تسلیم بودن در برابر خداوند
در این فایل استاد عباس منش درباره اصلی صحبت می کند که درک و اجرای آن، کلید خوشبختی در دنیا و آخرت است و استفاده از آن آنقدر چرخ زندگی شما را روان می کند که احساس می کنی روی دوش خداوند نشسته ای.
به اندازه ای که بتوانی آگاهی های این فایل را درک و اجرا کنی،
- به همان اندازه آسان می شوی برای آسانی ها (فسنیسره للیسری)
- به همان اندازه، نگرانی از آینده از زندگی شما حذف می شود. خواه یک ساعت آینده، یک روز آینده یا سالهای آینده؛
- به همان اندازه، خداوند مدیر و مدبر زندگی شما می شود و به نیازهای شما پاسخ می دهد
- به همان اندازه، خداوند برای شما همه چیز می شود و شما را در بهترین زمان، در بهترین مکان قرار می دهد و با بهترین رخ دادها، هم مدار می کند.
آگاهی های این فایل را با جان دل بشنوید، کلیدهای این فایل را یادداشت برداری کنید و برای اجرای آنها در زندگی متعهد شوید اگر می خواهید خدوند برنامه ریز زندگی شما باشد. خداوند به عنوان نیرویی که صاحب قدرت بی نهایت و صاحب بخشندگی بی حساب است؛ از رگ گردن به شما نزدیک تر است؛ دید وسیعی به تمامیت مسیر زندگی شما دارد؛ همه چیز را می داند؛ برای هر چیز راهکار دارد و هدایت شما را به عهده گرفته است اما به شرط…
سپس در بخش نظرات این فایل، تجربیات خود را در موارد زیر بنویسید:
تجربیاتی را به یاد بیاورید که به جای تکیه بر عقل انسانی خود یا دیگران، تسلیم هدایت خداوند شدی، هدایت ها را دنبال کردی و به آرامش رسیدی. سپس دیدی که راهکارها حتی از جایی که فکرش را نمیکردی آمد، درها باز شد و نیازهایت به موقع و حتی بهتر از انتظار تو، پاسخ داده شد.
تجربیاتی را به یاد بیاور که به جای تسلیم هدایت های خداوند بودن، به عقل خودت یا دیگران تکیه کردی، به دنبال راهکار خواستن از همه بودی به جز خداوندی که راهکار تمام مسائل را می داند. سپس دیدی که چقدر زندگی سخت شد و اوضاع پیچیده شد.
مقایسه این دو نوع از تجربیات، به شما کمک می کند تا ضرورت تسلیم بودن در برابر هدایت های خداوند را بهتر درک کنید.
- نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
- فایل تصویری تسلیم بودن در برابر خداوند382MB59 دقیقه
- فایل صوتی تسلیم بودن در برابر خداوند57MB59 دقیقه













بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِیمِ
به نام خدا که رحمتش بیاندازه است و مهربانیاش همیشگی
إِذْ قَالَ لَهُ رَبُّهُ أَسْلِمْ ۖ قَالَ أَسْلَمْتُ لِرَبِّ الْعَالَمِینَ(131 بقره)
[و یاد کنید] هنگامی که پروردگارش به او فرمود: تسلیم باش. گفت: به پروردگار جهانیان تسلیم شدم.
@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@
18 مرداد 1404 ## 18 مرداد 1403
خدای عزیز و شیرین و دلبرم،کمکم کن با این صلات،تمام کانون توجهم رو به سمت قدرت برتر تو جهت بدم و ازین سعیده،سعیده ای تسلیم تر،توحیدی تر و با ایمان تر بسازم.
خدایا هر آنچه که دارم از آنتوست.
خدایا به عظمت کیهان وکهکشان هایت قسم میخورم هر خیری وارد زندگیم شد،از عشق مطلق تو بود و هر شری که تجربه کردم از ناآگاهی،غرور،منیت،منطق،باورهای محدود کننده و فرکانس های ناهماهنگِ خودم بود.
خدایا سر تعظیم بر پیشگاه تو فرود میارم و اقرار میکنم من برای هر لحظه ی زندگی ،هر نفس،هر حرکت،به تو به نور تو،به عشق تو و به هر هدایتی که از بی نهایت طریق از سمت شما به من برسه،فقیرم.
=====================================
گوشه ای از ردپای 19 مرداد ماه 1403،جزیره ی زیبای توحیدی کیش،در پاسخم به فاطمه جان:
حالا فاطمه…حالا وقت یک بار دیگه گیوآپکردنه،وقت خاموش کردن عقل ناقص و دادن فرمون دست قلبه…
بزودی بهت زنگ میزنم وبهت میگم وقتی فرمون رو دوباره دادم دست قلبم چه اتفاقی افتاد…شاید هم خودت زنگ بزنی نه…؟
وخدا میداند و ما نمیدانیم…
توکل میکنم بر جریان جاری حال…بر آگاهی برتر…بر انرژی کل…
وقت دوباره تسلیم محض شدنه!
وقت دوباره باز شدن درهاست از جایی که عقل جن هم نمیرسه!
وَعْدَ اللَّهِ ۖ لَا یُخْلِفُ اللَّهُ وَعْدَهُ وَلَٰکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لَا یَعْلَمُونَ
=====================================
این جملات رو در حالتی نوشته بودم که هیچ ایده ای نداشتم چطور میتونم ازین چاهی که توش افتاده بودم دربیام…هیچ ایده ای نداشتم…جز تسلیم شدن…
به پاس به یادآوردن نعمت های خدای عزیزم و یک بار دیگه عملکردن به تمرین جلسه 17 دوره ی هم جهت با جریان خداوند و جهت دهی آگاهانه ی کانون توجه ذهنم به سمت معجزه های خداوند:
یَا أَیُّهَا النَّاسُ اذْکُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ عَلَیْکُمْ ۚ هَلْ مِنْ خَالِقٍ غَیْرُ اللَّهِ یَرْزُقُکُمْ مِنَ السَّمَاءِ وَالْأَرْضِ ۚ لَا إِلَٰهَ إِلَّا هُوَ ۖ فَأَنَّىٰ تُؤْفَکُونَ ﴿٣فاطر﴾
ای مردم! نعمت خدا را بر خودتان یاد کنید. آیا جز خدا آفریننده ای هست که از آسمان و زمین شما را روزی دهد؟ هیچ معبودی جز او نیست، پس چگونه [از حق] منصرفتان می کنند؟
===================================
فروردین ماه 1403:
@به دستور خداوند،به ایده ی الهامیِ انصراف از شغل رسمیم،عمل کردم و بدون اینکه قدم بعدیم رو بدونم،از کار سخت و کم درآمدم اومدم بیرون و میون تموم فشارهای ذهنی خودم و اطرافیانم،فقط با تمرکز بالا روی خودم وباورهام کار میکردم تا بتونم قدم بعدی رو دریافت کنم.
@همون روزهای اول فرودین،خداوند برنامه ی مسافرتی دوستم رو از جنوب به شمال تغییر داد و به قلبش الهام کرد که سعیده رو بیرون از سایت پیدا کن.
@همون شبی که فاطمه جان به من زنگ زد،بعد از تموم شدن اون تماس کوتاه،مثل همیشه سراغ قرآن رفتم تاببینم خداوند چی میخواد بهم بگه،با اینکه آیه ها کاملا واضح و روشن از خلق یک معجزه خبر میداد،اما اون لحظه من انقدر درگیر فشار های ذهنی بودم که هیچ ایده ی واضحی ازینکه چه اتفاقی قراره بیفته نداشتم،اون آیه ها نورانی رو اینجا مینویسم تا همیشه یادم بمونه خداوند چطور داشت از آینده ی پیش رو بهم خبر میداد:
وَإِنْ یُرِیدُوا أَنْ یَخْدَعُوکَ فَإِنَّ حَسْبَکَ اللَّهُ ۚ هُوَ الَّذِی أَیَّدَکَ بِنَصْرِهِ وَبِالْمُؤْمِنِینَ ﴿6٢﴾
و اگر بخواهند تو را بفریبند، یقیناً خدا تو را بس است؛ اوست کسی که تو را با یاری خود و به وسیله مؤمنان نیرومند ساخت.
