این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://www.tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2024/02/abasmanesh-3.jpg8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2024-02-11 04:03:052025-11-30 11:17:30توحید عملی | قسمت ۱۰
1227نظر
توجه
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
من یاد گرفتم که باید در مقابل خدا متواضع باشم،من یاد گرفتم باید اعتبار دستاوردهام را به خدا بدهم،من یاد گرفتم که باید جلوی خدا غرور نداشته باشم،من یاد گرفتم باید توی هر کاری از خدا مشورت بگیرم و اعتبارش را به خودش بدهم، من فهمیدم که خداست من را تا اینجا رسونده،من فهمیدم دلیل دستاورد هام خداست،من فهمیدم دلیل تمام رسیدن هام خداست،من فهمیدم خداست که داره من را به خواسته هام نزدیک میکنه، من فهمیدم خداست که این همه نتیجه بوجود اورده،من تازه فهمیدم معنی تسلیم بودن را،من تازه بقیه ی قسمت های توحید عملی را فهمیدم.
من فهمیدم برای اینکه الهامات را دریافت کنم برای اینکه توسط خدا هدایت شوم باید جلوی خدا فروتن و افتاده باشم و بدونم که بدون اون هیچم،باید بدونم که من به اون وابستم،باید بدونم من به اون نیاز دارم.
زمانی که من این ها را بدونم دیگه اعتبار تمام دستاوردها و الهامات و ایده هایم را به خودم نمیدم بلکه به خدای خودم میدهم و این یک چیز درونی است نیاز نیست این را به بقیه بگم فقط باید اگاه باشم که من هیچ کاره ام و نباید با کله ی خودم تصمیم بگیرم و بگویم من همه چیز را میدونم،بلکه بگویم من ناآگاهم در مورد تصمیماتم و بگویم این ها همش مال خداست نه مال من، خدا این ایده ادم و موقعیت هارا برای من رسوند نه اینکه من پیداشون کردم.
و باید این را هر روز به خدا اعلام کنم که خدایا من در مقابل تو هیچ چیز نیستم،خدایا هر خیری از تو به من برسه من بهش فقیرم.تو وهابی تو بزرگی تو عظیمی تو دانایی تو بصیری.
با خدا باش و پادشاهی کن بی خدا باش و هر چه خواهی کن.
من می خوام یکی از اتفاقاتی که برای من افتاد وبه صورت واضح وشفاف وکلیر خداوند بامن حرف زد وبهم گفت اگر فقط به من توکل کنی وهمه چیز همه چیییز رو به من بسپاری من کاری میکنم که تو متحیر مات ومبهوت بمانی
همسر من در شهرستان مشغول کار ساخت وساز بود تا اینکه شرایط جوری رقم خورد که ورشکست شد(البته این قضیه خودش کلی درس وتجربه برای اون داشت که هر خیری که به تو می رسد از جانب خداست وهر شروبدی از جانب خودت هست که وارد آن مسئله نمی شم)وضعیت مالی ما رسید به هزار زیر صفر با کلی بدهی که هر چه بدهی پرداخت میکردیم تمام نمی شد کار به زندان رفتن هم کشید( که چطور دستان خدا به کمک ما اومد واز اون وضعیت اسفناک نجات پیدا کردیم باز وارد اون مسئله نمی شم )حالا من از هزار زیر صفر رسیدم به صفر نه خونه ای دارم ونه سرمایه ای همسرم قبل از کار ساخت وساز در بازار بزرگ تهران کار میکرد وبین بازاری ها اعتبار داشت دستان خداوند راه رو برای ما هموار کردند واوضاع ما کمی بهتر شد ما همچنان امیدوار بودیم که اوضاع بهتر هم خواهد شد اما من از لحاظ روحی خیلی داغون بودم هر کاری میکردم که حالم بهتر بشه در همین زمان با استاد عباسمنش آشنا شدم (من در یک کانال انگیزشی در تلگرام عضو بودم که ایشون یک فایلی از استاد در آن کانال گذاشته بودند)من با فایل های رایگان ایشون شروع کردم کم کم اوضاع روحی من بهتر شد واون خدایی رو که استاد در موردش صحبت می کرد رو در وجودم پیدا کردم وباور کردم که اون نیرو اون انرژی می تونه به من هم کمک کنه من از خدایی که پیدا کرده بودم برای همسرم می گفتم که چطور می تونه به ما کمک کنه ولی ایشون حرف های من رو به تمسخر می گرفت تصمیم گرفتم دیگه در این مورد حرف نزنم هندزفری رو توی گوشم میگذاشتم وتمام وقت من با این فایل ها سپری می شد اون خدای درون داشت کار خودش رو می کرد آرام آرام ومن داشتم تکاملم رو طی میکردم اولین چیزی که در این جریان بدست آوردم رابطه خراب من وهمسرم هر روز بهتر وبهتر شد ومن این تغییر رو میدیدم وهرروز سپاسگذار خداوند بودم وبیشتر به نکات مثبت توجه می کردم اوضاع مالی ما بهتر شد ما تونستیم ماشین بخریم خدایا شکرت هر روز وضعیت بهتر میشد می خواستیم استارت خرید یه خونه کوچیک رو بزنیم ولی پولمون کم بود(خداوند ما رو تنها نگذاشت شرایطی رو برای ما فراهم کرد تا تونستیم یه خونه صدمتری در یک برج نوساز بخریم )(ویو ومنظره خونه خیلی برام مهم بود هر روز میرفتم توی اون منطقه ای که می خواستم خونه بخرم خونه هایی که پارک وفضای سبز جلوشون بود رو نگاه می کردم و می گفتم دوست دارم یه همچین جایی باشه می گفتم دوست دارم نماش این شکلی باشه یک برجی رو داشتند می ساختند توی اون منطقه که نوساز بود وجلوی اون یک پارک بزرگ بود پول من در حد خرید اونجا نبود ولی بی اراده بدون اینکه فکر کنم من پول دارم یا نه که بخرم هر روز می رفتم خیابونهای اطراف اونجارو نگاه می کردم ببینم به چه خیابونهایی راه داره واقعانمی دونم چرا این کار رو می کردم ولی این کار هر روز من بود می رفتم واز پایین به اون بالا نگاه می کردم وطبقه خونه رو برای خودم مشخص می کردم به خداوندی خدا نمی دونم چرا این کار رو می کردم نه اینکه می خواستم تمرین تجسم کنم انگار یه چیزی توی وجودم فریاد می زد که من اینجا رو می خوام ویه حسی بهم می گفت مال توهست (نمیدونم چطور توضیحش بدم)وباز هم خداوند من رو تنها نگذاشت وبا یک سری همزمانی ها من رو صاحب اون خونه کرد خونه بدون تجهیزات بود وحالا ما باید اون رو تجهیز می کردیم ولی ما به زور تونسته بودیم خونه رو بخریم چقدر دلم اون رنگ کابینت ها رو می خواست اون خونه رو به خاطر اشپزخونه ی بزرگش انتخاب کرده بودم حالا دلم می خواست که کامل باشه در خواست هام از خدا شروع شد این رو داشته باشه اینجوری باشه ومدام میگشتم توی پینترست دنبال اون طرح ومدل هایی که می خواستم (دوستان پول نداشتیم ولی انگار من به این چیزا کاری نداشتم اون حسه من رو امیدوار نگه داشته بود با خودم می گفتم من چه میدونم چطوری یه جوری میشه دیگه همانطوری که بقیه چیزها شد وخداوند خودش کارها رو برام روبراه کرد ومن کابینتی که دوست داشتم رو نصب کردم دلم می خواست فر و ماکرو ویو هم داشته باشه اما فقط تونستیم فر رو بخریم ونصب کنیم وجای ماکرو ویو خالی موند خیلی چیزهای دیگه مونده بود که بخریم ولی پولش نبود در ضمن ما یک کولر گازی برند خوب از چابهار هم خریده بودیم وروی باربند ماشین بسته بودیم وبیست ساعت تمام رانندگی کرده بودیم که ارزانتر برای ما تمام بشه ((تا اینجا رو داشته باشید))توی ساختمون یک سرکارگر افغانی وپسرش بودند کلید رو دادیم به پسرشون که خونه رو تمیز کنه فردا صبح با زنگ تلفن امید از خواب بیدار شدیم که دزد به خونتون زده وقتی رسیدیم توی خونه دیدیدم که آقای دزد زحمت کشیدن پکیج رادیاتور کولر گازی و فر رو برده بود ما هنوز کلی وسیله باید می خریدیم (اشکی که بند نمی یاد)من وهمسرم هاج وواج به هم نگاه می کردیم حالا چکار کنیم ؟؟ما قرار بود چند روز دیگه به اون خونه بیاییم حالا نه پکیج داشت نه رادیاتور بنده ی خدا پسری که قرار بود خونه رو تمیز کنه خودش و پدرش شرمسار اونجا ایستاده بودند پدره می گفت کار پسرم نیست همه همسایه خبر دار شدند وگفتند به 110زنگ بزنید یه حسی به من می گفت که کار این بنده خدا نیست مامور اومد وپسر رو بازداشت کردهمسرم باید شکایت نامه ای می نوشت حال نذار پدر حالم رو بد می کرد چون بنده خداها غیر قانونی داخل ایران بودند همه رفتند ومن تنها توی اون خونه روی زمین پر از خاک نشستم بدنم یخ کرده بود چرا این اتفاق افتاد چرا؟؟من که این همه شکر گذارم من که سعی می کنم به نکات مثبت توجه کنم یاد صحبت استاد عباسمنش افتادم اگر داری روی خودت کار می کنی هر اتفاقی افتاد هر اتفاقی هر اتفاقی بدون در جهت خیر وصلاح تو هست پس بهتر هست که آرام باشی وهمه چی رو به دستان توانمند خودش بسپری خودش همه چی رو برات روبراه می کنه کسی که تا حالا کارها رو برات انجام داده این رو هم درستش می کنه اون حسه داشت با من حرف می زد با تلفن مامانم به خودم اومدم اون گفت کار همون پسره هست بهش گفتم مامان نمی دونم چرا یه چیزی بهم میگه کار اون نیست بعدش زنگ زدم به همسرم ایشون گفت من رضایت دادم من دارم با پسر کارگر برمی گردم ببین کار امید نیست همسایه ها به ما گفتند ما توی ساختمون به یک نفر شک داریم یکی از واحدها خالی هست واین آقا خودشون طبقه پایین هستند ولی مرتب توی این واحد خالیه می ره ومیاد در همان موقع (هم زمانی ها رو ببینید)یکی از ساکنین کلیدشون داخل جامی مونه وبه کلید ساز زنگ می زنه که در خونه خودش رو باز کنه همه گفتن ما به این آقا شک داریم بهترین فرصت هست که بگیدبیاد این در رو باز کنه همسرم گفت اشکال نداره مسئولیتش رو به عهده می گیرم واومددر رو باز کرد من اونجا خدا رو با تمام وجودم احساس کردم من روی شونه خدا سوار بودم اون داشت به من لبخند می زد وبه من می گفت دیدی گفتم آروم باش بهم می گفت دیدی گفتم به من توکل کن من درهای بسته رو برات باز می کنم من مالت رو بهت بر می گردونم
خدایا تو را شکر اشک مجالم نمی داد همسایه می گفتند حالا چرا گریه می کنی ؟وسایلت روکه پیدا کردی ؟ولی گریه من برای اونها نبود من متحیر بودم که خدا چطور به وعده ای که به من داده جواب داده بود کل این ماجرا برای 2ساعت بود خدایا سپاسگذار تو هستم که هر روز ایمان من رو به خودت بیشتر می کنی سپاسگذارم
عذر خواهی میکنم اگر طولانی بود وگفتم شاید این ماجرابه کسی کمک کنه
چقدر کامنتت قشنگ بود چقدر کامنتت الهی بود و چقدر احساس خوبی بهم داد
وقتی اونجایی ک خوندم نوشته بودی ک دیدین دزد زده اما تو یاد حرف استاد افتادی ک گفته اگه داری رو خودت کار میکنی در مسیر درستی هر اتفاقی بیافته همون اتفاق خوبه است و 2 ساعت نکشید وسایلات پیدا شد
اصلا یه حال عجیبی بهم داد
ک چقدر ایمان به خدا
سریع جواب میده
اگه تا الان بعضی چیزا برام جواب نداده چون من متواضع نبودم چون من تسلیم نبودم
ازتون بینهایت سپاسگزارم و همینطور از همه بچه هایی که عضون و با انرژی شون دارن ابن جریان قدرتمند رو جلو میبرند.
استاد عزیزم دیروز داشتم به همین قضیه فکر میکردم که واقعا از استاد در مورد مایملکش یا در مورد اموزه هاش هیچ گونه غروری ندیدم. و اگر خودم بودم صدهاااا بار میگفتم من تدبیر کردم، من درایت داشتم که این اموزه ها رو کنار هم گذاشتم. میخوایت یه نفر دیگه هم مثل من بره قرانو بخونه و بیاد همچین مطالعاتی رو ارائه بده و میوه هاشم بچشه… این من بودم.
انگار خدا چندتا مثالو میاره برات تو روزای اخیر که این کامنت جمع بندی بشه.
یادم افتاد چند روز پیش حرف استادمون اومد تو ذهنم که من تو روستامون رفتم درس خوندم دکترا گرفتم و بین همه همکلاسیام الان من استاد شدم….
و مثال دوم رانندگی که دقیقا هربار گفتم دیگه راننده خوبی شدم ماشینو یه جایی زدم تا بگم خدایا من بلد نیستم تویی که منو محافطت میکنی….
