سریال زندگی در بهشت | قسمت 263
از میان نظراتی که شما دوستان عزیز در بخش نظرات این قسمت می نویسید، نوشته ای که بیشترین ارتباط با محتوای این فایل را داشته باشد، به عنوان متن انتخابی این قسمت انتخاب می شود.
منتظر خواندن نظرات زیبا و تأثیرگذارتان هستیم
برای دیدن سایر قسمتهای «سریال زندگی در بهشت»، کلیک کنید
- نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
- فایل تصویری سریال زندگی در بهشت | قسمت 263648MB31 دقیقه






بنام رب
سلام استاد عزیزم و خانم شایسته جان
حرفام ربطی به این فایل نداره اما مربوط به زندگی در بهشته
پس تصمیم گرفتم اینجا بنویسمش
استاد من از دوسال پیش میخوام شروع کنم
وقتی که تو بدترین شرایط روحی و روانی بودم
تو یه رابطه داغون که البته خودم جذبش کرده بودم چون طرفم آینه درونی خودم بود
همون کسی که تمام ضعف هام رو با صدای بلند بهم میگفت و البته من نمیفهمیدم
یه روزی خیلی خسته و داغون تصمیم گرفتم تغییر بدم
خودمو
زندگیمو
شروع کردم به خرید چند تا دوره
خیلی بالا و پایین شدم
میخوام خلاصه بگم
تغییرات اصلی از دوره احساس لیاقت شروع شد
متعهد شده بودم باید تغییر کنم
هر روز دو ساعت مینوشتم
با خودم حرف میزدم
به بیرون از خودم کاری نداشتم
در حالی که اوضاع بیرون داغون بود
اما من در تلاش برای بهتر کردن اوضاع بودم
خیلی امید داشتم
میدونستم نتیجه میده
پس هر اتفاقی هر تضادی باعث میشد بیشتر بفهمم چی میخوام
واقعا 24 ساعته داشتم رو خودم کار میکردم
اوضاع انگاری درست بشو نبود
اما من ادامه میدادم
تا اینکه بعد یکماه یهویی همه چیز تغییر کرد
البته یهویی نبود من ریشه ها رو درست کرده بودم
رابطه هر روز داشت بهتر و بهتر میشد
تضاد بود اما خیلییی کم
و من هر روز داشتم بهتر از دیروزم میشدم
سه ماه بهترین روزها رو کنار هم تجربه کردیم(چند بار این روزها رو کامنت کردم اما اینبار ادامه داره)
و بعد یه تضاد خیلی بزرگ (البته برای اون زمان بزرگ بود)
و من تصمیم گرفتم جدا بشم
بینهایت ترس داشتم
اما انقدر احساس لیاقت درونم شعله ور شده بود که به کمتر از بهترین قانع نبودم
با جدیت اینبار گفتم باید جدا بشم
کسی که همیشه سنگ مینداخت و در حال اذیت کردنم بود خودش مشتاق تر از من همراهیم کرد
تمام مشاوره ها رو رفتیم
در اون گیر و دار تصمیم گرفتم خونه بگیرم
پول خاصی نداشتم و بینهایت ترس داشتم
چون تاحالا تنها زندگی نکرده بودم
جدا از اون ترس از خانواده ام و حرف مردم هم بود
ولی ایمانم قویتر بود و رفتم دنبال خونه
گفتم از هر جایی که باشه حتی یه اتاق شروع میکنم
ارزوم بود با ارامش زندگی کنم
ارزوم بود یه روزایی فقط مال خودم باشم
ارزوم بود فقط بتونم هزینه هامو بدم
چند تا خونه دیدم و بالاخره توی سایت دیوار یه خونه پیدا کردم
البته اینم اضافه کنم هر روز با خدا صحبت میکردم که خدایا من یه خونه میخوام تمیز باشه تازه صاحبش اونجا رو بازسازی کرده باشه و صاحبش ادم خوبی باشه و دوس دارم جایی باشم که آزادی تو پوشش هم داشته باشم و یه سری چیزای دیگه
و خونه ای که دیدم
دقیقا تمیز
نقلی تو یه جای اروم و دقیقا همون وقتی که من شروع کرده بودم به صحبت با خدا درباره خونه دلخواهم (یکماه قبلش) اینا خونه رو خریده بودن و داشتن بازسازیش میکردن که اجاره بدن
و من اونجا رو دیدم و خوشم اومد
صحبت کردیم و قرار شد دو هفته بعد پولشو بدم
5 تومن براشون بیعانه زدم
و البته اون مابقی پول رو نداشتم فقط ایمان داشتم و گفتم تهش هم نشد فسخ میکنم
یعنی قرار شد من دو هفته بعد اسباب کشی کنم و بعد پولو واریز کنم
دیگه شروع کردم به جمع کردن وسایلم
همسرم تا قبل اون با من حرفی نمیزد که مثلا بحثی نشه و من راحت تر برم
و من بهش گفته بودم یه خونه گرفتم و تا دو هفته دیگه میرم