وَأَلَّفَ بَیْنَ قُلُوبِهِمْ ۚ لَوْ أَنْفَقْتَ مَا فِی الْأَرْضِ جَمِیعًا مَا أَلَّفْتَ بَیْنَ قُلُوبِهِمْ وَلَٰکِنَّ اللَّهَ أَلَّفَ بَیْنَهُمْ ۚ إِنَّهُ عَزِیزٌ حَکِیمٌ ﴿6٣﴾
و میان دل هایشان الفت و پیوند برقرار کرد که اگر همه آنچه را در روی زمین است، هزینه می کردی نمی توانستی میان دل هایشان الفت اندازی، ولی خدا میان آنان ایجاد الفت کرد؛ زیرا خدا توانای شکست ناپذیر و حکیم است.
@ آخرای فروردین یک شب ،بعد از مدت ها دخترخاله که به کیش مهاجرت کرده بود بهم زنگ زد و کلی اصرار کرد الان قیمت پرواز ها خیلی خوبه،پاشو یکسر بیا کیش…یک تماس کوتاه که با خنده و شوخی به اتمام رسید.
@قبل از خواب،خداوند من رو هدایت کرد که به جلسه 2 قدم 9 گوش بدم و عبارت تاکیدی های اون جلسه روتویدفترم بنویسم وبعد با یک آرامش خیلی خوب خوابیدم.
@صبح که بیدار شدم طبق معمول قبل از هرچیز از دکمه ی نشانه م هدایت خواستم ویک فایلی از مصاحبه با استاد اومد که استاد درمورد هدایت و سوره ی شمس توضیح میدادن…
@هنوز داشتم صدای استاد رومیشنیدم که به طرز عجیب غریبی صدای بلندتری از استاد رو انگار از درون قلبم میشنیدم،این اولین بار بود که در بیداری و هوشیاری کامل من یک الهام واضح دریافت میکردم و از فشار این جریان هدایت رنگم پریده بود…
صدا بسیار واضح بود:
&دیشب کی بهت زنگ زد؟!
&برو کیش،برو کیش برو کیش
&برو کیش دنبال کار!
@ فقط 3،4 روز بعد در حالی که کشور در وضعیت امنیتی بود وهمه ی پرواز ها کنسل شده بود،من به راحتی آب خوردن،از ساری پرواز کردم و وارد جزیره ی کیش شدم.
@ هیچ ایده ای نداشتم باید چیکارکنم،کجا برم و چه جوری دنبال کار بگردم،هیچ هدایت دیگه ای هم دریافت نمیکردم که قدم بعدیم چیه،ضمن اینکه دخترهام به شدت گریه میکردن و هر روز زنگ میزدن مامانی برگرد…
@روز سوم دست از تقلا کردن برداشتم،بعد از یک پیاده روی طولانی با خدا،تسلیم شدم و چمدونم رو جمع کردم وبلیط برگشتم رو برای فرداظهر خریدم و ساعت 12 شب خوابیدم.
@ صبح چشمام رو با دیدن sms های فاطمه جان باز کردم،فاطمه با من چیکار داره؟!اونم نصف شب…؟!
الله اکبر…الله اکبر…الله اکبر…
هدایت بعدی رسید،از جایی که به عقل جن هم نمیرسید.
سلاااااااااااااام رفیق
نیمه شب ت قشنگ وشیک
یادته گفتم مادربزرگم حالش ناخوبه
دیروز رفتم عیادتش اونم به درخواست خودش
سعیده دستام داره می لرزه موقع تایپ کردن الانم .
گفت تو خواب بهش یه عالمه باغ نشون دادن و گفتن این مال دوست فاطمه است که خونه ش کنار آبه
یه قران سبز رنگ هم کنارشه
بچه هاش هم با توپ زرد بازی میکردن یه پوشه هم دادن به آقا محمود که کارش را درست کنه
@ با این هدایت واضح خداوند،با قلبی روشن وروحی آرام بدون اینکه بدونم آقا محمود کیه،به شمال برگشتم.
@ یک هفته نشد که دختر خاله بهم زنگ گفت آقای محمودیان،دوست خانوادگیشون گفته سر نماز صبح بهش الهامشده باید برای این دختر کار پیدا کنی…
@ دوسه روز بعد زنگزدن گفتن آقای محمودیان برات کار پیدا کرده،توی یک شرکت تجاری به عنوان مسئول آموزش،با این میزان حقوق،مطمئنی میخوای بیای کیش؟! مشکلی نداری؟!گفتم هرچی هست من میام.
@ از اول خردادماه من به صورت رسمی ساکن جزیره شدم،دست خالی و تک وتنها مهاجرت کردم و وارد حوزه ی کاری شدم که هیچی ازش نمیدونستم،قشنگ شبیه به یک مردنِ قبل از مردن بود،فشار وحشتناک بود،فشار مهاجرت به کیش وشهر جدید،فشار تنهایی و دلتنگی دخترها،فشار قدم گذاشتن در دنیای بیزنس و تجارت….برای کسی که 8سال کارمند بیمارستان بود.
@شبیه به این بود که یک آجر خام روتویکوره بزاری…ولی من ادامهدادم، هر روز برام اندازه ی یکسال میگذشت ولی من هر روزبه اندازه کل عمر سابقم،رشد میکردم ورشد میکردم ورشد میکردم…
@40 روز گذشت…40 روز به اندازه ی 40 سالِ محمد…لَا یُکَلِّفُ اللَّهُ نَفْسًا إِلَّا وُسْعَهَا….
ومن هیچ ربطی به سعیده ی 40 روز پیش نداشتم…
ندا اومد مرخصی بگیر وبرگرد شمال…
لبیک گفتم وبرگشتم و بعد از 40 روز خانواده مرودیدم…
نه من شبیه سعیده ی سابق بودم،نه اون ها خانواده ی قبلی…
بغلم میکردن و گریه میکردن که چرا رفتی …
و من درحالیکه در آغوش مادربزرگم بودم،این آیه رو از تلویزیون شنیدم:
مِنَ الْمُؤْمِنِینَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّهَ عَلَیْهِ فَمِنْهُمْ مَنْ قَضَىٰ نَحْبَهُ وَمِنْهُمْ مَنْ یَنْتَظِرُ وَمَا بَدَّلُوا تَبْدِیلًا
در میان مؤمنان مردانی هستند که بر سر عهدی که با خدا بستند صادقانه ایستادهاند؛ بعضی پیمان خود را به آخر بردند و بعضی دیگر در انتظارند؛ و هرگز تغییر و تبدیلی در عهد و پیمان خود ندادند.
شاید این اولین نشونه ی واضح خدا بود که بهم گفت توکارت رو انجام دادی ودیگه باید برگردی تا قدم بعدی روبهت بگم ولی من در مدار فهمش نبودم…
دوسه روز تموم وقتم رو با نیلانیکا گذروندم…یکی ازین روزها که بردمشون شهربازی،برای برگشتن اسنپ گرفتم و به محض نشستن تو ماشین،دیدم زیر پاهام یک توپ زرده…همون لحظه جهان برام وایساد و خواب مادربزرگ فاطمه جان اومد جلوی چشمام…
شاید این دومین نشونه ی خدا بود که بگه ماموریتت تمومه،برگرد…ولی من هنوز در مدار درک و فهمش نبودم.
@مرخصیم تموم شده بود وباید برمیگشتم،وقت برگشتن نیلا نیکا دم در خونه،گریه میکردن و میگفتن مامانی نرو…هیچ ایده ای نداشتم چطور باید آرومشون کنم،که یک ندایی تو قلبم گفت بهشون بگو دوست دارید چی از کیش براتون بخرم؟برید روی برگه برام بنویسید،تا من برم کیش براتون بخرم و هروقت اومدید بهتون بدم.