اما مثال خودم. بعد از تحصیل یه پروژه بهم پیشنهاد شد که در مورد فرمولاسیون بود. بهم گفتند میتونی منم چون با فایل ها اشنا شده بودم گفتم بله توانایی شو دارم. درحالیکه حتی الفبای کارو نمیدونستم. نشستم پای لب تاب و گفتم راهشو بهم بگو خدا…منو هدایت کن به وبسایت های مناسب و… خلاصه که محصول خوبی شد. همون موقع همکار پروژه مون به من گفت مگه الکیه صنعت؟! اینطوری بود که الان همه بچه های شیمی کارخونه دار بودن
مگه به این الکیاس؟؟!!
و من در خونواده مدام بهم گفته میشد که تو تجربه نداری و حالا که عباسمنش گوش میدی بیا و برو یه جایی کاراموز شو و تکاملتو طی کن. اما من یاد حرف کارگردان فیلم ابدو یک روز افتادم که میگفت با سن کم بهم گفتند نرو کارگردان شو، برو دستیار کارگردان بشو .میگفت دستیار کارگردانی نهایت باید کوچه رو میبستی و… و اون در اولین تجربه فیلم سازیش شاهکار کرد.
منم رفتم شرکت زدم و با هدایت الهی جلو رفتم. خیلی مشکلات ذهنی داشتم و اگر روی خودم و پیشرفت و رشدم کار کرده بودم الان خیلییی جلوتر بودم اما خلاصه که من بیتجربه جلو رفتم. هدایت میخواستم لحظه به لحظه…میگفتم کارگر ندارم هدا هودت فردا جورش کن …و فروش هایی به کارخونه هایی که تناژی از من خرید میکردند… و بعد عید سال بعد به دوستم گفتم: «من» تونستم. همه گفتند نمیتونی ولی منننن تونستم…بعدش فروشم کم شد..هرکاری میکردم عکس جواب میداد…خلاصه گذشت و من دوباره فایل گوش میدادم و یکم فروشم بهتر شد تا جایی که مشتری زنگ میزد سفارش میداد. و باز مریم مغرور مغرورتر شد. کارم به جایی رسید که هیچ هیچ مشتری نداشتم و محصولم خراب شد و تصحیحش ماه ها طول کشید…ضعیف شده بودم و از روی ترس میفروختم و بدبیاری و پول ندادن های پشت سر هم….
الان این تجربیات رو نوشتم که بگم تو رو خدا نه یبار و صد بار در روز که هررررلحظه به خدا توکل کنم که نمیدونم هدایتم کن…
خیلی طول کشید تا به عجز برسم بگم نمیدونم…درحالیکه بقول استاد اولین قدمه.
خدا کمک میکنه و باز هم صبوره و به ما وقت میده…
اما خواستم تجربه مو بگم که بدونید این ره اینجوری به ترکستان میره. الان نتیجه خاصی ندیدم اما ارامش گرفتم. همه چیز رو خدا میدونم و همه چیز رو به خودش سپردم… به امید روزایی که بیام نتایجمو بگم.
چون دیگه میخوام مودب بشینم سر کلاس منظم هستی و بگم این تو بمیری دیگه ازون تو بمیری ها نیست و من بابد حرفای استاد عباسمنشو مثل وحی منزل بپذیرم…
سلام خداجونم میدونم از صبح چندین و چندین بار باهات سلام و احوالپرسی کردم و ازت همه چیز خواستم مرسی که با اینکه قرار بر این بود که مثل روند هر روز به فایل های دوازده قدم رسیدگی کنیم ولی بهم گفتی برو فایل توحیدی را گوش بده و نکته برداری کن خدا جونم ازت سپاسگزارم که استاد عباس منش را سر راهم قرار دادی خدایا خیلی تو وضعیت سختی هستم و گاهی به شوهرم فشار میارم ولی بازم تو کمکم میکنید مثل الان که گفتی این فایل به جای دوازده قدم گوش بده راستی خداجونم میدونم که هرچی دارم از تو دارم حتی این گوشی هوشمند و اینترنت و سوادی که دارم تا بتونم تایپ کنم خداجونم سپاسگزارم که بهم نی نوازی یاد دادی و داری هی کمک میکنی تا تکمیل تر بشم خدایا مرسی که تو همه سالهای گذشته پول پیش خونمو بهم دادی الان که موقع اساس کشی و جابجایی باز هم نجواهای شیطانی شروع شده که من پناه میبرم به تو از سر هرشیطانی یادم اومد که من پنج سال هست مستاجر هستم و تو هر سال پول پیش را برامون جور کردی هرماه به موقع کرایه خونه را پرداخت کردی برامون پس چرا آنقدر نگران هستم البته من نگرانیم کمتره و شوهرم خیلی نگران دعا میکنم که ایشونم هدایت بشه و به آرامش برسه سپاسگزارم بابت خانه ای که بهمون دادی و به راحتی توش زندگی میکنیم و بابت همه چیز سپاسگزارم خدایا من در مقابل تو ودرمقابل علم تو هیچ ونادان هستم پس خدایا لطفاً کمک کن و هدایتم کن و راه درست را بهم نشان بده خدایا شکرت خدایا شکرت خدایا شکرت
ممنون از استاد عزیزم. که برایم یاد آوری کردی .که بدونم انچه که در مسیر هدایت قرار گرفتم خدا بوده که هدایتم کرده من فقط یه درخواستی ارسال کردم من فقط یه اشاره کوچولویی کردم. این خدا بوده که همه کارها رو انجام داده
استاد عزیزم امروز بلند شدم وبه دلم افتاد که حنیفه ایا شده که هر بار از خواب بیدار بشی احساس کنی که خدا هست نگران نباش . اما دیدم که هر بار. بیدار میشوم عادی و معمولی به زندگی نگاه میکنم و شور و شوق ندارم سعی میکنم که در طول روز شور وشوق ایجاد کنم وبه طور پی در پی احساس خوشبختی و سر زندگی برام ایجاد نمیشه چون کم کاری از خودمه هدف هایی رو مشخص کردم که تا میتونم قدم بردارم حتی قدم هایی کوچک برای نزدیکی به خدای خودم ومن بعد از سه سال تمام نماز رو ترک کرده بودم هر چند که هر کسی یه جور نماز میخونه اما من تصمیم گرفتم که حتما یه موقع مشخصی یه چند دقیقه ای خودم رو مجبور کنم که همه کارها رو رها کنم و نماز رو بخونم وبه تک تک کلماتی که دارم به زبان می اورم !!ایمان بیاورم به سوره حمد که اصل توحید به سوره توحید که باز هم همه چیز خدایه و خدا یکه و تنهایه به عمق کلمات بروم که دارم چی بر زبان میآورم.
وبهش بگم که خدا تو دانایی تو بسیار بخشنده ای . تو وهابی .ودعای قنوتی که دارم به زبان می آورم یعنی دارم از خدا میخواهم که هدایتم کنه از شر شیطان نجاتم بده در دنیا و اخرت خیر نصیبم کنه . وچه قدر احساس قدرت کردم که تونستم یه حرکتی بزنم و واقعا پایبند به تصمیمی که گرفتم باشم چون به خدا گفتم خداجونم من این جوری با تو حال میکنم. اما باز هم باید تو من رو پایبند کنی اما باید تو ثابت قدمم نگه داری. اما باید تو هدایتم کنی اما باید تو من رو آنی و کم تر از آنی من رو به خودم واگذاری نکنی . من کاری به این ندارم که نماز رو هر کس چه جوری میخونه حرف من با خودم اینه که حتما یه عملی انجام بدم و خدارو شکر خوشحالم از این بابت که تونستم از تاریخ 28/10/1402تا الان نمازم رو صبح ظهر وشب حتما بخونم وبا خدا حرف بزنم .هر چند که همیشه باید در حال نماز و شکرگزاری از خدا باشیم اما من وقت تعین کردم چون خودم روزی بود که اصلا یادم نمیومد سپاسگزاری کنم یا با خدا رازو نیاز کنم از خدا هدایت خواستم و خدا هم دوست داشت که اینجوری به درگاهش بروم وازش هدایت بطلبم این جزو هدف هایی بود که در دفترم نوشتم ویک هدف دیگه اینکه گفتم خدایا تو به من بگو چه زمانی دوازده قدم رو تهیه کنم . ومنتظر هدایتشم اما خیلی امادگی پیدا نکردم چون ذهنم بسیار محدود شده که من هیچ درامدی ندارم اخه از کجا پولش جور میشه و اینکه از صحبت های استاد عزیز از زبان خدا فهمیدم که من شرک ورزی میکنم .چون دارم خدا را ناتوان میبینم ومیگم ممممننننن باید از کجا پولش رو جور کنم .
استاد عزیزم من دقیقاً از تاریخ 28دی نماز خوندن رو جزو هدفم نوشتم و وخیلی چیزای دیگه اومدم تو سایت وگفتم برم نشانه امروز رو بزنم خدا برام چی داره استاد عزیزم دوره دوازده قدم اومد به خدا قسم رفتم رو دوره قانون افرینش کلیک کردم که بیاد بالا چه توضیحاتی در موردش دادین اما اون صفحه اصلا باز نشد به خدا راست میگم چند بار زدم روش نشد اما دوباره اومدم برگشتم رو سایت باز در مورد دوره دوازده قدم یه فایل به چشمم خورد اشک از چشمم روانه شد که ببین چقدر قشنگ من رو هدایت میکنه اما من با شرک ورزی ام مانع دریافتش شدم .
با این فایل دوباره به خودم اومدم که فقط خودم رو متلقا تسلیم خدا کنم .
بگم خدایا من تعهد میدهم که هر چه از سوی تو به من الهام بشه بی برو برگرد بپذیرم و انجامش بدم از اون یه ماه میگذره از خدا میخوام واقعا دوره دوازده قدم رو هدیه بده و از اون اگاهی های ناب استفاده کنم. من هیچ محصولی نتونستم خریداری کنم اما از فایل های رایگان زیادی استفاده کردم شکر خدا هر کدوم رو وحی منزل پذیرفتم ازش جواب گرفتم .پس من تسلیمم خدایا خودت هدایتم کنم و من رو به خودم وامگذار . خدایا تو به من بگو. تو من رو هدایت کن. تو ایده های الهامی را برای دریافت دوره دوازده قدم سر راهم بگذار . من ناتوانم هر چه دارم از تو دارم.
من هم متأسفانه الان چندین ساله که نماز رو گذاشتم کنار
اما این کامنت شما تلنگری شد برام
راست میگین من هم دوست دارم بدون اینکه در ساعات مشخص نماز بخونم شکرگزاری کنم اما خیلی از اوقات که زندگی بر وفق مراد هست یادم میره
اما به محض اینکه به مشکلی میخورم یاد خدا میفتم،
بهترین کار همینه که شما انجام میدین وقتی در ساعاتی از روز خودمون رو مجاب کنیم که نماز بخونیم و به معنای اون توجه کنیم و باور داشته باشیم که خداوند داره ما رو میبینه
احساس خوبی پیدا میکنیم و به قول استاد احساس خوب مساویه با اتفاقات خوب
من هم با خوندن کامنت شما دوست خوبم تشویق شدم که نماز خوندن رو شروع کنم و امیدوارم خداوند یاریم کنه که بتونم انجامش بدم،
در مورد دوازده قدم هم درست گفتین باید تسلیم باشیم و زور نزنیم که چیزی رو بدست بیاریم خداوند خودش در زمان مناسب هدایتمون میکنه
با تشکر از شما دوست عزیز که چنین کامنت زیبایی گذاشتین
بهترین ها رو براتون آرزومندم
خدارو شاکرم که بعد از نوشتن کامنت برای شما پا شدم و بعد از چند سال نماز صبحم رو خوندم و احساس خیلی خوبی بهم دست داد
فقط خواستم این احساس خوب رو با شما شریک بشم که اومدم و زیر کامنتم اضافه کردم
ممنون از لطف شما من همون لحظه که هر چی به ذهنم میرسه مینویسم .ولی خیلی از بچه های سایت فک کنم دوست نداشتن این صحبت ها رو هر کسی به یه نحوی نماز میخونه واَقِمِ الصلاه واتوالزکاه به پا دارید نماز را وبپردازید زکات را .نماز به معنی واقعی کلمه یعنی حضور قلب داشتن در برابر خدا. توجه کردن وسپاس گزاری کردن از خدا ، ببین چقدر در مورد نماز ما رو اشتباه فهموندن که به قول استاد که میگه هر چی فکر میکنم به ما گفته بودن چطوری وضو بگیر چطوری خم و راست شو چطوری ذکر ها رو بگو اگر درست نگی گناه کردی باید از اول نماز بخونی توحید و خدا پرستی که یاد ندادن همین کار ها باعث شده که ما از نماز واقعی دور بشیم . خداوند با هر زبانی که باهاش صحبت کنیم میفهمه و میشنوه پس ادم باید اون جوری نماز به پا داره که حال خودش با خدای درونش ارتباط برقرار کنه و احساس رضایت کنه وسبک شه نه این که چهار بار دولا و راست شه یعنی نماز .من که سعی دارم هر بار کیفیت نماز خواندنم رو بالا ببرم وبیشتر درک کنم و احساس آرامش تمام وجودم رو فرا بگیره نه اینکه عذاب وجدان داشته باشم و از ترس گناه برم نماز بخونم نه
من از سر شوق و اشتیاق و ملاقات با جان جانان سر سجاده ام حاضر می شوم.واز خدا هدایت می طلبم .
