

    در عین حال مبهم

    من به اون توکل کردم تسلیم شدن

    هر روز ازش هدایت خواستم

    و با احساس خوب پیش رفتم

    درها برایم گشوده شد

    راه ها نمایان شد

    ایده ها یکی پس از دیگری گفته شد

    دستان یاریگرش را فرستاد

    و

    حالا وقت چیدن میوه‌ها رسیده

    به لطف الله توانا

    مسیر هموار و روشن شده

    خدایا شکرت

    خدایا من همیشه و هر زمان تسلیمم

    و

    یه هر خیری از جانب تو محتاجم

    من بنده توام و از تو یار ی میخواهم

    منو به راه راست هدایت کن نه راه گمراهان

    منو همواره در مسیر خیر و سعادت دنیا و آخرت

    قرار بده

    خدایا هزاران بار سپاس گزارم که

    منو در مسیر آموزش های استاد عزیزم

    قرار دادی

    خدایا منو کمتر از آنی به حال خود وا مگذار

    در پناه نور و عشق خدا باشید.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 9 رای:
  5. -
    سعیده شهریاری گفته:
    مدت عضویت: 1556 روز

    بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِیمِ

    به نام خدا که رحمتش بی‌اندازه است و مهربانی‌اش همیشگی

    إِذْ قَالَ لَهُ رَبُّهُ أَسْلِمْ ۖ قَالَ أَسْلَمْتُ لِرَبِّ الْعَالَمِینَ(131 بقره)

    [و یاد کنید] هنگامی که پروردگارش به او فرمود: تسلیم باش. گفت: به پروردگار جهانیان تسلیم شدم.

    @@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@

    18 مرداد 1404 ## 18 مرداد 1403

    خدای عزیز و شیرین و دلبرم،کمکم کن با این صلات،تمام کانون توجهم رو‌ به سمت قدرت برتر تو جهت بدم و ازین سعیده،سعیده ای تسلیم تر،توحیدی تر و با ایمان تر بسازم.

    خدایا هر آنچه که دارم از آن‌توست.

    خدایا به عظمت کیهان و‌کهکشان هایت قسم میخورم هر خیری وارد زندگیم شد،از عشق مطلق تو بود و هر شری که تجربه کردم از ناآگاهی،غرور،منیت،منطق،باورهای محدود کننده و فرکانس های ناهماهنگِ خودم بود.

    خدایا سر تعظیم بر پیشگاه تو فرود میارم و اقرار میکنم من برای هر لحظه ی زندگی ،هر نفس،هر حرکت،به تو به نور تو،به عشق تو و به هر هدایتی که از بی نهایت طریق از سمت شما به من برسه،فقیرم.

    =====================================

    گوشه ای از ردپای 19 مرداد ماه 1403،جزیره ی زیبای توحیدی کیش،در پاسخم به فاطمه جان:

    حالا فاطمه…حالا وقت یک بار دیگه گیوآپ‌کردنه،وقت خاموش کردن عقل ناقص و دادن فرمون دست قلبه…

    بزودی بهت زنگ میزنم و‌بهت میگم وقتی فرمون رو دوباره دادم دست قلبم چه اتفاقی افتاد…شاید هم خودت زنگ بزنی نه…؟

    و‌خدا میداند و ما نمیدانیم…

    توکل میکنم بر جریان جاری حال…بر آگاهی برتر…بر انرژی کل…

    وقت دوباره تسلیم محض شدنه!

    وقت دوباره باز شدن درهاست از جایی که عقل جن هم نمیرسه!

    وَعْدَ اللَّهِ ۖ لَا یُخْلِفُ اللَّهُ وَعْدَهُ وَلَٰکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لَا یَعْلَمُونَ

    =====================================

    این جملات رو در حالتی نوشته بودم که هیچ ایده ای نداشتم چطور میتونم ازین چاهی که توش افتاده بودم دربیام…هیچ ایده ای نداشتم…جز تسلیم شدن…

    به پاس به یادآوردن نعمت های خدای عزیزم و یک بار دیگه عمل‌کردن به تمرین جلسه 17 دوره ی هم جهت با جریان خداوند و جهت دهی آگاهانه ی کانون توجه ذهنم به سمت معجزه های خداوند:

    یَا أَیُّهَا النَّاسُ اذْکُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ عَلَیْکُمْ ۚ هَلْ مِنْ خَالِقٍ غَیْرُ اللَّهِ یَرْزُقُکُمْ مِنَ السَّمَاءِ وَالْأَرْضِ ۚ لَا إِلَٰهَ إِلَّا هُوَ ۖ فَأَنَّىٰ تُؤْفَکُونَ ﴿٣فاطر﴾

    ای مردم! نعمت خدا را بر خودتان یاد کنید. آیا جز خدا آفریننده ای هست که از آسمان و زمین شما را روزی دهد؟ هیچ معبودی جز او نیست، پس چگونه [از حق] منصرفتان می کنند؟

    ===================================

    فروردین ماه 1403:

    @به دستور خداوند،به ایده ی الهامیِ انصراف از شغل رسمیم،عمل کردم و بدون اینکه قدم بعدیم رو بدونم،از کار سخت و کم درآمدم اومدم بیرون و میون تموم فشارهای ذهنی خودم و اطرافیانم،فقط با تمرکز بالا روی خودم و‌باورهام کار میکردم تا بتونم قدم بعدی رو دریافت کنم.

    @همون روزهای اول فرودین،خداوند برنامه ی مسافرتی دوستم رو از جنوب به شمال تغییر داد و به قلبش الهام کرد که سعیده رو بیرون از سایت پیدا کن.

    @همون شبی که فاطمه جان به من زنگ زد،بعد از تموم شدن اون تماس کوتاه،مثل همیشه سراغ قرآن رفتم تاببینم خداوند چی میخواد بهم بگه،با اینکه آیه ها کاملا واضح و روشن از خلق یک معجزه خبر میداد،اما اون لحظه من انقدر درگیر فشار های ذهنی بودم که هیچ ایده ی واضحی ازینکه چه اتفاقی قراره بیفته نداشتم،اون آیه ها نورانی رو اینجا مینویسم تا همیشه یادم بمونه خداوند چطور داشت از آینده ی پیش رو بهم خبر میداد:

    وَإِنْ یُرِیدُوا أَنْ یَخْدَعُوکَ فَإِنَّ حَسْبَکَ اللَّهُ ۚ هُوَ الَّذِی أَیَّدَکَ بِنَصْرِهِ وَبِالْمُؤْمِنِینَ ﴿6٢﴾

    و اگر بخواهند تو را بفریبند، یقیناً خدا تو را بس است؛ اوست کسی که تو را با یاری خود و به وسیله مؤمنان نیرومند ساخت.

    وَأَلَّفَ بَیْنَ قُلُوبِهِمْ ۚ لَوْ أَنْفَقْتَ مَا فِی الْأَرْضِ جَمِیعًا مَا أَلَّفْتَ بَیْنَ قُلُوبِهِمْ وَلَٰکِنَّ اللَّهَ أَلَّفَ بَیْنَهُمْ ۚ إِنَّهُ عَزِیزٌ حَکِیمٌ ﴿6٣﴾

    و میان دل هایشان الفت و پیوند برقرار کرد که اگر همه آنچه را در روی زمین است، هزینه می کردی نمی توانستی میان دل هایشان الفت اندازی، ولی خدا میان آنان ایجاد الفت کرد؛ زیرا خدا توانای شکست ناپذیر و حکیم است.

    @ آخرای فروردین یک شب ،بعد از مدت ها دخترخاله که به کیش مهاجرت کرده بود بهم زنگ زد و کلی اصرار کرد الان قیمت پرواز ها خیلی خوبه،پاشو یکسر بیا کیش…یک تماس کوتاه که با خنده و شوخی به اتمام رسید.

    @قبل از خواب،خداوند من رو هدایت کرد که به جلسه 2 قدم 9 گوش بدم و عبارت تاکیدی های اون جلسه رو‌توی‌دفترم بنویسم و‌بعد با یک آرامش خیلی خوب خوابیدم.

    @صبح که بیدار شدم طبق معمول قبل از هرچیز از دکمه ی نشانه م هدایت خواستم و‌یک فایلی از مصاحبه با استاد اومد که استاد درمورد هدایت و سوره ی شمس توضیح میدادن…

    @هنوز داشتم صدای استاد رو‌میشنیدم که به طرز عجیب غریبی صدای بلندتری از استاد رو انگار از درون قلبم میشنیدم،این اولین بار بود که در بیداری و هوشیاری کامل من یک الهام واضح دریافت میکردم و از فشار این جریان هدایت رنگم پریده بود…

    صدا بسیار واضح بود:

    &دیشب کی بهت زنگ زد؟!

    &برو کیش،برو کیش برو کیش

    &برو کیش دنبال کار!

    @ فقط 3،4 روز بعد در حالی که کشور در وضعیت امنیتی بود و‌همه ی پرواز ها کنسل شده بود،من به راحتی آب خوردن،از ساری پرواز کردم و وارد جزیره ی کیش شدم.

    @ هیچ ایده ای نداشتم باید چیکارکنم،کجا برم و چه جوری دنبال کار بگردم،هیچ هدایت دیگه ای هم دریافت نمیکردم که قدم بعدیم چیه،ضمن اینکه دخترهام به شدت گریه میکردن و هر روز زنگ میزدن مامانی برگرد…

    @روز سوم دست از تقلا کردن برداشتم،بعد از یک پیاده روی طولانی با خدا،تسلیم شدم و چمدونم رو جمع کردم و‌بلیط برگشتم رو برای فرداظهر خریدم و ساعت 12 شب خوابیدم.

    @ صبح چشمام رو با دیدن sms های فاطمه جان باز کردم،فاطمه با من چیکار داره؟!اونم نصف شب…؟!

    الله اکبر…الله اکبر…الله اکبر…

    هدایت بعدی رسید،از جایی که به عقل جن هم نمیرسید.

    سلاااااااااااااام رفیق

    نیمه شب ت قشنگ وشیک

    یادته گفتم مادربزرگم حالش ناخوبه

    دیروز رفتم عیادتش اونم به درخواست خودش

    سعیده دستام داره می لرزه موقع تایپ کردن الانم .

    گفت تو خواب بهش یه عالمه باغ نشون دادن و گفتن این مال دوست فاطمه است که خونه ش کنار آبه

    یه قران سبز رنگ هم کنارشه

    بچه هاش هم با توپ زرد بازی میکردن یه پوشه هم دادن به آقا محمود که کارش را درست کنه

    @ با این هدایت واضح خداوند،با قلبی روشن و‌روحی آرام بدون اینکه بدونم آقا محمود کیه،به شمال برگشتم.

    @ یک هفته نشد که دختر خاله بهم زنگ گفت آقای محمودیان،دوست خانوادگیشون گفته سر نماز صبح بهش الهام‌شده باید برای این دختر کار پیدا کنی…

    @ دوسه روز بعد زنگ‌زدن گفتن آقای محمودیان برات کار پیدا کرده،توی یک شرکت تجاری به عنوان مسئول آموزش،با این میزان حقوق،مطمئنی میخوای بیای کیش؟! مشکلی نداری؟!گفتم هرچی هست من میام.

    @ از اول خردادماه من به صورت رسمی ساکن جزیره شدم،دست خالی و تک و‌تنها مهاجرت کردم و وارد حوزه ی کاری شدم که هیچی ازش نمیدونستم،قشنگ شبیه به یک مردنِ قبل از مردن بود،فشار وحشتناک بود،فشار مهاجرت به کیش و‌شهر جدید،فشار تنهایی و دلتنگی دخترها،فشار قدم گذاشتن در دنیای بیزنس و تجارت….برای کسی که 8سال کارمند بیمارستان بود.

    @شبیه به این بود که یک آجر خام رو‌توی‌کوره بزاری…و‌لی من ادامه‌دادم، هر روز برام اندازه ی یکسال میگذشت و‌لی من هر روز‌به اندازه کل عمر سابقم،رشد میکردم و‌رشد میکردم و‌رشد میکردم…

    @40 روز گذشت…40 روز به اندازه ی 40 سالِ محمد…لَا یُکَلِّفُ اللَّهُ نَفْسًا إِلَّا وُسْعَهَا….

    و‌من هیچ ربطی به سعیده ی 40 روز پیش نداشتم…

    ندا اومد مرخصی بگیر و‌برگرد شمال…

    لبیک گفتم و‌برگشتم و بعد از 40 روز خانواده م‌رو‌دیدم…

    نه من شبیه سعیده ی سابق بودم،نه اون ها خانواده ی قبلی…

    بغلم میکردن و گریه میکردن که چرا رفتی …

    و من درحالیکه در آغوش مادربزرگم بودم،این آیه رو از تلویزیون شنیدم:

    مِنَ الْمُؤْمِنِینَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّهَ عَلَیْهِ فَمِنْهُمْ مَنْ قَضَىٰ نَحْبَهُ وَمِنْهُمْ مَنْ یَنْتَظِرُ وَمَا بَدَّلُوا تَبْدِیلًا

    در میان مؤمنان مردانی هستند که بر سر عهدی که با خدا بستند صادقانه ایستاده‌اند؛ بعضی پیمان خود را به آخر بردند و بعضی دیگر در انتظارند؛ و هرگز تغییر و تبدیلی در عهد و پیمان خود ندادند.

    شاید این اولین نشونه ی واضح خدا بود که بهم گفت تو‌کارت رو انجام دادی و‌دیگه باید برگردی تا قدم بعدی رو‌بهت بگم ولی من در مدار فهمش نبودم…

    دوسه روز تموم وقتم رو با نیلانیکا گذروندم…یکی ازین روزها که بردمشون شهربازی،برای برگشتن اسنپ گرفتم و‌ به محض نشستن تو ماشین،دیدم زیر پاهام یک توپ زرده…همون لحظه جهان برام وایساد و خواب مادربزرگ فاطمه جان اومد جلوی چشمام…

    شاید این دومین نشونه ی خدا بود که بگه ماموریتت تمومه،برگرد…ولی من هنوز در مدار درک و فهمش نبودم.

    @مرخصیم تموم شده بود و‌باید برمیگشتم،وقت برگشتن نیلا نیکا دم در خونه،گریه میکردن و میگفتن مامانی نرو…هیچ ایده ای نداشتم چطور باید آرومشون کنم،که یک ندایی تو قلبم گفت بهشون بگو دوست دارید چی از کیش براتون بخرم؟برید روی برگه برام بنویسید،تا من برم کیش براتون بخرم و هروقت اومدید بهتون بدم.

    @ فرودگاه ساری،جایی که این عکس پروفایل رو‌گرفتم،درآرامش عجیبی بودم،یک نوری توی قلبم بود که نمیزاشت حتی به گریه ی بچه ها فکر‌کنم،اصلا نمیدونم این همه آرامش از کجا اومده بود،واقعا تحت حمایت هزاران هزار فرشته ای بودم که با چشمم نمیدیدم.