@ فرودگاه ساری،جایی که این عکس پروفایل روگرفتم،درآرامش عجیبی بودم،یک نوری توی قلبم بود که نمیزاشت حتی به گریه ی بچه ها فکرکنم،اصلا نمیدونم این همه آرامش از کجا اومده بود،واقعا تحت حمایت هزاران هزار فرشته ای بودم که با چشمم نمیدیدم.
@ به محض ورودم به جزیره ی کیش،نشانه های برگشتن آرام آرام بیشتر میشد…خیلی نرم …خیلی لطیف…
ولی من میخواستم با جاده ی از قبل تعیین شده به خواسته هام برسم،هنوز هیچ کدوم ازون لیستی که دخترها برام نوشته بودن رو نتونسته بودم بخرم…و این برگشتن برای من به منزله ی یک شکست سنگین بود…
@نشانه های سنگین تر شدن…
دخترهایی که 40 روز قبل،در آرامشی از جنس خدا،دوری من رو تحمل میکردن،هر روز زنگ میزدن و گریه میکردن…هر روزدلتنگی…روزی ده ها بار تماس…
شرایط مالی سخت شد،دخل وخرج نمیخوند…من هیچ وقت در عمرم تو همچین شرایطی نیفتاده بودم که حساب کتاب چی میتونم برای خوردن بخرم که گرسنه نمونم…
صاحب خونه و مشاور املاک باهم دعوا داشتن و بی دلیل من رو مقصر این دعوا دونستن و فشار روحی سنگین تر رو بهم وارد کردن…
وسط گرمای مرداد جزیره ،یکی از کولرهای خونه خراب شد…
دوش حموم شکست…
یک روز کامل آب خونه قطع شد…
فندک اجاق گاز اتصالی کرد…
فشار پشت فشار…
نه کسی ازین فشار ها خبر نداشت نه میزاشتم کسی بفهمه…
من بودم و صدای قرآن و صوت تکیبر نماز عید فطر…
اَللّهُ اَکْبَرُ اَللّهُ اَکْبَرُ لا اِلهَ اِلاّ اللّهُ وَاللّهُ اَکْبَرُ اَللّهُ اَکْبَرُ وَلِلّهِ الْحَمْدُ اَلْحَمْدُ لِلّهِ عَلى ما هَدینا وَلَهُ الشُّکْرُ على ما اَوْلینا…
دیگه به عجز و ناتوانی رسیده بودم،هرروز به جلسه 2 قدم 9 گوش میکردم و مدام اون عبارت تاکییدی ها رو تکرار میکردم…
من نمیدونم،من نمیدونم،من تسلیمم…من تسلیمم…
شب 17 مرداد ماه،تا صبح ده بار از خواب بیدار شدم،با صدای شیطان که مدام تو گوشم میگفت بدبخت،تو شکست خوردی وباید برگردی
ومن با صدای بلند میگفتم من نمیدونم،من تسلیمم…
والله اکبر…
صبح چشمام رو با دیدن اسم این فایل پربرکت باز کردم:
تسلیم بودن در برابر خداوند
وچه کرد با من این فایل…چه کرد با من این آگاهی ها…و خداوند چطور فرشته های سردار سپاهش رو به کمک بنده ش فرستاد تا از ته دره نجاتش بده…
18 مردادماه 1403 استاد با این فایل یک بار دیگه مسیر زندگیمن رو عوض کرد و صدای خداوند روبه گوشم رسوند تا یکبار دیگه خداوند از رحمت خودش بنده ش رو از یکسقوط حتمی نجات بده…
ومن تسلیم شدم…
کنار سنگ های ساحل جزیره…
با تکرار دعای حضرت ابراهیم:
إِنِّی وَجَّهْتُ وَجْهِیَ لِلَّذِی فَطَرَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ حَنِیفًا ۖ وَمَا أَنَا مِنَ الْمُشْرِکِینَ
من روی خود را به سوی کسی کردم که آسمانها و زمین را آفریده؛ من در ایمان خود خالصم؛ و از مشرکان نیستم!
وخدایی بود وهست وخواهد بود مهربان تر از مادر…
خداجانم؛
امروزبه تاریخ 18 مرداد 1404
زندگیمن هیچ ربطی به سعیده ی یکسال پیش نداره وتو با عشق بی نهایتت یک بار دیگه همه چی رو به شکل رویایی تغییر دادی…
خدایا…
من هر لحظه به دریافت هدایت های تو…برای پیش رفتن به سمت مدارهای بالاتر،فقیرم.
خدایا…
اگر تو دستمو نگیری،توکمکم نکنی،تو هدایتم نکنی،من هیچی نمیدونم،هیچی بلد نیستم و هیچ کاری ازم برنمیاد.
خدایا…
به عظمت کیهان و کهکشان هات قسم میخورم،من همیشه به دریافت کمک های تو فقیرم.
خدایا…
من بلد نیستم راه برم…منو بزار روی دوشت .
خدایا…
قلبم رو بازمیکنم و آماده ی دریافت امداد های غیبیت هستم.
خدایا…
یک بار دیگه درهای رحمتت رو برام باز کن و دستمو بگیر…
خدایا…
من همیشه به هر خیری که از سمت تو به من برسه فقیرم.
خدایا…
من تسلیمم و اجازه میدم که قایق قشنگم رو به سمت اقیانوس هدایت کنی…
خدایا…
عاشقتم و این عشق بزرگترین و تنها سرمایه ی زندگیمه….
بسْمِ ٱللَّٰهِ ٱلرَّحْمٰنِ ٱلرَّحِیمِ
إِذْ قَالَ لَهُ رَبُّهُ أَسْلِمْ ۖ قَالَ أَسْلَمْتُ لِرَبِّ الْعَالَمِینَ﴿١٣١ بقره﴾
[و یاد کنید] هنگامی که پروردگارش به او فرمود: تسلیم باش. گفت: به پروردگار جهانیان تسلیم شدم.
=======================================================================================
سلام به استاد عباسمنش عزیزم،سلام به استاد شایسته جانم،سلام به بندگان ارزشمند و توحیدی الله
امروز از خداوند طلب شرح صدر و ارتباط قوی تر کردم و بهم الهام کرد بیام برای این فایل کامنت بنویسم و شرایطی که قبل و بعد ازین فایل بر من گذشته بود رو اول برای خودم جهت یادآوری قدرت خداوند و بعد برای سپاسگزاری از استاد ابراهیم نشانم بنویسم ودعا میکنم خداوند این صلات مایه ی روشنی قلبم و اتصال هرچه بیشتر به انرژی منبع قرار بده و انشالله برای دوستان عزیزم هم مفید واقع بشه.
=======================================================================================
به صورت خلاصه یک فلش بک به عقب بزنم تا برسم به مرداد ماه که این فایل روی سایت آپلود شد.
داستان ازونجا شروع شد که من از کارم رسمیم انصراف دادم وطبق آگاهی های جلسه 3 قدم 7 اومدم ویژگی های شغل درخواستیم رو برای الله نوشتم و توی همون ویژگی ها از خداوند خواستم بهم کمک کنه تا دست کوچیکی برای گسترش جهان توحیدی باشم و بعد سعی کردم توکل و ایمانم رو حفظ کنم تا جهان به درخواستم پاسخ بده!
ممارست در اجرای توحید درعمل،حفظ حال خوبم،پیگیری آموزش ها و عمل به قوانین،بستر دریافت الهامات خداوند رو فعال کرد،من ندای واضحی رو شنیدم که بهم گفت باید بری کیش،درحالیکه من هیچ اطلاعی نداشتم اونجا چه خبره اما تلاش کردم تسلیم باشم.همون روز ها توحید عملی 11 روی سایت آپلود شد،به محض دیدن فایل میخواستم براش کامنت بنویسم که همون صدا اومد که الان دیگه وقت نوشتن نیست،برو دنبال ایده ی الهامیت،من بلیط پرواز رو گرفتم و رفتم جزیره،درحالیکه هیچی از قدم بعدی نمیدونستم.
یکی از بزرگترین ترنینگ پوینت های من،و دیدن قدرت خداوند همون روزها رقم خورد که توی این کامنتی که لینکش رو میزارم همه چیز به طور کامل توضیح داده شده که چطور خداوند از جایی که به عقل جن هم نمیرسید من رو هدایت کرد.