اقای نیکوی عزیز من برای اینکه یک کار عملی انجام داده باشم گفتم نماز بخونم هر کسی یه جوری راحت تره
بابای من همیشه یک مثالی داشت برا نماز خوندن
میگفت یه چوپان بوده که بز و گوسفند داشته این هر موقع که سر ذوق میومده میرفته یه گوشه ای مینشسته و این جوری با خدا حرف میزده که بسم الله الرحمن الرحیم
قل و بز و قل و میش اما قل هوالله در پیش . بعد یه مردی این رو میبینه و میگه تو داری اشتباه نماز میخونی خدا این نمازت رو قبول نداره وهمون جا مرد ناراحت میشه و دیگه این نماز رو نمیخونه . بعد دو سه روز باز همون مرد با چوپان ملاقات میکنه میگه من یه شب خواب دیدم که خدا خیلی از من ناراحت شده و گفته که چرا با این حرفت اون بنده ام رو رنجوندی که اون دیگه احساس شرمندگی میکنه بیاد با من حرف بزنه اون با همون لحن نماز میخونده و س
پاس گزاری میکرده. هر چی بوده ولی باز در نمازش میگفته خدا پیش از بز و میش منه .
البته من نمیدونم که آیا این داستان چقدر سند داره یا نه ولی خدا وکیلی همین ام هست که با هر زبانی که دوست داری با خدا حرف بزن و خدا رو یاد کن
این داستان واقعی است وبرگرفته از دفتر دوم مثنوی مولانای جان است
و مربوط به حضرت موسی بود که هنگامی که شبان با خداوند راز و نیاز میکرد اورا قضاوت کرد و بعد مورد باز خواست خداوند قرارگرفت توبه کرد واز شبان معذرت خواست.
و منظور این است که دیگران را قضاوت نکنیم وهرکسی خداوند را باظرفیت وجودیش درک میکند و ما حق نداریم کارهای دیگران و عبادات آن هارا قضاوت کنیم چه بسا که آن ها بهتر از ما به خداوند نزدیک باشند
همان طور که در فایل اشاره کردین چقدر حرف هاتون مناسب با شرایط الان من بود .کلن وقتی مرا به سوی نشانه ام هدایت کن را باز میکنم عیناً درباره دغدغه اون روز من شما صحبت میکنین .به لطف الله دقیقن سال گذشته در چنین روزی یعنی 23 بهمن من درخواست کار به ی ارگان را دادم و برام آرزو بود که بتونم تو چنین ارگانی کار کنم و بعد یک سال امروز با اینکه اون ارگان پذیرفته آنقدر در زندگی ام تجارب ارزشمندی داشتم که برام بی اهمیت شده اونجا و میدونم مدار ام رفته بالا .همزمان هفت پیشنهاد کاری دارم و چنان هر کدام از دیگری بهتره که مدام میگم اهدنا الصراط المستقیم ….خداوندا تو راهنمایی ام من که کدوم اش انتخاب کنم .شرایط یکی از یکی بهتر .و چه آیه زیبایی را خواندید و ما رمیت اذ رمیت ولکن الله رما .منم هر آنچه برام پیش میاد قلبا میگم خدایا تو اینکار کردی ….هر آنچه خیر از سمت خداوند و هر آنچه خیر نیست از سمت خودم.استاد عباس منش عزیزم با شما چقدر موحد تر شدم .چقدر خداوند احساس میکنم و چقدر من را به ادبیات خودتون شیفته قرآن میکنین .و در مورد شفاعت با شما موافقم .بقول امام علی نیازی به شفیع نیست .فقط من و الله .دوستت دارم استاد عزیزم .خدا را هزاران بار شکر که شما را در مسیر من قرار داد .
بنام خدایی که واقعا هرچیزی که داریم و نداریم از اوست و همیشه و همه جا کنارمونه
تک به تک حرفای داخل این فایل اتفاقات پارسال زندگی منو برام زنده کردن و انگار الان برام شفاف تر شد که چرا یسری جاها انقدر معجزه دیدم و یسری جاها فروپاشی چیزایی که ساخته بودم!!
من پارسال یه دانشجوی تازه فارغ تحصیل شده ای بودم که هیچ درامدی نداشتم و یه دختر جوون بودم با رویای همیشگی مهاجرت و سفر و شناخت دنیا.
اما انقدر باورم محدود کننده از همه جهت راجب مهاجرت داشتم که حتی نمیتونستم تو ذهنم تصور کنم مهاجرت کردن رو، پارسال بود که بخاطر اینکه از رسیدم به این رویا کاملا نا امید شده بودم یه روز حالم خیلی بد شد درحدی که حتی نمیتونستم درست نفس بکشم، برای لحظه ای کاری که داشتم رو متوقف کردم و رفتم آبی به دستو صورتم بزنم که حالم بهتر شه و جلوی آیینه روشویی نگاهی به خودم انداختم و گفتم تا اینجا خودت زور زدی نشد، از خدا بخواه دیگه رسیدی به نقطه هی که جز اون کسی نمیتونه کاری کنه واست، همیشه یه ارتباط خاص و قشنگی با خدا داشتم ولی بعد آشنایی با استاد کم کم متوجه شدم کلی هم رگه های شرک تو وجودم بود، اون روز وقتی برگشتم سر لپ تاپم یه حسی بهم گفت برو تو گوگل راه حل مشکلتو تو قانون جذب سرچ کن شاید چیز مفیدی پیدا شد، این کارو کردم و اولین سایتی که اومد تاپ سرچ کوگلم سایت شما بود و باورم نمیشد که دقیقا سوال جوابم بود، وقتی خوندمش آرامشی که تمام سالهای عمرم دنبالش بودم رو پیدا کردم درواقعا جواب بزرگ ترین سوال کل زندگیم رو پیدا کرده بودم و وقتی دیدم قانونی وجود داره که حلال مشکل منه از فرداش به سایت سر میزدم و سرچ میکردن و گوش میدادم از فایلهای رایگان و انقدر ادامه دادم که الان که یکسال گذشته واقعا ذهنتیم با پارسالم قابل مثایسه نیست! از همون روزی که اولین فایلو گوش دادم امیدو انگیزه گرفتم و تصمیم گرفتم پا تو راه مهاجرت بزارم و ازونجاییم که حامی نداشتم و کار و درامدی نداشتم همه چی رو دوش خودم بود و این فرصت خوبی بود برای من که میخواستم شروع کنم فقط رو خدا حساب باز کنم و هرچی فایلهای استاد راجب خدا و توحید و … رو گوش میدادم اشک میریختم و باهر فایل حس میکردم به خدا نزدیک تر میشم تا جایی که زندگیم شده بود پر از معجزه از جایی که حتی فکرشم نمیکردم کارو پروژه واسم میومد و هر هزینه ای تو راه مهاجرت داشتم دقیقا همون مبلغ واسم جور میشد، من مدرک زبان نداشتم و فقط یه دانشگاه بود که میتونستم بدون مدرک زبان اپلای کنم و بعدا برای سفارت مدرکو ارائه بدم، اما چون اون دانشگاه رنک خیلی بالایی داشت همه میگفتن الکی اقدام نکن اینجا به هرکسی پذیرش نمیده قبول نمیشی و …. اما من همش میگفتم دانشگاه و رئیس دانشگاه و … کین من خدایی دارم که بزرگ ترین و محال ترین چیزارو میتونه بهم بده یه پذیرش که چیزی نیست، از طرفی هم اومدم یه رشته خیلی پرطرفدار با محدودیت ظرفیت رو اپلای کردم چون علاقم تو اون رشته بود و میگفتم خدایا من این چیزا حالیم نیست من پذیرش این رشته رو از تو میخوام، نه تنها از همون رشته پذیرش شدم بلکه همه کارام عین معجزه پیش میرفت و آدمایی سر راهم قرار میگرفتن که باورم نمیشد!
از پذیدش که رد شدم و یکم کارام جلو رفت و به سرازیری افتاد من به خودم مغرور شدم و ته دلمم همش یه حسی میگفت دختر مغرور نشو یادت نره از کجا شروع کردی یادت نره موقع سختی کیو صدا کردی و کی کمکت کرد.
اما مغرور شدم و هرکی میپرسید میگفتم آره من رزومه قوی داشتم من فلان نمونه کار رو داشتم و واقعا تلاش کردم البته که پذیرش میشدم! همینکه این حس اومد تو وجودم همه چی برعکس شد و انگار هرچی بهم داده شده بود پس گرفته شد و به نتیجه نرسید و شاید اولا میگفتم اینکه انقدر معجزه وار شروع شد و جلو رفت آخرش چرا نشد؟ ولی الان خیلی بهتر میتونم بفهمم شرک خودم بود که تمام نتجیه هامو نابود کرد درواقع من کاری نکرده بودم همه چیزایی بود که خدا برام خلق کرده بود تو زندگیم و من فراموش کردم کی منو رو شونه هاش سوار کرده بود و اتفاقات رو برام رقم میزد.
حتی امتحان آیلتس من انقدر معجزه وار بود که من اصلا نرسیدم برای آزمون بخونم ولی مثلا سوالای امتحان یا سوالایی بود که قبلا سر کلاس زبانام از تیچرام شنیده بودم یا سوالایی که بلد نبودم حسی بهم میگفت کدوم گزینه رو بزن، بخش ریدینگ متنی به من افتاد که قبلا خونده بودمش جایی و رایتینگ من موضوعی راجع به یه نقشه معماری بود که رشته من راجب این موضوع بود و به راحتی میتونستم یه متن راجبش بنویسم، و در نهایت دقیقا نمره ای که میخواستم رو گرفتم و به هرکی تعریف میکنم میگه این امتحان خیلی سنگین تر از این حرفاس اما چیزایی که تو تعریف میکنی خیلی راحت به نظر میاد،از نظر اونا راحته ولی منی که دیگه غرور و شرک ورزی واسم درس عبرتی شد و فهمیدم همیشه باید به خودم یاداوری کنم کی واقعا داره این کارارو میکنه، واسه من اون امتحان راحت نبود بلکه یه معجزه بود هرکیم ازم میپرسه میگم من واقعا خدا کمکم کرد و معجزه وار این نمره رو گرفتم وگرنه اصلا نرسیده بودم بخونم و تکنیک های آیلتس رو نمیدونستم اما خدای من همه چیو جوری کنارهم چید که اون نمره رو بگیرم.
خلاصه که تنها کاری که باید بکنیم اینه که بهش اعتماد کنیم باهاش حرف بزنیم و فقط بگیم چی میخواییم و بزاریم اون بگه از کدوم مسیر و کی و از طریق کی و به الهام هاش گوش کنیم و عمل کنیم.
خدایا بخاطر همه چیزایی که بهم دادی شکرت و بخاطر همه چیزایی که از دست دادم هزاران بار شکرت چون خطاهای وجودمو بهم فهموندن و باعث شدن هربار خودمو اصلاح کنم تا به چیزی که میخوام نزدیک تر شم.
من هنوز خیلی راه طولانی برای نزدیک شدن به خدا و توحید دارم و این درک و آگاهی کوچیک الانم حتی شروع راهم نیست امیدوارم خدا هم من و هم همه شما عزیزان رو تو این راه هدایت کنه تا همگی به سمت خودش در حرکت باشیم و هرچی میخواییم رو خودش بهمون بده چون جز اون هیچ کس دیگه ای نمیتونه :)
استاد نمیدونم چجوری این متنو بنویسم، فقط میخوام بنویسم…میخوام بنویسم تا خودم به وضوح برسم.
من وقتی این فایلو دیدم گفتم غرور چیه دیگه…من باتوئم خدایا، من صفرم و تو بی نهایتی «∞=0+∞» و ما باهم بی نهایتیم؛ جمله قشنگیه ولی چیزی جز یک شعار نبود، بلکه اگه بود اینجوری رفتار نمی کردم؛
بعد از دیدن این فایل یک سردرد عجیبی گرفتم، یک دلهره به جونم افتاد و میدونستم که مشکل دارم توی این زمینه ولی هیچی نمیفهمیدم، هیچی…
همش خواستم فکر کنم فرق این که من ظرفمو بزرگ کنم با این که خدا بهم نعمت میده چیه… کی کارارو انجام میده بالاخره، پس نقش من چیه این وسط؛
در لفظ میگم خدایا من هیچی نمی دونم و تو میدونی، من هرچی دارم از توئه و هزار حرف قشنگ دیگه ولی نمی دونم چرا یک نیرویی بعد از دیدن این فایل منو به دلهره انداخت که آیا من همونیم که میگم؟ همون بنده خاشع؟ همونی که میگه من دربرابر تو هیچم؟
من این موقع ها میام می نشینم و با خودم صحبت می کنم؛
نشستم با لفظ انگیزشی، کلی صحبت کردم که ما هر چیزی که داریم از خداست و… ولی نمی دونم چرا آروم نمی شدم، حرفا درست بود ولی یچیز درونم میگفت چرت نگو! شعار نده!
گفتم:
خدایا من هیچی نمی دونم، مغز کوچک من نمیتونه بفهمه که حتی نفهمیدن یعنی چی، از شدت فشار به درد میاد و نمیتونه اصلن بفهمه که قضیه چیه، فقط قلبم میگه که یچیز اشتباهه، تو بهم بگو… تویی که نیروی مطلقی بهم بگو… من هیچی نمی فهمم
چیزایی گفت که اون لحظه منو خیلی آرومم کرد و کلی مثال برام آورد، از این که همین چند ساعت پیش چه افکار شیطانی و تکبرانه ای توی ذهنم داشتم…
خلاصه اومدم اینجا فقط میخواستم بنویسم…بنویسم تا دوباره اون حرفارو بفهمم، خدایا من الانم سرم درد می کنه چون هنوز نمی تونم حرفاییو که اون لحظه بهم زدیو تحلیل کنم، تو نیروتو به دستانم بده و کلماتتو جاری کن؛
من از خدا پرسیدم که فرق غرور دربرابر خداوند با غرور واقعی چیه، یعنی چی که دربرابر خداوند مغرور بشیم، مگه میشه، چون با شناختی که از قانون دارم فقط یک حرف نمیتونه باعث عمل و باور بشه، باید منجر بشه به یک عمل، ولی اون عمل چیه؟ من فقط باید بگم خدایا تو میدونی و من هیچی نمیدونم؟ تمام؟
من یک دانش آموزم که به درآمد رسیدم و درآمدم ربطی به درسم نداره، اصلا من علاقه ای به این رشته تحصیلی ندارم، (اینجا کلی درمورد این که چرا پدر و مادرم منو مجبور کردن که بیام به این رشته و اینا توضیح دادم ولی باز اون احساس بد اومد سراغم، اون احساس که چرت نگو، تو ترسیدی، تو شرک ورزیدی و قدرت دادی به پدر و مادرت و الان میای میگی که اونا منو مجبور کردن) ولی خلاصه من توی برنامه نویسی که علاقه دارم بهش، به درآمد رسیدم، درآمدی که هیچکدوم از همکلاسیام خودشون به این درآمد نرسیدن.