تا سه روز قبل رفتنم اومد و کلی باهام حرف زد که من نمیدونم چرا دادگاه و مشاوره اومدم و نمیخوام که بری
لطفا یه فرصت دیگه بده
اما من تصمیمم جدی بود
خیلی گریه کرد
یعنی سه روز تمام شب و روز گریه کرد
و من ادمی شده بودم که دیگه احساساتم درگیر نمیشد چون صدای الهامات انقدررر قوی بود که باید برم
(من ادمی بودم که اگر اون یه قطره اشک میریخت سریعا همه چیو فراموش میکردم اما اینقدر تغییر کرده بودم)
وقتی دید من دیگه نظرم عوض نمیشه و فهمید این فاطمه دیگه اون فاطمه نیست
برام آرزوی خوشبختی کرد و حتی منو بدرقه کرد
و البته زمان طلاق ما بعد اون بود
و من به راحت ترین شکل ممکن از اون خونه اومدم بیرون
جوری که قبلا باورم نمیشد اما اون مدت همش میگفتم وقتی برای استاد شده به راحتی حتی برای من راحت تر هم میشه
پول اسباب کشی و رهن خیلی راحت از جایی که فکرشم نمیکردم جور شد و من با خیال راحت مستقر شدم
و ما دو ماه بعدش از هم جدا شدیم
و البته تا چند ماه پیش گاهی همو میدیدیم
من تو اون خونه که ویلایی بود حس ارامش و ازادی رو تجربه کردم
هر روز لذت میبردم
عشق میکردم
یه پنجره داشت رو به حیاط با اینکه دیوارای حیاط بلند بودن و بیرون مشخص نبود حتی حیاطش سقف آهنی داشت و اسمون خیلی مشخص نبود اما من عشق میکردم
یه پارک اونجا بود که ده دقیقه تقریبا با خونه ام فاصله داشت من فلاسکمو پر میکردم و با یه خوراکی ساده میرفتم پارک
حال میکردم
هر عصر میرفتم تا غروب خورشید رو ببینم
شبا وقتی برمیگشتم از دور چراغای روشن رو میدیدم چون یه سمت پارک یه زمین بود که از دور جاده مشخص بود با کلی چراغای ماشین و خونه های دور دست
و چند باری هم که با دخترم رفته بودیم میگفتم من عاشق دیدن این چراغام
و دخترم میگفت مامان هر بار همینو میگیا خخخخ
هر صبح برای صبونه یه قسمت از زندگی در بهشت رو میدیدم
اونجایی که استاد خونه رو LED های رنگی گذاشت میگفتم ایکاش خونه منم از اینا داشت
وقتی در خونه رو برداشتین و پنجره گذاشتین و بیرون همش مشخص بود میگفتم ایکاش پنجره خونه منم اینجوری بود
ولی واقعا از خونه ام راضی بودما
راستی جایی که بودم یه شهر کوچیک بود نزدیک محل کارم و خانماش چقدر ازاد لباس میپوشیدن
و چقدر اون مکان بمن کمک کرد که جوری که دوس دارم آزاد باشم
چون اینم از خدا خواسته بودم
یکسالو چهار ماهه از جداییم میگذره
من هنوز تنها زندگی میکنم بدون اینکه بخوام برای فرار از تنهایی با کسی وارد رابطه بشم
شبهایی که تنها خوابیدم با اینکه میترسیدم اما الان شده خاطره برام
چه جاهایی که رفتم
وزنمو اوردم پایین
من که میترسیدم نکنه از پس هزینه هام برمیام نه تنها هزینه هامو دادم دوره دوازده قدمو تا جلسه 8 خریدم
کلی لباس خریدم
کلی وسیله برای خونه ام خریدم
پول تو حسابم دارم
پول رهن مغازمو بیشتر کردم
برای خودم دوچرخه خریدم
الان به خونه ای هدایت شدم که
دقیقا از همون LED ها داره
پنجره خونه ام از هر طرف به سمت سبزه و درختاس
چراغای شهر از پنجره اتاقم مشخصه
ابرا و آسمون قشنگو هر روز از خونه ام میبینم
هر روز غروب خورشید رو تو خونه ام نگاه میکنم
من فاطمه
آدمی که ترس از تنهایی داشت
بینهایت وابستگی داشت
همش میخواست تو رابطه باشه که یکی دوسش داشته باشه
اعتماد بنفس و احساس لیاقت نداشت
فقط میخواست بتونه دستش تو جیب خودش باشه
الان فاطمه ای شدم که
میرم کارمو تبلیغ میکنم خودم
حتی به دخترمم وابسته نیستم
از تنهاییم لذت میبرم
الان میخوام ثروتمند بشم
من تغییر کردم
جهانم تغییر کرد
خیلی اتفاقات تو این مدت افتاد
من خودمو تا حد زیادی شناختم
به خدام نزدیکتر شدم
قرآن خوندم اونم از نوع درستش
به مادرم
پدرم
خانواده ام عشق میدم و بخشیدمشون
به همسر سابقه ام تو ذهنم عشق میدم و بخشیدمش
خیلی حرفا هست که بخوام بنویسم
اما اتفاقی که افتاد
چند وقتی درگیر این بودم باید درامدم زیاد بشه