    @ به محض ورودم به جزیره ی کیش،نشانه های برگشتن آرام آرام بیشتر میشد…خیلی نرم …خیلی لطیف…‌

    ولی من میخواستم با جاده ی از قبل تعیین شده به خواسته هام برسم،هنوز هیچ کدوم ازون لیستی که دخترها برام نوشته بودن رو نتونسته بودم بخرم…و این برگشتن برای من به منزله ی یک شکست سنگین بود…

    @نشانه های سنگین تر شدن…

    دخترهایی که 40 روز قبل،در آرامشی از جنس خدا،دوری من رو تحمل میکردن،هر روز‌ زنگ میزدن و گریه میکردن…هر روز‌دلتنگی…روزی ده ها بار تماس…

    شرایط مالی سخت شد،دخل و‌خرج نمیخوند…من هیچ وقت در عمرم تو همچین شرایطی نیفتاده بودم که حساب کتاب چی میتونم برای خوردن بخرم که گرسنه نمونم…

    صاحب خونه و مشاور املاک باهم دعوا داشتن و بی دلیل من رو مقصر این دعوا دونستن و فشار روحی سنگین تر رو‌ بهم وارد کردن…

    وسط گرمای مرداد جزیره ،یکی از کولرهای خونه خراب شد…

    دوش حموم شکست…

    یک روز کامل آب خونه قطع شد…

    فندک اجاق گاز اتصالی کرد…

    فشار پشت فشار…

    نه کسی ازین فشار ها خبر نداشت نه میزاشتم کسی بفهمه…

    من بودم و صدای قرآن و صوت تکیبر نماز عید فطر…

    اَللّهُ اَکْبَرُ اَللّهُ اَکْبَرُ لا اِلهَ اِلاّ اللّهُ وَاللّهُ اَکْبَرُ اَللّهُ اَکْبَرُ وَلِلّهِ الْحَمْدُ اَلْحَمْدُ لِلّهِ عَلى ما هَدینا وَلَهُ الشُّکْرُ على ما اَوْلینا…

    دیگه به عجز و ناتوانی رسیده بودم،هر‌روز به جلسه 2 قدم 9 گوش میکردم و مدام اون عبارت تاکییدی ها رو تکرار میکردم…

    من نمیدونم،من نمیدونم،من تسلیمم…من تسلیمم…

    شب 17 مرداد ماه،تا صبح ده بار از خواب بیدار شدم،با صدای شیطان که مدام تو گوشم میگفت بدبخت،تو شکست خوردی و‌باید برگردی

    و‌من با صدای بلند میگفتم من نمیدونم،من تسلیمم…

    و‌الله اکبر…

    صبح چشمام رو با دیدن اسم این فایل پربرکت باز کردم:

    تسلیم بودن در برابر خداوند

    و‌چه کرد با من این فایل…چه کرد با من این آگاهی ها…و خداوند چطور فرشته های سردار سپاهش رو به کمک بنده ش فرستاد تا از ته دره نجاتش بده…

    18 مردادماه 1403 استاد با این فایل یک بار دیگه مسیر زندگی‌من رو عوض کرد و صدای خداوند رو‌به گوشم رسوند تا یکبار دیگه خداوند از رحمت خودش بنده ش رو از یک‌سقوط حتمی نجات بده…

    و‌من تسلیم شدم…

    کنار سنگ های ساحل جزیره…

    با تکرار دعای حضرت ابراهیم:

    إِنِّی وَجَّهْتُ وَجْهِیَ لِلَّذِی فَطَرَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ حَنِیفًا ۖ وَمَا أَنَا مِنَ الْمُشْرِکِینَ

    من روی خود را به سوی کسی کردم که آسمانها و زمین را آفریده؛ من در ایمان خود خالصم؛ و از مشرکان نیستم!

    وخدایی بود و‌هست و‌خواهد بود مهربان تر از مادر…

    خداجانم؛

    امروز‌به تاریخ 18 مرداد 1404

    زندگی‌من هیچ ربطی به سعیده ی یکسال پیش نداره و‌تو با عشق بی نهایتت یک بار دیگه همه چی رو به شکل رویایی تغییر دادی…

    خدایا…

    من هر لحظه به دریافت هدایت های تو…برای پیش رفتن به سمت مدارهای بالاتر،فقیرم.

    خدایا…

    اگر‌ تو دستمو نگیری،تو‌کمکم نکنی،تو هدایتم نکنی،من هیچی نمیدونم،هیچی بلد نیستم و هیچ کاری ازم برنمیاد.

    خدایا…

    به عظمت کیهان و کهکشان هات قسم میخورم،من همیشه به دریافت کمک های تو فقیرم.

    خدایا…

    من بلد نیستم راه برم…منو بزار روی دوشت .

    خدایا…

    قلبم رو باز‌میکنم و آماده ی دریافت امداد های غیبیت هستم.

    خدایا…

    یک بار دیگه درهای رحمتت رو برام باز کن و دستمو بگیر…

    خدایا…

    من همیشه به هر خیری که از سمت تو به من برسه فقیرم.

    خدایا…

    من تسلیمم و اجازه میدم که قایق قشنگم رو به سمت اقیانوس هدایت کنی…

    خدایا…

    عاشقتم و این عشق بزرگترین و تنها سرمایه ی زندگیمه….

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 167 رای:
    • -
      فاطمه(نرگس) علی پور گفته:
      مدت عضویت: 1586 روز

      سلامی دوباره به سعیده عزیزم.

      نمیتونم پاسخگو نوشته های زیباییت نباشم!!!

      سعیده عزیز ما همه نیازمند خداوند هستیم..

      حدودا یه 10 روزی هست توی تضاد بعدی شرایط زندگی شخصیم هستم.

      دیشب خیلی حالم بد بود..

      گفتم خدایا میدونم الان باید بتونم کنترل ذهن کنم..

      بدندرد شدید و خستگی مفردی که ابنروزا دارم..

      ولی سعی کردم و هدایت از خداوند خاستم که بهم کمک کنه….

      ولی تو دلرهمبن شرایط چقدر برکتها از همه نظر وارد حل کردن مسایلم شده..

      اینروزا تو همین شرایط ..یفردی که ایسون متخصص زبان خارجه هستند.که من سالها نمیبینمشون.ایشون خاله ام هست.

      بهم گفت نرگس چکار میکنی راجع به کارم توضیح دادم..

      بهشون گفتم!خاله جان من دارم زبان اتگلیسی فلان دوره میخونم ولی هنوز اوایل کارم..یکم ناشیم.میتونی متنای کارمو برام ترجمه کنی.

      بهش نشون دادم…بهم گفت برام بفرس تا بهت بگم چجور جمله بتدی کنی..

      اینروزا بیزنسم سعیده هم بصورت فارسی و هم بصورت انگلیسی داره ترجمه میشه.وعده های صادرات میاد.وعده های دلاری..مدام بهم گوشزد میشه..

      ولی ناگفته نمونه الان 3 هفته در کنار تضادها که اینروزا خیلی وقتم به این سمت میره..یه گل گوشه ایی وقتی پیدا میکنم تا ردی بیزنسم و زبانم کار کنم..

      .

      بخدا ..الان یه چند روزی میشه..همین هدایت الله که تو دل تضادم هست..چه دنیایی رو به روبم باز نموده…

      .

      چقدر اطلاعاتم عالی شده..چقدر اتفاقات خوب برام افتاده…

      نمیتونم چجور بگم!!!!

      فقط میخام بهت بگم.خیلی دوستتدارم..

      خیلی برای خداوند و دوستداشتن من از طرف خداوند در این شرایط تضاد”چه درهایی همجوره پر برکت برویم باز نموده..

      همه افراد بهم خدمت میکنن..واقعا لحظه به لحظه قدردان شرایط حالم میشم.که خیلی سپاسگزارش:باشم…

      دیروز دم دمای ظهر حالم خیلی بد بود.از حداوند هدایت خاستم.خیلی باهاش:صحبت کردم.سعیده به دقیقه نگذشت بهبودی من انجام شد.

      بهم گفت اشکال نداره الان شرایط جیمیت خوب نیست..توسط یه شخصی بنام فرشته.اونم بصورت رایگان تحت درمان قرار گرفتم.

      اینقدر راحت و اسان..همه چیز مهیا شد..

      از پول گرفته تا هزینه ایاب و ذهاب و ..تا همه چیز بنفع بهبودی من انجام شد..

      چقدر همین سلامتی نعمت بزرگیه..

      ولی سعی کردم نیفتم تو. دام شیطان..

      تو خیلی از بره ها مخصوصا تو دل تضاد “”قبلنا چقدر مقاومت داشتم..

      ولی اینروزا خیلی سعی کردم بهتر باشم ..و با روی باز و تعمق قوی رهرو این مسیر باشم.

      و اتفاقی که افتاده دریچه ایی از رحمت خداوند برویم باز شده..

      سعیده جان صحبتتت پر از نور الهی بود..

      انشالله که بتونیم این مسیر رو بخوبی عبور بدییم..

      انشالله که بتونیم بهترینهای خودمان باشیم.

      انشالله که بتونیم سپاسگزار داشته های الانمون باشیم..

      داشته هایی که میدونم وقتی بر زبانت جاری میشه..بعد میدونی نداشتنت چقدر میتونه مشکلاز زندگیت باشه…

      سعیده جان..یه چیزی:بگم!!!ما کلا مسیرمون که توی این فضا هستیم..

      با خیلیا..چیزی که خداوند مدام توی قرآن گفته….

      کاملا زمین تا اسمون متفاوته‌‌.

      وقتی هدایت میشم..به گوش دادن یسری صحبتها که بیین افراد رد و بدل میشه..

      حالا اون شرایطی که دارن…

      وقتی بهش پی میبرم..که اونم هدایت خداونده تا بهم نشون بده که چقدر ما خوشبختیم…

      خیلی خوشبختیما!!!

      وقتی میبینم میگم خدایا چقدر خوشبختم..که من اصلا نمیتونم یه درصدم این افکار و باورها رو داشته باشم.

      که بخام لین شرایط:رو بپذیرم.‌..و اینو باور کرده باشم که زندگی همینه.باید شخصیتم این مسیر باشه..

      انگار خداوند از این اتفاقات داره برزخ درون گذشتمو بهم یاداوری میکنه..فورا تسلیمش:میشم…

      واقعا تو مسیر به یاداوری یسری چیزا نیازه….

      تا بدونی تا محکم بهش:بچسبی ..

      یادمه سعیده!!ببخش:پیام زساد شد.اخر شبه.یکم ذهنم ارامش داره..

      ولی دوست دارم برات بنویسم و این یادداشتها برای اینده خودم..باشه..

      تا یادم باشه چقدر خوشبختم..

      چقدر ماها خوشبختیم بخدا!!!

      اره یادمه اون اوایل بدون استثنا هر شب خداوند افکار شیطانی که خود شیطان بود رو “بهم الهام میکرد..

      هر شب کارکردشو بهم نشون میداد..

      و اینیدر خوشحال بود که انسانها گول میخورن.بدبختن..اینقدر الهامات زیاد بود..که نمیزاشت افکارم بسمت شیطان بره…

      یه شب یه کیسه میکرد روی سر انسانها و از یه پرتگاه مینداختشون بیرون..

      یه شب خواب دیدم با استاد بودم وووو هر شب داستان شیطان برتم مرور میشد..

      شبی که اون اوایل به اراده خداوند دوره کتابها رو میخریدم.دقیقا فصل سوم کتاب رویاها یا چهارم بود توی همین دو مورد یکیش بود…

      فکر کمم راجع به ایمان بود دقیقا اوایل نصف شب بود..هیچکسی اطرافم نبود..دیدم شیطلان از شدت خشم مثل گلوله آتش گرفته دوربرم میچرخید..

      اینقدر این صحنه وحشتناک بود…ولی از درون خداوند بهم ارامش میداد…

      دقیقا این صحنه رو توی یکی از ترسهام توی یه شرایط قبرستان دیده بودم.که تونستم با توکل بخداوند این مسیر رو تنهای توی یکی از ساعتهای خاص پیاده روی کنم.

      میخام بگم سعیده جان….

      ما همجوره باید تسلیم خدا باشیم..

      خداوند میدونست..ترجمه انگلیسیم با این روندی که پیش رفتم اشتباه هست..

      از طرف شخصی که من دسترسیم کمتر بود هدایت شدم تا منو هدایت کنه بسمت مسیر درست توی این شرایط..

      تا فرم نوشتن افعال در انگلیسی رو بهم نشون بده..

      واقعا ما همجوره توی هر شرایطی باید تسلیمش باشیم.

      اگه تسلیمش نباشیم…بَد خودمون توی خاک !!!نابود میکنیم..

      منم امشب با پیام شما میخام بیشتر تسلیمش باشم.تا بهتر تسلیمش باشم..

      توی این 3 هفته توی مرحله بیزنسم به اندازه یه برابر رشد عقلی و درکی کردم..

      چقدر بنر سایتم به زبان فارسی و انگلیسی زیبا شده…

      راسی لوگوی دستکشم..یه دستکش:مشکی توی خوشکله..با شاخه های گل نرگس…و پایینشم نوشته Narges Gloves’

      خداوند را شاکرم که پایه های بیزنسیمو قوی کرد.و تمام اون ده سال کار کردن توی این شغل”که نادرست بود رو بهم یاداوری کرد..تا یادم بمونه یه بیزنس فقط بحث پول ساختن نیست..

      باید طرفندهای درست و عالی و با ساختار محکمی داشته باشی..

      نه مثل گذشتت فقط داشتی پول میساختی ولی از پشتش یه سوراخ بزرگ نشتی انرژی رو داشتی اگاهانه برای خودت رقم میزنی..

      من 10 سال اینجور سابقه کاری داشتم.کارام با کیفیت بود توی سرویس خواب و وسایل اشپرخانه کار میکردم.چه طرحهایی چه کارایی..

      یه مدتم لباس اتاق عمل و لباس بیمارستانی و اموزش مرورش توی ارگانهای دولتی کار کردم.

      خوشحالم اون مسیر رو “رفتم.

      ولی فقط داشتم میدویدم..برای یه چند غاز..اونم با خفت از طرف مشتری و زور و احساس ناجور..

      تو دل همین..امروز ایده جالب..ایده هایی که مشابهش نه توی ایران و نه توی خارج از کشور طی تحقیقی دیدم…

      چون سراسرش عشق و راحای و اسانی بود…

      سعیده جان بازم تشکر میکنم که پیاممو میخونی.من حقیقتا دوستدارم فقط بنویسم..

      چون خیلی خیلی تجربها و کارکردها رو امتحان کردم به پوچی رسیدم..

      ولی از زمانی که توی این فضا هستم‌وقتی هدایت میشم از کارکردهای اطرافیانم ..میگم نرگس چقدر تو خوشبختی که خداوند داره بهت الهام میکنه و تمام مسیرها رو بهت میگه..

      راسی سعیده یه چیزی بگم!!

      همیشه وقتی داستان یعقوب و دوری از یوسف رو میدیدم که چقدر این ادم زجه میکشید و آخرم نابینا شد..

      همیشه برام سوال بود!

      میگفتم خدایا چرا این شخص ادعا میکنه از تو طرف تو هدایت میشه.و بعد گریه وزاری میکنه..