خدا به یادم آورد افکارمو، یادم آورد که چه فکرایی توی ذهنمه وقتی دارم به همکلاسیام نگاه می کنم، احساسم چیه…
من درسم خوب نیست، با این که توی مدرسه تیزهوشان درس می خونم ولی اصلا درسم خوب نیست؛ خیلی از وقتا سعی کردم درس بخونم و مهارتمو توی درس تقویت کنم اما به حدی تمرکزم هنگام درس خوندن پایین میره که کلا بی خیال درس خوندن میشم، اونم دلیلش اینه که هیچ علاقه ای به اون درس ندارم و کلی سعی کردم حتی برای حفظ نمره هام هم که شده درس بخونم ولی به حدی علاقم منو میکشه سمت خودش که اصلا نمیتونم درس بخونم
خلاصه سر همین که کلی تلاش کردم برای نمره 20 که نه اصلا 18 و 17، و نتیجه نگرفتم، ناخودآگاه حسودیم میشه به این که بقیه نمره 20 می گیرن و من با این که چندین روز کل آرامشمو از دست دادم و با رنج سعی کردم که مطالبو یاد بگیرم و به ظاهر هم فهمیدمش، ولی سر امتحان همچی خراب میشه و نمره بسیار پایینی می گیرم.
وقتی همکلاسیمو می بینم که نمره خوبی گرفته، این سناریو توی ذهنم میاد که:
«بدبخت الان که چی مثلا… حالا نمره 20 گرفتی، اصلا تو کنکور رتبه یکو بیار… و برو دانشگاه تهران پزشکی بخون، بعدش که چی میری دانشگاه بدون هیچ حقوقی، چه فایده؟ الان جیک جیک مستونته بعدش که چی؟»
دقیقا همچین سناریویی توی ذهنم میاد و من همین الان اینو فهمیدم، همین الان فهمیدم که من چقدر افکار شیطانی دارم… درصورتی که اگه منم مثل اون افراد توی رشته مورد علاقم درس میخوندم، به شدت مشتاق دانشگاه بودم، به شدت میخواستم که برم فضایی که بقیه مثل خودم هستن و توی این موارد رغبت دارن ولی چون نیستم، چون ترسیدم از حرف بقیه، الان اینجام و میگم که شما ضعیفید، شما این تواناییو که من دارم، ندارید…
کدوم توانایی؟ مگه توانایی تو واست کاری کرده؟ مگه تو همونی نبودی که تا 5 ماه پیش برای پروژه 60 هزارتومنی خواهش و تمنا می کردی تو سایتای کاریابی و الان که خداوند تورو هدایت کرده به این مسیر داری ده میلیون ده میلیون پروژه میگیری، میای میگی که دانش و علاقه من پولسازه؟ دانش و علاقه من بهتر از علاقه شماست؟
مگه اون نمیتونه علاقش رو با همون قدرتی که تورو به اینجا رسونده ترکیب کنه و به اینجایی که هستی و یا بیشتر برسه؟
تفاوت تو در نتایج با اون چیه؟ مگه اون به قدرتی که تورو به اینجا رسونده دسترسی نداره؟
مگه علاقته که داره برات پول میاره؟ این علاقه که 5 ماه پیشم بود، تازه با پورتفولیویی که توش پر بود از نمونه کار خوب و خفن، پس چرا سر پول اینترنتت هم مونده بودی؟
یادت نیست؟!
یادت نیست که سه ماه شبانه روز برای یک پروژه که مبلغش 1 میلیون بود کار کردی و تهشم حتی سر تسویه این پول هم به مشکل خوردی… مگه این استعداده اونوقت نبود؟
اصلا همین حرف که من ظرفمو بزرگ کردم تا تو نعمتاتو وارد زندگیم کنی هم اشتباهه، بخدا هزاران بار شده که افکار وحشتناک شرک آلودی داشتم با این که قانونو میدونستم ولی چرا توی این مسیر موندم؟ درسته نتیجه هام قطع شدن، به مو رسید، ولی پاره نشد…ولی این محفل رو ترک نکردم…
وقتی میام مثل الان بدون هیچ مکثی افکارمو مینویسم، تازه میفهمم من تا امروز چه افکار وحشتناکی داشتم…من که کلی قانونو میدونستم ولی چرا در افکارم چیزایی وجود داره که بجز اذن خداوند من اصلا نمیتونم شناساییشون کنم، نمیتونم بفهمم که چه باوریو با خودشون دارن
کلی فکر کردم که یک پروژه رو پیدا کنم که با روشایی که خودم قبلا داشتم و بکار می بردم مثل تبلیغات و… بدستش آورده باشم ولی نیست! بخدا حتی یک پروژه که بگم هزار تومن از این روشا درآمد داشتم رو پیدا نکردم، روشایی که شاه کلید بازاریابیه، شاه کلید جذب مشتریه، مال نخبگان فروشه و ازین اصطلاحات که همه جا می بینیم، ولی حتی یک بار نتونستم به نتیجه برسم؛
پس استعدادی وجود نداره، منی وجود نداره، نخبه ای وجود نداره، مغز متفکری وجود نداره، همش اونه…همش اون…
خیلی وقتا میشه که میام با برنامه قبلی و “استعداد خودم” یک صفحه وب رو طراحی کنم، ساعت ها میشینم و اونو پیش می برم ولی تهش یک نگاه که می کنم، متوجه میشم قلبم راضی نیست، اصلا اون صفحه یچیز خیلی آشغال دراومده با این که ساعت ها پاش نشستم؛
اما وقتی میام و ایندفعه با قلبم، با آرامش، از اول هرچی اون میگه رو انجام میدم، توی نیم ساعت چیزی درست میشه که خودم هر نیم ساعت نگاهش می کنم و تحسین می کنم “خلاقیتمو” ولی این خلاقیت از کجا میاد؟ جز چیزی بوده که همون لحظه از قلبم بهم رسیده؟
خلاقیت = الهامات خداوند
و خداروشکر وقتی یچیز نادرسته، یچیز قشنگ نیست، با این که ذهنم چون خیلی زحمت کشیده میگه عالیه!، قلبم میگه پاکش کن دوباره بنویس، ایندفعه گوش بده من چی میگم؛
خداروشکر الان میتونم همون حرفایی که اول متن گفتمو دوباره به خودم بگم ولی ایندفعه میدونم که این حرف دقیقا یعنی چی، و یک وِرد نیست و با خوندنش میفهمم که چه عملیو باید انجام بدم؛
استاد عزیزم ممنونم و عاشقتونم؛ بارها خواستم این متنو پاک کنم که چه چیزای ضد قانون رو نوشتم ولی خب این منم و اگه الان چشم پوشی کنم ازش، یعنی صورت مسأله رو پاک کردم، بنابراین تمام این مواردی که بالا گفتم توی ذهنم هست و موقع نوشتن فهمیدم که توی ذهنم وجود دارن و باید بهشون حواسم باشه.
و چی ازین آرامش بخش تر و بهتر که برای کوچکترین کارت از اون یاری بخوای و اون چیزیو بهت بگه که نتیجه میده، مطمئنا نتیجه میده… مثل این فیلما که آینده رو پیشبینی می کنن، چی ازین هیجان انگیز تر؟
چقدر خوبه که برسیم به جایی که بفهمیم هیچی نیستیم و به درکی برسیم که من با اون همه استعداد و مغز متفکر و سلامتی و ثروت هیچی نیستم،چون در اصل اون صفتهای خوب از من نیست از خداست
رسیدن به این درک از همون من من کردنها میاد،اگر اون من من کردنها نبود و اون ضربه ها از شرک نبود الان درک این فایل توحیدی امکان پذیر نبود….
مولانا به شمس گفت پس زخم هایم چه میشود و شمس گفت: خداوند از اون زخم ها وارد میشود…
اگر اون شک ها و تردید ها و گمراهی ها نبود درک این قوانین سخت میشد و اگر الان اینجاییم بخاطر درهایی که زدیم و باز نشد هست اگر الان اینجاییم از همون من من کردنهایی هست که باعث قطع شدن اون همه خیر و برکت شد و چقدر خداوند رحمان و رحیم است که ما رو در آغوش میگیره و هدایتمون میکنه به راه درست و قلبمون رو باز میذاره برای درک بهتر قوانین تا ما از رحمتش بیشتر بهره ببریم….
دقیقا همه این مطالب رو وقتی درک می کنیم که ضربشو خورده باشیم، وقتی که هزاران هزار مثال از وقتایی که به قانون و این آگاهی ها عمل نکردیم و ضربشو خوردیم داشته باشیم.
همه ما به این دلیل اینجاییم که تضاد دیدیم، تلاش کردیم ولی به نتیجه دلخواه نرسیدیم؛
اونوقته که لحظه طلاییه، وقتی که تصمیم می گیری در برابر خداوند تسلیم بشی و از اون بخوای که بهت راهو نشون بده، بگه راز این که بقیه به اون نتیجه رسیدن و تو نرسیدی توی چیه که خداوند به بینهایت روش مارو هدایت می کنه؛ که همین تسلیم شدن خودش شهامت میخواد، نیاز داره که غرورتو بذاری کنار
این که هر کدوم از ما به روش کاملا متفاوت هدایت شدیم به این مسیر، گواه بر هدایت خداوند هست
ویاهم تصمیم می گیری که روشتو عوض کنی، پلتفرم فعالیتتو عوض کنی، به فلان روش جدید تبلیغ کنی و هزاران راه و روش دیگه که بازهم همون نتیجه های قبلی رو می گیری؛
هر بار که این ضربه هارو میخوریم یک نیرویی در درونمون میگه ببین من هستما…راهش این نیست…از من بپرس
و روش دومی هم چیز بدی نیست، باعث میشه تا وقتی تسلیم شدی، دیگه تا آخرش وایستی و نگی فلاش روش جدید اومده برم اونو امتحان کنم تا نتیجه بگیرم؛
چون وقتی وارد این مسیر میشیم، به دلیل قانون تکامل شاید با این که روی خودمون کار کردیم، نتیجه ای که مغز ما منتظرشه رو نگیره و دنبال راه میانبر برای رسیدن به اون هدف باشه
ولی وقتی چهار پنج تا مثال از این که با همون راه میانبرا نتیجه نگرفتیم و ضربه خوردیم رو داشته باشیم، دیگه میگیم این همون مسیر اصلیه، این تنها مسیر رسیدن به خواسته هاست
پس اگه یکسری از افراد همیشه از جهان ضربه می خورن، ( همون افرادی که نجوا های شیطان به عنوان مثال هایی از نا عدالتی جهان ازش یاد می کنه) این خود عدالته…چون ما باید اینقدر ضربه بخوریم از جهان تا یروزی بفهمیم اینا راه اصلی نیستن و تسلیم بشیم…
سلام به استاد عزیزم
ازتون سپاسگزارم که همیشه به الهامات خود عمل میکنید و همیشه نتیجه عالی میشه
چقد این فایلهای توحید عملی قشنگه
باهاش اشک ریختم و خدا رو بیشتر از همیشه یاد کردم
امروز ک اومدم تو سایت دلم میخاست فایل سفرنامه گذاشته باشید اما هزار برابر سفرنامه از این فایل لذت بردم
و هزار بار خداروشکر کردم ک منو به این سایت بی نظیر هدایت کرد
ایشاله عمر بابرکت داشته باشید استاد عزیزم
سلام ودرود بر همگی
عجب فایلی بود استاد
من چی یاد گرفتم؟
من یاد گرفتم که باید در مقابل خدا متواضع باشم،من یاد گرفتم باید اعتبار دستاوردهام را به خدا بدهم،من یاد گرفتم که باید جلوی خدا غرور نداشته باشم،من یاد گرفتم باید توی هر کاری از خدا مشورت بگیرم و اعتبارش را به خودش بدهم، من فهمیدم که خداست من را تا اینجا رسونده،من فهمیدم دلیل دستاورد هام خداست،من فهمیدم دلیل تمام رسیدن هام خداست،من فهمیدم خداست که داره من را به خواسته هام نزدیک میکنه، من فهمیدم خداست که این همه نتیجه بوجود اورده،من تازه فهمیدم معنی تسلیم بودن را،من تازه بقیه ی قسمت های توحید عملی را فهمیدم.
من فهمیدم برای اینکه الهامات را دریافت کنم برای اینکه توسط خدا هدایت شوم باید جلوی خدا فروتن و افتاده باشم و بدونم که بدون اون هیچم،باید بدونم که من به اون وابستم،باید بدونم من به اون نیاز دارم.
زمانی که من این ها را بدونم دیگه اعتبار تمام دستاوردها و الهامات و ایده هایم را به خودم نمیدم بلکه به خدای خودم میدهم و این یک چیز درونی است نیاز نیست این را به بقیه بگم فقط باید اگاه باشم که من هیچ کاره ام و نباید با کله ی خودم تصمیم بگیرم و بگویم من همه چیز را میدونم،بلکه بگویم من ناآگاهم در مورد تصمیماتم و بگویم این ها همش مال خداست نه مال من، خدا این ایده ادم و موقعیت هارا برای من رسوند نه اینکه من پیداشون کردم.