من عجله داشتم
شما میگفتینا اما من درک نمیکردم
میدونی چرا
چون اصلا ثروت قبلا برای من مهم نبود
حالا با کارکردن روی خودم برام مهم شد
فهمیدم اره چیزی بیشتر از فقط دست تو جیب بودن میخوام
اما توقعم خیلی زیاد بود
در واقع تکاملو فراموش کرده بودم
امروز تمام گذشته ام اومد جلوی چشمم
من از کجا به کجا رسیدم
پس عجله نکن
اینجوری خودتو اذیت نکن
تو از فرسنگ ها زیر صفر شروع کردی
خودتو مقایسه نکن با یه ادمی که از اول یه سری چیزاش اوکی بوده
تو همه چیزت از ریشه خراب بود
ولی داری درستش میکنی
دیدی آرامش شد
آزادی شد
چیزی بیشتر از هزینه ها شد
خونه دلخواه شد حتی بهترشم میشه
ثروت هم میشه
رابطه دلخواه هم میشه
فقط عجله نکن
اینجوری خودتو تحت فشار قرار نده
بابا لذت ببر
همونجوری که توی اون خونه از پنجره به دیوار حیاط نگاه میکردی لذت میبردی
همونجوری که کلی تا پارک میرفتی غروبو ببینی لذت میبردی
بازم لذت ببر
خداوند بر هر کاری تواناست
اینو بفهمم
اینو درک کنم
کلا همه چیزو فهمیدم
چند روزیه تو ایه هایی که برام میاد خدا اینو میگه
من بر هر کاری توانام
فکر میکنی این کاری که داری مناسبت نیس؟
فعلا انجامش بده
هر ایده ای که میاد انجام بده
فقط بهترین خودت باش
به موقه اش قرار باشه بری واسه یه کار دیگه میری
مثل محل کارت که خودت نرفتی دنبالش اون تو رو پیدا کرد
مثل خونه ات که وقتی خواستی یه جایی چند نفر داشتن برات آماده اش میکردن
مثل همین شغلت که اصلا نمیدونستی چیه اما یکی اومد و گفت بیا انجامش بده و تو فقط به دلت نشست و انجام دادی
اینا نجوای شیطانه که میگه تو بدرد این کار نمیخوری
که میگه چون قبلا روش تمرکز نکردی دیگه نمیشه
که میگه برو دنبال یه شغل دیگه این که پول ازش در نمیاد
که میگه این که پولی نداره برو شغل دولتی
شیطان مثل همون وقتی که بهت سجده نکرد از حسادت داره تو رو از مسیر دور میکنه
تو ادامه بده
تو لذت ببر
خودش میگه کی و کجا بری
خودش میگه
خودش ثروت میاره
خودش بلده
خودش کمک میکنه
تو فقط ادامه بده
او بر هر کاری تواناست
سلام فاطمه عزیزم وقت قشنگت بخیر
از خوندن کامنت لذت بردم و از استقامتت در هدفی که داشتی. خیلی درسها اموختم یاد روزهای اول خودم افتادم که فهمیدم باید خودم تغییر بدم و سخت بود ولی ااان ارامشی دارم که سالها نداشتم
امیدوارم در پناه خداوند به ارزوهای قشنگتون برسید.🌹🌹
به نام خداوند مهربان وهدایتگر
سلام
خدارا شکر که در این لحظه هدایت شدم به این فایل زیبا که باعث شد باورهای خوبی بسازم .
اول اینکه، در سفر زندگی کردن خودش باور جدیدی هست ، و مقاومت ذهنی نداشتن بابت ، کار و زندگی و معیشت و یا مدرسه و تحصیل بچه ها، که واقعا در زندگی ما در ایران نسبت به آن مقاومت ذهنی شدیدی داریم و کار و تحصیل را مهم تر از لذت بردن می دانیم .
اما با دیدن این فایل دیدم چقدر میشه ، در صلح بود ، و طبیعی زندگی کرد و از زندگی لذت برد .
من عاشق سفر هستم ولی هنوز به این آرزو نرسیدم و باورهای محدود کننده زیادی دارم که منو از این لذت دور کرده ، اما امید دارم الله مهربان منو هدایت می کنه و حتما در این روزها به رویا هام می رسم
خدایا شکرت
سلام وقت بخیر
من این فایل رو دیدم و بسیار زیبا و تاثیر گذار بود چیزی که ذهن من رو به خودش مشغول کرده اینه که این خانواده چطوری کسب درآمد میکنند؟
گفته شد که بعضی ها در آمریکا این سبک زندگی رو دارند این افراد چگونه مخارج خود را تامیین میکنند با اینکه همیشه در سفر هستند ؟
ممنون میشم به سوال من پاسخ بدین
به نام خداوند هدایتگر و وهاب
سلام
خانم شایسته در یک نشنال پارک در حین سفر ، با این خانواده آشنا شدن که، همیشه در سفر هستن و آنها مشغول کار صنایع دستی با چوب هستن و دز سفر آنها را در معرض فروش می گذارند و کسب درآمد می کنند.