      این شخص میدونه مسیرش درسته لابد یه خیریته…

      چرا بازم گریه میکنه حالش بده..

      و همیشه نحوه نگرش نااگاهانه من و گریه یعقوب برام سوال بود..

      الان تو این محیط اومدم..میبنم چقدر ماها توی ایمان به غیب چقدر ناتوان ضعیف هستیم.

      حتی همون یعقوب که نوادگان ابراهیم هست.پدرش اسحاق و نوه ابراهیم بوده.

      بازم حالش بده..

      میگفتم کسی که میدونه شرایط ایندشو.و کارکرد این مسیر رو میدونه چرا نگران هست..

      میبینم خودمونم همون مسیر رو میرییم ولی ایمان به غیبمون خیلی ضعیفه..

      ولی سعیده…وقتی یه اتفاقی میفته.

      درسته یکم میریزم بهم.

      بخودم میگم نرگس الان زمان کنترل ذهنه..

      نکنه بازگردیا..بقول خداوند اگر بازگردید ما نیز بازمیگردییم..

      اینجا یکم فشار باعث میشه نا بیفتیم تو دامش..

      پس ما هم دست کمی از یعقوب ندارییم.ولی اون اگاه بوده از کارکرد خداوند..

      ما هم میدونیم این مسیر رو ولی یه وقتایی دچار این حملات شیطانی میشیم.ولی باید زود برگردییدم.

      سعیده حان دوستتدارم.بازم ببخش کامنتم زیاد شد..

      ایتروزا خیلی سرم شلوغه یوقتایی ارزومه از خداوند میخام بیام تو سایت تا روی ماه شما عزیزانم رو ببینم..

      چون بدون خداوند و این نیروی قوی توی زندگیم ..هیچ دلخوشی ندارم..

      تمام وجودم عشق الهیه عشق خداییکه..

      بهر حال بخداوند میسپارمت نوش:جانت باشه اینهمه تعقییر شخصیتی تو زندگیت.

      سعیده جان امروز یه بارش باران عالی داشتیم.هوای جکوب طرف ما ..بسیار خنک شد.کلی درختامون توی شرجی خارک پزون ” .به ارامش رسید…

      انروز روز عالی بود.

      این حال هوای خنک جنوبی.و خرماهای حیاطمون که زرد و طلایی و قرمز رنگ شدن رو بهت اینجا هدیه میکنم.

      بازم میخام بهت بگم دوستتدارم به امید بهترینها برای شما!!!

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 10 رای:
    • -
      زهرانجفی گفته:
      مدت عضویت: 1836 روز

      سلام سعیده قشنگم

      عزیزدلم چقدر خوب شد که به نوتیف ایمیل توجه کردم وهدایت شدم به کامنتت.

      من خیلی کامل جریان سفرکیشت رو نمیدونستم جان دلم.ولی خب امشب آشکارتر شد واسم.

      سعیده جونی دخترتوحیدی دوست داشتنی.چقدر نیاز دارم این مدت که ی همچین کامنتهایی رو بخونم.

      بابت ی موضوعی بدجوری توفکرم و بلاتکلیفم ولی به شدت امیدوار به هدایت ولطف خدای عزیزتر از جان

      .بقول خودت من هیچی نمیدونم.

      توی این مدت که ذهنم درگیر این داستان هست واقعا هیچی نمیدونم.

      من خیلی وقته که این موضوع رو به خدا سپردم وهیچ راه حلی براش ندارم ونمیدونم چیکارباید کنم.

      امشب که کامنتت رو خوندم ی شباهت های ریزی بین داستان شما ومن پیدا کردم.

      خیلی خیلی آرزومندم بشه منم بیام ی روزی ی کامنتی بنویسم شبیه کامنت شما از معجزه هایی که پی در پی برام رخ داد و هدایت هایی که شدم و ریشتر به ریشتر زندگیمو لرزوند‌ و کلی الماس و جواهر رو از زیر خاک کشوند بیرون.

      بیام بگم اونی شد که حتی بخوابم نمیدیدم.فکرشم نمیکردم.ولی میدونستم که میشه.چشم انتظارش بودم.

      سعیده جونی اگر تومدارش بودی لطفا زحمت بکش مثل اون لحظاتی که آیات زیبای قرآن رو به نیابت باقی اعضای خانواده بزرگمون تفالی میزنی برا منم تفال بزن.ممنون میشم ازت.

      کلامت انقدر شیرین ودلنشین وامیدوار کننده اس که آدم ذوق میکنه میبینه شخصا برا آدم کامنت میذاری و میری سراغ قرآن و ازش سوال میپرسی برامون.

      عزیزم دلم خیلی خوشحالم بابت تجربیات ناب و دلچسبت.نوش جونت شهدشیرین بندگیت.گوارای وجودت این زندگی باب میلت.الهیییییی شکر.

      درپناه خداباشید.آمین

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای:
      • -
        سعیده شهریاری گفته:
        مدت عضویت: 1556 روز

        زهرای عزیزم سلام

        سلام و‌سلامتی ونور و عشق و‌رحمت الله به قلب روشن و روح توحیدی قشنگت

        ممنونم برای کامنتی که برام نوشتی،ممنونم برای تحسین هات که تجلی زیبایی های درون خودته…

        ببین اون چیزی که من میدونم و به میزانی که بهش درست عمل کردم نتیجه گرفتم،اون چیزی بوده که از استاد مخصوصا تو جلسه 2 قدم7 یاد گرفتم،اونجا که میگن: دنبال راه حل،برای مسئله ی خیلی ناراحت کننده ی حال حاضرت نگرد که با این کار داری مسئله رو‌سخت تر میکنی،مثل کسی که ماشینش گیر کرده تو‌شن،پاشو میزاره روی پدال گاز…میخواد ازون وضعیت دربیاد…ولی بیشتر فرو میره…

        ما باید مراقب کانون توجهمون باشیم،مراقب احساس آرامش قلبمون،مراقب ایمان و‌توکل و امیدمون،کاری که سمت خودمون هست رو درست انجام بدیم،کاری که میدونیم و از دستمون برمیاد رو انجام بدیم،اون چیزی هایی که نمیدونیم چه جوری رو خدا انجام میده…

        اگر به داستان کیش رفتن من نگاه کنی متوجه میشی که عملا من کار خاصی انجام ندادم…بلکه همه ی کارها رو خدا انجام داد…به شکل رویایی…من فقط سمت خودم رو سعی کردم درست انجام بدم…مثل کنترل ذهن،ایمان،توکل و عمل به ایده ی الهامی همین….مابقی کارهارو خدا انجام داد…

        این الگو رو بگیر و برای تموم مسائلت اجراش کن،مهم نیست مسئله چقدر کوچیک یا بزرگه،برای خدا فرقی نداره…اون داره کیهان رو مدیریت میکنه…مسائل ما براش تیله بازی هم نیست…ولی فقط به میزان ایمان ما،میتونه به ما کمک کنه…ایمان به جریانی که با چشم قابل دیدن نیست…چَشم گفتن های چِشم بسته با توکل بر قدرت بی نهایتش…

        زهرا جان،امیدوارم در تمرین و‌تکرار قانون برای من،نور هدایتی هم برای شما باشه…و اینکه اون موضوعی که درمورد قرآن گفتی به هیچ عنوان اعتبارش به من نمیرسه که من بخوام و اراده کنم و‌ بتونم هدایتی دریافت کنم…بلکه درلحظه یک ندایی توی قلبم میاد و‌من فقط بهش عمل میکنم،وگرنه من اصلا نمیتونم با اراده ی خودم کاری رو انجام بدم،مطمئنم که منظورم رو متوجه شدی…

        قلب روشنت رو میبوسم و برات بهترین هارو آرزو میکنم.

        درپناه نور الله باشی همیشه.

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 34 رای:
    • -
      منیر گفته:
      مدت عضویت: 2174 روز

      به نام خدا

      سلام به خالقم

      سلام به استاد عزیزو دوستان جان

      سلام سعیده عزیزم چقدر اشک ها ریختم از ابتدای این کامنت تو تا الان که دارم مینویسم بی صدا همینطور اشک هام میاد دقیقا همون روزی که من اولین کامنت دوره ثروت رو زدم تو دوست نازنینم این مدلی این همه هدایت دریافت کردی و چقدر زیبا نوشتی

      من جمله به جمله رو خوندم از جانب خودم همه هدایت ها رو حس کردم

      دقیقا اون روزها رو یادم میاد

      تیرماه 1403 بعد از اینکه دوره احساس لیاقت رو تمام کردم همزمان شد با فروش محصولم و کسی که قرار بود تو فروش محصول کنارم باشه به یکباره کنار رفت و من حیران و سرگشته و بسیار آسیب دیده از بعد احساسی شروع کردم یکسره روی دوره لیاقت و 12 قدم کار کردن و اشک ریختن و قربانی کردن یکی یکی اسماعیل های درونم چنان خودشناسی عمیقی درونم صورت گرفت که با شجاعت تمام دست رنج شش ماه خودم رو فروش زدم و یکسره تمام وقت خودم رو با تمام فایلهای سایت پر کردم اول مرداد تصمیم گرفتم ثروت 1 رو به خودم هدیه بدم و شروع کردم فایلهای ثروت 1 رو یکسره گوش دادن و از اون جا استارت خورد کامنت خوندن و کامنت نوشتن های من و همینطور در بود که پشت در دیگر با هدایت های خدا برام باز می‌شد چنان اون محصول به زندگی من ثروت و فراوانی اورد که شگفت زده شدم و همینطور الان یک سال دارم جدی روی تک تک فایلها میمونم گوش میدم کامنت میزنم ووو

      و از همه زیباتر توی این یک سال کامنت های زیبای سایت هست واقعا هر یه دونه کامنت که میخونم همینطور درهای رحمت باز میشه و من آرامشم یکسره در حال اوج گرفتن

      من یک سال غرق در نور بودن رو دارم تجربه میکنم و این زمانی اتفاق افتاد که تسلیم شدن در مقابل خدا رو یاد گرفتم

      در پناه خدای قدرتمندم باشی دوست قشنگم

      به لطف خدا هر روز بیشتر از قبل شاهد موفقیت هات باشم و یکسره در مدار خوشبختی ببینمت

      خدایا شکرت

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 13 رای:
    • -
      –– –• •••• گفته:
      مدت عضویت: 1541 روز

      بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِیمِ

      «وَالْفَجْرِ» «وَلَیَالٍ عَشْرٍ» «وَالشَّفْعِ وَالْوَتْرِ» «وَاللَّیْلِ إِذَا یَسْرِ» «هَلْ فِی ذَٰلِکَ قَسَمٌ لِذِی حِجْرٍ»

      (سوگند به سپیده دم) (و به شب های ده گانه) (و به زوج و فرد) (و به شب هنگامی که می گذرد.) (آیا در آنچه گفته شد، سوگندی برای خردمند هست؟)

      (سوره فجر آیات 1-5)

      ————————————————————————————

      سلام و درود سعیده جان، امیدوارم که حالت عالی باشه. و همواره بر مدار نور و رحمت خداوند باشی.

      ازت متشکرم بخاطر کامنت نورانی و پر برکتی که نوشتی.

      اعتراف میکنم وقتی کامنتت رو دیدم فقط امتیازش رو دادم ولی بسیار خسته تر از اونی بودم که چشمام رو باز نگه دارم. تا چه برسه به کامنت خوندن، چندبار دیگه هم بعدش کامنتت رو دیدم تا اینکه دیروز اول کنجکاویم گل کرد این کامنت زیر چه فایلیه، و بعدش رفتم سراغ خوندن کامنت؛ این فایل رو چند روز پیش توی برنامه ام تو دسته بندی توحید عملی گوش داده بودم ولی کامنتت رو یه نشانه دیدم و مجدداً فایل رو 3 بار گوش دادم.

      یه نشانه دیگه که توی کامنتت بود در مورد سوره شمس نوشته بودی؛ دیروز بابت یه موضوعی هدایت خواستم و بهش هدایت شدم که در ادامه بهت میگم.

      این روزها یه برنامه تعمیراتی فشرده داریم. علت خستگی و ناتوانی در خوندن کامنت هم همین بود که نامبرده هر شب ساعت 9 و خورده ای خواب بود. رئیس اداره ابتدای هفته روزکاری همه نفرات شیفت رو جمع کرد و ازمون خواست که اونایی که شرایط اضافه کاری موندن رو دارن اعلام آمادگی کنن و شرایط چیدمان برنامه رو برامون توضیح داد.از همون موقع یه حسی بهم میگفت بمون اضافه کاری.

      منم ایگنور میکردم میگفتم من تازه اول شیفت روزکاری هستم، چطوری برای 3 هفته دیگه برنامه بریزم. باز اون حسه می‌گفت. خلاصه من یه 7-8 روز تحملش کردم تا اینکه دیروز یه حسی بهم گفت یه درخواست هدایت کن. در کل خودم با اضافه کاری موندن موافق بودم. چون وقتی عسلویه هستم با اینکه سرکار هستم تمرکز و آرامش بیشتری برای کار کردن روی فایلها و برنامه ها و کامنت نوشتن دارم؛ ولی خب بالاتر از خواست من جریان هدایت بود، مهم این بود هدایت چی میگه.

      از قرآن هدایت خواستم…

      بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِیمِ

      «وَالشَّمْسِ وَضُحَاهَا» «وَالْقَمَرِ إِذَا تَلَاهَا» «وَالنَّهَارِ إِذَا جَلَّاهَا» «وَاللَّیْلِ إِذَا یَغْشَاهَا» «وَالسَّمَاءِ وَمَا بَنَاهَا» «وَالْأَرْضِ وَمَا طَحَاهَا» «وَنَفْسٍ وَمَا سَوَّاهَا» «فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا» «قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَکَّاهَا» «وَقَدْ خَابَ مَنْ دَسَّاهَا»

      (سوگند به خورشید و گسترش روشنی اش) (و به ماه هنگامی که از پی آن برآید) (و به روز چون خورشید را به خوبی آشکار کند) (و به شب هنگامی که خورشید را فرو پوشد) (و به آسمان و آنکه آن را بنا کرد) (و به زمین و آنکه آن را گستراند) (و به نفس و آنکه آن را درست و نیکو نمود) (پس بزه کاری و پرهیزکاری اش را به او الهام کرد) (بی تردید کسی که نفس را رشد داد، رستگار شد) (و کسی که آن را بیالود، نومید شد)

      هر کدوم از این «و»ها یه قسمه. اگر به آیه باشه 7 تا قسم، اگه یه کم سختگیرانه تر باشیم حدوداً 11 تا قسم بیان شده که یه حقیقت رو بگه.

      «خیر و شر شما رو به قلبتون الهام میکنیم» «اون کسی که نفسش رو پاک نگه داشت رستگار شد» «اونی هم که نفسش رو آلوده‌ کرد از رحمت خداوند ناامید شد»

      بعد از این هدایت یه نگاهی به تقویم و برنامه شیفت کاریم کردم و بلافاصله به رئیسمون پیام دادم، من سه روز می‌خوام بمونم. (اگه جا داشت بیشتر میموندم، چون برای من داشتن تمرکز ارزش پرداخت بها رو داره)

      صحبتهای استاد توی فایل و حکایت تلاش برای تسلیم بودن در برابر خداوند ، و همچنین نکاتی که شما از تجربیاتت در مسیر تسلیم بودن گفتی ، انگیزه ای شد منم این ماجرای تسلیم بودن رو بنویسم تا اینکه در ادامه ماجرا تسلیم بودن چی بشه.