و باید این را هر روز به خدا اعلام کنم که خدایا من در مقابل تو هیچ چیز نیستم،خدایا هر خیری از تو به من برسه من بهش فقیرم.تو وهابی تو بزرگی تو عظیمی تو دانایی تو بصیری.
با خدا باش و پادشاهی کن بی خدا باش و هر چه خواهی کن.
سلام خدمت همه دوستان واستاد عزیزم ومریم بانو
خداوندا من به هر خیری که از جانب تو میرسد فقیرم
من می خوام یکی از اتفاقاتی که برای من افتاد وبه صورت واضح وشفاف وکلیر خداوند بامن حرف زد وبهم گفت اگر فقط به من توکل کنی وهمه چیز همه چیییز رو به من بسپاری من کاری میکنم که تو متحیر مات ومبهوت بمانی
همسر من در شهرستان مشغول کار ساخت وساز بود تا اینکه شرایط جوری رقم خورد که ورشکست شد(البته این قضیه خودش کلی درس وتجربه برای اون داشت که هر خیری که به تو می رسد از جانب خداست وهر شروبدی از جانب خودت هست که وارد آن مسئله نمی شم)وضعیت مالی ما رسید به هزار زیر صفر با کلی بدهی که هر چه بدهی پرداخت میکردیم تمام نمی شد کار به زندان رفتن هم کشید( که چطور دستان خدا به کمک ما اومد واز اون وضعیت اسفناک نجات پیدا کردیم باز وارد اون مسئله نمی شم )حالا من از هزار زیر صفر رسیدم به صفر نه خونه ای دارم ونه سرمایه ای همسرم قبل از کار ساخت وساز در بازار بزرگ تهران کار میکرد وبین بازاری ها اعتبار داشت دستان خداوند راه رو برای ما هموار کردند واوضاع ما کمی بهتر شد ما همچنان امیدوار بودیم که اوضاع بهتر هم خواهد شد اما من از لحاظ روحی خیلی داغون بودم هر کاری میکردم که حالم بهتر بشه در همین زمان با استاد عباسمنش آشنا شدم (من در یک کانال انگیزشی در تلگرام عضو بودم که ایشون یک فایلی از استاد در آن کانال گذاشته بودند)من با فایل های رایگان ایشون شروع کردم کم کم اوضاع روحی من بهتر شد واون خدایی رو که استاد در موردش صحبت می کرد رو در وجودم پیدا کردم وباور کردم که اون نیرو اون انرژی می تونه به من هم کمک کنه من از خدایی که پیدا کرده بودم برای همسرم می گفتم که چطور می تونه به ما کمک کنه ولی ایشون حرف های من رو به تمسخر می گرفت تصمیم گرفتم دیگه در این مورد حرف نزنم هندزفری رو توی گوشم میگذاشتم وتمام وقت من با این فایل ها سپری می شد اون خدای درون داشت کار خودش رو می کرد آرام آرام ومن داشتم تکاملم رو طی میکردم اولین چیزی که در این جریان بدست آوردم رابطه خراب من وهمسرم هر روز بهتر وبهتر شد ومن این تغییر رو میدیدم وهرروز سپاسگذار خداوند بودم وبیشتر به نکات مثبت توجه می کردم اوضاع مالی ما بهتر شد ما تونستیم ماشین بخریم خدایا شکرت هر روز وضعیت بهتر میشد می خواستیم استارت خرید یه خونه کوچیک رو بزنیم ولی پولمون کم بود(خداوند ما رو تنها نگذاشت شرایطی رو برای ما فراهم کرد تا تونستیم یه خونه صدمتری در یک برج نوساز بخریم )(ویو ومنظره خونه خیلی برام مهم بود هر روز میرفتم توی اون منطقه ای که می خواستم خونه بخرم خونه هایی که پارک وفضای سبز جلوشون بود رو نگاه می کردم و می گفتم دوست دارم یه همچین جایی باشه می گفتم دوست دارم نماش این شکلی باشه یک برجی رو داشتند می ساختند توی اون منطقه که نوساز بود وجلوی اون یک پارک بزرگ بود پول من در حد خرید اونجا نبود ولی بی اراده بدون اینکه فکر کنم من پول دارم یا نه که بخرم هر روز می رفتم خیابونهای اطراف اونجارو نگاه می کردم ببینم به چه خیابونهایی راه داره واقعانمی دونم چرا این کار رو می کردم ولی این کار هر روز من بود می رفتم واز پایین به اون بالا نگاه می کردم وطبقه خونه رو برای خودم مشخص می کردم به خداوندی خدا نمی دونم چرا این کار رو می کردم نه اینکه می خواستم تمرین تجسم کنم انگار یه چیزی توی وجودم فریاد می زد که من اینجا رو می خوام ویه حسی بهم می گفت مال توهست (نمیدونم چطور توضیحش بدم)وباز هم خداوند من رو تنها نگذاشت وبا یک سری همزمانی ها من رو صاحب اون خونه کرد خونه بدون تجهیزات بود وحالا ما باید اون رو تجهیز می کردیم ولی ما به زور تونسته بودیم خونه رو بخریم چقدر دلم اون رنگ کابینت ها رو می خواست اون خونه رو به خاطر اشپزخونه ی بزرگش انتخاب کرده بودم حالا دلم می خواست که کامل باشه در خواست هام از خدا شروع شد این رو داشته باشه اینجوری باشه ومدام میگشتم توی پینترست دنبال اون طرح ومدل هایی که می خواستم (دوستان پول نداشتیم ولی انگار من به این چیزا کاری نداشتم اون حسه من رو امیدوار نگه داشته بود با خودم می گفتم من چه میدونم چطوری یه جوری میشه دیگه همانطوری که بقیه چیزها شد وخداوند خودش کارها رو برام روبراه کرد ومن کابینتی که دوست داشتم رو نصب کردم دلم می خواست فر و ماکرو ویو هم داشته باشه اما فقط تونستیم فر رو بخریم ونصب کنیم وجای ماکرو ویو خالی موند خیلی چیزهای دیگه مونده بود که بخریم ولی پولش نبود در ضمن ما یک کولر گازی برند خوب از چابهار هم خریده بودیم وروی باربند ماشین بسته بودیم وبیست ساعت تمام رانندگی کرده بودیم که ارزانتر برای ما تمام بشه ((تا اینجا رو داشته باشید))توی ساختمون یک سرکارگر افغانی وپسرش بودند کلید رو دادیم به پسرشون که خونه رو تمیز کنه فردا صبح با زنگ تلفن امید از خواب بیدار شدیم که دزد به خونتون زده وقتی رسیدیم توی خونه دیدیدم که آقای دزد زحمت کشیدن پکیج رادیاتور کولر گازی و فر رو برده بود ما هنوز کلی وسیله باید می خریدیم (اشکی که بند نمی یاد)من وهمسرم هاج وواج به هم نگاه می کردیم حالا چکار کنیم ؟؟ما قرار بود چند روز دیگه به اون خونه بیاییم حالا نه پکیج داشت نه رادیاتور بنده ی خدا پسری که قرار بود خونه رو تمیز کنه خودش و پدرش شرمسار اونجا ایستاده بودند پدره می گفت کار پسرم نیست همه همسایه خبر دار شدند وگفتند به 110زنگ بزنید یه حسی به من می گفت که کار این بنده خدا نیست مامور اومد وپسر رو بازداشت کردهمسرم باید شکایت نامه ای می نوشت حال نذار پدر حالم رو بد می کرد چون بنده خداها غیر قانونی داخل ایران بودند همه رفتند ومن تنها توی اون خونه روی زمین پر از خاک نشستم بدنم یخ کرده بود چرا این اتفاق افتاد چرا؟؟من که این همه شکر گذارم من که سعی می کنم به نکات مثبت توجه کنم یاد صحبت استاد عباسمنش افتادم اگر داری روی خودت کار می کنی هر اتفاقی افتاد هر اتفاقی هر اتفاقی بدون در جهت خیر وصلاح تو هست پس بهتر هست که آرام باشی وهمه چی رو به دستان توانمند خودش بسپری خودش همه چی رو برات روبراه می کنه کسی که تا حالا کارها رو برات انجام داده این رو هم درستش می کنه اون حسه داشت با من حرف می زد با تلفن مامانم به خودم اومدم اون گفت کار همون پسره هست بهش گفتم مامان نمی دونم چرا یه چیزی بهم میگه کار اون نیست بعدش زنگ زدم به همسرم ایشون گفت من رضایت دادم من دارم با پسر کارگر برمی گردم ببین کار امید نیست همسایه ها به ما گفتند ما توی ساختمون به یک نفر شک داریم یکی از واحدها خالی هست واین آقا خودشون طبقه پایین هستند ولی مرتب توی این واحد خالیه می ره ومیاد در همان موقع (هم زمانی ها رو ببینید)یکی از ساکنین کلیدشون داخل جامی مونه وبه کلید ساز زنگ می زنه که در خونه خودش رو باز کنه همه گفتن ما به این آقا شک داریم بهترین فرصت هست که بگیدبیاد این در رو باز کنه همسرم گفت اشکال نداره مسئولیتش رو به عهده می گیرم واومددر رو باز کرد من اونجا خدا رو با تمام وجودم احساس کردم من روی شونه خدا سوار بودم اون داشت به من لبخند می زد وبه من می گفت دیدی گفتم آروم باش بهم می گفت دیدی گفتم به من توکل کن من درهای بسته رو برات باز می کنم من مالت رو بهت بر می گردونم
خدایا تو را شکر اشک مجالم نمی داد همسایه می گفتند حالا چرا گریه می کنی ؟وسایلت روکه پیدا کردی ؟ولی گریه من برای اونها نبود من متحیر بودم که خدا چطور به وعده ای که به من داده جواب داده بود کل این ماجرا برای 2ساعت بود خدایا سپاسگذار تو هستم که هر روز ایمان من رو به خودت بیشتر می کنی سپاسگذارم
عذر خواهی میکنم اگر طولانی بود وگفتم شاید این ماجرابه کسی کمک کنه
سلام دوست عزیزم
امیدوارم ک حالت خوب باشه
چقدر کامنتت قشنگ بود چقدر کامنتت الهی بود و چقدر احساس خوبی بهم داد
وقتی اونجایی ک خوندم نوشته بودی ک دیدین دزد زده اما تو یاد حرف استاد افتادی ک گفته اگه داری رو خودت کار میکنی در مسیر درستی هر اتفاقی بیافته همون اتفاق خوبه است و 2 ساعت نکشید وسایلات پیدا شد
اصلا یه حال عجیبی بهم داد
ک چقدر ایمان به خدا
سریع جواب میده
اگه تا الان بعضی چیزا برام جواب نداده چون من متواضع نبودم چون من تسلیم نبودم
عالی بود کامنتت
در پناه خدا باشی
سلام به استاد جونم و خانم شایسته عزیز و مهربون
ازتون بینهایت سپاسگزارم و همینطور از همه بچه هایی که عضون و با انرژی شون دارن ابن جریان قدرتمند رو جلو میبرند.
استاد عزیزم دیروز داشتم به همین قضیه فکر میکردم که واقعا از استاد در مورد مایملکش یا در مورد اموزه هاش هیچ گونه غروری ندیدم. و اگر خودم بودم صدهاااا بار میگفتم من تدبیر کردم، من درایت داشتم که این اموزه ها رو کنار هم گذاشتم. میخوایت یه نفر دیگه هم مثل من بره قرانو بخونه و بیاد همچین مطالعاتی رو ارائه بده و میوه هاشم بچشه… این من بودم.
انگار خدا چندتا مثالو میاره برات تو روزای اخیر که این کامنت جمع بندی بشه.
یادم افتاد چند روز پیش حرف استادمون اومد تو ذهنم که من تو روستامون رفتم درس خوندم دکترا گرفتم و بین همه همکلاسیام الان من استاد شدم….
و مثال دوم رانندگی که دقیقا هربار گفتم دیگه راننده خوبی شدم ماشینو یه جایی زدم تا بگم خدایا من بلد نیستم تویی که منو محافطت میکنی….
اما مثال خودم. بعد از تحصیل یه پروژه بهم پیشنهاد شد که در مورد فرمولاسیون بود. بهم گفتند میتونی منم چون با فایل ها اشنا شده بودم گفتم بله توانایی شو دارم. درحالیکه حتی الفبای کارو نمیدونستم. نشستم پای لب تاب و گفتم راهشو بهم بگو خدا…منو هدایت کن به وبسایت های مناسب و… خلاصه که محصول خوبی شد. همون موقع همکار پروژه مون به من گفت مگه الکیه صنعت؟! اینطوری بود که الان همه بچه های شیمی کارخونه دار بودن
مگه به این الکیاس؟؟!!
و من در خونواده مدام بهم گفته میشد که تو تجربه نداری و حالا که عباسمنش گوش میدی بیا و برو یه جایی کاراموز شو و تکاملتو طی کن. اما من یاد حرف کارگردان فیلم ابدو یک روز افتادم که میگفت با سن کم بهم گفتند نرو کارگردان شو، برو دستیار کارگردان بشو .میگفت دستیار کارگردانی نهایت باید کوچه رو میبستی و… و اون در اولین تجربه فیلم سازیش شاهکار کرد.