برای جنابعالی آروزی خوشبختی و سلامتی و ثروت و پول دارم
به نام خدا
خدایا شکرت
سلام علیکم
.
امروز داشتم فایل تمرین ستاره قطبی در قدم هشتم را گوش می کردم که بهم گفته شد برو سریال زندگی در بهشت را ببین و الان اینجا هستم خدایا بی نهایت ازت سپاسگزارم سپاسگزارم سپاسگزارم.
.
داشتم درخت های پارادیس را می دیدم و لذت نی بردم و همین طور فراوانی را احساس می کردم
و گفتم خدایا میشه میشه به خدا میشه
یه بهشتی باشه که از خودم باشه
پر از درخت های سر به فلک کشیده باشه
اصلأ انتها هم نداشته باشه
و اونقدر بزرگ باشه که خودم هم با اینکه ملک از خودمه ندونم که چقدر درخت داخل بهشت ام
جای داده خداوند
واقعا استاد و مریم خانم تحسین بر انگیز هستید که اینقدر باور فراوانی را اصلا حسش که نمیشه گفت
واقعا خوردید….
واقعاً آدمها و فرشته های روی زمین مثل شما را من بنده تحسین می کنم که اونقدر پایبند به فایل ها
هستید
چون دیدم مریم خانم گفتن بعد از گوش دادن به فایل مراقبه در دوره ی هم جهت با جریان خداوند
یعنی بعد از گوش دادن به اون فایل به مریم خانم
گفته شده که برو و برای ضبط جدید سریال
آماده شو
و مریم خانم به الهام خودش عمل کرده
یعنی اینقدر پایبند به گوش دادن به الهام
خدایا شکرت.
وقتی آدمهایی که می بینم اینقدر غرق در کارهایی شده اند که واقعاً بیهوده است
حتی گاهی بهشون گوشزد می کنم که فلانی این کارت بیهوده است و باز هم انجام می دهد
و می بینم خودم از مسیر بیشتر دور می شوم
بعد به این قانون پی می برم و به خودم میگم
و با خودم مرور می کنم که من نمی توانم کسی که در مدار نیست
کسی که روی خودش کار نمی کند
را نمی تونم بیاورم در مسیر اصلا وظیفه ی من نیست
بعد دوباره قانون برام مرور میشه من وظیفه ای
در برابر دیگران ندارم
من فقط می تونم روی خودم کار کنم
و نتایجم را بگیرم
که نتایج هم بی انتهاست
و تموم شدنی نیست یعنی خودم بتونم کارهای بیهوده را انجام ندهم خیلی قدرتم در برابر اراده های زندگیم بیشتر می شود
توان خودم برای دریافت ورودی های نعمت ها ثروت ها خوبیها خوشیها وووو بیشتر و بیشتر میشود
خدا را بی نهایت شکر .
پدرم چند روز است دچار ناراحتی ها و بیماریهایی شده است
من نمیگم اومدم بگم اصلا نوشتم اینجا ولی باز هم پاک کردم چون دیدم اصلأ که نه
ولی انصافاً خدا را صد هزار مرتبه شکر خیلی بهتر از قبل تونستم بهش توجه نکنم
و آگاهانه ذهنم رو به سمت فایل های استاد ببرم
چون نمی خواهم گذشته ی خودم را بگم
ولی خودم را با خودم مقایسه می کنم می بینم خیلی بهتر شده ام
بعدزنگ زدم به برادرم چون ایشان بیشتر پیگیر
کارهای پدرم در دوران همین تضاد هامون بودن و هستند
و وقتی زنگ زدم خنده ام گرفت …
چون ایشان در جایی بود که نمی تونست صحبت کند و زود مکالمه را قطع کردیم….
یعنی وقتی در مدار نباشی اون موقعی زنگ می زنی
یا اون موقعی می روی که همه ی کارها
انجام شده است و تموم شده. یعنی نه می بینی
و نه می شنوی و نه تو را در جریان می گذارند و این خیلی خوبه و عالیه خدایا شکرت.
من خیلی از افراد را از ذهنم حذف کردم یعنی شیفت دیلیت….
