سریال زندگی در بهشت | قسمت 263
از میان نظراتی که شما دوستان عزیز در بخش نظرات این قسمت می نویسید، نوشته ای که بیشترین ارتباط با محتوای این فایل را داشته باشد، به عنوان متن انتخابی این قسمت انتخاب می شود.
منتظر خواندن نظرات زیبا و تأثیرگذارتان هستیم
برای دیدن سایر قسمتهای «سریال زندگی در بهشت»، کلیک کنید
- نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
-
فایل تصویری سریال زندگی در بهشت | قسمت 263648MB31 دقیقه




بنام رب
سلام استاد عزیزم و خانم شایسته جان
حرفام ربطی به این فایل نداره اما مربوط به زندگی در بهشته
پس تصمیم گرفتم اینجا بنویسمش
استاد من از دوسال پیش میخوام شروع کنم
وقتی که تو بدترین شرایط روحی و روانی بودم
تو یه رابطه داغون که البته خودم جذبش کرده بودم چون طرفم آینه درونی خودم بود
همون کسی که تمام ضعف هام رو با صدای بلند بهم میگفت و البته من نمیفهمیدم
یه روزی خیلی خسته و داغون تصمیم گرفتم تغییر بدم
خودمو
زندگیمو
شروع کردم به خرید چند تا دوره
خیلی بالا و پایین شدم
میخوام خلاصه بگم
تغییرات اصلی از دوره احساس لیاقت شروع شد
متعهد شده بودم باید تغییر کنم
هر روز دو ساعت مینوشتم
با خودم حرف میزدم
به بیرون از خودم کاری نداشتم
در حالی که اوضاع بیرون داغون بود
اما من در تلاش برای بهتر کردن اوضاع بودم
خیلی امید داشتم
میدونستم نتیجه میده
پس هر اتفاقی هر تضادی باعث میشد بیشتر بفهمم چی میخوام
واقعا 24 ساعته داشتم رو خودم کار میکردم
اوضاع انگاری درست بشو نبود
اما من ادامه میدادم
تا اینکه بعد یکماه یهویی همه چیز تغییر کرد
البته یهویی نبود من ریشه ها رو درست کرده بودم
رابطه هر روز داشت بهتر و بهتر میشد
تضاد بود اما خیلییی کم
و من هر روز داشتم بهتر از دیروزم میشدم
سه ماه بهترین روزها رو کنار هم تجربه کردیم(چند بار این روزها رو کامنت کردم اما اینبار ادامه داره)
و بعد یه تضاد خیلی بزرگ (البته برای اون زمان بزرگ بود)
و من تصمیم گرفتم جدا بشم
بینهایت ترس داشتم
اما انقدر احساس لیاقت درونم شعله ور شده بود که به کمتر از بهترین قانع نبودم
با جدیت اینبار گفتم باید جدا بشم
کسی که همیشه سنگ مینداخت و در حال اذیت کردنم بود خودش مشتاق تر از من همراهیم کرد
تمام مشاوره ها رو رفتیم
در اون گیر و دار تصمیم گرفتم خونه بگیرم
پول خاصی نداشتم و بینهایت ترس داشتم
چون تاحالا تنها زندگی نکرده بودم
جدا از اون ترس از خانواده ام و حرف مردم هم بود
ولی ایمانم قویتر بود و رفتم دنبال خونه
گفتم از هر جایی که باشه حتی یه اتاق شروع میکنم
ارزوم بود با ارامش زندگی کنم
ارزوم بود یه روزایی فقط مال خودم باشم
ارزوم بود فقط بتونم هزینه هامو بدم
چند تا خونه دیدم و بالاخره توی سایت دیوار یه خونه پیدا کردم
البته اینم اضافه کنم هر روز با خدا صحبت میکردم که خدایا من یه خونه میخوام تمیز باشه تازه صاحبش اونجا رو بازسازی کرده باشه و صاحبش ادم خوبی باشه و دوس دارم جایی باشم که آزادی تو پوشش هم داشته باشم و یه سری چیزای دیگه
و خونه ای که دیدم
دقیقا تمیز
نقلی تو یه جای اروم و دقیقا همون وقتی که من شروع کرده بودم به صحبت با خدا درباره خونه دلخواهم (یکماه قبلش) اینا خونه رو خریده بودن و داشتن بازسازیش میکردن که اجاره بدن