منم رفتم شرکت زدم و با هدایت الهی جلو رفتم. خیلی مشکلات ذهنی داشتم و اگر روی خودم و پیشرفت و رشدم کار کرده بودم الان خیلییی جلوتر بودم اما خلاصه که من بیتجربه جلو رفتم. هدایت میخواستم لحظه به لحظه…میگفتم کارگر ندارم هدا هودت فردا جورش کن …و فروش هایی به کارخونه هایی که تناژی از من خرید میکردند… و بعد عید سال بعد به دوستم گفتم: «من» تونستم. همه گفتند نمیتونی ولی منننن تونستم…بعدش فروشم کم شد..هرکاری میکردم عکس جواب میداد…خلاصه گذشت و من دوباره فایل گوش میدادم و یکم فروشم بهتر شد تا جایی که مشتری زنگ میزد سفارش میداد. و باز مریم مغرور مغرورتر شد. کارم به جایی رسید که هیچ هیچ مشتری نداشتم و محصولم خراب شد و تصحیحش ماه ها طول کشید…ضعیف شده بودم و از روی ترس میفروختم و بدبیاری و پول ندادن های پشت سر هم….
الان این تجربیات رو نوشتم که بگم تو رو خدا نه یبار و صد بار در روز که هررررلحظه به خدا توکل کنم که نمیدونم هدایتم کن…
خیلی طول کشید تا به عجز برسم بگم نمیدونم…درحالیکه بقول استاد اولین قدمه.
خدا کمک میکنه و باز هم صبوره و به ما وقت میده…
اما خواستم تجربه مو بگم که بدونید این ره اینجوری به ترکستان میره. الان نتیجه خاصی ندیدم اما ارامش گرفتم. همه چیز رو خدا میدونم و همه چیز رو به خودش سپردم… به امید روزایی که بیام نتایجمو بگم.
چون دیگه میخوام مودب بشینم سر کلاس منظم هستی و بگم این تو بمیری دیگه ازون تو بمیری ها نیست و من بابد حرفای استاد عباسمنشو مثل وحی منزل بپذیرم…
با ارزوی موفقیت برای همه
سلام.چقدر این آیه به دل من نشست،قبلا شنیده بودم،مثلا در مورد حمله موشکی به اسرائیل ،و حتی فتح خرمشهر ،که میگفتند ما رمیت اذ رمیت.
اما تاحالا نمی دونستم تو زندگی منم هست.
وای وای وای،چقدر من مغرورانه همه چیزو به خودم و تلاشم نسبت میدهم.
کاش این حرفا زود یادم نره،تصمیم گرفتم این آیه را بزنم یجا که هر بار یه نگاهش بکنم.
من در مورد خودم یه کشفی کردم،شاید از بدفهمی من از اموزه های استاد بوده.
من همیشه از خودم تعریف میکنم جلوی دیگران،بخاطر اینکه مدارم روی توجه به نکات مثبتم باشه،جلو دیگران منم منم میکردم و میکنم،
تمرین اگهی بازرگانی را به ضعم خودم انجام میدادم
هی به همه میگفتن همه کارا راحت انجام میشه،ببین زندگی منو،
اطرافیانم حس بدی گاها پیدا میکردند،میگفتن چقدر مغروری،یا میگفتند نگو چشم میخوری.
و من واقعا گاها بعضی نعمت هام را از دست میدادم با گفتنم،و بعد با خودم میگفتم نکنه وشم زخم درسته،چون تا از سلامتی م تعریف میکردم عارضه ایجاد میشد.
اخه من خود استاد را هم دیده بودم از خودش تعریف میکنه،یبار گفتند«من شایسته ترین فردم برای دریافت این نعمتها»
الان به یه نتیجه رسیدم،،،،من اعتبار نعمت های زندگیم را به خودم میدادم،من موقع انجام عملی از خدا کمک میگرفتم اما به محض نتیجه،منم منم میکردم.
آیا واقعا دلیل با مغز خوردن به زمینم همینه؟
پس چشم خوردن نبوده؟؟؟
وای بر من که خدا را فراموش میکنم.
دلم میخاد جزو خاضعین باشم.کاش فراموش نکنم
این دل نوشته ی منه به خدا«خدا ،منو ببخش.تو همه جا دستمو گرفتی،من ندیدمت،من ناسپاسم،منو ببخش»
به نام خداوند جان و دل
سلام خداجونم میدونم از صبح چندین و چندین بار باهات سلام و احوالپرسی کردم و ازت همه چیز خواستم مرسی که با اینکه قرار بر این بود که مثل روند هر روز به فایل های دوازده قدم رسیدگی کنیم ولی بهم گفتی برو فایل توحیدی را گوش بده و نکته برداری کن خدا جونم ازت سپاسگزارم که استاد عباس منش را سر راهم قرار دادی خدایا خیلی تو وضعیت سختی هستم و گاهی به شوهرم فشار میارم ولی بازم تو کمکم میکنید مثل الان که گفتی این فایل به جای دوازده قدم گوش بده راستی خداجونم میدونم که هرچی دارم از تو دارم حتی این گوشی هوشمند و اینترنت و سوادی که دارم تا بتونم تایپ کنم خداجونم سپاسگزارم که بهم نی نوازی یاد دادی و داری هی کمک میکنی تا تکمیل تر بشم خدایا مرسی که تو همه سالهای گذشته پول پیش خونمو بهم دادی الان که موقع اساس کشی و جابجایی باز هم نجواهای شیطانی شروع شده که من پناه میبرم به تو از سر هرشیطانی یادم اومد که من پنج سال هست مستاجر هستم و تو هر سال پول پیش را برامون جور کردی هرماه به موقع کرایه خونه را پرداخت کردی برامون پس چرا آنقدر نگران هستم البته من نگرانیم کمتره و شوهرم خیلی نگران دعا میکنم که ایشونم هدایت بشه و به آرامش برسه سپاسگزارم بابت خانه ای که بهمون دادی و به راحتی توش زندگی میکنیم و بابت همه چیز سپاسگزارم خدایا من در مقابل تو ودرمقابل علم تو هیچ ونادان هستم پس خدایا لطفاً کمک کن و هدایتم کن و راه درست را بهم نشان بده خدایا شکرت خدایا شکرت خدایا شکرت
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام به استاد عزیزم سلام به خانم شایسته عزیزم
ممنون از استاد عزیزم. که برایم یاد آوری کردی .که بدونم انچه که در مسیر هدایت قرار گرفتم خدا بوده که هدایتم کرده من فقط یه درخواستی ارسال کردم من فقط یه اشاره کوچولویی کردم. این خدا بوده که همه کارها رو انجام داده
استاد عزیزم امروز بلند شدم وبه دلم افتاد که حنیفه ایا شده که هر بار از خواب بیدار بشی احساس کنی که خدا هست نگران نباش . اما دیدم که هر بار. بیدار میشوم عادی و معمولی به زندگی نگاه میکنم و شور و شوق ندارم سعی میکنم که در طول روز شور وشوق ایجاد کنم وبه طور پی در پی احساس خوشبختی و سر زندگی برام ایجاد نمیشه چون کم کاری از خودمه هدف هایی رو مشخص کردم که تا میتونم قدم بردارم حتی قدم هایی کوچک برای نزدیکی به خدای خودم ومن بعد از سه سال تمام نماز رو ترک کرده بودم هر چند که هر کسی یه جور نماز میخونه اما من تصمیم گرفتم که حتما یه موقع مشخصی یه چند دقیقه ای خودم رو مجبور کنم که همه کارها رو رها کنم و نماز رو بخونم وبه تک تک کلماتی که دارم به زبان می اورم !!ایمان بیاورم به سوره حمد که اصل توحید به سوره توحید که باز هم همه چیز خدایه و خدا یکه و تنهایه به عمق کلمات بروم که دارم چی بر زبان میآورم.
وبهش بگم که خدا تو دانایی تو بسیار بخشنده ای . تو وهابی .ودعای قنوتی که دارم به زبان می آورم یعنی دارم از خدا میخواهم که هدایتم کنه از شر شیطان نجاتم بده در دنیا و اخرت خیر نصیبم کنه . وچه قدر احساس قدرت کردم که تونستم یه حرکتی بزنم و واقعا پایبند به تصمیمی که گرفتم باشم چون به خدا گفتم خداجونم من این جوری با تو حال میکنم. اما باز هم باید تو من رو پایبند کنی اما باید تو ثابت قدمم نگه داری. اما باید تو هدایتم کنی اما باید تو من رو آنی و کم تر از آنی من رو به خودم واگذاری نکنی . من کاری به این ندارم که نماز رو هر کس چه جوری میخونه حرف من با خودم اینه که حتما یه عملی انجام بدم و خدارو شکر خوشحالم از این بابت که تونستم از تاریخ 28/10/1402تا الان نمازم رو صبح ظهر وشب حتما بخونم وبا خدا حرف بزنم .هر چند که همیشه باید در حال نماز و شکرگزاری از خدا باشیم اما من وقت تعین کردم چون خودم روزی بود که اصلا یادم نمیومد سپاسگزاری کنم یا با خدا رازو نیاز کنم از خدا هدایت خواستم و خدا هم دوست داشت که اینجوری به درگاهش بروم وازش هدایت بطلبم این جزو هدف هایی بود که در دفترم نوشتم ویک هدف دیگه اینکه گفتم خدایا تو به من بگو چه زمانی دوازده قدم رو تهیه کنم . ومنتظر هدایتشم اما خیلی امادگی پیدا نکردم چون ذهنم بسیار محدود شده که من هیچ درامدی ندارم اخه از کجا پولش جور میشه و اینکه از صحبت های استاد عزیز از زبان خدا فهمیدم که من شرک ورزی میکنم .چون دارم خدا را ناتوان میبینم ومیگم ممممننننن باید از کجا پولش رو جور کنم .
استاد عزیزم من دقیقاً از تاریخ 28دی نماز خوندن رو جزو هدفم نوشتم و وخیلی چیزای دیگه اومدم تو سایت وگفتم برم نشانه امروز رو بزنم خدا برام چی داره استاد عزیزم دوره دوازده قدم اومد به خدا قسم رفتم رو دوره قانون افرینش کلیک کردم که بیاد بالا چه توضیحاتی در موردش دادین اما اون صفحه اصلا باز نشد به خدا راست میگم چند بار زدم روش نشد اما دوباره اومدم برگشتم رو سایت باز در مورد دوره دوازده قدم یه فایل به چشمم خورد اشک از چشمم روانه شد که ببین چقدر قشنگ من رو هدایت میکنه اما من با شرک ورزی ام مانع دریافتش شدم .
با این فایل دوباره به خودم اومدم که فقط خودم رو متلقا تسلیم خدا کنم .
بگم خدایا من تعهد میدهم که هر چه از سوی تو به من الهام بشه بی برو برگرد بپذیرم و انجامش بدم از اون یه ماه میگذره از خدا میخوام واقعا دوره دوازده قدم رو هدیه بده و از اون اگاهی های ناب استفاده کنم. من هیچ محصولی نتونستم خریداری کنم اما از فایل های رایگان زیادی استفاده کردم شکر خدا هر کدوم رو وحی منزل پذیرفتم ازش جواب گرفتم .پس من تسلیمم خدایا خودت هدایتم کنم و من رو به خودم وامگذار . خدایا تو به من بگو. تو من رو هدایت کن. تو ایده های الهامی را برای دریافت دوره دوازده قدم سر راهم بگذار . من ناتوانم هر چه دارم از تو دارم.
سلام
به حنیفه خانم
چه کامنت قشنگی نوشتین
من هم متأسفانه الان چندین ساله که نماز رو گذاشتم کنار
اما این کامنت شما تلنگری شد برام
راست میگین من هم دوست دارم بدون اینکه در ساعات مشخص نماز بخونم شکرگزاری کنم اما خیلی از اوقات که زندگی بر وفق مراد هست یادم میره
اما به محض اینکه به مشکلی میخورم یاد خدا میفتم،
بهترین کار همینه که شما انجام میدین وقتی در ساعاتی از روز خودمون رو مجاب کنیم که نماز بخونیم و به معنای اون توجه کنیم و باور داشته باشیم که خداوند داره ما رو میبینه
احساس خوبی پیدا میکنیم و به قول استاد احساس خوب مساویه با اتفاقات خوب
من هم با خوندن کامنت شما دوست خوبم تشویق شدم که نماز خوندن رو شروع کنم و امیدوارم خداوند یاریم کنه که بتونم انجامش بدم،
در مورد دوازده قدم هم درست گفتین باید تسلیم باشیم و زور نزنیم که چیزی رو بدست بیاریم خداوند خودش در زمان مناسب هدایتمون میکنه
با تشکر از شما دوست عزیز که چنین کامنت زیبایی گذاشتین
بهترین ها رو براتون آرزومندم
خدارو شاکرم که بعد از نوشتن کامنت برای شما پا شدم و بعد از چند سال نماز صبحم رو خوندم و احساس خیلی خوبی بهم دست داد
فقط خواستم این احساس خوب رو با شما شریک بشم که اومدم و زیر کامنتم اضافه کردم
ممنون که موجب شدین به این احساس خوب برسم
ممنون از لطف شما من همون لحظه که هر چی به ذهنم میرسه مینویسم .ولی خیلی از بچه های سایت فک کنم دوست نداشتن این صحبت ها رو هر کسی به یه نحوی نماز میخونه واَقِمِ الصلاه واتوالزکاه به پا دارید نماز را وبپردازید زکات را .نماز به معنی واقعی کلمه یعنی حضور قلب داشتن در برابر خدا. توجه کردن وسپاس گزاری کردن از خدا ، ببین چقدر در مورد نماز ما رو اشتباه فهموندن که به قول استاد که میگه هر چی فکر میکنم به ما گفته بودن چطوری وضو بگیر چطوری خم و راست شو چطوری ذکر ها رو بگو اگر درست نگی گناه کردی باید از اول نماز بخونی توحید و خدا پرستی که یاد ندادن همین کار ها باعث شده که ما از نماز واقعی دور بشیم . خداوند با هر زبانی که باهاش صحبت کنیم میفهمه و میشنوه پس ادم باید اون جوری نماز به پا داره که حال خودش با خدای درونش ارتباط برقرار کنه و احساس رضایت کنه وسبک شه نه این که چهار بار دولا و راست شه یعنی نماز .من که سعی دارم هر بار کیفیت نماز خواندنم رو بالا ببرم وبیشتر درک کنم و احساس آرامش تمام وجودم رو فرا بگیره نه اینکه عذاب وجدان داشته باشم و از ترس گناه برم نماز بخونم نه
من از سر شوق و اشتیاق و ملاقات با جان جانان سر سجاده ام حاضر می شوم.واز خدا هدایت می طلبم .