که البته که خدا برام خدایی کرد واقعاً
چون استاد در فایل ها میگن : این یه فایل است می خواهی گوش کن و می خواهی گوش نکن
یعنی اون قدر انرژی از همه لحاظ بیشتر شد
که خدا خودش می داند
خدایا شکرت
یعنی من همیشه قبلاً در زندگی همه بودم به غیر از زندگی شخصی خودم و سبک شخصی خودم
و وقتی شوهرم دخترم را رها کردم
و سعی کردم خودم زیباییها را ببینم
سعی کردم خودم جهانی که قانون دارد می گوید را
بیشتر ببینم و تمرکز کنم و توجه کنم
البته که با ایمانی هم که ساختم
خدا را صد هزار مرتبه شکر حال خودم احساس خودم خیلی بهتر و بهتر و بهتر شد
یعنی چنان انرژی و حال خوب را ازم می گرفت
که دست به هیچ کاری دیگه نمی تونستم بزنم
البته که با ادامه دادن و استمرار
خدایا شکرت.
یعنی دوره های استاد جری میسازد آدم را که نمک گیر میشود آدم
و من الان خودمو ساختم
و خدا را صد هزار مرتبه شکر به جوری شده که اونقدر البته که خدا من را دوست دارد که زود منو به سمت
سایت به سمت استاد به سمت قانون می آورد
یعنی اگر تضادی باشد خدا را صد هزار مرتبه شکر خیلی
بهتر از قبل رصد می کند
خدایا شکرت برای هماهنگی بهتر با قانون
خدایا شکرت برای هماهنگی بیشتر با قادر متعال خودم
.
وقتی دیدم مریم خانم اینقدر نکته سنج هستند در مورد عمل کردن به فایل های دوره های استاد
تا اینکه بخواهند فقط نقد کنند فایل ها را
درسهای زیادی را گرفتم
برای خودم برای زندگیم برای سبک شخصی خودم
خدایا شکرت برای وجودت مریم خانم
یعنی من صبح تا شب کارم این بود همه را نقد و بررسی کنم
که نتیجه یک این کار چی بود ؟؟ افکار منفی . کنجکاویهای ما به جای دیگران . بدو بدو بدو کردن و به هیچ کجا نرسیدن های مداوم و پیوسته ووو
یعنی وقتی الآنم را یعنی خودم را با خودم مقایسه می کنم برای من مکانی به غیر از سایت عباس منش دات کام مکانی به غیر از حضور در دوره ها حضور در فایل ها
ووو من جای دیگه ای نباید باشم
چون همه جا برای من جهنم است
و زندگی در بهشت برام هم بهشت دنیا را دارد و هم بهشت آخرت را
خدایا بی نهایت ازت سپاسگزارم سپاسگزارم سپاسگزارم
.
من یک عمر دنبال یه همچین فضایی بودم
یعنی داشت به نفر منفی میگفت و من هیچی نمی گفتم و همین طور داشت ادامه می داد
بعد گفتم یعنی یه چیز خوب نبوده ؟؟؟؟؟؟
بعد دیدم ساکت شد و هیچی نگفت
خدایا شکرت خدایا شکرت خدایا شکرت.
.
وقتی دیدم مادر بچه اینقدر راحت آسان و لذت بخش دارد بچه را اونجوری که درست است بار بیاره
نه اینکه ببینه بقیه چه روشی دارند
یا اینکه چقدر با خودش با بچه در صلح است
و اصلا تو سر خودش نمی زند که وای چقدر من زمان باید بزارم برای این بچه ؟!؟!؟!
وای چقدر من باید کار یاد این بچه بدهم ؟!؟!؟!
وو یه مثالی هم هست می زنند که تا گوساله گاو شود دل بچه آب شود
یعنی من همیشه اینها را به خودم می گفتم
یاد خودم افتادم که دخترم را حامله بودم
و وقتی بچه ام به دنیا اومد اونقدر این بچه ناآرام و
بی قرار بود که من اصلا نه روز داشتم و نه شب
یعنی الان می فهمم از بس من خودم را تحقیر می کردم و تو سر خودم می زدم
که وای بعداً چی میشه ؟؟؟
یعنی سرنوشت این بچه چی خواهد شد؟؟؟!!!!!
الکی و بیخود بود ها …..