کامنت فاطمه جان و پاسخی که من بهش دادم رو حتی خودم تا الان ده ها بار خوندم و هربار از شگفتی این جریان هدایت و قدرت الله،از خود بی خود شدم.
این لینک کامنت فاطمه ی عزیزم
https://abasmanesh.com/fa/submission-to-god/comment-page-2/#comment-1431526
اینم پاسخ خودم:
https://abasmanesh.com/fa/submission-to-god/comment-page-2/#comment-1432141
مهاجرت من به کیش از اواخر فرودین شروع شد و تا مرداد ماه ادامه داشت و توی این چند ماه،من انقدر رشد شخصیتی داشتم،انقدر موجب رشد عزت نفسم،تقویت باورهای توحیدیم،بهبود روابطم با خانواده م شد که میتونم ازش کتاب ها بنویسم.
داستان به جایی رسید که من دیگه کاملا شغل جدیدم رو یاد گرفته بودم،شهر رو یاد گرفته بودم،کاملا جا افتاده بودم و مدیرعاملم هم کاملا از من رضایت داشت و بعد از این دوسه ماه دیگه میخواستیم قرار داد کاری رو باهم بنویسیم،یعنی من تا مرداد هیچ قراردادِ رسمی با شرکت نداشتم،ضمن اینکه حقوقی که من میگرفتم اصلا با هزینه ها هم خونی نداشت و شرایط مالی سخت پیش میرفت و هربار از خداوند طلب هدایت میکردم با این آیه بهم پاسخ میداد: قُلْ مَا أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ مِنْ أَجْرٍ إِلَّا مَنْ شَاءَ أَنْ یَتَّخِذَ إِلَىٰ رَبِّهِ سَبِیلًا
از مرداد ها نشانه های واضح شروع شدن و جریان هدایت دستور برگشتن میداد ولی من نمیتونستم بپذیرم،توی ذهن من برگشتن به منزله ی یک شکست بود!مخصوصا که اطرافیانم بهم قبل رفتن گفته بودن که میری و مثل چی پشیمون میشی…امان ازین ذهن…امان از تجربیات قبلی!
من واقعا مقاومت شدیدی داشتم و اصلا نمیتونستم بپذیرم این چند ماه فقط یک ماموریت الهی برای رشد شخصیتم بوده و در راستای رسیدن به درخواست هایی که برای شغل مورد علاقه م داشتم و حالا این ماموریت تموم شده!
مقاومت من در مقابل زبانِ خوش هدایت،باعث شروع نشانه های سنگین تر شد.
تق!یکی از کولرهای خونه خراب شد!
به محض اینکه روشنش میکردم آب ازش سرازیر میشد و منم بلد نبودم درستش کنم،خاموشش میکردم هم خونه جهنم میشد،ذهنم میگفت اوکی،اتفاقه دیگه پیش میاد!قلبم میگفت نشونه هارو بگیر تا بدتر نشده!اما من مقاومت میکردم…
دو روز بعد آب خونه قطع شد!
نمیدونستم چرا!
تازه از جلسه ی کاری برگشته بودم و خیس عرق و گرسنه و تشنه …از همسایه ها پرسیدم آب خونه ی شما هم قطعه؟!گفتن نه!
رفتم تو پارکینگ در گرمای مرداد ماه،عرق از سر و روم میریخت،پمپ واحد خودمو پیدا کردم،هی دکمه رو میزدم و میومدم طبقه ی 2 ببینم آب وصل شده یا نه! خبری نبود…ده بار رفتم و اومدم…دیگه جون نداشتم واقعا …
اومدم توی خونه و زدم زیر گریه،و باهمون گریه ها خوابم برد…عصر پا شدم گفتم خدایا تو کمکم کن،یک شماره بهم نشون داد گفت زنگ بزن به این شماره بیاد برات درستش کنه!
آقاهه اومد…فقط توی یک دقیقه گفت اشکال از پمپ نیست،مستاجر قبلی پول آب رو پرداخت نکرده،مامور آب اومده پلمپ کرده،من پلمپ رو باز میکنم فعلا کارت راه بیفته،فردا برو اداره ی آب پیگیر شو…باز کردن یک سیمِ پلمپ،پونصد هزارتومن برام آب خورد!اونم توی اون شرایط مالی …که من حساب کتاب میکردم چی بخورم که فقط از گشنگی نمیرم!
اومدم خونه و باهمون گریه ها دوش گرفتم و نشستم با خدا صحبت کردن،گفتم چرا اینجوری میکنی؟!مگه شرایطمو نمیبنی؟!مگه گریه هام رو نمیبنی؟!مگه من برای تو مهاجرت نکردم؟!مگه تو میزبان من نبودی؟!
اونم میگفت همینه…قبول نمیکنی برگردی،چاره ای ندارم…
بازم شونه انداختم گفتم نه برنمیگردم،میخوای همه مسخره م کنند؟!بگن سعیده از پسش برنیومد؟!نه!من برنمیگردم!
رفتم سمت گاز غذا درست کنم،دیدم فندک گاز خراب شده و پشت هم داره جرقه میزنه،دیگه واقعا قالب تهی کرده بودم،گفتم خدایا تورو خدا بیخیال…چرا اینجوری میکنی ؟!این جرقه های پشت هم رو من چه جوری درستش کنم؟!باشه باشه،بهم فرصت بده من قول میدم بپذیرم،فقط بهم فرصت بده …
به الله ای که میپرستم قسم میخورم همون موقع فندک گاز به حالت عادی برگشت …
با اینکه پذیرفته بودم که باید برگردم ولی احساس استاک شدن داشتم و قدرت توحیدیم به شدت کم شده بود،همون شب هدایت شدم به جلسه 2 قدم نه …
شروع کردم به نوشتن اون باورها…
خدایا من تسلیمم،تو منو هدایت میکنی،تو جواب مسئله هارو میدونی،من نمیدونم،تو به من بگو…
اون شب با صدای قرآن و با اشکام خوابم برد…تا صبح صد بار شیطان ذهنم بیدارم میکرد میگفت بدبخت!باید بگردی،تو شکست خوردی،دقیقا یادمه با صدای بلند توی خواب بیداری میگفتم نه من تسلیمم!من تسلیمم!من نمیدونم،خدا میدونه…
صبح که بیدار شدم طبق عادتم سایت رو چک کردم….
فایل جدید:تسلیم بودن در برابر خداوند!
لایوی که قبلا توی اینستا برگزار شده بود،الان باید آپلود میشد چون من الان بهش احتیاج داشتم…خدا میدونه چقدر گوش کردم و گریه کردم،گوش کردم و نوشتم،روحم تشنه ی قدرت توحیدی بود که از صدای استاد میبارید…
عصر همون روز رفتم ساحل …
رفتم روی نزدیک ترین سنگ به دریا وایسادم و بلند بلند خدارو صدا میزدم و این آیه رو تکرار میکردم:
إِنِّی وَجَّهْتُ وَجْهِیَ لِلَّذِی فَطَرَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ حَنِیفًا ۖ وَمَا أَنَا مِنَ الْمُشْرِکِینَ
إِنِّی وَجَّهْتُ وَجْهِیَ لِلَّذِی فَطَرَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ حَنِیفًا ۖ وَمَا أَنَا مِنَ الْمُشْرِکِینَ
إِنِّی وَجَّهْتُ وَجْهِیَ لِلَّذِی فَطَرَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ حَنِیفًا ۖ وَمَا أَنَا مِنَ الْمُشْرِکِینَ
فریادمیزدم و صداش میکردم تا به کمکم بیاد،تا میتونستم به ناتوانی و بی عقلی خودم اعتراف کردم و زانو زدم برای قدرتش که باز هم هدایتم کنه…
خوندن کامنت فاطمه جان و مرور اتفاقاتی که رقم خورد تا من تا اون لحظه کیش باشم قلبم رو روشن تر کرد.