اقای نیکوی عزیز من برای اینکه یک کار عملی انجام داده باشم گفتم نماز بخونم هر کسی یه جوری راحت تره
بابای من همیشه یک مثالی داشت برا نماز خوندن
میگفت یه چوپان بوده که بز و گوسفند داشته این هر موقع که سر ذوق میومده میرفته یه گوشه ای مینشسته و این جوری با خدا حرف میزده که بسم الله الرحمن الرحیم
قل و بز و قل و میش اما قل هوالله در پیش . بعد یه مردی این رو میبینه و میگه تو داری اشتباه نماز میخونی خدا این نمازت رو قبول نداره وهمون جا مرد ناراحت میشه و دیگه این نماز رو نمیخونه . بعد دو سه روز باز همون مرد با چوپان ملاقات میکنه میگه من یه شب خواب دیدم که خدا خیلی از من ناراحت شده و گفته که چرا با این حرفت اون بنده ام رو رنجوندی که اون دیگه احساس شرمندگی میکنه بیاد با من حرف بزنه اون با همون لحن نماز میخونده و س
پاس گزاری میکرده. هر چی بوده ولی باز در نمازش میگفته خدا پیش از بز و میش منه .
البته من نمیدونم که آیا این داستان چقدر سند داره یا نه ولی خدا وکیلی همین ام هست که با هر زبانی که دوست داری با خدا حرف بزن و خدا رو یاد کن
نه از سر ترس از گناه و جهنم .
سلام عزیزم
این داستان واقعی است وبرگرفته از دفتر دوم مثنوی مولانای جان است
و مربوط به حضرت موسی بود که هنگامی که شبان با خداوند راز و نیاز میکرد اورا قضاوت کرد و بعد مورد باز خواست خداوند قرارگرفت توبه کرد واز شبان معذرت خواست.
و منظور این است که دیگران را قضاوت نکنیم وهرکسی خداوند را باظرفیت وجودیش درک میکند و ما حق نداریم کارهای دیگران و عبادات آن هارا قضاوت کنیم چه بسا که آن ها بهتر از ما به خداوند نزدیک باشند
موفق باشی دوست عزیزم
ممنونم از لطف شما اعظم خانم عزیزم
چقدر خوشحال شدم که برا کامنت من وقت گذاشتید وجواب تون رو برام ارسال کردید.
مممنون که با مدرک جواب دادید مثال بابام برام باور پذیر تر شد چون واقعا میگفت حضرت موسی بوده و چون من ادرس دقیقی نداشتم چیز بیشتری ننوشتم .
استاد عزیزمون همیشه میگن یا حرفی نزنید واگر چیزی خواستید بگید اول بدونید از کجا اومده بعد با مدرک حرف بزنید .
ممنون از شما
حالا که ادرس رو گفتید میرم واقعا مطالعه میکنم
استاد عزیزم
همان طور که در فایل اشاره کردین چقدر حرف هاتون مناسب با شرایط الان من بود .کلن وقتی مرا به سوی نشانه ام هدایت کن را باز میکنم عیناً درباره دغدغه اون روز من شما صحبت میکنین .به لطف الله دقیقن سال گذشته در چنین روزی یعنی 23 بهمن من درخواست کار به ی ارگان را دادم و برام آرزو بود که بتونم تو چنین ارگانی کار کنم و بعد یک سال امروز با اینکه اون ارگان پذیرفته آنقدر در زندگی ام تجارب ارزشمندی داشتم که برام بی اهمیت شده اونجا و میدونم مدار ام رفته بالا .همزمان هفت پیشنهاد کاری دارم و چنان هر کدام از دیگری بهتره که مدام میگم اهدنا الصراط المستقیم ….خداوندا تو راهنمایی ام من که کدوم اش انتخاب کنم .شرایط یکی از یکی بهتر .و چه آیه زیبایی را خواندید و ما رمیت اذ رمیت ولکن الله رما .منم هر آنچه برام پیش میاد قلبا میگم خدایا تو اینکار کردی ….هر آنچه خیر از سمت خداوند و هر آنچه خیر نیست از سمت خودم.استاد عباس منش عزیزم با شما چقدر موحد تر شدم .چقدر خداوند احساس میکنم و چقدر من را به ادبیات خودتون شیفته قرآن میکنین .و در مورد شفاعت با شما موافقم .بقول امام علی نیازی به شفیع نیست .فقط من و الله .دوستت دارم استاد عزیزم .خدا را هزاران بار شکر که شما را در مسیر من قرار داد .
بنام خدایی که واقعا هرچیزی که داریم و نداریم از اوست و همیشه و همه جا کنارمونه
تک به تک حرفای داخل این فایل اتفاقات پارسال زندگی منو برام زنده کردن و انگار الان برام شفاف تر شد که چرا یسری جاها انقدر معجزه دیدم و یسری جاها فروپاشی چیزایی که ساخته بودم!!
من پارسال یه دانشجوی تازه فارغ تحصیل شده ای بودم که هیچ درامدی نداشتم و یه دختر جوون بودم با رویای همیشگی مهاجرت و سفر و شناخت دنیا.
اما انقدر باورم محدود کننده از همه جهت راجب مهاجرت داشتم که حتی نمیتونستم تو ذهنم تصور کنم مهاجرت کردن رو، پارسال بود که بخاطر اینکه از رسیدم به این رویا کاملا نا امید شده بودم یه روز حالم خیلی بد شد درحدی که حتی نمیتونستم درست نفس بکشم، برای لحظه ای کاری که داشتم رو متوقف کردم و رفتم آبی به دستو صورتم بزنم که حالم بهتر شه و جلوی آیینه روشویی نگاهی به خودم انداختم و گفتم تا اینجا خودت زور زدی نشد، از خدا بخواه دیگه رسیدی به نقطه هی که جز اون کسی نمیتونه کاری کنه واست، همیشه یه ارتباط خاص و قشنگی با خدا داشتم ولی بعد آشنایی با استاد کم کم متوجه شدم کلی هم رگه های شرک تو وجودم بود، اون روز وقتی برگشتم سر لپ تاپم یه حسی بهم گفت برو تو گوگل راه حل مشکلتو تو قانون جذب سرچ کن شاید چیز مفیدی پیدا شد، این کارو کردم و اولین سایتی که اومد تاپ سرچ کوگلم سایت شما بود و باورم نمیشد که دقیقا سوال جوابم بود، وقتی خوندمش آرامشی که تمام سالهای عمرم دنبالش بودم رو پیدا کردم درواقعا جواب بزرگ ترین سوال کل زندگیم رو پیدا کرده بودم و وقتی دیدم قانونی وجود داره که حلال مشکل منه از فرداش به سایت سر میزدم و سرچ میکردن و گوش میدادم از فایلهای رایگان و انقدر ادامه دادم که الان که یکسال گذشته واقعا ذهنتیم با پارسالم قابل مثایسه نیست! از همون روزی که اولین فایلو گوش دادم امیدو انگیزه گرفتم و تصمیم گرفتم پا تو راه مهاجرت بزارم و ازونجاییم که حامی نداشتم و کار و درامدی نداشتم همه چی رو دوش خودم بود و این فرصت خوبی بود برای من که میخواستم شروع کنم فقط رو خدا حساب باز کنم و هرچی فایلهای استاد راجب خدا و توحید و … رو گوش میدادم اشک میریختم و باهر فایل حس میکردم به خدا نزدیک تر میشم تا جایی که زندگیم شده بود پر از معجزه از جایی که حتی فکرشم نمیکردم کارو پروژه واسم میومد و هر هزینه ای تو راه مهاجرت داشتم دقیقا همون مبلغ واسم جور میشد، من مدرک زبان نداشتم و فقط یه دانشگاه بود که میتونستم بدون مدرک زبان اپلای کنم و بعدا برای سفارت مدرکو ارائه بدم، اما چون اون دانشگاه رنک خیلی بالایی داشت همه میگفتن الکی اقدام نکن اینجا به هرکسی پذیرش نمیده قبول نمیشی و …. اما من همش میگفتم دانشگاه و رئیس دانشگاه و … کین من خدایی دارم که بزرگ ترین و محال ترین چیزارو میتونه بهم بده یه پذیرش که چیزی نیست، از طرفی هم اومدم یه رشته خیلی پرطرفدار با محدودیت ظرفیت رو اپلای کردم چون علاقم تو اون رشته بود و میگفتم خدایا من این چیزا حالیم نیست من پذیرش این رشته رو از تو میخوام، نه تنها از همون رشته پذیرش شدم بلکه همه کارام عین معجزه پیش میرفت و آدمایی سر راهم قرار میگرفتن که باورم نمیشد!
از پذیدش که رد شدم و یکم کارام جلو رفت و به سرازیری افتاد من به خودم مغرور شدم و ته دلمم همش یه حسی میگفت دختر مغرور نشو یادت نره از کجا شروع کردی یادت نره موقع سختی کیو صدا کردی و کی کمکت کرد.
اما مغرور شدم و هرکی میپرسید میگفتم آره من رزومه قوی داشتم من فلان نمونه کار رو داشتم و واقعا تلاش کردم البته که پذیرش میشدم! همینکه این حس اومد تو وجودم همه چی برعکس شد و انگار هرچی بهم داده شده بود پس گرفته شد و به نتیجه نرسید و شاید اولا میگفتم اینکه انقدر معجزه وار شروع شد و جلو رفت آخرش چرا نشد؟ ولی الان خیلی بهتر میتونم بفهمم شرک خودم بود که تمام نتجیه هامو نابود کرد درواقع من کاری نکرده بودم همه چیزایی بود که خدا برام خلق کرده بود تو زندگیم و من فراموش کردم کی منو رو شونه هاش سوار کرده بود و اتفاقات رو برام رقم میزد.
حتی امتحان آیلتس من انقدر معجزه وار بود که من اصلا نرسیدم برای آزمون بخونم ولی مثلا سوالای امتحان یا سوالایی بود که قبلا سر کلاس زبانام از تیچرام شنیده بودم یا سوالایی که بلد نبودم حسی بهم میگفت کدوم گزینه رو بزن، بخش ریدینگ متنی به من افتاد که قبلا خونده بودمش جایی و رایتینگ من موضوعی راجع به یه نقشه معماری بود که رشته من راجب این موضوع بود و به راحتی میتونستم یه متن راجبش بنویسم، و در نهایت دقیقا نمره ای که میخواستم رو گرفتم و به هرکی تعریف میکنم میگه این امتحان خیلی سنگین تر از این حرفاس اما چیزایی که تو تعریف میکنی خیلی راحت به نظر میاد،از نظر اونا راحته ولی منی که دیگه غرور و شرک ورزی واسم درس عبرتی شد و فهمیدم همیشه باید به خودم یاداوری کنم کی واقعا داره این کارارو میکنه، واسه من اون امتحان راحت نبود بلکه یه معجزه بود هرکیم ازم میپرسه میگم من واقعا خدا کمکم کرد و معجزه وار این نمره رو گرفتم وگرنه اصلا نرسیده بودم بخونم و تکنیک های آیلتس رو نمیدونستم اما خدای من همه چیو جوری کنارهم چید که اون نمره رو بگیرم.
خلاصه که تنها کاری که باید بکنیم اینه که بهش اعتماد کنیم باهاش حرف بزنیم و فقط بگیم چی میخواییم و بزاریم اون بگه از کدوم مسیر و کی و از طریق کی و به الهام هاش گوش کنیم و عمل کنیم.
خدایا بخاطر همه چیزایی که بهم دادی شکرت و بخاطر همه چیزایی که از دست دادم هزاران بار شکرت چون خطاهای وجودمو بهم فهموندن و باعث شدن هربار خودمو اصلاح کنم تا به چیزی که میخوام نزدیک تر شم.
من هنوز خیلی راه طولانی برای نزدیک شدن به خدا و توحید دارم و این درک و آگاهی کوچیک الانم حتی شروع راهم نیست امیدوارم خدا هم من و هم همه شما عزیزان رو تو این راه هدایت کنه تا همگی به سمت خودش در حرکت باشیم و هرچی میخواییم رو خودش بهمون بده چون جز اون هیچ کس دیگه ای نمیتونه :)
به نام پروردگار آسمان ها و زمین
استاد نمیدونم چجوری این متنو بنویسم، فقط میخوام بنویسم…میخوام بنویسم تا خودم به وضوح برسم.