و من اونجا رو دیدم و خوشم اومد
صحبت کردیم و قرار شد دو هفته بعد پولشو بدم
5 تومن براشون بیعانه زدم
و البته اون مابقی پول رو نداشتم فقط ایمان داشتم و گفتم تهش هم نشد فسخ میکنم
یعنی قرار شد من دو هفته بعد اسباب کشی کنم و بعد پولو واریز کنم
دیگه شروع کردم به جمع کردن وسایلم
همسرم تا قبل اون با من حرفی نمیزد که مثلا بحثی نشه و من راحت تر برم
و من بهش گفته بودم یه خونه گرفتم و تا دو هفته دیگه میرم
تا سه روز قبل رفتنم اومد و کلی باهام حرف زد که من نمیدونم چرا دادگاه و مشاوره اومدم و نمیخوام که بری
لطفا یه فرصت دیگه بده
اما من تصمیمم جدی بود
خیلی گریه کرد
یعنی سه روز تمام شب و روز گریه کرد
و من ادمی شده بودم که دیگه احساساتم درگیر نمیشد چون صدای الهامات انقدررر قوی بود که باید برم
(من ادمی بودم که اگر اون یه قطره اشک میریخت سریعا همه چیو فراموش میکردم اما اینقدر تغییر کرده بودم)
وقتی دید من دیگه نظرم عوض نمیشه و فهمید این فاطمه دیگه اون فاطمه نیست
برام آرزوی خوشبختی کرد و حتی منو بدرقه کرد
و البته زمان طلاق ما بعد اون بود
و من به راحت ترین شکل ممکن از اون خونه اومدم بیرون
جوری که قبلا باورم نمیشد اما اون مدت همش میگفتم وقتی برای استاد شده به راحتی حتی برای من راحت تر هم میشه
پول اسباب کشی و رهن خیلی راحت از جایی که فکرشم نمیکردم جور شد و من با خیال راحت مستقر شدم
و ما دو ماه بعدش از هم جدا شدیم
و البته تا چند ماه پیش گاهی همو میدیدیم
من تو اون خونه که ویلایی بود حس ارامش و ازادی رو تجربه کردم
هر روز لذت میبردم
عشق میکردم
یه پنجره داشت رو به حیاط با اینکه دیوارای حیاط بلند بودن و بیرون مشخص نبود حتی حیاطش سقف آهنی داشت و اسمون خیلی مشخص نبود اما من عشق میکردم
یه پارک اونجا بود که ده دقیقه تقریبا با خونه ام فاصله داشت من فلاسکمو پر میکردم و با یه خوراکی ساده میرفتم پارک
حال میکردم
هر عصر میرفتم تا غروب خورشید رو ببینم
شبا وقتی برمیگشتم از دور چراغای روشن رو میدیدم چون یه سمت پارک یه زمین بود که از دور جاده مشخص بود با کلی چراغای ماشین و خونه های دور دست
و چند باری هم که با دخترم رفته بودیم میگفتم من عاشق دیدن این چراغام
و دخترم میگفت مامان هر بار همینو میگیا خخخخ
هر صبح برای صبونه یه قسمت از زندگی در بهشت رو میدیدم
اونجایی که استاد خونه رو LED های رنگی گذاشت میگفتم ایکاش خونه منم از اینا داشت
وقتی در خونه رو برداشتین و پنجره گذاشتین و بیرون همش مشخص بود میگفتم ایکاش پنجره خونه منم اینجوری بود
ولی واقعا از خونه ام راضی بودما
راستی جایی که بودم یه شهر کوچیک بود نزدیک محل کارم و خانماش چقدر ازاد لباس میپوشیدن
و چقدر اون مکان بمن کمک کرد که جوری که دوس دارم آزاد باشم
چون اینم از خدا خواسته بودم
یکسالو چهار ماهه از جداییم میگذره
من هنوز تنها زندگی میکنم بدون اینکه بخوام برای فرار از تنهایی با کسی وارد رابطه بشم
شبهایی که تنها خوابیدم با اینکه میترسیدم اما الان شده خاطره برام
چه جاهایی که رفتم
وزنمو اوردم پایین
من که میترسیدم نکنه از پس هزینه هام برمیام نه تنها هزینه هامو دادم دوره دوازده قدمو تا جلسه 8 خریدم