فردای اون روز دیگه آروم تر بودم،متوکل تر…هنوز جرئت اعلام انصراف از کار نداشتم اما دیگه پذیرفته بودم فعلا باید برگردم..عصر همون روز یا یک روز بعد ..یادم نیست ولی فرشته ی الهی که خداوند در قامت یک دوست به من بخشیده بهم پیام داد سعیده بیداری بهت زنگ بزنم؟!
قلبم ایمان داشت که برام پیغام خدارو آورده،انقدر ایمانم قوی بود که قبل از پاسخ دادن بهش،رفتم وضو گرفتم و بعد باهاش تماس گرفتم…
گفتم میدونم از سمت خدا برام نور آوردی …بگو..بگو که من تشنه م…
اون میگفت و من فقط گریه میکردم….
3 تا الهام واضح در طول هفته بهش شده بود و منتظر نشونه بود تا بیاد بهم بگه
اولین الهام توی خوابش دیده بود:
من رو وسط یک اقیانوس مواج و پرتلاطم در دل تاریکی شب دیده بود که ماهی ها از هر طرف به سمتم پرتاب میشدن و به بدنم میخوردن و برمیگشتن،ولی من از جام تکون نمیخورم،میگفت انقدر اون صحنه ترسناک بود که من از دور داشتم نگاهت میکردم میگفتم سعیده،لعنتی تکون بخور،چرا اونجا وایسادی؟چرا نمیترسی…
و بعد یک صوتی عربی پخش شد …همه جا نور اومد… دیگه دریا آروم شد….دیگه هیچ ماهی نمیپرید که بهت بخوره…و تو همونجا با آرامش ایستاده بودی!
استاد میدونی توی خواب دوستم چه صوتی پخش شد؟!دقیقا همونی که من در خلوت خودم توی خونه م در کیش هزاران کیلومتر اونورتر برای آرامش قلبم گوش میدادمش…صوت دعای قنوت نماز عید فطر …
الله اکبر
الله اکبر
لا اله الا الله و الله اکبر
و لله الحمد
الحمد لله على ما هدانا،
و له الشکر على ما اولانا
الهام دومش در مورد یک تصویری از من و استاد بود …میگفت کنار استاد نشسته بودی،انگار داشتیم از تلویزیون تورو میدیدیم…
و استاد سه بار پشت هم یک کلمه رو برای تحسینت تکرار کرد :
شجاعتت…شجاعتت…شجاعتت…
اون تعریف میکرد واینور خط صورتِ من خیسِ اشک های توحیدی بود …
و الهام سومش…
گفت استاد بهمون گفت فایل اصل بقای اصلح رو هزار بار گوش کن!
به محض قطع شدن تماس رفتم فایل رو گوش دادم ویک جمله ی شما توی سرم زنگ زد و تکرار میشد!
اگر زنی،یک زن شجاع باش!
دیگه حجت برمن تمام بود،بیست و سوم مرداد ماه با درخواست مرخصی از مدیرعاملم،چمدونم رو جمع کردم و برگشتم شمال …
ته دلم هنوز امید داشتم که برمیگردم…
حتی وقتی یکی از سخت ترین کارهای زندگیم رو انجام دادم و به مدیر عاملم گفتم من دیگه نمیتونم باهاشون همکاری کنم.
ولی قلبم میگفت بالاخره برمیگردم . . .
راستش هنوزم امید دارم…هنوز خونه ی کیش رو نگه داشتم…
قرآن سبز قشنگم که توی خواب مادربزرگ فاطمه جان هم اسمش بود….هنوز تو خونه ی توحیدی منه …
اون خونه برام بوی خدارو میده….من روز ها وشب ها اونجا با خدا تنهایی زندگی کردم…
سرمو روی پاش گذاشتم خوابیدم،توبغلش گریه کردم و آروم شدم،براش آهنگ شاد گذاشتم و باهاش رقصیدم…
استاد همون خدا بهم دستور کتاب نوشتن داده،حتی اسم کتاب رو هم خودش بهم گفت،حتی دوسه فصل رو اون گفت و من نوشتم…
ولی منِ بی ایمان،افتادم تو مسیر ناسپاسی و قلبم رو سنگین کردم ودیگه چیزی دریافت نکردم که بتونم بنویسم.
ازت شرح صدر میخوام خدا،دوباره قلبم رو به سمت خودت باز کن…همونطور که قلب محمدت رو باز کردی…
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِیمِ
أَلَمْ نَشْرَحْ لَکَ صَدْرَکَ ﴿١﴾
آیا سینه ات را [به نوری از سوی خود] گشاده نکردیم؟
وَوَضَعْنَا عَنْکَ وِزْرَکَ ﴿٢﴾
و بار گرانت را فرو ننهادیم؟
الَّذِی أَنْقَضَ ظَهْرَکَ ﴿٣﴾
همان بار گرانی که پشتت را شکست.
وَرَفَعْنَا لَکَ ذِکْرَکَ ﴿4﴾
و آوازه ات را برایت بلند نکردیم؟
فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْرًا ﴿5﴾
پس بی تردید با دشواری آسانی است.
إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْرًا ﴿6﴾
[آری] بی تردید با دشواری آسانی است.
فَإِذَا فَرَغْتَ فَانْصَبْ ﴿٧﴾
پس هنگامی که از کار مهمّی فارغ میشوی به مهم دیگری پرداز،
وَإِلَىٰ رَبِّکَ فَارْغَبْ ﴿٨﴾
و مشتاقانه به سوی پروردگارت رو آور.
اشتیاقی که به دیدار تو دارد دل من…
دل من داند و من دانم و دل داند و من…
خاک من گل شود و گل شکفد از گل من…
تا ابد مهر تو بیرون نرود از دل من…
خدایا ازت سپاسگزارم برای این صلات پربرکت و اشک هایی که از چشم هام جاری شد وقلبم رو شست وشو داد…قلبی که جایگاه توعه و بس…تو تموم دار و ندار منی خدا…
خورشید عالم تاب من …بر من بتاب . . .
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِیمِ
طس ۚ تِلْکَ آیَاتُ الْقُرْآنِ وَکِتَابٍ مُبِینٍ
طاء، سین. این آیاتِ [با عظمتِ] قرآن و کتابی روشنگر است
هُدًى وَبُشْرَىٰ لِلْمُؤْمِنِینَ
[که سراسر] هدایت کننده [انسان ها] و برای مؤمنان مژده دهنده است.
الَّذِینَ یُقِیمُونَ الصَّلَاهَ وَیُؤْتُونَ الزَّکَاهَ وَهُمْ بِالْآخِرَهِ هُمْ یُوقِنُونَ
همانان که نماز برپا می دارند و زکات می پردازند، و قاطعانه به آخرت یقین دارند؛
=======================================
سلام به روی ماه رفیق بهشتی من
نمیدونم از دیروز چندبار کامنتت رو خوندم،و با هرجمله چقدر گریه کردم،یک جاهایی انقدر فشار جریان هدایت زیاد بود که چشمام رو چندثانیه بستم احساس میکردم سرگیجه دارم…
خدا…؟خدا همه چیزه…مثل یک نوره،مثل رنگ…خدایی تویی،خدا افکارته…خدا تو…خدا من…خدا یک حشره ست…خدا یک ستاره ست…خدا یک انرژیه که همه چیز رو دربرگرفته…
وچه کسی میدونست چه در انتظار ماست فاطمه؟
روز سومی بود که توی کیش بودم .
هیچ کاری پیدا نکرده بودم،هیچ هدایتی نمیومد وبچه ها هم مدام زنگ میزدن و گریه میکردن که برگرد پیشمون…
از خونه پسرداییم زدم بیرون…ساعت ها و کیلومترها پیاده روی کردم،بارون عجیبیی اون روز ها جاده های جزیره رو زیر آب برده بود…کفش و شلوارم خیس شده بود ومن راه میرفتم و صداش میزدم و گریه میکردم پس کجایی؟
بحث و دعوا داشتم باهاش…
خیابون ها خلوت بود…پرنده پر نمیزد من بودم و تنهایی و خدا،بلند بلند باهاش حرف میزدم.