      صبح بعد از نماز بود که توی اپلیکیشن قرآن همینجوری گزینه استخاره رو زدم و شروع کردم به قرآن گوش دادن. سوره بقره اومد، ماجرای بنی‌اسرائیل بود و گاوی که قرار بود قربانی کنن. داشتم گوش میدادم که ادامه پیدا کرد تا آیات 124 به بعد این قسمت ماجرای آزمون‌های ابراهیم و نیایش‌هاش با خداوند بود.

      تا رسید به آیه 131 «إِذْ قَالَ لَهُ رَبُّهُ أَسْلِمْ قَالَ أَسْلَمْتُ لِرَبِّ الْعَالَمِینَ» (ﻫﻨﮕﺎﻣﻰ ﻛﻪ ﭘﺮﻭﺭﺩﮔﺎﺭﺵ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻓﺮﻣﻮﺩ : ﺗﺴﻠﻴﻢ ﺑﺎﺵ. ﮔﻔﺖ: ﺑﻪ ﭘﺮﻭﺭﺩﮔﺎﺭ ﺟﻬﺎﻧﻴﺎﻥ ﺗﺴﻠﻴﻢ ﺷﺪم) این آیه رو گذاشتم روی تکرار و بارها و بارها گوش دادم.

      و این آیه هم برام یه نشانه دیگه بود.

      ازت متشکرم.

      ————————————————————————————

      در پایان یه چی بگم بخندی.

      رفتم جلوی ایستگاه توی گرما و شرجی نشستم که توی سکوت اول صبح با تمرکز کامنت بنویسم، یه مگس افتاد به جونم یه بلایی سرم آورد، (ناگفتنی) پا گذاشتم به فرار. گفتم خدایا یه آدمی خلق کردی کلاً 70 کیلو وزنشه، 900 تن ادعاش میشه، و به لحاظ جسمی از 95٪ سایر مخلوقات ضعیفتره، از یه مگس چند میکرو گرمی پامیذاره به فرار. این آدمی که از مگس عاصی میشه چرا باید اینقدر ادعاش بشه، در برابر خداوند سر تعظیم فرود نیاره؟؟

      در پناه رب العالمین شادکام و ثروتمند و سلامت و موفق باشی.

      «فَاللَّهُ خَیْرٌ حَافِظًا وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ»

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 75 رای:
      • -
        سعیده شهریاری گفته:
        مدت عضویت: 1556 روز

        بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِیمِ

        به نام خدا که رحمتش بی‌اندازه است و مهربانی‌اش همیشگی

        «فَاللَّهُ خَیْرٌ حَافِظًا وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ»

        پس خدا بهترین حافظ و نگهبان است و او مهربان‌ترین مهربانان است”

        =====================================

        سلام حمید جان،چطوووری؟!رو به راه؟رو‌ به رشد؟!

        بِببین میخواستم سر فرصت به کامنتت پاسخ بدم ولی نشونه ها اومد گفت همین الان…

        خداوکیلی این چه وضعیته؟!یعنی چی؟!ایستگاه فایو استارمو میگیری چرا؟!آقاااا من روی ستاره های رفیق هام حساب میکنم،خیلی وقت ها اسم دوستام کنار هم میاد ازش اسکرین شات میگیرم…بعد شما فایو استار میدی،3 روز بعد میخونی؟!آیا این کار درستیه؟! :/ :)

        بگذریم…

        به قول مازندرانی ها،شه هِواااره دار،توی این گرما تو عسلویه موندن و استندبای تعمیرات اساسی،اسفندیار رویین تن میخواد…دم شما گرم…

        راستی،نمیدونم چرا تا یک کامنت از رفیق های جنوبیم برام میاد،دلم پر میکشه برای جزیره…برای اون‌روز های داغ‌تابستونی…برای‌زندگی‌با خدا زیر یک سقف تک و تنها…

        خداوکیلی کدوم دیوونه ای تو اوج گرمای ظهر از خونه پیاده میره 3تا خیابون اونورتر برای خرید،وقتی هم خیس از گرما و‌شرجی برمیگرده خونه،بلا فاصله آهنگ میزاره با خدا میرقصه؟! :))))

        به قول عمو پورنگ‌: من،من،من ،من….

        خدا دیوونه هارو شفا نده،دورهم میخندیم:) خوش میگذره:)

        راستی؛این روز ها کارم شده گوش کردن به فایل(تمرکز بر آنچه میتوانم بهبود ببخشم)؛(در هر وضعیتی خالق شرایط باشیم)؛(جلسه 11کشف قوانین)،(گفت و گوی استاد با دوستان 9)جهت کنترل ذهن! یعنی اینارو به صورت پایه گوش میدم برای اینکه فقط جلوی جفتک پراکنی ذهنم رو بگیرم…

        مابقی فایل ها بماند…نوشتنی ها بماند…

        راستی داشتم برای نشانه ی روزانه م کامنت مینوشتم که یک حسی منو آورد توی سایت که دیدم چندتا نقطه ی آبی دارم و‌کلی ذوق کردم…

        تو کامنتم داشتم از نشانه ی واضح دیشب مینوشتم،که چطور خداوند سریع با این جمله پاسخ داد: با مقاومت،نور هدایت میرسد.

        نشونه ها داره پشت سر هم میاد و‌پررنگ تر و‌پر رنگ تر میشه…انقدر که دیگه کم مونده باز صدای اننی انا الله رو بشنوم…به خدا که…:)

        همزمانی ها،صدای اننی انا الله و بس…

        ببخشید پراکنده نوشتم،میخواستم در فرصت مناسب بنویسم ولی یک نشونه ی واضح اومد که همین الان…

        دعا میکنم خداوند کارها رو‌براتون آسون کنه،به ابرها فرمون بده سایه تون بشن و پای تموم استندبای ها کنسل بخوره:) خداست دیگه…هرکاری از دستش برمیاد،حاجی داره کیهان رو مدیریت میکنه،اون وقت کار شمارو نمیتونه آسون تر کنه…؟!آف کرس که میتونه…قطعا که میتونه.

        در پناه همون خدای قدرتمند،مدیر کیهان و کهکشان ها و نور آسمون ها و زمین میسپارمت.

        به امید دیدارت در بهترین زمان و مکان

        قلبِ فراوانِ فراوانِ فراوان

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 58 رای:
        • -
          الهام رمضانپور گفته:
          مدت عضویت: 1667 روز

          سلامم سعیده نازنینم

          امیدوارم حسابی هم جهت با خداوند باشی.

          سعیده جان یه راهنمایی و کمک میخوام..توی کامنتتات خونده بودم زبان میخونی و به فکر مهاجرتی…منم به فکر مهاجرت هستم ولی این فکر منو بهم ریخته..اولا تمرکز کردم روی بی برقی و بی ابی و وضع اقتصادی..چون توی اهرم رنج و لذت..بخش رنج مجبور بودم اینا رو بنویسم، از وقتی نوشتم انقدر بهم ریختم که قشنگ دو سه مدار اومدم پایین( توو پرانتز بگم که کنترل ذهن خوبی دارم حتی توی جنگ همش الخیر فی ماوقع میگفتم و با اینکه همه دورو بریام استرس داشتن و حالشون بد بود من سرحال و خوب بودم.) و از طرفی همش ذهنم میگه آلمانی بخونی به اون سختی و بازم بری کادر درمان اونجا بشی ( بازم توو پرانتز چون ذهنم میگه مسیر رفتن به آلمان آسونتر از جاهای دیکه ست که واقعا هم شواهد نشون میده هست) و یا انگلیسی بخونی برای یه کشور انگلیسی زبان اقدام کنی که حداقل یه زبان بین اللملیه..حالا مهاجرتم نشد خلاصه یه زبان خوب یاد گرفتی…خلاصه سرت رو درد نیارم یهو به ذهنم رسید که ازت بپرسم برای مهاجرتت کشور رو در نظر گرفتی؟ پلن داری؟ یا زبان میخونی و منتظر هدایتها و برداشتن قدمهایی..البته اگر شخصی نیست بهم بگی و کمکم کنی ..چون ناآرام شدم و میدونم که زمانی که آرامش نداشته باشم هدایتها نمیاد ولی ذهنم خیلی نجوا میکنه هم از لحاظ وضعیت کنونی کشور که باعث شده سپاسگزاریم کم شه و هم انتخاب کشور و زبان..

          مرسی سعیده عزیزم..سعیده دو سه ساعت از من فاصله داری..من ساری زندگی میکنم، کاش در مداری قرار بگیرم که بتونم ببینمت سعیده نورانی..میدونی حتی دخترم سارا کامنتات رو دنبال میکنه و عاشقته..

          در پناه نورر باشی.

          میانگین امتیاز به دیدگاه بین 11 رای:
          • -
            سعیده شهریاری گفته:
            مدت عضویت: 1556 روز

            سلام به الهام عزیزم و‌دختر نازنینش ساراجان

            الهی که حال دلتون عالی باشه و روی فرکانس خوشبختی بی قید وشرط تنظیم باشید،بابت همه ی تلگراف های پر از نورتون ازتون سپاسگزارم.

            الهام جان،استاد در فایل(در هرشرایطی خالق زندگی خود باشیم) یک جمله ی طلایی گفتن:من چیزی رو دنبال نمیکنم،من جذب میکنم!

            این کل بازیه…توی هر چیزی که میخوای بهش برسی…

            منِ سعیده اصلا دنبال این نیستم که کجا مهاجرت کنم،چه جوری،با چه پلنی و به کدوم کشور،چون هیچ ایده و‌راه حلی هم براش ندارم…

            من فقط سمت خودمو میدونم،اینکه روی زبان انگلیسیم کار کنم،تموم تمرکزم روی زیبایی های اطرافم باشه،به احساس رضایت درونی در هرجایی که هستم برسم،به دنبال حرکت در مسیر عشق و علاقه م باشم تا بتونم ازش ثروت ملموس بسازم،به زندگیم جوری نگاه کنم که به من احساس بهتری بده،توجهم رو از روی ناخواسته ها بردارم و‌بزارم روی خواسته هام…اونوقت زمانی که این محیطی که الان توش هستم جوابگوی باورهای من واحساس خوشبختی من نبود…جهان خود به خود بقیه ی کارهارو انجام میده و منو هجرت میده به جاهای بهتر…

            من فقط باید سمت خودم رو انجام بدم،اون چیزی که میدونم و بهم الهام شده،چندین بار به صورت واضح من این الهام رو دریافت کردم،روی زبان انگلیسیت کار کن،کتابت رو‌بنویس.

            این ها کارهایی که میدونم باید انجام بدم و‌البته که میتونم تو همین شرایط و با همین امکانات انجامش بدم،مابقی کارهارو که من نمیدونم چه جوری رو خدا انجام میده…بدون شک انجام میده…همیشه انجام داده…

            اگر قدم 7 دوازده قدم رو داری،جلسه 2 اون قدم بهت کمک میکنه بتونی کانون توجهت رو کنترل کنی.

            امیدوارم در این تمرین و‌تکرار قانون برای من،برای شما دوست عزیزم نور هدایتی باشه،دوستت دارم ودر پناه نور الله مهربانم میسپارمت.

            به امید دیدارت در بهترین زمان و‌مکان…

            قلبِ فراوانِ فراوانِ فراوان

            میانگین امتیاز به دیدگاه بین 27 رای:
            • -
              عاطفه نوری گفته:
              مدت عضویت: 2227 روز

              جی کی رولینگ جلد اول هری پاتر را در کافه نوشت.

              او فقط صبح‌ها که بچه‌اش را می‌برد مدرسه، تا ظهر که از مدرسه برگردد، در کافه‌ای نزدیک مدرسه فرصت نوشتن داشت.

              رفتنش هم به خاطر کافه‌نشینی نبود؛ پول نداشت خانه را گرم کند، صبح وسایل گرمایشی را خاموش می‌کرده تا ظهر، می‌رفته توی کافه که گرم بوده می‌نوشت..

              ««فرصت های کوچک خودتون رو از دست ندید.»»

              ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،

              سعیده زیبا و اگاه و دانا و بینظیر چقدر زیبایی و چقدر وجودت زیباتر و پر از برکت هست،

              این متن رو هدایتی دیدم و تو نُت گوشیم سیو بود گفتم برای تو که خفن ترین نویسنده دنیا هستی ارسال کنم که قطعا هدایت رب هست و لاغیر من که از خودم چیزی ندارم و در این لحظه در تسلیم ترین حالت ممکن بودم و کنترل ذهن قوی و هدایت شدم ولاغیر…

              عاشقانه تحسینت میکنم سعیده عزیزم چقدر زیبا نوشتی چقدر به خواسته و ارزویی که توی وجودم متولد شده بیشتر حس خوب داده شد با این کامنت توحیدی و قانون جهان هستی که تو وظیفه خودت رو انجام بده مهاجرت که کوچکترین کار هست برای هدایت کردن توسط پروردگار و قطعا که جز واجبات این مسیر توحیدی و رشد شخصیتی ما هست و اتفاق خواهد افتاد…

              بینهایت سپاسگزارم بابت این کامنت پر از حس خوب و توحیدی…

              در پناه الله یکتا پر قدرت بنویسی و پر قدرت و مثل یک بهمنِ بینهایت حرکت کنی و کل جهان رو به کُرنش در بیاری و خلق کنی و لذت ببری عزیزم.

              الهی امین یا رب.

              تکرار میکنم برای خودم با قدرت و اراده و نیرویی که از پروردگارم به ودیعه دارم توی وجودم((من فقط سمت خودمو میدونم،اینکه روی زبان انگلیسیم کار کنم،تموم تمرکزم روی زیبایی های اطرافم باشه،به احساس رضایت درونی در هرجایی که هستم برسم،به دنبال حرکت در مسیر عشق و علاقه م باشم تا بتونم ازش ثروت ملموس بسازم،به زندگیم جوری نگاه کنم که به من احساس بهتری بده،توجهم رو از روی ناخواسته ها بردارم و‌بزارم روی خواسته هام…اونوقت زمانی که این محیطی که الان توش هستم جوابگوی باورهای من واحساس خوشبختی من نبود…جهان خود به خود بقیه ی کارهارو انجام میده و منو هجرت میده به جاهای بهتر…))

              میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
            • -
              مطهره یعقوبی گفته:
              مدت عضویت: 671 روز

              الله اکبر ازین مهرتایید خداوند!!

              حدود یک هفته شاید هم بیشتر خدا بهم میگفت فقط پیگیر کامنت های سعیده باش..من این روزها در مدار بینظیری هستم درحدی که خدا میگه ومن دریافت میکنم

              اسم یک فایلی رو میگ بعد میام گوشش میدم فرداش همون فایل میاد نشانه ی روزانم!!