یعنی همسرم من یه مرد آرام و در صلح با خودش بود
ولی ذهنیت من همیشه میگفت آینده را ببین
معلوم نیست که
و نتیجه این همه استرس و فشار شده بود
یک بچه بی قرار و گریه کن …
که یعنی دهن این بچه باز میشد می گفتم خدا می دونه کی و چه زمانی دهن این بچه بسته می شود
و الآن می فهمم همه و همه برای ذهنیت نا آرام
پر از تنش خودم بوده است
یعنی من فرکانس استرس فشار روحی و روانی را
ارسال می کردم و شیر خودم را هم به دخترم می دادم
و بچه هم همین را دریافت می کرد و
این طور واکنش نشان می داد
یعنی یه مثالی هست می زنند که میگن مادری که
دارد بچه را شیر می دهد خبر یا خبرهای ناراحت کننده و مرگ و میر و بیماری بهش ندهید
یعنی الان من این را می فهمم چون فرکانس را بچه
می گیرد
و همون را بصورت ها و طرق مختلف بروز می دهد
یادمه من قبل از ورود به برنامه های استاد دخترم که کلاس هفتم یا هشتم بود
به روز از مدرسه زنگ زدن که دختر شما در مدرسه نیست
ناظم مدرسه با نگرانی و استرس و به حالت گریه کنان
زنگ زده بود و می گفت که
دختر شما از مدرسه فرار کرده است
بعد به ما می گفتن ناراحتی غمی غصه ای مشکلی
مشکل خانوادگی در خانه دارید
و ما می گفتیم نه …
بعد همه ی کادر مدرسه در تعجب و حیرت بودن
حالا من می فهمم که این تنش ها این حرکت های زشت این رفتار های مرموز همه ریشه در خودم
در افکار منفی در گذشته ی خودم دارد
ولی خدا را صد هزار مرتبه شکر و خدا را بی نهایت شکر که اوضاع دارد بهتر و بهتر میشه
یعنی باید اینطور باشد
البته این مثال را هم الان به ذهنم اومد که از دامن زن به معراج رود
یعنی این که من افکار خودم را دارم درست
اینکه هر کسی سبک شخصی خودش را دارد این هم درست
این که من نمی توانم کسی را تغییر بدهم
و تمام فایل های استاد همه درست و به حا
اما از لحظه ای که من تونستم افکار خودم را رصد کنم
کانون توجه و تمرکز خودم را مدیریت کنم
خدا خودش می داند که همه چیز تغییر کرد
رفتار آدمها
سبک شخصی خودم
شیوه ی لباس پوشیدن من
وووووو
من فرکانس خوب ارسال مردم البته که سعی کردم
و همه را رها کردم
خودم شدم
خودم با هر آنچه که می سازم از همین لحظه
و خدا را صد هزار مرتبه شکر واکنش های جهانم را
دیدم و حس کردم
خدایا بی نهایت ازت سپاسگزارم سپاسگزارم سپاسگزارم.
.
یا وقتی دیدم یک بالشت نرم و راحت مادر برای بچه در نظر گرفته است
تا بچه هم آرام باشد
هم آزاد باشد
هم از الآن بهترینها را تجربه کند
و احساس راحتی کند
و لذت ببرد از بازی های کودکانه یا خودش
…..
دیدم من خودم سفت ترین و سخت ترین و پیش پا افتاده ترین بالشت ها را برای دخترم در خونه
می گذاشتم تا خوابش کنم
تا آرامش کنم
یعنی از همون زمان بی ارزش بودن را اول برای خودم و بعد برای فرزندم انجام می دادم
یعنی الان که این فایل را دیدم به یاد آوردم که صد البته نباید تقصیر را همه را گردن مادرم یا پدرم ووو
بیندازم
چون من از وقتی یادمه همه چیزهای خوب و عالی و راحت
و همه ی چیزهای نو
برای مهمون بود
در صورتیکه می تونستیم ولی استفاده نمیشد
یعنی هنوز مادرم بعضی از وسایلی که از زمان بچگی
ما بوده را دارد که استفاده نشده است
چون همه را می گفتیم حیفه…. از بین می ره ….
ولی الان می بینم می تونم از همین زمان از همین لحظه از تمام وسایل و لوازم و لباس های خودم
استفاده کنم و خودم خودمو باارزش کنم
تا جهان هم برام ارزش بیافریند
و هدایت شوم به تمام دارایی ها و وسایل و
لوازم باارزش و زیاد و فراوانی
چون قانون ساده است
مگر اینکه عمل نکنم و با ذهنیت خودم سختش کنم
البته خدا را صد هزار مرتبه شکر الان با دیدن و
گوش کردن به فایل های استاد خیلی بهتر شده ام
ولی باز هم این یادآوری ها این کامنت نوشتن ها
این گفتن ها خودش مرور تجربه های گذشته
و خلق کردن تمام چیزهای بارزش است
خدایا شکرت خدایا شکرت خدایا شکرت
.
من وقت و زمانی که برای دیدن و لذت بردن فایل های پارادایس می گذارم را واقعاً دوست دارم
یعنی کار بیهوده ای نمی دونم
چون می دونم وقتی در مدار خوب هستم به
این جنس از فایل ها هدایت می شوم
خدایا ممنونم
مریم خانم ممنونم
استاد جونم ممنونم
مهمون های پارادایس ممنونم .
.
وقتی استاد در فایل ها گفتن: ما رقابتی با کسی نداریم من شک کردم به خودم به سبک شخصی خودم
بعد گفتم کجاست که من دارم رقابت می کنم
بعد دیدم همه جا
یعنی به خودم گفتم بگو کجا نیست که من دارم رقابت می کنم…..