بهمگفتی انصراف بده گفتم چشم،گفتی فعلا هیچ کاری نکن گفتم چشم،گفتی برو کیش گفتم چشم
پس کجایی؟چرا صدات نمیاد؟مگه نمیبینی من بی توشه و بی کس و بی آشنا اومدم؟مگه نمیبینی بچه هام دارند هلاک میشن؟اینجوری میخواستی کمکم کنی؟گریه هام رو میبینی و حرف نمیزنی؟تو همون خدای موسی ای که از رود نیل بردیش قصر فرعون؟پس چرا نمیبینمت ها؟کجایی خدا؟کجایی؟
افتاده بودم تو جاده فرعی…هوا تاریک شده بود،همه ش جاده بود،جای پیاده روی هم نبود،ماشین وموتور از کنارم رد میشدن و بوق میزدن…من اروم اروم از کنار جاده میرفتم…دیگه بحث هم نداشتم باهاش…دیگه ساکت شده بودم.
نه توان حرف زدن داشتم،نه فایل گوش دادن…نه حتی قرآن….
فقط زیر لب ذکرمیگفتم:
لا اله الا انت،سبحانک انی کنت من الظالمین.
خدایا منو ببخش،من تسلیمم،من هیچی نمیدونم،من هیچی بلد نیستم،تو میدونی و توبلدی،تودستمو بگیر.
به هر سختی مرکز جزیره و جاده اصلی رو پیدا کردم،دوباره بارون شروع شد…بارون شدید…
تاکسی گرفتم و برگشتم خونه.
دوباره همون سوال های تکراری اهل خونه: کار پیدا کردی؟جایی رفتی؟
نه…فعلا نتونستم کاری پیدا کنم.
چه جوری باید میگفتم من منتظرم هدایت بشم؟هیچ جوری متوجه نمیشدن…
خودم سرگرم شام درست کردن کردم،واقعا دیگه آروم بودم،نمیدونم چطوری،احتمال خودش با نور خودش آرومم کرده بود…بعد شام حوالی ساعت12،گفت بلیط برگشتت رو بگیر وبرو،صدا خیلی واضح بود،همون صدایی که گفت برو کیش،همون صدا بود!
تراکنش موفق…بلیط برگشت برای ظهر فردا خریده شدو من چمدونم رو جمع وجور کردم و از سر خستگی پیاده روی عصر،به راحتی خوابم برد.
حوالی ساعت3/4 صبح بود که بیدار شدم و دیدم چندتاsms ازت دارم…
من و فاطمه خیلی وقته باهم حرف نزدیم،چی کارم داره؟این وقت شب؟
تو خواب و بیداری sms هات رو خوندم…دوباره خوندم…دوباره خوندم….دوباره ….دوباره….
گیج و وحیرون وسرگشته بودم ازین جریان واضح هدایت…چطور ممکن بود؟
دوباره در از جایی باز شد که به عقل جن هم نمیرسید…
سرجام بند نبودم…رفتم ساحل…همونجا روی شن ها نشستم،سوره ی سجده رو گذاشتم و بی خیال از همه ی اطرافیانم همونجا سجده ی شکر وبندگی به جا آوردم….
انقدر مست و حیرونو سرگشته بودم که هیچی نمیتونستم بگم…روح در بدنم نبود…
همونجا بهت جواب دادم:
فاطمه ….فاطمه ….فاطمه ….
الله اکبر …الله اکبر …الله اکبر ….
از وقتی پیام هات رو خوندم همینجوری سرگشته م…دیوانه م…دیوانه ی عشق این خدا …
فاطمه …
من دوسه روزه کیشم…
خدا بهم گفت برو کیش دنبال کار…
الان نشستم لب ساحل …
محو تماشای عظمت زیبایی خدا …
اینارو رفتم از صفحه ی sms م کپی کردم،نمیدونی چه احساس لذت بخشی بهم دست داد با دوباره خوندنشون….
یادمه حتی نمیتونستم بهت زنگ بزنم،توان حرف زدن نداشتم…
همونطور که بهت sms میدادم برگشتم سمت خونه که از پرواز جا نمونم…همون موقع از کافه ی کنار ساحل این آهنگ پخش شد:
ای نامت از دل و جان…
در همه جا به هر زبان، جاری است
عطرِ پاک نفست؛ سبز و رها از آسمان جاری است…
نورِ یادت همه شب در دل ما چو کهکشان جاری است
تو نسیم خوش نفسی
من کویر خار و خسم!
گر به فریادم نرسی؛ من چو مرغی در قفسم…
تو با منی اما من از خودم دورم
چو قطره از دریا من از تو مهجورم
با یادت ای بهشت من آتش دوزخ کجاست؟!
عشق تو در سرشت من، با دل و جان آشناست…
چگونه فریادت نزنم؟
چرا دم از یادت نزنم
در اوج تنهایی؟
اگر زمین ویرانه شود…
جهان همه بیگانه شود
تویی که با مایی….
یادته؟یادته متن همین شعر رو همون موقع برات فرستادم ….؟
چه حال و احوالی بود…چه احساس نزدیکی به خداوند داشتیم…
حالا فاطمه…حالا وقت یک بار دیگه گیوآپکردنه،وقت خاموش کردن عقل ناقص و دادن فرمون دست قلبه…
بزودی بهت زنگ میزنم وبهت میگم وقتی فرمون رو دوباره دادم دست قلبم چه اتفاقی افتاد…شاید هم خودت زنگ بزنی نه…؟
وخدا میداند و ما نمیدانیم…
توکل میکنم بر جریان جاری حال…بر آگاهی برتر…بر انرژی کل…
وقت دوباره تسلیم محض شدنه!
وقت دوباره باز شدن درهاست از جایی که عقل جن هم نمیرسه!
وَعْدَ اللَّهِ ۖ لَا یُخْلِفُ اللَّهُ وَعْدَهُ وَلَٰکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لَا یَعْلَمُونَ
دوستت دارم دختر!
به امید دیدار رویماه تو و خانواده ی بهشتیتون در بهترین زمان ومکان
ایاک نعبد و ایاک نستعین…اهدناالصراط المستقیم…
لبیک…اللهم لبیک…لبیک لا شریک لک لبیک…
سحر عزیزم سلام،ازت سپاسگزارم که به ندای قلبت گوش کردی و برام نوشتی و دربهترین زمان و مکان من رو هدایت کردی که برگردم و ردپاهای توحیدیم رو بخونم و دوباره قدرت بگیرم برای ادامه ی مسیر…
خدا…؟!خدا همه چیزه….مثل نوره…مثل رنگ….خدا من….خدا تو….خدا همه ….خدا یک حشره ست….خدا یک ستاره ست….خدا یک انرژی که همه چیز رو در برگرفته …خدا یک نظمه….خدا یک تعادله ….نمیشه گفتش…نمیشه گفتش…
برای هممون نور طلب میکنم…نور هدایت…نور عشق…نور سرسپردگی…
قُولُوا آمَنَّا بِاللَّهِ وَمَا أُنْزِلَ إِلَیْنَا وَمَا أُنْزِلَ إِلَىٰ إِبْرَاهِیمَ وَإِسْمَاعِیلَ وَإِسْحَاقَ وَیَعْقُوبَ وَالْأَسْبَاطِ وَمَا أُوتِیَ مُوسَىٰ وَعِیسَىٰ وَمَا أُوتِیَ النَّبِیُّونَ مِنْ رَبِّهِمْ لَا نُفَرِّقُ بَیْنَ أَحَدٍ مِنْهُمْ وَنَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ(136 بقره)
بگویید: «ما به خدا ایمان آوردهایم؛ و به آنچه بر ما نازل شده؛ و آنچه بر ابراهیم و اسماعیل و اسحاق و یعقوب و پیامبران از فرزندان او نازل گردید، و (همچنین) آنچه به موسی و عیسی و پیامبران (دیگر) از طرف پروردگار داده شده است، و در میان هیچ یک از آنها جدایی قائل نمیشویم، و در برابر فرمان خدا تسلیم هستیم.
.