من وقتی این فایلو دیدم گفتم غرور چیه دیگه…من باتوئم خدایا، من صفرم و تو بی نهایتی «∞=0+∞» و ما باهم بی نهایتیم؛ جمله قشنگیه ولی چیزی جز یک شعار نبود، بلکه اگه بود اینجوری رفتار نمی کردم؛
بعد از دیدن این فایل یک سردرد عجیبی گرفتم، یک دلهره به جونم افتاد و میدونستم که مشکل دارم توی این زمینه ولی هیچی نمیفهمیدم، هیچی…
همش خواستم فکر کنم فرق این که من ظرفمو بزرگ کنم با این که خدا بهم نعمت میده چیه… کی کارارو انجام میده بالاخره، پس نقش من چیه این وسط؛
در لفظ میگم خدایا من هیچی نمی دونم و تو میدونی، من هرچی دارم از توئه و هزار حرف قشنگ دیگه ولی نمی دونم چرا یک نیرویی بعد از دیدن این فایل منو به دلهره انداخت که آیا من همونیم که میگم؟ همون بنده خاشع؟ همونی که میگه من دربرابر تو هیچم؟
من این موقع ها میام می نشینم و با خودم صحبت می کنم؛
نشستم با لفظ انگیزشی، کلی صحبت کردم که ما هر چیزی که داریم از خداست و… ولی نمی دونم چرا آروم نمی شدم، حرفا درست بود ولی یچیز درونم میگفت چرت نگو! شعار نده!
گفتم:
خدایا من هیچی نمی دونم، مغز کوچک من نمیتونه بفهمه که حتی نفهمیدن یعنی چی، از شدت فشار به درد میاد و نمیتونه اصلن بفهمه که قضیه چیه، فقط قلبم میگه که یچیز اشتباهه، تو بهم بگو… تویی که نیروی مطلقی بهم بگو… من هیچی نمی فهمم
چیزایی گفت که اون لحظه منو خیلی آرومم کرد و کلی مثال برام آورد، از این که همین چند ساعت پیش چه افکار شیطانی و تکبرانه ای توی ذهنم داشتم…
خلاصه اومدم اینجا فقط میخواستم بنویسم…بنویسم تا دوباره اون حرفارو بفهمم، خدایا من الانم سرم درد می کنه چون هنوز نمی تونم حرفاییو که اون لحظه بهم زدیو تحلیل کنم، تو نیروتو به دستانم بده و کلماتتو جاری کن؛
من از خدا پرسیدم که فرق غرور دربرابر خداوند با غرور واقعی چیه، یعنی چی که دربرابر خداوند مغرور بشیم، مگه میشه، چون با شناختی که از قانون دارم فقط یک حرف نمیتونه باعث عمل و باور بشه، باید منجر بشه به یک عمل، ولی اون عمل چیه؟ من فقط باید بگم خدایا تو میدونی و من هیچی نمیدونم؟ تمام؟
من یک دانش آموزم که به درآمد رسیدم و درآمدم ربطی به درسم نداره، اصلا من علاقه ای به این رشته تحصیلی ندارم، (اینجا کلی درمورد این که چرا پدر و مادرم منو مجبور کردن که بیام به این رشته و اینا توضیح دادم ولی باز اون احساس بد اومد سراغم، اون احساس که چرت نگو، تو ترسیدی، تو شرک ورزیدی و قدرت دادی به پدر و مادرت و الان میای میگی که اونا منو مجبور کردن) ولی خلاصه من توی برنامه نویسی که علاقه دارم بهش، به درآمد رسیدم، درآمدی که هیچکدوم از همکلاسیام خودشون به این درآمد نرسیدن.
خدا به یادم آورد افکارمو، یادم آورد که چه فکرایی توی ذهنمه وقتی دارم به همکلاسیام نگاه می کنم، احساسم چیه…
من درسم خوب نیست، با این که توی مدرسه تیزهوشان درس می خونم ولی اصلا درسم خوب نیست؛ خیلی از وقتا سعی کردم درس بخونم و مهارتمو توی درس تقویت کنم اما به حدی تمرکزم هنگام درس خوندن پایین میره که کلا بی خیال درس خوندن میشم، اونم دلیلش اینه که هیچ علاقه ای به اون درس ندارم و کلی سعی کردم حتی برای حفظ نمره هام هم که شده درس بخونم ولی به حدی علاقم منو میکشه سمت خودش که اصلا نمیتونم درس بخونم
خلاصه سر همین که کلی تلاش کردم برای نمره 20 که نه اصلا 18 و 17، و نتیجه نگرفتم، ناخودآگاه حسودیم میشه به این که بقیه نمره 20 می گیرن و من با این که چندین روز کل آرامشمو از دست دادم و با رنج سعی کردم که مطالبو یاد بگیرم و به ظاهر هم فهمیدمش، ولی سر امتحان همچی خراب میشه و نمره بسیار پایینی می گیرم.
وقتی همکلاسیمو می بینم که نمره خوبی گرفته، این سناریو توی ذهنم میاد که:
«بدبخت الان که چی مثلا… حالا نمره 20 گرفتی، اصلا تو کنکور رتبه یکو بیار… و برو دانشگاه تهران پزشکی بخون، بعدش که چی میری دانشگاه بدون هیچ حقوقی، چه فایده؟ الان جیک جیک مستونته بعدش که چی؟»
دقیقا همچین سناریویی توی ذهنم میاد و من همین الان اینو فهمیدم، همین الان فهمیدم که من چقدر افکار شیطانی دارم… درصورتی که اگه منم مثل اون افراد توی رشته مورد علاقم درس میخوندم، به شدت مشتاق دانشگاه بودم، به شدت میخواستم که برم فضایی که بقیه مثل خودم هستن و توی این موارد رغبت دارن ولی چون نیستم، چون ترسیدم از حرف بقیه، الان اینجام و میگم که شما ضعیفید، شما این تواناییو که من دارم، ندارید…
کدوم توانایی؟ مگه توانایی تو واست کاری کرده؟ مگه تو همونی نبودی که تا 5 ماه پیش برای پروژه 60 هزارتومنی خواهش و تمنا می کردی تو سایتای کاریابی و الان که خداوند تورو هدایت کرده به این مسیر داری ده میلیون ده میلیون پروژه میگیری، میای میگی که دانش و علاقه من پولسازه؟ دانش و علاقه من بهتر از علاقه شماست؟
مگه اون نمیتونه علاقش رو با همون قدرتی که تورو به اینجا رسونده ترکیب کنه و به اینجایی که هستی و یا بیشتر برسه؟
تفاوت تو در نتایج با اون چیه؟ مگه اون به قدرتی که تورو به اینجا رسونده دسترسی نداره؟
مگه علاقته که داره برات پول میاره؟ این علاقه که 5 ماه پیشم بود، تازه با پورتفولیویی که توش پر بود از نمونه کار خوب و خفن، پس چرا سر پول اینترنتت هم مونده بودی؟
یادت نیست؟!
یادت نیست که سه ماه شبانه روز برای یک پروژه که مبلغش 1 میلیون بود کار کردی و تهشم حتی سر تسویه این پول هم به مشکل خوردی… مگه این استعداده اونوقت نبود؟
اصلا همین حرف که من ظرفمو بزرگ کردم تا تو نعمتاتو وارد زندگیم کنی هم اشتباهه، بخدا هزاران بار شده که افکار وحشتناک شرک آلودی داشتم با این که قانونو میدونستم ولی چرا توی این مسیر موندم؟ درسته نتیجه هام قطع شدن، به مو رسید، ولی پاره نشد…ولی این محفل رو ترک نکردم…
وقتی میام مثل الان بدون هیچ مکثی افکارمو مینویسم، تازه میفهمم من تا امروز چه افکار وحشتناکی داشتم…من که کلی قانونو میدونستم ولی چرا در افکارم چیزایی وجود داره که بجز اذن خداوند من اصلا نمیتونم شناساییشون کنم، نمیتونم بفهمم که چه باوریو با خودشون دارن
کلی فکر کردم که یک پروژه رو پیدا کنم که با روشایی که خودم قبلا داشتم و بکار می بردم مثل تبلیغات و… بدستش آورده باشم ولی نیست! بخدا حتی یک پروژه که بگم هزار تومن از این روشا درآمد داشتم رو پیدا نکردم، روشایی که شاه کلید بازاریابیه، شاه کلید جذب مشتریه، مال نخبگان فروشه و ازین اصطلاحات که همه جا می بینیم، ولی حتی یک بار نتونستم به نتیجه برسم؛
پس استعدادی وجود نداره، منی وجود نداره، نخبه ای وجود نداره، مغز متفکری وجود نداره، همش اونه…همش اون…
خیلی وقتا میشه که میام با برنامه قبلی و “استعداد خودم” یک صفحه وب رو طراحی کنم، ساعت ها میشینم و اونو پیش می برم ولی تهش یک نگاه که می کنم، متوجه میشم قلبم راضی نیست، اصلا اون صفحه یچیز خیلی آشغال دراومده با این که ساعت ها پاش نشستم؛
اما وقتی میام و ایندفعه با قلبم، با آرامش، از اول هرچی اون میگه رو انجام میدم، توی نیم ساعت چیزی درست میشه که خودم هر نیم ساعت نگاهش می کنم و تحسین می کنم “خلاقیتمو” ولی این خلاقیت از کجا میاد؟ جز چیزی بوده که همون لحظه از قلبم بهم رسیده؟
خلاقیت = الهامات خداوند
و خداروشکر وقتی یچیز نادرسته، یچیز قشنگ نیست، با این که ذهنم چون خیلی زحمت کشیده میگه عالیه!، قلبم میگه پاکش کن دوباره بنویس، ایندفعه گوش بده من چی میگم؛
خداروشکر الان میتونم همون حرفایی که اول متن گفتمو دوباره به خودم بگم ولی ایندفعه میدونم که این حرف دقیقا یعنی چی، و یک وِرد نیست و با خوندنش میفهمم که چه عملیو باید انجام بدم؛
استاد عزیزم ممنونم و عاشقتونم؛ بارها خواستم این متنو پاک کنم که چه چیزای ضد قانون رو نوشتم ولی خب این منم و اگه الان چشم پوشی کنم ازش، یعنی صورت مسأله رو پاک کردم، بنابراین تمام این مواردی که بالا گفتم توی ذهنم هست و موقع نوشتن فهمیدم که توی ذهنم وجود دارن و باید بهشون حواسم باشه.
و چی ازین آرامش بخش تر و بهتر که برای کوچکترین کارت از اون یاری بخوای و اون چیزیو بهت بگه که نتیجه میده، مطمئنا نتیجه میده… مثل این فیلما که آینده رو پیشبینی می کنن، چی ازین هیجان انگیز تر؟
خداروشکر
چقدر زیبا نوشتی
چقدر خوبه که برسیم به جایی که بفهمیم هیچی نیستیم و به درکی برسیم که من با اون همه استعداد و مغز متفکر و سلامتی و ثروت هیچی نیستم،چون در اصل اون صفتهای خوب از من نیست از خداست
رسیدن به این درک از همون من من کردنها میاد،اگر اون من من کردنها نبود و اون ضربه ها از شرک نبود الان درک این فایل توحیدی امکان پذیر نبود….
مولانا به شمس گفت پس زخم هایم چه میشود و شمس گفت: خداوند از اون زخم ها وارد میشود…
اگر اون شک ها و تردید ها و گمراهی ها نبود درک این قوانین سخت میشد و اگر الان اینجاییم بخاطر درهایی که زدیم و باز نشد هست اگر الان اینجاییم از همون من من کردنهایی هست که باعث قطع شدن اون همه خیر و برکت شد و چقدر خداوند رحمان و رحیم است که ما رو در آغوش میگیره و هدایتمون میکنه به راه درست و قلبمون رو باز میذاره برای درک بهتر قوانین تا ما از رحمتش بیشتر بهره ببریم….
پناه میبرم به الله از خودم و از شرک
سلام دوست عزیزم
دقیقا همه این مطالب رو وقتی درک می کنیم که ضربشو خورده باشیم، وقتی که هزاران هزار مثال از وقتایی که به قانون و این آگاهی ها عمل نکردیم و ضربشو خوردیم داشته باشیم.
همه ما به این دلیل اینجاییم که تضاد دیدیم، تلاش کردیم ولی به نتیجه دلخواه نرسیدیم؛
اونوقته که لحظه طلاییه، وقتی که تصمیم می گیری در برابر خداوند تسلیم بشی و از اون بخوای که بهت راهو نشون بده، بگه راز این که بقیه به اون نتیجه رسیدن و تو نرسیدی توی چیه که خداوند به بینهایت روش مارو هدایت می کنه؛ که همین تسلیم شدن خودش شهامت میخواد، نیاز داره که غرورتو بذاری کنار
این که هر کدوم از ما به روش کاملا متفاوت هدایت شدیم به این مسیر، گواه بر هدایت خداوند هست
ویاهم تصمیم می گیری که روشتو عوض کنی، پلتفرم فعالیتتو عوض کنی، به فلان روش جدید تبلیغ کنی و هزاران راه و روش دیگه که بازهم همون نتیجه های قبلی رو می گیری؛
هر بار که این ضربه هارو میخوریم یک نیرویی در درونمون میگه ببین من هستما…راهش این نیست…از من بپرس
و روش دومی هم چیز بدی نیست، باعث میشه تا وقتی تسلیم شدی، دیگه تا آخرش وایستی و نگی فلاش روش جدید اومده برم اونو امتحان کنم تا نتیجه بگیرم؛
چون وقتی وارد این مسیر میشیم، به دلیل قانون تکامل شاید با این که روی خودمون کار کردیم، نتیجه ای که مغز ما منتظرشه رو نگیره و دنبال راه میانبر برای رسیدن به اون هدف باشه
ولی وقتی چهار پنج تا مثال از این که با همون راه میانبرا نتیجه نگرفتیم و ضربه خوردیم رو داشته باشیم، دیگه میگیم این همون مسیر اصلیه، این تنها مسیر رسیدن به خواسته هاست
پس اگه یکسری از افراد همیشه از جهان ضربه می خورن، ( همون افرادی که نجوا های شیطان به عنوان مثال هایی از نا عدالتی جهان ازش یاد می کنه) این خود عدالته…چون ما باید اینقدر ضربه بخوریم از جهان تا یروزی بفهمیم اینا راه اصلی نیستن و تسلیم بشیم…
خداروشکر.