کلی لباس خریدم
کلی وسیله برای خونه ام خریدم
پول تو حسابم دارم
پول رهن مغازمو بیشتر کردم
برای خودم دوچرخه خریدم
الان به خونه ای هدایت شدم که
دقیقا از همون LED ها داره
پنجره خونه ام از هر طرف به سمت سبزه و درختاس
چراغای شهر از پنجره اتاقم مشخصه
ابرا و آسمون قشنگو هر روز از خونه ام میبینم
هر روز غروب خورشید رو تو خونه ام نگاه میکنم
من فاطمه
آدمی که ترس از تنهایی داشت
بینهایت وابستگی داشت
همش میخواست تو رابطه باشه که یکی دوسش داشته باشه
اعتماد بنفس و احساس لیاقت نداشت
فقط میخواست بتونه دستش تو جیب خودش باشه
الان فاطمه ای شدم که
میرم کارمو تبلیغ میکنم خودم
حتی به دخترمم وابسته نیستم
از تنهاییم لذت میبرم
الان میخوام ثروتمند بشم
من تغییر کردم
جهانم تغییر کرد
خیلی اتفاقات تو این مدت افتاد
من خودمو تا حد زیادی شناختم
به خدام نزدیکتر شدم
قرآن خوندم اونم از نوع درستش
به مادرم
پدرم
خانواده ام عشق میدم و بخشیدمشون
به همسر سابقه ام تو ذهنم عشق میدم و بخشیدمش
خیلی حرفا هست که بخوام بنویسم
اما اتفاقی که افتاد
چند وقتی درگیر این بودم باید درامدم زیاد بشه
من عجله داشتم
شما میگفتینا اما من درک نمیکردم
میدونی چرا
چون اصلا ثروت قبلا برای من مهم نبود
حالا با کارکردن روی خودم برام مهم شد
فهمیدم اره چیزی بیشتر از فقط دست تو جیب بودن میخوام
اما توقعم خیلی زیاد بود
در واقع تکاملو فراموش کرده بودم
امروز تمام گذشته ام اومد جلوی چشمم
من از کجا به کجا رسیدم
پس عجله نکن
اینجوری خودتو اذیت نکن
تو از فرسنگ ها زیر صفر شروع کردی
خودتو مقایسه نکن با یه ادمی که از اول یه سری چیزاش اوکی بوده
تو همه چیزت از ریشه خراب بود
ولی داری درستش میکنی
دیدی آرامش شد
آزادی شد
چیزی بیشتر از هزینه ها شد
خونه دلخواه شد حتی بهترشم میشه
ثروت هم میشه
رابطه دلخواه هم میشه
فقط عجله نکن
اینجوری خودتو تحت فشار قرار نده
بابا لذت ببر
همونجوری که توی اون خونه از پنجره به دیوار حیاط نگاه میکردی لذت میبردی
همونجوری که کلی تا پارک میرفتی غروبو ببینی لذت میبردی
بازم لذت ببر
خداوند بر هر کاری تواناست
اینو بفهمم
اینو درک کنم
کلا همه چیزو فهمیدم
چند روزیه تو ایه هایی که برام میاد خدا اینو میگه
من بر هر کاری توانام
فکر میکنی این کاری که داری مناسبت نیس؟
فعلا انجامش بده
هر ایده ای که میاد انجام بده
فقط بهترین خودت باش
به موقه اش قرار باشه بری واسه یه کار دیگه میری
مثل محل کارت که خودت نرفتی دنبالش اون تو رو پیدا کرد
مثل خونه ات که وقتی خواستی یه جایی چند نفر داشتن برات آماده اش میکردن
مثل همین شغلت که اصلا نمیدونستی چیه اما یکی اومد و گفت بیا انجامش بده و تو فقط به دلت نشست و انجام دادی
اینا نجوای شیطانه که میگه تو بدرد این کار نمیخوری
که میگه چون قبلا روش تمرکز نکردی دیگه نمیشه
که میگه برو دنبال یه شغل دیگه این که پول ازش در نمیاد
که میگه این که پولی نداره برو شغل دولتی
شیطان مثل همون وقتی که بهت سجده نکرد از حسادت داره تو رو از مسیر دور میکنه
تو ادامه بده
تو لذت ببر
خودش میگه کی و کجا بری
خودش میگه
خودش ثروت میاره
خودش بلده
خودش کمک میکنه
تو فقط ادامه بده
او بر هر کاری تواناست
بنام رب