              یا میگه فلان کار روبکن بعد میام قدم 7 رو میخرم میبینم استاد دقیقا تو همون قدم عین همون جمله که من دریافت کردم وتو دفترم نوشتم رو به زبون میاره!!

              یا مثلا چندروز پیش بهم گف امروز نرو پیاده روی و من اول صبحی بهونه گرفتم که چرااااا نباید برم و کلی داشتم به خودم حس بد میدادم که دفعه ی اخرت باشه داری میزنی زیر روتین روزانت برنامت اینه هرررر روز صبح پیاده روی 5تا6!!چرا امروز نرفتی؟؟

              هااا؟؟؟؟

              ومن هم عین طوطی تکرار میکردم چقدر من ادم بی برنامه ای هستم چرا امروز نرفتمو …

              حالا اینو کسی میگه که چهل روزه داره هرروز مرتب میره و زیر قولش نزده و اون روز خدا عمدا بیدارش نکرده بود

              چرا ؟؟؟

              چون وقتی از خونه رفتم بیرون

              دیدم تو هوا یک گرد وغباری نشسته که اسمون رو کمی تیره و تاریک کرده واز اون افتاب قشنگ سرصبحی که ار روز ازش انرژی میگرفتم خبری نبود

              همونجا گفتم خدایا تو میدونی و من نمیدونم

              تو میفهمی و من نمیفهمم

              یا مثلا چند روز پیش وقتی از خونه رفتم بیرون هنوز به پیچ کوچه نرسیده بودم که بهم گفت ظرف غذات توش اب مرغه

              دیشب نذاشتی تو فریزر و یخ نزده الانم تو پلاستیک نذاشتیش وایسا ظرفت رو بزارتوی یک پلاستیک همینجوری بخوای خوش خوشان تا ایستگاه اتوبوس بری کل هیکلت چرب و چیلی میشه که هیچ باید بادفتر سپاسگزاریت خداحافظی کنی.

              همونجا وایمیستم چک میکنم میبینم بعلللللله!!!

              یا مثلا حدود یک هفته پیش یک تضادی میاد وسط زندگیم

              مات ومبهوت میمونم

              در لحظه فکرم میره سمت

              جلسه ی “عصی ان تکرهو” قدم 5

              گوش میدمش بارها و بارها

              بعد یکی دوروز تو کامنت سعیده میخونم که گفته

              باشوهرم یک بحث غیرمنتظره کردم و پناه اوردم به اگاهی های جلسه ی قرانی قدم 5 !!!!

              االلله اکبرررررررر

              همون اگاهی هایی که من دارم طی اون دوروز مداااام گدش میدم !!!!!

              یامثلا اون روز دیگه دلم خواست برم از نونوایی نون تازه بخرم برای ناهار قصدم نونوایی تافتون بود که یک چهارراه با ما فاصله داره داشتم لباس میپوشیدم گف اونجا نرو برو نونوایی سنگکی ، یا برو از سوپر روبه رو نون بگیر..

              من توجه نکردم وقتی رفتم دیدم کلا نونوایی درحال تعمیره و انگار مدتها تعطیلش کردن …

              خیلی خیلی خیلی زیاااااااد این روزها واضح دریافت میکنم

              درحالیکه کم کم با خودم میگم من الان کجام دقیقا ؟!؟!

              گاهی ازین همه همزمانی دیوونه میشم

              گاهی حتی نمیتونم بنویسمشون انقدر همه بهم وصلن

              که باید شروع کنم جلد یک کتاب معجزه هام رو بنویسم

              هفته دیگه میشه جلد دو…

              حالا بعد این مقدمه پرپیمون سعیده جان بزار برات بگم

              از معجزه ی امروز که اگه نگم خفه میشم…

              دیگه با نوشتن تو دفترم و سپاسگزاری حق مطلب ادا نمیشه

              عیین جملاتی که نوشتی رو دوباره کپی میکنم:

              @@@@@@@@

              من فقط سمت خودمو میدونم،اینکه روی زبان انگلیسیم کار کنم،

              @@@@@@@@

              درادامه گفتی:

              اگر قدم 7 دوازده قدم رو داری،جلسه 2 اون قدم بهت کمک میکنه بتونی کانون توجهت رو کنترل کنی.

              @@@@@@@@@

              حالا نوشته های خودم رو اینجا کپی میکنم

              همون هدایتی که خداوند به من گفت و من خلاصه وار یادداشتش کردم تو نوت گوشیم

              1_ جلسه هشتم روانشناسی ثروت یک :

              مسیری که همه میرن درست نیست

              2_قدم 6 دوازده قدم:

              به جای توجه به اوضاع نابه سامان روی خودت کار کن تا هدایت بشی به مکانی که صلح باشه

              3_جلسه 8 عزت نفس:

              وقتی شرایط ایده ال هست باید تغییر کنی!

              4_اولویتت چیه؟مهاجرت

              برو روی زبان انگلیسی کار کن!!!

              5_خداوند اززبان افراد به شماایده میدهد!

              خانم مقدم،خانم زارع،خانم ناطقی

              متعهدالقول گفتند رمز ارامشت  همینه که اینستاگرام نداری!!!

              پس اینستاگرام تعطیل….

              نترس ما راهش رو برات بازمیکنیم

              به راحتی

              به اسانی

              بالذت…

              نه به سختی!

              Are you ready motahare؟

              ؟

              @@@@@@@@@@@@@

              وبعد من چندروز پیش قدم 7 رو بااکانت خواهرم خریدم

              شروع کردم چندین بااااار پشت هم جلسه ی یک رو گوش دادن دیوانه کننده بود

              اومدم جلسه ی دو

              انقدر بینظیره که ازامروز صبح تاظهر 3بار گوشش کردم

              الله اکبر استاد چی میگه :

              اولویتت مهاجرته ؟برو روی زبان انگلیسی کار کن !!!!!

              الان سعیده چی میگه ؟

              میگه برو قدم 7!!!!

              فقط هم میگه جلسه ی دو شُ گوش بده!!!!!

              بعدشم میگه زبان انگلیسی!!!!!!

              خدایا این ها دیگه از تلپاتی گذشته

              من شدم تو ؟؟؟یا تو شدی من ؟؟؟

              سعیده این خدا چرا اینطوری میکنه

              من راستش گاهی یکم ازینهمه هماهنگی میترسم

              بعضی وقتهاهم میترسم بخوابم

              و بعد بلند شم بفهمم خواب بوده همش!!!

              اصلا من موندم تو کار خدا

              راستی تو روتینم گذاشتم همه ی کامنت هات البته از زمانی که تصمیم گرفتم و شروع کردم یکی یکی سیو کردمشون و توی یک کانال تلگرام به اسم کامنت های سعیده ذخیره کردمشون

              رو دوره میکنم

              از اول شروع کردم به خوندن

              برای دی ماه فک کنم پارساله ازون موقع شروع کردم و این ایده به ذهنم رسید

              دختر تو باکلماتت قلب من رو به لرزه درمیاری

              هیچ میدونی چقدر خوب مینویسی

              به اون تشریحات قرآنیت کاری ندارم فعلا

              چون حقیقتا خیلی نمیتونم برم تو مدارش

              تلاش میکنم ولی فعلا فاصلم زیاده

              امااااا

              اونجا که میگی

              “مدیر نظم ضربان قلبم ”

              قلبم ضربانش میره رو هزار

              اونجاکه میگی” خدای جذاب و شیرین و دلبرم ”

              انگار خود خدا رو تصور میکنم نشسته روبه روم لبخند میزنه بهم

              اونجا که نوشتی

              استعفامو امضا کردم

              “استاد توحیدی تر شدم توحیدی تر شدنم مبارک”

              اونجا سلول های بدنم به عرش ملکوت رسید

              اون جمله رو من بارها و بارها با خودم تو پیاده رویم تکرار میکردم و لبخند میزدم

              چه فرکانس بالایی داشت همون چند کلمه !!!

              اونجا که به برادرت گفتی

              @@@@@@@@@

              اخرشب نگرانی هات رو به خدا بسپار

              تو میخوابی ولی اون هیچ وقت خوابش نمیبره

              تو از دستت برنمیاد ولی اون قدرت مطلقه

              تو فراموش میکنی ولی اون هیچ چیزو یادش نمیره

              تو نمیدونی چه جوری ولی اون تموم مسیرهار‌و بلده

              تو ذهنت محدوده ولی اون قدرتش نامحدوده

              تو فکر میکنی نمیشه ولی اون هیچ چیز براش نشد نداره

              تو فکر میکنی بی ارزشی ولی اون عاشق توعه

              تو فکر میکنی فراموش شدی در حالیکه اون همیشه تو قلبته

              تو فکر میکنی رها شدی ولی اون گفته ماودعک ربک وماقلی(پروردگارت هرگز فراموشت نکرده و با تو دشمنی نکرده)

              قبل خواب بهش بگو،من ضعیفم،تو قوی ای،من فقیرم،تو غنی ای من نادانم تو علم کلی،من ناسپاسم ولی تو بخشنده ای

              من خودمو به دستان تو میپسارم ،خودت زندگیمو مدیریت کن

              @@@@@@@@@@@@@

              اونجا جهان برای من ایستاد و من از هر طرف تا چند متریم فقط خدا رو میدیدم

              سعیده تو همون عقربه ی ساعتی بودی که افتاده بود توی راهروی بیمارستان وگم شده بود

              اما حالا برگشته نشسته سرجای خودش

              و این ساعت دوباره داره عین قدیمش کار میکنه

              تیک تاک

              تیک تاک

              تیک تاک

              میدونی حس الانم چطوریه ؟؟؟

              انگار فردا قراره از طرف مدرسه بریم اردو بعد قراره هر لباسی که دوست داریم غیر فرم مدرسه بپوشیم

              خوابم نمیبره از ذوق سعیده

              انقدر نشونه میبینم از خواسته هام که حس میکنم همین الان دارمشون انقدر خیالم راحت شده

              مثل اون ماشینی که تو ایران خودرو به اسمت دراومده فقط قسط اخرش رو تسویه کنی دوهفته بعدم به دستت میرسه

              من خواسته هام رو میبینم

              خیلی به من نزدیک شدن

              گاهی وقتها که به خودم دقت میکنم میبینم که دارم باهاشون زندگی میکنم

              تو همین لحظه…

              خلاصه که سعیده جان تا جان در بدن داری بنویس

              بگذار قلمت عشق رو به جهان هدیه بده

              بگذار این انرژی به حرکت در بیاد

              ودور زمین بچرخه و خیلی قوی تر برگرده برسه به خودت!!

              دوستت دارم دختر

              در پناه نور رب العالمین باشی

              میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
    • -
      مینو برنی گفته:
      مدت عضویت: 1545 روز

      سلام سعیده

      نمی‌دانم چطوری بنویسم.

      اما خلاصه و کوتاه و ساده می‌نویسم.

      پارسال من همین روزها انتقالی به تهران زدم و همزمان با رفتن شما به کیش بود.

      خودم را با شما مقایسه می‌کردم و روزشمار کامنت‌های شما در کیش را به شدت دنبال می‌کردم.

      با انتقالی ام موافقت نشد.

      می‌دانم که استرس و اضطراب باعث شد.

      (زیر دیدگاه شما در توحید عملی قسمت 10)

      امسال هم به هدایت خداوند و با دست خودش انتقالی زدم و خدا گفت فقط و فقط منطقه یک را بزن .و موافقت شده به تهران منطقه 1

      چندین روز است که باز نگرانی سراغم آمده:

      حالا خانه را چه می‌کنی؟

      وسایل خانه را چه می‌کنی؟

      حتی یک قاشق چای‌خوری هم نداری؟؟!

      و من هر بار می‌گفتم :تسلیم خدا هستم و هرچه او بگوید قدم برمی‌دارم ؛اما ته دلم نگران بودم و کاملاً دلشوره را احساس می‌کردم.

      امروز صبح بعد از نماز، از خدا خواستم که خدایا امروز آرامترم کن.

      بعد که آمدم نت را روشن کردم و چون کامنت‌های شما را می‌خوانم دیدم کامنت نوشته‌ای و دقیقاً از خاطرات سال گذشته.

      برای من هم مرور شد تمام تیرو مرداد1403.

      و این نوشته شما مرا آرام کرد و چندین بار این فایل تسلیم را گوش دادم.

      ممنونم که نوشتی و مرا دوباره به سمت این فایل تسلیم بودن هدایت کردی.

      امروز آرام‌تر شدم و از امروز تا 8 شهریور , که از اداره خودم تسویه حساب می‌کنم و می‌روم تهران؛

      می‌خواهم هیچ کاری نکنم جز اینکه قدم به قدم با نشانه‌های خداوند جلو بروم.

      البته احساس خیلی خیلی خوبی دارم از این مهاجرتم.

      خیلی وقت است که دلم یک تغییر حسابی می‌خواهد.

      ممنونم که نوشتی و یادم آوردی این تسلیم بودن در برابر خداوند را.

      سه‌شنبه 21 مرداد 1404

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 19 رای:
    • -
      –– –• •••• گفته:
      مدت عضویت: 1541 روز

      بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِیمِ

      «وَکَذَٰلِکَ أَنزَلْنَاهُ قُرْآنًا عَرَبِیًّا وَصَرَّفْنَا فِیهِ مِنَ الْوَعِیدِ لَعَلَّهُمْ یَتَّقُونَ أَوْ یُحْدِثُ لَهُمْ ذِکْرًا»

      (ﻭ ﺍﻳﻦ ﮔﻮﻧﻪ ﺁﻥ ﺭﺍ ﻗﺮﺁﻧﻲ ﺑﻪ ﺯﺑﺎﻥ ﻋﺮﺑﻲ ﻧﺎﺯﻝ ﻛﺮﺩﻳﻢ، ﻭ ﺩﺭ ﺁﻥ وعده‌ﻫﺎﻱ ﮔﻮﻧﺎﮔﻮﻥ ﺁﻭﺭﺩﻳﻢ، باشد که تقوا داشته باشند، ﻳﺎ ﺑﺮﺍﻱ ﺁﻧﺎﻥ مایه تذکر باشد)

      «فَتَعَالَى اللَّهُ الْمَلِکُ الْحَقُّ وَلَا تَعْجَلْ بِالْقُرْآنِ مِن قَبْلِ أَن یُقْضَىٰ إِلَیْکَ وَحْیُهُ وَقُل رَّبِّ زِدْنِی عِلْمًا»

      (پس ﺑﻠﻨﺪ ﻣﺮﺗﺒﻪ ﺍﺳﺖ ﺧﺪﺍ [ ﻱِ ﻳﮕﺎﻧﻪ ] ﻛﻪ ﻓﺮﻣﺎﻧﺮﻭﺍﻱ ﻫﺴﺘﻲ ﻭ ﺣﻖّ ﻣﺤﺾ ﺍﺳﺖ؛ ﻭ ﭘﻴﺶ ﺍﺯ ﺁﻧﻜﻪ ﻭﺣﻲ ﻛﺮﺩﻥ ﻗﺮﺁﻥ ﺑﺮ ﺗﻮ ﭘﺎﻳﺎﻥ ﮔﻴﺮﺩ ﺩﺭ ﺧﻮﺍﻧﺪﻧﺶ ﺷﺘﺎﺏ ﻣﻜﻦ، ﻭ ﺑﮕﻮ : ﭘﺮﻭﺭﺩﮔﺎﺭﺍ، ﺩﺍﻧﺶ ﻣﺮﺍ ﺑﻴﻔﺰﺍﻱ)

      (113-114 طٰه)

      ————————————————————————————

      سلام و درود مجدد.