بعد اومد با تعهد با ایمان تغییرش دادم
و بعد هدایت خواستم
بعد دیدم من در خوردن منظورم خوردن ناهار شام و یا هر خوراکی با همه رقابت دارم
و آنقدر تند تند می خورم که از همه زودتر غذام تموم میشه
بعد گفتم علتش چیه ؟؟؟
چرا من باید اینقدر تند بخورم تا زودتر از همه
تموم کنم ؟؟؟؟؟؟
بعد دیدم این هم از بچگی من دارم
این فضای رقابت و رقابتی را
چون ما دو تا خواهر و دو تا برادر بودیم و همیشه
با هم سر خوراکی ها ناهار وووو مسابقه می گذاشتیم و اون نفری که تندتر از همه می خورد
از همه بیشتر خورده بود و همه ی نگاه ها هم
به سمت اون فردی بود که تند خورده و همه را
خورده است
بعد اون فرد میشد نفر اول
و می گفت اول
بعد همه با نگاه حسرت و حسرت گونه که این هم از بچگی من دارم که همیشه حسرت می خوردم
یعنی از همین جاها برام شروع شده است
و بعد که ای بابا همه را خورد ما عقب افتادیم ما که نخوردیم
چقدر زرنگ است
و ما هم چقدر تنبل هستیم
یعنی می خواهم بگم فضا فضایی کاملآ رقابتی بود
فضا فضایی حسرت خوردن ها بود
یعنی خشت اولی که کج باشد تا ثریا میرود دیوار کج
و این همین طور در همه جای زندگیم بود تا
من تعهد به خودم دادم و این را فهمیدم
الان خدا را صد هزار مرتبه شکر اصلأ و ابدا سر غذا خوردن یا هر خوراکی دیگه ای اصل تند تند بخورم
و بروم کنار نیست
در حدی که سیر شوم می خورم
در حدی که نیاز بدنم باشه
اولش تعجب می کردم که چقدر من زود سیر شده ام و علتش را نمی دونستم
ولی الان فهمیدم که برای اینکه رقابت را گذاشتم
کنار و خودم شدم خدا را صد هزار مرتبه شکر
الان خیلی کم چیزی می خورم
راحت هستم
آزاد هستم
زودتر سیر میشوم
و چقدر معده ام راحتر کار می کند چون تند خوردن زیاد تمام سیستم بدن را مختل می کند
خدایا شکرت.
.
و اینکه حسرت های گذشته ام را خیلی کمتر کردم چون این هم ریشه در همین دوران های کودکی و بچگی
داشت و دارد
وقتی به نفر توی کلاس شاگرد اول میشد من که با نگاه حسرت آور بهش نگاه می کردم
به جای اینکه تحسینشان کنم
و تایید کنم
می خواهم بگم ریشه در درون است نه در بیرون
در بیرون دنبال خودم دنبال شخصیت درست کردن خودم نباشم
چون همه چیز در درون خودمه
خدایا شکرت
البته این را هم بگم همین نگاه کردن به شاگرد اول بودن در کلاس بعداً شد برام الگو که می شود هست امکان دارد امکان پذیر است برای من هم هست
می خواهم بگم تضادهایی که بودن پل های درست را
بنا کردن
خدایا شکرت.
من قدرت نه گفتن را هم یاد گرفتم
یعنی هر چیزی که می دونستم من خود من این را
دوست ندارم می گفتم نه
اولش سخت بود
نکنه فکری بخند طرف
نکنه باهام حداقل درست کند
که دیدم من خودم همه ی اینها را در ذهنم درست کردم
و این را هم از عزت نفس یاد گرفتم
نه گفتن در جای مناسب در زمان مناسب
خدایا شکرت.