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِیمِ
وَکَذَٰلِکَ أَوْحَیْنَا إِلَیْکَ رُوحًا مِنْ أَمْرِنَا ۚ مَا کُنْتَ تَدْرِی مَا الْکِتَابُ وَلَا الْإِیمَانُ وَلَٰکِنْ جَعَلْنَاهُ نُورًا نَهْدِی بِهِ مَنْ نَشَاءُ مِنْ عِبَادِنَا ۚ وَإِنَّکَ لَتَهْدِی إِلَىٰ صِرَاطٍ مُسْتَقِیمٍ ﴿5٢شوری)
و همان گونه روحی را از امر خود به تو وحی کردیم. تو [پیش از این] نمی دانستی کتاب و ایمان چیست؟ ولی آن را نوری قرار دادیم که هر کس از بندگانمان را بخواهیم به وسیله آن هدایت می کنیم؛ بی تردید تو [مردم را] به راهی راست هدایت می نمایی.
صِرَاطِ اللَّهِ الَّذِی لَهُ مَا فِی السَّمَاوَاتِ وَمَا فِی الْأَرْضِ ۗ أَلَا إِلَى اللَّهِ تَصِیرُ الْأُمُورُ ﴿5٣شوری﴾
راه آن خدایی که آنچه در آسمان ها و آنچه در زمین است، فقط در سیطره مالکیّت و فرمانروایی اوست. آگاه باشید! که همه امور به سوی خدا بازمی گردد.
@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@
سلام آقا حمید ،برادر توحیدی و با ایمانم
بینهایت ازتون ممنونم که این کامنت برام نوشتید،این خدا بود که این کامنت رو نوشت …
آقا حمید ،این کامنت رو با روحی به پرواز درومده براتون مینویسم و با صورتی که خیس اشکه…
همین چند دقیقه ی پیش ،بعد از مدت ها داشتم با فاطمه جان صحبت میکردم اونم خیلی هدایتی و قلبی بود …
این دقیقا متن sms ای هست که چند ثانیه قبل از اومدن نقطه ی آبی شما برای فاطمه جان در پاسخ به محبتش فرستادم :
@@@@@@
و اینو بدون این دقیقا برعکس حقیقته …
اون کسی که در اوج تنهایی و بی کسی و فشار مالی به خدا پناه آورد و ازش کمک خواست …
و خدا بهترین بنده هاش رو به سمتش فرستاد تا بهش بگه: لا تَخافا ۖ إِنَّنی مَعَکُما أَسمَعُ وَأَرىٰ…
یک ماشین بود …با 4 تا بنده ی توحیدی نورانی …برادری که تخت گاز تا گرگان اومد …خواهری که پا روی غرورش گذاشت،بچه هایی که خستگی جاده رو تحمل کردند،کارت بانکی ای که گم شد،نگهبانی که به شماره ای که نداشت زنگ زد …تا خدا خودشو ثابت کنه که هرگز خلف وعده نمیکنه ….
اینارو با صورت خیس اشک برات نوشتم.دوستت دارم از روشنی قلبم
@@@@@@
فقط چند ثانیه بعد نقطه ی آبی شما رسید …دقیقا روی همین فااااایل…نه فقط برای من …برای هر ٣ نفر که توی این داستان خدا سرشون منت گذاشت که تجلی حضور خداوند رو بتونن به جهان نشون بدن …
همزمانی ها کار خداونده،هم زمانی ها تجلی حضور خداونده،هم زمانی برکت حضور نور خداونده…
ممنونم آقا حمید،بی نهایت ممنونم …
امضای خدا،پای تموم خواسته هاتون…
إِذْ قَالَ لَهُ رَبُّهُ أَسْلِمْ ۖ قَالَ أَسْلَمْتُ لِرَبِّ الْعَالَمِینَ…
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِیمِ
به نام خدا که رحمتش بیاندازه است و مهربانیاش همیشگی
«فَاللَّهُ خَیْرٌ حَافِظًا وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ»
پس خدا بهترین حافظ و نگهبان است و او مهربانترین مهربانان است”
=====================================
سلام حمید جان،چطوووری؟!رو به راه؟رو به رشد؟!
بِببین میخواستم سر فرصت به کامنتت پاسخ بدم ولی نشونه ها اومد گفت همین الان…
خداوکیلی این چه وضعیته؟!یعنی چی؟!ایستگاه فایو استارمو میگیری چرا؟!آقاااا من روی ستاره های رفیق هام حساب میکنم،خیلی وقت ها اسم دوستام کنار هم میاد ازش اسکرین شات میگیرم…بعد شما فایو استار میدی،3 روز بعد میخونی؟!آیا این کار درستیه؟! :/ :)
بگذریم…
به قول مازندرانی ها،شه هِواااره دار،توی این گرما تو عسلویه موندن و استندبای تعمیرات اساسی،اسفندیار رویین تن میخواد…دم شما گرم…
راستی،نمیدونم چرا تا یک کامنت از رفیق های جنوبیم برام میاد،دلم پر میکشه برای جزیره…برای اونروز های داغتابستونی…برایزندگیبا خدا زیر یک سقف تک و تنها…
خداوکیلی کدوم دیوونه ای تو اوج گرمای ظهر از خونه پیاده میره 3تا خیابون اونورتر برای خرید،وقتی هم خیس از گرما وشرجی برمیگرده خونه،بلا فاصله آهنگ میزاره با خدا میرقصه؟! :))))
به قول عمو پورنگ: من،من،من ،من….
خدا دیوونه هارو شفا نده،دورهم میخندیم:) خوش میگذره:)
راستی؛این روز ها کارم شده گوش کردن به فایل(تمرکز بر آنچه میتوانم بهبود ببخشم)؛(در هر وضعیتی خالق شرایط باشیم)؛(جلسه 11کشف قوانین)،(گفت و گوی استاد با دوستان 9)جهت کنترل ذهن! یعنی اینارو به صورت پایه گوش میدم برای اینکه فقط جلوی جفتک پراکنی ذهنم رو بگیرم…
مابقی فایل ها بماند…نوشتنی ها بماند…
راستی داشتم برای نشانه ی روزانه م کامنت مینوشتم که یک حسی منو آورد توی سایت که دیدم چندتا نقطه ی آبی دارم وکلی ذوق کردم…
تو کامنتم داشتم از نشانه ی واضح دیشب مینوشتم،که چطور خداوند سریع با این جمله پاسخ داد: با مقاومت،نور هدایت میرسد.
نشونه ها داره پشت سر هم میاد وپررنگ تر وپر رنگ تر میشه…انقدر که دیگه کم مونده باز صدای اننی انا الله رو بشنوم…به خدا که…:)
همزمانی ها،صدای اننی انا الله و بس…
ببخشید پراکنده نوشتم،میخواستم در فرصت مناسب بنویسم ولی یک نشونه ی واضح اومد که همین الان…
دعا میکنم خداوند کارها روبراتون آسون کنه،به ابرها فرمون بده سایه تون بشن و پای تموم استندبای ها کنسل بخوره:) خداست دیگه…هرکاری از دستش برمیاد،حاجی داره کیهان رو مدیریت میکنه،اون وقت کار شمارو نمیتونه آسون تر کنه…؟!آف کرس که میتونه…قطعا که میتونه.
در پناه همون خدای قدرتمند،مدیر کیهان و کهکشان ها و نور آسمون ها و زمین میسپارمت.
به امید دیدارت در بهترین زمان و مکان
قلبِ فراوانِ فراوانِ فراوان
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِیمِ
به نام خدا که رحمتش بیاندازه است و مهربانیاش همیشگی
قالَ اللهُ هذا یَوْمُ یَنْفَعُ الصَّادِقینَ صِدْقُهُمْ لَهُمْ جَنَّاتٌ تَجْری مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ خالِدینَ فیها أَبَداً رَضِیَ اللهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ ذلِکَ الْفَوْزُ الْعَظیمُ (119مائده)
خداوند مىفرماید: «امروز، روزى است که راستى راستگویان، به آنها سود مىبخشد; براى آنها باغهایى از بهشت است که نهرها از زیر درختان آن مىگذرد، و تا ابد در آن جاودانند; خداوند از آنها خشنود است و آنها [نیز] از او خشنودند; و این است رستگارى بزرگ!