      اگه فکر کردی پر حرفی‌های من تموم شده و بازم حرف نمی‌زنم سعععععععخت در اشتباهی و شما را توصیه میکنم به رعایت تقوای الهی و خوندن ادامه کامنت. همینه که هست. پرحرفی باشه یا تکراری فرقی نداره، باید بخونی، بایدیه. سپاس …

      ————————————————————————————

      کامنت قبلی رو آخر شیفت نوشته بودم و عوامل حواس پرتی زیاد بود؛ وقتی برگشتم خوابگاه و کمی استراحت کردم و بعدش که بیدار شدم و قهوه ام رو خوردم، دفترم رو برداشتم که تازه ستاره قطبی بنویسم، بماند که مسیر ستاره قطبی یه سمت دیگه رفت… و نهایتاً از خداوند توی زمینه توحید یه درخواستی کردم. و نوشتم خدایا من آگاهانه این درخواست رو ازت دارم و ازت می‌خوام کمکم کنی براش بها پرداخت کنم.

      خودت هم بهتر از من میدونی و البته همه دوستان میدونن، این قانونی که وقتی ما چیزی رو درخواست می‌کنیم و میخوایم یه تغییری رو در شخصیتمون ایجاد کنیم خداوند ما رو با شرایطی امتحان می‌کنه، و به چالش می‌کشه تا یه مرحله بیایم بالاتر و برای دریافت اون خواسته لایق بشیم. در اکثر مواقع ما از چالش عبور نمی‌کنیم و خب نمی‌تونیم ثابت کنیم که آمادگی دریافت داریم. و عدم لیاقت مون رو ثابت میکنیم. (خودمو میگم) میخواستم برای این اثبات لیاقت و عبور از چالش‌های مسیر درخواست کمک کنم. چون اگر خداوند بهمون کمک نکنه واقعاً عبور از چالش‌ها امکانپذیر نیست.

      یه حسی بهم الهام کرد توی دفتر اینو بنویسم : خدایا میخوام شبیه ابراهیم (ع) باشم و به صورت قلبی و عملی «أَسْلَمْتُ لِرَبِّ الْعَالَمِینَ» باشم .

      بعد از اینکه اینو نوشتم یاد آیه 115 طه افتادم که خداوند از آدم گلایه می‌کنه: «وَلَقَدْ عَهِدْنَا إِلَىٰ آدَمَ مِن قَبْلُ فَنَسِیَ وَلَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْمًا» (ﻳﻘﻴﻨﺎً ﭘﻴﺶ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﺑﻪ ﺁﺩم ﺳﻔﺎﺭﺵ ﻛﺮﺩﻳﻢ؛ ﭘﺲ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﻛﺮﺩ ﻭ ﻋﺰﻣﻰ ﺍﺳﺘﻮﺍﺭ ﺑﺮﺍﻱ ﺍﻭ ﻧﻴﺎﻓﺘﻴﻢ)

      و در ادامه نوشتم: خدایا نمیخوام شبیه آدم «وَلَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْمًا» باشم. کمکم کن فراموش نکنم. و بتونم بها پرداخت کنم.

      بعد از اینکه نق زدن‌هام محضر مبارک حضرت حق تعالی به پایان رسید، ذهنم شروع کرد به مقایسه این دوتا آیه و شخصیت ابراهیم پیامبر و حضرت آدم.

      خداوند به هر دوشون وحی کرده یکی آنچنان تسلیم بوده، که توی قرآن اینقدر تحسین شده و ازش بعنوان دوست خداوند نام برده شده و بارها گفته شده که او موحد بود و مشرک نبود. یعنی خدا پای توحید عملی ابراهیم مهر تایید زده و خدا تایید کرده که در شخصیت ابراهیم (ع) هیچ شرکی وجود نداشت. و دیگری هر جا ازش یاد شده یادآوری این موضوع بوده که عهد خداوند رو فراموش کرد و از بهشت رانده شد. و مشخصاً توی آیه 115 طه خداوند میگه: آدم فراموش کرد و عزم و اراده چندانی نداشت.

      وقتی به خودم نگاه میکنم میبینم هنوز شبیه آدم هستم که فراموشکارم و عزم و اراده جدی ندارم و هنوز سر سوزنی هم تسلیم نیستم. (قرار بود آیات رو تحلیل کنم رسیدم به خود افشایی؛ ایموجی پوکرفیس و شرمندگی به پیشگاه خداوند متعال)

      ————————————————————————————

      راستی وقتی میخواستم آیه 115 رو برات کپی کنم ، دیدم آیات قبلش هم خیلی زیبا و امیدبخشه. اگه دوست داشتی از آیات 111 به بعد رو به نگاهی بنداز.

      در پناه رب العالمین همواره شاد و تندرست و سلامت باشید.

      «فَاللَّهُ خَیْرٌ حَافِظًا وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ»

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 60 رای:
    • -
      –– –• •••• گفته:
      مدت عضویت: 1541 روز

      بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِیمِ

      «وَإِذْ جَعَلْنَا الْبَیْتَ مَثَابَهً لِّلنَّاسِ وَأَمْنًا وَاتَّخِذُوا مِن مَّقَامِ إِبْرَاهِیمَ مُصَلًّى وَعَهِدْنَا إِلَىٰ إِبْرَاهِیمَ وَإِسْمَاعِیلَ أَن طَهِّرَا بَیْتِیَ لِلطَّائِفِینَ وَالْعَاکِفِینَ وَالرُّکَّعِ السُّجُودِ»

      ﻭ ﻫﻨﮕﺎﻣﻰ ﻛﻪ ﻣﺎ ﺍﻳﻦ ﺧﺎﻧﻪ [ ﻛﻌﺒﻪ ] ﺭﺍ ﺑﺮﺍﻱ ﻫﻤﻪ ﻣﺮﺩم ﻣﺤﻞ ﮔﺮﺩﻫﻤﺎﻳﻲ ﻭ ﺟﺎﻱ ﺍﻣﻦ ﻭﺍﻣﺎﻥ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺩﻳﻢ ، ﻭ ﺍﺯ ﻣﻘﺎم ﺍﺑﺮﺍﻫﻴﻢ ﺟﺎﻳﮕﺎﻫﻲ ﺑﺮﺍﻱ ﻧﻤﺎﺯ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﻛﻨﻴﺪ. ﻭ ﺑﻪ ﺍﺑﺮﺍﻫﻴﻢ ﻭ ﺍﺳﻤﺎﻋﻴﻞ ﺳﻔﺎﺭﺵ ﻛﺮﺩﻳﻢ ﻛﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺍم ﺭﺍ ﺑﺮﺍﻱ ﻃﻮﺍﻑ ﻛﻨﻨﺪﮔﺎﻥ ﻭ ﺍﻋﺘﻜﺎﻑ ﻛﻨﻨﺪﮔﺎﻥ ﻭ ﺭﻛﻮﻉ ﻛﻨﻨﺪﮔﺎﻥ ﻭﺳﺠﺪﻩ ﮔﺬﺍﺭﺍﻥ ﭘﺎﻛﻴﺰﻩ ﻛﻨﻴﺪ)

      (١٢۵ بقره)

      ————————————————————————————

      اگه فکر کردی که فکر کردی، مجدداً فکر کن؛

      سلام و درود به شما سعیده جان ، امیدوارم که شاد و سلامت و تندرست باشی. این کامنت رو بعد از فرستادن کامنت دوم بهم الهام شد که بنویسم و بفرستم ولی نجواها اومد که «چه خبرتونه؛ چه خبرتونه ؟!» منم گفتم کامنت سوم رو با اندکی وقفه بنویسمش. (بالاخره شیطان هم حق آب و گل داره بنده خدا داره زحمت می‌کشه نجوا می‌کنه؛ پیر خرفتی شده بعد از چند هزار سال)

      توی کامنت قبلی برات نوشتم، بعد از نماز صبح و آخر شیفتم داشتم سوره بقره رو گوش میدادم ، یه لحظه یه الهامی رو دریافت کردم ولی خداییش برای نوشتنش خیلی مقاومت داشتم و هنوزم شدیداً برای نوشتنش مقاومت دارم (مقاومت بخاطر اینکه می‌خوام در مورد آیات قرآن حرف بزنم و همش نگران اینم که برداشت خودسرانه داشته باشم و شیطان نجواهاش رو بهم القا کنه، چون موضوع هدایت شخصی سازی شده ست، و هدایت هر کسی با بقیه فرق داره) وقتی از قرآن هدایت خواستم آیا این کامنت رو بنویسم یا نه بنظرت چه آیه‌ای اومد؟؟

      شاید شگفت زده بشی ولی می‌دونم باورت میشه، مجدداً سوره بقره.

      «وَمَثَلُ الَّذِینَ یُنفِقُونَ أَمْوَالَهُمُ ابْتِغَاءَ مَرْضَاتِ اللَّهِ وَتَثْبِیتًا مِّنْ أَنفُسِهِمْ کَمَثَلِ جَنَّهٍ بِرَبْوَهٍ أَصَابَهَا وَابِلٌ فَآتَتْ أُکُلَهَا ضِعْفَیْنِ فَإِن لَّمْ یُصِبْهَا وَابِلٌ فَطَلٌّ وَاللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِیرٌ» (ﻭﻣﺜﻞ ﻛﺴﺎﻧﻲ ﻛﻪ ﺍﻣﻮﺍﻟﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﻱ ﻃﻠﺐ ﺧﺸﻨﻮﺩﻱ ﺧﺪﺍ ﻭ ﺍﺳﺘﻮﺍﺭ ﻛﺮﺩﻥ ﻧﻔﻮﺳﺸﺎﻥ ﺍﻧﻔﺎﻕ ﻣﻰﻛﻨﻨﺪ ، ﻣﺎﻧﻨﺪ ﺑﻮﺳﺘﺎﻧﻲ ﺍﺳﺖ ﺩﺭ ﺟﺎﻳﻲ ﺑﻠﻨﺪ ﻛﻪ ﺑﺎﺭﺍﻧﻲ ﺗﻨﺪ ﺑﻪ ﺁﻥ ﺑﺮﺳﺪ، ﺩﺭ ﻧﺘﻴﺠﻪ ﻣﻴﻮﻩ ﺍﺵ ﺭﺍ ﺩﻭ ﭼﻨﺪﺍﻥ ﺑﺪﻫﺪ، ﻭ ﺍﮔﺮ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺗﻨﺪﻱ ﺑﻪ ﺁﻥ ﻧﺮﺳﺪ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﻣﻠﺎﻳﻤﻰ ﻣﻰﺭﺳﺪ ﻭ ﺧﺪﺍ ﺑﻪ ﺁﻧﭽﻪ ﺍﻧﺠﺎم ﻣﻰﺩﻫﻴﺪ، ﺑﻴﻨﺎﺳﺖ)

      (265 بقره)

      ————————————————————————————

      ماجرای الهامی که دریافت کردم در خصوص آیه 125 بقره بود که ابتدای کامنت نوشتم.

      «وَإِذْ جَعَلْنَا الْبَیْتَ مَثَابَهً لِّلنَّاسِ وَأَمْنًا وَاتَّخِذُوا مِن مَّقَامِ إِبْرَاهِیمَ مُصَلًّى وَعَهِدْنَا إِلَىٰ إِبْرَاهِیمَ وَإِسْمَاعِیلَ أَن طَهِّرَا بَیْتِیَ لِلطَّائِفِینَ وَالْعَاکِفِینَ وَالرُّکَّعِ السُّجُودِ»

      وقتی داشتم این آیه رو گوش میدادم قسمت دوم آیه که خداوند در خصوص عهدی که با ابراهیم و اسماعیل بسته یادآوری می‌کنه نظرم رو جلب کرد. عهدی که خداوند با ابراهیم و اسماعیل بسته امروز به چه کار ما میاد که نیاز بوده مجدداً یادآوری بشه؟ من چه استفاده‌ای میتونم ازش داشته باشم؟

      «وَعَهِدْنَا إِلَىٰ إِبْرَاهِیمَ وَإِسْمَاعِیلَ أَن طَهِّرَا بَیْتِیَ لِلطَّائِفِینَ وَالْعَاکِفِینَ وَالرُّکَّعِ السُّجُودِ»

      «و عهد بستیم با ابراهیم و اسماعیل ، که مطهر و پاکیزه بدارید ، خانه من را ، برای طواف کنندگان و اعتکاف کنندگان و رکوع کنندگان و سجود کنندگان»

      «وَعَهِدْنَا» و ما عهد بستیم ؛ فعل متکلم مع الغیر اشاره به قوانین الهی داره. طبق قوانین تغییر ناپذیر الهی عهد بستیم. این عهد مختص مدار ابراهیم و اسماعیل بوده. هر کس بتونه به اون مدار برسه مشمول عهد الهی میشه.

      «إِلَىٰ إِبْرَاهِیمَ وَإِسْمَاعِیلَ» با ابراهیم و اسماعیل ؛ همین که اسم ابراهیم و اسماعیل با هم گفته شده، همینم دلیل داره و اگه اسم ابراهیم به تنهایی بود سواستفاده های دیگه ای از این آیه میشد که نمی‌خوام بهش بپردازم، ازش میگذریم.

      «أَن طَهِّرَا» که [شما دو نفر] مطهر و پاکیزه بدارید، قشنگی زبان عربی اینه که افعال و ضمائر دو نفره هم داره.

      «بَیْتِیَ» خانه من [را] …

      مگه نگفته بود ما عهد بستیم؟ فعل متکلم مع الغیر بود ، چرا وقتی رسید به خانه گفته خانه «من» ، شد متکلم وحده.

      الهامی که دریافت کردم درسش برای من این بود. «قلبت خونه منه، فقط و فقط برای من پاکیزه و مطهر نگهش دار و چیزای دیگه توی قلبت نریز»؛ وقتی قلبمو مصرف چیزای دیگه می‌کنم دیگه مطهر نیست. هر چیزی غیر از خدا وقتی توی قلب میشینه قلب تاریک میشه، سنگین میشه. قلب که سنگین میشه، حتی نفس کشیدن هم سخت میشه.

      اینو باید روزی ده هزار بار به خودم یادآوری کنم که قلبم روی هر چیزی باز می‌ذارم و هنوز درگیر کفر و شرک هستم.

      بخاطر این بود که گفتم مقاومت دارم برای نوشتنش. این ممکنه هدایت شخصی من باشه و بقیه حق دارن این کامنت رو نپذیرن و اگه بهم بگن تو داری اشتباه میگی من بهشون حق میدم. چون هدایتها همیشه شخصی سازی میشن. برای هر کسی با توجه به شرایطش هدایت میاد. هدایت هر نفر مخصوص خودشه، با توجه به باورها و مداری که توش قرار گرفته.