به نام خداوند بخشنده و مهربان
سلام ب همه
این چیزی که الان میخوام بنویسم ربطی ب ویدیو نداره
داشتم فایل گوش میدادم و نمیدونم از کجا دانلودش کردم و اسمش چیه و گفتم تا تو ذهنم هست مفهومش بیام بنویسم تا ثبت بشه
استاد داشتن درمورد ورودی ها در صحبت میکردن
و میگفتن حتی خیلی از محتوا ها طنزه
اینجوریه که طنزع دیگه میخندیم
من خودم ی مدت بود عاشق ویدیو های طنز بودم ک درست کنم
و بعدش فهمیدم (بعد درست کردن)که نه ب اندازه ای ک فکر میکردم عاشقش نبودم واقعا
و الان دیدم فاجعس این قضیه
درسته طنزه
ولی تمرکز من روی چیه ؟
خود من ویدیو درست میکردم مثلا درمورد مدارس
درمورد مهمونی ها و تمرکزم روی اون قسمت اعصاب خوردی این قضیه بود
و ب خیال خودم نه اینا تاثیر چندانی نداره
و خداروشکر که امتحان کردم و فهمیدم ک اشتباه میکردم ک علاقه مندم
و دیدم من چقدر ویدیو های طنز میبینم از اخلاقیات مادر
پدر
دوست
و میخندم
بدون اینکه توجه کنم دنیا شوخی سرش نمیشه
داری توجه میکنی ب همون نکته ای که دوسش نداری چ خنده دار چ جدی هیچ فرقی نداره
گوش های تو چشم های تو دروازه ورودی زندگی تو هستن چی گوش میدی
چی میبینی
چ کلماتی میگی
ب چی فکر میکنی
و من دقت کردم که اکثریت طنز ها همینه یعنی من تا ب حال ندیدم تقریبا ک چیزی طنز باشد و نکته منفی توش نباشه
چون معمولا با اینا جوک میسازن دیگه
تا ی گرونی میشه
تا یکی میمیره
یکی بدبخت میشه
یکی کتک میخوره
و من حتی اگر حتی اگر این کار مورد علاقمم بود ک نیست خداروشکر یا کلا میذاشتمش کنار
یا از خدا میخواستم ایده های دیگه ای بهم بده ک با نکات مثبت بتونم طنز خلق کنم چون میشه
ولی خب وقتی وارد مسیر شدم دیدم که من فقط نتیجه کار رو میخوام ن مسیر رو تقریبا
حاضر نبودم روی میمیک صورتم کار کنم
سریع سناریو مینوشتم
سریع فقط ضبط میکردم
فقط میخواستم انجامش بدم بره
باحال بود ها ولی ن ب اندازه کافی
و اینم مثل خیلی از کارای دیگه گذاشتم کنار
و الان توی کافه کار میکنم آشپزی دوس دارم
ولی برای امسال هدفی گذاشتم یکساله
سال مهارت یافتن در ساز زدن در خوندن در صدا و بیانی قدرتمند
چون پاشنه آشیلمه
لکنت دارم و دردسر میسازه برام
ولی عاشق خوندن و ساز زدنم هستم و حس میکنم که همینه
چون ب محض اراده میتونم خودمو تو لحظه پایانی ببینم تو اون ورژن ببینم و منو میبره با خودش
و الان دارم کار میکنم و از خدا خواستم ک اولین سازم ی ویولن بخرم
من کار میکنم ولی روی پول حساب نمیکنم
فقط میگم ساز میخوام
فلان میخوام
حالا از هرجا ک پولش اومد میخرمش
و حتی یکی از یوتوبر های مورد علاقم که فوق العاده است
و دقت کردم توی ویدیو هاش ب نکات منفی هم زیاد اشاره کرده درمورد دولت گرانی و..
دیگه تصمیم گرفتم نگاهش نکنم
و از این ب بعد فیلم و انیمیشن ک عاشقشم هم با دقت بیشتری انتخاب کنم
و من دیروز سرکارم همکارم میخواستم صحبت کنم فرق دوتا چیو بپرسم با لحن یکم بد صحبت کرد و من یکم ناراحت شدم و ذهنم شروع کرد ب حرف ک اون غلط میکنه اینجوری حرف میزنع
بعد من یاد قضاوت افتادم
یلحظه گفتم من ی اشتباهی مواد غذایی رو برعکس زدم
شاید اگر منم جای اون بودم یکم لحنم بد میبود
و باید یاد بگیری در این شرایط خودتو کنترل کنی
وگرنه تو شرایط گیلیلیلی که همه حالشون عالیه
وقتی یکی بد برخورد میکنه یکی داد میزنه چیکار میکنی
توام داد میزنی
تو چیکار میکنی که بتونی حالتو خوب نگهداری و طوری باشه ک جهان هدایت کنه ب جای بهتر یا همونجا بهتر بشه
و محل کار من نسبت ب قبل برای من خیلی خیلی بهتر شده
یعنی رفتارشون با من خیلی بهتر شده
با اینکه با هم خیلی بحثا دارن
263
این قسمت متفاوت از بقیه قسمتها بود که دیدم و چقدر هم الگوی خوبی برای من و خیلی از مادران دیگه که همیشه کلی نگرانی دارند
ایشون با ساده گرفتن و روند طبیعی زندگی همراه شدن هم به هدفهاشون میرسن هم به خانواده و چقدر این شیوه عالی بود
خیلی جالب بود که انقدر راحت زندگی میکنن و همیشه در سفر و با کمترین امکانات و بیشترین استفاده،
فرزند زیبا و سالم و باهوشی که بدنیا اوردن با همون شرایط و بدون محدودیتها با همون روند بزرگش کردن
چقدر هم راحت همه چیز را به طبیعت واگذار کرذن رشد جسمی بدنش روند طبیعی داشته و هیچ دخالتی توی اون نکرده و حتی برای اشنایی با محیط هم هیچ وسیله اضافه ای بهش ندادن
جالب بود این شیوه بااینکه سبک سلیقه من نیست من خودم ادم ساده زیستی و طبیعت گردی نیستم و بیشتر مدرن زندگی کردن دوس دارم اما نکات قابل تاملی داشت که میشد ازش یاد گرفت
همین سخت نگرفتن برای رشد بچه و روند تکاملیش
ممنون مریم جان بابت وقتی که گذاشتید انقدر کامل توضیح دادین