=====================================
حمید حنیف عزیزم سلام
سلام وسلامتی و نور ورحمت الله مهربان به قلب سلیمت که جایگاه دریافت نور خداونده…
این تلگراف رو به همراه یک پرچم سفید به معنی تسلیم و عقب نشینی به اضافه ی یک عذرخواهی برات میفرستم،بازش کردی مواظب باش پرچم به صورتت اصابت نکنه:))))
خداوکیلی اگر اینجوریه که اگر کامنتم رو بعددوروز بخونی،براش 3 تا کامنت پربرکت قرآنی میفرستی،شما اصلا کامنت منو نخون:)
اصلا فایو استار هم نده:)دیگه اصلا اگر بفهمم کامنتمو زود خوندی ناراحت میشم:)))والا …
مرسی،مرسی،مرسی،یا به رسم تشکر از کادر درمان:
متشکرم.
متشکرم.
متشکرم.
:))))
خداوکیلی چقدر زود یادم رفت که از کجا به اینجا رسیدم…..
این تلگراف تشکر از کادر درمان رو زمانی برام فرستادی که فایل نتایج آقای ترابی اومده بود روی سایت…منم تو icu شیفت میدادم و هنوز حتی الهام اینکه باید بچه هارو بفرستم پیش پدر و مادرم رو دریافت نکرده بودم!!!!
میبینی خداوکیلی؟!کیمیره این همه راهو؟!؟!چقدر زمان ازون موقع گذشته و چه تغییراتی توی زندگی همه ی ما ایجاد شده…
الهی شکرت،خدایا شکرت،خدایا دمت گرم،خیلی آقایی،خیلی دمت گرمه…
اگر خدا با اون همه باورهای درب داغونی که داشتیم،تو این زمان کوتاه،اینهمه تغییر داده اوضاع رو،ازین به بعد قراره چیکار کنه؟!
فلا تعلم نفس ما اخفی لهم….
آخیش،اللهم آخیش….خدایا شکرت که گفتی بنویسم،اصلا قلبم با همین جمله ها روشن شد…
حمیدجان،بی نهایت بی نهایت ازت ممنونم برای تلگراف های قرآنیت،یکی اینجا مشتاق دریافت این تلگراف هاست و با دقت میخونه و ازش کلی درس میگیره…
لطفا مِن بعد کامنتام رو حتما دیرتر بخون!
تاکید میکنم!
کامنت هامو
دیرتر!
بخون:)
با تشکر…
باشد که در بهترین زمان ومکان به دستت برسد.
درپناه نور الله مهربانم میسپارمت…
به امید دیدارت در بهترین زمان ومکان…
قلبِ فراوانِ فراوانِ فراوان
سلام به الهام عزیزم ودختر نازنینش ساراجان
الهی که حال دلتون عالی باشه و روی فرکانس خوشبختی بی قید وشرط تنظیم باشید،بابت همه ی تلگراف های پر از نورتون ازتون سپاسگزارم.
الهام جان،استاد در فایل(در هرشرایطی خالق زندگی خود باشیم) یک جمله ی طلایی گفتن:من چیزی رو دنبال نمیکنم،من جذب میکنم!
این کل بازیه…توی هر چیزی که میخوای بهش برسی…
منِ سعیده اصلا دنبال این نیستم که کجا مهاجرت کنم،چه جوری،با چه پلنی و به کدوم کشور،چون هیچ ایده وراه حلی هم براش ندارم…
من فقط سمت خودمو میدونم،اینکه روی زبان انگلیسیم کار کنم،تموم تمرکزم روی زیبایی های اطرافم باشه،به احساس رضایت درونی در هرجایی که هستم برسم،به دنبال حرکت در مسیر عشق و علاقه م باشم تا بتونم ازش ثروت ملموس بسازم،به زندگیم جوری نگاه کنم که به من احساس بهتری بده،توجهم رو از روی ناخواسته ها بردارم وبزارم روی خواسته هام…اونوقت زمانی که این محیطی که الان توش هستم جوابگوی باورهای من واحساس خوشبختی من نبود…جهان خود به خود بقیه ی کارهارو انجام میده و منو هجرت میده به جاهای بهتر…
من فقط باید سمت خودم رو انجام بدم،اون چیزی که میدونم و بهم الهام شده،چندین بار به صورت واضح من این الهام رو دریافت کردم،روی زبان انگلیسیت کار کن،کتابت روبنویس.
این ها کارهایی که میدونم باید انجام بدم والبته که میتونم تو همین شرایط و با همین امکانات انجامش بدم،مابقی کارهارو که من نمیدونم چه جوری رو خدا انجام میده…بدون شک انجام میده…همیشه انجام داده…
اگر قدم 7 دوازده قدم رو داری،جلسه 2 اون قدم بهت کمک میکنه بتونی کانون توجهت رو کنترل کنی.
امیدوارم در این تمرین وتکرار قانون برای من،برای شما دوست عزیزم نور هدایتی باشه،دوستت دارم ودر پناه نور الله مهربانم میسپارمت.
به امید دیدارت در بهترین زمان ومکان…
قلبِ فراوانِ فراوانِ فراوان
زهرای عزیزم سلام
سلام وسلامتی ونور و عشق ورحمت الله به قلب روشن و روح توحیدی قشنگت
ممنونم برای کامنتی که برام نوشتی،ممنونم برای تحسین هات که تجلی زیبایی های درون خودته…
ببین اون چیزی که من میدونم و به میزانی که بهش درست عمل کردم نتیجه گرفتم،اون چیزی بوده که از استاد مخصوصا تو جلسه 2 قدم7 یاد گرفتم،اونجا که میگن: دنبال راه حل،برای مسئله ی خیلی ناراحت کننده ی حال حاضرت نگرد که با این کار داری مسئله روسخت تر میکنی،مثل کسی که ماشینش گیر کرده توشن،پاشو میزاره روی پدال گاز…میخواد ازون وضعیت دربیاد…ولی بیشتر فرو میره…
ما باید مراقب کانون توجهمون باشیم،مراقب احساس آرامش قلبمون،مراقب ایمان وتوکل و امیدمون،کاری که سمت خودمون هست رو درست انجام بدیم،کاری که میدونیم و از دستمون برمیاد رو انجام بدیم،اون چیزی هایی که نمیدونیم چه جوری رو خدا انجام میده…
اگر به داستان کیش رفتن من نگاه کنی متوجه میشی که عملا من کار خاصی انجام ندادم…بلکه همه ی کارها رو خدا انجام داد…به شکل رویایی…من فقط سمت خودم رو سعی کردم درست انجام بدم…مثل کنترل ذهن،ایمان،توکل و عمل به ایده ی الهامی همین….مابقی کارهارو خدا انجام داد…
این الگو رو بگیر و برای تموم مسائلت اجراش کن،مهم نیست مسئله چقدر کوچیک یا بزرگه،برای خدا فرقی نداره…اون داره کیهان رو مدیریت میکنه…مسائل ما براش تیله بازی هم نیست…ولی فقط به میزان ایمان ما،میتونه به ما کمک کنه…ایمان به جریانی که با چشم قابل دیدن نیست…چَشم گفتن های چِشم بسته با توکل بر قدرت بی نهایتش…
زهرا جان،امیدوارم در تمرین وتکرار قانون برای من،نور هدایتی هم برای شما باشه…و اینکه اون موضوعی که درمورد قرآن گفتی به هیچ عنوان اعتبارش به من نمیرسه که من بخوام و اراده کنم و بتونم هدایتی دریافت کنم…بلکه درلحظه یک ندایی توی قلبم میاد ومن فقط بهش عمل میکنم،وگرنه من اصلا نمیتونم با اراده ی خودم کاری رو انجام بدم،مطمئنم که منظورم رو متوجه شدی…
قلب روشنت رو میبوسم و برات بهترین هارو آرزو میکنم.
درپناه نور الله باشی همیشه.