      بحث قلب شد، یاد آیه 4 سوره احزاب افتادم که یه عبارتی اونجا بیان شده که می‌خوام به این موضوع ربطش بدم. «مَّا جَعَلَ اللَّهُ لِرَجُلٍ مِّن قَلْبَیْنِ فِی جَوْفِهِ» (ﺧﺪﺍ ﺑﺮﺍﻱ ﻫﻴﭻ ﻣﺮﺩﻱ ﺩﺭ ﺩﺭﻭن سینه اش ﺩﻭ ﻗﻠﺐ ﻗﺮﺍﺭ ﻧﺪﺍﺩﻩ)

      کاش یاد بگیرم قلبم رو برای خداوند مطهر نگه دارم و هر روز عهدشکنی نکنم.

      ————————————————————————————

      رسیدم به نقطه پیک نجواها. اونجایی که هر بار کامنت می‌نویسم نجواها شدت میگیره که «اینا چیه نوشتی و کی اینا رو میخونه ، پاکش کن، اینو ارسال نکن».

      امیدوارم این کامنت رو با فرکانس مثبت بخونی. و امیدوارم که مفید باشه و امیدوارم که خودم بتونم یادش بگیرم و بهش عمل کنم.

      امیدوارم طبق وعده الهی توی آیه 265 بقره ، باران رحمتش بر قلبمون بباره و این کامنت ها رو مایه رشد و پیشرفت مون قرار بده و ازمون خوشنود باشه.

      در پناه رب العالمین باشی.

      «رَبَّنَا تَقَبَّلْ مِنَّا إِنَّکَ أَنْتَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ»

      «فَلَا تَعْلَمُ نَفْسٌ مَا أُخْفِیَ لَهُمْ مِنْ قُرَّهِ أَعْیُنٍ جَزَاءً بِمَا کَانُوا یَعْمَلُونَ»

      «فَاللَّهُ خَیْرٌ حَافِظًا وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ»

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 64 رای:
      • -
        سعیده شهریاری گفته:
        مدت عضویت: 1556 روز

        بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِیمِ

        به نام خدا که رحمتش بی‌اندازه است و مهربانی‌اش همیشگی

        قالَ اللهُ هذا یَوْمُ یَنْفَعُ الصَّادِقینَ صِدْقُهُمْ لَهُمْ جَنَّاتٌ تَجْری مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ خالِدینَ فیها أَبَداً رَضِیَ اللهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ ذلِکَ الْفَوْزُ الْعَظیمُ (119مائده)

        خداوند مى‌فرماید: «امروز، روزى است که راستى راستگویان، به آنها سود مى‌بخشد; براى آنها باغ‌هایى از بهشت است که نهرها از زیر درختان آن مى‌گذرد، و تا ابد در آن جاودانند; خداوند از آنها خشنود است و آنها [نیز] از او خشنودند; و این است رستگارى بزرگ!

        =====================================

        حمید حنیف عزیزم سلام

        سلام و‌سلامتی و نور ورحمت الله مهربان به قلب سلیمت که جایگاه دریافت نور خداونده…

        این تلگراف رو به همراه یک پرچم سفید به معنی تسلیم و عقب نشینی به اضافه ی یک عذرخواهی برات میفرستم،بازش کردی مواظب باش پرچم به صورتت اصابت نکنه:))))

        خداوکیلی اگر اینجوریه که اگر کامنتم رو بعددوروز بخونی،براش 3 تا کامنت پربرکت قرآنی میفرستی،شما اصلا کامنت منو نخون:)

        اصلا فایو استار هم نده:)دیگه اصلا اگر بفهمم کامنتمو زود خوندی ناراحت میشم:)))والا …

        مرسی،مرسی،مرسی،یا به رسم تشکر از کادر درمان:

        متشکرم.

        متشکرم.

        متشکرم.

        :))))

        خداوکیلی چقدر زود یادم رفت که از کجا به اینجا رسیدم…..

        این تلگراف تشکر از کادر درمان رو‌ زمانی برام فرستادی که فایل نتایج آقای ترابی اومده بود روی سایت…منم تو icu شیفت میدادم و هنوز حتی الهام اینکه باید بچه هارو بفرستم پیش پدر و مادرم رو دریافت نکرده بودم!!!!

        میبینی خداوکیلی؟!کی‌میره این همه راهو؟!؟!چقدر زمان ازون موقع گذشته و چه تغییراتی توی زندگی همه ی ما ایجاد شده…

        الهی شکرت،خدایا شکرت،خدایا دمت گرم،خیلی آقایی،خیلی دمت گرمه…

        اگر خدا با اون همه باورهای درب داغونی که داشتیم،تو این زمان کوتاه،این‌همه تغییر داده اوضاع رو،ازین به بعد قراره چیکار کنه؟!

        فلا تعلم نفس ما اخفی لهم….

        آخیش،اللهم آخیش….خدایا شکرت که گفتی بنویسم،اصلا قلبم با همین جمله ها روشن شد…

        حمیدجان،بی نهایت بی نهایت ازت ممنونم برای تلگراف های قرآنیت،یکی اینجا مشتاق دریافت این تلگراف هاست و با دقت میخونه و‌ ازش کلی درس میگیره…

        لطفا مِن بعد کامنتام رو حتما دیرتر بخون!

        تاکید میکنم!

        کامنت هامو

        دیرتر!

        بخون:)

        با تشکر…

        باشد که در بهترین زمان و‌مکان به دستت برسد.

        درپناه نور الله مهربانم میسپارمت…

        به امید دیدارت در بهترین زمان و‌مکان…

        قلبِ فراوانِ فراوانِ فراوان

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 50 رای:
      • -
        سمیه جوکار گفته:
        مدت عضویت: 1067 روز

        سلام ودرودخدابر آقای حمید امیری

        من زیاد اهل کامنت نوشتن نیستم ولی غیرممکنه جایی اسم شما و دیگر دوستان توحیدی سایت باشه و من کامنت شما رونخونم

        حمید توحیدی سایت الهی تنها دلیلیکه منو واداشت که کامنت بنویسم این بود که از شما خواهش میکنم بنویس واصلا به نحواهاگوش نکن اگرهدایت روقبول داری بدون یکی مثل من مشتاقانه منتظر خواندن همین ( به اصطلاح شمانجواها)که نه پیام خداست.

        بازم ممنون بابت تمام کامنت های بی نظیری که لطف میکنید می‌نویسید بارها شده من کامنت شمارو چندبار چند بار خواندم.

        یه چیزی بگم با اجازتون من اسم شمارو توی سایت گذاشتم متخصص که راحتتر به کامنت های شما دسترسی داشته باشم.الانم از متخصص توحیدی خواهش میکنم بیشتر برامون بنویس.

        بازم ممنون و سپاسگزارم به قول خودتون

        فالله خیر حافظا وهو ارحم الراحمین

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 14 رای:
    • -
      مهدی حیدری اله آباد گفته:
      مدت عضویت: 1369 روز

      سلام و درود خدمت شما سعیده خانم عزیز

      خیلی دوست داشتم داستان هدایتتون رو بدونم همش تو تاپ کامنتها میدیدمتون و اشتراک ایمیل تون هم داشتم اما اصلا نتونستم داستان دقیق رو متوجه بشم

      چقدر خوب که اینجا 0تا100 توضیح دادین و من اهنگ Arman.Mouapour.Khial رو گذاشتم و وقعا از این همه هدایت و دستان خدا اشک ریختم و سپاسگزار خدا بودم که تو چقدر بزرگیو هدایتگر. چند روز پیش هم داستان علی اقای ملکی رو تو فایل دنبال مشکل باشی پیدایش میکنی خوندم و خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم

      از خدا براتون شادی و ثروت ارزو مندم پیروز باشدی و ثروتمند

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 12 رای:
  6. -
    مریم نیک ایین گفته:
    مدت عضویت: 1955 روز

    سلام به استاد عزیزم .مریم شایسته مهربانم

    استاد یه هفته ای هست برای سفر به مشهد اومدم

    سفری که پر از چالش (با اختلاف بدترین سفر زندگیم )اصلا سفر اونجوری که میخاستم پیش نرفت .جاتون خالی الان در حرم امام رضام…داشتم کامنت دوستای مهربانم رو میخوندم ..گفتم وقتشه یه کامنت خودم بزارم …سفر پر از چالش ولی من اون مریم قبل نبودم که اگه بودم هرشب گریه و ناله و…جایی بودم که با اینکه صاحبخونه اصرار کرده بود بیا و کلی اینجا قراره بهت خوش بگذره درست برعکس شد ..خونه ای وسط روستا وخوشگل ولی من حتی نمیتونستم فایل گوش بدم ..سرایدار باغ درست زمانی که من میومدم رفته بود و من مجبور بودم تو کارای خونه باغ و کارگرای باغ کمک کنم

    (اومدم استراحت و اینکه برای خودم تنها باشم و تمرکز بزارم روی دوره هام )ولی همه چیز برعکس .

    حتی شیوه تغذیه ..من به دوره قانون سلامتیم ولی اینجا همه چی درست برعکس بودم …سعی کردم تسلیم باشم و خودم رو با شرایط مچ کنم ..

    دمتون گرم استاد به خاطر شیوه قانون سلامتی .خیلی میتونستم فست باشم ..و بدنم همراهی میکرد ..اکثر شبا هیچی نبود برای خوردن حتی ظهر و صبح ولی بدنم همراهم بود …

    بعد سه روز تو باغ بودن وارد مشهد شدم اومدم حرم ‌..ولی نه مثل قبل ..اینبار فقط به عظمبت پروردگارم نگاه میکردم به اینکه چقدر بزرگی چقدر رحمن و رحیمی …حقیقتا با امام رضا حرف خاصی ندارم و فقط بخاطر انرژی معنوی اینجا حضور دارم

    اینهمه آدم از هرگونه ایران اومدن و دارن وصل میشن به تو پروردگار …خلاصه که استاد این سفر هم تموم شد و چقدر دوست داشتم پختگی و صبر خودم رو ..بی نهایت استاد ازتون سپاسگذارم ..

    هم شما هم مریم عزیزم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
  7. -
    زهرا گفته:
    مدت عضویت: 863 روز

    یا حق

    درود به استاد بی نظیرم و مریم جان شایسته و‌دوستان بزرگوار

    یکی از داستان‌های هدایتم را باز گو‌میکنم

    البته این رو‌هم بگم که نسبت به قبل به خداوند اعتماد دارم ودر گذشته هیچ درکی از این آگاهی های نداشتم حتی سرسوزنی درکی از این قوانین نداشتم

    به دختر کوچولوم قول دادم که آخر هفته میریم دریاچه چیتگر وکلی ذوق داشتیم تا اینکه پدرش خیلی موافق نبود ( از آنجایی که من حدود 3 سالی بود که توی بزرگراه رانندگی نکرده بودم و در منطقه ی خودمون حدود چند ماهی دوباره شروع به رانندگی کرده بودم )

    دلهره داشتم و با مخالفت غیر مستقیم پدرش، دخترم هم نگران شد و گفت : مامان مطمئنی میتونی آخه تو راه دور نرفتی ،گفتم آره مامان به امید خدا میریم ،شروع کردم با خدا صحبت کردن و از محبتهایی که همیشه در حقم میکنه و مدام اونهارو به خودم یادآوری میکردم

    بعد از نوشتن سپاسگزاری که به لطف خودش الان چند ماهی هست که انجام میدم شروع کردم و باهاش صحبت کردم و‌ مثل یک دوست که میدونی میتونه بهت کمک می کنه ،از شرایطی که از هر لحظه اش آگاه هست. با او سخن گفتم‌ ، شاید باورتون‌نشه درصد زیادی از استرسم از بین رفت و چنان آرامشی گرفتم که تنها خودش میدونه ، شروع کردم به آماده کردن وسایل ، به لطف خودش رسیدیم دریاچه با آرامش. از خداوند خواسته بودم جا پارک عالی برام بزاره کنار ،و همینطور هم شد ، ازش خواستم میخوایم به اردک های دریاچه غذا بدیم و‌کسی ایرادی نگیره البته که غذا دادن ممنوع ولی ما از آن بی اطلاع بودیم و غذا داده بودیم ولی یک نفر بعد ما که رفت غذا بده پلیس نگهبان اجازه نداد

    و‌خداوند چنان آرامشی به من دادکه به لطفش صحیح و سلامت برگشتیم ولی نجواهای شیطان هم بود و فکرو خیال بد

    ولی من مدام ایمان و اعتمادی که بهش آوردم و لطفهایی که در حقم پروردگار داشته رو به خودم یاد آوری میکردم و کلا با صحبت‌های استاد رو به یاد می‌آوردم و‌اون ایمانی که به خداوند آورده و خداوند کارهایش را انجام داده

    ( ناگفته نمونه که یادم‌میومد استاد میفرمودن ما هزاران کیلومتر رانندگی کردیم و به لطف خدا ،صد هزار بار شکر هیچ مسئله ایی پیش نیومده با خودم میگفتم خدای استاد خدای منم هست و خب شاید از نظر خیلی‌ها رانندگی توی بزرگراه خیلی هم اهمیتی نداره و حتی خیلی هم راحته ولی خب چون من تازه رانندگی رو دوباره بعد از مدتی شروع کرده بودم کمی دلهره آور بود

    از اونجایی که جای پارک ماشین رو گم کرده بودم و‌چون چندین درب خروجی داره از خداوند راهنمایی خواستم و سریع نشونه فرستاد قربونش برم

    اومدم GPS رو بزنم برای راه برگشت، شارژ گوشیم تموم شد ، و دخترم‌گفت : حالا مامان چه جوری برگردیم، گفتم : خدا مارو میبره

    قبل از برگشت باید به منزل قدیمی میرفتیم و مقداری وسایل می‌آوردیم، کلید انداختیم انگار قفل در حیاط را عوض کرده بودند و آیفون همسایه هارو زدیم باز هم شخصی در را باز نکرد نگو‌ کلا آیفون خرابه، دخترم با پدرش تماس گرفت و اطلاع داد و باز می‌گفت مامان حالا چیکار کنیم

    من هم گفتم الان درست میشه ، همون لحظه یکی از همسایه ها اومد و بدون اینکه صدای مارو بشنوه در رو برامون باز کرد گفت : یه حسی گفته بیام به ماشینم که توی پارکینگ حیاط سربزنم و بعد گفتم بزار در و باز کنم بدون اینکه اطلاعی داشته باشه .