سلام استاد شایسته جان و استاد عباسمنش عزیز
چه حرفای جالبی داخل فایل گفتید
کامنت تعدادی از بچه ها رو خوندم و دلم خواست منم بنویسم
به گذشته خودم و نحوه بدنیا اومدن و بزرگ کردن دخترم فکر کردم
چقدر من از لحاظ روانی و بدنی اذیت شدم
چون کلی باور غلط داشتم
این در حالیه که باورای سلامتیم از بقیه باورام همیشه بهتر بوده
اما انقدر شنیده بودم که بچه داری سخته و زایمان سخته که نگووو
ولی با همون شنیده ها یادمه چند تا کلیپ دیده بودم که خارجیا زایمان طبیعی رو بهتر میدونن چون برای سلامتی بهتره و…
و منم میخواستم زایمان طبیعی رو تجربه کنم با اینکه خیلی میترسیدم و خیلی منو میترسوندن
ولی میگفتم میتونم
اخه من قبل از بارداریم لاغر بودم و خانواده همسر سابقم خیلی منو میترسوندن که تو ضعیفی و نمیتونی
حالا اون ترس ها و باورهای خراب باعث شد قبل از زایمان کلی اذیت بشم اما خب زایمان طبیعی انجام دادم و اون قدر هم که میگفتن ترسناک نبود
ولی همیشه باور داشتم بچه ام ساکت و اروم میشه
و همینجوری هم شد
دقیقا همون مفهوم گاز و ترمز که توی کشف قوانین گفتین
یه جاهایی باورام خوب بود
یه جاهایی نه
و ترکیبی از هر دوتاشو داشتم
داشتم فکر میکردم با همون باورای داغون من کلی نتیجه های خوب هم گرفته بودما
با اینکه اصلا نمیدونستم باور چیه
تمرکز بر نکات مثبت یعنی چی
توحید و ایمان چی هست
و الان که اروم اروم این چیزا رو متوجه میشم و از اون موقع خیلی باورام بهتر شدن پس قطعا خیلی اتفاقات عالی تری تو راهه
(البته که کلی اتفاقات عالی هم تجربه کردم) و چقدر ایمانم قوی تر شد که همیشه و همیشه فقط تو این مسیر بمونم که این مسیر درست ترینه
یه چیزی هم اومد تو ذهنم
من خودم وقتی فایل های شما رو گوش میدادم همیشه نگاهم رو بقیه بود
مثلا شما میگفتید اگر به دیگری با توقع خوبی میکنی و اتفاق خوبی برات نمیافته من به خودم میگفتم اره فلانی و فلانی هم بخاطر همینه این همه کمک میکنن و نتیجه همیشه بده براشون و همیشه شاکی ان
تا یه روز به خودم گفتم تو داری فایل گوش میکنی خودتو تغییر بدی اونوقت از دیگران داری مثال میزنی
بابا ببین خودت کجاها خراب کردی
الان بیشتر یاد گرفتم هر چی که میگید همونو توی خودم پیدا کنم
چرا اینو گفتم
چون یکی از بچه ها وقتی یه فایلی رو دیده بود اومد بهم گفت من یاد تو افتادم که فلان کارو کردی و با خنده هم بهم گفت
من که جوابی ندادم و گفتم منم مثل این بنده خدا قبلا مثالها رو برای دیگران میدونستم نه خودم
و بازم برام یاداوری شد که بیشتر حواسم باشه بببینم خودم چه ایرادی دارم و از حرف دیگران هم ناراحت نشم
البته اگه قبلا بود ناراحت میشدما
اما انقدر الان تغییر کردم که گفتم منم قبلا اینجوری بودم و اونم به وقتش خودش متوجه میشه
با دیدن این قسمت به خودم قول میدم
درسته تو بچگی های دخترم باورام خوب نبودن و خودمو اذیت کردم ولی از این به بعد رو اشتباه نمیکنم و اجازه میدم اونم مسیری که خودش میخواد بره البته بازم از قبل بهتر شدما
اما خب این دفعه خیلی خیلی حواسمو جمع میکنم
وقتی یه مادر میتونه بچه نه ماهه رو ازاد بذاره و انقدر توحیدی عمل کنه
من که صد در صد میتونم
ممنونم ازتون بابت تهیه این قسمت
مثل همیشه بینظیر بود
دوستتون دارم