    بعد مارو دیده بود ،یعنی عاشقتم خدا

    خدا میدونه آنقدر راحت برگشتیم خونه که فقط روکردم به خدا گفتم: دمت گرم که انقدر هوای بنده هات رو داری و فقط خدا منتظره که ما ازش کمک بخوایم خدا میدونه که چقدر قشنگ کمکمون میکنه و ازش خواسته بودم یه جا پارک عالی برام لطفا بزار کنار که تو خیابون سرگردون نشم، خودش میدونه چنان پارکی برام گذاشته بودکنار که خودم از پارک کردنم لذت بردم و ادامه روز هم به لطف خودش عالی گذشت

    فقط اینرو‌ میدونم اگر ما از دل و‌جون و با قلبمون خدا رو بخوانیم و ازش کمک‌بخوایم بی برو برگرد پاسخ میده من چندین بار این کار رو انجام دادم و بهم جواب داده و امید دارم ایمانم درحد استاد جانمون بشه و برای کوچکترین کار از خداوند هدایت طلبی کنیم و‌هدایت‌ها و‌نشانه هارا دریافت کنیم و برترسهایمان به لطف خدا غلبه کنیم و بر آنها فائق بیایم و همینطور اعتمادمون در هر لحظه بیشتر و بیشتر بشه

    و این بود یکی از داستانهای هدایت من

    آرزوی من همیشه برای همه

    تن سالم ،دل خوش، ثروت حلال و زیاد

    یا حق

    کن مثل همیشه هوامو داشته باش و از خدا درخواست کردم که آرامم کند و اگر

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 13 رای:
  8. -
    علی ومریم گفته:
    مدت عضویت: 1031 روز

    سلام به استاد عزیزم ،ودوستان گلم

    استاد همیشه که فایل هارو گوش میکردم حسرت میخوردم کی من علاقه ام رو متوجه میشم وکسب وکارم چی شد ،بخاطر پسرم نمیتونم کاری بکنم وایشون ترمز منه ،کلا زندگیم جهنم شده بودورابطه ام خراب شده بود ولی میگفتم حداقل هرچی باشه چون هرروز میام سر میرنم وفایل گوش می کنم

    من خیلی خوبم یه عباسمنشی هستم، ولی احساسم اینو نمی گفت

    استاد از وقتی که دوره هم جهت در جریان خداوند رو گوش میکردم وفکت هایی که شما میاوردین که میخواستین برید تماشای مسابقات وپلیس جلوتونو گرفت وشما نجواهاتونو کنترل می کردید ،منم ازتون یادگرفتم یاد گرفتم به یاد بیارم اون زندگی

    گزشته ام رو که بهش چسبیده بودم وهرروز بدتر میشد هی من میخواستم اوضاع رو کنترل کنم جواب معکوس میداد،زمانی که روی خودم کار کردم وهمچی رو ذهنی رها کردم به طور مهجزه آسایی زندگیم آرام شد

    وبه قول شما در مراقبه دوره هم جهت آدم هایی وارد زندگی من شدن که شاید در خواب شبم نمیدیم حتی آشنا شدن با استادان عزیزی همچون شما.

    چندروزی هست خیلی آرام شدم ،ونشانش احساسم خوبی که دارم ، ذهنمو خلوت کردم ودیگه بجای شغلم رو چکارکنم

    به این فکرم چطور ارتباطم رو با پسرم بهتر کنم وهروز دارم اینجا کلی رشد میکنم اینقدر نتیجه اینجا دارم میبینم که فقط میتونم بگم معجزه هست خودم میدونم که خیلی درس ها باید بگیرم وتمام رشد من از همین تضاد هاهست باید بتونم مسئله های کوچکتر زندگیم رو راحت حل کنم حتما این یک آزمونی هست تا ایمان من مشخص بشه

    وبه راحتی آب خوردن همونطور که زندگیم درست شد وارد کسب وکار مورد علاقه ام هم میشم ،خدا خودش میدونه من ثروت رو میخوام برای اینکه آرامش رو تجربه کنم وزندگی در طبیعت رو تجربه کنم

    ثروت رو میخوام برای اینکه بهترین روابط رو تجربه کنم پس از وجود پسرم وبزرگ شدنش لذت میبرم ،چون روزی پسرم یکی از بزرگترین آرزوهای من بود که فقط بتونم فرزند خودمو در آغوش بگیرم وببوسمش پس من از وجودش لذت میبرم خدا هم به هر طریقی که دلش بخواهد نعمت هارا به من عطا می کند.عاشقتم استاد میبوسمت

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 9 رای:
  9. -
    لیلا توسلی گفته:
    مدت عضویت: 1047 روز

    به نام خدا ی خودم وسلام به خدای خودم.

    سلام به استادومریم جون وهمکلاسیهای عزیزم.

    خداراسپاسگذارم بابت سلامتی خودم وخانواده ام وپرنسس الهیمان.

    دیرروزبعدازچندوقتی بود.باخواهربزرگم تماس گرفتم برای ناهاررفتم خونشون تومسیرسبزی خوردن گرفتم بردم ونون سنگک هم کنارخونشون بودبه نام خواهرم سفارش دادم نونهای عالی داداینهالطف خدابودرسیدم خانه ی خواهرم نونهاروبسته بندی کردم وسبزیهاموپاک کردم که برای شام بچه‌هام آماده کنم.

    دخترکوچک خواهرم برای ناهارآمد ویک شیرین زبون دخترماه پریون داره پریدبغلم گفت مابرای فردابلیط ترکیه گرفتیم میخوایم بریم خونه ی عمه م خیلی خوشحال شدم خبری عالی بود چون واقعا منم ترکیه رو دوست دارم حتی برای زندگی کردن باخانواده ام ولی هیچ ایده ای ندارم فقط دوست دارم.

    خواهرم ماهواره رو روشن کرداول یک سریال بودکه انواع میوه ها وخوراکیهای خوشمزه درست می‌کرد منم توجهم روخوراکیهای خوشمزه بودنه سریال وبعدسریالهای دیگش که خواهرم ودخترش مدام توجهشون روسریال بودومنم سرسفره دقیقا پشتم رو به تلویزون کردم هی دوتایی باهم یاتف لعنت ویاتحسین داشتن به بازیگرهای سریال وبعدهم ازجنگ وبچه های فلان شخص که خواهرم دقیقا میشناخت میگفتندوخواهرم به دخترش میگفت بیا اِنا فلانی راهم کشتندحالامن نمیدانم کی هستندوچی هستند!!!!!!!!!!تابعدازظهربچه هاباماشین آمدنددنیالم برگشتیم خونه وگفتم منوببرحاشیه ی بلواروکیل آباد تاانرژیم بیادبالا ازبس که ازخواهرهام وبرادرهام جدای فرکانسی هستم وفرسنگهااز لحاظ افکار از هم دورهستیم و بهتربگم انگارباهم غریبه هستیم.

    واقعا!!! که حتی کمی پیاده روی کردم بازهم جسمانی وروحی خوردوخمیربودم سریع برگشتم خانه که استراحت کنم.که خانواده تعجب کردند.گفتندچی زودبرگشتی!!!!!!؟

    امروصبح بعدازنمازصبح خوابیدم صبح همه رفته بودندسرکارتابیدارشدم گفتم خدایاکجابریم وچه قدمی برای گسترش جهان هستی برداریم؟؟؟؟؟

    خداگفت رختخوابت رو جمع کن چایی نوشجان کن موادکتلت رو برای ناهارآماده کن سبزی خوردن روبشور، و صبحانه بردارودفترتمرین شکرگذاری وعینک آفتابی و عینک مطالعه وبطری آب روآماده کن بریم ایستگاه خط واحدبریم پارک وکیل آباد.

    بعدازانجام همه ی کارهابه ایستگاه خط واحدرفتم همش بااحساس عالی هنوزازخیابان رد نشده بودم واحد ازایستگاه ردشدگفتم الخیروفی ماوقع.

    نشستم تاخط بعدی رسیدوبه سمت پارک راه افتاد .

    ازایستگاه خط تاپارک یک مقدارپیاده روی داره، توی مسیرپیاده روی تاپارک یک آقای میانسال ویک مردجوان که جلوی درب پارکینگ باغ وحش بودند.

    من بهشون سلام وخداقوت گفتم: ردشدم آقای میانسال گفت خدایاچی شده که یک نفربه ما سلام وخداقوت گفت منم که هندزفری داشتم فقط همین یک کلام روشنیدم برگشتم لبخندزدم گفتم سلام نام خداست وبرای سلامتی خوبه ردشدم.

    توی پارک اول صبحانه نوش جان کردم باصدای دلنشین استادوپرندهای خوش آوازجورواجورهمه انگارباهم ذکرشکرگذاری داشتن منم زیرسایه ی درختان سربه فلک کشیده لذت میبردم بعدازخوردن صبحانه تمرین شکرگذاری روانجام دادم وساعت11:11:11ثانیه تکالیفم تمام شدرفتم وضوبگیرم وآماده ی نمازشدم.

    بعدازنمازتصمیم داشتم مسیرپارک تاخانه را پیاده برم حدوداً بیش از2ساعت ونیم تامنزل ماپیاده روی داره.

    به بچه ها تماس گرفتم گفتندتوی مسیرخانه هستیم گفتم بیاین دنبالم یک ساعت پیاده روی کردم که بچه‌ها رسیدن وبه خانه برگشتیم ناهاروآماده کردم بعدازخوردن ناهاعزیزدلم ازراه رسیدبه شکرانه ی الهی برقها قطع شدمن که سریع دوباره راه افتادم پیاده روی اینباربه سمت پارک ملت ازمنزل تاپارک ویک دور، دورپارک ملت زدم وبه سمت خانه برگشتم حدواًبرای من2ساعت ونیم طول کشیدباکلی انرژی بالاومدام فایل گوش می کردم بین راه به یک بنگاه مسکن سرزدم وقیمت رهن واجاره های امسال روپرسیدم می گفت کسانی که می‌خواهند منزل به رهن و اجاره بدن که خوبه!!!!!

    ولی کسانی که می‌خواهند اجاره کنندخیلی بدِمنم سریع گفتم هردوموردش خوبه اونی که منزل به اجاره میده واونی که منزل اجاره میکنه.

    آقای بنگاهی گفت مگه کسی (صاحب خانه)منظورش بودکه بهتون رحم کنه کمترکرایه بگیره!!!!!!!!

    منم هنوزحرف تودهانش بودسریع فوری جواب توی آستین گفتم بی خود کسی خواسته باشه به مارحم کنه پس خداکجای کارهست.

    بنده خدامات ومبهوت موندوسریع حرفش رو کشوندجای دیگه وگفتم خداروشکرصاحب خانه ی ماموءدبانه کرایه رو بالامیبره بدون رحم ودلسوزی ولی انصافاً باما راه میادوهمیشه صاحب خانه های خوبی دارشتیم.بعدهم ازشون تشکرکردم که برام وقت گذاشت وخداحافظی کردم گفتم خدایاخودت میدونی مااین محله رادوست داریم والان سرسال هست خودت به زیبایی درست کن.وصاحب خانه ماازکجاازمابهترپیداکنه مانامبروان هستیم.

    قبل از رسیدن تاریخ قولنامه کرایه خانه به حسابشون انتقال داده می‌شود الان 4ساله که قولنامه را تمدیدمیکنیم.اینهالطف خداست شامل حال ماشده الهی شکرت. خدایاسپاسگذارم.

    ازاین که مایک خانواده خودم عزیزدلم وبچه هام ازکل فامیل جداهستیم خیلی خوشحالم آزادی زمانی و مکانی عالی داریم خیلی لذت میبرم هیچ کدام از خانواده م این لذت از زندگی راندارنددددد دددددددددددددددد.

    عاشقتونم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
  10. ناشناس گفته:
    مدت عضویت: 444 روز

    سلام وعرض ادب به استادعزیزم ودوستان گلم

    عزیزم بعداز6سال شاگردیت دیگه مهارت زندگی رو کسب کردم و هروز روتین زندگیم نظم بیشتری داره خداروشکر .

    روتین هروزمن

    صبح ساعت 4بیدارمیشم شکرگزاری ومطالعه قرآن ونوشتن خواسته هام تاساعت 6

    6تا11 ظهر ارایش خودم و تمیزکردن خونه ورسبدن به ویاناونوشتن الهاماتم وکامنت برای این سایت.

    11ظهر پخت وپز

    12تا 1 پیاده روی

    1تا 3یادگیری زبان انگلیسی

    3تا 5 مطالعه

    5تا 7 پارک میبرم ویانا ومیریم خرید

    7تا 8 پباده روی

    8تا 10 شب غذای سالم میخوریم واستراحت

    10شب میخوابم تا 4صبح :))

    نشانه امروزم ازقرآن سوره نور آیه55

    به نام خداوندبخشنده مهربان

    55)وخدابه کسانی که ازشما بندگان به خداوحجت عصر ایمان آردونیکوکارگردد وعده فرمود که درزمین خلافت دهدوبه جای امم سالفه حکومت واقتداربخشد چنانکه امم صالح پیامبران سلف جانشین پیشنیان خودشدندوعلاوه برخلافت دین پسندیده آنان رابرهمه ادیان تمکین وتسلط عطاکندوبه همه مومنان پس ازخوف واندیشه ازدشمنان ایمنی کامل دهدکه مرابه یگانگی بی هیچ شائبه وشرک وریاپرستش کنندوبعدازآن هرکه کافرشودبه حقیقت همان فاسقان تبه کارند.

    62)مومتان حقیقی آنهایی هستند که به خدا ورسولش ایمان واعتقادکامل دارندوهرگاه درکاری اجتماعشان به حضور رسول لازم باشدحاضرآیند وتا اجازه نخواهند هرگزازمحضراوبیرون نمی روندوای رسول ما،آنان که ازتو دستورمیخواهنداینان به حقیقت اهل ایمان بخداورسولندپس چون ازتو اجازت طلبندکه بعضی مشاغل وامور خود را انجام دهندبه آنان هرکه راخواهی اجازه ده وبرآنها ازخدا طلب مغفرت وآمرزش کن که خدا بسیار آمرزنده ومهربان است .

    63)ای مومنان شما دعای رسول ونداکردن اورا مانند ندای بین یکدیگرقرارمدهیدخدابحال آنان که برای سرپیچی ازحکمش به یکدیگرپناه برده ورخ ازرسول پنهان میدارند آگاهست پس باید کسانی راکه امرخدارا مخالفت می کنندبترسندکه مبادا به فتنه بزرگ (تسلط سلطان جور)یا عذاب دردناک دیگر گرفتارشوند.

    عزیزم افتخارکن بخودت چقدرشاگر د خوبی تربیت کردی خیلی راحت و واضح الهامات خدارو دریافت میکنم .خدایاشکرت :))

    خداوند مهربونم خیلی شیک و واضح بامن صحبت میکنه مخصوصا درقرآن .

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
    • -
      کبری محمدی گفته:
      مدت عضویت: 2196 روز

      سلام دوست عزیز

      تحسین میکنم شما را به خاطر اینکه قران را به خوبی از اول شروع کرده و مطالعه میکنید خداوند زندگیتون را پر از نور وبرکت کند.

      من خیلی خواستم قرآن را در کنار اموزشهای استاد، مطالعه داشته باشم ولی انگار به قول ما قانون جذبیا تو فرکانس اش نیستم.

      واینکه تحسینتون میکنم که برنامه روزانه تون واقعا پراز حس خوب(چون از برنامه هاتون که نوشتید مشخص کاملا ازپیش تعیین شده یعنی کاملابرنامه جامع وکامل است)وبرکته.

      میخواستم ازشما دوست عزیز که گفتیدمن فلان ساعت تا فلان ساعت الهاماتم را مینویسم، میخواستم دقیق بگید چه چیزایی رامینویسید.

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای: